قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


بدیهی‎ست که قبل از آنکه جهان ایجاد گردد باید پروژه بوده باشد. 
البته نه فقط یک پروژه. جهان‎های مختلف بی شماری در مکان‎های مختلف بی شماری وجود داشتند. و چون این کار مهمی بود بنابراین رئیس فرشته‎ها مأمور تکمیل تک تک جزئیات پروژه‎ها می‎گردد. 
وقت تنگ نبود، زیرا معیار سنجش چرخش زمین هنوز کشف نگشته بود و به این ترتیب خدا فکر کرد که از جهان‎های مختلف بهترین را انتخاب کند، تا آن را بعنوان تنها جهان واقعی خلق کند. 
مسلماً خدا بهترین جهان را با اولین نگاه شناخت. زیرا هیچ تناقضی، هیچ اصطکاکی، هیچ اختلالی، هیچ دردی، هیچ حماقتی و هیچ چیزی بجز سعادت آبی درخشان و رضایت در آن وجود نداشت؛ و در عین حال هیچ کس نمی‎دانست که توسط چه چیزی در واقع او راضی‎ست. زیرا آنها همیشه با هم متحد بودند و اصلاً ممکن نبود که کسی بخاطر چیزی عصبانی شود. 
خدا می‎خواست بزرگ‎ترین سعادت را برای این جهان به وجود آورد و هنگامی که او به برآورد خرجی که باید می‎شد نگاه کرد، آه افسوس! کامل‎ترین جهان متأسفانه گران‎ترین جهان در بین جهان‎ها بود. واقعاً جهان گرانی بود. این جهان در حقیقت محتاج به یارانه دائمی بود، زیرا که باید تمام آرزوها در آن برآورده می‎گشت. فقط یک شرکت سهامی با مسئولیت نامحدود از عهده این کار برمی‎آمد، بنابراین این جهان نمی‎توانست ساخته شود؛ وگرنه دیگر نمی‎توانست جهانی کامل گردد. 
بدین سبب جهان‎های گران قیمت از همان ابتدا کنار گذاشته شدند، همینطور جهان‎های ارزان قیمت، زیرا که آنها جنس‎های بنجلی بودند. سپس چند بار انتخاب تنگ‎تر می‎شود و عاقبت خدا دو جهان را باقی می‎گذارد و آنها را پروژه <آ> و پروژه <ب> می‎نامد. آن دو جهان به اندازه طبیعی ساخته می‎شوند. 
حالا آنها باید ابتدا یک بار آزمایش می‎گشتند. 
بنابراین توزیع انرژی‎ها برای وضعیت اولیه زمان صفر تنظیم می‎گردد. سپس زمان را نخست برای جهان <آ> روشن می‎کنند. حالا جهان به چرخش می‎افتد، از نخ جدا شده و در فضا رو به پائین می‎رود، تماشای آن لذت‎بخش بود. 
حالا خدا پس از گذشت چند دسیلیون سال که برای آزمایش یک جهان زمان زیادی به حساب نمی‎آید یک نمونه‎برداری کوچک انجام می‎دهد. او دستش را در یکی از سیستم‎های جاده‎های شیری بی شمار فرو می‎کند، خورشیدی را خارج می‎سازد، یکی از سیاراتش را برمی‎دارد و چیزهائی که بر روی آن رشد می‎کردند و در اطراف می‎خزیدند را از نزدیک با دقت تماشا می‎کند. این سیاره تقریباً مانند روی زمین ما دیده می‎گشت. 
خدا می‎پرسد: "از آنجا خوش‎‌تان می‎آید؟ آیا جهان زیبائی نیست؟" 
یک صدا جواب می‎دهد: "ممنون از جویا شدن خیرخواهانه‎تان. من الساعه چک می‎کنم." 
"چی؟ چک کنی؟ اما شماها باید بدانید که آیا از جهان خوشتان می‎آید یا نه؟" 
"من می‎خواهم به تقویم احساس نگاه کنم و ببینم چه جوابی باید بدهم. بله اینجا نوشته شده است: جهان وحشتناکی‎ست." 
"منظورت چیست؟" 
"من می‎خواهم در تقویم عقل نگاه کنم. بله: بخاطر مشروعیت مطلق منطق ریاضی‎ای که به پروژه جهان مربوط است، تمام وقایع و تمام احساسات از همان ابتدا تعیین گشته‎اند و هر کس می‎توانند آنها را هم برای زمان آینده و هم برای زمان گذشته در بایگانی اتوماتیک تکثیر پیدا کند. بنابراین وقتی بخواهم بدانم که چرا من عقیده خود را دارم فقط کافی‎ست که ــ" 
"اما چه نفعی می‎توانی به این وسیله ببری؟ تو باید خودت تصمیم بگیری ــ" 
"من چه نفعی می‎برم؟ من باید به تقویم خواسته‎ها نگاه کنم ــ" 
"منظورم این است که چرا شماها جهان را وحشتناک می‎یابید." 
"به این دلیل، چون این جهان کاملاً دقیق است و می‎شود در تقویم واقعیت از همه چیز مطلع گشت. همچنین آنچه را که باید خواست ــ آدم از قبل نمی‎داند چه می‎خواهد، اما وقتی آدم به تقویم مراجعه می‎کند می‎تواند آن را بداند." 
"در عوض شماها در برابر تمام حماقت‎ها محافظت می‎شوید." 
"اما آدم که اصلاً زندگی نمی‎کند، آدم همیشه فقط در تقویم جستجو می‎کند؛ و وقتی آدم می‎بیند که چه پیش خواهد آمد، به این ترتیب اصلاً مایل نیست که آنها را تجربه کند. من حالا برای مثال در تقویم خواسته‎ها می‎بینم که فردا هنگام جشن شام در نزد رئیس‎مان یک سخنرانی انجام خواهم داد، اما در تقویم احساسات می‎بینم که من خودم را مضحکه می‎سازم و در این وضع رئیسم را هم حتی به طور جدی ناراحت می‎کنم." 
"تو یا نباید به آنجا بروی یا اینکه باید متن سخنرانی‎ات را تغییر دهی." 
"این همان چیز وحشتناک است. لازم نیست حتی در تقویم عقل ببینم که آیا می‎شود این کار را کرد و چگونه! هیچ چیز در این جهان اجازه تغییر خود را نمی‎دهد! کوچک‎ترین لکه یا ذره گرد و خاک تا ابدیت عمل می‎کند و یک جائی آویزان می‎ماند." 
"اما آدم سخنرانی‎ات را فراموش می‎کند." 
"فراموش! بله، به شرطی که ما یک آستانه هوشیاری می‎داشتیم! اما اگر هم آدم می‎توانست حتی فراموش کند با این حال در نقشه‎های جهان قرار می‎گیرد و آدم می‎تواند آن را کشف کند. نه، نه! همه چیز را درک کردن اما قادر به تغییر هیچ چیز نبودن خیلی بد است. هرچند همه چیز چنین ممتازانه خوب است، اما جهانی که نتوان در آن هیچ چیز را بهتر انجام داد جهان وحشتناکی‎ست!" 
سپس خدا سیاره را دوباره سر جایش، خورشید را در سیستمش و جاده‎های شیری را در مکان‎هایشان قرار می‎دهد و زمان را خاموش می‎کند و جهان از کار می‎افتد. 
او به رئیس فرشته‎ها که پروژه <آ> را انجام داده بود می‎گوید: "نه. این بهترین جهان نیست. حالا می‎خواهیم پروژه <ب> را آزمایش کنیم." 
این جهان از نظر ظاهری کاملاً مانند جهان <آ> دیده می‎گشت، زیرا آن هم با توجه به اصل سیستم‎های تو در تو مسکونی سیستم ستاره‎ای ساخته شده بود. فرشته می‎گذارد که زمان به حرکت بیفتد و دوباره وقتی چند سنتیلیون سال می‎گذرد خدا یک سیاره را خارج می‎سازد و موجودات زنده بر روی آن را به دقت تماشا می‎کند. 
خدا می‎پرسد: "خب، حالتون چطوره؟ از جهان خوشتان می‎آید؟" 
تعداد زیادی صدا در هم فریاد می‎کشند: "وحشتناک، کاملاً وحشتناک!" 
خدا آرامش بخشانه می‎گوید: "آرام، آرام! یکی پس از دیگری!" 
اما این هیچ کمکی نکرد. به این ترتیب همه همزمان شکایت می‎کردند، تا اینکه خدا شخصی را از میانشان بیرون می‎کشد. حالا همه چیز ناگهان برای او کاملاً لذتبخش بود و هنگامیکه خدا می‎پرسد که آیا از جهان خوشش می‎آید می‎گوید: 
"آه، اینطور کاملاً زیباست! حالا من برای خودم هستم، آنجا آنچه را که آرزو می‎کنم فوری آماده است. وقتی می‎خواهم بطور شایسته‎ای کار کنم عضلاتم به تنش می‎افتند و ذهنم خسته می‎گردد. من می‎خواهم استراحت کنم و می‎گویم که اینجا باید یک خانه کوچک در پارک ساکت بنا شود و یک صندلی راحتی در ایوان باشد، به این ترتیب من فوری آنجا دراز می‎کشم و سیگار برگ هاوانائی‎ام را می‎کشم. اینجا جای بسیار خوبی‎ست." 
"چرا همه فریاد می‎کشید: وحشتناک! وحشتناک!" 
"بله، آقا، تا وقتیکه یکی از ما برای خودش به تنهائی آرزو می‎کند بنابراین همه چیز داریم و هیچ چیز نمی‎توانند مزاحم شود. اما وقتی ما آنجا بر روی کره مسکونی در یک مکان با هم قرار می‎گیریم، در این وقت افکار و فانتزی‎های زیبا، تمام رویاهای لذتبخش روحم با روح قدرتمند همخانه‎ام برخورد می‎کنند و به رقابت می‎افتند. همسایه‎ام اجازه می‎دهد شش فرزندش در جائیکه من باغ خود را دارم توپ بازی کنند و هر طور که مایلند فریاد بزنند. زیرا وسیله‎ای برای ممانعت از آنچه دیگری فکر می‎کند وجود ندارد. تصور کردن کافی‎ست که تا ممکنات را بوجود آورد. به این جهت هیچ چیز در اینجا مطمئن و قطعی نیست! به این خاطر مرحمتی کن و بقیه ساکنین جهان را بردار، تا در جهان زیبایم به من آسیبی نرسد!" 
خدا مشکوکانه می‎گوید "هوم!" و شخص را دوباره در سیستم جهانی در جای قلبی‎‏اش قرار می‎دهد و او بار دیگر فوری شروع به شکایت می‎کند. 
خدا می‎گوید: "پروژه <ب> هم کاملاً درست کار نمی‎کند" و آن را از کار می‎اندازد. 
دو رئیس فرشته‎ها تا جائیکه برایشان ممکن بود قیافه تقریباً ناراضی‎ای به خود می‎گیرند و همزمان پیشنهاد تحویل دادن پروژه‎های تازه‎ای می‎کنند. 
اما خدا می‎گوید: "نه، در کار خلقت جهان عجله‎ای نیست. هیچکدام از دو جهان شما بدرد نمی‎خوردند. شاید دیرتر چیز بهتری به نظرتان برسد. فعلاً همینطور خوب است." 
و با این حرف هر دو مدل جهان را برمی‎دارد و آنها را در انبار آسمان قرار می‎دهد. 
خدا پس از گذشت چند دسیلیون سال تصادفاً دوباره به آن گوشه نگاه می‎کند و متوجه می‎گردد که هر دو جهان از کار انداخته شده مشغول کار کردنند. 
او هر دو فرشته را پیش خود می‎خواند و می‎پرسد چه کسی به خود اجازه داده زمان را به کار اندازد، طوریکه حالا هر دو جهان آزمایشی در حال کار کردنند. 
فرشته مربوط به پروژه <آ> با اندکی ترس می‎گوید: "من فقط زمان باقی مانده خودم را برداشتم."
فرشته دیگر هم می‎گوید: "من هم فقط وقتم را برداشتم." 
بعد هر دو می‎گویند: "بله. ما می‎خواستیم یک بار ببینیم که وقتی هر دو را با هم به کار می‎‏اندازیم کدامیک بهتر استقامت می‎کنند." 
خدا با مهربانی می‎گوید: "که اینطور؟ حالا می‎خواهیم ببینیم که آزمایش‎تان چه به بار آورده." 
و او دوباره به ترکیب سیستم جهان دست می‎برد و یکی از ساکنین را خارج می‎سازد. اینکه او درست باز هم همان موجود دفعه قبل را بیرون می‎کشد احتیاج به توضیح ندارد. 
خدا می‎پرسد: "خب، حالا وضع شما از چه قرار است؟" 
آن موجود که حالا به انسان تبدیل شده بود جواب می‎دهد: "بسیار عالی." 
"این چطور ممکن شده است؟ در جهان <آ> شماها می‎نالیدید که همه چیزها از قبل تعیین شده است و هیچ چیز نمی‎تواند تغییر کند، و در جهان <ب> آنها شکایت می‎کردند که چون به هرچه فکر کنند بلافاصله مهیا می‎گردد بنابراین هیچ چیز مطمئن و قطعی نیست." 
"بله، آقا، ما توازن برقرار ساختیم. ما از هر دو جهان یک جهان ساختیم، جهان خودمان را. ما در حقیقت جامعه ویژه‎ای برای اصلاح جهان ساخته‎ایم." 
"چگونه؟" 
"خیلی ساده. جهان‎ها در هر صورت مشغول کارند و ما به آن وابسته‎ایم. اما حالا ما از جهان <ب> فانتزی را و از جهان <آ> قانون را برمی‎داریم و به این ترتیب آن را کامل می‎سازیم. آنچه را که ما مطلوب تصور می‎کنیم حقیقتاً انجام هم می‎دهیم و از چیزهای اجتناب‎ناپذیر استفاده منطقی می‎کنیم." 
"بد نیست! حالا آنطور که من انتظار دارم در حال کنترل جهان هستید. خب، پس مایلید که خودتان جهان‎تان را خلق کنید، من چنین کاری را تأیید می‎کنم. و تو چه کسی هستی؟" 
"من مهندسم."

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 23:53  توسط سعید از برلین  | 


نوزدهم شکار خورشیدی. 
کلید گنجه به صدا میافتد، ما به داخل دستبند فرار میکنیم. اما، آه چه وحشتناک! درب جعبه مقوائی گشوده میشود ــ ما خود را در دورترین پیچ مخفی میسازیم ــ، دستبند از درون جعبه برداشته میشود و لیدیا آن را به دست میبندد! ما همدیگر را محکم نگه میداریم. زمان آهسته میگذشت، ما به سختی تکان میخوردیم، اما هوای تازه از چشم مار به درون میوزید ــ هوای جنگل! عاقبت تکان خوردن ما به پایان میرسد ــ همه چیز آرام میشود. من جسارت به خرج میدهم و به عنوان مأمور اکتشاف بیرون میروم ــ ما در کنار نهر کوچک هستیم! لیدیا آنجا آرام مینشیند ــ شاید بتوانیم که فرار کنیم؛ من به رفقایم اشاره میکنم. در این لحظه قدمهائی نزدیک میشوند، او همان مرد است! لیدیا او را میبیند، از جا میجهد و با سرعت به سمت دیگر میرود، او از مرد فرار میکرد، و مرد با نگاه غمگینی خود را آماده رفتن میکند.
ناگهان ــ یک فریاد ــ، لیدیا دستبند را پرت میکند ــ رالف بی احتیاط رفقا را به بیرون هدایت کرده بود، آنها میخواستند فرار کنند، اما لیدیا با اولین لمس کردن دستش متوجه میشود که مورچه ها از داخل دستبند بیرون میآیند ــ، زندان طلائی با تمام هیئت تحقیقاتی در چمن پرت شده است. من هنوز لیدیا را میدیدم که مانند سنگ ایستاده و به دستش خیره شده بود، من میبینم که مرد بازمیگردد و خود را نزدیک میسازد و  از او میپرسد که آیا زخمی شده است، او دست لیدیا را میگیرد، به آن نگاه میکند و بعد به لبش میفشرد ــ حالا عاقبت به یاد لیدیا میافتد که قصد فرار داشته است. ــ رفقای من در حال رفتن به سمت طبقهاند، فقط من به لباس لیدیا چسبیدهام و نمیتوانم تصمیم به فرار بگیرم، تا اینکه میشنوم ــ 
مرد میگوید: "به من اعتماد کن. من از آن تو هستم، برای تمام عمر از آن تو خواهم ماند. من موفق شدم تمام موانع را بشکنم. یک سرنوشت متواضعانه، اما یک سرنوشت آزادانه. جهان بدون تو چه ارزشی برای من دارد؟ تو سعادت و امید من هستی، من فقط در عشق تو نیرویم را بدست میآورم. من بخاطر تو خواهم جنگید، از هیچ چیز نترس!" لیدیا ساکت است و آهسته گریه میکند. عاقبت زمزمه کنان میگوید: "من کار دیگری نمیتوانستم انجام دهم. من برای تو و خودم خیلی تلاش کردم ــ اما من ضعیف بودم. ولی حالا برایم مهم نیست. من دیگر چیزی بجز عشق تو نمیشناسم!" مرد خود را به سمت پای لیدیا خم میکند و من به زمین میافتم. حالا من هم باید به دنبال رفقایم بروم.
اما عشق یعنی چه؟ من جواب این سؤال را بدست نیاوردم. بالاترین سعادت و بالاترین بدبختی انسانها؟ آنها عشق را دور میاندازند، و بعد همه چیز را بخاطر عشق فراموش میکنند؟ تمام دولت را برای یک مرد، جهان را بخاطر یک زن؟ چه جنسیت بیچاره و رقتانگیزی! چه خردمندانه است ترتیبهای مورچهها! و چه باشکوه است <ناخودآگاه رفتار اجتناب ناپذیر!>" ــ فردا روز اول عروس خورشیدیست. به این ترتیب یک سال مانند سال قبل میگذرد و این چیز خوبیست.
  
سوم عروسی خورشیدی.
دوباره در طبقه ساکن میشوم. آن دو انسان میتوانند هرکاری که مایلند انجام دهند، من وظایف بالاتری از توجه کردن به مزخرفاتی که انسان آن را عشق مینامند دارم. در طبقه ما همه چیز نامرتب است. وقت آن رسیده که مردان خوراکخوار بی مصرف حذف گردند.
  
پنجم عروسی خورشیدی. 
در روز زیبای آفتابی فردا مراسم عروسی را جشن خواهیم گرفت. در حقیقت حیف است که دوست خوبم کالکس  Klx حیوان نریست. تا چند روز دیگر همه چیز برای او به پایان خواهد رسید. اگر او بعنوان یک رهبر سر از پیله درمیآورد میتوانست به جائی برسد؛ بعنوان یک حیوان نر بیش از حد فکر و خیال میکند. به نظر میرسد که انگار ما همگی واقعاً اندکی آلوده به بوالهوسی و نارضایتی انسان گشتهایم. به این خاطر کالکس از من پرسید که چرا بعد از عروسی باید بمیرد. چه سؤال احمقانهای! زیرا که او پس از آن دیگر بی استفاده میگردد. و میپرسد بعد از مرگ برای او چه اتفاقی رخ میدهد؟ و آیا این حقیقت دارد که او به زمین میرود، به طبقه بزرگ مورچهها، جائیکه فقط رهبران وجود دارند و بی زمستان است؟ و اینکه در سال بعد دوباره حیوان نر وجود خواهد داشت؟ و اینکه آیا در پشت جنگل باز هم جنگلهائی وجود دارند که در آنها فقط و فقط مورچهها هستند؟ و چرا باید در آن جنگلها اصلاً این همه مورچه نر وجود داشته باشد وقتیکه نمیتوانند با هم بجنگند و پیله به غنیمت بگیرند؟ و اینکه اغلب وقتی فکر میکند که می‏داند همه چیز اینطور است و اینطور خواهد شد و اینطور به جلو خواهد رفت یک احساس عجیب در او پیدا میشود، گرچه او فکر نمیکند که برایش این اتفاق رخ دهد، زیرا که او هنوز بالها و شاخکهایش را دارد و بخاطر زندگیش خوشحال است. من به او گفتم که البته هر کس به نوعی آن را احساس میکند اما نباید در باره آن صحبت کرد، زیرا با هیچ کلمهای نمیتوان آنچه که قلب یک مورچه در خود تجربه میکند را بیان کرد، و اگر او بخواهد از دیگران با شاخکهایش سؤال کند بنابراین چیز دیگری از آنچه در درون خود حس میکند خواهد شنید و این کار باعث ایجاد صحبتهای اشتباه و کشمکشهای بیهوده خواهد گشت و در نهایت بالهایش را خواهند کند. اما بعد او میخواست بداند که آیا حیوانات نر در نزد انسانها هم پس از عروسی میمیرند ــ در این وقت به او فرمان دادم که شاخکش را نگهدارد و احتیاجی نیست که از انسان اصلاً چیزی بداند، زیرا که این مطلبی مربوط به آموزش و پرورش است و فقط به رهبران ربط دارد. و با این حرف او را بیرون فرستادم. تا جائیکه من میدانم حیوانات نر در نزد انسانها پس از ازدواج زنده میمانند، آنها فقط کمی کندتر میگردند. آنجا باید وضعیت عجیبی برقرار باشد. احتمالاً جشنهای بزرگ عمومی هم دارند، اما به پای مراسم جشن عروسی ما نمیرسد. بخصوص به نظر میآید که مهمترین مسائل اجتماعی برایشان چیزیست شخصی. شگفت انگیز است!
  
پانزدهم عروسی خورشیدی. 
دیروز روز بزرگی بود. خورشید نرم و گرم میتابید. جنجال عروسی در هوا بود! ازدواجی مبارک، امروز زندگی و لذت و بعد همه چیز به پایان میرسد. امروز تقریباً همه افراد نر مردند، همچنین مورچههای ماده زیادی را پرندگان شکار کردند. قسمت بزرگی از آنهائیکه باقی ماندهاند را ما به سلولهای زمستانی بردیم. برای آینده طبقه مراقبت کامل به عمل آمده است، و حالا این سال میتواند به پایان برسد. 

اول زمستان خورشیدی. 
عاقبت بقیه هیئت علمی از مأموریت تحقیقاتی خود بازگشتند، هزاران سوسک کوچک کور با مطالب ضبط گشته بر رویشان را با خود به همراه آوردهاند، ما باید فضاهای کتابخانه خود را توسعه دهیم. دانشمندان ما چند کتاب انسانها را ترجمه کردهاند، من یکی از آنها را خیلی خواندم اما کم فهمیدم. باید بسیاری از انسانها هم آن را نفهمیده باشند. انسانها چه تصوراتی میکنند! آنها خود را سرور مخلوقات مینامند و نمیدانند که آنها فقط از زمین رشد کردهاند تا ما توسط آنها هوشمان را تمرین دهیم و ذهنمان را سرگرم سازیم. وگرنه من نمیدانستم که آنها اصلاً به چه دردی میخورند.
  
پنجم زمستان خورشیدی. 
حسابرسی کردن در باره فتوحاتمان به پایان رسیده است. امسال سال متوسطی بود، تلفات بسیار بود، اما بردههای بسیاری هم گرفتیم و برعکس پیله کم تاراج کردیم. در دفتر خاطراتم هیچ چیز در باره جریانهای جنگ نمینویسم، ارزشش را ندارد. انسانها از جنگهایشان خیلی حرف میزنند، اما دلیل آن این است که چون آنها جنگ را بر ضد دوستان خود و نه بر ضد دشمنانشان هدایت میکنند. زیرا به آنها تأکید شده است که باید دشمنان خود را دوست بدارند. اما این واژه غیر قابل درک <عشق> دوباره آنجاست.
  
هشتم زمستان خورشیدی. 
امروز بار دیگر بیرون بودم، شاید برای آخرین بار. شاخ و برگ درختها میریزند و عنکبوتهای زمستانی در میان هوا معلقند. ما دوباره آن مرد را میبینیم، زن هم همراه او بود. خیلی دوستانه به نظر میرسیدند، زیرا که آنها همدیگر را نوازش میکردند و میبوسیدند ــ در حالیکه با وحشت بزرگی از آن صحبت میکردند که انسانهای دیگر میتوانند آنها را ببینند.
چرا انسانهای دیگر نباید از آن چیزی بدانند؟ ناگفتنیها را در برابر تجمعات بزرگی میگویند و از آنچه به رشد طبقه بستگی دارد میترسند صحبت کنند، و فقط در تنهائی جرئت میکنند خود را ببوسند. با وجود تمام شباهتهای مورچهگانهشان ــ اما آنها همیشه فقط انسان باقی میمانند!
  
شانزدهم زمستان خورشیدی. 
هوا سرد شده است. راههای ورود به طبقه را قفل و مسدود کردیم. امروز بالهای آخرین مورچه ماده را کندیم و او را در سلولش قرار دادیم. حالا ما آرامش داریم!
من در کتابخانه در یکی از کتابهای انسان داستان عجیبی میخوانم که نمیتوانم آن را باور کنم. یک انسانی بود، احتمالاً یک رهبر، که از دیگران بیشتر میدانست و به آنها همه چیز را میگفت، زیرا که او معتقد بود این کار برای جامعه خوب است؛ و من هم این کار را کاملاً طبیعی میدانم. اما رهبران دیگر از کار او خوششان نمیآمد، زیرا که او برای بردهها هم صحبت میکرد و میگفت که آنها از رهبران کمتر نیستند. در این وقت او را میگیرند و به او میگویند اگر شاخکهایش را نگه ندارد بنابراین او را تا حد مرگ نیشگون خواهند گرفت. و این هم کاملاً درست است، زیرا کسی که به رهبران و به طبقه زیان برساند باید هم تا سرحد مرگ نیشگون گرفته شود. حالا اما چیزی اتفاق میافتد که من نمیتوانم آن را درک کنم. این انسان اما نه تنها ساکت نمیشود بلکه به نگاه داشتن و اظهار عقیده خود ادامه میدهد. این چطور ممکن است که کسی نظری بجز نظر رهبر داشته باشد؟ و حالا در حالیکه او را نیشگون میگرفتند باز هم از حرف زدن دست نمیکشد، بلکه در برابر تمام انسانها صدایش را بلند میکند و میگوید: "شماها نمیتوانید در باره وجدانی که به من فرمان میدهد حقیقت را اعلام کنم قضاوت کنید. بالاتر از زندگی آزادی عقیده است. شماها میتوانید مرا تا حد مرگ نیشگون بگیرید اما کلمات من باقی خواهند ماند، و من با کمال میل بخاطر آزادی میمیرم!" 
تمام اینها چه معنی دارد؟ آزادی؟ چه مزخرفاتی! من به درون سلول زمستانیام میخزم.

_ پایان _

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 20:1  توسط سعید از برلین  | 



دوازدهم بالهای خورشیدی.
امروز مورچه غریبه‎ای اشتباهاً به ساختمان وارد شده و در طبقه ما سرگردان بود. او تلاش می‎کرد خود را مخفی سازد، اما چند برده فوری شاخک‎های او را می‎گیرند. ما قبل از آنکه اجازه بدهیم او را بیرون کنند از ساخت و ساز ساختمان او تحقیق کردیم. ساختمانش در گودال‎های خیابان قرار دارد. جائیکه همه روزه انسان از آنجا می‎گذرد، و به نظر می‎رسد که اوضاع زیبائی در آنجا برقرار باشد. اگر به این نحو پیش برود آنجا از مورچه خالی خواهد گشت. آنها بال‎های نوزادان را برای اینکه نتوانند آزادانه در هوا بچرخند و جولان دهند بلافاصله پس از بیرون خزیدن از پیله می‎کنند. آنها همگی باید به دانشمندان و رهبرانی با سر بزرگ تعلیم و پرورش داده شوند و به این خاطر بعنوان غذا به آنها سیب لهیده می‎دهند تا در صورت امکان یک شیشه دوات‎دان مانند انسان‎ها بدست آورند. از صبح تا شب آنها را با پیله‎های خشکانده نسل پیشین که معتقدند از درونشان خردمندان نابغه‎ای به بیرون خزیده‎اند لمس می‎کنند. از نام‎های نوابغ ترانه‎ای می‎سازند و کودکان بال کنده شده بیچاره باید آنها را بخوانند و بر روی سوسک کوچک کور ضبط گردد. یکی از آن ترانه‎ها چنین است:

بعنوان پیله‎ای جنگاور و اصیل توجه کن:
پاسر Psr، کالکس Klks، آمگس  Mgs، شانز  Schns، پابز Prbs، هامس  Hms و زاک Zrk.
کاکس Kks 25 برده گرفت،
گاکس Grx 20 و 22 نفر لانگ Lng.

و ادامه تربیت کردنشان اینطور پیش می‎رود. کودکان باید بدانند که هر رهبر سالخورده چه تعداد برده و پیله داشته و چه تعداد دشمن کشته است. من چنین روشی را مناسب نمی‎دانم، جوانک‎ها بال‎های خود را از طبیعت بدست آورده‎اند و خود بخود آنها را وقتی دیگر لازم نداشته باشند از دست می‎دهند. نباید قبل از زمانش کودکان را بی بال ساخت. شاید برای مدتی این روش خوب پیش برود، اما در سال بعد خواهند دید که چه کاری انجام داده‎اند. در این وقت این موجود گستاخ جواب می‎دهد که در نزد انسان‎ها هم به همین ترتیب است. او از طبقه به بیرون انداخته می‎شود. باید از انسانی شدن پرهیز کرد!

سیزدهم بالهای خورشیدی.
هیئت اعزامی چند صد سوسک را که تجربیات دانشمندان در باره انسان‎ها بر رویشان ضبط شده بود پس می‎فرستند. حالا مطالبی برای مطالعه کردن وجود دارد. تک تک اصلاً قابل فهمیدن نیستند. در نزد ما هر کارگری فوری می‎داند که چه کاری باید برای ساختمان انجام گیرد و بدون اتلاف وقت به همراه سوسکی مشغول به کار می‎گردد. در نزد انسان‎ها ــ و این را اس‎اس‎رر کشف کرد ــ هر کس یک عقیده متفاوت دارد؛ خیلی از آنها هر روز عقایدشان را عوض می‎کنند. دلیل آن برای ما هنوز کاملاً مشخص نیست، اما چنین به نظر می‎رسد که این تعویض عقیده با مسیر باد باید در ارتباط باشد.
گزارش زیر که بیان یک انسان است قابل درک نمی‎‏باشد: "همسر محبوبم، من 30000 مارک Mark در قرعه‎کشی برنده شده‎ام، اما به کسی در این باره چیزی نگو وگرنه مالیات‎مان را بالا می‎برند." ــ <مارک> ظاهراً همان بت مشهور با عکسی از یک سر بر رویش است و <قرعه‎کشی> باید یک بازی ملی باشد که در آن برگزارکنندگان پاداش دریافت می‎کنند. بجز این اما همه چیز نامفهوم است. اولاً: همسر محبوبم! <عشق> چه است و <همسر> چه است؟ یک جنس ماده بدون بال؟ بنابراین باید یک مادر و ملکه باشد، پس چطور می‎تواند یک جنس مذکر جرئت کند و او را همسر محبوبم بنامد؟ و مالیات ــ مالیات چه است؟ باید حتماً یک چیز بدی باشد، زیرا که این مرد می‎خواهد از آن اجتناب کند. اما بنا بر توضیح دانشمندان‎مان باید مالیات در پیش انسان‎ها یکی از دلایل اصلی زندگی باشد ــ پس چگونه می‎تواند چیز بدی نامیده شود؟ اما آنچه بیشتر از هر چیز مرا متحیر می‎سازد این عبارت است: "به کسی نگو" چگونه می‎شود چیزی را که وجود دارد آدم نخواهد بگوید؟ چیزی که وجود ندارد را نمی‎شود اصلاً گفت و آنچه که وجود دارد نمی‎تواند توسط گفته شدن عوض گردد. یا اینکه می‎تواند در نزد انسان این امکان وجود داشته باشد که چیزی برای عده‎ای قابل دیدن باشد و برای عده دیگری چنین نباشد؟ به نظرم این تضادی حل ناشدنی‎ست.

پانزدهم بالهای خورشیدی.    
با تعدادی از رهبران و 56 نفر از کارگران به شکار رفتیم. در این وقت همان انسان مذکر را می‎بینیم که یک بار به ما حمله کرده بود، اما این بار یک انسان مؤنث هم همراه او بود. به نظر می‎آمد که آنها خیلی جدی در باره موضوعی با هم صحبت می‎کنند. مرد شاخک‎هایش را به دفعات به شاخک‎های زن نزدیک ساخت که زن اما آن را به عقب می‎زد. من خودم را با به یک دوربین زیر دریائی اختراع کرش و یک شاخک ارتعاشی اختراع هلمز مسلح می‎سازم و جسورانه تا موی زن بالا می‎روم. به نظرم آمد که مو از جنس همان حلقه موئی‎ست که ما به تازگی پیدا کرده بودیم. با کمک دستگاه شاخک ارتعاشی امیدوار بودم که بتوانم صحبت آنها را بفهمم، اما من فقط توانستم بفهمم که زن چند بار گفت: "نه، نه ــ ما اجازه نداریم دوباره همدیگر را ببینیم؟ بعد مرد خیلی اندوهگین از آنجا می‎رود، اما قبل از رفتن کاغدی به زن می‎دهد که او آن را در پوستش، یا بهتر است آنطور که ما حالا می‎دانیم بگویم در پوست مصنوعی که انسان‎ها بر روی پوست طبیعی خود می‎پوشند فرو می‎کند. بعد از رفتن مرد چند قطره اشگ از چشمان زن به بیرون می‎غلطد و من چون زن به صورت و موی خود دست می‎کشید در خطر جانی بزرگی قرار گرفته بودم. بعد زن در زیر درختی می‎نشیند و کاغذ را در مقابل چشمانش نگاه می‎دارد. عاقبت آن را روی زانویش قرار می‎دهد و مدت درازی بی حرکت می‎نشیند. حالا من گردنش را نیشگون می‎گیرم. او از جا می‎جهد، کاغذ به پائین می‎افتد و باد آن را با خود به سمت بوته‎ها، جائیکه او به آن دسترسی نداشت می‎برد. کارگرهائی که کمک آورده بودند آماده گشته و 200 کارگر به حمل کاغذ به درون ساختمان می‎پردازند. ما باید موزه انسان‎شناسی خود را توسعه می‎دادیم. بر روی کاغذ یک شعر نوشته شده بود که ما با کمک چند دانشمند بازگشته از سفر تحقیقاتی آن را ترجمه کردیم. شعر این است:

من معشوقه‎ای انتخاب کرده‎ام،
که عشق و اشعارم به او تعلق دارند!

قطعاً عجیب است که چنین حیوان خامی مانند انسان می‎تواند یک چنین کار هنری‎ای خلق کند. اما البته معنائی نمی‎شود در آن یافت. اولاً بی معناست که یک رهبر ــ و یک چنین کسی اما باید انسان باشد، زیرا معمولاً حیوان نر و کارگر نمی‎توانند شعر بگویند ــ اجازه دهد یک جنس مؤنث به او دستور دهد. و بعد، عشق اصلاً چه است؟ یک واژه که انسان با کمال میل آن را به کار می‎برد، اما من فکر نمی‎کنم که آنها خودشان هم در حال به کار بردن آن به چیزی فکر کنند. حداقل ما آن را نمی‎فهمیم. از کرم‎ها و پیله‎ها نگاهداری و برای رفاه دولت تلاش کردن، اما همه اینها طبیعی‎اند ــ و عشق؟ این باید یک غریزه انسانی باشد که ما در کنارش با توجه به شأن مورچه بودنمان در جایگاه بلندتری ایستاده‎ایم.

بیست و پنجم بالهای خورشیدی.   
در تسلط بر زبان و خط انسان پیشرفت خوبی کرده‎ام. هیچ فرصتی را برای مطالعه انسانی  که اغلب در نزدیک ما حضور دارد از دست نمی‎دهم.

بیست و ششم بالهای خورشیدی.   
من هرچه بیشتر انسان‎ها را می‎شناسم بیشتر هم برای این مخلوق بیچاره باید متأسف شوم. آنها فقط چیزی را درک می‎کنند که حس‎شان مستقیم بر آن متمرکز شده باشد، و حس‎هایشان چه محدود است! زمین این حمل کننده تمام زندگی جهان لطافت‎های بی پایانش را بر آنها می‎بندد تا چشمان ابله‎شان قادر به دیدن درون او نشوند. و اگر هم قادر به دیدن گردند باز هم فقط مقدار خیلی کمی از آن را می‎توانند تشخیص دهند! زیرا که تمام تنوع و پیچش سریع اتر بدون هیچ ردی از کنار اعصاب زمخت آنها می‎گذرد. آنها نه ضربان مغناطیسی نبض زمین را احساس می‎کنند، نه نیروی متبلور گشتن عناصر و نه خویشاوندی عصاره‎ها و هیجان سلول‎های گیاهان را. قادر به شنیدن رشد علف نیستند و از شنیدن موسیقی قارچ شکافدار محرومند. فقط در نور بی حس کننده روز قادر به پیدا کردن راه خود می‎باشند و پاهای پهن‎شان بر روی شگفتی های خلقت بی‎توجه کوبیده می‎گردند. سر آنها در هوای تو خالی و بی شکل که در آن هیچ تفاوت و فرآورده‎ای قابل تشخیص نمی‎باشد به بیرون زده است. چه نماد ظریفی طبیعت در این قرار داده که انسان سرش را در خالی پوچی راست نگه می‎دارد و مورچه‎ها اما سر خود را به سمت زمین پر از زندگی و محل زندگی مورهای اولیه خم نگاه می‎دارند. و در حالی که ما اینجا از قوانین زندگانی با روش مدیریتی مطمئن پیروی می‎کنیم انسان سرگردان است، یک فرد منفرد رقت‎انگیز که متمایل بر غرایض لرزانش در عدم اطمینانی دائمی در اطراف سرگردان می‎‏چرخد! یکی از بزرگ‎ترین رهبران آنها گفته است: "دو چیز روح را با شگفتی و احترام همیشه تازه و افزایش یافته‎ای پر می‎سازد: "آسمانی ستاره دار بر بالای سرم و قانون اخلاقی در درونم." ــ اگر این بهترین چیزی‎ست که آنها دارند بنابراین قابل تأسف می‎باشند، زیرا که من هیچ معنائی در آن نمی‎بینم. بر بالای من، و وقتی من از بلندترین درخت بالا می‎روم آنچه را که آنها ستاره می‎نامند نمی‎بینم؛ و در درونم ــ من فقط می‎دانم که همه چیز آنطور است که می‎باشد. این فرمان یعنی چه: که باید باشد؟ یا باید هنوز چیزی وجود داشته باشد که حتی خود ما هم قادر به درکشان نمی‎باشیم؟

بیست و دوم شکار خورشیدی.
پس از یک وقفه طولانی دوباره به سراغ کتابم می‎روم.
عشق چیست؟ این سؤال راحتم نمی‎گذاشت. همیشه بازمی‎گشت، و من همیشه برای پیدا کردن جواب سرم را بی فایده به درد می‎آوردم. به نظرم می‎آمد که این یک سرشکستگی برای مورچه‎هاست اگر نتوانیم موفق به شناخت و توضیح مختصات متفاوت انسان زمخت شویم، و از آنجائیکه موضوع عشق به وظایفی که صراحتاً برای هیئت  اعزامی تعیین شده بود تعلق نداشت، بنابراین اشتیاق دانش مرا تحریک کرد ــ من فقط اعتراف می‎کنم، گرچه این تقریباً مانند سرایت انسان به نظر می‎رسد ــ همچنین یک نوع بلند پروازی باعث گشت که جواب سؤال را با خریدن خطر به جان به تنهائی انجام دهم. این یک بی مبالاتی بود! من با وحشت به این روزها فکر می‎کنم، روزهائی را که باید می‎گذراندم ــ اینکه توانستم جان سالم به در برم یک معجزه بود!
من اغلب تا آنجائیکه ممکن بود به محلی می‎رفتم که ما آن دو انسان را زیر نظر گرفته و شعرش را تصرف کرده بودیم. تقریباً هر روز انسان‎ها را آنجا نشسته بر روی تنه یک درخت می‎دیدم که از روی آب نهر کوچک به دور دست‎‌ها نگاه می‎کردند، بدون آنکه من قادر به کشف وسیله‎ای باشم که توجه یک انسان به آن برایم با ارزش به نظر آید. عاقبت، در روز دوم شکار خورشیدی تقریباً کل طبقه در مسیرهای جنگی بودند، من دوباره بر بالای سر مرد در کنار محل قدیمی به سر می‎بردم ــ عاقبت در مسیر انسان‎ها در کنار ساحل آن سمت نهر متوجه آن زن می‎شوم، اما او تنها نبود؛ بلکه آنطور که من از گام برداشتن‎های آهسته‎اش متوجه گشتم یک زن مسن‎تر او را همراهی می‎کرد. مرد با دیدن او از جا می‎جهد، اما فوری با وحشت دوباره می‎نشیند و خود را پشت شاخ و برگ‎ها مخفی می‎سازد. مدتی او به این شکل باقی می‎ماند، سرش را به دست تکیه داده و غمگین نشسته بود. همیشه با دیدن زن ــ انسان‎ها یک دختر را چنین می‎نامند ــ سریع و شاد به سمتش می‎رفت، و حالا او خود را مخفی می‎سازد؟ این برایم غیر قابل توضیح بود. او ورق کاغذی را پیش می‎کشد. من بدون جلب توجه کردن خود را نزدیک می‎سازم، و چون من حالا دیگر تمرین کافی در خواندن خط انسان را دارا هستم موفق می‎شوم آنچه را که او کاملاً آهسته و با مکث می‎نوشت بفهمم. نوشته این بود:

من مسیر آن سمت نهر کوچک را پنهان می‎نگرم
که آیا تو، معشوقم، قدم زنان می‎آئی ــ
آه، شاخه‎های بیش از حد به زمین خم گشته
نگاهم را مانع می‎گردند!

تا ابد سطح تاریک حسود جدا می‎سازد
مسیر ما را از هم
و به این سمت فقط می‎لرزد
لرزش شبح تصویرت.

بله، اما چرا؟ کافی‎ست که او به آن سمت نهر برود. ــ انسان‎ها چه ابله‎اند! من تصمیم می‎گیرم نهایت جرئت را به خرج دهم تا جواب این <چرا> را پیدا کنم. مرد خود را آماده رفتن می‎کند. من به روی او می‎روم، من می‎گذارم که او مرا با خود ببرد ــ به غربت، به ناشناخته‎ها و احتمالاً به سمت مرگ! اما من می‎خواستم بدانم: عشق چیست؟
راه طولانی بود، مورچه‎ها حتماً برای پیمودن این مسیر به یک روز احتیاج دارند. در این وقت ناگهان انسان چنان توقف می‎کند که من نزدیک بود به پائین پرت شوم. و بعد ناگهان دوباره به راه می‎افتد. هر دو زن به سمت او می‎آمدند. حالا او به آرزویش رسیده است، حالا او می‎توانست مانند همیشه با زن صحبت کند. و من انتظار داشتم که زن به سمت او بجهد. اما چه اتفاق افتاد؟ زن اصلاً به او نگاه نکرد. مرد دستش را در سکوت به طرف سرش بلند می‎کند ــ من تعادلم را از دست می‎دهم و در هوا معلق می‎شوم. وقتی دوباره به خودم می‎آیم بین مرد و آن دو زن مقداری فاصله افتاده بود و من بزودی مرد را از برابر صورتم گم می‎کنم. و حالا طوریکه متوجه شده بودم بر لباس دختر نشسته بودم. من خود را آنجا مخفی ساختم، نمی‎دانم چه مدت.
یک تکان قوی و ناگهانی لباس زن مرا بر روی زمین پرت می‎کند. وقتی قادر گشتم به اطراف نگاه کنم خود را در یک خانه انسانی یافتم. زن تنها بود، اما حالا یک لباس سفید بر تن داشت. اتاق تاریک بود و فقط بر روی میزی که زن در کنارش نشسته بود یک شعله نورانی می‎درخشید. من ابتدا وحشت زده به دنبال پناهگاهی می‎گشتم اما بعد به یاد مأموریتم می‎افتم و با شجاعت به سمت نور می‎روم. به میز می‎رسم و خود را در دسته گلی که آنجا بود مخفی می‎سازم و می‎توانم زن را دقیقاً زیر نظر بگیرم. او عکسی ــ انسان‎ها بطور عجیب و ماهرانه‎ای هر چیزی را که می‎بیند تقلید می‎کنند ــ در دست داشت.
من با حیرت می‎بینم که عکس تصویر مردی را نشان می‎دهد که زن امروز از کنارش چنین سرد گذشته بود. و حالا ــ غیر قابل درک ــ آن را لمس می‎کرد و لبش را به آن می‎فشرد، درست همانطور که مرد با حلقه موی زن انجام داده بود. من حالا می‎دانم که این نشانه بزرگ‎ترین موافقت انسان‎هاست، اما چطور قابل توضیح است که حالا زن این کار را می‎کند در حالیکه همین حالا با او چنین بد رفتار کرده بود؟ و در این حال از چشمانش قطراتی می‎چکیدند. حالا او شروع به نوشتن می‎کند. برای خط او هم زمان کافی برای مطالعه داشتم:
دوست عزیز پر ارزش!
از اینکه نامه‎ای از من بدست شما می‎رسد خوشحال نباشید، این نامه برای شما یک ناامیدی می‎آورد. اما من باید آن را می‎نوشتم. برایم روشن شده است که دیگر نمی‎توانم زندگی‎ام را که زندگی دروغینی می‎باشد تحمل کنم. من به پدر و مادرم به خاطر شما دروغ می‎گویم و به این خاطر در وحشت دائمی برملا گشتن آن زندگی می‎کنم. مادرم مشکوک شده است، من به این خاطر از شما اجتناب ورزیدم ــ هرچند برایم خیلی سخت بود. اما باید هنوز سخت‎تر هم شود، من اجازه ندارم شما را دوباره ببینم. من راه دیگری نمی‎شناسم. برملا گشتن برایم وحشتناک است، و ما را بعد با توهین و رسوائی از هم جدا خواهند کرد. من نمی‎توانم از عشق شما انتظار بیجا داشته باشم. بنابراین ما داوطلبانه از هم جدا می‎شویم. زیرا راه دیگری که ما در آن عشق خود را اعتراف کنیم، که ما همه چیز را قبول کنیم و بخاطر عشق‎مان با جهان مقابله کنیم درش به روی ما بسته است. هرگز غرورم به من اجازه نمی‎دهد که شما بخاطر من حرفه درخشان‎تان را که برایش آفریده شده‎اید از دست بدهید، که شما از وظایف‎تان که به زندگی مدیونید غفلت کنید، که شما تمام موانع را بشکنید و در جنگ با مشکلات و بدبختی‎ها یک هستی تازه ایجاد کنید ــ و شما خوب می‎دانید که طور دیگری ممکن نیست. و اینکه من هم اگر با شما، با یک غریبه، با شخصی که دارای دین دیگر است بیایم زندگی‎ام را برای همیشه از دست خواهم داد.
نه، این درست نیست، و خود شما اگر هم که می‎خواستید نمی‎توانستید این کار را بکنید. عشق شما ابدی نیست. شما لیدیا Lydia را بزودی فراموش خواهید کرد. من می‎دانم، زمان درازی نخواهد گذشت و عکس دیگری عکس مرا از قلب‎تان خواهد راند. ــ خوشبخت شوید، اینطور خیلی بهتر است.
من می‎دانم که چقدر گنهکارم، من اجازه نداشتم وقتی شما آنقدر مهربانانه صحبت می‎کردید به شما گوش بدهم ــ اما خدا شاهد است که در نزدیک شما همه چیز را، آنچه می‎خواستم بگویم و باید می‎گفتم را فراموش می‎کردم. مرا ببخشید. دیگر هرگز دوباره با یک مرد مهربان نخواهم بود، این کفاره من است. من شما را دوست دارم، من می‎خواهم شما را مانند یک دوست و یک برادر دوست بدارم و تمام عمر از شما بخاطر ساعات خوش، ساعات بی نهایت خوش عشق شما سپاسگزار باشم. حالا ما آزاد هستیم، و با گفتن این حرف به شما یک خروار بار از روی قلبم می‎افتد.
دیگر برایم چیزی ننویسید، شما نمی‎توانید تصمیمم را تغییر دهید، نامه شما فقط می‎تواند به برملا گشتن منجر گردد.
لیدیا.
من همیشه فکر می‎کردم عشق غریزه‎ای‎ست که آن را به همه چیز ترجیح می‎دهند؛ حالا می‎دیدم که عشق انسان‎ها را از هم جدا می‎سازد. چه کسی می‎تواند آن را درک کند! ــ من در هیجان تحقیقم در حالیکه لیدیا ــ از آن نام‎های انسان است که نمی‎شود اصلاً ادایش کرد ــ نامه را تا می‎کرد با شجاعت به روی میز رفته بودم. در این لحظه درب اتاق باز می‎شود. لیدیا فرصت نمی‎کند عکس و نامه را بردارد و درون گنجه کوچکی که به میز تعلق داشت مخفی سازد. زن سالخورده داخل اتاق شده بود. این زن آنطور که من بزودی متوجه گشتم <مادر> لیدیا بود؛ چون انسان‎ها هر کدام یک <مادر> دارند ــ یک مفهوم کاملاً ناروشن برای من. او از اینکه لیدیا هنوز مشغول نوشتن است خشمگین بود و می‎پرسد که او چه چیزی را با عجله مخفی می‎سازد؟ و دستش را به ورقی که روی میز جا مانده بود دراز می‎کند، اما حالا چشمش به من می‎افتد و با فریاد می‎گوید: "یک مورچه! من از این حیوان تا سر حد مرگ بیزارم!" و به سمت من ضربه‎ای می‎زند. من به زیر وسیله نوشتن فرار می‎کنم، او آن را به کناری می‎زند و همچنان مرا تعقیب می‎کند، عاقبت اما موفق می‎شوم خودم را مخفی سازم و آنطور که توانستم از مخفیگاهم متوجه شوم لیدیا در این بین آخرین ورق را هم نجات داده بود. دوباره یک مثال دیگر از ویژگی‎های انسان که بعضی چیزها را از یکدیگر مخفی می‎سازند!
نور ناپدید شده بود. من توانستم بعد از استراحت کوتاهی جرئت خارج گشتن از پناهگاهم را بدست آورم و به سفر تحقیقاتیم ادامه دهم، زیرا که انسان‎ها در تاریکی هیچ چیز نمی‎بینند. هدف من گنجه بود که از سوراخ کلید به داخلش نفوذ می‎کنم. من جعبه کوچکی با زیورآلات، گل‎های خشک شده، کاغذ و نامه‎ها می‎یابم و تصمیم می‎گیرم در آنجا به تحقیقاتم ادامه دهم. اگر جائی برای کشف کردن اینکه عشق چیست وجود داشته باشد باید همینجا باشد، زیرا به نظر می‎آمد لیدیا دقیقاً بداند که عشق چیست.
بیهوده به دنبال غذا می‎گشتم. گرسنه‎ام شده بود و من دوباره گنجه را ترک می‎کنم. من فاصله‎ای طولانی را تحت مشقت و خطرات پیاده روی می‎کنم، من احساس تنهائی می‎کردم و بخاطر کنجکاویم متأسف بودم. روز نزدیک می‎گشت و من باید به مخفی ساختن خود فکر می‎کردم. ناگهان ــ نفس راحتی می‎کشم ــ در نزدیکی خود عسل را احساس می‎کنم. من از شکاف یک کمد نفوذ می‎کنم، من ذخیره بزرگی می‎یابم ــ اما مورچه‎های دیگری هم در آنجا بودند! آنها به من هجوم می‎آورند ــ من در جنگ حتماً شکست می‎خوردم و یا حداقل به بردگی گرفته می‎شدم! اما من می‎خواستم دلیرانه بمیرم و خودم را برای جنگیدن آماده کردم. اولی را با انبرهایم می‎گیرم، در این وقت شاخک‎هایم او را لمس می‎کنند و ــ من رالف Rlf را می‎شناسم! آنها از قبیله خودمان بودند، افراد هیئت تحقیقاتی که در اینجا انبار ذخیره خود را داشتند. آنها با شادمانی مرا به مخفیگاه خود در زیر تخته کف اتاق می‎برند. آنها برایم از کشفیات خود تعریف می‎کنند، آنها تعداد زیادی سوسک‎های کوچک کور نشانم می‎دهند که کتابخانه باشکوهی را تشکیل می‎دادند، اما من قبل از هر چیز احتیاج به غذا و خواب داشتم که این هر دو را برایم فراهم می‎سازند.
من در شب بعد یک گروه از هیئت تحقیق و تعداد کافی سوسک کور را به گنجه مخفی لیدیا هدایت می‎کنم تا پرونده عشق را مطالعه و ضبط کنیم. ما شروع به ترجمه و ضبط کردن می‎کنیم و بخاطر هیجان و تلاش متوجه نمی‎گردیم که روز در بیرون  مدت‎هاست شروع شده است، و ما توسط صدای بلند مادر متوجه این موضوع می‎شویم. هنوز امیدوار بودیم که او ما را نبیند. ما توسط شاخک‎های مخصوص خود می‎شنیدیم که او با لیدیا دعوا می‎کرد و از او کلید گنجه را می‎خواست. ناگهان ما توسط نوری که با باز شدن درب گنجه داخل می‎شود چشمانمان کور می‎شود.
مادر به داخل گنجه نگاه می‎کند و قبل از آنکه ما بتوانیم خود را نجات دهیم او دوباره در را می‎بندد و فریاد می‎کشد: "دوباره مورچه! یک لانه کامل! و به روی عسل‎ها هم رفته‎اند. الکل کجاست؟ ما می‎خواهیم آنها را درون الکل بیندازیم، الکل مورچه برای رماتیسم خوب است. من می‎روم یک قابلمه بیاورم."
الکل مورچه! وحشتناک است! می‎خواهند با ما چه کنند؟ می‎خواهند ما را له کنند؟ غرق سازند؟ و هیچ کجا ناجی‎ای نیست؟ ما به سمت سوراخ کلید بالا می‎رویم؛ راه عبور مسدود بود و کلید درون جاکلیدی قرار داشت ــ و سوسک‎های کوچک کور هم به زحمت می‎توانستند خود را با فشار از آن خاج سازند. هیچ کجا نه شکافی بود و نه شکستگی‎ای، همه جا صیقل داده شده بود ــ ما بدون فکر کردن به این سو و آن سو می‎دویدم که در این وقت یک بار دیگر برای لحظه‎ای در باز می‎شود، دست لیدیا داخل می‎شود و پاکت کاغذها را برمی‎دارد و آنها را با سرعت داخل جیبش می‎کند. در این هنگام بعضی از ما به بیرون پرتاب گشته و می‎میرند. در دوباره بسته می‎شود. ما برگشتن زن سالخورده را می‎شنویم، او می‎پرسید که الکل کجاست ــ چون هنگام بیرون کشیدن کاغذها درب جعبه مقوائی کوچکی کمی کنار رفته بود ما از شکاف تنگی داخل آن می‎خزیم. یک دستبند به شکل مار پیچ‎خورده از جنس پارچه براقی روی پنبه قرار داشت، چیزی که انسان‎ها به مچ دست خود می‎بندند. مار بر روی سر دارای دو چشم بود که در یکی از آنها سنگ قرمزی قرار داشت و دیگری خالی بود. ما در درون خالی مار می‎توانستیم خود را مخفی سازیم! رهبر، کارگر و سوسک‎های کوچک کور، همه در پیچ‎های دستبند جا می‎گیریم. ما صدای مادر را در حال سرزنش کردن لیدیا می‎شنیدیم ــ او نه کاغذها را می‎یابد و نه ما را!
وحشتناک‎ترین روزهای زندگی من فرا می‎رسند. گنجه بسته مانده بود و سوراخ کلید هم مسدود بود. برای ما فرار کردن ممکن نبود. هرگاه صدائی بلند می‎شد ما خود را در دستبند مخفی میساختیم. اینجا خسته از گرسنگی و فشرده به هم نشسته بودیم. بعد از یک چنین فراری کاغذها را دوباره در گنجه پیدا میکنیم، ما با وجود وضع اسفناک به مطالعه ادامه می‎دهیم. کلید از جاکلیدی خارج شده بود، اما جسم سنگینی جلوی آن کشیده بودند که مانع از بیرون رفتن ما می‎گشت. هنوز هم هیچ چشم‎اندازی برای نجات نبود! ما تلاش می‎کردیم کاغذ را بخوریم، اما باب میل‎مان نبود.
در روز هفدهم شکار خورشیدی یکی از رهبران به نام اماس Mrs و پنج کارگر می‌‎میرند. سوسک‎ها هنوز تندرستند. در روز هجدهم شکار خورشیدی یک رهبر و ده کارگر را از دست می‎دهیم. ما تصمیم می‎گیریم یک تلاش برای نجات خود انجام دهیم. جرئت بیرون رفتن از گنجه هنگام باز شدن درب مرگ حتمی خواهد بود. ما اما متوجه می‎‌شویم در سمتی که درب باز می‎گشت یک درز باریک ایجاد می‎شد. یک رهبر و ده کارگر مأمور می‎شوند که هنگام باز شدن درب خود را از آن محل به بیرون برسانند. اگر این جسارت با موفقیت انجام می‎گرفت، به این ترتیب بقیه هم می‎توانستند تلاش کنند که از این راه خارج شوند. داوطلبین در نقطه مناسبی منتظر باز شدن درب بودند، اما ــ هنگامیکه در باز می‎گردد، ما با وحشت شاهد له شدن ظالمانه آنها در بین لبه به جلو آمده درب می‎گردیم! ما در ناامیدی به سر می‎بردیم و مأیوسانه آنچه در گنجه قرار می‎گرفت را بررسی می‎کردیم ــ کاغذهای جدید. حالا آنها به چه دردمان می‎خوردند؟ اما ناگهان یک بسته کوچک، با عطری شیرین ــ ما کاغذ را جویدیم ــ، یک توده سیاه و شیرین ــ ما آن را نمی‎شناختیم، اما طعم آن فوق‎العاده بود! ما موقتاً از مرگ در اثر گرسنگی نجات یافته بودیم.

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 23:45  توسط سعید از برلین  | 



مقدمه
ما کشف زبان و خط مورچه‎ها را مدیون تلاش‎های حشرهشناس معروف آنتنا Antenna می‎‎باشیم. همانطور که مشهور است در جوامع بسیار سازمان یافته این حیوان نه تنها مردان، زنان، کارگران بی جنسیت و به اصطلاح جنگاوران یا رهبران با سرهای بزرگ‎تر زندگی می‎‌کنند، بلکه همچنین حیوانات خانگی، بخصوص یک سوسک کوچک (کلاویگر Claviger) که هیچکس نمی‎داند چه اهمیتی او برای مورچه‎ها داراست زندگی می‎کنند. آنتنا موفق می‎شود ثابت کند که این سوسک کتابخانه زنده مورچه‎ها می‎باشد. قدرت ادراک مورچه‎ها متکی‎ست بر امواج اثیری با 800 تا 2000 بیلیون ارتعاش در ثانیه که در نتیجه سرعت‎شان فراتر از آنچیزی‎ست که برای چشمان ما بعنوان نور قابل رویت‎اند. آنتنا ممکن ساخت تا توسط یک میکروسکوپ فلورسنسی آن ارتعاشات اثیری را چنان آهسته سازیم که آنها برای ابزارهای حسی ما محسوس گردند. او به این وسیله نشان می‎دهد که مورچه‎ها با یک زبان شاخکی که او آن را شیمیائی کردن یا لمس کردن می‎نامد با همدیگر صحبت می‎کنند، و همانطور که ما امواج صوتی را بر روی صفحه گرامافون ضبط می‎کنیم آنها هم بر روی سوسک کوچک کور حرف خود را منتقل می‎کنند و سوسک‎ها هم به نوبه خود می‎توانند هر لحظه که مایل باشند آن حرف‎ها را تکرار کنند. بنابراین مورچه‎ها از انسان‎ها در فرهنگ تا این حد پیشی گرفته اند که حیوانات خانگی خود را نه تنها به کار بدنی، بلکه همچنین به کار روشنفکرانه آموزش می‎دهند. ما موفق گشتیم ترجمه دفتر خاطرات یک مورچه را که بر 82 سوسک کوچک کور به روش شیمیائی ضبط گشته بود را به شما ارائه دهیم. ما اغلب باید در کار پیچیده نونویسی زبان مورچه‎ها اصطلاحاتی را که برایمان آشناست جانشین می‎ساختیم؛ البته این کار همیشه آنجاهائی انجام گشت که در اصل به تکرار اظهارات بشری مربوط می‎گردد.
برای آگاهی بیشتر در باره روند سخت تکنیکی تماس شاخک‎ها با سوسک‎های کوچک کور باید به اثر اصلی آنتنا که به زبان ایتالیائی تحت عنوان:
De formicarum lingua et litteris توسط برادران امزویند Emswind در فلاوزن‎هایم Flausenheim منتشر شده است رجوع کرد. 

دفتر خاطرات
دهم تخم خورشیدی.
رفت و روب بزرگ بهاری. کارگرها با کوچولوها در اولین تابش آفتاب بیرون رفته‎اند، طبقه تقریباً خالی‎ست. ما رهبرها هنوز در سلول‎های زمستانی نشسته‎ایم و فکر می‎کنیم.
حالا زیباترین زمان در طبقه است، من می‎خواهم از این فرصت استفاده کنم و در ادبیات نو نگاه دقیقی بیندازم. من شروع به مطالعه کتاب معروف "زندگی و فعالیت انسان‎ها" از اس‎اس‎رر Ssrr کرده‎ام. البته این کتاب به زبان مورچه‎‎ـ‎قرمزی نوشته شده است، اما من این زبان را خیلی خوب می‎فهمم. کتابی‎ست تا حدودی آرمانگرایانه و با فرضیه‎های بسیار ــ خب، در هر صورت سرخ‎ها اینطورند. و چون برده نگاه نمی‎دارند چنین تصور می‎کنند که در قله تمدن به سر می‎برند.
اما ما همه در هر صورت مورچه‎ایم و فقط یک زمین زیر پای ما قرار دارد!

دوازدهم تخم خورشیدی.
اس‎اس‎رر واقعاً مدعی‎ست که انسان دارای هوش است! و بعلاوه باید مغز هم داشته باشد. اما پس چرا شاخک‎هایش بجای روی سر کنار شانه‎هایش نشسته.

دوم کرم خورشیدی.
من بیشتر و بیشتر به این معتقد می‎شوم که حق با اس‎اس‎رر است؛ به نظر می‎رسد که در حقیقت انسان در بین جانوران زمختی که حیوانات استخوانی نامیده می‎شوند رتبه اول را داراست. من تا حال پرندگان را طبقه ممتاز می‎دانستم، نه فقط به این خاطر که آنها برایمان از خطرناک‎ترین‎ها حیوانات هستند، بلکه چون آنها در بسیاری از موارد به طور چشمگیری به مورچه‎ها نزدیکند. آنها لانه می‎سازند، دارای پوششی از پر هستند که از آنها محافظت می‎کند، بال دارند و حتی تخم می‎گذارند. در این رابطه انسان به استثنای لانه سازی خیلی دورتر در پشت سر آنها ایستاده است. جای هیچ شکی نیست که انسان حتی مانند ما طبقه‎های مشترکی می‎سازد، البته این طبقات آنقدر جا ندارند تا یک کشور را در خود جا دهد، اما حداقل عملکرد قابل توجه‎ای را برای چنین حیوان بزرگی به نمایش می‎گذارد. به این ترتیب باید قبول کرد که انسان‎ها می‎توانند تا حدودی با یکدیگر ارتباط برقرار کنند؛ ممکن است که این ارتباط ناکافی باشد، زیرا که شاخک‎هایشان چنین زمخت سازمان داده شده‎اند!
به نظر می‎رسد یکی از مشاهداتی که خود من قبلاً انجام داده‎ام این ادعا را اثبات کند. من یک انسان نابالغ را در زمین همسایه نشسته بر روی درخت سیبی دیدم که مشغول خوردن سیب بود. یک انسان بزرگ‎تر آهسته و نوک پا خود را به درخت رساند، یکی از شاخک‎هایش را به بالا بلند کرد و پای آن دیگری را گرفت، طوریکه او از درخت به زمین افتاد. در این حال به نظر من رسید که شاخک دیگر انسان بزرگ‎تر یک دنباله نازک‎تر هم دارد که با سرعت در حرکت بود. هر دو انسان در این وقت خود را پر جوش و خروش با شاخک‎هایشان لمس می‎کردند، بعد انسان کوچک‎تر با عجله از آنجا فرار کرد. آنها چه می‎توانستند برای گفتن به همدیگر داشته باشند؟ آیا آنها می‎توانند حرف بزنند یا اینکه همه چیز را بر حسب تقلید انجام می‎دهند؟ شاید که انسان کوچک‎تر در موارد قبلی این تجربه را کسب کرده است که فرار کردن به نفع اوست. یا اینکه باید مربوط به غریزه‎ای به ارث برده شده باشد؟ من کنجکاوم که اس‎اس‎رر در باره این سؤال چه نوشته است. در حال حاضر مشغول مطالعه فصل شرح اندامگان انسان هستم.

پنجم کرم خورشیدی.
جهان چه خردمندانه از موجودات کند ذهن خود مراقبت می‎کند! حتی در نزد انسان هم نجیب‎ترین و شبیه‎ترین قسمت به مورچه یعنی مغز توسط یک سپر محافظ استخوانی احاطه می‎گردد، در حالیکه در بقیه اندام محافظ‎های سخت در درون بدن قرار دارند. به این ترتیب سازماندهی حشراتی که کل بدنشان توسط سپر سخت کیتین احاطه شده است چه مقدار بالاتر از انسان است! جانورشناسانی که فقط ساختمان بدن را در نظر می‎گیرند می‎خواهند مورچه را واقعاً از دسته حیوانات به حساب آورند و به او فقط بالاترین مرحله تکامل را اعطاء کنند. اما اجازه نخواهم داد اعتقادم به سرنوشت ابدی جنس مورچه را از من بربایند!
مورچه و انسان باید هر دو از تبار کرم خاکی باشند! چه مزخرفاتی!

نهم کرم خورشیدی.
آیا انسان‎ها احتمالاً برای چیزی هم مفید هستند؟ آیا نباید مور اولیه نامحدود هنگام خلقت برای آنها هم یک محل در فضا در نظر می‎گرفت؟ به نظر می‎رسد که او به طور قابل توجهی در از بین بردن چنین پرندگان مضری سهیم است. حتی اگر آنها مقصود دیگری بجز خدمت کردن به ما بعنوان وسیله مطالعات علمی نداشته باشند به این ترتیب باز هم بودنشان بیهوده نخواهد بود. گرچه آنها از آرمان‎های والای حس مشترک مراقبت از کرم و پیله بی نصیبند و فاقد <ناخودآگاه رفتار اجتناب ناپذیر> می‎باشند، اما مطمئناً دارای احساسند و از حضور خود در این جهان مانند ما خوشحال هستند. به این دلیل من نمی‎توانم با این دیدگاه که باید یک هیئت علمی برای تحقیق از مغز انسان فرستاده شود آشتی کنم. اس‎اس‎رر از ما طلب می‎کند که باید در جمجمه یک انسان زنده مستعمره‎ای ایجاد کرد تا توانائی‎های فکریش را مورد مطالعه و تحقیق قرار داد. اما به نظر من می‎رسد که در این کار قساوت قلب خاصی باشد. انسان مورد نظر در اثر این کار می‎تواند خیلی آسان رنج ببرد. البته او فقط یک انسان است و آسایش او در مقابل پیشرفت ادراک مورچگان نباید زیر سؤال برده شود. ــ در حالیکه من با شاخک‎هایم این یادداشت‎ها را به سوسک کوچک کورم منتقل می‎کنم، او سرش را برمی‎گرداند و مرا با شاخک‎هایش نوازش می‎کند. بدیهی‎ست که می‎خواهد نشان دهد او هم درد و لذت را مانند ما احساس می‎کند. البته او یک حشره است و نزدیک‎تر از انسان به ما قرار دارد، اما با این حال من می‎گویم: انسان هم همچنین یک موجود زنده است، او هم حق دارد از محافظت کردن ما برخوردار شود!
که می‎داند که آیا آب و هوای مغز انسان به ما می‎سازد یا نه؟ شهروندان ما نباید خود را در معرض چنین خطرهائی قرار دهند؛ مورچه‎های قرمز باید سیاست ماجراجویانه خود را به تنهائی پیش ببرند!

هشتم کارگر خورشیدی.  
برده‎ها عصبانیت به بار آوردند. آنها گاوها را بد دوشیده بودند. شماره 18 و 24 که پنج بار شیر را به تنهائی نوشیده بودند اساسی تنبیه گشتند! واقعاً، گاهی آرزو می‎کنی که یک انسان بی منطق باشی و به شیوه روز‎ـ‎به‎ـ‎‏روز زندگی کنی. چنین انسان‎هائی کدام نگرانی را می‎شناسند؟ آنها نه تخم می‎گذارند، نه پیله دارند و نه کرم، و اینکه آنها آنطور که اس‎اس‎رر ادعا می‎کند باید واقعاً حیوانات خانگی و برده نگهداری کنند را من نمی‎توانم باور کنم. به چه خاطر می‎تواند انسان به آنها احتیاج داشته باشد؟ وقتی که آنها حتی نوجوانان خود را با شاخک‎هایشان می‎زنند، کاری که هنر ابتدائی خاصی از آموزش را نمایش می‎دهد، زیرا که هر کس فرزندان خود را دارد ــ آن‎ها کودکان دولتی نمی‎شناسند. چه نقطه نظر پستی!

پانزدهم کارگر خورشیدی.
من کاملاً شگفت زده و نگرانم! پس ذهن ما چه کشف کرده است! انسان‎ها واقعاً می‎توانند به همدیگر متقابلاً پیام بدهند. اما البته احتمالاً یک زبان به معنای واقعی ندارند، وگرنه باید بر چنان امواج آهسته‎ای متکی باشد که اندام ظریف ما قادر به درک آن نمی‎باشد. از این گذشته حس‎هایشان باید بسیار زمخت شکل یافته باشد. برای مثال اس‎اس‎رر ثابت کرده است که انسان در شب ابداً چیزی نمی‎بیند و نمی‎تواند پیرامونش را تشخیص دهد. گاهی پیش می‎آید انسانی که در شب به خانه می‎رود راه ورود به طبقه خود را نمی‎یابد.

اول پیله خورشیدی.   
یک هیئت علمی برای تحقیق از انسان واقعاً در حال تجهیز گشتن است، اما از فرستادن آنها به مغز انسان منصرف شده‎اند، آنها باید خود را خیلی بیشتر به کشف زبان انسان مشغول سازند. زیرا که مشاهده بسیار جالب زیر انجام گرفته بود. وقتی یک انسان می‎خواهد برای انسان دیگری یک پیام بگذارد مانند ما روند تفکرش را توسط ارتعاشات شاخک‎ها بر ارگانیسم زنده یک سوسک شیمی نگاری نمی‎کند، بلکه او با کمک یک عصاره نقاط مخصوصی از سطح روئی یک وسیله روشن و مانند برگ را تغییر می‎دهد، طوریکه بر روی آن کم و بیش علامت‎های منظمی تشکیل می‎شوند. انسان دیگر آن را در برابر چشمان خود نگاه می‎دارد و به روشی که هنوز برای ما ناشناخته است قادر می‎شود از آن علامت‎ها عقیده دیگری را بشناسد. اما این روش اطلاع رسانی باید یک روش تقریباً ناقصی باشد، زیرا اغلب بعد از انجام این عمل می‎توان انسان‎ها را در حال تکان دادن سر خود که نشانه‎ای از ناخشنودی‎ست مشاهده کرد. اس‎اس‎رر آن عصاره را <مرکب> می‎نامد، و باید در نزد انسان بسیار ارزشمند باشد و در غده مخصوصی به نام مرکب‎دان جداگانه نگهداری می‎شود. آن دسته از انسان‎هائی که بزرگ‎ترین مرکب‎‎دان‎ها را دارند باید دارای بالاترین شهرت باشند و بقیه انسان‎ها از آنها بترسند. من حدس می‎زنم که آن عصاره باید دارای خاصیت مشابهی مانند اسیدی که ما هنگام جنگ می‎پاشیم باشد. آیا اثری سمی هم دارد؟

سوم پیله خورشیدی.     
می‎شود متوجه گشت که تابستان شده است. ما پیله‎های زیادی در طبقه داریم، من فکر می‎کنم که سال خوبی خواهد شد. تعدادی از مادرهایمان شروع به پیر شدن کرده‎اند. دو سال می‎شود که ایکس‎رر Xrr مهربان از طبقه خارج نشده است، او هرگز انسانی را ندیده و وجود چنین موجودی را یک خرافات می‎داند. وقتی به او گفتم که یک انسان می‎تواند با یک قدم از بالای یک درخت کامل بگذرد شاخک‎هایش را بر روی سرش زد، و فقط اینکه انسان تنها بر روی دو پا راه می‎رود او را تا اندازه‎ای آرام ساخت. او این کار را بسیار زشت یافت و نمی‎خواست دیگر چیزی از آن بشنود. اما با این حال بعد پرسید که آیا انسان‎های ماده هم در جوانی دو بال دارند که پس از ازدواج آنها را مانند ما دور می‎اندازند. من به یاد آوردم که در کتاب اس‎اس‎رر خوانده بودم انسان‎های بالداری وجود دارند که به آنها فرشته می‎گویند، و اینکه انسان‎های ماده جوان اغلب از طرف انسان‎های نر <فرشته من> نامیده می‎شوند، اما وقتی آنها پیرتر می‎گردند دیگر چنین نامیده نمی‎شوند. ازاین می‎شود نتیجه گرفت که انسان‎ها هم بعد از ازدواج بال‎هایشان را از دست می‎دهند.

هفتم پیله خورشیدی.
من هرگز باور نمی‎کردم که انسان‎ها اعتقادات مذهبی هم دارند. با این حال با توجه به تحقیقات اس‎اس‎رر شکی در آن باقی نمی‎ماند، هرچند احتمال دارد که فقط یک وظیفه جادوگرانه نسبتاً خام باشد. آنها یک نوع صفحه مدور از جنس سنگین و درخشانی دارند که تصویر سر یک انسان بر رویش است. انسان به عنوان بت خود آنها را ستایش می‎کند و آنها را سکه می‎نامد. انسان آنها را بیش از هر چیز مقدس محترم می‎شمرد و همیشه تعدادی از آنها را با خود حمل می‎کند. کسی که چنین بت‎هائی را نداشته باشد و نتواند آنها را  نشان دهد به عنوان انسانی هرزه شناخته می‎شود و از اجتماع انسان‎ها اخراج می‎گردد. بعد او دیگر نمی‎تواند به موقعیت معتبری برسد و حتی ضروری‎ترین مواد غذائی خود را بدست آورد. اما بر عکس کسی که تعداد زیادی از آن بت‎ها در خانه‎اش جمع کرده باشد مانند مرد مقدسی محترم شمرده می‎شود، همه در برابر او تعظیم می‎کنند و او حتی می‎تواند با چند عدد از آن بت‎ها مرکب‎دان پر ارزش بدست آورد.

یازدهم پیله خورشیدی.     
یک روز پر تحرک. من در حالیکه کارگرها مشغول دندان زدن به سر پیله‎ها و پاره کردن آنها و کمک به بیرون خزیدن نوبرهای امسال‎مان از درون پیله‎ها بودند دوباره نشسته و مشغول خواندن اس‎اس‎رر، بزرگ‎ترین محقق انسان‎ها که من هرچه بیشتر و بیشتر احترام گذاشتن به او را می‎آموزم بودم. او جهان تازه‎ای برایمان گشوده است، یک نگاه به درون ثروت غیر مترقبه طبیعت به اشکال عجیب و غریب، و مور اولیه بی پایان خرد خود را در هر کدام از این شکل‎ها نشان می‎دهد. انسان، این حیوان بزرگ و دست و پا چلفتی چه خطرناک می‎توانست برای کشورمان باشد، اگر که او همراه با هوش مسلم خود همچنین غرایض آرمانی مورچه‎ها را هم دارا می‎بود! اما حالا او به ستایش از بت‎های براق خود اکتفا می‎کند و تمام تلاشش متمرکز آن شده است تا حد امکان تعداد بیشتری از آنها را جمع کند. و این کار را نه بخاطر جامعه، بلکه هر کس فقط برای خودش انجام می‎دهد؛ درست در اینجا هوشمندی خالق خود را نشان می‎دهد، او نیروی این غول خطرناک را تکه تکه ساخته و به جنگ با انسان دیگر تشویق می‎کند. ما باید خیلی سپاسگذار باشیم که به عنوان مورچه به جهان آمده‎ایم!
من با چنین افکاری مشغول بودم که ناگهان تکان مهلکی در تمام ساختمان احساس کردم. از یک قسمت ساختمان نور خورشید به درون رخنه کرد. کارگرها به سمت پیله‎ها و نوزادها هجوم بردند تا آنها را به محل امنی ببرند، در حالیکه ما رهبران برای جلوگیری از حمله با عجله به بیرون رفتیم. ما متوجه شدیم که انسانی با یک درخت ــ آنها آن را چوب دستی می‎نامند ــ در ساختمان ما فرو کرده است. او کاملاً آرام ایستاده بود و ظاهراً تماشا می‎کرد که ما شروع به چه کاری خواهیم کرد. فوری عده‎ای از کارگرها برای تعمیر می‎روند، در حالیکه عده‎ای از رهبران دلیر بر روی پاهای انسان می‎پرند و از آن بالا می‎روند. ما توسط پارچه ضخیم روی پوست بیرونی‎اش از او بالا رفتیم و بقدری او را گزیدیم و سم پاشیدیم که انسان فوری پا به فرار گذارد. متأسفانه ما تلفات سنگینی دادیم، تنها تعداد اندکی از ما توانست خود را به موقع نجات دهد. زیرا، اتفاق بسیار عجیبی رخ داد، به محض اینکه انسان چند قدم در بوته گذارد شروع به پوست انداختن کرد، سربازهای ما را می‎تکاند و با پا لگد مال می‎کرد. اما بعد دوباره داخل پوستش می‎شود و از آنجا می‎رود. ما هنگام بررسی میدان نبرد متوجه شدیم که انسان هم متحمل خسارت شده است. در میان برگ‎های پژمرده روی زمین در کنار اجساد سربازان دلیرمان دو بت درخشان و یک جعبه ترک خورده که در آن شیئی نرم و زرد رنگ قرار داشت می‎یابیم، آنطور که به نظر می‎آمد یک حلقه موی انسان بود. بلافاصله تصمیم می‎گیریم اشیاء غنیمت گرفته شده را به درون ساختمان منتقل کنیم، اما آنها سنگین بودند و به این دلیل باید ابتدا برای کمک آوردن فردی را اعزام می‎کردیم. دراین بین اما ما حداقل حلقه مو را مقداری به جلو حمل کردیم. در حالیکه ما مشغول این کار بودیم انسان برمی‎گردد. او بر روی زمین دنبال چیزی می‎گشت، احتمالاً بت‎هایش را می‎جست. از آنجائیکه ما برای نبرد کردن ضعیف بودیم بنابراین خود را مخفی ساختیم. پس از آنکه عاقبت انسان با آن چشم‎های احمقانه‎اش جعبه را می‎بیند، با خوشحالی به طرفش هجوم می‎برد، آن را برمی‎دارد و بلند می‎کند؛ اما وقتی او حلقه مو را در آن نیافت کاملاً ناخشنود گشت. با کمال تعجب اصلاً به بت‎ها توجه نکرد. عاقبت حلقه مو را در جائیکه گذاشته بودیم کشف می‎کند. آن را از روی زمین برمی‎دارد و چندین بار به لبانش فشار می‎دهد، بعد آن را با دقت همراه جعبه در یکی از چروک‎های پوستش مخفی می‎سازد. من این ماجرا را نمی‎توانم برای خودم توضیح دهم. اندکی مو چه اهمیتی می‎توانست برای انسان داشته باشد، در حالیکه او خودش انبوهی مو بر سر داشت؟ باید در انسان‎ها هنوز اتفاقاتی در جریان باشند که برای ما قابل درک نیستند. غریزه یا تفکر؟
دیرتر بت‎ها را که زیربنای یک موزه انسان‎شناسی را باید بسازند با زحمت زیاد به درون ساختمان‎مان منتقل کردیم.

چهاردهم پیله خورشیدی.
اخبار از هیئت اعزامی. کاملاً غیر منتظرانه کشف کرده‎اند که انسان‎ها در حقیقت علاوه بر وسیله ارتباطی مرکب با کمک آرواره‎هایشان دارای یک زبان دیگر هم هستند که در نزد انسان ماده قوی‎تر از انسان مذکر تکامل یافته است. هر دو برجستگی خاص دو طرف پیشانی او در خدمت درک زبان است. ما اما نمی‎توانیم زبان او را درک کنیم، اما فیزیکدانان مشهور ما هلمز Hlmz و کرش Krch دستگاهی اختراع کرده‎اند که ارتعاشات برخاسته از آرواره انسان را در هوا را به ارتعاشات شاخکی تبدیل می‎سازد و از این طریق آن را برای ما قابل فهم می‎سازد.
حالا تمام امکانات در اختیار ما هستند تا با کمک شاخک مسلح خود بزودی کاملاً بر زبان انسان مسلط شویم. همچنین یک دوربین زیر دریائی ساخته شده است که توسط آن اجسام دور را حتی در روشنائی روز هم تشخیص می‎دهیم.

هشتم بال‎های خورشیدی.
در حال حاضر همه چیز در طبقه به شکل خنده‎داری پیش می‎رود! ما دوباره صاحب جوانان بالدار شده‎ایم. دخترها و پسرها در خارج خانه جولان می‎دهند، مراقبت از آنها کار ساده‎ای نیست. آنها در هوا آزادانه در نوسانند، ما رهبران پیر در این پائین به اطراف می‎چرخیم و قادر نیستیم آنها را لمس کنیم. حالا، لذت بردن برای زمان کوتاهی‎ست ــ چند خورشید، و بال‎ها باید بیفتند!

نهم بال‎های خورشیدی.
از هیئت اعزامی می‎شنوم که انسان‎ها حتی در باره مورچه‎ها کتاب هم نوشته‎اند. البته کلی مزخرفات! آنها از وسایل ارتباطی ما به کلی بی خبرند و چون همه چیز را با حس نا خالص خود می‎سنجند اعضای بدن ما را کاملاً اشتباه تفسیر می‎کنند. آنها نمی‎دانند که ارتعاشات شاخک‎های ما چه ظریف و قابل مدولاسیون هستند و اینکه سوسک‎های کور قادرند این ارتعاشات را ضبط و محافظت کنند و هرگاه مایل باشند دوباره آنها را پخش کنند. به این دلیل شگفت زده‎اند که چرا ما سوسک‎های کور را در طبقه خود نگاه می‎داریم و به آنها غذا می‎دهیم، زیرا آنها نمی‎توانند درک کنند که این سوسک‎ها کتابخانه زنده ما می‎باشند. بعد به فکر ساختن دستگاهی می‎افتند که یکی از آنها آن را اختراع کرده بود و صداها را ضبط و پخش می‎کند.
ما از چنین دستگاهی بر روی سوسک کوچک کور خود پیش از هزاران خورشید قبل استفاده می‎کردیم، و با این حال انسان‎ها می‎خواهند خود را جزء حیوانات با فرهنگ به حساب آورند! 
            
 _ ناتمام _

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 6:32  توسط سعید از برلین  | 



بوته‌‎زار و جنگل صنوبر سمت راست و سمت چپ ــ بوته‎زار سوخته از خورشید ماه جولای، جنگل بطور گسترده توسط کرم‎های برگ‎خوار فلج گشته ــ و در وسط دو خط مستقیم بی پایان که بر رویش ابری از دود و گرد و خاک سریع در حرکت بود ــ ــ
قطار سریع‎السیر انگار که قصد فرار هرچه سریع‎تر از این ناحیه را دارد با بیشترین سرعت خود می‎راند. عاقبت قطار مانند تپه‎ای از دور ظاهر می‎گردد، صنوبرهای تک افتاده خود را با انبوهی از درختان صنوبر درمی‎آمیزند، یک اتاق نگهبانی دور افتاده مانند خط راه راه فراری بی سر و صدا رد می‎شود ــ حالا چند ضربه کوتاه ــ سپس یک شکاف دیدگاه را ناپدید می‎سازد ــ ــ
یک مسافر از چرت بیدار گشته تندخویانه می‎پرسد: "آیا اینجا یک ایستگاه بود؟"
مرد روبروئی او می‎گوید: "فقط یک سوزن‎بانی. مسیر نوسازی شده است، پیچ قبلی برای قطار سریع‎السیر خیلی تنگ بود."
"شما این منطقه را می‎شناسید؟"
"اینطور فکر می‎کنم ــ من تمام بهار را اینجا بودم. از این گذشته در یک آپارتمان خوب در نزد جنگلبان. حالا باید دوباره به آنجا بروم. فردا نقشه برداری در پشت شروبک Schrobeck شروع می‎شود."
"شروبک؟ آن چه است؟"
"خرابه آن بالا ــ اگر به عقب نگاه کنید ــ آن را می‎بینید؟ حالا از آن گذشتیم."
"تا حالا از آن نشنیده بودم."
"شما افسانه سه میخ از شروبک را نمی‎شناسید؟ یک روح آن بالا زندگی می‎کند."
مسافر غرولند کنان می‎گوید "برای من چنین افسانه‎هائی مهم نیستند، همه آنها مانند هم هستند" و دوباره به عقب تکیه می‎دهد.
معمار ساختمان در حالیکه ریش بور خاکستریش را مرتب می‎کرد می‎گوید "من هم باید الساعه پیاده شوم و دیگر وقت ندارم آن را برای شما تعریف کنم." و خود را مشغول تا کردن پالتوی کتانی گرد و خاکیش می‎سازد.
در منطقه هر کودکی می‎دانست که در خرابه چه می‎گذرد. البته اینجا بجز بچه‎های جنگلبان و هیزم شکنان اطراف نیدراشتاین Niederstein بچه‎های زیادی نبودند. در واقع در این منطقه مردم زیادی زندگی نمی‎کردند، اما همه می‎دانستند که آخرین شوالیه از شروبک جادو شده بوده است تا بعنوان یک کوتوله سالخورده آنجا در گردش باشد، و آنها همچنین می‎دانستند که چطور می‎توان او را نجات داد. و کسی که می‎توانست موفق به این کار شود ثروتمند می‎گشت. عحیب آن بود که تا حال کسی موفق به این کار نگشته بود ــ ــ اما هرکس هم خصوصیات لازم برای این کار را دارا نبود، یا همه شرایط با هم آماده نمی‎گشتند، یا در این سحر و جادو خطائی رخ داده بود، یا ــ بله، این می‎توانست دلیلش باشد که چرا مردم موفق نمی‎شدند ــ زیرا آنها خودشان به داستانی که می‎خواستند به دیگران واقعی بودنش را اثبات کنند معتقد نبودند.
اما انجام این کار کاملاً ساده بود.
فقط کافی بود که هنگام تابش ماه، در شب هشتمین یکشنبه پس از عید پنجاهه از خرابه شروبک بالا رفت، آنجا در مقابل درب برج ویرانه یک دستمال بر روی زمین پهن کرد، به دیوار کوبید، سپس آهسته نه قدم از پشت به عقب برگشت و سه بار فریاد زد: "سه و رها!". و بعد از گفتن سومین بار بلافاصله شوالیه از شروبک در هیبت یک کوتوله سالخورده ظاهر می‎گردد و بر روی دستمال سه میخ طلائی قرار می‎دهد که بخاطر آنها او لعنت شده بوده است. او میخ‎ها را برای اینکه با آنها قمار کند از تابوت اجدادش خارج ساخته بود. اما کسی که این سه میخ را صاحب می‎گشت می‎توانست سه آرزو تقاضا کند. وقتی یک میخ را دور می‎انداخت و یک آرزو را بیان می‎کرد فوری آنچه را می‎خواست رخ می‎داد. و با دور انداختن سومین میخ روح آزاد می‎گشت.

نگهبان راه آهن مرد پیری بود. دیگر نمی‎توانست با دستگاه‎های الکتریکی جدید در ایستگاه‎های بزرگ کار کند. بنابراین به او در اینجا یک پست داده بودند، جائیکه او بجز بازرسی مسیر و تنظیم سوزن ریل قطار کار دیگری نداشت.
حالا هنگامیکه قطار سریع و السیر به سرعت از آنجا می‎گذشت او با دو پرچم خطر لوله گشته در دست کنار اتاق کوچک نگهبانی ایستاده و نگاهش با هیجانی وحشت زده به پنجره واگون‎ها دوخته شده بود، که شاید یکی از آنها گشوده گردد، که شاید یک دستمال از پنجره‎ای رو به بیرون تکان بخورد ــ اما هیچ خبری نگشت. و حالا چشمان او آخرین واگون را تعقیب می‎کرد، تا اینکه آن هم در اولین شکاف ناپدید می‎گردد.
نگهبان در حالیکه به دوردست خیره شده بود مدت درازی آنجا می‎ماند ــ فقط گاهی قفسه سینه‎اش توسط یک آه کمی بیشتر بالا می‎آمد ــ ــ
چه تعداد انسان هر روز از اینجا از برابر او به سرعت می‎گذرند! آنها طلوع خورشید را صبح بر روی دریا می‎دیدند، در شب دوباره خورشید برایشان از قله کوه‎ها می‎درخشید و شلوغی شهر تا چند ساعت قبل در اطرافشان غرش می‎کرد، ــ او اما در کنار راه عبور جهانی تنها ایستاده و از امواج زندگی جدا افتاده بود. هیچ چیز بجز صدای یکنواخت ناقوس و تلق تلق کردن چرخ‎های قطار به سمت او نفوذ نمی‎کرد، و آنها برای او خبری نمی‎آوردند. او به ساعت نگاه می‎کند. حالا باید از رسیدن قطار به ایستگاه بعدی مدت‎ها گذشته باشد. آیا قطار نامه‎ای با خود آورده بود؟ سه ساعت طول می‎کشید تا نامه رسان از آنجا تا پیش او بیاید، و امروز در روز یکشنبه او اصلاً کار نمی‎کرد.
از درب باز اتاق کوچک فریاد زده می‎شود: "پل Paul"
او داخل می‎شود. بر روی صندلی کهنه در کنار پنجره کوچک زنی خسته با موهای خاکستری نشسته بود و تقویمی را ورق می‎زد.
زن می‎پرسد: "او در قطار نبود؟"
مرد سرش را تکان می‎دهد.
زن می‎گوید: "او اگر در قطار بود حتماً دستش را بیرون می‎آورد و تکان می‎داد. من روز و شب در وحشتم. چهار هفته از رسیدن نامه می‎گذرد. دیروز چهار هفته شد، و او می‎خواست پس از چهار هفته پیش ما باشد. با زن و بچه. با آن کرم کوچولوی دوستداشتنی ــ آه! و تمام رنج‎ها یک پایان دارد بجز رنج من!"
مرد می‎گوید "من باور نمی‎کنم، من باور نمی‎کنم!" و خود را با رخوت روی نیمکت کنار اجاق می‎نشاند. "من خواب دیدن تو از تصادف قطار را نمی‎توانم فراموش کنم."
"آه خدا، آه خدا، درست در آخرین لحظه، اگر ما او را، اوتو Otto خودمان را از دست می‎دادیم! دوازده سال از رفتن او می‎گذرد، ده سال است که از او هیچ چیز نشنیده‎ایم، تا اینکه همین چهار هفته قبل نامه‎اش رسید. نوشته بود که حالش خوب است و او دوباره می‎آید، و حالا باید ما او را از دست بدهیم؟ این حقیقت دارد که یک فاجعه او را تهدید می‎کند، ــ اما می‎شود آن را تغییر داد. تو از خواب دیدن دیگرم از کوتوله سالخورده خبر داری. هر بار وقتی من خواب او را می‎بینم اتفاق خوبی می‎افتد. و تو باید این کار را بکنی!"
"این مسخره است، مرا با این مسخره بازی‎ها راحت بگذار."
"و اگر هم مزخرف باشد ــ ضرر نمی‎رساند. امروز هشتمین یکشنبه پس از عید پنجاهه است، ماه می‎تابد، ماه کامل، امروز می‎شود با شروبک روبرو شد. و اگر هم نشد بنابراین یک پیاده روی بوده است."
"این یک اغواست."
"تو باید این ریسک را بکنی. اگر من می‎تونستم راه بروم این کار را فوری انجام می‎دادم. اما با پای لنگ ــ من دیگر قادر نیستم از کوه بالا بروم."
زن ساکت می‎شود. بعد دوباره شروع می‎کند: "اینکه همه چیز با هم رخ داده، روز و مهتاب، و درست همزمان با آرزوی ما! من نمی‎تونم این را از سرم بیرون کنم. اگر تو میخ‎های طلائی را بدست بیاری، بعد می‎تونی بلافاصله آرزو کنی که اوتو سلامت اینجا باشه. بعد دیگر هیچ چیز نمی‎تونه به او آسیب برسونه. بخاطر آرامش من این کار را بکن!"
"زن، تو که می‎دونی من به این چیزها باور ندارم، به این دلیل هم هیچ کمکی نمی‎کند. من فقط باید بعداً از خودم خجالت بکشم."
"به خاطر من این کار را بکن، من به آن باور دارم."
"اگر خواب دیدن تو نبود، من اصلاً بهش فکر نمی‎کردم. البته خواب دیدن‎های تو چیزی در خود دارند، این حقیقت دارد. اما من  نمی‎تونم کارم را ترک کنم."
"امروز می‎تونی. حرکت قطار باربری امروز حذف شده و قطار نامه بری ابتدا ساعت دو می‎آید. تو تا ساعت یک حتماً دوباره اینجا خواهی بود."
مرد تنباکو درون پیپش می‎کند و ساکت می‎ماند.
زن شروع به گفتن می‎کند: "فلیکه Flischke هم دوباره اینجا بود. فکر کنم که مست بود، او فحش می‎داد. و در پشت بوته میشل Michel منتظرش بود. این دو نفر قصد انجام کاری را دارند. او می‎خواست کارت را جبران کند، فلیکه می‎گفت که تو باعث اخراجش شده‎ای و در مسیر ریل تو هم می‎تواند اتفاقی رخ دهد."
"این حقیقت ندارد که من از او شکایت کرده‎ام، اما او هرگز وظایفش را درست انجام نمی‎داد. تو که می‎بینی، حالا اگر این اشرار در این حوالی کمین کرده باشند دیگر اصلاً این کار ممکن نیست. اینکه میشائیل را از زندان آزاد کرده‎اند یک فاجعه واقعی‎ست."
"هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. تو دوباره برمی‎گردی و کارت را انجام می‎دهی، بیشتر از این نمی‎تونی کاری بکنی. اما حالا به این خاطر هم که شده باید پیش شروبک بری. وقتی میخ‎ها را داشته باشی دیگر فلیکه هم نمی‎تونه کاری بر ضد تو انجام بده، و اوتو هم سعادتمندانه فردا به خانه خواهد آمد. پل این کار را بکن، بخاطر اوتو این کار را بکن!"
مرد غرولند کنان دست در ریش خود می‎برد "اما این کار مسخره‎ای‎ست." ولی آن را بلند نمی‎گوید.
نور ضعیف و نامشخص ماه بر منظره تپه نشسته و دشت سمت شمال خود را در مه گم ساخته بود. حتی باد کوچکی هم در وزش نبود؛ گهگاهی رعد ضعیفی در میان طول شب ماه ژوئیه دیده می‎گشت.
بر روی برگ پیچک‎هائی که از دیوارهای مخروبه قصر شروبک بالا می‎رفتند نقطه‎های نقره‎ای می‎درخشیدند، سایه‎های غیر قابل نفوذی خود را از میان خطوط راه راه نور به پیش می‎راندند. قسمت پر نور برج خود را واضح و شفاف نمایان می‎ساخت و فقط روزنه تاریکی در آن خمیازه سیاهی می‎کشید.
نگهبان راه‎آهن از روی پله‎های متزلزل سنگی قصر کُند بالا می‎رود. برای نفس تازه کردن خود را به دیوار تکیه می‎دهد و نگاهش را به روزنه برج می‎دوزد. بجز چند خفاش که به این سمت و آن سمت پرواز می‎کردند هیچ صدائی نمی‎آمد. مرد مدت درازی در کنار دیوار بی حرکت باقی می‎ماند. اما حالا با وحشت از پله‎ها بالا می‎رود. از درون برج سر و صدائی مانند آنکه سنگ به پائین سقوط می‎کند شنیده می‎شود ــ دسته‎ای خفاش از روزنه به پرواز می‎آیند ــ سپس دوباه سکوت برقرار می‎گردد. نگهبان به خود نهیب می‎زند و با گام‎های آهسته به درب قصر نزدیک می‎شود. او ضربان قلبش را احساس می‎کرد، او جرئت نمی‎کرد هنگام پهن کردن دستمال در مقابل درب و کوبیدن به دیوار با یک سنگ به درون قصر نگاه کند. سپس او آهسته نه قدم از پشت به عقب برمی‎گردد. گام‎هایش روی خاک‎های آهکی خش و خش می‎کردند، به نظرش می‎رسید که چنین خش خشی هم از درون قصر به او جواب می‎دهد. او تعداد قدم‎هایش را نیمه بلند می‎شمرد؛ حالا او می‎ایستد و سریع فریاد می‎کشد: "سه و رها!"
بجز انعکاس خفه صدای نگهبان از دیوار همه چیز آرام می‎ماند. او پس از مکثی برای دومین بار فریاد می‎زند. دوباره هیچ چیز شنیده نمی‎شود. ــ او سرش را به خاطر کاری که می‎کرد تکان می‎دهد ــ اگر کسی او را می‎شنید برای همیشه مورد تمسخر واقع می‎گشت. اما چه کسی می‎خواست او را در اینجا بشنود؟ او به زن و پسرش فکر می‎کند، بعد محکم به درب قصر نگاه می‎کند و برای سومین بار فریاد می‎زند:
"سه و رها!"
در این لحظه او با شوک وحشتناکی به عقب می‎جهد و متشنج با دستانش خود را به باقیمانده دیوار نگاه می‎دارد. غوغای بزرگی سکوت شب را می‎شکند، از درب قصر ابر سفیدی برمی‎خیزد و مانند شبح در نور مهتاب به نوسان می‎آید، و از روزنه هیبت پر نور کوتوله سالخورده‎ای ظاهر می‎گردد. نفس نگهبان بند می‎آید، کلمه‎ای از گلویش خارج نمی‎گشت، ــ نه، او اشتباه نمی‎کرد ــ او به وضوح صورت با ریش سفید این هیبت کوچک که سرش را یک کلاه خاکستری پوشانده بود از بالای پالتوی خاکستری شناخت. نگهبان و کوتوله بدون حرکت در برابر هم ایستاده بودند ــ در این وقت ناگهان کوتوله دست راست خود را بلند می‎کند، سه شیء درخشنده بر روی دستمال می‎افتند و بلافاصله کوتوله ناپدید می‎گردد.
سکوت برقرار می‎گردد ــ ابر محو گشته بود و روزنه درب خالی و تاریک مانند قبل خمیازه می‎کشید.
نگهبان برای یک لحظه فکر کرد که خواب می‎بیند ــ او به خود جرئت می‎دهد و به سمت دستمال قدم برمی‎دارد ــ او در نور ماه دستمال را درخشان می‎بیند ــ خون به سرش هجوم می‎برد و ترس وحشتناکی او را در بر می‎گیرد ــ او دیگر نمی‎دانست که چه می‎کند ــ او دستمال را می‎بندد و با عجله از آنجا دور می‎شود. سنگ‎ها از اطراف او به پائین می‎غلطیدند، او از راه‎های ناشناخته و از میان جنگل می‎دوید تا اینکه به تپه می‎رسد ــ آنجا در کنار یک قطعه سنگ به استراحت می‎پردازد و تلاش می‎کند دوباره بر خود مسلط شود. هنوز دستمال را مچاله شده در دست داشت و به وضوح میخ‎ها را در آن احساس می‎کرد، اما او جرئت باز کردن دستمال را نداشت. مرتب به ذهنش خطور می‎کرد ــ یک شبح شیطانی فاجعه به بار می‎آورد!

در بیشه سر و صدائی بلند می‎شود ــ او از جا می‎پرد. او اصلاً کجا بود؟ ریل‎ها در کدام سمت قرار داشتند؟ خدای بزرگ ــ مأموریتش! وقت انجام بازرسی از مسیر و تنظیم سوزن ریل‎ها فرا رسیده بود. فقط حالا نباید راه را گم کنم! او دستمال را در جیب قرار می‎دهد و رو به جلو مستقیم حرکت می‎کند ــ اینجا بوته‎های وحشی بقدری متراکم بودند که او نمی‎توانست از آنجا عبور کند و باید برمی‎گشت. عرق ترس از پیشانی‎اش جاری بود، او از تپه بالا و پائین می‎دوید ــ عاقبت ریل‎ها در نزدیکش قرار داشتند. او پائین می‎رود و بر روی ریل‎های قدیمی می‎ایستد. اما حالا تا محل تقاطع سوزن ریل‎ها که باید آن را تنظیم می‎کرد فاصله زیادی نبود. صد قدم دورتر از ریل قدیمی‎ای که تا قبل از نوسازی بر رویش قطارها در پیچ تنگی می‎راندند یک معدن حفر کرده بودند و بر روی این ریل مصالح ساختمانی می‎راندند. به همین خاطر ریل قدیمی تا معدن هنوز مورد استفاده قرار می‎گرفت.
هنگامیکه نگهبان خود را به تقاطع سوزن نزدیک می‎سازد وحشت تازه‎ای بر او مستولی می‎گردد. فانوس خاموش شده بود. او بطور واضح تشخیص می‎دهد که سوزن به سمت ریل مرده تنظیم گشته است. یک انسان خود را بر بالای سوزن خم کرده بود و سعی می‎کرد آن را به سمت ریل اصلی تنظیم کند. نگهبان او را صدا می‎زند.
در همان لحظه احساس می‏‎کند که کسی از پشت به او حمله آورد، از روبرو مرد روی ریل به جلو می‎آید و قبل از آنکه نگهبان خسته بداند چه بر سرش می‎آید مغلوب می‎گردد، طناب پیچی می‎شود و برای ممانعت از فریاد دهانش را توسط دهان‎بندی می‎بندند. ظاهراً همه چیز به دقت نقشه کشیده شده بود. هر دو مرد نگهبان را کمی از سمت جنگل به طرف ریل جدید می‎کشانند و در حالیکه او را روی آن قرار می‎دهند برایش شب خوشی آرزو می‎کنند.
او با خشمی ناتوان تلاش می‎کرد طناب را پاره کند. بیهوده! تصاویر وحشتناکی در روحش به جنبش می‎افتند. حداکثر یک ساعت دیگر باید قطار سریع السیر می‎آمد و باید بر روی ریل مرده می‎راند و به درون معدن سقوط می‎کرد! و با آن شاید هم پسرش ــ مطمئناً! ــ ــ و هیچ کمکی؟
او خود را به جلو و عقب می‎جنباند تا اینکه نیرویش به پایان می‎رسد. بعد دوباره آرام دراز می‎کشد، مغزش او را زجر می‎داد ــ او از اعماق روحش دعا می‎کرد ــ هیچ چیز در اطراف او تکان نمی‎خورد.
ماه بیشتر و بیشتر از میان شاخه‎ها نقل مکان می‎کرد ــ هیچ کمکی؟ ــ یک بار دیگر! آیا نباید طناب خودش را شل سازد؟
او دستش را محکم بالا می‎کشد و درد تیزی احساس می‎کند، پوست دستش خراشیده می‎شود ــ آه! میخ‎ها! میخ‎ها ــ حالا او دوباره آنها را به یاد می‎آورد ــ اگر آنها واقعیت داشته باشند؟ ــ اگر فقط او بتواند یک میخ را دور بیندازد!
او با انگشت لمس می‎کند ــ او موفق می‎شود به نوک یک میخ برسد، نوک میخ از دستمال و جیب او به بیرون نفوذ کرده بود ــ با تمام نیرو تلاش می‎کند ــ او می‎تواند میخ را بیرون بکشد! آیا اصلاً یک میخ طلائی‎ست؟ او چه می‎داند ــ او میخ را دور می‎اندازد و فقط فکر می‎کند: ای کاش آزاد بودم!
در این هنگام دست‎هایش از طناب خارج می‎شوند، او می‎تواند چاقویش را از جیب در آورد ــ بقیه طناب بریده می‎شود و دهان‎بند را از دهان برمی‎دارد ــ او به زحمت حواسش را باور می‎کرد ــ ــ

پس این حقیقت دارد! بنابراین کوتوله قدرت جادو را به اثبات رساند؟؛ ــ
آزاد! او به سمت کناره جنگل می‎دود. او نمی‎تواند از اینجا محل تقاطع سوزن قطار را ببیند، اما آنجا در آن نزدیکی نور ضعیفی از اتاق کوچکش دیده می‎گشت. شاید هنوز زمان برای نجات باشد، برای هشدار دادن!؛ ــ
او بر روی خاکریز ریل قطار می‎پرد ــ اما دیر شده بود! صدای غلطیدن کُند چرخ‎ها از دور می‎آمد ــ حالا چراغ‎های قطار آن پشت می‎درخشند ــ کمتر از یک دقیقه، و فاجعه اتفاق خواهد افتاد.
کاش او می‎توانست قطار را نگهدارد! کاش معجزه‎ای رخ می‎داد تا قطار از حرکت بایستد ــ وگرنه راه نجات دیگری نیست!
در این پریشانی به سراغ دومین میخ می‎رود.
او زمزمه می‎کند: "خدایا مرا ببخش! قطار، توقف کن!"
ناگهان غلطیدن چرخ‎ها قطع می‎گردد و حرکت قطار کاملاً آهسته می‎شود ــ البته لوکوموتیو هنوز نفس نفس می‎زد و با نیروی برابری کار می‎کرد، بله، حتی با نیروی بیشتری، و ابرهای دود را سریع‎تر خارج می‎ساخت ــ چرخ محرک به سرعت می‎چرخید، اما چرخ‎های دیگر ساکت ایستاده بودند، قطار جلوتر نمی‎آمد، انگار که بار عظیمی به او بسته شده باشد نمی‎توانست بر شیب ضعیف غلبه کند ــ فقط کاملاً آهسته و بی صدا مانند شبحی غیر محسوس به جلو می‎راند، در حالیکه نگهبان با نفسی بریده گشته به سمت قطار هجوم می‎برد؛ ــ
حالا او در کنار سوزن ریل قطار ایستاده است ــ معجزه یکی بعد از دیگری! سوزن صحیح تنظیم شده است. در حقیقت فانوس هنوز خاموش بود اما نگهبان برای متقاعد ساختن خود سوزن را در نور روشن ماه بررسی می‎کند، سوزن صحیح تنظیم شده است ــ بر روی ریل هیچ مانعی وجود ندارد ــ همه چیز روبراه است؛ ــ
در این وقت او در گیجی معجزات دوباره به خود فکر می‎کند، به داغ‎ترین آرزویش، به پسرش، به قولی که به زنش داده بود؛ ــ
اگر که قرار است سعادت بیاید بنابراین حالا وقتش است ــ او سومین میخ را برمی‎دارد و دور می‎اندازد و می‎گوید:
"بازگرد؛ پسر ما!"
و حالا دوباره قطار خود را نزدیک می‎سازد، دوباره چرخ‎ها شروع به چرخیدن می‎کنند، ریل در زیر آنها جرقه می‎زند، قطار به طور معمول با سر و صدا نزدیک می‎شود و لوکوموتیو بدون هیچ مانعی به روی ریل اصلی هدایت می‎گردد؛ ــ
نگهبان به عقب می‎جهد و چشمش را به پنجره‎های قطار می‎دوزد، و او در آخرین واگون، در کوپه‎ای با نور روشن کنار پنجره بازی ایستاده بود ــ پسرش!
"اوتو! اوتو!"
آیا او واقعاً اوتو بود؟ بله، بله، او اشتباه ندیده بود، او پسرش را واضح شناخته بود. او هنوز به رفتن قطار که چراغش محو شده بود خیره نگاه می‎‏کرد ــ بعد او سریع به طرف خانه‎اش می‎رود ــ او می‎خواست کاری را انجام دهد، بله صحیح، فانوس‎ها باید روشن می‎گشتند ــ و ــ و مادر باید این را بداند ــ آیا او هم اوتو را دیده است؟
در کنار راه باریک کنار ریل به سمت خانه‎اش می‎دود ــ ناگهان ــ ناگهان کسی به سمت او فریاد می‎زند:
"ایست! مواظب باش! آهسته!"
او به بالا نگاه می‎کند.
از گودال کنار خاکریز یک هیبت خاکستری بلند می‎شود ــ کوتوله! کوتوله!
نگهبان به سرگیجه می‎افتد، او می‎خواهد توقف کند اما ناگهان بر روی توده نرم و لغزنده‎ای قدم می‎گذارد ــ او لیز می‎خورد و به زمین می‎افتد.
هیبت در گودال از جا بلند می‎شود.
"فقط آرام، آرام، مرد! من شوالیه از شروبک نیستم ــ او نجات پیدا کرده است!"
هیبت نزدیک می‎شود و به نگهبان برای از روی زمین بلند شدن کمک می‎کند. "شما که زخمی نشده‎اید؟ نه؟ من هم مانند شما لیز خوردم و در گودال افتادم ــ و مشغول پاک کردن لباسم بودم؛ ــ"
نگهبان حالش کمی بهتر می‎شود.
"خدایا، چقدر شما مرا ترساندید آقای مهندس! من از کجا باید می‎دانستم که شما اینجائید!"
"خب، من هم کمتر از شما وحشت نکردم ــ اما تقصیر من بود ــ چرا باید گول این شوخی ابلهانه را می‎خوردم ــ خب، از من ناراحت نباشید، من وقتی شما را در مسیر ریل نیافتم نتوانستم در برابر ترس مقاومت کنم ــ و سوزن را تنظیم کردم ــ امیدوارم که این شیاطین به جزای خود برسند!"
"چی، پس شما سوزن را دوباره تنظیم کردید؟"
"در آخرین لحظه. اگر این راهبین اینجا ــ اما اجازه بدهید که از کنار خاکریز با احتیاط به رفتن ادامه دهیم تا شما در خانه خود کمی استراحت کنید. آیا اصلاً می‎دانید که شما چرا اینجا افتادید؟ که چرا من شما را صدا می‎کردم؟"
"من این کرم‎های لعنتی را حالا می‎بینم. ــ من دیروز یک گروه از آنها را در جنگل دیدم."
"بله، کرم‎های لیپارس موناخآ Liparis monacha، راهبه و عنکبوت درختان صنوبر که جنگل ما را می‎بلعند. حالا موقع راهپیمائی آنهاست، در دسته‎های میلیونی در یک ردیف. و امشب به این ایده دست یافته‎اند که اینجا در خاکریز ریل پیاده روی کنند."
"این وحشتناک است، آدم به سختی می‎تواند قدم بردارد."
"اما این فقط یک پارتی جانبی‎ست، ما از آنها رد شده‎ایم. گروه اصلی همچنان به سمت پائین می‎لغزد، در پشت خانه شما، بر روی ریل، و ما می‎توانیم خدا را شکر کنیم که این کار را می‎کنند؛ اگر آنها قطار را نگه نمی‎داشتند ــ شاید من نمی‎توانستم سوزن را به موقع تنظیم کنم، زیرا که سوزن سخت قابل تکان دادن بود. اما این مخلوقات ریل را طوری روغنکاری کرده‎اند که قوی‎ترین لوکوموتیو هم نمی‎تواند از شیب بالا براند."
نگهبان با لکنت می‎گوید: "چی؟ چگونه؟ کرم‎ها این کار را ــ ــ اما میخ‎ها ــ ــ اما حتماً این کار میخ‎هاست ــ آقای مهندس ــ آن بالا در خرابه؛ ــ"
"بله، بله، متأسفانه. اما حالا گوش کنید. مشخص است که اگر شما آسیب دیده باشید من تمام خسارت را خواهم پرداخت. هرچند توسط وحشت به اندازه کافی مجازات شده‎ام. ــ من غروب نزد جنگلبان بودم. نور باشکوه ماه مرا به بالا رفتن از خرابه فریفت. من احتمالاً یکساعت آنجا نشسته بودم. باشکوه! ناگهان می‎شنوم که آن پائین یک نفر تقلا می‎کند. من با خود فکر کردم در این ساعت چه کسی در اینجا چیزی می‎جوید؟ ناگهان داستان کوتوله سالخورده به یادم می‎افتد ــ  شاید باید به این خاطر باشد؟ من حساب می‎کنم، عید پاک در هجدهم ماه مه بود ــ صحیح، امروز هشتمین یکشنبه بعد از عید پنجاهه و ماه کامل  است ــ من به خودم می‎گویم: آها، بنابراین تو باید آن را تماشا کنی.
من تا پشت روزنه خزیدم و کلاهم را به هوا پرتاب کردم ــ و حالا سحر و جادو آغاز می‎شود. ناگهان گستاخی مرا نشگون می‎گیرد، من از خودم می‎پرسم آیا چیزی آنجا نداری که بجای میخ به کارش ببری؟ من در جیب‎هایم جستجو می‎کنم و مدادهای برنجی می‎یابم. خب، و غیره.
فقط شوک بعد از شناختن شما، آنطور که از کوه پائین می‎دویدید. من می‎ترسیدم که شما بیفتید و نتوانید به مأموریت خود برسید، بنابراین من هم شروع به دویدن کردم. اما من نتوانستم شما را پیدا کنم. من در خانه شما نگاه کردم، شما آنجا نبودید. حالا سوزن ریل قطار به یادم می‎آید. من به آن سمت می‎دوم. در این وقت می‎بینم که فانوس خاموش است. اما قبلاً روشن بود، من آن را از بالای تپه واضح دیده بودم. بنابراین به سمت سوزن ریل قطار می‎روم ــ و، خدا را شکر، من موفق می‎شوم. اما شما کجا مانده بودید ــ ــ؟"
"مرا طناب پیچ کرده بودند، و من توسط میخ‎ها آزاد شدم ــ ــ
اما ــ آقای مهندس ــ پس اگر اینطور باشد، اگر این کارها را میخ‎های طلائی نکرده باشند، بنابراین در پایان او هم اصلاً اوتو نبوده است؛ ــ"
نگهبان با رنگ پریده به مهندس که او را پرسشگرانه نگاه می‎کرد خیره شده بود.
نگهبان فریاد می‎کشد "پس اوتو اصلاً بازنگشته است" و می‎ایستد.
"اوتو، اوتو!" یک صدا به گوش می‎‏رسد: "پل، پس کجا مانده‎ای؟"
همسر نگهبان لنگ لنگان از کلبه خارج می‎شود.
"من متوجه شدم که تو آن بالا بودی. اوتو در قطار بود، من به وضوح او را شناختم ــ قطار کاملاً آهسته از اینجا گذشت ــ او مرا دید ــ او اوتو بود! اوتو!"

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 17:44  توسط سعید از برلین  | 



نزدیک جنگل، در سراشیبی کوهی که بر رویش بسیاری از ساقه‎های زیرزمینی می‎پژمردند و گل قرمز رنگ انگشتانه از میان قلوه سنگ‎ها رشد می‎کرد و خورشید در هنگام ظهر می‎سوزاند درخت بلوطی با ساقه‎های گسترده سبز گشته بود و فقط نور اندکی از میانش عبور می‎کرد و بر چتر گشوده گشته‎ای می‎افتاد.
بر روی پائین‎ترین شاخه درخت یک حوری چشم طلائی نشسته بود، بزک کرده با بازوهای سفید، و عصبانی بود. زیرا او نمی‎توانست ببیند در زیر چتر چیست؛ اما باید کسی در زیر آن باشد، چون او یک جفت چکمه که از پشت چتر بیرون زده بود را می‎دید و چکمه‎ها به تنهائی در جنگل رفت و آمد نمی‎کنند. حالا حوری وقتی همه چیز کاملاً ساکت می‎شود فکر می‎کند که شاید مرد خوابیده باشد و خود را کاملاً رو به پائین خم می‎کند و کنار چتر را بی صدا بالا می‎آورد و به زیر آن نگاه می‎کند. مرد اما نخوابیده بود، بلکه مستقیم با چشمانی بزرگ به آسمان جهان آبی درخشنده و گسترده چترش که همیشه به همراه داشت و می‎توانست آن را هر جا که مایل است باز کرده و بگستراند نگاه می‎کرد.
اصلاً باعث تعجب مرد نگشت که او حالا دارد به چشمان طلائی حوری نگاه می‎کند. حوری اما کمی غافلگیر شده بود و می‎گوید:
"خواهش می‎کنم مرا ببخش، من فقط می‎خواستم ببینم آیا کسی که اینجا خوابیده جوینده گنج است یا نه."
مرد جواب می‎دهد: "فکر نکنم."
حوری می‎گوید: "من هم اینطور ترجیح می‎دهم."
"حوری زیبا، این از مهربانی توست. اما آیا اجازه دارم بپرسم که چرا جوینده گنج را جستجو می‎کردی؟"
"من در واقع او را جستجو نمی‎کردم، من فقط می‎خواستم ببینم که آیا او هنوز همچنان ابله است یا نه. اما نمی‎خواهی چتر را ببندی؟"
"فعلاً خیر. من تا اندازه‎ای به چشم‎های طلائی حساسیت دارم و اگر اجازه دهی تا وقتی که ندانم داستان جوینده گنج چیست چتر را همچنان باز نگه می‎دارم."
حوری می‎خند، خود را روی شاخه می‎نشاند و می‎گوید:
"این خیلی ساده است. تو فوری خواهی دید که چشم‎های طلائی‎ها روی سرت نخواهند افتاد. و اگر کسی طالب چشمانم باشد کاری با او می‎کنم که با جوینده گنج کردم."
"و آن چه کاری بود؟"
"ترجیح می‎دهم که آن را نگویم."
"هر طور که مایلی حوری زیبا، من در هر صورت یک کلمه از حرفت را هم باور نمی‎کنم."
"چرا؟"
"چونکه من ابله نیستم."
"پس چترت را ببند."
"اول تعریف کن!"
حوری می‎گوید: "او قبل از آنکه جوینده گنج شود همینجا در زیر این درخت دراز کشیده بود و از من می‎خواست که پائین بیایم، اما من مایل نبودم. حالا او می‎خواست بداند که چه باید بکند تا من به همراهش بروم. من به او گفتم: من چشمم را هر شب قبل از به خواب رفتن در یک جعبه بزرگ آهنی که در کنار گل انگشتی در زیر خاک چال شده است قرار می‎دهم. اگر او مؤفق شود تا قبل از طلوع خورشید آن جعبه را از زیر خاک در آورد به این ترتیب او چشمم را خواهد داشت و بعد من هم باید از آن او بشوم. او تمام شب زمین را حفر کرد و حفر کرد و نزدیک طلوع خورشید جعبه را با زحمت زیاد از زیر خاک بیرون کشید و وقتی آن را باز کرد چیزی در آن ندید. او خیلی عصبانی شد، بازگشت و سرزنشم کرد. من اما گفتم که او باید صبور باشد و بعد از چال کردن دوباره جعبه در روز مؤفق خواهد گشت. حالا او زیر نور سوزان خورشید زمین را می‎کند و جعبه را دوباره چال می‎کند و در شب دوباره آنجا را می‎کند و جعبه خالی را خارج می‎سازد. و او خستگی ناپذیر این کار را می‎کند. آیا این تکان دهنده نیست که چه وفادارانه او به من خدمت می‎کند؟"
مرد از او می‎پرسد: "پس چرا جعبه خالی‎ست؟"
"چرا؟ خب برای اینکه من چشم‎هایم را اصلاً داخل آن قرار نمی‎دهم."
"آخ، پس تو یک درغگوی حقه باز هستی."
حوری می‎گوید: "زبونتو گاز بگیر، چطور می‎تونی اینطور حرف بزنی؟ من نمی‎تونم چشم‎هامو داخل جعبه بگذارم، این را جوینده گنج باید خودش فکر کند. من اصلاً چشم‎های طلائی ندارم." در این هنگام مرد چتر را کنار می‎کشد و به بالا نگاه می‎کند، و چشمان طلائی حوری به سمتش می‎درخشند و دست‎هایش دراز می‎شوند. مرد می‎خواست به طرف بالا بجهد اما خوشبختانه به چتر برخورد می‎کند و چتر دوباره بین آن دو قرار می‎گیرد. مرد به آرامی می‎نشیند و می‎گوید:
"حوری زیبا، حالا من تو را می‎شناسم، بنابراین اگر دوباره بخواهی مرا تماشا کنی باید به زیر چترم بیائی."
حوری با اخم می‎گوید: "من از این کار پرهیز می‎کنم. چرا نمی‎خواهی چتر مسخره را ببندی؟ خورشید که دیگر نمی‎تابد."
چتر برای باران هم خوب است. چتر برای هر موردی خوب است و آسمان بزرگ‎تر، دورتر و با شکوه‎تری زیر آن قرار دارد. اگر پائین بیائی اجازه داری آن راببینی."
"اما اصلاً باران نمی‎بارد. به من بگو که چتر را برای چه کاری لازم داری؟"
"تا زمانیکه من این چتر را داشته باشم جهان را برای خود دارم و همه چیز به من تعلق دارد و هیچ کس نمی‎تواند مزاحمم شود. اما اگر من آن را نمی‎داشتم ــ خب حالا گوش کن، من می‎خواهم برایت داستانی تعریف کنم.
یک بار مردی چترش را فراموش کرده بود، و وقتی حالا او بیرون می‎رود تا ببیند که آیا جهان بزودی تمام می‎شود یا نه در اثر حواس پرتی قلبش را به جای چتر در دست می‎گیرد. این ضرری به او نمی‎زد و او از این کار تا زمانیکه خورشید می‎درخشید راضی بود. اما بعد ابری برخاست و سپس ابری دیگر و چون ابرها کار بهتری برای انجام دادن نداشتند بنابراین مدتی بیش از یک ساعت باریدند. در این وقت مرد قلبش را بالای سر خود نگاه می‎دارد و قلب مانند آلو نرم می‎شود.
حوری می‎گوید: "به نظرم می‎رسد که این مرد ابله‎تر از جوینده گنج باشد."
"بله او ابله بود، اما به ادامه داستان گوش بده.؛ ــ
ماهی قرمزها در نهر بازی می‎کردند و وقتی مرد در کنار نهر قدم می‎زد بخاطر آنکه آنها باید در زیر باران اینطور خیس شوند متأسف می‎گردد و به این خاطر قلبش را بالای آنها نگاه می‎دارد تا رنگ قرمزشان از بین نرود؛ زیرا او نمی‎دانست که رنگ آنها حقیقی‎ست.
به این ترتیب قلبش نرم‎تر می‎گردد، بسیار نرم، و آدم می‎توانست برای خشک کردن آن را بچلاند.
مرد این کار را هم کرد، و وقتی باران بند آمد می‎خواست قلبش را برای خشک شدن آویزان کند. این کار سختی نبود، زیرا که قلب دارای یک سوراخ بود؛ بدون این سوراخ باران اصلاً نمی‎توانست از میانش ببارد. به این خاطر هم آسان آویزان می‎ماند. او باید فقط چیزی می‎داشت که بتواند قلب را بر رویش آویزان کند.
در حال قدم زدن در کنار نهر دو درخت با شکوه می‎بیند که سبز گشته و گل داده بودند؛ اما یکی برگ‎های سبز بیشتری داشت و دیگری گل‎های بیشتری داده بود، ولی به نظر مرد هر دو درخت با شکوه بودند.
و درختی که برگ‎های سبز بیشتری داشت با شاخه‎هایش به او اشاره می‎کند که قلبش را روی او آویزان کند تا دوباره محکم و شاد گردد. در این حال شاخه‎ها مرتب رشد می‎کردند و خود را در بالا به تاج گل‎هائی سازمان می‎دادند که روبان‎هائی طلائی کنارش در اهتراز بود و خورشید طوری بر رویشان می‎تابید که انگار هزاران ستاره درخشنده بر روی درخت قایم موشک بازی می‎کنند. روبان‎ها در انعکاس نور همدیگر روشن‎تر و باشکوه‎تر به نظر می‎رسیدند و خود را مجذوبانه‎تر به سمت تاج گل متمایل می‎ساختند.
پرندگان به آنجا پرواز می‎کنند و به آواز می‎خواندند که این قابل ستایش‎ترین درخت جهان می‎باشد؛ زیرا که او آزاد و بزرگ در فلک ابدی ایستاده و هیچ تاج گلی به بلندی تاج او نمی‎رسد. و یک جغد پیر چرخی به چشمانش می‎دهد و می‎گوید: بدون شک درخت با شکوهی‎ست؛ حتی خود ماه هم گفته که هیچ درختی بالاتر از او نیست.
در این وقت مرد قلبش را به درخت آویزان می‎کند.
ساقه‎ها به خود حرکتی می‎دهند و کم کم از تاج گل و روبان دراهتراز هم بالاتر می‎روند.
قلب در زیر نور خورشید شفاف می‎درخشید اما نمی‎خواست محکم شود. هر وقت به تاج گلی می‎رسید و خود را میانش می‎نشاند جغد سینه‎اش را صاف می‎کرد و می‎گفت: از پشت اما خیلی زودتر خشک می‎شوی. و وقتی قلب خود را برمی‎گرداند به این ترتیب تاج گل تکان می‎خورد و قلب دوباره به ساقه پائین‎تری می‎افتاد.
به این ترتیب مدتی می‎گذرد و قلب عاقبت شروع به خشک شدن می‎کند.
اما بر روی درخت دیگر که در واقع یک درختچه بود گل‎های رز سرخ و سفید و زرد شکوفا می‎گشتند که مشتاق و درخشان با چشمان شیرین زنانه رو به بالا به درخت درخشنده نگاه می‎کردند و رایحه‎شان مانند نفس بهاری از میان ساقه‎های درخت بالا می‎رفت. و یک رز گلبرگ‎های زرد کمرنگ و ظریفش را می‎گشاید و با دقت به درون قلب مرد نگاه می‎کند، بخصوص به آنجائیکه سوراخ بود. در این وقت قلب هم در حال صعود دوباره به یک شاخه پائین‎تر بود و چون در این حال به درون کاسبرگ گل رز نگاه می‎کرد نتوانست شاخه را ببیند و درون نهر می‎افتد.
در این وقت او دوباره کاملاً خیس می‎شود.
مرد چکمه‎هایش را درمی‎آورد، درون نهر می‎شود و قلبش را از آب صید می‎کند. و حالا او قلبش را به درختچه گل رز آویزان می‎کند.
قلب بر گل رز زرد آویزان بود که ناگهان برگ‎هایش در زیر بار قلب می‎پژمرند و می‎ریزند.
قلب از ساقه لخت به درون کاسبرگ باز یک گل سرخ تیره می‎لغزد، و قلب سرخ و گل سرخ در نور آفتاب با هم می‎درخشند.
قلب می‎گوید: "مرا نگهدار، تا بتوانم با حرارتی که در کاسبرگ بنفشت جاری‎ست خود را گرم سازم."
رز بخاطر این زیور و نور طلائی رنگی که از درخت درخشنده به روی قلب تپنده می‎تابید خوشحال بود و فکر می‎کرد که قلب به او خوب می‎آید؛ و برای اینکه بهتر ببیند چه اندازه با این زیور جدید زیباتر شده است بیشتر به سمت آب نهر خم می‎شود تا خود و شادی‎اش را در آب منعکس سازد.
رز به خود می‎گوید: "رنگش به من می‎آید. و هیچ کدام از گل‎ها چنین زیوری ندارد." و خود را عمیق‎تر به سمت آب خم می‎کند، طوریکه قلب دوباره کاملاً خیس می‎گردد.
قلب فریاد می‎زند: "مرا نگهدار، زیرا من نمی‎توانم دیگر آب را تحمل کنم."
در این وقت گل رز خود را بالا می‎کشد و قلب را چون هنوز به او آویزان بود تشویق می‎کند. دوباره قلب در نور طلائی می‎درخشد، خود را به گل رز می‎چسباند و چنان نغمه شیرینی از درون قلب به گوش می‎رسد که دیگران فکر کردند بلبل در میان‎شان آواز شادی می‎خواند، و تمام چشم‎های زیبای گل‎ها با حسادت به سمت همسایه خود می‎چرخند.
گل رز اما فکر می‎کرد: قلب یک انسان را صاحب بودن چیز شکوهمندی‎ست، و مخصوصاً چون رنگ قرمز هم به من خیلی می‎آید. این مزخرف است که باید آب به او صدمه بزند؛ یک چنین قلب‎هائی همیشه کمی خیال پردازی می‎کنند. اما فقط من به این خاطر اینجا هستم چونکه رنگ سرخ به من خوب می‎آید، و حالا که قلب به من آویزان است نباید خوشحال باشم از اینکه چطور دیده می‎شوم؟ آیا مگر من او را دعوت کردم؟ آیا مگر من موظفم بخاطر او مراعات چیزی را بکنم؟ اصلاً به یاد نمی‎آورم که اجازه ستم کردن به خودم را داده باشم! قلب‎ها برای چه آنجا هستند اگر که بخاطر گل سرخ آنجا نباشند؟ من می‎خواهم یک بار دیگر عکس خود را در آب نهر ببینم.
گل رز دوباره خود را به سمت آب خم می‎کند، عمیق‎تر و عمیق‎تر، و آب قلب درخشنده را که با وحشت تمام و لرزان خود را به او چسبانده بود و نمی‎توانست کار دیگری انجام دهد به طور شفاف به او نشان می‎دهد.
و گل سرخ مرتب بیشتر رو به پائین خم می‎گشت، تا اینکه عاقبت قلب درون آب قرار می‎گیرد.
موجی قلب را از گل سرخ جدا می‎سازد و نهر او را با خود می‎برد ــ گل رز با از دست دادن بار با سرعت رو به بالا می‎جهد، قطرات آب در نورهای رنگی به هوا می‎پاشند. خورشید غروب می‎کند و گل رز به خواب می‎رود و نمی‎دانست که او صدای بلبل را دیگر هرگز نخواهد شنید.
مرد اما کورمال در تاریکی به دنبال قلب خود می‎گشت، و وقتی با خوشحالی در بین یک خرچنگ و یک وزغ قلب را می‎یابد آن را همانجا خوب پاک می‎کند، به روی چمن‎ها می‎رود، جائیکه حوریان در زیر نور ماه شروع به رقصیدن کرده بودند، به ستاره‎ها که بلندتر از درخت‎ها قرار داشتند نگاهی می‎اندازد و بعد قلبش را به هوا پرتاب می‎کند.
و قلب دارای دو بال می‎گردد و بالاتر و بالاتر به پرواز می‎آید.
مرد اما به شهر بازمی‎گردد، یک چتر تازه می‏‎خرد و قسم یاد می‎کند که این چتر تازه و محکم را دیگر هیچگاه فراموش نکند. و او به قسم خود وفادار مانده است."
هنگامیکه مرد در زیر چتر ساکت می‎شود حوری آهسته می‎گوید: "و قلب، او به کجا رسید؟"
مرد جواب می‎دهد: "کسی این را نمی‎داند."
حوری دست می‎زند و می‎گوید: "چه بهتر. حالا ازت خوشم آمد؛ حالا ما مناسب هم هستیم! من می‎آیم!"
و حوری از درخت به پائین می‎پرد، به زیر چتر می‎لغزد و مرد را می‎بوسد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 1:14  توسط سعید از برلین  | 



"تا خانه راه طولانی‎ایست ــ آدم در چنین روزهای داغی این را متوجه می‎شود. من فکر می‎کنم که خسته باشم. اما کمی حرکت بد نیست."
پروفسور فریستر Frister پس از چهار ساعت تدریس و در راه بازگشت از دبیرستان به خانه اینگونه می‎اندیشید. حالا او در اتاق مطالعه‎اش کنار میز تحریر راحت نشسته و سرش را به دست‎هایش تکیه داده بود و موی سفیدش را که از گام برداشتن سریع هنگام بازگشت به خانه هنوز مرطوب بود از پیشانی به کنار می‎زد.
"یک ساعت مانده تا وقت نهار. پس چه باید کرد؟ البته کار. آنجا دو تل بلند از دفترچه‎های آبی دانش آموزان که باید کارهایشان تصحیح شود قرار دارند. اما این کار حالا ممکن نیست! قطعاً هدایت کردن هر ساله یک نسل جدید و افراد جدید در مسیر تکامل معنویت کار بسیار جالبی‎ست! زنده ساختن یک برنامه درسی یکسان برای بیست و هشتمین بار و با نیروی‎ای تازه چه وظیفه زیبائی‎ست! فقط جای تأسف است که افراد خود را تا اندازه‎ای زیاد تکرار می‎کنند! من دقیقاً می‎دانم چه در دفترچه‎ها نوشته شده است. اشتباهات دانش آموزان همیشه یکسانند. بسیار آموزنده برای آمارگیران که چگونه در نزد تک تک محثلین همان قانون خطای انسانی در تکامل خویش خود را به کرسی می‎نشاند ــ بسیار جالب! اما حالا، حالا من کمی خسته‎ام!"
فریستر دسته‎ای کاغذ که تحقیقاتش در مورد جریان روزانه منحنی‎های درجه حرارت را در آنها نوشته بود برمی‎دارد ــ بسیار مهم برای بحث تعطیلات بخاطر گرمی هوا ــ و با دقت به مطالعه آن می‎پردازد. آنجا نکته مشکلی قرار داشت که او از آن هنوز دور نشده بود. البته او راهی که باید برگزیده می‎گشت را می‎دانست، اما محاسبات به یک کار چندین ماهه نیاز داشتند ــ از کجا باید او این وقت را پیدا می‎کرد؟
او قلم را در دوات می‎کند، چیزی می‎نویسد، قلم را دوباره به کناری می‎گذارد و سرش را مجدداً به دست‎هایش تکیه می‎دهد.
او فکر می‎کند "می‎شود انجامش داد، به شرطی که آدم در هنگام کار سر حال باشد. اما چه وقت؟ چهار ساعت تدریس، این همه صحبت کردن در کلاس درس و مواظب بودن و عصبانی گشتن بخاطر ابلهی‏‎های یکسان و مسیر بازگشت به خانه. ــ در مجموع ما در تکنیک مدرسه هنوز خیلی عقب مانده‎ایم. آیا نباید حالا یک بار چیز بهتری از این تجربه قدیمی که معلم و دانش آموز را مجبور به حضور در یک کلاس درس می‎کند پیدا کرد و ... خب، البته این یک وظیفه ایده‎آل است ... هرچند، نیروی زیادی به هدر خواهد رفت، و ــ و این آدم را کمی خسته می‎سازد. منظورم این است که تکامل تکنیک می‎توانست اینجا یک راه مقرون به صرفه‎تری پیدا کند."
فریستر به صندلی تکیه می‎دهد و کمی چشم‎هایش را می‎بندد.
او به فکر کردن ادامه می‎دهد "بله، در صد یا دویست سال دیگر چگونه با دلسوزی به روش نیرو هدر ده و قدیمی ما می‎نگرند! جوانانی که احساس مسئولیت قوی‎تری در گوشت و خون دارند، جامعه مدرسینی که از مدرن‎ترین تکنیک سود می‎جوید؛ هیچ بهانه‎ای، هیچ فریبی، هیچ کودکی کردنی، هیچ خطائی، هیچ بار زیادی ــ شرایط ایده‎آل! چرا من نمی‎توانم تا آن زمان ــ شاید ــ مرخصی بگیرم؛ خنده دار است که این تا حال به خاطرم نرسیده بوده است ــ خیلی خنده‎دار ــ، اما من باید یک بار سؤال کنم ... آیا در می‎زنند؟ ــ آه، شما هستید آقای همکار ولت‎هایم Voltheim ــ این بسیار خوب است! همین حالا به شما فکر می‎کردم. شما مرد اختراعات هستید. آیا شما تجهیزاتی نمی‎شناسید که تدریس را ــ چطور باید بگویم؟ ــ مدرن و ساده سازد ... هوم ..."
صدای ولت‎هایم پاسخ می‎دهد: "من فکر می‎کنم که مدرسه آموزش از راه دور ما مؤسسه بسیار عالی‎ای باشد."
"مدرسه آموزش از راه دور؟ همکار محترم، چرا اینطور عجیب به من نگاه می‎کنید؟ من فقط کمی خسته‎ام؛ خواهش می‎کنم، بفرمائید بنشینید."
"من خوب می‎دانم که ساعت تدریس‎تان حالا شروع خواهد گشت، اما امیداوارم که در آن هنگام مزاحم‎تان نشوم."
"امروز؟ مزاحم من؟ البته که نه. من حال مخصوصی دارم، احتمالاً کمی دچار سر درد شده‎ام. امروز چه روزی‎ست؟"
"هشتم جولای سال 1999، آقای <حامی طبیعت>."
"که اینطور ــ کاملاً صحیح است. هوم! من همین حالا فکر می‎کردم ــ حامی طبیعت ــ، شما باید همیشه شوخی‎تان را بکنید."
"این حالا تیتر شما به عنوان معلم از راه دور جغرافیا در دویست و یازدهمین دبیرستان تلفنی‎ست. اما مگر نمی‎شنوید؟ زنگ به صدا آمد. شاگردان به کلاس‎ها رفته‎اند. شما می‎توانید شروع کنید."
فریستر به خود زحمت می‎دهد به چهره همکارش نگاه کند، اما قطارها از برابر دیدگانش محو می‎شوند. او تلق تلق آهسته و آهنگداری را بدون آنکه بتواند به خود توضیح دهد از کجا می‎آید می‎شنود. او فکر می‎کند که این یقیناً یک شوخی از ولت‎هایم است. خب مهم  نیست، اما من نمی‎خواهم مزاحمش شوم. ما خواهیم دید که قصدش از این کار چیست و لبخند زنان می‎گوید: "همکار عزیز، من حالا اصلاً آماده نیستم، همچنین اصلاً نمی‎دانم که منظور شما از مدرسه آموزش از راه دور چیست."
"آه، استدعا می‎کنم آقای حامی طبیعت" ــ حالا او دوباره کاملاً واضح صدای ولت‎هایم را می‎شنود ــ، "حالا شما می‎خواهید کمی سر به سرم بگذارید. شما دیروز سخنرانی‎تان را برای امروز در گرامافون ضبط کردید. و سابقاً توسط مدرسه از راه دور در سال 1977 یک جزوه نوشتید. شما آن را حتماً به یاد می‎آورید؟"
"من واقعاً قادر به این کار نیستم."
ولت‎هایم به وضوح می‎خندد و می‎گوید: "خب، پس خوب دقت کنید، آیا شما آنجا در کنار دیوار گالری نفاشی عجیب و غریب را می‎بینید؟"
فریستر به آن سمت نگاه می‎کند. او بسیار شگفت زده بود. براستی در کنار دیوار، جائیکه همیشه یک قفسه کتاب قرار داشت حدود سی قاب مستطیل شکل وجود داشت. اما عکس‎های درون آنها جاندار بودند. جوان‎هائی به سن شانزده تا نوزده ساله که بر روی صندلی‎های راحتی به شکل آسوده‎ای نشسته بودند. و آنها واقعاً شاگردان او بودند، البته با لباس‎های غیر معمولی. آن شاگرد نمونه او بود که سر تیغ انداخته‎اش به زحمت از پشت روزنامه بیرون زده بود. و مایر Mayer حتی با خیال راحت سیگار می‎کشید. دیگران در حال جویدن صبحانه خود بودند.
فریستر می‎گوید: "من مایلم واقعاً باور کنم که آنجا شاگردانم را می‎بینم. خیلی جالب! اگر فقط می‎دانستم که معنی آن چیست. آیا باید من واقعاً یک قرن در مرخصی بوده باشم؟ همکار محترم، شما اینطور فرض کنید که من در حال حاضر حافظه‎ام را از دست داده‎ام و با من طوری صحبت کنید که انگار امروز واقعاً سال 1999 می‎باشد."
"با کمال میل، آقای حامی طبیعت، اگر این کار باعث سرگرمی‎تان می‎شود. البته این جوان‎ها کلاس آخر دویست و یازدهمین دبیرستان از راه دور را تشکیل می‎دهند. آنها در واقع در یک کلاس درس نیستند بلکه اکثر آنها در خانه‎های خود نشسته‎اند، مانند خود شما. فقط وقتی شاگردها به محل‎های عمومی که برای این کار تأسیس گشته‎اند می‎روند که پدر و مادری این امکان را نداشته باشند کل دستگاه آمورش از راه دور را در خانه خود جا بدهند. جوانان همانطور که شما می‎دانید در نقاط مختلف سرزمین‎مان زندگی می‎کنند، از این جهت می‎توان مسیر آموزش از راه دور را تا هزار کیلومتر و بیشتر گسترش داد."
"همکار محترم، من واقعاً اصلاً هیچ چیز نمی‎دانم. فقط به صحبت خود ادامه دهید. تکنیک باید در طول مرخصی من تکامل شکوهمندی کرده باشد."
"من اینطور فکر می‎کنم! نه تنها تلفن، بلکه همچنین تلویزیون چنان تکامل یافته است که آدم همزمان با شنیدن کلمات صحبت کننده اندام او را، حرکت‎ها و هر اشاره‎اش را به شفاف‎ترین وجه رویت می‎کند. حالا دیگر البته لازم نیست که آدم مسیر طولانی مدرسه را بپیماید، آموزگار و شاگرد می‎توانند راحت در خانه بمانند."
فریستر زمزمه می‎کند "بسیار خشنود کننده است، اما تهییج شخصی ..."
"آن را هم کم ندارد. همانطور که شما شاگردان را نگاه می‎کنید آنها هم شما را نگاه می‎کنند، فقط در یک فضای کاملاً بزرگ‎تر و به اندازه طبیعی در برابر خود. در عوض شاگردان نمی‎توانند همدیگر را ببینند، بلکه فقط می‎توانند بشنوند؛ اما آنچه شما صحبت می‎کنید را همه می‎شنوند. شما فقط لازم است آن دگمه جلوئی را فشار دهید، به این ترتیب شما به دانش آموزان متصل می‎شوید و تدریس می‎تواند شروع شود."
"می‎فهمم. چه مزاحمت‎هائی با آن حذف می‎شوند! اما مگر این کار تعجیل دارد؟ همکار؛ گوش کنید، تجهیزات باید اما برای دولت مقدار قابل توجه‎ای خرج برداشته باشد!"
"چه اهمیتی دارد؟ از زمانیکه میدان‎های بی کران طلا در گینه نو Neu-Guinea و چاه‎های نفت در آلمان‎ــ‎چین کشف گشتند، ما آنقدر پول داریم که اصلاً راه بهتری برای مصرف آن بجز در راه مقاصد آموزشی نمی‎دانیم."
"اوه، اوه! حالا من چه حقوقی دریافت می‎کنم؟"
"اما شما که می‎دانید! بعنوان حامی طبیعت ــ پنج هزار مارک Mark. اما حالا اصل مطلب. البته بهداشت مدرسه کوچک‎ترین پبشترفتی نکرده اما مشکل خستگی بیش از حد حل شده است. صندلی‎هائی که محصلین بر روی آنها آسوده می‎نشینند با مفیدترین روش به دستگاه‎های سنجش خودکار مجهز شده‎اند که وزن بدن، ضربان نبض، فشار خون و مقدار مصرف انرژی مغز را نشان می‎دهد. روان نگار خستگی بوجود آمده در اثر استفاده بیش از حد مجاز از انرژی مغز را بی درنگ تشخیص می‎دهد و ارتباط میان شاگرد و آموزگار بطور خودکار قطع می‎گردد و از این طریق محصل مورد نظر از ادامه آموزش معاف می‎گردد. و شما به محض اینکه یک سوم از شاگردان کلاس با این روش <شناسائی> گردند به درس دادن پایان خواهید داد."
"به نظرم بسیار عالی می‎رسد. اما، اگر خود من یک کم  خسته باشم، برای مثال مانند امروز ..."
"با این حقوق! اما برای آن هم راهی یافته‎اند. بفرمائید شروع کنید، اما قبل از شروع تدریس لطفاً این نوار حفاظ مغز را ببندید. شما توسط آن از این خطر در امان می‎مانید که هنگام تدریس نیروی مغزی بیشتری از آنچه با توانائی محصلین و با پایه حقوقی شما مطابق دارد از دست بدهید. و حالا دگمه را فشار دهید. می‎شنوید، زنگ به صدا آمد. حالا محصلین تصویر شما را می‎بینند و شما می‎توانید با آنها حرف بزنید."
فریستر آهسته برای ولت‎هایم زمزمه می‎کند: "خب بعد چه؟ من که آماده نیستم."
ولت‎هایم هم آهسته زمزمه می‎کند: "شما به عنوان یک آموزگار با تجربه آن را پیدا خواهید کرد. بگذارید که فقط شاگردها صحبت کنند. در هر یک از قاب‎ها اسامی آنها نوشته شده است. سخنرانی شما در گرامافون ضبط شده و فقط احتیاج دارید که دگمه را فشار دهید."
آدم بلافاصله متوجه می‎گشت که آموزگار از طریق راه دور داخل اتاق درس گشته است، بدین معنی که برای محصلین قابل رویت گشته بود. راتنبرگ Rathenberg روزنامه‎اش را به کناری می‎گذارد، مایر سریع سیگارش را خاموش می‎کند، زوپارد  Suppard و نویمن Neumann آخرین لقمه صبحانه خود را سریع فرو می‎بلعند.
فریستر به قاب عکس‎های خود نگاهی اجمالی می‎اندازد.
یکی از شاگردها، او مایر بود، کرنشی می‎کند و می‎گوید: "من زنگ گذشته غایب بودم."
"چرا؟"
"من باید می‎گذاشتم دومین خمیدگی مغزم را ماساژ دهند."
فریستر سرش را تکان می‎دهد. او چطور می‎توانست بداند که آیا این از دیدگاه مدرن یک دلیل معتبر می‎تواند باشد یا نه؟
او می‎پرسد: "به چه دلیل این کار ضروری بود؟" و در این حال به ولت‎هایم اشاره می‎کند که به او کمک کند.
مایر می‎گوید: "بله، پدر و مادرم گذاشتند که از خاطراتم عکس برداری کنند، و عکس‎ها نشان دادند که من همیشه از اسب‎ها خواب می‎بینم."
ولت‎هایم زمزمه می‎کند: "کلک می‎زند! اسب‎ها مدت‎هاست که نسل‎شان منقرض شده است."
فریستر می‎گوید: "اما اسب‎ها که مدت‎هاست نسل‎شان منقرض گشته."
"آقای مشاور طبیعت، درست به همین خاطر هم باید می‎گذاشتم که ماساژم دهند."
"اما جغرافیا بهترین ماساژ مغز است."
در ابن لحظه فریستر متوجه می‎گردد که دو قاب خالی تازه حالا خود را پر می‎سازند. او نام‎ها را می‎خواند و می‎گوید: "هاینس Heinz، چرا شما حالا می‎آئید؟"
"می‎بخشید آقای مشاور طبیعت، مادرم دیروز دستگاه پروتئین سازی جیبی ما را در کلوب زنان سر کوه بلندی جا گذارده بود و من باید آن را سریع می‎آوردم، و چون در آنجا خیلی باد می‎وزید بنابراین من کمی دیر کردم."
"و شما، شوارتس Schwarz، شما چرا دیر می‎آئید؟"
"من، من ــ پدر من دیروز مشاور شورای خبرگان برق شد ..."
"خب، اما من ارتباطی در این میان نمی‎بینم."
"بله، من در جشن شرکت کردم و به این خاطر نتوانستم فوری به اتاقم بیایم."
ولت‎هایم زمزمه می‎کند: "بهانه! باده خواری کرده. از زیر درس در رفته."
فریستر می‎گوید: "عجب، اما جریان برایم کاملاً روشن نشد. و حالا مایر شما به من بگوئید در ساعت قبل در باره چه صحبت می‎کردیم؟"
"می‎بخشید آقای مشاور طبیعت، من دیروز غایب بودم."
"آه درست است. براندهاوس Brandhaus شما به من بگوئید."
"می‎بخشید آقای مشاور طبیعت، من دیروز نتوانستم کار کنم. این هم امضای عذر خواهی پدرم."
براندهاوس به دگمه گرامافونش فشار می‎آورد و صدای کلفت یک مرد سالخورده به گوش می‎رسد: "پسرم زیمنس Siemens به خاطر خستگی بیش از حد ماهیچه بازویش نتوانست تکالیف خود را انجام دهد. براندهاوس."
فریستر می‎پرسد: "بله؟ اما شما که برای درس خواندن به بازو احتیاج ندارید؟"
"موتور ما درست کار نمی‎کند و بنابراین من باید خودم دگمه گرامافون را که درس در آن ضبط شده بود با دست می‎پیچاندم، و من هم قادر به این کار نبودم."
"توسط چه کاری به این خستگی بیش از حد دچار شدید؟"
"هنگام تمرین با چرخ پرنده."
فریستر با خجالت سرش را برمی‎گرداند و به ولت‎هایم نگاه می‎کند.
ولت‎هایم زمزمه می‎کند: "امکانش وجود دارد، احتمالاً یک گردش هوائی با خانم‎های جوان کرده و بیش از حد با هم رقصیده‎اند."
"آقای همکار به نظر می‎رسد عذر خواهی در مدرسه از راه دور کمتر از زمان من نیست." و او دوباره سرش را به سمت محصلین می‎چرخاند.
"بسیار خوب، راتنبرگ ما دیروز در مورد چه صحبت می‎کردیم؟"
"فاصله مراکز تلفن نوری با آمریکا. اما آنها دیگر وجود ندارند. همه آنها دوباره جمع‎آوری گشتند و دگمه‎های از راه دور شیمائی را جانشین آنها کردند. محلول پرتوهای شیمائی تازه کشف شده در حقیقت به لایه داغ درون زمین نفوذ می‎کنند و با این روش می‎شود از طریق مسیرهای شیمیائی درون زمین صحبت کرد."
فریستر از تعجب سرش را به جلو و عقب تکان می‎داد.
محصل این را نشانه‎ای از ایراد می‎فهمد و ادامه می‎دهد: "آقای مشاور طبیعت همچنین ارتباط کرویتسبرگ‎ـ‎شیمبوراسو  Kreuzberg-Chimborassoرا نام بردند، اما این هم از امروز صبح جمع‎آوری شده است و من این را همین حالا در آگهی از راه دور روزنامه برلین خواندم."
"بسیار خوب ــ حالا، هورن‎بوکس Hornbox شما ادامه بدهید."
"مهم‎ترین ایالت‎های آمریکا عبارتند از: امپراتوری کالیفرنیا، نیویورک سلطنتی، جمهوری آنارشیستی کوبا، مکزیکو با دولت مذهبی کلیسا و آمریکای جنوبی با امپراتوری خورشید."
فریستر فکر می‎کند که آدم اینجا چه چیزها می‎شنود! اما فقط می‎گوید: "ادامه دهید شوارتس."
شوارتس چنان روان شروع به تعریف می‎کند که فریستر کلمات را به زحمت می‎توانست دنبال کند: "تکنسین‎ها بعد از تبدیل مستقیم تابش خورشید به نیروی کار به دولت حاکم تبدیل گشتند و وسائل کار بشریت را در دستان خود متمرکز ساختند، آنها یک دولت سهامی تأسیس کردند که در آن همه زمین‎های نواحی گرمسیر آمریکای جنوبی در مدار شمال و جنوب را خریداری کرد. از آنجائیکه آنها قدرت‎شان را مستقیم از خورشید می‎گرفتند نام این دولت را دولت خورشید نامیدند و نور خود را از بالای کوه‎های بلند و نوک درختان و مراتع دشت‎های وسیع بدست می‎آوردند ..."
"اما، شوارتس شما که اصلاً لب‎تان را هنگام صحبت کردن حرکت نمی‎دهید. و چرا مرتب با انگشت خود آنجا بر روی میزتان بازی می‎کنید؟ شما دارید تقلب می‎کنید؟"
"خواهش می‎کنم، آقای مشاور طبیعت" ــ و شوارتس به حرکت انگشت بر روی میز ادامه می‎دهد ــ، "بله من با انگشت بر روی <دستگاه صحبت> بازی می‎کنم. برای اینکه من نمی‎توانم صحبت کنم، زیرا من زبانم را سوزانده‎ام."
"پس ادامه بدهید."
"ما دیروز تا همینجا رسیده بودیم."
فریستر با خجالت سرش را به سوی ولت‎هایم می‎چرخاند و می‎پرسد: "و حالا؟"
"بگذارید گرامافون‎تان صحبت کند."
فریستر به دگمه دستگاه فشار می‎آورد و با کمال تعجب صدای خود را می‎شنود: "ما حالا سفرهای اکتشافی به قطب جنوب را در نظر می‎گیریم. ما البته امروزه کارمان آسان است، با ماشین‎های پرنده خود از فراز کوهای یخ پرواز می‎کنیم، اما فکرش را بکنید که چه مشکلاتی پیش از صدها سال پیش وجود داشتند، چه شجاعتی لازم بود که با یک کشتی شکننده و بر روی سورتمه فقیرانه‎ای که سگ‎ها آنها را می‎کشاندند از مناطق غیر قابل عبور بگذرند. اگر اجدادمان مانند شما راحت طلب بودند نمی‎توانستیم هرگز به قطب جنوب برسیم. آنها مردمی دیگر بودند! هرگز به مخیله محصلی در قرن نوزدهم خطور نمی‎کرد مخفیانه مارچوبه بخورد، کاری که من باید متأسفانه متوجه آن می‎گشتم، و علاوه بر این یک وسیله خوشگذرانی تقریباً هم مرز شکمرانی‎ست. به آن فکر کنید که مسافرین کاشف باید تحمل رنج گرسنگی را هم به جان می‎خریدند! گاهی پیش می‎آمد که آنها هفته‎ها بجز چربی خام پرندگان چیزی برای خوردن نداشتند، اما با این حال شجاعت خود را از دست نمی‎دادند و هر یک از این قهرمانان در هنگام رنج‎های شدید گرسنگی در دفتر یاداشت خود چیزهای به یاد ماندنی می‎نوشتند ..."
"امیل Emil آیا می‎خواهی امشب مارچوبه بخوری؟ آنها گران نیستند". این صدای زیر یک زن بود که در این قسمت سخنرانی ناگهان در میان صحبت سخنران به گوش می‎رسد.
سر و صدای خنده محصلین از این وقفه استقبال می‎کند. فریستر غضبناک به ولت‎هایم نگاه می‎کند و می‎پرسد: "آن چه بود؟"
ولت‎هایم هم لبخند می‎زند و می‎گوید: "احتمالاً هنگامی که شما دیروز در حال ضبط سخنرانی خود برای درس امروز بودید باید همسرتان با این سؤال داخل اتاق شده باشد و گرامافون هم البته آن را صادقانه ضبط کرده است."
"اما، آقای همکار عزیز، این چیز نامطلوبی برای این مدرسه از راه دور است ..."
"ببینید، چیزهای خوب خود را هم دارد. این خنده ناشی از تشنج شاگردان را آنقدر خسته ساخت که درب هشت قاب بسته گشتند. این دانش آموزان بیش از حد خسته‎اند. فقط سه نفر دیگر و شما باید درس دادن را به پایان برسانید."
"آه، این واقعاً برایم خوشایند است، زیرا من ــ همانطور که فکر کنم به شما گفته باشم ــ خودم هم کمی خسته‎ام. گوش کنید، این صدای بلند ناقوس دیگر چیست؟"
"این علامت مدیر است، او مایل است با شما صحبت کند."
و حقیقتاً فریستر حالا واضح صدای ناشناسی را می‎شنود: "می‎بخشید، آقای حامی طبیعت عزیز از اینکه من مزاحم شما می‎شوم. اما همین حالا به من خبر رسید که همکارمان برشبرگر Brechberger با چرخ هوائی خود به یک دودکش برخورد کرده و کمی وحشت کرده است. لطف کنید و ایشان را برای ساعت بعد نمایندگی کنید."
"آه، با کمال میل ..."
مدیر زنگ را از صدا می‎اندازد.
فریستر شاکیانه می‎گوید: " ولت‎هایم عزیز، حالا باید چه کار کنم؟ چنین به نظر می‎رسد که بقیه شاگردها هنوز کاملاً سر حال هستند، اما من دیگر جرئت ندارم از گرامافون استفاده کنم."
"بگذارید آنچه را که گفتید تکرار کنند."
فریستر دوباره سرش را به طرف کلاس برمی‎گرداند: "حالا آنچه که من گفتم را تکرار کنید."
او حالا می‎بیند که چگونه تمام محصلین هم زمان بر دگمه گرامافون خود که بر رویش حرف‎های او را ضبط کرده بودند فشار می‎دهند. دستگاه‎ها خر خر می‎کنند و در صداهای در هم و غیر قابل تنظیم غرش کلماتی که گفته بود از دوازده گرامافون به گوشش می‎رسد که مرتب تندتر و تندتر می‎گشتند، او احساس می‎کند که این آشفتگی بی حس کننده او را به سرگیجه انداخته است، آه بلندی می‎کشد، سرش را در دست می‎گیرد و ناگهان سکوت برقرار می‎گردد ــ سکوتی کامل.
او فکر می‎کند "آه، نوار حفاظ مغز! یقیناً من بیش از حد خسته‎ام و تدریس به خودی خود به پایان رسیده است و مرا خاموش کرده‎اند. خدا را شکر!"
در این لحظه او ناگهان خود را نیمه راست می‎کند. قاب عکس‎ها از مقابلش ناپدید شده بودند. کتاب‎های قدیمی‎اش دوباره آنجا بر روی قفسه بودند.
"اما ولت‎هایم، همکار عزیز، بگوئید که این دیگر یعنی چه؟"
همکار او ولت‎هایم در کنارش می‎ایستد و می‎گوید: "خیلی معذرت می‎خواهم آقای پرفسور ــ امیدوارم که بیدارتان نکرده باشم. وقتی من داخل اتاق گشتم شما چنان زیبا چرت می‎زدید که من برای بیدار نساختن شما آهسته اینجا روی مبل نشستم."
"که اینطور، من چرت می‏‎زدم؟ من اما آمدن شما را شنیدم! فکرش را بکنید، من چیز شگفتی خواب دیدم. پنجاه هزار مارک حقوق! اما در آخر باید یک همکار را نمایندگی می‎کردم ..."
"بله، این اما متأسفانه واقعیت دارد و به همین دلیل هم من به اینجا آمده‎ام ــ همکارمان آقای تورستن Torsten ..."
"چه می‎گوئید، چه وقت؟"
"امروز ساعت هشت صبح."
"در کلاس درس؟"
"پس کجا؟"
"من فکر کردم شاید در مدرسه از راه دور. شما تعجب می‎کنید؟ بله، اگر شما می‎دانستید! زیرا من صد سال مرخصی داشتم! خوب، بفرمائید بنشینید همکار عزیز. بنابراین فردا؟ این برایم مطلوب است، زیرا امروز واقعاً اندکی خسته‎ام."

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 15:3  توسط سعید از برلین  | 



یک جائی در فضا و دور از انسان‎ها سعادت نشسته بود و گریه می‎کرد.
او بر روی گوی خود نشسته بود، گوی و خودش را کاملاً در حجاب کم نور خویش پیچانده بود و با گوشه آن آهسته اشگ‎هایش را از چشم‎های زیبایش پاک می‎ساخت.
سعادت بسیار غمگین بود.
یک پری کوچک که گوشه دهانش را در حال گریستن کج کرده بود و از چشمانش قطرات اشگ در فضای خالی می‎چکیدند و به ستاره دنباله دار تبدیل می‎گشتند آنجا در پرواز بود.
هنگامیکه پری کوچک سعادت را می‎بینید با عجله به سمت او پرواز می‎کند و زانویش را در آغوش می‎گیرد و فریاد می‎زند: "عاقبت پیدایت کردم؟ تو سعادت هستی، تو باید کمکم کنی!"
سعادت موهای پری کوچک را نوازش می‎کند و اندوهناک می‎پرسد: "چه اتفاقی افتاده؟"
من در آن پائین در مسیر تاریک کوه نزد ریلاز Rilas و پادنا Padna در کلبه‎ای که نخل‎های بزرگ به سقفش سایه می‎اندازند زندگی می‎کنم. آنها را نمی‎شناسی؟ ریلاز را که الیاف از جنگل جمع آوری می‎کند و آن را برای فروش به بازار می‎برد؟ و من بودم که سعادتشان را نگهبانی می‎کردم و آنها همدیگر را خیلی دوست داشتند. در این وقت برادران زرد پوست آمدند و گفتند که ریلاز باید با آنها به پائین به سمت دریا برود و وقتی او از خود نافرمانی نشان داد او را با زور به همراه بردند؛ زیرا او باید بخاطر آزادی بر ضد مردان سفید پوست در کشتی‎های بزرگشان می‎جنگید. و پادنا خیلی گریه می‎کرد. تو باید ریلاز را برایمان برگردانی. اینطور نیست، تو می‎خواهی این کار را بکنی؟"
و او از روی چشمان سعادت حجاب را می‎کشد، در این وقت یک قطره اشگ بر روی پیشانی‎اش می‎افتد و او با وحشت به بالا نگاه می‎کند و می‎پرسد:
"آیا تو گریه می‎کنی؟"
"آره کوچولوی من، من گریه می‎کنم و قادر نیستم به تو کمک کنم."
"تو به من کمک نمی‎کنی؟ چرا کمک نمی‎کنی، مگه تو سعادت نیستی؟"
"فقط سعادت. چون من سعادت هستم قادر به کمک کردن به تو نیستم."
"تو باید کمک کنی، تو باید به ما کمک کنی!" با این کلمات دومین پری به پای سعادت می‎افتد.
"این پری مرا می‎شناسد، ما در یک سرزمین زندگی می‎کنیم. مردان سفید پوست از کشتی‎های خود پیاده گشتند و گلوله‎هایشان دوستان ما را می‎کشند. آه، پیروزی در جنگ را به مردان ما بده، مردان ما برای آزادی‎ای که می‎خواهند از آنها بربایند می‎جنگند!"
سعادت می‎گوید: "مگر نمی‎بینی که من گریه می‎کنم؟ وقتی من گریه می‎کنم دیگر نمی‎توانم به کسی کمک کنم."
"خوب پس گریه نکن!"
"این دست من نیست. من فقط می‎دانم که باید گریه کنم و به این خاطر نمی‎توانم کمک کنم. و وقتی نتوانم کمک کنم بنابراین باید گریه کنم. یکی به دیگری بستگی دارد."
پری‎های کوچک نیمه ناباورانه و نیمه نامفهوم به سعادت نگاه می‎کردند.
و هنگامیکه آنها به او خیره بودند، پری دیگر که بزرگ‎تر و باهوش‎تر بود به آنجا پرواز می‎کند. حالا دیگر قطرات اشگ از چشم‎های او نمی‎چکیدند و فقط می‎گذاشتند که چشمانش تاریک مانند فضای نامتناهی قدرت بدرخشند، و یک غم عمیق از درون آنها به سعادت التماس می‎کرد:
"کمک، کمک! آه خواهش می‎کنم، خواهش! نیاز بزرگ است!"
"خواهشت چیست، فرزندم؟"
"آن پائین در اقیانوس طوفان شدیدی در گرفته است. کشتی بزرگ بخار پره‎هایش شکسته است. درمانده توسط امواج تحت تعقیب است. مسیری که کشتی می‎راند به صخره‎های عریض منتهی می‎گردد، به هلاکتی مطمئن. پانصد انسان در امواج غرق خواهند گشت. آنها که حالا بخاطر زندگی خود التماس می‎کنند قصد دارند وطن جدیدی تأسیس کنند. اگر که تو سعادت هستی عجله کن و آنها را نجات ده."
سعادت فقط آرام سرش را تکان می‎دهد، زیرا که احساس می‎کرد اشگ در چشمانش جمع شده است.
آن دو پری کوچک با اشاره‎ای به همدیگر از آنجا پرواز می‎کنند، زیرا آنها می‎خواستند ببینند که مردان سفید پوست چگونه دچار زحمت می‎گردند.
سومین پری اما می‎گوید:
"تو امتناع می‎کنی؟ این چطور ممکن است؟ آیا مگر افراد زیادی که با از دست دادن زندگی خود سعادت‎شان را هم از دست می‎دهند نمی‎بینی؟ آیا مگر نمی‎دانی که سرنوشت ملت‎ها به این کشتی بسته است؟ به پیشانی این جوان که در زیر موهای خیس از طوفان شلاق خورده‎اش می‎درخشد نگاه کن ــ آیا نمی‎بینی که او یک نابغه است، قادر است برای بشریت عمل بزرگی انجام دهد که میلیون‎ها نفر را سعادتمند می‎سازد؟ و تو می‎خواهی که او غرق گردد؟
"من نمی‎خواستم به او کمک کنم؟ آه فرزندم، من نمی‎توانم این کار را بکنم."
"تو می‎توانی این کار را بکنی. ببین، آنجا غول چاق آب و هوایِ اقیانوس در حال استراحت زمستانی خود لم داده است. او فقط احتیاج دارد آرنج زمخت خود را کمی حرکت دهد تا چرخش مسیر طوفان تغییر کند و کشتی از سمت شمال از کنار صخره‎ها عبور کند و از چنگ گردباد خلاص گردد. چرا به او فرمان نمی‎دهی؟"
"زیرا که این کار هیچ کمکی نمی‎کند. زیرا که او به حرفم گوش نخواهد کرد. من این غول‎ها را که با علم بی پایان مادرشان طبیعت خود را بزرگ می‎سازند و از متکبرترین و تنبل‎ترین بی دست و پاهای جهانند می‎شناسم. و من خوب می‎دانم زمانی که آنها از من اطاعت نکنند چه باید کرد، من می‎توانم آنها را مجبور سازم. تو آن را خواهی دید، با من بیا!"
سعادت با خستگی از جا بلند می‎شود و با پری به سمت غول آب و هوا پرواز می‎کند.
در این وقت کشتی در کنار امواج بلند سفید ظاهر می‎گردد. غول در خواب بود و فشار بازوی بادی در حال استراحتش طوفان را مجبور ساخت به سمت صخرهه‎ها بوزد.
سعادت حکم خود را زمزمه می‎کند:
"بازویت را به کناری بلند کن تا کشتی به بندر هدایت شود!"
غول خود را تکان نمی‎دهد، او فقط نیمه خفته غر و لند کنان می‎گوید:
"چه کسی به من حکم می‎کند؟ این حکم مست کننده پر احساس چه معنا دارد؟ آیا نمی‎بینی که من باید استراحت کنم تا بتواند هوا در من رو به پائین فرود آید و مسیر صحیح‎اش را بیابد؟ نمی‎بینی که غول اتر بر روی من ایستاده است، کسیکه آن بالا از خورشید گرما را به پائین پارو می‎کند؟ مزاحم کار ما نشو که نظم قانون به آن بسته است."
"پس حداقل این بازو را کمی به کنار بکش، فقط یک قطعه کوچک کافی‎ست، فقط به اندازه‎ای که ما کشتی را نجات دهیم!"
غول غرشی می‎کند "کشتی به من چه ربطی دارد؟". اما هنگامیکه او سعادت را می‎شناسد کمی خوش خلق می‎گردد، و می‎گوید:
"تو هرگز نمی‎توانی آرام بمانی! اما به خاطر تو می‎خواهم تا حد امکان برایت کاری انجام دهم ــ می‎خواهم انگشت کوچکم را کمی خم کنم."
هنوز او این کار را انجام نداده بود که کشتی یک کم بیشتر به سمت شمال می‎راند و خود را آهسته‎تر به صخره نزدیک می‎سازد، سپس انسان‎ها دوباره امیدوار می‎گردند.
سعادت خواهش می‎کند: "این کافی نیست. فقط یک کم بیشتر!"
متأسفانه اما یک قطره اشگ بر روی بازوی غول می‎چکد. در این وقت او روی در هم می‎کشد و فریاد می‎زند:
"این کار ممکن نیست! آیا مگر نمی‎بینی که بعد تمام گردباد به سمت خشکی خواهد رفت و شهرهای شکوفا، مزارع به بار نشسته و جنگل پیر را منهدم و ویران خواهد ساخت. برای من هیچ تفاوتی نمی‎کند. اما دیگر برایم ممکن نیست برایت بیشتر از این کاری انجام دهم، حتی اگر هم می‎خواستم. من و برادران غولم اجازه نداریم بخاطر تو اصولمان را تغییر دهیم. اگر لازم می‎گشت که حالا من بتوانم بازویم را حرکت دهم، در این صورت  قبلاً غول اتری اجازه فرود آمدن بر پشت مرا نمی‎داشت، و غول زمینی باید چین‎های پوستش را کمی زودتر در هم می‎کرد تا غول دریائی بتواند خود را طور دیگر قرار دهد. در این وقت غول بزرگ خورشید هم مدت‎ها قبل از اینکه انسان خزنده وجود داشته باشد با بازوهای چنگکی‎اش باید چیز دیگری می‎کشید و غول فضا هم باید حتی چیزهای دیگری به یاد می‎آورد. ما نمی‎توانیم بخاطر تو کل جهان غول‎ها را در ناراحتی‎ها سقوط دهیم."
و حالا سعادت عصبانی می‎گردد: "که اینطور؟ شما جوانک‎ها؛ شماها نمی‎توانید؟ پس برای چه کاری شماها اصلاً وجود دارید؟ بخاطر خودتان شاید؟ مگر نباید خادم باشید تا بر روی این زمین انسان‎ها سعادتمند گردند؟ مگر نباید کار کنید تا هدف برآورده گردد و قلب انسان‎ها به شوق افتد؟ پس این بدن بادی شما، این بازوان اتری و نیروی غولی‎تان به چه درد می‎خورند، این چه سیاراتی هستند که با آنها توپ بازی می‎کنید، اگر که آنها وسیله‎ای برای اهدافم نباشند؟ نظم جهان شما در مقابل یک چهره خندان به چه درد من می‎خورد؟"
"و تو؟ تو چه ربطی به من داری؟ مگر می‎توانی به من حکم کنی؟ خوب اگر می‎توانی بخند! من قانون خودم را دارم و بر طبق آن عمل می‎کنم. من نمی‎دانم آن را چه کسی به من داد و به من هیچ ربطی ندارد که به درد چه کاری می‎آید. من گوش به فرمان کسی بجز قانون غول‎ها نمی‎دهم. من هستم، چون من هستم. من دستم را وقتی دراز می‎کنم که مجبور باشم، و اقیانوس میلیون‎ها انسان را اگر که در مسیرش باشند غافلگیر می‎سازد."
در حالیکه غول هنوز مشغول صحبت کردن بود کشتی به صخره نزدیک و نزدیک‎تر می‎گشت. حالا پری با صدای بلند می‎گریست.
در اینجا نمی‎شد صدای فریاد ترسناک انسان‎ها را شنید، سر و صدای خرد گشتن تخته‎های چوب و خروش موج‎های بلند وقتی کشتی بخار بر روی صخره پرتاب گشت شنیده نمی‎گشت ــ فقط صدای زار زار گریستن پری‎ها بعد از ناپدید گشتن کشتی به گوش می‎آمد.؛ ــ
پری سر خود را در جامه سعادت که با چشمانی خیره به دوردست نگاه می‎کرد پنهان می‎سازد و با خشمی مقدس می‎پرسد: "اما او باید از یک نفر که قانونش را تنظیم کرده اطاعت کند، ــ آیا نباید؟"
"حتماً، اما او از آن کاملاً بی خبر است. و او چون من گریه می‎کردم از من اطاعت نکرد."
"اما تو سعادتی و سعادت باید حکم کند!"
" فرزندم، آیا تو آن را می‎دانی؟ آیا من آن را می‎دانم؟ آیا مگر من احتیاج به گریستن داشتم اگر غول‎های اتری همیشه از من اطاعت می‎کردند؟ بعد من می‎توانستم جهان را طور دیگر هدایت کنم، بعد باید آنها به میل من کار می‎کردند. بعد مجبور بودند برایم قصرهائی بسازند با اتاق‎های همیشه بهار که در آن بشریت در تمام شادی‎های بودن راه می‎رفت ــ ــ اما آنها فقط به ندرت از من اطاعت می‎کنند؛ من به آنها دستور می‎دهم، اما اینکه آنها از آن پیروی کنند، آن را یک نفر تعیین می‎کند، کسی که ما درکش نمی‎کنیم. و او باید خوب بداند که چرا سعادت را توانمندتر نیافریده است."
"آه سعادت، با این وجود تو تواناترین‎ها در بین تمام پری‎ها هستی!"
"آری من اینگونه‎ام به شرطی که اجازه لبخند زدن داشته باشم. اما تو با من در حال گریستن مواجه گشتی، و اشگ‎ها ــ آه فرزندم ــ می‎دانی از اشگ‎های خوشحالی چه تشکیل می‎شود؟ روزی آن را یکی از کوتوله‎هائی که با چکش‎های سخت ساخته شده از الماس در شب بی تضاد قلب‎های آینده را طرح می‎ریزند به من گفت. آنها اشگ‎هایم را برای محکم کردن قلب‎ها زمانی که اراده داغ انسان در آن ریخته می‎گردد برای جلوگیری از منفجر گشتن احتیاج دارند. شاید به این دلیل است که باید من چنین ناتوان باشم."
سعادت دوباره بر روی گوی شفافش می‎نشیند و پری که دلیری‎اش را از دست داده بود خود را نرم در کنار او فرم می‎دهد.
در این هنگام باز یک پری به آنجا به پرواز می‎آید، این بار پری یک پسر کاملاً کوچک بود که اشگ گوله گوله از چشمان گردش می‎چکیدند و دلخراشانه می‎گریست. او به این شکل در دامن سعادت سقوط می‎کند.
سعادت می‎پرسد "پسرم، چرا گریه می‎کنی؟" اشگ‎هایش را پاک می‎کند و بینی‎اش را هم فراموش نمی‎کند. "حتماً بدبختی بزرگی رخ داده است؟"
پسرک هق هق کنان می‎گوید"بله، بله، یک بدبختی بزرگ. خواهر کوچکم، آه، خواهر کوچک من ــ آه، آه!"
"آرام بگیر، عزیز کوچولوی من."
"او تنها کسی‎ست که برای پدر و مادرم باقی مانده است، زیرا بقیه ما همگی پری شده‎ایم ــ خواهر کوچک من در کنار درب خانه ایستاده بود ــ اما، آه ای سعادت می‎خواهی به او کمک کنی؟"
"اول تعریف کن که چه شده است."
"او عروسکی که سر چینی‎اش را می‎توان عوض کرد در دست داشت و او را در بازویش مانند گهواره تکان می‎داد و عروسک خوابش برده بود، و در این وقت ــ و در این وقت؛ ــ"
"خوب حالا اینطور گریه نکن!"
"در این وقت سگ شروری آمد و واغ واغ کرد، خواهر کوچک من ترسید و عروسک از دستش افتاد، و ــ و ــ و سر چینی شکست و از وسط به دو نیم شد ــ و ؛ ــ"
"حالا خواهر کوچولویت به تلخی می‎گرید؟"
"ت‎ـ‎ل‎ـ‎خ" و پری کوچک خیلی تلخ‎تر می‎گریست و مرتب هق هق کنان می‎گفت: "ت‎ـ‎ل‎ـ‎خ" ــ ــ
قطرات اشگ از روی حجاب سعادت که اشگی بر آن نمی‎چسبد به پائین می‎غلطیدند و در یکی از چین و چروک‎هایش دریای کوچکی تشکیل داده بودند که پری کوچک در حالیکه اشگ‎هایش همچنان جاری بودند با شگفتی در آن نگاه می‎کرد.
در این هنگام لبخند آهسته‎ای بر چهره سعادت می‎نشیند و بر غمش چیره می‎گردد ــ و حالا دلپذیر لبخند می‎زند، همانطور که فقط سعادت می‎تواند بزند. ــ ــ
و کیهان با تابشی قوی خود را در برابر لبخند سعادت مانند گلی در نور خورشید می‎گشاید، و غول‎های خشن اتری سرهایشان را بلند می‎کنند، و خورشید غول هم حتی دیهیم پرتوهایش را می‎تکاند، طوریکه گرما در ابدیت می‎جهید.
سعادت اما از جا بلند می‎شود، و هیبتش با قدرت تمام از میان بلندای آسمان رو به رشد می‎نهد، و آهسته‎ترین اشاره‎اش را گیتی پهناور می‎شنید. ــ ــ ــ
غول زمان در برابر فرمان سعادت تعظیم می‎کند و دستورات او را به زمان گذشته که تنظیم کننده همه آن چیزهائی‎ست که باید امروز باشد ابلاغ می‎کند.
غول‎های اتری به حرکت می‎افتند و پرتوهای خود را در راهروهای سیسیل  Sizilien، جائیکه باغ‎های پرتقال قرار دارند می‎تکانند. غول متکبر طوفان که همیشه در میان ابرها رعد و برق می‎زد حالا با زور از میان روی و کربن می‎گذشت و در میان سیم‎های دراز بر فراز قاره‎ها و از میان دریاها خود را می‎گستراند تا از شمال شهری در اروپا به سمت جنوب آن فرمانی را حمل کند.
غول چوب در جنگل‎ها با سر و صدا تنه درختان را آورد، و غول آهن از تاریکی سنگ معدن به جلو رشد کرد و در کوره ذوب گشت. غول سیاه ذغال از درون چاه عمیق، جائیکه او را غول زمین به هم فشرده بود ظاهر می‎گردد و زیر دیگ بخار می‎رود، غول آب بخار می‎گردد، قل و قل بالا می‎آید و فشار می‎آورد ــ و کشتی بخار دریا را می‎شکافد و پیش می‎رود.
و کشتی هنگام بازگشت میوه‎های گرمسیری طلائی در انبار داشت. هزاران غول دیگر با بازوان قوی خود در انتقال آنها برای انسان کار و اجناس را رد و بدل می‎کردند و طلا را می‎غلطاندند و مغازهای درخشنده برای شهر می‎ساختند و میوه‎ها را در ویترین‎ها قرار می‎دادند که بدرخشند و جلب نظر کنند.
در شهر اما، جائیکه خواهر کوچلو عروسکش را شکسته بود، مردی در تفکری عمیق عبور می‎کرد. او از میان خیابان می‎رفت، و مردم به او سلام می‎دادند و او تشکر می‎کرد.
در این هنگام مردم سر خود را تکان می‎دادند، زیرا آنها متوجه می‎گشتند که او آنها را نشناخته است. او کجا بود؟ کاملاٌ دور، بر بالای زمین، جائیکه سعادت با فرشتگان نشسته بود، و حتی دورتر، جائیکه غول بی انتهای فضا در میان ستارگان اردو زده است. و او می‎بیند که غول اتری دستانش را از دوران ماقبل تاریخ برای کار بلند ساخته، که چگونه خورشیدها را جمع می‎کردند و سیارات را به نوسان می‎آوردند، که چگونه دریاها را حفر می‎کردند و با زحمت فراوان سلول‎های کوچک زنده می‎ساختند، او ردیفی از جنسیت‎های جنگده را دیده بود، تا اینکه خود او به بیرون می‎جهد، در یک جائی، در یک زمانی، و باید در میان این همه جنگنجو راه می‎پیمود.؛ ــ
آنها برای او چه بودند، او برای آنها چه بود؟ مردم از اینکه او مسیر بسیار طولانی‎ای را که آنها بر رویش آمده بودند، از همان مه اولیه سیارات تا این طبقه فعال شهروندان می‎شناخت چه می‎فهمیدند؟ آنها از اهداف بلندی که غول‎ها بخاطرشان می‎نالیدند چه می‎دانستند؟ برای آنها چه ارزشی داشت که او کوتوله‎هائی را می‎دید که در شب بی تضاد چکش‎های ساخته گشته از الماس خود را به حرکت می‎آوردند و اراده انسانی در قلب‎های محکم گشته می‎ریختند؟ و آن چه کمکی به خود او می‎کرد؟
افکار مرد به دوردست‎ها رفته بودند و با این حال کاملاً نزدیک بودند، کاملاً نزدیک ــ در همین کوچه بودند، در میان این انسان‎ها ــ زیرا که آنها باید به اینجا بازمی‎گشتند، دوباره و باز دوباره. به این خاطر افکارش به پرواز می‎آمدند تا فراموش کنند که آنها اینجا بودند. افکارش در دوردست‎ها جستجو می‎کرد، با اینکه می‎دانستند که آنچه را گم کرده‎اند هیچ کجا پیدا نخواهند کرد. و روحش در این رفت و آمد در میان فضای بزرگ و لایتناهی، جائیکه سعادت نشسته بود و در میان شهر تنگ، جائیکه آنها دختر را می‎جستند در نوسان بود. ــ ــ این رفت و آمد فکر همچنان ادامه داشت،  تا اینکه ریتمی ساکت شده بود. ــ ــ از میان خیابان‎ها و مردم عجول می‎گذشت که در اطراف خود وزشی مانند نفس گسترده، سرد و ساکت تنهائی احساس می‎کند:

از میان شهر می‎گذرم و به تو می‎اندیشم؛
و فقط می‎دانم که من همه جا تنهایم.

اینجا محلی نیست که به من لو ندهد،
چه اندازه نگاهم پنهان به دنبال تو می‎گشتند.

اینجا سلامی پر شوق و امید رد و بدل می‎گردید،
اینجا واژه‎های عاشقانه‎ات را پنهانی می‎شنیدم

و حالا از میان خلاء به آن سو آهسته در پروازم.
خیره افتاده و مرده است محلی که در آن می‎باشم،

سعادت مسیرش از رهی دیگر است
و زمانی هم که نزدیک می‎شود، دیگر سعادت من نیست!

و ناگهان بعد از این طنین در وی از راه بسیار دور هیبت درخشان خندان سعادت که کار غول اتری را هدایت می‎کرد به نوسان می‎آید و روح مرد تنها مانده را چنان نوازش می‎کند که درونش برای یک لحظه مانند درخشش چشم بزرگ و سیاهی بطور لذتبخشی روشن می‎گردد. هنگامی که او به بالا نگاه می‎کند تابش آفتاب بر روی ویترین‎ها و میوه‎های طلائی نشسته بود و در اطرافش باد مانند نفس واقعی بهار می‎وزید.
در آنجا شاعر پرتقال می‎خرد و به رفتن ادامه می‎دهد، و حالا او انسان‎هائی را که آنجا در گذر بودند می‎دید و می‎شناخت. و آنجا در کنار درب خواهر کوچکش را می‎بیند که همان لحظه عروسکش شکسته بود ــ ــ او می‎گریست و به طور تلخی هق هق می‎کرد.
در این وقت شاعر دست در کیفش می‎کند و به کودک پرتقال درخشنده را می‎دهد. او عروسکش را می‎اندازد و شگفت زده میوه را می‎گیرد. قطرات اشگش خشک می‎شوند. دختر با چشمان درشت و سیاهش که او آنها را می‎شناخت به برادرش نگاه می‎کند، و بر چهره دختر یک لبخند می‎نشیند، لبخندی چنان شیرین که فقط سعادت قادر به چنین لبخند زدنی‎ست. ــ ــ
و لبخند دوباره از چهره مرد تنها می‎درخشد.
در آن بالا حالا پری کوچک دست از هق هق کردن می‎کشد و همراه با سعادت و با آسمان لبخند می‎زند.
اما پری بزرگ‎تر که باهوش بود سعادت را با چشمان شعورش می‎نگرد و به او می‎گوید:
"من این را درک نمی‎کنم. در جائی که ملت‎ها در رنجند، در جائیکه هزاران نفر سوگوارند و در جائیکه برای سرنوشت انسان‎ها باید تصمیم گرفته شود، در آنجاها غول‎های اتری از تو اطاعت نمی‎کنند، و حالا آنها مانند برده‎های وحشت کرده بخاطر تهیه یک پرتقال زمان مناسبی آماده می‎سازند؛ ــ
سعادت با چشمان درخشنده پاسخ می‎دهد: "زیرا که من لبخند می‎زنم"
"اما چرا لبخند می‎زنی؟"
"مگر من آن را می‎دانم؟ آیا وسیله سنجشی برای رنج و لذت سراغ داری؟"
"اما تمام جهان را بخاطر لبخند یک کودک به جنبش واداشتن!"
"مگر نمی‎دانی که لبخند یک کودک لبخند خداست؟"

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 8:35  توسط سعید از برلین  | 



آیا غنچه هنوز هم نمی‎خواهد شکوفا شود؟ اما حالا باید بزودی آن لحظه موعود فرا رسد، زیرا که غنچه خود را خواهد گشود و بعد او قادر خواهد گشت به بیرون نگاهی اندازد و ستارگان درخشان و سرزمینی را که بیش از هرچیز دوست می‎داشت تماشا کند ــ ــ آیا برای ذهن تمدن کوچکی که از میان زمان پرواز می‎کند هم یک قرن مانند یک نگاه خورشید در فضا طول می‎کشد؟
اما او که در زندان نشسته است! در آنجا نمی‎تواند بجز رؤیا دیدن کاری کند، رؤیای آخرین روز خوش گذشته‎ای که او در بیرون بود، رؤیای روز خوشی که باید حالا می‎آمد ــ ــ آیا غنچه هنوز به خود حرکت نداده است؟ آه، او فقط در شب نادر سال نو، وقتی یک قرن جدید آغاز می‎گردد اجازه دارد فقط یک روز را در آزادی به سر برد. سپس او با چشمان روشن معنوی خود با دقت اشیاء و انسان‎‏های نزدیک و دور را تماشا می‎کند. و سپس او باز یک قرن فرصت دارد تا فکر کند که قرن بعدی چگونه خواهد گشت.
او بی صبرانه با مشت‎های معنوی کوچک خویش به دیوار سبز زندان می‎کوبد و چون دیوار تکان نمی‎خورد بال‎هایش را دوباره می‎بندد و باز به رؤیا فرو می‎رود.
آیا این بار بیرون چگونه دیده خواهد گشت؟ حالا حال دوست خوبش که آنها او را میشل Michel می‎نامند چطور می‎تواند باشد؟ در واقع او باعث گشت که ذهن تمدن زندانی شود. البته مدت‎ها از این ماجرا می‎گذرد ــ ــ
در آن زمان او با لذت تمام و کاملاً دور از مناطق آفتابی در اطراف کاج‎های سیاه کنار دریای شمال در پرواز بود. آنجا او پسر غول پیکری که در میان صدف‎ها در کنار ساحل دراز کشیده و خوابیده بود را می‎بیند. تنه درخت صنوبر جوان و ریشه کن شده‎ای در مشت قوی پسر غول پیکر جای داشت و موی فرفری بورش بر روی چشمان بسته او وحشیانه آویزان بود. بلافاصله ذهن کوچک او مفتون غول جوان می‎گردد. او می‎خواست چشمان جوان را ببیند، چشمان! و سریع مو را از چهره‎اش به کنار می‎زند.
اما آن تصادفاً سحر و جادو بود. پسر غول پیکر پلک‎هایش را باز می‎کند، چشم‎هایش مانند نور آبی آسمان به جلو می‎آیند، از جا می‎جهد، موی فرفری‎اش را تکان می‎دهد و تنه درخت را غضبناک می‎چرخاند. ذهن تمدن مبهوت به او خیره می‎گردد. اما در این وقت کسی بال‎های او را می‎گیرد و تکانش می‎دهد. او نابغه بشریت بود.
او نکوهش کنان به ذهن تمدن می‎گوید: "چطور جرئت می‎کنی طلسمم را بشکنی؟ این پسر برای اینکه عاقل‎تر گردد باید هنوز می‎خوابید. حالا تو برایم هزار سال تاریخ را ویران ساختی! حالا این نابکار می‎رود و عموی بیمارم را مانند رومی‎ها می‎کشد و زن عموی پیر وارث عهد عتیق اما وصیتنامه خود را هنوز اصلاً نمی‎تواند بخواند! قرون وسطی زیبائی خواهد گشت! اما من می‎خواهم تو ذهن پر شور کنجکاو را برای مجازات در جنگل جادوی درخت صنوبر زندانی کنم. فقط در شب سال نو هر قرنی یک غنچه خود را باز می‎سازد و سپس تو فقط امکان یک روز به بیرون رفتن داری!"
و به این ترتیب ذهن کوچک در سیاه چال کوچک و سبزی زندانی می‎گردد. اما وقتی روز آزادی فرا می‎رسید سپس او چیزها را با شعور می‎نگریست؛ زیرا او حالا متفکر شده بود. و با کمال میل پسر غول پیکر را که در این بین رشد کرده بود ملاقات می‎کرد. حال و وضع او هم همیشه خوب نبود. روح عموی کشته گشته با بالاپوش راهبین در خانه او در گردش بود و میشل باید کاملاً خاموش و مطیع سر خم می‎‏کرد. و پریروز روح عمو بدنش را از کتک خرد ساخته بود و میشل آنجا چمباته زده و مچاله شده خوابیده بود. اما دیروز وضع او خیلی بهتر بود. او مرد قوی‎ای شده بود؛ دست‎ها و پاهایش هنوز در زنجیر بودند، سرش را اما دوباره راست نگاه داشته بود و چشمان آبی رنگ درشتش می‎درخشیدند، اما نه دیگر وحشیانه، موهای فرفری‎اش از روی پیشانی به کنار زده شده بود و عبور فکر در زیر آن قابل دیدن بود ــ افکار عمیق و زیبائی که مانندشان هرگز برای بشریت شکوفا نگشته بودند ــ ــ
بله، در واقع یک روز مطلقاً دوست داشتنی بود! وقتی او به خانه داخل گشت و در اتاق، جائیکه هر دو شاعر با هم گفتگو می‎کردند به دقت نگاه کرد. این یک جهان تازه بود!
مرد بزرگ که چشمان خدا چنین پیروزمندانه بر او نور می‎تاباند، طوریکه انگار او آینده را در برابر خود مانند سالن باز معبدی می‎بیند، ــ او گوته بود.
و آن دیگری که سرش را بر روی دستش تکیه داده بود و می‎اندیشید، ــ او شیلر بود و در برابرش کتاب بازی با یک عنوان علمی قرار داشت، ــ کتاب از کانت بود.
اما آن دو در باره چه چیزی صحبت می‎کردند؟ اوه، او به خوبی به یاد می‎آورد. بله او یک قرن وقت داشت که در باره آن فکر کند.
آنها از بشریت صحبت می‎کردند، از قرن بزرگی که با شروع این شب سپری گشته بود. از بشریتی که حالا برای اولین بار با درک کردن کلمه جدید باید بالغ گشته باشد: "به خود از درون خویش فرمان ده!"
آری، آنها به خود از درون خویش فرمان داده بودند، ارواح را رانده و از طبیعت زنده، از میلیون‎ها جهانی که در بیرون در فضای بی پایان شب می‎درخشیدند، از دالان‎های سبز و دریای مواج و از کوه‎های زایای جهان پرسیده بودند.
و آنها از خود از حق و وظیفه خویش سؤال می‎کردند. در این هنگام از درون مقدس‎شان فریاد آزادیبخشی به صدا می‎آید: تو باید! برای احترام قائل گشتن برای قانون خودت خوب عمل کنی! بخاطر کرامتی که زیبنده تو و تمام انسان‎هاست خوب عمل کنی! آنچه را که غیر قابل تغییر و دست نیافتنی‎ست در خود متحد سازی تا در بازی آزاد روح با رنگی طلائی بدرخشند! باید آن را در روشنائی زیبائی به آن آرمانی تبدیل سازی که تو را با واقعیت گرم احساس در خود بپیچد، تو را از خود لبریز سازد و با هیجان مقدسی که به لحظه بقاء می‎بخشد پالایشت دهد! باید با اطمینان به داخل آشفتگی کار بنگری، جائیکه هنوز تجهیزات متلاشی می‎سازند، که تو قادر به دیدن همه چیز می‎باشی و می‎توانی خودت را به مقام انسانی ارتقاء دهی!
آری، این دو مرد به قرن آینده نگاه می‎کردند.
و قرن به آنها نگاه می‎کرد، به فناناپذیرانی که نفس‎شان را به یک بشریت جدید دمیده بودند.
خوشبخت آن سرزمینی که این مردان می‎‏توانستند خود را از آن بدانند! خوشبخت آن سده‎ای که در گهواره‎اش این پدران تعمیدی خدایان هدایای فنا ناپذیر؛ این سه چراغ جاوید: آزادی، کرامت و زیبائی را از خود بر جای گذاردند ــ ــ ــ
دوباره صد سال می‎گذرد. کدام نوابغ والائی باید بر روی اثر آن پایه گذاران غول آسا در آخر پایان قرن جدید قدم بگذارند و برای بیستمین قرن آواز خوشآمدگوئی بخوانند؟ آه، اگر غنچه عاقبت خود را بگشاید!
و هیجان احترام انگیزی قلب زندانی کوچک را به لرزش می‎اندازد.
و در این وقت گنبد سبز رشد می‎کند و خود را می‎گستراند ــ و از خارج نور خفیفی به درون می‎تابد ــ ــ
غنچه می‎شکفد ــ آه سعادت! آسمان، زمین و دریا دیده می‎گردند ــ و همه چیز به یکباره نگاه ذهن را در خود فرو می‎کشد.
او خیره نگاه می‎کند و خیره نگاه می‎کند. او نوابغ را جست و جو می‎کرد، بزرگان فناناپذیری را که می‎توانستند از راز قرن جدید و از زمان که خودشان خلق کرده بودند خبر دهند ــ پاک و شفاف، همانطور که همیشه قبلاً بشریت با خبر می‎گشت.
او بیهوده خیره شده است، او آنها را نمی‎یابد. آنها آنجا نیستند ــ حتی یک نفر هم آنجا نیست.
و اشگ از چشمان ذهن تمدن جاری می‎گردد. اشگ‎های گرد و درشتی که از آنها آسمان پهناور می‎درخشد.
و قطرات اشگ در هنگام چکیدن به میلیون‎ها قطره پراکنده تقسیم و مانند گرد الماس بر روی زمین می‎پاشند و تمام سرزمین نورانی می‎گردد.
حالا اما چه متفاوت دیده می‎شود!
میلیون‎ها و میلیون‎ها ستاره کوچک پرتو خویش را به هم می‎پیچانند. آنها خود را کامل می‎سازند، آنها خود را از نوری خفیف به نور نیرومندی مبدل می‎سازند.
و حالا او انسان جدید را می‎بیند. که چگونه بر یکدیگر تأثیر می‎گذارند، که چگونه  به هم می‎پیوندند، که چگونه به سمت زمینی که متعلق به همه، حتی به کوچکترین! است با دست‎های درازش چنگ می‎اندازد، در آنجا در میان سرزمین شکار می‎کند، در آنجا بر بالای دریا بخار می‎کند، در آنجا برای مشتری شانه بالا می‎اندازد،  از راه دور به دیگری چیزهائی می‎گوید که گفتن‎شان با پست سریع و السیر روزها وقت لازم داشت. آنها اعصاب تازه‎ای در یک بدن غول پیکر جدیدند، آنها غول‎های جدیدند، طبیعت زنده گشته در یک خواست بزرگ، آنها غول‎های کارند، غول‎های وظیفه و امید.
نوابغ بزرگ در اتر معلق‎اند و می‎درخشند، اما در زمین یک ملت بزرگ مؤفق می‎گردد ــ ــ ــ و حالا ذهن کوچک تمدن دوست خود میشل را می‎بیند. سر قدرتمندش را راست‎‎تر نگاه داشته است، دست‎هایش هم آزادند و شجاعانه زمین گرد را در آغوش گرفته‎اند. فقط پاهایش هنوز در بندند.
نابغه بشریت در آنجا در نوسان بود.
ذهن تمدن ملتمسانه از او می‎پرسد:
"چرا نمی‎خواهی پاهای دوستم را هم باز کنی؟"
او اما اشاره شاهانه‎ای می‎کند:
"پرهیز کن! پرهیز کن! آیا هنوز صبوری نیاموخته‎ای؟ سریع داخل غنچه شو! آنجا انتظار بکش و ببین روز دیگر چه به تو خواهد داد.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:11  توسط سعید از برلین  | 



من متولد گشتم؛ ــ
"تولد؟ این دیگر چه یاوه‎ای است؟ یکی از حماقت‎های انسان‎ها که بخاطرش تفاخر هم می‎کنند. من متولد نگشته‎ام، هرگز متولد نگشته‎ام. یا تو ساعت پیر، آیا تو متولد گشته‎ای؟"
ساعت می‎گوید: "تیک ـ تاک، تیک ـ تاک"
لامپ می‎گوید "واضح‎تر صحبت کن، من تو را نمی‎فهمم"
ساعت جواب می‎دهد: "من نمی‎دانم، که آیا متولد شده‎ام. من تا حال هرگز در این باره فکر نکرده‎ام. اما من لامپ‎های شیشه‎ای شبیه به تو را که تا حد مرگ روشنی دادند دیده‎ام، بنابراین باید که متولد هم شده باشند."
"حرف احمقانه نزن! مگر من لامپ شیشه‎ایم؟ مگر من رشته کربن هستم؟ تو البته یک ساعت غم انگیزی، تو باید کوک شوی وگرنه از کار می‎افتی. اما من ــ من کاملاً طور دیگری هستم."
"تیک ـ تاک، تیک ـ تاک؛ ــ"
"البته حالا من در یک لامپ ساکن هستم، حالا من فقط بر روی این میز می‎تابم، بر روی دفترچه‎های آبی و ورق کاغذهای سفید و بر روی انسان ــ اما یک چیزی ــ می‎خواهی آن را برایت تعریف کنم؟"
"چرا سؤال می‎کنی؟ تو که آن را در هر حال برایم تعریف می‎کنی."
"شاید حق با تو باشد ساعت خسته کننده! هر کسی نمی‎تواند روز و شب فقط تیک ـ تاک کند. بله، زمان‎هائی وجود دارند که در آنها من با کمال میل صحبت می‎کنم؛ اما باید اغلب سکوت کنم! اما وقتی نور می‎تابانم بنابراین صحبت هم می‎کنم. و اگر تو نمی‎خواهی بشنوی بنابراین من برای آن انسان تعریف خواهم کرد، هرچند او متولد گشته است."
"برای او؟ و او باید تو را بفهمد؟"
"تو می‎پرسی که آیا او مرا می‎فهمد؟ من اما به او روشنائی می‎دهم."
"تو باید این کار رابکنی؛ ــ"
"باید؟ عصبانیم نکن! حرفم را قطع نکن! من حالا در حال نوسانم و بنابراین باید ذهن او هم به نوسان آید. بعد او چیزهای پیرامونش را می‎بیند. این زبان ما است. رنگ، رنگ! من رنگ‎ها را می‎دهم! آیا مگر هرگز ندیده‎ای که وقتی او در دفتر آبی می‎نویسد از قلمش رنگ سرخ جاری می‎شود و بر روی پیشانی‎اش چینی تاریک می‎افتد و چهره‎اش کاملاً رنگ پریده می‎گردد. اما وقتی در دفترچه کوچک سیاه رنگ می‎نویسد در این وقت او با رنگ سیاه می‎نویسد و گونه‎هایش سرخ می‎شوند و چشم‎های آبی‎اش می‎درخشند."
"چه چیزهائی تو می‎دانی! اما حالا او روی ورق بزرگ سفید رنگ می‎نویسد و تو نمی‎توانی آن را بخوانی."
"چی؟ من نمی‎توانم آن را بخوانم؟ ما ارواح اتری به جهان پرتو می‎افکنیم، دانش ما تا آنجائیکه بازوی غول پیکر پدر می‎رسد گسترش دارد. آنجا بر روی ورق سفید بزرگ یک عرضحال نوشته شده است، یک درخواست: که اگر ممکن است چیزی به او کمک کنند، بخاطر ــ سلامتیش ــ زیرا بخاطر استفاده از ــ بله بخاطر استفاده از ــ"
"می‎بینی! تو نمی‎توانی آن را بخوانی."
"من می‎توانم بخوانم، ولی نمی‎خواهم به خواندن ادامه دهم! من آن واژه را دوست ندارم!"
"مگر چه واژه‎ای‎ است؟"
"اجازه بده! بر روی کاغذ دیگر نوشته شده که او چه کسی است. <من کارل تئودور ماتهوف Karl Theodor Matthof، در وایدنبورگ Waidenburg متولد گشته‎ام، بعنوان پسر بازرگان امیل ماتهوف Emil Matthof و همسرش کارولین Karolin که متولد ــ> دوباره یک متولد گشته! من کافی‎ام است! من متولد نگشته‎ام، من نه! باور کن!"
آن بالا در فضا، جائیکه سیارات در نوسانند، آنجا مادرم زمین بخار کننده پدرم، اتر بی پایان را در چرخش رقصانش می‎بوسد و مرا از چرت بیدار می‎سازد. در این وقت به پائین فرو می‎ریزم، در این وقت نسیم برمی‎خیزد، دراین وقت بخارها را گلوله و به ابرهای مواج و طوفان را در شب تابستان به اشتیاقی داغ تبدیل می‎کنم ــ من اینگونه از خواب بیدار می‎شوم و زندگی می‎کنم!"
"اینگونه از خواب بیدار می‎شوم و زندگی می‎کنم." انسان اینطور در آغاز بیوگرافی خود می‎نوشت. سپس سرش را به دست می‎گیرد، با شگفتی به واژه‎هائی که نوشته بود نگاه می‎کند و بعد کاغذ را به کناری هل می‎دهد و قلمش را می‎اندازد.
او به صندلی‎اش تکیه می‎دهد و دست‎هایش را عاطل رو به پائین آویزان می‎کند. اما چشم‎های بزرگ و شفافش را متوجه نور ملایم لامپ بالای میز خود می‎کند، و به نظر می‎آمد که انگار لامپ مرتب بیشتر و بیشتر به عقب می‎رود. در این وقت محور چشمان او آهسته از هم دور می‎شوند تا اینکه نگاهش در مسافت بی انتهائی خیره می‎ماند و نزدیکی از او ناپدید می‎گردد.
لامپ درخشش پیروزمندانه‎ای به سمت ساعت می‎اندازد و به صحبت خود ادامه می‎دهد:
"من متولد نگشته‎ام ــ من فقط از خواب بیدار گشتم و چرت خواهم زد و دوباره بیدار خواهم گشت. ــ آیا آنجا بر روی عکس قله‎های سفید بالای صخره‎های سیاه رو به آسمان صعود کرده‎ را می‎بینی؟ می‎بینی چگونه از توده یخ نهر رو به بالا می‎جهند؟ آیا تنه ترک خورده درختان معیوب کاج را می‎بینی؟ وقتی من ابتدا از خواب بیدار گشتم اینطور دیده می‎گشت.
من آنجا به تنه‎های درخت در جنگل بکر و انبوه کوه‎ها اصابت می‎کردم، آنها ترق و تروق کنان می‎شکستند و سقوط می‎کردند، من تگرگ‎های یخی در دره به پائین پرتاب می‎کردم. آه باد وحشی، آه آزادی طلائی! من آب و هوا بودم، من آذرخش بودم! من با لباس براق از ابری به ابر دیگر می‎پریدم، به شکل پرتوی با صدای بلند از ابر رو به زمین می‎راندم و پس از شکاف صخره‎ها دوباره رو به بالا به سمت ابرهای سیاه در بازی ارواح اتری به جریان می‎افتادم. تو ساعت قدیمی و بیچاره، تو چه از آزادی آسمانی کودک اتری می‎دانی؟ آیا سکوت و شرجی بودن شب ژوئیه با رایحه مشتاق و سنگین گل را وقتی پرتوهای عاشق ماه بر روی ساقه‎های علف چمنزار می‎لغزند می‎شناسی؟ بعد من هوای در حال استراحت را صمیمانه در آغوش می‎گرفتم و آنها را با چاپلوسی به بالا می‎بردم، و همانطور که ما محکم پیچیده به هم در نوسان بودیم از شادی گریه می‎کردیم. قطرات کوچک مه توسط تنفس داغم می‎رمیدند، خود را گلوله می‎کردند و در درخشش ماه به سمت کناره‎های نرم ابرهای سفید می‎چسبیدند."
انسان بر روی صندلی خود آهسته آه می‎کشید. او دوباره قلم را در دست می‎گیرد، اما ورق کاغد سفید بزرگ و دفترچه آبی رنگ را ناراضی به کناری هل می‎دهد. او کتاب کوچکش را برمی‎دارد و در آن می‎نویسد. و چراغ به صحبت ادامه می‎دهد:
"من در تابش آفتاب بازی کنان خود را در حجاب گرد و خاک نهر می‎پوشاندم. در این هنگام من انسان‎ها را در دره مهجور کوه تماشا می‎کردم. آنها صخره‎ها را منفجر می‎کردند و راه‎های عجیب و غریبی می‎ساختند؛ بر بالای گردنه پل‎های باریکی پرتاب می‎کردند. ریل‎های آهنی بر روی زمین قرار داشتند و تا دور دست گسترده بودند. آنجا سربالائی باشکوهی برای سر خوردن رو به سرازیری دره بود، خیلی ساده‎تر و لغزان‎تر از هنگامیکه من با تکان‎های تند هوا را می‎شکافتم. سپس آنها بر بالای ریل‎ها سیم‎های درخشان و سرخ می‎کشیدند که قدرتمندانه مرا جذب می‎کردند تا بر رویشان لیز بخورم، وقتی من در هوای غران بالای ارتفاعات در گردش بودم. و اما طوری بود که به محض نزدیک شدن به آن نیرویم را فلج می‎سازد. انگار یک فرمان ناشناس مانعم می‎گشت که در بازی آزادانه بین آب و ابر در رقص باشم. من صدای مادرم زمین را تهدید کنان در غرش رعد می‎شنیدم که به من وقتی خلق و خویم به خروش می‎آمد هشدار می‎داد.
صدا چنین هشدار می‎داد: "مزاحم کار انسان نشو! مزاحم کار انسان نشو!"
من نمی‎فهمیدم که منظورش چیست.
من سؤال می‎کنم: "چرا نه؟ انسان‎ها چه چیزی هستند؟"
"آنها سرور تو و من هستند."
من آن را با تعجب و وحشت می‎شنیدم. "سرور؟ چرا سرور؟ آیا مگر من پسر اتر درخشانی نیستم که هر طور مطلوب اوست بر بلندی‎ها آذرخش می‎زند؟ انسان چه می‎خواهد، این انسانی که در گرد و خاک آه می‎کشد، این کرم با این زندگی کوتاهش چه فرمانی می‎خواهد به من بدهد؟"
"و من می‎خواستم این را به تو بگویم، آیا می‎خواهی مرا بفهمی؟ بنابراین گوش بسپار و هشدار را باور کن. حتی در تجربه دشوار هم همیشه خواهی آموخت که او سرور تو می‎باشد. ذهن تو سبک و بی خیال است و یقیناً دارای قدرت هستی، اما قدرت تو یک بازی‎ست. قدرت انسان اما یک کار است."
من گستاخانه پرسیدم: "کار؟ کار چیست؟ و از روی ابر به سمت زمین طوری به میان تنه بلند یک صنوبر جهیدم که شعله آتش رو به آسمان زبانه کشید.
مادر با عصبانیت فریاد کشید: "پرهیز کن! مزاحم کار انسان نشو، که تو مجبور نبودی بیاموزی کار چیست. پرهیز کن، که تو مجبور به کار کردن نشوی. زیرا کار تو مانند کار انسان نخواهد بود. من این راز را شنیده‎ام که کار انسان را به آزادی هدایت می‎کند. کار تو اما کار بردگی خواهد بود. پرهیز کن، مزاحم کار انسان نشو!"
همیشه هشدار "پرهیز کن!" مادر هنگام بازی کردن در گوشم طنین می‎انداخت. کار ــ کار! باید چیز وحشتناکی می‎بود. اما وحشتناک چیست؟ من یک بار از انسان‎ها وقتی از میان میله‎های فلزی کنار پنجره‎هایشان لیز می‎خوردم و می‎گذشتم این واژه را شنیدم، من آنها را در حال لرزیدن ایستاده در اتاق‎شان می‎دیدم، و به این ترتیب در من احساس تاریکی بود که در اینجا چیزی‎ست که برایم غریبه است. اما من آن را نمی‎فهمیدم، من آن را نمی‎شناختم. چه چیز باید وحشتناک باشد؟ سطح عمیق کوه‎ها وقتی که بهمن در داخلش سقوط می‎کرد؟ من بر رویش در نوسان بودم. یا آن فضای سیاه که بی انتهاست؟ آنجا پدرم، شاهزاده اتر می‎زید، آنجا خورشیدها خبرها را به هم اشاره می‎کنند. یا شاید آن پائین در دره، جائیکه انسان‎ها زندگی می‎کنند؟ آنجا کار سکنی دارد. کار چه قیافه‎ای می‎تواند داشته باشد؟ حتماً آن خطوط چهارگوش دراز و مستقیم که خود را گاهی سیاه، گاهی سبز، گاهی زرد در آن پائین در سراسر دشت و تپه گسترانده است باید کار باشد. آنها همیشه محکم بر روی زمین قرار داشتند، آنها حرکت نمی‎کردند ــ این می‎توانست وحشتناک باشد. و باید من چنین نواری بشوم؟ آن زشت بود. و اما مادر اینطور گفته بود که انسان سرور توست، قدرت او کار است. سرور من؟ پس او باید توسط کار سرور من باشد؟ بنابراین باید کار چیز بهتری از من باشد؟ چه کسی می‎تواند معمایم را حل کند؟ اغلب در فضای هوای سرد استراحت می‎کردم و فرو رفته در فکر ابرهای متحرک و جرقه‎های درخشان را فراموش می‎کردم. ــ ــ و این بی معنی بود که انسان بتواند به من فرمان بدهد ــ شاید توسط مزارع در آن پائین؟!
در گردبادی به سمت دریا راندم و در رقصی دیوانه‎‏وار امواج را درون ابرم بالا کشیدم و از سوراخی که کف کرده بود رعد و برقی زدم و از دریا پرسیدم: "کار چیست؟"
صدای خفه‎ای از درون دریا پاسخ داد: "ساحل! ساحل!"
خیلی زود متوجه گشتم که او چیز زیادی نمی‎داند. زیرا <ساحل> افق دریاست، و همه چیز دیگر برای دریا فقط <ساحل> نام دارد.
من دوباره از او می‎پرسم: "انسان چیست؟ آیا او سرور ما است؟"
دریا پاسخ می‎دهد: "من این را نمی‎دانم. او البته در اینجا و آنجای من کمی شنا می‎کند، اما این کار دردم نمی‎آورد. از این گذشته انسان غالباً در آب مرده است و بعنوان خوراک ماهی چیز بدی نیست. راستی اصلاً <سرور> یعنی چه؟ اینقدر موشکاف نباش. ساحل! ساحل!"
در این وقت از آنجا سراسیمه بازگشتم. دریا چیز زیادی نمی‎داند. دریا توده سنگین و بزرگی‎ست. پس از چه کسی می‎توانستم سؤال کنم؟
باید کارهای انسان را جستجو می‎کردم، زیرا رفقای من بیشتر از من نمی‎دانستند. اما من نباید مزاحم کار انسان شوم. شاید ریل‎های قطار؟ بر روی آنها من به آنجا لیز خوردم، بدون آنکه به آنها صدمه بزنم. اما من متوجه گشتم که آنها نمی‎توانند صحبت کنند. چطور است از سیم‎های سرخ سؤال کنم؟ آیا جرأت این کار را داشتم؟ من آرام و قرار نداشتم.
این خیلی احمقانه بود! فقط یک فکر مزاحم آزادی‎ام شده بود. آیا می‎توانست این کار باشد؟ آیا کار آن چیزی بود که مزاحم هوای آزادم می‎گشت ــ ــ
یک روز دوباره با ابرها بر روی دامنه کوه بازی می‎کردم. در آنجا چیز عجیبی را در حال لغزیدن بر روی ریل‎ها می‎بینم. او خود را به دندان‎های وسط ریل چسبانده اما گردن درازش را به سمت سیم سرخ کشانده بود و با زبانی درخشان آن را می‎لیسید.
و انسان‎ها درونش نشسته بودند. آنها اینجا پهلوی من چه چیزی جستجو می‎کردند؟ آنها هنوز شاد بودند، پرچم‎ها در کنارش اهتراز بودند و از داخل آن صدای آواز به گوش می‎آمد.
انسان‎ها خوشحال بودند. من همه جا کار را احساس می‎کردم، بنابراین فکر کردم که قطار هم کار می‎باشد؛ ــ
ساعت نفسی تازه می‎کند.
لامپ عصبانی بخاطر وقفه ایجاد گشته می‎پرسد: "یعنی چه؟ آیا چیزی برای گفتن داری؟"
ساعت دوباره یکنواخت می‎گوید: "تیک ـ تاک. من فقط وقتی گفتی که انسان‎ها شاد بودند تعجب کردم. و اینکه تو گفتی که قطار باید کار باشد، و کار باید چیز وحشتناکی باشد؟ این به نظر من مزخرف می‎رسد، عاقل‎ترین چراغ‎ درخشان. عقیده تو در این باره چیست؟"
"موشکاف پیر، من می‎گویم که انسان‎ها قطار نیستند. و بعلاوه من اصلاً جریان را درک نمی‎کردم. من فقط می‎خواستم در باره کار اطلاع بدست آورم و فکر می‎کردم که قطار می‎تواند آن را به من بدهد."
ساعت حکیمانه می‎گوید: " من تازه حالا متوجه شدم. فقط کافی بود که از من سؤال کنی. حالا من به تو می‎گویم که کار یعنی چه ــ آن دفترچه آبی کار است. مگر متوجه نمی‎شوی که چگونه انسان حالا از بالای آن با دقت به ساعت نگاه می‎کند و نگاه‎های شرمگین به سمت دفترچه آبی می‎اندازد؟ تو اما چطور توانستی آنقدر احمق باشی و هشدار در برابر کار را خوار بشمری؟"
"حالا بعد از اینکه من به تو آموزش دادم برایم حرف‎های عاقلانه می‎زنی. من حالا دیگر ترسی از خطر اسیر انسان گشتن نداشتم ــ اما من مزاحم بازی‎های خود شده بودم ــ من می‎خواستم بدانم که با اسیر کردنم چه کاری می‎خواهد بکند، که آیا می‎تواند مرا واقعاً مجبور سازد ــ ــ"
انسان از جای خود جهیده بود، او در میان اتاق ناآرام قدم می‎زد. لامپ ترسیده بود و فکر می‎کرد که انسان قصد خاموش کردنش را دارد. اما بعد انسان دوباره می‎نشیند و سرش را به دست تکیه می‎دهد. حالا لامپ می‎توانست تعریف کردن داستانش را ادامه دهد:
در حالیکه قطار درون مه من می‎خزید من ابرها را خشن‎تر گلوله کردم و از دیوار کوه به پائین فشار دادم. من می‎خواستم نیرویم را جمع کنم و با نیروی تمام به قطار و انسان‎های داخل آن رعد و برق بزنم. اما دوباره حال عجیب و غریبی به من دست می‎دهد؛ چنین به نظرم می‎آمد که در نزدیک سیم سرخ نیرویم فلج می‎گردد، ابرهایم تنش خود را از دست می‎دادند. اما من بیشتر و بیشتر از آن بالا از ارتفاعات یخ زده به پائین می‎غلطیدم، و حالا، من حالا خودم را به اندازه کافی نیرومند احساس می‎کردم ــ من به سرعت به پائین خیز برداشتم و با یک صدای رعد آسا بر روی قطار سقوط کردم.
اما ــ این چه بود؟ من فکر می‎کردم قطار و انسان‎ها را خرد کرده‎ام، بجای آن فقط متوجه می‎شوم که چطور درون قطار یک چراغ روشن می‎شود ــ من فقط می‎دیدم که انسان‎های گستاخ می‎خندند، اما من نمی‎توانستم به درون قطار نفوذ کنم. و در کنار سیم سرخ هم نمی‎توانستم خودم را نگه دارم، همانطور که در امتدادش جریان داشتم به سالن مرتفعی می‎رسم که در آن چرخ‎های گردی در چرخش بودند ــ من با خود فکر کردم که آنها را متلاشی کنم اما در یک دام گرفتار می‎شوم ــ در سالن ترق و تروق و صدای انفجار تولید گشت، خوشه‎های جرقه پاشیدند، صدای فریادها شنیده شد، یک انسان به جلو پرید و دستگیره‎ای را چرخاند. ــ ــ من خود را پاره گشته احساس می‎کردم و نیرویم فلج گشت. ــ ــ من می‎خواستم رو به بالا به سمت مادرم زمین فرار کنم و نمی‎توانستم، من می‎خواستم دوباره به سمت بالا پیش ابرها بپرم که کیلومترها دورتر در نوسان بودند و نمی‎توانستم. من اسیر بودم، اسیر قطعات مس چرخنده در کنار سیم‎های دراز و سیاه ــ من دیگر آذرخش نبودم ــ ــ به این ترتیب من اسیر گشتم، مغلوب انسان ــ ــ"
ساعت می‎گوید: "تیک ـ تاک، تیک ـ تاک."
"بله تو ساعت خسته کننده، تو جعبه شکنجه، تو شکنجه‎گر من هستی! و وقتی آنها لامپ‎ها را روشن می‎کنند من باید بدرخشم."
ساعت می‎گوید: "مگر این چیز مهمی‎ست؟ تو حداقل حق داشتن یک سرگرمی پرفایده و یک تغییر دلپذیر را داری، تو وضع خیلی بهتری از من داری، و من با این حال بسیار راضیم."
"تو هیچ چیز دیگری نمیدانی و مرا هرگز درک نخواهی کرد! حالا من آن چیز وحشتناک، یعنی کار را می‎شناسم. برای من روشنی دادن مهم نیست، من روشنی می‎بخشم، اما اینکه من مجبور به این کار باشم، این سخت است! اجبار، اجبار! آه که چه دردی دارد."
"اجبار! اجبار!"
یک آه خفه. این انسان بود که چنین آه می‎کشید.
ساعت او را دلداری می‎دهد: "می‎بینی، انسان هم مجبور است!"
"و همین هم دردم می‎آورد که من مجبورم در سرنوشتش شریک شوم، و با این حال او سرور من است. چطور می‎تواند مرا مجبور سازد خودم را، روح آزاد اتر را که زاده نگشته و نیروی فناناپذیر گیتی‎ست مجبور به کار سازد، در حالیکه او خودش هم مجبور به کار کردن است؟"
"اجبار؟"
انسان کمرش را راست می‎کند، کاغذها و کتابچه کوچک را به کناری هل می‎دهد و دفتر آبی را جلو می‎کشد.
ساعت دوباره می‎گوید: "می‎بینی که حق با من است؟"
ساعت تیک تاک می‎کرد، لامپ روشنی می‎داد، آنها مجبور بودند ــ ــ
انسان اما قلم بدست می‎گیرد و به خود می‎گوید:
"من می‎خواهم!"

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲ساعت 1:50  توسط سعید از برلین  |