قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


(حکایت یک متهم)
درشکه‎چی خود را به طرف من برمی‎گرداند، با شلاقش خرگوشی را که از برابرمان می‎گریخت نشانم می‎دهد و می‎گوید: "آقا، یک فاجعه اتفاق خواهد افتاد."
من بدون خرگوش هم می‎دانستم که موقعیتم مأیوس کننده بود. من به سمت S می‎راندم تا بخاطر دو همسره بودن در برابر دادگاه منطقه محاکمه شوم. هوا وحشتناک بود. هنگامیکه اواخر شب به ایستگاه پست رسیدم مانند انسانی دیده می‎شدم که انگار برف به سمتش پرتاب کرده باشند، آب رویش ریخته و علاوه بر آن کتک مفصلی هم به او زده‎اند: تمام بدنم بطرز وحشتناکی خیس شده، یخ زده و از تکان‎های یکنواخت درشکه بی حس شده بود. در آنجا سرپرست ایستگاه از من استقبال کرد، یک جوان بلند قد با شلوار راه راه آبی رنگ، کچل، خواب آلود و سبیلی که به نظر می‎آمد از سوراخ‎های بینی‎اش رشد کرده باشد، طوریکه احتمالاً نمی‎توانست بو بکشد.
اما آنجا چیزی وجود داشت، راستش را بخواهید، چیزی بو می‎داد. هنگامیکه سرپرست، غر غر کنان، نفس نفس زنان و در حال خاراندن گردن خود درب اتاق ایستگاه را باز کرد و ساکت با آرنج دست اتاق استراحتم را به من نشان داد، بلافاصله بوئی نافذ از چیزی ترش، از لاک و مهر و ساس‎های له شده محاصره‎ام می‎کند، طوریک تقریباً داشتم خفه می‎شدم. لامپ کوچک فلزی‎ای که روی میز قرار داشت و به دیوارهای چوبی رنگ نشده روشنائی می‎داد مانند تراشه درخت کاج دود می‎کرد.
پس از داخل گشتن به اتاق و قرار دادن چمدانم روی میز می‎گویم: "آقا، چه بوی بدی اینجا دارید!"
سرپرست ایستگاه هوا را به دماغ می‎کشد و سرش را مظنونانه تکان می‎دهد.
او می‎گوید: "مانند همه جا بو می‎دهد" و دوباره شروع به خاراندن خود را می‎کند. "حتماً بعد از سرما اینطور به نظرتان می‎رسد. درشکه‎چی‎ها پیش اسب‎ها می‎خوابند، و خانم‎ها و آقایان هم که بوی بدی نمی‎دهند.
من سرپرست را بیرون فرستادم و شروع کردم به بررسی محل اقامت موقتم. کاناپه‎ای که باید رویش می‎خوابیدم مانند تخت دو نفره‎ای پهنا داشت که با مشمعی پوشیده شده و مانند یخ سرد بود. بجز کاناپه چیزهای دیگری هم در اتاق بودند: یک اجاق آهنی بزرگ، یک میز با لامپ کوچک که قبلاً به آن اشاره رفت، یک جفت چکمه از جنس نمد، یک کیف و یک تخته بزرگ که مانند دیواری اتاق را به دو قسمت می‎کرد و در پشت آن کسی آرام خوابیده بود. من بعد از دیدن تمام اینها کاناپه را برای خواب آماده و شروع به لخت شدن کردم. بینی‎ام خیلی زود به بوی بد اتاق عادت کرده بود. بعد از درآوردن کت، شلوار و چکمه‎ام شروع به بالا و پائین جهیدن در کنار اجاق می‎کنم، من پاهای لختم را به بالا پرتاب می‎کردم، تمام اعضای بدنم را کش و قوس می‎دادم، خودم را خم می‎کردم و بخاطر لذت بردن لبخند می‎زدم. این بالا و پائین جهیدن‎ها مرا گرم ساختند. حالا دیگر کاری بجز آنکه روی کاناپه دراز بکشم و بخوابم نداشتم که ناگهان چیز غیر قابل انتظاری اتفاق می‎افتد. نگاهم تصادفاً به پشت تخته می‎افتد و ... فقط باید وحشتم را تصور کرد! از پشت تخته سر کوچک یک زن با موهای باز و چشمان سیاه جلو آمده بود. دندان‎هایش را نشان می‎داد، ابروهای سیاهش در هم گره خورده بودند و گودی‎های جذاب روی گونه‎هایش می‎لرزیدند، ــ بنابراین در حال خنده بود. من دستپاچه می‎شوم. هنگامیکه سر کوچک می‎بیند که من متوجه‎اش شده‎ام او هم دستپاچه شده و ناپدید می‎گردد. من مانند مقصری با چشمان به زیر انداخته شده به طرف کاناپه‎ام می‎روم، روی آن دراز می‎کشم و با پالتوی پوست خود را می‎پوشانم.
من با خودم فکر کردم ــ وحشتناک ابلهانه! بنابراین او بالا و پائین جهیدنم را دیده است! وحشتناک ابلهانه .... ــ
چهره جذاب نمی‎خواست از ذهنم خارج شود و فانتزی کردن من شروع می‎گردد. تصویرهائی، یکی زیباتر و فریبنده‎تر از دیگری، به سرم هجوم می‎آوردند، و من ناگهان، حتماً بخاطر مجازات بخاطر افکار گناهکارانه‎ام، یک درد شدید و سوزان بر روی گونه راستم احساس می‎کنم. دستم به طرف گونه‎ام می‎رود، چیزی را نمی‎یابد، اما فوری واقعیت امر مشخص می‎گردد: دستم بوی شدید یک ساس له شده می‎داد.
در همین لحظه یک صدای زنانه می‎شنوم: "فقط شیطان می‎داند چه خبر است! این ساس‎های لعنتی انگار می‎خواهند مرا بخورند."
هوم! ... من این عادت مفید که همیشه در سفر پودر ضد حشره با خود همراه ببرم را به خاطر می‎آورم. در این سفر هم به این عادت وفادار مانده بودم. جعبه پودر ضد حشره را بلافاصله از چمدانم خارج می‎کنم. فقط باقی مانده بود که به صاحب سر کوچک زیبا این وسیله را تقدیم کنم و بعد آشنائی بسته شده بود. اما چطور باید آن را به او تقدیم کنم؟
"این خیلی وحشتناک است!"
من با لحن شیرینی می‎گویم: "خانم مهربان، اگر من آخرین اظهار نظرتان را درست فهمیده باشم، بنابراین باید شما از طرف ساس‎ها مورد آزار و اذیت قرار گرفته باشید. من اما پودر ضد حشره دارم. اگر مایل باشید، پس ..."
"آه، خواهش می‎کنم!"
من با خوشحالی می‎گویم: "پس در این صورت ... من فوری پالتویم را می‎پوشم و آن را برایتان می‎آورم ...."
"نه، نه .... آن را از بالای تخته به من بدهید، اینجا نمی‎تونید بیائید!"
من خودم می‎دانم که فقط از بالای تخته اجازه دارم آن را به شما بدهم .... نترسید: من دزد نیستم ...."
"آدم نمی‎تواند مطمئن باشد! آدم در سفر انسان‎های جورواجوری  را می‎بیند ...."
من به او دروغ می‎گویم: "هوم! ... و اگر هم من به پشت دیوار بیایم .... این هیچ کار عجیبی نیست .... بیشتر اما به این خاطر چون من پزشک هستم. پزشک‎ها، مأمورین اجرای دادگاه و آرایشگران خانم‎ها اما حق دارند به زندگی شخصی وارد شوند."
"آیا حقیقت دارد که شما پزشک هستید؟ جدی می‎گید؟"
"قسم به شرافتم. اجازه دارم حالا پودر ضد حشره را برایتان بیاورم؟"
"خوب، اگر شما پزشک هستید، پس .... اما چرا شما می‎خواهید به خودتان زحمت بدید؟ من می‎تونم شوهرم را پیش شما بفرستم .... فدیا! Fedja" و مو خرمائی با صدای خفه‎ای می‎گوید: "فدیا! بیدارشو، تنبل! بلند شو برو آن سمت .... آقای دکتر لطف کرده‎اند و پودر ضد حشره به ما تعارف می‎کنند."
حضور فدیا در پشت آن تخته برایم یک خبر تازه و لرزاننده بود. مانند کسی بودم که باسر به زمین خورده باشد .... روحم سرشار از حسی بود که احتمالاً پس از اولین شکست چخماق تفنگ را کشف می‎کند: من احساس خجالت، عصبانیت و دردی یأس‎آور می‎کردم .... حالم اینطور بد بود، و این فدیا چنان بدجنس به نظرم می‎آمد که وقتی او از آن پشت بیرون آمد نزدیک بود برای کمک خواستن فریاد بکشم. فدیا درشت اندام بود، مردی عضلانی و پنجاه ساله با ریش‎های سفید تا زیر گونه، دارای لب‎های بهم فشرده یک مأمور دولت و ضربان ناآرام مویرگ‎های آبی در کنار بینی و شقیقه بود. او لباس خواب پوشیده بود و دمپائی به پا داشت.
او می‎گوید "شما خیلی لطف دارید، آقای دکتر ..." و از دستم پودر را می‎گیرد و دوباره به پشت تخته می‎رود. "من خیلی متشکرم .... آیا به طوفان برف هم برخوردید؟"
در حالی که دوباره بر روی کاناپه دراز می‎کشیدم و عصبانی پالتو را روی خود می‎کشیدم غر غر کنان گفتم : "بله!"
"اوه، اوه .... سینوتچکا Sinotschka، روی دماغت داره یک ساس راه می‎ره! اجازه بده که بگیرمش!"
سینوتچکا خندان می‎گوید: "تو اجازه داری. دستگیرش نکردی! تو یک مأمور دولتی، همه از تو می‎ترسند، و تو نمی‎تونی از پس یک ساس بر بیائی!"
"سینوتچکا، آقا می‎تونه صداتو بشنوه .... (صدای آه کشیدن) تو همیشه اینطور هستی .... خدای من ...."
من غر غر کنان می‎گویم: "این خوک‎ها اصلاً به آدم اجازه خوابیدن نمی‎دن!". من عصبانی بودم، خودم هم نمی‎دانستم از دست چه کسی.
اما آن زوج بزودی به خواب می‎روند. من چشم‎هایم را می‎بندم و تلاش می‎کنم به چیزی فکر نکنم تا خوابم ببرد. اما نیم ساعت می‎گذرد، یک ساعت .... و من هنوز نخوابیده بودم، عاقبت همسایه‎های من هم به جنبش می‎افتند و شروع می‎کنند آهسته به دشنام دادن.
فدیا غر غر کنان می‎گوید: "تعجب آو است، حتی پودر ضد حشره هم بر آنها تأثیر نمی‎کند! اینهمه ساس! آقای دکتر! سینوتچکا از من خواهش می‎کند از شما بپرسم که چرا ساس‎ها چنین بوی بدی می‎دهند؟"
ما به گفتگو پرداختیم. ما از ساس‎ها حرف زدیم، از آب و هوا، از زمستان روسیه، از علم پزشکی که به آن مانند علم ستاره شناسی وارد بودم. ما حتی از ادیسون هم صحبت کردیم ....
پس از گفتگو در باره ادیسون صدای زمزمه فدیا را می‎شنوم: "سینوتچکا، خجالت نکش .... او یک پزشک است!" خجالت نکش و از او سؤال کن .... لازم نیست بترسی. شروسوف Scherwezow به تو کمک نکرد، اما شاید این بتواند کمک کند."
سینوتچکا زمزمه کنان می‎گوید: "خودت ازش بپرس!"
فدیا مرا مخاطب قرار می‎دهد: "آقای دکتر، دلیل اینکه همسرم همیشه فشاری در سینه احساس می‎کند چه می‎تواند باشد؟ او سرفه می‎کند، می‎دانید .... و در این هنگام چیزی سینه‎اش را می‎فشرد، انگار که چیزی در ریه‎اش خشک شده باشد ...."
من برای نجات خود از معرکه می‎گویم: "این یک داستان طولانی‎ست و من نمی‎توانم به سادگی و خلاصه جواب سؤال شما را بدهم."
"مهم نیست که یک داستان طولانی‎ست! ما به اندازه کافی وقت داریم، ما که در هر صورت نمی‎خوابیم .... دوست عزیز، او رامعاینه کنید! من باید قبلاً بگویم که او توسط شروسوف مداوا شده است. البته او انسان خوبی‎ست، اما ... چه کسی قادر است همه چیز را بداند؟ من به او اعتماد ندارم! من اصلاً به او اعتماد ندارم! من می‎بینم که شما میل ندارید، اما خواهش می‎کنم لطف کنید و او را معاینه کنید، و من در این بین پیش سرپرست ایستگاه می‎روم و می‎گذارم برایمان یک سماور بیاورد."
فدیا با دمپائی خارج می‎شود. من به پشت تخته می‎روم. سینوتچکا بر روی کاناپه پهنی نشسته بود، دور تا دورش متکا قرار داشت و نوک یقه لباس خوابش را محکم نگاه داشته بود.
من در کنار او روی کاناپه می‎نشینم و با چین انداختن به پیشانیم  می‎گویم : "زبانتان را نشان دهید!"
او زبانش رانشان می‎دهد و می‎خندد. زبانش سرخ بود و کاملاًمعمولی. دستش را میی‎گیرم و به دنبال نبضش می‎گردم.
بعد از آنکه نتوانستم نبضش را پید کنم می‎گویم: "هوم! ..."
من دیگر نمی‎دانم در حالی که به چهره خندانش نگاه می‎کردم چه سؤالات دیگری از او پرسیدم؛ من فقط می‎دانم که در آخر چنان ابله و کودن شده بودم که دیگر هیچ سؤالی به خاطر نمی‎آوردم.
عاقبت در جمع فدیا و سینوتچکا در کنار سماور نشسته بودم؛ من باید برای سینوتچکا نسخه‎ای می‎نوشتم، و من آن را با توجه به قوائد علم پزشکی انجام دادم:
Sic transit 0,05 Gloria mundi 1,0 Aquae destillatae 0,1
یک قاشق در هر دو ساعت. برای خانم اسیلوفا Ssjelowa.
دکتر زایتسف Saitzew
هنگامیکه من صبح چمدان به دست کاملاً آماده سفر از آشنایان جدیدم تا ابد خداحافظی می‎کردم، فدیا دگمه پالتویم را نگاه داشت و یک اسکناس ده روبلی به طرفم دراز کرد.
او سعی می‎کرد مرا قانع سازد و می‎گفت: "نه، شما موظفید که پول را قبول کنید! من برای هر کار صادقانه‎ای می‎پردازم! شما تحصیل و کار کرده‎اید! شما برای دانش‎تان بقدر کافی عرق و خون هزینه کرده‎اید! من این را می‎دانم!"
چه باید می‎کردم؟ من باید ده روبل را در جیب می‎گذاشتم.
من تصادفی شب قبل از محاکمه را اینطور گذراندم. من نمی‎خواهم اصلاً توصیف کنم که چه احساسی داشتم، هنگامیکه درب در برابرم باز گشت و مأمورین دادگاه به من جایگاه متهم را نشان دادند. من فقط می‎خواهم بگویم وقتی به اطرافم نگاه کردم و هزاران چشم دوخته شده به خود را دیدم رنگم پرید و دستپاچه شدم؛ و هنگامیکه چهره‎های جدی و قیافه شناسانه هیئت منصفه را از نظر می‎گذراندم برای خودم نماز مرگ را خواندم ....
اما من اصلاً نمی‎توانم توصیف کنم، و شما هم نمی‎توانید ابداً تصورش را بکنید که وقتی من نگاهم را به سمت میز قاضی که با رومیزی قرمزی پوشانده شده بود بالا بردم و صندلی دادستان را دیدم چه وحشتی مرا فرا گرفت ــ فکر می‎کنید چه کسی را دیدم؟ ــ فدیا! او آنجا نشسته بود و چیزی می‎نوشت. هنگامیکه من او را دیدم باید به ساس‎ها، به سینوتچکا و به تشخیص بیماری فکر می‎کردم، و دریائی از یخ از پشتم روان گشت .... هنگامیکه نوشتن او به پایان رسید، به من نگاه کرد. ابتدا او مرا نشناخت، اما بعد چشمانش گشاد شدند، چانه پائینی‎اش بدون وزن آویزان گشت و دست‎هایش شروع به لرزیدن کردند. او آهسته بلند می‎شود و نگاه سربی‎اش را به من می‎دوزد. من هم برمی‎خیزم، بدون آنکه دلیلش را بدانم به او خیره می‎شوم ....
رئیس دادگاه می‎گوید: "متهم، نام خود را بگوئید، شغل و غیره."
دادستان می‎نشیند و یک لیوان آب می‎نوشد. عرق سردی بر پیشانی‎اش نشسته بود.
من با خود فکر می‎کنم ــ حالا هرچه بر سرم بیاید حقم است! ــ
ظاهراً دادستان تصمیم راسخ گرفته بود برایم مجازات سختی درخواست کند. او در تمام طول محاکمه خشمگین بود، شهود را تحریک می‎کرد، داستانش را کش می‎داد و ناسزا می‎گفت ....
اما حالا من باید داستانم را تمام کنم. من اینها را در ساختمان دادگاه وقت نهار نوشتم .... الساعه دفاعیه دادستان شروع خواهد گشت.
نمی‎دانم چه بر سرم خواهد آمد؟

_ پایان _

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 19:5  توسط سعید از برلین  | 

صحنه دهم.

خانم پوپوف: بفرمائید، این هم تپانچه‎ها ... اما خواهش می‎کنم قبل از آنکه دوئل را شروع کنیم، به من نشان بدهید که چگونه باید شلیک کرد ... من تا این لحظه هرگز اسلحه در دست نگرفته بودم.
لوکا: خدا خودش به ما رحم کند! من می‎روم باغبان و کالسکه‎ران را بیاورم ... نمی‎دانم این بلا از کجا بر سر ما نازل شد؟ (او می‎رود.)
ازمیرنوف (تپانچه‎ها را تماشا می‎کند): ببینید، تپانچه انواع مختلفی دارد ... تپانچه‎های مخصوص دوئل ساخت کارخانه مورتیمر Mortimer. اما اینها تپانچه‎های سیستم اسمیت Smith و وسون Wesson هستند، با خشاب ... تپانچه‎های فوق‎العاده خوبی هستند. این دو تپانچه حداقل نوزده روبل ارزش دارند ... تپانچه را باید اینطور نگاه داشت ... (به خودش.) این چشم‎ها، این چشم‎ها! یک زن آتشین!
خانم پوپوف: اینطوری؟
ازمیرنوف: بله، اینطور ... ماشه را به عقب بکشید ... آنجا ... بعد نشانه می‎گیرید ... سرتونو کمی عقب ببرید ... دست را بی زحمت کاملاً جلو ببرید! اینطور ... بعد با این انگشت به اون وسیله فشار می‎دید، و این تمام کار است. اما قاعده اصلی این است که: نباید هیجان داشت، هنگام هدف گرفتن نباید عجله کرد و مواظب بود که دست نلرزد.
خانم پوپوف: خوب فهمیدم. اما اتاق جای راحتی برای شلیک کردن نیست، برویم به باغ.
ازمیرنوف: برویم. اما من توجه شما را به این موضوع جلب می‎کنم که من به سمت هوا شلیک خواهم کرد.
خانم پوپوف: این را فقط کم داشتیم. چرا به سمت هوا؟
ازمیرنوف: چون ... چون ... چرایش به خودم مربوطه!
خانم پوپوف: شما دچار وحشت شده‎اید! بله؟ آ ـ ه ؟ نه، حضرت آقا، بهانه بی بهانه! خواهش می‎کنم به دنبالم بیائید! تا وقتی که من پیشانی شما را که از آن متنفرم سوراخ نکنم آرام نخواهم گرفت. شما به وحشت افتاده‎اید؟
ازمیرنوف: بله، من به وحشت افتاده‎ام.
خانم پوپوف: شما دروغ می‎گید. چرا نمی‎خواهید بجنگید؟
ازمیرنوف: چون ... چون ... چون شما مورد علاقه‎ام قرار گرفتید.
خانم پوپوف (با خنده‎ای شریرانه). من مورد علاقه‎اش واقع شدم! او جرئت می‎کند بگوید که من مورد علاقه‎اش قرار گرفته‎ام! (او درب را نشان می‎دهد.) بروید بیرون!
ازمیرنوف (در سکوت تپانچه‎ها را روی میز می‎گذارد، کلاهش را برمی‎دارد و می‎رود؛ در کنار در متوقف می‎شود، آن دو ساکت لحظه‎ای همدیگر را نگاه می‎کنند، بعد خود را مرددانه نزدیک می‎کند): گوش کنید ... آیا شما هنوز عصبانی هستید؟ ... من هم مانند شیطان عصبانی بودم، اما منو درک کنید... چطور باید بگم که بفهمید؟ ... جریان این است ... که چنین داستان‎هائی در واقع ... (او فریاد می‎کشد.) خوب مگه تقصیر منه که به شما علاقه‎مند شدم؟ (او پشت صندلی را در دست می‎گیرد، صندلی سر و صدائی می‎کند و به دو نیم می‎شود.) شیطان می‎داند که چه مبل‎های شکننده‎ای شما دارید! من از شما خوشم می‎آید! می‎فهمید؟ من ... من تقریباً عاشق شما شده‎ام!
خانم پوپوف: از من دور شید، من از شما متنفرم!
ازمیرنوف: خدایا! چه زنی! من تا حال چنین زنی ندیده بودم! من باخته‎ام، من مانند موشی در تله گیر افتاده‎ام!
خانم پوپوف: بروید وگرنه شلیک می‎کنم!
ازمیرنوف: شلیک کنید! شما نمی‎تونید درک کنید که مردن در زیر نگاه چنین چشمان زیبائی چه خوشبختی‎ای به حساب می‎آید، مردن توسط تپانچه‎ای که این دست‎های کوچک مخملین آن را نگاه داشته است ... من دیوانه شده‎ام! به حرفم فکر کنید و فوری تصمیم بگیرید، زیرا اگر من حالا از پیش شما بروم، دوباره هرگز همدیگر را نخواهیم دید. تصمیم بگیرید، حرف بزنید ... من نجیب‎زاده‎ام و انسانی شریف و شایسته، و ده‎هزار در سال عایدی دارم ... با تفنگ یک سکه را در هوا سوراخ می‎کنم ... من دارای اسب‎های زیبائی هستم. آیا می‎خواهید همسر من بشوید؟
خانم پوپوف (با عصبانیت تپانچه را تکان می‎دهد): شلیک کنم! یا می‎روید.
ازمیرنوف: من دیوانه شده‎ام ... من چیزی درک نمی‎کنم. خدمت‎کار! آب!
خانم پوپوف (فریاد می‎کشد): بفرمائید برید!
ازمیرنوف: من عقل خود را از دست داده‎ام ... من عاشق شده‎ام، مانند جوان خامی عاشق شده‎ام، مانند ابلهی عاشق شده‎ام! (او دست زن را می‎گیرد، و زن از درد فریاد می‎کشد.) من شما رو دوست دارم! (او زانو می‎زند.) من شما را دوست دارم، طوریکه تا حال اینچنین کسی را دوست نداشته‎ام! دوازده زن را من ترک کرده‎ام، نه زن به من وفادار نماندند، اما هیچ کدام از آنها را چنین که شما را دوست دارم دوست نداشته‎ام. من شکست خوردم، باختم، من مانند ابله‎ای زانو زده‎ام و تقاضای ازدواج از شما می‎کنم ... شرم و ننگ! پنج سال تمام عاشق نشدم، من قسم خورده بودم و حالا ناگهان به آن دچار شدم، مانند اسب بسته شده به یک کالسکه غریبه! من از شما تقاضای ازدواج می‎کنم، آره یا نه؟ نمی‎خواهید؟ پس یعنی نه. (او بلند می‎شود و با سرعت به طرف در می‎رود.)
خانم پوپوف: صبر کنید ...
ازمیرنوف (می‎ایستد). بله بفرمائید؟
خانم پوپوف: هیچی ... شما می‎توانید بروید! هرچند، صبر کنید! نه، بروید، بروید! من از شما متنفرم! یا نه! از پیشم نروید! آه، اگه شما می‎دونستید که چقدر عصبانی هستم! (او تپانچه را روی صندلی پرت می‎کند.) انگشت‎هایم از این وسیله نفرت‎انگیز ورم کردند ... (او از خشم دستمالش را پاره می‎کند.) چرا هنوز آنجا  ایستاده‎اید؟ چرا نمی‎روید.
ازمیرنوف: خدا نگهدار!
خانم پوپوف: بله، بله، بروید فقط! (فریاد می‎کشد.) دارید کجا می‎روید؟ صبر کنید ... باشه می‎توانید بروید ... آخ، که چقدر عصبانی هستم! نزدیک نشید، نزدیک نشید، نزدیک‎تر نیائید!
ازمیرنوف (خود را به او نزدیک می‎سازد): من خیلی از دست خودم عصبانی هستم! مانند پسری دبیرستانی عاشق شدم، روی زانو افتادم ... عرق سردی روی تنم نشسته ... (جدی.) من شما رو دوست دارم! من این را کم داشتم، من به عاشق شدن احتیاج داشتم! فردا باید بهره بانک را بپردازم، برداشت کاه و یونجه شروع شده و آنها خواهند آمد. (او کمر زن را می‎گیرد.) من خودم را به خاطر این کار هرگز نخواهم بخشید!
خانم پوپوف: دور شید! دست‎تون رو بردارید! من متنفرم ... شما! ... حد خودتونو نگهدارید! (بوسه‎ای طولانی.)

صحنه یازدهم.

لوکا با یک تبر.
باغبان با یک بیل.
کالسکه‎چی با یک چنگگ.
لوکا (آن دو را در حال بوسیدن می‎بیند.): خدای عادل!
خانم پوپوف (با چشمانی رو به پائین): لوکا، برو تو اصطبل بگو که امروز اصلاً لازم نیست به توبی جو بدهند.

_ پایان _
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:25  توسط سعید از برلین  | 

صحنه نهم.

خانم پوپوف: لوکا، این آقا رو به بیرون هدایت کن!
لوکا (به سمت ازمیرنوف می‎رود): حضرت آقا، وقتی به شما دستور داده می‎شود، باید بروید. اینجا چه می‎خواهید ... 
ازمیرنوف (از جا می‎جهد): دهنتو ببند! داری با چه کسی حرف می‎زنی؟ من مثل خمیر لهت می‎کنم!
لوکا (دست به سوی قلبش می‎برد): خدای متعال! (او روی یک صندلی می‎افتد.) آخ، حالم خوب نیست، من نمی‎تونم نفس بکشم!
خانم پوپوف: داشا کجاست؟ داشا! پلاگیا! (زنگ را به صدا می‎آورد.)
لوکا: آخ قلبم، همه برای پیدا کردن تمشک رفتن بیرون ... هیچکس خونه نیست! حالم خوب نیست! آب!
خانم پوپوف (به ازمیرنوف): برید گمشید!
ازمیرنوف: نمی‎خواهید کمی مؤدب‎تر باشید؟
خانم پوپوف (مشت‎هایش را گره کرده و پا بر زمین می‎کوبد): شما آدم خشنی هستید! یک خرس خشن! یک هیولا!
ازمیرنوف: چی، چی گفتید؟
خانم پوپوف: من گفتم که شما یک خرس و یک هیولا هستید!
ازمیرنوف (باقدم‎های سریع خود را به او نزدیک می‎سازد): ببینم، شما چه حقی دارید به من توهین کنید؟
خانم پوپوف: بله، من به شما توهین می‎کنم. خوب چه می‎خواهید بکنید؟ شما فکر می‎کنید که من از شما می‎ترسم؟
ازمیرنوف: و شما فکر می‎کنید که بعنوان مخلوقی شاعرانه حق دارید بدون تنبیه شدن به من توهین کنید؟ من شما را به دوئل دعوت می‎کنم! ...
لوکا: خدای مهربان! آب!
ازمیرنوف: ما دوئل می‎کنیم!
خانم پوپوف: شما فکر می‎کنید من بخاطر مشت‎های قوی و گردن مثل گاوتان از شما می‎ترسم؟ شما آدم خشن!
ازمیرنوف: هر چیز به جای خود! من به کسی اجازه نمی‎دهم به من توهین کند، و برایم مهم نیست که شما یک خانم و یک مخلوق لطیف هستید!
خانم پوپوف (سعی می‎کند فریادش بلندتر از فریاد او باشد): خرس! خرس! خرس!
ازمیرنوف: عاقبت زمانش فرا رسیده که با این پیشداوری‎ای که فقط مرد موظف است برای توهین تلافی پس بدهد تصفیه حساب بشود. اگر قرار بر تساوی حقوق بین زن و مرد است، بنابراین باید در همه چیز باشد، لعنت به شیطان!
خانم پوپوف: بنابراین شما می‎خواهید دوئل کنید؟ بفرمائید!
ازمیرنوف: فوری!
خانم پوپوف: فوری! شوهر من چند اسلحه در خانه داشت ... من آنها را فوری می‎آورم. (او با عجله می‎رود و در بین راه می‎گوید.) اوه، با چه لذتی من گلوله به پیشانی بی‎شرم شما شلیک کنم! می‎فرستم‎تون پیش شیطان! (می‎رود.)
ازمیرنوف: مثل یک مرغ با گلوله می‎کشمت! من نه نوجوان خامی‎ام، نه احساساتی، و یا یک طوله سگ! برای من هیچ موجود لطیفی وجود نداره!
لوکا: پدر جان، (او زانو می‎زند) به من پیرمرد رحم کن، به من لطف کن و از اینجا برو! تو منو تا دم مرگ ترسوندی و حالا می‎خواهی دوئل کنی!
ازمیرنوف: دوئل ... برابری در این نهفته است، تساوی حقوق زن و مرد! در این کار هر دو جنسیت برابرند. من بخاطر پرنسیپ با یک گلوله او را می‎کشم. اما به این زن چه باید گفت (تقلیدکنان) "می‎فرستم‎تون پیش شیطان! من گلوله را به پیشانی بی‎شرمتان شلیک می‎کنم!" به این کار چی باید گفت؟ او به سر غیرت آمد و چشمانش درخشیدند ... او درخواست دوئل را پذیرفت. به شرفم قسم که چنین زنی را در تمام عمرم برای اولین بار می‎بینم!
لوکا: پدر جان، برو! از اینجا برو!
ازمیرنوف: این یک زن است! من این را می‎فهمم. یک زن حقیقی! و نه خمیر نرم، نه ذوب و جاری، بلکه آتش، باروت، یک موشک است! کشتن چنین زنی خیلی حیف است!
لوکا (می‎گرید): پدر جان، برو!
ازمیرنوف: او خیلی مورد علاقه‎ام قرار گرفته است! خیلی! با وجود فرورفتگی‎های روی گونه‎هایش مورد علاقه‎ام واقع شده. من حتی حاضرم از بدهکاریش صرفنظر کنم ... و خشم هم از من دور شده است ... یک زن شایان توجه!
خانم پوپوف با دو تپانچه بازمی‎گردد.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:5  توسط سعید از برلین  | 

صحنه هشتم.

خانم پوپوف (با چشمانی رو به سمت پائین): آقای محترم، من در انزوای خود شنیدن صدای انسان را کاملاً ترک کرده‎ام و صدای فریاد برایم غیر قابل تحمل کردن است. من از شما مصرانه خواهش می‎کنم، آسایش من را از بین نبرید!
ازمیرنوف: پولم را بپردازید و من می‎روم.
خانم پوپوف: من قبلاً به زیان مادریتان به شما گفتم: من فعلاً پول در دسترس ندارم، تا پس‎فردا صبر کنید.
ازمیرنوف: من هم این افتخار را داشتم به زبان مادریتان شما را در جریان بگذارم که من پول را نه پس‎فردا، بلکه امروز احتیاج دارم. اگر شما امروز به من پول نپردازید، باید من فردا خودم را حلق آویز کنم ...
خانم پوپوف: اما من چه کاری می‎تونم یکنم، وقتی من پول ندارم؟ چقدر عجیبه!
ازمیرنوف: پس شما فوری نمی‎پردازید؟ نه؟
خانم پوپوف: من نمی‎تونم ...
ازمیرنوف: بنابراین من اینجا می‎مونم و آنقدر اینجا می‎شینم تا اینکه بول را بدست بیارم. (او می‎نشیند.) می‎خواهید پس‎‎فردا بپردازید؟ عالیه! پس من هم تا پس‎فردا اینجا می‎مانم. (از جا می‎جهد.) من از شما می‎پرسم، آیا باید فردا بهره پول را به بانک بدهم یا نه؟ ... یا فکر می‎کنید که من شوخی می‎کنم؟
خانم پوپوف: حضرت آقا، من از شما خواهش می‎کنم که فریاد نکشید! اینجا طویله نیست!
ازمیرنوف: من از شما در باره اصطبل سئوال نمی‎کنم، بلکه از اینکه آیا باید من بهره را بدهم یا نه؟
خانم پوپوف: شما آداب رفتار با یک خانم را نمی‎دونید.
ازمیرنوف: اوه چرا، من می‎دونم که چطور با خانم‎ها رفتار کنم.
خانم پوپوف: نه، شما این را نمی‎دونید. شما مرد خشن و بی‎نزاکتی هستید. مردم نجیب با خانم‎ها اینطور صحبت نمی‎کنند!
ازمیرنوف: آه، چه عجیب! چطور باید به دستورتان با شما صحبت کرد؟ شاید به زبان فرانسوی؟ (بدجنسانه نوک زبانی حرف میزند)  Madame, je vous prie ... چه خوشبختم که شما به من پول را نمی‎پردازید ... Pardon که من مزاحم شما شدم! ما امروز چه هوای فوق‎العاده زیبائی داریم! و این لباس سوگواری چقدر به تن شما زیبا و برازنده است! (او تعظیم می‎کند.)
خانم پوپوف: اصلاً خنده‎دار نبود، اما درشت!
ازمیرنوف (تقلید می‎کند): خنده‎دار نبود، اما درشت! من نمی‎دونم چطور در حضور یک خانم رفتار می‎کنند! حضرت خانم! من در عمرم خیلی بیشتر از شما که گنجشک دیدید خانم دیده‎ام! سه بار به خاطر خانم‎ها دوئل کردم، دوازده خانم را ترک کرده‎ام، نه خانم مرا ترک کرده‎اند! بله خانم گرامی! زمانی وجود داشت که من نقش احمق‎ها را بازی می‎کردم، واژه‎های عسلی نجوا می‎کردم، تعظیم می‎کردم، تمجید می‎کردم ... من عاشق می‎گشتم، رنج می‎بردم، به سمت ماه آه‎های سوزناک می‎کشیدم، در عذاب عشق ذوب می‎گشتم. من مشتاقانه عشق می‎ورزیدم، من با هیجانی شدید عاشق می‎شدم، در انواع لحن‎ها، مانند کلاغی در باره حقوق برابری زن و مرد وراجی می‎کردم، و نیمی از دارائیم در نتیجه این احساسات لطیف تلف گشت، اما حالا، لعنت بر شیطان، دیگر کافیست! حالا دیگر اجازه نمی‎دهم توسط شماها دست انداخته شوم. کافی‎ست! "چشمان سیاه، چشمان پر شور، لب‎های مرجانی، فرورفتگی گونه‎ها، شب‎های مهتابی، زمزمه، نفس‎های آهسته و خجول" ــ برای تما این‎ها، بانوی عزیز، امروز دیگر یک سکه مسی هم نمی‎دم! من از حاضرین صحبت نمی‎کنم، اما همه خانم‎ها، از کوچک‎ترین تا بزرگ‎ترین‎شان، متکبرند، معتاد شایعات بی‎اساس‎اند، بد اندیشند، از فرق سر تا نوک پا کاذبند؛ خودخواهند، تنگ‎نظرند، بی‎رحمند، از منطق موحشی تنفرآور تکان دهنده و آنچه (او به پیشانیاش میزند) به آن مربوط می‎شود برخوردارند، منو بخاطر صداقتم ببخشید! وقتی آدم چنین مخلوق شاعرانه‎ای را روبرویش می‎بیند، تصور می‎کند که یک موجود اثیری و خدائی را نگاه می‎کند، چنین زیبا، یک نفس و آدم در هزار شعف و لذت ذوب می‎شود ــ اما وقتی آدم به روحش نگاه می‎کند ــ به این ترتیب فقط یک تمساح معمولی می‎بیند! (او پشت یک صندلی را در مشت خود می‎گیرد، صندلی به سر و صدا می‎افتد و به دو نیم می‎گردد.) تکان دهنده اما این است که این تمساح تصور می‎کند شاهکار خلقت است و تمام احساسات لطیف حقیقتاً منحصر به اوست. شما میتونید منو از پا به میخ سقف آویزان کنید، اگر خانم‎ها بتوانند بجز سگ مو ابریشمی خود کس دیگری را دوست بدارند. فقط از عاشق شدن ناله و زاری کردن و اشگ ریختن را می‎فهمند. در حالی که مرد رنج می‎برد و فداکاری می‎کند، آنوقت تمام دوست داشتن زن خود را در این متجلی می‎سازد که با لباس دنباله بلند این سو آن سو بچرخد و مرد را دست بیندازد. شما شانس نیاورده‎اید که یک زن هستید، چون شما طبیعت زن‎ها را می‎شناسید، به من وجداناً و شرافتاً بگید: آیا در زندگی خود یک زن دیده‎اید که صادق، وفادار و مقاوم بوده باشد؟ شما چنین زنی ندیده‎اید! وفادار و مقاوم فقط و فقط سالخورده‎ها و ناقص‎الخلقه‎ها هستند. شما خیلی زودتر از دیدن یک زن وفادار می‎توانید با یک گربه شاخ‎دار یا یک پرنده نوک دراز سفید رنگ جنگلی مواجه شوید!
خانم پوپوف: اما اجازه بدید، پس چه کسی به عقیده شما در عشق وفادار و مقاوم است؟ مرد؟
ازمیرنوف: بله! مرد!
خانم پوپوف: مرد! (و طعنه‎آمیز می‎خندد) مرد در عشق وفادر و مقاوم است! اما این چیز واقعاً تازه‎ای است. (تلخ) به چه حقی این ادعا را می‎کنید؟ مردها و وفاداری، مقاوم! حالا که ما تا اینجا پیش آمده‎ایم، بنابراین باید بهتون بگم که از تمام مردها که من شناخته بودم و می‎شناسم، شوهر خدا بیامرز من بهترین‎شان بود ... من او را عاشقانه دوست داشتم، با تمام احساسم، طوری که فقط یک خانم جوان و با فکر می‎تواند دوست داشته باشد؛ من جوانی‎ام را به او دادم، سعادتم را، زندگی‎ام، دارائی‎ام، من مانند کافری او را می‎پرستیدم و ... و چه اتفاق افتاد؟ این بهترین مرد قدم به قدم و در بی‎پرواترین نوع به من دروغ گفت. پس از مرگش در میز تحریر او یک صندوق پر از نامه‎های عاشقانه پیدا کردم و در دوران زندگی‎اش ــ برام فکر کردن به این موضوع وحشتناکه ــ هفته‎ها من را تنها می‎گذاشت، در حضور من با خانم‎های دیگر می‎لاسید، فریبم می‎داد، با پول‎هایم ولخرجی می‎کرد و احساسم را به تمسخر می‎گرفت ... و با تمام اینها او را دوست داشتم و به او وفادار بودم ... بله خیلی بیشتر، او مرده است و من هنوز هم به او وفادارم. من تا ابد خودم را در این چهاردیواری چال کرده‎ام و تا لحظه مرگ این لباس سوگواری را از تن خارج نمی‎کنم ... 
ازمیرنوف (تحقر آمیز می‎خندد): لباس عزا! ... من درک نمی‎کنم، شما فکر می‎کنید با کی صحبت می‎کنید. انگار که من نمی‎دانم چرا شما این شنل سیاه را پوشیده‎اید و چرا شما خودتان را در این چهاردیواری چال کرده‎اید. معلومه که این را می‎دانم! چون این اسرارآمیز و شاعرانه است! شاید یکی از این اشرافزاده‎ها از کنار این عمارت بگذرد، یا یک شاعر خل به بالا به سمت پنجره نگاه کند و با خود فکر کند: "اینجا تامارای اسرارآمیزی زندگی می‎کند که بخاطر عشق به شوهرش خود را در اتاقش دفن کرده." ما این ترفندها را می‎شناسیم.
خانم پوپوف (در حال پریدن از جایش): چی؟ چگونه جرئت می‎کنید به من همه این چیزها را بگید؟  
ازمیرنوف: شما خودتان را زنده به گور کرده‎اید، اما در عین حال یادتان نرفته پودر به صورت خود بزنید!
خانم پوپوف: چگونه جرئت می‎کنید با من اینطور حرف بزنید؟
ازمیرنوف: ازتون خواهش میکنم داد نزنید، من که مدیر شما نیستم! به من اجازه بدید چیزها را به نام خودشان صدا کنیم. من زن نیستم و عادت دارم نظرم را آشکار بیان کنم! پس خواهش می‎کنم که داد نزنید!
خانم پوپوف: این من نیستم که داد می‎زنم، بلکه شما داد می‎زنید. ازتون خواهش می‎کنم منو راحت بذارید!
ازمیرنوف: پولم را بپردازید و من می‎روم.
خانم پوپوف: من به شما پول نخواهم داد.
ازمیرنوف: نه؟ پس شما پول را نمی‎دید؟
خانم پوپوف: از لج شما هم که شده یک سکه مسی هم نخواهم داد! شما باید منو راحت بذارید!
ازمیرنوف: من این افتخار را ندارم که شوهر و یا نامزدتون باشم، و به این دلیل ازتون خواهش می‎کنم تآتر بازی نکنید! (او می‎نشیند.) من این کار را نمی‎تونم تحمل کنم.
خانم پوپوف (از عصبانیت به سختی نفس می‎کشد): شما نشستید؟
ازمیرنوف: بله من نشستم.
خانم پوپوف: ازتون خواهش می‎کنم که برید!
ازمیرنوف: پول را بپردازید! (به خودش) آه، چقدر من شریرم، چه شریر!
خانم پوپوف: من مایل نیستم با مردم گستاخ صحبت کنم. برید بیرون! (بعد از چند لحظه دیگر) شما نمی‎رید؟ نه؟
ازمیرنوف: نه.
خانم پوپوف: نه؟
ازمیرنوف: نه.
خانم پوپوف: بسیار خوب ... (و زنگ را به صدا می‎آورد.)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:11  توسط سعید از برلین  | 

صحنه پنجم.

ازمیرنوف: آدم نمی‎دونه چی باید بگه؟ خلق و خو! هفت ماه پیش شوهرش مرده! اما من بهره وامی که گرفته‎ام را باید بپردازم یا نه؟ من می‏‎پرسم، باید بهره را بدهم یا نباید بدهم؟ بسیار خوب، مرد مرده است، و خلق و خو و انواع مسخرگی ... مدیر لعنتی هم که رفته است یک جائی، حالا، شما بفرمائید من چه باید بکنم؟ باید با بالون از دست طلبکارانم فرار کنم؟ می‎رم پیش گروسدیف، آقا در خانه نیستند، ایروشویتچ هم که خیلی راحت مخفی شد، با کورسین تا حد مرگ اوقات تلخی کردم و نزدیک بود از پنجره پرتش کنم بیرون، مازوتوف وبا گرفته و این خانم هم اینجا ــ خلق و خو! هیچ حرومزاده‎ای نمی‎خواهد بدهکاری خود را بپردازد! و دلیل همه اینها این است که من همه آنها را بد عادت کرده‎ام، زیرا که من آدم بدبختی‎ام، یک قاب‎دستمال، یک پیرزن هستم! من با لطافت با آنها برخورد می‎کنم! اما فقط صبر کنید! شما مرا خواهید شناخت! من به کسی اجازه نخواهم داد با من شوخی کند، لعنت بر شیطان! من اینجا می‎مانم و تا زمانی که خانم پولم را ندهد از جایم تکان نمی‎خورم! برررررر! ... چقدر امروز عصبانیم، چه وحشتناک عصبانیم! تمام مفصل‎هام از خشم خشک شده و نفسم بند آمده ... تف، خدای من! حالم هم دارد بهم می‎خورد. (او فریاد می‎کشد.) خدمت‎کار!
لوکا داخل می‎شود.

صحنه ششم.

لوکا: چه خدمتی می‎تونم براتون انجام بدم؟
ازمیرنوف: برام شربت یا آب بیار!
لوکا می‎رود.
ازمیرنوف: نه، آدم به این کار چه باید بگه! خانم پول در دسترس ندارند! این چه منطقیه! چاقو رو گردن یک انسان گذاشتند، او احتیاج به پول دارد، او در آستانه حلق‎آویز کردن خود است، و خانم نمی‎پردازند، زیرا که حال حوصله مشغول کردن خود با مسائل مالی را ندارند. نگاه کن! این هم از منطق واقعی خانم‎ها! به همین دلیل هم نخواستم هرگز با خانم‎ها صحبت کنم، و حالا هم با کمال میل این کار را نمی‎کنم. برای من نشستن روی یک بشگه باروت راحت‎تر از صحبت کردن با خانم‎هاست. برررررر! ... عرق سرد از تمام بدنم جاری شده، اینطور این زن مرا عصبانی کرد! فقط کافیه که من یک چنین مخلوق شاعری را از دور ببینم، بعد از عصبانیت عضلاتم می‎گیرند. آدم برای کمک گرفتن! مجبور به فریاد کشیدن می‎شود.          
لوکا داخل می‎شود.

صحنه هفتم.

لوکا (به او آب می‎دهد.): خانم بیمارند و کسی را نمی‎پذیرند.
ازمیرنوف: فوری گمشو!
لوکا می‎رود.
ازمیرنوف: بیمارند و کسی را نمی‎پذیرند! لازم هم نیست ... نپذیرند! من می‎مونم و اینجا می‎شینم تا تو پول را بپردازی ... حتی اگر یک هفته بیمار بمونی، یک هفته هم من اینجا خواهم نشست ... حتی اگر یک سال بیمار بمونی، یک سال اینجا خواهم ماند ... مادر تعمیدی، من پولم رو خواهم گرفت! تو منو با لباس عزا نمی‎تونی از اینجا تکون بدی، با آن فرورفتگی‎های روی گونه‎هایت هم نمی‎تونی ... ما این فرورفتگی‎ها را می‎شناسیم! (او از پنجره به بیرون فریاد می‎کشد.) زیمیون، اسب‎ها را برای استراحت کردن باز کن! ما به این زودی حرکت نمی‎کنیم! من اینجا می‎مونم. برو به اصطبل بگو که به اسب‎ها جو بدهند! هی مردکه گاو، دهنه به دور گردن اسب دست چپی گیر کرده. (او را مسخره می‎کند.) عیب نداره ... بهت نشون می‎دم، هیچ مهم نیست ... (از کنار پنجره می‎رود.) هوا خیلی بده ... گرما غیر قابل تحمله، هیچکس بدهکاری خود را پس نمی‎دهد، دیشب بد خوابیدم و اینجا هم این مجسمه ماتم با خلق و خو ... سرم درد می‎کند ... شاید باید یک استکان عرق بنوشم؟ آره، یک استکان می‎نوشم ... (فریاد می‎کشد.) خدمت‎کار!
لوکا(داخل می‎شود): چه میل دارید؟
ازمیرنوف: یک استکان کوچک عرق!
لوکا می‎رود.
ازمیرنوف (می‎نشیند و لباسش را تماشا می‎کند): اوه! فیگور خوبیه! نمی‎شه اینو انکار کرد! گرد و خاک، چکمه‎های کثیف، حمام نرفته، شانه نکرده، کاه بر روی جلیقه؛ خانم حتماً من را بجای یک دزد اشتباه گرفت. (او خمیازه می‎کشد.) ظاهر شدن با این لباس در یک اتاق پذیرائی کمی بی‎ادبانه بود، حالا، مهم نیست ... من که اینجا مهمان نیستم، بلکه طلبکارم، و برای طلبکاران لباس مخصوص اجباری نیست.
لوکا (با استکان عرق می‎آید.) شما به خودتان خیلی اجازه می‎دهید، آقا ...
ازمیرنوف (عصبانی.): چی؟
لوکا: من ... من چیزی ... من در واقع ...
ازمیرنوف: تو با کی صحبت می‎کنی؟! خفه شو!
لوکا (خودش را کنار می‎کشد): چه افتضاحی! این هیولا خودش را روی گلوی ما نشانده است. (او می‎رود.)
ازمیرنوف: خدای من، چقدر عصبانیم! آنقدر عصبانی‎ام که به نظرم می‎آید تمام جهان مایل است به گرد و خاک تبدیل شود ... حتی حالم هم بد می‎شود ... (او فریاد می‎کشد.) خدمت‎کار!
 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:16  توسط سعید از برلین  | 

صحنه دوم.

خانم پوپوف (در حال نگاه کردن به عکس‎ها): نیکول، تو می‎بینی که من چقدر عاشق و بخشنده‎ام ... عشق من با مردنم خاموش می‎شه ... وقتی قلب بدبختم از تپیدن بازبایستد. (او در حال اشگ ریختن لبخند می‎زند.) و تو خجالت نمی‎کشی؟ من زن وفادار و  خوبی هستم، من خودمو حبس کردم و تا هنگام خاک شدن به تو وفادار می‎مونم، و تو ... و تو ... خجالت نمی‎کشی، هیولای محبوب من! تو به من دروغ گفتی، داد و فریاد کشیدی، هفته‎ها تنهام گذاشتی ...
لوکا با هیجان زیادی وارد می‎شود.

صحنه سوم.

لوکا: خانم، یک نفر با شما کار داره، می‎خواهد شما را ببیند ...
خانم پوپوف: آیا گفتی که من بعد از مرگ شوهرم کسی را نمی‎پذیرم؟
لوکا: این را گفتم، اما او نمی‎خواهد آن را بشنود، او می‎گوید که موضوع خیلی ضروری است.
خانم پوپوف: من کسی را نمی‎‎ـ‎پ‎ـ‎ذ‎ی‎ـ‎رم!
لوکا: من این را به او گفتم، او وحشیه، او دشنام داد و با زور داخل اتاق شد ... او حالا در اتاق غذاخوری ایستاده ...
خانم پوپوف (هیجان‎زده): خب، بذار بیاد تو. چه گستاخی‎ای!
لوکا از اتاق خارج می‎شود.
خانم پوپوف: چقدر مردم مزاحمند! از من چه می‎خواهند؟ چرا آسایشم را بهم می‎ریزند؟ (آه می‎کشید) بله، کاملاً روشنه، من باید واقعاً به صومعه برم ... (متفکر.) بله، به صومعه ...
ازمیرنوف داخل می‎شود، لوکا به دنبال او.

صحنه چهارم.

ازمیرنوف (به لوکا): بیشعور، خیلی ور می‎زنی ... الاغ ... (با وقار به خانم پوپوف می‎نگرد) خانم عزیز، من افتخار دارم خودم را معرفی کنم: افسر بازنشسته رسته توپخانه، زمین‎دار، گریگوری استپانوویچ ازمیرنوف! مجبور شدم بخاطر قضیه کاملاً مهمی مزاحم شما بشم ...
حانم پوپوف (بدون دست دادن به او): چه می‎خواهید؟
ازمیرنوف: شوهر مرحوم شما، که من افتخار آشنائی با او را داشتم، در دو نوبت به من مبلغ هزار و دویست روبل بدهکار ماند. از آنجائیکه من فردا باید در بانک کشاورزی بهره بپردازم، می‎خواهم از شما تقاضا کنم، خانم عزیز، پولم را امروز بدهید ...
خانم پوپوف: هزار و دویست ... و به چه خاطر شوهرم به شما بدهکار مانده است؟
ازمیرنوف: او از من جو خرید.
خانم پوپوف (با آه کشیدن به لوکا): لوکا، فراموش نشه سفارش کنی به توبی یک هشتم جو بیشتر بدهند.
لوکا می‎رود.
خانم پوپوف (به ازمیرنوف): اگر نیکولای میکائیلوویچ به شما بدهکار مانده، البته من آن را می‎پردازم، اما خواهش می‎کنم ببخشید، من امروز پول در احتیار ندارم. پس‎فردا مدیر من از شهر برمی‎گردد، و من دستور پرداخت مبلغی که شما طلب دارید را به او خواهم داد، اما تا آن موقع نمی‎تونم خواهش شما را برآورده کنم ... از این گذشته، هفت ماه از مرگ شوهر من می‎گذرد، و من خلق و خوی مشغول کردن خود با مسائل مالی را ندارم.  
ازمیرنوف: و خلق و خوی من هم حالا طوری است که اگر فردا بهره را نپردازم، باید با پاهایم به سمت بالا از میان دودکش به پرواز در بیایم. املاکم را مصاده خواهند کرد!
خانم پوپوف: پس‎فردا شما پول خود را دریافت می‎کنید.
ازمیرنوف: من پول را امروز لازم دارم و نه پس‎فردا.
خانم پوپوف: می‎بخشید، امروز نمی‎تونم به شما پول بدهم.
ازمیرنوف: و من نمی‎تونم تا پس‎فردا انتظار بکشم.
خانم پوپوف: اما چه می‎تونم بکنم وقتی در حال حاضر پول ندارم!
ازمیرنوف: بنابراین شما نمی‎تونید بپردازید؟
خانم پوپوف: نه من نمی‎تونم ...
ازمیرنوف: ... این آخرین حرف شماست؟
خانم پوپوف: بله آخرین.
ازمیرنوف: آخرین؟ مطمئناً؟
خانم پوپوف: مطمئناً.
ازمیرنوف: اطاعت، متشکرم. این را به یاد خواهیم داشت. (او شانه‎اش را بالا می‎اندازد.) و آدم از من توقع دارد که خونسرد باشم! مأمور وصول مالیات همین حالا در راه منو دید و پرسید: "چرا همیشه خودتونو عصبانی می‎کنید، گریگوری استپانوویچ؟". بله، شما مرحمت می‎کنید، چطور می‎تونم عصبانی نباشم؟ نیاز به پول دارم، کارد به گردنم چسبیده ... سپیده‎دم صبح دیروز از خانه خارج شدم و پیش تمام بدهکارانم رفتم. اگر فقط یکنفر از آنها لااقل می‎توانست بدهیش را بپردازد! جان مفت کندم، مانند یک سگ، شیطان می‎داند کجا، در یک میخانه یهودی شب را گذراندم، در کنار یک بشکه عرق ... و عاقبت می‎آیم اینجا، هفتصد هزار متر دورتر از خانه، و امید دارم پول دریافت کنم، و اینجا آدم را با "خلق و خو!" سر حال می‎آورند! خب، چطور می‎تونم عصبانی نشوم؟   
خانم پوپوف: من فکر می‎کنم که به شما به طور روشن گفته باشم: مدیر از شهر برمی‎گردد، بعد شما پول خود را بدست خواهید آورد.
ازمیرنوف: من که پیش مدیر نیامده‎ام، بلکه پیش شما آمده‎ام! چه جهنمی، منو بخاطر این کلمه می‎بخشید، مدیر شما نخود چه آشیه!
خانم پوپوف: می‎بخشید، آقای محترم، من نه به کلمات عجیب و غریب شما و نه به چنین لحنی عادت دارم. من دیگر به شما گوش نمی‎دم. (و از سمت چپ به سرعت خارج می‎شود.)
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:6  توسط سعید از برلین  | 


Anton Tschechow

بازیگران:

هلنه ایوانوونا پوپوف Helene Iwánowna Pópow یک بیوه جوان، زمین‎دار.
گریگوری استپانوویچ ازمیرنوف Grigórji Stepánowitsch Smírnow زمین‎دار.
لوکا Luká خدمت‎کار پیر مخصوص خانم پوپوف.
یک باغبان. یک گاریچی. تعدادی کارگر.

محل نمایش: ملک خانم پوپوف.
زمان: زمان حال.
سن نمایش یک اتاق پذیرائی شیک تزئین ‎شده را نشان می‎دهد.
بازیگران در سمت راست و چپ اتاق می‎نشینند.
خانم پوپوف بیوه جوانی است با دو گودی در گونه‎ها، و ازمیرنوف مردی است میان‎سال.
اسامی کسانی که از آنها در طول نمایش نام برده می‎شود: نیکولای میکائیلوویچ Nikolai Michailowitsch، ریبلوف Riblów، کورتچاگین Kortschágin، ولاسوف Wlássow، ولیکان Welikán، تامارا Tamára، پلاگیا Pelagéja، زیمیون Simión، گروسدیف Grúsdew، ایروشویتچ Iroschéwitsch، کورسین Kúrzin، مازوتوف Masútow، داشا Dáscha.

صحنه اول.

خانم پوپوف (فرو رفته در ماتمی عمیق، در سمت راست روی مبل نشسته و به یک عکس خیره شده است.)
لوکا: این درست نیست، خانم عزیز ... شما خودتونو از بین می‎برید. کلفت و آشپز برای پیدا کردن تمشک بیرون رفته‎اند، همه چیز، هر آنچه نفس می‎کشد از بودن خود خوشحال است، حتی گربه هم راه لذت بردن را بلد است ــ در حیاط آهسته و نوک پنجه راه می‎رود و پرنده شکار می‎کند؛ فقط شما تو اتاق چمباته می‎زنید، انگار در صومعه‎اید و اصلاً خوشی ندارید ... بله، اگر واقعاً آدم حساب کند شما یک سال می‎شود که خانه را ترک نکرده‎اید.
خان پوپوف: و هرگز هم خانه را ترک نخواهم کرد ... به چه دلیل؟ زندگی من تمام شده است... او در قبر آرمیده، من خودم را در این چهار دیواری دفن کرده‎ام... ما هر دو مردیم.
لوکا: این هم از جواب شما! واقعاً غیر قابل تحمل کرد! نیکولای میکائیلوویچ فوت کرده است، این خواست خدا بود، خدا به او آسایش ابدی بدهد ... شما بقدر کافی سوگواری کرده‎اید، حالا اما بس است، وقتش رسیده که تمام کنید. آدم که نمی‎تواند تا ابد گریه کند و لباس سیاه بپوشد. زن من هم سال‎ها پیش مرد ... من سوگواری کردم، یک ماه تمام گریه کردم، و بعد کافی بود. آیا مگر می‎شود تا ابد مرثیه خواند؟ این یک ماه هم زیادیش بود. (او آه می‎کشد.) شما همه همسایه‎ها را فراموش کرده‎اید ... شما نه بیرون می‎روید و نه می‎خواهید که مهمان پیش شما بیاید. ما زنده‎ایم، می‎بخشید، اما مثل عنکبوت‎ها اصلاً نور مهربان روز را نمی‎بینیم. لباس‎های مهمانی توسط موش‎ها خورده شده‎اند ... اگر لااقل مردمان خوبی وجود نمی‎داشتند، اما در تمام این حوالی پر از آقایان است ... در ریبلو Riblow هنگ افسران قرار دارد ــ سهل و شیرین، آدم نمی‎تواند سیر نگاه کند! و در اردوگاه هر جمعه مجلس رقص برپا است، و هر روز موسیقی نظامی اجرا می‎شود ... آه، خانم مهربان عزیزم! شما با این جوانی و اینچنین زیبا، کاش فقط شما خوشی زندگی‎تونو می‎خواستید ... زیبائی برای همیشه داده نشده است! اگر به این نحو ده سال به سر برسد، بعد با کمال میل رژه خواهید رفت تا با این کار دل آقایان افسران را بدست بیاورید، اما آن وقت دیر خواهد بود.
خانم پوپوف (مصمم): ازت خواهش می‎کنم که دیگه برام هرگز از این صحبت‎ها نکنی. تو می‎دونی که بعد از مرگ نیکولای میکائیلوویچ زندگی برای من تمام ارزش‎های خودشو از دست داده ... تو فکر می‎کنی که من زنده‎ام، اما فقط اینطور به نظرت می‎رسه ... من در کنار قبر سوگند خوردم که این لباس عزا را درنیارم و از جهان چشم بپوشم ... می‎شنوی؟ امیدوارم روح رفته‎اش ببینه که چطور او را دوست دارم ... بله، من می‎دونم که برای تو این راز سر بسته‎ای نیست ــ او رفتارش اغلب نسبت به من ناعادلانه بود، بی‎رحمانه و ... او به من وفادار نبود، اما من تا دم مرگ وفادار خواهم ماند و به او ثابت خواهم کرد که چگونه عاشق بوده‎ام .. آنجا در آن دنیا او مرا همانطور خواهد یافت که تا قبل از مرگش بودم ...
لوکا: این کلمات به خاطر چه ... خیلی بهتر بود که شما در باغ قدم می‎زدید یا دستور می‎دادید که توبی Tobby یا ولیکان Welikan را آماده کنند تا دوباره یک بار پیش همسایه‎ها به مهمانی می‎رفتید.
خانم پوپوف (می‎گرید): آه!
لوکا: خانم مهربان! خانم عزیز مهربانم! چه شده؟ به خاطر مسیح! ...
خانم پوپوف: او توبی را خیلی دوست داشت! او همیشه وقتی پیش کوت‎شاگینز Kortschagins و ولاسوفز Wlassows می‎راند می‎گذاشت که توبی را به کالسکه ببندند. چه عالی او کالسکه می‎راند! چقدر قشنگ دیده می‎شد وقتی با تمام قدرت افسار را بطرف خودش می‎کشید! به یاد ‎میاری؟ توبی، توبی! بذار امروز بهش یک هشتم بیشتر جو برای خوردن بدن!
لوکا: اطاعت می‎شود.
(صدای یک زنگ طولانی شنیده می‎شود.)
خانم پوپوف (می‎لرزد): چه کسی است؟ بگو که من پذیرای کسی نیستم!
لوکا: اطاعت می‎شود! (او از میان اتاق می‎گذرد.) 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 13:27  توسط سعید از برلین  |