|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
دوست: بفرما! شما ماشاءالله چقدر چیزهای مهم و خوب آموخته اید ... فرمول جادویی "فرهنگ"!. چه اتفاقی افتاده که حالا همه چیز بر محور فرهنگ میچرخه!؟
رزتا: خب، این طبیعیه که همه این مشکلات از فرهنگ سرچشمه میگیره ... بخصوص معضلات مواد مخدر که مستقیم با "فرهنگ و سیاست" در ارتباطه! من به این موضوع چند وقتی است که فکر میکنم.
دوست میخندد: تو خودت ماری جوآنا میکشی و از "فرهنگ و سیاست" هم حرف میزنی!
رزتا: شاید باور نکنی ... اما این چیزهایی که من امروز شاهدش بودم چشمهامو باز کرد ...
لوئیجی با خوشحالی و امید: مامان، خیلی خوشحالم ... واقعاً میخواهی ترک کنی؟
دوست: العانه که اشگم راه بیفته! چه پایان زیبایی برای یک کمدی که علم آموزش اخلاق را به نمایش میذاره! واقعاً روحپروره! "و در آخر پاک و آمرزیده در لجنزاری به گور سپرده میشوند! پدر بزرگ، برمیگردد به زهدان مادرش ... به همان حزب کمونیست. و مادر عضو گروه <کارگران آوانگاردیست> میگردد ... پسر اما گروه <نبرد انقلابی> را انتخاب کرد و هر کدام با روش خود به نبرد پرداختند! و از آن زمان به بعد حتی یک گرم هم از ماری جوآنا نمیکشند!". و دوستشان هم از سوراخ کردن بدنش برای تزریق هروئین دست برداشته و در کارخانه قدیمیش مشغول به کار گردید ... اما او همچنان به نبرد ادامه میداد ... به نبرد ادامه میداد! و حالا همه با هم: "صفوف خود را تشکیل دهید، در دسته های منظم ... پیش به سوی میدان سرخ" پس چرا ساکتید؟ همه با هم بلند:"پیش به سوی میدان سرخ، پیش به سوی میدان سرخ"!
رزتا: آره، آره، راحت باش ... سرخوردگیها و عقده هاتو بالا بیار، در هر صورت کسی پارچه خنکی رو نشیمنگاهت که در حال سوزشه نمیذاره ... گوش کن: ما احتیاج به نجات یافتن از چنگ بیماری اعتیاد به مواد مخدر نداریم، چونکه نه من و نه پدر بزرگ تا حالا یک گرم هم از ماری جوآنا و حشیش نکشیده ایم!
لوئیجی: مامان، لازم نیست پرت و پلا بگی ... وقتیکه امروز داخل خونه شدم با چشمهای خودم دیدم دارید میکشید، اینجا طوری بو پیچیده بود که آدم فکر میکرد به باری که توش کانابیس میکشن داخل شده ...
پدر بزرگ: ما انتظار آمدن تو رو میکشیدیم، و وقتی دیدیم داری میایی عودی که بوی حشیش میدهد روشن کردیم ... تمامش وانمود بود و بس ...
لوئیجی: دارید سر به سرم میذارید ... پس جریان کشیدن ده عدد جوینت در روز، چلیم و قلیان دروغ بود؟
رزتا و پدر بزرگ: همه اش را خودمان به هم بافتیم!
لوئیجی: و داستان ال-اس-دی برداشتن پدر بزرگ در اثر اشتباه، آنهم دروغ بود؟
رزتا: این جریان متأسفانه اتفاق افتاد ... و همین موضوع هم چشمهایمان را در برابر خطرات مواد مخدر باز کرد، و به این دلیل...
دوست: آیا شما دو نفر نمایشنامه ای را مطالعه کرده اید!؟ ...
رزتا: ما برای آشنایی بیشتر با مشکلاتی که مواد مخدر ایجاد میکند با جوانانی که در مرکز بازپروری از معتادین منطقه زندگیمان که برای معالجه و ترک اعتیاد آنجایند
پرستاری میکنند گفتگو و تبادل افکار کردیم.
پدر بزرگ: ما تحقیقی انجام دادیم و دستگیرمان شد که پیش از هر چیز اسطوره "سفر" باید بیرنگ شود ... ادبیات درب و داغان این شاعران روانپریش هذیان گو که مواد توهمزا را بی خطر جلوه میدهند باید اساسی عوض شود: "بردار، مصرف کن! تو به سفری با حال میری ... تو شروع به پرواز میکنی ... تو و هستی یکی میشوید ... خدا! تو خدا را میبینی! پای برهنه بر رنگین کمانی قدم میگذاری! بردار و سفرت آغاز خواهد گشت!"
دوست: من کم کم داره مخم سوت میکشه: فرهنگ، طبقه، اسطوره!
پدر بزرگ: صحیح است! او میخندد. هیچکدام از مواد مخدر بد نیستند، باید دید که چه کسی مصرفش میکنه و چه فاصله ای میان تو و آن است و اینکه توانایی تو در برخورد با آن چه اندازه است. فهمیدن این آیا سخت بود؟ در آخر میخوام به رسم یادگار چیزی بگم: آدمی که قبل از رفتن به سفر ابله تشریف دارد، بعد از بازگشت از سفر باز همان ابلهیست که بوده.
پایان
پدر بزرگ: آره از پلاستیکه، از جنسهاییکه در کارنوال ازشون استفاده میشه ...
لوئیجی: یعنی چه؟ نشون بده ببینم ... لوئیجی خندهُ بلندی سر میدهد.
دوست: اما عقربی که پشت گردنمو نیش زد این نیست... عقربی که منو نیش زد زنده بود.
رزتا در حال خنده: اما ما به جز این عقرب، عقرب دیگری نداریم ...
دوست: و نیش زدنش؟
رزتا: با سوزن ... تق!
لوئیجی: ولی آنتونیو و پدر روحانی چطور؟ ... آیا آنها بوسیله عقرب نیش زده شدند؟
پدر بزرگ: نه، با سوزن ... من سوزنها را زیر آستر صندلیها قرار دادم ... بفرما برای امتحان کردن بشین روشون ... پدر بزرگ مانند کودکی بازیگوش میخندد.
لوئیجی: پس برام توضیح بده چرا ما طوری رفتار کردیم که انگار به اندازه ده هزار نفر نشئه هستیم!
دوست: آره، چرا؟!
رزتا: تا حالا از تلقین به نفس یا خودتلقینی چیزی نشنیده اید؟
دوست: خودتلقینی! ... فکر میکنید که من خل هستم ... من تو عمرم چنین نشئه ای نشده بودم ... تلقین به نفس یعنی چه!!
پدر بزرگ: حرف رزتا کاملاً درسته، آدم فقط باید بخواهد ... تو در سرت خواهش نشئه شدن چنان در تکاپو بود که هر نیشی میتوانست تو را نشئه کرده و به سفر بفرستد!
لوئیجی: یک عقرب پلاستیکی ... میخندد ... چه راحت همه چیز برایم قابل باور بود و حقیقی به نظر میآمد... پدر بزرگ، تو خیلی با تجربه و پخته ای!
رزتا: تند نرو ... این تنها ایده پدر بزرگت نبود. باید قبول کنید که نقش من هم در این بازی کم نبوده: " حالا، حالا، ... حالا مثل غواصها میریم زیر آب گرم ... دریا ... لرزش ...خدای من، من نمیتونم دیگه نگهش دارم ... جاری شد ... جیییشششم جاری شد!" رزتا میخندد.
دوست: پدر روحانی و آنتونیوی ِ پلیس هم دچار وهم و رویا بودند؟
پدر بزرگ: تمامش وهم و رویا بود ... مثل اینکه از پشت کوه آمده ای! ... آیا خبر نداری که در آزمایشی به پنجاه نفر قرصی میدهند و به آنها به دروغ میگویند که ال-اس-دی میباشد؟ چهل نفر، تکرار میکنم: واکنش چهل نفر از پنجاه نفر اشخاص تحت آزمایش مانند اشخاصی بود که واقعاً ال-اس- دی برداشته باشند. دچار توهم شده بودند و هذیان میگفتند، در رویا سیر میکردند و دچار ترس بودند، درست مانند کسی که ال-اس-دی برداشته است!
دوست: ولی من از پادزهر مصرف کردم و مسموم هم نشدم، روی شیشه هم نوشته شده پادزهر ...
رزتا: تو باید نوشته های زیرش را هم میخواندی، آنجا نوشته: برای کودکان هنگام التهاب عمومی مخاط دهان ...
لوئیجی میخندد: قرص بیخطر برای کودکان قنداقی را خورده ای رفیق... لوئیجی دوباره میخندد.
رزتا: در اصل میبایستی با شیشه شیرت میخوردیش و قهقه ای سر میدهد.
دوست: بس کنید با این شوخیهای بی مزه تون، من بقدر کافی عصبانی هستم!
رزتا: تو عصبانی هستی، چونکه آزمایش علمی ما با موفقیت به سرانجام رسیده ... ما در این بازی مطالب زیاد و جالبی آموختیم ... مثلاً چه اندازه هیستری و فریب و نیرنگ در ارتباط با داستان مواد مخدر در جریان است ... این همه را ما کاملاً واضح دیدیم.
دوست: درسته، بخاطر توهم و فریب و نیرنگ این بازی صدها نفر در سال جانشان را از دست میدهند!
پدر بزرگ: بس کن دیگه ... اینو قبلاً گفتیم و خودت هم میدونی که آنچه انسان را میکشد نه خیالپردازی است و نه قوه جاذبه مواد مخدر، بلکه آنچیزی که انسان را میکشد دلیل ِ روی آوردن انسان به مواد مخدر است! برای مثال؛ این حقیقت که در دو سال گذشته تعداد 65% از دختران و پسران جوان مؤفق به یافتن کار نگردیده اند ... یأس و ناامیدی، آینده ای بدون اطمینان داشتن ... به این شناخت و آگاهی رسیدن که مقدسترین ارزشهای اجتمایی ملت بر کوهی از زبالهُ تشکیل شده از: وطن، سرزمین پدری و مادری، خانواده، شرف و آبرو، تمدن، عدالت، مذهب و غیره و غیره بنا شده اند و چیزی بیشتر از زباله نیستند! بنابراین سهم تو از این اجتماع تنها لاشه ای بد بو میباشد ... با آن استثمار بیشرمانه نیروی کار از انسان و آن فرهنگش که باعث استفراغ میگردد!
رزتا: میدونید، همین حالا فکر میکردم: اگر آدمها بیشتر فرصت دیدار یکدیگر را میداشتند، اگر فرصت صحبت کردن با یکدیگر را میداشتند، اگر فرصت تعریف و درد دل کردن برای هم را میداشتند، اگر فرصت خندیدن را میداشتند، شاید هم اگر گاهی فرصت دعوا با همدیگر را میداشتند ... دیگر لازمشان نمیشد که معده شان را مدام از قرص پر کنند ... مغزشان را با حشیش و ال-اس-دی و قبل از هر چیز با هروئبن متلاشی کنند. آیا متوجه این موضوع شدید که جدیداً آدمهای بیشتری را میشود در کوچه و خیابان مشاهده کرد که با خود حرف میزنند؟ تنها همصحبت در خانه از صبح تا شب، رادیو است ... در حال رانندگی هم همصحبتت را روشن میکنی! در قدیم، آدم خرید میرفت برای اینکه با دیگران صحبت کند ... با داروخانه چی، با پنیر فروش، با میوه فروش. میتوانستی با تعریف از چیزهایی که ناراحتت میکردند بار دلت را خالی کنی و دیگران هم همینطور ... و وقتی به خانه میآمدی،از غم و غصهایت دیگر خبری نبود، و گاهی اوقات حتی از حرف زدن زیاد دهانت درد میگرفت ... امروزه دارای سوپر مارکت های بزرگی هستیم. داخل آنها که میشوی چرخ خریدی را بر میداری و بدنبال دیگران اینطرف و آنطرف میروی ... از سمت چپ و راستت در محاصرهُ دیواری از قفسه هستی که رویشان با نظم و ترتیب قوطی و جعبه انواع و اقسام خوراکیها را چیده اند. نوشابه های غول پیکر هر آن تو را به یاد هرکول تشنه لب در جنگ با دیوان میاندازند!، هرم هایی از اجناس خانگی که تو را به خریدن خود دعوت میکنند! و با چه کسی میتوان صحبت کرد؟ با جعبه ده کیلویی پودر رختشویی "برف"!؟ با خرگوشهای یخ زده، با فیله ماهی و مرغ و خروس!؟ چگونه میتوانی چند جمله ای با کسی رد و بدل کنی که مشغول هل دادن چرخ خریدش در دالانهای تنگ است و مواظب است نکند ناخنش به جایی گیر کند و هرمی از شیشه های خیار شور را که هنرمندانه روی هم چیده اند واژگون سازد؟ مصرف کننده در دالانهای سوپر مارکتها به پیش میرود، چرخ خریدش را هل میدهد، حرف نمیزند، نمیخندد و مزاح نمیکند!
و در مترو و قطارهای خیابانی؟ لال، مانند ماهی ها مینشینند روی صندلیها. و وقتی هم کسی دهانش را باز میکند، تنها برای ناسزاگویی و فحش به دیگران است. ما همگی تنها هستیم؛ بطور وحشتناکی تنهاییم، تا حد مرگ تنهاییم ... مهم نیست که هنوز خیلی از آدمها اطرافت را گرفته باشند، باز هم تنهایی. دارای ِ دوست و آشنای بیشماری اما باز احساس تنهایی رهایت نمیسازد. در خانه در کنار فامیلت، در حزب و گروهت، در کلیسا، همیشه تنها میمانی ... با کسی نمیتوان دو کلمه حرف پسندیده زد، و اگر تو این کار را بکنی، همه تو را آدمی خل و دیوانه میخوانند ... این گرسنگی و احتیاج نیست که تو را خفه میکند و از پای میاندازد... دلیلش تنهایی و انزواست: تو با اندیشه و تفکرت تنها هستی، با قلبت تنهایی ... در دلبستگیهایت کسی خود را سهیم نمیداند و بی توجه از آن میگذرند. این آن احتیاج حقیقیست، و برای این است که همه چیز برایمان یکسانند: شراب، ودکا، هروئین، ال-اس-دی ... یا هر چیز دیگر که میخواهد باشد، فقط چیزی باشد که با مصرفش بتوان تنهایی و بی کسی را تحمل کرد.
لوئیجی:کاملاً درسته، قبل از همه شراب و عرق را باید نام برد که هنوز هم که هنوزه، از گروه مواد مخدر کشنده به حساب میاد و هر سال بیش از هفده هزار نفر را در اثر سوراخ سوراح شدن جگر به دنیای مردگان پرتاب میکنه.
پدر بزرگ: تو هم که فقط بلدی آخرین وسیله ای که برایمان مانده و با آن میشود کمی از زندگی لذت برد را نقش بر آب کنی.
دوست: اشتباه فکر میکنی که یک استکان شراب برای گردش خون خوبه، به همین خیال باش! اما من دیگه کافیمه! از امروز دیگه یک قطره الکل هم نمینوشم و فقط تزریق میکنم!
رزتا: اگر همه اقسام مواد مخدر با هم برابرند، پس بهتره که مغزمان را با ماری جوآنا پوک و مختل کنیم ... لااقل با ماری جوآنا مرگ و میر کمتر و خنده باهاش بیشتره ...
پدر بزرگ: من دوست داشتم میتونستم همیشه شاد باشم و بخندم، بدون اینکه لازم باشه ماری جوآنا بکشم و بگوزم تو مغزم ... پدر بزرگ نخودی میخندد.
دوست: من به جای شما بودم کمی از این شور و شوق و حرارت کم میکردم ... شما دارید باز به پرواز میایید. باز هم از کمی خنده و یک پیپ ماری جوآنا گفتگوست! کفایتمان را نکرد که همگی سفری زیارتی نزد آرامگاه لنین مقدس برای به جا آوردن شکرگزاری و انجام کاری خیر کردیم ...
رزتا: چرا باز حرفهای بی سر و ته میزنی!؟
دوست: منظورم این است که ... کاملاً مشخصه ... اگر ما این عقرب شگفت انگیز را نمیداشتیم ... خب، با کمک عقرب تونستیم مثل پروانه دیوانه گشته ای تمام این خل بازیها را که شما با چرب زبانی منو وادار به آنها کردید انجام بدیم ... اگه از من میپرسید ما هنوز تحت تأثیر نیش عقرب هستیم ...
پدر بزرگ: درسته، کمی هنوز از اثرش برجاست ... دوست جعبه مچاله شده محتوی عقرب را بدست میگیرد و با خودکاری که از جیب خارج میسازد عقرب را به اینور و آنور تکان میدهد.
دوست: حیف! انگار صد ساله که مرده ... چی! ... صبر کن ببینم ... این عقرب که حقیقی نیست! اینکه از پلاستیک ساخته شده!
رزتا: خدای من! یکی دیگه هم به جمع اضافه شد!
آنتونیو: منو نیش زد! عقرب منو نیش زد! ... چه سوزشی داره، ... مادر! زود پادزهرو رد کنید بیاد!
رزتا: بیا، بره اونجا که با زهر مخلوط میشه!
پدر بزرگ جعبه از هم پاره گشته اش را جمع میکند: مخصوصاً این کار رو کرد! ای داد بی دود!! نگاه کنید! نازنین عقربمو خراب کرد!! عقربمو کشت! آنتونیو قرصهایش را قورت میدهد.
پدر روحانی: نور را میبینی؟
رزتا: حالا میتونی مزه شوک مغزی رو بچشی!
آنتونیو: شگفت انگیز! با شکوه! بهتر از سالاد ماری جوآنا ... به، به، چه نوری!
پدر روحانی: تو هم مثل من رنگهای مختلف را میبینی؟
آنتونیو: آره، یک رنگین کمان!
دوست: صدای دلنواز موزیک را هم میشنوی؟
آنتونیو: آره، آره! موزیک! یکی داره از دور شیپور میزنه!
رزتا: داره نیروی دریایی سرود ملی رو میزنه؟!
پدر روحانی: نه ... این صدای شیپور نیست ... صدای ارگه!
رزتا: آره، منم میشنوم: صدای ارگه که آواز خوانی ِ دریانوردی را همراهی میکنه ...
پدر بزرگ: حالا داره آهنگ یک والس رو میزنه ...
لوئیجی: حالا مازورکا میزنه، لهستانیها چه قشنگ مازورکا میرخصند ...
پدر روحانی: نه، داره آهنگ: <بپر بغل پدر، فرزندم> را میزنه!
رزتا: آره،<بپر بغل پدر، فرزندم> رو با ریتم والس و با شیپور میزنه! برقصیم؟
پدر روحانی: آره، برقصیم! به غواصی، درون دریای عمیق شیرجه باید رفت!
آنتونیو: با سر!
رزتا: مواظب باشید، خیلی بالا نپرید، وگرنه از پنجره پرواز میکنید!
پدر روحانی: چه اهمیتی داره؟ ما با کمال میل پرواز میکنیم!
آنتونیو: آره، پرواز ... پرواز! پدر روحانی مایلید با من پرواز کنید؟
پدر روحانی: چه بهتر از این! خواهش میکنم رهبری در پرواز را به عهده بگیرید! اول خیز بر میداریم ... من دارم پرواز میکنم ... من پرواز میکنم ...
آنتونیو: اوه، پرواز ... من پرواز میکنم ...من پرواز میکنم ...پرواز ... انسان برای پرواز کردن به دنیا میاید ... پرواز کنیم!
رزتا: چکار میکنید ...واقعاً که دیوانه اید! ... بایستید! آنتو نیو و پدر روحانی بعد از چند خیز بلند، با سر از پنجره به بیرون میپرند. دیر شد!
پدر بزرگ بطرف پنجره میدود و به بیرون نگاه میکند: آنها پرواز میکنند! آنها پرواز میکنند! حالا فرود آمدند ...
لوئیجی از کنار پنجره: چه حماقتی! نگاه کن، گردنشون شکست ...
رزتا: هنوز هم در آغوش یکدیگرند ... مانند تمثیلی از یک سازش تاریخی!
دوست: شاید هنوز زنده باشند ... آره، آره، تکان میخورند ...
رزتا: آره واقعاً، فقط پاهاشون شکسته!
پدر بزرگ: اینا مگه به این زودی میمیرن؟ جون سگ دارن، پدر سگها! پدر بزرگ خنده پر طنینی میکند.
رزتا هم همانگونه میخندد: آخ که چه روزی بود! بگذارید حالا من کمی نفس تازه کنم!
لوئیجی: مامان، هرچند که من شاهد ماجرا بودم، اما از خودم سؤال میکنم، که آیا تمام این اتفاقات را من واقعاً با چشمهای خودم دیدم!؟ ... هیجان بازیگران به آرامش مبدل میگردد و به نظر میرسد که همگی دوباره به حالت عادیشان برگشته اند.
دوست میخندد: برادر زاده شما، این دلقک ... با آن باسن مهر خورده اش! میتونید او را در اداره اش تجسم کنید؟
رزتا: من فکر میکنم که تمام اینها تصور و خیالاتی بیش نبوده ... من معتقدم که ما فقط و فقط گیج و پریشان خیال بودیم و رویا میدیدم ... از دور صدای آژیر آمبولانسی بگوش میرسد که به سرعت نزدیک میشود.
پدر بزرگ: نه، خواب و خیال چیه؟ مگه صدای آژیر آمبولانس رو نمیشنوی که برای بردن دو خلبانمون در راهند؟
دوست: من باید از شما خانم رزتای عزیز واقعاً تشکر کنم ... من نزد شما روز زیبایی را تجربه کردم ...
لوئیجی در حال خنده: چقدر من خندیدم ... نزدیک بود تو شلوارم ادرار کنم! اولین باره که به من تا این اندازه در خانه خوش گذشت!
رزتا: مرسی لوئیجی، این بهترین تعریف برای مادرت بود!
پدر بزرگ: من هم سالیان درازی بود که اینطور نخندیده بودم ...
دوست: حقیقتاً که خانوادهُ معرکه ای هستید ... لوئیجی، خیلی خوش شانسی که چنین مادر و پدر بزرگی داری ...
رزتا: بس کنید دیگه، وگر نه گریه ام میگیره ...
پدر بزرگ: تو هم جوان خوبی هستی، پسرم ... فقط حیف که باید مانند احمقها هروئین تزریق کنی!
دوست: لطفاً ادامه ندید پدر بزرگ ... منو به یادش نندازید ... تقریباً فراموشش کرده بودم. حالا دوباره هوس تزریق کردم ...
پدر بزرگ: در هر حال، چند ساعت با دوستان بودن بهتر از آن تزریق طلایی آخر است ... این برای اولین بار است که من تمام بعد از ظهر را بدون کشیدن ماری جوآنا گذروندم!
رزتا: خیلی عجیبه، من هم چندین ساعت میشه که حتی یک جوینت نکشیدم ...
لوئیجی: منم همینطور ...
دوست: احتیاجی نیست که منو به یاد بیهده بودن تزریق بندازید ... باید صادقانه بگم که در تمام این ساعات ابداً دل درد نداشتم و دهانم هم آن چسبندگی همیشگی را نداشت ... شاید که روش ترک اعتیاد را آموخته باشم: با دوستان بودن و شوخی های بی مزه کردن، خندیدن و هر روز نیش زیبای یک عقرب را نوش جان کردن.
رزتا: ایده های من تا حالا چنین عجیب و وحشتناک به واقعیت نپیوسته بود!
دوست: نکنه تأثیر نیش عقرب باشه؟
لوئیجی: باور کردنی نیست، برای اولین باره که من کون یک کشیش را میبینم که نشان سیسیلیها روش خالکوبی شده!
رزتا: تو هنوز خیلی چیزها رو ندیده ای!
آنتونیو: بر روی کپل دیگرش چیزی ندارد ...
پدر بزرگ: چیز عجیبیه ...از ویلهلم تل خبری نیست!؟
رزتا: هر چیز به موقعش ... او هم بالاخره ظاهر میشه!
پدر روحانی: اجازه دارم دوباره لباسهایم را بپوشم؟
آنتونیو: آره، اما در حین لباس پوشیدن برامون تعریف کنید که داستان این علامت چیه ...
پدر روحانی: این نشانه تجزیه طلبان ایتالیاست ...
رزتا: تجزیه طلبها میخواهند کپل سیسیل را از کپل ایتالیا جدا کنند.
آنتونیو: در ضمن این نشان و علامت مافیا هم است!
پدر روحانی: این چه صحبتیه که شما میکنید؟ شما انگار فراموش کرده اید که من یک کشیش هستم!
پدر بزرگ: تو پدر تمام دزدهایی، ای پدر روحانی!
پدر روحانی: این حقیقت ندارد! من به قانون احترام میگذارم. من به خودم زحمت داده و آمده ام اینجا تا به وظیفهُ شهروندیم عمل کرده و خبری را گزارش بدهم!
آنتونیو: میدونم، میدونم، اما اینهایی که تو میخواهی لوشان بدهی فروشندگان خرده پا هستند، چیزیکه ما میخواهیم روئساشونه ... ماهیهای بزرگ ... نهنگها !...برای مثال، آدمهایی مثل برادر تو، جناب آقای رئیس!
پدر روحانی: چی داری میگی؟ برادر من در سوئیس زندگی میکند!
رزتا: بفرما! اینم ویلهلم تل! مثل همیشه سر ساعت! ... پاپا! تو اتفاقی یک سکهُ پنج فرانکی دوران کنفدراسیون <هِلفِتها> با تصویر حک شدهُ قهرمانان ملی سوئیس نداری؟
پدر بزرگ: امر بفرمایید! الساعه سکه آماده میشود ... لوئیجی! اجاق گاز را روشن کن!
پدر روحانی: میخواهید چه بلایی سر من یبارید؟
دوست: مُهر باطله میخوری ... مُهر زیبای سوئیسی!
پدر روحانی: میخواهید شکنجه ام بدید ...!! نه! نه! ولم کنید من میخواهم از اینجا بروم! پدر روحانی از جا میجهد، چند قدمی میرود اما پاهایش در شلوار پایین کشیده شده اش گیر میکند و در حال افتادن است.
پدر بزرگ: مواظب باش! نه! روی اون صندلی نه! دیگه دیر شد ... پدر روحانی تعادلش بهم میخورد و بروی صندلی کنارش میافتد اما بلافاصله مانند فنر از جا میجهد.
پدر روحانی فریاد بلندی میکشد: این چه بود که منو نیش زد؟!
پدر بزرگ: این آدم شوم و بدقدم روی جعبه محتوی عقربم نشست ... جعبه رو درب و داغون کرد ... و گذاشت که عقرب نیشش بزند!
پدر روحانی: یک عقرب!؟ منو یک عقرب نیش زده! منو مسموم کردید!
آنتونیو: عباتونو بزنید بالا ... بذارید ببینم ... اوه، اوه، چه نیشی!
پدر روحانی: یکنفر باید فوری زهر را بمکد! خواهش میکنم، انسانیت به خرج بدید و یک نفرتون زهر را بمکه!
پدر بزرگ: کون تو را مک بزنیم؟ نه تنها رئیس مافیایی بلکه بچه خوک کثیفی هم هستی ... آرام بگیر، من پادزهرشو دارم ... دو تا قرص میری بالا و همه چی روبراه میشه ...
رزتا: اما فقط بشرطی که از سیر تا پیاز اسرار باندتونو برامون فاش کنی ... واللا باید به سختی و با درد و رنج بمیری ...
پدر روحانی: اوه، نه ... ای خدا پس کجایی!؟ ... لرز به تمام جانم افتاده ...
آنتونیو: زهر! باید عجله کنی ... صحبت کن!
پدر بزرگ: تو درست پنج دقیقه فرصت داری تا همه چیز رو برامون تعریف کنی ...
پدر روحانی خیلی سریع اما متشنج: آره، آره، باشه صحبت میکنم ... من به مافیا تعلق دارم ... من یکی از روئسای باند هستم ... رئیس اصلی اما برادرم است ...
آنتونیو: بنویس: نام و نام خانوادگی، محل سکونت و غیره ... عجله کن!
پدر روحانی: مینویسم ...
رزتا: وقت تلف نکن: هم بنویس و هم حرف بزن ...
پدر روحانی: ما جمعاً پنج کارخانه دار، پنج نفر از ثروتمندان بزرگ، دو کودک و یک زن خانه دار را ریوده ایم.
پدر بزرگ: نام و نام فامیل تک تک آنها را مینویسی ... پولهای گروگانگیری به کجا رفته؟ نام و محل بانکی که پولها را شستشو میدهد ... زود بنویس که زیاد وقت نداری ... یادت باشه، از پادزهر خبری نیست اگه خوش خط ننویسی!
آنتونیو: کمی از مواد مخدر برامون بگو ... هنوز سه دقیقه و سی ثانیه وقت داری ...
پدر روحانی در حالیکه سرعت نوشتنش تندتر و تندتر میشود: ما مستقیم با کارخانه داران اروپایی کار میکنیم ... پالایشگاهامون اکثراً در ایتالیا قرار دارند. تهیهُ محصول خام را سازمان گسترده و پیچیده ای به عهده داره که بوسیله شرکتهای هواپیمایی و کشتیرانی ... همینطور تانکهای نفت ... در حالیکه پدر روحانی با ادا و اطوار صحبت میکند ثانیه به ثانیه صحبت کردنش سریعتر میگردد و کم کم ادا و اطوارش به هنگام سخن گفتن به رقص تبدیل میشود که بقیه با در آوردن ادایِ تک نوازان و گروه کُر همراهیش میکنند. وارداتمان بیشتر از ترکیه، هند و مکزیک است. با چندین رئیس پلیس اروپایی در تماسیم. تماس با سازمان سیا و <کوزا نوسترا> برای سازمانمان حیاتیه! مواد را ما به شرکتهای بزرگ تجاری میفروشیم ... ما امیدواریم طی سال آینده در ایتالیا اگر خدا بخواهد تعداد معتادین را به چهار برابر برسانیم ... کمک! پنج دقیقه به پایان رسید! پادزهر!
پدر بزرگ: بیا، اینم پادزهر ... فوری قورتش بده! اما مواظب باش، الساعه حس میکنی که مخت پرواز کنان ترکت میکنه!
پدر روحانی: به چه دلیل؟!
رزتا: آمیزش پادزهر و زهر باعث ایجاد ماده مخدر قوی ای در بدن میشه ...
دوست: بهت شوکی دست میده که تمام چراغاتو روشن میکنه! و بعد تمام چیزها را فوق العاده رنگین میبینی!
پدر بزرگ: نور ... نور رو میبینی؟
پدر روحانی: اوه، آره ... من اونو میبینم! صدای کشدار زنگ ناقوسی بگوش میـرسد. حرکت بازیگران ناگهان کاملاً آهسته میگردد. اوه، چه زیبا ... چه احساس ناشناخته و زیبایی ...
دوست: انگار که داخل دریا شده ای، درسته؟
آنتونیو: من هم اینو نمیدونستم ... نیش از عقرب خوردن، عملی که مانند مواد مخدر اثر میکند! کاش سر خدمت نبودم تا میتونستم امتحانش کنم!
پدر روحانی: امتحانش کنید، امتحانش کنید ... ارزششو داره، باور کنید ... واقعاً میگم. انگار که آدم درون آب دراز کشیده ... من نمیتونم براتون احساسمو شرح بدم: فردا در کلیسا باید به خودم اعتراف کنم!
رزتا: ببینم، تو که تجارت مواد مخدر میکنی چرا هنوز خودت امتحانش نکردی!؟
پدر روحانی: نه! نه! ماده مخدر هرگز! ماده مخدر باعث مرگ میشه! ماده مخدر را باید آدمهای نفهم و بی عقل مصرف کنند! ما از مواد مخدر مانند بمب ناپالم که آمریکا از آن سود برد استفاده میکنیم. با همین بمبهای ناپالم در بسته های کوچک و داخل قرصها توانستیم در آمریکای شمالی جنبش سراسری سیاهان را سرکوب کنیم، همینطور جنبش انقلابی دو رگه ها در نیویورک و شیکاگو را با همین بمبها از ریشه سوزاندیم! حالا داریم سعی میکنیم به این کار در اروپا ادامه دهیم ...
آنتونیو: پس دلیل اینکه چرا ما پلیسها دست شما را باز گذاشته ایم به همین خاطر است!
پدر روحانی: طبیعیه، شماها چقدر با حالید ... من میل زیادی به رقصیدن دارم ... اجازه میدید آقای پلیس!
آنتونیو: با کمال میل ... اجازه میدید دستمو بذارم دور کمرتون؟ آنها چند دوری میرقصند، سکندری ای میخورند، تعادلشان را از دست میدهند؛ آنتونیو تلو تلو خوران میخواهد خود را روی صندلی ای بنشاند.
پدر بزرگ: نه! روی اون صندلی نه! جعبه ام! عقربم! خدای من! آنتونیو خود را روی صندلی میاندازد، اما تند و تیز با ترس از جا میپرد و چشمانش در حدقه چند بار میچرخند.
لوئیجی از کنار پنجره: حرفِ شیطونو زدیم پیداش شد! رئیس داره میاد ... منظورم پدر روحانی خودمونه!
پدر بزرگ: کجا؟
لوئیجی: اینجا!
رزتا: زود باشید، شلوارها را پاتون کنید!
آنتونیو: من نمیتونم ...جای مهر مثل آتش میسوزه ... شلوار میچسبه به جای سوختگی ...
رزتا باسن آنتو نیو را با برگهای ماری جوآنا بانداژ میکند ... استفاده از برگهای تازه ماری جوآنا یک روش درمان قدیمی خانگیست! کاملیا، تو هم بدو برو به استقبال پدر روحانی.
کاملیا: بهتر نیست که من باسنشونو بانداژ کنم؟
رزتا: تو میخوای پاسن یک مأمور پلیس ویژه را پانسمان کنی!؟ بدو برو به استقبال پدر روحانی و سعی کن یکطوری معطلش کنی تا ما وقت کافی داشته باشبم!
باسن آنتونیو بخاطر بانداژ بزرگ به چشم میآید: باسنم بطرز وحشتناکی ورم کرده است!
پدر بزرگ: مگه میخوای تو مسابقه ملکه زیبایی شرکت کنی؟
رزتا: سریع، ما باید مخفی بشیم. آنها خود را مخفی میسازند.
پدر روحانی سرش را از در نیمه باز داخل خانه میکند و به کناره در با انگشت چند ضربه میزند: اجازه است؟ مزاحم که نشدم؟
آنتونیو: چه کسی آنجاست؟
پدر روحانی: من با مردی که میلنگد قرار ملافات دارم ...
آنتونیو: من همون مرد لنگم ... نگاهم کنید ... آنتونیو شروع به راه رفتن میکند.
پدر بزرگ از پشت یک ملافه به جلو میپرد و مانند مرد لنگی در سالن به راه رفتن میپردازد: نه! مرد لنگ منم و شما با من قرار ملاقات دارید!
رزتا هم از پشت ملافه ای به جلو میپرد: خانمها مقدمند! آن فرد لنگ من میباشم! با من کاری داشتید؟
لوئیجی و دوست هم لنگان به جلو میآیند: لنگ دونفره اش را هم داریم! ... بعد هر چهار نفر همزمان خود را پشت مبلها پنهان میسازند.
پدر روحانی: جریان چه بود؟ شما متوجه موضوع شدید؟
آنتونیو یک قدم بر میدارد اما فوری ناله دردناکی سرمیدهد.
پدر روحانی: پاتون درد میکنه؟
آنتونیو: نه، نشیمنگاهم.
پدر روحانی: باسنتون کاملاً ورم کرده! همیشه انقدر بزرگ و چاقه؟
آنتونیو: نه، آنها باسنمو بزرگ کردند.
پدر بزرگ در حالیکه باسنش را بسوی آندو نگاه داشته و میجنباند خود را به آنها میرساند. باسن او هم بوسیله برگهای ماری جوآنا که در شلوار فرو کرده چاق و بزرگ شده است: باسن من همیشه همینطوره ... طبیعیهِ طبیعی ...
لوئیجی و دوست با باسنهای بزرگ که آنرا میجنبانند مانند پدر بزرگ در حالیکه عقب عقب راه میروند خود را به جمع آنها میرسانند: باسنهای ما هم طبیعیند ... تا حالا هم چند جایزه در مسابقات برده ایم!
رزتا هم مانند بقیه خود را به جمع میرساند: نظرتون راجع به باسن زیبای یک خانم چیه؟ باسن یک زن، واقعی ترین سمبول گناه به شمار میاید! پائول مقدس بخاطر یک باسن اغوا گردید. آنتونیوی مقدس باسن را به جای متکا استفاده میکرد! توماس مقدس هر صبح میبایست با بینیش باسنی را نوازش کند! پونتیوس پیلاتوس دستانش را با صابونی که به شکل باسن بود شستشو میداد!
پدر روحانی: این دلقک بازیها چیه که در میارید! ... مگه دیوانه شدید؟ هر چهار نفر دوباره و همزمان خود را مخفی میسازند.
آنتونیو: گوش کنید! بی عذر و بهانه یک نگاه عمیق به چشمانم بیندازید!
پدر روحانی: باشه، میاندازم!
آنتونیو کمر بندش را باز میکند و شلوارش را پایین میکشد: و حالا اینجا را تماشا کنید!
پدر روحانی: اینجا چه خبره؟ چهار نفر دوباره به جلو میایند، به بالا و پایین مبجهند و دست زنان آواز میخوانند.
دستهُ کُر: آره روی باسن، باسن، باسن!، آره روی باسن، باسن، باسن!
پدر روحانی: چه بیمزه!
آنتونیو: علامت شناسایی روی باسن را دیدید؟ تازه داغ زده شده! میتونید بخونید؟ نبروی ویژه! عقاب و پرچم! حالا میدونید با چه کسی سر و کار دارید!؟ حالا رل عوض میشود! قبا بالا! شلوار پایین! باسن چاق و پر چربیتونو نشون بدید! آنتونیو هفت تیرش را جلوی دماغ پدر روحانی نگاه میدارد.
پدر روحانی: کمک! از جان من چه میخواهید!؟
آنتونیو: عبا بالا و شلوار پایین پدر، واللا شلیک میکنم!
پدر روحانی: شما از جان من چی میخواین ... خواهش میکنم! شما آبروی منو بردید!
آنتونیو: من شلیک میکنم!
پدر روحانی: بسیار خوب، من بهتون نشونش میدم ...خواهش میکنم اول لولهُ هفت تیرتونو کمی بالاتر بگیرید! ... پدر روحانی مانند رقاصان استریپ تیز میکند و بقیه به آواز خواندن میپردازند.
دسته کُر: پتر مقدس مشتاق باسن بود! آگوستینوس مقدس آنرا در شب به جای متکا مصرف میکرد! با بینیش میبایست توماس مقدس آنرا ببوسد! و پیلاتوس یک باسن کنار دستشوئیش دارد!
آنتونیو: همونطور که انتظارش میرفت؛ کپلهای بی نقص! بدون لکه! نه! نه! نگاه کنید! آنجا! او نیزه سه سر را طرف راست کپلش دارد!
پدر بزرگ: امکان نداره!
لوئیجی: چرا، درسته، خود خودشه!
آنتونیو: با چه وسیله ای میخواهید روی باسنم مهر بزنید؟
پدر بزرگ: شانس آوردی پسر ... من یک سکه نیم دلاریِ متعلق به قرن هجدهم دارم ... سکه ای بی نظیر ... یک سکه بیست لیره ای با پرچمی در اهتراز از دورهُ چمهوری آلپِ دوران موسولینی هم دارم ... رزتا! اجاق گاز را روش کن!
آنتونیو: میخواهید سکه داغم کنید!
پدر بزرگ: این سکه ها جون میدن برای اینکار ...
آنتونیو: نه، نه. متأسفم، اما ...
دوست: رزتا شما شاهد باشید، اعتمادی به مسؤلیت پذیریش نمیتوان کرد!
رزتا: کمی صبر داشته باشید! آنتونیو که نمیخواد از زیر بار مسؤلیت شونه خالی کنه ... چند لحظه بهش اجازه فکر کردن بدید تا تصمیم قطعیشو بگیره! به آنتونیو: آنتونیو، پسرم گول حرفهای اینها را نخور ... دارن امتحانت میکنن ... تو از این آزمایش سربلند بیرون میایی ... میفهمی که چی دارم بهت میگم؟ بگو که موافقی ... مهر ِ رو آتش گداخته شده که ارزش اینهمه صحبت نداره! در ثانی، باسن انسان که اصلاً عصب نداره!
آنتونیو: باشه! من آماده ام! باید شلوارمو بکشم پایین؟
پدر بزرگ: حالا زوده، باید اول سکه ها از حرارت سرخ رنگ بشن.
رزتا: آنتونیو تو باعث غرور منی و من به تو افتخار میکنم! نزدیکه که گریه ام بگیره ...
آنتونیو: گریه نکن عمه جون ... و لطفاً منو با اسم رمزم صدا کن!
دوست: احس بر تو <نُه چشم>! خب، یکبار دیگه مرور میکنیم: به محض ورود، علامت شناسانیتو نشان <دُن پی ِ رینو> میدی.
آنتونیو: باسنمو!
پدر بزرگ: و همزمان توی چشمهاش هم نگاه میکنی!
آنتونیو: چطور میتونم هم باسنمو بهش نشون بدم و هم توی چشمهاش نگاه کنم؟
پدر بزرگ: کافیه فقط گردنتو کمی بچرخونی ... یا اینکه نقرس داری! به سن تو که بودم میتونستم کونمو گاز بگیرم!
آنتونیو: برای چی کونتو گاز میگرفتی؟
پدر بزرگ: برای اینکه هر کسی تو زندگی به یک عادت ناشایست احتیاج داره ...
رزتا: بس کنید دیگه!... آنتونیو، نگاه عمیقی تو چشمهاش میندازی و هفت تیرتو میکشی!
آنتونیو: این شد یک چیزی!
رزتا: درست بین دو تا چشمشو هدف میگیری و داد میزنی:تو نشان منو دیدی حالا نوبت توست!
آنتونیو: چه چیزی باید نشون بده؟
رزتا: باسنشو دیگه ...
آنتونیو: به چه دلیل؟
رزتا: به خاطر نزاکت! ... منظورم اینستکه: باسنشو کنترل کنیم و مطمئن شویم که آیا نشان مافیا روش خالکوبی شده یا نه ...
آنتونیو: مگه افراد مافیا چه چیزی روی باسناشون خالکوبی میکنن؟
رزتا: روی کپل چپ، نیزهُ سه سر جزیرهُ سیسیل و در سمت راست، ویلهلم تِل!
لوئیجی: مگه ویلهلم تِل هم سر و کارش با این قبیل کارها بوده؟
آنتونیو: آره؟ واقعاً ...
پدر بزرگ: مگه مقر بانکهایی که پولهای ملیاردی آدم ربایی و سرقت را در آنجا راحت شست و شو میدهند در سوئیس قرار ندارد؟
آنتونیو: آهان! درسته ...
رزتا و پدر بزرگ با کُر: بنابراین: ویلهلم تِل!
دوست: سوئس برای مافیا کشور مادر به شمار میره!
رزتا: اما باید مواظب باشی که باسن سفید و بی لک پدر <پی ِ رینو> گولت نزنه، اگر که او باسن بدون خالکوبی و یا بدون مهر نشونت داد. خودت خوب میدونی که خیلی از روئسای مافیا با عمل پلاستک چهرشونو تغییر شکل میدن تا شناخته نشن!
آنتونیو: و باسنشونو چه میکنند؟
رزتا: تا حالا باسن وزیر پست را ندیدی؟!... وقتی میبینی روی باسن <دُن پی ِ رینو> چیزی خالکوبی نشده، طوری رفتار میکنی که اتفاق مهمی نیفتاده ... فوقش یک تعارفی میکنی:" چه کون سفیدی ... خیلی سفید تر از کون منه." و وقتیکه خامش کردی ...
آنتونیو: شلیک میکنم وسط چشمهاش!
پدربزرگ: نه، تو اونو زنده لازمش داری ... باید تمام چیزهایی که میدونه لو بده، پدر بزرگ یقه کت آنتونیو را با دو دست میگیرد و او را بلند کرده به عقب و جلو تکانش میدهد؛ آنتونیو متشنج شلوارش را محکم نگاه میدارد. رئیست کیه؟! مرکزتون کجا قرار داره؟! اسم پلیسی که براتون جاسوسی میکنه و رابطتتون با سازمان سیا است چیه؟! لابور تهیهُ هروئین کجا قرار داره؟! حرف بزن! در این بین، رزتا دو سکه را که از حرارت سرخ گشته و میدرخشیدند با پنسی از روی اجاق گاز برمیدارد و آنها را داخل سینی ای قرار داده و سینی را روی صندلی ای که پشت آنتونیو قرار دارد میگذارد. پدر بزرگ ناگهان یقهُ کت آنتونیو را رها میکند بطوریکه آنتونیو با نشیمنگاهش روی صندلی میافتد. حالا که حرف نمیزنی پس کونتو میسوزونم! آنتونیو مانند خرس تیر خورده ای نعره ای میکشد و بعد نعره اش به زوزهُ گرگ گرسنه و در حال مرگی مبدل میگردد.
رزتا: کار به انجام رسید! برادر زاده ام <نُه چشم> به افتخار داشتن مهر نایل گردید! آنها با هم آواز میخوانند:
بنگرید که چگونه به روی کپل چپ،
پرچم در اهتراز است!
همیشه در اهتراز باشی ای پرچم!
اهتراز، اهتراز!
چه بالی میزند،
چه تکانی میخورد به روی کپل چپ
مانند یک پروانه رنگارنگ.
به افتخار ایتالیا
پرچم در اهتراز است بر روی کشتی نوح
روی اقیانوسها و در خشکی!
و عقاب آمریکایی گداخته میگردد
بر روی کپل دست راست!
به پرواز ای عقاب، به پرواز!
چه بالی میزند،
چه تکانی میخورد به روی کپل راست!
در سمت چپ پرچم سه رنگ در اهتراز!
در سمت راست عقاب آمریکایی در پرواز!
دوست: باسن یک پلیس مانند اثر انگشت انسان است و هیچ نشیمنگاهی مانند باسن دیگری نیست!
آنتونیو: میخواهید دوباره دستم بندازید و یا اینکه من مست هستم؟
دوست: ببینم، مگه تا حالا نشنیدید که کارآگاهان و پلیسهای مخفی اسم رمز خودشونو روی قوزک و یا کف پایشان خالکوبی کرده اند؟
آنتونیو: معلومه که شنیدم.
پدر بزرگ در حال خنده: داستان آن مأمور اف بی آی را شنیدید که به عنوان اسم رمز روی یکی از خایه هاش یک عینک، یک بینی و یک دهان خندان خالکوبی کرده بود ... یک صورت که شباهت دیوانه کننده ای با کسینجر داشت؟
دوست در حال خنده: و چه چیزی روی آن یکی خالکوبی کرده بود؟
پدربزرگ: هیچی، آخه اون یکی تخمش بدون خالکوبی شبیه پرزیدنت فورد بود!
دوست: حرفمون کجا قطع شد؟ ... بله میگفتم که پلیس مخفی هر کشوری جای مخصوصی برای خالکوبی علامتشون در نظر میگیرند. ما علامتمان را روی باسنمان خالکوبی میکنیم ...
آنتونیو: روی نشیمنگاه؟!
رزتا: روی ِ هر کپل یکی ...
آنتونیو: عمه تو هم به عنوان معاون پلیس خالکوبی شدی؟
رُزتا: روی هر دوتاش ...
آنتونیو: و چه چیزی خالکوبی شده؟
پدر بزرگ: روی کپل چپ، عقاب آمریکایی خالکوبی شده ... چونکه ما وابسته به آمریکا هستیم ... . در پس زمینه هم پرچم آمریکا با تمام ستارگانش و آنقدر زیادند که موقع خالکوبی آنها فریاد آدمو میبره به آسمان هفتم! . روی کپل راست، پرچم ملی ایتالیا ... آخ، آخ، نمیدونی خالکوبی پرچم ایتالیا چه درد سری داره!
رُزتا: باید بگم که اثر بی همتاییست ... هنگام راه رفتن، با حرکت عضلات انگار پرچم خالکوبی شده به حرکت در میاد!
آنتونیو: نه، هرگز نمیتونم این داستان علامت شناسایی خالکوبی شده روی باسن را باور کنم ...
دوست:حالا که این کافر تنها با دیدن خالکوبی ایمان میآورد، پس: بی حرکت! باسنها به عقب در یک خط! دوست و پدر در یک ردیف میایستند، صورتشان رو به تماشاگران است و آنتونیو پشت آنها قرار گرفته.
پدر بزرگ: کمر شلوارها باز! ... شلوارها پایین! آندو مشغول در آوردن شلوارهایشان میشوند.
آنتونیو: باور نکردنیه!
رِزتا: جلوی پرچم خبردار بایست، خدای من! آندو دوباره شلوارشان را میپوشند.
پدر بزرگ: مطمئن شدی حالا؟
آنتونیو: من هنوزم باورم نمیشه ... یک چنین چیزی در تمام عمرم تا حالا ندیده بودم!
دوست: آره، خالکوبیهای قشنگیند ...
آنتونیو: و خالکوبی تو چه شکلیست؟
رزتا: برای چی میپرسی؟ نکنه میل داری که عمه هم باسنشو بهت نشون بده! خجالت نمیکشی؟
آنتونیو: اما، عمه جون ...
رزتا: بهتره که تو علامتتو نشون بدی ...
آنتونیو: من نه خالکوبی دارم و نه جای مهر داغ ...
کُر: تو خالکوبی نداری ...؟
پدر بزرگ: ما برات انجامش میدیم ... و بعد رئیس دزدها رو بهت معرفی میکنیم.
آنتونیو: و این رئیس کانگسترها چه کسی است؟
پدر بزرگ: یک کشیش. پدر روحانی کلیسای همین بغل. اسمش <دُن پی ِ رینو> است. اونو میشناسی؟
آنتونیو: دُن پی ِ رینو؟ مأمور جاسوس مورد اعتماد ما؟
پدر بزرگ: او نقش بازی میکنه، اما در اصل رئیس مافیاست، و برادرش از پی ِ رینو هم خطرناکتره. منظورمو که متوچه میشی؟
آنتونیو: نه.
پدر بزرگ: آروم باش جوون، تو باید اونو ملاقات کنی. میفهمی که؟
آنتونیو: آره.
پدر بزرگ: میدونی چطوری؟
آنتونیو: نه.
رزتا: او به اینجا خواهد آمد، و تو ناگهان پیدات میشه، و ...
آنتونیو: من هفت تیر رو میکشم و میکشمش!
پدر بزرگ: نه، هفت تیر نه، هفت تیر رو به کار نمیبری. شلوارتو میکشی پایین و باسنتو نشونش میدی!
آنتونیو: چرا؟
پدر بزرگ: برای اینکه تو منگنه قرارش بدیم ... او باسنتو میبینه و بدون معطلی میفهمه که با کی طرفه!
دوست: فراموش نکن که تو به رستهُ مخصوص تغلق داری و یک پلیس معمولی خل و چل نیستی!
پدر بزرگ: باور کن، وقتی که خالکوبی باسنتو ببینه، مثل برق دستگیرش میشه اوضاع از چه قراره!
آنتونیو: اما منکه رو باسنم هنوز خالکوبی ندارم!
رزتا: مهم نیست، تو خودتو آماده کن. به جای خالکوبی برات با مهر داغ ترتیبشو میدیم... بهتر از خالکوبی. پاپا برات انجامش میده ...
آنتونیو: میدونی عمه جون، آخه ...
پدر بزرگ: وقاحت داره!
آنتونیو: آخ سرم! نمیدونم چه ام شده، تو سرم وزوز میکنه ...
رُزتا: <نُه چشم>، بهانه های بودار نیار ... اول به ما توضیح میدی پولهاییکه برای خرج ازدواج و جهیزه پرداختی از کجا آوردی ...
آنتونیو: حقوق و مزایایم بد نیست ... بعلاوه پس انداز هم کرده بودم ...
دوست: حقیقتو بگو <نُه چشم>!
آنتونیو: آیا این یک بازجوییه؟
صدای دستهُ کُر بقدری بلند که آنتونیو از ترس در خودش جمع میشود: آره!
آنتونیو: باشه، اعتراف میکنم!. ما گاهی اوقات درآمد جانبی هم داریم ... شما خودتون حتماً اطلاع دارید جناب سروان ... با پوزش: سوزن طلایی! که مواد مصادره شده اکثرا مقداریش اول بوسیلهُ مصادره کننده، مصادره شخصی و بعد باقیمانده آن به اداره تحویل داده میشود ...
رُزتا: یعنی چه؟ مصادر کننده، مصادره شخصی میکند!
آنتونیو: گاهی پیش میاد که فروشنده ای را دستگیر میکنیم ... مثلاً با ده بسته هروئین ... اما ما اونو با پنج بسته هروئین تحویل میدیم ... بقیه هم میره تو کاسهُ بازی بولینگمون ...
پدر بزرگ: میشه اینطور نتیجه گرفت که پلیس بقیهُ جنس رو نگاه میداره؟
آنتونیو: آره، اما در حقیقت این یک عمل خیرخواهانه بخاطر مجرمین است ... فروشنده هرچه کمتر مواد با خود داشته باشد ، کمتر هم به زندان محکوم میشود!
پدر بزرگ: منظورم اینه که آیا ماری جوآنا، حشیش، کوکائین و غیره را که شما از این شیطانهای ِ فلکزده به تاراج میبرید، خودتون میکشید و تزری میکنید؟
آنتونیو: نه، دوباره میفروشیمشان به فروشنده هایی که برای پلیس به عنوان خبرچین کار میکنند ...
دوست: آره، و این خبرچینان همان کسانیند که پلیس از آنها سر نخ را پیدا کرده و پی به این ماجرا برده!
رِزتا: یادت باشه، همیشه یکی از دستها آن دست دیگر را میشوید!
آنتونیو: اشتباه متوجه نشید ... این کار در آمد چندانی هم نداره.
دوست: خدای ِ من! بَس کنید! رفتار شما درست مانند رفتار یک مجرم و متهمست! درست مانند این بدبخت و بیچاره هایی که شما دستگیرشان میکنید!
<نُه چشم>!
آنتونیو: بله، قربان!؟
دوست: شما فراموشتان میشود که یک پلیس هستید! یک فرد مقتدر صاحب نظر! و همانطور که گرامسکی ِ کمونیست میگوید: شخصی که ارزشش بیشتر از یک نمایندهُ مجلس است! و شما اجازه میدید که در تنگایتان قرار دهند، پا روی ِ گردنتان بگذارند و فشارش دهند! شما حتی از خودتان دفاع هم میکنید؟ من با ارادتی که به عمهُ تان دارم، متأسفانه نمیتونم شما را به عنوان یک پلیس بدرد بخور به کمیسیون پیشنهاد بدم!
پدر بزرگ: واقعاً که درست میگید جناب سروان، به درد لای جرز هم نمیخوره! یک صفر که باید انداختش پیش بقیهُ صفرها! ترفیع هم بی ترفیع!
رِزتا: نه، صبر کنید ... اجازه بدید آزمایش آخر را هم ازش بگیریم ...
پدر بزرگ: برای چی یک آزمایش دیگه! اینکه قابلیتُ این کار رو نداره! برای کار پلیسی اصلاً ساخته نشده!
آنتونیو: لطفاً یکدقیقه فرصت بدید ... من ابداً سر درنمیارم که جریان از چه قراره ... سرم چرا اینطوری شده ... جریان چیه: یعنی چه که شما میخواهید با من یک آزمایش بکنید؟ به چه مقامی قراره ترفیع پیدا کنم؟
دوست: ترفیع به یک رتبهُ بالاتر، به استخدام دائمی دولت با تمام مزایایش در آمدن و غیره.
آنتونیو: پس شما اینجایید که منو امتحان کنید؟
رُزتا: صلوات بلند ختم کنید! بالاخره حالیش شد! از خواب بیدار شو آنتونیو! چه دلیلی میتونه داشته باشه کسیکه در کمیسیون تحقیق از مأموران ویژه ادارهُ مبارزه با مواد مخدر مشغول به کاره اینجا حی و حاضر باشه؟
آنتونیو: این جریان اصلاً چه ربطی به شما دو نفر داره؟
دوست: این چه برخوردیه که شما دارید؟ این دو نفر _به قول شما_ مانند من به کمیسیون تحقیق تعلق دارند ...
پدر بزرگ: کوچلو، ما ممتحنین تو هستیم.
رزتا: اینکه ما فامیل هستیم به جای خود، اما آنتونیو، تو نباید به این خاطر از ما انتظار کمک داشته باشی! ... ترفیع مقام برای اداره ای که تو در آن مشغول به کاری به هیچ وجه شوخی بر دار نیست!
آنتونیو: انقدر هم که فکر میکنید کودن نیستم!، با عقل جور در نمیاد که شما دو نفر به کمیسیون تعلق داشته باشید و از قرار معلوم میخواهید دستم بیندازید!
پدربزرگ: بفرما ... چی گفتم ؟ این پسر مأموره تا رودهُ منو به ترش شدن واداره!... مدام در اداره پلیس، تنها به این دلیل مسخره که دیگر کسی میل به پلیس شدن ندارد چنین آدمهایی رو استخدام میکنیم که مثل وصلهُ ناجوری به چشم میایند! و یا اینکه دلمان برایشان میسوزد و استخدامشان میکنیم! در ضمن آنتونیو نقص عضو هم داره و چند سالی در ژاندارمری خدمت میکرده.
برای جوانها از آسمون کلم میباره ... و من بیست و پنج ساله که برای این خراب شده دارم عرق میریزم! همه با هم آهی عمیق و مضحک میکشند.
آنتونیو: چی؟ پدر بزرگ، تو بیست و پنج ساله که در ادارهُ پلیس خدمت میکنی!؟
لوئیجی: من هم تا حالا از آن بیخبر بودم.
رِزتا: پس چی! پدر بزرگ تنها به این دلیل با شغل راننده قطار بازنشسته شد، چونکه به بخش ارز قاچاق منتقل شد ... تو خوب میدونیکه پدر بزرگ یک متخصص ماهر در سکه های مدرن و آنتیک هستش ...
آنتونیو: آره چیزایی یادم هست، حتی یادمه کلکسیون سکه هم داشت ...
رِزتا: بعد از پنج سال ترفیع مقام پیدا کرد و مشاور دولتی در امور چاپ اسکناس شد! ...بخاطر جنگهای شجاعانه اش با باندهای چاپ اسکناس تقلبی مدالهای زیادی گرفت ... در ضمن تا یادم نرفته بگم که نوار نازک فلزی لای اسکناسها را هم پدر بزرگ اختراع کرده!
پدربزرگ: آره درسته، اینو اختراع کردم تا از ارز خودمون حمایت کرده باشم ... با این وجود روز به روز از ارزشش کاسته میشه.
لوئیجی: از این جریان من هم خبر داشتم ...
آنتونیو: تو خواب هم نمیتونستم فکرشو بکنم!
رِزتا: و در آخر هم به ادارهُ مبارزه با مواد مخدر منتقل شد ... . منو هم به عنوان معاون پلیس مخفی به استخدام در آوردند ...
پدر بزرگ: با درجهُ سرجوخه گی و بیشتر از دهساله که مشغول خدمته ...
آنتونیو: این امکان نداره! هفت سال پبش خودم در یک خانهُ اشغال شده دیدمش ...
رُزتا: درسته! من به عنوان مهرهُ پلیس برای تحریک کردن اشغال کننده ها آنجا بودم! زنی را که آنجا زدی رئیس توست! مواظب باش!
آنتونیو: نه! نه! من نمیتونم باور کنم! پدر بزرگ پلیس مخفی، و تو عمه: سرجوخه ... میبخشید اگه من کمی بد گمانم، اما میتونید به من مدرکی ارائه بدید؟ مثلاً کارت شناساییتونو؟
دوست با عصبانیت: من هم؟
آنتونیو: بد نمیشه اگه شما هم نشون بدید .... نه اینکه من به شما اعتماد نداشته باشم ...
پدربزرگ: آره چرا که نه، ما میتونیم کون خودمونو بهت نشون بدیم ...
آنتونیو: کجاتونو!؟
دوست: نشیمنگاه، باسن ...
آنتونیو: مسخره بازی هم حدی داره!
رِزتا: بعضی وقتها به خودم میگم، این دیگه چه خنگیه. من از اینکه تو نزد پلیس خدمت میکنی در تعجبم! پلیس مخفی که هنگام انجام مأموریت کارت شناسایی همراهش حمل نمیکنه تا هرکسی بدونه او مأمور پلیسه!
آنتونیو: من اما کارت شناسایی دارم ... بفرما ...من همیشه کارتمو همراهم دارم .... آنتونیو کیفش را از جیب خارج کرده و کارتش را نشان میدهد و دوباره داخل کیف کرده و درجیبش قرار میدهد. دوست سریع و با مهارت آنرا از جیبش میزند.
پدربزرگ: برای کل سازمان ما یک مصیبت و بدبختی به حساب میامد اگر زمانی هنر دوستان تفننی ای مانند تو با باندهای سازمان داده شده _مانند ما_ سر و کار میداشتند ...
دوست: میبینی؟ کیف را به او نشان میدهد: کارت شناسایی میتونه به سرعت برق ازت زده بشه! بعلاوه هر بچه ای میتونه جعلیشو بسازه!
آنتونیو با تعجب: آره، و کیف را پس میگیرد. ولی چطور میتونم بدون کارت شناسایی به همکار ِ پلیس خودم ثابت کنم که من هم یک پلیسم؟
پدربزرگ: خیلی ساده، شلوارتو میکشی پایین و باسنتو نشونش میدی. نشیمنگاه تنها محل امن نگاهداری کارت شناسایی میباشد!
آنتونیو: طبیعیه، تنها کسانیکه ... نفهمیدم، چی گفتی!؟
پدر بزرگ: منظورم این است که اگر تو برای مثال اشتباهاً یک قاچاقچی بزرگ را دستگیر کنی، یک مقام عالیرتبه را، و از مرکز دستور بیاید " فوری آزادش کن" آیا او را ول نخواهی کرد؟
رُزتا: معلومه که ولش میکنه، مگه دیوونه است که دستگیرش کنه.
فکر میکنی که آنتونیو هم دلش میخواد بلایی که سر آن کمیسر سیسیلی – که اشتباهاً تمامی افراد باندی را دستگیر کرده بود که از سرشناسهای سیسیل بودند و حتی بردن نامشون هم از تابوها بود. و چند روز بعد از آن، بدون مقدمه از پست ریاست اداره میارزه با مواد مخدر بر کنار شد و شغل مهر زدن به پاسپورتها در ادارهُ گذرنامه را به او دادند- آمد سر او هم بیاورند؟ ...
دوست: شما مبالغه میکنید! اینرا هم گفته باشم، این حقیقت ندارد که ما تنها ماهیهای کوچک را با سه بسته هروئین که در جیباشون دارند دستگیر میکنیم ... گاهی هم محموله هایی کشف میکنیم که ارزششان به سه ملیارد لیره هم میرسه ... دیروز در تلویزیون خبر را ندیدید؟
رُزتا: چرا دیدیم، همون سریال پلیسی ِ محصول آمریکا با بازی آن افسر پلیس کچل که دائماً یک آبنبات چوبی تو دهنشه!
آنتونیو: در فیلم پلیسی نه ... در اخبار شب ... آیا من خودم دیدمش!
پدر بزرگ: این آقا رو به جا نمیاری؟
آنتونیو: کدوم آقا رو؟
پدر بزرگ: اینو دیگه! پدر بزرگ به هر کدام از دستان دوست یک شیشه شراب میدهد. سروان <بر ِنسینی> از اداره مبارزه با مواد مخدر ... او در آن صحنه دو شیشه پر از هروئین در دستانش داشت ...
آنتونیو: همون سروانی بود که جاهلی صحبت میکرد و ادعای ِ ...
رُزتا: آنتونیو، مواظب باش! وگرنه، باز استخون پایت را میشکنم!
آنتونیو: شماها میخواین منو دست بندازید ...
پدر بزرگ: اما نه ... خوب نگاهش کن!
دوست: آزاد بایستید ... بهتره که از چیز دیگری صحبت کنیم ...
رُزتا: آره، خودشه! با این تفاوت که فیلم بازی نمیکنه و خیلی هم قشنگتره ... رُزتا شیشه های شراب را از دوست میگیرد و به لوئیجی میدهد.
دوست: خواهش میکنم، من نگهشون میدارم، برام اصلاً مهم نبود!
پدر بزرگ: واقعاً که نجابت از سر تا پای سروان <بر ِنسینی> میباره ...
آنتونیو: اگر من اطلاع داشتم که شما را اینجا، پیش عمهُ خودم ملاقات میکنم ... شما هم با مواد مخدر سر و کار دارید؟
دوست: بله، من در کمیسیون تحقیق از مأموران ویژه ادارهُ مبارزه با مواد مخدر مشغول به خدمت هستم!
آنتونیو: عمه، پس چرا قبلاً به من نگفتی که جناب سروان ... تو از این موضوع اطلاع داشتی؟
رُزتا: هم میدونستم و هم نمیدونستم ... تو انقدر احمقانه رفتار کردی ... انقدر گزافه گویی و یاوه سرایی کردی ... وراجتر از دخترهای پیر: عمه جون هیس، عمه جون کسی نفهمه، من این هستم ... اینجا هم سازمان سیا است که با دولش قره نی میزنه ...
آنتونیو: اما عمه جان ... این تو بودی که مدام منو زیر رگبار سؤالات گرفته بودی ... گوش کنید جناب سروان ... عمهُ من ...
دوست دفتر کوچکی را که در دست دارد ورق میزند: در هر صورت شما اینجا بی احتیاط و تا اندازه ای غیر حرفه ای رفتار کردید گروهبان <آنتونیو آنیکو>، اگر مافوقتان جناب سروان <لیسِتا پی ِترو> از رستهُ سوم فرماندهی از این اتفاق با خبر شوند ...
آنتونیو: چی؟ شما نام فامیل من و فرمانده ام و رستهُ مان را میشناسید؟
رُزتا: عالی شد! اما از کجا این اخبار را بدست آورده؟
دوست: همینطور میدانم که شمارهُ مخصوص خدمتتون 9/472 میباشد و رستهُ شما اسم رمز <پشت بام داغ> را یدک میکشه و شما هم یک هفت تیر بی ریختِ سیاه رنگ به شماره 123،321 به همراه دارید.
آنتونیو: جناب سروان، شما از چیزهایی باخبرید که خودم از آنها بی خبرم ...
رُزتا: واقعاً که هیولائیه این جناب سروان...
پدر بزرگ: من فکر میکنم که نیرنگ و کلکی در کار باشه!
دوست: حق با شماست ... کلکی در کار است ... در ادارهُ ما هر کارمندی پرونده ای دارد و ما متأسفانه باید آنها را بخوانیم و از حقظشان کنیم!
آنتونیو: تمام پرونده ها را از حفظ میکنید، پروندهُ منو هم حفظ کردید؟
دوست: بخاطر کنترل شما ... و برای اینکه در مواقع لزوم بشود کمکتان کرد ...
رُزتا: مانند هرکول!
آنتونیو: جناب سروان شما به خاطر کنترل کردن من اینجایید؟
دوست: لازم نیست منو جناب سروان صدا کنید ... شروع کنید سالادتونو بخورید! ما با هم همکاریم ... و شما هم لطفاً از اسم رمز من استفاده کنید ...
آنتونیو: اسم رمزتان چیست؟
دوست: سوزنِ طلایی!
آنتونیو: منظورتون همون تزریق و سوزن زدن هست؟
دوست: یک نام ِ فانتزیست ... اسم رمزه شما چیه؟
آنتونیو: من ... حقیقتش این است که من اسم رمز ندارم ...
دوست: به خودتون مسلط بشید ... اسم رمز ندارم یعنی چه ... در رستهُ مخصوصی مشغول به خدمت باشی و اسم رمز نداشته باشی ... واقعاً که خنده داره، فکر میکنید مگر در آفریقا زندگی میکنیم؟
رُزتا: آنتونیو، دلیلش اینه که تو نه تلویزیون نگاه میکنی و نه به سینما میری!. آیا فیلم "آخرین روزهای زندگی یک کرکس" را دیدی؟
دوست: حتماً به این دلیل هنوز اسم رمز به شما داده نشده، چون تازه استخدام شده اید ... مسؤلین منتظرند ببیند شما در این مدت که آزمایشی مشغول به کارید، چگونه مسؤلیتهای خود را انجام میدید!
رُزتا: درسته، برای همین هم است که هنوز غسل تعمید نشده ...
دوست: من میتونم به این همکارم اسم رمزمشو بگم ... اسم رمزش در پرونده اش منعکس شده ... فکر کنم که در دفترم یادداشت کرده باشم ...
رُزتا: کمی تندتر لطفاً تا بتونیم بعداً غسل تعمید بهش بدیم!
دوست: آهان، پیداش کردم! اسم رمزتون "نُه چشم" است!
آنتونیو: <نُه چشم>؟
رُزتا: من از این اسم خوشم میاد ... مثل اسم یک فرماندهُ جنگ میمونه ... جنرال نُه چشم ... نُه چشم ِ جنگهای صلیبی! خیلی قشنگه!
دوست: <نُه چشم> نامی است برای افراد زیرک و باهوش! در حقیقت، نُه چشم یک نوع ماهیست ...
آنتونیو: آره، آره ... ما هم در ولایتمون ازین ماهیها داریم ...
پدربزرگ: اما میشه راحت گرفتشون ... با یک قطعه چوب و یک آیینه ... با آیینه نور روی آب میندازی، و ماهی انقدر بی عقله که دماغشو از آب در میاره و: تَق! یک ضربهُ آرام به دماغش و ستاره ها میان جلوی چشمهاش و فکر میکنه که دارای نُه چشم شده. برای همین هم اسمشو نُه چشم گذاشتن!
رُزتا: و حالا موقع غسل تعمیده ...!
آنتونیو: ولی بنظر من <نُه چشم> اسم برازنده ای برای یک پلیس نیست ...
دوست: اما این نامها و معنایشان آنچنان مهم هم نیستند ... باشه، چون برادرزادهُ رُزتا هستید، بنابراین از حالا به بعد شما تنها برای بر و بچه های خودمون<نُه چشم> به حساب میایید ...خوب شد؟ راضی هستید؟
آنتونیو: خیلی ممنونم جناب سروان ...میبخشید، سوزنِ طلایی!
دوست: یاد بگیرید کمتر صحبت کنید و بیشتر به رفتارتون توجه کنید!
آنتونیو: من به رفتار و کردارم توجه میکنم جنابِ ... میبخشید، سوزنِ طلایی.
دوست: میدونم، میدونم ... شما بخاطر اینکه موقعیت کاریتونو به خطر نیندازید، حتی دوستتونو راضی به ازدواج با دختری که از شما حامله بود کردید ... و پول خوبی هم به او دادید!
آنتونیو: لعنت بر شیطان! این را دیگر از کجا میدانید!؟
رُزتا: چی میشنوم؟ آنتونیو، آیا این حقیقت داره؟
آنتونیو: عمه، لطفاً یک کاسهُ سالاد خوری بدید.
رُزتا: اینم کاسه، بفرما.
آنتونیو: اوه عمه جون، نمیدونم این چه گرسنگی ِ عجیبیه که به من دست داده! ... میتونی به جای یک کاسه دوکاسه سالاد درست کنی؟
پدر بزرگ: شیطونه میگه با کاسه سالاد محکم بزنم تو مخش.
رُزتا: آنتونیو، لازم نیست مبالغه کنی ... زیادیت میکنه!
آنتونیو: مگه شماها از سالاد نمیخورید؟
رُزتا: پسر خوب، کار ما هر روز لذت بردن از این گیاهان است ...
پدر بزرگ: هر روز، یک قلیان لبالب پُر شده!
آنتونیو: با قلیون!
رُزتا: آره، ما از روی مزاح به کاسهُ سالاد قلیان میگوییم!
آنتونیو میخندد: واقعاً که خنده داره ... او کاسهُ سالاد را بدست میگیرد. بفرمایید ... قلیان آماده است ... هنوز از آن روغن زیتونهای خوب دِهِ خودمون دارید؟
پدر بزرگ: معلومه که داریم، خانگییش را هم داریم: روغن خالص، فشردهُ حشیش اطراف <ماریجوناپل> ... از <حشسیل> خودمون!
رُزتا: نمیخوای دهنتو ببندی!
آنتونیو: شراب هم باشه بد نیست... لوئیجی، اگه برات زحمت نمیشه برو و دو شیشه شراب بخر ... داشت فراموشم میشد که برای خرید شراب پول هم باید داد ... خب، زیاد مهم نیست ... او کیف پولی را از جیب شلوارش بیرون آورده و دسته ای اسکناس از آن خارج میکند. بفرما ... و یک اسکناس ده هزار لیره ای به لوئیجی میدهد. بجای من تو پولشو بپرداز!
رُزتا حریصانه نگاهی به دستهُ اسکناسها میاندازد: انگار دخل روبراهِ ...
لوئیجی خارج میشود
آنتونیو: من که گفتم، حقوق و درآمدم بد نیست؛ ... مأموریتهای مخصوص ...
کاملیا: شما باید از سرکه ای که من خودم بار آوردم امتحان کنید ... با جوز هندی درستش کردم ... من سریع میرم بالا و براتون میارمش پایین ...
آنتونیو: صبر کنید، منم با شما میام ... البته اگه مزاحم نیستم ...
کاملیا: اما نه، این چه حرفیه! خوشحال هم میشم ... فقط خونه کمی شلوغ و بهم ریخته است ... هر دو خارج میشوند.
رُزتا: و هنوز که هنوز است، با هم در امنبت و زیر چتر قانون زندگی میکنند، البته اگر نمرده باشند!
پدر بزرگ: دلم میخواد با دستهای خودم این قاتل گیاهان کوچولومونو خفه کنم! نگاه کن ببین چه فاجعه ای ببار آورد ... بدتر از کودک کشی در بتلهم!
دوست: هرودوس به مجازات عملش رسید ... ببینید ... این هم کیف پولش که از جیبش کِش رفتم!
پدر بزرگ: آفرین و دستت درست!
رُزتا: فوری کیف پول را بهش پس میدی! رُزتا کیف پول را از دستش میقاپد. من میدونم به چه شکل ازش انتقام بگیریم. بهتون توضیح میدم. بیا، اینم دفتر گزارشات روزانه اش! به دوست تو کُد مخفی خدمت و بقیهُ چیزهای مهمش را یادداشت کن، دلیلشو بعداً میکم ... عجله کن تا پایین نیومده. حالا بهتون میگم که جاسوس چه کسی است: پدر روحانی خودمون!
پدر بزرگ: دون پی ِ رینو؟
رُزتا: آره، خودش. این حیوون بو گندو از اعترافات و درد دلهایی که مردم پیشش در کلیسا کرده اند از ماجرا آگاه شده و به مأمورین لو داده ...
پدر بزرگ: ای ولد زنا ... حقا که مادرت مریم مقدس است!
رُزتا به دوست: زودباش، خوش خط بنویس ... این هم یک نامه، حتماً از دوست دخترش است. به پدر بزرگ بگیر بخونش، ما باید از تمام کاراش اطلاع پیدا کنیم. این هم یک عکس از معصومین و مقدسین ... صبر کن ببینم، اینکه پترالیای ِ مقدسه ... معصومی که از زنان حامله محافظت میکند ...
پدر یزرگ نظری اجمالی به نامه میاندازد: از این نامه میشه نتیجه گرفت که دختری را بار دار کرده، اما چون مأمورین اداره ای که آنتونیو خدمت میکنه میباید همگی مجرد باشند بنابراین راضی به ازدواج با دختر نیست. یکی از دوستاش را متقاعد کرده تا با دختر ازدواج کند و پول زیادی هم به او داده و تمامی خرج جشن عروسی و جهیزهُ دختر را هم به عهده گرفته.
رُزتا: میتونم قسم بخورم این همون دوستی است که در دوران مدرسه باید بجای آنتونیو میگوزید ...
دوست: ساکت، هرودوس داره برمیگرده.
رُزتا: حالا باید نشون بدی که فقط جیب بر نیستی بلکه میتونی مال دزدی را دوباره بدون اینکه آنتونیو متوجه بشه تو جیبش برگردونی. رُزتا کیف پول را به دوست میدهد؛ لوئیجی داخل میشود و هنگامیکه هیجان آنها رامیبیند بدگمان میگردد.
لوئیجی: هِی، شماها دارید چکار میکنید؟
پدر بزرگ:هیچی. شیشه های شرابو بذار یک کنار و حواستو جمع کن. رُزتا با صدایی آهسته و حرکات سر و صورت به پدر بزرگ و دوست چند گوشزد دیگر میکند.
رُزتا: کاملاً درسته، آره، روی باسن ... با یک مداد کپی ... تا جاییکه امکانش است نقطه های زیاد بذارید ... عجله کنید ... پدر یزرگ و دوست به اطاق کناری میروند.
لوئیجی: مامان، نمیخوای بهم بگی که شماها چه کاری میخواهید بکنید؟
رُزتا: لوئیجی، بچه خوبی باش، دارن میان. آنتونیو و کاملیا داخل میشوند، بیا کمک کن جعبه ها را بذاریم اون گوشه ...
آنتونیو: نگاه کن عمه، سرکه دهساله از زنجبیل و جوز هندی ... پس بقیه کجا هستند؟
رُزتا: تو اون اطاقند و العان برمیگردن. تو سالادتو درست کن ... لوئیجی، تو هم در شراب را باز کن.
کاملیا: همگی مشغول به کار لطفاً... حالا منم مایلم که از این سالاد خوشگل بخورم ... البته اگه اجازه بدید ...
آنتونیو: استدعا میکنم، با هم تهِ سالاد را در میاریم ...
رُزتا: توش سرکه زیاد نریزید ... مواظب باشید که زیادی ترش نشه ...
آنتونیو: عمه جون تو اجازه بده من خودم درستش میکنم. در ساختن سُس برای سالاد یک ساحر درست و حسابیم. العان سُسی درست کنم که دیوانه کند خورنده را! کاملیا، لطفاً شیر را رد کن بیاد!
کاملیا: شیر با سرکه!؟ این دوتا که با هم اصلاً نمیسازن!
آنتونیو: با هم میسازن، اونم چه سازشی. شیر، پاپ هستش و سرکه، سازمان سیا. پاپ سفید رنگ در سازمان سیا ... پس ارتباط و سازش همیشه هست ...
کاملیا میخندد: آره، ارتباطی کثیفتر از خوک.
رُزتا: از خوک گفتی و منو یاد چیزی انداختی ... آنتونیو، میتونی به من بگی مبارزه با مواد مخدر چه ربطی به سازمان سیا داره؟
آنتونیو: کاملاً مشخصه؛ سازمان سیا خودشو قاطی جریان کرده تا بتونه هر چیزی را کنترل کنه. یک در را ببنده ...و در دیگری را باز کنه. لحظه ای هم که معاملات قاچاق را گسترش میدن، فریادشون همزمان به آسمان بلنده: "کمک، کمک، اسلحه هایتان را آماده کنید ای مادران ایتالیایی. چینی ها با مواد مخدرشان در حال نفوذ به جهان آزادند! چپهای ِ خواهان تعییر سیستم در کشورمان مواد مخدره میفروشند تا بدین وسیله فرزندانتان را نابود سازند!".
سازمان سیا به آشوب و ناآرامی در جهان دامن میزنه. مثلاً داستان بانمکِ: خطر تمام انواع مواد مخدر از قبیل سیگار، تزریق کردن و قرص خوردن باهم یکسانند را همین سازمان سیا در دهانها انداخت.
لوئیجی: خدای من، چه وحشتناک. این روزنامه نگارهای دیوانه را بگو که مانند پرندگان آوازخوان به دام این سخنان میافتند ...
آنتونیو: همهُ روزنامه نگاران هم تنها از روی خل بودن این چرندیات را نمینویسند، هستند خبرنگارانی که آگاهانه این مطالب را مینویسند، میفهمی که چی میخوام بگم؟ وقتی تو بنویسی که هیچ تفاوتی مابین هروئین و ماری جوآنا وجود نداره و هردو به یک اندازه بد و خطرناکند، بعداً که بچه ها و جوانها یک جوینت میکشند و میبینند که نه بد بوده و نه خطرناک و هنوز هم زنده اند!، پس بخودشون میگن: در بارهُ خطرات حشیش به ما دروغ گفته اند، پس خطرناک بودن هروئین هم باید دروغ باشد و فکر میکنند از دست هروئین هم جون سالم به در خواهند برد و بعد از یکی دوبار مصرف معتادش میشوند و بدون آن هم میمیرند.
لوئیجی: و این دقیقاً همون چیزیه که سازمان سیا و مافیا میخواد.
کاملیا: چه کثافتهایی! آنتونیو، پس چرا شما دستگیرشون نمیکنید؟
رُزتا: اگه بخواد رؤسای خودشو دستگیر کنه که با سه شماره از کار اخراجش میکنن. پدر بزرگ و دوست داخل میشوند.
کاملیا: آنتونیو میبخشیدا، اما من فکر میکنم که شغل شما چندان جالب هم نیست ... سالاد را میتونید تنهایی بخورید! من جای شما بودم خجالت میکشیدم!
آنتونیو: چرا من!؟ روزنامه نگاران باید خجالت بکشن ... پرفسورها ... آقایون وزرا ... من در این بین چه گناهی کردم؟ مسؤلیت من فقط دستگیری قاچاقچی هاست!
پدر بزرگ: آره درسته، اما فقط اوناییکه اجازه دستگیریشونو داری ...
پردهُ دوم:
مراسم راهپیمایی پایان پردهُ اول همچنان ادامه دارد. آنتونیو وحشتزده به مراسم مینگرد. چندین بار مجبور میگردد خود را بکناری بکشد تا قطار زیرش نکند. تلویح وار سعی میکند با جمع همراهی کند، اما بعد منصرف میگردد. رُزتا خود را قاطی راه پیمایی میکند و کوشش دارد آنها را از کارشان باز دارد و آگاهشان سازد که اوضاع بخاطر برادر زاده اش خطرناک است.
رُزتا: پاپا! لوئیجی! ما مهمان داریم!
دستهُ کر: زنده باد باگونگهی!
رُزتا اردنگی ای به پسرش میزند: برادر زاده ام اینجاست: آنتونیو!
پدر بزرگ: آنتونیو؟ دوست قدیمی ِ لنگ من! هنوز زنده ای؟
آنتونیو میخندد: پدر بزرگ عزیز ِ خودمان! مثل همیشه سر حال!
در حالیکه پدر بزرگ و آنتونیو با هم در حال گفتگو هستند، رُزتا دست لوئیجی را گرفته و او در بغل میگیرد: بگو ببینم، تو هم در سفری؟ من ترا نزد آنها فرستادم تا مثلاً مداواشون کنی ...
لوئیجی: نگران نباش مامان ... فیلها در ماشین ِ حمل و نقلند ... داخل جعبه ها ...
آنتونیو بطرف لوئیجی میآید: لوئیجی ... آیا این همون لویجی خودمونه!؟ ... ماما میا! ماشاء الله چه بزرگ شده! بذار خوب نگات کنم!
لوئیجی: آیا باگونگهی ِ ما را میشناسی؟
رُزتا به کاملیا: مگه من به تو نگفتم مواظب باش که اینا پایین نیان!؟ حالا که اومدن دیگه چرا اجازه دادی جعبه ها را با خودشون بیارن!؟
کاملیا: آخه من از تمام صحبتهاتون تنها ایستگاه راه آهن ... سوزبان ... و عبور ممنوع دستگیرم شد!
رُزتا: دخترهُ خل ِ سر به هوا! به آنتونیو که بدنبال بقیه در حال راه پیماییست و نردبانی را حمل میکند. تو چکار داری میکنی؟
آنتونیو: من آخرین واگن قطارم.
رُزتا: پاپا، بس کن با آن صدای بلندت! میدونی شغل برادر زادهُ من دیگه آرایشگری نیست؟ او برای ادرهُ مبارزه با مواد مخدر کار میکنه!
دستهُ کُر: مواد مخدر؟
رُرتا: آره! طبق گزارشی که جاسوسها دادن، قراره دو خانوادهُ قاچاقچی دستگیر شوند! و آنتونیو هم مأمور دستگیری آنهاست.
دستهُ کُر: قاچاقچی؟
رُزتا: آره، در حوالی ِ خودمون هم زندگی میکنند.
آنتونیو: اما عمه جان این خبر کاملاً "سرّیه"! هر کسی اجازه نداره اونو بدونه! عمه جون ملاحظه هم خوب چیزیه!
پدر بزرگ: حالا که موضوع خیلی سرّیه، پس برای خودتون نگاهش دارید ... ما باید سریع اینجا را ترک کنیم، وگر نه به قطار طبقهُ سوم نمیرسیم و بدون ما قطار حرکت خواهد کرد! از مسافرین محترم تقاضا میشود که سوار شوند! لطفاً مشایعین کمی از قطار فاصله بگیرند! آقای راننده لطفاً تخته گاز را بفشار تا آخر! آنها میخواهند با عجله خارج شوند تا جعبه های ماری جوآنا را مخفی سازند.
آنتونیو: ایست! صبر کنید ببینم! اوه، چه گیاهِ سبزی! واقعاً که شماها نابغه اید. کاهوی ِ سالادتونو خودتون کشت میکنید.
پدر بزرگ: یک باغچهُ کوچک متحرک ... ما تا چند لحظه پیش با گیاهامون بیرون بودیم تا هوای تازه تنفس کنند. هر روز قبل از ظهر بخاطر کمی شبنم یخزده و چندین قطره ادرار سگ میبریمشون بیرون. اما حالا دیگه باید برن سرجاشون ... روی بالکن ... تو که اجازه میدی؟
آنتونیو: نه، اول من باید آنها را ببینم ...
رُزتا: آنتونیو، بزار برن دنبال کارشون، هوای داخل خانه برای کاهو ها مناسب نیست. با نوک دماغت هم نرو تو شکم کاهو ها. با این کارت تمام اکسیژن و کلروفیل این کوچولوهای خوشگل ملاخور میشن!
آنتونیو: عمه جون، فقط یک لحظه ... چه بویی میده! چه عطری. تشنگه! آره خودشه، صد در صد تشنگه، مگه نه؟
پدر بزرگ: عطر شناس ماچه شاعر مسلکه، تشنگ!
رُزتا به کاملیا: اون دوتا جعبه را بکن زیر تختخواب! فوری!
کاملیا: برای چی؟
رُزتا: زود باش!
آنتونیو: اکلیل کوهی هم دارید؟ اسم اون برگهای کوچلو چیه؟
رُزتا: این کرفس کوچلو نام داره ... و اون یکی کوتولهُ کلاه به سر ...
پدر بزرگ: به زبان عامیانه یعنی گیاه باگونگهی!
آنتونیو: اوه عمه جون، پدر بزرگ! به من هم کمی هدیه میدید؟ من گرسنه ام و میل عجیبی بخوردن یک کاسه سالاد درست حسابی دارم، درست مثل قدیما توی ده خودمون ... با تمام این گیاه ها و این برگها ... آنجا حتی قاصدک را هم میشد خورد.
رُزتا: اما این قاصدک نیست ...
آنتونیو: میتونم کمی از آنرا بخورم؟ او یکی از گیاهان را از ریشه خارج کرده و در دهان میکند. درست میگی ... مزهُ دیگه ای میده ... اما خوشمزه است! او یکی دیگر میکند و در دهان میگذارد.
پدر بزرگ: داره تمام ماری جوآنامونو میخوره ...!
آنتونیو: چی؟
پدر بزرگ که از رُزتا یک اردنگی دریافت کرده است: منظورم مرزنجوش بود ... مرزنجوشامونو تموم کردی!
آنتونیو در حال خنده: میدونی من چه شنیدم؟ ماری جوآنا! حتماً از فشار گرسنگیه! عمه جون، برام یک کاسه سالا درست کن ... برای راحتیت من خودم آنها را میکنم و آماده میکنم، نگاه کن ... کاسنی را به آرامی میبرم ... دو تا قارچ بهش اضافه میکنم ... و چند ساردین کوچک قطعه قظعه شده ...
پدر بزرگ: یک نارنجک! دو تا قارچ سمی ...
آنتونیو: خواهش میکنم، عمه رُزتا!
رُزتا: باشه، سرمو بردی، برات یک کاسه سالاد درست میکنم ... به پدریزرگ که نزدیک است منفجر شود. من در عوض به آلبرتو یک جعبه از گیاه های خودمون میدم.
کاملیا: نگاه کنید من از زیر تخت چی پیدا کردم! و به سه جعبه ای که از زیر تخت بیرون کشیده است اشاره میکند. آنتونیو، دلتون میخواد که از اینها هم امتحان کنید؟ اینها خیلی تازه ترند!
رُزتا: چه کسی بتو اجازه داد ...
آنتونیو: اوه آره، اینها را هم به سالاد میزنیم.
رُزتا: الهی که گم و گور بشی!
آنتونیو به جعبه ها یورش برده و گیاهان را از ریشه میکند: میدونی، ریشه ها بهترین مزه را دارند، واقعاً! اوه این چه قشنگه! شماها که ناراحت نمیشید اگه من بهترینها را بکنم؟
رُزتا: نخیر، خواهش میکنم بفرمایین هرچه است از ریشه بکنید ... اصلاً ارزش چندانی ندارد: هر گرم 3000 لیره!
آنتونیو: چقدر؟ 3000؟
پدر بزرگ: پنجاه کیلوش.
آنتونیو: به این ارزونی، مگه علفه؟
رُزتا: خوب گفتی، آره، علفه.
پدر بزرگ: من دیگه تحملم از این همه حماقت داره به سر میاد.
آنتونیو: پدر بزرگ چیزی شده؟
رُزتا: پدر بزرگو راحت بزار ... پاپا عضو انجمن حمایت از گیاهان است ... و فقط گوشت خام میخوره تا از گیاهان حمایت و از جهانشان مواظبت کرده باشه. و وقتی کسی سالاد میخوره پاپا اخلاقش مثل سگ و غیر قابل تحمل میشه!
کاملیا: هان!
رُزتا: تو باید به پاپای ِ من بگی: مسافریکه پیش پای شما سوار قطار شد بلیط نداره، برای همین باید مواظب باشید، امکانش زیاده که راننده برای گرفتن بلیطها بیاد! و علف همسایه هنوز که هنوزه بهترین علفه ...
کاملیا: هنوز که هنوزه بهترین علفه!؟
رُزتا: آره بهترین علفه، به همین دلیل هم باید مخفیش کنند ... تا که گاوان اخته نشده هنوز سر نرسیده اند ... و یا مردان نیرومند ِ مانند گاو که برای خوردنش میآیند.
کاملیا: مردانِ مانند ِ گاو نیرومند چه چیزی را میخورند؟
رُزتا: علف را!
کاملیا: من تنها ایستگاه قطارش را فهمیدم!
رُزتا: برای اینکه تو در راه آهن کار نکردی، ولی اونا میفهمن که تو چی میگی ... برو ... و چیزهایی را که بهت گفتم براشون بازگو کن! و بعدشم برو پیش پدرت و بگو ماشینشو لازم دارم، بگو کنار خونه پارکش کند و به نام نامی شیطان به ترمزهای خرابش هم دست نزند!
کاملیا: باشه، باشه ... هر چی گفتی دستگیرم شد و انجام میدم! کاملیا خارج میشود.
رُزتا: خوب آنتونیو من سرا پا گوشم، حالا بگو ببینم این جاسوس چه کسی است!
آنتونیو: خدای من، عمه چرا انقدر اصرار میکنی! آخه این بر خلاف مقرراته! از خدمت معلقم میکنند!
رُزتا: حرف میزنی یا اینکه خودم معلقت کنم! حرف نزنی اون یکی پاتم میشکونم! رُزتا به استخوان ساق پایش لگدی میزند. حرف نزنی مجبور میشی شکستگی کل بدنتو گچ بگیری ... و انفصال کار اما به معنی حقیقیش بوقوع میپیوندد! و چند باری با ملاقه به ساق و قوزک پایش میکوبد. حرف بزن!
آنتونیو با فغان: آخ آخ آخ! دیوونه شدی مگه!؟ درست روی قوزک پا! بیچاره شدم از درد ... اونم جای به این حساسی ... دردش از درد باطوم تو سر خوردن بیشتره، آخ مردم از درد!
رُزتا: میدونم دردش بیشتره، به همین خاطر هم میزنم آنجا! میگی یا بازم بزنم؟
آنتونیو: نه، خواهش میکنم نزن، کافیه! تو که بدتر از بازپرسهای ادارهُ مبارزه با مخدری! آنجا هم هنگام بازجویی و استنطاق کتک میزنند!... خوب باشه اقرار میکنم، دیگه نزن: فرد مورد اطمینان ما کاپلان نام داره.
رُزتا: کاپلان؟ کدام کاپلان؟ دُن پیِ ِ رینو؟
آنتونیو: آره، خودشه!
رُزتا: یک کم صبر کن! من باید فوری با فرد مورد اطمینانم صحبت کنم. رُزتا میرود روی میز. ای مسیح مقدس! محافظ رانندگان باش! کاری کن که این کشیش حرامزاده زیر ده تا ماشین بدون ترمز بره! خدایا، اجازه بده این کشیش جنایتکار بره زیر دو تا کامیون صد چرخ و سه تا بلدوزر دیوانه گشته! تا از این خائن ِ جاسوس یک سطل مربا باقی بمونه! طوریکه با قاشق قهوه خوری باقی مانده جنازه اش را از روی رادیاتور زره زره بردارن! آمین!
از بیرون قیل و قالِ وحشتناکی به گوش میرسد. پدر بزرگ، لوئیجی و دوستش داخل میشوند. کاملیا هم خود را به آنان ملحق کرده است. آنها آواز میخوانند و جعبه های مسطحی را حمل میکنند که جوانه های ماری جوآنا از خاکش سر بیرون آورده. هر کدام بر روی شانهُ راست و چپ خود جعبه ای حمل میکنند. مانند گروه تظاهر کننده ای به صورتی مارپیچ از این سو به آن سوی سالن میروند. رُزتا و آنتونیو به روی میز فرار میکنند. چراغ با آرامی خاموش میگردد.
پایان پردهُ اول.
کاملیا: این دو نفر که میخوان برن پیش آلبرتوی مکانیک، پس چرا اونو باگونگهی خطاب میکنن؟
رُزتا: آخه میدونی، چونکه ... زنده باد باگونگهی! ... چقدر احمق و ساده لوح! امیدوارم اقلاً ماکارونیو با خودت آورده باشی ...
کاملیا: آره، بفرما ... یک مرد جوان داخل میشود، پالتویی مدل آمریکائی بر تن دارد که یقه اش را بالا زده، دو دستش در جیب پالتو طوری قرار دارند که انگار در هر دستی تپانچه ای گرفته است. او آنتونیو، برادر زادهُ رُزتا است.
آنتونیو: ایست! دستها بالا. صورت رو به دیوار! بی حرکت!
رُزتا از بالای شانه اش: اوه خدای من، شما کی هستید؟
آنتونیو: پلیس!
رُزتا: لعنتی ِ گُه!
کاملیا از بالای شانه: بخاطر تخلیهُ خانه ها؟
آنتونیو: خفه! خونه باید بازرسی بشه! و با کف دست به کفل رُزتا میزند.
رُزتا کمی به جلو میپرد: هی، شما کی هستید؟ تو... نه ... غیر ممکنه ... اما ... خودتی ... آنتونیو؟
آنتونیو خندهُ مهیبی میکند: آره، عمه جون، خوشگلترین ِ عمه های جهان، خودمم، برادر زاده ات!
رُزتا: آنتونیو! الهی که گرفتار رعد و برق بشی! اینم آخه شد شوخی!؟
آنتونیو در حال خنده: ترسوندمت، آره؟
رُزتا: و چه جوری! قلبم نزدیک بود از کار بیفته! کاملیا، آنتونیو برادر زادهُ من هستش ... من ازش برات تعریف کرده بودم ...
کاملیا: اوه، همونکه باهاش تصادف کردین؟
رُزتا: آره، خودشه.
کاملیا: و من؟ نمیخواین منو بازرسی بدنی کنید؟
آنتونیو: با کمال میل، دوشیزه عزیز! حالت چطوره عمه رُزتا؟ باید از طرف مامان بهت سلام برسونم ... بذار نگاهت کنم ... خیلی معرکه به چشم میای!
رُزتا: تو هم همینطور! همین چند دقیقه پیش داشتیم از تو صحبت میکردیم ... هنوزم آرایشگری؟
آنتونیو: نه، عمه رُزتا ... من دوباره برگشتم سر خدمتم ... بهتره که اینطوری بگم: مأموریتی ویژه.
رُزتا: پس دیگه لنگ نمیزنی ... دوباره سالم شدی؟ بذار ببینم!
آنتونیو چند قدم به عقب برمیدارد، طوریکه لنگ بودنش کاملاً عیان میگردد: نه، خیلی کم میلنگم، اما برای مأموریت ویژه ای که به عهده دارم اهمیتی نداره ... حتی اینطور بهتر هم است. اینجوری زیاد جلب توحه نمیکنم.
رُزتا: یعنی چه اینجوری جلب توجه نمیکنم؟ تو که بیشتر از خدمتکار فرانکشتن جلب توجه میکنی! پسر بیچارهُ من ... برات خیلی متأسفم!
آنتونیو: اما نه عمه جون ... به خاطر زیر کردنم باید مجسمه ای ازت بسازم! پای شکسته ام برام خوشبختی آورد! اگه آن موقع در خدمت باقی میماندم امروز باید حقوق ناچیز گروهبانی را میگرفتم که باهاش میشه فقط گرسنگی خرید!
رُزتا: و حالا بدون حقوق گرسنگی میکشی؟
آنتونیو: نه عمه، حالا دیگه من برای خودم کسی هستم و در ادارهُ خارجی مشغول به خدمتم: یکان ویژه مستقل.
رُزتا: با این پاهای لنگان مخصوص!
آنتونیو: ما مستقیم زیر نظر آمریکائیها کار میکنیم و تابع دستوراتشان هستیم!
رُزتا: یانکی ها؟ چرا؟
آنتونیو: مبارزه با مواد مخدر!
رُزتا: ماده مخدر؟ چه اتفاق جالبی!
آنتونیو: چرا؟ مگه کسی را میشناسی که با دارو سر و کار داره؟
رُزتا: آره، چرا که نه ... صاحب داروخانهُ دم خونه!
آنتونیو میخندد: اوه، عمه، تو هنوز تو جهان دیگه ای زندگی میکنی!
کاملیا: آنتونیو منظورش ماده مخدر هستش ... دوا!
رُزتا: یا مریم مقدس! و تو با این چیزا سر و کار داری؟ اما این که زهره، آنتونیو! وسیله ای شیطانی!
آنتونیو: به همین دلیل هم ما با آن میجنگیم! واحد ما کاملاً تازه و نوبنیاده ... اما عمه جون اگه راستش را بخواهی، از مواد مخدر من چیز زیادی نمیدانم.
رُزتا: آهان؟
آنتونیو: به غیر از: ماری جوآنا، حشیش، هروئین، داروهای روانگردان، اسید، ال.اس.دی ...
رُزتا: اینا دیگه چی هستن که داری برای خودت تند تند میگی؟
آنتونیو: اصطلاحات مخصوص، عمه جون! اما دانستن تئوری یک چیز است و پراکتیک چیز دیگر ... کی از تمام این چیزها سرش میشه. هروئین یا کوکائین ... دیروز یکنفر را دستگیر کردیم ک گرد ضد شپش سگ در جیبش حمل میکرد.
رُزتا: وا، مگه گرد ضد شپش سگ هم از مواد مخدره؟
آنتونیو: نه، اما رنگش سفیده ... و اگر کسی اطلاع کافی نداشته باشه ...
رُزتا: صحیح! پس هنگام شک و تردید اول باید زندانی کرد! از فردا من دیگه گرد سفید رنگ نمیخرم ... آرد هم همینطور. برای احتیاط در قطعات مربعی شکل میخرم، و شوره های مو را هم در آبشور نگاه میدارم.
آنتونیو: آره، کار درستیه ... اما از فردا دورهُ پراکتیک ما شروع میشه ... فردا گیاه ماری جوآنا را بهمون نشون میدن. از اون حقیقیهاشو ...
رُزتا: وا... تو گیاه ماری جوآنا نمیشناسی ... خیلی از این موضوع خوشحالم!
آنتونیو: بله، چی شد؟
رُزتا: واقعاً میگم! خیلی خوشحالم که ما دوباره همدیگر را میبینیم ... چه اتفاق غافلگیرانه ای! خیلی تو لطف داری! ولی چرا همه جا رو ول کردی و اومدی اینجا؟
آنتونیو: نمیدونم والا، همینجوری، نمیدونم تو روزنامه خوندی یا نه، تشت دولت از بام افتاده پایین و شکایات و پرسشهای زیادی از مجلس میکنند، چونکه پلیس و مأموران مبارزه با مواد مخدر همیشه فقط ماهی های کوچک را به دام میاندازند که چند گرم مواد با خودشون حمل میکنن ... و نهنگهای بزرگ همه آزادند!
رُزتا: نهنگهای بزرگ دیگه چیه، اینا چیه که تو میگی؟
آنتونیو: میدونی، این یک داستان بسیار طولانیست ... از یکطرف مافیا، و بعد کامورها، و بالاتر از اینها تبه کاران بین المللی که در مرکزش دستگاه جاسوسی آمریکا، سیا قرار دارد. اما حالا دیگه موقعش رسیده بساطشونو جمع کنیم ...
رُزتا: و کوشش میکنید که تمام آنها را با هم متحد کنید!
آنتونیو: آره، ما سعی میکنیم همشونو زیر یک چتر جمع کنیم ... اما نه، منم که دارم یاوه گویی تو رو تکرار میکنم عمه!
رُزتا: اما خودت گفتی که برای برای تبه کاران بین المللی کار میکنی! برای کانگسترها!
آنتونیو: من؟ نه، من گفتم ما برای آمریکائیها کار میکنیم!
رُزتا: دقیقاً، مگه سیا آمریکایی نیست؟ مگه مافیا برای سیا کار نمیکنه؟ و تبه کاران بین المللی با مافیا کار نمیکنند؟ پس واحد شما هم مستقیم برای کسینجر کار میکنه ... منظورم برای کانگسترهاست ... من اینو همش قر و قاطی میکنم.
آنتونیو میخندد: اوه، عمه جون تو اصلاً عوض نشدی ... همیشه میخوای حق به جانب تو باشه!
رُزتا هم میخندد: من خوشحالم که داری پله های ترقی رو طی میکنی. اما حالا بگو ببینم چرا تو محله و حوالی ما میچرخی؟
آنتونیو: پیش خودمون بمونه: مسئله کمی پیچیده و بغرنجه. او اشاره به کاملیا میکند. میتونم باهات بصورت باز صحبت کنم؟
رُزتا: چرا که نه، خواهش میکنم! کاملیا، ممکنه چند لحظه ای داخل اون دیگو همبزنی؟
کاملیا: میبخشیدا، ولی چرا؟
رُزتا: بعضی از چیزهای غامض و پیچده را بهتره که آدم نشنوه ...
کاملیا: اما من به سن قانونی رسیدم!
رُزتا: لطفاً آرمان گرایی نکن! تو در بارهُ رهایی زنان خیالبافی میکنی ... فکر میکنی رهایی زن در این نهفته که به اینگونه صحبتها گوش بدی؟ به فحشهای رکیک؟
کاملیا: آره خوب، با این چیزا شروع میشه دیگه ... با فحش رکیک!
رُزتا: حالا که اینطوره پس گورتو گم کن و گیر نده، گاو نفهم! کاملیا آرام و غمگین بکناری میرود. خوب حالا داستانو تعریف کن ...
آنتونی: من به خاطر مأموریتی اینجا هستم ... یک چیزایی به گوشامون رسیده ...
رُزتا: و چه چیزهایی؟
آنتونیو: که تو این منطقه فروشندها خیلی رفت و آمد دارند.
رُزتا: تاجر؟
آنتونیو: قاچاقچی!
رُزتا: دارو؟
آنتونیو: مادهُ مخدر!
رُزتا: سبک و یا سنگینش؟
آنتونیو: چی شد؟!
رُزتا: منظورم ... علف یا بسته برای تزریق؟
آنتونیو: عمه جون تو که متخصص هستی! حتی زبانشان را هم میدونی!
رُزتا: نه بابا، یک مقاله خوندم: "مادران؛ مواظب فرزندان خود در برابر تازیانهُ ماری جوآنا باشید! از رفتن به خیابان منعشان کنید! از رفتن به کنسرت موزیک پاپ باز داریدشان، در ِ خانه جوانان که با مسؤلیت خود جوانان میچرخد را پلمب کنید، خطرات عضویت در احزاب سیاسی را برایشان گوشزد کنید ... فرزندانتان را برای کار به معادن ذغال سنگ روانه کنید!". خُب بگو دیگه چه چیزی؟ برای کشیدن و یا تزریق؟
آنتونیو: میدونی، به واحد ما دستور دادن که اصلاً تفاوتی بین این دو قایل نشیم.
رُزتا: که اینطور، من اما جایی خوندم که بین ایندو تفاوت بزرگی هست، اینو تو مجلهُ "خانوادهُ مسیحی" هم نوشتن.
آنتونیو: آره شاید اینطور باشه. اما بین خودمون بمونه: فکر میکنی که آیا حقیقتاً برای قضات، پلیس و دولت سلامتی شهروندان مهمه؟
رُزتا: آهان، پس براشون مهم نیست؟
آنتونیو: نه دیگه، فقط سر و صدا راه میندازن تا به این وسیله مردم را بیشتر تحت فشار قرار بدن! براشون هم استفاده از هر وسیله ای آزاده: دیروز بهت گیر میدادند چونکه موی بلند داشتی، پریروز بهت گیر میدادند چونکه یک یهودی بودی، پنجشنبه، چون پروتستانت بودی و میبایست ادعا کنی که زمین گرد است، شنبه، چونکه تو خود را در قبرستان مسیحیان مخفی ساخته بودی و این بدین معنیست که تو زندگی مخفی و زیر زمینی داشته ای، و در این یکشنبه کلکت را میکنند ، چونکه تو کمونیست ستیزی، و این از آنجا فهمیده میشود که تو همیشه در باره اتحادیه فدرال کارخانه داران و دموکرات مسیحیان نق میزنی و بهانه گیری میکنی.
رُزتا: ای وای خدای من، آنتونیو تو اما خیلی باهوش شدی! آیا حقیقتاً در باره اینها فکر و اندیشه کردی؟
آنتونیا: نه بابا، اینها را حفظ کردم! و سخرانیهایی است که سر کلاس به ما یاد میدن! تا موقعیکه دنبال هیپی ها هستیم، بتونیم باهاشون صحبت کنیم و اینجوری به دامشون بندازیم. آیا بهم میآمد؟
رُزتا: کاملاً مانند یک پلیس درست و حسابی ... حالا بگو ببینم چی حدس میزنی، مخفیگاه این قاچاقچیها کجا میتونه باشه؟
آنتونیو: عمه، من در حال خدمت هستم ... و وقتیکه آنتونیو سر خدمت باشه ...
رُزتا: آره میدونم ... امروز هنوز هم که هنوزه شانه هایم درد میکنند!
آنتونیو: عمه جون، من واقعاً اون روز با کمال میل نزدمتون! هنوز واقعاً جای ضربهُ باطومها درد میکنه؟
رُزتا: همیشه، همیشهُ خدا ... حتی العان هم. رُزتا شروع میکند به ناله کردن. آخ که چقدر درد میکنه! آنتونیو، خواهش میکنم برام یک کاری بکن، کمی تو اطاق راه برو ...
آنتونیو: اما به چه دلیل؟
رُزتا: سؤال نکن آنتونیو. به حرف عمه ات گوش کن ... قدم بزن ... وای! آخ! رُزتا ناله میکند. آنتونیو مشغول قدم زدن میشود. او شدیداً میلنگد. آره، راه برو ... اینطوری خوبه ... آره، همینطوری ... راه برو، اینطوری حالم بهتر میشه ... اوه، آره داره حالم بهتر میشه! حالا بهتر شدم!
آنتونیو: چه معالجهُ مضحکی! من راه میرم و حال تو خوب میشه! باشه عمه جون، چون تویی برات میگم ... کاملیا خود را نزدیکتر میکند تا او هم بتواند بشنود. رُزتا دوباره به عقب هلش میدهد.
رُزتا: سوپ را بهم بزن! به آنتونیو من گوشم!
آنتونیو: قاچاقچی ها، دو تا خانواده هستند!
رُزتا: دو خانواده! رُزتا عصبی شده و به قدم زدن میپردازد، و لنگ هم میزند.
آنتونیو: آره، متأسفانه نه نام، نه نام خانوادگی و نه آدرس دقیقشان را میدانیم... اما عمه، چه ات شده؟ رُزتا میایستد.
رُزتا: چه بد شانسی ای! تو نمیدونی آنها چه کسانی اند! حالا میخوای چکار بکنی؟ در خانه های اجاره ای پادگان در حدود 4000 هزار نفر زندگی میکنند ... چه بد شانسی ای!
آنتونیو: مهم نیست عمه جون!
رُزتا: چه بد شانسی بزرگی!
آنتونیو: جاسوس ما آن دو خانواده را میشناسد و بعد از ظهر قراره اوراق کامل اطلاعات را به من بدهد.
رُزتا: ای آدم پست و رذل!
آنتونیو: یکساعت دیگه مشخص میشه که این دو خانواده چه کسانی میتونن باشند ... حالا راضی شدی؟
رُزتا: خدای من، من میتونم از خوشحالی از پوستم بپرم بیرون ... کجا میخوای با فرد جاسوس ملاقات کنی؟
آنتونیو: ملاقات اولم تو بار ِ سر خیابون شماست، اما بعد از اینکه محل ملاقات را امروز چک میکردم متوجه شدم که چند نفری منو با بد گمانی و سوءظن زیر نظر گرفته اند ... من شک دارم که بویی از جریان نبرده باشند ...
رُزتا: آره، شما پلیسها برای اینکه تو چشم نیایید و جلب توجه نکنید بهتره که با انیفورمتون ظاهر بشید، به محض اینکه با لباس شخصی هستید ... زرت! هر کسی میدونه که شما پلیس هستید، حتی بلیسهای دیگر!
آنتونیو: شاید حق با تو باشه ... آره، اونجا بود که به خاطرم آمد عمه رُزتای عزیز من در همین نزدیکی زندگی میکنه ... روزنامه فروش سر خیابون آدرستون رو به من داد، و حالا هم اینجا هستم!
رُزتا: خوب کاری کردی آنتونیو! حالا کجا با رابطت قرار ملاقات گذاشتی؟
آنتونیو: من به مرکز تلفن کردم و گفتم که اینجا پهلوی شما هستم.
رُزتا: اون میاد اینجا؟
آنتونیو: آره، اگر که تو راضی باشی.
رُزتا: خواهش میکنم، فکر کن اینجا خونهُ خودته... راحت باش! من با کمال میل با جاسوسهای پلیس قرار دیدار میذارم! کاملیا، میتونه پدرت ماشینشو به من قرض بده؟ من باید بعداً یکنفری را ملاقات کنم. ببینم، این جاسوس چه کسی است؟ کسی از همین محله؟ آیا بعد از کشته شدنش بوسیله ماشین ِ من از خودش زن و بچه بجا میذاره؟
آنتونیو: نمیتونی حدس بزنی چه کسی میتونه باشه ... و بلند میخندد.
رُزتا: باریکلا پسر خوب، بگو جاسوس چه کسی است! من میشناسمش؟ بگو دیگه، چرا آدمو دق میاری!
آنتونیو: نه عمه جون، نه ... ما عاملین خودمونو لو نمیدیم ! از خانهُ طبقه بالا سر و صدای بسیار بلندی بگوش میاید، مانند یک زمین لرزه. مبلهای داخل خانه تکان میخورند. یا مریم مقدس، اون بالا چه خبره!؟
رُزتا: فکر کنم که آقای مکانیسین به حرکت افتاد!
آنتونیو: زمین لرزه؟
رُزتا: نه، نه، این صدا از خانهُ طبقهُ بالای ماست، طبقهُ سوم ... خانهُ آلبرتوی ِ مکانیک ... دارن دوباره قطار میرانند ... صدای سوت قطاری بگوش میرسد.
آنتونیو: یک قطار در طبقهُ سوم؟
ُرزتا: آره، اما تنها یک بازیه ... وقتیکه سر حال باشن تمام مبلها را مثل واگن پشت سرهم قرار میدن؛ میدونی، آخه اون سالها پیش سوزن بان راه آهن بود...
آنتونیو:چونکه قبلاً سوزن بان بوده باید دیوونه بازی در بیارن؟
رُزتا: نه، اما وقتی او بعنوان سوزن بان سابق و پاپای من که قبلاً راننده قطار بوده همدیگر را میبینند ... در ضمن لوئیجی هم آنجا پهلوی آنهاست، او هم که در بر ِدا در کارخانهُ لوکوموتیو سازی مشغول کاره، خوب منطقیه که به قطار بازی بیپردازند! در ضمن کس دیگری هم به نام باگونگهی آنجاست که قبلاً رئیس ایستگاه قطار بوده ... حالا اما سعی نکن حرف تو حرف بیاری: نام جاسوس را میگی یا پرتت کنم زیر قطار؟
آنتونیو: عمه جون خواهش میکنم اصرار نکنید!
رُزتا: آنتونیو، تو به عمهُ خودت نه میگی؟ پس اینکه قبلاً گفتی میبایستی مجسمه ام را بسازی دروغ بود! اسم جاسوس را بگو واللا برای فرمانده ات مبنویسم که در جوانی چون نمیتونستی از کونت صدا در بیاری همکلاسیها مسخره ات میکردند و اسمتو آتشفشان خاموش گذاشته بودند. و تو هم برای اینکه خودی نشون بدی به پسر مردنی ِ سرخ مویی برای هر بار گوزیدن 50 لیره میدادی و گوزهای اونو به حساب خودت میذاشتی، اگه دروغ میگم، بگو دروغ میگی!
آنتونیو: آره راست میگی، اما 50 لیره هم پول کمی نبود!
رُزتا: من داستان را به فرمانده ات مینویسم و میبینیم که چه اتفاقی خواهد افتاد ...
آنتونیو: عمه، واقعاً که گاهی وحشتناک و مخوفی! بسیار خوب میگم ...
دوست: اما ازدهام و اغتشاش بوجود میاره ... آره دیگه ... و قبل از هرچیز پلیسها!
رُزتا: اداره مبارزه با مواد مخدر باید تمام خرابه های اینجا رو ضد عفونی کنه ...
پدر بزرگ: و اگر به بازرسیت بپردازند، دستشان را که داخل جیبهایت میکنند ... زارت! ... یک نیش جانانه ... و فیوزشون میپره! مانند یک جادوگر دیوانه ... فوری پادزهر ... و بازی شروع میشه ... تاتاتا! و مغز منفجر شده قطعه قطعه از سر میپاشد بیرون ... و از میان دایرهُ آتش ... باگونگهی به بیرون میجهد! تاتاتا!
دوست: بسیار خوب، اگر باگونگهی حقیقتاً انقدر با حال است ... پس من هم مایلم او را بشناسم ...
رُزتا: خل شده ای مگه، باید مسؤلیت شلیک کردن تو رو به مدار زمین ما به عهده بگیریم؟ و اگر یک اتفاق مسخره باعث بشه که تو جان به جان آفرین تسلیم کنی؟
لوئیجی: خوبه لااقل به این فکر میکنید!
رُزتا: مگه ما دیوانه ایم؟ از کجا باید بدونیم که آیا نیش عقرب به کی میسازه و به چه کسی نمیسازه؟
پدر بزرگ: آره، ما اطلاع نداریم ... درست مانند بازی رولِت روسی میمونه: کلیک، کلیک، بنگ! یک سوراخ در گیجگاه!
لوئیجی: هِی، شما دو نفر ... شما هم به همین نحو مراسمتونو انجام میدید؟ یا میسازه و یا اینکه بدون کلاه خود به نماز بنشین؟
رُزتا: نه کاملاً اونجوریکه تو میگی ... ما چیزهایی هم در یک کتاب خوندیم ...
پدر بزرگ: آره، کتابی تاریخی و سنگین ... از کسیکه عقربزدگی را خودش تجربه کرده، زمانیکه در پاکستان زندگی میکرده ... او در خط به خط کتابش به استثنایی بودن نیش عقرب شهادت داده ... بعد از خوندن کتاب نشستیم و از خودمون سؤال کردیم " باید تا پاکستان برونیم تا به یک تجربهُ آسمانی نایل شویم؟ در حالیکه در همین ایتالیا عقریهای مجانی بدست میاد؟"
رُزتا: من هم مقداری از پادزهر های موجود در بیمارستان را برای روز مبادا به خانه نقل مکان دادم ...
لوئیجی: واقعاً که فیوزهات سوخته و قاطی کردی ... حالا متوجه میشم که پدر بزرگ ...
پدر بزرگ: هِی، چه چیزیرو حالا فهمیدی؟ پسرک ... فقط مواظب باش که توهین نکنی! خل و چل شدم؟ درب و داغون؟ بدرد دور انداختن میخورم؟
لوئیجی: نه، پدر بزرگ، نه ... من نمیخواستم بهت ...
پدر بزرگ: این جوجه به خودش اجازه میده ...
دوست: میبخشیدا، اما داستان خانوادگی شما به ارزش یک لیره هم برام جالب نیست. من فقط میدونم که حالم اصلاً خوب نیست و برای صدمین باره که دارم میگم احتیاج به تزریق دارم، مهم هم نیست چی باشه، ولی طوری قوی باشه که منو کمی درست کنه!
پدر بزرگ: اگر برات قوی بودن مهمه، ما اینجا 220 ولتشو داریم ... دو سر سیمو بهت وصل میکنم ...
دوست: پدر بزرگ، گوش بده ببین چی میگم، اون برقو میتونی به خودت وصل کنی، هر جات که مایلی ... من احتیاج به نیش عقرب دارم ...
لوئیجی: تو هم بس کن دیگه، با این "من"، "من"، "من" گفتنت! مگه ما آدم نیستیم؟ خب، برای من جالب و مهمه که اوضاع خانواده ام از چه قراره ... وقتی که کشف میکنی که مادرت ...
دوست: مرده است ...
لوئیجی: بعد دوست دخترت ...
دوست: فاحشه است ...
لوئیجی: چی؟
دوست: آره، من اونو به فاحشگی ترغیب کردم، خودش هم از این کار بدش نمیاد ... اونم تزریق میکنه و براش اصلاً مهم نیست به چه وسیله ای پول موادشو تهیه کنه ... برای من هم اصلاً مهم نیست، چونکه من در هر حال توانایی جنسی ندارم: هروئین ازم یک خاجه ساخته.
رُزتا: معرکه شد! خواجه، قاچاقچی، تزریقی ... و همه هم میتونن تخم آفا رو بخورن ...
لوئیجی: من دیوانه را بگو که به خاطر تو کتک خوردم! دفعهُ دیگه بجای اینکه خودمو قاطی کنم و بذارم سر و کله مو بشکونن همراهشون میشم و منم کتکت میزنم!
دوست: مگه کسی ازت دعوت کرده بود، پند دهندهُ منجمد! شما بنگیها و اسید قورت بده ها گروهی شبیه به شهروندان مطیع و سر به فرمان هستید! و در مقایسه با ما تزریقیها شما تخم حرامان بزرگتری هستید، چونکه دائماً در ترسید که مبادا شماها را با ما از یک قوم بدونن!
پدر بزرگ به رُزتا: رُزتا، من دلم برای این جوون میسوزه ... بیا جریان عقرب زنی را براش انجام بدیم تا قضیه فیصله پبدا کنه! او میرود و جعبهُ را میآورد.
رُزتا: نه پاپا! خجالت نمیکشی؟ جوری میگی که انگار باهاش همدردی داری ... من میدونم که تو تنها اینو به این دلیل میخوای به سفر بفرستی تا خودت بتونی از کنارش مانند انگلی مفت خوری کنی ... تا این اندازه باید تنزل کرده باشی!
لوئیجی: بعنی چه که پدر بزرگ میخواد مفت خوری کنه؟
رُزتا: ما اینو بر حسب تصادف کشفش کردیم ... ظاهراً از ویژگیهای عقربه. وقتی یکبار عقرب نیشت بزنه دیگر به دفعهُ دوم احتیاج نداری. کافیه که یکنفر در نزدیکی تو این کار را بکند ... او به سفر میرود و نزد تو چراغها خاموش و روشن میگردند، رله ها با صدای بلند منفجر میشن و تو هم پشت سرش به مسافرت میری، بدون پرداختن یک لیره، فقط و فقط به خاطر سمپاتی ...
لوئیجی: پس که اینطور ... به پدر بزرگ ... و تو میخواستی ... پدر بزرگ، خجالت نمیکشی؟!
دوست: برای من بیتفاوته که یکی پشت سر من میرونه یا نه و از سفرم انگل وار نصیب میبره ... او سعی میکند به زور جعبه را از پدر بزرگ بگیرد. رد کن بیاد، پدر بزرگ!
پدر بزرگ: نه ... نه ... جعبه رو ول کن ... اول باید پادزهر رو بخوری ...
دوست: مدتیه که خوردم ... دو تا قرص، نه، سه تا ...
رُزتا: آخ، آخ! اگه تو بلافاصله بوسیلهُ رتیل نیش نخوری، چشمات از حدقه میپرن بیرون! پادزهر بی نیش عقرب بدتر از نیش عقرب بدون پادزهره!
دوست: اینم از شانس من! پس تا دیر نشده بجنبید، کجای بدنم باید نیش بخوره؟
پدر بزرگ: اگر بخواهی سریع عمل کنه، به پشت گردن، درست زیر مخچه. اینجا و با انگشت پشت گردنش را نشان میدهد.
دوست: قبوله، پس برام ترتیبشو بدین.
رُزتا: تا اندازه ای سوزش داره ... پاپا، اجاق گازو روشن کن تا سوزنو داغ کنیم.
دوست: سورن چرا؟
رُزتا: بخاطر اینکه جای نیشو باهاش بسوزونیم!
پدر بزرگ: واللا ممکنه جاش چرک کنه.
رُزتا: حالا که قراره این کار انجام بگیره، پس صحیح انجامش میدیم ... کاملاً علمی!
دوست: سوزن داغ که پشت گردنمو مثل جهنم میسوزونه!
پدر بزرگ: فکر میکنی گوساله ها دردشون نمیگره وقتی با آن آهن آتشین نشاندارشون میکنن؟
رُزتا: پنس لطفاً، سوزن آیا سرخ ِ سرخ شده؟
پدر بزرگ: آماده ست.
رُزتا: سر به پایین.
پدر بزرگ: سر به طرف پایینه.
لوئیجی: تخممو بخورین! ببین اوضاع به کجا رسیده که من در خونهُ خودم باید شاهد چنین صحنه هایی باشم! اگه کسی اینجا باید نیش زده بشه، منم و نه اون ... دیگه دارم خل میشم.
رُزتا: سکوت در کفترخانه.
پدر بزرگ: ساکت، وگر نه میذارم از سالن اخراجتون کنن! نمیبینید که دکتر در حال عمله!؟
رُزتا: عضله های بدنتو شل کن لطفاً. لزومی نداره به خاطر یک نیش گوارا بترسی ... تو که دستت پر از سوراخ سوزنه ...
دوست: همشون جای نیش عقربه.
رُزتا: این فکرو از سرت بیرون کن که چیزی بدتر از تزریق هروئین وجود نداره ... این فقظ یک عقرب نیست! این یک رتیل است، یک بیوه سیاهپوش است، یک مار کبرا است، اما همه با هم تو این عقربند. رُزتا با پنبه خیسی گردن جوان را پاک میکند. حالا نفس عمیق بکش: " همه سوار شن، قطار سریع و السیر عقرب بدون توقف تا چند لحظهُ دیگر به حرکت خواهد آمد" به پدر بزرگ در جعبه را باز کن ...
پدر بزرگ: در جعبه باز گردید ... نگاه کن، چه ملوس!
رُزتا به جوان: خوب دقت کن، حالا عقربو پشت گردن درست بالای مخچه ات حس میکنی ... که سرش به طرف بالاست ...
پدر بزرگ: خبلی مهربونه، خیلی زیاد.
رُزتا: حالا شکمشو لمس میکنم ... عقرب عصبانی میشه و: تق ... نیش را داخل میکند ... دوست فریاد وحشتناکی سر میدهد.
پدر بزرگ: خدای من، چه زیباست! سوزشو حس میکنی!
دوست در حالیکه مینالد: اونم چه سوزش وحشتناکی ... نیشش که در بدنم باقی نمونده؟
رُزتا: نیش؟ چی فکر کردی، نیششو حد اقل برای پنج بار نیش زنی دیگه احتیاج داریم! حالا جای نیشو داغ میکنم، مواظب باش.
رُزتا: خب، تموم شد. حالا بیا اینجا واستا، رلکس کن، رلکس کامل، بذار زهر اثرشو بکنه، فکرتو متوجه تأثیر زهر عقرب کن ... حرارت را احساس میکنی، حرارتی که از امعاء و احشای بدنت بالا میاد؟
پدر بزرگ: آن گرمای بزرگ رو احساس میکنی؟
دوست: من هیچ چیز حس نمیکنم ... آره، چرا ... حالا ... داره بالا میاد، انگار در وان آب گرمی هستم ...
رُزتا: دقیقاً، همینطوره، خیلی عالی ... مانند دریا؟
دوست: آره، آره ... موجها ...
پدر بزرگ: وای موجها ... ادامه بده، حالا تا شکم داخل آب ایستاده ایم ...
رُزتا: یک موج خفیف، مثل همیشه ... و به لرزش میایی ... لرزش ... حالا احساس میکنی که باید ادار کنی ...
پدر بزرگ: آره، لرزش ... و جیش، جیش ... خیلی قشنگه!
دوست: آره، آره، واقعاً که قشنگه!
رُزتا: این کاملاً معمولیه ... اما لطفاً خودتو نگه دار ، نکنه ولش کنی!
پدر بزرگ: من نمیتونم دیگه ادرارمو نگه دارم ... میلرز-میلرزون-میلرزونه ...
رُزتا: محکم نگرش دار ... نگرش دار ... منم نمیتونم دیگه نگرش دارم ...
پدر یزرگ: کمک کنید، ما داریم غرق میشیم . لر- لرزش ... نگرش میدارم، نگر میدارم ... نتونستم دیگه نگهش دارم ...
لوئیجی: راحت باشید ... خاک اره تو خونه فراوان داریم!
پدر بزرگ: موزیک! صدای موزیکو میشنوی؟
دوست: آره، داره از اون گوشه صداش میاد!
رُزتا: نه، از اون یکی گوشه، نگاه کن، قاب عکس روی دیوار خودشو تکون میده ... فیگورهای توی عکسو میبینی که حرکت میکنند ... در حال دویدنند ...
دوست: آره، اونا میدوند و میرخصن ...
پدر بزرگ: فیلهای منو لطفاً نترسونید!
دوست: کدوم فیلها، من فقط شتر میبینم ...
پدر بزرگ: اوناهاشن، سوار دوچرخه!
دوست: آره، آره، و میخوان از پله ها برن پایین ... با من بیاین ... اونا قادر به این کار نیستن ... باید هلشون بدیم!
پدر بزرگ: فیلها! به پدالها فشار بیاورید! روزیونیستها! داخل زباله دانی تاریخ! پدر یزرگ و مرد جوان دوان خارج میشوند.
رُزتا در حالیکه میخواهد بدنبالشان بدود: صبر کنید، منم کمکتون میکنم! پدال بزنید! همه با یک ریتم!
لوئیجی مانع رفتنش میشود: نه، مامان، تو نمیخواد ... تو ابنجا میمونی، واللا اتفاق ناگواری میافته!
رُزتا: آروم بگیر لوئیجی ...خوب باشه، من میمونم ... بعلاوه از دوچرخه سواری هم خوشم نمیاد ... بدو دنبالشون و مواضب باش که براشون اتفاقی نیفته ... نکنه فیلها زیرشون کنن، عجله کن!
لوئیجی: آره، من میرم ... اما تو اینجا میمونی ... و خارج میشود.
پدر بزرگ از خارج: مواظب باش! اون یکی از مسیرهای مسابقه است!
دوست از بیرون: جوری رفتار کن که انگار مشغول کار دیگه ای هستیم... و قاه قاه میخندد.
کاملیا داخل میشود: پدرتون و اون جوون دارن چکار میکنن؟
رُزتا: هیچی ... اونا دارن هُل بده بازی میکنن ... کمی مشروب خوردن!
کاملیا میخندد: مردان دیوانه! پسر جوان پدرتونو گرفت و گذاشت رو دوشش!
پدر بزرگ از خارج: بوگونگهی! بوگونگهی داره میاد!
دوست: زنده باد بوگونگهی!
پدر بزرگ: آره میدونم، قاچاقچیان اصلی و کله گنده ها در تاریکی میمانند ... به محض اینکه بلایی سر این فلکزده های فقیر و بی نوای تزریقی میاد روئسا خودشونو فوری مخفی میکنند! پدر بزرگ جوینت را بدست جوان میدهد.
لوئیجی: این فلکزده های فقیر و بی نوای تزریقی؟ چرا انقدر بزرگمنشی به خرج میدی؟ این بینواهای تزریقی، این آدمهای ناتوان بدون مشوق ... انگار بخواهی بگوییکه: یک نژاد حقیر! این بدبختها باید این ملاحظات اخلاقی را از چه کسانی بیاموزند، در این دنیای نکبت بار که باید درونش زندگی کنند؟ بدون کار، بدون خانه ای آبرومندانه ... و بیش از هر چیز بدون داشتن یک رابطه انسانی حقیقی؟
پدر بزرگ: بعنی چه؟ داریم مگه پرده اول "بینوایان" را بازی میکنیم؟ نگاه کن به جوانانی که خوب تربیت شده اند، از بهترین خانواده و فامیلهای اصیل، آنها هم تزریق میکنند. هم خانهُ آبرونمدانه دارند، و هم به کار کردن احتیاجشان نیست چون بابای پولدارشون خرج ماهیانه اشان را تأمین میکند.
لوئیجی: پدر بزرگ خودتو زیاد ناراحت نکن، اما آنها در هر صورت احتیاج به فروش مواد ندارند تا بتوانند مصرف روزانه شان را تأمین کنند، و مهمتر اینکه اگر بعلت تزریق برایشان اتفاقی بیفتد، مرده آنها را روی نیمکتهای پارک پیدا نخواهی کرد، آنها به کلینیکهای شخصی ای میروند که اقامت روزانه در آنجا پنجاه هزار لیره قیمت دارد و پدرهایشان آنرا میپردازند. همیشه جسد افراد مشخصی به سردخانه برده میشود: مردمان جنوب ایتالیا، تیرزتینیها، آنهاییکه در کمپهای پناهندگی بزرگ شده اند، ساکنین رقت انگیزترین خانه های سازمانی محله های خوابزدهُ ج.دبلیو.دی ... اشغالگران پیشین خانه های خالی، بیکاران ...
دوست: بس کنید دیگه، یکساعته که دارید به سر تا پای من میشاشید با این جملات قصارتون راجع به قاچاقچیان بزرگ و قربانیان بینوا. اصلاًٌ به این موضوع فکر میکنید که در آخر این من هستم که باید خودمو از قل و زنجیر این لعنتی آزاد کنم ... البته هنگامیکه به آن تمایل داشته باشم!؟ اگر آدمهایی امثال من بخواهند صبر کنند که کمیته ها به او کمک کنند و یا قوانین قشنگ، عمرشان بر باد است و از دستش میدهند ... قانون جدید را خواندید؟ برای اینکه ما ضعیف النفس ها را نجات بدهند، ما خسارت دیده گان جنگی را از شر ریشه های ایجاد کننده شرارت و فسادمان رهایمان سازند و علتها را که شامل بیکاری، کار کوتاه مدت، گوشه گیری و انزوا و نادانی است بخشکانند، بهتر از این به عقلشان نرسید که ما را حبس کنند و یا در دیوانه خانه ها رها سازند. نه به خاطر شفا یافتن ما بینوایان، بلکه برای محافظت جامعه از وجود ما بینوایان... این جامعه فاحشه که ما را به صورت ناهنجاران مبدل ساخته.
میخواهند ماها را از چشمها نهان کنند، درست مانند ایام قدیم که در فامیلهای بزرگ و سرشناس هنگامیکه برایشان مهمان میامد، فرزند معلول خود را در زیر زمین حبس میکردند تا عیب و ننگشان پنهان بماند. اگر حقایق مربوط به مواد مخدر کمی بیشتر در بین مردم رایج میشد، میتوانستی با خیال راحت به صورت تمام کسانیکه برایت تعزیه میخوانند که معتادان باعث زودتر فرو ریزی جامعه میباشند بگوزی، آه خدای من، آدم لازم نیست حتماً کاپیتال مارکس را خوانده باشد تا درک کند این فرو ریزی جامعه است که اعتیاد و مشکلاتش را بوجود میآورد و نه بر عکس! تا درک بکند که اعتیاد و مشکلات از پی آن، مشکلاتی دارویی و بیمارستانی و تیمارستانی نیستند ... نه! این مشکل یک اجتماع است، ما به یک فرهنگ دیگر احتیاج داریم. ما به قوانین برای مصرف مواد مخدر احتیاج نداریم. اگر میخواهید به معتادین کمک کنید باید این اجتماع کثافت را اول تغییر دهید.
پدر بزرگ: از تو که به این شفافی تمام مسائل دستگیرت شده جای تعجبه که هنوز در این باتلاق دست و پا میزنی ...
دوست: در این باتلاقم چونکه تمام چیزها برایم بیمعنی است. از این باتلاق بیرون بیایم و زندگی ای را شروع کنم که برایم یک لیره هم ارزش ندارد؟ چونکه من راه نجاتی نمیبینم، آتیه ای روشن در افق نمیبینم. من برنامه احزاب چپ را میشناسم: بیکاری: مبارزه! در کارخانه مانند حیوانها کار کردن: مبارزه! دستمزدهای ناچیز، در خانه تنها مرافعه، یکشنبه ها یک عشفبازی چند دقیقه ای: مبارزه! در زمین فوتبال هیاهو و غوقا براه انداختن: مبارزه! مبارزه، مبارزه! و روزی هم کمونیستها برای تشکیل دولت با دموکرات مسیحی ها متحد میشوند، و بعد رضایت جامعه برآورده میگردد! و مبارزه به پایان میرسد! این آن آینده میباشد؟ نه، ممنون! تزریق کردن برای من عزیزتره!
لوئیجی: اوه، نه، اگه همه مثل تو فکر میکردند ... من نمیدونم، کارخانه داران به چه چیزهایی نایل میگشتند. کارگران حتماً باید مانند گاوان حلقه ای به دماغشان میداشتند.
پدر بزرگ: ببین، من عضو حزب کمونیستم و با رفقا بحث و گفتگو میکنم، اما خیلی ساده است که تمام تقصیرات را بگردن حزب بیندازیم! تو تصور میکنی که حزب نا امید و تسلیم شده؟ و مبارزه را کنار گذاشته؟ مگه تنها حزب کمونیست وجود داره! تو هم شروع کن، کاری بر علیه ناهنجاریها اجتماع انجام بده! ملیونها کارگر وجود دارند که در شرایط وحشتناکی زندکیشان را باید بگذرانند ولی به کاری که تو میکنی تن در نمیدن ...
دوست: و خود تو؟ و اشاره به جوینت در دست پدر بزرگ میکند اشتباه میکنم یا اینکه تو هم مانند من نا امید و تسلیمی؟ فقط این کم بود که تو بیای نصیحتم بکنی! به که باید شکایت برد ... به من خیلی خوش گذشت ولی حالا دیگه باید برم ... لوئیجی سعی میکند مانع رفتنش شود تو هم سعی نکن بری تو اعصابم.
پدر بزرگ: یکدقیقه صبر کن ... نظرت با جنسی که حداقل سه یا چهار برابر قویتر از تزریق هروئینه چیه؟
دوست: چطور مگه، هروئین داری؟
پدر بزرگ: نه، چیزیکه من اینجا دارم، کمی قویتر از هروئین هستش. پدر بزرگ جعبه ای را نشانش میدهد.
دوست: چیه اون تو؟ متادون؟
پدر بزرگ: یک عقرب.
لوئیجی و دوست: یک عقرب؟
دوست: عقرب به چه درد من میخوره ؟
پدر بزرگ: میبینی حالا، چیزیکه شما تزریقیها بیش از هرچیز دیگر احتیاج دارید، دانش و آگاهیست ... همینطور شما ها، معذرت میخوام، همینطور ما بنگیها ...
رُزتا آشفته و هراسان داخل میشود: این حقیقت داره که لوئیجی خودشو زخمی کرده؟
لوئیجی: اما نه، مامان.
پدر بزرگ: این دو نفر با موتور رفتن زیر زنجیرهای دوچرخه ...
رُزتا: پس حقیقتاً شما ها رو کتک زدند ... این دوست توست؟ اینکه با جنس قوی سرو کار داره ... رُزتا متوجه جعبه در دست پدرش میشود و تو؟ پاپا، میخوای با عقرب چکار کنی؟
پدر بزرگ: هیچ کاری، ما داشتیم کمی در باره قصه فرهنگ و تمدن صحبت میکردیم ...
رُزتا جعبه را میگیرد: پاپا، دروغ نگو ... تو میخواستی این دو نفر رو اغفال و راضی کنی تا به نیش خوردن از عقرب رضایت بدن! بچه ها نکنه گول بخورید! پاپا، تو هم باید خجالت بکشی!
دوست: نگران نباشید خانم! من درب و داغون هستم ولی مبدونم که نیش عقرب میتونه آدمو بکشه ...
رُزتا: اما نه، اگه پادزهرشو داشته باشی دیگه خطری نداره ... اما آدمو منفجر میکنه! این که یک تزریق معمولی نیست، این یک نارنجکه! او گذاشت عقرب یکبار نیشش بزنه رُزتا به پدر بزرگ اشاره میکند. این با اون سفرهای معمولی خیلی متفاوته ... تمام مدت روز او در سفر بود، مدام در اتاق برای خودش راه میرفت ... مثل دیوانه ها میخندید و بدون انقطاع با یک کوتوله صحبت میکرد که فقط خودش میدیدش ... رُزتا جعبهُ حاوی عقرب را با خود به پشت پرده های آویزان به جا رختی میبرد.
پدر بزرگ: هر کوتوله ای که کوتوله نیست؟ آن کوتوله که ازش میگی، معرفترین کوتوله یعنی خودِ <باگونگهی> بود! مقتدرترین دلقک، وقتیکه من یک کودک بودم ... با لباسی سراسر رنگین، یک دماغ سرخ شبیه سیب زمینی، در آن روز که عقرب نیشم زد این کوتوله همه جا دور و اطرافم بود ... برام جوک تعریف میکرد، به پالا و پایین میپرید، آواز میخواند، کله معلق میزد، نزدیک بود که من از خنده بمیرم!
دوست: و تمام اینها، چون عقرب نیشتون زد؟
پدر بزرگ: بله، دقیقاً ... این ابتکار پاکستانیهاست ...
لوئیجی: پاکستان؟
رٌُزتا: آره، هندو ها در پاکستان کشته مردهُ این کار هستند ... برای همین عقرب داخل جعبه حداقل ده هزار لیره میپردازن.
پدر بزرگ: نه، برای این خیلی بیشتر میپردازن ... این یک عقرب ماده است و از آن گذشته شهوت جفت گیری هم داره ...
دوست: نه بابا، اگر آمادهُ جفتگیری ...
رُزتا: آره، کاملاً درسته، ما میتونستیم خیلی راحت ملیونر بشیم ... اینجا در فصل جفتگیری، عقربها را میتونی همه جا پیداشون کنی ... دسته دسته ... میان درز دیوارها، زیر ساروجهای افتاده در کنار خانه ها ... زیر کاشی های کف اطاقها ...
پدر بزرگ: حالا متوجه شدی که ما ایتالیائیها چه آدمهای کوری هستیم ... ما این ثروت کلان را زیر پاهایمان داریم و به جای استفادهُ از آن تن به مردن میدیم ... و یا اینکه به خاطر نیش یک عقرب جان میدهیم چونکه پادزهرشو نداریم ... در حالیکه نیش عقرب امتیازات زیادی داره! وقتی تأثیر نیش از بین میره تو مانند شیشه روشن و پاکی، خماری نداری، دل درد نداری، جگر درد نداری ... فقط باید قبل از انجام عمل نیش زدن، پادزهر را مصرف کنی ... پدر بزرگ بطری کوچکی را نشان میدهد ... این قرصها را ...
رُزتا: یاوه سرایی نکن، پاپا ... تو که نمیدونی بعد چه اتفاقی خواهد افتاد، چه مشکلاتی پدید خواهند آمد؟ ما چه میدونیم وقتیکه تنها یکبار این کار را امتحان کرده ایم؟ ...
لوئیجی: مامان، تو هم گذاشتی عقرب نیشت بزنه!؟
رُزتا: طبیعیه! یا اینکه باید میذاشتم پدر بزرگت به تنهایی چنین تجربه ای بکنه؟ یک چنین کار خطرناکی را! اول گذاشتم عقرب منو نیش بزنه، و پدر بزرگ مواظب من بود و کنترلم میکرد ...
پدر بزرگ از ته قلب میخندد: اوه، لوئیجی، تو باید مادرتو میدیدی، وقتیکه با کوتوله میرخصید ... با باگونگهی! و باز میخندد.
دوست: چی؟ هر دوی شما کابوس یکسان دیدید؟
رُزتا: کابوس یعنی چه ... عقرب حسابش از بقیهُ مواد جداست ... تو مانند ماهی ای هستی در آب، نه، از این بهتر: تو دوباره داخل جنین مادرت میشوی ... تو جست و خیز و بوالهوسی میکنی و باید مرتب بخندی ... آخ، این باگونگهی! و رذیلانه با تو عشقبازی میکند ... رُزتا هم مانند پدر بزرگ میخندد. منظورم اینه که او قدری خنده آور و مضحک است، بعضی اوقات ... کمی دوپهلوست، اما طوری عمل میکند که تا حالا مانندش را کسی ندیده! و میخندد.
لوئیجی: مامان، خدای من! تو واقعاً دیوانه شده ای! اجازه میدی یک عقرب نیشت بزنه! دیگه داری واقعاً شورشو درمیاری! زهر عقرب، مادهُ مخدری که در باره اش ابدا اطلایی ندارید!
رُزتا: عجله نکن! اما ما به یک چیز واقف و آگاهیم، و آن اینکه زهر عقرب مادهُ مخدر ممنوعه ای نیست و در لیست قرار نداره: بنابراین دستگیری نداره، تبعید به دیوانه خانه نداره، چیزیکه خطرناکتر از نیش عقربه. تو میتونی در اماکن عمومی یک نیش عقرب به خودت بزنی، حتی کنار کلیسای دُم. و اگر هم یک دستمال دور سرت ببندی، همه به عنوان یک مرتاض بهت نگاه میکنند و پول هم در کاسه ات میاندازند.
پدر بزرگ: آره، دردسر موقعی شروع میشه که تو شروع به دعوا و مرافعه بکنی ... کاری که من کردم ... و دیگر اینکه نیش رُتیل خیلی بهتره!
رُزتا: این آلبرتو هم آدم دیوانه ای است ... راه میفته اینور و آنور و برای محصول گراسش تبلیغ میکنه ...
کاملیا: خبری شده؟ امیدوارم اتفاق بدی نیفتاده باشه!
پدر بزرگ: نه، نه، همه چیز روبراه است ... و به گفتگو با رُزتا ادامه میدهد ما میخواهیم در بین ماری جوآنا چند طبقه اکیل کوهی بنشانیم، چند بوتهُ تشنگ ... من میخواستم گلدانیهایمان را که علفهای هرز داخلش کاشته ایم بیاورم ... میبخشید کاملیا، شما روی بالکنتون از سبزیهای مختلف خیلی دارید ... میتونید اون گلدان نعناتون را به ما قرض بدید ... همینطور گلدان کاهوتونو؟
کاملیا: اوه، با کمال میل، اما برای چه کاری تمام گلدان را میخواهید؟
رُزتا: بیا، من خودم بعداً برات توضیح میدم ... تو مواظب آب ماکارونی میشی! من هم به سیزیهای آلبرتو میرسم. رُزتا و کاملیا خارج میگردند، زیر بغل هر کدام جعبه ای دراز با گیاهانی که بوی ادوبه جات میدادند.
پدر بزرگ: حالا باید با این آب چه کنیم؟ جوش آمدن آب چه معنی ای میدهد؟ چه جوشی هم میاد ... و کشتزار ما؟ نکنه که جاسوسی ما رو هم کرده باشند؟ برای اطمینان جعبه های ماری جوآنا را زیر تختخواب هل میدم. پدر یزرگ از سمت راست ناپدید میشود و از سمت چپ لوئیجی داخل میگردد. در حالیکه دوستش که نیمه بیهوش است به او تکیه داده و خون سرش را پوشانده و صورت لوئیجی نیز زخمی شده است.
لوئیجی: بیا، اینجا در امانی.
دوست: اصلاً تو چرا خودتو قاطی ماجرا کردی؟
لوئیجی: باید میگذاشتم مانند کتلت آنقدر میکوبیدنت تا گوشت بدت نرم شه؟ البته فکر نمیکردم که دوباره رفقا منو با میلهُ آهنی بزنن!
پدر بزرگ داخل میشود: توئی! چی به سرتون اومده؟
لوئیجی: خدا را شکر، پدر بزرگ بدو چیزی از اطاق مامان بیار تا زخمشو ببندیم ...
پدر بزرگ: دوستت شده شبیهِ ... چقدر ناجور ... هی لوئیجی تو هم دست کمی از اون نداری.
لوئیجی: با موتور میروندیم که چپ کردیم ... و کاسه ای برداشته و از آب جوش آمدهُ دیگ داخل آن میریزد.
پدر بزرگ: خیلی تند میروندید، آره؟
لوئیجی: آره، یک کم ... من میبایست ناگهان ترمز کنم ... موتور کله معلق مرگباری زد ...
پدر بزرگ: با موتور دوستت میروندید؟
لوئیجی: نه، با موتور من.
پدر بزرگ: خدا میدونه بعد از چنین سرنگونی وحشتناکی موتورت به چه شکلی درآمده ...
لوئیجی: کمی خراب شده ...
پدر بزرگ: آره، اتفاقات عجیب و غریب همیشه میافته ... قبلا میخواستم برای خرید با موتورت برم، وقتیکه استارت میزنم متوجه میشم که باک موتورت خالیه و یک چرخش هم پنچره و ترمزش هم دیگه کار نمیکنه ... بنابراین با زحمت دوباره آوردمش بالا و فرمونشو قفل کردم و تنها کلبدش را هم من در جیب خودم دارم.
اما تو میایی و میپری روش و بدون اینکه قفل فرمون را باز کنی و بدون قظره ای بنزین در باک ... دو نفره، با یک لاستیک پنچر و تو به پدال ترمزی که اصلاً کار نمیکنه فشار میاری که باعث کله معلق شدن موتور میشه و حالا هم همون موتور روی بالکن قرار داره ... و آثار خرابی تصادف هم خود بخود تعمیر شده ... یک معجزه! اصلاً باور کردنی نیست!
لوئیجی: راستش اینه که ما تصادف نکردیم ...
پدر بزرگ: نه، شماها کتک خوردید ... چرا برام قصه تعریف میکنید!
لوئیجی:آره، ما کتک خوردیم ...
پدر بزرگ: چه کسایی بودن؟ فاشیستها؟
دوست: آره.
لوئیجی: نه، رفقا ... اختلافات درون سازمانی، میدونی ...
پدر بزرگ: به به، باریکلا. احساس عشق و همبستگی در نسل جوان ... و از ما کومونیستهای حزب ایتالبا توفع دارید که به شماها اطمینان کنیم؟ شماها مانند متعصبها بخاطر هر گند و کثافتی میزنید سر و کلهُ همدیگر رو خرد میکنید!
دوست: آخ آخ! من دیگه نمیتونم تحمل کنم ... تمام عضله هام گرفتن!
لوئیجی: پدر بزرگ خواهش میکنم، باید به دوستم کمک کنیم!
پدر بزرگ: باشه من میرم براتون اسید بوریک برای زخم سرش بیارم! و خارج میگردد.
دوست: من باید تزریق کنم واللا میمیرم ...
لوئیجی: محکم یقه اش را میگیرد: تو نمیتونی با این حالت از خونه بری بیرون، بعلاوه آنها هنوز دنبالت هستند ...
پدر بزرگ ار اطاق کناری: بچه ها موضوع چیه؟
لوئیجی: چیزی نیست ... و رو به دوستش، خب، از کجا میخوای جنس تهیه کنی؟ از فروشنده ات ... اون خودشو صد در صد بخاطر تو مثل موش تو سوراخی مخفی کرده ... اونو تا مدتی نخواهی دید.
دوست: من یک نفر دیگر را هم میشناسم، که هم تزریقیه و هم میفروشه ... حتماً به من مقداری قرض میده ...
پدر بزرگ دوباره داخل میشود: اجازه هست بدونم شما دو نفر راجع به چه چیزی صحبت میکنید؟
لوئیجی: هیچ چیز ... حال دوستم خوب نیست. جوان زیر شکمش را با دستانش میگیرد.
پدر بزرگ: شکم درد داری؟
لوئیجی: آنها به شکمش لگد زدند ... و با یک زنجیر دوچرخه دستاشو زخمی کردند.
پدر بزرگ: چرا اونو به درمونگاه نمیبری؟
لوئیجی: ببرمش درمونگاه تا اونجا مجبورش کنن تا شکایت نامه ای رو پر کنه ... در هر حال آنها رفقای ما هستند که اینو کتک زدند ...
پدر بزرگ: چه با احساس! از رفقا نباید شکایت کرد، حتی وقتیکه کسی را میکشند، و پیش پلیس هم ابدا!
دوست سعی میکند خود را از دست لوئیجی رها کند: ولم کن ... میخوام برم ... من دیگه نمیتونم تحمل کنم!
لوئیجی: یا مثل بچه آدم آروم میگیری و یا اینکه میزنم تو گوشت!
پدر بزرگ: آره، باریکلا! بزن، تو هم یکی بهش بزن .... در میان رفقا شکایت کردن نداریم. رو به جوان گوش بده ببین چی میگم، خجالت نکش. اگر بهت کمک میکنه برات یک جوینت بپیچم.
لوئیجی: پدر بزرگ، این چه حرفیه که شما میزنید!؟
پدر بزرگ: آهان، تو درست میگی! نباید به کسی که مانند دوست تو آخر خطه از ماری جوآنا صحبت کرد. دست دوستت مثل آبکش سوراخ سوراخه ولی با اطمینان میشه گفت که از تزریق هروئین نمیتونه باشه! این یک نوع جدید خالکوبی روی دست بعنوان نشانه و علامت عضویت در کمیتهُ مبارزه با مواد مخدر است. برای کسیکه عادت به چنین موادی داره یک تکه کوچک حشیش مانند تکه ای نان سوخاری برای یک سوسمار است.
دوست: عجله کن، برام یک جوینت بپیچ، اگه ممکنه با تنباکوی کم!
پدر بزرگ: اطاعت میشود! مشتری نزد ما پادشاه است! حالا تعریف کنید ببینم برای چی شما رو رفقا کتک زدند!
لوئیجی: چند تایی از بچه های کمیته مبارزه با مواد مخدر بودند ...
پدر بزرگ: اوه، اوه، از رفقای امر به معروف! و این رفقا سعی میکنند با زنجیر دوچرخه و میله های آهنی شما ها رو متقاعد کنند؟ چه روش فلسفی ...
لوئیجی: میخواستند کلکشو بکنن، چونکه مواد هم میفروشه.
پدر بزرگ: آهان، پس فروشنده هم هستی؟ بنابراین ناچارم حق رو به رفقایتان بدم ... این جوانکها با آن زنجیرهای دوچرخه اشان که راحت در هوا به چرخش میاورند ...
لوئیجی: خیلی ممنون پدر بزرگ! اگر اینطوری باشه که باید کلک هزاران نفر مانند اینو بکنند ... کسانیکه در روز ده ها بسته باید بفروشند تا مصرف روزانه اشان را تأمین کنند!
کاملیا: توی حزب بهم گفتن، ما باید آروم بمونیم ... مقاومت به خرج ندیم ... سکرتر حزب گفت که ماها رو برای خونه های سازمانی در ردِفوسی لازم داره.
رَُزتا: کجا؟ خونه های محله ردِفوسی؟
کامبیا: آره همونا.
رُزتا: خونه هایِ ردِفوسی، حرفش را هم نزن ... آن آلونکهای فکسنیِ رقت انگیز که بیست ساله مرمتش نکردند و دستی روش کشیده نشده! جائیکه این رذلها حتی یک میخ هم نکوبیدند! من در محلهُ ردِفوسی زندگی کردم: وقتیکه بارون میاد، از کانالهای خیابون آب بالا میزنه و تمام خیابون را میپره زیر خودش، و کسانیکه در طبقات همکف زندگی میکنند، تمام کثافات نصیبشون میشه: بوووم! و خانه اش تبدیل به مجرای فاضل آب میشه. و وقتی هم که در طبقات بالاتر زندگی میکنی، پدیدهُ گفتگوی لوله ها را داری، از آنجاییکه محلهُ ردِفوسی تا اندازه ای در سطح پائین شهر قرار داره بنابراین آشغالها جمع میشوند و راه لوله ها را میبندند. فاضلاب مستراح ها ... به جای اینکه از داخل لوله ها عبور کنند وقتیکه لوله ها پر میشوند، گُه و کثافت از لوله ها بالا میآیند ... تا آنجا که رویش نشسته ای و مشغولی بالا میآیند: قُلقُلقُل ... ! بعد ناگهان انفجاری رخ میده و گُه و کثافت مانند فواره میزند بیرون، درست شبیه اینکه نفت از زمین بالا میزند، با این تفاوت که این چشمه اش از گُه تشکیل شده!
لوئیجی: مامان، خواهش میکنم!
رُزتا: از کی تا حالا متظاهر شدی؟
لوئیجی: نه ... ولی من تعریفتو کمی نامناسب میدونم ... به تو نمیاد اینطور صحبت کنی!
کاملیا: رُزتا، منم به تو گفته بودم ... تو در این اواخر در طرز صحبت کردنت کمی مبالغه میکنی و دشنامهای رکیک زیاد به کار میبری!
رُزتا: باشه، باشه، من سعی میکنم خودمو اصلاح کنم ... رُزتا دیگی را از آب پر کرده و روی اجاق میگذارد. من میخواستم بگم وقتیکه مجرای فاضلاب به طرف بالا فشار میاره یک کثافتکاری مصیبتبار به بار میاره. تو اون محله به بچه ها از این بابت پادشاهانه خوش میگذشت ... لوئیجی در آن زمان سیزده سالش بود، وقتیکه خیابان به زیر آب میرفت بچه ها قایق سواری میکردند و لجن به سر و صورت هم پرتاب میکردند و عفونت و بیماریشون رو با خود به خانه میاوردند. تنها پاپای بیچارهُ من، یک شوک بهش دست میده، روزی وقتیکه تسمهُ مستراح را ... اوه ببخشید ... سیفون توالت را میکشه ... توالت فوری پر میشه: یک آبشار واقعی با شدت داخل دستشویی ما میشه، مخلوطی از مدفوعات و اسم شب ... نزدیک بود که پاپای بیچارهُ من اون تو غرق بشه ... از مدفوعات و اسم شب خوشتون میاد؟ الفاظ محترمانه ای هستند، مگه نه؟ نزدیک بود که غرق گردد...
لوئیجی: بسه مامان!
رُزتا: باشه، دیگه حرفشو نمیزنم ... بهتون ولی بگم که باید تو اون اوضاع دهان به دهان بهش تنفس میدادم تا پدر بزرگ دوباره جون بگیره!
کاملیا: چه کثافتکاری وحشتناکی!
رُرتا: تو حق داری، خیلی ناخوشایند بود ... راستی کاملیا کمی با ما غذا میخوری؟
کاملیا: نه، مرسی، جال من زیاد خوب نیست و اجازه ندارم چبز سنگین بخورم ...
رُزتا: آهان، اما ما غذای سبک میخوریم ...
کاملیا: چه غذایی برای خوردن دارید؟
رُزتا: اسپاگتی ... در هر صورت، تنها وقتی میتونن منو به محلهُ ردِفوسی انتقال بدن که مرده باشم! خبر داریکه ما میبایست در شب با قایق ازون محله فرار میکردیم؟ من هنوز به یاد دارم، چگونه با دانشجوها دانشکدهُ صنعتی رو اشغال کردیم ... در سالنهای بزرگ درس و کنفرانس میخوابیدیم ... و به باریکی یک تار مو نزدیک بود که کودکم به کشتن بره ...
کاملیا: کی؟ لوئیجی؟
رُزتا: آره، و هنوز هم خوابشو میبینه، مگه اینطور نیست لوئیجی؟
کاملیا: ولی به چه دلیل؟ مگه اونجا چه خبر شده بود؟
رُزتا: چه خبر بود؟ پلیسها آمدند و برای اینکه ما را مجبور به ترک آنجا کنند گاز اشگ آور به داخل سالنها شلیک کردند، دود و گاز باعث کشته شدن یک کودک شد، این حتی در روزنامه ها هم درج شد، یادت هست که؟ رئیس پلیس مانند دیوانه ها، بلند گویش را جلوی دهان نگاه داشته و فریاد میزد:"ای آواره هایِ بی سر و پا، ای جماعت احمق ... شماها باعث کشته شدن آن کودک بینوا شدید ... هنگام اشغال خانه دیگران آدم عاقل بچه همراه خود نمباورد!" ما هم با فریاد جواب دادیم:"که اینطور، باید بچه ها را در این مواقع در خانه گذاشت، بچه ها را در کدام خانه باید بگذاریم وقتیکه خانه ای برای زندگی نداریم؟" و او با فریاد پاسخ داد:"وقتیکه خانه ندارید، اجازهُ بچه بوجود آوردن هم ندارید! بدون خانه کسی ازدواج نمیکند! آدم بدون داشتن خانه به دنیا نمیاید! و کسی هم که خانه ندارد تا بچه هایش را در آن بگذارد نمیرود خانهُ دیگران را اشغال کند!" بعد آژیر خطر پلیس به صدا در آمد و پلیسها در لباسهای جنگی بداخل سالنها هجوم میاورند، مانند گروهِ ضربت کوهورتِ عهد رومیان. ناگهان ژاندارم جوانی روبرویم سبز میشه، با باطومی در دست که بالای سرش برده و میخواهد با آن ضربه ای به جمجمه ام بزند ... برادر زادهُ خودم:" آنتونیو، پسرم، اینجا چکار میکنی؟" من اونو وقتیکه در جنوب زندگی میکردیم بزرگش کردم، درست مانند فرزند خودم! داد زد: خفه شو ، رُزتا! من در سر خدمت هستم! و لباس ژاندارمها را بر تن دارم!" با تعجب گفتم:" و تو میایی اینجا، برای اینکه ما رو بیرون بندازی؟ فامیل و آشناهای خودتو؟!"مانند مستان فریاد زد:"دستور دستوره! ژاندارمری جای سؤال نیست، بلکه باید دستور را اجرا کرد، عمه!" در این اثنا گروهبانی با سیبیلی پت و پهن سر میرسه و فریاد میزنه:" این ارازل و اوباشو مثل آشفال فوری بریزید از اینجا بیرون!" و آنتونیوی بدبخت هم شروع میکنه مانند وحشیها به زدن دور و اطرافیانش ... انگار که مادهُ مخدره مصرف کرده باشه، شوخی نمیکنم! گریه میکرد، اما با باطوم همه را میزد ... اما او مقصر نیست. او آدم بدی نیست، کاملیا. پدر بزرگ رو هم اون به قصد کشت کتک زد، شونهُ منو هم با باطومش زخمی کرد، و لوئیجی هم به خاطر شکستگی جمجمه اش باید از او تشکر بکنه.
لوئیحی: مامان، اگه مخالف نباشی من میرم دنبال پدر بزرگ، واللا امروز از غذا خبری نخواهد بود.
رُزتا: آره، عالیه. لویجی خارج میشود. کجای داستان بودیم؟
کاملیا: برادر زادهُ پلیستان و اینکه شماها رو کتک زد ...
رُزتا: آهان، آره ... بعدش دیگه اونو تا مدتهای مدید ندیدم، با وجودیکه من بدون رنجشی از او حاضر به صحبت کردن با او بودم، او واقعاً مهربان است. اصلاً پسر بدی نیست. یک روزدیدمش، زمانیکه مشغول طی کردن عرض خیابون بود، اونیفورم بر تن، من فوری شناختمش! من تو ماشبن نشسته بودم، ماشینی دست سوم و ساخته شده از حلبی که لقو لق میکرد! داد زدم:"آنتونیو! آنتونیو!" او ایستاد، دور و برش را نگاه کرد ... در اونیفورمش زیبا به چشم میآمد! با آن علامت سرخ روی آستینهاش ...او به گروهبانی نایل شده بود!"آنتونیو! خبردار، بیحرکت!" او ایستاد. برای او دستور دستوره. نمیدونم از هیجان دیدنش بود و یا که چه بود، در هر صورت به جای اینکه به پدال ترمز فشار بیارم به پدال گاز فشار میدم و میرم تو شکم آنتونیوی بیچاره! یکی از پاهاش میشکنه! "آنتونیو! پسرم ..." چونکه جوان بدی نبود. حالا هم شده آرایشگر ... اما آدم بدی نیست ... پدر بزرگ برمیگردد.
پدر بزرگ: کاملیا ... خوشحالم از دیدارتون.
رُزتا: بالاخره آمدی! ماکارونی رو بده، آب مدتی از جوش آمدنش میگذره ...
پدر بزرگ: اوه، من ماکارونی ندارم! من فقط قلیونو آوردم.
رُزتا: پاپا، فقط قلیونو آوردی و چیز دیگری نخریدی؟ پس این همه مدت کجا بودی؟ موقع آمدن لوئیجی رو ندیدی؟
پدر بزرگ: آره، میدونی ... کاملیا، شما که اجازه میدید؟ ... پدر بزرگ آستین رُزتا را میکشد و به کناری میبردش. وقتی رفتم پایین، صاحب بار پائین خونه را دیدم، به من گفت قراره پلیس خونه آلبرتو رو بگرده ... به خاطر کشت و کارش ...
رُزتا: خونهُ مکانیسین رو؟
پدر بزرگ: آره، کسی باید لوش داده باشه ... بنابراین من زود برگشتم و بهش خبر رو دادم. ما باید برای مخفی کردن گیاهاش بهش کمک کنیم!
لوئیجی: تعارف نمیکنم، من الان میل به کشیدن ندارم!
رُزتا: با دوستایِ گروهت مایلی ولی با ما نه! بگو دوستمون نداری دیگه!
پدر بزرگ: حتماً با موزیک کلاسیک هم دشمنی داری!
لوئیجی: نه، مامان، چرا متوجه نیستی ... من کمی فکرم مغشوشه ... چه میدونم ... شاید به طور ناگهانی و ناخواسته کثرت گرایی ِ طبقهُ متوسط با آن تربیتِ کاتولیکی و اخلاقی گُه و کثافتش در من زنده شده باشه ... من ترجیح میدم که اول مقداری غذا بخورم، البته اگر امکانش باشه.
رُزتا: آخ خدای من، الان یادم افتاد که یخچالمون خالی ِ خالیه: برنج نداریم، ماکارونی هم همینطور ... واقعاً که باعث تأسفه!
پدر بزرگ: چه انتظاری داری، سه روز میشه که خرید نکردیم ...
رُزتا: میدونی، ما بقدری با بسته بندی کردن و فروش مواد سرگرمیم که به غذا اصلاً فکر نمیکنیم!
لوئیجی: شماها سه روزه که غذا نخوردید؟
رُزتا: چرا، گاهی چیزی میخوریم ... یک تکه نان، یک لیوان شیر ... از این گذشته برای من هم به خاطر رژیم لاغریم بد نیست ... ماری جوآنا اشتها را کم میکنه!
پدر بزرگ: کاملاً اشتباهِ، بعضی اوقات وقتی چلیم میکشم ... بقدری گرسنه میشم که میتونم پایهُ میز رو تا آخر بخورم ...
رُزتا: آره، اما نه گرسنگی درست و حسابی ... یکبار یک کاسهُ پر اسپاگتی جلوش گذاشتم، درست جلوی دماغش ... اصلاً بهش دست نزد ... فقط اشتها به پایه های میز داره ... نگاه کن، ببین چطوری پایه های میز رو دندان زده و خورده ... میز نوی ِ نو بودش! اما حالا چی براتون درست کنم؟
پدر بزرگ: اوه، پایه های کمد رو بگو که هنوز سالم موندن!
لوئیجی: گوش کنید، شما آب رو برای جوش آمدن بذارید رو اجاق من میرم و سریع از بیرون چیزی میخرم!
پدر بزرگ: نه، نمیخواد تو بری خرید. من میرم پایین. سر تو رو کلاه میذارن!
رُزتا: آره پاپا تو برو ... نمک و نان هم بخر و سری هم به شیر فروش بزن ببین آیا قلیون رو تعمیر کرده یا نه!
پدر بزرگ: باشه، انجامش میدم ... برای لوئیجی سُس گوجه فرنگی هم میخرم ... بعدش با هم یه دونه از اون جلیمهای اعلاء میکشیم! پدر بزرگ خارج میشود.
رَُزتا میخندد: پاپامون ماشاءالله خوب سرحال هستش، درست میگم؟
لوئیجی: اگه حقیقتو بخواهی من حالات پدر بزرگو کمی عجیب و غریب میبینم ... گاهی اوقات معمولی هستش واللا اکثراً تا اندازه ای شوت به نظر میاد.
رُزتا: میبینی، رعایت انصاف رو نمیکنی ... منهم شوت به نظر میام؟
لوئیجی: نه، برعکس ... به نظر من، تو بیش از حد کوک شده به نظر میایی ...
رُزتا: شاید من بیش از حد کوک شده باشم اما حالم خیلی از قدیم بهتره. خبر داری که دیگه من لیبریوم، فرونال و برلودین مصرف نمیکنم؟ خیلی وحشتناک بود. شبها به قرصی احتیاج داشتم که به خوابیدنم کمک کنه و در روز قرصی که به بیدار بودن مجبورم کنه، و وقیتیکه عصبی میشدم میبایستی دوباره قرص آرامبخشی مصرف کنم، و چه اندازه به خاطر کار در بیمارستان عذاب میکشیدم، هنوز یادت هست؟ چقدر شیفت شب و اضافه کاری در این بیمارستان که گُهستان اسمشو گذاشته بودم ازارم میداد!
لوئیجی: هنوز هم باید این همه اضافه کاری کنی؟
رُزتا: هر چیزی اندازه ای داره! دیگه اضافه کاری بی اضافه کاری!
لوئیجی: معرکه است، و شیفت شب؟
رُزتا: اونم برچیده شد.
لوئیجی: یعنی فقط در شیفت روز کار میکنی؟
رُزتا: شیفت روز هم بی شیفت روز.
لوئیجی: پس چه کاری در بیمارستان انجام میدی؟
رُزتا: هیچ کاری. من دیگه در بیمارستان کار نمیکنم، منظورم اینه که از کار اخراجم کردند!
لوئیجی: به چه دلیلی؟
رُزتا: تکرار غایب بودن در سر کار. بعضی از روزها هم حوصله و میل خالی کردن ظروف شاش و گُهِ بیماران را نداشتم و از اینکه مثل خدمتکاران باید در بیمارستان کار میکردم خسته شده بودم. یک کار پست و دستمزدی پستتر! دیگه اما بسه! من در خانه میمانم و با پدر بزرگت ماری جوآنا میکشم و به بیمارستان اصلاً فکر نمیکنم ... و میزند زیر آواز: شاد زندگی کن، خندان زندگی کن، اگر تو گریه کنی، ثروتمند و پادشاه هم گریهُ شان خواهد گرفت!
لوئیجی: و پول؟ منظورم اینه که تکلیف حقوقت چی میشه؟
رُزتا: من که گفتم، ما به نحوی زندگیمونو میچرخونیم. مزرعهُ کوچکمان، فروش ... چند تایی کار کوچک دیگر ...
لوئیجی: ابنو بهش میگی گذروندن زندگی؟ به پدر بزرگ بگو که من یکدفعهُ دیگه برای سر زدن میام ...
رُزتا: چی شد دوباره؟ کجا میخوای بری؟
لوئیجی: مایل نیستم که دوباره عصبانی بشم و بعد باز هم دعوایمان بشود ... و در پایان دعوا هم باید خودمو مقصر بودنم . اگر من حشیش نمیکشیدم و ال اس دی مصرف نمیکردم، شما دو نفر هم به این فکر نمیافتادید که خودتون رو درب و داغون کنید!
رُزتا: کی درب و داغونه؟
لوئیجی: تو و پدر بزرگ، تو دیگه هیچ چیز برات مهم نیست ... حتی از کار کردن هم دست کشیدی! تو حتی دیگه برات سیاست و مبارزه ای که در این نقطه شهر در جریان است هم مهم نیست.
رُزتا: هفتهُ پیش در مجمع عمومی اشغال کنندهُ خانه های خالی شرکت کردم ...
لوئیجی: یک هفتهُ پیش! اما دوشنبه، همین دیروز را میگم، وقتیکه راجع به نبود کودکستان بحث بود تو آنجا نبودی ... وقتیکه فکر میکنم تو بودی که در این محله تمام اشغالگران خانه های خالی را سازماندهی میکردی! شرط میبندم از اینکه تمام هشت خانهُ اشغال شده هرچه زودتر باید خالی گردند و اسباب و اساسامون بیرون ریخنه خواهد شد بیخبری.
رُزتا: این حقیقت داره؟ صدای زنانه ای از پشت در به گوش میرسد. در به صدا میآید.
صدای زنانه: اجازه دارم داخل شم؟ مزاحم که نیستم؟
رُزتا: بیا تو کاملیا ... لوئیجی هم اینجاست!
کاملیا دختری جوان و هراسان: سلام!
لوئیجی: سلام کاملیا! و صندلی ای را جلو کشیده و به نشستن تعارفش میکند.
رُزتا: کاملیا، میدونیکه محله مونو باید تخلیه کنیم؟
کاملیا: به این خاطر هم آمده ام. ما نمیدونیم چه باید بکنیم ... شاید که هفتهُ دیگه مأمورها بیایند.
رُزتا: ای خوکها! اما اینبار از خودم دفاع میکنم، اگر حتی سر سوزنی از اساسیه ام را خراب کنند ... از پنجره آب جوش میریزم رو سرشون!
رُزتا: نه اینکه تو تو کونش شکر دمیدی!
پدر بزرگ: مگه من چی گفتم؟ من فقط گفتم:" نسل شما یک تودهُ شکست خورده و واقعیتی به گل نشسته است، تخم حرامها، بزغاله های فاحشه ...
رُزتا: ادامه بده ...
پدر بزرگ: کون پاره ها، اوا خواهرها، معتادها ....
رُزتا: ادامه بده، ادامه بده ...
پدر بزرگ: ... تبهکاران بی حیا، ارازل ترسان از نور، علفهای هرزه و موشهای صحرایی! سرها از بدن جدا و بدون استثنا همگی روانهُ اردوگاه کار"، اما من یک مرد هستم و اجازه دارم چنین چیزهایی را بگویم!
رُزتا: اما بیشترین چیزی که باعث شد به فکر فرو بروم حرفهای لوئیجی قبل از ترک خانه بود:" شماها همش وراجی میکنید و درست آن فکری را که سیستم از شماها میخواد در مغزتون جای دادید"، "دنیای شماها را ما بقدر کافی میشناسیم ... دنیای شما دنیای گهی هستش! اما دنیایی که ما تصور و آرزوش را میکنیم ... شماها هرگز کوشش نکردید که دنیای ما را درک کنید! با این وجود آنرا محکوم کرده و ادعا میکنید که ما چیزی برای گفتن نداریم! فاصلهُ نسل ما و شما کیلومترهاست اما شماها هنوز با ما طوری گفتگو میکنید که انگار با یک عکس فامیلی درون قاپ عکسی نشسته بر دیوار".
لوئیجی: معذرت میخوام ... اما من آنموقع کاملاً عصبانی بودم ...
رُزتا: نه، نه، تو کار درستی انجام دادی! اگر ما بخواهیم نسل شما را درک کنیم باید به سیبی ترش شده گازی زده و پیشداوریهایمان را بالا بیاوریم. ما باید خودمونو با شماها تنظیم بکنیم تا بتونیم کمک حالتون باشیم و به همین دلیل شروع کردم به کشیدن ماری جوآنا!
لوئیجی: و تو پدر بزرگ؟
پدر بزرگ: اوه، اون اوایل خیلی بهش ناسزا گفتم، با آهنگ صداهای مختلف:"اگر زنی به سن تو خودشو به خاطر پسرش کوچک و حقیر کنه ... تنها به این خاطر که پسرشو از دست نده ...من از خونه بیرونت میکنم، ای انسان بدشانس، بدون ثانیه ای تأخیر از خونه ام میزنی بیرون!"
اما این ناممکن بود، چونکه خونه به مادرت تعلق داره ... مادرت خونه را اشغال کرده بود و نه من ... کسیکه کرایه خونه را نمیده مادرت هست. پول برق رو مادرت نمیده، پول گاز رو هم همینطور، کسیکه یک سنت هم خرج نمیکنه مادرت هستش و نه من! بنابراین مجبور شدم تن به اخاذی کردنش بدم: ای پرنده بکش و یا بمیر ... ماری جوآنای خوب را جانشیین بازیِ بد بکن. اینطور بود که من هم شروع به کشیدن ماری جوآنا کردم!
لوئیجی: و چه کسی کشیدنشو به شما یاد داد؟
پدر بزرگ: پسر میکائیل.
رُزتا: آره، و اینطور شد که جوینت پشت جوینت کشیدیم. شگفت آوره و الان هم کاملاً حرفه ای شده ایم!
پدر بزرگ: تعداد زیادی نامه های تشکر آمیز و مدالهای افتخاری هم از "کارخانهُ غرش و دود کن مرا" بدست آوردیم!
لوئیجی: شما دو نفر باید خیلی مواظب سلامتیتون باشید، مثل دودکشها دود میکنید ... نگاهی به مردمک چشماتون بندازید، خیلی گشاد شده اند!
رُزتا: خودت میدونیکه، حشیبش سمی هستش که عادت میاره، به همین دلیل نمیشه همینجوری ساده هر وقت که مایلی بذاریش کنار!
لوئیجی: بهتره که یکدونه کمتر بکشید!
رُزتا: خیلی جالبه! و چه کسی در این کار به ما کمک میکنه، در جائیکه مواد این همه بهمون حال میده؟
پدر بزرگ: وقتیکه فکر میکنم چقدر من قدیما زود حساس و تند خو میشدم وقتیکه به جلسهُ حزبیمون میرفتم، این کاغذبازها با آن مقدسات و حضرت مریمشان ... تمامشان خشک مغز و متعصبند و دیگر با مغز خود فکر نمیکنند! حالا قبل از رفتن به آنجا ماری جوآنایم را میکشم و دیگر حرص و جوش نمیخورم ...
لوئیجی: نگاه کن، اگر میکشی که خودتو مانند جوجه تیغی آسیب ناپذیر بسازی تا همه چیز برات بی اهمیت شود ... اگر تو بخاطر حشیش کشیدن از سیاست رویگردان بشی ...
پدر بزرگ: نه، نه اینکه دیگه ما با سیاست کاری نداشته باشیم ... اما ما بیشتر نظاره گریم ...
رُزتا: آدم کمتر صحبت میکنه و بیشتر میکشه ... بعد آدم میتونه بهتر گوش کنه!
پدر بزرگ: موزیک برای مثال. وقتیکه من میکشم، چمباته زده میشینم اون گوشه و به موزیک گوش میکنم. موزیک به تمام منافذم رسوخ میکنه: داخل سوراخ بینیم میشه، داخل سوراخ گوشام ... و این اشباع ام میکنه! این اواخر حتی از موزیک کلاسیک هم لذت میبرم! ساعتهای متوالی میشینم آن گوشه: تام، تام، تام، تامتامتام، دینگدیدینگ، دینگ، دینگ ... و رنگهایی که دل میبرند ... گاهی هم درست و حسابی ترس به جانم میافتد که نکند دارم یک روشنفکر میشوم ... من اینطور خالص و پاک شده ام! دانگ، دانگ، دینگدانگدینگ ... این یک تکامل است! کم مونده دیگه سر تا پامو از استفراغم بپوشونم!
رُزتا: به خاطر ما لازم نیست خودتو نگران کنی ... ما کاملاً خوب و خوشیم ... کاملاً رلَکس ... بیا تو هم کمی رلکس کن. الان یک جوینت قشنگ بار میزنم. مامان الان یک جوینت قشنگ بزرگ برای لوئیجی کوچولوش درست میکنه ...
لوئیجی: نه، واقعاً میگم، مامان ، مرسی ... اما ...
رُزتا: وای، وای، ماری جوآنای مامان را نباید رد کرد! اینکار رو آدم نمیکنه. مامان بهترین شیت را دارد!
لوئیجی: آره، آره، من اعتراف میکنم، اون ال اس دی بودش، من چند تایی در جیبهایم داشتم. اما چیزی که پدر بزرگ را کله پا کرد بطور یقین ال اس دی نبوده است.
رُزتا: شماها چه آدمهای بی مخ و احمقی هستید، مانند تمام این کونیهای بیسواد که راجع به اسید نظرات گُهشان را شایعه میدهند:"با خیال راحت مصرف کن، بیخطره ِ بی خطره. مصرف کن، ضمیرخودآگاهت را بالغ میکنه! رنگهای زیبا، تأثیرش با شکوه است ... کل ماجرا این است! تو یک سفر در مغزت انجام میدهی ... انگار به یک سیارهُ ناآشنا سفر میکنی!" و به جای آن: در مغزت دَنگی به صدا میاد و تو در هوا پرواز میکنی!
لوئیجی: اما، مامان خدا میدونه من چقدر اسید برداشته ام، این یک حقیقته: آره، تو از خود بیخود میشی، در یک دنیای دیگه به رویت باز میشه ... یک نور خفیف ... میلرزونتت، واللا ... چه جوری بگم ... خیلی چیزهای غیر معمولی و رایح تجربه میکنی که مطبوعند، از کابوس خبری نیست ... طوریکه فکر میکنی مغزت از زندان و تنگنا رها شده و آزاد است ... تو داخل یک بُعد دیگه میشی، بیشتر میفهمی و بیشتر میبینی، توانگر میگردی ... چه جوری بیان کنم ... تو باید خودت تجربه اش کنی تا بفهمی چی میگم! اینم طبیعیه وقتیکه غمگینی، شاید بیشتر غمگینت کنه، اما وقتیکه همه چیز روبراه است ... اوه، اوه، یک فِلینگ کاملاً نو!
رُزتا: و هیچ استثنایی هم وجود نداره؟ آدمایی که بهشون نمیسازه و پارانویا میگیرن چی؟
لوئیجی:آره، گاهی اوقات، اما نه به این شدت، مگر اینکه جنسش خوب نباشه.
رُزتا: نه، من منظورم ال اس دی خالص بود. تا حالا مشاهد نشده کسانی این ماده را مصرف کرده و دچار جنون سخت شده باشند؟ وقتیکه پدر بزرگت را که حالش بدتر شده بود و من میبایستی به تیمارستان ببرم جوانهای زیادی را دیدم که در اثر استعمال اسید به جنون مبتلا بودند!
پدر بزرگ: آره، خیلی خنده دار بود ... من همچنان با کمد لباس میراندم! "هول ندید! - کی هول میده؟"- "این قطار آیا ایستگاه آخر نداره؟"
رُزتا: در دیوانه خانه جوانهایی به سن تو دیدم ... یکیشون به خاطر خوردن یک ال اس دی چنان بلایی سر خودش آورده بود که باید بودی و میدیدی ، میفهی چی میگم استاد ترکمانزنی یا نه؟ یکی از سر تا پاش گچ گرفته شده بود، چونکه از طبقهُ سوم خودشو به بیرون پرتاب کرده بود. او فکر میکرده که یک هواپیماست ... و سعی کرده پرواز کنه! بسیار اتفاق افتاده که اسید مانند بمبی تأثیر میکنه: مغزت مانند یک انار رسیده میترکه ... میدونی چه تعداد جوان بدون اینکه خود با خبر باشند مبتلا به اختلال روحی هستند؟ خود تو برای مثال، تو چه بلایی سر خودت آوردی و به چه مرضی مبتلا شدی!؟
لوئیجی: من کاملاً سالمم!
رُزتا: آره، حتماً، سالم ِ سالم. تا شانزده سالگیت میبایست هر روز یک قرص در لیوان شیرت بیندازم.
لوئیجی: و به چه دلیل؟
رُزتا: یک قرص به نام گاردنال، چونکه مبتلا به نوعی غش و صرع مخصوص جوانان بودی!
لوئیجی: من؟ غش و صرع؟
رُزتا: خونسردیتو حفظ کن. هزاران کودک مبتلا به این بیماریند که مادرانشان پی به آن نمیبرند ... تنها وقتی از آن آگاه میشوند که بچه ها ال اس دی مصرف کنند، اونم چه فهمیدنی!
لوئیجی: اما چرا قبلاً به من نگفتید که به چه خاطر این اتفاق برای پدر بزرگ افتاده؟
رُزتا: چونکه باز هم دعوا براه میافتاد! مانند آندفعه که مشکوک بودم آیا ماری جوآنا میکشی یا نه... یادت هست چه جوری عکس العمل نشون دادی؟
لوئیجی: آره، من قهر کردم و از خونه زدم بیرون ...
رُزتا: آره، و یک هفته هم خودتو نشون ندادی .
لوئیجی: شماها منو یک ریده مون فاسد خطاب کردید ... من کاملاً اون صحنهُ قتل رو به خاطر میآورم:"کسیکه مادهُ مخدر مصرف میکنه یک مجرمه، یک فاشیسته! نسل شما دهشاهی هم ارزش نداره!"
پدر بزرگ: اینجاشو لوئیجی حق داره ... آره، اون روز مادرت کمی زیادی مته به خشخاش گذاشت!
پدر بزرگ: ما از شما جوانها یاد گرفتیم. شماها هم میگید: "کشیدن خرجی نداره!" اگه چیزی نداشته باشی، هر کس مقداری هدیه میکند ... اینجا یک گرم، اونجا یک گرم ...
رُزتا: چند هفته پیش در جیب پسرم ده گرم ماری جوآنا در بسته های یک گرمی پیدا کردم، اما از نوع خوبش، و سه عدد اسکناس ده هزاری ... تماماً هدیه های دوستانش: یک گرم اینجا، یک اسکناس بزرگ آنجا ... از شوق به گریه افتادم.
پدر بزرگ: نه، نه، او از ترسش گریه کرد. " لوئیجی ِ من مواد مخدر مصرف میکنه ... کارش به کجا ختم مبشه!؟ خدا میدونه از کجا پول خریدشو میاره ... پسر من! یک بزه کار!"
لوئیجی: مامان، نمیدونستم همه را در یک دیگ میریزی؟ کسی که مواد مخدر مصرف میکنه، تبه کار، انگل و ویران کنندهُ جامعه و غیره هستش؟
رُزتا: به چه چیزهایی تو هم فکر میکنی! نگران نباش، در این بین به رهایی رسیده ام! اما وقتیکه مواد را پیدا کردم، برام یک ضربه بزرگ بود: چه فداکاریهایی کردیم تا تو بتونی در دانشگاه تحصیل کنی، تا در کارخانه کاری کنار باند پیدا کنی و کوشش کردیم کسی پی نبرد که تو در حال گذراندن امتحاناتت هستی واللا فوری از کار بیکارت میکردند! چرا باید پسر من خودشو با مواد مخدر در خواب فرو کنه در حالیکه آینده ای بزرگ و تابناک در انتظارشه، کنار باند ماشین، با آن سرعت سرسام آور ... کاری چنین زیبا و رضایتبخش! شما جوانان باید ما پیران را از نو تربیت کنید، ما والدین را، پیش از هرچیز ما مادران را!
پدر بزرگ: ما از درکش عاجز بودیم! شماها باید هنگامیکه کوچکتر بودید ما را آموزش میدادید تا مییتوانستیم از خیلی پیشتر به کشت بپردازیم!
لوئیجی: کشت چه چیزی؟
پدر بزرگ: کانابیس ایندیکا، حشیش!
رُزتا: حشیش قرمز ترکی، پدر بزرگ مزرعه خودمونو نشونش بدیم؟
پدر بزرگ: چرا که نه؟ در هر حال وقت آب دادنشان رسیده و حمام ترکی! نگاه کن! باشکوه نیستند؟ رُزتا و پدر بزرگ جعبه هایی که از خاک پر شده و انبوهی از جوانه های کوچک از آن سر برون آورده اند را میآورند. نگاه کن، ببین چه لطیفند!
لوئیجی: اینها دیگه چی هستند؟
رُزتا: این گیاه را نمیشناسی؟ ماری جوآنا!
لوئیجی: شماها ماری جوآنا کشت میکنید؟!
رُزتا: از مزرعهُ شخصی، تازهُ تازه آماده برای کشیدن! برندهُ تعداد زیادی مدال طلا!
پدر بزرگ باز شروع به آواز خواندن میکند: پیش از دریا نوردی به خواب نباید رفت، اوه عشق من، تو زیبا دریانوردی میکنی! در دور دست دریاها و اقیانوسها، همراه حشیش و یا ماری جوآنا، هرکدام که میلمان بکشد!
لوئیجی: شماها ساده اید که چنین گیاهی رو کشت میکنید!حد و درصد گیرایی کانابیس در ایتالیا بسیار پایین است ...
پدر بزرگ: ماشاءالله چقدر واردی! آدم متوجه میشه که در دانشگاه تحصیل کردی. رُزتا، حق به جانب تو بود که اینو به کارخونه بفرستی!
لوئیجی: اما من درست میگم پدر بزرگ، ما اون آب و هوای لازم برای کشت رو نداریم: کانابیس یک آب و هوای نمور و گرم لازم داره!
رُزتا: ما خودمون این آب و هوا رو درست میکنیم! گیاهان سه بار در روز آب داده میشوند ... و بعدش خورشید میدرخشد ... اشعه ماوراء بنفش. پدر بزرگ اون لامپو روش کن. پدر بزرگ یک قاپ که چندین لامپ قوی در آن کار گذاشته شده است را میآورد و روشن میکند. این بهمون کمی کمک میکنه ... رُزتا آبپاشی را بدست لوئیجی داده و به او طریقه آب پاشیدن را نشان میدهد، آره اینجوری درسته ... خواهی دید ... این بهتر از مواد سرزمین کوهستانی افغانستانه ... حالا میفهمی برای چی ما انقدر ملافه برای خشک شدن به طناب آویزان کرده ایم؟ اینجوری اون هوای مرطوب و گرم اینجا ایجاد میشه ...
لوئیجی: حالا داری چکار میکنی؟
رُزتا: یک مو خشک کن برای خشک کردن موها ... این باد موسمی آسیای جنوبیست ... باد گرم و مرطوب! پدر بزرگ، پنکه را روشن کن! پدر بزرگ یک پنکهُ بزرگ را میآورد.
پدر بزرگ: باد گرم جنوب، بادبان شمال! میشنوی؟ باد آهسته روی فلات را میشنوی؟ مشرق!
رُزتا و پدر بزرگ ملافه های خیس را به حرکت میاورند، میهمان افغانستان دلربا با مزارع پهناور حشیشش باشید!
لوئیجی: اوه پسر، این نمیتونه واقعیت داشته باشه!
رُزتا: من فکر میکنم، باید اینجا چیزی شبیه آیینه با ورقه هایی از قلع کار بذاریم تا گیاهان بیشتر نور نصیبشون بشه، مانند مکانیکی که در طبقه سوم زندگی میکنه!
لوئیجی: چه کسی؟ تیزالی؟
رُزتا: آره، تیزالی فینسِنزو!
لوئیجی: اونم ماریجوانا کشت میکنه؟
رُزتا: اوه! کجای کاری در این بین یک کشاورز به تمام معنی شده!
بزودی کمک نقدی ای هم از طرف پروژهُ <مزرعهُ سبز> به خاطر پشت کارش به او اعطا خواهد شد!
پدر بزرگ: باید برای شاشیدن روی بالکن بره! حتی توی لگن شاشون هم کاشته! همه جای خونه ماری جوآنا کاشته شده. روی بالکن، تو اطاق خواب ... توی ننوی کودکش ...
لوئیجی: من دارم دقیقه به دقیقه خلتر میشم ... مدت زیادی است که جریان به این نحو پیش میره؟
رُزتا: منظورت چیه؟ جریان کشت و یا جریان قبل از آن؟
لوئیجی: جریان قبلی.
رُزتا: آره، اینطور بود ... تو متوجه قضایا نبودی، اما شاید بهتر این میبود که ماجرا را برایت میگفتم ... در هر صورت؛ سه ماه پیش پدر بزرگت تب شدیدی میکند ... نزدیک به سی و نه درجه: در جستجوی آسپرینی برای پدر بزرگت همه جا را گشتم ولی پیدا نکردم. کمی دیرتر، وقتیکه میخواستم کتت را بتکانم و تمیز کنم، یکدفعه یک قرص از جیبش میفته بیرون، درست شبیه به آسپرین ... یا نه: دو تا قرص. برشون میدارم و یکیشو میدم پدر بزرگت.
پدر بزرگ: آره، آره، من اونو بخاطر درد گلوی سختی که داشتم، برای اینکه بتونم راحتتر قورتش بدم حتی زیر دندون خرد هم کردم!
رُزتا: خلاصه، چند لحظه ای میگذره و پاپا یکدفعه شروع به فانتزی کردن میکنه ...
پدر بزرگ: آره، من این احساسو داشتم که سرم از تنم داره جدا میشه ... سرم نشسته بود اینجا و دستهایم آنجا! و قدم ناگهان دراز و درازتر میشد ... پاهایم بقدری بزرگ به نظر میآمد که میتونست براحتی از پنجره بیرون بزنه، واقعاً مضحک بود. دستامو که تکون میدادم، یکهو ده بیست تا دست دیگه پیدا میشدند، همه در یک ردیف! واقعاً که عجیب و غریب بود. کمد از پشت اطاق شروع به حرکت میکنه، مانند یک قطار. میخوام بپرم داخل قطار ولی بلیت ندارم و در ایستگاه قطار هم دستگاه اتوماتیک برای خریدن بلیط وجود نداشت... چاره ای نبود و میبایست تا ایستگاه بعدی پیاده بروم. در این ضمن در کمد لباس باز میشه. نگاهی به خودم در آیینهُ قدی کمد میاندازم. از شباهت عجیب بین من و عکسم در آیینه کاملاً دستپاچه و آشفته بودم.
میگم چیه مثل دیوونه ها نگاهم میکنی. گورتو گم کن! و او با خونسردی میگه: بلیتها لطفاً. وقتیکه با دقت نگاه میکنم متوجه میشم عکس در آیینه خودم هستم که مانند رانندهُ قطارها لباس پوشیده ام. بلیت نمیخواهید!؟ چه بلیتی؟ تازگیها آدم باید بلبت داشته باشه وقتیکه داخل یک کمد لباس میشه؟
در این میان کمد به حرکت میفته، و مردم بطرز وحشتناکی بهمدیگه فشار میارن ...
رُزتا: آره، واقعاً، آویزان شده بود به کمد لباس و فریاد میزد:"این کمد مال منه، من تعین میکنم باید به کجا برانیم: مسیر بیست و پنج! ناراضیاش هم میتونن پیاده شن! متوجه شدید؟! من احتیاج به داشتن بلیت ندارم! شماها باید پول بلیت بپردازید و نه من!"
پدر بزرگ: ناگهان پلیسی ظاهر شد و از قطار پیاده ام کرد و منو با خودش به مرکز پلیس در طیقهُ چهارم برد. اونجا ضربه محکمی به سرم میزنه و منو از پنجره به بیرون پرتاب میکنه ... در حین سقوط بلیت از جیبم به بیرون لیز میخورده و به طرف بالا به پرواز در میاد ... من هم شروع میکنم با دستام مانند قرقی به بال بال زدن تا برای بدست آوردن بلیطم که همینطور به بالا رفتنش ادامه میداد و روی پشت بامها در نوسان بود، بتونم پرواز کنم.
ناگهان پینلی ِ آنارشیست را که پلیسها از پنجره به بیرون پرتابش کرده بودند برعکس جهت پروازم در حال سقوط میبینم که با شوق فریاد میزد "عاقبت از لانه خارج شدم، عاقبت از لانه خارج شدم!". با فریاد بهش میگم:" اشتباه میکنی، تو از لونه به پرواز در نیومدی احمق، بلکه پلیسها تو رو از پنجره به بیرون پرت کره اند، من خودم با چشمهام دیدم!" که اونم فریاد میزنه:"نه، نه، من به ناگهان دچار اختلال روحی شدم ... یک حالت ناگهانی ناخوش آیند ... لبه پنجره ایستاده بودم که حالم بد شد و مانند اکثر اوقاتی که چنین حالت ناخوشایندی به من دست میده – همین ادعا را هم قاضی دادگاه در پرونده اش منعکس میکند -، بجای اینکه زانوهایم از حال و رمق بیفتند و پاهایم سر بخورند، ناگهان احساس میکنم از ماهیچهُ پاهایم پر خارج میشوند و پاهایم مرا به طرف بالا پرتاب میکنند ... و من از پنجره به بیرون پرواز میکنم.... چنین پروازی تا حالا نکرده بودم! آماده برای المپیک! نگاه کن چطوری پرواز میکنم! چه شتابی دارم ... انگار که سه نفر منو از پنجره به بیرون پرتاب کرده باشند"! اصلاً قابل تصور نبود! و بوووووم!".
رُزتا: واقعاً که پاپای بیچارهُ من مثل دیوانه ها شده بود؛ مدام در دنیای خیالیش بود و منو دیگه به جا نمیآورد ... و میدونی که مسبب این اتفاق چی بود لوئیجی؟ خودتو به کوچهُ علی چپ نزن! قرصی که من به پاپا دادم آسپرین نبود بلکه ال اس دی بود!، یا اینکه میخوای اینو انکارش کنی؟
لوئیجی: ابداً اینطور نیست، منم که میگم علف کشیدن ربطی با ماده مخدر نداره. اینرا هم من همینطور از روی شکم نگفتم. حتی پروفسورها در باره این موضوع کتابها نوشته اند.
رُزتا: یکی از آن کتابها را من در اطاقت پیدا کردم و خواندمش. از شخصی به نام بلومیر با عنوان "ماری جوآنا چیز خوبیست". خیلی زیبا ... مرا کاملاً متقاعد ساخت.
از آن موقع من و پدر بزرگ مرتباً پیپمانرا میکشیم، مگه نه پدر بزرگ؟
پدر بزرگ: اوه اوه! من دیگه هیچ جا حتی به کلیسا هم نمیرم ... به عرق هم دیگه لب نمیزنم ... ماری جوآنای خودمو میسازم ... افغانی ِ محبوبمو و بعد نشئگی آغاز میشه ... افغانستان ... ای سرزمین پدری، من تو را دوست میدارم.
رُزتا: بدشانسی فقط اینه که گاهی چندین روز جنس خوب گیرت نمیاد ... از جنس لبنانی یا افغانیهای با رنگ خردل سه هزار لیره برای یک گرم ... از دو چرخه پرتت میکنه! بوووم! برعکس جنس مراکشی، چه گیاه گهی ... قیمتش گرون نیست، اما اصلاً خاصیت نداره، برای تازه کارهاست ... ما از جنس تایلندیش میکشیم. قیمتش البته خیلی گرونه، اما بهترین جنسه!
لوئیجی: شما دو نفر کلی کارشناسید، باورم نمیشد. انگار که من در خانه خودم هستم ... منظورم اینه که پیش دوستانم هستم ...
رُزتا: خب، حالا کمی خودتو آرام کن. بهترین روش دوست شدن با اولیاء کشیدن یک ماری جوآنای خوب با آنهاست ... باریکشو دوست داری یا یکی از اون درست و حسابیاش، یک نمره بزرگتر؟
پدر بزرگ: یک سیگار حشیش مانند نیم لیتره ... البته از نوع سه ورقه ایش هم وجود دارد ... صبر کن، کجا گذاشتمش ...
لوئیجی: میشناسمش ... با یک فیلتر مقوایی.
پدر بزرگ: یک نوعش چلیم است ... درست شبیه ساز بادی چوبی ِ مخصوص کوههای آلپ میمونه ... نگاه کن، چقدر زیبا! تماماً از چوب درخت هلو!
رُزتا: اینو امتحان کردی؟
لوئیجی: چلیم را؟ نه، هنوز نکشیدم.
رُزتا: اوه، چلیم خیلی ماه و بی همتاست ... بهتر از با قلیان کشیدنه! امتحان کن، با خیال راحت امتحانش کن، پسر ... آدم باید همه چیز را در زندگی امتحان کند!
لوئیجی: از کجا این وسائل را بدست آوردید؟
رُزتا: اگر آدم به اوضاع بازار خرید و فروش وارد باشه ... با کمی پول ... این چیزها انقدر گرون هم نیستند.
پدر بزرگ: تو فقط باید گوش و دماغتو باز نگهداری. اما خودت اینو بهتر از من میدونی پسر. بر و بچه های مافیا هرچیزی میفروشن: مواد سبک و مواد سنگین.
رُزتا: و یک روزی کلک رو بهت میزنن: ماری جوآنا و حشیش ناگهان از بساطشون محو میشه ... و بعد این موشهای صحرایی بهت میگن:" در حال حاضر از مواد همیشگی تو بازار نیست ... اینو امتحان کن، هروئین، بهترین جنس، برای آدمهاییکه سرشون به تنشون می ارزه. مجانی، چون اولین بارته، من بهت هدیه اش میکنم ... پرواز کن پسر، پرواز کن!"
نزد ما اما از این چیزا خبری نیست. ما محکم و استواریم، همیاری سرخ فام! ما خریداران خودمان را داریم. تنها برای رفقا!
پدر بزرگ: کسی که پهلوی ما میاد، با اطمینان خاطر میاد!
لوئیجی: خریداران مخصوص؟ رفقا؟ این چه نوع صحبت کردنه؟ شما دونفر طوری رفتار میکنید که انگار فروشنده اید!؟
پدر بزرگ میخندد.
رُزتا: البته که ما میفروشیم! مگه عیبی داره؟
لوئیجی: نه، چیز مهمی نیست، فقط جرمش زندان رفتن داره.
میبخشید، شاید اخلاقی و نصیحت گرانه به گوش بیاد، اما اینکه تو و پدر بزرگ مواد میفروشید ...
رُزتا: نه آنقدر که تو فکر میکنی ... صد، صد و پنجاه گرم در هفته ... تا تقاضا چطوری باشه.
لوئیجی: دیوانه شده اید؟ صد گرم از چه چیزی!؟
پدر بزرگ: بستگی دارد - افغانی سیاه- هر گرم سه هزار لیره، ترکی دو هزار، لبنانی قرمز هزار با کمی خرده و ریزه! گاهی هم جنسی میخریم گرمی پونصد لیره ... بطور میانگین برای هشتاد تا صد هزار لیره هربار یک پاکت صد گرمی از انواع مختلف میگیریم!
لوئیجی: صد هزار لیره در هفته؟
رُزتا: در عرض سه یا چهار روز میفروشیمشون و بیست تا سی هزار لیره سود میبریم که پول کشیدن مواد خودمون میشه.
لوئیجی: آیا دارید با من شوخی میکنید؟
من برای یک هفته بیشتر از هزار یا دو هزار لیره لازمم نمیشه برای این چیزا ...
پدر بزرگ: اما پسر، تو هنوز جوونی ... تو تازه داری شروع میکنی ... اما ما، میفهمی، پیریم ... ما بیشتر احتیاج داریم ...
رُزتا: یک خانمی که بالای صد کیلو وزنش است، در روز به ده جوینت احتیاج داره، باید اینو قبول کنی!
لوئیجی: ده تا! از باریکاش یا از اون چاقاش؟
رُزتا: بستگی داره، تا در چه حالی باشیم ... اگر سر حال باشیم، گاهی چندتایی از لاغراش و یک چلیم میسازیم و چاق میکنیم! مگه نه پدر بزرگ؟
پدر بزرگ: اوه، آره!
لوئیجی: خب، خوبه پدر بزرگ ... اینطور که شما تعریف میکنید ده هزار لیره برای هر نفرتون هم کافی نیست، البته اگر در روز انقدر بکشید!
رُزتا: یکی دوتا کار کوچک هم در کنارش باید بکنیم، مگه نه پدر بزرگ؟ چند تا رادیو، لاستیکهای ماشین ... چیزهایی که راحت میشه بدستشون آورد ... ما چند تا مشتری دائمی داریم ...
پدر بزرگ از پشت یک ملافه پدیدار میگردد و لاستیک ماشینی را در حال قل دادن است: بهترین لاستیک ماشین، حراجش کردیم.
لوئیجی: حالا دیگه جنس دزدی هم میفروشید!؟
پدر بزرگ: خب، نمیخواد احساسی بشی! تو باید تصمیم بگیری: یا کانابیس کشیدن خوبه، پس باید پولش را هم جور کرد، یا اینکه بده و لازم هم نمیشه براش پول جور کنی.
لوئیجی: به خوب و بد بودن ربطی نداره ... اندازه اش مهمه ... یکی از باریکاش هر از گاهی با دوستان، و کمی تفریح داشتن ...
رُزتا: ما هم برای تفریح میکشیم، در میان دوستان ...
لوئیجی: آره، اما اگر شما ده تا سیگار ماری جوآنا در روز بکشید، این مرگ آوره ... ده سیگار چاق حشیش مانند دوبار تزریق هروئین و یا آمفی تامین در روز است ... آدمو دیوانه میکنه!
پدر بزرگ: آره، شبها این احساس که واقعاً خل شده ایم به ما دست میده، درست میگم، رُزتا؟
رُزتا: آره، نشهُِ نشهُ. اما زیباست ... این حالت مانند خلها بودن!
لوئیجی: و به چه کسانی مواد میفروشید؟ اگه یک مامور پلیس برای خرید کردن بفرستن پیشتون چکار میکنید؟
رُزتا: احتیاج نیست که بترسی، ما فقط به آدمهای محل میفروشیم ... به همسایه هایی که خانه های خالی را تصرف کرده اند، وقتیکه پلیس میخواست آنها را بیرون بندازه ما ازشون طرفداری کردیم... در قدیم همراه با آنان گاز اشگ آور تنفس کردیم ... حالا با همدیگر حشیش میکشیم!
پدر بزرگ: به دوستان بازنشسته ام هم میفروشیم ... به چند تا کارگر، حتی چند تایی کارمند پست و راه آهن ...
رُزتا: اما تنها به تعدا کمی ... صادقانه بگم ... میدونی، کارمند ... نسلی خسیس و ترسوست ... ابداً
مانند زنهایشان نیستند، این زنان خانه داریکه تنها با بوی پودر رختشویی تحریک میشوند ... داری تعجب میکنی! قدیمها همشون یک شیبشه تو دستشون بود: عرق سگی، بدتر از راننده های کامیون. اما از زمانیکه حشیش را شناخته اند ... "صبح یک جوینت، و روز رفیق توست!".
لوئیجی: ولی این بازنشسته ها و زنهای خانه دار که پول آنچنانی ندارند تا بتوانند پول برای خرید مواد بدهند.
رُزتا: چرا که نه؟ آدم کمی اینجا درمصرف پودر رختشویی پس انداز میکنه، یکم اونجا در خرید و خوردن قهوه ... و اگر هم لازم بشه ما بهشون مقداری هدیه میدیم ... تو میدونیکه، "ماری جوآنا یعنی عشق و محبت!"
لوئیجی: شماها مواد را هدیه میدید!؟
لوئیجی: و بعد هم سوزنو فرو میکنن تو رگشون.
رُزتا: کی؟
لوئیجی: دکترها. مگه نمیدونیکه دکترها بیشترین گروه از شاغلینند که ماده مخدر تزریق میکنند؟
پدر بزرگ: به استثنای دکتر جکیل!
رُزتا به پدر بزرگ که دوباره در حال پک زدن به ته مانده سیگار است: پاپا بس کن!
لوئیجی: دیگ خوراک پزی چه اش شده؟
رُزتا: چیز مهمی نیست، بخاره ... اینم بهت بگم که یک دکتر حق داره این اجازه را داشته باشه به خودش هروئین هم تزریق کنه ...
لوئیجی: این بخار نیستش ... این ...
رُُزتا دستش را میگیرد، دستی که در دیگ را میخواست بردارد: چند بار بهت گفتم من دوست ندارم، آدم قبل از غذا توی دیگها رو نگاه کنه.
با این حال لوئیجی در دیگ را برمیدارد: خیلی خنده داره، غذا! دیگ خالیه و بوی حشیش میده!
رُزتا: سعی نکن وقتی من صحبت میکنم تو موضوعو عوض کنی! هربار من راجع به ماده مخدر صحبت میکنم، تو به نحوی از زیرش در میری!
لوئیجی: کی از زیرش در میره؟ من فقط میگم، اینجا یک کسی کشیده ... ماریجوآنا یا حشیش!
رُزتا: خب، حالا گرفتیم که اینطور باشه؟ روزنامه های شما چی مینویسن! نمینویسند که کانابیس یا "گراس" اینطور که شماها ازش نام میبرید، آدمو شاد میکنه!؟ اگه یکی غمگین باشه ابداً اونو احساس نمیکنه، و وفتی هم که شاد هستش: یوهو، من میکشم... مییییکشم! پایکوبی و دست افشانی، مخصوصاً در جمع، اونجا خودتو پیدا میکنی، دوستی ِ گروهی، همیاری ِ گروهی، فانتزی ... گروهگروهگروه !!
پدر بزرگ در حالیکه با برداشتن قدمهای کوتاه و آهسته میرقصد:
یک آواز بخوان، کانابیس،
سرخ و زیبا ماری جوآنای من
خوش رنگ مانند نیروانا
ماری جوآنا بکش، انقلاب در راه است!
لوئیجی: چیه پدر بزرگ، مشروب خوردی؟
پدر بزرگ: نخیر کشیدم!
لوئیجی: چی؟
پدر بزرگ: آره، کشیدم! و حالا، از اونجائیکه دیگه یخ شکسته و ذوب شده است، اجازه بده به کشیدنم ادامه بدم ... بهترین حشیش، لبنانی قرمز، مخلوط با گراس ِ کتان و چنان گوزپیچت میکند که ابداً به آن پی نمیبری!
لوئیجی رو به مادرش: پدر بزرگ حشیش میکشه؟ چند وقت میشه که میکشه؟
تقریباً یکماهی میشه. باید اقرار کنم که براش خیلی هم خوبه!
پدر بزرگ: حق با تو بود پسر، این سم نیستش، این بهتر از عرق هستش! و این مادر قحبه ها، که در این حوالی میچرخند و در روزنامه های به قول عمه شان غیر وابسطه مینویسند، تمامی انواع مواد مخدر مانند یکدیگرند ...
رُزتا: درسته! هیچکس راجع به داروهای روانگردان حقیقت را به تو نمیگوید و اختلاف بین یک سیگار حشیش کشیدن و تزریق مرفین و یا هروئین را برایت توضیح نمیدهد، این حقیقتاً یک عمل فاشیستی هستش که باعث مرگ میشه. کانابیس اما نشاط آوره، انگیزنده، گوارا، دارای رنگی سرخ! آه، ای کانابیس من، دو برابر کننده خون، خوبی به توان سه، به من شجاعت یده بدون داشتن کلاه!
لوئیجی: بگو ببینم مامان، نکنه تو هم میکشی!؟
رُزتا: آیا برای یک زن و مادر، سکر و مستی و شادی را که از ماری جوآنا حاصل میشه ممنوع کرده اند؟ قرمز و زیبا، مانند نیروانا، ماری جوآنایی بکش، انقلاب در راه است. نگاه کن! من حتی یک گوشواره دارم درست مانند گوشواره پدر بزرگت. پدر بزرگ، گوشوارهُ طلائیتو نشون بده، خیره کننده و زیبا، روح را زنده میسازد، خشم را آرامش میدهد و به تو مستی و سکر میبخشد به هنگامیکه یبوست داری!
لوئیجی: مامان، بس کن، این حرفها چیه که میزنی!؟
رُزتا: آهان، میفهمم! چونکه بهت یاد دادند – من که بهت یاد ندادم- اما در مدرسه، کشیشها، دوستانت، پدرت، تلویزیون: مادر تو مادر توست! تمام زنها فاحشه اند به استثنای مادرت. مادر تنها یک زن نیست، خیر؛ او یکی از معصومین است! چیزی گرم با یک پیشبند، با پیشبندی مادرانه! چیزی گرم که به فرزندانش، به شوهر و گربه اش خدمت میکند! که دو پستان دارد و به جای متکا استفاده میگردد، وسیله ای است برای گرفتن پول از شوهر به هنگامیکه به آن احتیاجت است، مادر یعنی این:"مامان، امشب به خانه نمیایم، غذا را برایم روی میز بگذار! میتونی به من چند هزار لیره بدی! … بس کن مامان، من سرم پر از چیزهای دیگر است!" مامان، مریم مقدس، مامان!
و همه معتقدند که یک مادر درست و حسابی اینطوریه: سیگار نمیکشه، مشروب نمینوشه، همیشه مانند گُه با محبت و گرم است، اوه معذرت میخوام! یک مادر خوب از واژه های آغشته به دشنام استفاده نمیکنه، گناه و معصیت نمیکنه … از زندگیش لذت نمیبره … صبوره … با یک مرد میخوابه اما نه با عشق: ارضاء کننده درخواستهای مرد مورد اعتمادش، پدر تو ، میباشد. و اگر این مرد مورد اعتماد، پدر تو، که با یک زن دیگر زندگی میکند، شاید هم سالیان درازی ... او چه میکند؟ مادر پاک و بیگناه؟ منتظر میماند! صبورانه! خودش را از درون میخورد، نقش خود را به عنوان یک مقدس با خوشحالی میپذیرد ... همه چیز را میریزد درون خودش، هزاران لیتر چای طبی مینوشد، کیلو کیلو قرصهای آرامبخش میخورد، اما در تختخواب تنها با یک مرد میخوابد، مردی که شاید مورد علاقه اش باشد؟ هرگز! مرگ برایش بهتر است تا اینکه به پسرش توهین کند. پسر این اجازه را دارد هر کاری که مایل است بکند، همیشه با خیالی آسوده ... در خانه یک مادر پاک و معصوم نشسته است، با پیشبندش با سینه ای جلو داده و پر از آگاهی ... همیشه آماده، او را در بغل بگیرد ... همیشه میتوانی به خانه بیایی تا آثار راه راه شلاق را برایت بلیسند! و مامان میلیسد، دوا و درمان میکند، نوازش میکند و میلیسد! و هیچکس نمیپرسد: میبخشی مامان، شاید تو هم جای چند زخم که دردت میآورند برای لیسیدن داشته باشی؟ ابداً! برای هیچکس مهم نیست. اما یک روز کشف میکنی، که این گاو احمق با آن پیشبندش خودشو انباشته میکنه از Ansiolin, Librium, Serenol, Valium, Calmidal, Brenicol, Freschitin برای اینکه از درون منفجر نشه ... برای اینکه نیایند به عنوان دیوانه از خانه ببرندش ...بعداً تو میگی:" پیری باید دلیلش باشد ... مادر وارد مراحل یائسه گی میگردد!" اما اگر تو ناگهان کشف کنی، که مادرت با آن پیشبند گرمش، با پستانی پر از غم و اندوه در پیپش حشیش و ماری جوآنا میکشه ... وای! چه بدبختی ای! چه شوک عظیمی! بله، بگو، تا همین ده دقیقه پیش برام تعریف میکردی، که حاکمین واژه "ماده مخدر" را خلق کرده اند تا هر کاری دلشون میخواد با ما بکنند، و حالا خود تو داری منو محکوم میکنی!؟
رُزتا: گفتی چه بویی اینجا میاد؟
لوئیجی: این بوی عجیب ته ماندهُ مخلوطی از تاپالهُ اسب و عود به مشامتون نمیخوره؟
رُزتا: پاپا، تو سیگاری از تاپالهُ اسب کشیدی؟
پدر بزرگ: میدونی دخترم، امروزه مردم هرچی دم دستشون میاد میکنن تو سیگار، حتی تنباکو.
لوئیجی: پدر بزرگ، اقرار کن! تو هم همینطور مامان! یک کسی اینجا حشیش کشیده.
رُزتا: و چه کسی میتونه این یک نفر باشه؟ میخوای بگی مادر و پدر بزرگت معتاد به مواد مخدر هستند؟
تو هم تنها وقتی به خونه میایی که بخوای به طرفمون نجاست پرتاب کنی ... اونم نه فقط تاپالهُ اسب ... ده روزه که خونه نبودی بدون اینکه کوچکترین خبری از خودت بدی، وقتی هم که خونه میای بهمون توهین میکنی! فکرمیکنی با کی داری صحبت میکنی؟ با دوستای محله ات؟ یا شاید با این پسرهای مو بلند گروهکهای سیاسی؟
لوئیجی: دوباره همون فاشیسم هر روزه بر علیه مو بلندان! مائو مائو دوباره شروع شد؟
پدر بزرگ: تو به ما توهین کردی! تو چرت و پرت گفتی، یعنی چه که اینجا حشیش با بوی تاپالهُ اسب میاد!
لوئیجی: معذرت میخوام، شاید شما چیزی رو سوزونده باشید، چیزیکه این بو رو میده.
پدر بزرگ از مردد بودن لوئیجی استفاده میکند تا یک دم عمیق از باقیماندهُ سیگار بگیرد: ما هیچ چیزی اینجا نسوزوندیم.
رُزتا: پاپا، این چه کاریه! وبا دست ضربه ای به پشتش میزند.
بگو ببینم، تو اصلاً از کجا میدونی حشیش چه بویی میده؟
لوئیجی: چند باری در کارخانه بویش به دماغم خورده. ما در کارخانه یک کارگر داریم که همیشه حشیش میکشد.
رُزتا: یک کارگر؟
لوئیجی: آره.
رُزتا: چه آدم بدبختی.
لوئیجی: نه، یک رفیق خوب، او حتی عضو شورای کارگران هم است.
رُزتا: و حشیش و ماریجوآنا میکشه؟
لوئیجی: آره.
رُزتا: یک عضو شورای کارگری، که مواد مخدر مصرف میکنه؟ برای عضویت در سندیکا حالا باید دیگه از این نوع کارها کرد؟ بنابراین رهبران سندیکاهای کارگری هم حشیبش و ماریجوآنا میکشن؟ پس بگو چرا مرتب حقوق کارگران کمتر و کمتر میشه. حالا دیگه برام معلوم شد این رهبر برجسته سندیکا چه چیزی داخل پیپش میکنه و همیشه میکشه: در تلویزیون با پیپش، در عکس داخل روزنامه ها با پیپ و وقتی هم که تو رختخواب زنش میره باز حتماً با پیپ میره! ای آدم حشیشی.
لوئیجی: مامان بس کن، چقدر از مواد مخدر صحبت میکنی!
دفعه پیش هنگامیکه بحث میکردیم بهت گفتم که...
پدر بزرگ: خوبه تو اونو بحث کردن به حساب میاری ... کم مونده بود گردانامونو قطع کنیم.
لوئیجی: واژه ماده مخدره را طبقهُ حاکم درآورده و طوریکه مایلند تفسیرش میکنند ... آنها تا چند صد سال پیش در انگلیس و اسپانیا هرکسی را که قهوه مینوشید به زندان میانداختند، چونکه عشقشان کشیده بود و در روسیه لبهای دهقانانی که در حال سیگار کشیدن دستگیر میکردند با قیچی باغبانی میبریدند.
پدر بزرگ: برای اینکه نتونن دیگه به سیگار پک بزنن؟ عجب حیوونایی!
رُزتا: خواهش میکنم از این چیزا برام تعریف نکن!
لوئیجی: و حالا هم در بارهُ مواد مخدر صحبت میکنند، تا لازم نباشه راجع به تورم اقتصادی صحبت کنند و به این وسیله بتوانند ما را در کارخانه ها خرد کنند.
رُزتا: لوئیجی، چرا سعی میکنی هرچیزی رو به سیاست ریط بدی!
لوئیجی:خب، معلومه که این یک کار سیاسی ِ! چرا مرتب راجب به ماری جوآنا صحبت میشه اما از نیکوتین و الکل چیزی نمیگویند، باوجودیکه هر ساله هزاران نفر در این رابطه نفله میشوند، بگذریم از آن تعداد بیشمار الکلیهایی که در تیمارستاها بستریند. چرا هیچکس از باربی تورات که قانونی و در دسترس است چیزی نمیگوید؟ صد و پنجاه کشته در سال!؟ اینها مواد مخدری اند که بهتر میبینند در باره اش صحبت نکنند!
پدر بزرگ: اینو نمیتونی با حشیش مقایسه کنی ...خبر داری که واژه ایتالیایی قاتل از حشیش میاد "آساسینو"؟ این قاتلین انسانهایی فناتیک بودند که حشیش میکشیدند، وقتیکه رهبرشان دهان میگشود و میگفت:
"ای قاتلین! این و این باید به قتل برسند!" یکی دو پیپ حشیش میکشیدند و با سه شماره ترتیب کار را میدادند! انگار که جد اندر جد قاتل بودند!
بیش از دو هفته گذشت که من بعلت قطع تلفن خانه ام دسترسی به اینترنت نداشتم. از امروز، باز این امکان برایم آماده شد.
هفتهُ پیش در کتابخانهُ محله ام، کاملاً تصادفی کتابی جیبی به نام Mama hat den besten Shit (مامان بهترین شیت را دارد) نظرم را جلب کرد.
بعد از خواندن نام کتاب و نگاه کوتاهی به عکس روی جلدش، آنرا دوباره روی قفسهُ کتابها نهادم و برای پیدا کردن کتابی که بخاطرش به کتابخانه رفته بودم به جستجویم ادامه دادم.
چند دقیقه ای گشتم و کتاب مورد نظرم را نیافتم. برای گرفتن راهنمایی به سمت میز اطلاعات کتابخانه رفتم.
پشت میز، مردی بلند و لاغر اندام نشسته و در حال مطالعه کتابی بود.
سلام میکنم، سرش را بالا میآورد و با نگاهی که در آن شیطنت کودکانه و مهربانی پدربزرگان موج میزد آمادهُ شنیدن سؤالم میگردد.
نام کتابیرا که در جستجویش بودم میگویم و ازو خواهش میکنم که در پیدا کردنش کمکم کند.
به صندلی روبروی خود اشاره ای کرده و میگوید:"خواهش میکنم، بفرما بشین". از لحن صمیمانه اش خوشم میاید و این باعث میشود که در هنگام نشستن نگاه عمیقتری به چشمانش بیندازم.
از آن تیپ مردانی بود که نمیشد راحت به شوخ طبع بودن و یا جدی بودنش پی ببری، صدایش هنوز جوان مانده بود، صورتش را دوتیغه اصلاح کرده و دهسالی جوانتر از سن واقعیش به چشم میآمد، موهای تمام سفید شده اش بر این شهادت میداد.
شکلاتی تعارفم میکند و میگوید کتابی که دنبالش میگردم تا دو هفتهُ دیگر به امانت دست دیگران است، بعد با اشاره به کتابی که مشغول خواندنش بود و همچنان در دستش قرار داشت میگوید:"توصیهُ من بتو این است، اول این کتاب را بخون"! و کتاب (مامان بهترین شیت را دارد) را نزدیک صورتم میگیرد.
شباهت عکس روی جلد کتاب و کتابدار مهربان بقدری زیاد بود که لازم ندیدم بپرسم آیا عکس اوست که روی جلد کتابست با خیر. مانند سیبی میمانست که از میان به دو نیمش کرده باشی.
کتاب را از دستش گرفتم، نود صفحه بیشتر نداشت. خواندنش راحت بود: نمایشنامه ای در دو پرده.
فکر کردم لنگ کفش ِ پاره در بیابان خود نعمتیست و بعد از تشکر کردن گفتم تا دو هفتهُ دیگر که کتاب مورد نظرم برگردانده شود سعی میکنم کتابی را که توصیه کرده است و حتماً جالب هم باید باشد تا پایان بخوانم.
با صدای آهسته برای اینکه سکوت کتابخانه را بهم نریزد خندهُ طولانی ای کرد، بعد از جیب کتش کتاب دیگری در آورد و به من داد و گفت:"این کتاب را من به تو هدیه میکنم تا مجبور نباشی با عجله بخونیش".
خوشحال از اینکه روزم با همصحبتی کوتاه با مردی مهربان کمی جالب شده است و با در دست داشتن کتاب اهدایی ِ (مامان بهترین شیت را دارد) مشغول خارج شدن از در کتابخانه بودم که صدای زنگدار زنی مانع از خروحم شد، سرم را به طرف صدا برگرداندم تا ببینم جریان از چه قرار است؛ خانم کتابدار با همان صدای زنگدارش گفت:"آره، با شما هستم، کجا دارید کتاب را میبرید!؟"
حاضرین با تعجب به ما دو نفر خیره مانده و منتظر عکس العملی از طرف من بودند. خونسرد و حق به جانب به سوی زن رفتم، کتاب را نشانش دادم و گفتم:"همکارتان این کتاب را به من هدیه کرده است".
خانم کتابدار زیر چشمی به من نگاهی میکند، کتاب را خیلی سریع از دستم میگیرد و میگوید:"برای امانت گرفتن کتاب از اینجا باید عضو کتابخانه باشید، کارت عضوبت دارید؟"!
از اینکه حرفم را جدی نگرفته و آن را دروغ میپندارد کمی ناراحت میشوم و میگویم:"فکر کنم اگر شما از همکارتان سؤال کنید، حتم دارم که از گفتگوی بیهوده بین من و شما جلوگیری به عمل خواهد آمد".
با عصبانیت میپرسد:"کدام همکار!؟"
برای اینکه کمی ادبش کرده باشم با انگشت شستم، از بالای شانه، سمتی را که میز همکارش قرار دارد نشان میدهم و بدون آنکه خود به آن سو نگاه کنم میگویم:"همآن همکار مهربانتان که پشت میز اطلاعات نشسته است".
نگاهی به تیتر کتاب میاندازد و میگوید:"مثل اینکه شیت مامان خیلی خوب بوده!".
به اطرافم در سالن کتابخانه چشم میگرداندم، تنها میز موجود داخل سالن، میزی بود که خانم کتابدار پشتش نشسته و با عصبانیت مشغول برسی کارت عضویتم بود تا تقلبی بودنش را اثبات کند.
گاهی اتفاقاتی در زندگی انسان رخ میدهند که باورشان زمان میبرد.
عجیب بودن ماجرایی که در کتابخانه برایم رخ داد، بر آنم داشت که این کتاب جیبی را به زبان فارسی برگردانم.
هر روز کمی از آنرا.
داریو فو
بهترین شیت ر ا مامان دارد
برگردان از ایتالیایی به آلمانی توسط پتر. او. چاتجویتز
نام اصلی کتاب:
چاپ اول: ۱۹۷۹
بازیگران:
مامان رُزتا
پدر بزرگ
لوئیجی، پسر رُزتا
دوستِ لوئیجی
کاملیا،دختر جوان
آنتونیو، بلیس و خواهرزادهُ رُزتا
کشیش
پردهُ اوّل
یک خانهُ ساده. در پشت صحنه بر روی طنابِ رختی چندین پیراهن و ملافه آویزان است.
لوئیجی: مامان! پدر بزرگ! آیا در خانه اید؟ چرا جواب نمیدید؟
رُزتا: وای لوئیجی آمد، تمام چیزا رو مخفی کن!
پدر بزرگ: حالا چه وقت آمدنه ... اونم در بهترین لحظهُ کار!
رُزتا: سیگار را بنداز دور و پنجره را باز کن!
سیگارهایشان را داخل دیگی که روی اجاق قرار دارد میاندازند.
رُزتا: دارم میام... داریم میاییم ...من داخل توالت بودم و پدر بزرگ هم خوابیده بود ... رُزتا در را بروی مرد جوانی که با زحمت بیست سالش میشود باز میکند.
خوبی لوئیجی؟ کجا بودی این همه وقت؟ نمیخوای لااقل به مادرت یک بوس بدی؟ لوئیجی...
لوئیجی: خب، خوبه ... چرا انقدر هیجانزده هستی؟ سلام پدر بزرگ!
پدر بزرگ: این دیگه کیه؟ اوه، توئی ... معذرت میخوام، من خوابیده بودم! هنوز هم کمی خواب آلودم.
لوئیجی: شما دو نفر چنان سرو صدایی راه انداخته بودید، که انگار شما ... این چه بوئیه که اینجا پیچیده؟
رُزتا: آهان، آره! ما دوباره شروع کردیم به سیگار کشیدن، پدر بزرگ و من ... یک کمی بعد از غذا ...
پدر بزرگ: یک عدد سیگار برای هضم غذا همیشه خوب هستش.
لوئیجی: و تو در حین سیگار کشیدن خوابیدی؟
رُزتا: درسته، لوئیجی بهش بگو، چقدر خطرناکه در حین خواب آدم سیگار بکشه؛ یک روز بالاخره خونه رو با این کارش به آتش میکشه!
لوئیجی: اما این بوی سیگار نیستش! این بو را من میشناسم. این بوی حشیشه.
رُزتا سبد پری از رختهای شسته را برداشته و شروع به آویزان کردنشان بروی طنابی که از یک سر صحن نمایش تا سر دیگرش امتداد دارد میکند. لوئیجی و پدر بزرگ در این کار به او کمک میکنند.