قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

برای اولین بار در عمرم شاهد دعوای دو پرنده به قصد کشت شدم.

اول فکر کردم دارن مثل همیشه با هم بازی خرکی میکنن، بعد تعجب کردم، گفتم بهتره ازشون تو این حالت فیلم بگیرم و با نشون دادن فیلم متوجه شن که چقدر وحشی شده بودن.

 

زمانی متوجه درگیری شدم که یکی از برادرها که اتفاقاً رابطه اش با من بد هم نیست، روی میز کنار سوراخ لونه تخم گذاری خواهرش ایستاده و با او که تویِ لونه بود در حال جنگیدنه.

اول فکر کردم داره مثل بقیه به خواهرش غذا میده، ولی بعد از ادامه به نگاه کردن متوجه شدم نه بابا این دو تا صبح به این زودی، هنوز هوا روشن نشده دارن با هم دعوا میکنن.

پیش خودم گفتم حتماً از قبل اختلاف داشته و دارن با هم تصویه حساب میکنن تا اختلافشون رفع بشه. و موضوع رو جدی نگرفتم.

سرم به کارم مشغول بود که یهو صدای جیغ و فریادشون بلند میشه. نگاه کردم، دیدم خواهره از لونه خارج شده و همونجا روی میز مشغول زد و خورد با برادرشه! تو دلم گفتم: جل الخالق! به حق چیزهای ندیده! این دیگه چه صحنه ایه! که دیدم این دو مثل دو تا گلوله کاموا تو هم پیچیدن و قل قل خورون در حال نک زدن و گاز گرفتن همدیگه از رو میز افتادن رو زمین جلوی پای من که در حال فیلم گرفتن بودم.

اومدم با دست چپ که آزاد بود از هم جداشون کنم که نامردی نکردن! و هر دو چند جای دستمو گاز گرفته و زخمی و خونی کردن.

دوربین رو میندازم یکطرف (شانس آوردم افتاد روی کاناپه) و دو دستی مشغول سوا کردنشون میشم.

کار آسونی نبود، چون باید مواظبت هم میکردم در اثر کشیدن این دو از هم دردشون نیاد و یا دست و پاشون که در هم گره خورده بود نشکنه.

خلاصه مؤفق میشم و جداشون میکنم. هر دو میپرن طرف محل استراحتگاهشون و مشغول خستگی در کردن میشن.

منم برای شستن دست زخمی و خونین شده ام بخاطر جلوگیری از مبتلا شدن به آنفولانزای خوکی! به دستشوئی میرم. بعد از برگشتن میبینم دوباره افتادن رو زمین و در حال جنگیدنن. اینبار شده بودن درست عین یک گلوله کاموا!

داد میزنم که مگه خروس جنگی شدید!؟ و با مکافات از هم جداشون میکنم. چون از انگشت برادره خون قطره قطره میزد بیرون و قطع نمیشد، پس تو دستم نگهش میدارم و خواهرش با زحمت میپره دوباره طرف استراحتگاه.

در حال پاک کردن خون انگشت پاش با دستمال کاغذی متوجه میشم که خون به این زودی بند نمیاد. ناچار انگشت زخمیشو لای دستمال کاغذی جدیدی قرار میدم و با فشار دو انگشت محل خونریزی رو چند دقیقه ای نگه میدارم و در این بین جعبه ای مقوائی پیدا میکنم  و جنگجوی زخمی رو داخلش میذارم و جعبه رو کنارم قرار میدم.

هر وقت برای اطمینان از اینکه حالش خوبه یا نه، نگاهی به داخل جعبه میندازم برادر زخمی شده برای اعتراض دادی میزنه (فکر میکنه انداختمش زندون، اونم تو یک تک سلولی. نمیدونه انداختمش تو اطاق در بسته مخصوص بیماران خطرناک روحی و روانی!).

خواهره پرهای زیر نک و بالهاش خونی شده، ولی دلش نمیخواد بهش دست بزنم، حتی خجالت هم میکشه که من اونو در این وضع ببینم و خودشو از رد نگاهم مخفی میکنه. منم زیاد مزاحمش نمیشم و از راه دور ازش فیلم میگیرم تا بتونه خودشو بعداً ببینه.

بعد از نیم ساعت استراحت کردن وقتی میبینه نوزاد رو کردم تو لونه (گفتم شاید با این کار نوزاد هم جریان دعوای دائی با مادرش از یادش بره! و هم تخم های تو لونه بی گرما نمون!)، میپره میاد میره تو لونه تخم گذاری و خسته و با پرهای خونین میشینه رو ده تخمی که مثل جونش دوستشون داره.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر ۱۳۸۸ساعت 13:56  توسط سعید از برلین  |