|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
کاش پیشم بودی و با من از پنجره باز اطاق به تماشای اولین روز بهار در آغاز زمستان به تماشا مینشستی.
پرتو خورشید نیمی از سه ساختمان دست راست حیاط را طلائی رنگ ساخته.
بر دیوار طبقه چهارم به بالای خانه ای، درخت سایه بزرگش را پهن کرده.
گنجشکها یکی یکی، چندتا چند تا از درز آجرها در میان، دوری میزنن تو هوا بعد میشینند رو شاخه ها. سابه هاشون رو دیوار بزرگ میشه؛ میرخصن با هم، میخندن با هم.
به پنجره ای که از عکس شاخه ها پر شده خیره میشم. جنگلی روشن، جنگلی از شاخه و نور را میماند. کاش پیشم بودی و میدیدی جنگل عشق مرا.
کاش بودی و میدیدی پرندگان عشقم چه زیبا و عاشقانه ترانه زندگی سر میدهند، کاش بودی و میدیدی چه با شکوه میپرند با هم.
در اولین روز بهار در فصل زمستان، وزن ها بی وزن، سنجش بیدستگاه میگردد. و بعد نه فاصله ای میماند و نه زمانی برای دیرتر، نه زمانی برای زودتر.
تو میمانی و من و سایه های ما که بزرگ و طلائی رنگ بر دیوار حیاط زمزمه کنان، تنگ در آغوش هم میرقصند.