قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

پدر خسته: قبلاً یک قاصد پیام آورد. از طرف دشمن فرستاده شده بود ... آه، خدای من.
دختر به سمت او می‎رود: پدر، حرف بزنین! ما هم می‎خوایم همه چیزو بشنویم.
پدر خود را از آغوش باز دختر کنار می‎کشد، زمزمه می‎کند: حالا نه! ... بعد خسته و کشدار و با نوعی بی‎تفاوتی ادامه می‎دهد: خدایا سخته، اما باید گفته بشه! قاصد گفت ... اگه مردم شهر کاتولیک بشن ... کاتولیک از گناه شهر می‎گذره و ...
پدر بزرگ داد می‎زند: از این خبرا نیست! ما نمی‎ریم! ما تا آخرین قطره خون می‎جنگیم!
پدر: و اگه ... یک دختر خودشو قربانی کنه ... به فرمانده جنگ دشمن ... برای یک شب ... احمق‎ها: تو، دختر!
سکوت. بعد دختر جیغ بلندی می‎کشد و می‎خواهد خود را در بغل پدرش بیندازد و از گریه شدید به تشنج می‎افتد ...
دختر: من! ... من باید خودمو قربونی کنم ... آه خدای من ... آه خدا من!
پدر خود را عقب می‎کشد، با صدائی گرفته: ولم کن، ولم کن! ... بالاخره باید گفته می‎شد. خودش را کنار می‎کشد و صورتش را در دست‎هایش پنهان می‎سازد.
پدر بزرگ عصبانی: دختر، جواب بده!
دختر آشفته: چیه، چیه ... اوه ... سرم ... عصبانی و فریادکشان: من این کار رو نمی‎کنم! نه این کار رو نمی‎کنم! من نمی‎تونم این کار رو بکنم ... هق‎هق می‎گرید و خود را روی زانوی پدر بزرگش می‎اندازد.
پدر در حال گریه کردن: من اینو می‎دونستم.
برادر شانه دختر را می‎کشد: دختر! تو باید این کار رو بکنی! یک ملت این درخواست رو فریاد می‎کشه!
پدر بزرگ: برید بیرون! شیطان‎ها!
برادر با ریشخندی یأس‎آمیز: شیطان. هاهاها! حالا دیگه وقتی پای جون در میون باشه احترام گذاشتن از بین میره! ــ دختر، من به تو می‎گم، تو باید این کار رو بکنی! آهسته و تقریباً ملتمسانه: خواهر! تو با این کار یک ملت رو نجات می‎دی! یک ملت! تو خویشاوندان خودتو نجات می‎دی. پدرتو! پدر بزرگ‎تو! شماها به حرفم گوش می‎کنید! چه تو زیرزمین و چه توی خیابون.
پدر بزرگ: لازم نیست منو نجات بده! من اینجا می‎مونم!
برادر عصبانی: خدایا! مگه نمی‎فهمی! دختر! پدر بزرگ شما راضیش کنین، بهش بگین که باید این کار رو بکنه!
پدر بزرگ: نه! او نباید این کار رو بکنه! می‎فمید، او نباید این کار رو بکنه، یک روح بیشتر از هزار بدن ارزش داره!
برادر عصبانی: ساکت، دیوونه! بله، تو یا دیوونه‎ای! یا ظالم! ظالم‎تر از آحب Ahab! مردم دارن تو خیابون فریاد می‎کشن و تو صداشونو نمی‎شنوی، پدر بزرگ، در روز قیامت چه جوابی می‎دی!
پدر بزرگ مقاوم: عدالت! من به تو می‎گم: عدالت!
برادر با خنده: عدالت: آره در فریب دادن خودت پافشاری کن! در عدالت سفت و سخت‎ات! هاها! ناگهان صحبتش را قطع می‎کند، زیرا که ساعت دیواری دو بار به صدا می‎آید و ساعت دو را اعلام می‎کند. ساعت دو نیم شد! دختر! بیا! ساعت سه آخرین مهلته. بعد حمله شروع می‎شه! دختر، بخاطر هزاران نفر رحم داشته باش!
دختر: پدر، تو هم می‎خوای که من اینکار رو بکنم؟
پدر سکوت می‎کند.
برادر: البته که پدر هم می‎خواد. پدر، بگو که می‎خوای ... پدر هم صد در صد اینو می‎خواد! بیا، دختر!
دختر: من میام!
پدر بزرگ او را نگه می‎دارد: بمون! مگه سخن خدا رو نمی‎شناسی؟ "کسی که مرا در برابر مردم منکر شود، من هم او را در برابر پدر آسمانی انکار خواهم کرد!" دختر، دختر! آیا مگه روح تو ارزشمندتر از جسم هزاران نفر نیست؟ مگه نشنیدی آقامون گفت که اگر کسی پدر یا مادرش را بیشتر از من دوست بدارد، ارزش مرا ندارد! ــ تو باید محکم بمونی، به روحت فکر کن.
برادر: ساکت شو، پیر خرفت! تو هم با اون انجیلت که مثل خودت انقدر سرد و صالح‎ست! دحتر، به صدای دلت گوش کن! آیا ذجر کشیدن بخاطر هزاران نفر قشنگ نیست؟ بیا ... سریع!
دختر: نه ... نه ... برو گمشو ... حق با پدر بزرگه. برو گمشو ...
برادر خشمگین او را تکان می‎دهد: تو باید این کار رو بکنی، دختر، تو باید این کار رو بکنی!
پدر: ولش کن! مجبورش نکن!
برادر: ترسو! باید این کار رو بکنه!
پدر: پسر! گفتم ولش کن! بهت دستور می‎دم! دیگه کافیه. تو با من میای. او پسر را با خود به طرف در می‎کشد.
برادر: فقط از خودتون خوب مراقبت کنین! هاهاها!
آنها می‎روند. پدر برمی‎گردد.
پدر خمیده: لااقل با ما بیاین و خودتونو نجات بدین ... می‎تونه به اینجا نارنجک اصابت کنه ... خونه آتش می‎گیره ... بیاین.
پدر بزرگ خشمگین: ساکت باش! ما اینجا می‎مونیم. ما نمی‎خوایم مثل شماها مذهب‎مونو انکار کنیم! ما اگه لازم باشه خواهیم مرد ــ برای ایمان‎مون. ــ سخت و محکم: تو دیگه چیزی برای گفتن به ما نداری. تو قصد داشتی روح دخترتو به حراج بذاری. از این خونه برو بیرون! تو ارزش اینو نداری که دخترتو ببینی.
پدر در هم شکسته شده، مبهم و لرزان: من ارزششو ندارم ... من حق دارم ... من ارشششو ندارم ... تلو تلو خوران خارج می‎شود.

صحنه سوم

صدای غرش خفه توپ جنگی از دور به گوش می‎رسد. در اتاق سکوت برقرار است. دختر دوباره در شاه‎نشین ایستاده و پدر بزرگ با دست سفیدش موهای او را نوازش می‎کند.
پدر بزرگ: دختر، گریه نکن. باید اینطور می‎شد.
دختر: پدر بزرگ، تو خیلی سفت و سخت رفتار کردی!
پدر بزرگ: من باید سفت و سخت رفتار می‎کردم. پدر و برادرت می‎خواستند روحتو بفروشن.
دختر در رویا: شاید پدر به این کار راضی نبود ... پدر همیشه با من مهربون بود. وقتی من هنوز کوچک بودم همیشه بغلم می‎کرد و می‎گفت: تو دوشیزه کوچولو و شیرین خودمی. فکر کنم که منو از برادرم بیشتر دوست داشت. و بعد مادر فوت کرد. انگار همین دیروز بود. مادر با لباس سیاهش تو تابوت قرار داشت. سه تا شمع بلند سفید رنگ مخصوص عزاداری تمام شب روشن بود. ما بچه‎ها هم تمام شب بیدار بودیم و گریه می‎کردیم. صبح فردای اون شب پدر به خونه آمد. منو بغل کرد، بوسید و گفت که از حالا به بعد باید مواظب همدیگه باشیم. تو برام بیشتر از صد تا دوست عزیزتری. و او مادر رو بوسید. درست مثل سوگند خوردن بود.  ــ نمی‎دونم چرا تو این تاریکی شب اینو به یادم آوردم ...
در این لحظه در کنار پنجره آتش با رنگ سبز طلائی به هوا زبانه می‎کشد و آسمان از پشت آن قرمز خونی رنگ دیده می‎شود. پدر بزرگ روی صندلی‎اش می‎نشیند.
دختر از سمت پنجره: آتش درحال بیشتر شدنه. برج هم به آتش کشیده شد. تقریباً تمام شهر در حال سوختنه. دیوارهای شهر با رنگ سیاه در زیر آسمون سرخ بزرگ دیده می‎شن. دشمن حمله رو شروع کرده. من اونا رو که در گل و لای غوطه می‎خورن می‎بینم. آه خدای من! به شهر بیچاره‎مون رحم کن!
پدر بزرگ: بذار دشمن‎ها حمله کنن، خدا با ماست!
غرش توپ‎های جنگی بلندتر می‎شود. در کنار پنجره جرقه‎های آتش به رقص می‎آیند.
پدر بزرگ: آروم باش فرزندم. خدا پیش ماست.
ناقوس‎ها با نوسانات بزرگ و سر و صدای زیاد به صدا می‎آیند.
پدر بزرگ در حال خلسه: گوش کن دخترم، ناقوس‎ها. نشانه حمله! خدا نزدیکه! اینها صدای خداست! صدائی که به جنگیدن فرامی‎خواند!
دختر پریشان: ناقوس‎ها ... صداهای خدا ... فریاد زنان: خدایا! صداهای خدا! مات و گنگ از کنار پدر بزرگ می‎گذرد و از اتاق خارج می‎شود. پدر بزرگ رفتن او را با نگاهی مبهوت تعقیب می‎کند ــ صدای انفجار بلندتر، متورم و چرخان می‎شود. یک انفجار کر کننده، کاملاً در نزدیک خانه. دود و آتش از پنجره به درون اتاق هجوم می‎آورد. خانه در آتش می‎سوزد. بعد ناگهان همه چیز کاملاً ساکت می‎گردد ...
پدر بزرگ با صدای بلند و انعکاس‎دار: خدایا، پیش ما بمان، زیرا که می‎خواهد شب شود و روز به پایان رسیده است.

پرده با سرعت بر روی اتاق در حال سوختن پائین می‎آید.
 
خاتمه
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:48  توسط سعید از برلین  | 

‌Bertolt Brecht
انجیل، درامی در یک پرده.

بازیگران:
پدر بزرگ. پدر، شهردار. دختر. برادر

این داستان درام در یکی از شهرهای پروتستانت نشین هلند که توسط کاتولیک‎ها محاصره شده است رخ می‎دهد.

صحنه اول
 
یک اتاق نشیمن راحتِ یک خانه در کنار بازار با یک شاه‎نشین با دیوارهای شیشه‎ای و محلی فرو رفته برای جای گلدان‎ها. پدر بزرگ در کنار میز در حال خواندن، در شاه‎نشین دختر. گه‎گاهی از دوردست سر و صدای درهم بگوش می‎آید.

پدر بزرگ بلند و باشکوه در حال خواندن: و در نهمین ساعت بلند فریاد کشید و گفت: "خدای من، خدای من، چرا مرا ترک کردی"، و بعد کسانیکه دور او ایستاده بودند او را تمسخر کردند و گفتند: او به دیگران کمک کرد، اما به خودش نمی‎تواند کمک کند. اگر از صلیب پائین بیائی ما به تو ایمان خواهیم آورد. در این لحظه مسیح یک بار دیگر فریاد کشید: "انجام پذیرفت" و سرش را خم کرد و مرد.
دختر: اینجا هوا بطور عجیبی شرجیه، تو خیابون اصلاً کسی دیده نمی‎شه. من می‎ترسم.
پدر بزرگ: مردم روی دیوارها هستن، بچه! به این دلیل خیابون خالیه. تو لازم نیست بترسی.
دختر: فکر کنم که حمله بزودی شروع می‎شه. اما ترس من به این خاطر نیست.
پدر یزرگ جواب نمی‎دهد و کتاب انجیل را ورق می‎زند.
دختر: من نمی‎دونم این ترس از کجا میاد. از امروز صبح ترسم شروع شد. از وقتی که پدر و برادر رفتن. وقت رفتن برادر نگاه عجیبی به من کرد و گفت: امروز همه چیز مشخص می‎شه. حمله به سختی تحمل‎پذیره. ما با کمال میل خودمونو قربانی می‎کنیم. روی کلمه "ما" تأکید کرد. این حرف مهم نیست، ولی من مدام بهش فکر می‎کنم و بعد ناگهان وحشتم می‎گیره. خودم هم دلیل‎شو نمی‎دونم.
پدر بزرگ: فکر باطل! پدر و برادرت پیش از این هم بارها رفته‎ بودن و همیشه دوباره به خونه برگشتن. من هرگز متوجه وحشت در تو نشدم.
دختر خیره: من می‎دونم که اونا بارها رفتن و من هرگز نگران نمی‎شدم.
پدر بزرگ: امرور روز سختیه. دشمن می‎خواد حمله کنه. ما اینجائیم و نمی‎تونیم کمک کنیم. ما فقط می‎تونیم از خدا کمک بخواهیم. بیا دعا کنیم! و برای بدست آوردن آرامش انجیل بخونیم.
دختر از پنجره به بیرون نگاه می‎کند: امروز هوا شرجیه.
سکوت.
پدر بزرگ: اما اگر چنین نشانه‎هائی ظاهر شوند، باید که بر روی کوه‎ها فرار کنید! سپس مقاوم و وفادار بمانید. که این هر دو مهمند!
دختر با نگاهی به دوردست: پدر بزرگ، چیز دیگه‎ای برام تعریف کن! انجیل تو سرده. در انجیل از انسان‎هائی صحبت می‎شه که از ما قوی‎ترن.
پدر بزرگ: دختر، کفر نگو! ... می‎خواند: من اما به شما می‎گویم، به همنوع خود خدمت کنید! نان خود را با گرسنگان تقسیم کنید و بر محتاجان ترحم کنید.
ورق می‎زند.
دختر عجیبه: چیز دیگه‎ای تعریف کن! انجیل تو سرده. چیزی از بدبختی و مرگ، اما از کمک خداوند تعریف کن. از چیزای خوب، از خدای نجات دهنده تعریف کن. انجیل تو فقط خطاکارا رو می‎شناسه!
پدر بزرگ: کسی که پدر یا مادرش را بیشتر از من دوست بدارد، او شایسته من نیست. ــ این کتاب خیلی زیباست. چون قویه. مردم باید این کتابو بیشتر بخونن.
دختر گوش تیز می‎کند: من صدای پا می‎شنوم. قدم‎های خسته و سنگین. کسی که اینطوری راه می‎ره یا باید پیرمرد فقیر و بیچاره‎ای باشه یا اینکه باید چیز سختی رو حمل کنه. من می‎خوام ببینم ... به طرف در می‎رود.
پدر بزرگ آهسته: من فکر می‎کنم صاحب این گام‎های خسته رو بشناسم.
 
صحنه دوم
 
شهردار با پسرش داخل می‎شود. یک مرد بلند اندام. برادر دختر را محکم در آغوش می‎گیرد.

برادر با شوخی: دختر! امروز چه روز خوبیه! نارنجک از آسمون می‎باره. جدی: اما ما وظیفه خودمونو انجام دادیم.
سکوت.
دختر: پدر، بیرون چه خبره؟ شما خیلی ساکت و جدی هستین. نباید اتفاق خوبی افتاده باشه.
پدر آهسته، خیره دختر را نگاه می‎کند: وضع خوب نیست، دختر. ــ ــ معذب: ما اینو از صبح می‎دونستیم که دیگه نمی‎تونه بیشتر از این طول بکشه.
پدر بزرگ آرام: ما هم می‎دونستیم.
پدر: ما چیزی به شماها نگفتیم. ما نمی‎خواستیم نگرانتون کنیم. اما حالا باید این گفته بشه.  ــ پسرم، تو تعریف کن.
برادر مرددانه: چیز زیادی برای تعریف کردن وجود نداره. ــ همه کارخونه‎ها تعطیلن، مثل یه آبکش سوراخ سوراخ شدن. ما شب و روز کار کردیم تا قابل استفاده نگهشون داریم. این کار اما بی‎فایده بود. ــ گرسنگی تو شهر حاکمه. شماها از این بی‎خبرین. اما در پائین‎های شهر مردم از گرسنگی می‎میرن.
دختر: باید بهشون غذا داد. اوه خدای من! ما تو فراوونی زندگی می‎کنیم و مردم می‎میرن.
پدر: نمی‎شه کمک کرد. افراد گرسنه زیاد هستن. تو با این کار فقط خودتو نابود می‎کنی.
برادر ...: گرسنگی تو شهر حاکمه. مردم همه سست شدن و انقدر ضعیفن که به زحمت می‎تونن خودشونو رو پاهاشون نگه دارن. و امروز، یعنی حالا، ساعت سه، قراره حمله بزرگ شروع بشه. کاتولیک حمله می‎کنه. ما نمی‎تونیم مقاومت کنیم.
پدر بزرگ از جا بلند می‎شود: آدم باید بتونه خودشو نگهداره! پیروزی یا مرگ! همه مردم باید برن بالای دیوار. اونا باید برای ایمانشون بجنگن و کشته بشن. خداوند می‎فرماید، اعتراف کنید!
برادر طعنه‎آمیز: اعتراف کنید! می‎دونی پدر بزرگ، اعتراف کردن وقتی آدم سیر باشه، تو یک اتاق خوب و آروم در زمان صلح خیلی راحته. ــ اصلاً نمی‎شه فکر پیروزی رو کرد! کاتولیک در این سرزمین پیروز شد. ما، آخرین شهر پروتستانت هنوز هم انتظار می‎کشیم. ــ دشمن به داخل شهر رخنه می‎کنه و آدم می‎تونه تصور کنه که بعد چه اتفاقی می‎افته. سرنوشت شهرهای دیگه اینو به ما نشون داده. کاتولیک زن‎ها و کودکان ... حالا ... چی بگم ... پدر، من دیگه نمی‎تونم ...
دختر: چیه؟ چرا اینطور ترسناک به من نگاه می‎کنین؟
سکوت.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 6:22  توسط سعید از برلین  | 

آه ای شوق شروع
 
آه ای شوق شروع! آه ای صبح سحر!
اولین علف، وقتی به نظر می‏رسد
که فراموش گشته رنگ سبز!
آه ای اولین ورق کتاب منتظران، بسیار غافلگیر ساز! بخوان
آهسته، خیلی سریع
بخش نخوانده برایت نازک می‏گردد! و اولین
قطره آب بر چهره‏‏ای عرق کرده! پیراهن
تازه و سرد! آه ای شروع عاشقی! نگاهی سرگردان!
آه ای شروع کار! در ماشین سرد
بنزین زدن! اولین کار و اولین مبلغ
برای روشن شدن موتور! و اولین پک به سیگار،
که ریه را پر می‏سازد! و تو
ای افکار جدید!
 
در باره سعادت
 
آنکه بخواهد جان به در برد، محتاج سعادت است.
بی سعادت هیچکس خود را از چنگ سرما و گرسنگی
یا حتی از انسان‏ها نجات نمی‏دهد.
 
سعادت کمک است.
 
من خیلی سعادت داشتم. به این خاطر
هنوز زنده‏ام.
اما با نگاهی به آینده، با وحشت متوجه می‏گردم
چه زیاد هنوز من به سعادت محتاجم.
 
سعادت کمک است.
 
آنکه سعادت با اوست، قوی می‏باشد.
یک مبارز خوب و یک معلم دانا
کسی‏ست که سعادت دارد.
 
سعادت کمک است.
 
نوشته‏ سنگ قبر از جنگ هیتلر
 
پدر، تو گذاشتی به سربازی بروم
مادر، تو مرا مخفی نکردی
برادر، تو مرا به اشتباه انداختی
خواهر، تو مرا بیدار نساختی!
 
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:3  توسط سعید از برلین  | 

اشعار عاشقانه
 
یک
 
بعد، وقتی از پیشت رفتم
در آن روز بزرگ
عده زیادی مردم خوشحال دیدم.
 
و بعد از آن ساعات شب دیگر
می‏دانید، منظورم چه شبی‏ست
یک دهان زیبا دارم
و پاهائی ماهرتر.
 
سبزتر است درخت و بوته و علف
از وقتی چنین حسی دارم
و آب خنکی مطلوب‏تری دارد
وقتی آنرا روی خودم می‏پاشم.
 
دو
 
ترانه یک عاشق
 
وقتی تو مرا به شوق می‏آوری
بعد من گاهی فکر می‏کنم:
حالا می‏توانستم بمیرم
بعد من تا پایان
سعادت‏مند می‏ماندم.
 
یعد وقتی تو پیری
و به من فکر می‏کنی
من مانند امروز دیده می‏شوم
و تو یک معشوق داری
که هنوز جوان می‏باشد.
 
سه
 
بوته دارای هفت گل سرخ است
شش‏تایشان به باد متعلق بودند
اما یکی می‏ماند، تا
من هم گلی پیدا کنم.
 
هفت بار صدایت می‏زنم
شش بار بی جواب می‏ماند
اما بار هفتم، قول بده
یک کلمه جواب دهی.
 
چهار
 
معشوق به من یک شاخه داد
با یک برگ زرد نشسته بر آن.
 
سال، رو به پایان است
عشق تازه آغاز می‏گردد.
 
درخواست‏های کودکان
 
خانه‏ها نباید در آتش بسوزند.
آدم نباید بمب‏افکن بشناسد.
شب برای خواب باید باشد.
زندگی نباید مجازات باشد.
مادرها نباید گریان باشند.
هیچ کس نباید دیگری را بکشد.
همه باید چیزی بسازند.
بعد آدم می‏تواند به همه اعتماد کند.
جوان‏ها باید به جائی برسند.
پیرها هم همچنین.
 
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ساعت 1:11  توسط سعید از برلین  | 

1940
 
با وحشت
انتظار می‏کشند خلق‏ها آمدن بهار را.
خلیج‏ها سر از یخ درمی‏آورند. کشتی‏های جنگی کی وارد می‏شوند؟
طوفان‏های زمستانی غایب‏اند. چه وقت
قوش‏های آهنی در آسمان ظاهر می‏گردند؟
 
پیشنهاد به یک دوست نقاش،
برای مزین کردن نقاشی‏هایش با یکی از متن‏های زیر
 
بخاطر نامساعد بودن زمان
و بخاطر حفظ آرمان‏ها
من با هنر خود در تنگا قرار گرفته‏ام
و باید خواهش کنم، نه تنها به وصول‏ کننده مالیات
بلکه به من هم پول بپردازید.
 
(Anno domini 1940)
 
هیجان‏زده از مطالعه‏ی تاریخ جهان
متوجه گشتم صورت حساب شیرم سر آمده
و از شما خواهش می‏کنم، نه فقط توپ جنگی، بلکه همچنین نقاشی هم بخرید.
بهتر است حساب خود با روز رستاخیز را همین حالا تسویه کنید.
 
(Anno domini 1940)
 
مردم شب و روز می‏بینند
که شما بی استراحت بر علیه بشریت کار می‏کنید.
اما چه کسی مایل است
چیزی برای هنر بپردازد، برای مثال، برای این عکس؟
 
(Anno domini 1940)
 
 
فنلاند 1940
 
یک
 
حالا ما پناهنده در
فنلاندیم.
 
دختر کوچکم
هر شب‏ ناسزاگویان به خانه می‏آید، هیچ کودکی
نمی‏خواهد با او بازی کند.
دخترم آلمانی‏ست و از یک قوم غارتگر آمده است.
 
اگر من هنگام بحث یک کلمه بلند حرف بزنم
به آرامش دعوت می‏شوم.
آدم اینجا شنیدن کلمات با صدای بلند را
از کسی که از قومی غارتگر برخاسته دوست ندارد.
 
وقتی به دختر کوچکم یادآوری می‏کنم
که آلمانی‏ها یک قوم غارتگرند
خوشحال می‏شویم از این که مردم آنها را دوست ندارند
و ما با هم می‏خندیم.
 
دو
 
برای من که اصل و نسب‏‏ام دهقان است
دیدن اینکه نان دور ریخته می‏شود
قابل قبول نیست.
آدم می‏فهمد
که چه زیاد از جنگ آنها متنفرم!
 
سه
 
هنگام نوشیدن شراب
دوست فنلاندی ما شرح می‏داد
که چگونه جنگ باغ گیلاسش را ویران ساخت.
او گفت، شرابی را که ما می‏نوشیم، از این باغ به دست آمده است.
ما جام‏های خود را به احترام باغ‏های گیلاس تیرباران گشته
و به سلامتی عقل و شعور تا ته نوشیدیم.
 
چهار
 
امسال همان سالی‏ست که مردم از آن صحبت خواهند کرد
امسال همان سالی‏ست که مردم در باره آن سکوت خواهند کرد.
 
سالخوردگان می‏بینند که جوانان می‏میرند
احمق‏ها می‏بینند که خردمندان می‏میرند.
 
زمین دیگر بار نمی‏دهد، اما می‏بلعد.
آسمان دیگر نه باران، بلکه فقط آهن می‏باراند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 16:17  توسط سعید از برلین  | 

من در چه زمانی زندگی می‏کنم؟
 
آیا من تقریباً در شب قبل از قرن سزار زندگی می‏کنم؟
 
ژنرال‏های اسپانیائی تانک‏ به کار انداخته‏اند
تا گاوآهن‏های چوبی از املاک مزروعی‏شان دفاع کنند
ژنرال‏های اوسته‏بین Ostelbien هواپیمای بمب‏افکن به کار می‏برند
تا از شکار در مازورن Masuren دفاع کنند.
 
سؤال‏ها و جواب‏ها
 
"آیا می‏تواند حقیقت مردنی و دروغ جاودانه باشد؟"
_ "من فکر می‏کنم، بله."
"کجا دیدی که بی‏عدالتی مدت درازی ناشناخته بماند؟"
_ "اینجا."
"اما آیا کسی را می‏شناسی که زور و خشونت او را به خوشبختی رسانده باشد؟"
_ "چه کسی نمی‏شناسد؟"
"چه کسانی می‏توانند در چنین جهانی ستمگر را سرنگون سازند؟"
_ "شماها."
 
دو مرد
 
"در زیر گام این مرد زمین می‏لرزید."
"در زیر گام آن مرد زمین نمی‏لرزید."
او آمد برای این که بر روی زمین ظلمت بر قرار گردد."
"و او در این ظلمت روشنائی بود."
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ساعت 17:27  توسط سعید از برلین  | 

هر آنچه تو احساس میکنی
 
به همه، هر آنچه تو احساس می‏کنی،
به بزرگ و کوچک ببخش.
 
او گفت، بدون تو
نمی‏تواند زندگی کند. بنابراین این احتمال را بده، اگردوباره با او ملاقات کنی
او تو را خواهد شناخت.
محبت کن و مرا خیلی زیاد دوست ندار.
 
وقتی من بار آخر عاشق گشتم، در تمام مدت عاشقی
کوچکترین صمیمیتی ندیدم.
 
ARDENS SED VIRENS
 
با شکوه است، آنچه در شعله زیبا
به خاکستر سرد مبدل نمی‏گردد!
خواهر، ببین، تو برایم عزیزی
مشتعل، اما زنده.
 
خیلی‏‏ از هوشمندان را سرد گشته دیدم
پر شوران ناآموخته سقوط می‏کنند
خواهر، تو را می‏توانم نگاه دارم
مشتعل، اما زنده.
 
آخ، برای تو در پشت جبهه‏‏ی نبرد
هرگز اسبی نایستاده بود
از این جهت می‏دیدم که با احتیاط جدال می‏کردی
مشتعل، اما زنده.
 
سخنان مادری از طبقه کارگر
به پسرانش هنگام آغاز جنگ
 
چون شماها حالا میروید، برای اربابانتان
کسب و کار خونین انجام دهید، روبرویتان
اسلحه دشمن، در پشت سر
تفنگ افسر، پس فراموش نکنید:
شکست اربابانتان
شکست شماها نمی‏باشد. و همچنین پیروزیشان هم
پیروزی شماها نیست.
 
دژ اروپا
 
گوبلز به هر کودکی می‏گوید
که اروپا دژ هیتلر است.
اما در کجا هرگز دژی دیده شده
که دشمنان نه تنها در خارج آن
بلکه همچنین در داخل دژ هم صف کشیده باشند؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ساعت 14:56  توسط سعید از برلین  | 

چشم‏انداز سوئد
 
پائین کاج‏های خاکستری ویرانه یک خانه پیدا‏ست.
در میان آشغال‏ها صندوقی‏ست با رنگ سفید.
یک محراب؟ یک پیشخوان مغازه؟ سؤال این است.
آیا بدن مسیح اینجا فروخته می‏‏شد؟ خونش در جام ریخته ‏می‏گشت؟
یا برای فروش پارچه و چکمه خطبه می‏خواندند؟
آیا در اینجا امتیازات زمینی یا آسمانی وجود داشت؟
آیا اینجا روحانی‏ها و تجار واعظ مغازه داشتند؟
کلیددار پهلوئی به آفرینش‏های زیبای خدا، به درختان کاج حمله می‏برد.
 
مقدمه صحنه‏ای که
در آن یک آدم خوب از مجازات مصون می‏ماند
 
طوری که انگار
رؤسا تنبل
یا امروز روز ضعیفی را دارا باشند
انسان خوب و بی احتیاط
مصون از مجازات می‏ماند.
 
همیشه
سرنوشت
بر پشت بردبارش نمی‏زند، زیرا
همیشه
سرنوشت
مصون از ‏خطا نمی‏باشد.
 
ترانه عاشقانه از یک زمان بد
 
ما با هم دوست نبودیم
اما با هم زندگی می‏کردیم.
وقتی ما در آغوش هم دراز می‏کشیدیم
با هم غریبه‏تر از مهتاب بودیم.
 
و اگر ما امروز همدیگر را در بازار ملاقات کنیم
بخاطر چند ماهی می‏توانیم همدیگر را بزنیم:
ما با هم دوست نبودیم
وقتی که ما در آغوش هم بودیم.
 
نتایج امنیت
 
من شنیدم، می‏خواهی
ماشین‏ات را در محلی که
تو در آن یک بار پیچانده بودی بار دیگر بپیچانی. آنجا
زمین سخت بود.
این کار را نکن! بیندیش
وقتی با ماشین‏ خود آنجا دور می‏زدی
در زمین چروک ایجاد گردید. حالا
ماشین‏ات آنجا گیر خواهد کرد.
 
عاشق دعوت نگشت
 
لیوان‏ها امروز شسته نیستند
پارچه‏های کتانی امروز صافند
خندها امروز بی حس
لب‏ها امروز سیر.
 
از کفش‏ها: بزرگ‏ها
بر روی صندلی: یک کتاب.
شلوارهای پشمی.
انتظار آمدن هیچ مهمانی نیست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ساعت 12:43  توسط سعید از برلین  | 

شعری در مورد مردم خوب
 
 
یک
 
مردم خوب را از این طریق می‏شناسند
وقتی آدم آنها را می‏شناسد، آنها بهتر می‏شوند. مردم خوب
برای اصلاح خود از دیگران دعوت می‏کنند، زیرا
چگونه می‏توان عاقل‏تر گشت؟
با گوش دادن
و با چیزی که به او می‏گویند.
 
دو
 
همزمان اما
کسی را که به آنها نگاه می‏کند،
و کسی را که آنها نگاه می‏کنند بهبود می‎بخشند.
اما نه به این صورت که به کسی با نشان دادن
محل‎های غذا یا روشنائی کمک کنند،
بلکه بیشتر از این طریق به ما کمک می‏کنند
که ما می‏دانیم آنها زنده‏اند و
جهان را تغییر می‏دهند.
 
سه
 
وقتی آدم پیش آنها می‏رود، آنها خانه‏اند.
آنها چهره پیر خویش در دیدار گذشته را
به یاد دارند.
هرچه هم چهره‏شان تغییر کرده باشد _ زیرا آنها هم خود را تغییر می‏دهند _
آنها حداکثر مشخص‏تر شده‏اند.
 
چهار
 
آنها مانند یک خانه هستند، خانه‏ای که در ساختن‏اش ما کمک کرده‏ایم
آنها مجبورمان نمی‏سازند در آن خانه زندگی کنیم
گاهی هم این اجازه را به ما نمی‏دهند.
ما می‏توانیم هر زمان از کوچک و بزرگ پیش آنها برویم، اما
آنچه ما با خود همراه می‏بریم، باید خودمان انتخاب کنیم.
 
پنج
 
آنها می‏دانند چه دلایلی برای هدایایشان بیاورند
آنها مانند آدم‏های دور انداخته شده و دوباره بازگردانده شده می‏خندند.
اما در این کار هم قابل اعتمادند، که ما با اعتماد به خود
آنها را ترک می‏کنیم.
 
شش
 
وقتی آنها اشتباه می‏کنند، ما می‏خندیم:
زیرا وقتی آنها یک سنگ را در جای اشتباهی قرار می‏دهند
ما محل‏های صحیح را
با دقت تماشا می‏کنیم.
آنها شایسته مورد توجه قرار گرفتن هر روزه ما هستند،
که چگونه نان روزانه خود را هر روز به دست می‏آورند.
و چیزی برایشان جالب است
که فراتر از آنها قرار دارد.
 
هفت
 
مردم خوب ما را سر گرم می‏سازند
چنین به نظر می‏آید که آنها نمی‏توانند به تنهائی کاری را انجام دهند
تمام راه حل‏هایشان هنوز تکالیفی در خود دارند.
در لحظات خطرناک غرق گشتن کشتی‏ها
ناگهان چشمان بزرگشان را می‏بینم که به ما نگاه می‏کنند.
هر چند ما، آنطوری که هستیم، باب میل‏شان نیستیم
اما با این حال با ما موافقند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 18:35  توسط سعید از برلین  | 

عصاها
 
هفت سال قادر به برداشتن یک قدم هم نبودم.
وقتی نزد دکتر بزرگی رفتم
او پرسید: عصاها برای چیه؟
و من گفتم: من فلجم.
 
او گفت: تعجبی نداره.
لطفاً بفرما، امتحان کن!
چیزی که فلج‏ات ساخته، این آشغال است.
راه برو، بیفت، چهاردست و پا برو!
 
لبخند زنان مانند یک هیولا
عصاهای زیبایم را گرفت
آنها را بر پشتم زد و شکست
و لبخند زنان در آتش انداخت.
 
حالا، من درمان شده‏ام: من راه می‏روم.
یک خنده مرا درمان کرد.
فقط گاهی، وقتی چوب‏ها را می‏بینم
ساعت‏ها کمی بدتر راه می‏روم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 14:39  توسط سعید از برلین  | 

امید جهان
 
 
یک
 
آیا ظلم و ستم به قدمت خزه کنار حوض‏ها می‏رسد؟
خزه‏ی کنار حوض‏ها ضروری نیستند.
شاید تمام آن چیزهائی را که می‏بینم طبیعی باشند، و من بیمارم و می‏خواهم از شر چیزی خلاص شوم که دور کردنش ممکن نیست؟
من اشعاری از مصریان خوانده‏ام، از مردمی که اهرام را ساخته‏اند. آنها شکایت از بارها می‏کنند و می‏پرسند، چه وقت ظلم و فشار متوقف خواهد گشت. چهار هزار سال از عمر این اشعار می‏گذرد.
ظلم و ستم احتمالاً مانند خزه است و ضروری.
 
دو
 
اگر بخواهد کودکی با ماشین تصادف کند، آدم او را به پیاده‏رو می‏کشد. آدم خیرخواه هم این کار را می‏کند، نه به این خاطر تا از او مجسمه‏ای بسازند. هر کسی کودک را از جلوی ماشین کنار می‏کشد.
اما اینجا تعداد زیادی تصادف کرده و دراز افتاده‏اند، و خیلی‏ها از کنارشان می‏گذرند و آنها را به پیاده‏رو نمی‏کشند.
آیا به این دلیل، چون تعداد کسانی که رنج می‏برند زیاد است؟ چون تعداشان زیاد است آدم نباید دیگر به آنها کمک کند؟ مردم کمتر به آنها کمک می‏کنند.
همچنین خیرخواهان هم از آنجا می‏گذرند، و بعد از رد شدن همان اندازه خیرخواهند، که قبل از گذشتن از آنجا بودند.
 
سه
 
هرچه تعداد کسانی که رنج می‏برند بیشتر باشد، رنج‏هایشان هم طبیعی‏تر به نظر خواهد آمد. چه کسی می‏خواهد مانع خیس شدن ماهی‏ها در دریا بشود؟
و رنجبران خود این سختی را بر خویش روا میدارند و اجازه می‏دهند که خوبی در مقابلشان غایب باشد.
این وحشتناک است که انسان با چیزهای متداول چنین راحت همساز می‏گردد، نه تنها با رنج‏ غریبه‏ها، بلکه همچنین با رنج‏های خویش.
تمام کسانی که به ناهنجاری‏ها اندیشیده‏اند، تذکر دادن به همدردی با دیگران را رد می‏کنند. اما همدردی رنجبران با دیگر رنجبران الزامی‏ست. این امید جهان است.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:0  توسط سعید از برلین  | 

اشعار مربوط به "از یک کتاب درسی برای شهرنشینان".(15)
 
 
بیست و یک
 
پیش‏گفتاری برای مافوقان
 
در آن روزی که سرباز شهید گمنام
به همراه شلیک‏ تفنگ‏ها به خاک سپرده گشت
از لندن تا سنگاپور
ظهر در یک زمان
از دوازده و دو دقیقه تا دوازده و چهار دقیقه
دو دقیقه تمام همه دست از کار کشیدند
تنها بخاطر تجلیل
از سرباز شهید گمنام.
 
با این حال شاید اما
باید سفارش می‏گردید
که برای کارگر گمنام
از جمعیت شهرهای بزرگ قاره‏ها هم
عاقبت تجلیلی به عمل خواهد آمد.
یکی از مردان از شبکه ترافیک
که چهره‏اش دیده نشده است
وجود اسرار آمیزش بی توجه مانده
و نامش زیاد به گوش نخورده باشد
یک چنین مردی باید
به نفع همه ما
برای یک تجلیل در نظر گرقته شود
با یک آدرس رادیوئی
«به کارگر گمنام»
و
با یک دست کشیدن از کار تمام مردم
در سراسر سیاره.
 
(اشعار سالهای 1933 _ 1926)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 0:22  توسط سعید از برلین  | 

اشعار مربوط به "از یک کتاب درسی برای شهرنشینان".(14)
 
 
بیست
 
من متوجه می‏گردم، شماها بر این اصرار دارید، که من بروم گم شوم
من می‏بینم، من از غذایتان زیاد می‏خورم
من می‏فهمم، شماها آماده پذیرائی مردمی مانند من نیستید
اما، من نمی‏روم گم شوم.
 
من شما را متقاعد ساختم
که شماها گوشت خود را باید تحویل بدهید
من در کنار شما راه می‏رفتم
و برایتان روشن ساختم، که شماها باید اسباب‏کشی کنید
برای این منظور زبان شما را آموختم
در پایان
همه مرا می‏فهمیدند
اما صبح باز هیچ گوشتی آنجا نبود.
 
یک روز اما من دوباره نشستم
تا به شماها این فرصت را بدهم، که شماها شاید بیائید
تا بی گناهی خودرا اثبات کنید.
 
وقتی من دوباره بازگردم
در زیر مهتاب خام، عزیزان من
بعد سوار بر تانکی خواهم آمد
با تفنگ صحبت خواهم کرد و
شما را از بین خواهم برد.
 
محلی که تانک من از میانش می‏گذرد
یک خیابان است
آنچه تفنگ من می‏گوید
نظرم می‏باشد
از میان همه اما
برادرم را فقط معاف خواهم داشت
با این قصد که مشتی بر پوزه‏اش بکوبم.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 22:15  توسط سعید از برلین  | 

اشعار مربوط به "از یک کتاب درسی برای شهرنشینان".(13)
 
 
هجده
 
در مورد بی اعتمادی افراد
 
همه می‏دانند که تک تک افراد بی‏اعتماد
تمایل به تبهکاری دارند
تبهکار اما
برای بی‏اعتمادی خود دلیل دارد.
 
به من نگو که باعث بی ‏اعتماد گشتن تو
تبهکاری دیگران می‏باشد.
دلیل بی اعتمادی هرچه می‏خواهد باشد، فرد بی‏اعتماد
به تبهکاری تمایل دارد.
 
بعضی، در آب می‏افتند، ساحل را بازی‏گوشانه و شنا کنان به سلامت می‏یابند
دیگران با زحمت و بعضی دیگر اما توانا به این کار نیستند.
برای رود این بی‏تفاوت است.
تو باید به ساحل دریا برسی.
بدان: هیچ کس بجز خودت
نمی‏تواند از تو درخواست کند که زندگی کنی.
فرد بی‏اعتماد
خیلی ادعایش می‏شود!
فرد مورد تعقیب اما
زیاد توجه نمی‏کند که آنجا چه تعقیب می‏گردد!
 
ممکن است که زلزله‏ها حریصانه تو را بخورند
اما آنها بر ضد تو اتفاق نیفتاده‏اند.
زمینی که تو را بلعیده
به زحمت اشباع شده است.
 
منظور از بی اعتمادی
در طبقات کاملاً متفاوت است.
 
نوزده
 
چرا نانی را که گران است میخورم؟
ایا غله در ایالت ایلینوی Illinois گران نیست؟
چه کسی با چه کسی توافق کرده است
که مرد در ایرکوتسک Irkutsk نباید
تراکتورها را داشته باشد
بلکه باید زنگ‏خوردگی آنها را بدارد؟
آیا اینکه من غذا می‏خورم اشتباه است؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 15:45  توسط سعید از برلین  | 

اشعار مربوط به "از یک کتاب درسی برای شهرنشینان".(12)
 
 
هفده
 
تو، ای چاره‏ناپذیر
که تعداد کمی تو را می‏بینند، آنها را ترک نکن!
از سهم غذای خود سؤال نکن
از محبوبیت خود نپرس
حق
به کوچکترین اشاره انگشت هنوز محتاج است!
از جانشین اسم نبر
وقتی لازمت می‏دارند!
 
چرا تو از محبت
آنچه میل‏ت است برداشت می‏کنی
در حالی که می‏دانی، آرزویت غیر عقلانی‏ست؟
 
به این چند زخم‏ت
همیشه تماشا نکن!
فراموش نکن: ضرباتی که تو تقسیم کردی
بی‏ شِکوه پذیرا گشتند.
خلق و خوی‏ت را تحمل کردند
برایت حرمت قائل گشتند.
و از اینکه وقتی آنچه آرزو می‏کردی و به دست نمی‏آوردی
از ضروریات خودداری می‏ورزیدی
شکایتی نکردند.
 
رویت بار نهاده‏اند، بارهائی که
فقط بر مطمئن‏ترین شانه‏ها می‏نهند.
آشکارا ندیده‏ات انگاشتند.
از تو انتظار بینش خاصی داشتند.
بعد از همه غذا می‏خورند، آنانی که کار را اول آغاز می‏کنند:
آشپزها.
 
با تو همیشه همانطور رفتار گردید،
که با محترمین رفتار می‏گردید.
 
بنابراین نامت را
در لیستی که پاره نمی‏گردد
در لیست شهدا
قرار نده.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=egJR3K6UIJY

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:11  توسط سعید از برلین  | 

اشعار مربوط به "از یک کتاب درسی برای شهرنشینان".(11)
 
 
شانزده
 
ادعا 
 
ساکت باش!
آیا به نظر تو،
سنگ آسان‏تر تغییر می‏کند یا عقاید تو در این باره؟
من همیشه یکسان بودم.
 
یک عکس بیان‏گر چیست؟
چند واژه بزرگ
که می‏توان به هرکس اثبات کرد؟
شاید من آدم بهتری نگشته باشم
اما
من همیشه یکسان ماندم.
 
تو می‏توانی بگوئی
من قبلاً گوشت گاو بیشتر می‏خوردم
یا اینکه من
در مسیرهای اشتباه سریع‏تر می‏رفتم.
اما بی‏عقلی ِ خوب
بی‏عقلی‏‏ای‏ست که سپری می‏‏گردد، و
من همیشه یکسان ماندم.
 
یک قطره بزرگ باران چه وزنی دارد؟
چند اندیشه بیشتر و کمتر
کمی احساس یا بی‏حسی
جائی که همه چیز کفایت نمی‏کند
هیچ چیز کافی نیست.
من همیشه یکسان ماندم.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 17:15  توسط سعید از برلین  | 

اشعار مربوط به "از یک کتاب درسی برای شهرنشینان".(10)
 
 
پانزده
 
همیشه
وقتی این مرد را نگاه می‏کنم
او مشروب ننوشیده است و
او خنده‏های قدیمی‏اش را داراست
فکر کنم: اوضاع بهتر بشود.
بهار می‏آید؛ یک زمان خوب در راه است
زمان گذشته
بازگشته است
عشق دوباره آغاز می‏شود، بزودی
وضع مانند پیش از این می‏گردد.
 
همیشه
وقتی من با او صحبت کرده‏ام
او غذا خورده و نرفته است
او با من حرف می‏زند و
کلاه بر سر ندارد
فکر کنم: اوضاع خوب شود
زمان پیش پا افتاده به پایان رسیده است
با یک انسان
می‏توان صحبت کرد، او گوش می‏دهد
عشق دوباره آغاز می‏گردد، بزودی
دوباره همه چیز مانند گذشته خواهد گشت.
 
باران
به سمت بالا نمی‏بارد
گرچه زخم‏ها
دیگر درد نمی‏آورند
جای زخم اما دردآور است.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=-DnLLgfJCww&feature

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 12:46  توسط سعید از برلین  | 

اشعار مربوط به "از یک کتاب درسی برای شهرنشینان".(9)
 
 
سیزده
 
من به او گفتم، که او باید اسباب کشی کند.
او مدت هفت هفته اینجا در این اتاق زندگی می‏کرد
و نمی‏خواست اسباب کشی کند.
او خندید و فکر کرد
که من با او شوخی می‏کنم
وقتی شب به خانه بازگشت،
چمدانش کنار در قرار داشت.
در این وقت او تعجب کرد.
 
چهارده
 
بدست آوردن او آسان بود.
این امکان در دومین شب وجود داشت.
من منتظر سومین شب ماندم (و می‏دانستم که باید کمی ریسک کرد)
سپس او لبخند زنان گفت: این نمک حمام است و نه موهای تو!
اما راحت می‏شد او را بدست آورد.
 
من یک ماه تمام بلافاصله بعد از معاشقه می‏رفتم
من هر سه روز یک بار غایب بودم.
من هرگز نامه ننوشتم.
اما دانه برفی را در گلدان محفوظ نگاه می‏دارم!
او خود به خود کثیف خواهد گشت.
من حتی بیشتر از آنچه می‏توانستم انجام دادم
وقتی رابطه قطع شده بود.
 
من اشخاصی را بیرون کردم
که پیش او می‏خوابیدند، طوری که انگار این کار درستی‏ست
من این کار را خندان انجام دادم و گریان.
من شیر گاز را
پنج دقیقه قبل از آمدن او باز کردم.
من به نام او پول قرض گرفتم:
این کار اما هیچ کمکی نکرد.
 
اما یک شب من خوابیدم
و یک روز صبح از خواب برخاستم
در این وقت از سر تا نوک پایم را شستم
غذا خوردم و به خود گفتم:
تمام شد.
 
حقیقت آن است که:
من دو بار دیگر با او خوابیدم
اما، مادرم و خدا شاهدند:
چنگی به دل نزد.
همانطور که همه چیز سپری می‏گردد
آن هم گذشت.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ساعت 20:28  توسط سعید از برلین  | 

اشعار مربوط به "از یک کتاب درسی برای شهرنشینان".(8)
 
 
دوازده
 
یک آدم باهوش
بسیار گران‏بهاست.
او آن کاری را می‏کند که شما هم می‏توانستید انجام دهید.
او خیلی کمتر از آنچه شما تصور می‏کنید کار انجام می‏دهد!
او در جریان امور قرار دارد.
 
در جائی که دیگران راه چاره‏ای می‏بینند
او آنجا تسلیم می‏گردد.
به چیزهائی که مشکل سازند
باور ندارد.
به چه دلیل باید آنچه که به سود منافع عمومی‏ست
مشکلات ایجاد سازد؟
 
یک آدم باهوش را از آنجائی می‏توان شناخت
که او وقتی اشتها به سیب‏ها پیدا می‏کند
که تعداد زیادی از مردم
اشتها به سیب‏ها داشته باشند و
برای همه سیب به اندازه کافی یافت گردد.
 
آیا شما یک آدم باهوشی هستید؟
بنابراین سعی کنید که شهر وسعت یابد
که کسب و کار شکوفا گردد و
بشریت خود را تکثیر کند!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ساعت 18:1  توسط سعید از برلین  | 

اشعار مربوط به "از یک کتاب درسی برای شهرنشینان".(7)
 
 
یازده
 
شنیدم که شما می‏گوئید:
او از آمریکا صحبت می‏کند
او از آن هیچ نمی‏داند.
او در آمریکا نبوده است.
اما باور کنید
وقتی من از آمریکا صحبت می‏کنم،
شما خیلی خوب آن را درک می‏کنید.
و بهترین خوبی آمریکا این است:
که ما آنرا درک می‏کنیم.
 
یک خط میخی را
فقط شما می‏فهمید
(که البته جریانی‏ست مرده)
اما نباید ما از مردمی بیاموزیم
که فهمیده‏ بودند
که چگونه باید درک گردند؟
 
شما، آقا
شما را درک نمی‏کنند
اما نیویورک را می‏فهمند
من به شما می‏گویم:
فهمیدن آنچه این افراد انجام می‏دهند،
و به این طریق آدم آنها را درک می‏کند.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ساعت 15:17  توسط سعید از برلین  | 

*بازی‏گوش*
اشعار مربوط به "از یک کتاب درسی برای شهرنشینان".(6)
 
 
ده
 
من نمی‏خواهم ادعا کنم
که راکفلر Rockefeller آدم احمقی‏ست
اما شما باید اعتراف کنید
که علاقه عمومی به اشتاندارد اویل Standard Oil وجود داشت.
کدام مرد می‏توانست
از تحقق یافتن اشتاندارد اویل جلوگیری کند!
من ادعا می‏کنم
چنین مردی باید اول زاده شود.
 
چه کسی می‏خواهد ثابت کند، که راکفلر اشتباه کرده
وقتی که سود برده است.
می‏دانید:
این علاقه که سود عاید گردد وجود داشت.
 
شما نگرانی‏های دیگری دارید؟
اما من خوشحال می‏‏گشتم، اگر می‏توانستم کسی را پیدا کنم،
که احمق نباشد، و من
می‏توانستم آن را ثابت کنم.
 
شما مرد مناسبی را انتخاب کردید.
آیا او احساسی به پول نداشت؟
آیا او پیر نشد؟
آیا نمی‏توانست او حماقت کند و
اشتاندارد اویل با این حال تحقق یابد؟
 
فکر می‏کنید، آیا ما می‏توانستیم اشتاندارد اویل را ارزانتر بخریم؟
فکر می‏کنید، آیا مرد دیگری
می‏توانست با زحمت کمتری این کار را انجام دهد؟
(به این دلیل که یک علاقه عمومی برای آن وجود داشت؟)
 
آیا شما در هر صورت مخالف آدم‏های احمق‏ هستید؟
آیا اشتاندارد اویل شرکت خوبی‏ست؟
 
امیدوارم باور نداشته باشید
یک احمق، مردی‏ست،
که فکر می‏کند.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ساعت 6:41  توسط سعید از برلین  | 

اشعار مربوط به "از یک کتاب درسی برای شهرنشینان".(5)
 
 
نه
 
بفرمائید بنشینید!
نشستید؟
آرام خود را به عقب تکیه دهید!
شما باید راحت و سبک بنشینید.
سیگار هم می‏توانید بکشید.
مهم این است که شما کاملاً با دقت به من گوش دهید.
آیا صدایم را خوب می‏شنوید؟
من باید چیزی را به اطلاع شما برسانم،
چیزی که مورد علاقه شما قرار خواهد گرفت.
شما آدم کله پوکی هستید.
 
آیا واقعاً گوش می‏دهید؟
امیدوارم هیچ گونه تردیدی در اینکه شما صدای مرا شفاف و شمرده می‏شنوید وجود نداشته باشد.
بسیار خوب:
من تکرار می‏کنم: شما آدم کله پوکی هستید.
یک کله پوک.
<پ> مانند پائولا، <و> مانند ورونیکا و <ک> مانند کاترین.
کله مانند کله.
کله پوک.
 
 
لطفاً حرفم را قطع نکنید.
شما نباید حرفم را قطع کنید!
شما یک کله پوکید.
حرف نزنید. بهانه نیاورید!
شما آدم کله پوکی هستید.
نقطه.
 
این را فقط من نمی‏گویم.
مادر شما هم مدت‏هاست این را می‏گوید.
شما آدم کله پوکی هستید.
از خویشاوندان خود سؤال کنید
که آیا شما آدم کله پوکی هستید یا نه.
البته کسی این را به شما نخواهد گفت
زیرا که شما مانند تمام کله پوک‏ها دوباره کینه‏جو می‏گردید.
اما
سال‏هاست که تمام اطرافیان شما می‏دانند
که شما یک کله پوک هستید.
 
بدیهی‏ست که شما تکذیب می‏کنید.
اصل مطلب اینجاست: این مشخصه یک کله پوک است؛ که کله پوک بودن خود را رد ‏کند.
آخ، چقدر سخت است، به یک کله پوک بیاموزی که او آدم کله پوکی‏ست.
واقعاً که کار طاقت‏فرسائی‏‏ست.
 
ببیند، این باید یک بار دیگر گفته شود
که شما یک آدم کله پوک هستید.
این باید برای شما جالب باشد،
که بدانید، شما چه هستید.
این برای شما عیب است، آنچه را که همه می‏دانند شما ندانید.
آخ، شما می‏فرمائید، شما هیچ دیدگاهی بجز دیدگاه شریک‏تان ندارید
اما این هم یک کله پوکی‏ست.
خواهش می‏کنم با این استدلال که کله پوک‏های زیاد دیگری هم وجود دارند خود را تسلی ندهید.
شما آدم کله پوکی هستید.
 
کله پوک بودن اصلاً چیز بدی نیست
شما با آن می‏توانید هشتاد ساله شوید.
برای کسب و کار یک مزیت است.
و برای کار سیاسی خیلی بیشتر!
و با پول نمی‏شود آن را خرید!
بعنوان یک آدم کله پوک احتیاج به مراقبت از چیزی ندارید.
و شما یک کله پوک هستید
(کله پوک بودن لذت‏بخش است؟)
 
آیا شما هنوز متوجه نشده‏اید؟
بله، پس چه کسی باید این را به شما بگوید؟
برشت هم همین را می‏گوید، که شما یک کله پوک هستید.
برشت، از شما خواهش می‏کنم بعنوان متخصص نظر خود را به او بگوئید.
 
این مرد یک کله پوک است.
راحت شدید.
 
(گوش کردن به صفحه گرامافون یک بار کافی نیست.)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 18:45  توسط سعید از برلین  | 

اشعار مربوط به "از یک کتاب درسی برای شهرنشینان".(4)
 
 
هشت
 
اگر شما هم مانند من روزنامه‏ها را با دقت می‏خواندید
این آرزو را که هنوز امکان بهبودی وجود دارد
به گور می‏سپردید.
 
کسی بی‏جهت نمی‏میرد!
و جنگ چه سودی به بار آورد؟
البته چند نفری را ما کشتیم
اما چه تعداد آدم متولّد گشتند؟
و ما هنوز نمی‏توانیم حتی
هر سال یک بار چنین جنگی براه اندازیم.
 
از یک طوفان چه کاری ساخته است؟
میامی Miami و تمام فلوریدا Florida را با هم
و دو گردباد را در نظر می‏گیریم
بعد اول گفته می‏شود: 50000 کشته، و سپس
در روز بعد معلوم می‏گردد:
3700 نفر.
 
آنها می‏توانند این تعداد را خیلی ساده دوباره خلق کنند.
حتی برای خود اهالی میامی
این کار به راحتی نفس کشیدن است و
ما چه می‏توانیم بگوئیم،
مائی که از آنجا بسیار دور می‏باشیم!
 
این مانند یک اهانت است!
آیا باید ما همه به تمسخر گرفته شویم؟
ما باید حداقل حق مرارت کشیدنی بی‏اضطراب را می‏داشتیم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 14:25  توسط سعید از برلین  | 

اشعار مربوط به "از یک کتاب درسی برای شهرنشینان".(3)
 
 
هفت
 
شب‏ها اغلب خواب می‏بینم
که دیگر نمی‏توانم خرج زندگی‏ام را بدست آورم.
که دیگر کسی در این سرزمین،
به میزهائی که می‏سازم محتاج نیست.
و فروشنده‏های ماهی چینی صحبت می‏کنند.
 
خویشاوندان نزدیک
با نگاهی غریبه به چهره‏ام می‏نگرند
زنی که من هفت سال با او خوابیده بودم
در راهروی خانه به من مؤدبانه سلام می‏دهد
و با لبخند می‏گذرد.
 
من می‏دانم
که آخرین اتاق خالی‏ست
مبل‏ها جمع شده‏اند
تشک‏ها پاره پاره‏اند
پرده کنده شده است.
خلاصه، همه چیز آماده است
تا چهره غمگین مرا
بی‏رنگ سازد.
 
رخت‏هائی که در حیاط برای خشک شدن آویزانند،
رخت‏های منند، من آنها را خوب می‏شناسم.
وقتی از نزدیک‏تر به آنها نگاه می‏کنم،
به راستی بخیه‏ها و وصله‏های رویشان را می‏بینم.
چنین به نظر می‏رسد
که من اسباب‏کشی کرده‏ام.
و حالا کس دیگری اینجا زندگی می‏کند،
حتی درون لباس‏هایم.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 12:28  توسط سعید از برلین  | 

اشعار مربوط به "از یک کتاب درسی برای شهرنشینان".(2)
 
 
پنج
 
در باره شهرها (2)
 
برخی به نیم خیابان آن‏ طرف‏تر اسباب‏کشی می‏کنند
بعد از رفتن‏ آنها کاغذ دیواری‏ها سفید رنگ می‏شوند
مردم دیگر هیچ ‏گاه آنها را نمی‏بینند.
آنها نانی از نوع دیگر می‏خورند،
زن‏هایشان با همان ناله‏ها در زیر مردان غریبه می‏خوابند.
در صبح‏های خنک، از همان پنجره‏ها،
صورت‏ها و لباس‏های زیر مانند قبل آویزانند.
 
شش
 
گزارش از جائی دیگر
 
وقتی من به شهرهای تازه ساخته شده آمدم،
خیلی‏ها با من آمدند،
اما وقتی من شهرهای تازه ساخته شده را ترک کردم،
حتی یک نفر هم همراهم نیامد.
در روز تعیین گشته برای نبرد
برای جنگیدن رفتم
و من از صبح تا شب ایستادم
و ندیدم کسی پیش من ایستاده باشد
اما خیلی‏ها لبخندزنان
یا اشگ‏ریزان از روی دیوارها نگاه می‏کردند.
من فکر می‏کردم،
آنها تاریخ روزی را که تعیین شده بود فراموش کرده‏اند
یا روز دیگری را تعیین کرده
و فراموش کرده‏اند آن را به من بگویند
اما در شب دیدم که آنها،
بر روی دیوارها نشسته بودند و غذا می‏خوردند
و
آنچه آنها می‏خوردند، سنگ بود
و من میدیدم که آنها هوشمندانه
راه خوردن غذای جدید را به موقع آموختند.
و من در چشم‏های آنها دیدم
که دشمنان با من در جنگ نبودند
بلکه گلوله‏های تگرگ به هم فشرده به سمت میدان شلیک می‏کردند،
جائی که من ایستاده بودم.
به این ترتیب لبخندزنان میدان را ترک کردم.
 
فوراً به سمت پائین رفتیم،
تا حالا با همدیگر ، دوست و دشمن
شراب بنوشیم و سیگار بکشیم
و در این شب زیبا آنها مرتب به من می‏گفتند
که دشمن من نبوده‏اند
هیچ یک از واژه‏هایم آنطور که من فکر می‏کردم برایشان توهین آمیز نبوده،
زیرا آنها به هیچکدامشان اشاره‏ای نکردند
بلکه فقط معتقد بودند
که من چیزی را می‏خواسته‏ام که آنها داشته‏اند،
و چیزی را که برای تمام دوران مقدس شمرده می‏گشت
اما من لبخندزنان به آنها اطمینان دادم
که من ابداً چنین قصدی نداشتم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 21:9  توسط سعید از برلین  | 

اشعار مربوط به "از یک کتاب درسی برای شهرنشینان".(1)
 
 
دو
 
داخل شو! چرا انقدر دیر میای؟ بعدی
صبر کن! نه، تو نه، تو رو می‏گم! تو می‏تونی گم‏ شی، تو رو ما می‏شناسیم،
اصلاً فایده نداره که خودتو به جلو هل بدی. ایست، کجا؟
آهای! لطفاً بکوبید تو پوزه‏ش، آره اینطوری خوبه
حالا می‏دونه اینجا چه خبره.
چی، داره هنوز ور می‏زنه؟
حسابشو برسید، هنوز در حال ور زدنه.
بهش نشون بدید اینجا چی مهمه.
فکر می‏کنه می‏تونه بخاطر هر چیز کوچکی نعره بزنه
فقط تو پوزه‏ش بکوبید، شماها از پس چنین آدمی برمی‏آئید.
خوب، اگه کارتون با اون تموم شده می‏تونید چیزائی که ازش باقی مونده رو داخل بیارید،
ما می‏خوایم اونا رو نگه داریم.
 
سه
 
مهمان‏هائی را که می‏بینی
بشقاب و فنجان دارند
تو
فقط یک بشقاب گرفتی
و وقتی پرسیدی، چای کی می‏آید
گفته شد؛
بعد از غذا.
 
چهار
 
در گذشته فکر می‏کردم: من بر روی تخت خودم خواهم مرد
امروز
عکسی را که به دیوار آویزان است دیگر راست نمی‏کنم
من می‏گذارم Stores بپوسند و ویران گردند، من اتاق را به روی باران می‏گشایم
با دستمال سفره غریبه‏ای دهانم را پاک می‏کنم.
پنجره اتاقی که چهار ماه در اجاره داشتم به خارج باز می‏شد و من از آن بی اطلاع بودم
(چیزی که من دوست می‏دارم)
زیرا که من به چیزهای موقتی علاقه‏مندم و خودم را کاملاً باور ندارم.
به این جهت هر جا که شد لانه می‏کنم، و یخ می‏زنم، من می‏گویم:
من بالاخره یخ می‏زنم.
و نظرم چنان ریشه عمیقی دارد
که زن بالاخره به من اجازه می‏دهد لباس‏های زیرم را عوض کنم
از روی تواضع به خانم‏ها
و چون البته آدم تا ابد به لباس زیر محتاج نیست.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 16:49  توسط سعید از برلین  | 

اشعار مربوط به "از یک کتاب درسی برای شهرنشینان".
 
 
یک
 
شهرها برای تو ساخته شده‏اند. آنها با خوشحالی انتظار تو را می‏کشند.
درب خانه‏ها باز ِ باز است.
غذا آماده و روی میز قرار دارد.
 
از آنجائی که شهرها بسیار بزرگند
برای آنهائی که نمی‏دانند چه بازی می‏گردد،
نقشه‏هائی از سوی کسانی که با بازی آشنا می‏باشند طراحی شده است
از روی این نقشه‏ها می‏شود به آسانی فهمید،
که چگونه می‏توان از نزدیک‏ترین مسیر به هدف رسید.
 
چون آنها آرزوهای شما را دقیقاً نمی‏شناختند
البته هنوز منتظر پیشنهادات شما برای بهتر شدن نقشه‏ها هستند.
اینجا و آنجا
شاید هنوز کاملاً مطابق میل شماها نباشد
اما آنها خیلی سریع عوض خواهند گشت
بدون آنکه شماها مجبور به تحمل کوچک‏ترین زحمتی گردید.
 
کوتاه: شماها می‏آئید
نزد بهترین دست‏ها. همه چیز از مدت‏ها قبل آماده گردیده است.
فقط کافی‏ست که شماها بیائید.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=fDPTWIWDNqg&NR

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:25  توسط سعید از برلین  | 

از یک کتاب درسی برای شهرنشینان.(8)
 
 
نه
 
چهار درخواست از یک مرد در محل‏های مختلف
و در زمان‏های متفاوت.
 
اینجا تو یک مسکن داری
اینجا جا برای اسباب‏هایت داری.
مبل‏ها را طبق سلیقه خودت جا به جا کن
هرچه لازم داری بگو،
این کلید در است
اینجا بمون.
 
اینجا اتاقی‏ست برای همه ما
و برای تو یک اتاق با تخت.
تو می‏تونی در کارهای حیاط کمک کنی
تو بشقاب مخصوص به خود داری
پهلوی ما بمون.
 
اینجا جای خواب توست
ملافه‏ها هنوز کاملاً پاک و تازه‏اند
فقط یک مرد روش دراز کشیده بود.
اگر تو مشکل‏پسندی
قاشق قلعی‏ات را اونجا در تغار بجنبون
بعد مثل نفس تازه می‏شه
با خیال راحت پیش ما بمون.
 
اینجا انباری‏ست
زود کارتو تموم کن، یا می‏تونی برای یک شب اینجا بمونی،
اما هزینه‏اش سواست.
من مزاحم تو نخواهم شد
بعلاوه من مریض هم نیستم.
تو اینجا مثل جاهای دیگه از امکانات خوبی برخورداری.
پس تو می‏تونی همینجا بمونی.
 
(اشعار سالهای 1933 _ 1926)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 14:50  توسط سعید از برلین  | 

از یک کتاب درسی برای شهرنشینان.(7)
 
هشت
 
این خیال را از سر خود خارج سازید
که برایتان استثناء قائل خواهند گشت.
آنچه مادرهایتان به شماها گفتند
الزام ‏آور نبوده‏اند.
قرارداد را در جیب‏هایتان بگذارید
آنها اینجا رعایت نمی‏شوند.
 
این امید را از سرهایتان دور سازید
که شماها برای ریاست جمهوری برگزیده شده‏اید.
اما طبق برنامه مشغول کار شوید
باید کاملاً نوعی دیگر تفاهم کنید
طوریکه شماها را در آشپزخانه تحمل کنند.
 
شماها باید حروف الفبا را هنوز بیاموزید.
الفبا یعنی:
به حساب شماها خواهند رسید.
 
احتیاج نیست زیاد فکر کنید که چه باید بگوئید:
شماها پرسیده نخواهید گشت.
خورنده‏ها کاملند
آنچه اینجا لازم است، گوشت چرخ‏کرده می‏باشد.
 
(اما این نباید شماها را دل‏سرد سازد!)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۰ساعت 22:19  توسط سعید از برلین  | 

از یک کتاب درسی برای شهرنشینان.(6)
 
 
هفت
 
در باره خطر حرفی نزنید!
شما نمی‏توانید درون یک مخزن از میان نرده‏های کانال رد شوید:
شما باید پیاده شوید.
چراغ چای‏پزی را بهتر است اینجا بگذارید
حالا باید خودتان ببیند که چطور از عهده باقیمانده کار بر می‏آئید.
 
پول باید حتماً داشته باشید
من از شما نمی‏پرسم، از کجا و چطور
اما بدون پول لازم نیست که اصلاً به راه بیفتید.
و اینجا نمی‏توانید بمانید، مرد.
اینجا شما را می‏شناسند.
اگر من خوب متوجه شده باشم
می‏خواهید قبل از دست کشیدن از مسابقه دو،
هنوز مقداری استیک بخورید!
 
بگذارید همسرتان همانجا که است بماند!
او خود دارای دو دست می‏باشد
بعلاوه دو پا هم داراست
(دو پائی که دیگر به شما مربوط نیست، آقا!)
ببیند خودتان چطور می‏توانید مؤفق شوید!
 
اگر می‏خواهید هنوز چیزی بگوئید، پس به من بگوئید،
من آن را از یاد خواهم برد.
حالا دیگر لازم نیست مواظب باشید:
دیگر کسی اینجا نیست که شما را ببیند.
اگر مؤفق شوید،
کاری بیشتر از آنچه که یک انسان بدان متعهد است انجام داده‏اید.
 
لازم به تشکر نیست.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۰ساعت 19:42  توسط سعید از برلین  | 

از یک کتاب درسی برای شهرنشینان.(5)
 
شش
 
او به پائین خیابان می‏رود، با کلاهی پشت گردن انداخته شده!
او به چشمان همه نگاه می‏کند و سر تکان می‏دهد
او در مقابل هر ویترین مغازه‏ای می‏ایستد
(و همه می‏دانند که او بازنده است!).
 
آنها باید می‏شنیدند که چگونه او گفت،
می‏خواهد با دشمنش یک کلمه جدی صحبت کند
صدای صاحب‏خانه وقت گفتن: خیابان بد جارو شده است
مورد پسندش نیست
(دوستانش از او قطع امید کرده‏اند!).
 
البته او هنوز می‏خواهد یک خانه بسازد
البته او می‏خواهد هنوز در باره همه چیز فکر کند
البته او نمی‏خواهد سریع قضاوت کند
(آخ، او بازنده است، دیگر پشتش کسی نایستاده!).
 
(این را از مردم شنیدم.)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۰ساعت 12:18  توسط سعید از برلین  | 

از یک کتاب درسی برای شهرنشینان.(4)
 
 
پنج
 
نمی‏توانم از خودم چیزی بجز عجز، خیانت و تباهی متوقع باشم،
اما روزی متوجه می‏گردم:
که وضع در حال بهتر شدن است؛
باد در بادبان من می‏پیچد؛ دوره من فرا رسیده است،
من می‏توانم از یک آدم کثیف بهتر گردم _
من فوری دست به کار گشتم.
 
چون من یک آدم کثیفی بودم،
متوجه ‏گشتم وقتی مستم،
خیلی راحت و ساده دراز می‏‏کشم و نمی‏دانم چه کسی رویم می‏افتد؛
حالا دیگر مشروب نمی‏نوشم _
من از مصرف آن خودداری کردم.
 
اما فقط برای زنده نگاه داشتن خود
متأسفانه باید زیاد کار می‏کردم، امری که به من لطمه زد؛
من سم خوردم،
سمی که می‏توانست چهار اسب را بکشد،
اما من توانستم زنده بمانم؛
پس موقتاً بعضی وقت‏ها کوکائین مصرف کردم،
تا اینکه مانند پوست و استخوان گشتم
در این وقت من خود را در آیینه نگاه کردم _
و فوری از این کار دست کشیدم.
 
آنها البته سعی کردند مرا مبتلا به سفلیس سازند،
اما در این کار مؤفق نشدند؛
فقط توانستند با آرسنیک مسمومم سازند؛
من در پهلوهایم لوله‏هائی نصب بود،
و در داخلشان روز و شب چرک جاری بود.
چه کسی فکرش را می‏کرد،
یک چنین زنی بتواند مردها را باز دیوانه کند؟ _
من فوری دوباره مشغول انجام این کار گشتم.
 
من هیچ مردی را که برایم کاری انجام نمی‏داد،
و من به آنها احتیاج نداشتم،
قبول نمی‏کردم،
من تقریباً خالی از احساسم،
و تقریباً دیگر خیس نیستم
اما
به کرات خود را حس می‏کنم، این حس بالا و پائین می‏رود،
اما در مجموع بیشتر بالاست.
 
هنوز هم متوجه‏ام که به دوست دخترم ماده خوک پیر می‏گویم
و او به عنوان دوستم از آن می‏فهمد که
یک مرد به او می‏نگرد.
اما در یک سالی
این عادت را کنار گذاشتم_
من دوباره آن را شروع کردم.
 
من یک آدم کثیفی هستم؛
اما باید همه چیز به بهترین نحو در خدمتم باشد،
من بالا می‏آیم،
من اجتناب‏ناپذیرم، نوع جنسیت فردایم.
بزودی دیگر آدم کثیفی نخواهم بود،
بلکه ساروجی سخت،
که از آن شهرها ساخته شده‏اند.
 
(این را از زبان زنی شنیدم.)
 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 17:37  توسط سعید از برلین  | 

از یک کتاب درسی برای شهرنشینان.(3)
 
 
چهار
 
من می‏دانم به چه محتاجم.
من در آیینه می‏نگرم و می‏بینم،
که باید بیشتر بخوابم؛
و شوهری که من دارم به من زیان می‏رساند.
 
وقتی صدای آواز خواندنم را می‏شنوم، می‏گویم:
امروز من سر حالم؛
این برای رنگ چهره خوب است.
 
من تلاش می‏کنم
تازه بمانم و سفت،
اما تقلا نخواهم کرد؛
تقلا کردن چین و چروک می‏آورد.
 
من چیزی برای هدیه کردن ندارم،
اما آن را با رژیم گرفتن جبران می‏سازم.
من با احتیاط غذا می‏خورم؛ من آهسته زندگی می‏کنم؛
من موافق راه میانی‏ام.
 
(من مردم را اینچنین در تقلا دیدم.)
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 12:44  توسط سعید از برلین  | 

از یک کتاب درسی برای شهرنشینان.(2)
 
 
سه
 
به کرونوس Chronos
 
ما نمی‏خواهیم خانه‏ات را ترک کنیم
ما نمی‏خواهیم اجاق را ویران سازیم
ما می‏خواهیم دیگ را روی اجاق بنشانیم.
خانه، اجاق و دیگ می‏توانند بمانند
و تو باید مانند دود در آسمان گم گردی،
دودی که کسی مانع رفتنش نمی‏گردد.
 
وقتی می‏خواهی با ما تماس برقرار کنی،
ما تو را ترک خواهیم کرد
وقتی همسرت می‏گرید،
‏ما کلاه خود را روی صورت پائین خواهیم کشید
اما اگر برای دستگیریت بیایند، ما تو را با انگشت نشان خواهیم داد
و خواهیم گفت: او باید همان شخص باشد.
 
نمی‏دانیم چه خواهد شد، و چیزی بهتر نداریم ما
اما تو را دیگر نمی‏خواهیم.
قبل از آنکه بروی
بگذار تا پنجره‏ها را بپوشانیم، نکند صبح بشود.
 
شهرها اجازه تفییر دارند
اما تو اجازه نداری خود را تغییر بدهی.
می‏خواهیم سنگ‏ها را ما متقاعد سازیم
اما تو را می‏خواهیم بکشیم
تو نباید زندگی کنی.
هر چند ما باید همیشه دروغ‏ها را باور‏ کنیم:
تو اجازه نداری اما جزء آنها باشی.
 
(اینگونه ما با پدرانمان صحبت می‏کنیم.)
 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 0:16  توسط سعید از برلین  | 

از یک کتاب درسی برای شهرنشینان.(1)
 
 
دو
 
در باره پنجمین چرخ 
 
در آن ساعت که تشخیص می‏دهی چرخ پنجمی
و امید از تو می‏گریزد،
ما پیش توئیم.
اما
آن را هنوز درک نمی‏کنیم.
 
ما متوجه می‏گردیم
که تو صحبت‏ها را سریع‏تر ادا می‏کنی
تو واژه‏ای می‏جوئی که با آن
عزیمت کنی
علتش این است:
مایلی جلب توجه نکنی.
 
تو در میان صحبت از جا برمی‏خیزی
تو با عصبانیت می‏گوئی: می‏خواهی بروی
ما می‏گوئیم: بمان! و متوجه می‏گردیم
پنجمین چرخ توئی.
تو اما می‏نشینی.
 
در نتیجه پیش ما نشسته می‏مانی،
همان ساعت که ما ملتفت می‏گردیم
که تو چرخ پنجمی.
اما تو
دیگر آن را درک نمی‏کنی.
 
بگذار به تو بگویم: تو
چرخ پنجمی
خیال نکن من، کسی که این را به تو می‏گوید
یک تبه‏کارم
تبر در دست نگیر،
بلکه یک لیوان آب بردار.
 
من می‏دانم، تو دیگر گوش نمی‏کنی
اما
بلند نگو جهان بد است
آنرا آهسته بگو.
زیرا آنچه اضافی‏ست پنجمین چرخ است
و نه چهار چرخ دگر
و جهان بد نیست
بلکه
مست می‏باشد.
 
(این را قبلاً هم باید شنیده باشی.)
 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 20:48  توسط سعید از برلین  | 

از یک کتاب درسی برای شهرنشینان.
 
 
یک
 
آثار باقی مانده به جا را پاک ساز
 
خود را در ایستگاه راه‏آهن از دوستانت جدا ساز
در صبح با کت دگمه بسته به شهر برو
برای خود اقامت‏گاهی بیاب، و وقتی رفیقت دق‏الباب کرد:
در را، اوه، در را باز نکن
بلکه
آثار باقی مانده به جا را پاک ساز!
 
وقتی تو پدر و مادرت را در شهر هامبورگ می‏بینی
و یا جائی دیگر
مانند غریبه‏ای از کنارشان بگذر، در نبش خیابان بپیچ،
آنها را به جا نیاور
کلاهت را روی صورتت بکش، کلاهی که آنها به تو هدیه داده‏ بودند
صورتت، اوه، صورتت را نشان نده
بلکه
آثار باقی مانده به جا را پاک ساز!
 
گوشت را بخور، گوشتی که آنجا است! ذخیره نکن!
وقتی باران می‏بارد، به هر خانه‏ای برو،
و خود را روی هر صندلی‏ای که آنجا می‏باشد بنشان
اما آنجا مدت درازی نشسته نمان! و کلاهت را فراموش نکن!
من به تو می‏گویم:
آثار باقی مانده به جا را پاک ساز!
 
هر آنچه که می‏گوئی، دو بار نگو
وقتی افکارت را نزد کس دیگری پیدا می‏کنی:
آن را رد کن.
کسی که امضاء نداده باشد، کسی که عکسی به جا نگذاشته باشد
کسی که حضور نداشته باشد، کسی که چیزی نگفته باشد
چگونه می‏توان او را دستگیر کرد!
آثار باقی مانده به جا را پاک ساز!
 
مواظب باش، وقتی به خیال مردن افتادی
گوری برایت نسازند و لو بدهند که کجا خفته‏ای
با خط خوانائی، که تو را نشان می‏دهد
و سال مرگت، که تو را به دام می‏اندازد!
یک بار دیگر:
آثار باقی مانده به جا را پاک ساز!
 
(اینها به من آموزش داده شدند.)
 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 18:30  توسط سعید از برلین  | 

شاید دوباره ما همدیگر را ملاقات کنیم،
اما در محلی که تو ترکم کردی
مرا هرگز نخواهی یافت.
 
***
درخت میوه‏ای که بار نمی‏دهد
به نازا بودن متهم و سرزنش می‏گردد.
چه کسی زمین را معاینه می‏کند؟
 
***
نقل قول.
 
کین Kin شاعر گفت:
چگونه می‏توانم اثری جاودانه بنویسم، وقتی که من معروف نیستم؟
چگونه باید جواب بدهم، وقتی که مورد سؤال کسی قرار نمی‏گیرم؟
برای چه باید به خاطر اشعار وقت از دست بدهم، وقتی که زمان آنها را گم می‏کند؟
من پیشنهادهایم را با زبانی بادوام می‏نویسم
زیرا که می‏ترسم، خیلی طول بکشد، تا آنها اجرا گردند.
برای اینکه بزرگی بدست آید، احتیاج به تغییرات بزرگی‏ست.
تعییرات کوچک دشمنان تغییرات بزرگند.
من دارای دشمنم. بنابراین باید مشهور باشم.
 
***
در باره صدراعظم پرهیزکار.
 
من شنیده‏ام که صدراعظم مشروب نمی‏نوشد
گوشت نمی‏خورد و سیگار نمی‏کشد
و در خانه کوچکی زندگی می‏کند.
اما من همچنین شنیده‏ام، فقرا
گرسنگی می‏کشند و در فقر می‏پوسند.
چقدر آن دولتی بهتر است که در آن معروف باشد:
صدراعظم در جلسه کابینه مست نشسته است
با تعقیب دود پیپ‏هایشان، تغییر
می‏دهند ناآموختگان قوانین را
فقیر یافت نمی‏گردد.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=GkiqGxD4CZ8&feature

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 16:53  توسط سعید از برلین  | 

آنکه من دوستش می‏دارم
به من گفت
که به من محتاج است.
 
از این رو
من از خود مراقبت می‏کنم
دقت می‏کنم از کدام مسیر می‏گذرم
و از هر قطره باران می‏ترسم
نکند قادر به زدن و کشتنم باشد.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 20:46  توسط سعید از برلین  | 

 Bertolt Brecht: Der hilflose Knabe

آقای (ک) در حین صحبت در باره بدسرشتی، وقوع بیعدالتی و خودخوری در سکوت داستان زیر را تعریف کرد: مردی در حال گذر پسری را میبیند که مشغول گریه کردن بود، از او دلیل اندوه اش را میپرسد. پسر جواب میدهد:

"من دو سکه برای سینما رفتن در دست داشتم. یکهو پسری آمد و یکی از سکه ها را از دستم قاپید" و با انگشت پسری را که در فاصله ای دور ایستاده بود نشان میدهد.

مرد میپرسد: "مگه برای کمک خواستن فریاد نکشیدی؟"

پسر هق هق کنان جواب میدهد: "چرا کشیدم."

مرد میپرسد: "مگه نمیتونی بلندتر فریاد بکشی؟"

پسر میگوید: "نه" و به مرد که لبخند بر لب داشت امیدوارانه نگاه میکند.

مرد می گوید: "پس اون سکه رو هم رد کن بیاد" و آخرین سکه را از دست او میرباید و بی خیال به راهش ادامه میدهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 12:27  توسط سعید از برلین  |