قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 ۱۹_ رویای ایزاک
 
هنگامیکه نیمه شب فرا میرسد، ناگهان بهنام مقدس در خواب بر او ظاهر میشود و به او میگوید: "ایزاک، ایزاک، دعایت مستجاب گشت. آنچه برای خدمتکار خود که بوسیله روح پلیدی تسخیر شده است تقاضا کردی انجام خواهد گرفت. سعی کن در اینجا یک نمازخانه بسازی. اجر آن نزد خداوند بیشتر از آن است که به اورشلیم بروی". ایزاک از خواب بیدار شده و شگفتزده میشود. او از خود میپرسد: "آیا این خواب حقیقت دارد یا اینکه خطای حس میباشد؟". وقتی صبح فرا میرسد نزد راهبین رفته و آنچه را که در خواب دیده بود برای آنها تعریف میکند. آنها بعد از شنیدن صحبت او متحیر میشوند. ایزاک برای دومین بار به مقبره شهدا داخل میشود، زانو زده و چنین نیایش میکند: " خدای بزرگ، ای که شهدا در نزدت عزیزند، التماس خدمتکار گنهکارت را بشنو. روی از من نگردان. روح من بواسطه رویائی که دیده ام آشفته شده است. سرور من، اگر آنچه در خواب دیده ام حقیقت دارد، پس از تو میخواهم که این همراه جوان مرا توسط دعای شهیدی که در راه تو کشته شده است شفا دهی". او پس از این دعا به اردوگاه خود بازمیگردد. وقتی شب فرا میرسد همه به خواب میروند. نیمه شب بهنام مقدس در هیبت یک سرباز مسلح بر خدمتکاری که روح پلیدی آزارش میداد ظاهر میگردد و او را با نیزه لمس کرده و میگوید: "پسر خدا، عیسی مسیح تو را شفا میدهد" و بلافاصله روح پلید در هیبت یک خوک خُر خُر کنان از بدن او خارج میشود. بهنام مقدس روح خبیث را سرزنش کرده و اجازه میدهد که محو گردد. پس از آن جوان خدمتکار به خوابی عمیق فرو میرود و شروع به گریه و زاری میکند. تمام کسانیکه آنجا خوابیده بودند از صدای گریه او از خواب بیدار میشوند. همچنین ارباب او، ایزاک هم از جا برمیخیزد. آنها پسر جوان را از خواب بیدار ساخته و ایزاک از او میپرسد: "پسرم، چه شده است؟". جوان برای آنها تعریف میکند که چگونه روح پلید به دستور بهنام مقدس از بدن او خارج شده است. و آنها همگی خدا را شکر میکنند. از آن لحظه به بعد ایزاک میدانست که حقیقت با او در خواب صحبت کرده است. او جوان را با خود همراه کرده و به نزد راهبین میروند. آنها بعد از شنیدن ماجرا خدا را شکر میکنند.
ایزاک به راهبین میگوید: "سروران و پدران من، من با دیدن این معجزه با کمال میل همانطور که آن روح مقدس در خواب به من گفته است حرم مطهر را خواهم ساخت، زیرا که من سپاسگزار خداوندی که مرا لایق مصاحبت مقدسین خود دانسته است میباشم و بوسیله ثروتی که خداوند به من داده میتوانم این امر خیر را به انجام رسانم". هنگامیکه راهبین از قصد ایزاک با خبر میشوند به او میگویند: "این خوب است که تو میخواهی تصمیمت را به اجرا بگذاری. اما شایسته است که ما اول قاصدی نزد پدر روحانیمان زاکای بفرستیم و او را از نیت تو آگاه سازیم". ایزاک از این خبر خوشحال میشود. راهبین قاصدی نزد زاکای مقدس میفرستند و آنچه رخ داده بود را به او گزارش میدهند. او بعد از شنیدن ماجرا خدا را بخاطر رحمتش شکر میکند و بعد آبراهام را نزد خود میخواند و به او میگوید: "برادرم، شایسته است که تو به آنجا روی و نمازخانه توسط تو ساخته شود".
روز بعد آبراهام قاصدی نزد شهبانو میفرستد و او را از نیت ایزاک متدین مطلع میسازد و از او خواهش میکند که در این امر خیر به آنها کمک کند. پس از آن شروع به ساختن نمازخانه میکنند.
در زمان کوتاهی کلیسا را میسازند و بعد از آن شروع به ساختن چند خانه برای سکونت بیماران میکنند. همانطور که قبلاً گفتیم، شهبانو مرتب آنچه را که آنها احتیاج داشتند برایشان میفرستاد. هنگامیکه به خواست خداوند ساختن نمازخانه به اتمام رسید، آنها اجساد بهنام مقدس و سارای خجسته را به آنجا حمل و در کلیسائی که برای آنها ساخته شده بود دفن میکنند.
 
ایزاک در خواب میبیند که باید به خانه بازگردد. او در حالیکه خوشحال بود و خدا را شکر میکرد آنجا را ترک میکند. و آبراهام مقدس به کوه، محل اقامت اصلی خود بازمیگردد. هنگامیکه به آنجا میرسد، مطلع میشود زاکای مقدس چند روزیست که نزد خدای خود رفته است. بنابراین همه راهبین که در کوه زندگی میکردند جلسه ای تشکیل داده و آبراهام را به رهبری برمیگزینند.
 
به شهادت رسیدن بهنام مقدس و یارانش در ۱۰ دسامبر اتفاق افتاد. اکنون کلیسای آنها محل شفا یافتن بیمارانیست که از آنها بهبودی طلب میکنند. زیرا که خداوند توسط دعای آنها صلح و سعادت به کلبسا و مردم خود در چهار سوی جهان میبخشد، اکنون و در هر زمان تا ابدیت: آری و آمین.
 
_ پایان _
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۹ساعت 15:33  توسط سعید از برلین  | 

 ۱۸_ حرم مطهر بوسیله برادران روحانی محافظت میگردد
 
برادران روحانی که در کار ساختن مقبره مشارکت داشتند با او به کوه بازنگشتند. آبراهام مقدس آنها را مأمور خدمت آن حرم مطهر ساخت. بعلاوه میبایست آنها کسانی را که برای شفا و کمک از بهنام مقدس و یارانش به آنجا می آمدند پذیرائی میکردند. تعداد مردمی که برای طلب شفا به آنجا می آمدند روز به روز بیشتر میشد. اما چون آنها آنجا سرپناهی در گرمای سوزان تابستان و سرمای سخت زمستان نداشتند در مضیقه بودند. همینطور راهبینی که در آنجا خدمت میکردند ناامید بودند. اما خداوند که زندگی مخلوق خود را در آسایش میخواهد برایشان تسلی خاطر فراهم می آورد. چنین اتفاق می افتد که مؤمنی با خویشاوندان و عده زیادی از خدمتکارانش از مرکز ایران قصد حرکت به سمت اورشلیم میکنند تا در آنجا نماز بگذارند. او بسیار ثروتمند بود و ایزاک Isaak نام داشت و مسیر سفرشان آنها را به این محل رسانده بود. هنگامیکه آنها برای استراحت در آنجا اردو میزنند، او از مردمی که بیماران بسیاری در میانشان بود می پرسد: "چرا با وجودیکه مکان و خانه ای برای محافظت در این نزدیکی نیست شما اینجائید؟" آنها به او پاسخ میدهند: "در اینجا مقبره شهیدانی قرار دارد که بیماران را شفا میدهد". ایزاک خدا را شکر کرده و میگوید: "ای خدای مهربان، رحمت تو شامل حال من گنهکار گردید تا از این گنجینه معنوی برخوردار شوم. حالا به راستی بر من آشکار شد که تو نجات روح مرا می خواهی"، و بلافاصله از جا برمیخیزد تا مقبره شهیدان مقدس را زیارت کند. هنگامیکه او به در مقبره می رسد با راهبینی که آنجا زندگی میکردند مواجه میگردد. او به آنها سلام داده و میپرسد: "برادران، آیا حقیقت دارد که اینجا اجساد شهدای مقدسی که قادر به شفای بیماران میباشند قرار دارند؟"، آنها به او جواب میدهند: "بله آقای من". هنگامیکه ایزاک با راهبین داخل میشود، برای نیاش زانو میزند، صادقانه التماس و درخواست کمک میکند. در جمع همراهان او خدمتکاری بود که توسط روح خبیثی آزار و شکنجه میشد و ایزاک او را بسیار دوست میداشت. ایزاک برای خوب شدن او خواهش و التماس میکند. بعد از پایان عبادت در کنار پای راهبین نشسته و از شهدا و اینکه چه کسی و چگونه آنها را کشته است میپرسد. راهبین برایش آنچه رخ داده بود و اینکه چگونه خداوند توسط آنها معجزات بزرگی انجام داده است را تعریف میکنند. ایزاک خدا را شکر کرده و میگوید: "وای بر ما که فقط نام میسح را بر خود نهاده ایم و از او پیروی نمی کنیم". بعد از آنکه آنها مدت درازی را به گفتگو گذراندند، او از جا برخاسته و پیش خویشاوندانش بازمیگردد و آن شب را چون از عشق خدا سرشار شده بود شخصاً به نگهبانی از اردوگاه میپردازد.
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر ۱۳۸۹ساعت 13:53  توسط سعید از برلین  | 

۱۷_ محل نماز و معجزه
 
بسیاری از بیماران می آمدند و در کنار آرامگاه کمک طلب میکردند. آنها شفا و زنده دلی می یافتند. خبر شفا یافتن آنها در تمام شهرها و سرزمینهای ایرانیان میپیچد. مردم از همه نقاط به آنجا می آمدند و بهبود می یافتند. چه کسی میتواند تصویری از معجزات این شهدای مقدس ترسیم و کلمات مناسبی برای مدح آنها بیان کند؟ زیرا که آوازه آنها رفیع و برجسته تر از جهالت ماست. ما توانائی گفتن آنرا نداریم. و آبراهام مقدس نزد شهبانو وارد شده و از او خواهش میکند به او اجازه بازگشت به خانقاه خود را بدهد. شهبانو به او مقدار زیادی طلا، نقره و لباس تقدیم میکند. آبراهام اما تسلیم این چیزها نبود. شهبانو او را قسم میدهد که مقداری طلا قبول کند و با آن یک کلیسا برای برادران بنا سازد، تا بدینوسیله از شهبانو با خوبی یاد کنند و در خاطره ها بماند. هنگامیکه آبراهام از نیت او آگاه میشود، از او مقدار زیادی پول قبول کرده و با آن کلیسای زیبا و مجللی در محل کوه زندگانی Ko-yatha میسازد. آن خانقاه امروزه هم بث آبراهام Beth Abraham نامیده میشود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر ۱۳۸۹ساعت 14:19  توسط سعید از برلین  | 

۱۶_ مقبره ای برای شهدا بنا میگردد
 
چنین تعریف میکنند که وقتی پادشاه میخواست در کنار محلی که فرزندانش به شهادت رسیده بودند مقبره ای به یادگار بسازد، شهبانو از او خواهش میکند: "سرور من، خواهش میکنم اجازه بده من اینکار را به عهده گیرم، شاید من هم مانند تو که سهمی و شراکتی در بنای آن کلیسای بزرگ برای ماتای مقدس داشته ای از این کار سهمی ببرم". پادشاه با تقاضای او موافقت میکند. زمانیکه شهبانو قصد داشت به ساختن مقبره شهدا مشغول شود، بهنام به خوابش آمده و به او میگوید: "قاصدی به کوهی که مقدسین زندگی میکنند بفرست. باید کسانی که شایسته دست زدن به گنجینه پر ارزش اجساد ما میباشند از آنجا آورده شوند". شهبانو، با فرا رسیدن صبح، قاصدی را نزد زاکای مقدس Zakkai که پس از مرگ ماتای جانشین و راهب بزرگ دیر شده بود میفرستد. وقتی قاصد به آنجا میرسد، زاکای او را با خوشروئی میپذیرد. او دلیل آمدن خود را برای زاکای می گوید. زاکای مقدس بسیار خوشحال میشود، اما به علت مشغله زیاد در آنجا نمیتوانست شخصاً برود. او معاون خود آبراهام مقدس Abraham را پیش خود خوانده و به او میگوید: "برای بنای مقبره شهدا ضروریست که تو به همراهی چند تن از برادران با قاصد شهبانو بروی و خواست خداوند را اجرا کنی".
آبراهام مقدس با خوشحالی به همراه دو راهب دیگر با قاصد میروند. آنها زود خود را به شهبانو میرسانند. هنگامیکه شهبانو با آنها مواجه میشود، آنها را مانند فرشته های مقدسی نزد خود میپذیرد و بعد از رفع خستگی راهبین آنچه را که در خواب به او گفته شده بود برایشان تعریف میکند. آبراهام به او میگوید: "اعلیحضرت، باید فوری دستور داده شود تا مردانیکه در این کار تجربه دارند خود را آماده سازند". آبراهام بدون از دست دادن وقت قاصدی میفرستد تا تعدادی مردان با تجربه در این امر به آنجا آیند. و بعد آنها به محلی که اجساد شهدا قرار داشت میروند. شهبانو و بسیاری از خادمین نیز به همراه آنها میروند. پدران مقدس زانو زده و مدتی به دعا میپردازند. وقتی که دعا کردنشان تمام میشود، آبراهام به بالای گودالی که اجساد قرار داشت نگاه میکند و نور درخشانی را که مانند نور خورشید بود میبیند و به همراه آن بوی خوشایندی در اطراف پخش میشود که خوشبوتر از بوی مشک بود. هنگامیکه او و دیگر براداران داخل گودال میشوند، اجساد مقدسین را مانند سروی لبنانی آنجا دراز کشیده میبینند. آبراهام اجازه میدهد تا شهبانو نیز داخل گودال شود. شهبانو اجساد شهدا را در آغوش گرفتنه و به بوسیدن آنها مشغول میشود. او اجساد فرزندان عزیز خود بهنام و سارا را شناخت. آنها در گوشه ای دیگر و جدا از بقیه قرار داشتند و مانند خورشید و ماه در میان ستاره گان به چشم می آمدند. از پیدا کردن گنجینه خدائی، شادی بزرگی شهبانو و آبراهام را فرا میگیرد.
 
سپس شهبانو به صنعتگران دستور شروع ساختن مقبره در کنار گودال را میدهد. مقبره شهدا در عرض چند روز ساخته میشود. آنها مقبره را به فرم گنبد کوچکی بنا کرده و اجساد آن دو شهید را در آن قرار میدهند. شهبانو دستور میدهد تا برای بهنام مقدس و سارای سعادتمند تابوتی از سنگ مرمر سفید بسازند. آبراهام مقدس اجساد شهدا را در تابوت گذاشته و آنرا رو به شرق در ته گودال قرار میدهد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر ۱۳۸۹ساعت 23:52  توسط سعید از برلین  | 

۱۵_ مردم بسیاری برای ستایش خداوند به کوه آمدند
 
و بسیاری از آنان جامه راهبیت دریافت کردند. همچنین از سرزمینهای دور راهبین به آنجا رفته و بر بالای کوه زندگی میکردند، بطوریکه بر تعداد ساکنین افزوده گشته و تعداد راهبین به هفت هزار نفر رسید. بعضی از آنها بر روی صخره و تعدای اما داخل غارها زندگی میکردند. و بعضی نیز برای خود آغل گوسفند با حصاری به دورش ساخته و در آن مینشستند. به این خاطر امروز هم آنرا کوه آلپا Alpa Berg که هزاران معنی میدهد مینامند. هنگامیکه ماتای مقدس نمازخانه و دیوارها را به پایان رساند، نقب های بزرگ و محکمی برای جمع آوری آب حفر کرد، تا بدینوسیله بتواند احتیاج آب برادران و کسانیکه به آنجا می آمدند را تأمین کند. وقتی ماتای میبیند که روز به روز مردم بیشتری به آنجا می آیند و برای بالا رفتن از کوه دچار زحمت میشوند، قاصدی را نزد پادشاه فرستاده و از او خواهش میکند برای ساختن محل عبور به او کمک کند. پادشاه پس از شنیدن این خبر با خشنودی برای او صنعتگران و پول کافی روانه میسازد و آنها با زحمت زیاد ساختن جاده را به پایان میرسانند. بقیه کارهای ماتای مقدس بجز کارهائی که در اینجا ذکر گردید در تاریخچه او نوشته شده است، تا چگونگی ارشاد گشتن بهنام مقدس و منتخب خداوند همرا با معجزات او شرح داده شود. بنابراین ما به ادامه واقعه بازمیگردیم، تا موضوع خودمان که مربوط به بهنام شهید است را به انجام رسانیم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر ۱۳۸۹ساعت 12:5  توسط سعید از برلین  | 

mor mattai monastery
 
۱۴_ برای مدح خداوند خانه ای ساخته میشود
 
سپس ماتای با همراهانش بازمیگردند تا به ساختن نمازخانه بپردازند. پادشاه و تعداد زیادی سرباز آنها را همراهی میکنند. هنگامیکه به محل شهادت بهنام مقدس و همراهانش میرسند، ماتای مقدس میگوید: "ای پادشاه، شایسته میباشد که ما به اجساد مقدسین بپردازیم و برایشان شهادتکده ای بنا سازیم، تا خانه آرامشی باشد برای کسانیکه از این گنجینه کمک میطلبند. این اجساد در آینده بیماران و مظلومین بسیاری را شفا خواهند بخشید". وقتی پادشاه این را میشنود، به منتخب خدا، ماتای مقدس جواب میدهد: "نگران این موضوع نباش، ما ترتیب اینکار را خواهیم داد. تو اما سرور من، به آنچه که نقشه اش را کشیده ای بپرداز". ماتای از این سخن خوشحال شده و روز بعد در حالیکه مردم بسیاری او را همراهی میکردند از کوه بالا میرود، و بعد مشغول ساختن نمازخانه میشوند. خداوند در هر لحظه به آنها کمک میکرد. پول ثابتی برای آنها از طرف قصر پادشاهی فرستاده میشد. همینطور مسیحیانی که در آن سرزمین زندگی میکردند به کمک آنها آمده و در ساختن نمازخانه مشارکت میکردند. بعلاوه مردمی از سرزمینهای دور که از ساخته شدن نمازخانه با خبر شده بودند به آنجا می آمدند و با خود هدیه می آوردند تا در ساختن نمازخانه سهمی ادا کرده باشند. آنانی که اما دارائی نداشتند، شخصاً در آنجا مشغول به کار میگشتند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر ۱۳۸۹ساعت 1:46  توسط سعید از برلین  | 

۱۳_ پادشاه به مسیح ایمان می آورد
 
هنگامیکه پادشاه به خود می آید و متوجه دگرگونگی خوب و مثبتی که توسط دعاهای ماتای مقدس نصیب او شده بود میشود، به پای او افتاده و خواهش میکند: "ای خادم منتخب خدای بزرگ، ما را بخاطر آنچه انجام دادیم ببخش، و ما را از راه های خطائی که در آنیم رهائی ده". پس از آنکه ماتای آمادگی دلهای آنها را میبیند پیشنهاد میدهد که خود را غسل تعمید دهند. و آنها به نام پدر، پسر و روح القدس خود را غسل تعمید میدهند. در آن روز مردم بسیاری خود را غسل تعمید دادند. بسیاری بوسیله دعاهای ماتای مقدس شفا یافتند. این روز، روزی شاد و فرخنده برای پادشاه و ملازمینش بود. پادشاه پس از به عمل آوردن تجلیل از ماتای به او میگوید: "آنچه میخواهی درخواست کن و من آنرا به تو خواهم داد، اگر هم که نیمی از قلمرو پادشاهیم را بخواهی من آنرا از تو مضایقه نخواهم کرد". ماتای مقدس به پادشاه جواب میدهد: "قلمرو پادشاهیت پایدار و شرافت ات افزون باد. من یک خواهش از تو دارم که انجام آن پادشاه را در این جهان به شهرت و حیثیت رسانده و پاداش آن در جهان دیگر زندگی جاودان خواهد بود". پادشاه میگوید: "من قبلاً به تو گفتم، آنچه تقاضا کنی تحقق خواهد یافت". ماتای مقدس به او میگوید: "برای ما یک نمازخانه در محل زندگیمان بساز. خدا در آنجا راهبان بیشماری را دور هم خواهد آورد، زیرا که آن خانه برای آنها میعادگاه گردهمآئی آنها خواهد بود. در آن خانه دعا، نماز و مراسم مذهبی اجرا خواهد گشت". پادشاه از گفته های ماتای مقدس بسیار خوشحال میشود. با خشنودی دستور میدهد آنچه که برای ساخت نمازخانه ضروریست آماده گردانند. به معماران هشدار میدهد: "به شما دستور میدهیم که یک نمازخانه بزرگ و مجلل آنجا بنا سازید، در آنجائیکه پدر روحانی و رهبر روحی ما به شما نشان خواهد داد". معماران و صنعتگران جواب میدهند: "آنچه شاهنشاه دستور دهند، انجام خواهد پذیرفت". پادشاه به خزانه دار خود دستور میدهد تا پولهای ضروری را آماده سازد. ماتای مقدس برای پادشاه و شهبانو و سرزمینشان دعای خیر کرده و آنها را به خدای بزرگ میسپارد.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر ۱۳۸۹ساعت 10:53  توسط سعید از برلین  | 

۱۲_ شهبانو از پسرش تقاضا میکند نزد خدا شفاعت جوید
 
وقتی شب فرا میرسد، شهبانو مخفیانه با پسرش مناجات میکند و میگوید: "پسر عزیزم، ما را بخاطر گناهیکه بر تو روا داشتیم ببخش. پدرت را که از این بیماری وحشتناک درعذاب است کمک کن. اگر او تسکین یابد، ما هم به خدا ایمان خواهیم آورد، تا بعد در امپراطوری آن دنیا با شما به سر بریم". و بعد از مناجات با پسرش به خواب عمیقی فرو میرود. در خواب بهنام مقدس با تاج شاهی بر سر و احاطه شده در نور بر او ظاهر میگردد و به مادرش چنین میگوید: "اگر مایل به بهبودی هستید، قاصدی نزد آن مرد خدا، معلم حقیقت، ماتای مقدس که بر بالای آن کوه روبروئی زندگی میکند بفرستید. توسط دست او شما به خدا نزدیک خواهید گشت و روح و جسمتان شفا یافته و از شر شیطان رها خواهید شد. این وقتی اتفاق خواهد افتاد که شما به خدا گرویده و ستایش بت ها را ترک کنید".
 
وقتی صبح فرا میرسد، شهبانو از آنچه در خواب به او گفته شده بود شگفتزده میشود. و چون به خوابش ایمان داشت، مخصوصاً از زمانیکه دخترش توسط دعاهای ماتای مقدس شفا یافته بود، بدون تلف کردن وقت یکی از نجیب زادگان را نزد خود میخواند و آنچه را در خواب دیده بود برایش تعریف کرده و به او میگوید: "عجله کن، تعدادی سرباز با خود همراه کن، به آن کوه برو و ماتای مقدس را با خود بیاور، تا او پادشاه را از بیماری شفا دهد". نجیب زاده به همراه چند سرباز حرکت کرده و نزد ماتای مقدس میرود. آنها او و یارانش را در غار در حال نیایش می یابند. نجیب زاده بعد از ادای ادب، ماجرای به قتل رسیدن فرزندان پادشاه و اتفاقاتی که پس از آن رخ داده بودند را تعریف میکند، و از بیماری پادشاه هم میگوید. طبق دستور شهبانو از ماتای مقدس میخواهد که با آنها برود. از آنجائیکه ماتای مقدس از قبل میدانست که آنها ایمان خواهند آورد، با خشنودی برمیخیزد و با پنج تن از همراهانش بی تأمل به راه می افتند و هنگامیکه به محلی که بهنام و سارای مقدس به قتل رسیده بودند میرسند زانو زده و نماز میخوانند. از آنجا به راه ادامه داده و به شهر آشور داخل میشوند. خبر رسیدن ماتای مقدس را به شهبانو میدهند. شهبانو دستور میدهد که هرچه زودتر ماتای را پیش او آورند. وقتی ماتای مقدس روبروی شهبانو میرسد، او از روی تخت پادشاهی بلند شده و پیش پای او می افتد، به او خیر مقدم میگوید و شروع میکند به تعریف کردن از آنچه روی داده بود. ماتای مقدس آرام به سخنان او گوش میداد. بعد با شهبانو در باره کتابهای مقدس صحبت کرده و بعد از آنکه امید را در دل او زنده میسازد و چشمان روحش را با کلمات خدا روشن مینماید، شهبانو به ماتای مقدس میگوید: "هرچه شما دستور بدهید انجام خواهیم داد سرور من. فقط این خواهش را از تو داریم که پادشاه را از این بیماری شفا دهی". ماتای دستور میدهد پادشاه را پیش او آورند. وقتی پادشاه را پیش او می آورند، ماتای مقدس بخاطر ویرانی و تغییری که در او بوسیله روح خبیث بوجود آمده بود آهی میکشد و برای دعا کردن زانو میزند: "آقا، عیسی مسیح، دکتر بیماریها، بیمارانت را شفا بخش. من از تو تمنای رحمت دارم، خادمت را از این بیماری نجات ده تا نام مقدس تو بوسیله تمام کسانیکه اینرا میبینند ستایش گردد و بفهمند و ایمان آورند که تو خدای حقیقی میباشی و بجز تو خدای دیگری نیست"، و بلافاصله روح خبیثی که در پادشاه رخنه کرده بود ناله ای کرده و در هیبت یک کوشی Kuschiten از بدن پادشاه خارج شده و فریاد میزند: "آه! ای کاش خادمین عیسی، این نصرانیان، تسکین خاطری برایم میبودند. شما مرا مضحکه تمام جهان کردید". ماتای مقدس اما او را هدایت کرده و دستور میدهد که محو شود. در این لحظه، همه کسانیکه در آنجا جمع بودند خدائی را که چنین معجزاتی میکند ستایش کردند.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر ۱۳۸۹ساعت 12:45  توسط سعید از برلین  | 

۱۱_ پادشاه تنبیه میشود
 
چند روز بعد از این ماجرا، خداوند پادشاه را به بیماری ای تلخ مبتلا میسازد. خدا به روح خبیثی اجازه میدهد تا در پادشاه نفوذ کند. پادشاه مینالید و دندان قروچه میکرد، لباسهایش را میدرید و خود را گاز میگرفت. هنگامیکه او روزهای زیادی را با این درد و رنج گذراند، خدای رحیم و مهربان فرشته خود را میفرستد. او در خواب همسر پادشاه ظاهر میشود و به او میگوید: "نترس، این امید وجود دارد که همسر تو، پادشاه، شفا داده شود". شهبانو و تمام خادمین امپراطوری بخاطر بیماری پادشاه بسیار غمگین بودند، او از فرشته میپرسد: "تو که هستی، سرور من؟" فرشته به او جواب میدهد: "من خادم خدای بزرگ میباشم، همان خادمی که برای پسر تو بهنام فرستاده شد و او را از بت پرستی نجات داد و ارشاد نمود. او اکنون تاج بر سر نزد خداست. جسد او تمام بیماریها را شفا میدهد. اگر تو و همسرت به خدا ایمان آورده و از ستایش بت ها دست بکشید، نجات یافته و پادشاه سلامتیش را دوباره بدست خواهد آورد". شهبانو میپرسد: "چه باید کرد؟" او جواب میدهد: "تو باید همسر خود، پادشاه را به آن محلی که بهنام مقدس به شهادت رسیده است ببری. آنجا به شما گفته خواهد شد که چه باید بکنید". روز دیگر، شهبانو همسرش را سوار بر ارابه کرده و به همراه تعداد زیادی از سربازان برای مواظبت کردن از پادشاه به سوی محل شهادت بهنام رانده و در آنجا اردو میزنند.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر ۱۳۸۹ساعت 22:14  توسط سعید از برلین  | 

۱۰_ نیایش بهنام مقدس و شهادت او
 
در این هنگام بهنام به سربازان میگوید: "عجله کرده و بدستور پادشاه عمل کنید تا محکوم به مرگ نشوید". وقتی قاتلین آمادگی او را مشاهده کرده و میبینند که قتل همراهانش در او ترسی ایجاد نکرده، بلکه بر عکس بیشتر خوشحال و به وجد آمده است، بنابراین فرمانده سربازان به یکی از آن قاتلین دستور میدهد: "برای اینکه پادشاه بخاطر انجام ندادن دستورش بر ما غضب نکند و دستور کشتن ما را ندهد، هرچه سریعتر سر بهنام و خواهرش را از تن جدا کن". جلاد برای اجرای دستور فوری از جا بر میخیزد. بهنام اما خواهش میکند که فرصت کوتاهی برای نماز به او بدهند. بهنام و سارا برای نماز گزاردن بلند میشوند و بهنام شروع به دعا میکند: "ای خدای توانا، ای خالق و نگاهدارنده تمام جانداران، ای کسیکه در امپراطوریت همه امپراطورهای آسمانی گرد هم آمده اند و به اراده ات هزار بار هزار و ده هزار بار ده هزار فرشته گوش بفرمان تو میباشند. عشق تو به انسانها غیر قابل بیان است. تو هدیه های کوچک انسانها را قبول میکنی، تو گناهان کسانیکه از صمیم قلب به سویت بازگردند را نادیده میگیری. تو رحیمی و عیب و اشتباه کسانی را که توبه میکنند میبخشی، مطابق سخن حق تو: "شادی بزرگی آسمان آن گنه کاری را که توبه کند فرا میگیرد." و حالا، آقای من، ای که انسانها را دوست میداری؛ ما خادمین فقیر و ضعیفی میباشیم که از ستایش کردن بت ها به شناخت تو رسیده ایم. ما غسل تعمید داده شده ایم، به زندگی آن جهان معتقدیم و به این دلیل این زندگی و جهان فانی را خوار میشمریم. پروردگارا، ما از تو تمنا داریم که خادمینت را خوار مشمری، بلکه خون گردن ما را به عنوان اولین هدیه از ما و به عنوان شهیدی پاک قبول فرمائی. بکبار دیگر التماس و تقاضای رحمت داریم، خدایا، آنجائی را که نام مقدس تو ستایش میگردد؛ از گرسنگی، اسارت، جنگ و طاعون به دور دار و همه بیمارانی را که نزد سرورمان کمک میجویند شفا ببخش. آنکسی که توسط نیروی شیطان منحرف میگردد و نام تو و مسیح را برای یاری خواستن بر زبان می آورد، خواهشش را برآورده ساز و او را از شر شیطان رهائی بخش. خدایا، مردم مؤمن خود را که با امید به نام مقدس تو و با پیمان بستن و قربانی کردن، خاطره خادمینت را زنده نگاه میدارند رحمت بفرما، تقاضایشان را قبول بفرما، به مال آنها برکت ده و درآمدشان را بیشتر ساز. جسم و روحشان را محفوظ نگاه دار. بار خدایا، التماسمان را اجابت فرما." در این لحظه از آسمان صدائی به گوش میرسد: "خادم خوب من بهنام، دعای تو مستجاب گشت، و بخاطر اینکه تو پادشاهی زمین را رها ساختی و نام مرا دوست داشته ای بیشتر از آنچه از من درخواست کرده ای به تو داده شد. بیا، داخل شو و پادشاهی آسمانی را که جاودانه و فناناپذیر است وارث گرد". شادی عمیقی بهنام را فرا میگیرد و با انگشت بین دو چشم خود علامت صلیبی میکشد و خواهرش هم همینکار را انجام میدهد. بعد هر دو زانو بر زمین زده، گردن خود را به جلو می آورند و نگاهشان را به آسمان دوخته و میگویند: "سرور ما عیسی مسیح، روحمان را بپذیر. از این گناه پدر و مادرمان در گذر و آنها را به آگاه شدن و ایمان آوردن به سرورمان راهنمائی فرما!". و بعد جلاد سرهای آندو را از تن جدا کرده و پیش فرمانده میگذارد. آنها بدنهای بی سر آن دو مقدس را مانند توده ای از کپه سنگهای گرانبها آنجا رها کرده، با عجله به شهر بازمیگردند و آنچه را که رخ داده بود به پادشاه گزارش میدهند. پادشاه از کشتن فرزندان خود پشیمان نمیشود، بلکه قلبش مانند سنگ سخت میشود. او به سربازانی که آنها را کشته بودند دستور میدهد: "بی درنگ قیر، گوگرد، آتش و چوب بردارید. بروید و آتش بزرگی روشن کنید و اجساد کسانیکه زندگیشان را حقیر شمرده بودند در آتش اندازید تا چیزی از آنها در این جهان باقی نماند". سربازان آتش و گوگرد برداشته و به سمت قتلگاه حرکت میکنند. آنها در آنجا میبینند که اجساد مقدسین مانند خورشید میدرخشد. هنگامیکه آنها چوبها را خرد کرده و قصد آتش برپا کردن داشتند، زمین تکان میخورد و زمین لرزه بزرگی رخ میدهد. همه کسانیکه آنجا حاضر بودند وحشتزده میشوند. ناگهان زمین از هم باز میشود و اجساد مقدسین را به درون خود میکشد و دیگر متجاوزین نمیتوانند آنها را بسوزانند. وقتیکه سربازان این معجزه را میبینند با ترس و لرز از آنجا گریخته و آنچه را که دیده بودند برای پادشاه تعریف میکنند. پادشاه پس از شنیدن ماجرا با تأسف میگوید: "پیروزی خدایان ما بزرگ است. چون خدایان این شورشیان را لایق سوزانده شدن با آتش نمیدانستد، بنابراین آنها را در عمق تاریک زمین مخفی ساختند تا مردم مجبور به دیدن آنها نشوند".
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر ۱۳۸۹ساعت 14:30  توسط سعید از برلین  | 

بهنام و سارا قصر پدر را ترک میکنند. آنها در خانه ای با آن دسته از دوستانیکه به همراهشان غسل تعمید داده شده و آماده بودند تا در راه مسیح کشته شوند اما برای شیطان قربانی نکنند دور هم جمع میگردند. بهنام پس از دلداری دادن به همراهانش به آنها میگوید: "یاران عزیز، شماها دقیقاً میدانید که پدر من، پادشاه، آماده کشتن ماست. اما بهتر آن است که ما نزد پدر راستی و معلم عدالت، ماتای باشکوه برویم، تا او برایمان دعاهای خیر کند و ما از برکتشان برخوردار شویم". آنها همگی با هم میگویند: "هر چه سرورمان بگوید باید اجرا گردد!" بعد اسبها را آماده کرده و آنچه احتیاج داشتند با خود برمیدارند و مخفیانه از شهر خارج میشوند. آنها به تپه ای میرسند و آنجا برای رفع خستگی مشغول استراحت میشوند. این تپه نزدیک شهر قرار داشت. هنگامیکه این خبر به گوش پادشاه رسید که پسر و دخترش تعداد زیادی از خادمین را همراه خود کرده و مسلحانه از شهر خارج شده اند، فکر میکند که آنها شهر را به خاطر شورش بر ضد او ترک کرده اند. پادشاه بسیار خشمگین شده و دستور میدهد گروه بزرگی از سربازان با اسب و اسلحه برای جنگیدن با دشمن روانه شوند و به آنها تأکید میکند: "قبل از کشتن آنها بازنگردید! و به خدایان توانا قسم که اگر بدون کشتن آنها بازگردید، باید بدانید که خائنید و بجای آنها دستور خواهم داد که گردن شما زده شود". پس از این دستور سربازان به تعقیب آنها پرداختند. از آنجائیکه هنوز بهمن، سارا و دیگران آن محل را ترک نکرده بودند، سربازان آنها را در پای تپه یافته و مانند گرگهای درنده و حیوانات وحشی به بره های مسیح حمله برده و به فرمان پادشاه، بیرحمانه آنها را از دم تیغ میگذرانند. اما از آنجائیکه سربازان میترسیدند و خجالت میکشیدند دست به روی پسر پادشاه بلند کنند، بنابراین سارا و بهنام تا پایان زنده میمانند. سربازها آنها را نمیکشند و به این امید که شاید پادشاه از فرمان خود پشیمان گشته و قاصدی سوی آنها روانه کند منتظر میمانند.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر ۱۳۸۹ساعت 14:20  توسط سعید از برلین  | 

۹_ پادشاه دستور کشتن فرزندان خود و دوستان آنها را میدهد
سارا و بهنام پس از خارج شدن از قصر پادشاه پیش مادرشان میروند. هرچند شهبانو از مدتها قبل خدای حقیقی را میشناخت ولی از ترس آنرا نزد پادشاه اظهار نکرده بود. بعد شهبانو شروع به صحبت کردن با آنها میکند: "فرزندان عزیزم، به جوانیتان رحم کنید، میترسم که آتش خشم پادشاه شما را نابود سازد". سارا و بهنام اما به مادر خود جواب میدهند: "ما مادر و پدر را انکار میکنیم، زیرا مسیح مقدس، کسیکه ما به او ایمان آورده ایم گفته است: "کسیکه پدر، مادر، برادر و خواهر خود و حتی خودش را بیشتر دوست بدارد پیش من ارزشی ندارد". به این دلیل ما تمام رنجها را بخاطر حقیقت او تحمل میکنیم. و هیچ شمشیری، هیچ آتشی، هیچ بلندی و پستی ای نخواهد توانست ما را از عشق به او جدا سازد". شهبانو از این گفتار آنها شگفتزده میشود. او از درون بسیار غمگین بود، زیرا اطمینان داشت که اگر آنها از دستور پادشاه سرپیچی کرده و برای خدایان قربانی نکنند، بوسیله شمشیر مجازات خواهند گردید. روز بعد پادشاه بر صندلی داوری مینشیند، نجیب زادگان و مشاورش را فراخوانده و به آنها می گوید: "با این دو فرزند چه باید کرد؟" آنها به او میگویند: "ای پادشاه، سرزمینت پهناور و امپراطوریت محکم باد. برای کشتن ایندو عجله نکن، زیرا که آنها فرزندان اعلیحضرت هستند، اما پادشاه باید دستور بدهند که جشنی برای خدایان بر پا سازند. همه مردم باید جمع شوند تا برای خدایان شراب و قربانی پیشکش کنند. همینطور بهنام و سارا هم باید دعوت شوند. اگر آنها مانند دیگران قربانی نکردند، طبق اراده خود با آنها رفتار کنید". این صحبت مورد خوشایند پادشاه قرار میگیرد. در روز بعد بنا به دستور پادشاه جشنی برای خدایان برگزار میگردد. پادشاه شراب و قربانی پیشکش خدایان میکند. تمام مردم شهر در این جشن شرکت داشتند. همینطور بهنام و سارا نیز به این جشن دعوت شده بودند. پادشاه شروع به صحبت با آنها میکند: "میبینید که تمام شهر برای خدایان قربانی میکنند و برای سرورانمان ادای احترام میکنند؟ و تنها شما میخواهید غریب باشید و در اینکار شرکت نکنید؟ برای شما بهتر است از اولین کسانی باشید که برای خدایان قربانی پیشکش میکنند، زیرا که شما فرزندان این امپراطوری هستید. قدم جلو بگذارید و برای خدایان قربانی کنید و ما را بیش از این پیش این مردم و نزد نجیب زادگان امپراطوریمان خجالتزده نکنید.". بهنام و سارا اما به پادشاه جواب میدهند: "قبلاً هم گفتیم که ما خدایان تو را ستایش نمیکنیم و به نصیحتهایت گوش نمیسپاریم، زیرا که نوشته شده است: "خدایانیکه خالق زمین و آسمان نیستند، در زیر آسمان نابود خواهند گشت. ما یک خدا داریم، خدای آنچه زمینی و آسمانی ست. همه چیز تسلیم به رضای اوست، زیرا که او خالق هستی ست." در اینجا وقتی پادشاه اهانت به خدایان را میشنود خشم اش به جوش می آید و دستور میدهد سر از بدن سارا و بهنام جدا سازند. نجیب زادگان با زحمت او را از این کار منصرف ساخته و میگویند: "سرور ما خشمگین مباد. آنها هنوز جوانند و نمیدانند که چه میگویند. کمی صبر کنید، شاید که آنها پشیمان شوند".
+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر ۱۳۸۹ساعت 12:10  توسط سعید از برلین  | 

 ۸_ با خبر شدن پادشاه از ماجرا و غضبناک شدن او
 
هنگامیکه پادشاه میشنود که بیماری دخترش شفا داده شده است بسیار خوشحال میشود و دستور میدهد تا او را پیش او آورند. وقتی سارا نزد پدر میرسد و پادشاه او را میبیند تعجب کرده و شروع به تحقیق از او میکند: "چگونه شفا پیدا کردی دخترم؟ و چه کسی تو را شفا داد؟" سارا میگوید: "خدائی که آسمان و زمین را خلق کرده است بوسیله خادم خود ماتای مقدس سلامتی و شفا به جسم و روحم بخشید". وقتی پادشاه این را میشنود، وحشت در قلبش می افتد و میپرسد: "منظورت چیست؟" سارا به پدرش جواب میدهد: "من، سرور من، به اتفاق برادرم به آن خدائی ایمان آورده ایم که مرا شفا داده است. ما بنام او غسل تعمید داده شده ایم و از حالا به بعد او را ستایش و به او خدمت میکنیم و بت های لال و مرده را انکار و خوار میشمریم". پادشاه اما از گفته های دخترش غضبناک میشود و دستور میدهد که او را از آنجا دور کنند. روز بعد پادشاه تمام نجیب زادگان را گرد می آورد، این ماجرا را برایشان تعریف میکند و از آنها میپرسد: "در باره این موضوع چه فکر میکنید؟" آنها به او پاسخ میدهند: "تو باید بهنام و سارا را نزد خود بخوانی و با چرب زبانی و قانع کردنشان آنها را از ایمانی که پیرو آن گشته اند بازداری". پادشاه از این پیشنهاد خشنود میشود و دستور میدهد که فرزندانش را نزد او بیاورند. هنگامیکه سارا و بهنام در برابر پادشاه و نجیب زادگان قرار میگیرند، پادشاه شروع به صحبت کردن با آن دو میکند: "فرزندان عزیزم، مگر نمیدانید خدائی بجز آن خدایانی که ما آنها را ستایش میکنیم وجود ندارد؟ آنها آسمان را آویزان و زمبن را بنا ساخته اند. بنابراین ستایش کردن آنها شایسته است و نه ستایش آدمی که به صلیب کشیده شده و مردم نصرانی را به بیراهه کشانده بوده است". بهنام با الهام از روح مقدس به پادشاه جواب میدهد: "ما خدایانی را که لال و مرده اند نخواهیم پرستید، زیرا که آنها را دستهای انسان ساخته اند. زیرا که آنها چشم دارند و نمیتوانند ببینند؛ گوش دارند و نمیتوانند بشنوند؛ آنها یک دهان دارند اما نمیتوانند صحبت کنند. کسانی که خالق آنها میباشند درست مانند خود آنها هستند و امیدشان را به آنها بسته اند". هنگامیکه پادشاه این را از پسرش میشنود میگوید: "بهنام، میبینم که فریب جادوی مرد نصرانی تو را گمراه کرده است. قسم به زحل خدای بزرگ، و ژوپیتر و ونوس که نگاهدارنده جهان میباشند: اگر از این عقیده شیطانی خود دست نکشید و به ستایش خدایان نپردازید و آنظور که آداب ماست برایشان قربانی نکنید به زندگیتان بر روی زمین بطرز وحشتناکی خاتمه خواهم داد. و نباید فکر کنید که من بر شما چون فرزندانم هستید ترحم خواهم کرد. شما برای من ارزش آن را ندارید که بیشتر از خدایان تمام زمین دوستتان داشته باشم". سارا اما در حالیکه از حرارت الهی پر بود با تأکیدی قاطع به پادشاه جواب میدهد: "آیا به دگرگونی ایکه بخاطر شفا یافتن تجربه کرده ام نمی اندیشی؟ حقیقتاً که تو مانند خدایانت که از سنگ و چوبند بدون عقل میباشی. تو خود را داوطلبانه از آگاهی عاقلانه محروم میسازی. به این دلیل من تو را و خدایانت را انکار میکنم". پادشاه از گفته های آنها بسیار غضبناک شده و در اثنای فکر کردن به اینکه چگونه باید آن دو را از بین ببرد دستور میدهد آنها را از پیش او دور کنند.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر ۱۳۸۹ساعت 0:3  توسط سعید از برلین  | 

۷_ غسل تعمید بهنام و همراهانش
 
ماتای مقدس به آنها میگوید: "اگر شماها هم از صمیم قلب به عیسی مسیح ایمان آورید، غسل تعمید خواهید شد تا که بره های رمه او و پسران و وارثان امپراطوریش گردید". بهنام و همراهانش با یک صدا به او جواب دادند: "ما ایمان می آوریم و اجازه میدهیم که ما را به نام پدر، پسر و روح القدس و بنام تنها خدای حقیقی که معجزه میکند غسل تعمید دهی". مانای مقدس آنها را یکی پس از دیگری غسل تعمید میدهد و بعد به آنها دعای ربانی را می آموزاند و با قوانین ایمانشان آشنا میسازد. او به آنها گوشزد میکند که از عادات و رسوم قبلی خود دوری جویند و هشدار میدهد که دیگر برای شیاطین قربانی نکنند. آنها نیز با خوشحالی آنچه را که او میگوید میپذیرند. یکبار دیگر مرد مقدس در باره رنجی که آنها برای نام مسیح متحمل باید بشوند توضیح میدهد. او به آنها می گوید: "فرزندان من، از آنچه بدست آورده اید خوب مراقبت کنید، زیرا که دیری نخواهد پائید و شما نزد آن مسیحی که ایمان آورده اید خواهید رفت"، و منظور او از این حرف شهادت یعنی مرگ بوسیله شمشیر بود. بهنام به او جواب میدهد: "اگر قرار باشد که ما هزاران بار بخاطر مسیح کشته شویم باز هم او را انکار نخواهیم کرد." و دیگران هم آنرا تکرار میکنند. مانای مقدس برایشان رحمت الهی طلب کرده و اجازه میدهد که بروند. آنها در حالیکه شاد بودند و خدا را بخاطر تمام خوبیهائی که برایشان انجام داده بود ستایش میکردند به شهر خود باز میگردند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر ۱۳۸۹ساعت 15:46  توسط سعید از برلین  | 

صبح، هنگامیکه هنوز هوا تاریک بود، بهمن با خواهر و خادمینش از شهر خارج میشوند. وقتی به نزد مرد مقدس میرسند او را در حال عبادت می یابند. بهنام بعد از پایان عبادت به او نزدیک میشود، جلوی او به خاک می افتد و میگوید: "ببین، ما خدمتکارت را به اینجا آوردیم. سرور من، دستور بده تا او را نزد شما بیاورم". آنها سارا را پیش او می آورند. پدر مقدس اما زانو میزند، دعا کرده و میگوید: "آقا، ای خدای توانا، ای که ستایش تراست و با معجزه آسمان را مانند چادری آویزان ساخته ای و تمام طبیعت مطیع دستور توست. تو، آب را از میان صخره ها جاری ساختی و مردم بی ایمان از آن نوشیدند. بر خلاف طبیعت کلماتی در دهان لال ها قرار دادی. و تو آنکس میباشی که در پایان روزها و زمانها با کالبد در جهان ظاهر گشتی، با آنکه تو خدای لاتغییر و غیر قابل تصور میباشی. براستی که جذامیان را شفا بخشیدی، نابینایان را بینائی و ناشنوایان را شنوائی دادی. تو مفلوجین را سلامتی بخشیدی، مردگان را زندگانی دادی و گناهکاران را بخشیدی.

تو همان آقا و خدائی هستی که کارهای حیرت انگیزی انجام داده و بر نژاد انسان ظاهر گشتی تا آنها را از بندگی شیطان رها سازی. هنگامیکه تو مأموریت خود در جهان را به انجام رساندی، به آسمان باشکوه صعود کردی. تو به حواریون مقدس خود دستور دادی که به تمام نقاط گیتی بروند و همه خلقها را به نام پدر، پسر و روح القدس غسل تعمید دهند، در حالیکه تو آنها را تنها با نیروی ویژه خداوندی مجهز ساختی: "بیماران را شفا دهید، جذامین را پاکیزه گردانید و شیاطین را برانید. رایگان بدست آوردید، رایگان باید بدهید و هیچ چیزی نباید بر شما پیروز گردد". ما تو را با امید به شفقت و نیکی ات صدا میزنیم و تمنا میکنیم که ما را در این ساعات از موهبت خدائی ات بهرمند گردانی و این خادمت را از بیماری ایکه او را آزار میدهد شفا بخشی، تا همه انسانها درک کنند که تو خدای حقیقی میباشی و بجز تو خدای دیگری وجود ندارد". هنگامیکه مرد خدا دعای خود را به آخر میرساند، نگاهش را به آسمان میدوزد و میگوید: "خدایا، دعای خادم گنه کارت را قبول فرما". بعد عصایش را در زمین فرو کرده و میگوید: "ای طبیعت کر و لال، به تو میگویم، توسط آن نیروئیکه در ابتدا بر روی آب در نوسان بوده است: به ما از آن آبی که در این لحظه در جریان است بده." بلافاصله زمین از هم باز میشود و آب از میان آن فوران میزند. او دست سارا را گرفته و به او میگوید: "شیطان را انکار کن و به مسیح مقدس ایمان آور، تا اینکه جسم ات شفا و روحت پاک گردد". در این وقت سارا میگوید: "من شیطان و آنکه به او خدمت میکند و همچنین خدایان جعلی و کسانیکه به آنها خدمت میکنند را انکار میکنم. من اعتراف میکنم و به عیسی مسیح، به پدر او و روح مقدس ایمان می آورم، همان کسی را که تو از او خبر میدهی". بعد پدر روحانی دست راست خود را بر روی سر سارا گذارده و میگوید: "به نام پدر، پسر و روح القدس سارا غسل تعمید میشود." و او را سه بار در آب فرو میکند. هنگامیکه سارا از آب خارج میشود، توسط نیروی آن خدائیکه در آب او را پذیرفته بود پاک میگردد، طوریکه انگار اصلاً از اول جراحتی از بیماری نداشته بوده است. و همه کسانیکه در آنجا ایستاده بودند شگفتزده خدا را ستایش میکنند، در حالیکه میگفتند: "خدای مسیحیان بزرگ است، کسیکه توسط خادم خود ماتای مقدس چنین معجزه بزرگی انجام میدهد. او حقیقتاً خدای آسمان و زمین است و اوست که مجروح میسازد و شفا میبخشد، میکشد و زنده میگرداند".

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر ۱۳۸۹ساعت 14:45  توسط سعید از برلین  | 

۶ـ شفای سارا
 
بنابراین ماتای مقدس یکی از برادران را با خود همراه کرده و شروع به پائین آمدن از کوه میکنند. بعد از یک پیاده روی یکروزه به دشتی که در نزدیکی شهر آشور قرار داشت میرسند. پدر روحانی دستور میدهد که همانجا بمانند، زیرا که نمیخواست وارد شهر شود. بهنام جوان چند نفر از خادمینش را برای همبصحبتی با مرد مقدس آنجا گمارده و به سوی قصر پدرش حرکت میکند. او نمیخواست مرد خجسته را مجبور سازد، و در راه به این می اندیشید که چگونه میتواند خواهرش را از قصر خارج کرده و با دکتر روح و جسم آشنا سازد. بهنام هنگام داخل شدن به شهر به خادمینش گوشزد میکند که آنها اجازه ندارند این راز را با کسی در میان گذارند. وقتی او نزد پدرش میرسد پادشاه بسیار خوشحال میشود، او را طوری بوسیده و در آغوش میگیرد که انگار مدت طولانی ای او را ندیده بوده است. از آنجائیکه پادشاه پسرش را خیلی دوست میداشت اجازه نمیدهد که او آنروز را از کنارش جای دیگر برود. بهنام افکارش پریشان بود، زیرا که عجله داشت و میخواست هرچه سریعتر پیش مرد مقدس بازگردد. وقتی شب فرا میرسد، از پدرش خواهش میکند تا اجازه دهد مادر و خواهرش را ببیند. به او اجازه داده میشود و او برای دیدن مادرش میرود. مادر او را در آغوش گرفته، میبوسد و شادی میکند.
 
بهنام تصمیم میگیرد برای اینکه بتواند پنهانی خواهرش را از شهر خارج و پیش مرد مقدس ببرد ماجرا را برای مادر تعریف کند. او با زیرکی و پیش از هرچیز با محبت خود را به مادرش نزدیک کرده و میگوید: "مادر عزیزم، به من گوش کن." مادرش میگوید: "صحبت کن پسر عزیزم." او تعریف میکند: "من مردی را ملاقات کردم که میگوید از طایفه نصرانیان است و میتواند تمام بیماریها را بدون دارو شفا دهد. مادرم، همینطور در محل اقامت شبانه مان در آن محل مردی که شعله آتش او را پوشانده بود بر من ظاهر گشت و به من گفت که خادم خدای میسحیان است. او از این مرد نصرانی هم صحبت کرد. او به من قول داد که این مرد خواهرم را شفا خواهد داد." هنگامیکه مادرش این را از او میشنود شگفتزده شده و بفکر فرو میرود، اما چون پسرش را بیشتر از هر چیز دیگر دوست میداشت، نمیخواست که خواهشش را اجابت نکند، مخصوصاً که احتمال شفا یافتن دخترش در میان بود. پس با خوشحالی رضایتش را با اینکار اعلام میکند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر ۱۳۸۹ساعت 3:11  توسط سعید از برلین  | 

۵_ آموزش دادن بهنام
 
هنگامیکه پدر روحانی این سخنان را از بهنام میشنود تعجب کرده و شروع میکند با بهنام در باره متون مقدس صحبت کردن، و در باره تمام آنچه خداوند برای نژاد انسان انجام داده؛ و اینکه چگونه او با آنان در هر نسلی از راه ها و اشکال مختلف در باره رهائیشان بوسیله عادلان و صالحین و توسط پیغمبران و مقدسین صحبت کرده است. در آخر انسانها از اطاعت خالق خود سرپیچی کرده و بجای ستایش او به ستایش بت ها که ساخته دست انسان بود پرداختند. و هنگامیکه خداوند میبیند که به شرارت انسانها افزوده گردیده است، پسر محبوبش را میفرستد. او از زنی زاده شد، در جهان ظهور کرد و مانند انسانی معمولی پرورش یافت. او معجزات زیادی انجام داد، جذامیان و مفلوحین را شفا داد، به نابینایان دوباره بینائی بخشید، مرده ها را زنده گردانید، و بر روی موجهای دریا راه میرفت. او هزاران نفر را با کمی نان سیر نمود. تعدادی از مردم شرور قوم یهود اما با دیدن این معجزات به او حسادت کردند. آنها نقشه قتلش را ریخته و او را به صلیب کشیدند. بعد او را پائین آورده و در یک قبر قرار دادند. اما او بعد از سه روز زنده گشت. و هنگامیکه میخواست دوباره به سوی آسمان صعود کند، حواریون مقدس خود را به اطرف فرستاد و به آنها قدرت بخشید تا بتوانند معجزات حیرت انگیزی مانند آنچه او کرده بود انجام دهند، و به آنها دستور داد: "به سراسر جهان بروید و تمام خلق ها را آموزش داده و آنها را به نام پدر، فرزند و روح القدس غسل تعمید دهید. کسیکه ایمان آوَرد و اجازه غسل تعمید دهد زنده خواهد ماند و آنچه را که من انجام دادم او نیز توانا به انجامش خواهد گشت". او اینها را به حواریون خود توصیه کرده، بعد به آسمان صعود نمود و بر تخت نشست. فرشته ها و انسانها او را ستایش میکنند. اوست که فرشته خود را فرستاد تا با تو صحبت کند. هرچه که فرشته به تو گفته است انجام خواهد پذیرفت.
 
پس از شنیدن این مطالب، بهنام جوان آنها را مهربانانه میپذیرد و به پدر مقدس میگوید: "من میخواهم با برهان از این موضوع مطمئن شوم. من یک خواهر دارم که از بیماری جذام در رنج است. اگر خدائی که تو به او خدمت میکنی خواهرم را شفا دهد، حقیقتاً که خدائی حقیقیست و خدائی بجز او وجود ندارد. در اینجا پدر مقدس به او جواب میدهد: "اگر به راستی ایمان آوری، میتوان کسی را که ایمان می آورد شفا داده و بسیار کارهای دیگر نیز انجام داد". بهنام به پدر روحانی میگوید: "سرور من، من از تو خواهش میکنم که با من بیائی". پدر مقدس به او میگوید: "برو و خواهر خود را به اینجا آوَر". بهنام جواب میدهد: "سرور من، چگونه خواهر کوچک من میتواند به اینجا بیاید؟ او از ترس پدرم، پادشاه، و همینطور به علت بیماری سختش نمیتواند بیاید. اما، ای مرد خدا، به رحمی که در چشمانت میبینم این کار نیک را بخاطر خادمت انجام ده و با ما از کوه پائین بیا. فکر کنم خواهرم توسط نیروی آن خدائی که تو به او خدمت میکنی بهبودی و شفا یابد". وقتی پدر مقدس این را از بهنام جوان شنید با شادی فراوانی تصمیم به رفتن با او میکند. با این کار کلام خداوند به حقیقت میپیوندد: "آنچه را که کسی از تو تقاضا میکند به او بده و چیزی از او دریغ مدار".
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر ۱۳۸۹ساعت 16:28  توسط سعید از برلین  | 

صومعه ماتای در نینوا
۴_ برگزیده شدن بهنام
 
وقتی ماتای مقدس بخاطر شفا بخشیدن و معجزه کردن مشهور میگردد، این خبر به گوش سنخریب Sanharib پادشاه آشور Assur رسانده میشود. پادشاه دستور میدهد با جدیت در باره این مرد مقدس تحقیق کنند، زیرا او دختری داشت که سالها از بیماری جذام رنج میبرد و با وجودیکه دکترهای بسیاری برای شفا دادنش کوشش میکردند اما نتوانسته بودند به او کمک کنند و بیماریش بالعکس روز بروز بدتر میشد. بنابراین پادشاه چند مأمور مسیحی را میفرستد تا تحقیق کنند: آیا آنچه درباره مردی که میگویند بر بالای کوهی در این نزدیکی زندگی میکند و بیماریها و رنجها را بدون دارو شفا میدهد حقیقت دارد یا نه؟ اما سؤال شوندگان بخاطر ترس از اینکه پادشاه قصد کشتن پدر مقدس را دارد جواب میدادند: "ما در باره مردیکه اعلیحضرت در جستجویش است چیزی نشنیده ایم". با این همه اما به موجب لطف خداوند چنین مقرر میگردد که ماتای مقدس توسط شاهزاده در جهان مشهور گردد و بهنام جوان توسط وی ارشاد گردیده و به عیسی مسیح ایمان آورد.
 
خدا که همیشه میخواهد انسانها نجات پیدا کنند، به قلب بهنام تلقین میکند همانطور که رسم و عادت شاهزادگان است به شکار رود. بهنام با عده زیادی از ملازمین و خادمین پدرش که تقریباً همسن او بودند بحرکت می افتند. هنگامیکه یکی دو روز را در پی شکار حیوانات میگذرانند، ناگهان جلوی شاهزاده بز کوهی قوی و بزرگی ظاهر میگردد. آنها با شتاب شروع به تعقیب بُز میکنند تا اینکه به دامنه کوهی که بر بالای آن ماتای مقدس اقامت داشت میرسند. اما چون بُز به سمت قله کوه بالا میرفت مؤفق به گرفتنش نمیشوند. آنها خسته و ناتوان در پائین کوه میمانند و چون هوا تاریک شده بود مجبور میشوند که در همان محل نزدیک یک جوی کوچک آب شب را به صبح برسانند و بعلت خستگی زیاد به خواب عمیقی فرو میروند. در نیمه شب ناگهان فرشته ای از سوی خداوند در خواب بر شاهزاده بهنام ظاهر میگردد و به او میگوید:"بهنام، بیدار شو!" و بلافاصله شاهزاده جوان در حالیکه نمیدانست چه کسی با او صحبت میکند از خواب بیدار میشود. فرشته به او دلداری داده و میگوید: "بهنام، وحشت نکن!" و بهنام میگوید: "تو که هستی؟" فرشته به او میگوید: "من فرشته فرستاده خداوند هستم، او مرا فرستاده تا با تو صحبت کنم. زیرا که تو ابزار برگزیده خداوند خواهی گشت و توسط تو او معجزه و تعداد بیشماری کارهای حیرت انگیز خواهد کرد". در اینجا بهنام از او میپرسد: "چگونه میتوانم اینها را باور کنم؟". فرشته جواب میدهد: "نگاه کن، بر بالای این کوه مردی حیرت انگیز و قوی اقامت دارد که خداوند توسط او معجزه انجام میدهد. نزد او برو! او به تو راه حقیقی را نشان خواهد داد، همان راهی که رهگذرانش را به زندگانی جاودانه هدایت میکند" و بعد از این گفتار فرشته به آسمان صعود میکند.
 
بهنام به آنچه فرشته به او گفته بود بدگمان بود. وقتی صبح فرا میرسد چند نفر از همراهان را خبر کرده و آنچه را که از فرشته دیده و شنیده بود برایشان تعریف میکند. او از مردی که بر بالای کوه اقامت دارد و شفا میدهد نیز تعریف میکند. یکی از همراهانش که رازهای مسیحیان را میشناخت به او میگوید: "سرور من، آنچه را که فرشته در باره این مرد گفته است حقیقت دارد. من هم از چند مسیحی شنیده ام که توسط این مرد شفا یافته اند. در نتیجه دودلی بهنام در باره آنچه صدا به او گفته بود از بین میرود و بدون اتلاف وقت با تعدادی از همراهان خود از کوه بالا میروند و در حالیکه رحمت خدا شامل حالشان بود به غاریکه ماتای مقدس زندگی میکرد میرسند. پدر روحانی آنها را از دور میبیند و به پیشوازشان میرود. هنگامیکه آنها به نزدیکی او میرسند و از سلامتی او جویا میشوند، او با شادی فراوان از آنها پذیرائی میکند، زیرا او میدانست که آنها فراخوانده شده اند تا ابزار برگزیده خداوند گردند. بعد از نشستن، مانای مقدس از آنها میپرسد: " چرا به این کوه صعب العبور آمده اید؟ شماها خیلی خسته و ناتوان شده اید و طوریکه میبینم باید خادمین یک پادشاه زمینی باشید". در این هنگام بهنام جواب میدهد: "من پسر سنخریب پادشاه ایرانزمین هستم و این مردان خادمین منند. ما دو روز پیش براه افتادیم و در پی شکار حیوانات بودیم که ناگهان یک بُز کوهی بزرگ در برابرمان ظاهر گشت و ما در پی تعقیب او به پای این کوه رسیدیم. و زمانیکه از خستگی مانند مرده ها بخواب رفتیم ناگهان مردی از جنس آتش بر من ظاهر گشت و از اتفاقاتیکه قرار است در آینده رخ دهند برایم صحبت نمود و ما را نزد تو هدایت کرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر ۱۳۸۹ساعت 1:13  توسط سعید از برلین  | 

Mar Behnam Kilisesi
کلیسای بهنام
۳ـ ماتای مقدس 
 
اما زاهدی به نام ماتای Mattai وجود داشت که در تمام آن ناحیه بسیار مشهور بود، زیرا که سرور ما بوسیله او موجب شفا و معجزات بسیار گردیده بود. وقتی او خشونت و خطر تهدیدآمیز را میبیند از آمیدا کوچ میکند و تعدادی از برادرانی که با او در صومعه زندگی میکردند به همراه او میروند. آنها به سرزمین نینوا Ninive که تحت حکومت ایرانیان اداره میشد میرسند. در قلمرو ایرانیان صلح و آرامش برقرار بود، مخصوصاً برای مردم مسیحی رانده شده از شهر و دیارشان. به این جهت ماتای مقدس و همراهانش آن منطقه را مناسب یافته و تصمیم میگیرند آنجا زندگی کنند. در این سرزمین کوه عظیمی وجود داشت که انسانی در آنجا پیدا نمیشد و بجز حیوانات وحشی کسی آنجا زندگی نمیکرد. ماتای مقدس و یارانش به بالای کوه میروند. بعد از مدت کوتاهی در سراسر کشور خبر آمدن آنها میپیچد. بیماران به محض رفتن نزد او شفا می یافتند. غذای مردان مقدس بوسیله مسیحیانی که به آنها پیوسته بودند تهیه میشد. به این ترتیب کلام سرورمان محقق گشت: "غیر ممکن است شهری که بر بالای کوهی بنا گردیده مخفی بماند. و کسی چراغی را روشن نمیکند تا آنرا زیر پیمانه قرارش دهد." هرچه زمان میگذشت بیماران و محتاجان بیشتری به آنجا میرفتند و شفا میافتند.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۸۹ساعت 13:33  توسط سعید از برلین  | 

۲_ راهبین ستایش کردن خدایان قدیم را نمیپذیرند
 
هنگامیکه خادمین عیسی مسیح خود را برای این نیت آماده میکردند، خبر به گوش این یاری رسان شیطان، فرماندار ملحد میرسد که عده زیادی از راهبین در محل مشخصی گرد هم آمده اند و تدارک میبینند و انگار میخواهند در برابر حکم امپراطور مقاومت بخرج دهند. هنگامیکه قاضی این را میشنود، قاصدهائی را میفرستد و تعدادی از راهبین را پیش خود میخواند. او نیکخواهانه شروع به صحبت با آنها میکند: "شما راهبین، شما از فرمان امپراطور مطلعید و میدانید که حکمران تمام جهان چه دستوری داده است، او دستور داده است اگر کسی برای خدایان قربانی نکند بوسیله شمشیر کشته خواهد شد. اما چون شما پیشوایان نصرانیان هستید، نمیخواهم که شما بوسیله شمشیر کشته شوید؛ بلکه اگر اطاعت کنید و خواست امپراطور را انجام دهید هدایا و احترام نصیبتان خواهد شد، اما اگر شما بر نیت خود پافشاری کنید، بنابراین باید بدانید که زندگیتان در زیر اقسام شکنجه ها به پایان خواهد رسید." خادمین عیسی مسیح همگی مانند یک دهان پاسخ دادند: "ما تسلیم فریب هایت نمیشویم و تن به حکم امپراطور ملحد نمیدهیم". وقتی حاکم اراده قاطعشان را میبیند آنها را مرخص کرده و گزارشی در این مورد برای امپراطور میفرستد. حاکم برای امپراطور نامه ای مینویسد و بوسیله قاصدی گزارش زیر را میدهد: "سرور ما، امپراطور، سرور جهان، امید که تا ابد زنده بمانید. اعلیحضرت دستور داده بودند هر که برای خدایان قربانی نکند باید بوسیله شمشیر گردن زده شود. بدان که در حومه شهر آمیدا اجتماع بزرگی از راهبین وجود دارد و آنطور که من میبینم، آنها خود را آماده کرده اند بخاطر عقایدشان از مرگ استقبال کنند. اگر شما برایمان نیروی نظامی اعزام نکنید، ما قادر به شکست آنها نخواهیم شد، زیرا که آنها بیشمارند. اگر این آدمها بزودی کشته نشوند عده کثیری را به راه خطایشان خواهند کشید. سرور من، دستور بده و نیروی نظامی از روم بفرست تا ما آنها را از این ناحیه قلع و قمع کنیم". هنگامیکه امپراطور ملحد این خبر را شنید، خشمگین گشت و سریع دستور اعزام نیروی نظامی بزرگی از رومیان را برای کشتن خادمین عیسی مسیح صادر کرد. وقتی خبر آمدن سربازان در آن ناحیه پیچید، راهبین با اطاعت از گفته مسیح: "اگر شما را از این شهر بیرون راندند، به شهر دیگری فرار کنید." و "در مقابل اشرار مقاومت نکنید." پا به فرار گذاردند. هنگامیکه سربازان امپراطور خدانشناس به آنجا رسیدند، شروع به جستجوی تمام آن ناحیه کرده و هرکه را یافتند بیرحمانه به قتل رسانند. بسیاری در راه عشق به مسیح شهید شدند. و این دلیل مهاجرت راهبین بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد ۱۳۸۹ساعت 11:38  توسط سعید از برلین  | 

Eliyo Aydin: Das Leben des heiligen Behnam und Sara
 
سرگذشت بهنام و خواهرش سارا

۱_ شروع حادثه

بهنام در زبان ارمنی "نام زیبا" معنی میدهد. شهادت قهرمانانه بهنام در سال 352 مسیحی و در زمان ژولیان Julian امپراطور ملحد بوقوع پیوست. هنگامیکه قسطنطین پسر امپراطور بزرگ کنستانتینوس Konstantinos که یادش گرامی باد فوت کرد، ژولیان خدانشناس قدرت را در دست گرفت. او به تمام مناطق قلمرو خود نامه نوشت و اعلام کرد هر که گردن به اوامر امپراطور ننهد و به مذهب نصرانیان پشت نکند و بت ها را پرستش ننماید بدون ترحم تا زمانیکه عیسی مسیح را حاشا و برای خدایان قربانی نکند شکنجه خواهد گردید و هر که از اوامر امپراطور سرپیچی کند سرش با شمشیر از بدن جدا خواهد گشت. پس از خوانده شدن این دستورنامه بوسیله قاضی ای بیدادگر در نواحی شهر آمیدا Amida به آن ناحیه نیز خسارت وارد گردید. بسیاری از ترس جان عیسی مسیح را انکار کردند. بقیه اما بخاطر اعتقاد عمیق و آتشینشان رنجها را حقیر شمرده و فشار ها را تحمل کردند. آنها آماده بودند بخاطر عشق به مسیح بمیرند اما بخاطر زندگی فانی برای شیاطین قربانی نکنند. در حوزه شهر آمیدا راهبان زیادی وجود داشتند و سرزمین از انجمنهای سرشناس و صومعه های مجلل مملو از مردان دلیر و ریاضت کشان متدین شکوفا بود. هنگامیکه آنها شمشیر برهنه متجاوز را دیدند، شمشیری که تیز گشته بود تا با آن بره های مسیح را ذبح کنند از هیجانی الهی مشتعل گشته و از تمام صومعه ها و انجمنها برای مناظره در صومعه بزرگی واقع در تسوکنین Zuqnin گرد هم جمع شدند، دست در دست هم گذاشته و گفتند: "مردن بخاطر عشق مسیح برایمان بهتر است، زیرا که او بخاطر ما رنج و مرگ را بجان خرید. برادران، همانطور که آن دهان مقدس و رسولانه گفته است، اگر ما با مسیح در رنج باشیم با او نیز تجلیل خواهیم گشت."
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 20:25  توسط سعید از برلین  |