قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

   

به شنیدن این حرف ابراهیم از خواب غفلت بیدار شد و نقاب جهل از پیش چشمش به کنار رفت. تاج شاهی را از سر برداشت، لباس درویشی پوشید و سر به کوه و بیابان گذاشت. هفت سال تمام آوارهُ دشت و صحرا بود. برگ و ریشهُ علف های بیابانی را می خورد و عبادت خدا را می کرد تا این که پس از هفت سال یک روز به شهر آمد تا موهای سرش را که مثل جوکی ها شده بود اصلاح کند، بس که بد هیبت شده بود استاد سلمانی رغبت نکرد دست به او بزند. شاگرد سلمانی دلش به رحم آمد و او را کنار کوچه نشاند و به راه رضای خدا مشغول اصلاح سر و موی او شد... همان طور که ابراهیم زیر دست شاگرد سلمانی نشسته بود شنید جارچی ها توی شهر جار می کشند که «هر کس خبری از ابراهیم اَدهم بیاورد هفت شتر بار طلا و جواهر پاداش می گیرد!» _ ابراهیم رو به شاگرد سلمانی کرد و گفت: «این پاداش انسانیّت توست؛ برو نشانی مرا بده و توانگر شو!»

    باری، ابراهیم را پیش مادرش بردند. از دیدار او شادی ها کرد و او را به آغوش گرفت گفت: «پسر جان، حیفت نیامد پشت پا به تخت و تاج پادشاهیت بزنی و مثل جوکی ها به غارهای کوه پناه ببری؟»

    ابراهیم خنده ئی کرد و گفت: «مادر! سلطنتی را که امروز دارم با هزار از آن جور پادشاهی ها عوض نمی کنم!»

    مادرش با تعجب پرسید: «از کدام سلطنت حرف می زنی؟»

    ابراهیم دست مادرش را گرفت و او را به کنار رودخانه ئی برد که از وسط باغ می گذشت، بعد سنجاق موی مادرش را برداشت به رودخانه انداخت و ندا داد:

_ ماهی ها! سنجاق موی مادر ابراهیم را بیاورید!

ناگهان روی رودخانه از هزارها ماهی پوشیده شد که هر کدام سنجاق جواهرنشانی به دهان گرفته بودند، قیمت هر یکی خراج یک سالهُ کشوری!

    ابراهیم گفت: «نه، من سنجاق اصلی مادرم را می خواهم!»

    که به یک چشم بهم زدن، ماهی بسیار کوچکی روی آب آمد که سنجاق مادر ابراهیم به دهنش بود. ابراهیم رو به مادرش کرد و گفت: «آن سلطنت واقعی این است!»

    و دوباره به دنبال عبادتش سر به صحرا گذاشت.

                                                 [ضبط کننده عباس پور قدیری](نقل به معنی)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر ۱۳۸۸ساعت 0:32  توسط سعید از برلین  |