قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد



تراژدی همه عروسک‎های خیمه شب بازی
  
بازیگران: 
آدلبرت کافورکه Adalbert Kaforke یک مرد بسیار سالخورده. 
خانم ونآیبه پلومه‎که Wehneibe Plümecke یک زن پر انرژی و دخترش. 
کنولر Knüller یک مرد نابینا از طبقه سوم. 
فرنسشن کاسه‎رول Fränzchen Kasseroll یک بیمار جذامی در همسایگی. 
بابته Babette یک دختر خدمتکار از طبقه اول. 
دکتر پلاک Plack یک پزشک پوست. 
فدور Fedor یک پلیس. 
تونی هاینه‎من Toni Heinemann خدا. 

نمایش در خانه پلومهکه در محل رختشوئی بازی می‎شود. 

پرده بالا می‎رود. 

کافورکه: (یک مرد وحشتناک سالخورده و شکننده؛ با کمک عصا و با زحمت زیاد خود را جلو می‎کشد و نزدیک می‎سازد. واقعاً بدبختی بزرگی‎ست با یک چنین مرد سالخورده‎ای. صدایش: غارغاری پیر) 
من یک خیلی یک مرد پیرم ــ یک خیلی یک مرد پیر. من دیگر هیچ چیز از زندگی نمی‎خواهم و زندگی هم دیگر هیچ چیز از من نمی‎خواهد. فقط ونآیبه پلومهکه می‎خواهد من مواظب باشم که کسی به محل رختشوئی نرود. 
کنولر: (با عصائی در دست مانند یک نابینا برای خود برای به پیش آمدن راه باز می‎کند؛ در این حال به محل رختشوئی می‎رسد.) 
کافورکه: خواهش می‎کنم آقای کنولر ــ  ونآیبه پلومهکه با این کار مخالف است. من باید مواظب باشم ولی من یک خیلی یک مرد پیرم. 
کنولر: من چه کاری نباید بکنم؟ کمی واضح‎تر حرف بزنید. بعلاوه: <من یک خیلی یک مرد پیرم> اشتباه است. <یک مرد خیلی پیرم> صحیح می‎باشد. 
کافورکه: ونآیبه پلومهکه با این کار مخالف است، خیلی مخالف است. 
کنولر: مخالف چه چیزی؟ عاقلانه صحبت کنید. من کوچک‎ترین خبری ندارم که شما چه می‎خواهید. 
کافورکه: اما من یک خیلی یک مرد پیرم و ونآیبه پلومهکه دخترم است. 
کنولر: خانم ونآیبه پلومهکه یک شخص پر انرژی‎ست. من اغلب آن بالا در آپارتمانم می‎شنوم که چطور او فحش می‎دهد. ترا به خدا به من بگوئید او با چه چیزی مخالف است؟ 
کافورکه: بله، او با این کار مخالف است، و او مرا اینجا قرار داده است، من باید مواظب باشم ــ از چه چیزی ــ آن را حالا فراموش کرده‎ام. من یک خیلی یک مرد پیرم. 
کنولر: بله، پس مرا هم لطفاً راحت بگذارید. ــ ــ شما اما باید بسیار پیر باشید، چون ساده‎ترین چیزهائی را که به شما محول می‎کنند فراموش می‎کنید. زندگی برای شما باید قطعاً باری وحشتناک باشد. 
کافورکه: خدا ــ خدا ــ اما من می‎خواهم به شما بگویم که آدم پیر و ضعیف و قوزدار بهتر از فرد نابیناست. 
کنولر: می‎دانید، من از خالقم سپاسگزارم که محتاج به دیدن شکل‎های رقت‎انگیزی که بیشتر مردم ارائه می‎دهند نیستم و از تمام ابتذال‎های روزمره زندگی در امان می‎مانم. فقط فرد نابینا می‎تواند زیبائی‎شناس باشد. او در واقع زیبائی‎شناس برجسته‎ای است. 
کافورکه: (گله‎مند) آقای کنولر، به یک مرد پیر برجسته گفتن کار درستی نیست. اما حالا من به حد مردن نرسیده‎ام ــ البته من یک خیلی یک مرد پیرم ــ ــ 
کنولر: آدم باید بلافاصله انسان را بعد از تولد نابینا سازد. اسرار زندگی خود را فقط برای نابینایان هویدا می‎سازند. ــ برای مثال آیا شما اصلاً یک زندگی درونی دارید؟ 
کافورکه: آه خدای من ــ ونآیبه پلومهکه اما به من گفت که باید مراقب چیزی باشم. به من برجسته می‎گوئید. من با افتخار پیر شده‎ام. من در واکسن آبله مدال افتخار عمومی از طلا دارم. 
کنولر: آیا شما یک زندگی درونی دارید؟ 
کافورکه: ... و من باید از چیزی مراقبت می‎کردم. 
کنولر: من از شما می‎پرسم که آیا یک زندگی درونی دارید؟ 
کافورکه: من خیلی از باد شکم و ترش شدن معده‎ام پس از آروغ زدن رنج می‎برم. 
بابته: (با یک سبد لباس می‎آید و شروع به پهن کردن آنها بر روی محل رختشوئی می‎کند.) البته امروز نوبت رختشوئی ما نیست، اما افراد خانواده پلومهکه در این هفته رخت نمی‎شویند. (آواز می‎خواند) 
کافورکه: من اما باید کاری انجام می‎دادم ... آن کار چه بود؟ من یک خیلی یک مرد پیرم. 
کنولر: گوش دادن به چرندیات شما به سختی قابل تحمل است. ــ (خود را به بابته نزدیک می‎سازد) دختر خانم عزیز، صدای شما می‎گذارد که من حالت و دلربائی چهره‎تان را حدس بزنم. یقیناً پارچه‎های لطیف گنه‎کارانه پهن می‎کنید، عطرشان بینی‎ام را غلغلک می‎دهند. 
بابته: شما محشرید. 
کافورکه: (مدام برای خود غرغر می‎کند) آره‎ـ‎آره‎ـ‎آره ونآیبه بود. ــ ونآیبه گفت: اینجا بمان آدلبرت ــ اینجا بمان ــ ونآیبه گفت ــ و مواظب باش، و مواظب باش. 
کنولر: برای یک فرد نابینا در جهان فقط زیبائی وجود دارد ــ هیچ چیز زشتی بر ما تأثیر نمی‎گذارد. ما به یک سونات بتهوون گوش می‎سپاریم ــ لذت بردن برای ما بی نقص است. ما موهای از عرق به هم چسبیده شده را نمی‎بینیم، پیراهن‎های چروک نوازنده‎ای چیره دست را، ما بخاطر ژست‎هایش عصبانی نمی‎شویم. ــ سپس هنر تجسمی. ما برای همیشه از عذاب رها گشته‎ایم، امروز نئوامپرسیونیست‎ها، فردا پوینتیلیست‎ها، سپس دوباره سمبولیست‎ها، ژاپن ــ هلند، امروز کسی را که او را گرکو Greco می‎نامند تشویق کردن ــ فردا شیفته ولازکز Velázquez گشتن و پس فردا مانند مایرـ‎گرفه Meier-Gräfe تصمیم به لعنت کردن او گرفتن. وقتی که شب فرا می‎رسد می‎گذارم که مرا به کنار جنگل ببرند و به بازی باد در نوک درختان گوش  می‎سپارم، به جنگل شبانگاهی و به سمفونی جاودانه نی‎ها گوش می‎دهم و در روحم تصویری از عظمتی به یادماندی شکل می‎گیرد. من رنگ سیاهی می‎بینم که مانندش را هیچ نقاشی کشف نکرده ــ من آسمانی می‎بینم پر از ستاره که هیچ تکنیکی قادر به ساختن آن نخواهد گشت. 
بابته: شما محشرید. 
کنولر: زیبائی، زیبائی از آن نابینایان است. مادران نابینا همیشه فرزندان زیبائی دارند. من نمی‎دانم همسرم چه شکلی‎ست، و این خوب است. مرد اصلاً نباید بداند که زنش چطور دیده می‎شود.
بابته: شما واقعا محشرید. 
کاسه‎رول: (با شلوار و پیراهنی معمولی. بندشلوار از پشت او رو به پائین آویزان است. نیمی از گونه‎اش بی گوشت و استخوان است.) خیلی عالی‎ست وقتی آدم بداند که در کجای زندگی ایستاده است. کلید خوشبینی من گونه من است. حالا دیگر نمی‎تواند اتفاق مهمی برایم رخ دهد. من باید کمی گل رس برای گونه‎ام بردارم. 
بابته: شما، تهوع. صبر کنید، اگر خانم پلومهکه دوباره ببیند که شما از باغچه‎اش خاک برمی‎دارید حالتان را جا خواهد آورد! 
کافورکه: ونآیبه با این کار مخالف است ــ واقعاً ــ واقعاً ــ ونآیبه به هیچ وجه مؤافق نیست؛ به این خاطر باید من مواظب باشم ــ و من مواظبم، گرچه من یک خیلی بسیار یک مرد پیرم. 
کاسهرول: هی پیرمرد، زندگی در دوران پیری یک صلیب است، مگه نه؟ 
کافورکه: تا زمانیکه آدم استخوان‎های سالمی دارد ــ استخوان‎های سالمی دارد ــ استخوان‎های کاملاً سالمی دارد ــ خدای من ــ آدم می‎تواند هنوز مواظبت کند ــ اما ببینم، شما چیز واقعاً نامطبوعی روی گونه‎تان دارید. 
کاسهرول: این عقیده شماست. به این ترتیب من آدم مجرد لااقل چیزی دارم که بتوانم از آن پرستاری کنم. 
کنولر: آقای کافورکه، حالا کسی آمده و حرف زده است. شما می‎گوئید که او چیز نامطبوعی بر روی گونه‎اش دارد. می‎بینید، این چیز نامطبوع اما برای من مزاحمت ایجاد نمی‎کند. 
ونآیبه: با اوقات تلخی به صحنه هجوم می‎آورد) به این می‎گن مواظبت کردن؟ و شما، شما اینجا چکار می‎کنید؟ تکه پاره‎های کثیف‎تان از محل رختشوئی بردارید! 
دکتر پلاک: (همراه با پلیس فدور، دهان هر دو با تکه‎ای پارچه پوشیده شده است.) فرد بیمار اینجاست. سریع بگیریمش! 
(به سمت کاسهرول هجوم می‎برد.) 
کاسهرول: (مقاومت می‎کند) راحتم بگذارید! من هیچ کاری با شما ندارم. ــ 
دکتر پلاک: یک نمونه وحشتناک از جذام ــ سریع به اردوگاه. 
(کاسهرول را با خود می‎برند.) 
کافورکه: من از همان اول گفتم که بیمار جذامی را باید از نمایش حذف کرد. بفرمائید اینهم نتیجه‎اش. حالا ما بدون کاسهرول نمی‎توانیم به بازی ادامه دهیم. برای من اینطور خیلی بهتر شد. من در هر حال دیگر نمی‎دانم چطور باید ادامه داد. من یک خیلی بسیار یک مرد پیرم. 
کنولر: این واقعاً نامطلوب است. من هنوز در نقشم چند کلمه قصار خوب داشتم ..... 
بابته: اگر می‎توانستم این را حدس بزنم بنابراین فردا رخت می‎شستم تا لااقل از جانب خانم پلومهکه اذیت نمی‎شدم. 
ونآیبه: بخاطر هیچ و پوچ سراسر رختشوئی را لگدمال کردند. 
تونی هاینهمن: (آهسته بر روی صحنه می‎آید؛ در وسط صحنه با ژست بزرگی می‎ایستد؛ با هیجان زیادی صحبت می‎کند) من اما به شما می‎گویم ــ جائیکه تصور می‎کردید نقش بازی می‎کنید جریان جدی بود ــ جریان هرگز ظاهری و خط ریلی فریبنده نبود، نه این حقیقت بود. من همگی شما را بی نهایت دوست دارم و می‎توانستم همچنین تمام کلمات قصار مربوطه که در هر اعتقاد به سرنوشتی یافت می‎گردد را بخوانم. اما این کار دیگر کهنه شده است و حتی در نزد ما هم دیگر شیک به حساب نمی‎آید ــ اما من این بار نمی‎توانم به شما کمک کنم. دلایل دیگری هم وجود دارند ــ برای مثال علل هنری. همه شما بذر مرگ را در خود حمل می‎کنید. همه شما توسط کاسهرول به ویروس آلوده شده‎اید و مانند او به جذام مبتلا خواهید گشت. بله، بله ــ من باید می‎گذاشتم تمام این اتفاقات رخ دهند ــ زیرا این تنها طریقه ممکن پایان دادن به این نمایش است. شما فقط به این ترتیب تأثیر غم‎انگیز بر جای می‎گذارید. ــ 
(همه از وحشت خشک‎شان می‎زند.)

پرده پائین می‎آید.
 
ــ پایان ــ

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ساعت 1:22  توسط سعید از برلین  | 



خانم لیب Lieb. 

دیروز ساعت هشت و نیم خانم باخ از دفترش تلفن کرد و از من خواست که برای ادامه کار به طبقه دوم بروم، به همان طبقه‎ای که روز اول به من نشان داده بود. 
آنجا ژولیت را دیدم! قرار بر این گذاشته شده بود که من و او در در این طبقه با هم کار کنیم. 
من طبق عادتم تقریباً یک ساعت پنهان از چشم حاضرین همه چیز را زیر نظر داشتم. باید دقت می‎کردم و به یاد می‎سپردم چه کسی می‎تواند به تنهائی صبحانه‎اش را بخورد، کدام یک از ساکنین قهوه‎اش را با شیر می‎نوشد و چه کسی نانش را با کره و پنیر یا مربا می‎خورد ... بیشتر اما به رفتار و گفتار ژولیت دقیق شده بودم تا ببینم که آیا نظرم نسبت به او اشتباه بوده است یا خیر!. 

ساعت نه و نیم من و چهار نفر از ساکنین به سالن موسیقی رفتیم. خانم لیب دو بار در هفته با ساکنین این خانه برنامه آواز خوانی انجام می‎دهد، امروز اما خانم لیب پس از سه ترانه که از دستگاه موسیقی پخش گشت و حاضرین هم با آنها همخوانی کردند بقیه وقت را به تمرین حافظه گذراند. او با سؤال‎های بسیار جالب و به موقع حاضرین را به فکر می‎انداخت و من از دانش و حافظه تمرین داده شده آنها در تعجب بودم. خانم لیب ابتدا صحبتش را با معجزه اقتصادی Wirtschaftswunder پس از جنگ جهانی دوم در برلین و آلمان غربی که شوق به سفر رفتن را در مردم زنده ساخته بود شروع کرد و بلافاصله پرسید: "و فکر می‎کنید مردی که این موقعیت را برای مردم آلمان فراهم آورد چه کسی بود؟" و از سیزده دهان همزمان نام <لودویگ ارهارد Ludwig Erhard> خارج گشت ... و در جواب پرسش "اولین کشوری که مردم آلمان بعد از جنگ به آنجا سفر کردند چه نام دارد؟" دوباره لب‎های چین خورده سیزده انسان سالخورده همزمان با هم باز می‎شوند و نام <ایتالیا> در فضای اتاق می‎پیچد. آنها حتی می‎دانستند که سال تولد و مرگ توماس من Thomas Mann و ریچارد واگنر Richard Wagner در چه زمانی بوده و شکسپیر از زبان رومئو در زیر بالکونی که ژولیت در آن ایستاده بود چه گفته است! 
من، دوازده خانم که جوان‎ترین‎شان هشتاد و پنح سال سن دارد و به زحمت نان در دهان می‎گذارد و فنجان قهوه را همیشه با لرزشی چند ریشتری به دهانش می‎رساند و یک مرد درشت اندام که سنش را بالای نود حدس می‎زنم در این جلسه شرکت داشتیم. 
ما پس از دو ساعت بخاطر لذتی که از جلسه خانم لیب برده بودیم با کف زدن از وی تشکر ‎کردیم و خانم لیب با تعارف کردن شکلات به حاضرین برایمان روز خوشی آرزو کرد. 

خیلی مایل بودم می‎توانستم نظری را که در باره ژولیت در آن دو روز آموزش قوانین کار بدست آورده بودم عوض کنم. اما امروز چند بار بر من ثابت گشت که او در حال حاضر برای یک چنین کارهائی ابداً مناسب نمی‎باشد. و به گمان من تا زمانیکه چندین ماه به طور مرتب توسط روانپزشک تحت معالجه قرار نگیرد حال روانی‎اش از این که است بدتر خواهد شد و نه تنها قادر به کار کردن با افراد سالخورده و کودکان نخواهد بود بلکه در زندگی شخصی خود نیز دچار مشکلات بزرگ‎تری خواهد گشت. 
البته من تمام کوششم را به کار خواهم برد تا برای هرچه زیباتر چرخیدن زمان در طبقه دوم از زاویه دید ژولیت به جهان نگاه کنم! شاید که این کار تمرین خوبی برای صبور گشتنم گردد!. 

امروز جمعه 19 جولای است و گرچه خانم <ک> پس از صرف نهار و خارج شدن از سالن نهارخوری ناگهان بی مقدمه با به یاد آوردن شوهر فوت گشته و دختر جوانمرگ شده‎اش در راهرو شروع به گریستن کرد و مرا سخت غمگین ساخت اما با این وجود مانند کودکان دبستانی از اینکه می‎توانم در این دو روز تعطیلی خستگی این یک هفته کار را از تن خارج کنم خیلی خوشحالم! 

"... ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست 
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم ..." 
(مولانا)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت 22:6  توسط سعید از برلین  | 




خانم <ش>.
  
خانم <ل.ن> امروز خیلی سر حال است. شاید شب را خوب خوابیده و خواب‎های خوشی دیده باشد. 
پس از نشستن در کنارش نگاهی به دست و صورتم می‎اندازد و می‎گوید: "شما دیروز نه چیزی نوشیدید و نه چیزی خوردید! ... شما خیلی لاغرید و باید خوب غذا بخورید!"
من لبخندی می‎زنم و دهانم را برای جواب دادن باز می‎کنم اما در این لحظه خانم <پ.س> می‎گوید: "ماه رمضان است ... شاید هم روزه گرفته باشد!"
به خانم <پ.س> که سمت چپ خانم <ل.ن> نشسته و هنوز خواب‎آلود و یکی از چشم‎هایش بسته است نگاه می‎کنم. 
من میل نداشتم صبح به این زودی در چنین بحثی وارد شوم اما خانم <ل.ن> سر حال بود، دلش می‎خواست موضوع را کش بدهد و از من می‎پرسد: "این درست است که اگر اهالی هفت خانه در چهار جهت خانه فرد روزه‎‎دار گرسنه باشند روزه او قبول نمی‎شود و باطل است!؟" 
در حالیکه برایش در فنجان قهوه می‎ریختم لبخند کمرنگی می‎زنم و می‎گویم: "نخیر، چه کسی گفته باطل است؟ مگر آدم مریض و بیکار است که وقتی همسایه‎هایش سیر و ثروتمندند روزه بگیرد؟ در این صورت دیگر دلیلی برای روزه گرفتن وجود ندارد؟ آدم برای این روزه می‎گیرد تا متوجه شود که گرسنگی چه مزه‎ای می‎دهد! و وقتی همسایه‎اش روزی بر حسب تصادف گفت که گرسنه است او خجالت نکشد و بتواند فوری بگوید <آره می‎دونم چی می‎گی! من هم گرسنگی را تجربه کرده‎ام!>، وگرنه آدم وقتی همسایه‎هایش سیر و ثروتمند باشند که دیگر دلیلی برای روزه گرفتن وجود ندارد!!" 
خانم <پ.س> که با یک چشم بسته و یک چشم نیمه باز آرام قهوه‎اش را می‎نوشید می‎گوید: "جواب شما خیلی پیچیده بود!" 
قصد داشتم بگویم شاید دلیلش این باشد چونکه شما هنوز مشغول چرت زدن هستید و صبحانه نخوره‎اید! اما خانم <ل.ن> از من پیشی می‎گیرد و با صدای بلندی نزدیک گوش خانم <پ.س> می‎گوید: "اگر من هم خواب بودم چیزی نمی‎فهمیدم!" بعد صورتش را به طرف من می‎چرخاند، با شیطنت چشمکی می‎زند، یک لبخند شیرین هم چاشنی‎اش می‎کند و می‎پرسد: "آیا درست است که مردم روزه‎دار در ماه رمضان غذای بیشتری می‎خورند؟" 
با تعجب از او می‎پرسم: "این را شما از کجا می‎دانید!؟" 
خانم <ل.ن> به آرامی جرعه‎ای از قهوه‎اش می‎نوشد، با سر به خانم <پ.س> اشاره می‎کند و می‎گوید: "خانم <پ.س> قبل از آمدن به اینجا یک همسایه ایرانی به نام زهرا داشت ... زهرا هر روز دو ساعت به مهمانی پیش او می‎رفت و برایش از ایران تعریف می‎کرد. و در اینجا هم هر ماه یکی دو بار به ملاقتش می‎آید" و بدون آنکه منتظر جوابم بماند به پرسش خود ادامه می‎دهد: آیا درست است که ....
و من با نگاه به چهره و چشم کنجکاوش باید به خانم مارپل فکر می‎کردم.  
در این وقت چشمم به خانم <ش> که نیمی از دندان مصنوعی آرواره بالائیش از دهان بیرون زده و او به همان نحو مشغول جویدن نان داخل دهانش بود می‎افتد! 
سریع به کنارش می‎روم و آهسته در گوشش می‎گویم: "مواظب باشید دندان‎تان نیفتد!" 
خانم <ش> خیلی کوچک اندام است! لهجه شیرین لهستانی دارد، و بی نهایت زیبا و شمرده صحبت می‎کند. به گمانم باید قبلاً معلم بوده باشد؛ در یکی دو ساعتی که کنار هم نشسته بودیم بیش از بیست بار تکرار کرد "آموختن زبان بی ضرر است" و ترانه زیبائی به نام <زیباترین دختر لهستان> را بیش از پنجاه بار به زبان لهستانی برایم خواند و هر بار نیز آن را به زبان آلمانی ترجمه کرد.
  
در راه بازگشت به خانه دو بار سعی کردم ترانه <زیباترین دختر لهستان> را به زبان لهستانی آهسته برای خودم زمزمه کنم. اما هر دو بار پس از خواندن یکی دو کلمه از ترانه دندان مصنوعی نیمه بیرون آمده از دهان خانم <ش> جلوی چشمم ظاهر گشت و مرا به خنده واداشت و من دست از خواندن کشیدم.

با چرخاندن کلید در قفل درب خانه صدای مادرم در گوشم پیچید که سرزنش کنان به من می‎گفت: "پسرم زشته، آدم به دندون مصنوعی مادرش نمی‎خنده!".

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۲ساعت 21:11  توسط سعید از برلین  | 




سامانتا Samanta. 

دوشنبه پانزدهم جولای 2013 و اولین روز کار.

خانم <ل.ن> مرتب مانند خانم مارپل Miss Marple به من نگاه می‎کند. چند بار آهسته از کنار دستی خود می‎پرسد: این اینجا چه می‎خواهد!؟ ما همه کارهامون با نظم و ترتیبه، چرا باید کسی مواظب باشه که ما چکار می‎کنیم!؟ ... 
به کنارش می‎روم و با مهربانی می‎پرسم که آیا مایل است دوباره یک فنجان قهوه بنوشد؟ 
تشکر می‎کند و فنجانش را جلو می‎کشد. من در حال ریختن قهوه توضیح می‎دهم که چون اولین روز کارم است بنابراین باید کمی با نگاه کردن متوجه شوم که کارها به چه نحو باید انجام شوند و قصدم اصلاً کنجکاوی نیست. 
بخاطر قهوه تشکر می‎کند و می‎گوید: من هم کنجکاوم، من هم می‎خواهم بدانم که شما چه کسی هستید و چرا مواظب مائید. 
خنده‎ام را قورت می‎دهم، کنارش روی صندلی می‎نشینم و صمیمانه می‎گویم: یک بار خانم باخ معرفیم کرد و گفت که من از امروز در این طبقه کار می‎کنم. یک بار هم سامانتا همان حرف‎ها را تکرار کرد و چند بار هم من خودم این را به شما گفتم. 
خانم <ل.ن> با گفتن "خیلی بهتر بود این را همان اول که آمدید می‎گفتید" و با نگاهی مشکوکانه به من مشغول نوشیدن قهوه‎اش می‎گردد. 

سامانتا همکار من وزنش بالاست، مانند زنان حامله راه می‎رود. از همان مؤسسه‎ای به این محل آمده که من آمده‎ام و دو ماه از شروع کارش در اینجا می‎گذرد. زن مهربانی‎ست، به زبان ساده‎ای کارهائی که باید انجام شوند را برایم شرح می‎دهد و گوشزد می‎کند: وقتی خانم <پ.س< می‎گوید "جیش دارم" نباید او را جدی گرفت! 
خانم <پ.س< نود و پنج ساله است، خانم مهربانی‎ست با اندامی کوچک و عاشق گل و گیاه. ویلچرش بقدری سبک است که می‎شود آن را با یک دست هدایت کرد. پسر خانم <پ.س> 65 ساله است و هر روز برای دیدارش به آنجا می‎آید. 
وقتی پس از یک ویلچررانی دو ساعته با خانم <پ.س> (خانم <پ.س> مانند نوزادان که هنگام خواب تکان گهواره را دوست دارند در حال حرکت ویلچر چرت می‎زند و به اصطلاح کیف می‎کند) به سالن نشیمن بازگشتیم و من قصد داشتم کمی بنشینم و استراحت کنم شنیدم که خانم <پ.س> می‎گوید "جیش دارم" ... 
من چند ثانیه‎ای حرفش را جدی نگرفتم! اما بعد به خودم گفتم: "حداقل شصت در صد از مردم بعد از خوردن صبحانه و دو ساعت ویلچررانی جیششان می‎گیرد، چرا نباید خانم <پ.س> واقعاً جیشش گرفته باشد؟" و از او می‎پرسم: می‎تونید تنهائی جیش کنید؟ …
  
ابتدا با احتیاط شلوار کشدارش را پائین می‎کشم، بعد شورتی را که برای نگهداشتن پوشک تقریبا تا گردنش بالا آمده بود! و در این وقت خانم <پ.س> در حالت ایستاده چند قطره‎ای جیش می‎کند.
من به قطرات ادار که بر روی پوشک می‎چکیدند نگاه می‎کنم و می‎گویم: حالا نه! اول بشینید بعد جیش کنید! 
با احتیاط او را می‎نشانم و در اتاق مشغول پیدا کردن پوشک می‎شوم. از خانم <پ.س> که مشغول جیش کردن بود می‎پرسم: نمی‎دونید پوشک‎ها کجا قرار دارند؟ 
خانم <پ.س> اما در حال جیش کردن خوابش برده بود. من به زحمت جلوی خنده‎ام را گرفتم و به خودم گفتم چند قطره جیش مهم نیست و پوشک را با زحمت تنظیم کردم، شورت عجیب و غریب را تا نزدیک گردن بالا کشیدم و هنگام بالا کشیدن شلوار خانم <پ.س> چشم‎هایش را باز کرد و پرسید:
پوشک را پیدا کردید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۲ساعت 21:44  توسط سعید از برلین  | 



نام او لوکس Lux بود. باید این نام را با حروف لاتین نوشت: لوکس ــ نور. او برازنده این نام بود. زیرا او مانند روز می‎درخشید. نه، او مانند سپیده دم می‎درخشید! مانند آتش! 
او واقعاً یک پوست سرخ آتشین داشت. و او یک داشهوند Dackel بود. 
یک پسر جوان. 
او یک پسر جوان هم باقی ماند و پیر نگشت. 
سرنوشت برایش تعیین گشته بود و او آن را برآورده ساخت. او پس از دو تلاش ناموفق به آن نایل گشت. و آن اتفاق به این دلیل رخ داد چون او با خود خلق و خوی عجیبی به جهان آورده بود تا از سر راه هیج چیز زندگی کنار نکشد. این خصوصیت را در نزد یک انسان شجاعت و بی باکی می‎نامند ــ بخصوص وقتی این انسان شانس داشته باشد که چیزهای سخت زندگی از سر راهش کنار بروند. اما در نزد لوکس کوچک باید این استعداد پافشاری عجیب و غریب را حماقت نام نهاد. و حماقت لوکس قابل انکار نبود.
هنگامی که ما او را بدست آوردیم هنوز سه ماهش نشده بود و بسیار کوچک بود! حفره دست من اغلب بعنوان صندلی راحتی او به کار می‎رفت. اما من همیشه مراقب بودم که این تردستی بیش از حد به درازا نکشد. و حالا فرصت مناسبی‎ست تا ثبت شود که او هرگز حفظ نظافت در خانه را کاملاً رعایت نکرد. اما نه بخاطر عشق ذاتی به کثافت. او فقط برای دیدن این آموزش متأسفانه به اندازه کافی عمر نکرد. حالا بیست و پنج سال از فوت او می‎گذرد و آدم می‎توانست بدون وحشتی از متهم شدن به بی تقوائی او را فراموش کند. اما من هنوز هم هر بار فرش ازمیری Izmir اتاق کارم را تماشا می‎کنم باید به لوکس فکر کنم. این دلیل خود را دارد. زیرا جای لکه‎های زرد ادرار لوکس بر فرش باقی‎ست. 
این رنگ مرا دوباره به یاد رنگ پوست قرمز او می‎اندازد. در ماه‎های اولیه پوستش مانند مخمل لطیف و نرم بود و به این دلیل او را با کمال میل نوازش می‎کردند. او بخاطر روح یا استعداد عمیق‎تر معنوی انسان‎ها را به خود جلب نمی‎کرد، بلکه توسط کرک پوستش. او گرچه کاملاً بطور وضوح یک مرد بود اما در این نکته چیزی زنانه در خود داشت. او انسان را توسط افسون پوست خود وسوسه می‎کرد. من هرگز چیزی مانند روح در او کشف نکردم و دارای استعداد معنوی هم نبود. یا باید استعدادهای معنویش هنگامیکه او در عنفوان جوانی چشمانش را بست هنوز تکامل نیافته باشند. 
او در ماه فوریه به دنیا آمده بود. گهواره‎اش که یک سبد بود در وین Wien قرار داشت. ما او را مدت کوتاهی قبل از کریسمس به خاک سپردیم. ما؟ من نمی‎دانم چه کسی او را به خاک سپرد. 
جانورشناسانی وجود دارند که ادعا می‎کنند کمبود یک حس در نزد حیوانات باعث تکامل فوق‎العاده حس دیگر در آنها می‎گردد. حیواناتی با دید بد چشم دارای بینی بسیار عالی‎ای می‎باشند، حیواناتی در آب و هوای نامناسب بطور غیر عادی کاملاً تیز می‎بینند. و در نزد لوکس چیزی شبیه به این در زمینه‎های روشنفکرانه قابل مشاهده بود. او واقعاً نابغه نبود، او به مراتب کودن‎تر از توله سگ‎هائی بود که معمولاً عادت به ابله بودن دارند. در عوض دارای شوخ طبعی فوق‎العاده تکامل یافته زودرس ناخودآگاهی بود. آدم دوست دارد بگوید که شوخ طبعی عصاره یک ذهن متعالی‎ست. شاید در نزد انسان‎ها چنین باشد. اما این در نزد داشهوندها درست نیست. لوکس این را ثابت کرد. 
وقتی او با هیکل کوچک قرمز آتشین خود، با چشمانی خیره احمقانه، با گوش‎های آویزان، با پاهای کوچک پیچ خورده که همزمان شبیه به X و O بودند آنجا می‎ایستاد، سپس فقط لازم داشت سر دم کوچک سیخ کرده‎اش را کمی خم کند، و بعد اشگ آدم از خنده جاری می‎گشت. در حقیقت هیچ چیز برای تعریف کردن از او وجود ندارد. اما این هیچ چیز همیشه آنقدر بامزه بود که مردم شروع کردند در باره‎اش بگویند: <این واقعاً حیوان شگفت انگیزی‎ست!> 
علاوه بر شوخ طبعی‎اش دارای ویژگی شایسته تحسین دیگری هم بود: یک خوشخوئی که مرزی نمی‎شناخت. مهم نبود که آیا آدم با او توپ بازی می‎کرد، یا او را بر روی فرش لکه‎دار شده ازمیری بعنوان غلتک به عمل وامی‎داشت، یا اینکه دختر بلوند بور کوچک‎مان با گرفتن یکی از گوش‎هایش، یکی از چین‎های پوست شبیه به آکاردئون چین خورده‎اش، دمش یا یکی از پاهای کوچک نابرابرش او را به هوا بلند می‎کرد و با خود به این سمت و آن سمت می‎برد ــ او اجازه می‎داد همه اینها را بدون آنکه جم بخورد با او انجام دهند. یک متفکر مدعی شده بود که گرچه لوکس هر روز هرچه خوردنی‎ست خرد و ریز می‎کند اما با این حال چنان ابله است که هنوز دندان‎هایش را کشف نکرده است. 
ما در ماه ژوئن، هنگامیکه لوکس چهار ماه از سنش می‎گذشت برای تعطیلات تابستانی به کونیگززه Königssee رفتیم. و این پسر کوچک قرمز رنگ در آنجا برای کوه‎های سبز بزرگ چه پارسی می‎کرد، و این یکی از نمایش‎های کمدی پیروز زندگی بود. 
در کونیگززه  همیشه از صبح تا شام یک ترافیک شلوغ برقرار بود. و در آنجا لوکس خود را به یک مانع مزمن ارتباط تکامل داد. او جاده مسیر رسیدن به قایق‎ها را می‎بست، او هر بار وسیله نقلیه‎ای به آن سمت در حرکت بود خود را در وسط جاده قرار می‎داد، در آنجا بدون وحشت می‎ایستاد و بسیار بلند پارس می‎کرد. گوش‎هایش را بعد از هر پارس کردنی طوری قاطعانه تکان می‎داد که انگار این صدای بلند نزاع برای پرده گوش خودش هم خوشایند نیست. اسب‎ها همیشه عاقل‎تر از لوکس بودند و در برابر سگ قرمز آتشین با مهربانی توقف می‎کردند. درشکه‎چی لبخند می‎زد، مردم در درشکه بلند می‎شدند و می‎خندیدند و سپس درشکه بزرگ با احتیاط با قوس محتاطانه‎ای از کنار لوکس می‎گذشت و لوکس که مدعی جاده بود می‎چرخید و همچنان به نزاع ادامه می‎داد. 
این کار وقتی درشکه بعدی می‎آمد دوباره انجام می‎گشت. تمام درشکه‎چی‎های زالسبورگ Salzburg، رایشنهال Reichenhall و برشتزگادن Berchtesgaden با کمدین کوچک قرمز رنگ صمیمی شده بودند، شجاعتش را می‎ستودند و با او طبق دستورالعمل مشهور جنگ بیهوده خدایان رفتار می‎کردند. 
اما یک بار کسی آمد که هیچ حس شوخ طبعی نداشت. یک قصاب از اونتراشتاین Unterstein. و قبل از آنکه لوکس بتواند پس از اولین پارس کردن گوش‎هایش را تکان دهد دو چرخ از رویش می‎گذرند. جای خوشبختی بود که قصاب فقط یک اتاقک سبک مدل برنی  Bernداشت و استخوان‎های ظریف یک داشهوند تازه شش ماهه گشته هم توانست در زیر چرخ‎های آن مقاومت کند! لوکس چند بار پشت درشکه غل می‎خورد، وحشتزده و سریع از آنجا می‎گریزد، گرد و غبار سفید را از پوست سرخش می‎تکاند، در قسمت سایه دار محلش می‎نشیند و گنگ و کنجکاو و متعجب این جریان غیر قابل درک را که با سر و صدا از روی زندگی جوانش گذشته بود می‎نگرد. 
من با وجود یک بررسی بسیار دقیق کوچک‎ترین صدمه‎ای در لوکس کشف نکردم. او نیم ساعت دیرتر وحشت عجیب را فراموش کرد و جاده را دوباره بست، پارس کرد، گوش‎هایش را تکان داد و باعث توقف کوتاه درشکه‎ها گشت. 
سرنوشتی که برای لوکس از ازل معیین شده بود توسط قصاب از اونتراشتاین یک اخطار جدی فرستاد. 
لوکس اما این اخطار را درک نکرد. 
و حالا روزی از راه می‎رسد که در آن شاهزاده لوئیتپولد Luitpold بعنوان نایب‎السطنه به برشتزگادن نقل مکان می‎کند. در این جشن ملی باید آذین بندی مجلل شهر با روشن کردن آتش در کوه همراه می‎گشت. 
گرچه سرنوشت خود را نرم نشدنی به اثبات رساند اما نباید دست کم گرفته شود که حداقل به زندگی سخت و فاجعه بار لوکس با یک ضربه خاتمه داد. 
من و زنم پس از کم گشتن گرمای عصر از کونیگززه به برشتزگادن می‎رویم. مدام شلیک توپ و پژواک‎شان شنیده می‎گشت، مدام صدای موسیقی سازهای بادی و صدای طبل‎های بزرگی که مانند پمپاژ یک قلب هیجانزده بود کاملاً واضح به گوش ما می‎خورد. 
لوکس هیجانزده و ناآرام طبق عادتش در جاده جلوتر از ما در حرکت بود. گاهی اوقات در لبه چمنزار می‎ایستاد، دورنمای شگفت‎انگیز کوه‎ها را می‎نگریست، کمی پارس می‎کرد و بعد به یورتمه رفتن ادامه می‎داد. 
من در خاطراتم فرو رفته بودم. در این انعکاس غلطان شلیک‎های توپ به محل کم عمقی از دریاچه اشتارنبرگ Starnberg فکر می‎کردم. و دو چشم بزرگ و زیبا و از وهم پر شده می‎دیدم. و ماجرای کوچکی از روزی که در آن خبر مرگ غم‎انگیز شاه به کونیگززه رسیده بود به خاطرم می‎آید. من آن زمان در بعد از ظهر به کوه رفته بودم. چیزی مرا به بالاتر رفتن فرا می‎خواند، کاملاً بالا بر بالای دره انسان‎ها. یک رعد و برق مجبورم ساخت در یک کلبه چوپانی پناهنده شوم. در آنجا کسان دیگری هم بودند که باران آنها را به زیر سقف سنگ و چوبی کلبه رانده بود: یک دستیار شکارچی، چند هیزم شکن، یک زن چوپان، پسر صاحب کلبه و یک کشاورز ثروتمند از رامزاو Ramsau که برای کنترل گوساله‎هایش آمده بود. آنها هنوز از حادثه وحشتناکی که در کنار دریاچه اشتارنبرگ اتفاق افتاده بود هیچ چیز نمی‎دانستند و آن را از کشاورز ثروتمند می‎شنوند. بعد چون از وحشت و اندوه نمی‎توانستند حرف بزنند زمانی طولانی سکوت می‎کنند. مردم کوه نشین این پادشاه زیبا را دوست داشتند. و سپس دور شعله‎های آتش اجاق صحبت هیجان‎انگیزی آغاز می‎گردد. یکی از هیزم شکنان از بدهکاری‎های پادشاه که هرگز قادر به پرداختن‎شان نبود حکایت می‎کند. و کشاورز ثروتمند از رامزاو ــ من هرگز صدایش را فراموش نخواهم کرد ــ با اندوه می‎گوید: "مسیح، مسیح، پس چرا او به من اعتراف نکرد! من به او آنچه که لازم داشت را می‎دادم! با کمال میل!" 
من آن زمان آرزو می‎کردم کاش می‎توانستم چیزهای جهان را آنطور ببینم که این کشاورز می‎دید ــ بدون مقیاس! 
و وقتی ناگهان پارس آشنای فرماندهی کمدین کوچک را ‎شنیدم: "چه کسی آنجاست؟ ایست!" از چنین خاطراتی بیدار گشتم. 
لوکس بی واهمه در وسط جاده ایستاده بود و درشکه‎ای به او نزدیک می‎گشت. آیا درشکه‎چی خوابیده بود؟ آیا شلیک توپ‎ها و پژواکشان اسب‎ها را عصبی ساخته بودند؟ 
با حس بدی شروع به دویدن کردم و فریاد زدم: "لوکس! لوکس! برو کنار!" 
اما او کنار نرفت. این در نزد داشهوندها یک تحمیل ارثی‎ست. 
و قبل از آنکه بتوانم به درشکه برسم لوکس دلاور در زیر سم اسب‎ها و چرخ‎های درخشنده ناپدید گشت. 
زن من جیغ بلندی می‎کشد. من با عصبانیت به درشکه‎چی که با شلاق به اسب‎ها می‎زد تا سریع از آنجا بگذرد ناسزا می‎گویم. 
یک درشکه سنگین، بسیار سنگین از لانداو Landau بود. و پنج نفری که در اتاقک درشکه نشسته بودند به نظر می‎آمد از منطقه حاصل‎خیزی باشند. پانصد کیلو وزن تخمین مبالغه آمیزی نبود. 
وقتی لوکس در ابری از گرد و غبار ظاهر می‎گردد آهسته و جدی به کنار جاده می‎رود و دراز می‎کشد. به نظر می‎رسید که ایستادن در وسط جاده دیگر مورد علاقه‎اش نیست. زبان سرخ کوچکش له له می‎زد و چشمان ساده‎لوحش غمگینانه به زندگی آسیب دیده نگاه می‎کرد. 
در حالیکه من سگ کوچک را معاینه کنان بر روی چهار پای کوچک و مضحکش قرار می‎دادم زنم می‎گریست. لوکس دوباره خود را روی زمین دراز می‎کند. جای زخمی معلوم نبود. اما قفسه سینه‎اش دارای یک فرو رفتگی شده بود که نرم می‎لرزید. سه دنده‎اش شکسته بودند. 
من لوکس را به نزدیک‎ترین روستا حمل می‎کنم، او را با آب چشمه می‎شورم و در پالتوی پشمی‎ام می‎پیچانم ــ سپس زنم و من شروع به دویدن می‎کنیم. چشمان لوکس در بغل من از شکاف پالتو با درد زیادی از جهان خواب می‎دیدند. 
ما از نفس افتاده با آغاز شروع شب به جمعیتی که در زیر زرق و برق چراغانی میدان شهر را پر ساخته بودند می‎رسیم. لباس‎های رنگارنگ، لباس‎های تزئین شده جنگلبانان، لباس‎های سیاه و کلاه‎های پر دار کوه‎نشینان ــ و همه جا موسیقی، جمعیتی شاد، نشاطی گستاخانه. و در فاصله‎ای دور و تاریک آتش‎های روشن بر روی کوه مانند ستاره‎های بزرگ و مجللی که انگار از آسمان پاک به نوک زمین سقوط کرده‎اند می‎درخشیدند. 
در من تمام شادی‎ها به خاطر این درخشش و شور نابود گشته بود. با بازوانی به جلو آورده از لوکس محافظت می‎کردم، برای خود از میان جمعیت راه می‎گشودم و سراغ دامپزشک را می‎گرفتم. در برشتزگادن دامپزشکی وجود نداشت. گاو و انسان‎ها در آنجا چنان سالم بودند که به کمک هیچ پزشکی احتیاج نداشتند. 
عاقبت در مهمانخانه اداره پست مطلع می‎گردم که نیم ساعت دورتر از برشتزگادن در محلی به سمت زالسبورگ پیرزنی زندگی می‎کند که از مداوا کردن حیوانات مجروح آگاهی دارد. من می‎خواستم فوری پیش این زن حکیم بروم، اما راه را نمی‎شناختم و می‎توانستم در تاریکی شب به راحتی گم شوم. هیچ کس نمی‎خواست با من بیاید و هیچ درشکه‎چی‎ای حاضر به راندن به آنجا نبود. یک درشکه‎چی به من می‎گوید: "وقتی هوا روشن شود برای پنج مارک به آنجا می‎رانم، اما در شب برای صد مارک هم این کار را نمی‎کنم." 
این زن حکیم فرایمن Freimann نامیده می‎گشت و نوه آخرین جلاد پادشاه از برشتزگادن بود. تمام فرزندان این آخرین فرایمن فوت یا مهاجرت کرده بودند؛ فقط این نوه مانده بود و به تنهائی در قصابخانه قدیمی زندگی و بخاطر خرافات از زندگی با دیگر انسان‎ها خودداری می‎کرد. تمام مردم از او دوری می‎جستند و می‎گفتند که باید از خود در برابر این زن مراقبت کرد. 
نمی‎شد کاری انجام داد. ما باید لوکس صبور را که شکایتی نمی‎کرد تا روشن شدن هوا دلداری می‎دادیم و تب حیوان کوچک را با کمپرس آب سرد پائین می‎آوردیم. لوکس در این هنگام هم هنوز بامزه باقی مانده بود. وقتی در وقت تعویض پارچه کمپرس بر روی پشت قرار می‎گرفت چنان کارهای مضحکی می‎کرد ــ با پاهای کشیده شده به سمت بالا حرکات تند و سریع غیر محتملی انجام می‎داد و دمش را که آهسته تکان می‎خورد به شکل‎های هندسی عجیبی خم می‎کرد ــ که ما با تمام نگرانی بخاطر سلامتیش مرتب باید می‎خندیدم. 
وقتی صبح از راه می‎رسد من در درشکه یک اسبه‎ای نشستم و لوکس بر روی زانوی من. 
پس از نیم ساعت راندن درشکه در کنار بوته و شاخه‎زار کنار نهری متوقف می‎گردد و درشکه‎چی با شلاقش به پائین علفزار اشاره می‎کند و می‎گوید: "کلبه فرایمن آن پائین قرار دارد. من به آنجا نمی‎رانم." 
با لوکس در آغوشم به سمت پائین نهر می‎دوم، پل کهنه‎ای می‎یابم، جاده‎ای پوشیده از علف، یک حصار چوبی به بلندی یک مرد که از بالایش نمی‎شد به آن سمت نگاه کرد ــ و با عبور از میان یک درب کوتاه به راه باریک و زیبائی که از شن قرمز رنگ پوشیده شده بود می‎رسم. یک چمن کوتاه شده، یک اصطبل چوبی کوچک قهوه‎ای رنگ که بوی بزها را می‎داد، یک باغچه سبزی‎جات با گل‎های بسیار ــ و در زیر درختانی که شاخه‎هایشان در زیر بار میوه خم گشته بودند خانه کوچکی قرارداشت که از چوب‎بست آن می‎شد حدس زد به اواخر قرن هفدهم متعلق باشد. اطراف خانه با دقت جاروب شده بود. همه جا گل وجود داشت و یک محل نگهداری کندوی عسل با زنبورهای در حال پرواز. 
من درب خانه را باز می‎کنم، سالن کوچکی پر از وسائل کهنه و شکسته می‎بینم، درب گشوده اتاق تنگی را می‎بینم و یک گوشه که بعنوان آشپزخانه‎ای عجیب به کار می‎رفت. 
در کنار اجاق که آتش کوچکی از شاخه‎های خشک در آن می‎سوخت نوه فرایمن ایستاده بود، یک پیرزن خمیده، کمی گوژپشت، کوچک اندام، با لباسی بسیار رنگین بر تن، نه زیاد از مد افتاده، اما نه آنطور که مردم در برشتزگادن بر تن داشتند. 
خیالی از شمشیر دو دست، از زنجیرها و وسائل شکنجه، طناب دار، بوی خون و چهره‎های از شکل افتاده به ذهنم هجوم می‎آورند. 
فرایمن طوریکه انگار مایل است مرا از چارچوب در بیرون اندازد سریع به سمتم می‎آید. او باید بیش از پنجاه سال سن داشته باشد، اما هنوز مویش کاملاً سیاه بود و ژولیده در اطراف چهره استخوانی و پر چین حیرت انگیزش آویزان بود. باهوشی خسته یک زندگی منزوی در چشمان خاکستری و مشکوکش نشسته بود و به نظر می‎رسید که دهان گشاد و زشتش لبخند استهزاء آمیزی می‎زند. این زن که از او اجتناب می‎ورزیدند احتیاج به حرف زدن نداشت. سکوتش هم حرف می‎زد. من داستانی از چیزهائی می‎شنیدم که تحملش سخت بود. 
زن بدون آنکه سؤالی بکند لوکس را از آغوشم می‎گیرد، در کنار درب خانه بر روی یک نیمکت در آفتاب می‎نشیند و با دقت و ماهرانه شروع به معاینه کردن بیمار مجروح می‎کند. انگشت‎هایش مانند مادری که فرزندش را لمس می‎کند با لطافت لوکس را لمس می‎کردند. لوکس صبورانه و بر پشت قرار گرفته بود و با پاهای شل و ول به چهره پیرزن کوچک اندام نگاه می‎کرد و پیش بند قرمز رنگش را بو می‎کشید. 
بعد از مدتی فرایمن با صدای محکمی می‎گوید: "بعد از سه هفته می‎توانید برای بردن سگ بیائید."
من با خوشحالی می‎پرسم: "فکر می‎کنید که دوباره سالم شود؟"
 
او سرش را تکان می‎دهد، لوکس را با احتیاط در آغوش می‎گیرد و از میان درب خانه ناپدید می‎گردد. از داخل صدای انداختن کلون بزرگ درب به صدا می‎آید. 
من آنجا هنوز ایستاده بودم و آن محل ساکت را نگاه می‎کردم. بیست سال بعد افکار این پنج دقیقه آرام به تصاویری برای رمان <مردی در نمک> مبدل گشتند. ــ 
من، زنم و دختر کوچک‎مان به زحمت توانستیم این سه هفته دوران معالجه را طاقت بیاوریم. 
من یک روز قبل از به پایان رسیدن موعد مقرر ــ در یک صبح زیبا و ملایم در ماه سپتامبر ــ به پیش فرایمن می‎رانم. شاخ و برگ درختان نارون و افرا شروع به زرد شدن کرده بودند، رنگ کوه‎ها مانند مخمل بود، بر قله کوه‎ها برف کمی نشسته بود، نخ‎های باریک درخشنده‎ای در هوا در پرواز بودند، و آسمان دارای رنگ آبی پر  رنگ مرموزی بود. 
درشکه دوباره در کنار نهر می‎ایستد و حاضر به پائین رفتن نبود. 
هنگامیکه من به خانه کوچک رسیدم فرایمن را نشسته در زیر سایه درخت پژمرده سیبی که بر روی تپه کوچکی قرار داشت دیدم. بر روی زانویش لوکس قرار داشت و از بدنش آهسته یک پارچه پانسمان دراز و باریک را باز می‎کرد. 
من با خوشحالی فریاد کشیدم: "لوکس! لوکس!" و لوکس با بلند شدن صدایم شروع به زوزه کشیدن و بی قراری می‎کند، خود را از دو دست پیری که می‎خواستند او را نگاه دارند خارج می‎سازد، جهشی می‎کند، معلقی می‎زند، از تپه سبز به پائین می‎غلطد، با این کار پارچه پانسمان دراز را از خود باز می‎کند و با پارسی تیز و تکان دادن دم و پارچه سیاه رنگی به دور بدن به طرف من می‎پرد. 
حقیقتاً، پسر کوچک کاملاً شفا یافته بود! و من باید فوری دوباره به او می‎خندیدم. 
خیلی مایل بودم در باره این دوران معالجه و چیزهای مختلف دیکر با فرایمن صحبت می‎کردم. اما به نظر می‎آمد که زن کوچک اندام در تنهائی خود ترک حرف زدن کرده است. چند کلمه خالی؛ و بجز آن فقط سرش را تکان می‎داد. و با این حال فکر می‎کردم که او شادتر از سه هفته پیش می‎باشد. آیا کمدین قرمز رنگ با تکان دم خود به زندگی خسته این زن منزوی کمی شادی بخشیده بود؟ 
من با او دست می‎دهم. "خانم، چقدر به شما بدهکارم؟" 
او با بی تفاوتی می‎گوید: "هرچه که مایلید." 
"آه، نه، شما بگوئید، من مایل نیستم پول کمتری بدهم." 
"بسیار خب، چهار مارک." 
این برای من کم بود. من به او یک سکه طلا می‎دهم. آن زمان بیست مارک می‎توانست برایم پریشانی و بی خوابی به بار آورد. اما برای لوکس ارزشش را داشت. 
زن با تعجب به سکه طلا نگاه می‎کند، کمی می‎خندد و در حالیکه سکه را جائی در پیش بند رنگینش مخفی می‎ساخت مرا با بی اعتنائی از بالا تا پائین نگاه می‎کرد. 
لوکس مانند دیوانه‎ها در حیاط کوچک به دنبال زنبورها می‎دوید و سبزه‎ها را دندان می‎گرفت. 
چهره خانم فرایمن دوباره همانطور که سه هفته قبل بود جدی و خسته می‎گردد. در حالی که خود را خم کرده بود آهسته لوکس را می‎خواند و لوکس که هرگز از یک انسان فرمان نبرده بود مانند بره رام کوچکی با تکان دادن دم خود را به او نزدیک می‎سازد. 
زن گوشه‎گیر با هر دو دست او را به سوی صورت خود بلند می‎کند و گونه چین‎دارش را به سر سرخ او می‎فشرد. به این ترتیب لحظه‎ای بدون حرکت می‎ایستد و سپس لوکس را دوباره روی زمین قرار می‎دهد، دستی به سرش می‎کشد و به سمت خانه می‎رود، در میان درب کوتاه ناپدید می‎گردد و از پشت درب صدای انداختن کلون به گوش می‎رسد. 
لوکس درب خانه را می‎خراشد و با هیجان بسیار پارس می‎کند. 
او با میل خود به همراهم نمی‎آمد و من باید او را بغل می‎کردم. 
هنگامیکه من مسیر زیبائی را که با شن قرمز پوشیده شده بود ترک می‎کردم، او از شانه‎ام بالا رفت، خود را مرتب کش داد، به خانه کوچک نگریست و شروع به زوزه کشیدن کرد. 
در کونیگززه سلامتی لوکس با شادی جشن گرفته می‎شود. اما قبل از آنکه او خود را کاملاً در خانه احساس کند، فرایمن را بدست فراموشی بسپرد و دوباره کاملاً همان کمدین ناآگاه قبلی گردد باید یک هفته می‎گذشت. و ما یک ماه لازم داشتیم تا باقیمانده پارچه سیاه چسبناک را از موهای قرمزش بکنیم. 
سرنوشت ترسناک حرکت قدم‎های مرگ‎بارش را آهسته می‎سازد. ترافیک در کونیگزه آرام می‎گردد و با نزدیک گشتن زمستان گاری قصاب‎ها و درشکه‎های سنگین لانداو مرتب کمتر می‎گشتند. 
در پایان ماه نوامبر ما به وین بازگشتیم و لوکس در آنجا مورد علاقه تمام مردمی که به خانه ما می‎آمدند واقع گشت. وقتی ما مهمان داشتیم برای سرگرم ساختن‎شان احتیاجی به استخدام کردن گروه موسیقی، هنرمندان سوت زن و خواننده ترانه فولکوریک نداشتیم. لوکس کافی بود. او برای شادی پس از غذا برنامه داشت. ما در دایره بزرگی بر روی فرش ازمیری اتاق کارم می‎نشستیم. لوکس به وسط دایره می‎آمد. ابتدا بطور مضحکی به ما نگاه می‎کرد، جهش‎های خنده‎داری انجام می‎داد، گاهی <تملق خشک> و گاهی هم <تملق خیس> را بازی می‎کرد و ناگهان مانند دیوانه‎ها در درون دایره می‎دوید، معلق می‎زد، سریع‎تر می‎دوید، و مرتب سریع‎تر و سریع‎تر ــ این کار چنان ما را به خنده می‎انداخت که باید شکم‎هایمان را می‎گرفتیم. 
اما اینطور است که پس از صعود سقوط می‎آید. 
این شادی قرمز ناگهان چند روز قبل از کریسمس خاموش می‎گردد. 
آن زمان آشپز ما لوکس را دوباره یک بار ــ خیلی دیر ــ برای ادرار کردن به خیابان می‎برد. این کار غیر ضروری بود، اما این کار را بخاطر اصل آموزش و پرورش انجام می‎دادند. 
بعد دختر گریه کنان به داخل خانه می‎دود: "مسیح مقدس، لوکس را زیر گرفته‎اند." 
"آیا هنوز زنده است؟" 
دختر سر خود را مانند فرایمن تکان می‎دهد. 
در وحشت اولیه درمانده به انجمن داوطلبانه نجات Freiwillige Rettungsgesellschaft تلفن می‎کنم.
تلفنچی از این کار من بسیار می‎رنجد. 
انسان‎های غریبه لوکس را خاک می‎کنند. من نمی‎دانم چه کسی. من نمی‎دانم در کجا. سرنوشت از پیش تعین شده او به انجام رسیده بود. و سرنوشت غیر قابل پیش بینی با این قتل ــ اما از آنجا که یک کمدین اجازه ندارد غمگین بمیرد ــ با یک شوخی شگفت‎انگیز زندگی پیوند می‎خورد. وسیله نقلیه شیکی که ایست دهنده بی باک را لال ساخت به آقای هوفرات Hofrat متعلق بود، همان متخصص مشهور زایمان زنان که در وین در بین سال‎های 1860 و 1890 با دستان لطیفش به داخل شدن هزاران نوزاد به زندگانی روشن کمک کرده بود.
این یاور پر برکت زندگانی لوکس مرا به سوی مرگ تاریک منتقل ساخت. اما ــ باید آدم بپذیرد ــ تا حد امکان بدون درد.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۲ساعت 21:35  توسط سعید از برلین  | 



قصد داشتم امروز قصه فسقلی را بنویسم اما دیشب پدرش تلفن کرد و خبر مردن فسقلی در شکم مادر را به من اطلاع داد. 

فسقلی نام نوزادی‎ست که هرگز به دنیا نیامد و مایل هم نبود به دنیا بیاید! نه به این دلیل که پدر و مادرش نام فسقلی را برای او انتخاب کرده بودند، بلکه چون واقعاً بسیار کوچک بود.
فسقلی هر بار که انگشت شست دست و پای خود را داخل دهان فرو می‎برد و با زبان آنها را اندازه می‎گرفت اصلاً احساس نمی‎کرد که در اندازه‎شان تغییری ایجاد شده است! چندین بار هنگام سونوگرافی صدای مادرش را به وضوح شنیده بود که به دکتر می‎گفت: اَه ... آقای دکتر ... این که هنوز اندازه یک فندقه و اصلاً بزرگ نشده! 
فسقلی چند بار با شنیدن این حرف از دهان مادرش سعی کرده بود با نگاه داشتن بند ناف در مشتش و فشردن آن خود را خفه کند، اما بعد بخاطر بیهوش شدن دست کوچکش شل می‎گشت و بند ناف از دستش رها می‎شد و او بعد از مدتی دوباره به هوش می‎آمد. 
فسقلی هنگام سونوگرافی در ششمین ماه بارداری مادرش همان حرف را دوباره از او می‎شنود و به خود می‎گوید: زندگی بدون عشق مادر دهشاهی هم نمی‎ارزد و تصمیم می‎گیرد خود را دار بزند، اما موفق نمی‎شود سرش را به بند ناف برساند و در اثر تلاش زیاد خوابش برده بود! 
من دو سه هفته قبل از پدر فسقلی یک بار پرسیدم: چرا در این سن و سال (پدر هفتاد و هفت ساله است و مادر چهل ساله) هوس بچه‎دار شدن به سرت افتاد! 
و او با تکان دادن سر جواب داد: از دستم در رفت! 
_ "خب، چرا اما اسم فسقلی را برایش انتخاب کردید؟" 
_ "من خیلی دلم می‎خواد اسمش رستم باشه، ولی مادرش مخالفه و می‎گه: «این اسم به هیکل تو نمی‎خوره چه برسه به این فسقلی توی شکم من!»" 

نمی‎دانم فسقلی به چه وسیله‎ای موفق به کشتن خود شده است، من اما خیلی مایل بودم بعد از به دنیا آمدنش با او آشنا می‎گشتم و هر از گاهی با هم گپی می‎زدیم.
 
از طرفی هم برای او خوشحالم که به دنیا نیامد تا مجبور گردد از داشتن چنین پدر و مادر عتیقه‎ای مدام در تعجب به سر برد. 

با فوت فسقلی آنچه را که قصد داشتم در باره او بنویسم به خاک سپردم و بر سنگ گور نوشتم: 
فسقلی، جنینی که چشم به دنیا نگشود، اما معنای عشق را می‎دانست!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 13:23  توسط سعید از برلین  | 



امروز طبیعت حالتی شاعرانه به من بخشیده! 
دلم می‎خواهد بنشینم و برایت نامه‎ای بنویسم. 
مایلم سین سلام را آنقدر کش دهم 
تا نامه به آخر نرسد، نامت از یاد نرود. 

دوشنبه اول جولای 2013 

با روشن شدن هوا مرغ‎های عشقم با آوازی دسته جمعی از خواب بیدارم می‎سازند. 
خورشید هنگام طلوع عکس بزرگی از برگ و ساقه‎های درخت داخل حیاط را بر روی دیوار ساختمان روبروئی نقاشی می‎کند و لحظه‎ای دیرتر باد با وزش ملایمی به عکس جان می‎بخشد. 

امروز ساعت ده در دفتر خانم اشمیت بودم و به اطلاعش رساندم که از پانزدهم جولای در خانه سالمندان مشغول به کار خواهم شد. خانم اشمیت در حال تبریک گفتن به من ناگهان به فکر فرو می‎رود و من فوری متوجه می‎شوم که تا زمان شروع کار از کلاس کارآموزی خبری نخواهد شد و حالا او نمی‎داند با من در این مدت چه کند! برای اینکه خیالش را راحت سازم به او می‎گویم: "خانم اشمیت، من تا آن زمان باید مقداری کارهای اداری هم انجام دهم!" و این حرف او را از فکر کردن بیهوده رها می‎سازد و با خوشحالی می‎گوید: پس دوشنبه هفته بعد سری به مؤسسه بزنید!
  
به این ترتیب باید دو هفته تمام روزها را بشمرم تا پانزدهم جولای از راه برسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲ساعت 18:20  توسط سعید از برلین  | 



خانم باخ. 

البته نباید ناگفته بگذارم که بجز من هیچیک از افراد شرکت کننده در کلاس دو روزه مناسب پرستاری و مراقبت از سالمندان نبودند. نه از نظر وضع ظاهر و نه از نظر آمادگی ذهنی و روحی!
من اما خوشبختانه در روز دوم متوجه شدم که فقط سه نفر از هفده نفر، یعنی من، یورگن و ژولیت تنها زن حاضر در کلاس برای این کار در  نظر گرفته شده‎ایم و بقیه برای رشته‎های دیگر از قبیل کار در فضای سبز، نجاری، آهنگری و ... انتخاب گشته‎اند.
دانستن این موضوع خیالم را راحت ساخت، اما یورگن و ژولیت هم به هیچ وجه نه مناسب این کارند و نه کمترین آموزشی برای چنین کارهائی را دیده‎اند! خدا به داد افراد سالخورده بیچاره‎ای برسد که این دو نفر برای مراقبت از آنها تعیین خواهند شد.
  
ساختمان بسیار بزرگی خانه سالمندان را تشکیل می‎‌دهد و حتی بخش مخصوص نگاهداری از افراد به کما رفته در آن وجود دارد. شخصیت شغلی خانم باخ و این ساختمان شیک و بزرگ که مانند هتل و بیمارستان شیک پنج ستاره‎ای دیده می‎شود دست به دست هم داده به کمکم می‎آیند و مرا از یأسی که شرکت کنندگان دو روزه کلاس بدان دچار ساخته بودند نجات می‎دهند. 
چند دقیقه مانده به ساعت هشت داخل ساختمان می‎شوم. باجه اطلاعات خالی بود و من نمی‎دانستم دفتر خانم باخ کجاست. در این لحظه از پشت درب شیشه‎ای یکی از راهروها پرستاری را می‎بینم، خود را به او می‎رسانم و پس از سلام آدرس دفتر خانم باخ را از او می‎پرسم. برای نشان دادن دفتر با من از درب شسیشه‎ای راهرو خارج می‎شود و در همین لحظه خانم مهربانی در راهروی سمت راست ظاهر می‎شود و پرستار با خوشحالی به من می‎گوید "خودش است" بعد به خانم باخ می‎گوید که من به دنبالش می‎گشتم و با خداحافظی از ما دوباره داخل راهرو قبلی می‎گردد. 
خانم باخ با من دست می‎دهد و مرا به دفترش که اتاق کوچک و ساده‎ای است می‎برد. ما دور میز گرد کوچکی می‎نشینیم و خانم باخ در حال ریختن آب در لیوانش از من می‎پرسد که آیا من هم آب می‎خواهم؟ من تشکر کرده و می‎گویم که تازه صبحانه خورده‎ام! 
پس از آنکه خانم باخ وظایفم که عبارتند از قدم زدن با افراد سالخورده در حیاط ساختمان (حیاط ساختمان شبیه به پارک مدرن و شیکی‎ست)، کتاب خواندن و احیاناً بازی مار و پلکان! با آنها را نام می‎برد صحبت به صندلی چرخدار کشیده می‎شود. من به او می‎گویم که متأسفانه به خاطر ناراحتی ستون فقرات در قسمت چهارم و پنجم مهره‎ام قادر به هل دادن صندلی چرخدار نمی‎باشم. اما با دیدن در هم رفتن قیافه خانم باخ و شنیدن "اینکه خیلی بد شد!" بلافاصله حرفم را تصحیح می‎کنم! و می‎گویم البته من به علت وزن کمی که دارم متأسفانه قادر به بلند کردن صندلی‎های چرخداری که افراد سنگین وزن رویش نشسته‎اند نیستم و نمی‎توانم آنها را از راه پله‎ها به بالا و پائین حمل کنم! هل دادن آنها اما کاری‎ست شدنی!. خانم باخ نفس راحتی می‎کشد و چهره‎اش دوباره حالت رضایتبخشی به خود می‎گیرد و می‎گوید: "مگر شما چند کیلو وزن دارید که بخواهید صندلی چرخدار با آدم سنگین وزنی بر رویش را از پله‎ها بالا و پائین حمل کنید، نه، نگران نباشید، شما اصلاً احتیاج به این کار ندارید و همان هل دادن صندلی چرخدار کافی‎ست و اگر احیاناً شیب بعضی از مسیرهای عبور در حیاط برایتان زیاد باشد حتماً پرستاری در آنجاها به شما کمک خواهد کرد." و با کمی کنجکاوی می‎پرسد: "مگر شما چند کیلو وزن دارید؟" 
من می‎گویم "چهل و هشت کیلو" و خانم باخ می‎گوید: "خوش به حالتان!" 
من شوخی‎ام می‎گیرد و با لبخند می‎گویم: "خوش به حال بلند کنندگان تابوت و شستشو دهندگان کالبد مرده‎ام!" و بعد هر دو می‎خندیم. 
خانم باخ البته آنقدر چاق نیست که حمل کنندگان تابوت بجای دعا به جان مرده‎اش با برداشتن هر قدم ناسزا حواله‎اش کنند، اما وزنش از چهل و هشت کیلو بیشتر است و باید اطراف شصت کیلو باشد. 
عاقبت خانم باخ خبر خوش را به من می‎دهد و می‎گوید: شما از پانزدهم جولای می‎توانید مشغول به کار شوید و پیشنهاد نشان دادن طبقه‎ای (طبقه دوم) که باید روزهایم را در آنجا بگذرانم می‎دهد. 
ابتدا طبقه اول و راهروی مرکز مراقبت از سالخوردگان به کما رفته را نشانم می‎دهد و می‎گوید: "شما دراین طبقه کاری ندارید" و بعد به طبقه دوم می‎رویم: خانم باخ داخل سالن غذاخوری روشن و با صفائی می‎شود که ده دوازده زن سالخورده پشت میزی مشغول خوردن صبحانه بودند. من اما کنار درب می‎ایستم. یکی از پیرزن‎ها از او می‎پرسد: این مرد را از کجا آوردی؟ 
خانم باخ در عوض جواب دادن به او با اشاره دست مرا به حاضرین نشان می‎دهد و رو به دختر جوان پرستاری که در سالن بود می‎گوید: <سعید> از پانزدهم جولای در این طبقه مشغول به کار خواهد شد و به من می‎گوید: "بیائید تو، چرا دم درب ایستاده‎اید". من داخل سالن می‎شوم و بلافاصله پیر زنی از من می‎پرسد: زبان آلمانی می‎فهمید؟ 
من می‎گویم : بله کمی می‎فهمم. 
و زن با خوشحالی می‎گوید: پس می‎توانید با ما حرف بزنید و سرگرممان سازید! 
من می‎خندم و می‎گویم: و برای این کار هم در اینجا استخدام شده‎ام! 
یکی دیگر از زن‎ها می‎گوید: شما چه خوب آلمانی صحبت می‎کنید! 
من تشکر می‎کنم و خانم باخ فوری می‎گوید: چون در برلین به دانشگاه رفته است. 
عاقبت ما از حاضرین خداحافظی می‎کنیم و از پله‎ها پائین می‎آئیم. در راه خانم باخ با خوشحالی به من می‎گوید: چه برخورد خوبی خانم‎ها با شما داشتند، خیلی خوشحالم که شما مورد علاقه آنها واقع گشتید. 

هنگام خداحافظی خانم باخ به من ورق کاغذ کپی شده‎ای از یک شعر می‎دهد و می‎گوید: برای اینکه فکر نکنید افراد سالخورده فقط بی حرکت می‎نشینند و کاری انجام نمی‎دهند این شعر را به شما می‎دهم تا با خواندن آن پی ببرید انسان همیشه می‎تواند فعال باشد.
  
این شعر در میان اموال شخصی پیرزنی پیدا گشته که در یکی از خانه‎های سالمندان انگلیس فوت کرده است. پیرزن در آخرین سال‎های عمر صد ساله‎اش دیگر قادر به صحبت کردن نبود، اما پرستارها گاهی اوقات او را در حال نوشتن می‎دیدند. 
برگردان این شعر به آلمانی توسط گرتراود وشتر Gertraude Waechter انجام گرفته است. 

پرستار، چه می‎بینید؟ 

پرستار، چه می‎‏بینید؟ 
وقتی مرا نگاه می‎کنید
واقعاً چه می‎بینید؟
بعد آیا فکر می‎کنید: 

یک پیرزن چروکیده، 
نه چندان باهوش، 
نامطمئن در رفتارش 
که چشم‎ها را به دوردست دوخته،
  
پیرزنی که با غذا لباسش را لکه‎دار می‎سازد 
پیرزنی که هیچ جوابی نمی‎دهد، 
وقتی شما با صدای رسا می‎گوئید: 
"خب لااقل برای حرف زدن اندکی تلاش کنید"،
  
پیرزنی که به نظر می‎رسد قادر نیست، 
آنچه شما با او انجام می‎دهید را درک کند، 
پیرزنی که مدام 
یک جوراب و یا کفش گم می‎کند،
  
پیرزنی که می‎گذارد در تمام طول روز، 
بدون اراده خود، 
هر کاری با او انجام دهند، 
حمام کردن و یا خوراندن غذا.
  
آیا شما اینطور فکر می‎کنید؟ 
آیا شما اینطور فکر می‎کنید؟ 
پرستار، چشمان خود را بگشائید! 
شما اصلاً به من نگاه نمی‎کنید. 

من می‎خواهم به شما بگویم چه کس می‎باشم، 
کسی که اینجا ساکت نشسته است، 
کسی که فرامین‎تان را انجام می‎دهد، 
کسی که وقتی شما بخواهید غذا می‎خورد.
  
من یک کودک دهساله‎ام، 
با پدر و مادر، 
با برادران و خواهران ــ 
آنها همه همدیگر را دوست می‎دارند. 

من دختر جوانی شانزده ساله‎ام، 
با بال‎هائی در پا، 
با این رؤیا که حالا بزودی 
معشوقی پیدا خواهد گشت. 

من بیست ساله و یک عروسم، 
قلبم در تپش است، 
و من به آن قول فکر می‎کنم، 
به آن قولی که وقت خواندن خطبه عقد دادم. 

من بیست و پنج ساله‎ام 
حالا خودم هم کودکانی دارم، 
کودکانی که برای داشتن خانه‎ای سعادتمند 
به من محتاجند. 

من زن جوانی سی ساله‎ام، 
کودکان کوچکم سریع رشد می‎کنند. 
آنها توسط پیوندی ناگسستنی
به هم متصلند. 

من چهل ساله‎ام، فرزندانم تقریباً بالغ گشته‎‎اند، 
آنها از خانه می‎روند. 
اما شوهرم در کنارم می‎ماند، 
و مواظب است که من گریه نکنم.
  
من پنجاه ساله‎ام، و دوباره 
نوزادان بر روی زانویم بازی می‎کنند، 
و ما دوباره با بچه‎ها زندگی می‎کنیم، 
شوهر عزیزم و من. 

روزهای تاریک از راه می‎رسند، 
شوهرم می‎میرد. 
من به آینده می‎نگرم 
و وحشت مرا می‎لرزاند. 

زیرا فرزندانم کار زیادی دارند، 
آنها حالا بچه‎ها را خود بزرگ می‎سازند، 
و من به سال‎های گذشته می‎اندیشم 
و عشقی که در محاصره‎اش بودم.
  
حالا یک پیرزنم، 
و طبیعت بی رحم است، 
طبیعت کاری می‎کند که ما 
مانند ابلهان دیده شویم. 

بدن فاسد گشته، 
زیبائی و توان به پایان رسیده است. 
و در محلی که زمانی قلبم می‎تپید، 
حالا فقط یک سنگ است. 

اما در این بدن 
هنوز هم همان دختر جوان می‎زید. 
و گاهی اوقات شاد است 
این قلب بیمار و پیر شده‎ام. 

سپس به یاد دوستان می‎افتم، 
من به نیاز می‎اندیشم. 
و من یک بار دیگر زندگی‎ام را دوست می‎دارم 
و آن را زندگی می‎کنم. 

من سال‎ها را به یاد می‎آورم: 
سال‎های اندک و سریع به پایان رسیده را. 
اما همچنین می‎دانم، 
که هیچ چیز تا ابد باقی نمی‎ماند. 

بنابراین پرستار، چشمان خود را بگشائید 
و بنگرید، 
پیرزن چروکیده را ننگرید 
دقیق‎تر نگاه کنید ــ مرا تماشا کنید.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت 18:41  توسط سعید از برلین  | 



خانم هوفن Hoffen.
  
دیروز و امروز در مجموع هشت ساعت کلاس آموزش قوانین ایمنی هنگام کار توسط خانم هوفن تدریس شد. تنها یکی از افراد حاضر در کلاس به نظر می‎آمد که هم سن من باشد و بقیه زیر شصت سال بودند. 
ما هفده نفر بودیم. شانزده مرد و یک زن. دوازده آلمانی زبان، یک ترک زبان، دو عرب زبان و من شکر زبان! 
خانم هوفن شاید پنجاه و پنج ساله باشد، زنی‎ست با چهره‎ای مهربان، اما چنین به نظر می‎آید که <زپرتش قمصور> شده است! و دیگر حوصله کافی برای تدریس ندارد. زیرا که در این دو روز چهار پنج ساعت از هشت ساعت زمان تدریس را زنگ تفریح اعلام کرد. 
امروز یکی از همکلاسی‎ها تعریف می‎کرد که این مؤسسه در ابتدا برای آماده ساختن افراد و مخصوصاً جوان‎هائی که به نحوی از مدرسه و آموزش شغلی محروم مانده‎اند تأسیس گشته و به مرور زمان وظایفش را گسترش داده و حالا امر پرستاری از سالمندان را هم به عهده گرفته است!
یکی از شرکت کنندگان بدون دندان است (نمی‎دانم به چه دلیل دندان مصنوعی ندارد!) و به این خاطر نمی‎توان راحت تخمین زد که چند سال عمر کرده، در هر حال نیمرخ صورتش با آن لب‎های فرو رفته در دهان مانند نیمرخ مرده‎ها به چشم می‎آید. 
مرد جوان روبروئی من موهایش چنان ژولیده است که انگار تازه از کابوس بیدار گشته، تختخواب را ترک کرده و مستقیم به کلاس آمده است. عینک زره‎بینی برای صورت کوچکش بسیار بزرگ است و او را شبیه به دوران جوانی‎های وودی آلن کرده. 
بوی شدید عرق بدن که در پیراهن یورگن Jürgen خود را هفته‎هاست مخفی ساخته چشمانم را به جستجو راغب می‎سازد. به تک تک شرکت کنندگان نگاه می‎کنم، بجز دو همکلاسی که انگار تازه از زندان آزاد شده‎اند بقیه همان لباس‎های دیروز را بر تن داشتند و این نشان می‎داد که هیچکدام از آنها حتی به فکر دوش گرفتن هم نیفتاده است. 
متوجه شدن این امر مرا به شک انداخت که شاید پیراهن نازک آستین بلندی که امروز صبح اتو کرده‎ام هم بوی عرق می‎دهد و هر از گاهی پنهانی دستم را بالا می‎آوردم و آستین پیراهن بی گناه و از همه جا بی‎خبرم را بو می‎کشیدم. 
تنها خانم شرکت کننده موهایش را شانه و یا برس کشیده است، موها اما بقدری کثیفند که مانند تیغ‎های جوجه تیغی ایستاده‎اند. 
خانم هوفن هم همان لباس‎های سبز رنگ دیروزش را بر تن دارد. 
در این لحظه کسی از درونم آهسته به من می‎گوید: "خوب حالا یعنی که چه؟! یعنی جسم تو حالا تمیزتر از بقیه افراد داخل کلاس است؟ خوب باشد، با روحت چه می‎کنی؟ آیا روحت هم تمیزتر است؟ آیا اصلاً می‎دانی روح پاک یعنی چه؟" 
من قبل از جواب دادن به روحم سرم را کمی به یورگن که هیکلش دو برابر هیکل من و وزنش بیشتر از سه برابر وزنم است نزدیک می‎سازم تا بوی روحش را حس کنم. 
بعد به سؤال کننده درونم می‎گویم: "تو هم وقت گیر آوردی؟" 
در این لحظه وودی آلن ژولیده مو که من فکر می‎کردم اصلاً حواسش در اتاق درس نیست و در جهان دیگری مشغول سیر کردن است ناگهان قاه قاه می‎خندد و می‎گوید "خب، چنگک می‎افته و سر آدم قطع می‎شه!" 
من از یورگن می‎پرسم: سؤال خانم هوفن چی بود؟ 
یورگن در حالیکه هنوز به وودی آلن نگاه می‎کرد می‎گوید: پرسید اگر چنگک چمن جمع کنی را بعد از کار افقی به دیوار تکیه بدهیم چه حادثه‎ای می‎تواند رخ دهد؟" 
همکلاسی دیگری که کنار خانم هوفن نشسته و چهره‎ای شبیه به کشیش‎ها و شکم بسیار بزرگی دارد لحظه خیلی کوتاهی به جواب وودی آلن می‎خندد و دوباره به فکر فرو می‎رود. 
در این هنگام یورگن دو مرد عرب و مرد ترک را که کنار هم نشسته‎اند با اشاره دست نشان می‎دهد و به خانم هوفن می‎گوید بهتر نیست برای اینها که زبان آلمانی متوجه نمی‎شوند مطالبی را که تدریس کرده‎اید! کپی کرده و به آنها بدهید؟ 
یکی از عرب‎ها که متوجه حرف او شده بود با دلخوری و با سه چهار کلمه آلمانی می‎فهماند که او به درس گوش داده و می‎داند جریان از چه قرار است و بعد با حس خوب پیروزی نگاهی به رفیق همزبان خود می‎اندازد! البته این دومین بار است که او در این کلاس شرکت می‎کند. من از کلماتی که او به کار برد فقط اوکی را متوجه گشتم و تا آخر منظورش را خواندم! همکلاسی ترک زبان ما اما اصلاً متوجه نشد که یورگن چه گفته است و چشمان مبهوتش چند دقیقه‎ای به دنبال جواب می‎گشتند! 
من تند تند مشغول نوشتن اوضاع اتاق درس هستم، خانم هوفن با رضایت به من و قلم و کاغذم نگاه می‎کند! 
در این وقت مرد عرب سرش را به کاغذ نزدیک می‎سازد، نگاهی به نوشته‎ها می‎اندازد و می‎پرسد از کجا می‎آیم؟ من می‎گویم از ایران! و او می‎گوید: آها فارسی! 
من "بله" آرامی می‎گویم، سرم را به علامت تایید تکان می‎دهم و کاغذ را کمی به طرف خودم می‎کشم تا اشتباه چند سال قبل را تکرار نکنم. 
چند سال قبل هم مردی به نام سیف‎الله از پاکستان مانند این رفیق عرب ما سرش را به طرف کاغذم دراز کرده بود و من در جواب سؤال او مانند امروز گفته بودم ایرانی‎ام. اما بعد باید به او توضیح می‎دادم که دارم برای مادرم! نامه می‎نویسم و اصلاً نوشته‎ام به او و بقیه افراد حاضر در کلاس ربطی ندارد! و من بجز او هزار نفر دیگر به نام سیف‎الله می‎شناسم! اما عاقبت مجبور گشتم حتی ضرب‎المثل "هرکس ریش دارد که نمی‎تواند بابای آدم باشد!" را در کمال صبوری برایش توضیح دهم.
امروز خانم اشمیت به کلاس درس آمد. مدارکی را که باید برای اداره کار آماده می‎کرد برایم آورد و آدرس یکی از بهترین خانه‎های سالمندان را به من داد. فردا ساعت هشت صبح برای مصاحبه باید خود را به خانم باخ Bach معرفی کنم. شاید پس از مصاحبه شانس مشغول کار شدن در آنجا نصیبم شود!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر ۱۳۹۲ساعت 19:46  توسط سعید از برلین  | 



خانم اشمیت .Schmidt 

پیدا شدن کار روزم را بطور غریبی شاد ساخته بود و من پس از خارج شدن از اداره کار بلافاصله تصمیم گرفتم پیاده به خانه بازگردم. در راه فکرم با چیزهای مختلفی مشغول بود، با چیزهای خوب. البته یکی دوبار هم تلاش کرد خود را تا مؤسسه‎ای که قرار است من فردا در آن استخدام شوم بکشاند اما هوای مطبوع با گفتن "حیف نیست!" مانع از این کار فکرم گشت: چند روزی بود که از اتاقم خارج نشده بودم و هوای آفتابی آن ساعت روز می‎توانست مرا با خود به جاهای زیباتر و جالب‎تری بکشاند. مثلاً می‎توانست مرا به دوران جوانیم بکشاند و اصغر بهترین دوست آن زمان را در کنارم قرار دهد ...
در خانه با خانم اشمیت مدیر مؤسسه تلفنی تماس گرفتم و او با مهربانی مدارکی که برای استخدام ضروری بودند را برایم نام برد و به من برای دو‎شنبه 24 ژوئن 2013 ساعت نه و سی دقیقه وقت داد.
تمام مدارک لازم را تهیه کردم. اما چون گواهی سوء پیشینه قبلی‎ام قدیمی‎تر از شش ماه بود بنابراین باید درخواست گواهی جدیدی می‎دادم و این کار یک ساعت از وقتم را در شهرداری محل تلف کرد، اما کاری بود که باید انجام می‎گرفت.

برای رسیدن به مؤسسه چهل دقیقه زمان لازم داشتم: نیم ساعت راندن با مترو و ده دقیقه پیاده.
برای رفتن به دفتر کار خانم اشمیت باید از سالن بسیار بزرگی می‎گذشتم که تقریباً سی چهل زن و مرد (تعداد زنان به مراتب بیشتر از مردان بود) در کنار میزهای بزرگی با چرخ خیاطی مشغول دوخت و دوز بودند!
خانم اشمیت کمی توپول است، موهایش را مانند من از پشت بسته، پیراهن آستین کوتاهی بر تن دارد و رفتارش مؤدبانه و دوستانه است.  
دفتر کارش بزرگ و مانند خودش ساده است. بر روی میز بزرگی تلفن، مانیتور، چند پرونده و چند خودکار قرار دارد. من پس از وارد شدن به اتاق سلام می‎دهم و خودم را معرفی می‎کنم. خانم اشمیت از جا بلند می‎شود و با دست دادن به من به یکی از صندلی‎های خالی روبروی میزش اشاره می‎کند. قبل از نشستن فوراً مدارک لازمه را به طرفش دراز می‎کنم. خانم اشمیت نگاهی به مدارکم می‎اندازد و با تعجب می‎گوید: "حتی درخواست سوء پیشنه هم که کرده‎اید!" و من مانند بچه‎های خوب جواب می‎دهم: بله، و یک هفته طول می‎کشد تا آن را با پست برایم به خانه بفرستند. خانم اشمیت کنجکاوانه می‎پرسد: "پولی که از شما دریافت نکردند؟". من توضیح می‎دهم که از افراد بیکار معمولاً برای چنین چیزهائی پول نمی‎گیرند. خانم اشمیت نگاه کوتاه دیگری به مدارکم می‎کند، بعد مقداری در باره کار توضیح می‎دهد و قرار داد استخدام را همراه با خودکاری برای امضاء کردن به دستم می‎دهد و با اشاره انگشت به روبرویش می‎گوید: با خیال راحت متن قرارداد را در آن اتاق بخوانید و بعد از امضاء کردن برایم بیاورید.
اتاق بسیار بزرگ بود و هشت کامیپوتر در آن قرار داشت. به نظر می‎آمد که باید اتاق کنفرانس باشد، من پشت یکی از میزها می‎نشینم و بجای خواندن قرارداد سالنی که از میانش عبور کرده بودم را مجسم می‎کنم. بیشتر افراد در سالن مردمی از قاره آسیا بودند. البته من هنگام عبور فقط مستقیم به روبرویم نگاه می‎کردم اما با این حال چند زن چارقد به سر و چند مرد ریش دار را از کنار چشم برای لحظه کوتاهی دیدم ...
قرارداد را پس از امضاء کردن به خانم اشمیت می‎دهم و به این ترتیب از تاریخ 24 ژوئن 2013 برای مدت یک سال به استخدام مؤسسه ... درمی‎آیم.

مأموریت من بعد از گذراندن یک دوره یک ماهه کمک به افراد سالخورده می‎باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۹۲ساعت 0:2  توسط سعید از برلین  | 



آقای اشتاین Stein. 

زنگ تلفن وقتی به صدا آمد من زیر دوش آب سرد بودم. هوا آنقدر گرم بود که به نظرم می‎‏رسید برگ‎های آلاماندای گلدان کنار پنجره زبان درآورده‎اند و مانند سگی تشنه له له می‎زنند. من هم گرمم بود و قبل از رفتن به زیر دوش در حوضچه کوچک مرغ‎های عشقم آب سردی ریختم تا آب بازی کنند و گلدان را هم به سمت سایه‎دار کنار پنجره هل دادم. 
آب سرد چنان ناگهانی سلول‎های پوستم را از چرت زدن پراند که من شوک زده گشتم و اگر کنترلم را حفظ نمی‎کردم حتماً می‎لغزیدم و خدا می‎داند که چه بر سرم می‎آمد. آب سرد با شدت از سوراخ‎های ریز دوش مانند باران بر روی سرم می‎بارید و من در خیال خود پی یافتن محل مناسب‎تری از این حمام کوچک بودم تا خود را در آنجا احساس کنم؛ جائی مثل یک خیابان آشنای خالی از انسان در ساعت سه یا چهار بعد از ظهر و هوائی معتدل و آفتابی که در آن باران مانند دوش ِ بالای سرم بر سر شاخ و برگ تمام درختان می‎بارد ... 
همزمان با وارد شدنم به اتاق زنگ تلفن هم قطع می‎شود. من روبروی مانیتور می‎نشینم تا به ادامه کار ترجمه بپردازم که زنگ تلفن دوباره به صدا می‎آید: 
"سلام، بفرمائید." 
"سلام، من اشتاین هستم." 
"سلام، آقای اشتاین. حالتون چطوره؟" 
"من برای شما خبر خوشی دارم، لطفاً فردا ساعت ده برای شنیدن این خبر خوش به اداره کار بیائید." 
دلم می‎خواست خبر خوش را از تلفن به من می‎گفت، اما نخواستم شرط ادب را لکه دار سازم و نپرسیدم این خبر خوش چیست. از او به خاطر تلفن کردن تشکر و برایش عصر و شب خوشی را آرزو کردم. 
آقای اشتاین کارمند اداره کار است و علاوه بر مسئول مستقیم یافتن کار برای من یکی از بازدیدکنندهای آلمانی زبان از نوشته‎ها و ترجمه‎های روی سایتم هم می‎باشد. هرچند زبان فارسی هنوز خوب نمی‎داند اما چند دوست ایرانی دارد و کلاس آموزش زبان فارسی‎اش را هم با شوق مشغول گذراندن است. 

بعد از سلام و دست دادن بلافاصله آقای اشتاین لبخندی می‎زند و می‎گوید: بالاخره مؤفق شدم. رئیسم موافقت کرد برای مدت یک سال به کارفرمای شما هفتاد و پنج در صد از حقوق ماهیانه‎تان را بپردازیم. من مؤسسه جالبی برایتان پیدا کرده‎ام. بعد چشمکی می‎زند و ادامه می‎دهد: شاید بتوانید در آنجا سوژه‎های جالبی برای نوشتن پیدا کنید. 
بعد برایم کمی از مؤسسه‎ای که باید یک سال در آن مشغول به کار شوم تعریف می‎کند. 
از سی ساعت کار در هفته می‎گوید و از حقوقی که دریافت خواهم کرد و در آخر اضافه می‎کند: و چون حقوقی که دریافت می‎کنید کفاف مخارج‎تان را نخواهد داد بنابراین ما در مدت این یک سال با هم در ارتباط خواهیم ماند و اداره کار کسری پول را هر ماه به حسابتان واریز خواهد کرد. 
خوشحالی بخاطر پیدا شدن کار و تعجب از اینکه حالا می‎توانم برای سی ساعت کار در هفته حقوقی کمتر از حقوق زمان بیکاری دریافت کنم دست به دست هم می‎دهند و باعث خنده‎ام می‎شوند و من بجای تشکر از زحمات آقای اشتاین بلند می‎خندم، پس از لحظه کوتاهی آقای اشتاین هم شروع به خندیدن می‎کند. من از آقای اشتاین خیلی خوشم می‎آید. او مرد جوانی‎ست و چهره‎اش نشان می‎دهد که مقدار خیلی زیادی از انسان بودن هنوز در او باقی‎ست. از نوع خندیدنش به راحتی می‎توان حدس زد که خوشبخت بودن را درک می‎کند. نه من می‎دانستم که چرا او می‎خندد و نه او می‎دانست دلیل خندیدن من چه است. برای او خندیدن مردی که برای آموختن زبان فارسی تشویقش کرده است و بجای حرف زدن می‎خندید مهم بود و برای من خندیدن بی ریای او و این برای هر دو نفر ما کاملاً کافی بود. 

آقای اشتاین هنگام خداحافظی و فشردن دستم به زبان شیرین فارسی می‎گوید: "کیلی زیاد کوش بگذرد!" و من در جواب باز هم می‎خندم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر ۱۳۹۲ساعت 19:2  توسط سعید از برلین  | 



کشتی پهلو می‎گیرد؛ من پاهایم را بر روی قاره جدید جهان می‎گذارم ... 
صبح خاکستری پائیز بر خشکی و دریا سایه افکنده و هنوز همه چیز زیر پاهایم در نوسان است؛ هنوز هم جنبش امواج را حس می‎کنم ... شهر از میان مه خود را بالا می‎کشد ... جمعیت در کنار من با چشمانی باز و سرزنده شتابان است. آنها فقط چیزهای تازه‎ها را احساس می‎کنند و نه غریبه را. من می‎شنوم که چطور این یا آن برای خود زمزمه می‎کند: آمریکا ــ انگار می‎خواهد در ذهن خود حک کند که او حالا واقعاً اینجا می‎باشد، در جائی بسیار دور! ... 
من در کنار ساحل تنها ایستاده‎ام. من به آمریکای جدید که از آن طلب سعادتی را دارم که وطنم به من بدهکار مانده است فکر نمی‎کنم ــ من به چیز دیگری می‎اندیشم. 
من آن اتاق کوچک را می‎بینم، من آن را کاملاً واضح می‎بینم، طوریکه انگار آن را دیروز و نه سال‎های بسیار پیش ترک کرده‎ام. چراغ با حباب سبز بر روی میز را و در گوشه اتاق صندلی راحتی گلدوزی شده را می‎بینم. مس‎های حکاکی گشته روی دیوار آویزانند و تصاویر در سایه نامشخصند. آنا Anna پیش من است. او کنار پاهایم دراز کشیده و سر با موهای فرفری‎اش را روی زانویم تکیه داده و من برای دیدن چشمانش باید خودم را خم کنم. 
ما دست از گپ زدن کشیدیم؛ شب تاریک‎تر می‎شود و در اتاق سکوت حکمفرما می‎گردد. در بیرون باران شروع به بارش می‎کند، ما صدای کوبیدن آهسته و سخت قطرات باران برشیشه پنجره‎ها را می‎شنویم. آنا می‎خندد و من خودم را به سمت دهانش خم می‎کنم. من لب‎ها، پیشانی و چشمانش را که بسته نگاه داشته بود می‎بوسم. انگشتانم با موهای لطیف طلائی فر خورده پشت گوش‎هایش بازی می‎کنند. من آنها را کنار می‎زنم و قسمت شیرین و سفید پشت گوشش را می‎بوسم. او به طرف بالا نگاه می‎کند، می‎خندد و با تعجب زمزمه می‎کند: "چیز جدید". من لبم را با فشار پشت گوشش محکم نگاه می‎دارم. بعد لبخندزنان می‎گویم: "بله، چیز جدیدی کشف کردم!" او شروع به خندیدن می‎کند و مانند کودکی با خوشحالی فریاد می‎کشد: "آمریکا!" 
آن زمان چه سرگرم کننده بود! چه عالی و نادان! من صورتش را در برابرم می‎بینم که چطور با چشمانی حقه‎باز به من نگاه کرد و چگونه از لبان سرخش بانگ "آمریکا" طنین انداخت. چقدر آن زمان ما خندیدیم، و چقدر عطری که از گیسویش بر بالای آمریکای ما جاری می‎گشت مرا مست ساخت ... 
و این نامگذاری معرکه همچنان باقی ماند. در ابتدا وقتی یکی از بوسه‎های بی شمار ما منحرف می‎گشت و در پشت گوش می‎نشست نام آمریکا را فریاد می‎زدیم؛ سپس آن را زمزمه می‎کردیم ــ بعد فقط به آن می‎اندیشیدیم؛ اما این نام همیشه به ضمیر خودآگاه می‎آمد. 
انبوهی از خاطرات در من زنده می‎گردد. ما یک بار بر روی یک پلاکات عکس کشتی بزرگی دیدیم، خود را به آن نزدیک ساختیم و خواندیم: "از لیورپول Liverpool به نیویورک ــ از برمن Bremen به نیویورک" ... ما در وسط خیابان شروع به خندیدن کردیم و آنا در حالیکه مردم در اطراف ایستاده بودند با صدای بلند ادعا کرد: "ما همین امروز به آمریکا سفر می‎کنیم!" مردم به او شگفت‎زده نگاه می‎کردند؛ بخصوص مرد جوان سبیل بوری که حتی لبخندی هم زد. این کار او مرا خیلی عصبانی ساخت و من فکر کردم: بله، احتمالاً مایل است همسفرمان هم بشود ... 
بعد یک بار ما به تآتر رفته بودیم، من نام قطعه را بخاطر نمی‎آورم، آنجا بر روی صحنه یکی از کریستف کلمب Kolumbus صحبت کرد. این قسمت از نمایش با خواندن شعر همراه بود و من این بیت را به یاد آوردم: "ــ و چون کلمب بر روی پل پا گذاشت ..." آنا با بازویش آرام به بازویم زد؛ من به او نگاه کردم و متوجه نگاه تحقیرآمیزش گشتم. کریستف بیچاره ... انگار که آمریکای واقعی را او کشف کرده است! وقتی ما بعد از تآتر در میخانه‎ای نشستیم از این مرد خوب که آنقدر زیاد به آمریکای بینوا افتخار می‎کرد بسیار صحبت کردیم. در واقع ما برایش تأسف می‎خوردیم. من برای مدت درازی نمی‎توانستم او را بجز با یک کلاه سیلندر و یک پالتوی بسیار مدرن و نگاه‎های سوگوار که در کنار ساحل قاره جدیدش غبر معمولی ایستاده و سرش را تکان می‎دهد طور دیگری تجسم کنم. یک بار با همدیگر او را بر روی میز مرمری یک رستوران نقاشی کردیم و مرتب جزئیات جدیدی در او پیدا می‎کردیم. آنا اصرار داشت که او باید حتماً یک سیگار برگ بکشد؛ بعلاوه کاشف بزرگ بر روی نقاشی ما یک چتر حمل می‎کرد و کلاه سیلندرش فرو رفته بود ــ البته ــ بخاطر افراد شورشی. به این ترتیب کلمبوس برای ما چهره فکاهی کل تاریخ جهان شده بود. چه عالی! چه احمقانه! ... 
و حالا من در میان شهر بزرگ و سرد ایستاده‎ام. من در آمریکای بدلی ایستاده‎ام و از آمریکای شیرین و معطرم در آن سمت آب خواب می‎بینم ... و چه مدت گذشته است! سال‎های بسیار زیادی. یک درد، یک جنون بخاطر چیزهای از دست رفته و غیر قابل بازگشت به سراغم می‎آید. و اینکه من حتی نمی‎دانم که کجا خبری و نامه‎ای از من می‎تواند بدستش برسد ــ که من دیگر هیج چیز، ابداً هیچ چیز از او نمی‎دانم ... 
مسیرم مرا بیشتر به داخل شهر هدایت می‎کند و باربرم به دنبال من در حرکت است. من برای لحظه‎ای توقف می‎کنم، چشمانم را می‎بندم، و با یک بازی عجیب و فریبنده‎ی حس توسط همان عطری محاصره می‎شوم که در آن شب از موهای فرفری آنا به سمت من جاری می‎گشت، همان لحظه که ما آمریکا را کشف کردیم ...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر ۱۳۹۲ساعت 15:53  توسط سعید از برلین  |