|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
آن سه گرگ بعد از چنین صید خوبی در آن منطقه غریب احساس آسایش و همزمان احساس رمانده شدن میکردند.
بی پرواتر گشته بودند و در روز روشن به آغل مزرعه یک لبنیات ساز حمله آوردند و نعره ماده گاوها، تق تق خرد شدن کمدهای چوبی، صدای کوبیده شدن سم بر زمین و نفسهای داغ و تشنه فضای تنگ و گرم را از خود پر ساخت.
اینبار اما انسانها پا در میان گذارده بودند. برای گرگها جایزه معین گردیده بود تا دلیلی شود بر دو برابر شدن شجاعت روستائیان. و آنها توانستند دو گرگ را بکشند، بکی را با تیر تفنگ که به گلویش شلیک کردند و دیگری را بوسیله تبر کشتند. سومین گرگ جان بدر برد و آنقدر دوید تا نیمه جان بر روی برف افتاد.
او کوچکترین و زیباترین آن سه گرگ بود، یک گرگ مغرور، زورمند و چابک. مدت درازی همانطور روی برف قرار داشت. جلوی چشمانش دایره های قرمز خون به چرخش افتاده بودند و گاهی ناله دردناکی مانند سوت از دهانش خارج میگشت. تبری به کمرش اثابت کرده بود.
اما او توانست رفع خستگی کند و دوباره از جا بلند شود. تازه میتوانست ببیند چه مسافت درازی را دویده است. هیچ جا نه خانه ای دیده میشد و نه انسانی. روبرویش کوه عظیم شاسه رال Chasseral پوشیده از برف قرار داشت.
تصمیم میگیرد کوه را دور بزند و چون تشنگی عذابش میداد کمی از پوسته سخت بخ بسته برف میخورد.