قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

بعد از آنکه در کوپه‎ای یک محل نشستن پیدا کردم و به نشانه در اشغال بودن جا چمدان و پتوی کوچکم را بر روی آن قرار دادم دوباره پائین آمدم، در مسیر طول قطار به جلو و عقب قدم زدم و انتظار لحظه حرکت را کشیدم.
من اندوه تسلی ناپذیری احساس می‎کردم، وحشت شکنجه‎آور عازم گشتن. حتی وقتی با امید به رفع خستگی یا با شادی یک دیدار مطلوب به مناطقی آشنا و دوستداشتنی می‎رانم باز هم این وحشت را مانند یخبندان در قلب احساس می‎کنم. هیچ چیز مانند عازم گشتن افکارم را چنین به مرگ نزدیک نمی‎سازد. چمدان‎هائی که مانند تابوت‎ها آنجا قرار دارند، دیدن عجله در چشمان مردمی که به من کمک می‎کنند، عظمت باشکوه نشسته بر تمام چیزهائی که قصد ترک کردن‎شان را دارم، خلاصه تمام آنچیزهائی که مرا با شدت از خودم به بیرون پرتاب می‎کنند دلتنگ و بی نهایت غمگینم می‎سازند. من در ایستگاه راه‎آهن برای دور کردن این تصاویر غم‎انگیز در حالیکه به این سو و آن سو قدم می‎زدم هرچه را که می‎آمد و می‎رفت تماشا می‎کردم، همه آن ناشیگری‎های شتاب‎زده‎ای را که به ایستگاه‎های راه‎آهن چهره تیمارستانی عظیم می‎بخشند. من تلاش کردم خود را با تماشای چهره‎های مختلف خنده‎دار با کلاه سفر انگلیسی سرگرم کنم که نمی‎دانستند به کجا باید بروند و نفس نفس زنان به راهروها و واگن‎ها هجوم می‎بردند، خود را اینجا پنهان و دفن می‎کردند تا بلافاصله پس از آن مانند فراریان ارتش شکست خورده‎ای که تصور می‎کنند یک پناهگاه امن پیدا کرده‎اند به جای دیگری هجوم برند. من با دیدن صحنه‎هائی از این دست تلاش می‎ورزم حسم را برای کاریکاتور خالص کنم تا متوجه نشوم که هسته اصلی ملالت و سرمای وحشتناکی در خود نهان دارد ...
به این ترتیب در حال پرسه زدن در آن اطراف به گروه سه نفره‎ای برخوردم که مقابل یک واگون درجه سه ایستاده بودند. آنجا بانوئی پیر در لباسی کاملاً سیاه ایستاده بود. شال کشمیر فقیرانه‎ای شانه باریکش را که گه‎گاهی توسط سرفه تکان می‎خورد می‎پوشاند. یک مرد و یک زن او را همراهی می‎کردند. مرد ظاهری عادی داشت. زن لاغر و خشکیده بود، در چشمانش نور سفیدی از فهرست اعداد و ارقام قرار داشت و صورت خاکستری رنگ زودتر از موقع چروکیده شده‎اش دارای فک‎های به جلو آمده بود.
بانوی پیر آه می‎کشد: "آخ، فرزندان بیچاره‎ام! حال من خیلی بد است ... حالم اصلاً خوب نیست! ..."
مرد او را تسلی می‎دهد: "این چه حرفیه! اینها همه توهمند ... حال شما خیلی خوب است ... حال شما خیلی بهتر شده است."
زن می‎افزاید: "بله همینطوره. اما البته تو باید همیشه ضجه و زاری کنی."
بانوی پیر با کشیدن آهی که توسط سرفه ناگهان پاره می‎شود صحبت او را قطع می‎کند: "اصلاً ضروری نبود که امروز عزیمت کنم ... آخ، خدای من! من حس می‎کنم که قراره اتفاقی برام رخ بده."
"سرماخوردگی به این بی اهمیتی چه خطری می‎تونه داشته باشه؟ اصلاً چیز مهمی نیست!"
"نه، نه ... اصلاً ضروری نبود که من عزیمت کنم ... اما من براتون زحمت ایجاد می‎کردم ... من براتون بار بودم ..."
"اما نه ..."
مرد حرف زن را قطع می‎کند: "شما احتیاج به اقامت در روستا و هوای خوب دارید. اگر اینطور نبود می‎تونستید پیش ما بمونید."
"آخ، کاش من حداقل قبلاً آب مرغ می‎نوشیدم ــ من خودمو خیلی ضعیف احساس می‎کنم."
زن تیز و برنده پاسخ می‎دهد:
"این فقط تقصیر خودته. تو آماده نشده بودی، تو می‎تونستی از حرکت قطار عقب بمونی."
مرد می‎گوید: "بدون شک. دیگه وقتی باقی نمونده بود."
بانوی پیر آه می‎کشد. یک قطره اشگ از پلک‎های متورم سرخ شده‎اش می‎چکد.
"خدای من، خدای من! من نمی‎دونم چرا سرم اینطوری شده ... همه چیز داخل سرم می‎چرخه ..."
مرد به شوخی می‎گوید: "مادرزن، شما زنجره دارید، چیزی که شما در سر دارید زنجره است."
بانوی پیر دوباره آه می‎کشد.
"آخ، اگر قبل از عزیمت فقط من کمی آب مرغ می‎نوشیدم."
"اما تو همراه خودت چیزهای زیادی داری! سوپ را در ورسای Versailles می‎خوری."
"خدای من، خدای من! من حس می‎کنم که برایم اتفاقی خواهد افتاد ... شاید قرار باشه که در راه بمیرم، کاملاً تنها! ..."
"اما ... مادر، حرف‎های ابلهانه نزن! سوار شو، بدرود!"
"بدرود، دخترم!"
بازرس قطار بانوی پیر را با فشار داخل واگون می‎کند و او را مانند بسته پستی در گوشه‎ای قرار می‎دهد.
"بدرود مادرزن!"
"بدرود در آسایش زندگی کنید ... خدا نگهدارتون، فرزندانم!"
بعد از بسته شدن درب‎های قطار اشگ بانوی پیر جاری می‎گردد.
بازرس با به صدا درآوردن زنگوله‎ای مسافران را به داخل گشتن به کوپه‎ها دعوت می‎کند. من جایم را در اختیار می‎گیرم و تا جائیکه می‎توانستم راحت می‎نشینم.
این صحنه مرا منقلب ساخته بود؛ و یک تصویر خاکستری رنگ تازه دیگر به تمام تصویرهائی که همیشه عازم گشتن در من زنده می‎سازد افزوده می‎گردد. من نمی‎خواستم بیشتر به این جریان فکر کنم و با امید رها ساختن خود از خویش و  به دور ساختن این صحنه غم انگیز از سر کتابی از چمدانم برمی‎دارم. اما خواندن برایم غیر ممکن بود ... در بین خطوط کتاب و چشمانم مرتب چهره رنگ پریده بانوی پیر و چهره بی عاطفه آن دو ظاهر می‎گشت ... و سپس دوباره مرتب آن دو را در حال رفتن می‎دیدم ... من پشت آن دو قاتل را می‎دیدم ...
من در ورسای، جائیکه ما یک ربع توقف داشتیم پیاده می‎شوم و احساس همدردی مرا به جلوی واگون بانوی پیر هدایت می‎کند. در این لحظه او بیهوش و مردم برای به هوش آوردنش تلاش می‎کردند. یک نفر چند قطره از آب مرغی که با عجله از آشپزخانه رستوران ایستگاه قطار آورده بودند برای نوشیدن به او می‎دهد. او دوباره به خود می‎آید و می‎گوید: "ممنون، ممنون! حالا حالم بهتر شده است، حالا حالم خوب است!"
و واقعاً به نظرم چنین می‎آمد که انگار گونه‎هایش رنگ گرفته‎اند، که انگار خون با سرعت بیشتری در جریان است. همچنین نگاهش هم کمتر خیره بود، کمتر دور ...
من دوباره داخل کوپه‎ام می‎شوم. بانوی پیر احتمالاً آنطور که من فکر می‎کردم بیمار نبود. فقط یک ضعف، همه جریان این بود! حالا او، این مادرزن، عاقبت به خواب خواهد رفت! ...
هوا تاریک شده بود. من دیگر به بانوی پیر نمی‎اندیشیدم و تمام شب را آرام با ریتم خواب‎آورنده حرکت سریع قطار روی مخده خوابیدم.
من در رن Rennes جائیکه باید از قطار پیاده می‎شدم از خواب بیدار گشتم. هنوز نیمه خواب و بدون آنکه به آنچه در کنارم رخ می‎داد توجه کنم به دنبال باربر می‎رفتم ... من سایه‎ها را در حال عجله می‎دیدم، سایه‎هائی که مانند قامت‎های رؤیایی از کشورهای کم نور دور هم جمع می‎گشتند. ناگهان باربر در مقابل یک گروه توقف می‎کند. برخی از مردم با حرکات پر جنب و جوش فریاد می‎زدند: "چه شده است؟ چه اتفاق افتاده؟ چه اتفاق افتاده؟"
یک مسافر فریاد می‎کشید: "یک پزشک! سریع یک پزشک!"
من از باربر می‎پرسم: "اتفاق بدی افتاده؟"
باربر جواب می‎دهد: "خیر. فقط بخاطر یک زن است که در قطار مرده ... بخاطر یک پیرزن."
من با عجله به سمت واگونی می‎دوم که جلویش توده‎ای از نوزده آدم کنجکاو سرهایشان را با هم داخل آن کرده بودند، همگی با این آرزو که مرده را ببینند.
"لطفاً راه باز کنید، راه باز کنید!"
و من دو کارمند راه‎آهن را دیدم که جسد را، یکی با گرفتن زیر بغل و دیگری با گرفتن پاها، نگاه داشته بودند و از کنارم حمل کردند. من شال ترمه فقیرانه بانوی پیر و چهره رنگ‎پریده‎اش را دوباره شناختم. او کاملاً خشک و سرد شده بود.
دو مسافر در کنار من می‎پرسند: "آیا این یک مرگ ناگهانی بوده یا یک جنایت؟"
من می‎گویم: "یک جنایت. یک قتل ... یک قتل واقعی. من این را می‎دانم."
و در حالی که دندان‎هایم از رعشه به هم سائیده می‎گشتند با لحنی که تعجب فراوان تماشاگران این صحنه را باعث شد گفتم:
"سرماخوردگی به این بی اهمیتی چه خطری می‎تونه داشته باشه؟ اصلاً چیز مهمی نیست! ..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ساعت 5:3  توسط سعید از برلین  | 


مصاحبه‎کننده، بیست و پنج ساله، چهره‎ای تقریباً کم‎رنگ، سبیل بور، پالتوئی زیبا با گل میخک سفیدی در سوراخ دگمه. مخلوطی از آدمی شیکپوش و فروشنده یک فروشگاه.
مصاحبه‎شونده، مهمانخانه‎دار، چاق و کوتاه، چهل و پنج ساله.
*
مصاحبه‎کننده: ببخشید، آیا شما آقای شاپوتسوت Chapuzot هستید؟
مصاحبه‎شونده: بله آقا، من شاپوتسوت هستم.
مصاحبه‎کننده: خوبه ... (او را با نگاه بررسی دقیقی می‎کند.) بله، بله ... این درست است! ... (یادداشت می‎کند.)
مصاحبه‎شونده: افتخار صحبت با چه کسی را دارم ...
مصاحبه‎کننده: من اولین مصاحبه‎کننده در <صدای مردم> هستم.
مصاحبه‎شونده: اولین مص...، چی؟
مصاحبه‎کننده: مصاحبه‎کننده در <صدای مردم>! ... <صدای مردم> را نمی‎شناسید؟ (شانه بالا می‎اندازد.) ... ببخشید، اما من عجله دارم ... لطف کنید و به سؤال‎هائی پاسخ بدهید که من از شما می‎پرسم ... اما اول برایم یک آبجو بیاورید!
مصاحبه‎شونده (یک لیوان آبجو می‎آورد.): بفرمائید ... این هم آبجو!
مصاحبه‎کننده (کنار میز می‎نشیند و دفتر یاداشت را در مقابلش قرار می‎دهد): آیا شما صاحب مهمانخانه‎اید؟
مصاحبه‎شونده (مهمان‎ها و گارسون‎ها را شاهد می‎گیرد): بله، البته!
مصاحبه‎کننده: یک کسب و کار مشمئز کننده این ... اما، این مربوط به شماست ... آیا شما و همسرتان در ناسازگاری زندگی می‎کنید؟
مصاحبه‎شونده (حیرت‎زده): با همسرم؟ ... من اصلاً ازدواج نکرده‎ام.
مصاحبه‎کننده: که اینطور، که اینطور ... بنابراین، شما با معشوقه خود خوب جور نیستید؟
مصاحبه‎شونده: اما، من معشوقه هم ندارم.
مصاحبه‎کننده: بی همسر ... بی معشوق ... و شما می‎خواهید سر من کلاه بذارید، آقا؟ ... این را می‎دانم ... من همه چیز را می‎دانم! ... بیهوده است اگر بخواهید برای من نقش یک آدم زیرک را بازی کنید ... بسیار خوب، آیا به همسرتان خیانت می‎کنید؟ ... یا اینکه همسرتان خیانت می‎کند؟ ... (در حال خنده)  چه کسی اینجا خیانت می‎کند؟
مصاحبه‎شونده: اما، ببخشید ... من که گفتم ...
مصاحبه‎کننده: آها! شما می‎خواهید زیادی زیرکی به خرج دهید. شما در مطبوعات مؤفق به این کار نخواهید شد. من از شما می‎خواهم بیشتر از این با مطبوعات شوخی نکنید ... حضرت آقا، من مطبوعات هستم! مطبوعات قدرت اول جهان است ... مطبوعات متهم، قضاوت و محکوم می‎کند ... یک لیوان آبجوی دیگر!
مصاحبه‎شونده (یک لیوان آبجوی دیگر می‎آورد.): بفرمائید، این هم آبجو!
مصاحبه‎کننده: آقا، روزنامه به تنهائی برای خود عدالت و وجدان جهان است. روزنامه همه چیز است! جواب بدهید. چرا با یک بطری نوشابه به سر همسرتان کوبیدید؟
مصاحبه‎شونده: اما خدای من، خدای من! من که به شما گفتم ...
مصاحبه‎کننده (بدون آنکه به اعتراضات شاپوتسوت گوش دهد): دلیل شما برای این عمل خام چه بود؟ ... آیا یک انتقام مبتذلانه بود؟ فوران خشمی بی فکرانه؟ آیا در برابر عملی از روی علاقه مفرط ایستاده‎ایم یا بخاطر نیاکان گرائی؟ آیا شما قاتلین زیادی در خانواده خود دارید؟ چرا صحبت نمی‎کنید؟
مصاحبه‎شونده (در حالیکه هاج و واج سرش را می‎خاراند): اما، خدای من ... من که ...
مصاحبه‎کننده: ادامه بدهید ... آیا قصد ویژه‎ای در انتخاب بطری نوشابه داشتید؟ ... چرا یک بطری نوشابه ... و چرا نه با یک بطری شراب؟ حالا، من به این خاطر تمام اینها را از شما می‎پرسم ــ به من خوب گوش کنید، شاپوتسوت ــ تا با استناد دقیق تمام جزئیات مریوط به جرم و جنایت‎تان و با تجزیه و تحلیل موشکافانه از لحظات خاص خصوصی دلایل اصلی اجتماعی و زناشوئی را بیابم تا بتوانم بر اساس آن روانشناسی جرم و جنایت‎تان را بنا سازم.
مصاحبه‎شونده: اما، ای آسمان، خدای من ...
مصاحبه‎کننده: آیا شما تندخو هستید، آیا شما احساساتی هستید، آیا رو به تباهی و فساد گذاشته‎اید، آیا مبتلا به اختلال اعصابید، آیا رو به زوال فرهنگی هستید؟ آیا از جراحی چیزی می‎فهمید؟
مصاحبه‎شونده (بیشتر و بیشتر وحشت کرده): اما، خدای من، من مهمانخانه‎دار هستم ... من ازدواج نکرده‎ام ... و واقعاً نمی‎دانم که شما از من چه می‎خواهید!
مصاحبه‎کننده (جدی): بنابراین شما در انکار همه چیز پافشاری می‎کنید. شما می‎خواهید مطبوعات را به وضوح مسخره کنید! بسیار خوب! من به شما درس بهتری خواهم داد. (روزنامه کوچکی را از جیب پالتویش خارج می‎سازد.) یک آبجو دیگه!
مصاحبه‎شونده (سومین لیوان آبجو را می‎آورد.): بفرمائید، این هم آبجو.
مصاحبه‎کننده: اینجا را نگاه کنید ــ من از این روزنامه کوچک می‎خوانم. (می‎خواند.) "در نتیجه یک درگیری که دلیلش ناشناخته مانده است شخصی به نام شاپوتسوت، مهمانخانه‎دار در مونروژ Montrouge ..."
مصاحبه‎شونده (سرزنده): اما، آقا، من در مونروژ نیستم، من در مومارت Montmartre هستم!
مصاحبه‎کننده: آیا شما شاپوتسوت نامیده می‎شوید ــ آری یا نه؟
مصاحبه‎شونده: بله.
مصاحبه‎کننده: آیا مهمانخانه‎دار هستید؟
مصاحبه‎شونده: بله.
مصاحبه‎کننده: بنابراین ... آیا مگر تفاوتی دارد که شما از مونروژ یا مومارت باشید؟ این کاملاً بی اهمیت است!
مصاحبه‎شونده: اما این من نیستم.
مصاحبه‎کننده: پس شما از پاسخ دادن به سؤالات من امتناع می‎کنید؟ بسیار خوب! ... ما خواهیم دید، مسخره کردن مطبوعات و آن هم مهمترین صدای مطبوعات چه نتیجه‎ای برایتان به بار خواهد آورد. من شما را نابود خواهم کرد. من شما را بی حرمت می‎سازم. من خواهم گفت که شما با دخترتان که قاتل کودک است رابطه نامشروع دارید، که ... که ... که ...
مصاحبه‎شونده (تا حد مرگ ترسیده، دیگر نمی‎داند چه جوابی باید بدهد): اما، به نام سه شیطان ... اما این خیلی عجیب است ... اگر من بگویم ....
مصاحبه‎کننده: همسرتان کجاست؟ آیا می‎توانم با همسزتان صحبت کنم؟
مصاحبه‎شونده: اما، خواهش می‎کنم! ... با وجود آنکه من هنوز همسری ندارم ...
مصاحبه‎کننده: شما دارای همسر نیستید ... و با بطری نوشابه به سرش می‎کوبید؟ اگر حتماً مایل به انکار هستید لااقل سعی کنید منطقی باقی بمانید ...
مصاحبه‎شونده (مأیوس): لعنت بر شیطان!
مصاحبه‎کننده (آمرانه): بجنبید! همسرتان را برایم بیاورید ... من باید او را ببینم، من باید از او بپرسم ... من باید روانش را مطالعه کنم، من باید علت شباهت به نیاکان را در او بررسی کنم. همسرتان چه شکلی‎ست؟ آیا اندام زیبائی دارد؟ چاق؟ آیا بلوند است؟ ... (سکوت.) ... آیا دارای شور و هیجان مخفی‎ست؟ آیا بدخوست؟ منحرف؟ چند بار سقط جنین کرده؟ ... مشخص است، شما نمی‎خواهید برای یافتن جواب سؤالاتم به من کمک کنید ... بسیار خوب! (چیزی در دفتر یاداشت می‎نویسد.) یک سؤال دیگر! ... شما در باره ماجرای عشقی هامبرت Humbert چه فکر می‎کنید؟ عقیده شخصی شما در باره رشوه و فساد چیست؟ به نظرتان چه دلایلی باعث افزایش کاهش جمعیت در فرانسه شده است؟ در باره دولت و سوسیالیسم چه فکر می‎کنید؟ آیا شما با پیشنهاد پروفسور آلگلاوه Alglave که دولت باید اداره مهمانخانه‎ها را خود به عهده گیرد موافقید؟ آیا شما مخالف کارتل‎های صنعتی هستید؟ آیا شما انحصار دولتی را مضر می‎دانید؟ آیا شما با تازه‎ترین روش ادبیات ما موافقید؟ ... بسیار خوب! شما تصمیم گرفته‎اید که به هیچ سؤالی پاسخ ندهید. این یک چالش لاابلانه با مطبوعات است! آقا، من به شما اخطار می‎کنم، شما جریمه این کار را خواهید پرداخت،! ... (از جا برمی‎خیزد.) یک آبجوی دیگر!
مصاحبه‎شونده: بفرمائید، این هم آبجو!
مصاحبه‎کننده (پس از نوشیدن آبجو): من حالا می‎روم ... من از همسایه‎های‎تان سؤال می‎کنم، و از همسایه‎های همسایه‎های‎تان! (تهدیدکنان.) زیرا همانطور که شما می‎دانید همسایه‎های همسایه‎های ما همسایه‎های ما هستند! بدرود! (او به سمت درب می‎رود.)
مصاحبه‎شونده (او را صدا می‎زند): شما، آقا ... آقا!
مصاحبه‎کننده: برای حرف زدن خیلی دیر شده است! ... این به ضرر شما تمام شد ... باید وقتی من از شما می‎پرسیدم جواب می‎دادید ...
مصاحبه‎شونده: نه به این خاطر ... شما پول چهار لیوان آبجو را بدهکارید.
مصاحبه‎کننده (با وقار و شکوه): آقا، مطبوعات چیزی به کسی بدهکار نیست! (می‎رود!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:20  توسط سعید از برلین  |