|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
قزاق و کُرد
در مرز ترکیه به مانعی بر نخوردیم. اردو پس از اتراق کوتاهی در قصبهُ پنجوین به راحتی تا شهر سلیمانیه پیش رفت و آنجا متوقف گردید.
دو سه روز بعد متصرف یعنی حاکم سلیمانیه از ما دیدن کرد و در ضمن تعارف معموله تقاضا نمود سرگرد اوت افراد سواره و پیاده، سیستم تفنگ ها، تعداد توپ و مسلسل و مهماتی که همراه آورده صورت بدهد. هدف خود و مقصد سربازان ایرانی را هم معلوم کند.
به او جواب داده شد: این گروه تابع ستاد مارشال فن در گلتس پاشا فرمانده سپاه ششم در عراق عرب است و مأموریت دارد در مقابل تجاوز روس ها به دفاع پردازند. لهذا راجع به مسائل مذکور باید به فرماندهی کل رجوع نماید. رفت موضوع را به مافوق خود گزارش بدهد دیگر خبری از او نشد.
عید نوروز و سیزده سال ۱۲۹۵ شمسی را در چادرهائی بیرون شهر، وسط یک دشت سبز و باصفا و هوای خوش، برگزار کردیم، آن ایام فقط ابراهیم بیک مجاهد و اتباعش که حقوقشان عقب افتاده بود مزاحم می شدند.
در سلیمانیه شنیدیم: ژاندارم های ایرانی در خطه کرمانشاهان با کمک معدودی از عساکر عثمانی، بین کرند و پاطاق، در برابر حملات سواره نظام روس مقاومت به خرج داده اند. نظام السطنه و همراهان نیز در قصر شیرین بسر می بردند. من نتوانستم با آن ها تماس بگیرم. سرگرد اوت هم به واسطهُ بی تربیتی دستگاه پست و تلگراف مجبور شد چندین بار با اعزام پیک مخصوص به بغداد عاقبت کار خود را به مقامات مافوق گزارش بدهد و کسب تکلیف کند. جوابی نمی رسید. با وجود تنگدستی توقف اردو در سلیمانیه خیلی به طول انجامید...
چیزی نگذشت در اورامان و مریوان جنبشی پدید آمد. سران عشایر آگاه شدند که قشون روس پس از باز شدن جاده ها قصد تجاوز به خاک آن ها دارد و می خواهد از آنجا به سلیمانیه راه یابد. عموماً خود را در خطر دیدند و در صدد ائتلاف و دعوت چریک های مسلح بر آمدند.
سپس پیاپی خبر رسید: سرکرده های اورامی و مریوانی، با ارشاد مشایخ نامبرده، پس از جمع آوری چند هزار تفنگچی سوار و پیاده به دفاع برخاسته، لشکر مهاجم روس را در گردنه های آریزوگاران منهزم ساخته آن ها را در کوه و کمر تا دامنهُ آبیدر (یعنی پشت شهر سنندج) به عقب رانده اند و سرتیپ (زاخارچنکوف) فرمانده روسی بر اثر تلفات بسیار دیگر جرئت نکرده از سنندج خارج بشود.
سرگرد اوت مرتب اخبار واصله را به بغداد گزارش می داد.
در سال اول مهاجرت این شکستی قابل ملاحظه بود که از طرف عشایر غرب به قشون روس وارد آمد....
در حاشیهُ این مطلب باز راجع به روش دیویزیون قزاق حکایت میکنم: سی و هشت سال بعد از آن وقایع وقتی در دورهُ دوم مجلس سنا لایحهُ (پیمان بغداد) مطرح گردید، من به عنوان سناتور مخالف ضمن نطقی مشروح در جلسه علنی گفتم: «عشایر ایرانی نژاد که تعصب ملی دارند زیر بار سیاست بازی های خارجی به زیان میهن عزیز نمی روند و اگر لزوم پیدا کند خود با دشمنان ایران رأساً به مبارزه برمی حیزند». و جنگ کردها را با عساکر روس در صفحات کردستان دلیل آوردم.
در پایان آن جلسه سناتور سپهبد امیر احمدی (فرمانده سفاک سپاه غرب قبل از سلطنت رضا شاه کبیر) که با ژست های پهلوانی به لایحهُ فوق فقط یک رأی موافق داده بود، پیش من آمد و این طور رجز خواند:
_ رفیق، از قرار معلوم من و تو یکبار دیگر هم دست و پنجه نرم کرده ایم.
_ با اظهار تعجب پرسیدم: کی و کجا؟
پاسخ داد: در نبرد اورامان! آنجا من هم در رأس یک دسته سوار قزاق پیشاپیش افواح ژنرال (زاخارچنکوف) با کردها می جنگیدیم. پس از آن که چند چریک شما را از پای درآوردم مجروح شدم و نشان گرفتم.
به او گفتم: متأسفانه من در آن زدوخوردها شرکت نداشتم والّا تیرم درست به هدف می خورد....