قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

روزگاری زارعی در هند قصد داشت برای ایجاد مزرعه قهوه یک جنگل را بی درخت کند. وقتی آخرین درخت قطع می‎گردد و بوته‎ها و جوانه‎های خودرو سوزانده می‎شوند نوبت از ریشه در آوردن تنه درخت‎ها می‎رسد. دینامیت هزینه‎اش زیاد و آتش بیش از حد خسته کننده است. بهترین روش برای از ریشه خارج ساختن تنه درخت‎ها به خدمت گرفتن فیل، پادشاه حیوانات می‎باشد. او یا با عاج‎هایش ریشه‎ها را از خاک خارج می‎سازد یا توسط طناب آنها را از زمین بیرون می‎کشد. بنابراین زارع فیل کرایه می‎کند و آنها را تک‎تک، جفت‎جفت یا سه نفره برای کار کردن می‎فرستاد. بهترین فیل به بدترین فیلبان تعلق داشت و نام این حیوان بی‎مانند موتی گوچ Moti Guj بود. او در تملک کامل فیلبانش بود، چیزی که تحت یک حکومت بومی نمی‎توانست ممکن باشد، زیرا موتی گوچ موجودی بود که می‎توانست حسادت هر پادشاه را برانگیزد؛ زیرا که نامش هم چیزی مانند "مروارید فیل‎ها" معنا می‎داد. اما چون کشور تحت سلطه انگلیس بود بنابراین دزا Deesa فیلبان اجازه مالکیت بی چون و چرای گنج خود را داشت. دزای فیلبان آدم عیاش و خوشگذرانی بود. وقتی توسط نیروی کار فیل خود بقدر کافی پول بدست می‎آورد بی اندازه مشروب می‎نوشید و بعد موتی گوچ را با یک میله نصب چادر کتک می‎زد، به این شکل که با آن بر روی ناخن انگشت حساس پای جلوئیش می‎کوبید. البته موتی گوچ در چنین مواردی با پا گذاشتن بر روی او وی را نمی‎کشت اما کاملاً دقیق می‎دانست که وقتی کتک به پایان برسد دزا خرطومش را در آغوش خواهد گرفت و با صدای بلند خواهد گریست و او را "گلبرگ کوچکم، زندگیم و جگر روح من" خواهد خواند و به او برای نوشیدن مشروب خواهد داد. ــ موتی گوچ در واقع الکل را بسیار دوست می‎داشت، بخصوص عرق نارگیل و برنج، اما اگر او چیز بهتری برای نوشیدن بدست نمی‎آورد حتی آّبمیوه نخل را هم خوار نمی‎شمرد ــ عرق خرما را. دزا پس از فوران چنین احساسی معمولاً در میان پاهای جلوئی موتی گوچ دراز می‎کشید و می‎خوابید و چون او برای این کار معمولاً وسط جاده را انتخاب می‎کرد بنابراین موتی گوچ نگهبانش می‎گشت و نه به اسب، نه رهگذر و نه به گاری اجازه رد شدن می‎داد و به این ترتیب هر بار تا زمانیکه دزا از خواب بیدار گردد ترافیک بر پا می‎ساخت.
بخاطر دستمزد بیش از حد بالا خوابیدن در طول روز در ساعات کار به شدت ممنوع بود. به این ترتیب دزا بر روی گردن موتی گوچ می‎نشست و فرمان می‎داد، در حالیکه موتی گوچ با قدرت تنه درخت‎ها را از ریشه در می‎آورد، ــ زیرا که او دو عاج با شکوه داشت، و یا آنها را توسط طنابی از زیر خاک خارج می‎ساخت، ــ زیرا او همچنین دارای دو شانه با شکوه بود؛ دزا در این حال با پا به پشت گوش‎های او می‎زد و او را پادشاه فیل‎ها می‎نامید. موتی گوچ در شب دویست و پنجاه کیلو علوفه سبز با یک لیتر عرق را از گلو به پائین فرو می‎فرستاد، و دزا هم غذای مختصری می‎خورد و در بین پاهای جلوئی موتی گوچ تا رسیدن وقت خواب آواز می‎خواند. دزا یک بار در هفته موتی گوچ را به ساحل رودخانه هدایت می‎کرد، سپس موتی گوچ با خوشی خود را در آب کم عمق به پهلو قرار می‎داد و می‎گذاشت دزا با یک برس نارگیل و یک آجر او را بشوید و ماساژ دهد، تا اینکه یک ضربه سنگ او را متوجه می‎ساخت که خود را به پهلوی دیگر بچرخاند. وقتی مراسم به پایان می‎رسید دزا چشم‎ها و پاهای او را بررسی و گوش‎های پهن و بزرگش را بلند می‎کرد تا ببیند آیا جائی زخم و یا چرک کرده است. پس از اطمینان از رضایتبخش بودن نتیجه این آزمایش هر دو بازمی‎گشتند ــ موتی گوچ سیاه و براق در حال به نوسان آوردن یک شاخه قطع شده به درازای سه متر و نیم و دزا در حال بستن موهای بلند و خیسش و خواندن یک ترانه.
به این ترتیب یک زندگی صلح‎آمیز با دستمزدی خوب در جریان بود، تا اینکه دزا یک روز این میل را در خود احساس می‎کند که دوباره یک بار درست و حسابی دمی به خمره بزند و مست کند. او از ته دل مشتاق یک عیاشی بود. مشروب نوشی‎های گهگاهی به درد هیچ چیز نمی‎خوردند و فقط آگاهی مردانگی‎اش را می‎جویدند!
به این خاطر او نزد زارع می‎رود و با گریه داغی می‎گوید: "مادرم فوت کرده!"
زارع می‎گوید: "می‎دانم، او دو ماه پیش در مزرعه دیگری فوت کرده است. اما قبل از آن هم یک بار دیگر مرده بود، آن زمان تو ــ یک سال پیش ــ پیش من کار می‎کردی."
دزا گریه کنان می‎گوید: "پس خاله‎ام مرده است! او مثل مادری به من خوبی می‎کرد. او هجده کودک کوچک از خود باقی گذارده که معده گرسنه‎شان را من باید سیر کنم"، و او پیشانی‎اش را بر روی زمین قرار می‎دهد.
زارع می‎پرسد: "این خبر را چه کسی برای تو آورد؟"
"نامه."
"اما تمام هفته پیش اصلاً نامه‎ای نرسیده است! برو سر کارت!"
دزا زار می‎زد و اشگی حقیقی چشمانش را پر ساخته بود : "یک بیماری ویرانگر در روستای من شایع شده و همه همسرانم در بستر مرگند!"
زارع دستور می‎دهد "شیهون Chihun باید به اینجا بیاید! او هم از دهکده دزا می‎آید." و از او می‎پرسد "شیهون، آیا این مرد دارای همسر است؟"
شیهون جواب می‎دهد: "او؟! همسر! هیچ زنی از روستای ما به او نگاه نمی‎کند! آنها ترجیح می‎دهند با یک فیل ازدواج کنند."
و شیهون بلند می‎خندد؛ دزا اما گریه می‎کرد و فریاد می‎کشید.
زارع می‎گوید: "برو تا تنبیه نشده‎ای! سریع برو به کارت برس!"
دزا با صداقت قلبانه ناگهانی‎ای که به او دست داده بود می‎گوید: "پس می‎خواهم حقیقت آسمانی را بگم! دو ماه می‎شه که دمی به خمره نزدم. من می‎خوام از زیر آسمون این مزرعه به راه دوری برم تا افتضاح به بار نیاد."
بر چهره زارع یک لبخند سو سو می‎زند و می‎گوید: "دزا، حالا حقیقت را گفتی، و اگر من فقط می‎دونستم که با موتی گوچ در زمانیکه تو نیستی باید چه کنم بلافاصله با یک مرخصی موافقت می‎کردم. می‎دونی که او فقط از تو اطاعت می‎کند."
دزا می‎گوید: "آه نور آسمان، امیدوارم چهل هزار سال زندگی کنی! من فقط ده روز از اینجا دورم، من به ایمانم، به شرف و روحم قسم می‎خورم که بعد از ده روز برمی‎گردم. آیا حالا اجازه بخشنده‎ترین جوانه‎های آسمان را دارم که موتی گوچ را به اینجا بیارم؟"
اجازه داده گشت و با صدای تیز صوت دزا حیوان شکوهمند از زیر سایه دسته‎ای درخت، جائیکه او با دوش گرفتن با خاک وقت می‎گذراند تلو تلو خوران به سمت او می‎رود.
دزا در برابر فیل می‎ایستد و می‎گوید: "نور زندگی من، نگهبان مست‎ها، کوه قدرت، گوشتو جلو بیار!"
موتی گوچ گوشش را به او می‎دهد و با خرطومش ادای احترام می‎کند. دزا توضیح می‎دهد: "من قصد رفتن دارم"
موتی گوی او را درک می‎کند و چشمکی می‎زند؛ او هم مانند استادش پرسه زدن را دوست می‎داشت: آدم می‎توانست چیزهای خوب مختلفی در جاده ببیند.
و دزا سریع می‎افزاید: "اما تو، تو خوک پیر و خیکی، اینجا بمون و کار کن!"
موتی گوچ لذتی جعلی از خود نشان می‎دهد، اما درخشش چشمش خاموش می‎گردد. او از عمق روحش از بیرون کشیدن ریشه تنه درخت‎ها از زمین نفرت داشت. این کار باعث دندان دردش می‎گشت.
"آه دوستداشتنی‎ترین! من ده روز از اینجا دور می‎مونم، حالا زگیل وزغ از یک گل و لای خشک شده! پای چپ جلوئیتو بلند کن تا بتونم تعداد روزها را با چکش بزنم" و دزا میله چادر خیمه را برمی‎دارد و با آن ده بار بر روی ناخن او ضربه می‎زند و موتی گوچ در این حال خس‎خس و پایش را از زمین بلند می‎کرد.
دزا تکرار می‎کند: "ده روز، تو باید همونطور که شیهون به تو دستور می‎ده کار کنی. باید تنه درخت‎ها رو از ریشه بکنی و از خاک خارج کنی. حالا شیهونو بلند کن و بذار روی گردنت!" موتی گوچ به انتهای خرطومش پیچی می‎دهد، شیهون پایش را داخل آن می‎گذارد و پس از لحظه کوتاهی خود را بر روی گردن فیل می‎یابد.
دزا میله نوک تیز هدایت فیل را به او می‎دهد؛ شیهون آن را مانند آهنگری به سر طاس فیل انگار که سندان است می‎کوبد.
موتی گوچ ترومپت می‎زند.
دزا به او هشدار می‎دهد: "مخالفت بی مخالفت، تو خوک جنگل طبیعی! شیهون حالا برای ده روز فیلبان توست. و حالا، حیوان قلب من، به من بگو خدا حافظ! آه تو استاد من، پادشاهم! مروارید تمام فیل‎های خلق گشته! تو زنبق گله، سالم و پاکدامن بمان! خدا برکت بدهد!"
موتی گوچ بعنوان جواب دزا را با خرطومش می‎گیرد و او را دو بار در هوا می‎چرخاند.
دزا به زارع می‎گوید: "حالا او کار خواهد کرد. اجازه دارم برم؟"
زارع سرش را تکان می‎دهد و دزا در بیشه ناپدید می‎شود. موتی گوچ به سر کارش برمی‎گردد. ــ
اما با وجود رفتار خوب شیهون موتی گوچ خود را ناخشنود و ترک گشته احساس می‎کرد ــ شیهون برایش غذای خوب تهیه می‎کرد، زیر چانه‎اش را غلغلک می‎داد، فرزند خردسال شیهون او را پس از کار نوازش می‎کرد، همسر شیهون او را "فرزند عزیز" می‎نامید، اما موتی گوچ درست مانند دزا مادرزادی مجرد به دنیا آمده بود و محبت‎های خانوادگی در او وجود نداشت. او مشتاق نور جهانش، مشتاق یک نوشابه با طراوت، مشتاق خواب از مستی، مشتاق ضربه‎های کتک و نوازش‎های وحشی بود.
با این وجود کار کردن او باعث حیرت بزرگ زارع شده بود. دزا در این میان در جاده‎ها ول می‎گشت، تا اینکه به صفوف یک مراسم عروسی از مردم کاست Kaste خود برخورد می‎کند و بخاطر نوشیدن، رقصیدن و لذت بردن زمان را از یاد می‎برد.
صبح روز یازدهم آغاز می‎گردد و دزا هنوز در مزرعه دیده نمی‎شود. طناب را از پای موتی گوچ باز می‎کنند تا او به سر کار برود؛ او طناب را تکان می‎دهد، به اطراف نگاه می‎کند، شانه بالا می‎اندازد و مانند کسیکه جای دیگری کار دارد می‎رود.
شیهون فریاد می‎زند: "هوی هو! برگرد! بیا اینجا، تو کوه ناقص الخلقه، و منو بلند کن بذار رو گردنت! بیا اینجا، آه تپه زمین، زیور کل هند، برگرد، یا اینکه من تک تک انگشت‎های چرب پاهای جلوئیتو قطع می‎کنم!"
موتی گوچ مؤدبانه غر غره می‎کند، اما کوچک‎ترین قصدی برای اطاعت کردن نداشت. شیهون به دنبالش می‎دود و با طنابی او را می‎گیرد. موتی گوچ گوش‎هایش را مانند چتری به اطراف می‎گستراند. شیهون می‎فهمد که اوضاع مناسب نمی‎باشد و به این دلیل تلاش می‎کند با کلمات پر طمطراق راضیش سازد: "اجازه شوخی کردن بی مزه با من به خودت نده! حالا برو به آغلت پسر شیطون."
پاسخ موتی گوچ "هرررومپ" بود. این تمام پاسخ بود. این و گستردن گوش‎ها!
بعد موتی گوچ دست‎هایش را در جیب‎ها قرار می‎دهد، شاخه درختی را بعنوان خلال دندان می‎جود، در سراسر مزرعه ول می‎گردد و فیل‎های دیگر را که مشغول کار بودند تمسخر می‎کند.
شیهون جریان را به زارع گزارش می‎دهد و او بلافاصله به صحنه می‎رود و با عصبانیت شلاقش را به صدا می‎آورد. موتی گوچ فوری به مرد سفید احترام می‎گذارد، او را با خود پانصد متر در بیشه می‎برد و در هوا می‎چرخاند و سپس او را در ایوانش به زمین می‎گذارد و در برابر خانه می‎ایستد، سرحال خود را به این سمت و آن سمت تاب می‎دهد و بطور بامزه‎ای آنطور که عادت فیل‎هاست خنده‎اش را قورت می‎دهد و صدای خفه‎ای از خود خارج می‎سازد.
زارع دشنام می‎دهد: "ما او را کتک می‎زنیم، طوریکه تا حال هرگز فیلی کتک نخورده است! به کالا ناگ Kala Nag و ناصیم Nazim زنجیر سه متری بدید؛ آنها باید با آن بیست ضربه به او بزنند."
کالا ناگ که معنائی شبیه به "مار سیاه" دارد و ناصیم دو تن از بزرگ‎ترین فیل‎های گله بودند و یکی از وظایف‎شان اجرای مجازات‎های سنگین بود، زیرا که یک مرد قادر به مجازات مناسب فیل نمی‎باشد.
آنها طبق وظیفه مشغول به کار می‎شوند، شلاق زنجیری را برمی‎دارند، آن را با خرطومشان جغ جغ به صدا می‎آورند و به سمت موتی گوچ گام برمی‎دارند تا او را در میان بگیرند. اما موتی گوج در تمام سی و نه سال عمرش هرگز مورد ضرب و شتم قرار نگرفته بود و از تجربه‎های تازه بیزار بود. او با خونسردی انتظار می‎کشد، سرش را از سمت راست به سمت چپ تکان می‎دهد و دقیقاً می‎سنجید که به کدام قسمت از پهلوی چرب کالا ناگ می‎تواند با عاجش عمیق‎ترین ضربه را بزند. کالا ناگ خودش دیگر دارای دندان نبود؛ فقط زنجیر نشانی از شأن منصبش بود، ــ به این دلیل در آخرین لحظه تصمیم می‎گیرد از موتی گوچ فاصله زیادی بگیرد و وانمود کند که انگار زنجیر را فقط برای تفریح کردن با خود آورده است. ناصیم هم خود را بر روی پاشنه پا می‎چرخاند و به سمت خانه می‎رود؛ ــ او برای کتک زدن در این صبح حوصله نداشت. و به این ترتیب موتی گوچ با گوش‎های گسترانده تنها در میدان می‎ماند.
زارع دستور تسلیم شدن می‎دهد، زیرا آدم نمی‎تواند بر فیلی که مایل به کار کردن نیست و همچنین پاهایش هم بسته نمی‎باشند ساده پیروز گردد. موتی گوچ آرام راه می‎رفت و کشتکاری را نظارت می‎کرد، بر پشت رفقای قدیمی‎اش می‎زد و با تمسخر از آنها می‎پرسید که آیا خارج ساختن ریشه درختان خوب پیش می‎رود، سپس انواع حرف‎های بی معنی در مورد کار و در مورد حق فیل‎ها در مورد داشتن وقت بیشتری برای نهار می‎زد، خلاصه، او اخلاق فاسد می‎کرد، از یکی به سمت دیگری می‎رفت و تا غروب آفتاب حرف‎های فتنه‎گرانه می‎زد.
شیهون با عصبانیت می‎گوید: "اگر نمی‎خواهی کار کنی، پس نباید غذا هم بخوری. تو یک فیل وحشی هستی، خجالت بکش! تو اصلاً حیوان تحصیل کرده‎ای نیستی. به جنگلت برگرد!"
در این وقت کودک خردسال و قهوه‎ای شیهون از کلبه به بیرون می‎خزد و دست کوچک چربش را به سمت سایه هیولاوار فیل در جلوی در دراز می‎کند. موتی گوچ کاملاً دقیق می‎دانست که کودک عزیزترین چیز شیهون می‎باشد؛ به این خاطر با خرطومش قلاب دعوت کننده‎ای می‎گیرد و بلافاصله کودک خردسال با یک فریاد شادی خود را بر روی آن می‎نشاند. موتی گوچ فوری او را از بالای سر پدرش به هوا بلند می‎کند و کودک با صدای بلند شروع به غار غار می‎کند.
شیهون وحشتزده فریاد می‎زند: "رئیس بزرگ قبیله! من می‎خواهم همین حالا دوازده عدد کیک پخته شده از بهترین آردها به پهنای نیم متر را در عرق نیشکر خیس کنم و به تو بدم و صد کیلو نیشکر تازه قطع شده هم رویش، فقط لطف کن و آرام بگیر، این خپله بی ارزش رو که قلب و زندگیمه دوباره به سلامت پائین بذار!"
موتی گوچ با احتیاط کودک خردسال قهوه‎ای را پائین می‎آورد و در میان دو پای بزرگ جلوئیش که قادر بود با آنها تمام کلبه شیهون را خیلی راحت له سازد قرار می‎دهد و منتظر غذای وعده داده شده می‎ماند. بخور. نوزاد قهوه‎ای می‎خزد و از آنجا دور می‎شود. سپس موتی گوچ خود را بدست خواب و خواب دیدن از دزا می‎سپارد. یکی از معماهای فراوانی که فیل‎ها را احاطه کرده این است که بدن عظیم‎شان تقریباً به خواب احتیاج ندارد. چهار یا پنج ساعت خواب کافی‎ست ــ آنها دو ساعت قبل از نیمه شب بر روی یک پهلو دراز می‎کشند و دو ساعت بعد از ساعت یک بر روی پهلوی دیگرشان. بقیه ساعات ساکت را با خوردن غذا، با از این پا به آن پا شدن و غرغر کردن و گفتگو با خود می‎گذرانند.
حالا موتی گوچ از آغلش خارج می‎گردد، زیرا این فکر به سراغش آمده بود که احتمالاً می‎تواند دزا جائی در جنگل تاریک بدون حفاظت و امنیت دراز کشیده باشد. به این خاطر او تمام شب شیپور زنان و با تکان دادن گوش‎هایش زیر بوته‎ها را نگاه می‎کرد. به سمت رودخانه می‎رفت و از کنار آب به سمتی که دزا عادت داشت او را بشوید سیگنال‎های ترومپتی می‎فرستاد؛ اما جوابی دریافت نمی‎کرد. او نمی‎توانست دزا را هیچ جا پیدا کند، در عوض تمام فیل‎های گله از خواب بیدار شدند و یک گروه از کولی‎ها از وحشت فراوان فرار کردند.
عاقبت دزا در سپیده دم در مزرعه ظاهر می‎شود. او به شدت مست بود و مجازات خود را با خونسردی انتظار می‎کشید؛ او حتی خوب می‎دانست که از مدت مرخصی‎اش گذشته است، و وقتی می‎بیند که خانه ییلاقی و مزرعه هنوز بدون آسیب دیدن آنجا هستند نفس راحتی می‎کشد، زیرا او بخاطر خلق و خوی موتی گوچ انتظار بدترین پیشامدها را داشت. او خود را با سلام‎های بسیار و دروغ‎های بیشتر معرفی می‎کند. موتی گوچ غایب بود. سفر تحقیقاتی شبانه گرسنه‎اش ساخته و برای صبحانه خوردن رفته بود.
زارع با عصبانیت دستور می‎دهد: "چارپایت را صدا کن!" دزا چیزی اسرار آمیز را به زبان فیل‎ها فریاد می‎کشد که بسیاری از فیلبانان معتقدند از چین به هند آمده است، ــ هنگام خلق جهان ــ هنگامیکه هنوز فیل‎ها آقای جهان بودند و نه انسان‎ها. موتی گوچ اطاعت می‎کند و فوری می‎آید. فیل‎ها هرگز چهار نعل نمی‎دوند؛ آنها با سرعت‎های مختلف حرکت می‎کنند. وقتی یک فیل بخواهد از یک قطار سریع‎السیر پیشی بگیرد هم چهار نعل نمی‎دود، اما از قطار حتماً جلو می‎زند. به این شکل موتی گوچ قبل از آنکه شیهون متوجه شود که فیل در آغل غایب است به درب خانه زارع می‎رسد. موتی گوچ خود را به گردن دزا می‎اندازد، با لذت ترومپت می‎زند و هر دو برای اطمینان از اینکه صدمه‎ای به دیگری نرسیده باشد همدیگر را از سر تا پا لمس می‎کنند.
دزا می‎گوید: "پسرم و شادی من! حالا می‎خواهیم به سر کارمان برویم! بلندم کن."
موتی گوچ او را بر روی گردنش می‎گذارد، و به سمت مزرعه قهوه به راه می‎افتد تا ریشه مزاحم درختان را خارج سازد.
حیرت زارع اما خشمش را ناپدید می‎سازد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 20:19  توسط سعید از برلین  | 



میز و صندلی‎هائی که به تازگی خریداری کرده بودم، ملایم بیان کنم، غیر قابل اطمینان بودند، پایه‎های صندلی‎ها کنده می‎شدند و تخته‎های روی میز با کوچک‎ترین فشاری از چارچوب‎شان خارج می‎گشتند. اما در هر صورت باید پول‎شان پرداخت می‎شد، و افرایم Ephraim، نماینده و وصول کننده صورت حساب یک حراج‎چی شهری حالا در ایوان با قبض دریافت پول در دست انتظار می‎کشید. خدمتکارم آمدن او را با عنوان <افرایم یهودی> به من اطلاع داد. کسیکه فکر می‎کند همه انسان‎ها با هم برادرند باید گوش می‎داد که پیشخدمتم الاهی بیوکش Elahi Bukhsh چگونه واژه یهودی را خشمگینانه، آنطور که او در برابر من، یعنی اربابش جسارت نشان دادن آن را داشت با دندان‎های سفیدش جویده بیان کرد. آنچه به ظاهر افرایم مربوط می‎گشت چنان نرم و متواضع بود که آدم اصلاً درک نمی‎کرد چطور او توانسته به شغل یک وصول کننده صورت حساب سقوط کند. او مانند گوسفند پرواری دیده می‎گشت و صدایش کاملاً مناسب هیبتش بود. بر روی صورتش تعجبی کودکانه و غیر قابل تغییر مانند یک ماسک ثابت نشسته بود؛ وقتی کسی بدون اعتراض بدهی خود را پرداخت می‎کرد تعجبش به خاطر اینکه طرف چه ثروتمند است بی حد می‎گشت، و اگر او را بدون پرداخت پول می‎راندند، بخاطر چنین دلسختی فقط متحیرانه نگاه می‎کرد. یقیناً هرگز یهودی‎‏ای وجود نداشته است که چنین بی شباهت به قوم خود باشد. او کفش راحتی دوردوزی شده‎ای به پا می‎کرد و لباسی از جنس کتان با رنگ‎های تیز و پر نقش می‎پوشید. حرف زدنش آهسته و سنجیده بود؛ برای اینکه به کسی اهانت نشود هر واژه را قبل از بر زبان آوردن با دقت سبک و سنگین می‎کرد. او بعد از چند هفته احساس کرد که می‎تواند در باره دوستانش با من صحبت کند.
او شروع می‎کند: "در شوشان Shushan هشت یهودی زندگی می‎کنند و اگر ما ده نفر بشویم سپس در کلکته درخواستی برای اجازه ساختن یک کنیسه خواهیم نوشت. بعد ما از کلکته خداحافظی خواهیم کرد. امروز دارای کنیسه نیستیم و من یک کشیش و قصاب خلق خود در یک فردم. من از قبیله یهودا هستم، حداقل من اینطور فکر می‎کنم اما دقیقاً آن را نمی‎دانم. پدرم از قبیله یهودا بود و ما مشتاقانه آرزو می‎کنیم یک کنیسه بدست آوریم. و من کشیش این کنیسه خواهم گشت."
شوشان یک شهر بزرگ در شمال هندوستان است و تعداد ساکنینش بیش از ده‎ها هزار نفر است؛ و در وسط آنها فقط این هشت نفر از خلق برگزیده خدا زندگی می‎کردند و انتظار زمان و لحظه مناسبی را می‎کشیدند که بعنوان یک جامعه مذهبی به رسمیت شناخته شوند.
مریم Miriam همسر افرایم، دو کودک کوچک خردسال، یک پسر یتیم از قبیله‎شان، عموی پیر افرایم جکریل اسرائیل Jackrael Israel و همسرش هستر Hester، یک یهودی از کوتچ Cutch به نام کییم بنیامین Hyem Benjamin و افرایم، کشیش و قصاب مذهبی همزمان، این لیست تمام افراد یهودی ساکن در شوشان بود. آنها همگی در یک خانه زندگی می‎کردند، خانه‎ای که در دورترین حومه شهر میان توده آجرهای کهنه شکسته و شوره زده و گله‎های گاوی که همیشه در مسیر حرکت خود به سوی محل نوشیدن آب کنار رودخانه ابرهای غیر قابل نفوذ از خاک به پا می‎کردند قرار داشت. وقتی شب‎ها جوانان شهر برای بادبادک هوا کردن به فضای آزاد هجوم می‎آوردند، هر دو پسر کوچک افرایم از بالای بام خانه‎شان از راه دور نگاه می‎کردند، اما هرگز پائین نمی‎رفتند تا در این بازی شرکت کنند. بر پشت دیوار خانه آغل باریکی از آجر ساخته شده بود که افرایم در آن به رسم مذهبی گوشت برای خانواده آماده می‎ساخت. یک روز درب آغل انگار که در آن جنگی درگرفته باشد از داخل به شدت باز می‎شود، و در این هنگام وصول کننده صورت حساب که ظاهراً بسیار نرم و ضعیف بود در هنگام انجام کارش آشکارا دیده می‎گردد؛ سوراخ‎های بینی‎اش فراخ گشته بودند و لب‎ها بر روی دندان به سمت بالا کشیده شده قرار داشتند و او یک گوسفند نیمه خشمگین را با هر دو دست محکم نگاه داشته بود. او بطرز عجیبی لباس پوشیده بود ــ لباسی که اصلاً شباهتی با لباس معمولاً پر نقش کتانی‎اش نداشت و یک چاقو در دهان نگاه داشته بود. همانطور که او با حیوان کشتی می‎گرفت نفس‎هایش بریده بریده و به سرعت از سینه خارج می‎گشتند و به نظر می‎رسید که طبیعت مرد کاملاً تغییر کرده است. او پس از پایان مراسم ذبح مذهبی تازه متوجه باز بودن درب می‎گردد و آن را سریع می‎بندد، در حالیکه دستش ردی خونین بر قفل در بر جای می‎گذارد؛ و بچه‎های همسایه‎ها بر بالای ‎بام‎های خانه‎هایشان ایستاده بودند و هراسان و با چشمانی فراخ گشته به پائین خیره شده بودند. تماشا کردن افرایم در حال انجام اعمال دینی منظره چندان چشم نوازی ارائه نمی‎داد تا در آدم اشتیاقی برای بار دیگر تماشا کردن ایجاد کند.
تابستان در شوشا آغاز گشت، خاک پایمال گشته زمین را تبدیل به آهن ساخت و اپیدمی در شهر به ارمغان آورد.
افرایم با اطمینان می‎گفت: "ما در امان خواهیم ماند. قبل از آنکه زمستان برسد کنیسه خود را بدست خواهیم آورد. برادرم با همسر و بچه‎هایش از کلکته به اینجا می‎آید و بعد من کشیش کنیسه خواهم گشت."
جکریل اسرائیل، مرد سالخورده، در شب‎های گرم خفه کننده از غارش بیرون می‎خزید، بر روی تل خاکی می‎نشست و مردم را در حال حمل اجساد به طرف رودخانه تماشا می‎کرد.
بعد او با صدای ضعیف و لرزانش می‎گفت: "به ما صدمه‎ای نخواهد رسید، زیرا که ما خلق برگزیده خدائیم، و برادرزاده‎ام کشیش کنیسه خواهد شد. بگذار دیگران بمیرند." و به خانه می‎خزید و در را به روی جهان مشرکان قفل می‎کرد.
اما مریم، همسر افرایم، از پنجره به اجساد در نعش‎کش‎ها نگاه می‎کرد و می‎گفت که می‎ترسد؛ افرایم قرار ساخته شدن کنیسه کبه یاد او می‎انداخت و آرامش می‎ساخت و مانند همیشه مشغول وصول صورت حساب‎ها بود.
یک شب هر دو کودکش می‎میرند و افرایم صبح زود آنها را دفن می‎کند. او می‎گوید "تمام نگرانی مال من است" و به نظر می‎آمد که این گفته برایش کافی باشد تا به خودش اجازه دهد اقدامات بهداشتی حکومت امپراتوری بزرگ و شکوفا را نادیده انگارد.
پسر یتیم که کاملاً وابسطه به نیکوکاری افرایم و همسرش بود احتمالاً هیچ چیزی از سپاسگزاری نمی‎دانست و باید آدم به درد نخوری بوده باشد، زیرا او از پدر و مادر ناتنی خود به اندازه‎ای که ممکن بود پول می‎گیرد و بعد بخاطر ترس برای زندگی‎اش به ناحیه دیگری فرار می‎کند. مریم یک هفته پس از مرگ بچه‎ها پنهانی در شب از تخت بلند می‎شود و سرزمین را زیر پا می‎گذارد. برای پیدا کردن فرزندان خردسالش؟ زن در پشت هر بوته صدای گریه آنها را می‎شنید، آنها را در هر برکه می‎دید که غرق شده‎اند و در نهایت به راننده قطار راه‎آهن امپراتوری بزرگ التماس کرد که بچه‎هایش را از او نرباید. صبح خورشید بیرون می‎آید و بر او می‎تابد، چون او بدون روسری بیرون آمده بود بنابراین به زیر خنکی ساقه‎های دانه‎ها می‎خزد و دیگر بازنمی‎گردد؛ افرایم و هیم بنیامین او را دو شب بیهوده جستجو می‎کنند.
حالت تعجب و حیرتی که مدام بر چهره افرایم نشسته بود خود را عمیق‎تر می‎سازد، اما او یک توضیح برای آنچه رخ بود داشت. او می‎گوید: "ما تعدادمان خیلی کم است و خلق در شهر خیلی زیادند. ممکن است که خدای‎مان ما را فراموش کرده باشد."
جکریل اسرائیل و همسر پیرش هستر در خانه حومه شهر غر و لند می‎کردند که مریم به قبیله‎اش بی وفا شده است و دیگر کسی از آنها مراقبت نمی‎کند. افرایم به اطراف می‎رفت و صورت حساب‎هایش را وصول می‎کرد و شب‎ها به همراه کییم بنیامین سیگار می‎کشید، تا اینکه کییم بنیامین پس از آنکه تمام بدهکاریش را با افرایم تصویه حساب می‎کند در غروب شبی می‎میرد. جکریل اسرائیل و همسرش هستر تمام روز را در خانه خالی کاملاً تنها می‎نشستند و وقتی افرایم به خانه می‎آمد آنها اشگ می‎ریختند، اشگی که راحت از چشم‎های مردم سالخورده خارج می‎گردد، و تا وقت خواب به گریستن ادامه می‎دادند.
یک هفته دیرتر من افرایم را در زیر باری از لباس‎های کهنه و وسائل آشپزی دیدم که تلو تلو خوران به طرف ایستگاه می‎رفت؛ او هر دو فرد سالخورده را که از وحشت و سردرگمی می‎نالیدند از میان شلوغی هدایت می‎کرد.
افرایم تلاش می‎کرد هستر را که از ترس آستین او را محکم چسبیده بود آرام سازد و می‎گفت: "ما به کلکته می‎رویم. در آنجا از خلق ما بیشتر وجود دارند و اینجا خانه من متروک است."
او در حالیکه به پیرزن برای داخل شدن به کوپه کمک می‎کرد رو به من کرد و گفت: "اگر ما ده نفر می‎بودیم می‎توانستم کشیش کنیسه شوم. بدیهی‎ست: خدای‎مان ما را فراموش کرده است."
باقی مانده مهاجرین کوچک از ایستگاه به سمت جنوب می‎رانند. کارمند راه‎آهن در اتاق رزرو بلیط، خم گشته بر روی پرونده‎هایش باید حتماً آخرین کلمات افرایم را شنیده باشد، زیرا که او یک دوبیتی طنز را درهم و برهم برای خود زمزمه می‎کرد: "ده پسر کوچک ــ ده پسر سیاهپوست کوچک."
زمزمه تقریباً مانند یک راهپیمائی مراسم تشییع جنازه باشکوه به گوش می‎آمد.
این آواز خاکسپاری برای یهودیان شوشان بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ساعت 1:57  توسط سعید از برلین  |