قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


جشن تولد پدرم معمولاً اینطور شروع می‎شود که ما مدت طولانی‎ای می‎خوابیم. بعد من از اتاقم سر و صدای ظرف شستن مادر را می‎شنوم و بیدار می‎شوم. من تیغ ریش‎تراشی، پیراهن و سیگارهای برگ را از کیف اسنادم درمی‎آورم و با لباس خواب بر تن به اتاق خواب پدر و مادرم می‎روم. من به پدرم دست می‎دهم، هدایایم را روی میز عسلی کوچک کنار تخت‎اش قرار می‎دهم، و او می‎پرسد که آیا باران می‎بارد. اغلب وقت‎ها باران می‎بارد. مادرم با سینی داخل می‎شود و ما صبحانه می‎خوریم. من روی تخت مادر دراز می‎کشم، و پدرم روزنامه می‎خواند. تا چند سال پیش حالا باید به اتاق نشیمن رفته باشم و سوناتی از کلمنتی
Clementi می‎نواختم، اما پدر و مادرم پیانو را فروختند و با پول آن یک تلویزیون خریدند.
بعد از ظهرها مرغ یا قرمه گوشت گوساله‎ای را که مادرم با روغن خوبی می‎پزد می‎خوریم. ما آنقدر غذا می‎خوریم تا اینکه حالمان بد می‎شود. بعد ما دوباره برای خواب به تختخواب می‎رویم. بعد از ظهر، حدود ساعت چهار، مادرم یک لباس تیره می‎پوشد، و نیم ساعت دیرتر عمو هرمن Hermann، زن عمو متا Meta و سگ‎شان آنته Annette می‎آیند. مادرم میز قهوه‎خوری را چیده است، و پنج نوع شیرینی با خمیری یکسان وجود دارد، اما دو نوع از آنها همیشه چیز خوبی از کار درنمی‎آیند، که آنها را پدرم و من می‎خوریم.
عمویم تا سال قبل معلم بود. اما او حالا بازنشسته شده است. ما همه می‎دانیم که وقتی عمو و زن عمویم بعد از ظهرها برای تولد پدرم می‎آیند ظهرها نهار نمی‎خورند. به این دلیل پدرم، مادرم و من وقتی عمو و زن عمو شیرینی‎ها را برای خوردن برمی‎دارند به آنها نگاه و هر سه نفر ما فکر یکسانی می‎کنیم.
گاهی عمویم به آنته یک قطعه شیرینی می‎دهد، زیرا آنها احتمالاً به سگ هم در ظهر چیزی برای خوردن نداده‎اند. بعد اشگ در چشم‎های مادرم جمع می‎شود، چون سگ ما مرده است، چون ما باید می‎‏گذاشتیم سگ‎مان را بکشند و نمی‎توانستیم حالا او را همراه خود به جشن تولد عمویم ببریم، تا او هم بتواند در آنجا شیرینی بخورد.
زن عمو متا از کنار قاب عینکش به شیرینی‎ها نگاه می‎کند. او از پشت شیشه عینک نگاه نمی‎کند، بلکه از کنار قاب عینک، او سرش را کج می‎کند، چشمش را به سمت راست می‎چرخاند، طوریکه سفیدی چشم مانند حبابی در ترازوئی آبی به سمت بالا سر می‎خورد، و می‎گوید: تروده Trude، تو بادام به شیرینی‏‎ها زده‎ای. مادرم باید حرف او را تأیید کند، چون در هر پنج نوع شیرینی بادام وجود دارد، عمو هرمن و زن عمو متا هم حالا می‎دانند که هر پنج نوع شیرینی با خمیر یکسانی پخته شده‎اند.
عمو هرمن می‎گوید: اجاق ما را تعویض کردند.
پدرم گوشش سخت می‎شنود، و عمویم می‎خواهد جمله را تکرار کند، اما مادرم با اشاره دست او را از این کار بازمی‎دارد و با فریاد به پدرم می‎گوید: هرمن گذاشت اجاقشان را تعویض کنند!
پدرم سرش را تکان می‎دهد، و زن عمو متا به او نگاه تیزی می‎کند. اما پدرم هنوز هم نتوانسته به این نگاه ــ از بالا و از دور قاب عینک ــ عادت کند، به همین دلیل می‎گوید: ما هم گذاشتیم اجاقمان را تعویض کنند.
عمویم سرش را تکان می‎دهد، اما مادرم فریاد می‎کشد: ما این را مدت‏هاست که می‎دانیم!
پدرم، با وجود سیر بودن از غذای ظهر، شیرینی بزرگی داخل دهان فرو می‎کند، اما قبل از جویدن آن اول به مادرم و بعد پرسشگرانه به من نگاه می‎کند. او به صورتش چین می‎اندازد، زیرا فکر می‎کند که عمویم می‎خواهد به او توهین کند، زیرا عمویم در کلاوزن‎بورگ Clausenburg به سمینار معلمان رفته بوده است و پدرم قبل از آنکه به مدرسه مهندسی برود فلزکار بوده. این را عمویم می‎داند. به همین دلیل با مهربانی به پدرم می‎خندد و می‎گوید: بخور، برونو Bruno.
پدرم دهانش پر است و جواب نمی‎دهد. اما عمویم می‎گوید: قدیم‎ها کاشی‎ها بهتر بودند.
من می‎دانم، اگر من حالا بپرسم: چرا؟، بعد مادرم مشروب می‎آورد، زیرا او صحبت‎های سیاسی را نمی‎تواند تحمل کند و چون او می‎داند که عمویم، اگر سیاسی شود، تعریف می‎کند که دختر عمو ایرنه Irene کاملاً بی گناه به خاطر طفره رفتن از پرداخت مالیات به یکسال و نیم زندان محکوم شده است. من اما می‎خواهم مشروب بنوشم و در نتیجه می‎پرسم: چرا در گذشته کاشی‎ها بهتر بودند؟
و عمویم سرش سرخ می‎شود، زن عمویم وسائل بافندگی‎اش را خارج می‎سازد، پدرم کتش را درمی‎آورد، و مادرم مشروب می‎آورد.
حالا عمو هرمن ادامه می‎دهد: اینجا اصلاً هیچ چیز بدرد نمی‎خورد. پدرم می‎گوید: گل نسوز همیشه گل نسوز باقی می‎ماند.
مادرم به زن عمویم می‎گوید: آیا باید همیشه اینطور باشد؟ زن عمویم سرش را تکان می‎دهد.
عمو هرمن حالا می‎گوید: زیگفرید به من یک پیراهن هدیه داد، یک پیراهن سبز.
من می‎گویم: اینکه ولی به اجاق ربط ندارد.
مادرم می‎گوید: بس کن!
عمویم توضیح می‎دهد: پیراهن را بعد از شستن لازم نیست اطو کنی. یقه درجه یک.
زیگفرید، پسر عمویم، در غرب زندگی می‎کند و هر سال برای کریسمس یک پیراهن برای عمویم می‎فرستد. حالا زن عمویم کارت پستال‎هائی از جیب درمی‎آورد. او می‎خواهد آنها به مادرم نشان دهد، اما مادرم آنها را می‎شناسد، پدرم هم همینطور، بنابراین من باید آنها را نگاه کنم. آنها تقریباً پانزده کارت پستال هستند که بر رویشان منطقه کوهستانی یکسانی دیده می‎شود، بله حتی کوه‎های یکسانی را نشان می‎دهند. بر روی کوه برف نشسته است و در دامنه آن یک هتل قرار دارد. تمام این کارت پستال‎ها را پسر عمویم از رشته کوه‎های آلپ، جائیکه او با خواهرش رفته بود فرستاده است، با خواهری که عروسی کرده و نه با ایرنه که در <روتر اوکسه Roter Ochse> زندگی می‎کند. اسم زندان در هاله Halle چنین است.
مادرم روزنامه را باز می‎کند و پدرم تلویزیون را روشن می‎کند. بر روی صفحه تلویزیون میدان ترافالگر Trafalgar Square ظاهر می‎شود. زن عمو می‎گوید من اینجا را می‎شناسم. او قبل از جنگ اول جهانی در انگلیس بوده است. حالا کمدین انگلیسی تعریف می‎کند که چگونه او می‎خواهد شمش‎های طلا را بدزدد، اما اتفاق کمی رخ می‎دهد، طوریکه مادرم به زن عمویم می‎گوید که چه لباس قشنگی او دوباره بر تن دارد، اما عمو هرمن فقط می‎خندد، زیرا آن یک لباس تغییر داده شده و به فرم جدیدی دوخته شده بود. کمدین انگلیسی عاقبت یک مجسمه ساز را می‎یابد که می‎خواهد از طلا برج ایفل‎های کوچک بسازد.
عمویم می‎پرسد، که آیا اجاق حالا خوب داغ می‎شود. مادرم می‎خواهد جواب بدهد اما تصویر تلویزیون شروع به سوسو زدن می‎کند. پدرم بلند می‎شود و جلوی تلویزیون می‎شیند. عمویم و من در حالیکه پدرم دگمه‎های تلویزیون را می‎چرخاند یک گیلاس دیگر مشروب می‎نوشیم. من از بالای شانه پدرم نگاه می‎کنم، اما تصویر هنوز خراب است. مادرم با رانش ضربه‎ای به پدرم می‎زند، در این وقت پدرم بلند می‎شود و دوباره در کنار من روی کاناپه می‎شیند.
ما در میان دو خط راه راه مزاحم بر صفحه تلویزیون صورت کمدین انگلیسی را می‎بینیم، اما نمی‎شنویم که او چه می‎گوید. عاقبت مادرم تلویزیون را خاموش می‎کند و می‎گوید: ما می‎توانیم با همدیگر صحبت هم بکنیم.
او پرده اتاق را دوباره به کنار می‎کشد، و نور کمی از روز داخل می‎شود، و ما همگی فکر می‎کنیم که در باره چه می‎توانیم با هم صحبت کنیم.
عمویم می‎گوید شاید آدم دیگر اجازه تولید گرما با ذغال سنگ را نداشته باشد. مادرم خوشحال می‎شود، زیرا او می‎داند که پدرم در اینجا می‎تواند موافقت کند. اما این برای عمویم کم است و به این خاطر اضافه می‎کند:
اینجا بریکت Brikett مناسب و معقول وجود ندارد.
حالا پدرم هم یک گیلاس مشروب می‎نوشد و می‎گوید: منظورت همون ذغال سنگه.
عمویم می‎گوید: نه، بریکت.
مادرم از عمویم می‎پرسد که آیا نباید سگ برای ادرار کردن بیرون برده شود، اما آنته نباید فعلاً بیرون برده می‎شد، زیرا که او در زیر کاناپه ادار کرده بود، اما ما روز بعد متوجه آن گشتیم.
پدرم می‎گوید: بریکت‎ها همیشه بریکت باقی می‎مانند.
عمویم می‎پرسد: و ایرنه؟        
پدرم می‎گوید که صحبت در باره او اصلاً به اینجا مربوط نمی‎شود.
زن عمویم می‎پرسد" چی؟ به این محل مربوط نمی‎شود؟ در حالیکه ما پدر و مادرش هستیم؟ ما هنوز هم اجازه داریم در باره دختر خودمان حرف بزنیم. مادرم می‎گوید: برای شام خیار شور دارم، و پدرم سکوت می‎کند. مادرم سه سینی کالباس و نان و کره می‎آورد. ما همگی آبجو می‎نوشیم و کالباس‎های کلفتی را روی نان می‎گذاریم. من باقیمانده قرمه گوشت گوساله را می‎خورم.
عمویم می‎گوید ما هر سال در خیابان برادران Brüderstraße دو خوک قربانی می‎کردیم ــ و امروز؟
پدرم دست چپ‎اش به گیلاس مشروب می‎خورد و آن را می‎اندازد. مادرم بلند می‎شود و پارچه کهنه‎ای می‎آورد و می‎گوید: رومیزی تازه. زن عمو متا چرخی به چشم‎هایش می‎دهد  و می‎گوید: رومیزی زیبا.
مادرم می‎گوید: آره، هیلده Hilde از اشتوتگارت فرستاده، قابل شستشوست.
بعد از غذا مادرم دوباره تلویزیون را روشن می‎کند. عمو هرمن کنار اجاق می‎شیند و یک سیگار والدورف آستوریا Waldorf Astoria که از اشتوتگارت فرستاده شده است می‎کشد. گوینده زن در تلویزیون خبر یک نمایش کمدی دریانوردی را اعلام می‎کند. پدر و مادرم، زن عمویم متا و عمو هرمن با لبخند به من نگاه می‎کنند، زیرا من سال قبل در یک سفر دریائی به دور بندر هامبورگ شرکت داشتم.
بر روی صفحه تلویزیون مردی چاق ظاهر می‎شود که مرتب به کفل همه زن‎هائی که در نمایش شرکت داشتند می‎کوبید و به آنها چیزی می‎گفت.
عمویم پوزخند می‎زند، پدرم از مادر می‎پرسد که مرد چاق چه گفته است، و زن عمو متا به تلویزیون با آن نوع ویژه خود از کنار قاب عینکش نگاه می‎کند و در وقت استراحت پس از پرده اول نمایش به مادرم می‎گوید قصد دارد بخاطر ایرنه نامه‎ای بنویسد و تقاضای بخشش کند.
عمویم در وقت استراحت قبل از آخرین پرده چون گرمش شده بود از کنار اجاق بلند می‎شود. متأسفانه این را پدرم نمی‎بیند. عمویم و زن عمو دو قطعه دیگر نان با کالباس می‎خورند.
زن عمو متا می‎گوید لباس را از پالتو زمستانی آبی رنگ ساخته‎ام. عمویم دوباره کنار میز می‎شیند و می‎گوید: در سمینار معلمان در کلاوزن‎بورگ یک پرفسور موسیقی داشتیم که من همیشه به او آقای Musikapparat می‎گفتم و او فکر می‎کرد که من می‎گویم: آقای Musikrat.
زن عمو از زیر میز با پایش ضربه‎ای به پای عمویم می‎زند. عمو هرمن می‎گوید: در کلاوزن‎برگ بازی اسکات Skat را یاد گرفتم. پدرم می‎گوید: در کلن Köln یک مرد انگلیسی با یک شلاق اسب‎سواری مرا زد. و جای زخم کنار شقیقه‎اش را نشان می‎دهد.
مادرم می‎گوید: باید حتماً در آن وقت خیلی مست بوده باشی. پدرم نمی‎تواند بشنود مادرم چه گفته است.
عمویم می‎گوید: هنگام کودتای کاپ Kapp-Putsch ما در زیر نور شمع چهل و هشت ساعت تمام اسکات بازی کردیم.
پدرم می‎گوید: حالا دیگر برایم کافی‎ست.
زن عمویم می‎گوید: این مانتوئی است که من می‎توانم با پوشیدن آن حتی سگ را هم روی زانویم قرار دهم.
عمویم می‎گوید: و هر وقت دستگاه موسیقی شروع به خواندن می‎کرد، من از پشت سر بر روی سر کچل پرفسور فوت می‎کردم، و او خیال می‎کرد که این یک مگس است.
پدرم می‎گوید: پس چی می‎گی که اجاق نمی‎تونه گرم کنه؟ و مادرم در خاتمه می‎گوید: پس ما همدیگر را هفته بعد در جشن تولد هرمن خواهیم دید. زیرا عمو هرمن یک هفته بعد از تولد پدرم متولد شده است.

_ پایان _

http://www.youtube.com/watch_popup?v=Qsgj0rFUOC4&feature
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ساعت 21:25  توسط سعید از برلین  |