قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

توقف در فلده Felde.

ابتدا ترمزهای زیر واگن‎های دراز با صدای ژرفی شروع به آواز خواندن می‎کنند، سپس حرکت سریع و منظم چرخ‎ها آهسته می‎گردد، پنجره‎ها دیگر صدای خواب‎آور جرنگ جرنگ نمی‎دهند. بعد حرکت قطار سریع و السیر کندتر می‎گردد، حالا فقط کاملاً محتاطانه می‎راند ــ سپس متوقف می‎گردد. زن انگلیسی نه چندان جوانی در گوشه خاکستری مرواریدی رنگ کوپه نیمخیز می‎شود؛ او مانند میله یک نیزه باریک اندام است، خوش سلیقه و مطمئن، یک پالتوی پوست با شکوه، جوراب‎های ابریشمی به رنگ گوشت و کیف دستی کهنه و رنگ و رو رفته‎ای از ترس دزدان راه آهن. او کتابش را پائین می‎آورد و به بیرون نگاه می‎کند. او لبخند می‎زند ــ لبخندی پنهانی و عجیب. چه خبر است؟ 
خانواده کوچکی در کنار خانه کوچک نگهبان راه‎آهن ایستاده است! مرد: یک جوان قوی هیکل، با پیراهن آستین بلند، نامنظم، زیرا قطار در اینجا غیر منتظره متوقف گشته بود، سینه ستبرش از پیراهن نیمه باز پیداست، پوستش به رنگ قهوه‎ای‎ست، دندان‎هایش می‎درخشند، او می‎خندد. زن: کاملاً جوان، خجالتی، ظریف، بلند و باریک اندام، با موهای نازک روشن. کودکی که بر روی زمین بر روی دست و پا راه می‎رود و دامن مادر را محکم می‎چسبد. هر سه به قطار نگاه می‎کنند. کودک دست‎های کوچک و چاقش را دراز می‎کند و همه چیز را می‎خواهد: راه‎آهن، مردم کنار پنجره و دود سفید رنگ بر بالای لوکوموتیو را. زن جوان کاملاً شاد و تقریباً کمی ترسان به مسافرها نگاه می‎کند. کوپه درجه یک درست در مقابلش می‎ایستد، نگاه‎های مشتاقش می‎گویند: مروارید! و پول، پول فراوان! و شراب! و در سالن‎های شیک رقصیدن! او با کمال میل شامپاین می‎نوشد. نگهبان جوان راه‎آهن به مردم نگاه می‎کند و می‎خندد. زن انگلیسی هنوز هم لبخند می‎زند و ردیفی از دندان‎هائی بزرگ را نشان می‎دهد. ناگهان چانه‎اش قوی می‎گردد، و مردمک چشم‎های روشنش درشت می‎گردند ... او با کمال میل گوشت گاو کباب شده می‎خورد، گوشت خوب و قوی با خردل، بر روی میزی شیک ... یک بار در رشته کوه‎های آلپ مردی را ملاقات کرد که پس از چهار هفته از کوه‎ها پائین آمده بود. او مزه خاک می‎داد، مزه آب چشمه و سنگ‎های آفتاب خورده ... کودک در دود جیغ می‎کشد، زن جوان و ضعیف به مردم ثروتمند نگاه می‎کند، جوان می‎خندد، و زن انگلیسی هنوز هم محکم به نگهبان جوان راه‎آهن نگاه می‎کند ... به این ترتیب همه چند دقیقه به همدیگر نگاه می‎کنند. اما حالا قطار تکانی سریع می‎خورد و آهسته به حرکت می‎افتد.
 
*** 
محاسبه ساعات. 

من چند ماه پیش یک بار با قطار از پاریس به طرف برلین راندم، زیرا که می‎خواستم در چشمان با وفای ناشرم نگاه کنم ... («شما هرگز نخواهید آموخت یک پاورقی را صحیح شروع کنید. آدم لطفاً اینطور شروع می‎کند: <هواپیما بر بالای لبورژه  Le Bourget اوج می‎گیرد و پاریس قدیمی و خوب را در آن پائین جا می‎گذارد ...>») بله، بنابراین من با قطار می‎راندم. 
در مرز بلژیک ساعت‎ها درست کار نمی‎کردند؛ ذهن ریاضی ضعیفم هرگز اجازه نمی‎دهد درک کنم که آنجا اصلاً چه خبر است؛ ساعت‎ها ناگهان اختلافی شصت دقیقه‎ای را نشان می‎دهند. ناگهان بجای یک ربع به ساعت یک ساعت پانزده دقیقه به دو بعد از ظهر بود. 
این نمی‎گذاشت یکی از همسفران آرام بگیرد. او به کارمند بلژیکی قطار مراجعه می‎کند.
او می‎گوید: "ما یک ساعت بدست آوردیم، درست است؟". مرد جواب می‎دهد: "نه، شما یک ساعت از دست داده‎اید." ــ همسفرم داد می‎زند: "نه، بدست آوردیم!". بازرس قطار داد می‎زند: "نه، از دست داده‎اید!". این منظره جریان زیبائی بود. همسفر شروع می‎کند، نجوم، معادله درجه چهار و کمی اینشتاین Einstein را در یک قابلمه ریختن و مخلوط کردن و آن را پیروزمندانه به بازرس قطار ارائه می‎دهد و می‎گوید:"بنابراین ما یک ساعت بدست آوردیم. ما یک ساعت زودتر خواهیم رسید ــ!" دیگر چیزی کم نبود، و او دست‎هایش را مانند بازیگران سیرک پس از مؤفقیت در معلق زدن زیبائی جلوی دهان تکان می‎دهد ... مأمور قطار قابلمه را قبول نمی‎کند و در عوض چیزی غافلگیرانه می‎گوید. 
او می‎گوید: "شما یک ساعت از دست داده‎اید! زیرا شما یک ساعت کمتر برای زندگی کردن دارید." هرگز تفاوت این دو کشور چنین قوی مانند این لحظه خود را به من نشان نداده بود. 
ما می‎خواهیم همیشه به مقصد برسیم، خیلی بهتر دیروز، ما مایلیم عجله داشته باشیم، و بعد وقتی آن را سریع‎تر، بیشتر سریع‎تر، و با سریع‎ترین سرعت انجام می‎دهیم بعد تصور می‎کنیم که چیزی بدست آورده‎ایم. انسان فرانسوی می‎خواهد زندگی کند. این مأمور قطار یک اونیفورم بلژیکی بر تن داشت، اما آنچه او آنجا گفته بود چیزی فرانسوی در خود داشت. فرانسوی می‎خواهد زندگی کند. 
او زندگی هم می‎کند، اما طوریکه انگار هزار سال وقت برای زندگی کردن دارد. با یک پاریسی روز دوم ماه قرار ملاقات بگذار؛ غیر ممکن است که او بیست و هشتم ماه را برای دیدار پیشنهاد ندهد. فرانسه با آمریکا فاصله بسیار زیادی دارد ... سپس او همچنین در تاریخ بیست و هشتم خودش را آهسته می‎رساند، او آن را فراموش نکرده است. در پاریس همه چیز می‎توانی انجام دهی ــ اما فقط چیزی را که بتوانی در یک قبل از ظهر به انجام رسانی: اگر می‎توانی انجامش بده. تو اصلاً وقت نداری، و انسان فرانسوی بیش از حد وقت دارد، و به این ترتیب شما دو نفر به سختی به هم نزدیک می‎شوید. 
البته بازرس قطار هم یک اشتباه کرد؛ زیرا در حقیقت عقربه‎ی به جلو کشیده شده ساعت هیچ تغییری در طول مدت زندگی کردن ما نمی‎دهد، اما آنها در اینجا اینطور فکر می‎کنند. من نمی‎دانم که آیا آدم با این کار «پیشروی می‎کند»؛ من هم نمی‎توانم قضاوت کنم که آیا کسب و کار را خوب می‎سازد، که آیا کشور به این ترتیب تا ابد قابل رقابت می‎ماند ... من تمام چیزها را نمی‎دانم. من فقط می‎دانم که فرانسوی‎ها ابتدا می‎خواهند زندگی کنند و هر چیز دیگر تابع آن است. یک بار یک آلمانی هنگامیکه کنار میز نشسته بود خیلی عجله داشت، و او این را حتی به گارسون هم گفت ... گارسون جواب داد: "اگر شما وقت ندارید بنابراین نباید صبحانه بخورید ــ!" این یک دانش زندگی‎ست. 
فرانسوی‎ها پرسه نمی‎زنند، آنها آنطور که گاهی کتاب‎های آلمانی قرائت کودکان می‎خواهند ما را متقاعد سازند اصلاً سهل انگار و تنبل نیستند. ریتم زندگی و کار کردن آنها طور دیگری‎ست، و اگر آدم بخواهد با آنها کنار بیاید باید خودش را با این چرخش تنظیم کند. کاری که انجامش برای ما همیشه ممکن نمی‎باشد ... 
من اصلاً نمی‎خواهم از تلفن پاریس شرح دهم، از یک ماشینی که فرانسوی‎ها هم خودشان آن را جدی نمی‎گیرند وقتی می‎گویند: اما تلفن که کار می‎کرد. اما کار نمی‎کند، و آدم کار خوبی می‎کند اگر در موارد فوری به نزد کسیکه می‎خواهد تلفن کند براند؛ آدم به این طریق وقت، اعصاب و نیرو پس‎انداز خواهد کرد. در سلوک فرانسوی تقریباً یک آسایش شرقی موجود است که زبانی سریع و فضای عصبی تقریباً نامحسوسی دارد. و هیج چیز نمی‎تواند فرانسوی‎ها را عصبی سازد، مگر آنکه کسی مدام بگوید که چه عجله‎ای دارد، چه وقتِ کمی دارد، چه سریع همه چیز باید انجام گیرد ... بعد او از عصبانیت سنگ گرانیت را دندان خواهد گرفت. او شخصیت فرانسوی را کاملاً خواهد شناخت، فرانسوی‎‎ای که با وجود تمام متحرک بودن می‎تواند فوق‎العاده لجوج باشد، لجاجتی که در برابر تمام سیاره مقاومت می‎کند ... از پس آن نمی‎شود برآمد. با شمشیر تیز در اینجا اصلاً کاری از پیش برده نمی‎شود. آدم با شمشیر فلوره می‎جنگد. 
از همه عجیب‎تر اینکه انگیزه زندگی خود را تا پایان بطور کامل زندگی کردن حتی به غریضه اکتسابی او مسلط است: ابتدا زندگانی سپس کسب و کار. و این برای مفهوم زندگی یک فرانسوی بسیار مهم است که آنها در موقعیت‎های خطیر به کم خرج کردن، یعنی پس‎انداز کردن بیشتر از کسب درآمد برتری دهند. با این کلیشه که "این خلقی بازنشسته است" آدم به قضیه نزدیک‎تر نمی‎شود ــ زیرا که بازنشسته‎ها اینهمه کار نمی‎کنند، آنطور که زن‎ها و مردها در اینجا می‎کنند. 
گرچه نسل جدید جوان کاملاً متفاوت به نظر می‎رسد ــ این نسل چابک‎تر، سریع‎تر، ماشینی‎تر، کلاً طوری دیگر است و با این حال فرانسوی‎ست. این است ــ غیر قابل ترجمه ــ: "un peuple débrouillard"، ملتی که چیزها را "زیبا رها می‎سازد"، ملتی که راه بیرون رفتن و خلاص کردن خود را کشف می‎کند؛ ملتی ظاهراً بدون برنامه، تا اینکه سخت به لبه پرتگاه می‎غلتد و سپس ــ در آخرین لحظه ــ یکی از آن معجزاتی را انجام می‎دهد که تاریخ فرانسه از آنها پر است. اینطور آنها محاسبه ساعات را پاکیزیه هدایت کردند، طوری دیگر از روش ما ــ و در سمت فعال محلی‎ست که تمام چیزهای دیگر را تحت الشعاع قرار می‎دهد: زندگانی.

***
تغییر آب و هوا.

با قطار بران، 
بران، جوان، بران! 
بر روی عرشه کشتی 
موهایت در احترازند. 

غوطه ور گرد در شهرهای بیگانه 
در کوچه‎های ناآشنا بدو، 
فریاد انسان‎های غریبه را بشنو، 
از لیوان غریبه‎ها بنوش. 

از رفت و آمد و تلفن بگریز، 
در کتاب‎های قدیمی  سیر کن، 
پسرم، در سنکای Seinekai بنگر 
دانش را بی صدا ارزان می‎فروشند. 

در آفریقا به اطراف بدو، 
از میان آبادی‎ها بتاز؛ 
به دریای آبی گوش بسپار، 
گوش کن باد می‎وزد! 

هرچه هم سریع از میان جهان بگذری 
بدون استراحت و آرامش ــ: 
باز هم آن پشت در قطار
نشسته‎ای.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۱ساعت 2:48  توسط سعید از برلین  | 



در سالن هتل.

ما ساعت پنج دقیقه قبل از شش و نیم بعد از ظهر در سالن هتل بزرگی نشسته بودیم که در آنها همیشه مانند فیلم دیده می‎گردد. همصحبتم پزشک مغز و اعصاب است و ما پس از خاتمه کارش مشغول نوشیدن چای کم رنگ گرانبهائی بودیم.
او می‎گوید: "ببینید، چیزی بجز تمرین نیست. انسان‎ها در اینجا می‎آیند و می‎روند ــ مردها، زن‎ها، آلمانی و خارجی، مهمان‎ها، مراجعین ... و هیچکس آنها را نمی‎شناسد. من اما آنها را می‎شناسم. یک نگاه ــ خیلی ساده است وقتی که آدم خود را کمی با روانشناسی مشغول کرده باشد. من آدم‎ها را مانند کتاب‎ ورق می‎زنم و می‎خوانم." 
من از او می‎پرسم: "چه می‎خوانید؟" 
او با چشمانی تنگ کرده به اطراف می‎نگرد و می‎گوید: " فصل‎های کوچک و کاملاً جالب را. هیچ معمائی اینجا نیست ــ من تمام آنها را می‎شناسم. خواهش می‎کنم از من بپرسید."
"خب ... برای مثال: آن مرد چه کاره است؟" 
"کدام مرد؟" 
"آن آقای مسن ... با گونه‎های ریشدار ... نه، او نه ... بله، او ..." 
"او؟" او حتی یک لحظه کوتاه هم فکر نمی‎کند. 
"او ... همانطور که می‎بینید آن مرد شباهت زیادی با پادشاه قدیمی فرانس یوزف Franz Joseph دارد. حتی می‎توان گفت که او انعکاس واقعی پادشاه می‎باشد ــ او مانند ... او مانند نامه رسان پیری دیده می‎شود که مردم او را خوش قلب می‎دانند، زیرا او برایشان نامه‎ها را می‎آورد. رفتارش ــ جذابیتش ... من حدس می‎زنم که این مرد کارمند پیشین دربار وین Wien بوده است ــ یک کارمند عالیرتبه. باید سقوط هابسبورگ Habsburg برایش خیلی سنگین بوده باشد، خیلی سنگین. بله. اما فقط تماشا کنید که چگونه او با گارسون صحبت می‎کند: او یک اشراف زاده است. بی تردید. یک اشراف زاده. تماشا کنید ــ در این مرد یک محل رقص است؛ وین؛ فرهنگ بسیار قدیمی اتریش؛ مدارس بالائی که آنها گذرانده‎اند ــ Bella gerant alii, tu felix Austria nube ... مطمئناً یک عالیجناب است ــ یک والامقام. بله اینطور است." 
"حیرت انگیز. واقعاً ــ حیرت انگیز. شما اینها را از کجا می‎دانید؟" 
او لبخند بسیار چاپلوسانه‎‎ای می‎زند تا حقیقتاً احساس تملق کند؛ چه خودپسند باید این مرد باشد! ــ "همانطور که به شما گفتم این یک تمرین است. شغلم این را به من آموخته است ــ من شرلوک هلمز نیستم، یقیناً نیستم. من یک پزشک اعصابم، من هم مانند بقیه هستم فقط با تفاوت یک نگاه. با این نگاه." و با خشنودی سیگار می‎کشد. 
"و آن خانم در آن پشت؟ خانمی که در کنار میز نشسته و به نظر می‎رسد انتظار کسی را می‎کشد ــ ببینید، او مرتب به سمت درب نگاه می‎کند ..." 
"او؟ دوست عزیز، شما اشتباه می‎کنید. خانم انتظار نمی‎کشد. حداقل در اینجا انتظار کسی را نمی‎کشد. او منتظر است ... بله، او منتظر است. او انتظار معجزه را می‎کشد. اجازه بدهید ... یک لحظه ..." 
او یک عینک یک چشمی از جیب جلیقه‎اش خارج می‎سازد و آن را روی بینی‎اش می‎گذارد. 
"او ... بله او فاحشه بزرگی‎ست که مانندش هنوز در این جهان فقیر وجود دارد. شما می‎دانید که فواحش مانند کلمه در حال منقرض شدنند. رقابت بورژوازی ... بله، داشتم می‎گفتم: یک شهبانوی شهوت فروش. کمتر احساساتی: یک بانوی بزرگ، اما واقعاً بزرگ در جهان روسپیان. لعنت ... لعنت ... آیا این حرکت دستش را دیدید؟ او مردها را می‎خورد. او آنها را می‎بلعد. از آن زنهاست ... و در چشمان ــ فقط به چشمانش نگاه کنید ... آنها را دقیق نگاه کنید ... در چشمانش اندوه مبهمی نشسته است، یک باغ کامل پر از بید مجنون. این زن آرزوی وافری دارد؛ آرزوی برآورده گشتن آن چیزهائی را می‎کند که از آنها محروم بوده است. در این شکی نیست. جای سؤال اینجاست که آیا او روزی آنچه را می‎جوید خواهد یافت. این کار بسیار مشکلی‎ست، آنچه را که او می‎خواهد ــ بسیار مشکل. او در زندگی همه چیز داشته است ــ همه چیز. حالا او بیشتر می‎خواهد. این کار آسانی نیست. این گام مینور Moll محجبه!! ممکن است که مردی بخاطر او خود را کشته باشد ــ این ممکن است ــ من در حال حاضر نمی‎توانم با اطمینان آن را بگویم. من عالم مطلق نیستم؛ من فقط یک پزشک مغز و اعصاب هستم ... من مایلم این زن را دوست داشته بودم. من را می‎فهمید ــ دوست بدارم نه! دوست داشته بودم. دوست داشتن این زن خطرناک است. خیلی خطرناک. بله." 
"دکتر ... شما یک گالیوسترو Cagliostro هستید ... بیماران شما چیزی برای خندیدن ندارند." 
او می‎گوید: "به من نمی‎توانند کلک بزنند. به من نه. دیگر چه می‎خواهید بدانید؟ حالا که ما به این کار مشغولیم ..." 
"او! بله، آن مرد چاق که حالا بلند شد ــ او می‎رود، نه، او دوباره برمی‎گردد. همان مرد که صورت سرخی دارد. او چه می‎تواند باشد؟" 
"خب، شما چه فکر می‎کنید؟" 
"بله ... هوم ... امروزه همه شبیه به هم هستند ... شاید ..." 
"همه شبیه به هم هستند؟ شما نمی‎توانید به خوبی ببینید ــ خوب دیدن همه چیز است. این خیلی ساده است." 
"پس شما چه فکر می‎کنید؟" 
"مرد تاجر شراب است. یا خودش مالک است یا مدیر یک کارخانه بزرگ تولید شراب. یک مرد پر انرژی و تحصیل کرده؛ یک مرد با اراده‎ای قوی ــ مردی که به ندرت می‎خندد و با وجود نوشیدن شراب به طنز چندان اهمیتی نمی‎دهد. یک مرد جدی. یک مرد کسب و کار. تسلیم ناپذیر. از ازدحام جمعیت متنفر است. یک مرد با ابهت. بله او چنین مردی‎ست." 
"و آن زن؟ آن بانوی کوچک اندام که عادی دیده می‎شود؟" 
"چطور می‎توانید چنین چیزی بگوئید؟ این (عینک یک چشمی را روی بینی می‎گذارد) یک خانم خوب و معقول شهرستانی‎ست ... (عینک را دوباره درون جلیقه می‎گذارد) ــ یک خانم خوب، مادری با حداقل چهار بچه رشد یافته در خانواده‎ای خرده بورژوا ــ هر یکشنبه به کلیسا می‎رود ــ برای شوهرش غذا می‎پزد، پیراهن و شلوار بچه‎های شیطانش را وصله می‎زند ــ همه چیز دارای نظم است. او وفادار و صادق است و یک بند انگشت هم از آن کنار نمی‎کشد ... او نه." 
"دکتر، و آن مرد، آنجا؟" 
"ببینید ــ او نمونه‎ای از مرد پول ساز زمانه ماست. یک نمونه کامل. من می‎توانستم داستان زندگیش را برایتان تعریف کنم ــ روح این انسان به وضوح در برابر من قرار دارد. یک قاپ زن. یک آدم سخت بردبار در برابر مشکلات. او اجازه نمی‎دهد مجبورش سازند. وقتش را به بطالت با چیزهای جزئی نمی‎گذراند؛ کتاب نمی‎خواند؛ بجز به کسب و کارش هیچ چیز برایش به لعنت خدا هم نمی‎ارزد. شما اینجا یک اروپائی آمریکائی شده را می‎بینید. روابط با زن‎ها ــ آه خدای من! ــ ساعت شش شده است ... عصبانی نشوید ــ اما من یک قرار ملاقات فوری دارم. من باید فوراً یک تاکسی بگیرم. صورت حساب ..." گارسون می‎آید، پول را می‎گیرد و می‎رود. دکتر بلند می‎شود. 
من به شوخی می‎گویم: "چقدر به شما بدهکارم؟" 
"غیر قابل پرداخت ــ غیر قابل پرداخت. خوش باشید! پس ... تا بعد!" و می‎رود. 
و در این وقت کنجکاوی به سراغم می‎آید، هنوز همه افراد تجزیه و تحلیل شده آنجا نشسته بودند ــ همه. من پیش دربان هتل که از محل کارش می‎توانست سالن را خیلی خوب زیر نظر داشته باشد می‎روم. من با او صحبت می‎کنم و مقداری پول کف دستش می‎گذارم. و پرسیدم. و او جواب داد. و من گوش سپردم: 
مرد درباری از اتریش یک فروشنده چرخ خیاطی از گلایویتس Gleiwitz بود. فاحشه بزرگ با اندوه مبهم در چشم خانم بیم‎اشتاین Bimstein از شیکاگو بود ــ حالا شوهرش هم به او ملحق می‎شود، بدون هیچ شبه‎ای آقای بیم‎اشتاین. نماینده کارخانه بزرگ شراب سازی دلقک معروف گروک Grock بود. مادر وفادار و صادق مالک یک بنگاه مهمان‎نوازی در مارسی Marseille و مرد پول ساز یک شاعر بود. 
و فقط روانشناس یک روانشناس بود. 

***
ترانه. 

آنجا کشوری‎ست ــ کشوری کاملاً کوچک ــ 
نامش ژاپن است. 
خانه‎ها ظریفند و ساحل ظریف 
و لطیف بانوی ریز اندام. 
درختان به بزرگی تربچه در ماه می. 
برج بتکده به درازای تخم مرغ ــ 
تپه و کوه 
مانند کوتوله کوتاه. 
سبک می‎روند این قامت‎های ظریف در خزه، 
آدم از خود می‎پرسد: آنها چه می‎توانند باشند؟ 
در اروپا همه چیز بسیار بزرگ می‎باشد، بسیار بزرگ و 
در ژاپن همه چیز بسیار کوچک است! 

یک گیشا آنجا نشسته است. مویش مانند لاک می‎درخشد. 
گل رز آهسته عطر می‎افشاند. 
در برابرش ایستاده گپ زنان در روزی آفتابی 
ملوانی قوی و جوان. 
و او به این کودک ابریشمی شرح می‎دهد
که چه بزرگ هموطنانش می‎باشند. 
خیابان‎ها و سالن‎ها 
هرمی شکل و عظیم. 
و حالا کوچولو شگفتزده می‎گردد ــ 
با خود می‎اندیشد: آیا آنجا چگونه می‎تواند باشد؟ 
در اروپا همه چیز بسیار بزرگ می‎باشد، بسیار بزرگ ــ
و در ژاپن همه چیز بسیار کوچک است! 

آنجا یک جنگل است ــ یک جنگل بسیار کوچک ــ 
شبانه ساعات غروب می‎کنند. 
گوش کن! چگونه غوغای پرندگان کمرنگ می‎شود ... 
گیشا و او ناپدید می‎گردند. 
مغرب ــ مشرق ــ لب بر لب ــ 
وه چه میثاق طبیعی و قومی‎ای! 
کبوتر نر، بغبغو کنان می‎خواند. 
پرستو، می‎لرزد. 
و یک گیشا خزه را نوازش می‎کند، 
در چشم‎هایش یک شعله، یک نور ... 
در اروپا همه چیز بسیار بزرگ می‎باشد، بسیار بزرگ و 
در ژاپن همه چیز بسیار کوچک است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۱ساعت 19:17  توسط سعید از برلین  | 



گشودن چمدان. 

باز کردن چمدان در غربت، چمدانی که کمی دیرتر آمده است، زیرا در راه با چمدان‎های دیگر باید هنوز گپ می‎زد، این کار بسیار خاصی‎ست.
تو تازه کمی انس گرفته‎ای، دستگیره درب آهسته در دستانت دوست تو می‎گردند، کافه پائین خیابان شروع کرده است کافه تو باشد، عادت‎های کوچک شکل گرفته‎اند ... و در این وقت چمدان می‎رسد. تو آن را باز می‎کنی ــ
موجی از وطن به استقبالت می‎آید.
کاغذ روزنامه خش خش می‎کند، و ناگهان دوباره همه چیزهائی که می‎خواستی از آنها فرار کنی آنجاست. آدم نمی‎تواند بگریزد. یک چکمه به جلو نگاه می‎کند، دستمال‎‎ها، آنها همه چیز را با خود می‎آورند، تقریباً بطرز ناگواری برایت آشنایند، آیا بخاطرشان شرمنده‎ای؟ مانند روبرو گشتن با خویشاوندان نزدیک در کشوری بیگانه؛ همه تو را شما خطاب می‎کنند، اما آنها به تو می‎گویند: تو ــ!
چه کسی چمدان را بسته بندی کرده است؟ او؟ موجی گرم به سمت قلبت صعود می‎کند. اینهمه عشق، اینهمه مراقبت، اینهمه تلاش و کار! از او بخاطر اینها تشکر کرده‎ای؟ اگر او حالا اینجا می‎بود ... اما او اینجا نیست. و اگر هم او اینجا باشد باز تو بخاطر اینها از او تشکر نخواهی کرد.
محتویات چمدان زبان کشور و شهری را که تو در آن اقامت داری صحبت نمی‎کنند. نظافت و نظم صامتش در فضای تنگ و محدود هنوز از آن وطنند. آنها آنجا قرار دارند و با سکوت صحبت می‎کنند. با چشمانی کمی غایب در اتاق هتل ایستاده‎ای و به یاد نمی‎آوری ... نه، تو اصلاً آنجا نیستی ــ تو آنجائی هستی که این محتویات از آنجا می‎آیند، هوای قدیمی را تنفس می‎کنی و به صداهای قدیمی و آشنا گوش می‎سپاری ... در این لحظه تو دو زندگی را زندگی می‎کنی: یک زندگی جسمانی در اینجا، و این غیر واقعی‎ست؛ یک زندگی روحانی، و این کاملاً واقعی‎ست.
یک مرد که شلوارهایش را غزل خوان در گنجه می‎آویزد! تو باید قدری خجالت بکشی! اگر یک آدم عزب این کار را بکند، بعد می‎شود آن را درک کرد؛ یک مرد ازدواج کرده با دست‎های ماهر می‎‎سازد و بسته بندی می‎کند، اینجا را صاف می‎کند و آنجا را ماهوت می‎کشد ... این همیشه کمی مضحک است؛ او مانند یک کودک قنداقی ناگهان مستقل شده است، بدون مادر، کم و بیش تنها گذاشته گشته در جهان پهناور.
حوله حمام فقط خاطره انگیز نیست، در چین‎هایش قطعات آن جهانی که تو از آن آمده‎ای جای دارند، بله اینطور است. اما تو اگر چین‎ها را از هم باز کنی، بعد قطعات آن جهان از آن بیرون می‎افتند، بخار می‎شوند، ناگهان او آنجا آشنا و در عین حال بیگانه آویزان است، حوله حمام بی تفاوتی که کل جریان برایش چندان مهم هم نمی‎باشد ... و آنجا چیزی عملاً در هم لوله شده است، اینجا یک مهارت ویژه در بسته بندی دیده می‎گردد، آیا تو کراوات‎ها را نوازش کردی، پسر خوب؟ انگار که تو هرگز در سفر نبوده‎ای!
تو کمی آشفته در اتاق ایستاده‎ای، در یک دست یک قالب کفش و در دست دیگر دو جفت جوراب، و خیره نگاه می‎کنی. چه خوب که کسی تو را نمی‎بیند. گرداگردت سر و صدای درخت‎ها، یک نغمه، سه قناری چهچهه می‎زنند و شدتی از زندگی بیگانه‎ای که تو آن را هرگز آنجا احساس نکرده‎ای. از یک اسفنج قطراتی می‎چکند که تو هرگز، هرگز آن را به درستی نفشردی. آیا اسفنج خیلی آبداری بود؟ آیا آن را نمی‎دانستی؟ اما آن کاملاً بدیهی بود، تو ناسپاس بودی ــ اما حالا وقتی آن را می‎دانی که دیگر دیر شده است.
یک شیشه عطر شکسته است، بر ملحفه خوبم لکه‎ای سبز رنگ افتاده، یک بو بلند می‎شود، و حالا بینی به یاد می‎آورد. بینی حافظه بهتری از بقیه دارد! او روزها و تمام زمان عمر زندگی را حفط می‎کند؛ اشخاص را، عکس‎های سواحل، ترانه‎ها، ابیاتی که دیگر به آنها فکر نمی‎کردی ناگهان آنجا هستند، کاملاً زنده‎اند، سلام! تو با تعجب می‎گوئی سلام، یک بار دیگر بوی قدیمی را به درون بینی می‎کشی، خاطرات اما پس از اولین جرقه دیگر خیلی نمی‎آیند، زیرا آنچه فوری آنجا نیست دیگر هرگز نمی‎آید. ضمناً، حیف عطر. شیشه عطر در ته خود یک سوراخ زشت دندانه دار دارد، تقریباً شبیه چیزی دیده می‎شود که انگار زندگی از آن فرار کرده است.
پائین در کف چمدان، هنوز مقداری خرده نان قرار دارد، خرده نان سفر و گرد و غبار سرزمین‎های بیگانه. حالا چمدان خالی‎ست.
و حالا آنجا هفت لوازم تو روی صندلی‎ها و روی تخت قرار دارند، و حالا تو آنها را عاقبت مرتب می‎کنی. حالا اتاق سیر و پر است، تقریباً یک وطن کوچک، و تمام خاطرات بر باد رفته‎اند، تقسیم و ناپدید گشته‎اند. هنوز یک خاطره کوچک ــ و تو ایستگاه بعدی خود را به خاطر می‎آوری: بعد از این اتاق، بعد از این اتاق احمقانه هتل.

*** 
سیپی، خدای سفر. 

من یک خدای سفر دارم، و او از لاستیک ساخته شده است، آدم می‎تواند آن را باد کند. او همه جا با من می‎آید.
نام واقعی او سیپی اولورون Zippi Oloron است ــ زیرا او از شهر کوچکی در فرانسه به نام اولورون می‎آید. او آنجا داخل یک ویترین خاک گرفته قرار داشت و اندوهگین دیده می‎گشت، زیر هیچکس از او مراقبت نمی‎کرد. با این وجود او چیزی بت مانند در خود داشت ــ : او زرد روشن بود و خطوط سبز صورتش دائم پوزخند می‎زدند، بعنوان لباس برایش چیزی مانند کت بلند فرهنگیان فرانسوی رنگ آمیزی کرده بودند. بر روی سرش قیفی بلند، نوک تیز و قرمز رنگ قرار داشت. من آن را فوری خریدم.
از اولورون چیز زیادی ندیدم ــ من تمام روز را به باد کردن سیپی می‎پرداختم. فوری به من اطلاع داد که او سیپی نام دارد، خوشبختی می‎آورد و شغل او خدای سفر بودن است.
آدم می‎توانست او را به هزار نوع باد کند. می‎شد او را سریع باد کرد، طوریکه ما هر دو در اثر تقلا کاملاً چاق می‎شدیم ــ آدم می‎توانست ملایم در آن بدمد، به اصطلاح خش خش وار ... بعد او چیزهائی را یاد گرفت، او می‎توانست، اگر او را به آن شکل درمی‎آوردی، خبردار بایستد یا دست‎ها را در پشت به هم قفل کند، آخ! و بعد وقتی او دیگر بخاطر فشار زیاد آتمسفر نتواند بیش از این طاقت بیاورد هر دو بازوی کوتاه و چاق شبیه بع سوسیسش دوباره سریع به جلو می‎آیند.
سیپی اما ارزش اعتبار کاملش را در لورد Lourdes نشان داد.
من بخاطر به زمین افتادن یک پایم مجروح شده بود و باید به لوردس بازمی‎گشتم، تا بگذارم یک پزشک پایم را جراحی کند. به منبع معجزه اعتقاد چندانی نداشتم ... دکتر، یک مرد توانا و آراسته، جراحی کرد، پانسمان نمود و برایم ده روز استراحت کامل در بستر تجویز کرد. سیپی همشیه همراهم بود.
او حاکم تمام خانه بود. او روی سر می‎ایستاد، همه چیز را با من می‎خواند، به او غذا می‎دادم و تمام تردستی‎هایش را ناگهانی انجام می‎داد. شب‎ها زیر لحاف می‎خزید، و یک بار نزدیک بود که او را به همراه پایم پانسمان پیچی کنم. دکتر گفت: "این دیگر چیست ــ؟". من گفتم: "این ... هوم ... این یک عروسک است!". (چیزی که یک توهین به مقدسات بود. سیپی یک عروسک نیست.) دکتر از بغل با ترس به من نگاه می‎کرد، طوریکه شاید من بجز جراحی پا به معالجه دیگری هم محتاجم. نه، متشکرم.
سیپی در سفر برایم شانس می‎آورد ــ این ثابت شده است. چمدانی که دیگر نمی‎تواند با قطار سفر کند، به این دلیل که چون او ــ همیشه دوباره از نو ــ به موقع تحویل داده نشده بوده است، از طریق اسرارآمیزی آهسته می‎آید؛ قطارهائی که تأخیرهای سنتی دارند سر موقع می‎رسند، و او، این قدرتمند، حتی باعث گشت که گارسون یک قهوه مناسب و معقول به من بدهد. در این وقت ما هر دو افتخار می‎کردیم.
سیپی دوست ندارد در چمدان بزرگ سفر کند، او در کیف دستی من زندگی می‎کند. او فقط کمی آب دندانپزشکی می‎نوشید، در غیر این صورت رفتارش کاملاً مؤدبانه است، و همچنین خدای سفر نمی‎خواهد که کسی برایش قربانی کند. فقط او بعضی اوقات ــ من آن را در قلبم احساس می‎کنم ــ میخواهد خارج شود. بعد کیفم را باز می‎کنم، او را درمی‎آورم و باد می‎کنم. بعد او اجازه دارد از پنجره به بیرون نگاه کند. اگر خانم‎های جوان در کوپه باشند، آنها این کار را یکی از مسخره‎ترین شکل رابطه بر قرار کردن به حساب می‎آورند و دیگر اصلاً به من نگاه نمی‎کنند. اگر خانم‎های مسنی باشند، بنابراین در آنها غریزه مادری بیدار می‎گردد، و یک خانم واقعاً مهربان و دوستانه می‎خواست اجازه دهم که سیپی پیشش برود. اما سیپی نمی‎خواست.
سیپی خیلی مقاوم و دلیر است. در بین راه بازل Basel به برن Bern او را یک بار زیر صندلی جوان ترسوئی هل گذاشتم، او وحشت می‎کند، انگار که میمون وحشی‎ای او را گاز گرفته است، و سیپی را به گوشه‎ای پرتاب می‎کند. من او را ساکت برمی‎دارم و کمی به او غر می‎زنم ــ در این وقت جوان کوپه را ترک می‎کند و نمی‎خواست دیگر چیزی از جریان بداند.
آدم می‎تواند سیپی را به لوله گاز هم وصل کند، اما این کار چندان ظریفی نیست، و او هم از این کار خوشش نمی‎آید. من وقتی او خواهش‎هایم را برآورده نمی‎سازد گاهی او را به این کار تهدید می‎کنم. او از این کار بی نهایت وحشت دارد: وقتی او از گاز پر باشد، کله‎اش مانند توپ پلاستیکی کهنه‎ای دیده می‎شود، با ترک‎های اندکی، و بعد صدای خنده تمسخرآمیزش متشنج شنیده می‎گردد، او فقط با تقلا می‎خندد، برای ضایع نشدن. بعلاوه او می‎تواند تمام زبان‎هائی را که ما نیاز داریم تا اندازه‎ای صحبت کند: فرانسوی، انگلیسی، سوئیسی و زمخت ــ و حالا من دندان‎های رنگ آمیزی شده‎اش را پاک می‎کنم، او دیگر بی دندان است، و از این به بعد می‎تواند دانمارکی هم حرف بزند.
من به ندرت او را می‎پرستم، ما هر دو به همدیگر اعتقاد زیادی نداریم. گرچه او در حقیقت بعنوان بت خانگی مصرف می‎گردد ــ اما عاقبت هنگام مواجب ... او یک خدا است، ما با هم خودمانی هستیم و همدیگر را «تو» خطاب می‎کنیم؛ وقتی به شهر بیگانه‎ای می‎رسیم، من هنگام باز کردن چمدان می‎گویم: "خب، تو ــ سیپی ...!" و سپس او پوزخند می‎زند. ما بیش از حد به هم نزدیکیم، که بخواهیم نقش آدم مذهبی و خدا را بازی کنیم ــ برای اینکار فاصله ضروری‎ست. عجیب است، وقتی آدم یک خدای خندان مانند سیپی را مدتی طولانی تماشا کند، بعد چهره خندان ابتدا به ماسکی مبدل می‎شود، سپس به توپ نقاشی شده‎ای، بعد غیر قابل تحمل و ناگهان کاملاً جدی می‎گردد. حالا همه چیز برای او بی تفاوت می‎گردد ــ او بی حرکت می‎ماند، به کجا می‎خندد این جوانک ــ؟
من به او حسادت می‎ورزم ــ او چیزی می‎بیند که من نمی‎دانم. شب‎ها گاهی پنهانی استراق سمع می‎کردم؛ یک بار به بطری ویسکی تکیه داده بود و من از گوشه‎ای به او نگاه می‎کردم. شاید بتوانم حالا کشف کنم که او به چه می‎خندد ... اما وقتی من پنج دقیقه و ده دقیقه ایستادم، دراین وقت دیدم: او مدت‎هاست متوجه من شده است و به من و مانند قبل به آن ناشناخته بزرگش می‎خندید.
ببین چطور می‎خندد! کافی‎ست ــ ساکت باش. به زودی، وقتی ما اینجا در این بالا در دانمارک غنی کارمان تمام شود داخل کیف می‎شوی و بعد مدتی قطار سر و صدا می‎کند، و تو کمی توسط مأمورین گمرک بازرسی می‎شوی ــ و سپس وقتی تو بت جاودانه و احمق خانه دوباره از خواب بیدار می‎شوی ما دوباره در خانه‎ایم، نزد تو در خانه ــ در فرانسه. در پاریس.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۱ساعت 3:41  توسط سعید از برلین  | 



به هر کس بخواهد خدا نفع واقعی برساند 
او را می‎فرستد به ــ 

"آلیس! پتر! سونیا! ساک را بگذارید در محل چمدان‎ها، 
نه، آنجا! خدایا، آیا مگر بچه‌ها به آدم کمک می‎کنند! فریتس Fritz، همه نان‎ها را نخور! تو همین حالا نان خوردی!" 

به سفر در جهان پهناور! 

اگر قصد سفر داری، از منطقه‎ای که به آنجا سفر می‎کنی همه چیز طلب کن: طبیعت زیبا، آسودگی شهر بزرگ را، تاریخ هنر روزگار باستان، قیمت‎های ارزان، دریاها و کوه‎ها را ــ خلاصه برای مثال: روبرو دریای بالتیک و در پشت سر خیابان لایپزیک Leipzig. بعد اگر این در دسترس نبود دشنام بده. 
وقتی سفر می‎کنی، بخاطر خدا رعایت همسفرانت را اصلاً نکن ــ آنها آن را ضعف تو تعبیر می‎کنند. تو پول پرداخته‎ای ــ دیگران همه رایگان می‎رانند. به یاد داشته باش که آیا محل نشستن کنار پنجره داری یا نه، این دارای اهمیت بسیار مهمی‎ست؛ اگر در کوپه غیر سیگاری‎ها کسی سیگار کشید، باید فوری و با قوی‎ترین عبارات مؤاخذه گردد ــ اگر بازرس قطار آنجا نبود، بنابراین او را موقتاً نمایندگی کن و پلیس باش، دولت و نمسیس Nemesis در یک بدن. این سفرت را قشنگ می‎سازد. اصلاً بی عاطفه باش ــ مردم یک مرد حقیقی را از این طریق می‎شناسند. 
بهترین کار این است که در هتل یک اتاق سفارش دهی و بعد به جای دیگری برانی. رزرو اتاق هتل را کنسل نکن؛ تو مجبور به این کار نیستی ــ فقط ملایم نگرد. 
به هتل که رسیدی نامت را با تمام عناوین بنویس ... دارای عنوان نیستی ... می‎بخشی ... منظورم این است: وقتی کسی عنوانی ندارد، سپس عنوانی اختراع می‎کند. ننویس "بازرگان"، بنویس "مدیر کل". این ارزش انسان را خیلی بالا می‎برد. آنگاه با کوبیدن شدید درب به اتاقت برو، بخاطر خدا به دختر خدمتکاری که تو از او چند چیز اضافی هم درخواست می‎کنی هیچ انعام نده، این کار مردم را خراب می‎سازد؛ چکمه‎های کثیفت را با حوله پاک کن، لیوانی را بینداز و بشکن (اما آن را به هیچ کس نگو، صاحب هتل لیوان‎های زبادی دارد!) و سپس در شهر بیگانه به پیاده‎روی بپرداز. 
تو باید در شهر بیگانه ابتدا همه چیز را کاملاً آنطور که در شهر توست بخواهی ــ اگر آنجا آن را نداشت، بنابراین شهر به درد بخوری نیست. بنابراین باید مردم باید از سمت راست برانند، همان تلفنی را داشته باشند که تو داری، همان تنظیم منوی غذا و همان پس پس عقب رفتن گارسون. بعلاوه فقط آثار دیدنی را که در دفترچه راهنمای جهانگردی قرار دارند تماشا کن. بیرحمانه از آنچه در راهنمای سفر دارای ستاره است استفاده کن ــ چشم بسته از همه پیشی گیر، و قبل از هر چیز: خودت را خوب تجهیز کن. هنگام قدم زدن در شهرهای بیگانه بهتر آن است که مانند مردم بایرن Bayern شلوار کوتاه مخصوص کوه بر پا کنی، یک کلاه سبز رنگ کوچک (با فرچه) بر سر نهی، کفش‎های میخی سنگین (برای موزه‎ها کاملاً مناسبند) بپوشی و یک عصای محکم در دست گیری. 
وقتی همسرت از خستگی سقوط کند، لحظه مناسب فرا رسیده است که بر بالای یک برج دیده بانی یا به برج شهرداری صعود کنی؛ وقتی در کشوری بیگانه مهمانی، باید هر چیزی که خود را در آنجا ارائه می‎دهد برداری. در پایان جزئیات را تار در برابر چشمانت بیاور، به این ترتیب می‎توانی با کمال افتخار بگوئی: من مؤفق شدم. 
قبل از سفر هزینه را خوب برآورد کن، و در واقع دقیقاً تا فنیگ Pfennig آخر، تا حد امکان صد مارک Mark کمتر حساب کن ــ آدم می‎تواند این مبلغ را همیشه صرفه جوئی کند. و در واقع به این ترتیب که آدم همه جا چانه می‎زند؛ چنین چیزهائی اصلاً سفر را محبوب و شاداب می‎سازند. بهتر است به سفر تا وقتی پولت به پایان می‎رسد ادامه دهی، بعد می‎توانی بقیه راه را پیاده بروی. فراموش نکن که انعام کمی بدهی؛ و اینکه اصلاً در هر غریبه‎ای یک کرکس ببینی و در این حال قاعده اصلی هر سفر سالمی را هرگز فراموش نکن: 
خشمگین شو! 
با همسرت فقط در باره نگرانی‎های کوچک روزانه صحبت کن. یک بار دیگر تمام رنج و غم‎هائی را که تو در شهر خود در اداره داشته‎ای خوب بجوشان؛ هرگز فراموش نکن که تو دارای یک شغلی. 
وقتی به سفر می‎روی در آنچه بعد از رسیدن به هر مقصدی باید انجام دهی اولین نفر باش: کارت پستال نوشتن. احتیاج به سفارش دادن کارت پستال نداری: گارسون خودش می‎بیند که تو آن را می‎خواهی. ناخوانا بنویس ــ این یک روحیه خوش را منعکس می‎سازد. از همه جا کارت پستال بنویس: در قطار، در غار استالاکتیت، در قله کوه‎ها و قایق در نوسان. در آن حال خودنویس را بشکن و جوهرش را بریز. سپس فحش بده. 
قانون اساسی هر سفر صحیحی این است: باید محلی که به آنجا سفر می‎کنی جالب باشد ــ و تو باید "برنامه" داشته باشی. وگرنه سفر نمی‎تواند سفر باشد. هر استراحت از شغل و کار بر این اساس است که آدم برای خود برنامه دقیقی بریزد، اما آن را مراعات نکند ــ اگر تو آن را مراعات نکردی تقصیر را به گردن همسرت بینداز. 
در همه جا آرامش روستائی بطلب؛ اگر آنجا بود، ناسزا بگو، که آنجا خبری نیست. یک تابستان معقول و مناسب متشکل است از تجمع همان مردمی که تو در کشورت می‎بینی، و همینطور دریک کافه کوهستانی، در سالن رقصی بر اقیانوس و یک شرابخانه. از چنین جاهائی دیدار کن ــ اما در این حال لباس محلی خوب و در محک آزمایش قرار گرفته‎ات را بپوش: شلوار کوتاه، کلاه کوچک (در بالا شرحش رفته است). سپس به اطرافت نگاه کن و بگو: "اینجا چندان زیبا هم نیست!" اگر دیگران اسموکینگ بر تن داشتند، بنابراین بهتر است بگوئی: "در سفر یک اسموکینگ همراه بردن کار پوچی‎ست!" ــ اگر تو یک اسموکینگ بر تن داشتی و دیگران چیز دیگری پوشیده باشند، با همسرت مشاجره کن. اصلاً با همسرت مرافعه کن. 
از میان شهرها و روستاهای بیگانه با عجله بگذر ــ بدان که اگر زبانت از دهان آویزان نشده باشد اشتباه برنامه‎ریزی کرده‎ای؛ بعلاوه قطاری را که می‎خواهی سوار شوی مهم‎تر از یک ساعت آرامش در شب است. ساعت‎های آرام شبانه بی معنی‎اند؛ به این خاطر آدم به سفر نمی‎رود. 
در سفر باید همه چیز بهتر از آنچه در خانه داری باشد. بطری شرابی را که خوب خنک نگشته است با نگاهی به گارسون برگردان که در آن نوشته شده است: "اگر مباشرم بطری شراب را اینطور از زیرزمین بیاورد اخراج می‎گردد!". همیشه طوری رفتار کن که انگار بزرگ شده در نزد ... 
با اهالی مضحک محلی فوری از سیاست، مذهب و جنگ صحبت کن. عقیده‎ات را پشت کوه پنهان نساز، همه چیز را آزادانه بگو! همیشه به آنها نشان بده! بلند صحبت کن تا دیگران تو را بشنوند ــ بسیاری از خلق‎های بیگانه گوش‎شان سنگین است. اگر به تو خوش گذشت، بخند، اما چنان بلند که دیگران عصبانی گردند، دیگرانی که بخاطر احمق بودن نمی‎دانند در باره چی تو می‎خندی. اگر نمی‎توانی زبان بیگانه را خیلی خوب صحبت کنی، بنابراین فریاد بکش: بعد آنها تو را بهتر درک می‎کنند. 
اجازه نده تو را تحت تأثیر قرار دهند. 
اگر چند مرد همراه هم هستید، بنابراین خوب است که در نقاط بلند دیدنی شماها آواز چهار نفره بخوانید. طبیعت از آن خوشش می‎آید. عمل کن. فحش بده. خشمگین شو. و فعال باش.
 
***
هنر صحیح سفر کردن. 

طرح بزرگی از نقشه سفرت بکش ــ و بگذار جزئیات تو را توسط ساعات رنگین هدایت کنند. بزرگ‎ترین اثر دیدنی‎ای که وجود دارد، جهان می‎باشد ــ آن را تماشا کن. 
هیچکس امروز چنان جهانبینی کاملی ندارد که بتواند همه چیز را درک کند و گرامی دارد: شجاعت گفتن چیزی را که درک نمی‎کنی داشته باش. مشکلات کوچک سفر را مهم مپندار؛ اگر در میان دو ایستگاه جاماندی، بنابراین خوشحال باش که تو زندگی می‎کنی، مرغ‎ها راتماشا کن و بزهای جدی را، و از شوخی کوچکی با مرد سیگار فروش دریغ نکن. 
آرام باش. فرمان را رها ساز. در میان جهان آهسته بچرخ. جهان بسیار زیبا است، خود را به او تسلیم ساز، و او خود را به تو خواهد بخشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 18:54  توسط سعید از برلین  | 



کجا هستند ... هر بار وقتی آدم شب‎ها در هتل لباس خود را درمی‎آورد این چنین است ــ قالب کفش‎هایم کجایند! احتمالاً دزدیده شده‎اند. لعنت، این وسائل کجا هستند! آنجا ... نه. آنجا ...؟ آنجا هم نیستند. پس این دختران خدمتکار آنها را کجا گذاشته‎اند! باید یک توطئه بین‎المللی در کار باشد: زن‎ها قبل از خدمتکار شدن باید سوگند یاد کنند که قالب کفش مهممان‎ها را همیشه مخفی سازند! و آنها آنجا هم نیستند! آیا این باور کردنی‎ست؟ مارک تواین یک بار در این باره داستانی نوشته و شرح داده است که چگونه دختران خدمتکار همیشه نامه‎های مهم را دور می‎اندازند اما برعکس یک تکه کاغذ قدیمی بی ارزش را با پافشاری تمام چهارده روز روی میز کوچک کنار تخت قرار می‎دهند ... پس این وسائلم کجا هستند؟ زیر تخت ... حالا باید من پیرمرد بیچاره خودم را با این شکم چاق خم هم بکنم، چنین چیزی در گهواره هم برایم خوانده نشد، بعلاوه ماما اصلاً نمی‎توانست آواز بخواند و به این خاطر باید گرامافون را روشن می‎کرد. زیر تخت هم نیستند. آیا مگر این دخترها خودشان قالب کفش ندارند! این که چیز با ارزشی نیست ... من زنگ خواهم زد. نه، من زنگ نخواهم زد. ما می‎خواهیم ببینیم که آیا هوش مردانه قادر است روش مخفی زیرکی زنانه را کشف کند. احتمالاً آنها را در ظرف لگن ادرار قرار داده است. اینجا هم نیست. درون میز تحریر؟ باعث تعجبم نخواهد گشت اگر آنجا باشند. زنها قادر به هر کاری هستند. یک بار در گرمزمویله‎ن Gremsmühlen قالب‎های کفشم در وان قرار داشتند. بعداً دختر خدمتکار گفت: "من فکر کردم ...". وقی آنها شروع به فکر کردن می‎کنند ... زنها یک اختراع سرحالند ... در این شکی نیست که آدم باید دختر خدمتکار داشته باشد. اگر ثروتمند بودم ــ آنها آنجا هم نیستند ــ اگر ثروتمند بودم: فقط یک خدمتکار مرد. یک خدمتکار مرد چین و چروک دار و صورت اصلاح کرده، کسی که هرگز حرف نمی‎زند و مانند پرنده شکاری پیری دیده می‎شود. نه، خدمتکار جوان‎تر را ترجیح می‎دهم ــ یک جوان چابک، جوانی ماهر ... حالا کسی به من بگوید که این دختر قالب‎های کفشم را کجا گذاشته است! زنها ... حالا اینکه اصلاً چیزی نیست. آنها نمی‎توانند آشپزی کنند. خوب، آیا مگر می‎توانند آشپزی کنند؟ کاملاً بی خبرند، بی خبر. تمام رستوران‎های بزرگ فرانسوی یک رئیس آشپزخانه دارند ــ مردها می‎توانند آشپزی کنند، اما زنها نمی‎توانند. آنها حتی نمی‎توانند قالب‎های کفش را هم در جای مناسبی قرار دهند. آنها واقعاً قادر به چه کاری می‎باشند؟ خب بگذریم ... اما من حالا قالب‎های‎ کفشم را می‎خواهم، و آنها آنجا نیستند. از این رو، اگر من صدر اعظم بودم یک قانون وضع می‎کردم و فقط به مردها، به موجوداتی که قادر به فکر کردنند اجازه مرتب کردن اتاق هتل‎ها را می‎دادم. بله. زنها قادر به این کار نیستند. نه. قالب‎های کفش از حقوق اولیه قانون اساسی‎اند. زیرا اگر کفش‎ها یک شب تمام بدون قالب بمانند سرما می‎خورند. خب ... آیا این دلیلی برای ... من زنگ خواهم زد. کسی که عقل در سر ندارد باید آن را در پا داشته باشد. زنها .... تازه اینکه چیزی نیست.
بله ــ؟ بله، من زنگ زدم. دوشیزه، پس این قالب‎های کفشم را کجا گذاشته‎اید؟ چی؟ چطور؟ خب، همان وسیله‎ای که داخل کفش قرار می‎دهند. چی؟ شما آنها را ندیده‎اید؟ این اصلاً امکان ندارد ــ من خودم آن را امروز صبح اینجا ... لطفاً پیدایش کنید ...! نه، من آنجا را نگاه کردم؛ آنجا را هم؛ بله. پس حالا باید چکار کرد؟ ببینید ــ شما آنجا نیستید! خب، پس شما آنها را کجا قرار دادید؟ شما همیشه قالب‎های کفش را کجا می‎گذارید؟ چی؟ درون میز کوچک کنار تخت؟ اما آنها آنجا نیستند. آه، خدای من. ممنونم. بله. نه. بله، فردا بگردید و آنها را پیدا کنید. 
اگر حالا من قالب‎های کفش را در دست داشتم آنها را بطرفش پرتاب می‎کردم! بنابراین سازش با زنها مقدور نیست. آدم حسابی، ازدواج کن، این یک سازش نیست ــ تو از خنده روده بر می‎شوی. اما اصلاً همه این مشکلات به خاطر رفتن من از خانه است؛ آدم باید فقط در خانه به سفر برود. لعنت، و البته دختر خدمتکار باید آنها را جائی قرار داده باشد، اما فراموش کرده کجا، مگر در سر چنین زنهائی بجز چند فیلم و چند نام معروف چیزی دیگر فرو می‎رود!. بله، اگر من مدیر این هتل می‎شدم خانم‎ها دیگر مجال خندیدن نداشتند. بنابراین امشب باید کفش‎ها بدون قالب بمانند. 
پیژامه. پیژامه‎ام کجاست؟ آن در چمدان است. خوب حالا ما می‎خواهیم ... 
هوم. قالب‎های کفش که روی لباس‎ها قرا دارند. 
جایشان باید هم آنجا باشد. البته که جای قالب‎های کفش در چمدان است. و به این جهت هم من امروز صبح آنها را در چمدان قرار دادم. مردها ... مردها همیشه نظم را رعایت می‎کنند! 

***
لبخند مونالیزا. 

من نمی‎توانم نگاه از تو برگیرم. 
زیرا بر بالای سر همسرت در وقت کشیک
با دستانی لطیف و قلاب کرده آویزانی 
و پوزخند می‎زنی. 

تو مانند آن برج در پیزا معروفی، 
لبخندت طعنه آمیز است. 
آری ... برای چه مونا لیزا می‎خندد؟ 
آیا به ما می‎خندد، بخاطر ما، بر خلاف میل ما، با ما، 
بر علیه ما ــ 
یا چه ــ؟ 

تو، آنچه باید بشود را ساکت و آرام به ما می‎آموزی. 
زیرا که تصویرت ای لیز عزیز به ما نشان می‎دهد: 
آنکه از این جهان بسیار دیده است ــ 
لبخند می‎زند، دستش را روی شکم می‎گذارد 
و سکوت می‎کند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۱ساعت 15:9  توسط سعید از برلین  |