قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


کودکان مردم عجیب و غریبی‎اند: آنها خود را در افکار و رویا فرو می‎برند. من قبل از عید کریسمس و بعد دوباره حتی در شب عید در گوشه مشخصی از خیابان مرتب با پسر کوچکی روبرو می‎گشتم. او با وجود سرمای سخت لباسی تقریباً تابستانی بر تن داشت. او با <دست> می‎رفت، این اصطلاح فنی آن و معنیش گدائی کردن است. این اصطلاح را این پسرها خودشان اختراع کرده‎اند. کودکانی مانند او به تعداد فراوان وجود دارند، آنها همه جا جلوی آدم را می‎گیرند و جملات از حفظ کرده‎ای را زار می‎زنند. این کودک اما زار نمی‎زد، معصومانه و استثنائی صحبت می‎کرد و چشمانش به من با اعتماد نگاه می‎کردند.
یک چنین پسر وحشی‎ای اغلب اصلاً هیچ چیز نمی‎داند، نه می‎داند در کدام کشور زندگی می‎کند و نه به کدام ملت تعلق دارد و نه می‎داند که تزار و خدائی وجود دارند یا ــ آری، مردم چنان از جهل زیاد این دسته از کودکان صحبت می‎کنند که به سختی می‎توان آنها را باور کرد. و با این حال آنها حقیقت دارند.
من یک نویسنده هستم و باور دارم که این <داستان> را خود خلق کرده‎ام. اما به نظرم چنین می‎آید که این داستان زمانی در شب کریسمس در یک شهر بزرگ و در سرمائی گزنده واقعاً رخ داده است.
من پسر کوچکی را می‎بینم که در آن روز در زیرزمین نمناک و سردی از خواب بیدار می‎شود. او یک بالاپوش کهنه بر تن داشت و از سرما می‎لرزید. او به بخار نفسی که از دهانش جاری بود نگاه می‎کرد، و چون نشستن بر روی چمدان در گوشه زیرزمین کسل کننده بود بنابراین مرتب نفسش را به شدت از دهان به بیرون می‎داد و سپس به گلوله شدن بخار و ناپدید گشتنش می‎نگریست.
اما او گرسنه بود و می‎خواست چیزی بخورد. او چند بار به استراحتگاه رفته بود، جائیکه بر روی یک کیسه خواب کهنه و نازک مادرش خوابیده و یک بقچه مانند بالش زیر سرش قرار داشت. چطور او به اینجا آمده بود؟ احتمالاً او همراه پسرش از شهر دیگری آمده و اینجا بیمار شده بود. زن کرایه دهنده آن گوشه زیر زمین دو روز قبل توسط پلیس دستگیر شده و بقیه کرایه کنندگان آن محل خود را گم و گور ساخته بودند.
پسر در دالان چیزی برای نوشیدن می‎یابد اما هیچ جا تکه نانی پیدا نمی‎گشت، و او دوباره سعی می‎کند مادرش را از خواب بیدار سازد. عاقبت تاریکی او را به وحشت می‎اندازد: مدت‎ها از تاریک شدن هوا می‎گذشت اما هیچکس چراغ را روشن نمی‎کرد. او با دست صورت مادرش را لمس می‎کند و از اینکه مانند دیوار سرد است تعجب می‎کند. او با خود فکر می‎کند "اینجا اما هوا خیلی سرد است!" و در این وقت به یاد کلاه کوچک خود که در محل خوابش قرار داشت می‎افتد. او آن را بر سر می‎گذارد و تصمیم می‎گیرد زیرزمین را ترک کند. و حالا او در خیابان ایستاده بود.
آه خدای من، اینجا دیگر چه شهری‎ست! جائی که او از آن با مادرش آمده بود مانند شب تاریک بود و پنجره خانه‎های کوتاه به محض غروب آفتاب با کرکره بسته می‎گشتند و دیگر کسی در خیابان دیده نمی‎شد. در عوض آنجا گرم بود و به او غذا می‎دادند. اما در اینجا ــ آه، کاش فقط چیزی برای خوردن می‎داشت! و این سر و صدا و همهمه چیست، و چه زیاد نور و انسان و اسب و ارابه وجود دارد ــ  و سرما! از سوراخ بینی حیوان‎ها که مجبور به تند رفتنند بخار سفیدی بیرون می‎زند، سم‎هایشان از میان برف نرم و شل گاهی با آهنگی روشن بر سنگفرش خیابان کوبیده می‎شوند. و چگونه انسان‎ها همه همدیگر را هل می‎دهند! و، خدای مهربان، چه میلی به خوردن غذا خوردن دارد، حتی اگر هم فقط یک تکه کوچک از هرچه می‎خواهد باشد. و چه زیاد انگشت‎هایش از سوز سرما درد می‎کنند.
و آنجا دوباره یک خیابان دیگر است. اما خیابان واقعاً زیبائی‎ست. اما آن چه است؟ آه، چه پنجره بزرگی، و در پشت پنجره یک اتاق است، و در این اتاق یک درخت به بزرگی سقف قرار دارد، یک درخت کریسمس، یک درخت بزرگ کاج، و بر رویش شعله‎های کوچک فراوانی سوسو می‎زنند، چه زیاد سیب و چیزهای طلائی به آن آویزانند، و در اطرافش اسب و عروسک‎های کوچک قرار دارند، و بچه‎ها در اتاق می‎دوند، و همه لباس‎های تمیز و زیبای جشن بر تن دارند، و آنها می‎خندند و بازی می‎کنند و می‎نوشند و خوردنی‎های قشنگی می‎خورند. و از آنجا صدای موسیقی هم به گوش می‎رسد، آدم می‎تواند آن را از میان پنجره‎های بزرگ کاملاً شفاف بشنود. پسر کوچک نگاه می‎کرد و  شگفتزده شده بود، اما بعد درد دستش را احساس می‎کند و به رفتن ادامه می‎دهد.
دوباره او از طریق یک پنجره اتاقی را می‎بیند. در آنجا تعدای از همان درخت کریسمس قرار دارند، اما نه به آن بلندی، و بر روی میزها شیرینی‎های زیادی قرار دارند، قرمز و زرد و سفید و قهوه‎ای، و در پشت میز طویلی چهار خانم شیک‎پوش ایستاده‎اند و به هر که کنار میز می‎آید از شیرین‎های قشنگ‎شان می‎دهند. درب مرتب بازمی‎گشت و مردم زیادی از خیابان پیش آن خانم‎ها می‎رفتند. پسر ایستاده است و نگاه می‎کند و وقتی درب دوباره باز می‎گردد او هم همراه بقیه مردم داخل می‎شود.
آه، چقدر مردم از دست او عصبانیند، سرش فریاد می‎کشند و می‎خواهند بیرونش کنند! یکی از آن سه خانم سریع به سمتش می‎آید، به او یک کوپک Kopeke می‎دهد، و بعد درب را هم برایش باز می‎کند و او را دوباره به خیابان می‎فرستد ... او چه وحشتی کرده بود! کوپک از دستش با سر و صدا روی پله‎ها می‎افتد، اما او برای برداشتن پول دیگر قادر به خم کردن انگشتان به رنگ آبی و سرخ گشته‎‎اش نبود.
او تا جائیکه می‎تواند سریع به رفتن ادامه می‎دهد. اما به کجا؟ او به این خاطر که خود را تنها و رها گشته احساس می‎کرد خیلی غمگین است، خیلی تلخ غمگین، و اضطراب می‎خواهد دوباره به سراغش آید. اما ناگهان ــ باز آنجا دیگر چه چیزی دیده می‎شود؟ آنجا مردم تنگاتنگ هم ایستاده و شگفتزده‎اند: در پشت شیشه بزرگ سه عروسک کوچک با لباس‎های قرمز و سبز نشسته‎اند و یک مرد سالخورده با یک ویولن بزرگ و دو پیرمرد دیگر با ویولن‎های کوچک می‎نوازند و سرشان را با ریتم تکان می‎دهند. پسر ابتدا فکر کرد که آنها همگی واقعاً زنده‎اند، اما وقتی حدس زد و مطمئن گشت که آنها عروسکند باید می‎خندید. پسر کوچک تا حال چنین عروسک‎هائی را ندیده بود.
او ناگهان احساس کرد که کسی یقه کتش را از پشت گرفته است: یک پسر بزرگ پشت سرش ایستاده بود، ناگهان بر سرش می‎کوبد، کلاه را از سر او برمی‎دارد و لگد محکمی به او می‎زند. پسر به زمین می‎افتد. اما چون همه چیز رنگ به رنگ می‎گشت و در گوشش چیزی فریاد می‎کشید بنابراین مضطرب و هراسان می‎گردد، از جا می‎جهد و می‎دود و می‎دود تا اینکه خیابان‎های روشن پشت سرش قرار می‎گیرند. او از زیر یک دروازه به  درون می‎خزد و وارد یک حیاط غریبه می‎شود و آنجا در پشت دسته‎ای چوب چمباته می‎زند و با خود فکر می‎کند: "اینجا مردم پیدایم نمی‎کنند، و هوا هم تاریک است."
و به این ترتیب او آنجا خود را کاملاً آرام مچاله می‎کند و چمباته می‎زند و به زحمت می‎تواند نفس بکشد. اما ناگهان، کاملاً ناگهانی، حالش خیلی خوب می‎شود، پاها و دست‎هایش دیگر از سوز سرما درد نمی‎کردند و او چنان گرمش می‎شود که انگار بر روی نیمکت کنار اجاق نشسته است. "من اینجا چند لحظه خواهم نشست و بعد دوباره برای دیدن عروسک‎ها می‎روم"، او در حال فکر کردن به عروسک‎ها لبخند می‎زند. و بعد ناگهان به نظرش می‎رسد که صدای آواز مادرش را می‎شنود، کاملاً آهسته، اما او آن را می‎شنید. "مامان، من خوابیده‎ام ــ آه، اینجا خوابیدن چقدر خوب است."
"بچه، کریسمس شده است، بیا پیش من، به سمت درخت کریسمس."
او فکر می‎کند که این مادر او بوده است، اما نه، آن صدای مادرش نیست. پس چه کسی او را صدا می‎زد؟ پسر او را نمی‎دید، اما کسی خود را روی او خم می‎سازد و تاریکی او را در بر می‎گیرد و پسر دستش را به سوی او دراز می‎کند ــ در این وقت ناگهان ــ آه، چه روشنائی زیادی! چه درخت کریسمسی! همه چیز در اطرافش نور می‎دادند و می‎درخشیدند، همه جا عروسک‎های زیبای فراوان ــ اما نه، آنها پسران و دختران واقعی کوچکی هستند. آنها در هوا معلقند، آنها او را می‎بوسند و با خود می‎برند. او احساس می‎کند که در نوسان است ــ و آنجا، آری، مادرش آنجاست و برایش سر تکان می‎دهد و با مهربانی به او لبخند می‎زند.
پسر بلند می‎گوید "مامان! مامان! آه، چقدر اینجا زیباست، مامان!". او کودک‎ها را در آغوش می‎گیرد و می‎خواهد سریع برایشان از عروسک‎ها بگوید. او خنده‎کنان از آنها می‎پرسد "کدامتان پسر و کدامتان دخترید؟" و همه آنها را دوست داشت. آنها به او جواب می‎دهند: "اینجا در نزد کودکان مسیح کریسمس است. اینجا در آسمان همیشه برای تمام کودکانی که در روی زمین درخت کریسمس ندارند جشن کریسمس بر پا می‎شود". و او می‎فهمد که همه پسرها و دخترها زمانی بر روی زمین مانند او بوده‎اند.
مادران این کودک‎ها هم آنجا ایستاده‎اند. آنها می‎گریند، و پسرها و دخترهایشان را که حالا به سمتشان در پروازند و آنها را می‎بوسند در بین کودکان می‎شناسند.  آنها با دست‎های خود اشگ از گونه مادرشان پاک می‎کنند و از آنها خواهش می‎کنند که گریه نکنند، زیرا که حالا دیگر وضعشان خیلی خوب است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:21  توسط سعید از برلین  |