قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

آنچه نباید اتفاق می‎افتاد رخ داد. در یک صبح فاجعه‎آمیز تصمیم گرفتم برای خود یک موقعیت‎ـ‎دست‎دوم اجتماعی خریداری کنم و پیش یک فروشنده ماشین دست‎دوم به نام "اسمایلینگ جو Smiling Joe" (که ترجمه آن به "جوزف خندان" به کلی ناکافی‎ست) رفتم. اسمایلینگ جو هر روز چند کیلومتر مربع فضای تبلیغاتی روزنامه‎ها را مورد استفاده قرار می‎داد و مشتاقانه از ششصد ماشین دست‎دوم خود ستایش می‎کرد. او مردی جوان، قوی، بشاش و پر شور بود، و وقتی شنید که من از اسرائیل می‎آیم، دیگر شور و شوقش هیچ مرزی را نمی‎شناخت. خود او، همانطور که خودش تأکید کرد یهودی نبود، اما یک دوست داشت که فینکل‎اشتاین Finkelstein یا چیزی شبیه به آن نامیده می‎شد، و این برایش کافی بود.
اسمایلینگ جو شخصاً بیست ماشین دست‎دومش را نشانم داد و هر کدام از آنها را با شور و شوق ستود. هنگامیکه من از بقیه 580 ماشین از او پرسیدم، برایم محرمانه زمزمه کرد که آنها برای مهمان‎های مشهور از خاور نزدیک ــ بنابراین برای امثال من و پادشاه ابن سعود ــ در یک ملک مخفی پارک شده‎اند.
اسمایلینگ جو گفت "فقط پنج دقیقه با اینجا فاصله دارد. بفرمائید برویم آنجا" و مرا دعوت به سوار شدن در ماشین خود کرد.
بعد از تقریباً یک ساعت و نیم رانندگی از او پرسیدم، پس جریان پنج دقیقه چه شد. اسمایلینگ جو با خنده غرانی برایم اعتراف کرد که منظورش از پنج دقیقه با هواپیمای مافوق صوت بوده و حالا واقعاً ده دقیقه بیشتر تا مقصد نمانده است.
غروب در حال گستردن خود بود. بیابانی که ما از میانش می‎راندیم تمام ویژگی‎های گیاهان نیمه‎گرمسیری را نشان می‎داد. با این حال ما قبل از تاریک شدن کامل هوا به آریزونا رسیدیم. بر روی ملک مخفی که به راحتی قابل دیدن بود 9 ماشین دست‎دوم قرار داشت.
من پرسیدم: "پس ماشین‎های دیگر کجا هستند؟"
اسمایلینگ جو پوزخندی ‎زد: "فروخته شدند. ماشین‎ها مانند نان سفید کوچک داغی فوری به فروش می‎رسند. امروز صبح اینجا پانصد ماشین پارک بود. اگر راستش را بخواهید اصلاً مشتاق فروش بقیه ماشین‎ها نیستم. من در هر حال با پول نمی‎توانم هیچ کاری انجام بدهم."
بی اختیار این سؤال به لبانم نشست، که پس چرا او مرا به اینجا آورده است.
اسمایلینگ جو یک بار دیگر پوزخند ‎زد و گفت که پول برایش اهمیتی ندارد.
خیلی مهم‎تر از پول داشتن آوازه خوب است، "انصاف و صداقت" شعار ماست.
من در این بین از ماشین‎ها بازدید کردم و خوشبختانه یک شورولت خوب نگاه داشته شده را کشف کردم، با توجه به گچ‎نوشته بر روی شیشه جلو، قیمت ماشین فقط 299 دلار و 99 سنت بود.
من گفتم: "از این ماشین خوشم آمده. من این ماشین را می‎خواهم."
اسمایلینگ جو پنجه‎اش را به نشانه تأیید روی شانه‎ام گذاشت: "پسر، پسر! به این می‎گن یک چشم مطمئن! نگاه کن ــ و بهترین ماشینم را می‎خواهد! البته این ماشین به فرماندار رو به ترقی این ناحیه فروخته شده ــ اما اگر من با این کار می‎تونم شما را خوشحال کنم، باشه، پس 400 دلار بشمارید و بذارید رو میز و شورولت مال شماست."
"چرا 400؟ اینجا کاملاً واضح 299 دلار و 99 سنت نوشته شده؟"
"قیمت لیست، پسرم. بدون چرخ‎ها. اگر می‎خواهید برای 299 دلار و 99 سنت ماشینی بدون چرخ داشته باشید ــ من با آن مخالفتی ندارم. اما فراموش نکنید که شورولت یکی از گران‎ترین ماشین‎ها در آمریکاست."
من بدون حرف به چراغ‎های نئون تبلیغاتی کنار در ورودی اشاره کردم: "شورولت ــ ارزان‎ترین ماشین آمریکا!"
اسمایلینگ جو نه آرامش و نه پوزخندش را از دست داد:
"امروز دیگر چه کسی به چراغ نئون اهمیت می‎دهد؟ مدت‎هاست که منسوخ شده است!"
من در این بین از تمام جهات ماشین را بررسی کردم و بیشتر و بیشتر آن را مورد سلیقه‎ام یافتم.
من گفتم: "اوکی. میخرمش."
اسمایلیگ جو با حرارت دستم را فشرد: "عالیه! شما شیطان خوش اقبالی هستید! قبل از اینکه تصمیم‎ام عوض بشه سریع بپردازید! شما این ماشین را با 500 دلار سود می‎تونید دوباره بفروشید."
من گفتم: "شیطان خوش شانس خودتونید. کلیدها کجا هستند؟"
اسمایلینگ جو در حال دادن کلیدها پوزخند زد: "آیا چیزی از کلاژ اتوماتیک شنیدید؟ فرمان را هم می‎تونید با انگشت تا آخر بچرخونید."
من سعی کردم فرمان را با انگشت بچرخانم، اما وقتی متوجه گشتم که انگشت در حال دو قسمت شدن است فوراً از این کار دست کشیدم.
اسمایلینگ جو فاتحانه: "می‎بینید، اصلاً تکون نمی‎خوره. مانند فولاد محکمه. باید موتور ده سیلندری رو ببینید! پسر، پسر!"
من کاپوت را بالا زدم و توانستم فقط شش سیلندر بشمرم.
اسمایلینگ جو با شوق گفت: "درسته، معنی‎اش اما فقط صرفه‎جوئی در بنزین است! و استارت اتوماتیک!"
من بدون زحمت به او نشان دادم که استارت به هیچ‏وجه اتوماتیک نیست، بلکه باید با زحمت زیاد و با دست انجام گیرد. اسمایلینگ جو دوباره به من بخاطر شکاری که کردم تبریک گفت. استارت اتوماتیک مهم نیست و در مدل‎های جدید هم دیگر به کار گرفته نمی‎شوند.
"فکر می‎کنید که من به شما ماشین بدی می‎فروشم؟ من به شما؟ یک یهودی به یهودی دیگر؟ شما خود را در ماشین مانند پادشاهی حس خواهید کرد! و وقتی بخواهید موزیک گوش کنید فقط احتیاج دارید پیچ رادیو را بچرخونید."
اسمایلینگ جو پیچ رادیو را به من نشان داد و آن را چرخاند. فوری شیشه‎پاکن‎ها شروع به حرکت کردند.
اسمایلینگ جو سعادتمندانه پرسید: "کی دیگه به رادیو احتیاج داره؟ مگه رادیو چه چیز مهمی پخش می‎کنه؟ تمام روز موزیک. کاملاً غیر ضروری. خیلی مهم‎تر اما این است که شما عالی‎ترین صندلی راننده را دارید و می‎تونید حتی عقب و جلو هم بکشیدش."
من سعی کردم صندلی را حرکت دهم ــ و صندلی به جلو و عقب حرکت کرد. من یک بار دیگر این کار را تکرار کردم. چرا اسمایلینگ جو گفت که صندلی را می‎شود به جلو و عقب حرکت داد؟ این مشکوک است. من یک بررسی اساسی از ماشین انجام می‎دهم ــ تقریباً مانند ماشین نو دیده می‎گشت.
اسمایلینگ جو پوزخند می‎زند: "درست مثل ماشین‎های نو دیده می‎شه. بیشتر از 17000 مایل نرفته."
این غیر ممکن بود. من نگاهی به درجه می‎اندازم. عدد 3000 مایل را نشان می‎داد. بی اعتمادی من بیشتر می‎شود:
"پس چرا فقط 3000 نشان می‎دهد؟"
"توضیحش ساده است. صاحب قبلی ماشین یک نگهبان برج فانوس دریائی بوده که فقط می‎تونست به دور برج براند."
حالا دیگر کافیم شده بود. اگر تکنیک فروش اسمایلینگ جو را درست فهمیده باشم، باید ماشین پس از چند صد متر راندن از هم جدا شود.
من گفتم: "خوب. پس ما متأسفانه نمی‎تونیم با هم معامله کنیم. من اجازه نمی‎دم که کسی فریبم دهد."
"هر طور که مایلید."
برای اولین بار پوزخند از چهره اسمایلینگ جو از بین رفت.
"من چطور می‎تونم به خانه برگردم؟"
"با ماشین؟"
"نه، پیاده."
"مستقیم به طرف شرق، دوست من، مستقیم به طرف شرق ..."
من فکر کردم: وقتی اسمایلینگ جو <شرق> می‎گوید، باید احتمالاً <غرب> درست باشد. اما چون به برعکس شهادت دادنش هم نمی‎شود اطمینان کرد بنابراین از سمت جنوب رفتن بهتر است.
در مسیر راه از سمت شمال از میان زمین‎های کشاورزی حاصلخیزی گذشتم، از جنگل‎هائی با رودخانه‎ها و آبشارها رد شدم ــ و با این حال به خانه رسیدم. همسایه‎ام در سربالائی رو به خانه به من کمک کرد و به اطلاعم رساند (متأسفانه دیر) که آدم در آمریکا برای خرید ماشین دست‎دوم باید حتماً با ماشین خودش برود.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:40  توسط سعید از برلین  | 

 
معمولاً مهاجرین جدید می‎توانند آنچه که می‎خواهند انجام دهند. آنها در اولین سال اقامت خود حتی احتیاج به پرداخت مالیات بر درآمد هم ندارند. بعضی از شهروندان متهور اسرائیلی از این راه یک امرار معاش کاملاً مناسب و معقول برای خود می‎سازند، آنها در فواصل معینی کشور را ترک و بعد بعنوان مهاجر جدید دوباره بازمی‎گردند. مهاجر جدیدی که بدون در نظر گرفتن این امتیاز بخاطر چیزی شکایت نکند، یا بعنوان یک آدم احمق و یا بعنوان سرمایه‎داری بزرگ به حساب می‎آید. (مجموع سرمایه‎های بزرگ در این سرزمین در دستان یهودیان است، وضعیتی که از هر سو خشم زیادی را برمی‎انگیزد.)
همچنین موقعیت مهاجرین جدید بی بضاعت که بطور عجیبی اکثریت را تشکیل می‎دهند به هیچ وجه نومید کننده نیست. افرادی وجود دارند که بیست سال پیش فقط با یک چمدان به کشور آمده‎اند و امروز هنوز هم مالک همان چمدان هستند. این دسته به اصطلاح همان اولدتایمرهائی هستند که در ایام جوانی بخاطر آرمان‎هایشان به نحو وصف‎ناپذیری رنج برده‎اند. آنها تا امروز خصومت سالمی بر علیه تمام کسانی که  ابتدا دیرتر به این سرزمین آمده‎اند و ــ به عقیده اولدتایمرها ــ زندگی لوکسی را می‎گذرانند حفظ کرده‎اند.
خشم و انزجار در خطوط چهره آن پیرمردی که یک روز جلوی در ورودی سینما مرا متوقف ساخت منعکس می‎گردد:
"کجا با این عجله، یوسله Jossele؟"
من به او اعتراف کردم که قصد داشتم بلیطی برای سینما رفتن خریداری کنم.
او با تحقیری تیز و برنده تکرار کرد: "بلیط برای سینما؟ من در سن و سال تو اگر می‎توانستم یک خیار برای شام شب تهیه کنم خوشحال می‎گشتم. اما بلیط سینما؟ سی سال پیش کسی به این فکر نمی‎کرد به سینما برود. آن زمان هنوز شترهای بارکش از اینجا می‎گذشتند و از بولوار می‎شد به دریا نگاه کرد."
من گفتم "جالبه. اما حالا باید به خانه بروم."
او سرش را با تلخی تکان داد: "به خانه؟ من آن زمان خانه‎ای نداشتم. ما چند جعبه و قوطی کنسرو را بر روی هم می‎چیدیم و رویشان را با کاغذ بسته‎بندی می‎چسباندیم ــ و این خانه ما بود. آیا مبل هم داری؟"
من محتاطانه گفتم: "چیز به درد بخوری نیست. ما اکثراً روی آجر می‎‎شینیم."
"آجر؟!" ما حتی اجازه خواب دیدن از آجر را هم نداشتیم! از کجا باید پول برای آجر می‎آوردیم؟"
متواضعانه اعتراف کردم: "من نمی‎دانم. اگر حقیقتش را بخواهید: من آجرها را نخریدم، بلکه از یک ساختمان نیمه‎ساز بی محافظ دزدیدم."
صدای پیرمرد از خشم شروع به لرزیدن کرد: "دزدی! من هجده سال تمام اینجا زندگی کردم، قبل از آنکه شجاعت پیدا کنم تا اولین آجرم را بدزدم! ما آن زمان حتی شن هم نداشتیم تا رویش دراز بکشیم. ــ آیا آب می‎نوشی؟"
"خیلی به ندرت. شاید یک بار در هفته."
او شانه‎هایم را می‎گیرد و طوریکه انگار می‎خواهد مرا مخلوط کند تکانم می‎دهد: "یک بار در هفته؟ مرد جوان، آیا خبر داری که مردم در زمان جوانی من در بیت‎المقدس برای آب پول نقد باید می‎پرداختند؟ زبان به کام‎مان می‎چسبید، اما نمی‎توانستیم تشنگی خود را خاموش سازیم. یوزله، ما حتی یک قرش بی ارزش هم نداشتیم تا با آن برای خود یک لیوان آب بخریم!"
من گفتم: " آقای عزیز اسم من یوزله نیست و من شما را نمی‎شناسم."
مخاطبم با فریاد گفت: "تو منو نمی‎شناسی؟ وقتی در سن تو جسارت می‎کردیم که کسی را نشناسیم، ما را با کتک له و لورده می‎کردند! اما البته شما جوان‎های مبتدی امروزی می‎توانید به خود اجازه هر کاری را بدهید ..."
او با این حرف ترکم کرد و با عصبانیت به راه خود رفت. من ناراحت و دلشکسته شده بودم. زمین زیر پاهایم می‎لرزید. من باید دراز می‎کشیدم. یک تاکسی مرا زیر می‎کند. در گذشته پیشگامان ما قبل از آنکه برای اولین بار توسط یک تاکسی زیر گرفته شوند باید هجده تا بیست سال انتظار می‎کشیدند. زمان واقعاً تغییر کرده است.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت 0:50  توسط سعید از برلین  | 

پدیده دوروئی از وقتی انسان به یاد می‎آورد ماده خام خوبی برای طنزپردازان بوده است. بخصوص انگلیس بعنوان سوژه‎ای مناسب خود را به اثبات رسانده است، البته نه فقط برای طنزپردازانی که خود تحویل جامعه داده است. و حالا من هم مایلم سهم کوچک خود در این باره را انجام دهم.
این فرصت را حرمت هم‎مرز ستایشی که امپراطوری بریتانیا به یکی از عقب مانده‎ترین کشورهای این سیاره ــ به عربستان صعودی که یکی از شیخ‎نشین‎ها در کویر است ــ احساس می‎کند برایم فراهم آورد. من به انگلیسی‎ها سهم کوچک انتقادیم را برای چاپ پیشنهاد کردم، اما آنها آن رد کردند. دیگر چاره‎ای نداشتم بجز آنکه به خانه بروم و در باغچه‎ام برای پیدا کردن نفت حفاری کنم.

اولین خبر موثق در باره حراج علنی ادوین مک‎کینزلی، دبیر دوم سفارت سلطنتی انگلیس در ریاض را یک خبرگزاری عربستان صعودی گزارش کرد و در انگلیس باعث مقداری شور و هیجان گشت.
از مک‎کینزلی یازده بطر لوسیون بعد از اصلاح صورت کشف شد که دارای بیش از %60 الکل بودند. دبیر سفارت به 470 ضربه شلاق محکوم و بعد از اجرای حکم در میدان مرکزی ریاض بعنوان برده به عموی مادری پادشاه به نام شیخ محمود ابو بوبا فروخته می‎شود. قیمت فروش مبلغ اندکی در حدود 15 Guinea بود.
این از حقایق. اما آدم نباید آن را احساسی قضاوت کند، بلکه در چارچوب جهانی.
یک یادداشت داخلی وزارت امور خارجه روشن می‎سازد که دبیر سفارتخانه با ضربات شلاق بر باسن لخت خود و بعد با فروخته شدن بعنوان برده با صراحت موافقت کرده بوده است. با وجود آنکه او را در حین مصرف آن مایع الکلی غافلگیر ساخته بودند، اما به او ــ بدون شک بخاطر رابطه اقتصادی تنگاتنگ بین عربستان صعودی و انگلستان ــ ترحم قابل توجه‎ای کردند. به او اجازه انتخاب دادند، از او پرسیدند که آیا می‎خواهد چشمانش را دربیاورند و بعد سرش را از بدن جدا سازند یا اینکه ترجیح می‎دهد بعنوان برده به زندگی ادامه دهد. مک‎کینزلی داوطلبانه امکان دوم را برگزید.
بعلاوه قابل تأمل است که مجازات تحت توجه دقیق به مقررات آئین‎نامه کنوانسیون ژنو انجام پذیرفت. دولت انگلیس هم آن را کاملاً به رسمیت شناخته است. وزیر امور خارجه در جواب سؤال مجلس در این رابطه توضیح داد: "من در موقعیت مطلوبی هستم و می‎توانم به عرض نمایندگان محترم برسانم که در تمام مدت اجرای مجازات یک پزشک دولتی نیز حضور داشته است و دیگر اینکه مقامات عربستان صعودی دو مؤذن را مأمور ساخته بودند تا با سوره‎های قرآن جریان انجام مجازات را همراهی کنند. بعلاوه محکوم بعد از ضربه صد و بیستم بیهوش گشت، بطوری که باقیمانده ضربات شلاق را بدون فریاد و درد تحمل کرد. ما می‎توانیم به او افتخار کنیم."
کونته‎ـ‎کینزلی، آنطور که دبیر کنسولات از زمان شروع شغل جدیدش نامیده می‎شود، بزودی بهبود می‎یابد و بخشی از گوشت نشیمنگاهش را ــ گرچه دیگر نه برای نشستن ــ دوباره بدست می‎آورد. شیخ ابو بوبا از او راضی‎ست و به او اجازه داده است چتر شخصی خود را نگهدارد. در حال حاضر کونته‎ـ‎کینزلی از 182 فرزند شیخ نگهداری می‎کند و مدیریت لباس‎های زیر آنها را به عهده دارد.

در حالیکه نمایندگان محافل جامعه اقتصادی اروپا در آستانه کنفرانس اوپک و مشکلات رو به افزایش تأمین نفت خود را به شدت نگران نشان می‎دادند، با کمال تأسف بخشی از مطبوعات انگلیس به عدم دخالت ارائه شده بی توجه ماند. ساندی تلگراف با تیتر درشتی پرسید "15 Guinea برای یک دیپلمات با تجربه؟ یک شتر جوان ارزشش بیشتر از این است!" روزنامه تشخیص داده بود که دبیر سفارتخانه بخاطر ظاهر مردانه و اندام ورزشکارانه‎اش باید بعنوان برده درجه‎یک به حساب آید. مقاله اینطور به پایان می‎رسد "مبلغ پرداخت شده برای او یک توهین به کرامت ملی ما است و  فقط می‎شود آن را با چندرقاز حقوقی مقایسه کرد که اسرائیلیهای فاتح در سرزمینهای اشغالی به نیروهای کار عرب میپردازند."
روزنامه میانه‎روئی از جنبه حقوق بین‎الملل به این ماجرا می‎پردازد: "تکلیف بچه‎های کونته‎ـ‎کینزلیز، اگر صاحبش او را با یک برده زن به ازدواج وادارد چه می‎شود؟ آیا کودکان او شهروند انگلیس‎اند یا عربستان صعودی؟ دادستان، که ما از او در این باره سؤال کردیم بر این عقیده بود که می‎تواند تابعیت عربستان صعودی به آنها تحمیل شود، بدون آنکه دولت علیا‎حضرت از نظر قانونی امکان مطمئنی برای دخالت داشته باشد. ما مایل نیستیم انکار کنیم که این موقعیت برای ما نگرانی عمیقی ببار آورده است."
در مقابل حرف‎های تیزتری نیز به گوش می‎رسید.
برای مثال "The Jewish Chronicle" فرستادن نیروی دریائی به آب‎های عربستان صعودی را درخواست می‎کند، اما با مخالفت شدید مجلس لردها مواجه می‎شود، و با مشورتی که با وزارت بازرگانی صورت گرفت تصمیم بر این گرفته شد که بجای فرستادن کشتی‎های جنگی کاتالوگ مصوری از جدیدترین تولیدات صنایع نظامی بریتانیا به ریاض فرستاده شود. به همین شکل یک بحث در باره قطع رابطه دیپلماتیک با آفریقای جنوبی هم بی نتیجه می‎ماند. و بعلاوه چندین سخنران به این نکته اشاره کردند که جریان کونت‎ـ‎کینزلی تنها مورد استثنائی نمی‎باشد. طبق گزارشات سری سازمان ضد جاسوسی انگلیس او با دو مهندس آمریکائی که بخاطر مستی فروخته شده بودند در یک اتاق زندگی می‎کردند. یک دیپلمات دیگر انگلیسی به نام سِر توبیاس (توبی) میددلبوروق، سه سال پیش در اثنای یک سفر نیمه رسمی همراه با سکرتر زیبایش در عربستان صعودی مفقود شده‎اند و گفته می‎شود که بعنوان نگهبان حرمسرای یک شیخ ناشناس به خدمت مشغول است. از وضعیت سکرتر زیبای او خبری در دست نیست.

وزیر اقتصاد و دارائی بدون هیچ دلیل خاصی اظهار می‎کند: "یک ضرب‎المثل عربی می‎گوید که یک خرید انجام گرفته شده فقط از طرف خدا می‎تواند باطل اعلام گردد." همسر کونته‎ـ‎کینزلی عقیده دیگری داشت و پیشنهاد خریدن شوهرش از آبو بوبا باعث دستپاچگی شدید دولت می‎شود. شیخ جوابی نمی‎دهد. مأموری که از طرف صلیب سرخ به ریاض فرستاده شده بود در حقیقت به مقصد مورد نظر می‎رسد، اما از آن زمان به بعد دیگر هیچ خبری از خود نمی‎دهد؛ حدس زده می‎شود مفقود شدن او با کمبود فصلی برده در بازار برده ‎فروشان عربستان صعودی در ارتباط باشد. وزارت امور خارجه تحت فشار افکار عمومی پیام پر انرژی، اما مؤدبانه زیر را برای خالد شاه می‎فرستد:
"دولت علیا‎حضرت رفاه فیزیکی کونت‎ـ‎کینزلی برده را امری پر اهمیت تلقی می‎کند و مایل است خوشبینانه امیدوار باشد که اگر قرار است اقدامات انضباطی‎ای در مورد فرد مذکور اجرا شود، باید شدیداً طبق موازین بین‎المللی رفتار با برده‏های تازه کار انجام گیرد."
از این گذشته دولت از تمام امکانات موجود دیپلماسی مخفی استفاده (روشی که همیشه مؤثرتر از تظاهرات پر سر و صداست) و به هر طریقی تلاش می‎کند تا سرنوشت مک‎‎ـ‎کونته را سبک‎تر سازد. برای مثال کوشش کردند تا از او بعنوان کمک آشپز استفاده شود، بدون آنکه اصراری در باز کردن زنجیرها از پایش بکنند؛ تا بدین وسیله از فرار احتمالی او که می‎تواند در روابط خوب دو کشور دوست تأثیر منفی بر جای گذارد جلوگیری کنند. چند تن از نمایندگان محافظه‎کار پیشنهاد دادند که با محدود ساختن مصرف ویسکی شاهزاده‎های آل صعود هنگام بازدید از انگلیس آنها را تحت فشار اخلاقی قرار دهند. این پیشنهاد تعقیب نشد، زیرا متوجه گشتند که تقریباً تمام کارخانجات تولید ویسکی در مالکیت عربستان صعودی‎ست. وزرای کشورهای عضو اوپک در آن زمان کنفرانس خود را آغاز کرده بودند. فروشگاه‎های بزرگ و پیشرو انگلیسی کاتالوگ‎های خود را به زبان عربی به چاپ رساندند. مبلغ سپرده عرب‎ها در بانک‎های انگلیس به 8 میلیارد پوند بالغ می‎گردید. تراز تجاری بهبود اندکی را نشان می‎داد.
تحت چنین شرایط مفرحی یک کارمند عالیرتبه وزارت امور خارجه پیشنهاد می‎دهد که او را با کونته‎ـ‎کینزلی تاخت بزنند. این پیشنهاد با تشویق عمومی روبرو می‎گردد ــ اما، آنطور که بعد دیده شد این تشویق زود هنگام بود: سفیر عربستان صعودی به دیدار این کارمند می‎رود، دندان‎هایش را بررسی می‎کند، و او را با کلمات "غیر ممکن است" پس می‎فرستد.

اما وزارت امور خارجه بیکار ننشست. تحت عنوان "حقوق و وظایف بردها" یک کتاب مرجع برای دیپلمات‎های خود به چاپ رساند، که ما چند نکته از آن را نقل قول می‎کنیم:
"هنگام مجازات جسمانی لب بالا را سفت نگاهدارید و عضلات کمر را شل سازید. توصیه می‎شود هر از گاهی فریادی از درد کشیده شود، تا از این طریق رضایت مأمور مجازات برآورده گردد.
"استفاده از وازلین یا پماد مشابه‎ای روند بهبود را تسریع می‎بخشد."
"خود را به آقا و صاحبی که بعنوان برده خدمت می‎کنید بر روی چهار دست و پا نزدیک سازید (یا بر روی شکم بخزید)."
"هنگام دریافت دستورات سعی شود در نهایت دقت و کوتاه جواب داده شود:
!yes Massa!، Thank you، Ma'am و مانند اینها."
"همواره در رفتار خود شأن انگلستان را حفظ کنید، زیرا که شما نماینده به فروش رسیده‎‎اش می‎باشید."
رویهمرفته اجازه است گفته شود که افکار عمومی انگلیس این ماجرا را تمام شده می‎بیند و فقط هنوز برای این سؤال علاقه نشان می‎دهد که عاقبت چه وقت اسرائیل تمام سرزمین‎های اشغالی را ترک خواهد کرد.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 3:25  توسط سعید از برلین  | 

 
اکثر بازدیدکنندگان خارجی تصور کاملاً اشتباهی از این کلان شهر درخشنده دارند. برای آنها پاریس مترادف است با عشق و گناه، با یک شبکه تار عنکبوتی از خیابان‎های فرعی و تنگ، جائیکه در کاباره‎های شرجی و نیمه تاریک رودخانه‎ای از شامپاین جاری‎ست و رقاصان عریان با موسیقی هیجان‎انگیز تمام شب تولید تمایلات عشق‎ورزی می‎کنند.
حالا، یک پاریس ِ دیگر هم وجود دارد!
شاید این پاریس ِ دیگر کمتر شرجی و کمتر تنگ باشد، اما کسی که به خود زحمت جستجوی آن را بدهد، پاداش خوبی بدست خواهد آورد. در این پاریس ِ دیگر ــ پاریس حقیقی، پاریس جاودانه ــ فروشندگان خیابانی زیر گوشت نجوا کنان <تصاویر لخت هنری> برای فروش عرضه نمی‎کنند، مردانی وجود ندارند که غریبه‎های ساده‎لو را به کاباره‎های نیمه تاریک بکشانند. نه هیچ اثری از ابری از دود و رودی از شامپاین دیده می‎شود و نه از رقص بی‎ارزش استریپ تیز. نه! اینجا، در این پاریس ِ دیگر، مکان‎های هنری مجلل با اتاق‎های مبله لوکس مخصوص تماشاچیان وجود دارند، جائیکه خارجی‎ها راحت در صندلی‎های راحتی خوش فرم می‎نشینند، در حالیکه رقاصه‎های برهنه با همراهی موسیقی جاز هیجان‎انگیزی تمام شب تمایلات عشق‎ورزی تولید می‎کنند.
آنچه که حالا می‎خواهم گزارش دهم، از همان پاریس ِ دیگر است.

معجزه رخ داد: ما دو بلیط برای Mammut-Musical-Show که بلیط‎هایش سال‎هاست پیش‎فروش شده‎اند بدست آوردیم. یک توریست از آمریکای لاتین می‎بایست در آخرین لحظه بلیط خود را پس بدهد و به خانه بازگردد، زیرا که تاریخ شب نمایش با تاریخ همه‎ماهه کودتا در کشورش همزمان شده بود. و این باعث شد تا من و همسرم در ردیف اول بنشینیم، درست در زیر پای دختران زیبا و با بهترین موقعیت برای دیدن صحنه نمایش و تجهیزات آن و ریزه‎کاری‎های حرکات رقاصان (لباس‎های رنگارنگ وجود نداشت). دخترها مشغول بودند تا تصاویر زنده‎ای از کاراکتر تاریخی نشان دهند، از تاریخ کلی انسان و از تاریخ خلق خود ما؛ برای مثال یودیت Judith و هولوفرنس Holofernes، یوسف Josef و برادرانش، همسر پوتیفار Potiphar و رقص چادر سالومه. این برایمان مدح به حساب می‎آمد و عزت نفس‎مان را بالا برد. حتی صداهای "بشینید!" که از پشت سرمان می‎آمد هم نتوانست ما را به نشستن وادارد. ما اصلاً نمی‎دانستیم که تاریخ اسرائیل اینچنین پر زرق و برق بوده است.
و بعد مادر بزرگ فرود می‎آید ...
او در قفس طلائی معلقی که طرحش را خود او ریخته بود توسط طنابی از سکوی بالای صحنه نمایش معروف‎ترین سالن موسیقی به روی صحنه پائین می‎آید، و تمام افراد در گروه‎بندی زیبائی دست‎هایشان را به سمت او دراز کرده بودند، عده‎ای از آنها زانو زده، عده‎ای بر روی نوک انگشتان پا ایستاده و به همراهی موسیقی پر شکوهی که به تدریج بلندتر می‎گشت متن فوق را مدام تکرار می‎‎‎‎کردند: "او می‎آید، او اینجاست، زیباترین زن جهان!". او جوراب شلواری مشبک سیاه رنگی بر پا و لباس چسبانی از پوست ببر بر تن داشت، تاجی از موی بور بافته شده، مژه‎های دراز و تابدار، دندان‎های سفید و براق و یک دکولته خیلی باز که تمام وسیله دلربائی 70 ساله‎اش را نمایش می‎داد. (بهترین همسر جهان حتی سن او را 71 تخمین می‎زد، البته فقط نجوا کنان در گوش من.)
برای اینکه اینجا سوءتفاهمی پیش نیاید: مفهوم "مادر بزرگ" برای من مقدس است. به عقیده من مادربزرگ یک مأموریت بسیار مهم در خانواده دارد، چه بعنوان پرستار بچه و یا مدیریت دستورالعمل‎های قدیمی و پر افتخار پخت غذا که بدون این مادربزرگان حتماً فراموش می‎گشتند. مادربزرگ‎ها، به اختصار، می‎توانند همیشه روی عشق و احترام من حساب کنند. شاید به این دلیل باشد که من وقتی مادربزرگی معلق در هوا، ناگهان به روی صحنه فرود می‎آید و در زیر نور نافذ نورافکن‎ها خود را به جمعیت شگفت‎زده عرضه می‎سازد چنین واکنش حساسی از خود نشان می‎دهم. بعلاوه این مادربزرگ ویژه فقط چیزی مانند یک نمره در برنامه شبانه نبود، بلکه ستاره نمایش بود، خواننده الهی اپرا، هنرمندی همه جانبه و غیر قابل قیاس، مکان متبرکه ملی. به راستی که صدایش هنوز هم می‎توانست به رقابت بپردازد. اما مادربزرگ می‎خواست مهارت‎های رقص خود را هم بی چون و چرا به نمایش بگذارد، دیگر به بقیه اجازه به جلوی صحنه آمدن را نمی‎داد، به اطراف جست و خیز می‎کرد، روی سر خود می‎ایستاد و با پاهایش پادوچرخه‎ای می‎زد، جوک‎های دو پهلو تعریف می‎کرد و رفتارش کلاً طوری بود که مادربزرگ‎ها نباید داشته باشند. یا همسر مدیر آنجا بود و یا اینکه باید رابطه‎ای عالی با سندیکای هنرمندان داشته باشد.
اما با این حال بزودی کشف کردم که او رتبه برجسته خود را مدیون شرایط دیگری‎ست: مدیون بر قرار ساختن <رابطه استادانه با تماشاچی>. این همان چیزی بود که نمی‎توانست کسی آن را تقلید کند. این کار در تملک او بود. آن نوعی که او میکروفون را در دست نگاه می‎داشت ... آنطور که او از روی صحنه پائین می‎آمد و پیش تماشاگران می‎رفت ... طوریکه از نرده پله‎های اطراف صحنه نمایش به پائین لیز می‎خورد ... و آن فرمی که او در نزد تماشاچی خارجی توقف می‎کرد و با او چند کلمه به زبان مادریش حرف می‎زد ... آن شوخی‎های بامزه و یا پیشنهادهای لغزان هنگام رد شدن از کنار تماشاچیان ... آنطور که او سر طاس مردی را می‎بوسید ... همه اینها منحصر به فرد بودند.
او در آن شب در مرحله‎ای از نمایش سه تماشاچی مرد را انتخاب کرده بود، یک آمریکائی به بلندی یک درخت، یک اسپانیائی تقریباً قد کوتاه و یک ایتالیائی فربه. او پس از غلبه کردن بر مخالفت آن سه مرد آنها را به روی صحنه کشید، جائیکه آنها از طرف دختران خندانی بدرقه گشتند، مادر بزرگ دستش را بر روی باسن پوشیده از پوست ببرش قرار داد، نگاهش را در سالن چرخاند و اعلام کرد:
"من هنوز به یک مرد احتیاج دارم!"
بدون خودستائی کردن از خود، اجازه دارم که بگویم دفعات زیادی در موقعیت‎های خطرناک قرار گرفته‎ام. من از چندین اردوگاه اسرای جنگی گریخته‎ام، در جنگ آزادیخواهانه شرکت داشتم و یک بار حتی در کنگره صلح <لیگ تفاهم بین‎‏المللی> شرکت کردم. اما هرگز در زندگی مانند آن لحظه که مادربزرگ نگاهش را به صندلی من در ردیف اول هدایت کرد به چنین ترسی دچار نشده بودم. وحشتناک بود. چهره‎ام به ترتیب قرمز و آبی شد، خودم را مچاله کردم و ناامیدانه به دنبال حمایت می‎گشتم. مانند برق دردآورترین خاطرات کودکی ناشادم از برابر چشمانم عبور کردند.
ماری که با او ازدواج کرده‎ام در کنارم فیشی می‎کند: "عالی شد ... داره برای بردنت میاد!"
لحظه‎ای بعد مادربزرگ جلوی من قرار داشت. من نمازی به آسمان می‎فرستم، اما در این وقت او خودش را روی من خم می‎کند، و از میان شکاف عرضی چهره سخت ترسناکش می‎پرسد:
"از کجا می‎آئی، کوچلوی من؟"
من خودم را در صندلی فرو می‎کنم و ساکت می‎مانم. من که موظف نیستم سؤال به زبان فرانسوی را متوجه شوم.
به جای من مار کنار دستی‎ام در حالیکه نگاه جانور هزار چشم تماشاگران از هر سو در من فرو می‎رفت خوانا و بلند جواب می‎دهد: "او از اسرائیل می‎آید".
مادر بزرگ باسنش را می‎جنباند و با لذت تکرار می‎کند "اسرائیل. اوه لا لا. شالوم." و بازویش را دور من می‎پیچد.
در این لحظه علل مذهبی رنسانس که ما امروز تجربه می‎کنیم را درک می‎کنم. انسان تنها است. او در وسط یک محیط خصمانه تنها و بی یاور است. او احتیاج به موجودی والاتر دارد که به او باور کند، که در کنارش خود را در برابر خطرات زندگی در امان پندارد. من بدون دفاع بودم و این مردم تنها مرا در بند داشتند.
مادربزرگ با دستان سالخورده و پر از رگ‎های آبی رنگش به مار اشاره می‎کند و می‎پرسد:
"خانم شماست؟"
من همچنان سکوت می‎کنم، اما مار سرش را به علامت تأیید تکان می‎دهد. بعد مادربزرگ می‎خواست بداند که آیا مادام حسود است.
من به زبان عبری زمزمه کردم: "دست از این مسخره بازی بردار و برو به خانه. نوه‎های رها گشته‎ات منتظرند. آنها بخاطر نان فریاد می‎کشند. نگران من نباش و برو ..."
با تشنج سعی می‎کردم خودم را از دست ورزیده‎اش نجات دهم. اما این کار فقط آبی بود که به آسیاب زهوار در رفته ریخته می‎شد. در میان دست زدن طوفانی تماشاگران مرا به درون صندلی هل داد و به طریق فرانسوی شیک و بی‎نظری خودش را روی زانویم انداخت. من مایلم از شرح مفصل این جریان صرفنظر کنم. مادربزرگ انگار که این کار برایم کافی نبوده است سر به شدت مقاوم مرا به دکولته‎اش فشرد و با صدای زیر و گرفته پرسید: "آیا می‎تونی خوب ببینی، کوچلوی من؟"
من به زحمت گفتم "من چیز زشتی می‎بینم" و باید با سرفه‎ای که بخاطر به هوا بلند شدن پودرها به آن دچار شده بودم بجنگم. "از زانویم برید پائین یا اینکه برای کمک خواستن فریاد می‎کشم ..."
مادربزرگ با گفتن "آه، شری!" استخوان‎های شکننده خود را از روی زانویم بلند می‎کند، بینی‎ام را می‎بوسد و می‎خواست مرا به طرف صحنه بکشاند. در این کار ثابت کرد که قدرت بدنی فراوانی دارد. من این را از دستم که لبه صندلی را چسبیده بود و مرتب بازتر می‎شد متوجه گشتم.
او پوزخندی می‎زند و با حرکت سر از ارکستر خواست یک کن‎ـ‎کن Can-Can با نشاط بنوازند، در حالی که در پشت سرم بهترین همسر جهان مزورانه به من دلداری می‎داد:
"شوخی را خراب نکن، افرایم Ephraim! او منظور بدی ندارد! همه آماده بازی کوچکی‎اند، فقط تو نه!"
در این ضمن مادر بزرگ با دستان ماهرش انگشتانم را از لبه صندلی گشود؛ یکی بعد از دیگری. تماشاگران شادی می‎کردند. اما من هنوز خود را شکست خورده نمی‎دانستم. من در زیر صندلی یک میله آهنی کشف می‎کنم و توانستم پایم را به آن گیر دهم و نفس نفس زنان بگویم: "گمشو، جادوگر پیر. من تو را دوست ندارم."
مادربزرگ نجوا کنان می‎گوید "عزیزم" و مرا با گرفتن سریع کمرم نیمه بلند و به روی صحنه هدایت می‎کند.
آنچه بعد اتفاق می‎افتد را فقط بصورت تیره در یاد دارم. بنا به گزارش همسرم من خسته و عصبانی آنجا ایستاده بودم، با دهانی باز و دستانی آویزان، در کنار بقیه قربانی‎های دیگر مادر بزرگ، و اجازه دادم دختری یک کلاه قیفی با یک پر قرمز رنگ روی سرم بگذارد و بعد در حالیکه مادربزرگ ریتم چا‎ـ‎چا‎ـ‎چا را با دست زدن همراهی می‎کرد من شروع به رقصیدن کردم.
هنگامیکه من دوباره به سر جای خود برگشتم، بهترین همسر جهان خیلی غیر دوستانه بدرقه‎ام کرد و گفت: "من بخاطر تو خجالت می‎کشم. چرا گذاشتی که از تو یک دلقک بسازند؟"
بعد از چند روز توانستم تخت بیماری را ترک کنم و کمی به قدم‎زدن بپردازم. روزی بر حسب تصادف یک دوست متخصص رقص ملی از اسرائیل را می‎بینم. در حین گفتگو من از مادربزرگ هم صحبت کردم.
دوستم لبخندی می‎زند: "بله، او را می‎شناسم. ده‎ها سال است که با همین شگرد پیش می‎رود. از میان تماشاچیان چند توریست را روی صحنه می‎آورد و آنها را وادار به رقصیدن می‎کند. تماشاگران اما نمی‎دانند که آنها سیاهی لشگرند و از او پول می‎گیرند."
من می‎پرسم: "کی؟ چه کسی چه کاره است؟"
"آن به اصطلاح توریست‎ها. آنها به این کار اختصاص داده می‎شوند. اینکه یک تماشاچی حقیقی گول این مزخرف‎بازی را بخورد خیلی به ندرت رخ می‎دهد. اما چرا سؤال می‎کنی؟ به من نگو که تو را مجاب به این کار کرد!"
با یک خنده که نشان از اعتماد به نفس می‎داد نگذاشتم گمانش تبدیل به یقین گردد: "من؟ مگر دیوانه شدی؟"
 
_ پایان _
     
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17:13  توسط سعید از برلین  | 

اسرائیل دوازده سال پس از اعلام موجودیت‎اش دو برابر جمعیت خود مهاجر جدید پذیرفته است، و این مشکلات بخصوصی را با خود به همراه می‎آورد. آدم می‎تواند گمان کند که دولت ایالات متحده آمریکا هم وقتی در مدت دوازده سال 340 میلیون مهاجر به کشور بیایند باید با مشکلات بخصوصی بجنگد؛ فقط این مشکل که چگونه می‎توان به این جمعیت دستگاه تلویزیون ارائه داد با زحمت فراوانی قابل حل کردن است. مشکلات در اسرائیل به طور طبیعی مربوط به مسکن است. چند شهر می‎توان در یک هفته ساخت؟ حداکثر ده تا پانزده شهر. و متأسفانه این مقدار کافی نیست.
مهاجرین جدید که اکثریت آنها را یهودیان شرقی‎ای تشکیل می‎دهند که از شرایط بحرانی می‎آیند، ابتدا در مزارع اشتراکی یک محل موقتی پیدا می‎کنند. آنها به اردوگاه‎های انتقال که از حلبی‎های موج‎دار فقیرانه‎ای ساخته شده‎اند برای چند روزی موقتاً فرستاده می‎شوند و برای سال‎ها همانجا می‎مانند. در این مدت دولت تمام نیازهای زندگی‎شان را تأمین می‎سازد. علاوه بر این یک دستگاه اداری گسترده هم برای مراقبت‎های روانی و اطلاع رسانی به آنها به حرکت می‎افتد تا ساکنین اردوگاه تا حد امکان روحیه خوبی داشته باشند.
این کار آنطور که به گوش می‎آید چندان هم ساده نمی‎باشد. شاید بتوان کمی از مشکل بودن کار را با صحنه زیر نشان داد.

بازیگران:
اوا Eva، یک نیروی تعلیم دیده از سازمان مددکاری اجتماعی.
زادیا شاباتای Sa'adja Schabati
همسر زادیا شاباتای
مدیر اردوگاه

مدیر اردوگاه (با اوا ظاهر می‎شوند): او باید یک جائی در همین اطراف زندگی کند. گفتید چه شماره‎ای؟
اوا (جوان، پیراهن سفید، کلاه حصیری، به وضوح خسته از کار و رنجور از گرما. او یک کیف اسناد با خود حمل می‎کند که توسط کاغذهای مختلف و فرم‎های درخواست در قطعات و رنگ‎های مختلف تا حد ترکیدن پر شده است. پس از جستجوی طولانی و عصبی یک پرونده از کیفش خارج می‎سازد): او شاباتای نام دارد. زادیا شاباتای. اتاق موقتی شماره 137. زنش آخرین بار تقریباً چهارده روز پیش نزد ما در اداره مرکزی بود.
مدیر اردوگاه: در باره چه موضوعی شکایت می‎کرد؟
اوا (بعد از نگاهی به پرونده): در باره ... در باره ... در واقع بخاطر همه چیز. آیا این خانواده را می‎شناسید؟
مدیر اردوگاه (چند بار سرش را تکان می‎دهد، انگار که می‎خواهد <متأسفانه> بگوید): بله، من آنها را می‎شناسم. یک خانواده پیچیده.
اوا: چرا؟
مدیر اردوگاه: چرا؟ می‎تونم براتون توضیح بدم.
اوا: یک لحظه صبر کنید لطفاً. (او یک دفتریادداشت از کیف خارج و نوک مدادش را تیز می‎کند.) خوب، می‎فرمودید.
مدیر اردوگاه: بسیار خوب، زادیا شاباتای یک مرد بیمار است و دارای یک خانواده بزرگ.
اوا (یادداشت می‎کند، زیر لب زمزمه می‎کند) … بیمار … خانواده بزرگ …
مدیر اردوگاه: … او سه بار در بیمارستان بوده است، از آنجا گریخته و دوباره به اینجا بازگشته …
اوا (یادداشت می‎کند) … سه بار فرار کرده …
مدیر اردوگاه: اما خودتون به این موضوع پی خواهید برد.
اوا (یادداشت می‎کند): … خودتون پی خواهید برد …
مدیر اردوگاه (پوزخند می‎زند): شما یک دوره تندنویسی دیده‎اید؟
اوا (رنجیده): من آموزشم را در رشته کار و مددکاری اجتماعی پیشترفته به پایان رسانده‎ام.
مدیر اردوگاه: کجا؟
اوا: در آمریکا. من با کمک هزینه تحصیلی به آنجا رفتم. ما آنجا همه چیز را با روش‎های جدید روانشناسی آموختیم.
مدیر اردوگاه: خیلی خوبه. و نتیجه تحصیلتون خودشو چطور در اینجا نشون می‎ده؟
اوا (با تردید): مرسی ... در واقع ... من هنوز ...
خانم شاباتی (در کنار در اتاقک از حلبی تابدار ظاهر می‎شود، آن دو را مشکوکانه تماشا می‎کند. او وضع خیلی مرتبی ندارد. از این گذشته حامله هم است.)
مدیر اردوگاه: آیا تا حال با یک اردوگاه ترانزیتی هم سر و کار داشته‎اید؟
اوا: فقط یک بار.
مدیر اردوگاه: کی؟
اوا: حالا.
مدیر اردوگاه (لبخندش را می‎خورد): من براتون آرزوی مؤفقیت می‎کنم. (به خانم شاباتای) آیا شما همسر زادیا شاباتای هستید؟
خانم شاباتای (بدون حرف خیره نگاه می‎کند).
مدیر اردوگاه: به نظر می‎رسد که همسر او باشد ... ما بعد با هم صحبت می‎کنیم. مؤفق باشید. (و از آنجا می‎رود)
اوا: امیدوارم. (او خانم شاباتای را بررسی کنان نگاه می‎کند. خانم شاباتای به اوا بررسی کنان می‎نگرد. سکوتی طولانی.)
خانم شاباتای: دوشیزه ...
اوا: اوا.
خانم شاباتای: تو مددکار جدید (هستید)؟
اوا: بله. از حالا به بعد من تمام کارهای شما را انجام می‎دهم. آیا شما همسر آقای شاباتای هستید؟
خانم شاباتای: چه کسی؟
اوا: پرسیدم که آیا شما خانم شاباتای هستید.
خانم شاباتای: نه. من همسر زادیا شاباتای هستم.
اوا: اجازه دارم؟ (روی نیکمت زهوار در رفته روبروی اتاقک می‎نشیند و دوباره دفتر یادداشتش را در می‎آورد.)
خانم شاباتای: من نمی‎نویسم، دوشیزه ...
اوا: اوا.
خانم شاباتای: نه نان، دوشیزه. نه کار. هفت بچه، دوشیزه. هفت بچه و یکی هم اینجا (او به شکمش اشاره می‎کند.)"
اوا (دست‎پاچه در داخل کیف اسنادش می‎گردد): خانم شاباتای، آیا شما یک بار پیش ما در اداره مددکاری آمده بودید؟ (او مدادش را آماده نوشتن نگاه می‎دارد.)
خانم شاباتای: شوهر من حالا باید بیاید.
اوا: باشه، من منتظر می‎شم (او به درستی نمی‎داند چه باید بکند، چیزی می‎نویسد، آن را دوباره پاک می‎کند، کاغذها را مرور می‎کند.)
خانم شاباتای: دوشیزه ...
اوا: اوا. منو اوا صدا کنید.
خانم شاباتای: اینجا شوهر من، دوشیزه. ــ زادیا، این مددکار جدید است.
شاباتای: (یهودی شرقی ریش‎دار، ظاهری دلپذیر، با آرامش و وقار تعظیم می‎کند).
اوا: آقای شاباتای؟
شاباتای: بله خواهش می‎کنم. (با یک اشاره دست همسرش را مرخص می‎کند، و زن در کلبه ناپدید می‎گردد.)
اوا: مایل نیستید بشینید؟ (شاباتای خیلی رسمی خود را روی نیمکت می‎نشاند.) همسرتون به من گفت که شما کار ندارید.
شاباتای: نه.
اوا: آیا کاری آموخته‎اید؟
شاباتای: من کفاش هستم. اما کسی نمی‎خواهد به من کار بدهد.
اوا: چرا؟
شاباتای: نمی‎دانم. کسی منو نمی‎خواد.
اوا: از چه زمانی شما کفاش هستید؟
شاباتای: من تا حال کار نکرده‎ام.
اوا: نه؟
شاباتای: هرگز.
اوا: آها. هوم. چه نوع کفش‎هائی می‎سازید؟
شاباتای: من کفاشم. اما کسی منو نمی‎خواد.
اوا: ایا تلاش کردید بعنوان کفاش کاری پیدا کنید؟
شاباتای: هنوز نه.
اوا (گیج): چرا نه؟
شاباتای: من یک قلب ضعیف دارم، دوشیزه. من فقط می‎تونم کارهای سبک انجام بدم.
اوا: مگه کفاشی سخت و طاقت‎فرساست؟
شاباتای: برای من بله، چون من تمرین ندارم.
اوا (یادداشت می‎کند): پس بگذارید که از طرف اداره کاریابی کار سبک‎تری به شما بدهند!
شاباتای: کسی به من کار نمی‏ده.  هیچکس منو نمی‎خواد. شاید شما بتونید برام کاری پیدا کنید؟
اوا: این کار سازمان ما نیست.
شاباتای: لازم نیست باشه. فقط کافیه که شما به من یک کاغذ بدید.
اوا: یک لحظه صبر کنید، آقای شاباتای! برای اینکه سوءتفاهمی پیش نیاید: من از طرف اداره کار نمی‎آیم!
شاباتای: شما فقط به من یک کاغذ بدید*.
اوا: آقای شاباتای، من نمی‎تونم به شما کاغذی بدم. من هیچ رابطه‎ای با اداره کار ندارم. کار من این است که به شما در مشکلات شخصی و خانوادگی کمک کنم. خوب آقای شاباتای، ما چه کاری می‎تونیم برای شما انجام بدیم؟ (او مدادش را حرکت می‎دهد.)
شاباتای: شما می‎تونید یک کاغذ برای اداره کار به من بدید.
اوا (صبرش تمام می‎شود): از من کاغذی نمی‎گیرید!! (خود را جمع و جور می‎کند) آقای شاباتای. خواهش می‎کنم. ما می‎خواهیم حالا کاملاً با آرامی به مورد شما بپردازم. (یک پرسشنامه آماده می‎سازد) چند فرزند دارید؟
شاباتای: شش فرزند. شالوم Schalom، مورده‎کای Mordechai، عبدالله Abdallah، ماسال Mazal، کابوبا Chabuba، شیمشون Schimschon و اوری Uri.
اوا (نام‎ها را یادداشت می‎کند): بچه‎ها که هفت نفرند.
شاباتای: هفت؟ خوب، پس هفت. و گولا G'ula هم در کنارش.
اوا: گولا دیگر چه کسی‎ست؟
شاباتای: یک پیرزن. او با ما زندگی می‎کند. او نمی‎تواند دیگر خود را حرکت دهد. او فقط می‎تواند غذا بخورد.
اوا: آیا با همدیگر فامیل هستید؟
شاباتای: من نمی‎دانم. او با ما به اینجا آمد. باید فامیل باشیم، وگرنه با ما زندگی نمی‎کرد. اما او دیگر نمی‎تواند خود را حرکت دهد. او از بچه‎ها نگهداری می‎کند.
اوا: هوم ... بله ... خیلی جالب، آقای شاباتای. شما واقعاً خیلی ... یک خانواده بزرگ ...
شاباتای: می‎خواهید به ما کمک کنید، دوشیزه؟
اوا: البته. برای این کار هم اینجا هستم.
شاباتای: پس یک کاغذ به من بدید.
اوا (منفجر می‎گردد): اما این ... (با زحمت به خودش مسلط می‎شود) آقای شاباتای، حالا ما می‎خواهیم اول پرسشنامه شما را پر کنیم، و بعد می‎بینیم که چه می‎شود کرد. کی ازدواج کردید؟
شاباتای: کی؟ من؟
اوا: بله شما.
شاباتای: قبل از اینکه به اینجا بیایم.
اوا: آن زمان چند ساله بودید؟
شاباتای: پیر نبودم.
اوا: یعنی چند ساله؟
شاباتای: یعنی. از آنجائی که من می‎آیم در سن خیلی جوان ازدواج می‎کنند ... نگاه کنید، دوشیزه. من چیز بیشتری از شما نمی‎خوام. فقط یک ورق کاغذ برای اداره کار. این همه چیز است. فقط یک کاغذ کوچک ...
اوا (با زحمت زیاد از حمله هیستریک جلوگیری می‎کند): آقای شاباتای! آیا مگه من به شما نگفتم ... آقای شاباتای، اجازه بدید که اول پرسشنامه را پر کنیم.
چند فرزند در خانواده شما وجود داشت؟
شاباتای: شش.
اوا (یادداشت می‎کند): شش.  
شاباتای: و یکی هم زنم حامله است.
اوا: آقای شاباتای! منظورم خانواده پدری شماست.
شاباتای: خانواده پدر و مادرم؟ نمی‎شناسم.
اوا: آیا خواهر و برادر زیادی دارید؟
شاباتای: آره.
اوا: چند تا؟
شاباتای: این کار ساده‎ای نیست، دوشیزه. خیلی از آنها مرده‎اند.
اوا: آقای شاباتای، سعی کنید که به یاد بیاورید. این مهم است.
شاباتای: این مهم است؟ چرا مهم است؟ من به شما خواهم گفت که چه چیز مهم است. مهم یک کاغذ است!
اوا (مردد): آقای شاباتای، من ازتون خواهش می‎کنم ...
خانم شاباتای (با سینی چوبی‎ای از اتاقک خارج می‎شود، یک دستمال از بند رخت برمی‎دارد و روی آن قرار می‎دهد و یک استکان چای روی آن می‎گذارد و به اوا تعارف می‎کند): بفرمائید دوشیزه.
اوا (با صدای در حال مردن): به من اوا بگید.
خانم شاباتای (با فاصله و بی حرکت می‎ماند).
اوا (با سختی فراوان یک جرعه از چای می‎نوشد و ادامه می‎دهد): آقای شاباتای، من چطور می‎تونم وقتی که شما حتی ساده‎ترین اطلاعات شخصی خودتونو به من نمی‎دید به شما کمک کنم ؟
شاباتای: ببخشید چی گفتید؟
اوا: آقای شاباتای، من مأموریت دارم که از شرایط اجتماعی شما تحقیق کنم و به شما برای بر طرف ساختن مشکلاتی که بعنوان مهاجر جدید دارید کمک کنم.
شاباتای: چرا؟ (خانم شاباتای کلمات اوا را با هراس می‎شنود.)
اوا: صحیح. در اصل این مشکلات از قدیم منشاء می‎گیرند، ریشه آنها به شرایطی که شما در آن رشد کرده‎اید برمی‎گردد. فرض کنیم که ... برای مثال ... که ماری شما را در کودکی نیش زده است. (شاباتای سعی می‎کند حرف اوا را قطع کند.) نه، من خوب می‎دانم: شما از طرف هیچ ماری نیش زده نشدید. ما فقط فرض می‎گیریم که این کار شده است. خوب. برای مدتی شما کمی وحشت‎زده بودید. به تدریج این واقعه را فراموش کردید. اما در ذهن نرم و کودکانه‎تان یک اثر باقی مانده است. (خانم شاباتای جیغ بلندی می‎کشد و به سمت اتاقک می‎دود.)
شاباتای: گفتید در کدام کودک؟
اوا: در شما. هنگامیکه یک کودک بودید! شما!!
شاباتای: فرض می‎کنیم.
اوا: بسیار خوب. و بعد چه رخ می‎دهد؟ خیلی دیرتر، پس از سال‎ها و سال‎ها، شما ناگهان یک مار می‎بینید که به پایه‎های تخت‎خواب‎تان پیچیده است ...
شاباتای: خدا را شکر اینجا ماری وجود ندارد. متأسفانه کار هم وجود ندارد ...
اوا: ما در حال حاضر در باره کار صحبت نمی‎کنیم!
شاباتای: دوشیزه! فقط یک کاغذ کوچک ...
اوا (رنگش برمی‎گردد، به لکنت می‎افتد و زحمت زیادی می‎کشد تا دوباره خود را پیدا کند؛ از حالا به بعد خیلی آرام و خسته صحبت می‎کند): آقای شاباتای، آیا شما نمی‎فهمید که من چه می‎گویم؟ اگر قرار است که من کمک‎تان کنم، باید که همدیگر را بشناسیم. ما باید با هم دوست شویم و با همدیگر همکاری کنیم. بخاطر می‎آورید: وقتی من به اینجا آمدم خودم را به شما معرفی کردم، به شما گفتم، که نامم چیست و چه کاره‎ام ... آیا درست است آقای شاباتای؟
شاباتای: صحیح است، دوشیزه. نام‎تان چیست؟
اوا: اسم من چیست؟ اسم من اوا است.
شاباتای: آیا ازدواج کرده‎اید؟
اوا: نه ... هنوز نه ...
شاباتای: آیا خیلی باید کار کنید؟ کار سخت؟
اوا (مغشوش):  بله، خیلی ... کار خیلی سخت. اما رضایت بزرگی برایم به همراه دارد.
شاباتای: می‎فهمم. بنابراین شما یک دختر باکره بزرگسالی هستید که سخت کار می‎کند. آیا خانواده هم دارید؟
اوا: پدر و مادر.
شاباتای: خدا فرزندان بیشتری به آنها بدهد. ثروتمند؟
اوا: نه. پدر من پیر است ...
شاباتای: ... و از اداره کار هم دیگر کاری نمی‎گیرد، من می‎دانم. خواهر و برادر؟
اوا: نه.
شاباتای: دختر فقیر و بدبخت**. آیا به پدر و مادر پیرتان پول می‎دهید؟
اوا: البته.
شاباتای: و وضع جهیزه‎تان چطور است؟
اوا: این خیلی مهم نیست.
شاباتای: اما شما به لباس احتیاج دارید، درست نمی‎گم؟ شما مبل لازم دارید، درست می‎گم؟
اوا: بله.
شاباتای: می‎بینید. آیا نامزد دارید؟
اوا: من یک دوست پسر دارم.
شاباتای: و شما پول برای ازدواج کردن ندارید؟
اوا: ما آپارتمان نداریم.
شاباتای: این خیلی بد است. یک پسر و یک دختری که می‎خواهند ازدواج کنند احتیاج به یک خانه دارند. اجازه بدید کمی فکر کنم ... همین نزدیکی‎ها، در یک دهکده خانه‎های تازه قرار دارند. دولت به شما یکی را خواهد داد.
اوا: به من نه. آن خانه‎ها برای مهاجرین جدید است.
شاباتای: می‎شود یک کاریش کرد. بروید پیش خانم رئیس اداره‎تان، خانم وایس‎برگر*** و به او بگوئید: "خانم وایس‎برگر! وقتی که آدم دختر جوانی است می‎خواهد ازدواج کند. وقتی آدم می‎خواهد ازدواج کند به یک خانه احتیاج دارد. به من یک خانه بدهید، خانم وایس‎برگر!" و خانم وایس‎برگر به شما یک کاغذ خواهد داد ...
اوا: او به من کاغذی نخواهد داد. او نمی‎تواند به من کاغذی بدهد.
شاباتای: او می‎تواند، دوشیزه اوا. او فقط همینطوری می‎گوید که نمی‎تواند. به پسر خواهر من یک چنین کاغذی داد. شما فقط صبور باشید و همیشه دوباره پیش او بروید و بگوئید: "خانم وایس‎برگر! به من یک کاغذ بدهید!" عاقبت یا یک کاغذ به شما خواهد داد و یا محل کارتان را عوض می‎کند. اما این هیچ ضرری ندارد، دوشیزه اوا. بعد با رئیس جدید اداره از نو شروع می‎کنید. سرتونو بالا نگهدارید! شما حق داشتن یک خانه را دارید. شما برای خیلی‎ها کارهای خوب انجام می‎دید. همه به دوشیزه اوا از گرفتاریشون تعریف می‎کنند، و دوشیزه اوا مایلند به همه کمک کند، و می‎خواهد پول داشته باشد، اما آنجا به اندازه کافی برای همه پول وجود ندارد ...
اوا: اگر می‎دانستید که چقدر حق با شماست، آقای شاباتای ...
شاباتای: من این را می‎دانم. می‎دانم که شما فقط با کلمات زیبا می‎توانید به ما کمک کنید. و این خیلی سخت است.
اوا: خیلی سخت، آقای شاباتای.
شاباتای: بله، بله. دوشیزه اوا باید کمک مالی به پدر و مادرش بکند، در حالیکه خودش هم پول ندارد. چقدر حقوق می‎گیرید؟
اوا: زیاد نیست.
شاباتای: و با داشتن یک پدر و مادر و یک عروسی. و شما به یک لباس تازه هم احتیاج دارید.
اوا: یک لباس تازه؟ من حتی اجازه ندارم به آن هم فکر کنم. فقط برای اتاقم بیست و پنج پوند کرایه می‎پردازم. و باید در رستوران غذا بخورم.
شاباتای (وحشت‎زده): غذا در رستوران؟
اوا (محزونانه سر تکان می‎دهد): هر روز حداقل دو پوند.
شاباتای (هنوز هم وحشت‎زده): دو پوند!
اوا: حداقل. و همچنین ...
شاباتای: یک لحظه صبر کنید. (او یک دفتریادداشت از داخل جیبش خارج می‎سازد و مداد اوا را می‎گیرد.) خواهش می‎کنم ادامه بدید.
اوا: و این پول فقط برای یک وعده غذا کفایت می‎کند.
شاباتای (حساب می‎کند): دو پوند در روز ... می‎شود ...
اوا: شصت پوند در ماه.
شاباتای: شصت پوند! برای یک وعده غذا در روز!
اوا: بله. و برای لباس؟ برای سینما؟ برای گاهی یک سفر؟ آقای شاباتای ...
شاباتای: امیدتون را از دست ندید، دوشیزه اوا. شما فعلاً در یک موقعیت سخت اجتماعی قرار دارید، اما خدا کمک خواهد کرد و همه چیز را روبراه خواهد کرد ... دوشیزه اوا، آیا در کودکی شما را ماری گزیده است؟
اوا (در گیجی کامل): نه.
شاباتای: پس به این خاطر. اگر ماری شما را گزیده بود، شاید همه چیز کاملاً طوری دیگر می‎شد. با این حال نباید شجاعت خود از دست بدید، دوشیزه اوا. دولت ما هنوز جوان است، و مردم زیادی وجود دارند که وضع‎شان مانند وضع شما بد است. صبر، دوشیزه اوا، فقط صبر. انسان‎ها خوب هستند. و من هم هنوز اینجا هستم! (از دور صدای بوق یک اتوبوس شنیده می‎شود.)
اوا (ناگهان متوجه می‎شود که در چه وضعیت مضحکی قرار دارد، سرخ گشته و از جا می‎جهد): معذرت می‎خوام آقای شاباتای، اما حالا باید برم ... اتوبوس ... (کیف اسنادش باز می‎شود، کاغذهای بی‎شماری بر روی هوا به چرخش می‎آیند.)
شاباتای (به او در جمع کردن کاغذها کمک می‎کند): مهم نیست اوا ... اخم‎هاتونو باز کنید ... بفرمائید کاغذهای مربوط به پرونده من ... گمشان نکنید، آنها مهم‎اند ... اوا، خدا کمک خواهد کرد.
اوا: خیلی از شما متشکرم، آقای شاباتای ... واقعاً، من نمی‎دانم ... خیلی ممنون، آقای شاباتای. (با عجله می‎دود)   
شاباتای (از پشت سر او را صدا می‎زند): مؤفق باشید، اوا! و هر موقع مایل بودید می‎تونید پیش من بیائید! ما یهودیها باید با هم باشیم و هوای هم را داشته باشیم ... (آهسته به سمت کلبه‎اش برمی‎گردد) چه دختر خوبی ... هی، هی، هی ... (غرغر کنان سر ریش‎دارش را تکان می‎دهد) چه مددکار فقیری ...
 
_ پایان _

*در بین جمعیت انبوهی این خرافات وجود دارد که یک کاغذ، که بر رویش آدم درستی در لحظه درستی واژه‎های درستی بنویسد، می‎تواند کوه را به حرکت اندازد. جالب این است که واقعاً اینطور هم می‎شود.
**داشتن فرزندان کم در چشم یهودیان شرقی یک فاجعه اخلاقی‎ست. فرزندان زیادی داشتن یک فاجعه اقتصادی‎ست.
***نام خانم رئیس اداره مددکاری در حقیقت وایسل‎برگر Weisselberger است، اما آدم نمی‎تواند از آقای شاباتای انتظار داشته باشد که او چنین نام وحشیانه‎ای را صحیح تلفظ کند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 1:28  توسط سعید از برلین  | 


زمان آن فرا رسیده است که ما توجه خود را به صحنه سیاسی جهان معطوف سازیم، دقیق‎تر بگویم: به یک سیاستمدار آمریکائی که جهان را با مشکلات کاملاً جدیدی مواجه گردانده، البته اگر بخواهیم که کودک را به نام بخوانیم، و این در حالی‎ست که مدتها از بالغ شدن این کودک می‎گذرد.

این احساس که به آلزایمر ــ با بیانی کمتر دردآور و خودمانی به "مشنگی" ــ دچار شده‎ام مرتب در من شدیدتر می‎شود. مختصر اینکه: من از ضعف حافظه در رنجم. وگرنه چطور باید این را توضیح داد که هرچه به خود زحمت می‎دهم نمی‎توانم نام مشاور امنیتی پرزیدنت کارتر را به یاد آورم؟ صد بار نام او را در روزنامه خوانده‎ام، صد بار این نام را در رادیو و تلویزیون شنیده‎ام ــ اما وقتی می‎خواهم آن را به زبان آورم، نمی‎توانم چیزی بیشتر از آشفته بازار غیر قابل فهمی از حروف بی‎صدای محصول لهستان از دهان خارج کنم. در بهترین حالت به یاد می‎آورم که این آشفته بازار با حرف R>> شروع می‎شود و تقریباً مانند برژنف Breschnew به گوش می‎رسد، البته با یک S>در وسط. من حتی نام و نام خانوادگی فرد مورد نظر را نمی‎توانم از هم تشخیص دهم.
خیلی مأیوس کننده است. انگار که اوضاع سیاسی حال حاضر به قدر کافی مغشوش نمی‎باشد.
بیائید سیتماتیک پیش برویم. من یک ورق کاغذ برمی‎دارم و اسامی را بر آن می‎نویسم، آهسته و خوانا، از < تا : سبیگنیف Zbygniew برسسینسکی Brzezinski. باید نامش این باشد، مگر نه؟ دلیل اینکه چرا او چنین نامیده می‎شود را من نمی‎دانم. شاید لهستانی‎ها به این وسیله از جهان غرب که آنها را در حوزه نفوذ روسیه رها ساخت انتقام می‎گیرند. و این یک انتقام اساسی‎ست. آنها حتی یک هجا هم به ما اعطاء نمی‎کنند که آدم بتواند با تکنیک‎های یادیارها آن را حفظ کند.
اینکه نام مورد نظر با <بیگ Big> شروع می‎شود کمک چندانی به ما نمی‎کند. بیگ در زبان انگلیسی چیزی شبیه به <بزرگ>  یا <چاق> است و طبق دانشنامه فرهنگ لغات <حامله> یا <باردار> معنا می‎دهد، و یک مشاور امنیتی حامله به چه درد ما می‎خورد. به همان اندازه که <نف>ی که در آخرش می‎آید به دردمان نمی‎خورد. آدم را به یاد <کی‎یف Kiew> می‎اندازد، اینطور نیست. یک شهر روسی. اما وقتی من بعنوان کمک ذهنی به یک <شهر روسی> توجه کنم، حتماً ولادی‎وستوک Wladiwostok به یادم خواهد افتاد. و بعد باید چه کرد؟ بعد هیچ کاری نمی‎توان کرد.

من به این عادت کرده‎ام که بخاطر این بزنیف Bzeniew، یا هرچه که می‎خواهد نامیده شود، دیگر از بحث‎های سیاسی خودداری کنم. به محض برده شدن نام کارتر، اتاق را ترک می‎کنم. تازگی‎ها حتی خودم را آماده کرده بودم که از بلندی‎های جولان به کنار بکشم، فقط به این خاطر که در هیچ مناظره‎ای با استدلال‎های آقای Brb ... آقایZbz  ... همان فرد مورد نظر روبرو نشوم. اینکه گویندگان رادیو و تلویزیون چطور مؤفق می‎شوند نام و نام خانودگی دقیق او را تلفظ کنند برایم یک راز باقی مانده است. احتمالاً هر روز یک ربع ساعت تمرین می‎کنند: زبیگنییف Zbygniew زببینسکیZbebinski  ... نه، زبرینییفZbryniew  زبرینسکی Zebrinski  ... نه. نه!
دور از فهم است که یک قدرت جهانی مانند آمریکا امنیت خود را بدست مردی که چنین نامی دارد سپرده است. چه تصور وحشتناکی‎ست وقتی یک شب راکتی حامل کلاهک اتمی با کنترل از راه دور به سمت واشینگتن به پرواز آید و سکرتر شخصی کارتر نفس نفس زنان به داخل اتاق خواب پرزیدنت هجوم ببرد: خطر ... هنوز نود ثانیه ... همین الساعه گزارشی از زبنین  Zbenin ... از برزنیب  Brznib..."
تلاش بعدی او برای ادای صحیح اسم در انفجار نابود می‎گردد.
اعتراف می‎کنم که: نام‎های عجیب و غریب از زمان‎های خیلی قدیم همیشه برایم بدشانسی به همراه آورده‎اند. سه سال تمام نام سولژنیتسین Solschenizyn را تمرین کردم، و هنگامیکه عاقبت توانستم آن را بی نقص تلفظ کنم او از اخبار روز ناپدید گشت و مرا با ژیسکار دستن Giscard d'Estaing تنها گذاشت.
حالا دیگر بس است. من کنار می‎کشم. من قطع امید می‎کنم. همانطور که همه می‎دانند گناهان پدران سه تا چهار نسل به ارث برده می‎شوند. اما این کار من نیست که برای گناهان یکی از پدربزرگان پدری تقاص پس بدهم که نام نبیره‎اش زیبرینسکی Zybrinski ... که برای نبیره‎اش نامی غیر قابل تلفظ به ارث گذاشته است.
برای مدتی سعی کردم با مانورهای هوشمندانه این نام را دور بزنم. وقتی صحبت به عملکرد لابی یهودی در آمریکا می‎رسید، می‎گفتم: "همه چیز بستگی به کسینجر ِ کارتر دارد."
یا اینکه نظرم را با یک طنز می‎پوشاندم: "هوم. باید اول صبر کنیم و ببینیم لهستانی غضبناک‎مان در این باره چه می‎گوید."
این حیله چیز زیادی برایم به ارمغان نیاورد. در حلقه حاضرین همیشه یک آدم سادیستی پیدا می‎شد که می‎خواست دقیقاً بداند و می‎پرسید:
"چه کسی، لطفاً؟ منظورتان چه کسی‎ست؟"
اخیراً ایده امیدوار کننده‎ای به سراغم آمد. من خودم را به سرماخوردگی مبتلا ساختم، و به محض رسیدن صحبت به آن نام با تظاهر به دچار شدن به حمله سرفه به اتاق کناری می‎رفتم تا در آنجا با کمک از دفتر یادداشتم تلفظ صحیح آن اسم را به خاطر بسپرم، برژینسکی Brzezinski را از حفظ میکنم، برژینسکی Brzezinski ... برژینسکی .Brzezinski در این اتاق تلفظ نام با مؤفقیت انجام می‎گشت، اما وقت برگشتن پیش بقیه آن نام یک دگردیسی را آغاز می‎کرد، و در بهترین حالت خود را به سبرینسکی Zebriski مبدل می‎ساخت و دیگر قابل مصرف نبود. و مگر آدم چند بار در یک شب می‎تواند دچار حمله سرفه گردد؟
دیروز تیتر یک روزنامه مرا از عذاب کشیدن رها ساخت. با حروفی به ضخامت تیرهای ضخیم چاپ شده بود: "> در برابر مطبوعات آمریکائی گفت که کرملین کوتاه خواهد آمد!". راه حل این است. او از حالا به بعد در پیش من فقط B نام دارد و اگر کسی منظورم را نفهمد، باید آن را پای فقدان آموزش سیاسی خودش بنویسد.
شاید هم نامش Z باشد؟ من باید دوباره نگاهی به روزنامه بیندازم.

_ پایان _

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:16  توسط سعید از برلین  | 

 
هنگام ورق زدن ویژنامه روزنامه آخر هفته‎مان به یک مقاله پزشکی برمی‎خورم که بیش از 50 نوع آموزش در باره پیشگیری از دمانس در آن آمده بود. نویسنده مقاله، یک دکتر ریشو با سنی بالای پنجاه سال، معتقد بود که مغز انسان پس از پنجاه سالگی در هر روز میلیونها سلول خاکستری از دست می‎دهد و ادعا می‎کرد که مصرف الکل به سرعت این روند می‎افزاید.
چون سن من از پنجاه سال گذشته است بنابراین فوری ماشین حساب را برای کمک گرفتن می‎آورم، تعداد سال‎های سنم را در عدد 365 ضرب و شش صفر به آن اضافه می‎کنم و به این نتیجه می‎رسم که تقریبا دیگر دارای سلول خاکستری نیستم. این باعث کوچک‎ترین شوک در من نمی‎شود.
چند ماه پیش هم وقتی تصادفاً در حمام پس از شستن سر کشف کردم که مقدار زیادی از موهایم داخل وان باقی مانده است یک چنین تجربه تکان دهنده‎ای داشتم. البته مشخص است که من از این موضوع تنها درس ممکن را گرفتم و از آن پس سعی می‎کنم با صرفنظر کردن از شستن هر روزه سر از ریزش مویم پیشگیری کنم. اما برای پیشگیری از دست دادن سلول‎های خاکستری مغز چه می‎توان کرد؟ چون تا حال هرگز مغزم را نشسته‎ام، بنابراین نمی‎توانم با دست کشیدن از شستن آن از ریزش سلول‎های خاکستری پیشگیری کنم. وضعیت گیج کننده‎ایست، و این بر نفرتم به ویژه‎نامه‎های آخر هفته می‎افزاید. هر بار که خودم را به یک گیلاس آبجو دعوت می‎کنم، جلوی چشمان سومم آن پژوهشگر ریشوی بیماری دمانس ظاهر می‎گردد، انگشتش را نصیحت‎گرانه به سمتم می‎گیرد و برایم زمزمه می‎کند: "لعنت بر شیطان، باز هم چند هزار سلول خاکستری ..."
در واقع مدت‎هاست که من نشانه‎های روشنی از دمانس در خودم یافته‎ام. برای مثال وقتی در یک برنامه تلویزیونی با کسی توسط تلفن مصاحبه‎ای انجام می‎گیرد، من به محض به صدا آمدن زنگ تلفن از جا می‎جهم، گوشی تلفن را در دست می‎گیرم و از صدای تو‎ـ‎تو‎ـ‎توئی که در گوشم می‎پیچد معذرت می‎خواهم. یا وقتی خودم به کسی تلفن می‎کنم، تا بخواهد تلفن شونده خود را معرفی کند سلول‎های خاکستری باقی‎مانده مغزم دوباره فراموش کرده‎اند که با چه کسی قصد صحبت کردن داشته‎ام.
من می‎گویم: "سلام. من کیشون هستم. شما که هستید؟"
از آن سر سیم صدائی می‎پیچد: "لعنت بر شیطان. شما نمی‎دانید به چه کسی تلفن کرده‎اید؟
"نه متأسفانه. من در واقع دمانس دارم." 
دمانس خود را به من در ارتباط با تاکسی‎ها کاملاً شفاف نشان می‎دهد. از وقتی فهمیده‎ام که با تاکسی راندن ارزان‎تر از با ماشین خود راندن است بطور منظم از تاکسی استفاده می‎کنم. بعلاوه کار راحت‎تری هم است. آدم می‎تواند روی بالشتک آمریکائی ساخت 1954 پشت ماشین راحت فرو برود، از راننده خواهش کند که صدای رادیو را پائین بکشد و سیگار نکشد و به این خاطر کاملاً خوشبخت باشد. یعنی: آدم می‎توانست خوشبخت باشد، اگر که ارتباط مرکز تاکسیرانی با تلفن بی سیم وجود نمی‎داشت.
تمام تاکسی‎ها دارای چنین دستگاه وحشتناکی‎اند که به مرکز تاکسیرانی این امکان را می‎دهد با راننده تاکسی در تماس باشد، تا به او هر جا که است اعلام کند به کجا باید براند. و این ارتباط توسط یک انفجار که مخلوطی‎ست از صداهای غرغره کردن، خرد شدن چوب و قیل و قال که صدای انسان هم از میانشان می‎تواند فقط مقطع خارج شود شروع می‎شود. در تقریباً 800 ساعت تاکسیرانی که پشت سر گذاشته‎ام هرگز مؤفق نشدم حتی یک کلمه هم از صحبت آنها متوجه شوم ــ بجز "زیییپ" کلیشه‎ای که با هر اتصال شروع و پایان می‎یابد. من تمام نیروی ذهنی‎ام را بسیج می‎کنم، چشمانم را می‎بندم، خودم را به نوعی از فنون یوگا متمرکز می‎سازم و یک دوجین سلول خاکستری هزینه می‎کنم ــ کمکی نمی‎کند. من هیچ کلمه‎ای نمی‎فهمم. اما راننده نه. او همه حرف‎ها را بدون هیچ زحمتی می‎فهمد.
از صندلی جلوئی می‎شنوم:
"زیییپ. گرررـ‎کلیک‎ـ‎پوپوکتس‎پتل‎ــ‎کابونسو‎ـ‎هفت‎بوم‎ـ‎شروک‎ـ‎لوک‎ـ‎زیییپ."
این چیزهائی‎ست که من می‎شنوم، فقط اینها و نه چیزی دیگر. راننده اما میکروفن را کنار دهان می‎گیرد و کاملاً طبیعی می‎گوید:
"زیییپ ــ مندل ــ چهار سی روتشیلد ــ باشه ــ زیییپ."
از آنجا که من با این گفته‎های آرام هم نمی‎توانستم کاری انجام دهم، به جلو به طرف راننده خم می‎شوم، مرددانه و خجول می‎پرسم که مرکز چه چیزی به او ابلاغ کرده است. او جواب می‎دهد:
"این جنایتکاران! آنها مرا برای شیفت شب تقسیم کردند."
من در حال زمزمه کردن چیزی مانند "گستاخ‎ها" حس می‎کنم که صدها سلول خاکستری‎ام از خاکستری بودن خود خسته شده و پا به فرار گذارده‎اند.

گاهی احساس می‎کنم که کمی با عجله همه چیز را به دمانس ربط می‎دهم. شاید اصلاً این همه حرف مقطع از تلفن بی سیم هیچ معنائی نمی‎دهند، شاید که فقط یک توطئه از طرف تاکسیرانان باشد، تا از این راه ما مسافرین کم ارزش را در حالت مات نگاه دارند. تا ما به حس روشن‎مان شک کنیم، و گذشته از دادن پول تاکسی و انعام عزت نفسمان را هم از دست بدهیم.
میکروفن تلفن بی سیم می‎گوید:
"زیییپ‎ـ‎گررر‎ـ‎شروک‎ـ‎پ‎ک‎ـ‎وولس‎ـ‎ششتر‎ـ‎زیییپ".
و راننده جواب می‎دهد: "بخاطر تو، رینا. زیییپ.
بعد او نیم چرخی به سمت من می‎زند: "باید بهش پول اضافه کار بپردازم. ابداً چنین کاری نمی‎کنم."
من حرفش را تأیید می‎کنم: "حق با شماست. اما مگه رینا از مرکز نیست؟"
"به هیچ وجه. دوست دختر جدید ششتر است. آیا گوشتان سخت می‎شنود؟"
من تصمیم گرفته‎ام این زبان مرموز را بیاموزم. در زمان تاکسیرانی بعدی‎ام یک ضبط صوت همراه خود می‎برم، تا برنامه کامل ششتر را ضبط کنم، از اولین غرغره کردن تا آخرین زیییپ. بعد آن را در خانه می‎شنوم، دوباره و دوباره، ابتدا به آهستگی، بعد تندتر و تندتر، تا اینکه یک روز صبح از خواب برخیزم و بتوانم مانند سلیمان زبان حیوانات را بفهمم.
به شرطی که برایم هنوز سلول خاکستری باقی مانده باشد.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 19:26  توسط سعید از برلین  | 

گاه و بی‎گاه ــ حتماً نباید در شب‎های بلند زمستان باشد ــ این احساس تیره بر انسان مستولی می‎گردد که بجز جهانی که در آن زندگی می‎کند و با آن آشناست جهان مخفی دیگری در اعماق جهانش وجود دارد. من نه از عالم اموات عهد عتیق صحبت می‎کنم و نه از هادس Hades، جائیکه مرده‎ها زندگی می‎کنند. اهالی جهانی که از آن می‎گویم کاملاً زنده‎اند و حالشان هم خیلی خوب است.

بر روی سطح بالائی، سطح آشکار و واضح جهان، تمام کسانی که قلب خالصی دارند زندگی می‎کنند، از قبیل میهن‎پرستان، مؤمنین، مردم راست و خانواده‎هائی که مالیات خود را می‎پردازند ــ بطور خلاصه: انسان‎های نجیب.
این جهان جعلی‎ست، جهان حقیقی در اعماق آن قرار دارد و با سختی فراوان می‎توان توسط پله‎های مارپیچ یا با آسانسورهای بیصدائی که فقط برای منتخبین وجود دارند به آن رسید. زیرا فقط منتخبین از وجود این جهان باخبرند، فقط آنها از این راز آگاهند و اسم رمزی که تمام درها و گاوصندوق‎ها را به رویشان می‎گشاید می‎شناسند، اسم رمزی که دسترسی به زندگی خوب، ثروت و قدرت را برایشان میسر می‎سازد.
 
مردم عادی به این جهان دسترسی ندارند. این جهان یک کلوب انحصاری‎ست که اعضایش فقط با چند کلمه‎ای که در تلفن زمزمه می‎کنند پول بیشتری از درآمد تمام عمرمان که با مشکل و زحمت بدست می‎آوریم کسب می‎کنند. گاهی در تاریکی اتاق‎های کلوب یادداشت‎هائی بر روی کاغذ پاره‎ای با شتاب نوشته شده‎ ــ که در بیرون کوه‎ها را به حرکت واداشته است.
تمام اینها کمی ترسناک است، اینطور نیست؟ یک کم مانند قصر کافکاست. با این تفاوت که این جهان بر نوک کوهی قرار نگرفته است، بلکه در عمق غیر قابل دسترس زمین قرار دارد.
این جهان حقیقی‎ست. من می‎توانم مجسم کنم که چگونه اعضای این کلوب به ما می‎خندند، و چقدر تماشای کار مشقت‎بار ما، زحمات خسته کننده بخاطر کمی بهبود بخشیدن به زندگی، بخاطر یک تخفیف کوچک مالیاتی و یک حقوق کم بازنشستگی به آنها لذت می‎بخشد. البته آنها این سرگرمی خود را برای مردم جهان بالا آشکار نمی‎سازند. آنها هنرپیشه‎هائی بسیار ماهرند و می‎دانند چگونه ما را با موعظه‎های نافذ در باره عدالت و اخلاق افسون کنند. اما در پشت لفاظی‎های پر طمطراق‎شان بجز حرص به پول و قدرت چیزی مخفی نیست.
 
گاه و بیگاه در ضمن کار حادثه‎ای اتفاق می‎افتد. ناگهان یکی از قدرتمندان بر روی سنگی در ملکش که آن را خیلی ارزان از آن خود ساخته است سکندری می‎خورد، ناگهان از دست وکیلی یک کیسه طلا با منشاء مشکوک به زمین می‎افتد، ناگهان فاش می‎شود که مقامات بالای دولتی رشوه‎های بزرگ‎تری قبول کرده‎اند تا خرید هواپیماهای بی ارزش را تصویب کنند، بدهی مالیاتی را مخفی نگاه دارند و اعتبارهای مخفی را تا جائیکه می‎توانند بدوشند، این نشان می‎دهد که رؤسای جمهور دروغ می‎گویند، که پادشاهان فاسد و دولت‎ها پوسیده‎اند.
چنین ماجراهائی صرفاً اتفاقی رخ می‎دهند و نه به خاطر عملکرد یک سیستم کنترل. یک بانک در فادوتس Vaduz ورشکست می‎شود، یک شاهد خریداری گشته اشتباهی شهادت می‎دهد، یک پلیس کارش را کاملاً جدی تلقی می‎کند ــ و آدم‎های ساده‎لوحی که در جهان آشکار زندگی می‎کنند برای یک لحظه خیلی کوتاه متوجه می‎گردند که در جهان پنهان چه می‎گذرد. آنها برای یک ثانیه نوک کوه یخ را مشاهده می‎کنند.
در حالیکه مردم بیچاره زحمت می‎کشند و عرق می‎ریزند، جنگل انبوه بودجه عمومی شکارگاه بزرگان می‎گردد. یک طنز ناامیدانه در درون کوتوله‎های سخنگوئی که تمام عمر پیرو حقیقت و قانون‎اند زندگی می‎کند و به این خاطر طعمه بی‎خبر کسانی می‎گردند که فقط یک قانون می‎شناسند: مواظب باشند که دستگیر نشوند.
 
من خیلی مایل بودم می‎توانستم این نوشته را خوشبینانه به پایان برسانم، خیلی مایل بودم می‎توانستم بگویم که حق با کوتوله‎هاست، که صداقت طولانی‎تر عمر می‎کند، که یک وجدان آسوده بهترین بالشت آسودگی‎ست.
اما از قلم‎ام چیزی شبیه به اینها نمی‎خواهد خارج شود. و من نمی‎توانم از شر این سوء‎ظن زشت خلاص شوم که در حقیقت فقط به خاطر ناتوانیم در بدست آوردن عضویت کلوب مردم خوشبخت جهان زیرزمینی و درک آن اسم رمز رنج می‎برم.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 18:27  توسط سعید از برلین  | 

قبل از اختراع تلویزیون یهودی‎ها بعنوان خلق دارای کتاب به حساب می‎آمدند. هر آدم تقریباً با فرهنگی ما را چنین می‎نامید، و ما از روی تواضع با آن مخالفت نمی‎کردیم. من هم همیشه به داشتن احساس تعلقم به خلقی که تا اندازه‎ای مرکز طبیعی علاقه تمام بنگاه‎های نشر جهان به حساب می‎آمد افتخار می‎کردم. نمایشگاه کتاب فرانکفورت اما شعله این افتخار را کمی پائین کشید.

نمایشگاه کتاب فرانکفورت در طول سال‎ها به یکی از چشمگیرترین نمایشگاه‎های جهان متمدن تکامل یافته است. این نمایشگاه به هزاران ناشر، مدیر و نهادهای فرهنگی دیگر این فرصت را می‎دهد تا با همدیگر به کاسبی بپردازند، این اعتبار شهر فرانکفورت را بالا می‎برد، باعث یک سری منافع اقتصادی می‎گردد، درآمد هتل‎ها را افزایش می‎دهد و برای رستوران‎ها نیز مفید است. بدی‎اش فقط سهم نویسندگان می‎گردد.
این تأثیر پس از دیدن سالن‎های پر از کتاب نمایشگاه کتاب در فرانکفورت بر من تحمیل شد. کتاب، همه جا کتاب. کتاب، تا جائیکه چشم کار می‎کرد. کتاب، هر جا که قدم می‎گذاشتی. نویسندگان با استعداد و جوان برای پیدا کردن راه خروج از این لابیرنت تقریباً به دو روز وقت نیاز دارند، نویسندگان میانسال سه تا پنج روز، و نویسندگان بالای 60 سال هرگز به این کار مؤفق نمی‎شوند. آنها هنگام تلاش در بالا رفتن از یکی از کوه‎های بلند کتاب سقوط می‎کنند و توسط تیم امداد حاضر در نمایشگاه نجات داده می‎شوند.
گرچه تخیل یکی از شروط اصلی آفرینش ادبی‎ست، اما برای هیچ نویسنده‎ای کافی نیست تا بتواند تصور کند که بجز کتاب‎های خود او این همه کتاب‎های دیگر نیز وجود دارند. این او را ابتدا بهت‎زده می‎سازد، بعد باعث افسردگی‎اش می‎گردد، و اگر او بعد از یک پیاده‎روی چند ساعته در میان این سوپر مارکت فرهنگی هنوز هم خود را در برابر غرفه‎های مؤسسات انتشاراتی آمریکا بیابد، بنابراین مایل می‎گردد نویسندگی را کنار بگذارد.
فقط احساس بالای مسؤلیت اخلاقی در برابر محیط زیست‎اش او را از برداشتن چنین گام خطیری بازمی‎دارد. زیرا او سال‎های متوالی با این باور زندگی می‎کرد که مشغول فعالیت منحصر به فردی‌ست و با کار خلاقانه‎اش وظیفه مقدس خویش برای بشریت را انجام می‎دهد، وظیفه‎ای که برای انجام آن فقط تعداد اندکی افراد با استعداد انتخاب گشته‎اند. در نمایشگاه کتاب اما بر او معلوم می‎گردد که تعداد این انتخاب شده‎ها سر به صدها هزار می‎زند. آیا جمعیت انبوهی را که هنگام بازی فوتبال فینال جام جهانی استادیوم را پر ساخته بودند به خاطر می‎آورید؟ در بینشان تعداد زیادی نویسنده وجود داشت! و اگر تمام ناشرین، کتابفروش‎ها، حروفچینان، تصحیح کنندگان و صحاف‎ها را که یاری رسان نویسنده‎اند بر آن بیفزائیم، سپس تعداد کل آنها به یک چهارم جمعیت می‎رسید.
نمایشگاه کتاب همچنین نویسندگان را از این خبر مطلع می‎سازد که تنها در آلمان هر ماهه 140 کتاب تازه به بازار عرضه می‎گردد، یعنی بیشتر از چهار کتاب در روز. یک بازده خوب، اینطور نیست؟ اما واقعیت خیلی زیباتر از این است. در واقع این 140 کتاب تازه نه در مدت یک ماه، بلکه روزانه تولید می‎گردد. من تکرار می‎کنم: روزانه 140 کتاب تازه. هر ده دقیقه یک کتاب آلمانی تازه. هر ده ثانیه یک کتاب تازه در جهان. تا بخواهد نویسنده‎ای بالای سر نسخه خطی تازه‎اش یک بار عطسه بزند، سه کتاب پر تیراژ به دنیا آمده‎اند.
من آنچه به این کتاب‎های پر فروش مربوط می‎گردد تا حال بر این عقیده بودم که کتاب مقدس و "تارزان، فرزند جنگل" رکورددار‎ تمام دورانند. اما از اطلاعات نمایشگاه کتاب چنین به نظر می‎رسد که این رکورد متعلق به کتاب پر فروش لگاریتم است. و من تصمیم می‎گیرم یک کتاب لگاریتم فکاهی بنویسم. باید با زمان حرکت کرد.
وانگهی کتاب‎ها توسط باروری مرموزی مدام افزوده می‎گردند. این را یکی از تجربه‎های شخصی من تأیید می‎کند: پس از هر بار پاک کردن کتابخانه منزلم تعداد کتاب‎هایم بیشتر از قبل می‎شود. امسال سه بار به عملیات تمیز کردن پرداختم و در این راه بسیاری از دائرة‎المعارف‎های زرد شده، رمان‎های غیر ضروری و باد کرده قربانی گشتند ــ اما در آخر کار بر روی قفسه‎ها برای کتاب‎های باقی‎مانده جای کافی نبود. این کتاب‎ها واقعاً مانند خرگوش زاد و ولد می‎کنند. اگر تمام کتاب‎های موجود نمایشگاه کتاب فرانکفورت را روی هم بچینند، یکی بر روی دیگری، برجی از کتاب تشکیل می‎شود که تا مارس می‎رسد و از آنجا به صورت داستان‎های علمی‎ـ‎تخیلی دوباره به زمین بازمی‎گردد.
ماجرا یک جنبه شخصی هم دارد. من هم مانند تمام همکاران خودخواهم با این امید زندگی می‎کردم که فرزندانم به پدر نویسنده خود افتخار کنند. بعد از اینکه یک بار نمایشگاه کتاب فرانکفورت را دیدم، خودم را مانند آن شرکت کننده در جشن ماه می در میدان سرخ مسکو احساس کردم که فرزند کوچکش بر روی تریبون ایستاده و به سمت دوستش با حرارت فریاد می‎زند: "آنجا پدرم رژه می‎رود! نفر 47 از سمت راست در ردیف 138!"
نه، من دیگر هرگز به نمایشگاه فرانکفورت نخواهم رفت. من ارزشی برای دیدن کوه‎های کتاب قائل نیستم. اگر که کوه می‎خواهد حتماً مرا ببیند، باید که پیش محمد بیاید. محمد در خانه می‎ماند.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:42  توسط سعید از برلین  | 

انگلیس از لحاظ جغرافیائی قسمتی از اروپاست. در حقیقت اما او قسمتی از خودش است و نه هیچ چیز دیگر. ما در همان لحظه فرود آمدن هواپیما متوجه این موضوع گشتیم.
شاید خوانندگان عزیز هنوز گزارش مطبوعات در باره طوفان را در خاطر داشته باشند. همان طوفان و رعد و برقی که چندی پیش در دریای مانش رخ داد و آن را طوری لرزاند که حتی پیرترین خرس‎های آبی هم نمی‎توانستند چنان لرزش استثنائی و شدیدی را به یاد آورند. سرنوشت چنین می‎خواست که من و همسرم در این روز با کشتی از کانال عبور کنیم. کشتی ما توسط امواج وحشی و کف آلودی مانند همان پوست گردوی معروف که همیشه در چنین مواقعی برای مقایسه به کار می‎رود به این سو و آن سو پرتاب می‎گشت. از آنجائیکه روایت حماسی از بلایای طبیعی در ادبیات مدرن نامرغوب به حساب می‎آید، بنابراین خودم را محدود به پیمان مقدسی می‎سازم که نیم‎ساعت بعد از شروع طوفان برایش چنین قسم خورده بودم: اگر بتوانم زندگی عزیزم را نجات دهم برای تمام عمر در یک مزرعه اشتراکی به سر خواهم برد و باقیمانده عمرم را وقف بازسازی کامل دیوار ندبه در بیت‎المقدس خواهم ساخت.
و چون این پیمان بعد از گذشت نیم‎ساعت به بر ننشست آن را با خواهش زیر عوض کردم:
"پروردگارا، من از زندگی عزیزم می‎گذرم، فقط خواهش می‎کنم اجازه نده که من بمیرم ..."
این فرمول‎بندی با موفقیت روبرو می‎گردد. چند ساعت بعد صخره‎های سفید دوور Dover را مشاهده می‎کنیم که تعداد زیادی شاعر قبل از من با دیدنشان به هیجان آمده بودند. ما بر روی اسکله تلو تلو می‎خوردیم، خود را بر روی زمین انداختیم، مادر مهربانمان زمین را بوسیدیم و بلافاصله با اولین هویت ملی انگلیسی آشنا گشتیم. در پشت سر ما یک جنتلمن انگلیسی چهار دست و پا می‎خزید. او در تمام مدت سفر دچار چنان وضع بدی بود که ما نگران زندگی‎اش شده بودیم. اگر اصلاً برایمان فرصت باقی می‎ماند که نگران چیز دیگری بجز زندگی خودمان گردیم.
همسر انگلیسی‎اش انتظار او را می‎کشید.
"سلام عزیزم. سفر خوش گذشت؟"
"سفر جذابی بود. گرچه هوا خیلی خوب نبود."
من باید توضیح بدهم که در این لحظه هنوز به درشتی دانه‎های نخود تگرگ می‎بارید.
معمولاً هر سال دارای چهار فصل است. بهار، تابستان، پائیز و زمستان. این برای انگلیس هم معتبر است. البته انگلیسی‎ها هر چهار فصل را در یک روز دارند. صبح‎ها تابستان، ظهرها زمستان، شب‎ها پائیز و بهار. گاهی هم بر عکس. هیچ قانون ثابتی وجود ندارد. آدم از پنجره به بیرون نگاه می‎کند: آسمان روشن و آبی‎ست، خورشید می‎درخشد. آدم خوشحال خانه را ترک می‎کند، قدم به خیابان می‎گذارد ــ و به عقب می‎جهد، زیرا پس از برداشتن دو گام رعد و برق می‎زند. هر جا که نگاه کنی سیلاب جاریست. آدم با عجله از پله‎ها بالا می‎رود، بارانی و چتر را برمی‎دارد، دوباره پا به خیابان می‎گذارد ــ و توسط آواز دوستانه پرندگان مورد استقبال واقع می‎گردد. خورشید در آسمان بی ابر می‎خندد. و حق هم با اوست.
بعد از دو روز هنوز مؤفق به گشودن این راز نمی‎شویم که چرا انگلیسی‎ها از کشورشان مهاجرت نمی‎کنند. حتی بومی‎ترین‎شان هم اعتراف می‎کردند که آب و هوا آنها را دیوانه می‎سازد. آنها حتی به خود زحمت می‎دادند تا این را ثابت کنند.
این یک تجربه قدیمی‎ست که خلق‎های‎ــ‎چتری ترجیح می‎دهند در باره آب و هوا صحبت کنند. با این حال کمی باعث تعجبم شد وقتی من یک بار در کنار ایستگاه اتوبوس از مرد چتر به دستی با این کلمات مورد خطاب واقع گشتم:
"هوای زیبائی‎ست، اینطور نیست؟"
من به او خیره می‎شوم.
"به این هوا می‎گوئید زیبا؟ شما این هوای وحشتناک، شرجی و خیس را زیبا می‎نامید؟"
مرد غریبه رنگش می‎پرد، لبانش را بهم می‎فشرد و از من فاصله می‎گیرد. ابتدا خیلی دیرتر متوجه می‎شوم که من او را بی اندازه رنجانده‎ام. در انگلیس باید آدم در مقابل غریبه‎ها رفتاری مؤدبانه داشته باشد، این یک حکم است و تجاوز از آن جایز نیست. وقتی کسی می‎گوید: "هوای زیبائی‎ست، اینطور نیست؟"، بعد آدم حتی اگر در همان لحظه توسط گردبادی به سمت دیوار خانه‎ای پرتاب شود باید جواب دهد: "بله، خیلی زیباست، اینطور نیست؟". و به محض آنکه دوباره از جا برمی‎خیزد غریبه می‎گوید: "واقعاً خیلی زیباست، اینطور نیست؟"، و آدم در جواب باید بگوید: "بله، واقعاً، اینطور نیست؟". این گفتگو می‎تواند ساعت‎ها ادامه یابد، زیرا طبق قانون سخت بازی باید هر جمله با "اینطور نیست؟" به پایان برسد، بنابراین جمله‎ها با یک پرسش به پایان می‎رسند؛ و در بین افراد تحصیل کرده معمول نیست که پرسش را بی پاسخ بگذارند.
زندگی در فرانسه هیجان‎انگیز، در اسرائیل طاقت‎فرسا و در انگلیس لذت‎بخش است. در انگلیس هر انسانی برای انسان دیگر تعریف می‎کند که زندگی در انگلیس چه لذت‎بخش است. زیرا که مردم انگلیس با تربیت و منظم‎اند. البته کونفورمیست‎ها Konformist ــ و تا جائیکه من می‎توانستم متوجه شوم فقط در نزد کونفورمیست‎ها در انگلیس ــ تمایل خاصی به کسی و یا چیزی به استثنای بخاری دیواری‎شان ندارند، و حتی در بعضی از تابستان‎های داغ هم کنار گرمای دوستانه آنها به سر می‎برند و ساعت‎ها با سگ‎های خود در باره مشکلات موجود روز بحث می‎کنند. اما تمام اینها در اینکه آنها مؤدب‎ترین خلق جهان می‎باشند تغییری ایجاد نمی‎کند. هیچ مناسبتی وجود ندارد که به خاطرش انگلیسی‎ها <متشکرم> نگویند. گاهی هم آن را بدون مناسبت می‎گویند، برای مثال وقتی می‎پرسید ساعت چند است:
"نمی‎دانم. متشکرم."
برای اینکه به خواننده عزیز یک مورد مشخص از ادب انگلیسی نشان دهم، مهمانی رفتن به وزارت ساخت و ساز و گسترش روابط فرهنگی یا چیزی شبیه به این را تعریف می‎کنم. رئیس سازمان مربوطه، یک آقائی به نام مک فارلند دوستانه از من استقبال و با (چای، اگر اشتباه نکنم) پذیرائی کرد و در پایان مرا به اتاقی با یک در تیره رنگ از چوب بلوط که منشاء پیدایش‎اش سال 1693 بود هدایت می‎کند.
ما هر دو وقتی به در اتاق رسیدیم در یک لحظه متوقف می‎شویم.
آقای مک فارلند می‎گوید "خواهش می‎کنم، اول شما، سِر Sir" و با حرکت دست در را نشانم می‎دهد و بفرما می‎زند.
تا آن زمان دو روز از اقامتم در انگلیس می‎گذشت و با فرم‎های زندگی مردم متمدن تا اندازه‎ای آشنا شده بودم.
من حرکت نمی‎کنم: "خواهش می‎کنم، آقای فارلند. اول شما."
"سِر، شما مهمان من هستید. من اینجا مهماندارم."
به شوخی می‎گویم: "سن مهم‎تر از زیبائی‎ست. بفرمائید، اول شما."
گفتگوی متنوع ما چند دقیقه‎ای طول می‎کشد. من عجله داشتم، اما نمی‎خواستم احساسات آقای مک فارلند را جریحه دار سازم. او اولاً یک انگلیسی و دوماً واقعاً خیلی مسن‎تر از من بود.
من می‎گویم "ازتون خواهش می‎کنم، آقای مک فارلند" و برای تشویق به داخل شدن هل ملایمی به او می‎دهم.
مک فارلند جواب می‎دهد "به هیچ وجه"، بعد بازویم را می‎گیرد و با یک فن ماهرانه جودو به سمت در می‎چرخاند و می‎گوید: "خواهش می‎کنم شرمنده‎ام نسازید."
من اصرار می‎کنم "شما مسن‎ترید" و با کمک دست آزادم و با یک فن خیلی ساده پیچ‎شانه او را به طرف در می‎کشانم: "بعد از شما، آقای مک فارلند."
"نه ... نه ... اینجا دفتر منه". آقای مک فارلند کمی نفس نفس می‎زد، زیرا فن سگک من باعث مشکل تنفسی در او شده بود. من خودم را برنده می‎دانستم که او ناگهان پشت پائی برایم می‎گیرد، طوریکه من تلو تلو خوردم. اما با گرفتن سریع قالی‎ای که به دیوار آویزان بود دوباره تعادلم را حفظ کرده و از باخت قابل توجه‎ای جلوگیری می‎کنم:
"آقای مک فارلند، من اکیداً ازتون می‎خوام. اول شما."
در اثنای تبادل این حسن نیت آستین دست چپ من و شلوار مک فارلند از چند جا پاره شده بود. مدتی نفس نفس زنان روبروی هم ایستادیم و حرکت نکردیم. بعد ناگهان مک فارلند با فن جفت‎پا به سمت معده‎ام می‎پرد. من سریع خودم را کنار می‎کشم و او با سر و صدای زیادی درون کمد پرونده‎ها می‎افتد.
بعد با دهانی کف آلود بلند می‎شود، صندلی‎ای را برمیدارد، در هوا می‎چرخاند و می‎گوید: "اول شما، سِر!"
من سرم را می‎دزدم و می‎گویم "بعد از شما، آقای مک فارلند" و بدون آنکه نگاهم را از او بگیرم میله آهنی کنار بخاری دیواری را برمی‎دارم.
صندلی از بالای سرم به پرواز می‎آید. شیشه تابلوی بزرگی از چرچیل خرد می‎شود. من هم چندان خوب نشانه نمی‎گرفتم: پرتاب میله آهنی تنها به شکستن چراغ و تاریک شدن اتاق منجر می‎شود.
از گوشه تاریکی صدای مک فارلند را می‎شنوم که می‎گفت: "بعد از شما سِر. من اینجا صاحب‎خانه‎ام."
من جواب دادم "اما شما مسن‎ترید" و میزی را به سمت جائیکه صدا می‎آمد پرتاب کردم. این بار به هدف می‎خورد. مک فارلند با جیغی که صدای غرغره کردن می‎داد خم می‎شود و به زمین می‎افتد. من از میان ویرانه بر جای مانده راهی به سوی او باز می‎کنم، بدن بی جانش را به سمت کریدور می‎غلتانم.
البته او را قبل از خود به درون اتاق غل می‎دهم. من می‎دانم چگونه باید رفتار کرد.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:15  توسط سعید از برلین  | 

زمان‎هائی وجود دارند که در آنها حتی معمولی‎ترین فرد خارجی هم می‎تواند در تماس شخصی نزدیکی با انگلیسی‎ها قرار گیرد، غالباً بین ساعت چهار و شش بعد از ظهرها، در اثنای ساعات فشار.
در لندن تقریباً هشت میلیون انسان زندگی می‎کنند. هفت و نیم میلیون نفر از این مردم بعد از ظهرها بین ساعت چهار و شش برای رفتن به خانه از وسائل نقلیه عمومی استفاده می‎کنند. این همان دلیلی‎ست که باعث گشته نگارنده این سطور هرگز بعد از ظهرها بین ساعت چهار و شش از وسائل نقلیه عمومی استفاده نکند، بجز در آن پنجشنبه فراموش نشدنی.
البته من و همسرم به خاطر ندیدن صف در کنار پله‎هائی که به سمت ایستگاه مترو می‎رفت گمراه گشتیم.
بنابراین ما فکر کردیم نباید وضع ناجور باشد و از پله‎ها شروع به پائین رفتن کردیم. پائین رسیدیم، و ناگهان با چنان شلوغی‎ای مواجه گشتیم که فوری قصد برگشتن می‎کنیم. اما دیگر این کار ممکن نبود، و از آن پس دیگر هرگونه تأثیر و نفوذی بر تکامل رویدادها را از دست می‎دهیم. وقتی ما با فشار به باجه خرید بلیط رسانده شدیم توانستم با آخرین زحمت کیف پولم را از جیب خارج سازم، اما قرار دادن آن در جیب دیگر برایم امکان نداشت و باید آن را تمام مدت در دست نگاه می‎داشتم. قامت عزیز همسرم را آخرین بار ناامید و گیرافتاده در میان جمعیت بر روی سکوی راه‎آهن می‎بینم. او چهره شیرین‎اش را به سمت من برگرداند، و من شنیدم که او چیزی می‎گوید، و من فقط قطعاتی از آن را فهمیدم:
"خدانگهدار، معشوق من ... تا ابد از آن تو ... و فراموش نکن ... کلیدها ..."
بعد عاقبت از برابر چشمانم ناپدید می‎گردد.
در حالیکه قطار می‎راند من گاه و بیگاه از پهلو دسته یک چتر را در بین دنده‎هایم احساس و فکر می‎کردم که آن را از دسته‎اش می‎شناسم. برای مطمئن شدن باید سرم را برمی‎گرداندم ــ اما چگونه؟ آقائی با پالتوی مشگی چنان سینه به سینه‎ام ایستاده بود که حتی بینی‎های ما با هم خواهر و برادر شده بودند. من از یک فاصله حداکثر چهار سانتی متری به چشمانش خیره شدم؛ آنها رنگ آبی آسمانی داشتند، و مردمک‎هایش ناآرام سو سو می‎زدند. نمی‎توانستم تشخیص دهم که چهره‎اش چگونه دیده می‎شود. در سمت چپ خود گاهی متوجه طرحی از کلاه ورزشی‎ای می‎شدم که لبه‎اش خود را به رانم می‎سائید. و از سمت دیگر دسته چتر مذکور قفسه سینه‎ام را سوراخ می‎کرد.
من تصادفاً گفتم: "زن! توئی؟"
پس از سه بار تکرار یک صدای آهسته از سه کیلومتر دورتر به گوشم رسید:
"عزیزترینم ... آره ... فکر کنم که خودم باشم ..."
بنابراین همسرم زنده بود! دست آزادم را  ــ با دست دیگر هنوز کیف پولم را در آغوش گرفته بودم ــ کورمال کورمال به سمتی که صدا آمده بود می‎برم، اما در یک سینه‎بند غریبه گرفتار می‎شود، و من باید از بقیه تحقیق خود دست می‎کشیدم. بر روی یکی از پاهایم ــ من نمی‎دانستم بر روی کدام‎شان، زیرا که از مدت‎ها قبل کنترل پاهایم را از دست داده بودم ــ مرد غریبه‎ای ایستاده بود، و این آزادی حرکتم را محدودتر می‎ساخت. در عوض مرد چشم آبی روبروئی‎ام هنگام رسیدن قطار به پیچ تندی مؤفق می‎شود با یک حرکت سریع و ناگهانی بینی‎اش را از بینی‎ام جدا سازد. اما بعد گونه‎هایمان آهسته بهم می‎چسبند و از آن پس در فرمی که انگار دو آرژانتینی با همدیگر تانگو می‎رقصند باقی می‎مانند. خوشبختانه شریک رقص من ریشش را خوب اصلاح کرده بود. راه‎های ارتباط با همسرم بکلی بسته شده بودند.
تمام اینها اما در برابر بلای جدیدی که تهدیدم می‎کرد رنگ باختند. آمدنش را از چند لحظه پیش احساس می‎کردم. حالا وقوعش نزدیک شده بود و اگر من سریع به دستمالم نمی‎رسیدم اتفاق وحشتناکی رخ می‎داد.
قدرت‎های فوق بشری دست چپم را از خود پر می‎سازند. با استفاده از یکی از لرزش‎های کوچک قطار مؤفق می‎شوم شریک رقص تانگوی خود را اندکی از خود دور کرده و دستم را به داخل جیب شلوار برسانم. و این تازه انجام قسمت آسان کار بود. برای اینکه بتوانم دستم را همراه دستمال به سمت بینی‎ام ببرم، به شانس زیادی احتیاج داشتم.
من مؤفق می‎شوم. مسافری که مأموریت ایستادن روی پایم را داشت در ایستگاه بعدی از قطار پیاده می‎شود و من قسمتی از توانائی مانور دادنم را دوباره بدست می‎آورم. البته فشار جمعیت با حرکت قطار دوباره شروع می‎شود، اما در همان لحظه کوتاه من آن آزادی را داشتم که دستمال را حقیقتاً تا سطح بینی بالا ببرم.
فقط میل عطسه کردن در این بین از بین رفته بود.
زندگی اینطوری‎ست.
دستم همراه با دستمال در ارتفاعی که فتح کرده بود، در سمت نیمه چپ یقه پالتوی مرد چشم آبی و به صورت مورب در زیر چانه‎ام باقی می‎ماند و شروع به خشک شدن می‎کند.
یک دقیقه دیرتر دستمال از میان انگشتان بی حس شده‎ام می‎لغزد و روی زانوهای مرد کلاه ورزشی به سر می‎افتد.
من امکان تماس با مرد را نداشتم و فقط می‎توانستم او را از گوشه چشم راستم صامت تماشا کنم.
او در پیچ بعدی تصادفاً سرش را به پائین خم و دستمال را کشف می‎کند، با این خیال که تکه‎ای از پیراهنش است سعی می‎کند آن را سریع داخل شلوارش کند. طوریکه دیده می‎شد، این کار او را به زحمت و خجالت انداخته بود. پس از لحظه کوتاهی از جا برمی‎خیزد و خودش را در میان جمعیت گم می‎سازد. احتمال دارد که حتی از قطار پیاده شده باشد.
هنگامیکه من به خانه رسیدم، همسرم انتظارم را می‎کشید. ما متوجه می‎شویم که از این ماجراجوئی خطرناک با آسیب‎دیدگی‎های کوچک لباس‎ و سایش پوست جان به در برده‎ایم.
یک جائی در لندن، دستمالم در جیب شلوار مرد غریبه‎ای غنوده است.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:57  توسط سعید از برلین  | 


 
پس از آنکه انسان امروزی معتاد به رسانه‎های جمعی آنقدر روزنامه خواند که در برابر جوهر سیاه چاپ واکسینه گشت، به او تلویزیون را دادند. و پس از آنکه هنوز او به چشمانش با آنچه می‎دید اعتماد نمی‎کرد، موسیقی پس‎زمینه به آن افزوده گشت. فقط موسیقی پس‎زمینه هنوز قادر است هیجان‎های عاطفی را در او بیدار سازد؛ فقط موسیقی پس‎زمینه ــ برای اینکه تصویری بیان کنیم ــ زمانیکه آنا کارنینا Anna Karenina اشگ‎ریزان یا استیو مک‎کوئین Steve McQueen از زندان می‎گریزد می‎تواند سیم‎های ساز احساسش را به صدا آورد.

اخیراً کارشناسان فیلم مستقر در هالیوود آگاه‎بخش‎ترین آزمایش را سازمان دادند. آنها برای مخاطبانی که با دقت انتخاب شده بودند صحنه‎ای از یک فیلم عاشقانه را نشان می‎دهند که در آن پادشاهی از اسکاتلند بلافاصله پس از نجات دختر فقیر و جذاب از سیلی که از کوه سرازیر شده بود آگاه می‎گردد او دختر خود اوست که مدت‎ها پیش توسط کولی‎ها ربوده و مفقود شده بوده است. تماشاچیان نشان می‎دهند که بی نهایت تحت تأثیر قرار گرفته‎اند. لرزش 6،5 ریشتری منخزین آنها احساسات‎شان را نشان می‎داد.
همان صحنه را بار دیگر به تماشگران با پس‎زمینه موسیقی‎ای از چایکوفسکی نمایش می‎دهند. نتیجه: گریه بلند تماشگران؛ دو نفر از آنها کتباً پیشنهاد ازدواج به شاهزاده خانم می‎دهند و یکی به اسکاتلند مهاجرت می‎کند. و تمام اینها فقط تحت تأثیر سه ویولن، دو فلوت و یک ویولن‎سل انجام پذیرفت. کارشناسان فوری محاسبه کردند که اگر موسیقی توسط یک ارکستر بزرگ نواخته می‎گشت می‎توانست حداقل باعث سه خودکشی در میان تماشگران گردد.
شکسپیر معتقد بود که موسیقی غذای عشق است. منظور او البته موسیقی پس‎زمینه فیلم بود و این در رابطه با صحنه "آنچه شما بخواهید" خود را بطور روشن نمایان می‎سازد. و این خاصیت مقوی موسیقی در زمینه‎های دیگر هم خود را نشان می‎دهد. مردم از همان زمان فیلم‎های صامت خدا بیامرز، از وقتیکه نماینده خوب‎ها سواره بر اسب دشمن خبیث‎اش را تعقیب و نوازنده پیانو او را به ناچار همراه با <سواره نظام اندکی> در صحرای سوزان همراهی می‎کرد این را می‎دانستند (در سینماهای بهتر برای نمایش فیلم "ویلهلم تل Wilhelm Tell" از روسینی Rossini تماشاچیان را به یک پیش درآمد Ouvertüre دعوت می‎کردند). همچنین امروز، در حالیکه جای اسب در فیلم‎ها توسط قدرت اسب‎های درون کاپوت ماشین عوض شده اما باز این اصل اساساً تغییری نکرده است. تعقیب‎های معمول در خیابان‎های سانفرانسیسکو بدون موسیقی هیجان‎انگیز گروه کوچک جاز غیر قابل تصور و Leutnant Kojak خیلی خوب می‎داند که سر طاسش بدون نم نم بارش کلارینت بی فایده‎ای است. هیچ زیر دریائی‎ای اجازه ندارد بدون نوای ترومپت زیر آب برود، هیچ نلسنی Nelson وقتی لیدی هامیلتون Lady Hamilton را ملاقات می‎کند از نوای گیتار صرفنظر نمی‎کند ...
با نگاهی دقیق‎تر، می‎شود متوجه شد که تمام اینها حتی قبل از اختراع سینما هم وجود داشته‎اند. کلیسا، دورنگرانه مانند همیشه، بعنوان اولین نفر ارتباط متقابل میان موسیقی و احساسات جوشان بالاتری را کشف کرد ــ یا پس چرا ارگ به همراه یوهان سباستین باخ را برای اهداف آسمانی خود مصادره کرده است؟ ما اجازه داریم به سنت قدیمی‎ای اشاره کنیم که با توجه به آنها سران اول مملکت ــ تاجدار یا فقط انتخاب گشته، انتخاب گشته یا فقط تاجدار ــ پایشان را ابتدا وقتی روی فرش قرمز می‎گذارند که مطمئن گشته باشند مارش استخوان‎دار ارکستر نظامی شروع به نواختن کرده است.
با این حال موسیقی آنطور که گفته شد فقط غذای عشق نیست، بلکه این غذا است که از مزایای موسیقی سود می‎برد. گارسون‎های یک رستوران برجسته می‎توانند تأیید کنند که وقتی در پس‎زمینه رستوران چارلی پیانیست بار <دست شما را می‎بوسم مادام> را می‎نوازد مشتری برای خود و خانم همراهش غذای گران‎تری سفارش می‎دهد و توجه خیلی کمتری به صورت حساب می‎کند. گزارشات خوب و مشابهی نیز از صنایع شنیده می‎شود. در کارخانه‎هائی که برای کارگرانش موسیقی پخش می‎کنند، اعتصاب نادرتر و کوتاهتر انجام می‎شود. با یک استثناء و آن هم در صنعت ساخت صفحات گرامافون.
افکاری از این دست وقتی من بنا به دعوت اداره مالیات به آنجا رفته بودم از سرم می‎گذشتند. اتاق کارمند مسؤل در طبقه چهارده وزارت مالیه قرار گرفته است و در حالیکه آدم با آسانسور به سمت مسؤل مربوطه بالا می‎رود، یک بلندگوی نامرئی ترانه‎های مؤثر صهیونیستی‎ای که از بازگشتگان ما به اسرائیل و از کسب دوباره آزادی پس از هزاران سال می‎گویند و می‎خوانند را پخش می‎کند. که با آن باید میهن‎پرستی مالیات دهنده کوچکی مانند من در مسیر رفتن به سمت صندوق ملی بیدار گردد. از آنجا که برای الهامات خوب همیشه آماده‎ام، تصمیم می‎گیرم، من هم برای خود از این ایده استفاده کنم. وقتی دفعه دیگر مأمور مالیات بخواهد درآمدم از سال 1970 تا 1979 را مورد بررسی قرار دهد، من با نزاکت و محجوبانه ضبط صوتی را روی میز قرار می‎دهم و برایش تم اصلی دکتر ژیواگو را پخش می‎کنم، همان قطعه زیبا را که با تعداد زیادی از ساز بالالایکا Balalaika نواخته می‎شود. و اگر هنوز جرقه‎ای از انسانیت در مأمور وجود داشته باشد نباید بتواند بیشتر از سال 1975 را بررسی کند.
واقعاً، چرا باید شهروندان را ــ که مرتب از آنها دعوت می‎شود ابتکارات خصوصی را شکوفا سازند ــ از استفاده موسیقی پس‎زمینه بازداشت؟ چیزی که برای سام گلدوینSam Goldwyn  درست بود، برای من ارزان تمام می‎شود، بخصوص از زمانیکه این ضبط صوت‎های کوچک ارزانقیمتی را که می‎توان راحت در جیب قرار داد و همه جا از گمرک‎ها قاچاقی رد کرد وجود دارند. از این پس هر شهروندی موسیقی پس‎زمینه‎اش را با خود به همراه دارد و در نزد مأموران مالیات، قاضی دادگاه، کفش فروش و قبل از هر چیز در معاشرت با جنس مؤنث از آن بهره می‎برد.
به این جهت چشم‎اندازهای امیدوار کننده‎ای خود را می‎گشایند، و اینجا جوانان مدرن مزیت فوق‎العاده‎ای بر جوانان عزب نسل قبل که به گرامافون پدرانشان وابسطه بودند دارند. دستگاه موسیقی جوان امروزی ساکسیفون است. او ضبط صوت‎‎اش را همراه خود برای نشستن به روی نیمکت پارک می‎برد، و در حالیکه با یک دست راز دگمه‎های بلوز دوست دخترش روتی Ruthi را بررسی می‎کند، با دست دیگرش کاست مناسبی از شوپن Chopin یا گروه بی جیز Bee Gees در ضبط صوتش قرار می‎دهد. آه نسل ترانزیستور! اگر در زمان من کاست اختراع شده بود ــ من حتماً حداقل چهار بار ازدواج می‎کردم.
 
بدون تردید: آینده به موسیقی پس‎زمینه تعلق دارد. بزودی دزدان بانک هنگام پر کردن کیسه‎ها از پول برای جلوگیری از حرکت‎های ناخواسته عصبی کارمندان بانک و مشتریان از اپرای پر شور potpourri بهره می‏برند، و عملیات دستبرد بعدی به سازمان رسمی مهاجرت اسرائیل Jewish Agency باید مبلغ غیر قابل تصوری زنده سازد، زیرا در گوش‎های اهداء کنندگان هنگام امضای چک توسط ارتعاش ترانه <یک مادر ییدیش> A jiddische Mamme چکیده می‎گشت ...
و شما خواننده عزیز: آیا به این فکر افتادید، برای خواندن این مقاله کوتاه موسیقی پس‎زمینه مناسبی بشنوید؟ نه؟ پس آن را همراه با آخرین آلبوم رولینگ استونز دوباره بخوانید، و وقتی به نقطه پایانی رسیدید، صدای ضبط صوت را تا آخرین حد بالا ببرید. حالا! خیلی ممنون.
                                                   _ پایان _
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ساعت 2:14  توسط سعید از برلین  | 

«دموکراسی» یعنی «حکومت توسط مردم»، اما حقیقت با این تعریف کاملاً همخوانی ندارد. در اسرائیل، همانند اکثر کشورهای اروپای غربی که از طریق پارلمانی اداره می‎شوند، مردم حکومت خود را انتخاب نمی‎کنند، بلکه به احزاب خاصی رأی می‎دهند. و این احزاب با تشکیل کمیته انتخاباتی نماینده‎ای را برمی‎گزینند، و این کار بر طبق قانون عرضه و تقاضا انجام می‎گردد و در نتیجه به روی تمام کسانیکه شغل صحیحی نیاموخته‎اند و به این خاطر بعنوان یک سیاستمدار عمل می‎کنند دشت وسیعی می‎گشاید.

الیزر گورنیشت Elieser Gurnischt نمایده مجلس تا انتخاب گذشته که جناح راستگرای لیکود Likud به رهبری بگین Begin به قدرت رسید یکی از هواداران قابل اطمینان و تقریباً  سرسخت حزب لیکود به شمار می‎آمد. دلیل اینکه مردم مواضع محافظه کارانه‎اش را به زحمت می‎شناختند کاملاً ساده بود: زیرا که مردم خود او را هم  به زحمت می‎شناختند. حتی در عرصه سیاسی هم تعداد اندکی از وجود او با خبر بودند. او فقط یک بار در مجلس نوبت گرفت و بر ضد بیتفاوتی کلی ملی سخنرانی طولانی‎ای کرد، اما سرنوشت می‎خواست که مجلس در این وقت خالی باشد، حتی سخنگوی پارلمان هم خارج شده بود تا سیگار بکشد، و تکنسین‎های تلویزیون هم هنوز در اعتصاب به سر می‎بردند.
هنگامیکه گورنیشت روز بعد در خانه حزب لینکود ظاهر گشت ــ مانند همیشه با لباس خوبی بر تن، کت و شلوار تیره، پیراهن سفید، کراوات محافظه‎‎کارانه و کاملاً به سبک رهبر محترم حزبش بگین ــ بدشانسی آورد که دبیر کل حزب متوجه او گشت و از همصحبت خود پرسید: "این کیست؟" جواب این بود: "یکی از نمایندگان ما در مجلس. از هفت دوره قبل تا حال در مجلس است. بیشتر از این کسی از او چیزی نمی‎داند."
گورنیشت که تا کنون در ردیف 43 لیست انتخابات حزب لینکود قرار داشت برای انتخابات بعدی به ردیف 77 فرستاده می‎شود. چنین به نظر می‎رسید که پایان فعالیت سیاسی‎اش فرا رسیده است.
و بعد جریان سوپ اتفاق می‎افتد.

این اتفاق شب شنبه در رستورانی که گورنیشت با تعدای از همکاران دون پایه حزبی‎اش مشغول خوردن شام بود رخ می‎دهد. همه، همانطور که آنجا نشسته و مشغول خوردن سوپ مرغ بودند، بخاطر نتیجه آخرین نظر سنجی‎ای که از رشد شانس برنده شدن حزب کارگر حاکم خبر می‎داد خود را شدیداً نگران نشان می‎دادند. یکی از حاضرین برای عوض کردن موضوع از گورنیشت سؤال می‎کند که آیا او هم یک شماره حساب بانکی در خارج از کشور دارد. گورنیشت چنان سخت وحشت‎زده می‎شود که قاشق از دستش در بشقاب می‎افتد و مقدار کمی سوپ مرغ همراه با دو رشته از ماکارونی بر روی کراوات تر و تمیزش می‎پاشد. تلاش‎هایش برای پاک کردن لکه با دستمال سفره باعث بیشتر پخش شدن لکه می‎گردد. گورنیشت دست از پاک کردن می‎کشد، کراوات را باز می‎کند، آن را در جیب قرار می‎دهد و برای راحتی آخرین دگمه یقه پیراهن سفیدش را باز می‎کند. بعد شروع به خوردن سوپش می‎کند و گهگاهی به اظهارات خصمانه در باره ائتلاف چپ می‎پردازد.

در این لحظه در رستوران باز می‎شود. یاکوف اسلوتچ‎کوفسکی Jakov Slutschkovs، عضو پارلمان و ستون حزب کارگر داخل رستوران می‎گردد، به دنبالش همراهان همیشگی‎اش و چند خبرنگار. در حالیکه او برای یافتن میز خالی‎ای به اطراف می‎نگریست، نگاهش به یقه باز پیراهنی می‎افتد که به الیزر گورنیشت تعلق داشت و در بین بقیه یقه‎های کراوات زده دورا دور او مانند چراغ دریائی می‎درخشید.      
اسلوتچ‎کوفسکی، آنطور که او نیرنگ‎باز و باتجربه بود، بلافاصله شم بویائی‎اش به کار می‎افتد. یک مرد از راست‎ها با یقه باز، نشانه‎ای از عادات سنتی احزاب چپ ــ این چه معنی‎ای می‎تواند بدهد؟ او اول این سؤال را از خود می‎پرسد و بعد از یارانش.
یکی از یارانش می‎گوید: "شاید این گورنیشت آنطور که همه فکر می‎کنند اصلاً محافظه‎کار نباشد.
یک نفر دیگر معتقد بود که حزب لیکود می‎خواهد خودش را خلقی جا بزند.
اسلوتچ‎کوفسکی می‎گوید: "هیچ یک. راست‎ها عصبی شده‎اند. جریان این است. ما باید شعله عصبیت‎شان را بالاتر ببریم."
و او مستقیم به سمت گورنیشت می‎رود، تا با گفتن خوش برخوردانه "حالتون چطوره، گورنی عزیزم؟" با او دست بدهد.
حاضرین دور میز خیره مانده بودند. آنها نمی‎توانستند معنا و علت این تظاهر به دوستی ناگهانی را درک کنند.
گورنیشت هم که مانند بقیه جریان را درک نکرده بود به یک لبخند غیر نافذ بسنده می‎کند.
بعد از رسیدن به خانه، کراوات لکه دار شده‎اش را ــ هنوز با لبخندی که بر لب داشت ــ به همسرش می‎دهد.
او می‎گوید: "آبهای ساکت عمیق‎اند"
و همسرش می‎گوید: "و تو دارای دو دست چپ هستی."

این فقط دست‎های او نبودند که با مفهوم "چپ" ارتباط داده شدند. صبح روز بعد ــ خبرنگاران حاضر دیروزی گزارش داده بودند ــ روزنامه‎ها از شروع یک نزدیکی ائتلاف چپ به گورنیشت نماینده پارلمان و از جناح لینکود خبر می‎دادند. پس از آن گورنیشت بیدرنگ از طرف دبیر کل حزبش برای یک گفتگو دعوت می‎شود ــ بعلاوه این برای اولین بار بعد از تشکیل دولت اسرائیل بود که اصلاً از او دعوت می‎شد. دبیر حزب می‎خواست بداند که این تماس‎ها با چپ‎ها چه معنی می‎دهد.
گورنیشت جواب می‎دهد "خواهش می‎کنم" و از روی تواضع دو سر کوتاه‎تر می‎شود. "چه تماسی می‎تواند یک کاندیدا با کسی از ردیف 77 داشته باشد؟"
"می‎خواهید بگوئید که شما ردیف خود در لیست انتخاباتمان را بی آینده می‎دانید؟"
"بله، کاملاً اینطور است!"
و در یک حمله ناگهانی از اعتماد به نفس آنچه را مایل بود می‎گوید: در باره عجز رهبری حزب، در باره باندهای اقتصادی و در باره تمام کمبودها و اشتباهاتی که اگر مردانی مانند او در جای مناسب در لیست انتخاباتی قرار می‎گرفتند دیگر نمی‎توانست وجود داشته باشند. دبیر کل سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید، ببینیم چه کار می‎شود کرد.

بعد گورنیشت به اسلوتچ‎کوفسکی تلفن می‎کند و پیشنهاد یک نشست خصوصی می‎دهد. این نشست در خانه اسلوتچ‎کوفسکی تحت تمام نشانه‎های رازداری و با تأکید بر غیر رسمی بودن انجام می‎گیرد. گورنیشت با شلوار کتانی و پیراهن تابستانی یقه باز در این نشست شرکت می‎کند، و این کار مورد رضایت آشکار مهمان‎دارش واقع می‎گردد.
"گورنی، ما همیشه صداقت شما تحسین می‎کنیم. ما به نگرش ایدئولوژی عملگرایانه شما در ارتباط با کارگران احترام می‎گذاریم."
آنطور که گفته می‎شود، این نشست از همان ابتدا یک گفتگوی سازنده بود. و در یک جو دوستانه.
گورنیشت تأکید می‎کند: "من همیشه یک انسان با آگاهی اجتماعی بوده‎ام. از نظافتچی‎مان بپرسید."
همچنین ارزش‎گذاری او برای رهبری حزب کارگر متقاعد کننده بود. البته با تمام نقطه نظرات او موافق نبود ــ اما باید اقرار کرد که او یک شخصیت مهم است. و در انتها می‎گوید: "کاملاً قابل تصور است که من با حرکت از این واقعیت تحت شرایطی به نتایج سیاسی برسم."
اسلوتچ، همانگونه که دوستانش او را می‎نامیدند، فردای آن روز به کمیته مرکزی گزارش داد که شاید بشود اینجا به جناح راست ضربه‎ای وارد کرد.
کمیته مرکزی می‎گوید: "وارد کنید."
دبیر کل حزب لیکود از جریان مطلع می‎گردد، گورنیشت را پیش خود می‎خواند و به او ردیف 57 لیست انتخابات را پیشنهاد می‎کند، و در عوض باید گورمیشت یک بیانیه واضح در رسانه‎های جمعی به چاپ برساند و در آن به تمام شایعات در باره لاس زدن‎هایش با حزب کارگر و در باره تشکیل یک گروه انشعابی متمایل به چپ یکبار برای همیشه نقطه پایان بنشاند.
گورنیشت جواب می‎دهد: "این اصل که آدم اجازه ندارد بخاطر منافع شخصی از اعتقادش بگذرد برایم مقدس است."
"ما هم از مردی که در ردیف 40 لیست انتخاباتیمان قرار دارد انتظاری بجز این نداریم." و دبیر کل با این کلمات او را مرخص می‎کند.
در این بین روزنامه‎ها بیشتر و مشروح‎تر در باره نشست مخفیانه در خانه اسلوتچ‎کوفسکی می‎نویسند. تیترهائی مانند: "آیا گورنیشت باعث انشعاب در لینکود می‎گردد؟" یا "زیگ زاگ گورنیشت به چپ" عاقبت باعث می‎شوند که رهبری حزب به سرکش التیماتوم بدهد: "یا ملاقات‎هایتان را با ائتلاف چپ قطع می‎کنید، یا ما باید شما را از محل 23 لیست انتخابتی‎مان حذف کنیم."
حالا عاقبت گورنیشت به یاد دیسیپلین حزبی‎اش می‎افتد، اما این مانع نمی‎گشت که او همچنان با یقه باز در ملاء عام ظاهر نشود و یا وقتی دوستش اسلوتچ‎کوفسکی را در رستوران و یا جای دیگری می‎دید صمیمانه دست تکان ندهد. آینده سیاسی‎اش مطمئن به نظر می‎رسید.
این احتمال وجود دارد که این اولین مورد در تاریخ پارلمانتاریزم باشد که یک شخصیت سیاسی تحت تأثیر سوپ مرغ سوسیالیست می‎شود.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 23:14  توسط سعید از برلین  | 

تلفن عبری به عنوان منبع غافلگیری‎های ماجراجویانه هرگز با شکست مواجه نخواهد گشت. به عنوان منبع برقراری تماس‎های تلفنی اما ناکام می‎ماند. باید این را به خاطر سپرد که سه میلیون یهودی با صدای بلند و مدام تقاضای خط تلفن می‎کنند. چرا؟ برای روز مبادا و زیرا که آدم نمی‎تواند هرگز بداند چه پیش می‎آید.
وقتی در اسرائل نوزادی متولد می‎گردد، پدر و مادر بلافاصله به نام او یک خط تلفن درخواست می‎کنند تا لااقل هنگام ازدواجش بتواند آن را واقعاً بدست آورد. در هر صورت تمام خطوط تلفن اسرائیل مرتب اشغالند. در سیم‎ها چنان خش‎خشی برپاست که آدم حرف خودش را هم نمی‎شنود. از گنجشک‎های اسرائیلی که بر روی سیم‎های تلفن می‎نشینند، برخیشان گریه کنان بر زمین افتاده‎اند. برای شهروندان اسرائیل هم می‎تواند این اتفاق رخ دهد.
 
همه چیز کاملاً بی آزار آغاز گشت. من به یک موافقت‎نامه احتیاج داشتم، و مردی که باید به او مراجعه می‎کردم دکتر اسلوتسکی Slutzky از شعبه مواد غذائی کنسرو شده در وزارت غذا بود. موقعیت مناسبی بود، زیرا پسر کوچک دکتر اسلوتسکی و فرزند من امیر به یک مدرسه می‎رفتند، و این یعنی که با درخواستم در واقع از پیش موافقت شده بود. فقط مشکل من این بود که چطور باید با دکتر اسلوتسکی شخصاً تماس برقرار کنم. برای دیدنش به اداره‎اش بروم و ساعت‎ها در صف بایستم تا اینکه صدایم بزنند که نوبتم شده است؟ غیر ممکن است. پس تلفن برای چه اختراع شده است؟ تلفن کردن بهتر از صدا زده شدن و بهتر از وقت تلفن کردن است. چه چیزهائی می‎توانستند خلق گردند اگر ساعت‎های بی حاصل ایستادن در صف‎ها وجود نمی‎داشت. صحرای نگب Negev می‎توانست پایگاه هوائی داشته باشد، کویر شروع به شکوفا شدن می‎کرد، شاید هم آدم می‎توانست با نقب زدن به نفت برسد. صرفه‎جوئی در وقت مهم است. من گوشی را در دست می‎گیرم.
 
من گوشی را در دست می‎گیرم، اما خط اشغال بود. سر و صدای عجیب و غریبی در گوشم می‎پیچد، نوعی غرغره کردن، گلوک‎ـ‎گلوک‎ـ‎گلوک. احتمالاً از شبکه مخابرات بیش از حد کار کشیده می‎شود.  
من گوشی را دوباره روی تلفن قرار می‎دهم، لحظه‎ای صبر می‎کنم، آن را دوباره برمی‎دارم، اما هنوز صدای ریختن آب از بطری می‎آمد، و وقتی بطری آب عاقبت خالی گشت سکوت بزرگی برقرار می‎شود. من گوشی را می‎گذارم، آن را نوازش می‎کنم، گوشی را برمی‎دارم ــ هیچ صدائی نمی‎آید. شاید که دستگاه تلفن به خالق خود آقای گراهام بل پیوسته باشد؟ نه، زیرا که ناگهان صدای "کررر‎ـ‎کررر‎ـ‎کرک." به گوشم می‎رسد و بلافاصله باز سکوت برقرار می‎گردد. اما حالا حداقل می‎دانم که دستگاه تلفن زنده است.
من چند شماره‎ای را که به خاطر داشتم می‎گیرم. تلاشی بی فایده. من چهار بار شماره شش را می‎گیرم، سریع و پشت سر هم ــ بی فایده. شش بار شماره چهار را ــ باز هم بی فایده. من گوشی را روی میز قرار می‎دهم و منتظر می‎مانم تا نشانه‎ای از زنده بودن از او خارج شود. خارج نمی‎شود. من دوباره گوشی را روی تلفن قرار می‎دهم و برایش شب خوشی را آرزو می‎کنم.
ناگهان زنگ تلفن به صدا می‎آید، شفاف و خوانا.
من گوشی را برمی‎دارم و رابطه بر قرار بود. کاملاً صاف، طوری که انگار طبیعی‎ترین چیز در جهان است.
 
خوشحال از صافی غیرمنتظره، شماره شعبه مواد غذائی کنسرو شده را می‎گیرم. شماره آنجا مشغول است. من گوشی را روی تلفن می‎گذارم، طوری رفتار می‎کنم که انگار قصد انجام کار دیگری دارم، ناگهان گوشی را برمی‎دارم و شماره را می‎گیرم، اشغال. در نوبت بعدی بوق اشغال را حتی قبل از گرفتن شماره می‎شنوم. در میانه شماره گرفتن و بعد از آن هم بوق اشغال شنیده می‎شود.
حالا مجبور می‎شوم روش آموزشی سخت‎تری را به کار ببرم و با پهنای دست دو کشیده آبدار به دستگاه تلفن می‎زنم. این مرا به یاد پدر عزیزم می‎اندازد که بخاطر تنبیه بدنی پسر جوان سرکش‎اش بیشتر از خود پسر درد می‎کشید. در ضمن من چیز بیشتری بجز این تلفن که خود را به مردن می‎زند بدست نیاوردم. حالا، چنین کلک‎هائی نمی‎توانند سرم کلاه بگذارند. من از جا بلند می‎شوم، سوت زنان در اتاق به این سمت و آن سمت می‎روم ــ و ناگهانی، و قبل از آنکه گوشی بفهمد چه رخ داده است آن را به گوشم نزدیک می‎سازم. گوشی چنان غافلگیر شده بود که بوق آزاد می‎زد.
با دقت شماره را می‎گیرم، یکی بعد از دیگری، نه خیلی سریع، نه خیلی آرام. آن اتفاق باور نکردنی رخ می‎دهد و ارتباط برقرار می‎گردد، کسی گوشی را برمی‎دارد، یک صدای زنانه می‎گوید: "کارخانه جوراب بافی اشترن". من فقط توانستم با لکنت معذرت بخواهم. بعد یأس به سراغم می‎آید، لبانش را می‎لیسد، و تقاضای بیشتری از من می‎کند. تلفن به سکوت قدیمی‎اش دچار شده بود. شاید هم بخاطر کار طاقت‎فرسا بیهوش شده بود.
تلفن پس از چند دقیقه بهبود می‎یابد. من یک خط آزاد بدست می‎آورم. من شماره را می‎گیرم. اشغال است. باید مشکلی وجود داشته باشد. من به شرکت مخابرات تلفن می‎کنم و با حیرت متوجه می‎شوم که آنجا هم اشغال است. بار دوم بجای شنیدن آشنای شرشر آب صدای بغ‎بغو کردن یک کفتر می‎شنوم، بار سوم اصلاً صدائی به گوش نمی‎رسد و بار چهارم نمی‎توانستم به گوشم اطمینان کنم: یک دوشیزه دوستانه می‎گفت "سلام، اطلاعات مخابرات".
من از دوشیزه خواهش می‎کنم که شماره تلفن شعبه مواد غذائی کنسرو شده وزارت تغذیه عمومی را به من بدهد. دوشیزه از من خواست که منتظر بمانم. من منتظر می‎مانم. پنج دقیقه می‎گذرد. ده دقیقه می‎گذرد. از پشت تلفن سر و صدای یک ماشین تحریر به گوش می‎رسد، صدای خنده زنانه، صدای میل‎های کاموا بافی. پانزده دقیقه می‎گذرد. با یک انفجار ناگهانی عذابی انباشته گشته چیزهای ناواضحی در گوشی فریاد می‎زنم ــ و کامیاب می‎شوم. کسی به سمت تلفن می‎آید. این بار یک مرد است. او می‎پرسد که چه می‎خواهم. من می‎گویم شماره شعبه مواد غذائی کنسرو شده وزارت تغذیه عمومی را. او می‎گوید، صبر کنید. من صبر می‎کنم. بعد از سه دقیقه درست کنار گوشم انفجار وحشتناکی رخ می‎دهد که به یک سری کررر‎ـ‎کررر‎ـ‎کررر تبدیل می‎گردد.
من گوشی را می‎گذارم.
برای بهره برداری از وقت به آشپزخانه می‎روم، یک ساندویچ درست می‎کنم، کمی می‎خوابم، دوش می‎گیرم، صورتم را اصلاح می‎کنم و سرحال دوباره به کار مشغول می‎شوم. بطور یکنواخت ضربه‎های اجتناب‎ناپذیر سرنوشت را تحمل می‎کنم، صدای خش‎خش کردن را، کرر‎ـ‎کررر‎ـ‎کررر را، کابل تلفن را نوازش می‎کنم، گوشی را قلقلک می‎دهم، نیمه کاره آن را روی تلفن قرار می‎دهم، نیمه کاره آن را بلند می‎کنم و صبورانه منتظر می‎مانم، تا اینکه به من علامت می‎دهد که خط آزاد است. بعد صفحه شماره‎گیری را به کار می‎اندازم ــ و خدا را شکر، از آن سر سیم یک صدا به گوش می‎رسد: "کارخانه جوراب‎بافی اشترن."
امیدوارم که انبار جوراب‎تان در آتش بسوزد. من دقیقاً می‎دانم که شماره کجا را گرفته بودم. یا شاید که اصلاً این شماره درست نباشد؟
مرکز اطلاعات مخابرات اشغال است. و وقتی در هفتمین بار بوق اشغال زده نمی‎شود، کسی گوشی را برنمی‎دارد. هیچ چیز در جهان بجز برقرار شدن ارتباطی که یکطرفه باقی می‎ماند نمی‎تواند آدم را افسرده سازد.
بنابراین، دوباره همان شماره قبلی را می‎گیرم. شماره آزاد است. کسی جواب می‎دهد! یعنی، یک نوار جواب می‎دهد:
"شماره تلفن بخش ما تغییر کرده است. لطفاً شماره جدید را یادداشت کنید. و آن این است ــ"
بله. شماره جدید دقیقاً همان شماره‎ای بود که من همیشه می‎گرفتم.
مهم این است که من شماره درست را می‎گرفتم. من آن را دوباره می‎گیرم و با سکوتی یخ‎زده مواجه می‎شوم. حتی دیگر خش‎خش هم نمی‎کرد.
یک نگاه به ساعت. زمان چه زود می‎گذرد ...
یک استراحت کوتاه. یک شروع جدید.
نه، این بار شماره اشغال نبود. من صدای سعادت‎بخش اتصال را می‎شنوم.
به خاطر خدا، گوشی را بردارید!
"مطب دکتر پرس Perez. دکتر تشریف ندارند. شما؟"
به تو چه ربطی داره، پیر جادوگر. خودتو قاطی کنسروهایم نکن. پایان پیام.
آیا شماره‎ای که دارم اشتباه است؟
بازگشت به مرکز اطلاعات مخابرات. اشغال. پیش به سوی محل شکایات. اشغال.
آخرین تلاش، قسم می‎خورم این آخرین تلاش با همان نمره قبلی باشد.
و در این وقت ــ درست و واقعی ــ هنوز خدای پیر یهودی زنده است:
"شعبه غذاهای کنسرو شده. شالوم."
"من مایلم با آقای دکتر اسلوتسکی صحبت کنم."
"در رابطه با چه موضوعی؟"
"فقط به او بگوئید: بخاطر امیر."
کررر‎ـ‎کررر‎ـ‎کرک.
"الو! الو!"
"آقای دکتر تشریف ندارند. چه کسی صحبت می‎کند؟"
"لعنت بر شیطان، از خط برید بیرون!"
"خودتون برید بیرون!"
"من این کار را نمی‎کنم. من می‎خواهم با دکتر اسلوتسکی صحبت کنم."
"آقای دکتر تشریف ندارند. او بعداً ــ"
رررک‎ـ‎کررر‎ـ‎پششش. دوباره یک انفجار. و باز یک انفجار دیگر. اما آن هم به پایان می‎رسد. حتی به آزاد شدن خط منجر می‎شود، و من می‎توانم شماره شعبه غذاهای کنسرو شده را بگیرم. شماره اشغال است.
البته که اشغال است. توسط تلفن کردن من.
فقط قطع نکن. فقط ارتباط را قطع نکن. اگر من یک تلفن بودم، حالا دیگر بیهوش شده بودم. پرده‎های خاکستری جلوی چشمانم شنا می‎کردند، و خود را مرتب متراکم‎تر می‎ساختند. من باید ارتباط با زحمت برقرار شده را قطع و به اورژانس تلفن کنم. اورژانس دارای سه شماره تلفن می‎باشد. اولین شماره اشغال است. دومی اشغال است.
سومی گوشی را برمی‎دارد. من فقط می‎توانستم آه و ناله کنم:
"کمک! سریع بیائید! من دارم می‎میرم!"
"متأسفم، شما شماره را اشتباه گرفته‎اید. اینجا شعبه غذاهای کنسرو شده است."
"از خط برید بی ــ نه، ن‎ر‎ی‎د! از خط نرید بیرون! بمانید! من را به آقای دکتر اسلوتسکی وصل کنید!"
"یک لحظه صبر کنید."
خدای مهربان، یک معجزه بکن!
خدای مهربان اشغال است. از داخل گوشی صدای معاشقه یک کبوتر به گوش می‎رسد. بعد خط ناگهان آزاد می‎شود.
"دکتر پرس؟"
من زمزمه کنان می‎گویم: "اینجا پدر امیر صحبت می‎کند."
یک صدای آهنین زنانه جواب می‎دهد:
"ساعت هفده و دوازده دقیقه و چهل و پنج ثانیه. با اعلام بعدی ساعت ..."
 
من هیچ خاطره روشنی از این ماجرا ندارم. زمانی هسایه‎ها با شکستن در وارد خانه من شدند. آنطور که آنها بعداً برایم تعریف کردند، من بیهوش بر روی میز تحریرم قرار داشتم، کابل تلفن به دور گردنم، و ساعت‎ها بعد از بهوش آمدن فقط می‎توانستم بگویم: کررر‎ـ‎کرک‎ـ‎رک‎ـ‎پشششش ــ کرر .....
من تبدیل به تلفن شده بودم.
 
_ پایان _  
 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:46  توسط سعید از برلین  | 

دومین و بهترین توصیه به مهاجر جدیدی که به دلیل بعضی از مسائل تکنیکی قادر به پزشک شدن نمی‎گردد کارمند دولت شدن است. حقوق یک کارمند اسرائیلی خیلی بالا نیست، اما شغلش به او اجازه استراحت‎های مکرر چای نوشی همراه با مکالمات هیجان‎انگیز را می‎دهد، و به همین دلیل است که او اغلب بعنوان روشنفکر در نظر گرفته می‎شود.
چشمگیرترین ویژگی کارمند دولت اسرائیلی در این است که او حضور ندارد. یعنی: او حضور دارد، اما نه آنجائی که باید باشد. یعنی او در دفتر کارش حضور ندارد. کارمندان دولت غالباً در یک جلسه شرکت دارند. هزاران بهانه برای برگزاری جلسات وجود دارد. بعضی از جلسات دو تا سه روز ادمه پیدا می‎کنند و بعضی دیگر فقط پنج تا شش ساعت. تا این مدت باید آدم انتظار بکشد. بنابراین انتظار می‎کشیم ...
یک روز گرم تابستانی برنهارد Bernhard پدر همسرم ــ یک صهیونیست Zionist قدیمی که تازه به اسرائیل آمده بود ــ یک توصیه نامه برای اداره مسکن آمیدار Amidar دریافت می‎کند. در نامه آمده بود که یک آپارتمان به او اختصاص دهند و اگر ممکن است قیمت بالاتری از حد معمول حساب نکنند.
به درخواست پدر همسرم به اداره مرکزی آمیدار می‎روم تا کارش را سریع انجام دهم. من به اتاق شماره 314 نزد آقائی به نام کشوان Cheschwan که مسؤل کارم بود فرستاده می‎‏شوم.
اتاق 314 خالی بود. در اتاق کناری به من می‎گویند که آقای کشوان در جلسه‎ای با آقای اشترن Stern شرکت دارند و باید دیگر کم کم پیدایشان شود و از من دوستانه می‎خواهند که تا آن موقع در اتاق آقای کشوان بشینم.
من نشستم. من مدتی نشستم. من مدتی به این سو و آن سوی اتاق راه رفتم. من بار دیگر نشستم. بعد در اتاق باز شد. مردی سرش را داخل کرد و پرسید: "کشوان کجاست؟"
من گفتم: "او با اشترن در یک جلسه شرکت دارد. بفرمائید بشینید."
چنین به نظر می‎رسید که مرد عجله دارد، زیرا که بدون هیچ حرفی ناپدید می‎گردد. چند دقیقه دیرتر مرد دیگری ظاهر می‎شود، ظاهراً یک کارمند، و نگاهی عصبی به داخل اتاق می‎اندازد.
من دلداریش می‎دهم: "عصبی نباشید. کشوان با اشترن در یک جلسه شرکت دارد. اما باید هر آن دوباره برگردد. بفرمائید بشینید."
"وقت ندارم. خواهش می‎کنم وقتی کشوان برگشت بهش بگید که مایر Mayer در یک جلسه اضطراری منتظر اوست. او باید فوری بیاید."
من می‎گویم: "باشه، حتماً"
یک ربع ساعت دیگر هم گذشته بود که دوباره یک کارمند داخل شد و پرسید: "کیرشنر Kirschner کجاست؟"
من جواب می‎دهم: "او چند دقیقه پیش اینجا بود. قراره وقتی که کشوان از جلسه اشترن برگرده فوری بفرستمش پیش مایر. بفرمائید بشینید."
"ممنون. آیا تصادفاً می‎دانید که آیا او برای پروژه مسکن رامات آرون Ramat Aron اقدامی انجام داده یا نه؟"
من می‎گویم: "احتمالش خیلی زیاد است."
"پس من پرونده را همین حالا با خودم می‎برم. اگر او از فاین‎توخ Feintuch پرسید، به او بگوئید که من یک جلسه با مایر دارم."
چند ثانیه بعد کیرشنر نفس نفس زنان جلوی من ایستاده بود:
"پرونده رامات آرون کجاست؟" اگر پرونده فوری پیدا نشه پیرمرد دیوانه می‎شه!"
من بلند می‎گویم: "آه خدای من! همین یک دقیقه پیش فاین‎توخ پرونده را نزد پیرمرد برد!"
"و کشوان کجاست؟"
"او هنوز مشغول کنفرانس با اشترن است. من اینجا منتظر او هستم."
"بسیار خوب، حالا که اینطور است، پس لطفاً پروژه گلدبرگ Goldberg از داخل پوشه گیفات زرن Givath Seren را به من بدهید!"
من می‎گویم "با کمال میل" و در قفسه‎ها به دنبال پوشه گیفات زرن می‎گردم و پروژه گلدبرگ را از پوشه بیرون کشیده و به او می‎دهم. پس از لحظه کوتاهی فاین‎توخ به داخل اتاق هجوم می‎آورد:
چون دیگر صبرم تمام شده بود بنابراین بی اختیار فریاد کشیدم: "شما اینجا چه کار می‎کنید؟! چرا هنوز در جلسه نیستید؟ آن هم وقتیکه پیرمرد دارای خلق و خوی خوبی نیست! مگه از خشم و اعتراض خوشتون میاد؟"
"من داشتم می‎رفتم. فقط می‎خواستم طرح گلدبرگ را بردارم و با خودم ببرم."
"فاین‎توخ، شما حالا چه احتیاجی به طرح گلدبرگ دارید؟ من همین العان آن را در پوشه گیفات ‎زرن گذاشتم. یا اینکه باید دوباره از پوشه درش بیارم؟ واقعاً که باور کردنی نیست! همه از من سوءاستفاده می‎کنند. و من دیوانه هم به همه اجازه می‎دم که از من سوءاستفاده کنند."
فاین‎توخ به وضوح دچار سردرگمی شده بود.
او با لکنت و عذرخواهانه می‎گوید: "من پروژه گلدبرگ را فقط برای مایر می‎خواستم. راستی شما در باره این طرح چه فکر می‎کنید؟"
"طرح بدی نیست. اما من خیلی مایلم بدانم که پیرمرد در این باره چه فکر می‎کند."
فاین‎توخ پرونده را برمی‎دارد تا آن را به مایر بدهد. قبل از رفتن به من می‎گوید که پیرمرد خیلی خوشش خواهد آمد اگر که من لیست مستأجرین احتمالی پروژه مسکن زکم Shekem را مطالعه و برای اشترن یک گزارش در باره آن بنویسم.
من فوری دست به کار می‎شوم.
در حالیکه من لیست را بررسی می‎کردم، فاین‎توخ ظاهر می‎شود: باید فوری پیش مایر بری. من زیر لب غر می‎زنم، پرونده‎ها را جمع‎آوری می‎کنم و پیش پیرمرد می‎روم. مایر می‎خواست عقیده مرا در باره کیفیت معماری پروژه رامات آرون بشنود. من برایش بطور شفاف توضیح می‎دهم که خانه‎ها خیلی تنگ کنار یکدیگر قرار گرفته‎اند و پنجره‎ها هم کوچک‎اند. کیرشنر به لکنت می‎افتد و می‎گوید: "ما همیشه از این پنجره‎ها استفاده می‎کنیم". من با عصبانیت جواب می‎دهم: "خیلی بدتر. و این دلیل خوبیه که پروژه به این نحو نمی‎تونه پیش بره."
پیرمرد به من صد در صد حق داد، کیرشنر را به یک بخش دیگر منتقل (من فکر می‎کردم که او با تنفرش از من انتقام خواهد گرفت) و مأموریت پروژه رامات ‎آرون را به من محول می‎کند. من فوری یک نفر را پیش فاین‎توخ می‎فرستم و از او می‎خواهم که گزارش دقیقی در عرض بیست و چهار ساعت تحویلم دهد. بعد دستور آماده کردن ماشینی را می‎دهم و به سمت رامات آران می‎رانم، با مهندس ساختمان یک صحبت مفصل انجام می‎دهم، نقشه‎ها را بررسی می‎کنم، پیشنهاد اصلاح چند مورد را می‎دهم و یکی از مهندسین سرکش را بدون دادن پول اضافی‎ای اخراج می‎کنم و بعد به سمت دفترم می‎رانم.
آنجا با هیجان فراوانی انتظارم را می‎کشیدند. کیرشنر که به ترقی سریع شغلی من حسادت می‎ورزید، در خفا یک کمپین وزوز بر ضد من به راه انداخته بود. و وقتی فاین‎توخ به سمتم آمد و به من اطلاع داد که اشترن شخصاً برای یک جلسه فوری انتظارم را می‎کشد رنگش مانند رنگ جنازه شد.
من گزارش مفصل و محرمانه‎ای در باره وضعیت فعلی پروژه می‎دهم و انتقادی هم از سرعت آهسته کار پروژه می‎کنم و در انتها می‎گویم: "اشترن، شما باید درک کنید که من بدون قدرت مناسب نمی‎توانم مسؤلیتی به عهده بگیرم."
اشترن حرفم را تأیید می‎کند، همه را به یک جلسه اضطراری فرا می‎خواند و به کارمندانش اعلام می‎کند که مرا به معاونت خود برگزیده است. مایر سعی می‎کند چند نکته نخ نما در باره مدت کوتاه خدمتم نقل کند، اما اشترن به این فته‎انگیزی‎ها بر ضد من عادت کرده بود، هنگام خداحافظی طوری که همه ببینند دستم را فشرد و طوریکه همه بشنوند به من گفت که به من اعتماد کامل دارد.
وقتی وارد دفترم شدم تا دوباره سریع به پرونده گیوات زرن نگاهی بیندازم، با مرد جدیدی مواجه می‎شوم. مایر او را به من معرفی می‎کند. او آقای کشوان بود. من فوری وظیفه مهمی برای انجام دادن به او سپردم و به او گفتم: "من قطعاً یک هیولا نیستم. اما من کار به موقع و وجدانی انجام شده از کارمندانم می‎خواهم. مخصوصاً برایم خیلی مهم است که کارمندانم در ساعات اداری در هیچ جلسه‎ای شرکت نکنند. وگرنه ممکن است که اتفاقات عجیبی رخ دهد."
بعد از آنکه برای پدر زنم یک بلوک آپارتمانی کامل در رامات گان اختصاص دادم و یک مساعده کوچک هم از حقوقم برداشتم، کار را تعطیل کردم.
از آن روز به بعد در دفتر مرکزی <آمیدار> کار می‎کنم. ساعات ملاقات با من هر روز از ساعت 11 تا 1 در اتاق 314 است. اگر شما مرا در اتاقم نیافتید، بنابراین باید در یک جلسه شرکت داشته باشم. بفرمائید بشینید.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:26  توسط سعید از برلین  | 

هیچ کس مهاجرین جدید را مجبور نمی‎سازد که یک کیبوتصی Kibbuz آرمانگرا گردد. همچنین برای کارآفرینان شرکت‎های خصوصی هم کشور کوچک‎مان دشت وسیع و حاصل‎خیزی‎ست.
برای مثال اگر بویش در آید که یک تازه‎مهاجر مجوز واردات برای یک جعبه سوزن خیاطی بدست آورده است، بازار سوزن فوری دچار یک هراس وحشیانه می‎گردد، زیرا یک جعبه سوزن خیاطی احتیاجات بیش از پنج سال مملکت را پوشش می‎دهد. در چنین مواقعی مغزهای متفکرمان ــ ما هم چنین مغزهائی داریم، و نه فقط همه‎کاره‎های ارتشی ــ با اطمینان راه حلی مبتکرانه پیدا می‎کنند؛ به این نحو که آنها تمام ذخایر سوزن‎های موجود را با مبلغی جزئی می‎خرند، جعبه سوزن خیاطی مهاجر جدید را در دریا می‎ریزند و در زمان کوتاهی سود سرشاری می‎برند. حتی حتماً ضروری هم نیست که داخل آن جعبه به دریا ریخته شده واقعاً سوزن باشد. مطلب عمده این است که یک جعبه یا چیزی شبیه به جعبه به دریا انداخته شود.
کلاً هیچ بازرگانی در این سرزمین، برای مثال، مانند احترامی که بازرگانان در آمریکا احساس می‎کنند از حرمت زیادی برخوردار نیست. شاید دلیل آن این باشد که کاسب اسرائیلی در ارتباط با مشتریان خود کاملاً درست عمل نمی‎کند. هرگز آن کفاش در برانکس Bronx را که در ویترینش یک تابلوی بزرگ با این نوشته آویزان بود "اینجا کفش‎ها در حالیکه شما انتظار می‎کشید تعمیر می‎گردند." را فراموش نمی‎کنم. او تعمیر کفش‎هایم را سه ماه تمام طول داد، اما نمی‎توان انکار کرد که من در اثنای این سه ماه به راستی برای تعمیر کفش‎هایم انتظار کشیدم. پیشه‎وران آمریکائی خیلی با دقت کار می‎کنند.
بر عکس ما، در انگلیس هر پدری تقریباً به طور قطع می‎داند که فرزندش چه کاره خواهد شد: نانوا، کارخانه‎دار، مقام دولتی، سوسیالیست، لُرد (یا هر دو). پیش ما حتی بزرگسالان هم نمی‎دانند از چه طریق می‎توانند برای زندگی فردایشان درآمد کسب کنند. می‎تواند چنین اتفاق افتد که در خیابان از یک شهروند آدرسی پرسیده شود ــ و او از آن به بعد بعنوان راهنمای غریبه‎ها فعال می‎گردد.
حال اما به موضوع اصلی می‎پردازم. من اخیراً ماشین رخت‎شوئی تولید می‎کنم. در اصل من مجسمه سازی آموخته بودم و در نتیجه قبل از اتخاذ شغل نویسندگی بعنوان نگهبان شب مشغول به کار گشتم. و اگر آقا و خانم اشپیگل Spiegel در آن زمان ما را به خانه خود دعوت نمی‎کردند شاید هنوز هم مکانیک برق بودم.
ما در یکی از شب‎های سرد یکشنبه به دیدار خانم و آقای اشپیگل رفتیم و برای اولین بار دو ساعت تمام حوصله‎مان تا سر حد مرگ سر رفت. من این را با اکراه می‎گویم، زیرا که خانواده اشپیگل، مخصوصاً آورل Aurel، مردمی مهربان و میزبانی دوست‎داشتنی‎اند. اما به نحوی موضوعی برای گفتگو نداشتیم، و در ساعت ده فقط با کمک انگشت شست و اشاره می‎توانستیم چشمان خود را باز نگهداریم. در ساعت ده و نیم انگشتانم هم به خواب رفتند، و ناگزیر برایم روشن گشت که باید فوراً آنجا را ترک کنیم، زیرا من به تدریج دیگر نیروئی برای بیدار کردن همسرم در خود نمی‎یافتم.
تمام نیروی باقی مانده را بسیج کرده و از جا بلند می‎شوم و به میزبانان اطلاع می‎دهم که ما باید حالا آنها را ترک کنیم.
خانم اشپیگل با هراسی ناگهانی از خواب می‎پرد: "نه، شما اجازه ندارید! چرا با این عجله؟"
من با لکنت می‎گویم: "متأسفم، با این وجود ... ما باید حالا حتماً بریم ... زیرا ... آخه حالا ... من یک قرار ملاقات مهم شغلی دارم. من واقعاً متأسفم."
آورل اشپیگل می‎گوید: "ناراحت نباش. خوب مردم می‎تونن کمی منتظر بمانند."
من مؤفق می‎شوم به آهنگ صدایم تا حدودی ته رنگ قابل باوری از غم و اندوه بیفزایم:
"من خودم خیلی مایلم اینجا پهلوی شماها می‎ماندم. اما خوب اگر ما عجله نکنیم آخرین اتوبوس را از دست خواهیم داد."
"در این ساعت دیر شب به کجا می‎خواهید بروید؟"
"به پتاخ تیکوا Petach Tikwa. آنجا من یک قرار ملاقات دارم. متأسفانه ..."
آورل قطع امید می‎کند: "بسیار خوب، پس من شماها را با ماشین تا ایستگاه اتوبوس می‎رسانم."
من اعتراض می‎کنم: "نه، نه! ما نمی‎خواهیم به شما زحمت بدیم."
آورل می‎گوید "شوخی نکن" و پالتویش را بر تن می‎کند.
بعد از پیاده شدن از ماشین از او مخلصانه تشکر می‎کنیم، چند ثانیه‎ای انتظار کشیده و بعد پیاده به سمت خانه به راه افتادیم.
اما ما با قلب مهربان آورل حساب نکرده بودیم. او ماشین را متوقف ساخت و به سمت ما دوید:
"شما، آدم‎های گیج، کجا می‎خواهید بروید؟ ایستگاه اتوبوس به سمت پتاخ تیکوا که اینجا نیست!"
و ما با ماشین به طرف ایستگاه اتوبوس پتاخ کیتوا، جائیکه دیگر انسانی در آنجا وجود نداشت راندیم. آورل به خودش زحمت می‎دهد و برنامه حرکت اتوبوس را در آن نور کم دقیقاً مطالعه می‎کند. و ناگهان آهی از گلو می‎کشد:
"خدای من، آخرین اتوبوس پنج دقیقه پیش حرکت کرده است. این وحشتناکه. حالا به خاطر ما این قرار ملاقات مهم را از دست می‎دهید!"
من با مهربانی می‎گویم: "مهم نیست. چندان قرار مهمی هم نبود."
"چرا. چرا. وگرنه بخاطر رفتن این همه عجله به خرج نمی‎دادی. می‎دونی چیه؟ من با ماشین شما را به آنجا می‎رسونم."
من با وحشت می‎گویم: "من اجازه نمی‎دم! مهمان‎نوازی هم باید حدی داشته باشد!"
او مصمم می‎گوید: "دیگه یک کلمه هم حرف نزن. من اگر شما دو نفر را حالا به پتاخ کیتوا نرسونم امشب خوابم نمی‎بره ..."
و به این ترتیب به راه می‎افتیم. من و همسرم در تمام مدت رانندگی با ناامیدی‎ای سیاه رنگ در دل و چشم‎هائی خیره به چراغ‎های تل‎آویو که آهسته ناپدید می‎گشتند ساکت نشسته بودیم.
پتاخ تیکوا، وقتی ما به آنجا رسیدیم، در زیر مهتاب دوست‎داشتنی‎ای قرار داشت.
آورل می‎پرسد "کجا دقیقاً؟" و خمیازه‎اش را سرکوب می‎کند.
مغزم با حرارت شروع به کار کردن می‎کند. تنها آدرسی که من در پتاخ تیکوا می‎شناختم هتل گرین‎اشپان Grienspan بود. و آن هم فقط به این خاطر، زیرا آنجا یکی از طلبکارانم زندگی می‎کرد. من به آورل می‎گویم:
"لطفا ما را جلوی گرین‎اشپان پیاده کن."
عاقبت از ماشین پیاده شدیم، از آورل به خاطر مهربانیش دوباره تشکر کردیم و داخل هتل گشتیم. یک هتل‎دار بد خلق ما را می‎پذیرد.
من به او می‎گویم "یک لحظه کوچک صبر کنید" و در حالیکه به او چشمک می‎زدم ادامه می‎دهم "ما فوری دوباره می‎رویم."
در حالیکه ما آنجا ایستاده و منتظر دور شدن صدای ماشین او بودیم، همسرم ناگهان شروع به لرزیدن می‎کند و با ناله می‎گوید: "او دارد برمی‎گردد."
در این لحظه در چرخان هتل به حرکت می‎افتد، آورل داخل می‎شود، توضیح می‎دهد که هوا کمی سرد است و سفارش یک فنجان چای می‎دهد.
هتل‎دار چند درجه‎ای به بد خلقی‎اش افزوده می‎گردد:
"اینجا چه خبر است؟ با چه کسی کار دارید؟"
"کی؟ من؟"
"بله، شما."
"اگر منظور شما من باشم ــ من اینجا قرار ملاقاتی با فردی ... بنابراین خیلی خلاصه و کوتاه ... من باید با او فوری صحبت کنم."
"نامشان چیست؟"
"یعنی چه که او چه نام دارد؟ آها بله ... صحیح. شما می‎خواهید نام او را بدانید. هرشکوویتس Herschkowitz، اگر اشتباه نکنم. آیا آقای هرشکوویتس از راه رسیده‎اند؟"
هتل‎دار جواب می‎دهد: "بله، او اینجا است."
من با صدائی بالا برده می‎گویم: "لطفاً یک بار دیگر در لیست مهمان‎هایتان نگاه کنید. او باید اینجا باشد. من یک قرار ملاقات با او دارم."
"من که گفتم او اینجاست. اتاق شماره 23."
"واقعاً که هرشکوویتس همیشه اینطور بوده. من می‎توانستم قسم بخورم که او نخواهد آمد."
هتل‎دار آرامم می‎سازد: "اما او آمده است. چند بار باید به شما بگویم که او اینجاست؟!"
"چه کسی اینجاست؟"
"هرشکوویتس. اتاق شماره 23. من فوری به او اطلاع می‎دهم." و قبل از آنکه بتوانم ممانعت به عمل آورم او گوشی تلفن را برداشته بود: "آقای هرشکوویست؟ معذرت می‎خواهم که مزاحم می‎شوم ... من باید متأسفانه از خواب بیدارتان می‎ساختم ... کسی اینجا مایل است هرچه سریع‎تر شما را ملاقات کند." او دستش را روی دهانه گوشی تلفن می‎گذارد و به من می‎گوید: "آقای هرشکوویتس می‎خواهند بدانند در باره چه چیزی می‏خواهید با او صحبت کنید؟"
من جواب می‎دهم: "یک موضوع شخصی. کاملاً محرمانه."
هنگامیکه هرشکوویتس با پیژاما و چشمان نیمه بسته از پله‎ها پائین آمد، من این احساس را داشتم که یقه‎ام به ناگهان دو شماره برایم تنگ‎تر شده است. بر روی پیشانی همسرم با سرعتی باور نکردنی قطرات بی‎شمار عرق می‎نشینند. ما هر دو نگران به در هتل نگاه می‎کردیم. فقط آورل آنجا آرام نشسته بود و با خیال راحت چایش را می‎نوشید.
هرشکوویتس با چهره‎ای که نارضایتی از آن پیدا بود به نزد ما آمد.
اما ناگهان انگار توسط ضربه‎ای جادو شده باشد چهره‎اش باز و خندان می‎گردد.
او با خوشحالی رو به آورل می‎گوید: "سلام دوست قدیمی! اینجا چه کار می‎کنی؟ عجب غافلگیری مطبوعی!"
دو دوست برای چند دقیقه‎ای مشغول بر پشت هم زدن بودند، در حالیکه ما نگاه شیشه‎ای خود را به در دوخته بودیم. عاقبت فرشکوویتس از آورل می‎شنود که در حقیقت ما می‎خواستیم با او صحبت کنیم.
هرشکوویتس دوستانه می‎پرسد: "از من چه می‎خواهید؟ چه کاری می‎تونم برایتان انجام دهم؟"
"کار چندان ساده‎ای نیست. سیگار می‎کشید؟"
"نه."
"من هم نمی‎کشم. قبلاً پیپ می‎کشیدم، اما پزشکم ــ"
"چه جیزی از من می‎خواهید؟"
"بسیار خوب، آقای هرشکوویتس ــ من علاقه‎مند هستم."
"به چه چیز علاقه‎مندید؟"
"شما می‎دانید که ..."
"به ماشین رخت‎شوئی؟"
"البته! به ماشین رخت‎شوئی."
"پس می‎تونم عجله شما را درک کنم. من فوری به نویمن Neumann در خدرا Chaderah تلفن می‎کنم."
"خواهش می‎کنم حالا نه. حالا دیر است. ما می‎توانیم فردا با نویمن صحبت کنیم."
"دیوانه شدید؟ نویمن فردا به میلان پرواز می‎کند!"
با این حرف به طرف تلفن می‎رود و شروع به گرفتن شماره می‎کند، از نویمن که بطور واضح بخاطر تلفن او از خواب بیدار و خشمگین شده بود معذرت می‎خواهد ــ اما مرد از تل آویو آمده، و شاید بتوانیم کار را فوری تمام کنیم.
یک دقیقه دیرتر هرشکوویتس به سر میز بازمی‎گردد و به ما می‎گوید که فوری به خدرا برانیم. آورال حتماً مهربانی می‎کند و ما را آنجا می‎رساند.
آورال ما را به آنجا رساند. نویمن، ظاهراً آدمی تند خو بود. فوری به اصل مطلب پرداخت و به من اطلاع داد که فقط سی در صد از سهام برای خرید باقی مانده است.
"می‎خرید ــ آره یا نه؟"
"من ... نمی‎تونم کمی فکر کنم؟"
نویمن از جا بلند می‎شود: "هر جور که مایلید. برای اینکه شما مطئمن شوید به دیدن واین‎گارتنر Weingartner می‎رویم. بفرمائید."
من با صدائی گرفته می‎گویم: "من به واین‎گارتنر احتیاج ندارم. من سهام را می‎خرم."
بعد می‎بایست تعداد زیادی کاغذ را امضاء کنم، اما این کار در یک مه صورتی رنگ انجام گرفت، و بعد از آن همسرم را با تکان دادن به هوش آوردم، و ما اول صبح دوباره در تل آویو بودیم.
هنگام رفتن به دفتر اداره‎ام روزنامه‎ای خریدم. با حروف درشتی بر روی صفحه اول اعلام شده بود که "کمپانی نویمن‎ـ‎کیشون" در خدرا بزرگ‎ترین کارخانه ماشین رخت‎شوئی را تأسیس کرده است. کمپانی Solel Boneh دارای 42 در صد از سهام، نویمن 28 در صد و من دارای سی در صد بودم. و در روزنامه چنین آمده بود که کارخانه بلافاصله به تولید پرداخته و به تمام شرق میانه ماشین رخت‎شوئی عرضه می‎کند.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 1:37  توسط سعید از برلین  | 

 
در اسرائیل بسیاری از چیزها می‎توانند خیلی آسان پیدا شوند، اما خیابان‎ها دارای قاعده دیگرند. خیابان‎هائی وجود دارند که اصلاً دارای نام نیستند، و اگر هم نامی داشته باشند، تابلوئی وجود ندارد که نام خیابان را اعلام کند. دوست من یوسله Jossele سعی می‎کند آدرس مسیر رسیدن به خانه‎اش را تقریباً به شرح زیر توضیح دهد:
"شما از میدان Mograbi به سمت ساحل می‎روید، تا اینکه به مردی با ژاکت چرمی که در حال تعمیر موتورش و لعنت فرستادن به دولت است برمی‎خورید. آنجا به سمت چپ می‎پیچید و 22 درخت زیتون را می‎شمرید. در این نقطه بوی تعفن وحشتناکی به مشام شما می‎خورد. آنجا به سمت راست می‎پیچید و دیوارهای سنگی را تا محل لاشه یک گربه تعقیب می‎کنید. بعد دوباره به سمت راست بپیچید و تا کتابفروشی یوگسلاوی روبروی سینما بروید، آنجا من منتظر شما می‎مانم، زیرا از آنجا به بعد مسیر کمی پیچیده می‎شود ..."
تقریباً یک چنین چیزی در یک سفر به اورشلیم برایم اتفاق افتاد، سفری که متأسفانه در زمانی انجام گشت که شورای جدید شهر تصمیم گرفته بود خیابان‎های شهر را بخاطر ویژگی مذهبی‎اش از نو نامگذاری کند.
یکی از دوستان خوبم به نام الوسیوی Elusivi مرا به اورشلیم دعوت کرده بود، و در واقع بخاطر جشن افتتاح آپارتمان جدیدش. الوسیوی از پنجاه و پنج سال قبل در این سرزمین زندگی می‎کند. حالا، عاقبت با کمک یک وام بانکی قابل ملاحظه‎ای مؤفق به کوچ کردن از کلبه چوبی محقرش به یک آپارتمان زیبای یک و نیم اتاقه در مدرن‎ترین منطقه مسکونی اورشلیم که از زمان ترک‎ها وجود داشته است شده بود. او آدرس دقیق‎اش را به من داده بود: خیابان <معشوق محبوب، شماره A5>. این آدرس قبلاً چنین بود: <یولیوس فینکل‎اشتاین Julius Finkelstein شماره 113>.
من به دوستم الوسیوی خیلی علاقه دارم و فوری وسائلم را آماده ساختم تا به دعوتش عمل کنم. وقتی به اورشلیم رسیدم از فردی در صف ایستگاه اتوبوس آدرس خیابان معشوقه محبوب را پرسیدم.
صف سؤال کرد: "کدام خیابان؟"
من جواب دادم: "معشوق محبوب."
صف یک صدا توضیح داد که چنین خیابانی را نمی‎شناسد و اینکه جای تعجب هم نیست، چون در این اواخر تقریباً نام تمام خیابان‎ها تغییر کرده‎اند.
من به صف امیدواری می‎دهم: "مهم نیست. من تصادفاً می‎دانم که این خیابان قبلاً یولیوس فینکل‎اشتاین نامیده می‎شده است."
در اینجا مایلم اضافه کنم که یکی از سرگرمی‎های محبوب اسرائیلی‎ها پرس و جو در باره خیابان‎هاست. این بازی در خود حاوی متنوع‎ترین عناصر هیجان است که همیشه از نو آدم را بسیار به هیجان می‎آورد. و قبل از هر چیز هرگز آدم نمی‎تواند دقیقاً بداند که چه کسی واقعاً آدرس خیابان را می‎شناسد، سؤال کننده یا سؤال شونده.
یک رویداد روزمره را در نظر بگیریم ــ یک مرد به شما می‎رسد و می‎پرسد: خیابان "گلد‎اشتاین Goldsteinstraße کجاست؟"
"خیابان گلد‎اشتاین؟ کدام شماره؟"
"شماره 67 طبقه سوم."
"خیابان گلد‎اشتاین ... خیابان گلد‎اشتاین ... آن خیابان پهن را می‎بینید؟ بسیار خوب ــ خیابان گلد‎اشتاین اولین خیابان سمت چپ آن خیابان پهن است."
"آیا دومین خیابان نیست؟"
"برای چی دومین خیابان؟"
"من فکر کردم که شاید دومین خیابان باشد."
"اگر خیابان دوم بود که من به شما می‎گفتم خیابان دومی‎ست. اما گلد‎اشتاین خیابان اولی‎ست."
"از کجا این را می‎دانید؟"
"منظورتون از اینکه از کجا می‎دانم چیست؟"
"منظورم این است که مگر شما در آن خیابان زندگی می‎کنید؟"
"یکی از دوستان خوبم آنجا زندگی می‎‏کند."
"بابی گروسمن Bobby Großmann؟"
"نه. یک مهندس."
"از کجا می‎دانید که بابی گروسمن مهندس نیست؟"
"ببخشید ــ من اصلاً آقای بابی گروسمن را نمی‎شناسم."
"البته که او را نمی‎شناسید. زیرا که اولین خیابان سمت سمت چپ خیابان <درخت گلابی> نام دارد و نه خیابان گلد‎اشتاین."
"بله. درست است. حق با شماست. پس خیابان گلد‎اشتاین کدام یکی است؟"
"گلد‎اشتاین ... گلد‎اشتاین ..." (غریبه‎ای که از شما آدرس را پرسیده است به طور آشکار ذهنش دچار عذاب می‎گردد."
"مستقیم بروید، اولین خیابان به سمت راست بپیچید، و بعد در سومین خیابان به سمت چپ."
شما جواب می‎دهید: "خیلی متشکرم. می‎بخشید به شما زحمت دادم."
مردی که می‎خواست بداند خیابان گلد‎اشتاین کجاست به شما دوستانه جواب می‎دهد: "خواهش می‎کنم، قابل شما را نداشت."
شما در این بین با برداشتن کلاه از سر تشکر می‎کنید و به سمت خیابان گلد‎اشتاین به راه می‎افتید: مستقیم، بعد به سمت راست، بعد سومین خیابان به سمت چپ. نفس نفس زنان از پله‎های ساختمان شماره 67 تا طبقه سوم بالا می‎روید. و ابتدا وقتی که زنگ خانه را به صدا می‎آورید، از خودتان با تعجب می‎پرسید که شما آنجا چکار می‎کنید ...
حالا، برای من تا این حد اتفاق نیفتاد. من حداقل هنوز میدانستم که خیابان معشوق محبوب قبلاً یولیوس فینکل‎اشتاین نامیده میشده است.
مردی که با یک چمدان در صف ایستاده بود پرسید: "پس چرا این را از اول نگفتید؟ خیابان یولیوس فینکل‎اشتاین خیابان <سیاه سرفه> را که حالا اسم دیگری دارد قطع می‎کند."
"کدام اتوبوس را باید سوار شوم؟"
"اتوبوس شماره 37".
من سوار اتوبوس شماره 37 می‎شوم. بعد از نیمساعت از راننده می‎پرسم:
"حالا باید پیاده بشوم؟"
راننده بر سرم فریاد می‎کشد: "صبر کنید تا من نگهدارم! همیشه این عجله، همیشه این عجله ..."
تازه بعد از پیاده شدن از اتوبوس متوجه می‎شوم که به راننده اصلاً نگفته بودم می‎خواهم کجا پیاده شوم. خیلی شرم‎آور بود. و خیابان هم از انسان خالی بود. خوشبختانه یک زباله جمع‎کن ظاهر می‎شود و قویاً به من اطمینان می‎دهد که خیابان سیاه سرفه که به تازگی خیابان <بیوه تنها> نامیده می‎شود، بعد از اولین پیچ سمت چپ، بعد دوبار پیچ سمت راست، بعد یک بار دیگر به راست، و بعد سومین خیابان سمت چپ است.
من از چند رهگذر دیگر هم سؤال کردم و بعد از فقط چند دقیقه چهل تا چهل و پنج <چپ>، تقریباً به همین اندازه <راست> و بیست <مستقیم> جمع‎آوری کردم. با توجه به شروع سریع تاریک شدن هوا این یک بازدهی بسیار خوبی بود.
پس از مدتی سرگردانی به خیابانی می‎رسم که با میانگین مرکز هندسی اطلاعاتی که به من داده شده بود مطابقت می‎کرد. بدبختی این بود که نام خیابان در هیچ جا نوشته نشده بود و تابلوئی وجود نداشت و از رهگذرانی که با عجله عبور می‎کردند کسی نمی‎ایستاد تا جواب سؤالم را بدهد. شانسی زنگ اولین طبقه یک آپارتمان را می‎زنم و از مردی که در را باز کرد ‎پرسیدم آیا تصادفاً نام این خیابان را می‎شناسد. او جواب داد که خیابان باید یک نام عبری داشته باشد و او آن را نمی‎فهمد، چون او فقط انگلیسی صحبت می‎کند. دختر کوچکش برعکس، یک کودک صبرائی Sabra می‎دانست که کسی نام این خیابان را یک بار نوشته بوده است، اما در این لحظه متأسفانه خانه نمی‎باشد.
خانه را آزرده خاطر ترک می‎کنم. در این وقت یک ماشین آتش‎نشانی از آنجا می‎گذشت، سرعتش را کم می‎کند، و راننده با فریاد از من می‎پرسد که آیا او اینجا در خیابان <حافظ برادرم> است که قبلاً خیابان <ایگناتس روباه Ignaz Fuchs> نامیده می‎شده است؟ من به نرمی فریاد می‎کشم "سمت چپ". بعد یک نامه‎رسان جلویم را می‎گیرد و از من می‎پرسد که چگونه می‎تواند از بهترین راه به خیابان <نخ و جوالدوز> برسد که جدیداً به خیابان <سامسون بیابان‎گرد کش> تغییر کرده، اما این نام را هم به علت طولانی بودن تغییر داده بودند.
من اطلاعات دقیقی به او می‎دهم و از او آدرس خیابان معشوق محبوب را پرسیدم. نامه رسان خیلی زیاد به من تبریک گفت: "شما شانس دارید. من این خیابان را واقعاً می‎شناسم. دومین خیابان سمت راست، اما نام آن حالا خیابان <امید واهی>ست."
خوشحالی‎ام وقتی که خیابان <امید واهی> را پیدا کردم غیر قابل وصف بود. اما البته خانه A5 را نتوانستم پیدا کنم. من اصلاً هیچ پلاک خانه‎ای ندیدم. من اسقف لرزانی را پیدا می‎کنم، اما او هم نمی‎دانست که خانه شماره A5 کجاست، اما این اطلاع قابل تشکر را به من می‎دهد که شماره می‎تواند بدون A و فقط 5 باشد، زیرا حزب ماپای Mapai همه جا روی حروف A را رنگ مالیده است.
تقریباً نیمه شب شده بود و من هنوز در پی شکار نمره‎ها بودم. عاقبت بر بالاترین قسمت دیوار ملکی تابلوئی که قادر به خواندنش نبودم می‎بینم. من ماشین آتش‎نشانی را که دوباره با سرعت در حال عبور بود متوقف می‎سازم، یک نردبان قرض می‎گیرم و از آن بالا می‎روم. بر روی تابلو نوشته شده بود: "182-351-561-K.G"، اما این به من کمکی نمی‎کرد.
مرد مهربانی که در آخر شب به خانه بازمی‎گشت به من اطلاع داد که آخرین خانه این خیابان دارای شماره 198 است ــ "تنها کاری که لازم است شما انجام دهید این است که از آنجا خانه‎ها را بشمارید تا به خانه شماره 5 برسید، و لازم هم نیست بخاطر انجام این کار خجالت بکشید، زیرا خود من هم وقتی بخواهم بدانم که شماره خانه‎ام چیست گاهی این کار را می‎کنم."
من به پندش عمل می‎کنم، از شماره 198 رو به پائین خانه‎ها را شمرده و با امید فراوان زنگ خانه‎ای که حالا جلویش ایستاده بودم را به صدا می‎آورم. پیرزنی در را باز می‎کند و می‎گوید: "نه، اینجا خانه شماره 202 است". به این سؤال که آیا احتمال دارد بتواند این خانه شماره‎اش 5 باشد با صبوری توضیح می‎دهد: به هیچ وجه نمی‎تواند چنین باشد، و در تمام این خیابان شماره فرد وجود ندارند، زیرا که اداره برنامه ریزی شهر فقط شماره‎های زوج را برای هر دو سمت خیابان به کار برده است، طوری که حالا در این خیابان از هر شماره‎ای دو خانه وجود دارد، بجز دو شماره 32 و 66 که آنها هم خانه‎هائی‎اند که در انتهای شهر قرار دارند، در خیابانی که نام قبلی‎اش یولیوس ‎فینکل‎اشتاین بود و امروز آن را خیابان سیاه سرفه می‎نامند.
من آه می‎کشم: "آه خدای من. این خیابانی‎ست که من جستجو می‎کنم. من مطمئنم که اینجا همان خیابان سیاه سرفه است."
پیرزن با انرژی تمام سرش را تکان می‎دهد: "نه، نه. این خیابان فردا به خیابان <مسئله غامض> تغییر نام خواهد داد، ولی حالا اسمش خیابان <سر شویدی است>."
"عجیبه. پس چرا همه مردم به من گفتند که نام خیابان امید واهی است؟"
"پس چه کار می‎توانستند بکنند؟ شاید باید با شما نزاع می‎کردند؟"
و با این حرف ساحره پیر داخل قلعه‎اش ناپدید می‎گردد.
یک بار دیگر ماشین آتش‎نشانی با آژیری که تا آخرین حد بالا کشیده شده بود از راه می‎رسد و در انتهای خیابان توقف می‎کند و شلنگ‎های آب را به سمت خانه‎ای می‎گیرد. از کنجکاوی نزدیک‎تر می‎روم و بی درنگ یکی از آتش‎نشانان می‎پرسد که آیا این خانه همان خانه شماره 107 در خیابان <حافظ برادرم> می‎باشد که در آن آتش‎سوزی رخ داده است.
من جواب می‎دهم: "نه. آنجا که شما آب می‎پاشید خانه شماره 102 سمت راستی خیابانی‎ست که قبلاً <مسئله غامض> نامیده می‎شد."
آتش‎نشانان چند لعنت خشن می‎دهند، نردبان‎ها و شلنگ‎ها را جمع می‎کنند و از آنجا می‎روند.
من هنوز خود را در میان شب می‎کشیدم. در برابر چشمان معنویم، خسته آنطور که آنها بودند، چهره ملامت‎بار الوسیوی ظاهر می‎گردد. خشم و یأس در من شروع به غوقا می‎کنند. با عصبانیت شانه مردی را که به سمتم آمده بود می‎گیرم و در چهره کریه‎اش فریاد می‎زنم:
"تو جانور بد بو، خیابان <معشوق محبوب> کجاست؟!"
لژیونر جواب می‎دهد: "الله اکبر"
به این ترتیب به اسارت عرب‎ها درمی‎آیم. کمیسیون آتش بس بلافاصله برای آزاد ساختنم اقدامات لازم را به عمل می‎آورد.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 23:31  توسط سعید از برلین  | 

دیسیپلین یکی از خصوصیات ملی و ممتاز اسرائیل به شمار می‎آید؛ یک دیسیپلین بی نقص و جامع ــ و با این حال نه آن دیسیپلین آهنینی که از جمله در کشورهای خودکامه، جائیکه آدم تمام دستورات را کورکورانه باید انجام دهد برقرار است. نه، ما به دیسیپلینی متعهدیم که فردی رنگ شده است. برای مثال اگر ما یک کیوسک تلفن با تابلوی خراب است ببینیم، بلافاصله این تمایل شدید که فقط از این اتاقک تلفن کنیم در ما جان می‎گیرد، و ما از ده مورد نه مورد آن را چنین انجام می‎دهیم. یک تابلو با نوشته لطفاً بقیه پول خود را فوراً در کنار صندوق پرداخت بشمارید، به شکایات بعدی رسیدگی نخواهد شد باعث می‎گردد ناچاراً محل پرداخت پول را ترک کنیم، پول را دیرتر بشمریم و داد و فریاد براه اندازیم، زیرا که از ما دزدیده‎اند. یا اگر بر روی دری نوشته ورود ممنوع آویزان باشد، بعد داخل نمی‎شویم. مگر اینکه ما حتماً به داخل شدن نیاز داشته باشیم. یا به این خاطر که ببینیم در پشت در بسته چه می‎گذرد. یا بخاطر دلایل دیگر.
من با این تفصیلات کم کم به خاله ایلکا می‎پردازم، همان خانم سالمند و دوست‎داشتنی‎ای که چند سال پیش به تمیز کردن کف اتاقش مشغول بود، و یک آخ آهسته گفت و دیگر نتوانست خود را راست کند. چیزی از زانویش صدمه دیده بود، و خاله ایلکا باید به بیمارستان برده می‎شد، جائیکه او را در بخش 14 بستری کردند.
هنوز چند لحظه بیشتر از بستری شدن خاله ایلکا نگذشته بود که از سرپرستار می‎خواهد تلفنی تمام ما را به کنار تخت بیمارستان بخواند و علاقه‎ خاله ایلکا به نان و پنیر را به ما یادآوری کند، زیرا که نان و پنیر از طرف بیمارستان خیلی سخت و فقط با حملات شدید قلبی تجویز می‎گردد.
در شورای خانوادگی تصمیم بر این گرفته شد که من مناسب‎ترین مرد برای این سفارش هستم. به دستم پاکتی دادند که در آن نان‎پنیر در خاکستر پخته شده قرار داشت، و من خیلی زود جلوی سیم خاردار دو جداره کشیده شده به دور منطقه بیمارستان ایستاده بودم.
درب آهنی بسته بود. ابتدا پس از آنکه مدتی مؤدبانه به در کوبیدم یک نگهبان نیرومند ظاهر گشت و گفت: "روزهای ملاقات بعد از ظهر روزهای دوشنبه و پنجشنبه از ساعت 2.45 تا 3.30 است."
من گفتم: "خیلی متشکرم. اما حالا که من اینجا هستم."
نگهبان گفت: "آقای عزیز، این به نفع بیماران است. ملاقات‎ها آنها را به هیجان می‎آورد و پروسه بهبود را طولانی می‎کند. مجسم کنید چه اتفاقی رخ خواهد داد اگر ما بیوقفه به ملاقات کننده‎ها اجازه ورود بدهیم."
من می‎گویم: "حق کاملاً با شماست. خیلی وحشتناک خواهد شد. و حالا لطفاً اجازه بدید که من داخل بشم."
او می‎گوید: "نه. من دستور اکید دارم. شما فقط از روی نعش من داخل ساختمان می‎شید."
"من مایل به چنین کاری نیستم. من مایلم پیش خاله ایلکا برم."
"هیچ کاری نمی‎شود کرد. اما شیفت کار من ساعت 2 تمام می‎شود. شاید که پیش جانشینم شانس بیشتری داشته باشید."
مرد نه تنها یک متعصب بود، بلکه حتی به این کارش فخر هم می‎فروخت.
من با نفرت در قلب و فحش‎های رکیک بر لب برمی‎گردم و او را نفرین می‎کنم: "امیدوارم تمام بیماری‎های موجود در این بیمارستان همزمان به جانت بیفتد، دیوانه مردم آزار! خواهیم دید، من از لج تو هم که شده برای ملاقات خاله ایلکا امروز داخل بیمارستان می‎شم! تا بترکی!"
کمی دیرتر باز هم به درب ورودی می‎کوبم، اما به اشتباه قبل دچار نمی‎شوم، بلکه به دربان جدید می‎گویم:
"من از طرف هیئت تحریره <اورشلیم پست> آمده‎ام و باید مقاله‎ای در باره بیمارستان شما بنویسم."
نگهبان شماره دو می‎گوید: "لحظه‎ای صبر کنید، من به دکتر گِبن‎نِمر Gebennehmer تلفن می‎کنم."
دکتر گبن‎نمر، یک مرد با رفتاری مؤدبانه، مرا با مهربانی کامل پذیرفت و پیشنهاد نشان دادن مؤسسه را به من داد.
من گفتم: "خیلی متشکرم آقای دکتر. اما من خودم به تنهائی راهم را پیدا می‎کنم. این تکنیک جدید خبرنگاری‎ست، می‎دانید: جمع‎آوری برداشت‎های بدون واسطه. خواهش می‎کنم به خودتون زحمت ندید."
"ابداً زحمتی برایم ندارد. برایم لذتبخش است."
دکتر گبن‎نمر بازویش را دوستانه در بازویم انداخت. "بعلاوه شما به اطلاعات تخصصی هم نیاز دارید. بفرمائید."
او مرا در بخش‎های 11 و 12 و 13 همراه خود می‎کشید و در این حال خیلی با هیجان از عقیده‎اش در باره وظیفه اصلی مطبوعات می‎گفت. او معتقد بود که باید به مخاطبین درک بهتری از علم عمومی پزشکی و مخصوصاً از مدیریت مالی بیمارستان‎ها آموزش داده شود. من صحبت‎هایش را باجنباندن سر تأیید می‎کردم و گاه به گاه یاداشتی برمی‎داشتم، با چنین جمله‎هائی: "یک تا سه و چهار تا شش، مادر بزرگ یک ساحره بود" یا چنین چیزهائی، معمولاً اما با قافیه.
نظم بسیار خوبی که در بعضی از بخش‎ها حاکم بود توسط تعداد بیشماری ملاقات کننده کمی مختل می‎گشت. به طور متوسط دو خانواده کامل در کنار هر تخت نشسته بودند.
"دکتر گبن‎نمر توضیح می‎دهد: "من واقعاً نمی‎دانم این همه آدم با اینکه امروز روز ملاقات نیست چطور داخل بیمارستان شده‎اند."
من او را آرام می‎سازم: "مهم نیست، مهم نیست."
ناگهان از روی یکی از تخت‎ها صدای زن سالخورده‎ای در گوشم می‎پیچد:
"سلام، فری Feri! آیا پنیر را با خود آوردی؟"
وضعیت ناگواری بود. دکتر گبن‎نمر مرا با چهره نامطبوع و سؤال کننده‎ای نگاه می‎کرد.
من می‎گویم: "شالوم خاله ایلکا! چه تصادف جالبی!"
"تصادف؟ آیا سرپرستار تلفن نکرد؟ نان‎پنیر کجاست؟"
من سریع پاکت را به او دادم و سعی کردم به دکتر گبن‎نمر ثابت کنم که من همیشه یک پاکت نان پنیر با خودم حمل می‎کنم، اما او بدون حرفی شانه‎اش را بالا انداخت و رفت.
خاله ایلکا در زمان بسیار کوتاهی محتوای پاکت را می‎خورد و برای فردا یک محموله آبنبات نعنائی سفارش می‎دهد. همینطور برنهارد Bernhard و میتسی Mitzi را باید همراه می‎آوردم. و البته همینطور همسرم را. وقتی با ترس گفتم که فردا روز ملاقات نیست، خاله ایلکا با ژستی معنی دار ازدحام  در اتاق را نشانم داد و مرا به خانه فرستاد.
ما فوراً دست به کار می‎شویم. میتسی با چرخ خیاطی کلاه کوچک پرستاری دوخت، بعد از مغازه سلمانی‎اش سه پیش‎بند سفید آورد، و بعد با کمک سه چوب جارو یک برانکارد ساختیم. این تمام چیزهائی بود که ما احتیاج داشتیم.
روز بعد یک تاکسی ما را تا نزدیک بیمارستان می‎برد، جائیکه ما پوشش‎مان را عوض کردیم. همسرم برای گشت‎زنی فرستاده شد و خبر آورد که نگهبان همان نگهبان دیوانه دیروزی‎ست که من جزئیاتش را شرح داده بودم. من روی برانکارد دراز می‎کشم و با ملافه سفیدی رویم را می‎پوشانم. برنهارد و میتسی مرا حمل می‎کردند، همسرم دستم را در دست خود نگاه داشته بود و گاه به گاه لبان خشک شده و تب آلودم را تر می‎ساخت. تهاجم با مؤفقیت انجام می‎گیرد. گاو نر دیوانه کلک را می‎خورد و اجازه می‎دهد که ما راحت داخل شویم.
ما به دلیل امنیتی از بیراهه و از میان بخش‎های مختلف می‎رویم و هنگامیکه بخش 14 به چشم می‎آید، یک نفر با دست بزرگش ملافه‎ام را کنار می‎زند:
دکتر گبن‎نمر فریاد می‎کشد: "شما؟! مگر دیوانه شده‎اید؟"
من با زحمت می‎گویم: "حالا وقت شوخی کردن نیست. من دارم می‎میرم."
"چه اتفاقی افتاده است؟"
"یک مار نیشم زده."
دکتر گبن‎نمر رنگش می‎پرد و خودش مرا شخصاً به اتاق مشاوره می‎کشد. من فقط فرصت کردم که آبنبات نعنائی‎ها را به برنهارد بدهم و زمزمه کردم: "سریع، و خاله ایلکا را هم از طرف من ببوسید ..."
بقیه خود را دور ساختند و مرا در چنگال دکتر گبن‎نمر باقی گذاشتند. دکتر گبن‎نمر در حال پر ساختن سرنگ از ماده ضد زهر بود و اعلام کرد که به من آمپولی از یک محلول خنثی کننده که تنها داروی مؤثر ضد سم مار است خواهد زد. من کمی مضطرب شدم. بیشتر از آن رو: زیرا من شروع به پرسیدن از خود کردم که آیا واقعاً لازم است اجازه دهم اینجا با من چنین رفتار کنند و شاید هم مسمومم سازند، فقط به این خاطر که خاله ایلکا قبل از عمل‎اش می‎خواهد حتماً آبنبات نعنائی بمکد؟ من تصمیم می‎گیرم به این سؤال با نه جواب بدهم، و با یک جهش از اتاق بیرون می‎روم، به حیاط می‎د‎وم و روی یک ماشین برقی که در بخش‎ها برای جابجائی بیماران به کار می‎رود پریدم و به راننده گفتم: "حرکت! مهم نیست به کجا! برانید، برانید!"
در یکی از بخش‎های دور افتاده خود را قاطی ملاقات کننده‎ها کرده و فرار می‎کنم.
هنگام شب دوباره به خانواده‎ام می‎پیوندم و می‎شنوم که خاله ایلکا در بهترین وضعیت قرار دارد و فقط کمی خود را چون به ملاقاتش نرفته بودم توهین شده احساس می‎کرد. و مجلات سوئیسی می‎خواست. میتسی پیشنهاد حفر یک تونل در زیر سیم خاردار را می‎دهد؛ اما این کار حداقل سه روز طول می‎کشید، و ما نمی‎توانستیم خاله ایلکا را در این مدت بدون ملاقات و بدون مجله بگذاریم. و از طرف دیگر حالا نمی‎توانستیم ریسک بکنیم و دست به یک ملاقات دسته جمعی بزنیم، بلکه باید به آکسیون فردی رضایت می‎دادیم. بنابراین من لباس آرایشگری‎ای را که از پشت دگمه می‎خورد پوشیدم و ظاهرم را با یک عینک شیشه کلفت و یک کلاه نانوائی کامل کردم.
گاو نر دیوانه باز کنار درب بیمارستان ایستاده بود. سریع دستمالی جلوی صورتم می‎بندم و مانند توتُن‎ها با گام‎های آهسته از کنارش رد می‎شوم و یک <بله> تیز و تند می‎شنوم و بعد صدای محکم کوبیدن پاشنه کفش‎هایش را به هم. من خرامان و بازرسی کنان از میان بخش 11 و 12 می‎گذرم و وقتی به بخش 13 نزدیک می‎شوم احساس می‎کنم کسی بازویم را گرفت و گفت: " آقای پروفسور، خدا را شکر که شما اینجا هستید! عجله کنید! یک عمل جراحی فوری ..."
من از زیر ماسکم زمزمه کنان گفتم: "متأسفم، دکتر گبن‎نمر، من در سر خدمت نیستم."
"اما آقای پروفسور، این یک مورد فوریست!". دکتر گبن‎نمر مرا با خود به اتاق عمل می‎کشد، و قبل از اینکه من بدانم چه اتفاقی افتاده، دست‎هایم را شسته و در زیر نورافکن‎ها ایستاده بودم. در این وقت یک بیمار خوابیده بر تخت به اتاق عمل آورده می‎شود.
خاله ایلکا می‎پرسد: "آیا مجله‎های سوئیسی را آوردی؟"
دکتر گبن‎نمر می‎گوید "او هنوز در حال هذیان گوئی‎ست" و فوری خاله ایلکه را با عجله به حالت بیهوشی کامل می‎رساند.
من هم خود را به بیهوش شدن نزدیک می‎دیدم. من هنوز قوزک پا عمل نکرده بودم.
وقتی پرستار اتاق عمل از من پرسید که آیا یک چاقوی بزرگ و یا کوچک جراحی می‎خواهم، ناگهان به سمت دکتر گبن‎نمر برگشتم و خیلی جدی گفتم:
"بفرمائید، شما به عهده بگیرید."
دکتر گبن‎نمر از غرور و خوشحالی چهره‎اش سرخ گشت. این برای اولین بار بود که یک پروفسور دست او را برای عمل آزاد گذاشته بود، و او فوری شروع به پاره کردن قوزک پای خاله ایلکا می‎کند.
احساسی که هنگام دیدن عمل در من پدید آمد، با احساسی که گاهی در آشپزخانه وقت تماشای پاک کردن ران مرغ به من دست می‎دهد یکسان بود، با وجودیکه من با کمال میل ران مرغ می‎خورم و ترجیحاً همراه با خیار شور.
من با زحمت می‎گویم "معذرت می‎خواهم" و اتاق عمل را با اندکی تلو تلو خوردن ترک می‎کنم. در بیرون از اتاق برای نفس تازه کردن فوری ماسک را از صورتم برمیدارم. در این لحظه گاو نر دیوانه سر می‎رسد، دوستانه بر شانه‎ام می‎کوبد و می‎گوید:
"دیدید ــ امروز شما می‎تونید خاله بیمارتان را ملاقات کنید!"
من کاملاً فراموش کرده بودم که پنجشنبه است و ساعت از دو بعد از ظهر می‎گذرد. در اصل باید متوجه این موضوع می‎گشتم. چون در سراسر بیمارستان یک  ملاقات کننده هم وجود نداشت.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 23:7  توسط سعید از برلین  | 

برای رفتن به Montmartre سوار اتوبوس می‎شوم، بعد از پیاده شدن می‎گذارم که جریان رنگارنگ دسته‎ای هنرمند مرا با خود ببرد. به بیان دیگر: من در یک کافه ‎نشستم، یک ورموت سفارش دادم و به مشاهده بی نظمی اطرافم پرداختم. و آن هم چه بی نظمی‎ای! حالا در کنار میز بغلی من یک دختر بلوند سر بر شانه جوان عینکی‎ای که فقط دو سمت گونه‎اش دارای ریش است گذارده و هق‎هق می‎گرید. کمی دورتر یک بمب جنسی سالمند برای دسته‎ای شنونده که با علاقه به او گوش سپرده‎اند خاطراتی از جوانی ویران گشته‎اش فاش می‎سازد. در کنار میز آنها جوانی صورت اصلاح نکرده با ژاکتی یقه اسکی نشسته که به اطراف نگاه‎های وحشیانه می‎اندازد و یک رادیو ترانزیستور در کنار گوش خود نگاه داشته است. دور میز کنار او شش جوان مو بلند در باره نئودادائیسم و کافکا بحث می‎کنند، و در کنار میز دیگر دو خانم با آرایش قوی بی حرکت و آرام خود را آماده ضربه‎های بعدی سرنوشت می‎سازند. یک دختر نیمه لخت زیبا کنار یک ملوان آفریقائی می‎نشیند، یک کتاب درمی‎آورد و شروع به خواندن می‎کند. در یک گوشه دانشجوی مأیوسی سعی می‎کند با قورت دادن یک قاشق دست به خودکشی بزند، اما گارسون که مسؤل کامل بودن کارد و چنگال‎هاست قاشق را از دستش می‎گیرد. گرما برای دو هنریشه زن آنقدر غیر قابل تحمل می‎گردد که مشغول به لخت کردن خود می‎شوند و در نتیجه گارسون فوری بوسیله تلفن پلیسی را در جریان می‎گذارد و به آنجا می‎خواند تا او هم در لذت تماشا کردن شریک شود. یک مجسمه‎ساز مبتلا به داء‎الفیل با نواختن در فلوت کوچکی دیگران را جذب می‎کرد، یک زن شاعر مشهور بول داگ مؤنث خود را از میزی به میز دیگر می‎برد و برای توله‎های دیروز متولد شده او صدقه جمع‎آوری می‎کرد، یک نوازنده مو سفید برای عاشق و معشوقی که در آغوش همدیگر بودند با آکاردئون ملودی‎های عاشقانه می‎نواخت، سیگارها و کبریت‎ها به هوا پرتاب می‎شدند، تکه‎های صحبت‎ها و خنده‎ها برای خود از میان ستونی از دود و الکل راهی می‎یافتند. و فقط یک انسان در میان این مجلس می‎گساری و با هم بودن و لذت بردن از زندگی تنها کنار میزش نشسته بود، و آن انسان من بودم.
هرگز چنین احساس تنهائی نکرده بودم، چنین فراموش گشته، ترک شده و گمگشته. اگر عادت نمی‎داشتم پیراهنم را در هوای گرم (مانند گرمای هوا امروز) روی شلوارم بیندازم ــ احتمالاً هرگز در تماس با محیط زیستم قرار نمی‎گرفتم.
ابتدا بگویم که این تماس، تماس لذتبخشی نبود.
من در واقع ناگهان خیلی واضح احساس کردم که پائین سمت چپ پیراهنم خود را از من دور می‎سازد. با احتیاط برمی‎گردم ــ و واقعاً: همسایه‎ میز سمت چپ گوشه پیراهنم را در دست داشت و مشغول پاک کردن شیشه‎های عینکش بود، شیشه‎های بزرگ و کلفت با قابی سیاهرنگ. من این آقا را در تمام عمرم ندیده بودم. و حالا او آنجا نشسته بود و با پیراهن من شیشه‎های عینکش را پاک می‎کرد.
تقریباً یک دقیقه سکوت برقرار بود و فقط ریتم سر و صدای پاک کردن عینک سکوت را می‎شکست. سپس من به زحمت از جا بلند می‎شوم و می‎گویم: "حضرت آقا، این چه کاریه که شما می‎کنید؟"
پاسخ این بود: "می‎بیند که چه می‎کنم. مثل احمق‎ها به من خیره نشید."
"چرا با پیراهن خودتان عینک‎تان را پاک نمی‎کنید؟"
"مگه نمی‎بینید که پیراهنم داخل شلوارم قرار داره؟"
و برای اینکه ببیند آیا عینکش به اندازه کافی تمیز شده است آن را در مقابل نور نگاه می‎دارد. ظاهراً آنها به اندازه کافی تمیز نشده بودند. هنگامیکه متوجه می‎شوم قصد دارد کار تمیز کردن عینک را ادامه دهد، خواستم پیراهنم را از دستش بکشم که شنیدم می‎گوید: چه خبرتونه؟ بذارید عینکمو تمیز کنم!"
"اما نه با پیراهن من!"
"چرا نه؟"
"برای مثال، چون من شما را نمی‎شناسم."
همسایه‎ام خود را با اندکی خم کردن سر معرفی می‎کند: "بوسکو Bosco. و از خیره نگاه کردن به من دست بردارید."
این تکامل حوادث برایم کاملاً نامطبوع بود. حالا از آنجائیکه ما شخصاً با هم آشنا شده بودیم، بنابراین اجازه ندادن استفاده از پیراهن برایم خیلی سخت‎تر شده بود.
من با لکنت می‎گویم: "بله، اما ... این پیراهن کاملاً تازه و تمیز ..."
من باید اعتراف کنم که استدلالم قانع کننده نبود، اما استدلالی بهتر به ذهنم نرسید. و نگاه‎های خصمانه و خیره شده به من از میزهای اطراف وضعم را سخت‎تر ساخته بود. بوسکو که موقعیت بهتر خود را فوری تشخیص داده بود آماده برای انجام عملیات بود:
"اگر پیراهن تمیزی نبود که من برای پاک کردن عینکم از آن استفاده نمی‎کردم. شیشه‎های عینکم خیلی گران و خیلی حساس‎اند."
در حالیکه دوباره مشغول پاک کردن عینکش بود با صدای ضعیفی به او تذکر می‎دهم: "پس لااقل پیراهنم را زیاد نکشید".
بوسکو خشمگبن می‎پرسد "چه کسی می‎کشه؟" و از جیب پیراهنش یک عینک دیگر با شیشه‎های سبز رنگ خارج می‎کند.
من قاطعانه می‎گویم: "نه لطفاً. عینک آفتابی نه."
"شما حوصله‎ام را سر می‎برید. ساکت باشید."
حالا جریان برایم بیش از حد احمقانه شده بود. بالاخره من یک توریست بودم، یک خارجی، یک بالا برنده صنعت توریست، در واقع حتی یک مهمان این سرزمین. من به سختی بوسکو را می‎شناختم، در هر حال نه به اندازه کافی تا به او اجازه دهم تمام عینک‎هایش را با پیراهنم پاک کند. اما حالت چهره افراد نشسته در اطرافمان اجازه کمترین تردیدی باقی نمی‎گذاشت که افکار عمومی به نفع اوست. نگاه‎هایشان می‎گفت: "شما غربتی مسکین. شما سرخر. شما خودخواه. شما آدم متکبر و متنتن. آیا شما پیراهن‎تان را ارزشمندترین چیز در جهان می‎پندارید؟ خوشحال باشید که بالاخره برای کار بدرد بخوری مورد استفاده قرار می‎گیرد. شما اصلاً حس اتفاق و با هم بودن، حس مسؤلیت جمعی و همبستگی ندارید. شما ارزش این را ندارید اینجا بنشینید، شما خانه به دوش بی سر و پا با آن پیراهن نخ‎نمایتان ..."
در این هنگام تمام نیرویم را جمع‎آوری کردم:
"کافیه! من دیگر نمی‎خواهم!"
"و چرا نه؟"
"برای جواب دادن به این سؤال بدهکار شما نیستم! یا اینکه موظفم پیراهنم را برای پاک کردن عینک به همه واگذار کنم؟"
از هر سو فریادهای خشمگینی بلند می‎شود: "به همه؟! چرا به همه؟! چه کسی بجز بوسکو عینکش را پاک کرد؟ چه کسی احتیاج به پیراهن احمقانه شما دارد؟ چرا می‎گوئید همه وقتیکه فقط بوسکو ..."
بقیه را دیگر گوش ندادم. حالا به در کافه رسیده بودم. اما آنجا ایستادم، برگشتم و با کندی‎ای مبارز طلبانه پیراهنم را داخل شلوارم کردم.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:13  توسط سعید از برلین  | 

 
هندوانه از میوه‎های برتر سرزمین‎مان با آن سیستم آبیاری ستودنی‎اش است، زیرا آبی که هندوانه به ما عرضه می‎‏دارد تابع آبیاری بقیه سرزمین نمی‎باشد. تنها اشکال هندوانه سوریل Zuriel میوه فروش شرقی‎ست که لوچ است و با یک چشم به سمت چپ، با چشم دیگر به سمت راست و با سومین چشم صمیمانه به مشتریان می‎نگرد.

یک تراژدی کوتاه.
 
دکتر فاین‎هولس Feinholz: (در راه بازگشت به خانه از کنار بازار هندوانه به یاد می‎آورد که همسرش الزا Elsa همیشه خرید هندوانه را که تنها وسیله مبارزه با گرمای غیر قابل تحمل تابستانی‎ست فراموش می‎کند؛ به سمت کوهی از هندوانه در وسط بازار می‎رود و سوریل صاحب کوه را مخاطب قرار می‎دهد.) آیا هندوانه‎ها شیرین‎اند؟
سوریل: (جواب نمی‎دهد.)
دکتر فاین‎هولس: خیلی خوب. یک هندوانه به من بدید.
سوریل: (نگاه اشعه ایکس‎دار و متمرکزش را بر روی کوه سبز رنگ هندوانه می‎چرخاند، هندوانه متورمی را برمی‎دارد، به هوا می‎اندازد، می‎گیرد، نوازش می‎کند، تلنگر می‎زند، کنار گوش قرار می‎دهد، آن را دوباره سرجایش می‎گذارد، یک هندوانه دیگر برمی‎دارد ... هوا ... می‎گیرد ... نوازش می‎کند ... فشار ... تلنگر ... گوش ... سرجا ... سومین هندوانه ... چهارمین هندوانه مناسب است؛ در تاریک‎ترین محل هندوانه‎‎ها و پشت کرده به مشتری آن را وزن می‎کند.) 6 کیلو. 75 پیاستر Piaster.
دکتر فاین‎هولس: آیا شیرین است؟
سوریل: خیلی شیرین.
دکتر فاین‎هولس: از کجا می‎دانید؟
سوریل: تجربه.
دکتر فاین‎هولس: تجربه؟
سوریل: تجربه. در نوک انگشت‎ها. وقت لمس کردن. وقت گرفتن در هوا. یک هندوانه کال صدای پَلوپ می‎دهد. یک هندوانه رسیده صدای پُلوپ.
دکتر فاین‎هولس: می‎فهمم. (پول می‎پردازد، هندوانه پنج کیلوئی را روی شانه می‎گذارد و رهسپار خانه می‎شود. گرما چنان وحشتناک است که آسفالت شروع به ذوب شدن می‎کند. دکتر فاین‎هولس ناگهان متوجه این موضوع می‎شود که چرا الزا خریدن هندوانه را همیشه فراموش می‎کند. پس از رسیدن به خانه هندوانه را در پخچال پنهان می‎کند. بعد از خوردن غذا با آوردن هندوانه همسرش را غافلگیر می‎سازد و هندوانه را می‎برد.)
هندوانه: (زرد رنگ است، مزه‎ای مانند اسفنج یخ‎زده حمام می‎دهد، باید احتمالاً با نفت سفید آبیاری شده باشد.)
دکتر فاین‎هولس: (با عصبانیت هندوانه داخل دهان را تف می‎کند) بفرمائید. این هم سرزمین وعده داده شده در تمام شکوه و جلالش. برای این چیز بی ارزش 75 پیاستر هزینه کردم!
الزا: برو پس بده.
دکتر فاین‎هولس: بله. هر چیزی حدی دارد، حتی صبر من. (هندوانه را در گرمای جوشان به بازار حمل می‎کند و پیش پای سوریل می‎اندازد.) این چیه که شما به غالب کردید؟
سوریل: (جواب نمی‎دهد)
دکتر فاین‎هولس: این را نمی‎شود خورد.
سوریل: پس نخوریدش.
دکتر فاین‎هولس: من از شما رک و پوست کنده پرسیدم که آیا هندوانه شیرین است، و شما گفتید <بله>.
سوریل: وقت گرفتن از هوا صدای پُلوپ‎اش درست بود. اما چه کسی قادر است داخل یک هندوانه را ببیند؟
دکتر فاین‎هولس: من نمی‎دانم. من فقط می‎دانم که شما مسئول هندوانه هستید.
سوریل: اما نه برای هندوانه‎ای که بدون گارانتی از من خریده شده باشد.
دکتر فاین‎هولس: مگر هندوانه با گارانتی هم وجود دارد؟
سوریل: بله.
دکتر فاین‎هولس: و فرقش چیست؟
سوریل: فرقش در هر کیلو 6 پیاستر است. هندوانه بدون گارانتی 12 پیاستر می‎ارزد، هندوانه با گارانتی 18 پیاستر. من فقط مسئولت هندوانه با گارانتی را تقبل می‎کنم.
دکتر فاین‎هولس: بسیار خوب. یک هندوانه با گارانتی به من بدهید. اما اگر دوباره غیر قابل خوردن باشد باید خودتان را آماده هر چیزی بکنید.
سوریل: (یک هندوانه را به هوا پرتاب می‎کند، آن را بین زمین و هوا می‎گیرد، نوازشش می‎کند، فشاری به آن می‎دهد، تلنگری روی آن می‎زند، کنار گوش قرار می‎دهد و بعد آن را دوباره سرجایش قرار می‎دهد. دومی و سومی را هم دوباره سرجایش می‎گذارد، چهارمین هندوانه مناسب است.) 7 کیلو و هشتاد گرم.
دکتر فاین‎هولس: قبوله.
سوریل: (یک تکه باریک و نازک از هندوانه می‎برد و آن را به دکتر فاین‎هولس نشان می‎دهد.) قرمزه؟
دکتر فاین‎هولس: بله قرمزه.
سوریل: بدون خودستائی: هندوانه واقعاً قرمزی‎ست.
دکتر فاین‎هولس: (پول می‎پردازد، هندوانه 6 کیلوئی را عرق‎ریزان و نالان به طرف خانه حمل می‎کند.) حقه‎باز پیر بدون یک کلمه مخالفت هندوانه را عوض کرد.
الزا: معلومه.
دکتر فاین‎هولس: (هندوانه را در یخچال قرار می‎دهد، نیم ساعت انتظار می‎کشد و بعد آن را درمی‎آورد و پاره می‎کند.) واقعاً، یک هندوانه قرمز باشکوه.
الزا: آیا آن را هنگام خرید چشیدی؟       
دکتر فاین‎هولس: آن را نچشیدم. اما آدم می‎بیند که باید هندوانه خوبی باشد.
هندوانه: ( بی مزه است، پیر، پوسیده و تلخ.)
الزا: پسر بی عرضه دوباره هندوانه را مثل بچه خوب پس می‎برد، مگه نه؟
دکتر فاین‎هولس: (حمل بار، عرق کردن، نفس نفس زدن، لعنت فرستادن، هندوانه را جلوی پای سوریل پرتاب کردن.) بفرمائید، این کثافت مال خودتان.
سوریل: (جواب نمی‎دهد.)
دکتر فاین‎هولس: آیا من این هندوانه را با گارانتی خریدم یا نه؟
سوریل: بله.
دکتر فاین‎هولس: کمی از هندوانه بچشید.
سوریل: ممنون. من از هندوانه خیلی خوشم نمی‎آید. بعد از خوردن هندوانه باید مدام عرق کنم.    
دکتر فاین‎هولس: شما به این می‎گوئید شیرین؟ آیا این یک هندوانه شیرین است؟
سوریل: من به شما برای یک هندوانه شیرین گارانتی ندادم. من قرمزی هندوانه را گارانتی کردم.
دکتر فاین‎هولس: رنگ برایم مهم نیست. می‎تونه آبی تیره رنگ باشد.
سوریل: چرا به من نگفتید که مزه برایتان مهم است؟ گارانتی برای هندوانه شیرین برای هر کیلو 21 پیاستر می‎ارزد.
دکتر فاین‎هولس: (بعد از یک استراحت کوچک) قبول. به من یک هندوانه شیرین با گارانتی بدید.
سوریل: (روش پرتاب تا شماره چهار مانند قبل) 9 کیلو 30 گرم.
دکتر فاین‎هولس: یک لحظه صبر کنید! من مایلم آن را امتحان کنم.
سوریل: بفرمائید. (برشی هرمی شکل از هندوانه می‎برد و آن را در می‎آورد، طوریکه مرکز هندسی محتوی هندوانه خارج می‎شود.)
دکتر فاین‎هولس: (تکه‎ای از نوک هندوانه در دهان می‎گذارد) می‎بینید، مرد خوب، هندوانه شیرین یعنی این!
سوریل: (هرم را فوری سر جایش در هندوانه قرار می‎دهد.) 2 پوند و 10 سنت.
دکتر فاین‎هولس: (پول می‎پردازد، عرق می‎ریزد، تلو تلو خوران به خانه بازمی‎گردد) مجبورش کردم هندوانه را عوض کند.
حالا بیا امتحان کن.
الزا: (می‎چشد، تف می‎کند)
هندوانه: (کاملاً بی مزه، در بهترین حالت مزه فاضلاب می‎دهد، تقریباً فقط از تخم تشکیل شده که نزدیک مرکز هندسی به پنبه‎ای خیس تبدیل می‎شود.)
الزا: ببر پس بده!
دکتر فاین‎هولس: (مراسم شکنجه مانند دوبار قبل تا پایان صورت می‎گیرد) و این؟ این چیه؟
سوریل: (جواب نمی‎دهد.)
دکتر فاین‎هولس: این چیه؟!؟ 
سوریل: شما که امتحان کردید.
دکتر فاین‎هولس: آنچه من چشیدم شیرین بود.
سوریل: اینجا شیرین است و در خانه ترش؟ با هندوانه در خانه چکار می‎کنید؟ ترشی می‎ندازید؟
دکتر فاین‎هولس: (دچار حمله خفگی می‎شود و به زبان آلمانی لعنت می‎فرستد.)
سوریل: (برای کمک به پشت او می‎‏کوبد) آیا هندوانه دیگری می‎خواهید؟
دکتر فاین‎هولس: (له‎له زنان) آره ...
سوریل: (شروع به مراسم آزمایش کردن می‎کند.)
دکتر فاین‎هولس: شما می‎تونید مادر بزرگتان را به هوا پرتاب کنید! من هندوانه‎ام را خودم انتخاب می‎کنم.
سوریل: هر طور که مایلید.
دکتر فاین‎هولس: (بعد از نگاهی به هندوانه‎ها، یکی از آنها او را مانند جادو شده‎ای به خود جذب می‎کند، او هندوانه را لمس می‎کند و ناگهان با اطمینان غیر قابل اشتباهی می‎دانست که این هندوانه باید صد در صد شیرین باشد.)
سوریل: 16 کیلو و 80 گرم. آیا گارانتی را کتباً می‎خواهید؟
دکتر فاین‎هولس: بمیر! (نالان، عرق کنان، رسیدن به خانه.) حقه‎باز باید یک هندوانه دیگر به من می‎داد.
الزا: می‎بینم.
دکتر فاین‎هولس: (خود را همراه با هندوانه در یخچال حبس می‎کند، اما چون آنجا سرد است، بعد از چند دقیقه دوباره خارج می‎شود و هندوانه را می‎برد.)
هندوانه: (شیرین، رسیده، قرمز، آبدار، بدون تخم. لذیذ. دارای کیفتی صادراتی.)
دکتر فاین‎هولس: (می‎درخشد، جوان می‎شود، زندگی دوباره زیبا می‎گردد، خورشید با رنگ‎های باشکوهی غروب می‎کند، پرنده‎ها آواز می‎خوانند.) به این می‎گویند هندوانه، درسته؟ عزیزم، چنین هندوانه‎ای تا حال هرگز نخورده‎ای! زیرا که من خودم هندوانه را انتخاب کردم. این جانی سه بار پشت سر هم چیز بدرد بخوری پیدا نکرد. و من فوری برای اولین بار، توسط یک غریزه اسرار آمیز هدایت شده ــ
الزا: مزخرف نگو.
دکتر فاین‎هولس: مزخرف؟ تو خواهی دید. از حالا به بعد خودم همیشه انتخاب می‎کنم. (روز بعد هندوانه را خودش انتخاب کرد، دوباره توسط سحر و جادوی غیر قابل توضیحی از طرف یکی از هندوانه‎ها جذب می‎گردد، پول می‎پردازد، عرق می‎ریزد، تلو تلو می‎خورد، یخچال، نیم ساعت، بریدن.)
هندوانه: (مزه برگ‎های پوسیده می‎دهد، غیر قابل خوردن است و غرور انسان را به سخره می‎گیرد.)
دکتر فاین‎هولس: (کوشش می‎کند یک گلوله در سرش شلیک کند، خوب نشانه نمی‎گیرد، تیر به هدف نمی‎خورد و زنده می‎ماند.)
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:56  توسط سعید از برلین  | 


بوروکراسی یکی از بدترین آزار و زحماتی‎ست که خدا زندگی اقتصادی ما را به آن دچار می‎سازد. فقط مردم خوشبین باور دارند که بوروکراسی نشانه شکست دولت نمی‎باشد. بوروکراسی اما خود دولت است. و مشکل در این نهفته نیست که چگونه می‎توان از دست کارمندانی که در دستگاه ورم کرده دولتی لانه کرده‎اند رها گشت (چیزیکه غیر ممکن به نظر می‎آید)، بلکه چگونه می‎توان آنها را سرگرم ساخت. زیرا آنها مانند شن‎های ساحل بی شمارند؛ تنها با این تفاوت که شن حقوق ماهیانه دریافت نمی‎کند.

من بر حسب تصادف او را ملاقات کردم. او یک روز پیش من آمد، خود را گرشونوویتس Gerschonowitz یا چنین چیزی معرفی کرد و پرسید آیا من به کسی احتیاج دارم که در کارهای نویسندگی‎ام به من کمک کند؛ و اضافه کرد که مدت‎هاست مرا تحسین می‎کند. لحن صدایش صادقانه و همدلانه بود، با نقص بیان، یک لکنت کوچک زبان، و جدی به نظر می‎آمد، من از او خواستم نسخه کتاب جدیدم را که باید برای چاپ آماده می‎گشت بخواند و اصلاح کند.
گرشونوویتس می‎گوید: "بسیار خوب، چه وقت باید برای بردن کتاب بیایم؟"
"فردا ساعت ده صبح. و شما باید یک روزه آن را تمام کنید."
"مشکلی نیست."
او دقیقاً ساعت ده ظاهر می‎شود. یک مرد با لباسی منظم، نزدیک به چهل سال، کراوات، بدون ریش و یک کیف مشگی رنگ بعنوان نمادی از موقعیت اجتماعی. عینکی. با لکنت زبان. گرشونوویتس.
او نوشته‎ها را برمی‎دارد، آنها را داخل کیفش قرار می‎دهد و می‎گوید "ممنون، تا فردا" و می‎رود.
صبح فردای آن روز نسخه‎ها را می‎آورد. آنها تصحیح گشته بودند. گرچه بعضی از اشتباهات چاپی را ندیده گرفته بود، با نگاهی دقیق‎تر حتی تعداد زیادی را و از جمله اشتباهاتی که در فهم کلمات مزاحمت ایجاد می‎کردند. اما من آن را نادیده گرفتم. مهم این بود که او برای بردن نسخه خودش آمده و خودش هم آن را برگردانده بود، به تنهائی و تحت مسؤلیت شخصی خود. این همان چیزی‎ست که امروزه ارزش دارد.
من از او در باره مقدار دستمزدش سؤال کردم.
او جواب داد: "مشکلی نیست."
آنطور که محاسبه نشان می‎داد مبلغ ناچیزی نبود. با این حال: او شخصاً مسؤلیت کار را به عهده داشت. آدم نمی‎توانست بقدر کافی مهم بودن این کار را برجسته سازد.
پرسیدم چک را به نام چه کسی باید بنویسم. او گفت، آه، جای نام را خالی بگذارید. همینطور جای تاریخ را. و ترجیحاً مبلغ را هم. آیا کار بیشتری برای او دارم؟
تحت تأثیر فداکاری‎اش کنترل کردن بر تصحیح کتاب در چاپخانه را به او پیشنهاد می‎دهم.
او گفت: "انجام می‎دهم، مشکلی نیست."
از دادن اطلاع دقیق‎تری که چگونه او به چاپخانه خواهد رسید و چه مدت وقت در آنجا لازم دارد صرفنظر کردم. باید همیشه فاصله مشخصی میان کارفرما و کارمند برقرار باشد.
گرشونوویتس چهار روز تمام را در چاپخانه به سر برد، از دوشنبه تا پنج شنبه، روزانه از ساعت 10.30 تا 18. سپس او دوباره آمد و پرسید که آیا من کار دیگری برای او دارم.
من گفتم، اگر کاری بود به او تلفن خواهم کرد و از او شماره تلفنش را تقاضا کردم. او شماره تلفن مغازه اغذیه فروشی کنار خانه‎اش را به من داد، بدون آنکه برای احتیاط بدان اشارهای کند که صاحب اغذیه فروشی به تلفن‎ها با کمال میل جواب نمی‎دهد.
او گفت: بهتر است که من به شما تلفن کنم"
"مشکلی نیست."
او صبح فردای آن روز به من تلفن کرد. من دو مأموریت برای او داشتم: او باید ساعت 10.30 برای ترخیص جعبه کتاب‎هائی که از اروپا رسیده بود به اداره گمرک می‎رفت، و احتمالاً ساعت 16 دوباره این کار تکرار کند. بهترین همسر جهان که به صحبت من گوش می‎داد از او خواهش کرد که کفش‎های تعمیر شده‎اش را از کفاشی بیاورد.
گرشونوویتس، این جوان خوب گفت "باشه" و فکر کنم که کلمات "مشکلی نیست" را هم به آن افزود.
در این زمان نگرانی من شروع می‎شود، ما چه باید بکنیم اگر او را روزی از دست بدهیم. ما نه آدرس او را داشتیم و نه از اطلاعات شخصی او چیزی می‎دانستیم. تمام آنچه ما از او می‎دانستیم اغذیه فروشی کنار خانه‎اش بود که با تلفن دشمنی داشت. ما حتی بخاطر نامش هم کاملاً مطمئن نبودم. همسرم ادعا می‎کرد که نام او اصلاً گرشونوویتس نیست، بلکه  گرشونووسکی  Gerschonowsky است، و او از این نام خجالت می‎کشد. در هر حال ــ از آنجائیکه ارتباط با او برایمان ارزشمند بود، باید او را مشغول می‎ساختیم.
من از او می‎پرسم که آیا بجای من نگهبانی می‎دهد. باید توضیح بدهم که مدرسه پسرم امیر در محله‎ای واقع شده که برای سوء قصد با مواد منفجره خیلی مناسب است و خاله ایلکا که با من بطور متناوب روزهای سه شنبه و جمعه نگهبانی می‎دهد دوباره بیمار شده بود، به این خاطر من به یک جانشین احتیاج داشتم.
گرشونوویتس قبول می‎کند و وفادارانه و صبورانه از ساعت 8 تا 14 جلوی ساختمان مدرسه می‎نشیند، بعد امیر را به خانه رساند و دخترم رنانا را به کلاس رقص همراهی کرد. و از آن به بعد سه شنبه‎ها و جمعه‎ها کار او این شده بود. ما دیگر نمی‎دانستیم چگونه بدون گرشونوویتس باید کارهایمان را پیش ببریم.
من گاهی از خود سؤال می‎کردم "او واقعاً چه کسی‎ست؟ از کجا می‎آید؟ تا حالا چه کار می‎کرده؟"
من نمی‎توانستم به خودم پاسخی بدهم و با بهترین همسر جهان همنظر بودم:
"تا وقتیکه او می‎آید، مهم نیست که از کجا می‎آید."
او در واقع با تمام موجوداتی که ما می‎شناختیم فرق داشت. او همیشه آماده آمدن و رفتن، آوردن و بردن بود ــ یک انسان واقعاً مستقل، بدون وابستگی به زمان و مکان. او یک بار برای آوردن عمویم از فرودگاه که از آمریکا پرواز می‎کرد 48 ساعت تمام در فرودگاه به سر برد و انتظار کشید. در ماه می بجای من یک برنامه داستان‎خوانی برای کودکان دبستانی را بر عهده گرفت. در زمستان به نمایندگی من صبح در یک مراسم خاکسپاری شرکت جست، بعد از ظهر به من در حل جدول کلمات متقاطع کمک کرد و هنگام شب بعنوان پرستار بچه در خدمت بود. دستمزدش در همان سطح مشکلی نیست در حرکت است، خدماتش سریع و قابل اعتمادند. او هیچگاه دیر نمی‎آید، هیچگاه زود نمی‎رود، او می‎آید و آنجاست.
به تدریج چیزی هم به نظر همسرم می‎رسد.
"حالا دو سال می‎گذرد که ما او را داریم ــ و هنوز هم نمی‎دانیم که او چه کسی‎ست. اینطور نمی‎شود ادامه پیدا کند."
ما شروع به پرس و جو کردیم. ولی بدون نتیجه. ما او را در راه بازگشت به خانه نامحسوس تعقیب و ردش را در اطراف اغذیه فروشی گم کردیم. اغذیه فروش کوتاه و مؤدبانه به ما گفت که او گرشون مرشون نمی‎شناسد، نه ــ نوویتس و نه ـ نووسکی.
ما سعی کردیم کسی را بیابیم که او را مدام بپاید، اما کسی بجز گرشونوویتس در دسترس نبود.
عاقبت تصمیم گرفتم که دست به عمل بزنم. من او را به یک گفتگوی خصوصی دعوت کردم، به او برای نشستن جا تعارف کردم و روبرویش نشستم:
"گرشونوویتس، شما برای ما به یک دوست خوب تبدیل شده‎اید. شما به خانواده ما تعلق دارید. زمان آن رسیده است که شما به ما بگوئید که هستید و چه می‎کنید."
گرشونوویتس دستپاچه با انگشتانش با کیف سیاه رنگ خود بازی می‎کند: "می‎دانید ... یعنی ... جریان اینطور است که من در زمان فراغتم ... کوتاه کنم: من باید حقوقم را کمی بهبود بدهم."
من می‎پرسم: "کدام حقوق؟"
گرشونوویتس می‎گوید "من کارمند دولتم" و می‎افزاید "مشکلی نیست."
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 0:39  توسط سعید از برلین  | 

قبل از پرواز بر فراز اقیانوس اقامت کوتاهی در آمستردام داشتیم. ما نیز مانند بسیاری از هموطنان خود محبتی صادقانه نسبت به ملت هلند احساس می‎کردیم، ملتی که نجابت و انسانیت خود را حتی در زمانی که در اروپا این دو ویژگی دیگر ارزش چندانی نداشت حفظ کردند. از این گذشته ما همیشه در سفرهایمان می‎شنیدیم که از گنجینه‎های هنری و زیبائی معماری شهرهای هلند تعریف و تمجید می‎کنند. به ما چنین می‎گفتند که آمستردام هیچ دست کمی از ونیز ندارد: کانال‎های چشم‎گیر ... باغ‎ها و تندیس‎ها ... تآترهای مجلل و سالن‎های کنسرت ... خانه‎های جادوئی شیروانی دار ... و بخصوص آن محله مخصوصی که در کنار پنجره ... ظاهراً چنین محله‎ای در آمستردام وجود دارد ... محله‎ای با دخترها در کنار پنجره ... یک محله مشهور ... و آنجا دخترها در کنار پنجره می‎نشینند، دخترها.
البته ما به این چرندیات احمقانه توریست‎ها نه گوش می‎دادیم و نه آنها را باور کردیم. حتی خود من هم خیلی کم به گفته‎هایشان گوش دادم. چنین حرف‎هائی برایم جذابیتی ندارند. من یک آدم جدی و بالغم، مردی که امتحان سختی به زندگی پس داده و تجربه‎هایش را مدت‎هاست پشت سر نهاده است.
من در شهری که بخاطر موزه‎هایش مشهور است هرگز به این دلیل توقف نمی‎کنم که شاید بعد ... من حتی به فکرش هم نمی‎افتم.
همسرم وقتی ما از هواپیما پیاده شدیم سرش را تکانی داد و گفت: "که اینطور، تو حتی به فکرش هم نمی‎افتی، هر طور که مایلی. آنچه به من مربوط می‎شود، من به هیچ وجه مایل نیستم از دیدن دخترها در پنجره صرفنظر کنم."
من از او پرسیدم پس کرامت زنانه‎اش کجا مانده، اما جوابی انحرافی شنیدم:
"حتی یک فیلم با شرکت مارینا ولادی Marina Vlady که در این محله آمستردام بازی می‎شود وجود دارد. باید این فیلم را حتماً دید."
از مدت ازدواجم آنقدر می‎گذرد که بدانم کی مخالفت بی معنا می‎گردد. و چون من هم نمی‎توانستم کنجکاوی خاص ته دلم را کاملاً سرکوب کنم تسلیم شدم. وقتی ما سوار تاکسی گشتیم، تصمیم‎مان گرفته شده بود. ما به آنجا خواهیم رفت.
به آنجا می‎رویم؟ به کجا؟ و چگونه؟ محله معروف در هیچ نقشه‎ای علامت گذاری نشده بود و مسیر هم در هیچ یک از راهنماهای گردشگری نیامده بود.
بهترین همسر جهان می‎گوید: "پس باید از یکی بپرسی"
"چرا من، خودت بپرس!"
"من؟ اگر اشتباه نکنم یکی از ما دو نفر خانم است و آن هم منم."
در نتیجه یک بحث پر تحرک میان ما درمی‎گیرد. من به همسرم توضیح دادم که دقیقاً به این خاطر چون او یک خانم است و کسی به او مظنون نمی‎شود، و بدست آوردن چنین اطلاعاتی کار اوست و نه من. یا اینکه شاید باید در خیابان بایستم، و اولین و بهترین رهگذر را نگهدارم و ــ من مسخره بودن چنین وضعیتی را به طور زمختی نشان می‎دادم ــ و از او خیلی ساده بپرسم، کجا می‎توان در آمستردام ... خانم‎های پنجره‎نشین را یافت. این را نمی‎شود از من انتظار داشت.
همسرم خلاصه کرد و گفت که من آدم ترسوئی هستم و باید خجالت بکشم. بعد خود را به سمت راننده تاکسی به جلو خم کرد و گفت:
"لطفاً بگید ... چه چیز خاصی در آمستردام ارزش دیدن دارد؟ منظورم، خاص است؟
راننده جواب می‎دهد: "دیروز در موزه سلطنتی یک نمایشگاه آثار هنری مدرن افتتاح شد، و از فستیوال بین‎المللی موسیقی باید خیلی زیاد استقبال شده باشد."
"بله، مطمئناً. اما منظور من اینها نبودند. شوهرم و من مایلیم چیز واقعاً هیجان‎انگیزی را ببینیم."
"می‎دانم. پس نیمه شب به ساحل بندر بروید، وقتی کرجی‎ها بار سبزیجات خالی می‎کنند. چنین چیزی را نمی‎شود همیشه دید ..."
"ممنون برای اطلاعات. خیلی ممنون."
من در عقب نشسته بودم، تمام صورتم از خجالت سرخ شده بود. از طرف دیگر غرور مردانه‎ام خود را نشان می‎دهد. من دیگر یک کودک نیستم که مؤدبانه دست در دست مربی سرخانه با قدم‎های کوتاه مجبور به سریع حرکت کردن به آنجا باشد. وقتی بخواهم بدانم کجا می‎توان ... کجا می‎توان پنجره را پیدا کرد، بعد پیش دربان هتل می‎روم، سرم را به طرف گوشش نزدیک می‎کنم و بدون هیچگونه پرت و پلا گفتنی مستقیم می‎پرسم:
"دوست عزیز، گوش کنید، این طرف‎ها کجا ... شما خودتون می‎دونید ... آنها با پنجره‎ها ..."
یک لبخند دوستانه و درک کرده چهره دربان هتل را روشن می‎سازد:
"ملکه در این ساعت از روز در محل اقامت تابستانی‎شان می‎مانند. اما از قصر سلطنتی می‎توانید هر زمان دیدن کنید. ضمناً خیلی راحت آنجا را پیدا خواهید کرد. هر کسی در خیابان می‎تواند مسیر را به شما نشان دهد."
"خیلی متشکرم."
واقعاً که خیلی مسخره بود. این فکر که شاید چند خیابان دورتر، آری شاید در همین خیابان پشتی این محله قرار داشته باشد، جائیکه دسته‎ای از زنان تکیه داده از تمام پنجره‎ها جوانه زده بودند، بدون آنکه ما بدانیم کجا می‎شود آنها را پیدا کرد ــ این فکر می‎توانست یک انسان حساس را خیلی آسان تا سرحد جنون بکشاند. خوشبختانه بخاطر دعوتی که انجمن قلم هلند از ما کرد شب‎مان پر شده بود.
وقتی صحبت‎های مقدماتی شروع به خاموشی گذاشت، یک گیلاس عرق برنج اندونزی در حلقم ریختم و به نماینده‎ای از مهمانداران هلندی مراجعه کردم:   
"اسپینوزا Spinoza، که شما هم حتماً با او یک رابطه مخصوص  و مشروع دارید ــ اسپینوزا این تز را مطرح ساخته است که فلسفه در حقیقت فقط تطهیر احساسی یک اومانیسم ریاکارانه است. این یعنی: فیلسوف دروغ‎های متداول در اجتماع را افشا می‎سازد، اجتماعی که انسان‎های مالیخولیائی زیر سایه آن و با حمایتش قصرهای خود را بنا می‎کنند، که در حقیقت چیزی نیستند بجز ــ منو بخاطر این اصطلاح ببخشید ــ فاحشه خانه!"
مصاحب من، یکی از رهبران نظریه‎پرداز مبحث شناخت حرفم را تصدیق می‎کند: "بله، بله. درک قوی و تحلیل‎گر اسپینوزا تا امروز هم بی نظیر است."
مرد آدم نفهمی بود. اگر فقط کمی هوش و غریزه می‎داشت، بنابراین باید پاسخش تقریباً اینطور می‎بود: فاحشه‎خانه ــ همین بغل، در وسط آمستردام، یک محله کامل، جائیکه خانم‎ها با قیمت‎های مختلف در پنجره‎ها می‎شینند. آیا نمی‎خواهید از این محل دیدن کنید؟ این جواب می‎توانست مناسب باشد. بجای این جواب این ابله برایم چیزهائی از تحلیل فلسفی یهودی‎ای تعمید شده تعریف می‎کند ... من چشمانم را می‎بندم، یک گیلاس براندی بالا می‎روم و دوباره از نو شروع می‎کنم:
"از اسپینوزا بگذریم ــ آنچه مرا در سرزمین شما مسحور خود می‎سازد، نوع زندگی سالم، بی پرده و بی تأثیر از هر گونه خویشتن‎داری‎ست. اگر درست اطلاع کسب کرده باشم، حتی اینجا، در وسط آمستردام، یک محله کامل را برای کسانیکه همه می‎دانند علناً تن‎فروشی می‎کنند اختصاص داده شده است؟"
همسرم خود را آهسته نزدیک می‎سازد و بعنوان تشویق برایم سر تکان می‎دهد.
نظریه‎پرداز مبحث شناخت لبخندی می‎زند و می‎گوید: "آها، شما ظاهراً ... هه‎هه‎هه ... منظور شما محله‎ای است که خانم‎ها در پنجره می‎نشینند!"
"ببخشید چی گفتید؟ در پنجره؟"
"کاملاً صحیح است. یک چنین محله‎ای نزد ما وجود دارد."
"واقعاً؟ و کجا؟!"
"اینجا، در آمستردام. توریست‎ها دسته دسته به آنجا هجوم می‎برند."
در چشمان همسرم نقطه‎های کوچک خشم شعله‎ور می‎گردند، که چنین معنائی داشت: :می‎بینی! همه هجوم می‎برند، فقط ما هنوز اینجا نشسته‎ایم ..."
اطلاع دهنده ادامه می‎دهد: "اگر حقیقتش را بخواهید، ما این محله را فقط بخاطر توریست‎ها تحمل می‎کنیم. اما در واقع این یک شرم فرهنگی‎ست. شب و روز غریبه‎ها با دوربین‎های عکاسی خود در جلوی پنجره‎ها می‎ایستند و عکس می‎گیرند، انگار که در باغ وحش‎اند. خیلی زننده است!"
من تکرار می‎کنم: "خیلی زننده، من می‎تونم خیلی خوب تصورش را بکنم. چهره‎های حریص و عکس گرفتن‎ها ... کل خیابان از آن پر است ... کل خیابان ... راستی نام خیابان چه بود؟"
"نام خیابان؟ این اتفاقات در خیابان رخ نمی‎دهند. وقتی آقایان توریست به اندازه کافی عکس می‎گیرند، بعد در خانه‎ها ناپدید می‎شوند و با دخترهای بیچاره ساعت‎ها سر قیمت چانه می‎زنند. این واقعاً نفرت‎انگیز است!"
برای آنکه نگذارم تلخی و عصبانیتم را متوجه شود دندان‎هایم را به هم می‎فشرم: "نفرت‎انگیز واژه‎ای کافی برای این عمل نیست." افسردگی قابل مشاهده‎ای که حالا من گرفتارش بودم خروج زود هنگام ما را توجیح می‎کرد.
استراتژی ما مشخص بود. ما می‎خواستیم شهر را زیر پا بگذاریم، از گوشه شرقی آن به سمت شمال، سپس در تقاطع خیابان به سمت غرب پرسه بزنیم و عاقبت آنقدر در سمت جنوب برویم تا اینکه در جائی به نور قرمز برسیم. زودتر یا دیرتر باید ما نور قرمزی می‎یافتیم.
و ما نور قرمزی نیافتیم.
نزدیک ساعت دو صبح برای استراحت کردن ایستادیم، بدون آنکه فقط یک روسپی را دیده باشیم. اینجا و آنجا البته نور قرمزی چشمک می‎زد، اما بعد همیشه متوجه می‎شدیم که یک چراغ راهنمائی‎‎ست. صاحب داروخانه شبانه‎ای را که من از خواب عمیق بیدار ساخته بودم تا درگیر یک صحبت در باره <قدیمی‎ترین شغل جهان> سازم، خیلی محترمانه به من فهماند که وزارت کشاورزی شب‎ها بسته است. دلشکسته و ناامید به راهمان ادامه می‎دهیم. ساعت سه و سی دقیقه صبح تازه یک پنجم سطح شهر را دیده بودیم. خیابان‎ها خالی بودند. آمستردام در خواب بود.
ساعت از چهار صبح گذشته بود که در مقابل تالار کنسرت آمستردام پلیسی را می‎بینم. حالا همه چیز برایم بیتفاوت بود. با آخرین نیرو، تلو تلو خوران به سمت او می‎روم، یقه اونیفورمش را محکم می‎گیرم و نفس نفس زنان می‎گویم:
"فاحشه‎ها کجا هستند؟"
نگهبان قانون با رضایت جواب می‎دهد: "پل دوم، پشت کلیسای جامع، خیابان کانال."
خواننده عزیز و مشتاق، این آدرس آن محل است. گاهی خواندن تا به آخر فصل‎های طولانی یک کتاب چندان بی ارزش هم نمی‎باشد.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 19:1  توسط سعید از برلین  | 

معمولاً وقتی آدم از «خطر زرد» می‎شنود به چینی‎ها و ژاپونی‎ها فکر می‎کند. من در اثر تجربه می‎دانم که خطر زرد دیگری نیز وجود دارد. آشنائی من با این خطر در یک اتوبوس شهری پر از مسافر اتفاق افتاد.

دیروز ماشینم نشانه آشکاری از اختلال مزاج نشان داد. من کاری را که همه رانندگان می‎کنند انجام دادم: کاپوت ماشین را بالا زدم، با نگاهی نافذ و خبره دل و روده موتور را بازدید کردم، کاپوت را دوباره بستم و ماشین را پیش مکانیسین مورد علاقه‎ام بردم. بعد به طرف اولین ایستگاه اتوبوس به راه افتادم.
در راه بخاطر هوای خوب خوشحال بودم، اگر ماشینم خراب نمی‎شد نمی‎توانستم هرگز از این هوا لذت ببرم. اینطور که مشخص است خرابی ماشین هم مزیت‎های خودش را دارد. ناگهان با خاله ایلکا Ilka روبرو می‎گردم. خوب هر چیزی معایبی هم دارد. او یک زنبیل خرید همراه داشت که یک بسته تخم مرغ سفید رنگ بطور خطرناکی از آن بیرون زده بود.
من می‎گویم: "چه تخم مرغ‎های قشنگی". در هر حال باید چیزی به خاله ایلکا می‎گفتم.
خاله با غرور می‎گوید: "درسته. یکی را بردار!"
خاله ایلکا از زمان اولین ورق این کتاب پیرتر شده و نیروی ذهنی‎اش در حال کم شدن است. من همه انواع بهانه‎ها را به کار بردم، اما بعد زود متوجه گشتم که بجای از دست دادن اتوبوس خیلی بهتر است که تخم مرغ تعارف شده را بردارم. من تخم مرغ را برمی‎دارم و خداحافظی می‎کنم. از آنجائیکه یک مرد بالغ با یک تخم مرغ در دست بر محیط زیست خود تأثیر عجیب و غریبی می‎گذارد، بنابراین آن را در کیف اسنادم قرار دادم.
این کار یک اشتباه سخت بود، و من یک اشتباه سخت‎تر دیگری نیز مرتکب می‎شوم، و آن هنگامی بود که من ــ بعد از یک ربع ساعت انتظار برای اتوبوس و بعد از همه فشار آوردن‎ها در داخل اتوبوس ــ کاملاً فراموش می‎کنم که در داخل کیف اسنادم یک تخم مرغ قرار دارد.
صدای متلاشی شدن آهسته‎ای مرا به یاد تخم مرغ می‎اندازد. وقتی دستم را داخل کیف می‎کنم به چیزی چسبنده می‎خورد. دستم پس از خارج کردن از کیف رنگ زرد بیمارگونه‎ای به خود گرفته بود. من سعی می‎کنم آن را با آستین دیگرم پاک کنم، زیرا من خوشبختانه دارای دو آستین هستم، و حالا بجز یک دست زرد دارای یک آستین زرد رنگ هم شده بودم. تلاش می‎کنم بوسیله دستمال دست و آستینم را پاک کنم. و حالا نتیجه آن زرد رنگ شدن بخش بیشتری از ظاهرم بود. جیب راست شلوارم هم باید رنگ زرد گرفته باشد.
از آنجائیکه من خجالتی هستم، تمام این عملیات را تا حد امکان غیر محسوس انجام دادم و خیال می‎کردم که کسی چیزی از آن متوجه نشده است. در این لحظه از پشت سرم صدای عصبانی مردانه‎ای را می‎شنوم: "داره می‎چکه!"  
ظاهراً زرده تخم مرغ خاله ایلکا از طریق درزهای کیف به بیرون نفوذ کرده و حالا بر روی ‎چکمه ساقه کوتاه، بسیار شیک و از پوست مار مرد پشت سرم می‎چکید.
مرد می‎غرد "لعنت بر شیطان، این دیگه چیه؟" و با دستکش‎اش کفش را پاک می‎کند.
من صادقانه جواب می‎دهم: "این یک تخم مرغ است. خواهش می‎کنم ببخشید."
از ته قلب برای مرد متأسف شدم. تخم مرغ باعث شده بود که رنج و عذاب مانند حالت قبل من در سراسر بدنش بدود: از کفش به دستکش، از لنگه اول به لنگه دوم دستکش، از لنگه دوم دستکش به دستمال و از دستمال ــ این یکی اما بدون قصد ــ به دماغ جلو آمده و استخوانی یک خانم که با اعتراض بلندی شروع به پاک کردن بینی‎اش با شال‎ ابریشمی می‎کند. همانطور که همه می‎دانند، آثار تخم مرغ خیلی چسبنده است، طوری که بر روی شال ابریشمی در مدت کوتاهی نقش برازنده‎ای از زرده تخم مرغ نمایان می‎گردد. خانم بینی استخوانی که هنوز در حال غر زدن بود شال را توسط انگشت شصت و اشاره از خود دور نگاه می‎دارد.
صدای مقتدرانه و دستور دهنده‎ای از سمت چپ بلند می‎شود: "ساکت! آرام بگیرید! بی حرکت!"
وقتش رسیده بود که یک نفر فرمان دادن را به عهده بگیرد. شاید او یک ژنرال ذخیره بود. مسافرها ساکت می‎شوند.
من به خودم امیدواری می‎دهم که این ماجرای وحشتناک به پایان رسیده است، و در این لحظه عطسه غیر قابل مقاومتی را احساس می‎کنم.
من مجبور به عطسه کردن می‎شوم و دستم بطور غریضی به سمت دستمالم می‎رود.
دور تا دور من هراس ایجاد شده بود.
یک زن چاق طوری فریاد زد "به من دست نزنید!" که انگار من خودم را غیر اخلاقانه به او نزدیک ساخته‎ام. بقیه مسافرین هم فاصله‎ای خصمانه از من گرفتند. به تدریج احساس فردی جذامی به من دست می‎دهد.
ژنرال که با دو ردیف زرد رنگ روی پیشانی مانند طبیب سرخپوست‎ها شده بود گفت: "گوش کنید آقا، آیا نمی‎خواهید اتوبوس را ترک کنید؟"
من جسورانه جواب می‎دهم: یک چنین تصمیمی ندارم! من هنوز سه ایستگاه در پیش دارم."
اما مسافرها طرف ژنرال را گرفتند و پیام‎های تشویق‎آمیز و بلند برایش سر دادند، وقتی او  از طرف مرد کفش پوست ماری حمایت می‎شود ــ خود را آماده می‎سازد تا مرا به زور از اتوبوس بیرون بیندازند. یک بار دیگر در برابر افکار عمومی تنها ایستاده بودم.
در این لحظه دست به اقدام می‎زنم. مانند برق دست‎هایم را داخل کیف می‎کنم، اول دست راست و بعد دست چپ را، و هر دو دست را در حالیکه قطرات زردی از آنها می‎چکید بالا بردم و فریاد کشیدم: "خب، حالا می‎تونید منو بیرون بندازید!"
جمعیت غرولند کنان خود را عقب می‎کشد. من اتوبوس را در اختیار خود داشتم. به من یک سبد تخم مرغ خام بدهید و من تمام جهان را فتح خواهم کرد.
از میان جمعیت فریادهای درهم و وحشت‎زده و مرددی به گوش می‎آید:
"آقای عزیز، خواهش می‎کنیم، می‎تونید لطف کنید و لااقل کیف را کنار بگذارید؟ خواهش می‎کنیم!"
"باشه. چرا که نه."
به سخاوت من تا حال هیچ کس شک نکرده است. من خودم را به طرف کیف مدارکم خم می‎کنم.
در این لحظه اتوبوس از روی دست‎اندازی رد می‎شود.
در مقایسه با آنچه حالا اتفاق می‎افتد را می‎توان با کمدی بزن و بکوبی از زمان فیلم‎های صامت کلاسیک تشبیه کرد. من پائین می‎پرم و اتوبوس چسبناک را تنها می‎گذارم.
وقتی داخل خانه می‎شوم، بهترین همسر جهان حیرت زده سرش را تکان ‎داد و گفت: "خدای من! چه اتفاقی افتاده؟"
من گفتم "خاله ایلکا" و به حمام هجوم بردم و نیمساعت تمام با لباس کامل و با کیف اسنادم زیر دوش ماندم.
امروز هم در جواب این سؤال قدیمی که آیا اول تخم مرغ بوده است یا مرغ جوابی نمی‎دانم. من فقط می‎دانم که بودن با مرغ را به بودن با تخم مرغ در یک وسیله نقلیه عمومی ترجیح می‎دهم.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 18:56  توسط سعید از برلین  | 

یک روز صبح در نیویورک با دندان درد از خواب بیدار شدم. با یک دندان درد بسیار معمولی و فوق‎العاده دردناک. سمت چپ آرواره پائینم ورم کرده و درد می‎کرد.
من از عمه تروده Trude پرسیدم که آیا در این اطراف یک دندانپزشک خوب وجود دارد. خاله تروده سه نفر را می‎شناخت، همه در همان نزدیکی، فاصله‎‎ای که در نیویورک تقریباً چیزی مانند 25 کیلومتر خط هوائی معنا می‎داد.
من می‎خواستم بدانم کدامیک از این سه دندانپزشک بهترین می‎باشند. خاله تروده مدت زیادی فکر می‎کند:
"بستگی دارد. مطب اولی در وال استریت Wall Street قرار دارد. آنجا از خبرنگاران روزنامه پر است، و وقتی کسی یک پارکینگ پیدا می‎کند، فوری آنها با او مصاحبه می‎کنند. من فکر نکنم که با این دندان دردت به ریسک کردن بیرزد. از کنار مطب دومین پزشک اتوبوسی مستقیم به طرف اولین پارکینگی که از آن محافظت می‎گردد می‎رود، اما او پزشک مطلوبی نیست. من دکتر بلومن‎فلد Blumenfeld را پیشنهاد می‎دهم. او در محلی مانند محل ما زندگی می‎کند و همیشه در آگهی‎هایش تأکید می‎کند که در خیابان‎های فرعی نه چندان دور آنجا گاهی برای پارک ماشین جای خالی پیدا می‎شود."
این تعیین کننده بود. و آرواره پائینی من در این لحظه چنان باد کرده بود که وقت بیشتری برای از دست دادن وجود نداشت.
من ماشین عمو هاری Harry را برداشتم و با سرعت راندم.
پیدا کردن مطب دکتر بلومن‎فلد مدت زیادی طول نکشید. خیابان‎های فرعی هم که در آگهی از آنها نام برده شده بود آنجا بودند، اما محل پارک ماشین وجود نداشت. ماشین‎ها در دو سمت خیابان چنان چسبیده به هم پارک شده بودند که حتی آن سوزن معروف هم نمی‎توانست از میانشان بر زمین افتد؛ و بر روی سپرهای چسبیده به هم و بدون درز ماشین‎ها گیر می‎کرد.
مانند ماهواره‎ای که از خط مدارش خارج شده باشد مدتی دور محل راندم.
بعد یک معجزه رخ می‎دهد. من با چشمان خودم آن را دیدم. بدین معنی که: من معجزه‎ای را در مراحل اولیه آن ‎دیدم. من یک شهروند آمریکائی را که مشغول باز کردن در ماشینش بود می‎بینم و فوری در کنارش توقف می‎کنم:
"آیا می‎خواهید بروید؟"
"آیا من ــ چی؟ آیا می‎خواهم بروم؟" او نمی‎خواست آنچه را که شنیده است باور کند. "آقا، من برای این محل پارک دو سال تمام انتظار کشیدم و تازه پائیز قبل بعد از طوفانی که ماشین‎های پارک شده را جارو کرد و با خود برد اینجا را فتح کردم ..."
حالا تازه متوجه می‎شوم که سقف ماشین او مانند سقف ماشین‎های پارک شده دیگر توسط لایه کلفتی از گرد و غبار پوشیده شده است. بنابراین دیگر جائی برای امیدواری وجود نداشت.
من از او پرسیدم کجا می‎توانم احتمالاً جای پارک پیدا کنم.
جواب او بعد از مدت طولانی‎ای فکر کردن و پشت سر را خاراندن چندان خوب نبود:
"یک جای پارک ... منظور شما یک جای پارک خالی است؟ گفته می‎شود که در تگزاس باید هنوز چند جای پارک وجود داشته باشد. فراموش نکنید که به تعداد ماشین در آمریکا هر سال تقریباً تا 15 میلیون افزوده می‎شود. و طول ماشین‎ها در هر سال 10 اینچ بیشتر می‎شود. آخرین نظر سنجی نشان داده که 83 در صد از جمعیت مشکل پارک کردن ماشین را خطرناک‎ترین تهدید برای زندگی‎شان می‎دانند و فقط 11 در صد ترس‎شان از جنگ اتمی‎ست."
با این حرف از صندوق عقب ماشین خود یک روروک خارج می‎کند؛ یک پایش را روی آن می‎گذارد و بدون قفل کردن ماشین با فشار پای دیگر بر روی زمین از آنجا می‎رود.
من او را صدا می‎زنم و می‎گویم: "هی! شما در ماشین را قفل نکردید!"
او جواب می‎دهد: "برای چی؟ دیگر کسی ماشین نمی‎دزد. کجا باید ماشین را پارک کند؟"
دندان درد مرا به رفتن وامی‎دارد. تا جائی که چشم کار می‎کرد ماشین پارک شده پشت ماشین پارک شده قرار داشت، و جائی که ماشین پارک نشده بود یک تیر عمودی با یک تابلو قرار داشت، و بر روی تابلو نوشته شده بود: "از اول جولای تا پایان ژوئن ممنوع"، "توقف ممنوع از ساعت 0 تا 24، از شنبه تا جمعه از ساعت 24 تا 0". اما اگر جائی ماشین پارک نشده بود و تابلوئی هم قرار نداشت، صد در صد شیرهای آب آتش نشانی قرار گرفته بودند که بخاطر سختترین مجازاتهای نقدی و زندان کسی نزدیک‎شان هم نمیشود، حتی اگر جائی آتش گرفته باشد.
در خیابانی دورتر یک اعلامیه می‎بینم که در آن آمده بود: پارک کردن در اینجا در تاریخ هفتم ماه اوت بین ساعت سه و چهار بعد از ظهر مجاز است. من در نظر داشتم به طور جدی تا آن زمان منتظر بمانم، اما دندانم با این کار موافق نبود.
عاقبت چنین به نظرم می‎رسد که انگار خوشبختی می‎خواهد به من لبخند بزند. در مقابل یک ساختمان بزرگ محل خالی‎ای که برای پارک کردن ماشین رزرو شده بود را با این نوشته خوانا می‎بینم: "پارکینگ مجانی برای مشتریان‎مان." مانند برق ماشینم را آنجا پارک می‎کنم و پیاده می‎شوم، یک لحظه بعد احساس می‎کنم که از هر دو طرف شانه‎هایم را گرفتند و در لحظه بعدی بر روی صندلی‎ای که در دفتر یک شرکت بیمه قرار داشت با فشار نشانده شدم.
مردی در پشت میز به من سلام می‎دهد: "صبح بخیر، آقای محترم، چه مدت؟"
"تقریباً یکساعت و نیم."
نماینده بیمه در لیست تعرفه‎ها ورق می‎زند:
"برای نود دقیقه باید یک قرارداد بیمه آتش‎سوزی و خسارت تگرگ تا 10000 دلار ببندید."
من برایش توضیح می‎دهم که ماشین بیمه شده است.
"این را همه ادعا می‎کنند. ما نمی‎توانیم به این خاطر برای شما حقی قائل شویم."
"و من نمی‎توانم قرار داد بیمه 10000 دلاری با شما ببندم."
"پس باید جای پارک را ترک کنید."
"پس جای پارک را ترک می‎کنم."
در مقابل ساختمان شرکت بیمه یک سینما و در پشت سینما یک پارکینگ بزرگ قرار داشت. در پارکینگ ماشین‎های بزرگی پارک شده بودند. در جلوی ماشین‎ها یک پارکومتر قرار داشت که اجازه توقف تا حداکثر شصت دقیقه را نشان می‎داد. مردم تقریباً بدون توقف با عجله از سینما بیرون می‎آمدند، سکه‎ای در پارکومتر می‎انداختند و با عجله دوباره به سینما برمی‎گشتند.
با تاریک شدن هوا بنزین ماشین هم تمام می‎شود. من به پمپ بنزین می‎رانم و در اثنای پر شدن باک بنزین پرسیدم توالت کجاست. آنجا از پنجره بالا رفتم، سینه خیز از نوعی دالان گذشتم، به انباری رسیدم و از درب عقب خارج شدم و خود را در یک فضای تنگ و تاریکی که بوی چرم می‎داد یافتم. آن ماشینم بود که سرپرست با تجربه پمپ بنزین آنجا پارک کرده بود.
پوزخند تمسخرآمیز سرپرست پمپ بنزین غرور زخمی شرقی‎ام را تحریک می‎کند.
من می‎پرسم: "بجز این کار چه کار دیگری می‎توانید برای ماشین انجام دهید؟ بفرمائید، می‎شنوم!"
بی درنگ پیشنهاد می‎شود:
"تعویض روغن ــ ده دقیقه. تعمیرات اساسی ــ نیم ساعت. رنگ زدن ــ یک ساعت."
"سبز چمنی رنگ بزنید و روغن را هم عوض کنید."
بدون تأخیر به سمت مطب بلومن‎فلد به راه می‎افتم. سرعت تندی به قدم‎هایم می‎دهم، زیرا در ورقه‎ای که در پمپ بنزین به دستم داده بودند به وضوح چنین آمده بود: اگر شما برای بردن ماشین خود زمان یکساعت و ده دقیقه توافق شده را رعایت نکنید، ماشین شما در کوره‎ای که به همین خاطر در پارکینگ نصب شده است سوزانده خواهد گشت."
متأسفانه چون مدت‎ها تمرین نداشتم خیلی زود از نفس افتادم. من سوار اتوبوسی می‎شوم و در آخرین ایستگاه با تاکسی به سمت مطب بلومن‎فلد می‎رانم. وقتی به آنجا رسیدم 42 دقیقه گذشته بود و بنابراین باید به سرعت به پمپ بنزین بازمی‎گشتم. سر بزنگاه رسیدم، لحظه‎ای که سرپرست پمپ بنزین خودش را آماده کرده بود تا اولین پیت نفت را روی ماشین سبز چمنی رنگم بریزد.
حالا فقط یک امکان وجود داشت، و من مصمم بودم از آن سود ببرم: من با ماشین خودم تا مقابل مطب دکتر بلومن‎فلد راندم و ماشین را آنجا محکم به تیر چراغ برق کوباندم. من مانند نجات یافته‎ای از ماشین تصادفی پیاده می‎شوم و به مطب می‎روم.
درست زمانی که دکتر بلومن‎فلد مداوای دندانم را به پایان رساند، از پائین بوق عصبانی ماشینی به صدا می‎آید. از پنجره می‎بینم که صدای بوق از ماشینی‎ست که چسبیده به ماشین من ایستاده. من به سرعت پائین می‎روم. مردی که بوق می‎زد یکی دیگر از بیماران دکتر بلومن‎فلد بود که با عصبانیت از من بدرقه کرد:
"چه خیال کرده‎اید آقا؟ فکر می‎کنید که این تیر چراغ برق فقط به شما تعلق دارد؟"
من باید حق را به او می‎دادم. حتی در آمریکا هم فقط پولدارترین پولدارها می‎توانند تیر چراغ برق خصوصی داشته باشند.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 23:45  توسط سعید از برلین  | 

من در پیش‎نویس‎های قبلی خود خواننده را با طعم کوچکی از فضای شوونیستی‎ای که در اسرائیل حاکم است و نمی‎توان آن را به اندازه کافی محکوم کرد آشنا ساختم. اکنون برای آشنا ساختن خواننده با یکی دیگر از جنبه‎های ذهنیت یهودی گزارشی از یک دست بازی پوکر می‎دهم که در یک بعد از ظهر خواب‎آلود بین من و دوستم ژوسل Jossele انجام گرفت. این بازی به خواننده درک عمیقی از روح یهودی آموزش می‎دهد، عمیق‎تر از تمام گزارشات (National Broadcasting Company (NBC از خاورمیانه.
مدتی می‎گذشت که ما در کنار میز نشسته بودیم و خاموش قهوه داخل فنجان را هم می‎زدیم. ژوسل بی حوصله شده بود و عاقبت می‎گوید: "بیا پوکر بازی کنیم!"
من می‎گویم: "نه، از ورق‎بازی متنفرم. من همیشه می‎بازم."
"کی از ورق‎بازی حرف می‎زنه؟ منظورم پوکر یهودیه."
ژوسل برایم بطور خلاصه قوانین بازی را توضیح می‎دهد. پوکر یهودی بدون ورق و فقط در ذهن بازی می‎شود، همانگونه که برای یک خلق دارای کتاب برازنده است.
ژوسل برایم توضیح می‎دهد: "تو به یک شماره فکر می‎کنی و من هم به یک شماره. برنده کسی‎ست که به شماره بالاتری فکر کرده است. خیلی ساده به نظر میاد، اما تله زیاد داره. بازی کنیم؟"
من گفتم: "موافقم. بازی کنیم."
هر یک پنج پیاستر Piaster روی میز گذاشتیم، بعد به صندلی تکیه دادیم و هر یک مشغول پیدا کردن شماره‎ای برای خود شد. بزودی ژوسل با اشاره دست فهماند که شماره‎اش را انتخاب کرده است. من هم تائید کردم که آماده‎ام.
ژوسل گفت: "خوب، بذار بشنویم که شماره‎ات چنده."
من گفتم: "11"
يوسل گفت "12" و پول را در جیب گذاشت. من می‎توانستم به خودم یک کشیده بزنم. زیرا که من اول به شماره 14 فکر کرده بودم ولی در آخر تا عدد 11 پائین آمدم، من خودم هم دلیل آن را نمی‎دانم.
من به ژوسل می‎گویم: "بگو ببینم، اگر من به عدد 14 فکر می‎کردم چه می‎شد؟"
"بعد من بازنده می‎شدم. هیجان بازی پوکر به همینه که آدم هرگز نمی‎تونه پایان بازی رو حدس بزنه. اما اگه اعصاب تو برای ریسک کردن ضعیفه، پس شاید بهتر باشه که دست از بازی بکشیم."
بدون پاسخ دادن به او ده پیاستر روی میز قرار می‎دهم. ژوسل هم همین کار را می‎کند. من با دقت به شماره‎ها می‎اندیشم و شماره 18 را انتخاب می‎کنم.
ژوسل می‎گوید: "لعنتی. من فقط 17 دارم."
با لبنخند رضایت‎بخشی پول‎ها را نوازش می‎کنم. ژوسل در خواب هم نمی‎توانست ببیند که من فوت و فن پوکر یهودی را به این سرعت بیاموزم. احتمالاً او حدس می‎زد که من 15 یا 16 را انتخاب خواهم کرد و نه شماره 18 را. حالا با خشم قابل درکی پیشنهاد دوبرابر کردن بانک را می‎دهد.
من می‎گویم "هر طور که مایلی" و توانستم به زحمت پیروزی کوچکی را در صدایم سرکوب کنم، زیرا من در این بین شماره خارق‎العاده 35 را انتخاب کرده بودم!
ژوسل می‎گوید: "شماره‎ات"
"!35"
"!43"
ژوسل با این حرف چهل پیاستر را برمی‎دارد. من احساس می‎کردم که خون به مغزم هجوم برده است.
صدایم می‎لرزید:
"اجازه دارم بپرسم که چرا دفعه قبل 43 نگفتی؟"
ژوسل جواب می‎دهد: "چون دفعه قبل 17 را انتخاب کرده بودم. هیجان بازی پوکر هم به همینه که آدم هرگز ــ"
من حرف او را با عصبانیت قطع می‎کنم و می‎گویم " یک پوند" و اسکناسی یک پوندی روی میز پرت می‎کنم. ژوسل رزم‎آورانه پول خود را آرام کنار اسکناس من قرار می‎دهد. هیجان غیر قابل تحمل شده بود.
من با بی تفاوتی مصنوعی‎ای می‎گویم: "54".
ژوسل می‏غرد: "خیلی بد شد! شماره من هم 54 است. برابر. ما باید یک دور دیگر بازی کنیم."
مغزم مانند برق شروع به کار می‎کند. در خیال به او می‎گویم: پسرم، احتمالاً فکر می‎کنی که دوباره شماره 11 یا چیزی شبیه به آن را انتخاب خواهم کرد! اما تو دچار تعجب می‎شوی ... من شماره شکست‎ناپذیر 69 را انتخاب می‎کنم و به ژوسل می‎گویم:
"ژوسل، حالا نوبت توست که شماره‎ات را اعلام کنی."
با عجله‎ای مشکوکانه حرفم را تائید می‎کند: "بفرما. شماره 70 برای من کافیه!"
من مجبور شدم چشمانم را ببندم. نبض‎هایم طوری مانند چکش می‎کوبیدند که از محاصره اورشلیم تا حال چنین نکوبیده بودند.
ژوسل فشار می‎آورد: "خوب؟ شماره‎ات چنده؟"
من زمزمه کنان می‎گویم: "ژوسل، مهم نیست که تو باور کنی یا نه، من شماره را فراموش کردم."
ژوسل خشمگین می‎گوید: "دروغگو! تو شماره را فراموش نکردی، من این را می‎دانم. تو شماره کوچک‎تری انتخاب کردی و می‎خواهی حالا آن را اعلام نکنی! یک کلک قدیمی! خجالت بکش!"
دلم می‎خواست با مشت تو دهان زشت و کجش می‎کوبیدم. اما به خود مسلط می‎شوم و بانک را به دو پوند بالا می‎برم و در همان لحظه به 96 فکر می‎کنم ــ یک رقم واقعاً مرگ‎بار.
در چشمان ژوسل خیره می‎شوم و می‎گویم: "جانور بد بو، بگو چی داری!"
ژوسل خود را روی میز خم می‎کند و به چشمم خیره می‎شود و می‎گوید: "!1683"
ضعف بی ثباتی اندامم را می‎لرزاند.
با صدائی که به زحمت قابل شنیدن بود می‎گویم: "1800"
ژوسل می‎گوید "مضاعف double" و چهار پوند را در جیبش می‎گذارد.
"چرا مضاعف؟ مضاعف یعنی چه؟!"
ژوسل مانند آموزگاران می‎گوید: "آروم باش. اگر تو در بازی پوکر تسلط به خویش را از دست بدی، پیرهن و شلوارتو می‎بازی. هر بچه‎ای می‎تونه بهت توضیح بده که شماره من در حالت مضاعف بیشتر از شماره توست. و به این دلیل ــ"
وزوز کنان می‎گویم "کافیه!" و یک اسکناس پنج پوندی روی میز می‎اندازم.
"!2000"
"!2417"
"مضاعف!" و با تمسخر و پوزخند دستم را به طرف پول‎ها می‎برم، اما ژوسل مچ دستم را می‎گیرد و با تأکیدی بیشرمانه می‎گوید "مضاعف!" و ده پوند به او تعلق داشت. در جلوی چشمانم پرده قرمز خونین رنگی در اهتراز بود.
با زحمت می‎گویم: "پس تو یک چنین آدمی هستی، با چنین روش‎هائی سعی می‎کنی از من پیشی بگیری! انگار من نمی‎تونستم دفعه قبل این کار را بکنم."
ژوسل حرفم را تائید می‎کند: "البته که تو هم می‎تونستی دفعه قبل این کار را بکنی، من حتی تعجب کردم که چرا این کار را نکردی. حبیبی، این چیزها اما در پوکر پیش میاد. یا آدم بلده پوکر بازی کنه یا بلد نیست. و اگر نمی‎تونی باید حتی به فکر بازی کردن هم نیفتی."
بانک حالا ده پوند شده بود.
با دندان قروچه می‎گویم: "خواهش می‎کنم، اعلام کن!"
ژوسل پشتش را به صندلی تکیه می‎دهد و با آرامشی جنگ‎طلبانه شماره‎اش را اعلام می‎کند:
"4"
من با شادی فریاد می‎کشم "!100000"
اما صدای ژوسل بدون هیچگونه نشانه هیجانی به گوش می‎آید:
"اولتیمو !Ultimo" و بیست پوند را به طرف خودش می‎کشد.
هق هق کنان درهم می‎شکنم. ژوسل سرم را دل‎جویانه نوازش می‎کند و به من می‎آموزد که طبق روش قانون هویل Hoyle بازیکنی که اول اعلام اولتیمو کند بدون هیچگونه ملاحظه‎ای به شماره‎ها برنده بازی‎ست. این لذت بازی پوکر است که آدم در کمتر از ثانیه‎ای ــ"
آخرین پولم را در دستان سرنوشت می‎گذارم: "بیست پوند!"
بیست پوند ژوسل در کنار پول‎های من قرار داشت. بر پیشانی‎ام عرق سردی نشسته بود. به چشمان ژوسل مستقیم خیره می‎شوم. او ظاهراً کاملاً آرام بود، اما وقتی او پرسید "اول چه کسی اعلام می‎کنه؟" لب‎هایش کمی می‎لرزیدند.
من دام‎گسترانه می‎گویم "تو" و او مانند سهره‎ای در تله‎ام گیر می‎افتد.
او می‎گوید "اولتیمو" و دستش را برای برداشتن گنج طلا دراز می‎کند.
حالا نوبت من بود که مچ دستش را بگیرم.
من خشک و آهنین می‎گویم: "صبر کن، بن گوریون !Ben Gurion" و چهل پوند را به طرف خودم می‎کشم و توضیح می‎دهم: بن گوریون از اولتیمو قوی‎تره. اما دیگه دیر وقت شده حبیبی. ما دیگه باید بازی را تمام کنیم."
خاموش از جا برخاستیم. ژوسل قبل از رفتن برای پس گرفتن پولش تلاش می‎کند. او مدعی می‎شود که بن گورین فقط یک اختراع از طرف من است. من با او مخالفت نکردم. اما به او گفتم، هیجان بازی پوکر در این هم است که پول برده شده را هرگز پس نمی‎دهند.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:43  توسط سعید از برلین  | 

انسان نیروهای طبیعت را در خدمت خود درآورده و حتی کویر را هم به شکفتن واداشته است. در حال حاضر در صحرای نگب Negev پنبه رشد می‎کند. تنها صحرائی که هنوز در مقابل انسان مقاومت می‎کند در سر خود انسان قرار دارد.

نهم ژوئن.
امروز هنگام صرف صبحانه عکسی از خروشچف Chruschtschow در روزنامه دیدم که مجبورم ساخت بلند بخندم. چطور می‎تواند یک مرد، و در عین حال رهبر یک خلق بزرگ چنین کله طاسی داشته باشد که به زحمت از یک توپ بیلیارد جلا داده شده قابل تشخیص است؟
از چنین چیزی باید اجتناب کرد!
تحت تأثیر خروشچف نزدیک آینه می‎شوم تا وضعیت موی سرم را بررسی کنم. بعد از چند دقیقه مشاهده دقیق، به نظرم چنین می‎رسد که انگار موی کنار شقیقه‎هایم کمی عقب نشسته‎اند. حالا، این می‎تواند شخصیت روحانی حالت چهره‎ام را کمی بالا ببرد. در سن و سال من این امری کاملاً طبیعی‎ست و برایم <مشکلی> ایجاد نخواهد کرد.
دهم ژوئن.
امروز بعد از توالت صبح بر حسب اتفاق نگاهم به شانه‎ مویم افتاد. من 23 تار مو را بر روی آن شمردم. اما من نگرانی به خود راه نمی‎دهم. آرایشگرم، که او را اتفاقی در مغازه‎اش ملاقات کردم، من را مطمئن ساخت که ریختن روزانه 10 تا 23 تار مو در روز امری معمولی است.
او گفت (و او باید خوب بداند): "اصلاً مهم نیست. طاسی ارثی است. فقط مردانی که اجدادشان سر طاسی داشته‎اند در خطرند."
در خانه اتفاقی یک عکس خانوادگی از پدر بزرگم و هشت برادر او پیدا می‎کنم. همه آنها سر طاسی داشتند. فکر کنم بهتر است که آرایشگر من بجای بحث در باره تئوری ارثی بودن طاسی سر و حرف‎های مزخرف زدن به کار اصلی خودش بپردازد.
سوم سپتامبر.
خیلی عجیب است. موهایم از وقتی که توجه زیادی به آنها می‎کنم مشغول ریختن‎اند. البته بجز من کسی متوجه آن نمی‎شود. حداقل ریزش مو در حال حاضر روزانه به سی عدد رسیده است. اما دلیلی برای نگرانی نیست، نه، فقط دلیلی‎ست برای مراقب بودن. برای روزنامه محبوبم نامه‎ای نوشتم و درخواست اطلاعات کردم و در ستون "مشاور عشاق" جواب زیر را پیدا کردم:
"هشدار، تل آویو. مو زائده لطیفی‎ست به شکل نخ که در قسمت‎های مشخص بدن پستانداران رشد می‎کند. تجربه نشان داده است که قسمت مشخصی از بدن بعضی از پستانداران می‎تواند دچار ریزش مو شود. در نزد انسان از جنس مذکر این یک روند کاملاً معمولی‎ست، و فقط وقتی موجب نگرانی باید بشود که ریزش مو ابعاد قابل توجه‎ای به خود بگیرد. در چنین حالتی باید با یک پزشک مشاوره کنید."
من به یک پزشک مراجعه کردم. او قلب و کلیه‎هایم را معاینه کرد، همچنین ریه، آپاندیس و طحالم را، فشار خونم را گرفت، با اشعه ایکس یک تست اساسی کرد، نوار قلب گرفت، و اعلام کرد که کاملاً سالم هستم. در رابطه با مویم توضیح داد که متأسفانه نمی‎شود کاری انجام داد و اگر موها بخواهند بریزند خواهند ریخت.
یازدهم فوریه.
مدل جدید مویم تناسب خیلی خوبی با خطوط شیطنت‎آمیز چهره‎ام  دارد. تمام مویم خود را در یک کلاف کوچک خنده‎دار متحد ساخته و به خط فرضی فاصله دو گوشم می‎رسد، و از آنجا لاابالانه و کمی استثنائی به سمت عقب و بر روی بقیه پوست بی موی سرم می‎درخشد.
در مقاله قابل توجه‎ای که بر اساس اسناد تاریخی نوشته شده است می‎خوانم که تعداد زیادی از مردان مشهور تا حدی یا کاملاً طاس بوده‎اند: چنگیز خان، یول برینر، شهردار تل آویو. حتی یک پادشاه فرانسوی به نام چارلز کله طاس هم وجود داشته است.
بیست و هفتم می.
آرایشگرم می‎گوید که مردان کله طاس غالباً با استعدادتر از مردان مو دار هستند، مخصوصاً در بعضی از مواقع خاص. این یک حقیقت علمی ثابت شده است. او می‎گوید، اما با این وجود لازم نیست که من نگران باشم. او پیشنهاد داده که سرم را تیغ بیندازم تا نور طبیعی خورشید بتواند محل ورود بهتری برای نفوذ به ریشه مو پیدا کند. به این وسیله رشد مو تحریک می‎شود و مو دوباره تازگی و جوانی خود را بدست می‎آورد. نه به این خاطر که محتاج به چنین کاری باشم ــ من فقط بخاطر خوش کردن دل او اجازه این کار را دادم. بعد وقتی که در آینه نگاه کردم، تقریباً نزدیک بود بیهوش شوم: صورت وحشیانه جوان یک گانگستر در آینه به من نگاه می‎کرد. من خودم را در گوشه تاریکی از دکان سلمانی مخفی کردم. بعد از تاریک شدن هوا دزدانه به خانه رفتم. سامسون، سامسون، حالا چه زیاد من تو را درک می‎کنم!
بیست و هفتم آگوست.
امروز برای اولین بار جرأت کردم دوباره در روز روشن از خانه خارج شوم. در زمان گوشه نشینی‎ام کتاب‎های متعددی در باره خروشچف و خدمات بزرگش خواندم. خروشچف در دوران جوانی موهایش را از دست داد. من نمی‎توانم به خودم کمک کنم، اما کمونیسم هم بی تقصیر نیست.
اینکه موهای من در این بین ناپدید شده‎اند، می‎تواند به این دلیل باشد که آنها سه ماه تمام نور خورشید به خود ندیده بودند. سر من مانند منظره‎ای از ماه شده است که فقط توسط یک نوار کوچک از گیاه نازکی در کنار خط استوا قطع می‎شود. من در آستانه ناامیدی بودم که در روزنامه آگهی زیر را کشف کردم.

من در آستانه ناامیدی بودم! سرم مانند منظره‎ای از ماه شده بود که فقط توسط یک نوار کوچک از گیاه نازکی در کنار خط استوا قطع می‎گشت.
من ناامید نشدم! من مویم را با اکسیر معجزه آسای آمریکائی Isotropium Superflex معالجه کردم و اکنون هم کاملاً شفا یافته‎ام، و همچنین پدر خوشبخت‎تری برای دو فرزندم شده‎ام.
قابل خرید در لوله‎های فقیرانه کوچک برای افراد خسیس به قیمت یک فوند و بیست سنت، در لوله‎های غول پیکر برای مردانی با شم اقتصادی به قیمت نه پوند و هشتاد سنت.

من یک لوله غول پیکر خریدم تا روند کار را سریع‎تر کنم.
هفده نوامبر.
نباید ناگفته بماند که این Isotropium Superflex روند را سریع‎تر ساخت.
تعدا موهایم به بیست و هفت تار تقلیل یافته، و من شروع کرده‎ام جهان را با چشمانی روشن‎گشته تماشا کنم. تصادفی نیست که تمام مالکین بزرگ صنایع، کاپیتان‎های اقتصاد، دانشمندان و محققین افراد کله طاسی هستند، مخصوصاً بعد از پشت سر نهادن سن مشخصی از عمر. هنوز کسی متوجه چیزی نشده است، زیرا که من مویم را بطرز ماهرانه‎ای از پشت به طرف جلو شانه می‎کنم، طوریکه این برداشت اجباری را در نظر می‎آورد که انگار موهایم از جلو به سمت عقب شانه شده است. این کلک کوچک اکثراً در استخر وقتی موهایم خیس‎اند و به شانه‎هایم می‎چسبند قابل رویت است.
بیست و نهم ژانویه.
امروز یک حادثه زشت خلق و خویم را تلخ ساخت. من در صف خرید بلیط سینما ایستاده بودم که یک جوان ولگرد از دوست دخترش که چند متر با فاصله از من در صف ایستاده بود پرسید:
"پوگو کجاست؟"
دختر ــ یک موجود بدوی و بی نزاکت ــ مرا نشان داد و گفت:
"او آنجا در پشت آن مرد کله طاس ایستاده."
برای اولین بار بود که من چنین کنایه‎ای شنیدم. به شرطی که این بز اصلاً منظورش با من بوده باشد. با در نظر گرفتن آرایش مویم مایلم ترجیح بدهم که در آن شک کنم: هشت تار موی فرفری از سمت چپ سر به سمت راست می‎دوند، سه تار موی دیگر ــ گوستی Gusti، لیلی Lili و مودکه Modche ــ در زاویه مناسبی آنها را با تلاش بطور مورب قطع می‎کنند. برای پشت سر یوسی Jossi مأموریت داشت. نه، هرچه بیشتر فکر می‎کنم، بیشتر مطمئن می‎گردم که منظور این دختر کوچک احمق باید فرد دیگری باشد. یک آدم کله طاس.
دوم می.
من مشغول بیشتر روشن‎تر و بالغ‎تر شدنم. علاقه رو به رشد من به مشکلات مذهبی احساس زندگی دیگری را در من زنده ساخته است، و درخشندگی باشکوه سنت هم همین کار را با من می‎کند. من معنای عمیق فرامین و قوانین‎مان را کشف می‎کنم. بخصوص شبات Sabbat را با دقت کامل انجام می‎دهم و سرم را مدام می‎پوشانم ــ همانطور که مردم می‎دانند، نشانه برتری روحی (Leviticus VIII, 9). در زیر کلاه من دیسیپلین آهنینی بر قرار است.
گوستی در سان دیدن صبحگاهی امروز غایب بود. من با خواندن نام تک تک آنها یک کنترل انجام دادم و پی بردم که جمع افراد حاضر به چهار تار مو رسیده است. کمی دیرتر گوستی را بی جان کنار یقه پیراهنم پیدا کردم. او درازترین و قوی‎ترین موئی بود که من هنوز داشتم. مسیرهای سرنوشت مبهم‎اند. من مودکه را در جای خالی گوستی انداختم و برای اینکه چیز بیشتری از آنچه است دیده شود آن را کمی برس کشیدم.
سیزدهم آوریل.
حالا یوسی کاملاً تنهاست. آرایشگرم در ستایش از او زیاده‎روی کرد و به من پیشنهاد داد او را به نفع تولد نیرومند دوباره‎ای تیغ بیندازم. من اجازه این کار را ندادم. من مایل نیستم دوباره مانند یک آدم کله طاس دیده شوم. من یوسی را به یک شستشو با شامپو کلروفیل‎دار بر ضد شوره مهمان کردم. وقتی که یوسی دوباره خشک شد، او را کج و معوج روی سرم قرار دادم. او باید هرچه که مایل است جا و زمین داشته باشد.
بیست و هشتم جولای.
آنچه اجتناب‎ناپذیر بود اتفاق افتاد. یوسی دیگر زنده نیست. او در چرم داخل کلاهم گرفتار و از ریشه کنده شد. من به یاد مرگ غم انگیز ایزادورا دانکن Isadora Duncan افتادم. خودکشی؟
بیست و نهم جولای.
باید با این موضوع که من تا اندازه‎ای تمایل به کله طاسی دارم کنار بیایم.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 15:0  توسط سعید از برلین  | 

 
بعضی از مشکلاتی که باید مهاجرین جدید با زحمت زیاد با آنها دست و پنجه نرم کنند برای ساکنین دیگر این سرزمین ابداً وجود ندارند: برای متولدین این سرزمین که به اصطلاح صبرائی Sabra نامیده می‎شوند.
تفاوت نسل جوان از نسل پیر در ایالات متحده آمریکا به طور عمده در این نهفته است که جوان‎ها بیشتر از Fluid Drive و ترمز همزمان هر چهارچرخ می‎فهمند. در اسرائیل تفاوت میان پدران و فرزندان چنان بزرگ است که با کلمات ابداً قابل توضیح دادن نیست، بلکه فقط با مثال‎ها قابل فهمیدن است:
یکی هیئت دانشجوئی از صبرا برای شرکت در یک کنگره دانشجوئی به پراگ می‎رود. این در زمانی بود که کمونیست‎های چکسلواکی در اثر ایجاد انحناء در خط مشی حزب کمونیست کاملاً رسمی موظف به یهودی ستیزی بودند. در نتیجه چند جوان متعصب کمونیست چکسلاوک موقعیت را مغتنم شمردند که به دانشجوئی صبرائی که کنار میز نهار آنها نشسته بود در هر فرصتی با فریاد "یهودی! یهودی! یهودی!" اهانت کنند. به نظر می‎آمد که درگیری دسته جمعی اجتناب‎ناپذیری رخ دهد، اما چنین نشد. دانشجویان صبرائی نهار خود را آرام به پایان رساندند و همانگونه آرام نیز سالن غذاخوری را ترک کردند.
کسی از آنها پرسید که آیا مگر آنها فریادها را نشنیده‎اند؟
جواب این بود: "البته که فریادها را شنیدیم. آنها ما را یهودی خطاب کردند. خوب که چی؟ این مشخص است که ما یهودی هستیم."
اینکه می‎توانستند آنها را با یک قصد دشمنانه حذف کنند به ذهنشان نمی‎رسید. آنها نمی‎دانستند که فریاد "یهودی!" حتی یک فحش به حساب می‎آمد.
ظاهراً فرد صبرائی تا اندازه‎ای دقیقاً متناسب نژاد ایده‎آل ناسیونال سوسیالیست‎هاست . فرد صبرائی فقط کمی بزرگتر رشد کرده و موهایش تقریباً روشن‎تر است. پدران کمی کم‎تر رشد کرده یهودی پسران رشید خود را با مخلوطی از غرور و ترس تماشا می‎کنند. مخصوصاً پدربزرگان یهودی! آنها نوه‎های خود را دیگر درک نمی‎کنند و نمی‎دانند با نوادگان خود که از پس عرب‎ها برآمده‎اند چگونه کنار آیند.
بر روی یک نیمکت پارک شاهد ماجرای زیر می‎گردم.

من بر روی این نیمکت پارک دو همسایه داشتم. یکی از آنها آقای سالخورده‎ای بود که در حال مطالعه عمیق یک روزنامه یهودی بود و لبانش بدون صدا تکان می‎خوردند و عینکش مدام تهدید به لیز خوردن از نوک بینی می‎کرد. همسایه دیگری پسری تقریباً ده ساله بود و تا جائیکه من می‎توانستم ببینم یک رمان جنائی و سراسر خونین می‎خواند. ناگهان او پرسش‎گرانه رو به آقای سالخورده می‎کند و می‎پرسد:
"پدر یزرگ ــ تفتیش عقیده یعنی چی؟"
پدر بزرگ روزنامه را می‎بندد، عینکش را به بالای بینی هل می‎دهد و با رغبت جواب می‎دهد:
"ایگال Yigal کوچک من، صدها سال پیش در دوران سیاه قرون وسطی، پدران ما زندگی سختی داشتند. آنها را در گتوهائی حبس می‎کردند که با دیوارهای بلند محاصره شده بودند، و هر مسیحی‎ای می‎توانست به آنها لگد بزند و به رویشان تف بیندازد و هر طور که مایل است آنها را تحقیر کند. بله، بله. آن زمان چنین بود. مأمورین مالیات شاهزادگان و اسقف‎ها آخرین پول آنها را اگر که همسایگان مهربان نربوده بودند می‎دزدیدند. خردمندان ما را زنده زنده می‎سوزاندند، مردان ما با کمترین مزد مجبور به خدمت بودند، زنان ما ــ"
ایگال حرف او را قطع می‎کند: "صحیح. کافیه. پدر بزرگ، من از تو پرسیدم تفتیش عقاید یعنی چی."
"صبر کن. من داشتم بهش می‎رسیدم. تفتیش عقاید یک روش بی رحمانه و وحشتناک بود برای ارعاب کسانیکه به دگم‎های کلیسا شک می‎کردند. البته قربانی‎ها تقریباً همیشه یهودی‎ها بودند ..."
"چرا <البته>؟ به چه دلیل؟"
آقای سالخورده عصبانی می‎شود: "نمی‎خوای بذاری من روزنامه‎ام را بخونم؟ بسیار خوب پس خوب گوش کن. در شکنجه‎گاه‎های زمان تفتیش عقاید قربانی‎ها توسط راهبانی با شنل قرمز رنگ به طرز وحشتناکی شکنجه می‎شدند. با انبرهای گداخته بدنشان را می‎سوزاندند، آنها را از پا آویزان می‎کردند، و شهدای ما را زنده زنده ــ"
ایگال دوباره حرف او را قطع می‎کند: "کافیه. از روی بقیه داستان تا انقلاب می‎تونی بپری."
"تا کدام انقلاب؟"
"این چه سؤالیه؟ تا انقلاب یهودی‎ها بر ضد راهبین!"
"ایگال، حرف‎های احمقانه نزن. پدران ما مؤمنان خداترسی بودند و بر علیه خواست الهی کاری انجام نمی‎دادند."
"یعنی چه؟ می‎خوای بگی که خدا ... که او تفتیش عقاید را می‎خواسته؟"
"خجالت بکش، ایگال! آدم اینطور در باره خدا حرف نمی‎زنه! و پدران ما قهرمانان بزرگی بودند که در توده هیزم افروخته هم از ایمانشان دست نکشیدند. اعتقادشون تزلزل‎ناپذیر و نیروی درونی‎شون بسیار چشمگیر بود."
"عالیه! پس عاقبت بر علیه راهبین به حرکت افتادند؟"
"ایگال، من همین حالا به تو گفتم که پدران ما، یادشان فرخنده باد، حتی در زیر وحشتناک‎ترین شکنجه‎ها مقاوم باقی ماندند و با آخرین نفس خود از خدای ابدی تشکر می‎کردند که اجازه پیروزی به دشمنان‎شان را نمی‎دهد ... در دره مرگ می‎روم ... (مرد سالخورده با تکان دادن خود شروع به خواندن مزامیر داوود Psalm می‎کند) ... اما رنجی برایم رخ نخواهد داد، زیرا که آقا، خدای من، همراه من است ..."
ایگال خیلی خشک توضیح می‎دهد" من نمی‎فهمم. چطور می‎توانستند آنها بخوانند که درد نمی‎کشند، در حالی که توسط راهبین سوزانده می‎شدند؟ اگر راهبین این را می‎خواندند، می‎شد فهمید ــ"
"ساکت، پسر بی ادب! تنها عذرت این است که تو نمی‎دونی از چه چیزی حرف می‎زنی. ایمان پدران ما به عدالت خدا چنان محکم بود که رنگ صورت شکنجه‎گران از ترس زرد می‎گشت و بخاطر ترسشان بیشتر و بیشتر قربانیان بی گناه را می‎کشتند."
ایگال التماس می‎کند: "پدر بزرگ! خواهش می‎کنم، حالا کمی هم از انقلاب برام تعریف کن! فقط از یک انقلاب کوچک! خواهش می‎کنم!"
"ساکت، تو *شگس Schegez کوچولو! می‎خوای یاد شهدای ما رو بی حرمت کنی؟ اگر آنها در مقابل این تفتیش عقاید مقاومت نمی‎کردند، حالا تو یهودی نبودی ..."
ایگال با خشم می‎گوید: "این حقیقت نداره! من در هر صورت یک یهودی بودم، زیرا من در اسرائیل به دنیا آمده‎ام!"
"تو یک بت پرستی، و دیگر هیچ! زیرا تو هیچ احترامی برای شجاعت پدرانمان قائل نیستی!"
ایگال می‎گوید "چرند و پرند!" و از جا می‎جهد. "تو می‎خوای متقاعدم کنی این خواسته خداست اگه راهبین منو بسوزونن؟ پدر بزرگ عصبانی نشو، اما این مزخرفه. و پدران تو باید آدم‎های خیلی بی دست و پائی بوده باشن!"
ایگال با این حرف آنجا را ترک می‎کند و می‎گذارد که ما آنجا بنشینیم.
مرد سالخورده با عصبانیت پشت سر او فریاد می‎زد: "تو چی می‎گی؟ چی؟". بعد در حالی که سرش را با تأسف تکان می‎داد مرا مخاطب قرار داد: "بی دست و پا ... آیا هرگز چنین گستاخی‎ای به گوشتان خورده بود! و ما کشورمان را برای این جوجه ساختیم! برای این نوزادان ناشایست کودکان نادانمان! آیا اینها وحشتناک نیستند؟ شما خودتون بگید: آیا اینها ترسناک نیستند؟" او سرش را دوباره تکان داد، آه عمیقی کشید و آرام گفت: "خدا بهشان برکت بدهد."
 
_ پایان _

 
*یهودیان ارتدکس آن دسته از جوانانی را که فقط امیال دنیوی برایشان اهمیت دارد با عنوان شگس می‎خوانند. در زمان‎های گذشته این نام‎گذاری توهین مرگ‎باری به شمار می‎آمد. امروزه مردم صبرا به آن طوری سخت عادت کرده‎اند که دیگر ابداً در برابر آن عکس‎العملی نشان نمی‎دهند."

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ساعت 19:18  توسط سعید از برلین  | 

امیر سه هفته تمام استقامت می‎کند، ما از او بوسیله بادام‎زمینی و موز پشتیبانی می‎کردیم، ما سعی می‎کردیم به نوبت توسط تشویق دوستانه و اتهامات تلخ بر روی پرنده تأثیر بگذاریم، ما خواهش کردیم و ناسزا گفتیم، ما او را قلقلک دادیم و خاراندیمش ــ بدون مؤفقیت. کم کم شروع کردیم به تن سپردن به اینکه اسلوبنیک، این کلاه‎بردار پیر یک طوطی کر و لال به ما فروخته است.
و بعد، در یک صبح فراموش نشدنی، هنگامیکه تلفن مهمی از خارج کشور شد که به علت اختلال شدید ارتباط حتی نتوانستم نام تلفن کننده را بفهمم ــ ناگهان صدای واضحی از پشت سرم شنیده می‎شود:
"بگو! بگو. بگو‎بگو‎بگو! ..."
بنابراین او یاد گرفته بود، طوطی ما، گرچه ناکامل. با این حال قطعی گشت که او قابل آموزش دادن است، که او اجازه آموزش به خود را می‎دهد، که او می‎تواند حرف بزند. او برای این کار فقط به یک تماس با خارج از کشور احتیاج داشت، تماسی تا حد امکان دارای اختلال، بعد می‎توانست صحبت کند.
امیر قسم خورد که یا به این پرنده لعنتی شالوم گفتن را خواهد آموخت، و یا اینکه او تمام پرهای خاکستری مایل به سبزش را خواهد کند. همانطور که برای یک کودک عصر تکنیک ما معمول است، داخل قفس وسیله پخش صدا نصب می‎کند که برای زندانی یاغی بی‎وقفه یک کلمه را تکرار می‎کرد: "شالوم ... شالوم ... شالوم ..."
صدا تا زمانیکه باطری خالی گشت پخش گردید.
چیزی اتفاق نیفتاد.
اما چند روز دیرتر، درست زمانیکه در تلویزیون اخبار شب شروع شده بود، از داخل قفس صدائی شنیده می‎شود:
"کی! کی‎‎ـ‎کی! کی‎کی‎کی!"
"کی" یعنی چه؟ چرا "کی"؟ "کی" چه کسی‎ست. بعد از مدتی فکر کردن کشف می‎کنم که باید فقط به تماس تلفن خارج از کشور من مربوط باشد. باز هم دوباره یک پیشرفت کوچک. ما تصمیم می‎گیریم طوطی‎مان را از این به بعد کی‎‎ـ‎کی بنامیم. من به خانواده‎ام توضیح می‎دهم: "باید به حیوان فارغ از اینکه آیا او شالوم می‎گوید یا نه کمی اظهار لطف کرد."
در آخر هفته کی‎کی واژگان خود را در جهت کاملاً مخالفی گسترش می‎دهد:
او پارس می‎کرد: "ووف! گرررـ‎‎واووواوو."
ظاهراً برای فرانسی Franzi سگ ماده نژاد‎ مخلوط ما هم یک تلفن از خارج از کشور شده بود. او با پارس کردن جواب می‎داد، و از آن زمان به بعد این دو با هم ساعت‎ها گپ می‎زنند، مگر اینکه ما مهمان داشته باشیم. بعد کی‎کی فوری لال می‎شود.
از سوی دیگر او رقصیدن هم آموخت. وقتی کسی برایش "هللویا" می‎خواند و در این حال به کمر خود قر می‎داد، او هم به خودش تاب می‎داد، اگرچه بدون خواندن. او سوت هم می‎زد. او از داوران فوتبال که در تلویزیون دیده می‎شوند تقلید می‎کرد. او بیشتر از هر چیز در آخر شب تمرین بگو‎بگو‎بگو و کی‎کی‎کی را دوست دارد.
من پیش اسلوبنیک می‎روم و اعتراض می‎کنم:
"طوطی ما روزها پارس می‎کند و شب‎ها سوت می‎کشد. پس قول شرفی که دادی چه بود؟ من دیگه نمی‎تونم بخوابم."
حیوان فروش خبره پاسخ داد. "معلومه که نمی‎تونید. شما باید شب‎ها روی قفس را بپوشانید."
و او به من یک کیسه کلفت پلاستیکی محصول بلژیک با ضمانت برای ضد سوت بودن می‎فروشد. من بخانه برمی‎گردم، با شروع تاریک شدن هوا پلاستک را روی قفس می‎کشم، برای خوابیدن به تخت می‎روم و مانند گونی آرد تا ساعت سه صبح می‎خوابم، در این وقت بهترین همسر جهان برمی‎خیزد و پوشش پلاستیک را دوباره برمی‎دارد.
همسرم می‎پرسد: "باید حتماً این حیوان بیچاره در قفس زندگی کند؟". احساس انسانی او همیشه باعث افتخار بود. و باعث خوشحالی طوطی هم شد و خواب مرا نابود ساخت. گاهی متأسف می‎گردم از اینکه طوطی‎ها نمی‎توانند بپرند.
وقتی رنانا دچار سرماخوردگی شد، کی‎کی بی‎درنگ شروع به سرفه کردن کرد.
رنانا تنها فرد خوشحال خانواده بخاطر محبت کی‎کی بود. این محبت خود را بارها نشان داد و یک روز نتیجه بدی به بار آورد.
وقتی رنانا، کودک باهوش، در خانه تنها است، بدون آنکه قبلاً با صدای کودکانه‎اش بپرسد: "چه کسی آنجاست؟" در را هرگز باز نمی‎کند. یک بار کی‎کی در خانه تنها بود. در این بعد از ظهر بود که این اتفاق افتاد. مرد لباس‎شو لباس‎هایمان را می‎آورد و زنگ خانه را می‎زند. از داخل خانه صدای شیرین کودکانه‎ای می‎آید:
"چه کسی آنجاست؟"
مرد لباس‎شو جواب می‎دهد: "لباس‎ها"
دوباره صدا می‎آید: "چه کسی آنجاست؟"
"لباس‎ها!"
"چه کسی آنجاست؟"
"ل‎ـ‎با‎ـ‎س‎ـ‎ها!"
چه مدت این ماجرای درام طول کشیده است را کسی نمی‎داند. وقتی ما شب به خانه بازگشتیم، باغچه را پر از پیراهن‎ها، زیرشلواری‎ها و دستمال‎ها یافتیم که مانند یهودی‎ها در دیازپورا Diaspora همه جا پخش و پلا شده بودند. ما اینطور شنیدیم که مرد لباس‎شو با فریادهای عصبی و با پرتاب وحشیانه مشت و لگد در هوا توسط آمبولانسی برده شده است ...
با احتیاط داخل خانه می‎شویم. یک صدای گرفته به استقبال‎مان می‎آید:
"لباس‎ها! لباس‎ها! لباس‎ها‎‎‎لباس‎ها! ..."
بگو‎بگو، کی‎کی، ووف‎ووف، چه کسی آنجاست و انواع مختلفی از سرفه کردن واژگان نسبتاً قابل ملاحظه‎ای بدست می‎دادند. و خیلی زود راه حل مورد نظر همه ما با کمک تاریخ جهان هم اتفاق می‎افتد.
در این روزها ما ساعت‎ها روبروی تلویزیون می‎نشستیم و اجازه می‎دادیم که مذاکرات صلح از پیش دیدگان‎مان بگذرند، از کمپ دیوید تا ال عریش، روز به روز. و در آنجا همیشه یک واژه برجسته می‎گشت: واژه شالوم.
در چهارمین روز همه چیز آماده بود.
کی‎کی با صدای گرفته‎ای می‎گوید: "شالوم!"
طوطی ما یک کفتر شده بود.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:17  توسط سعید از برلین  | 

نه تنها واژه عبری «شالوم » یکی از انواع شگفت‎انگیز کوتاه تهنیت است، کوتاه‎ترین در کنار «چاو Ciao» ایتالیائی ــ بلکه در حقیقت از زیباترین نوع تهنیت است، زیرا که «شالوم» یعنی «صلح». از معنی «چاو» توسط یک دوست ایتالیائی آگاه گشتم: چاو یعنی «چاو». اینکه صلح‎آمیزترین سلام روی زمین تنها در نزد آن ملتی به کار می‎رود که خود را از زمان پیدایش کم و بیش در حالت دائمی جنگ می‎یابد ممکن است بعنوان شوخی سرنوشت احساس گردد. اما بخصوص طوطی‎های اسرائیلی آن را باعث مزاحمت می‎دانند.

جریان از اینجا شروع می‎شود که دخترم رنانا Renana، جوان‎ترین فرزندمان، وقتی هنوز من کنار میز قرار نگرفته بودم با شتابی نمایشی صندلی را برایم به عقب کشید. بعد دومین پسرم امیر پرسید آیا مایل هستم که او ماشینم را بشورد. و عاقبت بهترین همسر جهان با این خبر که من در این اوایل چند داستان واقعاً عالی نوشته‎ام مرا به تعجب واداشت. من گفتم: "تمام این چیزها بی‎فایده است. طوطی بی طوطی."
ریشه شر وقتی آغاز گشت که همسایه ما فلیکس زلیگ Felix Seelig یک روز با خود یک طوطی به خانه ‎آورد و خانواده من را به شور و شوق انداخت. از قرار معلوم طوطی می‎توانست به چند زبان صحبت کند، می‎توانست بخندد  ــ خنده‎ای مانند غلغل آب سماور، تقریباً مانند دراکولا و حتی می‎توانست مانند یک ساعت حقیقی زنگ‎دار «رررر» بکشد ...
وقتی فلیکس زلیگ چند روز پیش با من مواجه شد سرش را تکان داد و گفت: "اینکه طوطی ما مانند ساعت زنگ‎دار می‎تواد رررر بکشد حقیقت دارد. حلقه‎های سیاه‎رنگی بخاطر شب‎های زیاد بی‎خوابی دور چشمانش افتاده بود. "می‎خواهید آن را بخرید؟"
من نمی‎خواستم. چرا وقتی خودمان در خانه یک طوطی داریم باید طوطی فلیکس زلیگ را بخرم؟ زیرا، دیروز، پس از حمله تمام عزیزانم، به مغازه حیوان‎فروشی اسلوبنیک Zlobnik رفتم و یک نمونه عالی با پرهای خاکستری مایل به سبز خریدم.
من به اسلوبنیکس پیر هشدار می‎دهم: "اما با یک شرط. این پرنده می‎تونه هرچی دلش می‎خواد بخونه ــ اما وای بحالش اگر زنگ بزند. من میل ندارم در خانه‎ام دستگاه آژیر داشته باشم."
اسلوبنیک قول شرف خود را به گرو می‎گذارد: طوطی ما مانند یک انسان رفتار می‎کند و فقط حرف می‎زند.
او ادعا می‎کند: "این آفریقائی‎های خاکستری از درخشان‎ترین‎ها در بین طوطی‎ها هستند. همین چند روز پیش یک پلیس که من با او دوست هستم برایم داستانی تعریف کرد، گوش می‎کنید. ناگهان در اتاق کشیک زنگ تلفن به صدا می‎آید، دوستم گوشی را برمی‎دارد، و تلفن‎کننده می‎گوید که همین العان یک گربه بزرگ به اتاق او داخل شده است. دوستم می‎گوید: خوب شده باشه. این که دلیل نمی‎شود به پلیس تلفن کنید. صدا از پشت تلفن می‎گوید: اما برای من دلیل خوبی است. من یک طوطی هستم. خوب بود نه؟"
بعد از آنکه اسلوبنیک خنده‎اش را به پایان می‎رساند چند توصیه برای رفتار با طوطی به من می‎کند. او چنین به من هشدار می‎دهد: طوطی نوعی از انواع موجودات اجتماعی‎ست، ارتباط با انسان را دوست دارد و با کمال میل اجازه می‎دهد که او را لوس کنند. من باید اول به او یاد می‎دادم روی انگشتم بشیند، و ابتدا بعد از این کار می‎توانستم شروع کنم به یاد دادن صحبت کردن. اسلوبنیک توصیه می‎کند که هر مؤفقیتی را با یک بادام زمینی پاداش بدهم.
و با خوشروئی آخرین توصیه‎اش را می‎کند: "اما دقت کنید که او با نوکش به شما نزدیک نشود، این پسر کوچولوی شکم‎پرست!"
اصطلاح "پسر شکم‎پرست" باعث به فکر رفتنم می‎شود. من در اصل می‎خواستم یک شکم‎پرست ماده داشته باشم، اما انگار بین طوطی نر و طوطی ماده اختلافی وجود ندارد. لااقل بدون تفاوتی مشخص هستند. به نظر می‎رسد که طوطی یک پرنده پیوریتن Puritan باید باشد و بعنوان زندانی در میان انسان‎ها تولید مثل نمی‎کند؛ شاید در میان غیر انسان‎ها هم نکند. او مجرد مادرزاد است و علاقه مفرطش حرف زدن است. در این کار درست مانند سیاستمدارهاست.
پسرم امیر اعلام آمادگی می‎کند: "من تربیت‎‎اش را به عهده می‎گیرم. حداکثر تا یک هفته دیگه به هر مهمان با یک شالوم بلند خوش‎آمد خواهد گفت، به من اعتماد کنید."
امیر روز بعد فوری کنار قفس می‎شنید، انگشتش را درون قفس می‎کند، فریادی می‎کشد، دوباره انگشتش را بیرون می‎کشد و اولین درس را شروع می‎کند: "بگو شالوم! بگو شالوم ..."
کمبود جا مانع از آن می‎شود که متن کامل درس را تکرار کنم. در هر صورت این امیر بود که بعداً بادام زمینی‎ها را خورد. طوطی مانند ماهی قرمز مغازه اسلوبنیک با چشم‎های شیشه‎ای گنگ به امیر خیره می‎گشت و این رفتارش همینطور باقی ماند. مهمان‎هایمان از او نه شالوم می‎شنیدند و نه چیزی دیگر. ما با شرمساری زمزمه می‎کردیم: "او امروز حال درست و حسابی ندارد."
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 5:2  توسط سعید از برلین  | 

 
به سرعت به سمت ایستگاه اتوبوس می‎رفتم که همسایه‎ام مرا متوجه ساخت شلوار نپوشیده‎ام.
من با خنده می‎گویم "چه کار فوق‎العاده احمقانه و کودکانه‎ای!" و سریع برای پوشیدن شلوار به خانه برمی‎گردم، اما با این وجود نمی‎توانستم از خندیدن دست بکشم. تازه نزدیک کلینیک به یاد خدا افتادم. من عموماً نماز نمی‎خوانم، اما حالا خیلی طبیعی از میان لبانم خارج می‎شد:
خدای آسمان، فقط این یک بار را به من کمک کن که دخترم یک پسر بشود و اگر ممکن است یک پسر نرمال، نه بخاطر خواست من، بلکه به دلایل ملی، ما به پسر احتیاج داریم، به پیشاهنگان سالم ..."
رهگذران شبانگاهی یادآوری می‎کردند که من دچار سرماخوردگی خواهم گشت اگر مدتی طولانی بر روی سنگ‎فرش خیس خیابان همچنان زانو زده باقی بمانم.
دربان با دیدن من از دور با ژستی متکبرانه به گردنش نیمه گردشی می‎دهد.
با دورخیز فوق‎العاده‎ای خودم را به در نرده‎ای می‎کوبم. در با سر و صدا باز می‎گردد، بر روی زمین می‎غلتم و خودم را به درهای مات شیشیه‎ای می‎رسانم، آنجا از روی زمین بلند می‎شوم. فریاد هیولا را از پشت سرم می‎شنیدم ... تا می‎توانی فریاد بکش، تو لکه ننگ قرن ... اگر حالا کسی برای متوقف ساختن من بخواهد تلاش کند، در مردن خود مقصر است ...
"دکتر! دکتر!"  صدایم به طرز وحشتناکی در کریدورهای مانند شب سیاه کلینیک طنین می‎انداخت. و در این لحظه دکتر با عجله خود را می‎رساند.
"اگر من یک بار دیگر شما را اینجا ببینم، می‎گذارم که ماشین آتش نشانی شما را نجات دهد! شما باید خجالت بکشید! اگر دچار هیستری هستید یک قرص آرام‎بخش بخورید!"
هیستری؟ من و هیستری؟ این مردک باید از ستاره بخت خود سپاسگزار باشد که من چاقوی جیبی‎ام را چند روز بعد از بر‎ـ‎میتسوا Bar-Mizwah گم کرده‎ام، وگرنه حالا گردنش را می‎بریدم. و چنین آدمی نام دکتر به خود می‎نهد. یک راهزن در روپوش سفید. یک قاتل در پرده، من به بن گوریون Ben Gurion یک نامه خواهم نوشت، نامه‎ای که دولت نتواند آن را پشت آیینه مخفی کند. و تا قبل از اینکه فرزندم را به من تحویل ندهند یک وجب هم از  نیمکت کنار باجه دربان تکان نمی‎خورم. آیا یکی از آقایان سیگار دارد؟ از دربان دیگر نمی‎توانم سیگار بخرم، او با دیدن من دچار یک تشنج عصبی می‎گردد. مشخص است که من هیجانزده‎ام. چه کسی در موقعیت من می‎توانست هیجانزده نباشد. بالاخره امروز روز به دنیا آمدن پسرم است. اگر هم سالن انقدر سریع بچرخد و وزوز درون کاسه پشت سرم نخواهد و نخواهد تمام شود ...
نیمه شب می‎شود، اما هنوز هیچ خبری نشده است. همسرم چه خوشبخت است که احتیاج به تجربه کردن این هیجان ندارد.
خدای مهربان ــ و حالا احتمالاً کشف کرده‎اند که همسرم اصلاً حامله نیست، بلکه فقط بخاطر خوردن زیاد چس‎فیل معده‎اش باد کرده بوده است. این حقه‎باز. نه، رافائل مؤفق نخواهد شد به فعالیت‎های دیپلماتیک مشغول شود. دختر باید مربی کودکستان شود. یا اینکه من هر دو را به یک مزرعه اشتراکی «کیب‎بوس Kibbuz» می‎فرستم. پسرم بخاطر گناهانم جور مرا خواهد کشید، من این را پیشاپیش می‎بینم. من مایلم برای جلوگیری از این کار خودم به یک کیب‎بوس بروم، اما من دیگر سیگار ندارم. آقایان عزیز، خواهش می‎کنم یک سیگار به من بدهید، آخرین سیگار. من باید برای همسرم گرانبهاترین جواهرات را بخرم، یا یک سمور، اما دیگر بی‎فایده است. دیگر تمام شده است. چیز وحشتناکی اتفاق افتاده است. من این را احساس می‎کنم. غریزه‎ام هرگز به من دروغ نگفته است. پایان فرا رسیده است ...
بر روی دست و پا خود را به کیوسک دربان می‎رسانم. من نمی‎توانستم کلمه‎ای از دهان خارج کنم. من دشمنم را ملتمسانه با چشمانی گشاد گشته نگاه می‎کردم.
او می‎گوید: "بله. یک پسر."
من می‎گویم: "چی؟ کجا؟"
او می‎گوید: "یک پسر. سه کیلو و پانصد گرم."
من می‎گویم: "چطور. به چه منظور."
او می‎گوید: "گوش کنید. آیا نام شما Ephraim Kishon است؟"
من می‎گویم: "یک لحظه صبر کنید. من دقیقاً نمی‎دانم. امکان دارد."
من کارت شناسائی‎ام را درمی‎آورم و به آن نگاه می‎کنم. حقیقتاً: همه چیز دلالت بر آن داشت که من Ephraim Kishon هستم.
من می‎گویم: "بفرمائید. چه کاری می‎توانم برایتان انجام بدهم خانم گرامی؟"
دربان می‎غرد: "شما صاحب یک پسر شده‎اید! سه کیلو و پانصد گرم! یک پسر! می‎فهمید؟ یک پسر به وزن سه کیلو و پانصد گرم ..."
من دست‎هایم را به دور دربان قفل و سعی می‎کنم چهره زیبا و روحانی‎اش را ببوسم. نبرد لحظه‎ای ادامه پیدا می‎کند و بدون نتیجه به پایان می‎رسد. بعد ناله بلندی خودش را از گلویم به بیرون پرتاب می‎کند و من از در به بیرون کلینیک هجوم می‎برم.
البته هیچ آدمی در خیابان نبود. درست حالا، وقتی آدم به کسی محتاج است، کسی آنجا نیست.
چه کسی تصورش را می‎کرد که مردی در سن من هنوز بتواند پشتک بزند.
یک پلیس نمایان می‎شود و به من بخاطر تکرار مزاحمت شبانه هشدار می‎دهد. سریع او را بغل می‎کنم و هر دو سمت صورتش را می‎بوسم.
در گوشش فریاد می‎کشم: "سه کیلو و پانصد گرم. سه کیلو و پانصد گرم!"
پلیس می‎گوید: شانس آوردید «مازلتوف! Maseltow»،  تبریک می‎گویم!"
و عکسی از دختر کوچکش به من نشان می‎دهد.

_ پایان _  
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 16:57  توسط سعید از برلین  | 

در حقیقت حالا می‎توانستم به کلینبک تلفن کنم.
متین، با دستانی آرام گوشی تلفن را برمی‎دارم و شماره را می‎گیرم. دربان می‎گوید: "خبر تازه‎ای نیست. شما کی هستید؟: من متوجه ته صدای گرفته او می‎شوم. من این استنباط را می‎کردم که او انگار می‎خواهد چیزی را از من پنهان سازد. اما ارتباط قطع شده بود.
کمی متشنج مشغول ورق زدن روزنامه می‎شوم.
"به دنیا آمدن یک بز دو سر در پرو."
این دیوانه‎ها چه چیزهائی اختراع می‎کنند تا ورق‎های رقت‎انگیز خود را پر سازند! باید تمام خبرنگارها را قلع و قمع کرد.
البته من در این لحظه کار واجب‎تری دارم. برای مثال اجازه ندارم تماسم را با پزشک کاملاً قطع کنم.
من داخل یک تاکسی می‎پرم، بطرف کلینیک می‎رانم و این شانس را بدست می‎آورم که بطور غیر محسوس به یک عده زیادی ملحق شوم که برای مراسم ختنه‎سوران جمع شده بودند.
وقتی دوباره دکتر را می‎یابم او با عصبانیت می‎گوید: "دوباره شما؟ اینجا چکار می‎کنید؟"
"من اتفاقی از اینجا می‎گذشتم و فکر کردم شاید بتوانم مطلع شوم که آیا خبر تازه‎ای وجود دارد یا نه. آیا خبر تازه‎ای وجود دارد؟"
"من به شما گفتم که ساعت پنج بیائید! یا اینطور خیلی بهتر است: شما اصلاً نیائید. ما خودمان شما را بوسیله تلفن در جریان می‎گذاریم."
"هر طور که شما مایلید، آقای دکتر. من فقط فکر کردم ..."
او حق داشت. این به این طرف و آنطرف رفتن‎ها کاملاً بی‎معنی و برای یک انسان معمولی ناشایست بود. من نمی‎خواستم با آن دو چهره رقت‎انگیزی که هنوز هم روی نیمکت کنار کیوسک دربان نشسته و لرزان در انتظار بودند خودم را در یک سطح قرار دهم.
از روی کنجکاوی در کنار مردانی که روی نیمکت نشسته‎اند می‎نشینم تا رفتارشان را از نگاه یک روانشناس تحلیل کنم. کنار دستی‎ام بی‎اختیار تعریف می‎کند که او انتظار بدنیا آمدن سومین فرزندش را می‎کشد. در حال حاضر دو فرزند دارد، یک پسر (3 کیلو و 500 گرم) و یک دختر (2 کیلو و 70 گرم). مردان دیگر عکس‎های کودکانشان را نشان می‎دادند. من هم از شرمندگی و همینطور برای اینکه به این آدم‎های ضعیف و متزلزل حقه کوچکی بزنم رادیوگرافی همسرم در هشتمین ماه بارداری‎اش را نشان می‎دهم.
می‎شد صدایشان را شنید: "شیرین. واقعاً دلبرنده‎ست."
در حین خریدن یک پاکت سیگار احساس خفیفی به من می‎گوید که چیز مهمی را فراموش کرده‎ام. من از دربان می‎پرسم که آیا خبر تازه‎ای شده است. شیطان دلقک حتی به خود زحمت تلفظ شمرده یک خبر را نداد. او فقط سرش را تکان داد. در حقیقت او حتی سرش را هم تکان نداد، بلکه سرش را بی‎حوصله به سمت دیگر چرخاند.
بعد از دو ساعت وارد گل‎فروشی‎ای که مقابل کلینیک قرار داشت می‎شوم، از آنجا به دکتر تلفن می‎کنم و صدای زنانه‎ای به من می‎گوید که باید فردا دوباره تلفن کنم. سؤال من مشخص ساخت که وی تلفنچی است. در این سرزمین با شهروندان محترمی که مرتکب این جرم گشته‎اند که نگران نسل بعدی باشند اینگونه رفتار می‎شود.
بنارباین به سینما می‎روم. فیلم در مورد مرد جوانی بود که از پدرش متنفر بود. این فیلم مزخرف از هالیوود بدرد من نمی‎خورد. بعلاوه نوزاد یک دختر می‎شود. در ضمیرناخودآگاه خود مدتها بود که با این موضوع کنار آمده بودم. حتی می‎توانم بگویم که من این را از مدتها قبل می‎دانستم. من هیچ اعتراضی ندارم اگر که دخترم بخواهد باستان‎شناس شود، یا اگر با هیچ خلبانی نخواهد ازدواج کند. غیر ممکن است. من بهیچوجه مرد خلبانی را به عنوان داماد نخواهم پذیرفت. خدا نیارد آن روز را ــ دیر یا زود پدر بزرگ خواهم گشت. زمان چه سریع می‎گذرد. اما اینجا چرا انقدر تاریک است؟ من کجا هستم؟ آهان، در سینما. خیلی ابلهانه است.
من کورمال از سالن خارج می‎شوم. هوای خنک کمی تازه‎ام می‎کند.
نه خیلی زیاد، فقط یک کم. و حالا چه باید کرد؟
شاید باید از کلینیک اطلاع کسب کنم.
من دو دسته گل ارزان می‎خرم، زیرا که آدم بعنوان پیک یک گلفروشی در کلینیک اجازه رفت و آمد دارد، به دربان یک "اتاق 24" بی‎صدا می‎گویم و در حمایت تاریکی از یله‎ها بالا می‎روم.
جمع شدن کف در اطراف دهان دکتر قابل دیدن می‎گردد.
"آقا، با گل می‎خواهید چه کنید؟ بذارید آنها را روی یخ، آقا! و اگر نروید می‎ذارم که شما را از کلینیک بیرون کنند!"
من سعی می‎کنم برایش توضیح دهم که گل‎ها کلکی بودند تا به این وسیله داخل کلینیک شدنم ممکن شود.
و می‎افزایم که البته کاملاً می‎دانسته‎ام هنوز خبری نشده است، اما فکر کردم که شاید بتواند خبری شده باشد.
دکتر چیزی ظاهراً غیر دوستانه به زبان روسی می‎گوید و اجازه بلند شدن و رفتن به من می‎دهد.
در خیابان ناگهان آنچه که قبلاً فراموشم گشته شده بود را به یاد می‎آورم: من از بیست و چهار ساعت قبل چیزی نخورده بودم. فوری باید برای خوردن اندکی غذا به خانه می‎رفتم. اما به دلایلی غذا در گلویم می‎ماند، و من باید با چند لیوان براندی در پائین رفتن غدا کمک می‎کردم. بعد لباس‎خواب پوشیدم و برای خوابیدن به تخت رفتم.
اگر فقط می‎دانستم که بدنیا آوردن این بچه چرا انقدر به طول کشیده است.
اگر فقط این را می‎دانستم؟ من این را می‎دانم. نوزاد دوقلو خواهند شد. این کاملاً مشخص است. دوقلو. این هم خوب است. آدم تمام وسائلی که آنها احتیاج دارند به قیمت عمده‎فروشی بدست می‎آورد. من برایشان یک آموزش عملی مشخص می‎کنم. آنها باید با صنعت نساجی خود را مشغول سازند و هرگز از کمبودی رنج نبرند. فقط این زمزمه وحشتناک در استخوان پشت سرم باید عاقبت قطع شود. و اتاق بیشتر از این اجازه چرخیدن نداشته باشد. یک اتاق تاریک در حال چرخش خیلی نامطبوع است.
دربان وانمود می‎کند که هنوز چیزی نمی‎داند. امیدوارم که به مرگ عذاب‎آوری دچار شود. فوری بعد از بدنیا آمدن دخترم با او تصفیه حساب خواهم کرد. او حتماً شگفت‎زده خواهد گشت.
به طور معماگونه‎ای دوباره سیگارهایم تمام شده‎اند. در این دیروقت شب در کجا می‎شود سیگار تهیه کرد؟ احتمالاً فقط در کلینک.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 0:53  توسط سعید از برلین  | 

ما حالا خود را اما به قدر کافی با چیزهای بی‎اهمیت مشغول ساختیم. زمانش فرا رسیده که خودمان را واقعاً وقف چیزهای مهم کنیم. برای مثال وقف پسرمان رافائل Raphael. او هنگام بدنیا آمدن سه کیلو نیم در سایه وزن داشت.

نزدیک صبح همسرم خود را روی تخت می‎نشاند، لحظه‎ای به هوا خیره می‎گردد، شانه‎ام را می‎گیرد و می‎گوید:
"داره شروع می‎شه. یک تاکسی خبر کن."
آرام و بدون عجله لباس پوشیدیم. من گاه و بی‎گاه چند کلمه آرام‎بخش زمزمه می‎کردم، اما در واقع این کاری غیر ضروری بود. ما هر دو شخصیت‎های بسیار پیشرفته با ضریب هوش بالا هستیم، و می‎دانیم که بدنیا آوردن یک کودک روندی معمولی بیولوژی است که از دوران ماقبل تاریخ همیشه میلیاردها بار تکرار گردیده و درست به این خاطر نمی‎تواند بعنوان چیزی مخصوص ارزش‎گذاری شود.
در حالی که ما به آهستگی خود را برای رفتن آماده می‎کردیم، تعداد زیادی لطیفه یا کاریکاتور به یادم می‎افتند که در باره آن دسته از مردانی است که پدر می‎شوند و با ارزان‎ترین روش‎ها دست‎انداخته می‎گردند و دوست دارند آنها را بعنوان سیگارکشی زنجیره‎ای، و افرادی که بخاطر عصبی بودن خراب و نیمه دیوانه در زایشگاه انتظار می‎کشند به نمایش بگذارند. خب باشد. ما می‎خواهیم اجازه دهیم که این دلقک‎ها لذتشان را ببرند.
در زندگی حقیقی اما طوری دیگر جریان دارد.
من می‎پرسم: "عزیزم، نمی‎خواهی چند مجله با خودت برداری؟ تو نباید حوصله‎ات سر برود."
ما چند مجله روی لوازم درون چمدان کوچک که کمی هم شکلات و البته وسائل بافتن کاموا قرار داشتند می‎گذاریم. تاکسی به حرکت می‎افتد. پس از یک رانندگی راحت به کلینیک می‎رسیم. دربان اطلاعات شخصی همسرم را یادداشت و او را به سمت آسانسور هدایت می‎کند. وقتی می‎خواستم به دنبال همسرم داخل آسانسور شوم، دربان در نرده‎ای آسانسور را کاملاً نزدیک صورتم می‎بندد.
"آقا، شما اینجا می‎مانید. بالا فقط مزاحمت ایجاد می‎کنید."
او می‎توانست البته کمی مؤدبانه‎تر منظور خود را بیان کند. با این وجود باید اعتراف کنم که چندان ناحق هم نمی‎گفت. وقتی زمان زایش فرا برسد، پدر دیگر نمی‎تواند مفید واقع شود، این یک وحی است. در همین مورد همسرم هم اظهار نظر می‎کند:
"برو خانه، خیالت راحت باشد. و مانند همیشه کار خودت را انجام بده. اگر مایلی می‎تونی بعد از ظهر به سینما بروی. چرا که نه."
ما با هم دست می‎دهیم، و من با قدم‎های فنر مانند دور می‎شوم. حالا ممکن است بعضی از خوانندگان مرا آدمی سرد و بی‎تفاوت بدانند، اما این در طبیعت من است: هشیار، آرام و عاقل ــ خلاصه اینکه: یک مرد.
من یک بار دیگر در سالن کلنیک به اطرافم نگاه می‎کنم. بر روی نیمکت کوتاهی در نزدیکی کیوسک دربان دو دوست رنگ‎پریده نزدیک به هم نشسته بودند، زنجیروار سیگار می‎کشیدند، لب خود را می‎جویدند، عرق می‎ریختند. این «پدران آینده» پدیده‎های مضحکی بودند. انگار که حضورشان می‎تواند تأثیری بر مسیر تعیین شده حادثه بگذارد.
گاهی اتفاق می‎افتاد که فردی با هیجان و اندامی لرزان از بیرون به سمت باجه دربان هجوم می‎برد و بی‎نفس می‎پرسید:
"آمد؟"
بعد دربان نگاه خواب‎آلودش را به لیست نام‎هائی که جلویش قرار دارد می‎انداخت، دندان‎هایش را خلال می‎کرد، و با دهن‎دره و بی‎تفاتانه می‎گفت:
"دختر."
"وزن؟"
"دو کیلو و نود پنج گرم."
پس از آن پدر تازه از تنور درآمده روی زانویم می‎پرید و برایم با صدای گرم و دیوانه‎واری دوباره و دوباره به شکل ابلهانه و مضحک نجوا می‎کرد: "دو کیلو و نود و پنج گرم، دو کیلو و نود و پنج گرم". چه کسی به وزن نوزاد این آدم دمدمی اهمیت می‎دهد؟ می‎تواند ده کیلو وزن داشته باشد. وقتی یک مرد بالغ کنترل خود را از دست می‎دهد چه خنده‎دار می‎گردد. نه، خنده‎دار نه. ترحم‎برانگیز می‎گردد.
من تصمیم می‎گیرم به خانه بازگردم و به کار خودم بپردازم. سیگارم هم تمام شده بود. بعد به یادم می‎افتد که شاید بهتر باشد چند کلمه‎ای با پزشک صحبت کنم. شاید دکتر چیزی لازم داشته باشد، یک توضیح، یک مشورت کوچک. البته این فقط یک تشریفات است، اما تشریفات هم باید به انجام برسند.
من از میان اتاق انتظار عبور و سعی می‎کنم خودم را از راه پله‎ها به طبقه بالا برسانم. دربان جلویم را می‎گیرد. حتی وقتی به او اطلاع می‎دهم که مورد من خیلی مخصوصی است، به هیچ وجه تحت تأثیر قرار نمی‎گیرد. خوشبختانه در این لحظه پزشک از پله‎ها پائین می‎آید. من خودم را به او می‎رسانم و از او می‎پرسم که آیا می‎توانم به نحوی کمک کنم؟
او جواب می‎دهد: "ساعت پنج بعد از ظهر دوباره برگردید. تا آن وقت شما فقط اینجا وقت خود را از دست خواهید داد."
بعد از این تبادل افکار کوتاه اما پر بار با خیال راحت به طرف خانه براه می‎افتم. من پشت میز می‎نشینم، اما زود متوجه می‎شوم که امروز کار چندان خوب پیش نخواهد رفت. قبلاً چنین چیزی برایم پیش نیامده بود، و شروع به بررسی دقیق و فشرده‎ای برای یافتن دلیل آن می‎کنم. کم‎ خوابیدن؟ آب و هوا؟ یا غایب بودن همسرم مزاحمت ایجاد می‎کرد؟ من نمی‎خواستم این امکان را بطور کامل حذف کنم. همینطور می‎توانست فاصله سردی باشد که من معمولاً با آن به حوادث زندگی توجه می‎کنم و این بار کاملاً سر جایش نبود. واقعه‎ای که حالا در انتظار من است هر روز رخ نمی‎دهد، هرچند اگر هم احتمالاً پسر یک کودک مانند بقیه کودکان خواهد گشت، سالم، زنده، اما نه چیز فوق‎العاده‎ای. او با مؤفقیت تحصیلش را به پایان خواهد رساند و بعد خط مشی دیپلماتیک را اتخاذ می‎کند. درست به این دلیل هم باید نامی برای او انتخاب کرد که از یک سو عبری باشد و از سوی دیگر از طرف مردم غیر یهود راحت تلفظ شود. نامی مانند رافائل. مانند نام نقاش بزرگ هلندی. آخر قرار است این آدم حقه‎باز وزیر خارجه ‎گردد و بعد نمی‎توانند در سازمان ملل حتی نامش را صدا بزنند. آدم باید همیشه در سطح بالا به منافع ملی فکر کند. بعلاوه نباید او زود ازدواج کند. او باید ورزشکار باشد و در بازی‎های المپیک شرکت کند، گرچه برای من کاملاً بی‎تفاوت است که آیا او در مسابقه دو با مانع برنده می‎شود یا در پرتاب دیسک. در این موارد من ایرادگیر نیستم. و البته او باید به تمام زبان‎های جهان مسلط و از علم ایرودینامیک هم با خبر باشد. اما اگر او برای فیزیک هسته‎ای علاقه بیشتری نشان دهد، بنابراین بعد باید فیزیک اتمی تحصیل کند.
و اگر نوزاد یک دختر باشد؟
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 19:53  توسط سعید از برلین  | 


همینطور که می‎دانیم، پرزیدنت کارتر در مذاکره صلح میان مصر و اسرائیل شخصاً دخالت کرد و تا زمان به پایان رسیدن خوب آن کوتاه هم نیامد.
 او در راه رسیدن به این هدف می‎بایست به دفعات در میان ایستگاه‎های بین راه توقف کند، یکی از توقف‎گاه‎های مهمش قاهره بود، جائیکه او نتیجه مذاکره خود با بگین در اورشلیم را به گزارش سادات رساند و نتیجه این گفتگو را بعد دوباره به بگین منتقل کرد، بدون اینکه بداند من آنها را می‎شنوم.
 
"بنابراین ما با هم توافق داریم. پرزیدنت سادات، خدا به شما عمر با برکت بدهد!" صدای جیمی کارتر هنگامی که سرانجام با شریک مذاکره‎اش صحبت می‎کرد آثار آشکاری از خستگی نشان می‎داد. "من از شما بخاطر آمادگی‎تان و همچنین قبول مصالحه دردناک در راه صلحی پایدار و عادلانه متشکرم. بنابراین شما شش میلیارد دلار و هشتاد جت جنگنده مدل اف ـ 15 دریافت می‎کنید ..."
سادت گفته کارتر را تصحیح می‎کند: "هشتاد و پنج جت و مدل اف ـ 16" و پکی به پیپ خود می‎زند: "بعلاوه کمک‎های سالانه صرفنظر از این شش میلیارد معتبر باقی می‎ماند."
کارتر لبخند اجباری‎ای می‎زند: "البته. و حالا اگر شما مخالفتی نداشته باشید، من مایلم به بگین تلفن کنم، تا به او در باره لطف سخاوت‎منداه شما گزارش بدهم."
سادات هنگامی که کارتر شماره بگین را می‎گرفت نوک پا دور می‎شود و روی یک مبل می‎نشیند.
تماس برقرار می‎شود: "الو؟ نخست‎وزیر بگین؟ خبر خوش! پرزیدنت سادات توافق کردند ... بله؟ او در حال حاضر کجا است؟"
نجوای شتاب‎زده سادات به گوش می‎رسد: "من اینجا نیستم. من رفتم بیرون."
کارتر می‎گوید: "او رفته است. من نمی‎دانم. یک جائی. شاید برای تنفس کردن هوای تازه. مرد بیچاره حالش خیلی خوب نیست. او فکر می‎کند که ما بیش از اندازه از او مطالبه کرده‎ایم."
قبل از آنکه کارتر به صحبتش ادامه دهد هر دو دولت‎مرد به هم چشمکی می‎زنند: "خودمختاری؟ کدام خودمختاری؟ صحیح ... به یاد می‎آورم ... غرب یهودیه و سامره. نه، ما در این باره صحبت نکردیم. ما موضوعات مهم‎تری برای صحبت داشتیم، برای مثال عرضه نفت مصر به اسرائیل از طریق صحرای سینا ..."
سادات مانند مار صدای فیشی از خود درمی‎آورد: "پرداخت نقداً! من چک قبول نمی‎کنم!"
کارتر بگین را که ظاهراً مشکوک شده بود آرام می‎سازد: "آه چیزی نیست، فقط کارمندهای رادیو در اتاق هستند." بعد دستش را روی دهانه گوشی تلفن می‎گذارد: "آقای پرزیدنت، شما باید مواظب باشید. او می‎تواند صدای شما را بشنود."
سادات با صدای خفه می‎گوید: "ال‎عریش Al Arisch، بهش ال‎عریش را یادآوری کنید!"
کارتر سرش را تکان می‎دهد و به صحبتش با بگین ادامه می‎دهد: "مناخیم، از اطرافیان سادات اشاراتی به من شده است که او از شما متقابلاً انتظار یک ژست سخاوت‎مندانه دارد ... ژستی که به منش اصیل‎تان برازنده باشد. شاید بتوانید ال‎عریش را قبل از تاریخ توافق به او پس بدهید ..."
کارتر یک بار دیگر دهانه گوشی را با دست می‎گیرد:
"او موافقه!"
سادات می‎پرسد: "و حیفا چه می‎شود؟"
کارتر با اشاره دست آن را نمی‎پذیرد  و به صحبت با بگین ادامه می‎دهد: "اما مطمئناً، مناخیم. تبادل سفیر ... و تمام آنچه به آن مربوط است ... شما می‎توانید به او اطمینان کنید، من تضمین می‎کنم ... و اگر شما سفیر مصری دریافت نکنید، ما برای شما یکی از افراد خودمان را می‎فرستیم ... با پرچم آمریکائی، دو متر در سه متر ... ببخشید لطفاً. فقط یک لحظه. برایم نهار آورده‎اند."
گوشی تلفن در زیر کت کارتر ناپدید می‎شود.
"انور، او بر سر یک سفیر مصری پافشاری می‎کند. برایش یک سفیر خیلی کوچک با یک سکرتر زشت بفرستید."
"قبول. اما بدون دربان."
"او زیر بار نخواهد رفت."
"پس حداقل دربان بدون کلاه."
حالا کارتر دوباره گوشی را از زیر کت خارج ساخته است: "ممنون، خانم گِوندولین Miss Gwendolyn. سینی را بگذارید روی آن میز کوچک ... الو، مناخیم؟ مشکل دربان حل شد ..."
کارتر برای اطمینان خود را روی گوشی تلفن می‎نشاند. و به پرزیدنت مصر می‎گوید: "بگین نظر خیلی خوبی در باره شما دارد. بعقیده او، شما انسانی با حقیقی ... با حقیقی ... من امیدوارم که او را درست فهمیده باشم ... انسانی با حس حقیقی هستید."
سادات با پیپ در دهان زمزمه می‎کند: "دوباره یک تعارف است."
"و به مشکلات داخلی‎ای که او دست به گریبان خواهد شد فکر کنید ... تظاهرات ارتودوکس‎ها ... فشار اتحادی‎های کارگری ... تورم ..."
"وعده‎های توخالی."
"اما برای سرزمین شما یک شکوفائی فوق‎العاده اقتصادی در پیش است. سه میلیون توریست اسرائیلی ..."
سادات ادامه می‎دهد: "... بعد پوست پرتقال‎های خودشونو همه جا می‎ریزند."
از گوشی تلفن صدای ترق تروقی شنیده می‎شود. کارتر فوری گوشی را به سمت گوش می‎برد و بعد به سادات نجوا کنان می‎گوید: "انور، شما نوار غزه را پس نخواهید گرفت."
"خدا را شکر! اما من تأکید می‎کنم که قرارداد صلح در کوه سینا باید امضاء شود."
کارتر دوباره با بگین صحبت می‎کند: "مناخیم؟ من می‎دانم که پرزیدنت سادات نظر خوبی در باره شما دارد. او شما را مردی با حقیقی ... با حقیقی ... من فکر کنم که او آن را چنین بیان کرد ... مردی با حس حقیقی. سادات به نوبه خود دلبستگی عمیقی به کوه سینا دارد. و به این دلیل می‎خواستم از شما خواهش کنم، مناخیم ... الو؟ من نمی‎فهمم ... آها. لطفاً چند دقیقه به من وقت بدهید. ببینم آیا می‎شود سادات را پیدا کرد. پای تلفن بمانید."
کارتر پس از ضد صوت ساختن گوشی تلفن خود را متوجه سادات می‎سازد که با هیجان جلو آمده بود، اما جرئت نمی‎کرد در چشمان او نگاه کند:
"انور، او می‎خواهد در باره این مسئله شخصاً با شما صحبت کند. او می‎خواهد با شما مرور کوتاه تاریخی در باره سرنوشت یهودیان اروپای شرقی کند ــ"
"نه!" سادات از جا می‎جهد و به سمت دیوار عقب می‎کشد: "نه! این کار نه!"
"او می‎پرسد آیا شما شنیده‎اید که سفیر پروس Preußen با شروع جنگ‎های سی ساله چه گفته بوده است ــ"
سادات حرف کارتر را قطع می‎کند: "من آن را نشنیده‎ام و من نمی‎خواهم آن را بشنوم." او عرق از پیشانی خود پاک می‎کند، آهی می‎کشد و با صدای ضعیفی ادامه می‎دهد: "من از کوه سینا بعنوان محل امضای قرار داد صرفنظر می‎کنم."
کارتر شادی کنان در گوشی تلفن داد می‎زند. "مناخیم؟ شما یک بار دیگر برنده شدید. قرار داد صلح در واشنگتن امضاء خواهد گشت. بله، بدون پیپ. دولت آمریکا به شما ضمانت می‎دهد که او پیپ نخواهد کشید."
در این بین سادات با دستی لرزان چیزی بر روی تکه کاغذی می‎نویسد و روبروی کارتر نگاه می‎دارد: "بدون در آغوش گرفتن و بوسیدن، یا اینکه من نمی‎آیم."
کارتر زمزمه می‎کند، "انور، اما من نمی‎توانم عربی بخوانم."
سادات درخواستش را با ادا و اطوار به کارتر می‎فهماند.
کارتر صحبتش با بگین را ادامه می‎دهد: "نگران نباش، مناخیم، حتما مراسم فوق‎العاده‎ای خواهد شد، با گارد احترام و سی و دو شلیک برای خیر مقدم ... باشه، شصت و چهار شلیک، مهم نیست. و من مطمئن هستم که این توافق خوش‎آمد پرزیدنت مصر هم قرار خواهد گرفت. متأسفم از اینکه او فعلاً دچار سرماخوردگی سختی شده است. فکر کنم نباید به او خیلی نزدیک شد ... بله؟ شما هم سرما خوردید؟ خوب چه بهتر، پس ــ"
تق.
سادات با فشار انگشت تلفن را قطع کرده بود.
سادات سوگوارانه می‎گوید: "او مرا خواهد بوسید! من این را به وضوح می‎بینم که او دوباره مرا خواهد بوسید!"
"می‎شود از این کار جلوگیری کرد. من خودم را در میان شما دو نفر قرار خواهم داد."
"بعد او مانند دفعه قبل از پشت شما به طرف من می‎آید."
کارتر برای آرام کردن سادات سر او را نوازش می‎کند و می‎گوبد: "آدم باید برای صلح قربانی هم بدهد."

_ پایان _
 
+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:22  توسط سعید از برلین  | 

متأسفانه این واقعیتی انکارناپذیر است که آدم‎ عادی نمی‎تواند از تأثیر رویدادهای بزرگ جهان در امان بماند ــ وگرنه باید یا ناشنوا و گنگ بود یا یک سوئیسی. از آنجائی که نه همسرم و نه من به این دسته ممتاز تعلق داریم، بنابراین ما هم تحت تأثیر رسانه‎ها و خبرهای بدی که گسترش می‎دهند زندگی می‎کنیم.
من اینجا بویژه به عادت سیاستمدارانی که در قدرتند و اخیراً مد روز شده است استناد می‎کنم. شما نمی‎توانید در یکی از نشست‎های مذاکره کمپ دیوید Camp David شرکت کنید، بدون آنکه از پیش بدانید چرا و به چه علت با شکست مواجه خواهید گشت. من این موضوع را در زیر بر پایه خانواده برگردانده‎ام ــ با نتیجه‎ای یکسان.

من پیشنهاد می‎دهم: "امشب بریم بیرون."
بهترین همسر جهان می‎گوید: "باشه، بریم."
من شوکه می‎شوم. معمولاً همسرم تصمیمات سریع و روشن نمی‎گیرد. و در این وقت او هم محتاط شده بود.
"اما باید قبلاً یک تفاهم‎نامه تدوین کنیم."
من می‎پرسم: "چرا؟"
"برای اینکه بدونیم کجا می‎رویم."
تردیدی نبود: او کم و بیش و نیمه‎‎آگاه تحت تأثیر مذاکرات صلح قرار داشت. ظاهراً می‎خواست از پیش آمدن هر سوءتفاهمی جلوگیری کند.
او می‎گوید: "می‎تونه تصادفاً بین ما بخاطر چیز کوچکی بحث دربگیره. شاید حتی خدای نکرده دعوای درست و حسابی بکنیم. اما اگر ما بر سر تفاهم‎نامه روشن و واضحی به توافق برسیم، بعد می‎تونیم از پیش آمدن هر اختلاف نظری جلوگیری و صلح داخلی را تضمین کنیم."
آنچه او می‎گفت در واقع عاقلانه به گوش می‎آمد. من می‎گویم: "قبول."
"قصد من اینه: بریم سینما."
"چرا؟"
"برای دیدن یک فیلم."
"چه فیلمی؟"
"یک فیلم خوب. حالا می‎تونیم بریم؟"
خانم خود را در صندلی راحتی فرو می‎برد و به ابرویش چین می‎اندازد؛ صدایش لطافت تهدید کننده‎ای به خود گرفته بود:
"عزیزم معنی «فیلم خوب» برای تو چیه؟"
"یک فیلم خوب فیلمی است که ازش خوشم بیاد."
"و اینکه مورد علاقه من هم باشه به حساب نمیاد؟"
"خوب، پس یک فیلم خوب فیلمی است که مورد علاقه هر دو نفر ما واقع بشه."
"ما نباید حتماً سلیقه یکسانی داشته باشیم."
درست می‎گوید. اغلب سلیقه ما یکسان است، اما ما نباید مجبور به این کار باشیم. من سکوت می‎کنم.
همسرم آهسته دست‎بالا را بدست می‎آورد: "می‎بینی؟ به این خاطر به یک پیمان‎نامه احتیاج داریم. هر کدام از ما دلبستگی خودشو داره و مجازه که به دلبستگی‎اش تحقق ببخشه ."
من کمی به سرگیجه دچار شده بودم. من هرگز قصدم را از پیش اعلام نکرده بودم، و فکر می‎کردم که به سینما رفتن یکی از ساده‎ترین کارهای دنیاست. آدم خانه را از در اصلی ترک می‎کند، به سینما می‎رود، فیلم را می‎بیند، از در اصلی دوباره وارد خانه می‎شود و برای خوابیدن به تخت می‎رود. تا حال این کار آسانی بود. و حالا، بدون هیچگونه دلیلی، همسرم مایل است خود را در برابر کوچک‎ترین اتفاقی بیمه کند.
حالا، باید بالاخره به او حق داد. او نمی‎خواهد این ریسک را قبول کند که من در نیمه راه تغییر عقیده بدهم و ناگهان تصمیم بگیرم به سینما نروم، بلکه به سمت هنگ کنگ پرواز کنم ــ و او، تنها و درمانده در خیابان بایستد و نداند به کجا برود. و به این دلیل از من درخواست می‎کند که از قبل قصدم را توضیح دهم. "کدام صندلی‎ها را انتخاب می‎کنیم؟" سؤالش تا اندازه‎ای ناگهانی بود.
"بهترین صندلی‎ها را. در وسط سالن."
"کدام ردیف؟"
"ردیف دوازده."
"و اگر صندلی‎های وسط ردیف دوازدهم فروخته شده باشند ــ بعد چه می‎کنیم؟ برمی‎گردیم به خانه؟ صندلی‎های دیگری را انتخاب می‎کنیم؟ بر سر فروشنده بلیط داد می‎کشیم؟ به راهنما رشوه می‎دهیم؟ تا سانس بعدی صبر می‎کنیم؟ به سینمای دیگری می‎رویم؟ قهوه می‎نوشیم؟ دعا می‎کنیم؟ خشمگین می‎شویم؟ من می‎خواهم بدانم که بعد چه می‎کنیم، افرایم Ephraim. چه؟ بگو به من!"
"من ... من نمی‎دونم. خداوند منو روشن خواهد کرد."
"خدا به این فکر نمی‎افته. و اگر هم به این فکر بیفتد ــ تو چه مدت می‎خواهی منتظر روشن شدن بمونی؟ خواهش می‎کنم جزئیات را دقیقاً به ساعت و دقیقه بگو."
میل به سینما رفتن در من به زیر صفر نزول می‎کند. آیا مگر باید هر روز یک فیلم دید؟ فردا بریم سینما.
بهترین همسر جهان دست بردار نبود:
"باشه بخاطر خواست صلح می‎پذیریم که ما در سینما هستیم. در فاصله میان‎پرده چه می‎کنی؟"
"در میان‎پرده به دستشوئی می‎روم."
"من این را کتباً می‎خواهم داشته باشم. با امضاء."
او یک دفتر یادداشت می‎آورد، تا گفتگوی‎مان را صورت مجلس کند. او محکم و استوار تصمیم گرفته بود اجازه ندهد مانند همیشه ابهامی بوجود آید.
من از امضاء کردن خودداری می‎کنم. چه خواهد شد وقتی من در وقت میان‎پرده اصلاً به دستشوئی رفتن احتیاج نداشته باشم و یا دلم نخواهد به دستشوئی بروم؟ من به صدای درونم زمزمه می‎کنم: مواظب باش، مرد! و بلند گفتم: "عزیزم، عقیده تو در باره فیلم چه خواهد بود؟"
"چرا؟ منظورت چیه؟ چرا می‎پرسی؟"
"چون نمی‎خوام اجازه بدهم تو بعداً بگی که فیلم مزخرفی بود و ما می‎تونستیم وقت‎ رو خیلی بهتر بگذرونیم، تو هم با سینمای مسخره‎ات، افرایم. من می‎خوام در تفاهم‎نامه بنویسی که تو قصد نداری با اینها منو متهم و سرزنش کنی. و من این توضیح رو همین العان می‎خوام، فوری!"
"یک لحظه صبر کن!" او از جا می‎جهد، و چشمانش می‎درخشیدند. "آیا باز هم در سینما چس‎فیل خواهی خورد؟"
"البته! یک کیسه پر!"
"با صدای بلند؟"
"تا جائی که بتونم!" من هم حالا دست بالا را داشتم و مشتم را گره کرده بودم.
"و ترق ترق صدای کاغذها را درمیاری؟"
"مرتباً!"
ما در این نقطه از گفتگو در حال غلطیدن روی فرش بودیم.
"زن، من خفه‏ات می‎کنم!" اظهار قبلی قصدم با نفس نفس زدن شروع و به فریاد گرفته‎ای تبدیل می‎شود، زیرا در این وقت چنان لگد محکمی به معده‎ام می‎خورد که مجبور می‎شوم گردن همسرم را رها کنم. هر دو هم‎زمان بلند می‎شویم و روبروی هم می‎ایستیم، نفس نفس زنان، با چشمانی خون‎چکان، با موهائی پریشان و لباس‎های پاره ...
بعد خنده رهائی‎بخشی از ما برمی‎خیزد. ما متحد و یک‎دل نزد خاخام می‎رویم تا تقاضای طلاق کنیم.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:35  توسط سعید از برلین  | 

یکی از بزرگترین موانعی که در سر راه تحقق بخشیدن به صلحی نهائی بین مصر و اسرائیل اشکال ایجاد می‎کند، رابطه کاملاً پیچیده میان انور‎السادات و مناخیم بگین می‎باشد. گاهی چنین به نظر می‎آید که این دو انگار نمی‎توانند اصلاً همدیگر را تحمل کنند. و در واقع اما آنها همدیگر را تحمل می‎کنند. آدم در این موقع خاطره متن آهنگ مشهور یک موزیکال آمریکائی را احساس می‎کند:
 "Anything you can do I can do better" بفارسی یعنی: "هر کاری تو می‎توانی انجام دهی، من بهترش را می‎توانم". سادات روند هدایت صلح را به حساب خود می‎گذارد ــ بگین ادعا می‎کند که او سادات را به این کار برانگیخته است. پرزیدنت مصر تأثیر سبیلوئی و مردانه‎تری از همتای اسرائیلی خود برجا می‎گذارد ــ این یکی اما برعکس تبحر بهتری در زبان ییدیش Jiddisch و انگلیسی دارد. سادات محبوب خانم‎های اسرائیلی‎ست، بگین در برنامه خانم باربارا والتر Barbara Walter مقام دوم را از آن خود ساخت. هر دو دارای مشکلات سیاسی داخلی‎اند، به نظر بگین سادات دارای مشکل داخلی بزرگتری‎ست؛ و هر دو برنده جایزه صلح نوبل شده‎اند، به عقیده سادات بگین قسمت کوچک‎تر جایزه را برده است.

"آقای پرزیدنت سادات، آیا اجازه دارم به نمایندگی از تلویزیون اسرائیل چند سؤال را با شما مطرح کنم؟"
"البته. من با کمال میل به پرسش‎های شما پاسخ خواهم داد."
"خیلی ممنون، آقای پرزیدنت. اولین سؤال من: آیا به علت نشست‎های متعدد یک دوستی شخصی بین شما و مناخیم بگین بوجود آمده است؟"
"بین من و چه کسی؟"
"بگین."
"هوم ..."
"زیرا که او شما را دوست خود می‎نامد، آقای پرزیدنت."
"بله، خب ... پس ... این یک قضیه خیلی پیچیده‎ای است ... هوم ... آیا می‎تونید سؤال را تکرار کنید؟"
"با کمال میل. من پرسیدم که آیا شما احساس دوستانه‎ای به نخست‎وزیر ما بگین می‎کنید."
"اجازه بدید که کاملاً با شما باز صحبت کنم. آدم باید این سؤال را با توجه به مشکل فلسطینی‎ها که من آن را کانون محور تمام درگیری‎های خودمان می‎دانم مشاهده کند."
"آقای پرزیدنت، ما نقطه نظرات شما را می‎دانیم. اما سؤال من مربوط به نگرش شخصی شما به نخست‎وزیر ما است."
"مریوط به چه کسی؟"
"به مناخیم بگین."
"اگر من درست شنیده باشم، شما گفتید نخست‎وزیر."
"بله او.  نخست وزیر بگین. رابطه شما با او چطور است؟"
"آیا شمشیرهایتان را به گاوآهن و نیزه‎هایتان را به داس تبدیل می‎کنید؟
"البته، آقای پرزیدنت. کتاب یزایا Jesaja، فصل دو، شعر چهار. بگین هم این را اغلب نقل قول می‎کند."
"من می‎دانستم که می‎توانم به مادر اسرائیلی‎ها اعتماد کنم."
"بی شک. پرسش اما این است: شما چه احساسی به او دارید؟"
"بنابراین ... اگر بخواهم صادق باشم، مایلم از شما خواهش کنم که حرف خود را کمی صریح‎تر بیان کنید."
"من سعی خودم را می‎کنم. آیا نخست‎وزیر ما دوست‎داشتنی است؟"
"ببینید ... من فرزند یک دهقانم، یک روستائی ساده، نه مرد کلمات بزرگ. برای پاسخ دادن به پرسش شما باید به یاد شما و مادر اسرائیلی‎ها بیاورم که من زمانی بعنوان زندانی رژیم پیشین در زندان آرامیدان Aramidan در سلول 54 حبس بودم. و با وجود محدودیت‎های سختی که در آن زمان تیره بر زندانی‎های سیاسی تحمیل شده بود، من یک بار مؤفق شدم، البته با کمک یک نگهبان، برای خودم یک شیش‎کباب آماده کنم. می‎تونم با صداقت کامل به شما اطمینان بدهم که مزه این غذای عالی فلسطینی را هنوز هم روی زبانم احساس می‎کنم."
"یک شیش‎کباب؟"
"بله، با گیاه‎خاک Humus."
"آقای پرزیدنت، خیلی خوشمزه به گوش می‎آید. اما اگر اجازه داشته باشم به سؤالم بازگردیم ــ این از کجا می‎آید که مناخیم بگین همیشه با حداکثر احترام و محبت قابل لمسی از شما صحبت می‎کند، در حالی که شما ابداً نام او را هم نمی‎برید؟"
"در قرآن کریم آمده است: کسی که سحرگه صبحی بارانی برمی‎خیزد، در روزی آفتابی رحمت و آمرزش خدا را دریافت خواهد نمود."
"آقای پرزیدنت، من با شما کاملاً همعقیده‎ام. با این حال مایلم بدانم چرا شما در اظهارات عمومی‎تان وجود بگین را چنین لجوجانه نادیده می‎گیرید؟"
"چی گفتید؟"
"من از نخست وزیرمان صحبت می‎کنم."
"درسته، درسته ... اگر اشتباه نکنم، او را چند بار نزد دوستم جیمی کارتر Jimmy Carter دیده‎ام."
"اما شما هنوز یک کلمه خوب از او نگفته‎اید."
"این درست نیست. فکر کنم حتی بارها و با صراحت کامل اعتقادم را بیان کرده باشم، گفته‎ام که او یک سیاستمدار مهم، یکی از بزرگ‎ترین سیاستمداران عصر ما و یک مرد دوراندیش و خردمند است. بیشتر از این اما نمی‎توانم در باره یک پرزیدنت آمریکائی چیزی بیان کنم."
"من از مناخیم بگین می‎گفتم."
"از نخست وزیرتان؟"
"بله از او می‎گفتم. آقای پرزیدنت، شما تا حال او را به نام نخوانده‎اید."
"چرا، من این کار را کردم. در یک مهمانی نهار در کاخ سفید، در تاریخ 29 مارس، در یک گفتگو با کنار دستی‎ام سناتور ریبی‎کوف Ribikoff نامش را بردم و ازرا وایس‎من Esra Weizmann هم شاهد بود و آن را شنید. بله، مطمئناً. من دقیقاً به یاد می‎آورم که آن زمان نامش را بر زبان آوردم."
"کدام نام را؟"
"نام فامیلش را."
"خیلی لطف کردید آقای پرزیدنت. اما من متوجه شدم که شما حتی حالا در طول این مصاحبه هم با دقت تمام از بردن نام بگین اجتناب می‎ورزید."
"واقعاً این کار را می‎کنم؟"
"بدون شک."
"امیدوارم که شما این برداشت را نکنید که چیزی در پشت این کار مخفی‌ست، یک عقده روانی یا مانند این. اگر من میل داشته باشم نام نخست وزیر شما را ببرم، این کار را خواهم کرد و نامش را خواهم برد."
"چطوره که شما حالا این کار را انجام دهید؟"
"حالا میل این کار را ندارم. هر چیز به وقتش."
"خیلی متشکرم، آقای پرزیدنت."
"خواهش می‎کنم."

_ پایان _
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:33  توسط سعید از برلین  | 

هنگامیکه پرزیدنت سادات در سفر تاریخی خود به اورشلیم آمد، هنگامیکه او و بگین مانند زوج جوانی برای همدیگر نغمه عاشقانه سر می‎دادند، یکی از معاصرین شوخ گفت: "هر دو مرتکب یک اشتباه می‎شوند، آن اشتباهی که هیچ فیلم‎نامه نویسی اجازه رخ دادنش را به خود نمی‎دهد. آنها با یک هپی‎ـ‎اند Happy-End آغاز می‎کنند". آنچه از آن به بعد رخ داده است، در زبان سینما  یعنی "فلاش‎بک Flashback". داستان را رو به عقب تا آغاز آن چرخانده‎اند. و قصه از آن نقطه با تلاش خود را آهسته، آهسته به سمت هپی‎ـ‎‎اند نزدیک می‎سازد.

هنگامیکه یک خبرنگار اسرائیلی در مصر بر روی شیشه تلویزیون گزارش خود را می‎داد، دختر کوچک‎مان رنانا Renana با نیمه یأسی نمایشی آهی می‎کشد و می‎گوید: "دوباره قاهره!".
دوباره قاهره ... تمام پوچی رویدادهای اخیر و تمام آشفتگی عصر ما در بانگ یک دختر ده ساله قرار دارد.
بعضی اوقات اینطور به نظرم می‎رسد که یکی از بزرگترین معجزات، سرعتی است که ما با آن خود را به معجزه عادت می‎دهیم. شاید دلیل آن این باشد که تکامل چیزها از مرز بعیدیات گذشته‎اند. چنین چیزی را مغز ما نمی‎تواند درک کند. مغر به صورت خودکار از کار می‎افتد و خود را به این  نوشته مزین می‎سازد: "به دلیل اضافه بار کار نمی‎کند."
هم نسلی‎های من برای طبیعی دانستن این موقعیت تازه خلق گردیده یا حتی بدیهی دانستن آن هنوز به زمانی طولانی محتاج است. هنوز هم تمام این تغییرات بر روی ما تأثیری دارند مانند تأثیر مونتاژهای مضحکی که در ردیف ماسک‎ها در جشن پوریم Purim می‎شد آنها را دید: کله سادات بر روی شانه بگین یا با چشم‎بند موشه دایان Mosche Dajan. یا ماسک‎های مضحک دیگری که در جشن پوریم وجود داشتند. خدا روحشان را شاد و در صلح نگهدارد.

یک عصر جدید آغاز گشته است. درست شروع آن ــ دیدار شجاعانه سادات از اورشلیم ــ مرا به هیجان انداخت، و هیجان من از آن به بعد مدام در حال رشد کردن است. این هیجان امروز عمدتاً به شور و شوق مشترکی تبدیل شده است که مردم در مصر و اسرائیل با آن به عصر جدید خوش آمد می‎گویند. فقط دو ملت که از دیرباز با هم دشمن‎اند برای چنین زمینه مشترکی توانائی دارند.
چه سریع همه چیز می‎گذرد. جای تعجب نیست که افرادی امثال من به نوعی از شوک‎آینده در رنجند. نمی‎خواهد این در سرم برود که آینده دیگر به حال مبدل شده است. بنابراین من سعی می‎کنم حداقل در باره گذشته برای خود شفافیت فراهم آورم، عهده‎دار ارزیابی مسیری شوم که مرا به اینجا هدایت کرده. وقتی تلویزیون نشان داد که چگونه پرزیدنت مصری‎ها در هنگام نواخته شدن سرود قدیمی و ملی ما "هاتیک‎فا Hatikwah" خبردار ایستاد، برای اولین بار فهمیدم که من حقیقتاً در جائی زندگی می‎کنم که به آن متعلقم؛ فهمیدم که سرزمین‎های نزدیک به ما نه نیویورک است و نه حتی بوخارست بلکه قاهره است و دمشق. من از خودم خجالت کشیدم، زیرا من عربی نمی‎فهمیدم. و من به خدمتکار یمنی خود که نطق سادت را با دقت گوش می‎داد حسادت می‎کردم.
ناگهان، در حین تمام این هیجانات، سوءظنی کوچک و نافد بر من چیره می‎گردد. شاید ــ با وجود آنکه من از سی سال پیش در اینجا زندگی می‎کنم و خط عبری را بهتر از فرزندانم که در اینجا متولد شده‎اند می‎نویسم ــ شاید هنوز به اینجا متعلق نباشم؟ ناگهان به لهجه علاج ناپذیر مجارستانی‎ام آگاه می‎گردم. من خودم را بعنوان اقلیت احساس می‎کنم، بعنوان سهم گذرائی از جمعیت، بعنوان نسلی موقتی ـــ و همینطور بعنوان آخرین نفر از نوع خودش. تا چند سال دیگر انبوهی کودکان سالم مدیترانه‎ای جای ما را خواهند گرفت، کودکانی که در این چشم‎انداز گسترده‎ی سامی خالی از تبعیض جای می‎گیرند و یک مشرقی خالص خواهند گشت. با یاری خدا. ایشاءالله.
ما اجازه نداریم در این باره شکایت کنیم. این خوب است، این صحیح است، این اجتناب‎ناپذیر است.

آیا آنچه را که تلویزیون به ما نشان داد کاملاً درک کردیم؟ پرزیدنت مصر حالا رهبر سیاسی ما را که جان سالم از هولوکاست به در برده است درآغوش می‎گیرد. من شخصاً می‎دانم که معنی آن چیست. همینطور بگین هم معنی آن را می‎داند. اما اگر روزی به نوه‎های بگین این تصاویر نشان داده شوند، آنها دیگر چیز مهمی در آن نخواهند یافت. آنها دیگر به ترجمه همزمان احتیاج نخواهند داشت تا متن‎های عربی را بفمند، و به کراوات پدربزرگشان خواهند خندید.
این اظهار نظر سادات که تاریخ پنجاه ساله مرده است صحیح می‎باشد. هرچقدر هم بخواهد هنوز تا صلحی کامل و نهائی طول بکشد: گذشته تمام شده است. نه نوستالژی، نه اشتیاقی برای ارزش‎های بزرگ یهودی که ما در دیاسپورا Diaspora خلق کرده‎ایم می‎تواند در آن تغییری دهد. تمام این چیزها برای افرادی که اینجا و اکنون زندگی می‎کنند دیگر به حساب نمی‎آیند. و این خوب است.
ما مدت‎هاست می‎دانیم، تئودور هرتسل Theodor Herzl هنگامی که فراموش کرد عرب‎ها را در رویاهای آینده‎اش جای دهد یک اهمال گنه‎کارانه مرتکب گردید. رویای او از دولت یهودی بعنوان نوعی از تمدن غربی محاصره گشته در مشرق زمین تحت شرایطی بوجود آمد که ما امروز دیگر آن شرایط را نمی‎فهمیم، همانطور که هرتسل شرایط امروزی ما را نمی‎تواند تصور کند. او در سال 1894 می‎نویسد: "فقط اگر شماها بخواهید، این افسانه باقی نمی‎ماند". ما می‎خواستیم، و افسانه در سال 1948 به واقعیت پیوست. حالا باید این واقعیت خود را با واقعیت میزان کند. مرحله قصه شما به سر رسیده است.
ما محاصره نگشته‎ایم. ما یک بخش جدائی‎ناپذیر از خاور میانه‎ایم. کودکان ما وقتی از تل‎آویو برای دیدار به قاهره بروند، با همان بدیهیاتی در آنجا قدم خواهند زد که ما وقتی از بوداپست برای دیدار به وین یا برلین می‎رفتیم می‎زدیم. 
      
عمر ما، یعنی کسانی که از بوداپست، از وین و برلین، از پراگ، از لهستان و روسیه به اینجا آمده‎اند ــ نه برای مهمانی و دیدار، بلکه برای زندگی کردن ــ عمر ما به سر رسیده است. البته، مردم ما را لازم داشتند. ما اجازه داریم حتی به خود تلقین کنیم که این سرزمین کوچک اسرائیل، وطن ما، سرزمین پدرهای ما، بدون ما هرگز به سرزمین فرزندان‎مان مبدل نمی‎گشت. حالا زمان آن رسیده است. ما به مأموریت خود جامه عمل پوشاندیم و حال از آن به کنار مانده‎ایم. ما در کنار جاده باقی می‎مانیم، جاده‎ای که در آن اسرائیل به دیدار آینده‎ای بهتر، آینده‎ای صلح‎آمیز برود، آینده‎ای در همزیستی‎ای مسالمت‎آمیز با برادران عرب‎مان.
و ما بخاطر این لهجه درمان‎ناپذیر نمی‎توانیم حتی یک بار "انشاءالله" بگوئیم.

_ پایان _
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 16:19  توسط سعید از برلین  | 

پرزیدنت سادات دائماً ما را تسلی میدهد که او شخصاً امنیت ما را ضمانت میکند، و ما هم کوچکترین تردیدی در صداقت کلماتش نمیکنیم. ما از نیت خیر او کاملاً مطمئن هستیم. اما مسئله این است: وقتی کسی ضمانت چیزی را تقبل میکند، باید آدم از روی احتیاط از او بپرسد که چه کسی ضمانت خود او را به عهده میگیرد؟ برای مثال: چه اتفاق خواهد افتاد اگر یک فرد با پاسپورت کشور لیبی به این فکر بیفتد که پرزیدنت سادات را ترور کند، شاید هم یک ترور مؤفقیتآمیز؟ بعد چه پیش خواهد آمد؟

مشکل اساسی در اینجا نهفته است. و اساسی‎تر از آن این است که به چه نحو باید این را به پرزیدنت فهماند. آدم نمی‎تواند پیش چنین انسان مهربانی برود و بگوید: "آقای عزیز، آیا به این فکر کرده‎اید که می‎توانند شما را با گلوله بزنند؟" یک چنین سؤالی حتماً او را آزرده خواهد ساخت. و ما نمی‎خواهیم او را برنجانیم.
اما از طرف دیگر باید حتماً او را در باره احتمال یک ترور روشن ساخت.
اما چطور؟
من بارها در مورد این موضوع فکر کرده‎ام. من خودم را در نقش وزیر خارجه‎مان تصور کردم که با پرزیدنت سادات یکی از این گفتگوهای مردانه انجام می‎دهد، کاملاً شخصی، تحت نظارت سه چشم. بعد یک قیافه نگران به خود گرفتم و چنین شروع کردم:
"آقای پرزیدنت، امیدوارم که شما یک جلیقه ضد گلوله بر تن کرده باشید."
و سادات جواب خواهد داد: "البته. چرا این را سؤال می‎پرسید؟"
"آه، فقط همینطوری. بخاطر دلایل امنیتی. این امر نمی‎تواند دور از ذهن باشد که دیوانه‎ای تصمیم بگیرد ..."
"بله؟ تصمیم بگیرد؟"
"منظورم  ... یک دیوانه‎ای می‎تواند تلاش کند ..."
"چه تلاشی؟"
"پیدا کردن اصطلاح صحیح‎اش کمی سخت است ... آدم هرگز نمی‎داند، که با این آدم‎ها چه بکند  ..."
"با کدام آدم‎ها؟"
"با این دیوانه‎ها."
نه، من دلم نمی‎آید. آیا باید این حقیقت بی‎رحمانه که آدم‎هائی علاقه به مرگش دارند را بسوی چهره‎اش پرتاب کنم؟ من بربر نیستم. من آدم متمدنی‎ام. من سکوت می‎کنم.
پرزیدنت سادات بلند می‎شود، به سمت من می‎آید و هر دو دستش را روی شانه‎ام می‎گذارد:
"دوست عزیز، شما به خودتان نگرانی راه ندهید. شما چاه‎های نفت در شبه جزیره سینا را به ما پس بدهید ــ و من امنیت ملی شما را ضمانت می‎کنم. موافقید؟"
در این مرحله از گفتگو احتمالاً من تقاضای استراحت کوچکی می‎کردم تا با نیروی تازه‎ای ادامه دهم:
"اجازه بدید که ما با هم به این موضوع در آرامش فکر کنیم. اجازه بدید ما این تئوری را که بیش از یک فانتزی نمی‎تواند باشد قبول کنیم؛ بعد از عقب‎نشینی ما از شبه‎جزیره سینا، جناب‎عالی، یک روز ... یک روز خیلی دور ... شاید ... که دیگر پرزیدنت نباشید ..."
"چرا نباید دیگر پرزیدنت باشم؟ من با کمال میل پرزیدنت هستم."
"اما اگر شما ... تصور کنیم ... استعفاء بدهید ..."
"من چطور می‎توانم استعفاء بدهم، وقتی خودم را ملزم به تضمین امنیت شما کرده‎ام؟"
"این فقط یک تئوری بود."
"هنوز پنجاه و یک سال تا صد و دهمین سال تولدم باقی مانده. پرزیدنت‎ها پیش ما در صد و ده سالگی بازنشسته می‎شوند."
"خدا نیاورد آن روز را، اما اگر اتفاقی برایتان بیفتد؟ یک حادثه؟"
"من همیشه هنگام رانندگی کمربند ایمنی را می‎بندم."
"یا یک بیماری؟"
"چه بیماری‎ای؟"
"برای مثال ... با جلیقه ضد گلوله یا بدون آن ... ناگهان ... از فاصله نزدیک ... در معده ..."
"معده من کاملاً درست کار می‎کنه. من هرگز میوه نشسته نمی‎خورم."
"با این حال ... شرایط می‎توانند خود را تغییر دهند ..."
"شرایط؟ به چه علت؟"
"منظورم این است ... این امکان وجود دارد که منجر به یک انفجار شود ..."
"پیش ما انفجار وجود ندارد. زندان‎های ما خوب محافظت می‎شوند."
"من بیشتر به انفجار یک انقلاب فکر می‎کردم."
"انقلاب رو فوراً سرکوب می‎کنم."
"و اگر مؤفق نشوید؟"
"چی گفتید لطفاً؟ اگر من ــ چی؟"
"این امکان وجود دارد نشود انقلاب را فوری سرکوب کرد ... اینکه بدون دود همچنان روشن باشد ..."
"بسیار خب، بعد چند روزی بدون دود روشن می‎ماند. در این بین اعضای دولتم را احضار می‎کنم و انقلاب به اتفاق آرا سرکوب می‎شود."
"و برای مرحله‎ای که ... فرض می‎گیریم ... شما دیگر دولتی نداشته باشید؟"
"متوجه نمی‎شوم. بدون دولت؟ مگر ممکن است؟"
"شاید تمام وزرا ... اینطور تصور کنیم ... قارچ خورده باشند. قارچ سمی. و همه بخاطر مسمویت مرده باشند."
"قارچ؟ آن هم در زمستان؟"
"یا اینکه پا بر روی مین گذاشته‎اند ... یا به سمت قبرس رانده‎اند ... چه می‎دانم ... در هر حال همه آنها مرده‎اند..."  
"خب، بعد من دولت جدیدی تشکیل می‎دهم. این که مشکلی ندارد."
"و اگر وزرای جدید ... قارچ ... مین ..."
پرزیدنت سادات با لبخند سرش را تکان می‎دهد و آنطور که فقط او می‎تواند مرا در آغوش می‎گیرد:
"نگرانی شما چیست دوست عزیزم؟ مگر نشنیدید؟ من شخصاً مسئولیت امنیت مرزهای شما را به عهده می‎گیرم!"
او از این چشم‎های آبی زیبا دارد، پرزیدنت، کاملاً گرم و قهوه‎ای. من نفسی تازه می‎کنم و دورخیز ناامیدانه‎ای می‎گیرم و غر غر کنان می‎گویم: "امروزه، همه جا پر از تروریست شده ... حتی اینجا پیش شما ..."
"اینجا؟ من در اتاق‎های کارم کاملاً احساس امنیت می‎کنم."
"و در خانه؟"
"ممنون، همه چیز در خانه روبراه است. نوه‎ام کمی سرما خورده. اما حالش زیاد بد نیست". سادت مکث کوتاهی می‎کند و به آهستگی پکی به پیپش می‎زند. بعد مرا روی زانویش می‎نشاند و با صدای گرمی می‎گوید: "بیائید، ما با هم صلح می‎کنیم. روی این محل نقطه‎چین امضاء کنید، درست زیر عبارت: «طرف قرارداد (ب) با سپردن امنیت خود به طرف قرارداد (آ) موافق است». از خودنویس من استفاده کنید. یک خودنویس آمریکائی. با دو سال ضمانت."
خودنویس در دستم سنگینی می‎کرد. سادات سرش را مشوقانه برایم تکان می‎داد. یک روز او را خواهند کشت، و او این را نمی‎داند. چه باید بکنم، چه باید بکنم؟
من امضاء می‎کنم.
 
_ پایان _ 
       
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:55  توسط سعید از برلین  | 

Ephraim Kishon
 
 تحت شرایط اقتصادی موجود افراد دارای حرفه آزاد به بهترین وجه اظهار وجود می‎کنند: گداها و روزنامه‎نگاران. مصاحبه زیر بین دو تن اعضای برجسته از این طبقه ممتاز است.

"آقای زالاخ شاباتی Salach Schabati؟"
"بله خودم هستم. داخل شوید، آقا، و بفرمائید بشینید. بله، همونجا آن گوشه. بر روی جعبه شکسته."
"خیلی ممنون."
"اگه بچه‎ها مزاحم کارتون می‎شن، می‎تونم خفه‎شون کنم."
"نه، لازم به این کار نیست."
"باشه، پس تو حموم حبسشون می‎کنم. بچه‎ها سریع برید تو حموم. خب، دیگه مزاحم نمیشن. ــ برای یک روزنامه می‎نویسید یا یک مجله؟"
"برای یک روزنامه."
"ضمیمه آخر هفته؟"
"بله، آقای شاباتی. من آگهی شما را در روزنامه خودمان خواندم: <خانواده‎ـ‎زاغه‎نشین. سیزده فرزند. آماده کار برای رسانه‎های عمومی.> آیا حالا برای من وقت دارید؟"
"بله، اما فقط یکساعت و ربع. صبح امروز یک مصاحبه رادیوئی داشتم، و بعد از شما هم یک تیم تلویزیونی میاد، اما حالا می‎تونیم حرف بزنیم."
 "ممنون، آقای شاباتی. سؤال اول من ــ"
"یک کم آهسته، یک کم آهسته. عجله نکنید. چقدر می‎پردازید؟"
"بله؟"
"من می‎خوام بدونم دستمزدم چقدره. یا فکر می‎کنید که من برای سرگرمی تو این اتاق فکسنی و داغون نشستم، یا اینکه می‎تونم با خانواده‎ام از کمک دولتی زندگی کنم؟ از 1930 پوند در ماه؟"
"من این فکر را نکردم."
"اما من. امروزه وضعیت فاجعه‎بار مهاجرین مشرق زمین تقریباً ارزش بازار بالائی داره. در این سود کسانی هم که شادی سودبران را باعث شدن باید سهیم باشن. تصور کنین شما داستان زیبائی با بوی زیادی از فقرا و فقدان بهداشت و غیره می‎نویسین ــ این کار باعث جلب توجه می‎شه، این برای فروش روزنامه‎تون خوبه و همینطور برای دستمزد شما. بعلاوه براتون معروفیت روزنامه‎نگار منتقد و متعهد اجتماعی به همراه می‎آره. من در هر موردی می‎تونم به شما کمک کنم، آقا. شما از من توصیف جان‎سوزی از بدبختی‎ام می‎شنوین، از ناامیدی‎ام، از تلخ بودنم، از ــ"
"چقدر درخواست می‎کنید؟"
"نرخ معمولی من در ساعت 300 پونده به علاوه مالیات بر ارزش افزوده. با عکس سی در صد به قیمت افزوده می‎شه. نقد. بدون چک. بدون قبض دریافت."
"300 پوند برای یک ساعت؟!"
"از این پول باید به مدیر برنامه‎هام هم بپردازم. نرخش اینه، آقا. در محله یمنی‎ها شاید بتونین برای 150 پوند ناامیدی پیدا کنین ــ اما می‎دونین اونا چطوری دیده میشن؟ حداکثر یازده فرزند، همه خوب تغذیه شده، و یک یازنشستگی خوب 2680 پوندی در ماه. پیش من اما شما یک خانواده نوزده نفره در یک خونه به بزرگی 55 متر مربع دارین. با سه عدد مادربزرگ."
"همسرتان کجا هستند؟"
"بالای پشت‎بومه و دارن ازش عکس می‎گیرن. مشغول آویزون کردن رخت‎های شسته شده روی سیم آنتن تلویزیونه. حامله هم است."
"پس باید شما یک کمک هزینه اضافی از دولت دریافت کنید."
من از هر دو صرفنظر کردم. وضعیت شغلی من در بازار گداها می‎تونه در این ارتباط صدمه ببینه. مصاحبه‎ها قابل تحمل‎ترن. بزودی به کلبه ویرانه و کوچک‎تری نقل مکان می‎کنیم. احتمالاً یک بز هم همراهمون می‎بریم. پس عکاستون کجا موند؟"
"او همین حالا میآد."
"در باره ارائه مصاحبه: من مایلم مصاحبه در دو صفحه و در کنار هم قرار بگیره. تیتر هم بر روی هر دو صفحه باشه."
"شما نگران نباشید، آقای شاباتی. ما تمام مطالبات شما را در نظر خواهیم گرفت.
"بسیار خب، حالا می‎تونید شروع کنید، آقا."
"سؤال اول من: آقای شاباتی، آیا احساس می‎کنید که در اسرائیل با شما خوب رفتار نمی‎شود؟"
 "چرا باید چنین احساسی کنم؟ من از مردم کشورم صمیمانه متشکرم. مردم کشورم یک قلب طلائی دارن. البته زحمت مخصوصی هم برای از بین بردن فقر به خودشون نمیدن، و کسی برای زاعه نشین‎ها در سرزمین خودش کاری انجام نمی‎ده. و از سوی دیگه مردم ابراز علاقه زیادی میکنن و وقتی در تلویزیون فیلم مستندی در باره زندگی فلاکت‎بار ما زاغه‎نشین‎ها نشون داده می‎شه همیشه خیلی متأثر می‎شن. و این بدون نتیجه نمی‎مونه. آدم فقط باید گوش کنه که چطور بعد برنامه همه این پروفسورها و جامعه‎شناس‎ها عصبانی می‎شن. صحبت‎هاشون واقعاً لذت‎بخشه. و نیاز رسانه‎ها به داستان‎های بدبختی هنوز هم در حال رشده، طوری که ما تنگدست‎ها باید از بهبود در زندگی صرفنظر کنیم. آدم می‎تونه با خیال راحت بگه: اسرائیل اولین سرزمین در جهان است که مشکلات اجتماعی خودشو توسط مصاحبه حل می‎کنه.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 21:24  توسط سعید از برلین  | 

ما داخل اتاق پذیرش می‎رویم. پرستار پرونده بزرگی را باز می‎کند و از من اطلاعات شخصی‎ام را می‎پرسد: نام؟ تاریخ تولد؟ کشور محل تولد؟ شغل؟
"روزنامه‎نگار."
"بیست و شش پوند."
"چرا انقدر زیاد؟"
"این تعرفه اولین معاینه است. فقط همکاران و اعضای حرفه‎های مرتبط تخفیف می‎گیرند."
"بسیار عالی. من ماشین تحریر هم تعمیر می‎کنم."
"لطفاً یک لحظه صبر کنید." پرستار کتابچه فرسوده‎ای را باز می‎کند. "30 پوند و 25 سنت"
من تعرفه تخفیف داده شده را پرداختم و به اتاق انتظار به محل دیده‎بانی‎ام بازگشتم. دو ساعت بعد توسط پرستار دیگری به یک اتاق دیگر هدایت می‎شوم که در آن فقط یک تخت قرا داشت. از آنجائیکه پرستار آدم مسن و قابل اعتمادی بود، ریسک کرده و پرسیدم که چرا این پروفسور کلاهبردار پیر با پرروئی پول زیاد طلب می‎کند.
خانم گروس‎لوکنر جواب می‎دهد: "شوهرم که مؤسسه خیریه نیست". بعد کتاب قطوری را باز می‎کند و با صدای یخزده‎ای دلیل آمدن من به آنجا را می‎پرسد.
شاید کمی عجیب به گوش آید ــ اما من دوست ندارم در باره مشکلات جسمانی خود با جنس مؤنث صحبت کنم، بخصوص در اتاقی که بجز یک تخت چیز دیگری در آن وجود نداشته باشد. من از دادن اطلاعات خودداری می‎کنم و به این خاطر دوباره به اتاق انتظار بازگردانده می‎شوم، جائی که می‎توانستم بدون مزاحمت رفت و آمدی را که افزایش یافته بود تماشا کنم. انگار تعداد پرستارهائی که به تنهائی و یا در حال نگاه داشتن بازوی بیماران در اتاق در رفت و آمد بودند مرتب بیشتر می‎گشت. من نتوانستم جلوی کنجکاویم را بگیرم و از فرد نشسته در کنارم آهسته می‎پرسم: "از کجا گروس‎لوکنر این همه پرستار آورده؟"
او هم آهسته جواب می‎دهد: "اینها همگی گروس‎لوکنر هستند. پروفسور هفت خواهر و سه برادر دارد. همه آنها اینجا کار می‎کنند."
بزودی یکی از برادرها مرا به توالت هدایت می‎کند، لوله آزمایشگاهی به دستم می‎دهد و از من می‎خواهد کاری را انجام دهم که باعث سؤال "چرا؟"ی من می‎شود. او جواب می‎دهد که پروفسور وقتی مرا می‎پذیرد که کارهای مراحل اولیه انجام گرفته شده باشند.
هنوز لحظه‎ای از پر شدن لوله آزمایش نگذشته بود که یکی از خواهران بزرگ گروس‎لوکنر مرا با خود به طرف آشپزخانه می‎کشد تا از من خون بگیرد و از شیره معده‎ام نمونه‎برداری کند. بعد دوباره به محل دیده‎بانی‎ام در اتاق انتظار برگردانده می‎شوم. با شروع شدن تاریکی شب یک خواهر دیگر پروفسور ظاهر می‎شود و از من و دو بیمار دیگر می‎خواهد که ما خودمان را تا محل کمربند لخت کنیم، محل نشستن خود را ترک نکنیم و خودمان را هر لحظه برای رفتن پیش پرفسور آماده نگاه داریم. در این ساعت دیر شب اتاق انتظار چنان سرد شده بود که صدای به هم اصابت کردن دندان‎های آرواره بالا و پائین شنیده می‎شد. این موضوع خواهر پرفسور را متأسف می‎سازد، اما می‎گوید که وقت با ارزش پروفسور نباید گرفته شود و ادامه می‎دهد: "من حالا به شما سه نفر چند دستورالعمل می‎دهم که باید آنها را اکیداً رعایت کنید: برای اتلاف نکردن وقت، بعد از داخل شدن به اتاق مشاوره از سلام کردن خودداری کنید. فوری بر روی سه صندلی در میان اتاق بنشینید، نفس عمیقی بکشید و زبانتان را از دهان خارج کنید. آنقدر در این حالت بمانید تا اینکه دستورالعمل دیگری به شما داده شود. با سؤال کردن و نظر دادن وقت پروفسور را نگیرید. او همه مطالب را از روی پرونده‎ها خوانده است. اما اگر پروفسور از شما سؤالی پرسید، جواب نمی‎دهید، یا ــ اگر واقعاً چاره‎ای باقی نماند ــ جواب‎هایتان را باید با جملات ساده و غیر فرعی متشکل از سه یا چهار کلمه بدهید. و بدون خداحافظی اتاق را ترک می‎کنید. حالا تکرار کنید!"
ما قواعد را از حفظ تکرار کردیم. بعد در اتاق مرد مقدس گشوده می‎شود و صدای سوت آهسته‎ای شنیده می‎شود.
پرستار ما فریاد می‎زند: "حالا! در یک خط، داخل شوید!"
ما سریع داخل می‎شویم و دستورات را که به ما ابلاغ شده بود اجرا می‎کنیم. پرفسور از زبان‎های ما سان می‎بیند.
از من سؤال می‎کند: "چه بیماری‎هائی در خانواده شما وجود داشته است؟"
من جواب می‎دهم (بک کلمه‎ای): "مختلف."
"چند سالتان است؟"
"سی." (اما جواب درست من باید "سی و پنج" می‎بود، اما نمی‎خواستم وقت تلف کنم.)
پروفسور با دست معجزه‎گرش یک وسیله تیز برمی‎دارد، آن را در پشت من فرو می‎کند و  می‎پرسد که چه احساس کردم.
من می‎گویم: "یک نیش در پشتم"
پروفسور می‎گوید: "آقای کلاینر Kleiner ستون فقرات شما احتیاج به یک معالجه اساسی دارد."
بیمار سمت چپ من با وجود آنکه زبان بیرون آمده حرف زدن را برایش واقعاً سخت ساخته بود می‎گوید: "می‎بخشید، اما من کلاینر هستم، و من ــ"
پروفسور حرف او با عصبانیت قطع می‎کند: "حرفم را قطع نکنید!" و دوباره سرش را به سمت من برمی‎گرداند تا تشخیص خود به من ابلاغ کند. تشخیص پروفسور یک سرماخوردگی ساده بود که احتمالاً نشستن طولانی مدت با بالاتنه لخت در اتاق‎هائی که گرم نگاه نداشته شده‎اند باید دلیل آن باشد. درمان: دو قرص آسپرین.
یک اشاره سر پروفسور ما را مرخص می‎سازد. آن دو نفر دیگر می‎خواستند هنوز چیزی بگویند، اما بوسیله خواهران پروفسور و با استفاده از زور بازو بیرون برده می‎شوند.
یکی از دو بیمار که مردی کوچک بود و آسم داشت هنگام پوشیدن لباس‎هایش به تلخی شکایت می‎کرد که او پستچی‎ست و فقط می‎خواسته یک نامه سفارشی را تحویل دهد. او امروز بدون توجه به اعتراض‎هایش با زور سه بار مورد معاینه قرار گرفته شده است. دوشنبه قبل هم او را بخاطر عمل جراحی آپاندیس سوار آمبولانس کرده بودند، اما او با زحمت فراوان توانسته بود از آمبولانس فرار کند.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:13  توسط سعید از برلین  | 

بهترین توصیه‎ای که آدم می‎تواند به یک مهاجر تازه بکند این است: "یک پزشک باشید!"
در سال‎های دهه سی وقتی مهاجرت به آلمان به نقطه اوج خود رسید، چنان ازدحامی از پزشکان بوجود آمده بود که خانم‎های خانه‎دار محتاط یک تابلو به در خانه‎های خود آویزان کرده بودند: "ساعت مراجعه برای پزشکان فقط از ساعت سه تا چهار بعد از ظهر."
امروز اما کاملاً متفاوت است. مردم هرچه بیشتر بیمار می‎شوند، و هرچه کمتر هم پزشک می‎گردند. اسرائیل به بهشت واقعی پزشکان تبدیل شده است.
البته، در آمریکا هم اتاق انتظار پزشکان شلوغ است. اما آمریکائی‎ها فقط به این دلیل پیش پزشک می‎روند، زیرا که کارت عضویت یکی از سازمان‎های بهداشت آنها را به این کار موظف می‎سازد. اما یهودی‎ها پیش پزشک می‎روند، زیرا که بیمار بودن باعث خوشحالی آنها می‎گردد.
اما چه چیزی‎ باعث بیمار شدن این همه از مردم می‎گردد؟ دلیلش زندگی روزمره خاکستری و دلتنگ کننده است.
مردم مشتاق کمی تنوع‎اند، و از آنجائیکه بیماری برایشان تنوع خلق می‎کند، بنابراین آنها حتی حاضرند برای بیماری پول هم بپردازند. و پزشک آماده است پول را بستاند.
بیماری در مورد خود من با یک احساس عجیب تهی بودن معده‎ام* آغاز شد، و بعد غرشی خفه و درونی نیز به آن اضافه گشت. ابتدا به آن توجه‎ای نمی‎کردم. اما هنگامیکه این احساس تهی بودن معده شدیدتر گشت، مخصوصاً بعد از آنکه من یک بار هشت ساعت تمام چیزی نخوردم ناآرام شدم و از عمه پیرم جویا گشتم که چه باید بکنم. او بعد از لحظه کوتاهی فکر کردن به من توصیه کرد از کمک پزشک استفاده کنم.
من گفتم: "بسیار خوب، من به بیمه خدمات درمانی** می‎روم.
عمه‎ام به من غر زد: "دیوانه شدی؟ آنها فقط ازت پول می‎گیرند. تو می‎ری پیش گروس‎لوکنر Großlockner."
"گروس‎لوکنر چه کسی است؟"
"چه کسی‎ست؟ نمی‎دونی پروفسور گروس‎لوکنر چه کسی‎ست؟ پزشک معجزه‎گر را که صدها هزار آدمو نجات داده نمی‎شناسی؟"
"صدها هزار  نفر؟ اما، اما ..."
"بس کن با اما‎اما گفتن و برو پیش پرفسور گروس‎لوکنر. باهاش به زبان آلمانی صحبت کن. و نگران نباش ــ او حتماً چیز جدی‎ای در تو پیدا می‎کنه."
من قصد داشتم فوری راه بیفتم، اما عمه‎ام به من گفت که برای رفتن پیش معجزه‎گر باید اول توسط تلفن وقت گرفت. از پشت تلفن یک صدای زنانه برای سه‎شنبه سه هفته بعد ساعت پنج و بیست و شش دقیقه به من وقت داد و اضافه کرد: "تا آن وقت لطفاً چیزی نخورید، چیزی ننوشید، نخوابید و سیگار نکشید."
اتاق کاملاً باز و با پنجاه تا شصت بیمار پر شده بود. سلام دوستانه من بی جواب می‎ماند. در اتاق جوی مذهبی حاکم بود. درها بدون سر و صدا باز و بسته می‎گشتند، پرستاران پاورچین به این سو و آنسو می‎رفتند، گاه به گاه مردان نیمه لختی تلو تلو خوران داخل و مانند طرح‎هائی دوباره ناپدید می‎گشتند، بعد تعدادی از بیماران پشت سر هم به صف می‎ایستادند و به صورت رژه از میان یکی از درها عبور داده می‎شدند. تمام این چیزها با دقت وحشتناکی انجام می‎گشت. رفت و آمد بی‎وقفه در جریان بود.
بعد از آنکه نیم ساعت این رفت و آمد را با تعجب و ترسی رو به افزایش نگاه کردم پرستاری به سویم آمد و از من خواست که به دنبالش بروم.
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
*در مناطق گرمسیر آدم باید مراقب معده‎اش باشد، به خصوص به دلیل وجود رستوران‎های متعدد شرقی که سفت و سخت به سنت کهن عربی پایبندند، طوریکه نگرانی به خرج دادن بخاطر پاکیزگی بی‎فایده است، زیرا که در هر حال همه چیز بستگی به خواست خداوند دارد.
 
**بیمه خدمات درمانی یکی از شکوفاترین مقاطعه‎کاری‎ها در اسرائیل است. حداقل نیم ملیون سهام‎دار سرمایه‎گذاری ماهیانه خود را آنجا انجام می‎دهند. بیمه خدمات بهداشتی کاملاً خوب عمل می‎کند. فقط اگر کسی بیمار شود، آنها کمی اهمال می‎ورزند. باید به خدماتی که بیمه برای مشتریانش انجام می‎دهد عنوان خسیسانه نهاد. یک بار در یکی از بیمارستان‎ها بیماری که از یک عمل سخت جراحی معده جان سالم به در برده بود بطور وحشتناکی از گرسنگی رنج می‎برد. او را توسط هیپنوتیزم معالجه می‎کردند و پزشکی به او تلقین می‎کرد: "شما حالا در حال خوردن یک بشقاب سوپ گرم سیب‎زمینی هستید ... یک بشقاب بزرگ سوپ خوب و مقوی سیب‎زمینی ... ". پرستار دلسوزی از او می‎پرسد: "چرا چیز بهتری برای خوردن به او تلقین نمی‎کنید؟ مثلاً مرغ سرخ‎شده با برنج و سالاد؟" دکتر شانه‎هایش را بالا می‎اندازد و می‎گوید: "او بیمار خصوصی نیست، بلکه بیمار بیمه شده است."
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 3:52  توسط سعید از برلین  | 

خوانندگان هشیار داستان‎های من مطمئناً متوجه گشته‎اند که من هرگز کلمه بدی در باره جنس مؤنث به کار نبرده‎ام. تقریباً نیمی از بشر را خانم‎ها تشکیل می‎دهند، و اگر روزی چنین رخ دهد که آنها نیز مانند جمهوری خلق چین متکی بر خویش یک صنایع سنگین بر پا سازند، دیر یا زود بر جهان مسلط خواهند گشت. بنابراین غریزه بی غش بقای نفس موجب می‎گردد که من دوستانه به استقبال‎شان بروم
 
اما این را هم باید بگویم که خانم‎ها با بعضی از خصوصیات‎شان اعصابم را خرد می‎کنند. به خصوص با کنجکاوی بیمارگونه‎شان. 
برای مثال من برای عده‎ای که با وجد به گوش کردن داستان‎خوانی من مشغولند در حال گزارشی از یک آتش‎سوزی بزرگ در کلکته هستم، و در واقع بعنوان شخصی که خود تقریباً در این آتش‎سوزی حضور داشته است. من در رنگ‎های زنده توصیف می‎کنم که چگونه یک آسمان‎خراش مانند خانه از ورق ساخته شده‎ای در هم فرو می‎ریزد، مأموران شجاع آتش‎نشانی در شعله‎های آتش می‎میرند، و چگونه تقریباً با چشم‎های خود دیدم که پدر ناامیدی به دنبال فرزندانش می‎گشت و اینکه چگونه زن جوان خیلی زیبائی خود را از پنجره به بیرون پرتاب کرد ــ
در این لحظه یکی از حضار مؤنث ناگزیر از پرسش زیر می‎گردد: 
"آن خانم چه کسی بود؟"
برایم کاملاً مبهم است که چرا یک نفر به اطلاعات شخصی زنی در کلکته که در حال سوختن است علاقه نشان می‎دهد. و از آنجائیکه می‎خواهم به تعریف کردن ادامه دهم می‎گویم: 
"نمی‎دانم. فقط می‎دانم که یک زن بود. یک زن هندی."
"آیا آنجا زندگی می‎کرد؟" 
"احتمالاً."
خانم مشتاق دانش می‎پرسد: "آیا تنها بود؟" 
خیلی چیزهای دیگر هم می‎پرسد و با سؤال‎هایش مرا از خواندن داستان بازمی‎دارد، هیجانش را می‎دزدد، و آن را ضایع می‎سازد.
و من خیلی دلم می‎خواست از آتش‎سوزی در کلکته که به علت تکرار کاملاً از حفظ شده‎ام شرح بدهم، با تمام صحنه‎های دراماتیکی که به یک آتش‎سوزی بزرگ تعلق دارند. اما هرگز مؤفق نمی‎گشتم به آن قسمتی برسم که فیل‎های فراری در جهنمی از شعله‎های آتش گرفتار می‎شوند. داستان در قسمتی که زن جوان و زیبا خود را از پنجره به بیرون پرتاب می‎کند بطرز ناامیدانه‎ای متوقف می‎گردید. من حتی سعی کردم با حذف کلمه «زیبا» کارم را راحت سازم، اما این هم هیچ تأثیری نداشت. 
تا اینکه یک روز، کاملاً ناگهانی، یک ایده درخشان به ذهنم خطور کرد. هنگامی که دوباره یکی از شنوندگان مؤنث تشنه جزئیات می‎خواست بداند که این زیباروی خیره‎کننده هندی چه کسی بوده است، بدون تأمل و سریع جواب دادم:
"ریفکا واین‎رب Rivka Weinreb" 
و برای اولین بار بعد از دو هزار سال مؤفق گشتم داستانم را تا آخر تعریف کنم.
در آن زمان توانستم قاعده کلی برای یک زندگی شاد و طولانی را کشف کنم: خانم‎ها خواهان شنیدن «اسم»اند. 
از آن به بعد هر گاه در اوج خواندن داستان با صدای سؤال کننده مؤنثی «او چه کسی بود» متوقف می‎گردم، با دادن اطلاع سریع «زارا پیکلر Sarah Pickler» یا «یوئل کامینسکی Joel Kaminski» عکس‎العمل نشان داده و بعد به خواندن ادامه می‎دهم.
من به تمام همجنسانم که از کنجکاوی شنوندگان مؤنث خود در رنجند، توصیه می‎کنم همیشه چند نام بعنوان ذخیره به همراه داشته باشند. با این نام‎ها می‎توانند بدون مزاحمت جریان روان روایت و آرامش درونشان را تضمین کنند. نام میریام بلومن‎تال Miriam Blumenthal به ویژه بسیار اثر بخش است.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 19:1  توسط سعید از برلین  | 

بعضی از خیابانهای لندن مناظر جالب و دیدنیای ارائه میدهند. در اثنای اولین روزهای اقامت‎مان وقتی دستهای جوان انگلیسی سبیلدار در لباس کاملاً سیاه و کلاه سلیندر سیاه بر سر میدیدیم که یک چتر سیاهرنگ در دست راست و یک مجله تایمز در دست چپ حمل میکردند باید مرتباً به خودمان کلی زحمت میدادیم تا با صدای بلند نخندیم." خیلی خندهدار بود. 
بعد از چند روز به این منظره عادت کردیم و شرمنده رفتار نابالغمان بودیم.
و بعد، یک شب به تآتر رفتیم. یک نمایشنامه انگلیسی اجرا میشد. بر روی صحن نمایش یک بازیگر مرد ظاهر میشود، با همان لباسی که در بالا شرحش رفت و لباسی که اکثر تماشاگران هم بر تن داشتند ــ به خاطر لباس او خنده تماشاگران طوری مکرراً منفجر گشت که بلیتفروشهای تآتر برای ساکت کردنشان مجبور به دادن قرصهای آرامبخش به آنها گشتند. از این گذشته در تآترهای انگیس در حین نمایش امکان خریدن هر چیزی وجود دارد، بیسکویت، استیک، بالش، کتاب، عکس، کتابهای مصور و بر حسب احتیاج حتی تقویت کننده موی سر. اما چرا تماشاگران انگلیسی با دیدن لباس خود بر روی صحنه سر حال میآیند و میخندند، اما همان لباس را بر تن خود ابداً مضحک نمیدانند ــ این هم یکی از هزاران راز طنز انگلیسیهاست.
من اقرار میکنم که به انگلیسیها بخاطر خوشطبیعیشان همانقدر رشگ میبرم که به قدرت بیان منحصر به فرد زبانشان میبرم. بیشتر از همه اما به طنزپردازان انگلیسی حسادت میورزم، و در حقیقت به بخاطر طرفدارانشان که آمادگی خندیدنی هم مرز با معجزه دارند. آنها فقط تماشاگرانی شاکر و سپاسگزار نیستند، بلکه جزئی از واریته به حساب میآیند. کسی که زمانی در واریته متوسطی و یا از برنامههای رادیوئی مردم پسند ب.ب.سی شاهد برخاستن صدای چنین خندههای طوفانآسائی شده باشد میتواند مرا درک کند. ما در اسرائیل از امتیاز گوش دادن به برنامههای فرستنده رادیو ارتش انگلیس از جزیره نزدیکمان قبرس برخورداریم و از آن هر روزه لذت میبریم.
شروع برنامه کانالهای خنده بر روی موج کوتاه را میتوان از دست زدن و تشویق تماشاگران که صدای رعد میدهد شناخت. این نشانه آن است که دو پیشکسوت شادی قدم بر روی صحنه گذاردهاند. وقتی تشویق و کف زدن قطع میشود، یکی از آن دو از دیگری با لهجه کوکنی Cockney غیر قابل تقلیدی میپرسد:
"چارلی، حال و وضعت چطوره؟"
خروش خنده دسته جمعی تماشاگران بعد از این جمله در برابر واکنش طوفانآسائی که بعد از جواب سؤال شونده برپا میگردد رنگ میبازد:
"امروز صبح صدای وحشتناکی تو سرم پیچیده بود، آره پیچیده بود."
اولی میپرسد: "و صدای چه چیزی، چارلی؟ صدای چه چیزی تو سرت پیچیده بود، چه صدائی؟"
در این لحظه خنده تشنجآمیز جمعیت تماشاگران ابعاد یک هیستری دسته جمعی به خود میگیرد و به چنان غرش بلندی تبدیل میشود که رادیو تهدید به متلاشی شدن میگردد. و از میان این غرش آخرین فریادهای بلند زنانی که غش میکنند شنیده میشود. آدم میتواند صدای آژیر آمبولانسها را در پشت صحنه بشنود.
اما این هنوز اوج ماجرا نیست. اوج ماجرا ابتدا وقتیست که جواب بعدی داده میشود:
"چه صدائی تو سرم پیچیده بود؟ من چه میدونم!"
تمام تماشگران به خنده میافتند. خروش خنده که تا حال کشش بلندگوی رادیو آن را تجربه نکرده بود به کف زدن ریتمداری تبدیل میشود که بعد سوت زدن و جیغ کشیدن جانشینش میگردد. اولین بازیگر سؤال کننده باید دقایقی انتظار بکشد تا گمانه زنی‎‎اش را تا حدودی قابل شنیدن سازد:
"شاید شب خوب نخوابیده باشی، چارلی؟"
"چطور میتونه خوابم ببره، وقتی تو سرم مرتب صدا میپیچه، هان؟"
این نشانهایست برای تماشاگران و آخرین ستون افسانهای خویشتنداری انگلیسی با غوقای مهیبی فرو میریزد. مقایسه آنچه حالا رخ میدهد با زمینلرزه خیلی ناکافیست. چنین رخدادی احتیاج به استفاده سریع از تمام مأمورین راهنمای سالن تآتر، ارگانهای امنیتی و نیروهای کمکی دارد تا از یک هرجومرج کامل جلوگیری به عمل آورند. یک گوینده با صدای گرفتهای خبر مرگ دو تماشگر را اعلام میکند. بعد آخرین لامپ رادیو میسوزد.
شنونده خارجی اما در مقابل رادیو خراب شدهاش که دود از آن بالا میرود نشسته است و با تعجب و بیهوده از خود میپرسد که آنجا چه اتفاقی رخ داده و علت واقعی این شادی شهوانی چه بوده است.
حالا ما این را میدانیم. و اگر هم از مسافرتمان به انگلیس چیزی بجز این تجربه با خود نمیآوردیم، باز هم ارزش دیدنش را داشت. حالا ما علت آن شادی را میدانیم: آن دو پیشکسوت حتماً کلاه سیلندر سیاهرنگ بر سر گذاشته بودند ...
 
_ پایان_
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:38  توسط سعید از برلین  | 

نیمی از وقت من به مکاتبات با خوانندگانم اختصاص دارد و نیم دیگر آن به دیدار با آنها میگذرد. و در فصول شلوغ گاهی چنین به نظرم میرسد که انگار ترکیبی از پدر روحانی اعترافگیر و دلال ازدواج هستم ــ دو شغل، که هم نیاز به ظرافت دارد و هم رازداری طلب میکند. و من واقعاً رازدارترین انسانی هستم که میشناسم. کسی که با اعتماد کردن به من داستانی را برایم تعریف کند، میتواند مطمئن باشد که آن را برای خود نگاه خواهم داشت تا در کتاب بعدیام از آن استفاده کنم.

گلوریا Gloria خودش را با سر و صدا بر روی گران‎ترین مبل دسته‎دار خانه ما می‎اندازد و آنجا می‎نشیند، رنگ‎پریده، مچاله شده، مانند تصویری از فلاکت و یک بسته بدبختی و سایه‎ای از کشتی شکسته خودش. آیا واقعاً من گلوریائی را روبرویم می‎بینم که تا همین دیروز اجازه داشت خود را جزء معدن اهداف در تلآویو به شمار آورد؟ همان گلوریائی که بعنوان یکی از سرزنده‎ترین و جذاب‎ترین دختران سراسر این سرزمین معروف بود، آیا ممکن است که سی سال از آن زمان گذشته باشد؟ چه اتفاقی برایش رخ داده است؟ و چرا دیگر مانند گذشته جوان نیست؟ من به سوء استفاده توهین آمیزی که از نامش شده است فکر می‎کنم «شرکت حمل و نقل گلوریا بیرن‎بام Birnbaum». نام خانوادگی بیرن‎بام اصلاً هیچ ارزشی نداشت و این نام  شوهرش بود.
بعد معلوم می‎شود که دلیل ناامید بودن و آمدنش به خانه ما همسرش است.
گلوریا شروع می‎کند: "من باید با تو صحبت کنم. شوهرم به من خیانت می‎کند."
من خشکم می‎زند. ناتان Nathan به همسرش خیانت می‎کند؟ این مرد ساکت، همیشه بی‎خطا و عینکی، این الگوی نظم، حق، قانون و بزدلی به همسرش خیانت می‎کند؟ این پایان ماجراست. این به معنی فروپاشی ساختار دولت ماست: وقتی که حتی ناتان بیرن‎بام هم ... دلم می‎خواست گریه کنم. اما به خودم هشدار دادم و خودم را کنترل کردم: "گلوریا، آیا مدرک هم داری؟"
"مدرک؟ اَه! من غریزه خودمو دارم. یک زن برای چنین چیزی به مدرک احتیاج نداره. زن این رو حس می‎کنه. از صدها نشانه کوچک این رو حس می‎کنه."
و او اولین نشانه از آن صد نشانه کوچک را به من گزارش می‎دهد: ناتان روش کاملاً بی‎تفاوتانه‎ای نسبت به او اختیار کرده و حتی دیگر به ندرت با او صحبت می‎کند.
"اگر او لااقل گه‎گاهی به فکر دادن هدیه کوچکی به من می‎افتاد. یک هدیه کوچک، یا گل، یا هر چیز دیگری. اما مدت‎هاست که دیگه از این خبرها نیست. از چند ماه پیش مطمئن شدم که باید پای زن دیگه‎ای در بین باشه. و هفته پیش شک‎ام به یقین تبدیل شد."
"تائید شد؟ چگونه؟ به چه وسیله؟"
"ناتان خودشو ناگهان به یکی از مهربون‎ترین همسران تبدیل کرد. فقط از عشق و توجه تشکیل شده بود. با هدایای کوچکی به خانه می‎آمد، با گل‎ها، یا چیزهای دیگه. بی‎وقفه با من صحبت می‎کرد. این یکی از نمونه‎ای مشخص خیانت کردنشه."
"اما گلوریا، فقط همین مقدارــ"
"این مقدار برای یک زن عاشق کاملاً کفایت می‎کنه تا عکس رو کامل کنه. از نشونه‏‎های دیگه اینکه ناگهان مثل گرگ جوانی اشتها پیدا کرده. بخصوص اشتهای خوردن ماهی. همونطور که معروفه ماهی پروتئین مخصوصی تولید می‎کنه که برای مردها در مواقع مخصوصی خیلی مهم باید باشه. حالا از تو سؤال می‎کنم: برای چه کاری باید یک مرد متأهل به پروتئین احتیاج داشته باشه؟ من می‎تونم بهت بگم برای چه کاری: می‎خواد خودشو برای فاحشه‎اش روی فرم نگه داره. به این خاطر ماهی زیاد می‎خوره."
"اما انگار به نظر می‎آمد که در این اواخر کمی لاغر شده باشه؟"
"البته که لاغر شده. به طور خیلی جدی‎ای رژیم غذائی می‎گیره. فقط میوه می‎خوره. برای کوچک کردن شکمش به چیز دیگه‎ای اصلاً دست نمی‎زنه. به حمام بخار می‎ره. قبل از صبحونه پنج دور دور بلوک خونه می‎دود. تمرین حرکات ژیمناستیک می‎کنه. برای برنزه شدن روز و شب حموم آفتاب می‎گیره. یک مرد تو سن و سال او چه احتیاجی به برنزه شدن داره؟"
"اما وقتی من چند روز پیش دیدمش چهره‎اش کمی رنگ‎پریده به نظر می‎آمد."
"درسته. اما فکر نکن که از چشم من پنهون مونده. رنگ‎پریده؟ مثل بیمارها بی‎رنگ شده. مثل یک جنازه دیده می‎شه. برای راه رفتن فقط می‎تونه خودشو به زور بکشه. دیگه از خستگی قادر نیست دور بلوک خونه بدود یا حرکت‎های ژیمناستیک رو تمرین کنه. خوب مشخصه چرا، چونکه تمام قدرت خودشو برای ماجراهای شهوانی‎ش به کار می‎بره."
"گلوریا، تو اغراق می‎کنی."
"من اغراق نمی‎کنم. من حسود هستم، و به این هم اقرار می‎کنم. اما وقتی می‎شنوم که او در تخت‎خواب به این‎ور و آن‎ور غلت می‎زنه، آخرین تردیدهام هم محو می‎شن: او نمی‎تونه بخوابه، چون به ماجراهای عشقی‎اش فکر می‎کنه. چند روز قبل نزدیک بود با دمپائی محکم بکویم به سرش."
"چرا؟"
"مجسم کن: من از خواب بیدار می‎شم ــ نگاهم می‎افته به همسرم که در کنارم دراز کشیده ــ و بعد چی می‎بینم؟ او در خوابه. مانند نوزاد سیری خوابیده. من، همسر او، شب در تخت‎خواب به این سمت و اون سمت می‎غلتم، بیمار از حسادت ــ و او خوابیده! فقط کسی می‎تونه اینطور در آرامش و صلح بخوابه که خوشبختی‎شو پیدا کرده باشه و احتمالاً در حال خواب دیدن از این زنکه باشه. یا از چند زن با هم."
گلوریا شروع می‎کند به آهسته گریه کردن، و در من هم آهسته خشم خفیفی نسبت به ناتان بالا می‎آید. آیا نمی‎توانست این مرد کمی محتاط‎تر باشد؟ چرا کاری نکرد که زنش متوجه چیزی نشود؟
در این بین گلوریا دوباره بر خودش مسلط می‎شود: "و من دیروز کجا پیداش می‎کنم؟ تو گاراژ پیداش می‎کنم، در حال شستن و برق انداخت ماشینش. خوب با این کارش داشت به من نشون می‎داد که یک دوست دختر تازه داره. نه، دوست عزیز، آدم لازم نیست نابغه باشه که تمام این چیزها رو تشخیص بده. تو حتماً چنین مردهای متأهلی رو می‎شناسی که ناگهان صورتشونو دو بار در روز اصلاح می‎کنن و با شکمی تو داده شده و کراواتی تازه جلوی آینه می‎ایستند تا از داشتن نیروی از راه بدر کردن دیگران در خود مطمئن بشن؟"
من جواب می‎دهم: "آره، گلوریا. من چنین مردان متأهلی را می‎شناسم."
گلوریا پیروزمندانه می‎گوید: "می‎بینی! و تمام این کارها را ماتان با من انجام نمی‎ده! من باید محبورش کنم تا ماشینشو بشوره، باید با مهربونی راضیش کنم صورتشو اصلاح کنه، وگرنه با ریش سه روز اصلاح نشده اینور اونور می‎ره. این مکار، رذل، مردک سرکش می‎خواد با این کار فریبم بده،..."
اشگ‎های گلوریا سرازیر می‎شوند و هق هق کنان می‎گوید: "من شوهرم رو دوست دارم! باید چه کار کنم؟ خواهش می‎کنم، به من بگو که باید چه کار کنم!"
من می‎گویم: "گلوریا، تو باید حس حسادت‎شو تحریک کنی". و واضح و بی‎پرده ادامه می‎دهم: "تو باید بهش خیانت کنی."
گلوریا در حالیکه زار زار می‎گریست می‎گوید: "این راه اما چاره ‎ساز نیست. بیست ساله که دارم این کار رو می‎کنم."

_ پایان _
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 16:5  توسط سعید از برلین  | 

هیچ چیز نمی‎تواند مانند جهان بزرگ و پهناور یک اسرائیلی کوچک و محدود گشته را چنین قوی فریفته خویش سازد. او بی‎هدف از میان طول و عرض این جهان می‎راند، گاهی به  شکل زیک و گاهی به شکل زاک. اما هرکجا که سفر او را برساند ــ فراموش نخواهد کرد که از کجا آمده است و به کجا باید بازگردد. او نه وطن فراموشش می‎گردد و نه هموطنش. او نمی‎تواند آنها را ابداً فراموش کند. و برای فراموش نکردن‎شان مراقبت به عمل می‎آورد.
 
در سفر خاور دور آنقدر صحنه‎های منقلب کننده مشاهده کردیم که تصمیم گرفتیم در راه پرواز بازگشت به اسرائیل استراحت کوچکی بکنیم. نیویورک یک محل استراحت خاطره‎انگیز و کاملاً مناسب برای خریدی خلاقانه به نظرمان آمد. بعد از دوش گرفتن سریع در هتل براه افتادیم و در تراس یک کافه خیابانی میز خالی‎ای پیدا کردیم. حالا بهترین همسر جهان و من آنجا نشسته بودیم، آنجا نشسته بودیم و اجازه می‎دادیم که زندگی در شهر بزرگ درخشنده از کنارمان عبور کند.
رک بگویم: ما در حالت روحی خوبی نبودیم. کمی خود را منزوی و گمشده احساس می‎کردیم. البته، مردم بیگانه همه خیلی مهربانند، خیلی مؤدب و گاهی هم دوستانه، اما همانطور که از نامش پیداست برایمان غریبه‎اند. مسافرین اسرائیلی پس از مدتی دلتنگ چهره آشنا می‎گردند، دلتنگ بر شانه نواخته شدنی مهربانانه، دلتنگ شایعات دلپذیر به زبان عبری، بی‎تفاوت از اینکه چه کسی، کافی‎ست که یک اسرائیلی باشد، کسی که آدم بتواند او را به زبان خانوادگی عربی «حبیبی» خطاب کند ...
و همینطور آنجا نشسته بودیم، بهترین همسر جهان و من، آنجا نشسته بودیم و خیره به روبرو نگاه می‎کردیم، هر دو.
ناگهان بر چهره همسرم رنگی از نشاط می‎دود و با هیجان آهسته می‎گوید: "نه! غیر ممکنه ... اما، خودشه. آویگدور پیکلر Avigdor Pickler!"
نزدیک بود از صندلی سقوط کنم. درست بود، آنجا، فقط چند قدم دورتر از ما آویگدور پیکلر در میان شهر بزرگ درخشان ول می‎گشت. شهر هرچه هم بزرگ باشد ــ باز جهان کوچک است. هرگز فکر نمی‎کردم که آویگدور پیکلر را درست وسط آمریکا ببینم. به این دلیل نمی‎توانستم این فکر را بکنم، زیرا که او را به سختی می‎شناختم. گه‎گاه همدیگر را در تماشاخانه می‎دیدم، و در وقت استراحت بین دو پرده چند کلمه بی‎ربط بهم می‎گفتیم و یا به تکان دادن تقریباً سرد سر اکتفا می‎کردیم، اگر خوب به یاد داشته باشم، به این دلیل که آویگدور پیکلر مردی که مورد سلیقه‎ام باشد نبود ... اما حالا و اینجا؟ در این پراکندگی؟
من از جا می‎جهم و او را درآغوش می‎گیرم و با شوق می‎گویم: "شالوم، حبیبی!"
پس از آنکه او هم با همسرم تعداد زیادی بوس و آغوش رد و بدل می‎کند، دعوتم را که کنار میزمان بنشیند می‎پذیرد. بعد می‎فهمیم که او برای یک مرخصی تقریباً دو ساله در نیویورک به سر می‎برد و حالا هم می‎خواهد به رستوران پورتوریکو Puertorico برود و زن و شوهر آشنائی از اسرائیل را در آنجا ملاقات کند، تیرزا Tirsah و شوهرش را، دو انسان دوست‎داشتنی که از تمام رستوران‎های نیویورک با خبر بودند. من پیشنهاد می‎دهم: "چطوره همه با هم دسته حمعی بریم و درست و حسابی پرسه‎زنی کنیم؟"
در این ثانیه دو پنجه دست از پشت بر روی چشمانم می‎شینند و صدای تیز و نازک شکنجه‎آوری به زبان سلیس عبری می‎پرسد:
"چه کسی می‎تونم باشم؟"
خوب، چه کسی می‎تواند باشد؟ چه کسی بجز کایمکه Chaimke می‎تواند چنین شوخی کودکانه‎ای بکند؟
"کایمکه! چطوری دوست قدیمی؟"
من هر دو سمت صورتش را صمیمانه می‎بوسم، مهم نبود که افراد نشسته در آنجا چه فکر می‎کنند، می‎توانستند هرچه مایلند فکر کنند. بعد برایش از میز کناری صندلی‎ای به طرف میزمان کشیدم، او را با آویگدور پیکلر آشنا ساختم و قرار ملاقاتمان با تیرزا و شوهرش را به اطلاع او رساندم. کایمکه تازه از اسرائیل آمده بود، جدید‎ترین جوک‎ها در باره بگین Begin را برایمان تعریف کرد. او قصد داشت با همسرش به اتفاق زن و شوهری دیگر به نام‎های میخال Michal و آوی Avi یک سفر از میان آمریکا انجام دهد ــ بعلاوه آن سه هم قرار بود چند لحظه دیگر از راه برسند. او گفت، پس ساده‎ترین کار این است که همه دور هم باشیم.
من فریادی از شادی می‎کشم: "البته! همین کار رو می‎کنیم!"
خلق و خوی ما تغییر کرده و بسیار خوش گشته بود. گرچه ــ احساس می‎کردم که این پیکلر اضافی‎ست. من هرگز نتوانسته بودم او را تحمل کنم، نه او را و نه دوستان احمقش را، هرکه هم که می‎خواهند باشند.
خوشبختانه حالا همانطور که کایمکه قبلاً گفته بود همسرش به اتفاق آوی به همراه شوهر چاقش ظاهر می‎شوند؛ سه نفر اسرائیلی دیگر آنها را همراهی می‎کردند، یک زن و شوهر نقاش و یک دکتر به نام فینکل‎اشتاین Finkelstein. این افراد در خط عابر پیاده همدیگر را اتفاقی دیده بودند، آدم نمی‎تواند باور کند، روی خط عابر پیاده در نیویورک.
آنها درهم برهم سؤال می‎کردند: "چطورید ــ تازه چه خبر ـ از کی اینجائید؟ ـ برای امشب چه در پیش دارید؟"
بهترین زن جهان به من نگاه رسائی می‎اندازد و با متانت می‎گوید: "ما هنوز نمی‎دونیم آیا وقت داشته باشیم".
و او حق داشت. برایمان همه چیز زیاده از حد شده بود. لعنت بر شیطان، چرا باید آخرین ساعات سفر خارجیمان را با یک فوج اشخاص ناشناس بگذرانیم؟ بله، البته، آنها هموطن بودند، اما در اسرائیل هم هموطن داریم.
"می‎بخشید، حبیبی!"
این گارسون بود. او برایمان چند میز را کنار هم می‎کشد، درست مانند کافه‎های خیابان دیسنگوف‎اشتراسه Dizengoffstraße در تل‎آویو. در اثنای این مانور خودم را در برابر مرد عینکی‎ای می‎بینم. او فوری برایم تعریف می‎کند که همین حالا با زن و فرزندانش از سفر جاوه، سوماترا، بورنئو، نیوزیلند و کانادا بازگشته‎اند، آنها حتی تا آلاسکا هم رفته بودند، جائی که اسرائیلی‎های زیادی بعنوان مربی سگ‎های سورتمه کار می‎کنند، و سه نفر از آنها هم با دخترهای اسکیموئی ازدواج کرده‎اند و دلتنگ وطن بودند.
کوششم برای برقرار کردن تماس با کایمکه به خاطر گفت‎و گوی هیجان‎انگیزی که با اعضای تیم بسکتبال از ماکابی حیفا Maccabi Haifa می‎کرد بی‎نتیجه می‎ماند، بازیکنان از ایتالیا به اینجا آمده بودند و به دعوت سفارت‎خانه اسرائیل دیداری از شهر می‎کردند. آنها مایل بودند ما را هم همراه خود ببرند؛ اما متأسفانه فقط برای پنج نفر جا داشتند و ما صد و هفتاد نفر بودیم.
تیرزا هسته اصلی گروه می‎گوید: "بسیار خوب. ما امشب چه کار می‎کنیم؟"
دکتر فینکل‎اشتاین کلوب تازه افتتاح شده «او و او» را پیشنهاد می‎کند، اما این کلوپ را چهل و دو نفر از حاضرین می‎شناختند. گارسون اهل تل‎آویو به ما پیشنهاد دیدن باغ‎وحش را می‎دهد که در آن طوطی‎ای می‎تواند «حبیبی» بگوید، و خانم اشپیل‎من Spielmann پیشنهاد دیدن از مجسمه آزادی را می‎دهد.
از چند طرف صدای "بدون من!" برمی‎خیزد.
"اونجا پر از اسرائیلیه!"
حالا اما برای من و همسرم همه چیز زیادی شده بود. ما توسط علامت به توافق می‎رسیم و خود را بدون جلب توجه به در خروجی نزدیک کرده و طوری خارج می‎شویم   که فلیکس زلیگ Felix Seelig هنگام وارد شدن به کافه ما را نبیند. در خیابان هم خود را از شر کیبوتسنیکس Kibbuzniks که از ما پرسید برای امشب چه در پیش داریم خلاص کرده و جان سالم بدر می‎بریم.
من می‎گویم: "حرکت! خیلی سریع بریم خونه!"
و ما تنها وقتی ایستادیم که به تل‎آویو رسیده بودیم. آنجا هم پر از آمریکائی بود.
 
_ پایان _ 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۱ساعت 11:10  توسط سعید از برلین  | 

قبل از شروع هر فیلم، گاهی هم پس از پایانش، و گاهی هم قبل از شروع و هم بعد از پایانش بر روی پرده سینما ردیفی از اسامی ظاهر می‎گرد و با خواندن آنها میشود متوجه گشت که بجز هنرپیشگان چه کسانی در تولید فیلم مشارکت داشته‎اند. تماشاچیانی وجود دارند که حقیقتاً تمام آنها را میخوانند. این افراد باید متوجه تعداد زیادی نام‏های غیر متعارف گولدبرگ Goldbergs و آبرامسکی Abramskis که بر پرده سینما سو سو می‎زند شده باشند ــ بیتفاوت از اینکه فیلم از کدام کشور می‎آید. اگر نام فرانکلین.د گرین‎والد Franklin D. Greenwald بعنوان تهیه‎کننده فیلم ظاهر نشود، ولی حداقل بعنوان طراح لباسهای باربارا اشترایزاند Barbra Streisand که قبلاً فانی گرین‎والد Fanny Greenwald نامیده می‎شد و یا اینکه باید نامیده می‎شد به چشم می‎خورد ...
بدون شک: یهودیان اشتیاق شدیدی به کار و کسب در کار فیلم دارند. آنها احساس کشش عجیبی به این جهان مصنوعی متشکل از بشقاب پرنده‎ها، سرقت‎های مسلحانه از بانک‎ها و سکسی تسلی‎بخش دارند، همینطور اینجا در  اسرائیل. بنطر می‎رسد که انگیزه‎ای غیر قابل مقاومت دلیل آن باشد، همانطور که زیگموند فروید هم در فیلم تازه موزیکالی که توسط دوزنده لباس‎هایم تهیه گشته به صراحت این را بیان می‎کند.

وقتی هنگام شب برای قدم‎زدن کوتاهی از خانه خارج شدم، در راهروی ساختمان با سیمون کالانیوت Simon Kalaniot همسایه طبقه دوم برخورد می‎کنم و همراه هم از پله‎ها پائین می‎رویم.
کاملاً خودمانی می‎پرسد: "خوب، حالتون چطوره؟ چه کار می‎کنید؟"
"من در  حال تولید یک فیلم‎ام. و شما کی شروع می‎کنید؟"
"هرگز."
"چرا؟ یعنی چی؟"
"یعنی اینکه من فیلم نمی‎سازم."
حیرت‎زده متوقف می‎شوم. ما همگی آقای کالانیوت را بعنوان مردی ساکت و متعادل می‎شناختیم، می‎توان گفت: شهروندی معمولی و نمونه. آیا باید در شناختمان اشتباه کرده باشیم؟ یا اینکه چطور باید این را درک کرد که او قصد ساختن فیلم ندارد، چرا او؟ همین هفته پیش همسایه پدر آمرزیده بغل دستی ما نوشتن یک فیلم‎نامه به نام «چه کسی بسی Bessi را گاز گرفت؟» برای یک فیلم کمدی را  به پایان رساند. فردا با آقای زوکال Sokal که معلم رانندگی‎ست و در طبقه سوم زندگی میکند قرار داد ساخت فیلم را امضا می‎کنند. و خانم واین‎ریب Weinreb از طبقه همکف هم مشغول بنیاد نهادن بنگاه اجاره فیلم‎های مستند است. تمام اهالی ساختمان خود را وقف صنعت رو به رشد فیلم کرده‎اند، و فقط آقای کالانیوت ...؟
من می‎گویم: "شما شوخی می‎کنید."
"نه، واقعاً. من فیلم نمی‎سازم."
"اما آخه چرا؟"
آقای کالانیوت شانه‎هایش را دستپاچه بالا انداخت، و می‎شد دید که او خود را در پوستش راحت احساس نمی‎کند. تعجبی هم ندارد وقتی بعنوان تنها شخص خارج از ردیف می‎خواند.
"باور کنید" حالا دوباره دنباله حرفش را تقریباً ملتمسانه، طوریکه انگار میخواهد وجدانش را آسوده سازد می‎گیرد: "من علاقه‎ای به جلب توجه کردن ندارم. اما به تولید فیلم هم بی‎علاقه‎ام. فعلاً اینطوریه و نمی‎تونم عوضش کنم. این نقص خیلی زیاد اذیتم می‎کنه. حتی پسرم هم به این خاطر رنج می‎بره. همشاگردی‎هاش در مدرسه به این خاطر که پدرش فیلم تولید نمی‎کند او را دست می‎اندازند، در حالیکه خود آنها شروع کرده‎اند با پشتیبانی وزارت آموزش و پرورش در باره معلم ورزششان فیلمی بسازند که در آن تا حدی از رمان فانی هیل Fanny Hill استفاده کرده‎اند ..."
"و چرا می‎خواهید جلب توجه نکنید، آقای کالانیوت؟ آیا مربوط به سلامتی‎تان می‎شود؟"
"نه، نه. فقط به این دلیل ساده که من تا حالا بدون تولید فیلم خیلی خوب زندگی کرده‎ام و مایلم همینطور هم به زندگی ادامه بدم. آیا اجازه این کار را ندارم؟ آیا قانونی وجود دارد که مرا برای تولید فیلم مجبور می‎سازد؟"
با چشمانی ترسان و گشاد شده آقای کلانیوت نگاهم می‎کرد. من او را با گفتن اینکه چنین قانونی وجود ندارد آرام ساختم، و برای منحرف ساختن او از حال همسرش پرسیدم.
آقای کالانیوت می‏گوید: "زیم احساس بدبختی می‎کند. عمویش در آرژانتین صاحب یک نساجی پر رونق است و ماه‎هاست که دست از سرمان برنمی‎دارد و می‎خواهد ما را هم وارد کار تولید فیلم کند. او به ما پیشنهاد صد هزار دلار، یک دختر مترجم و لباس‎های مردانه هنریشه اصلی فیلم را داده است. وقتی به زنم گفتم که من نه فرصت دارم و نه مایلم به دنبال هنرپیشه‎ها و کارگردان‎ها بدوم، او با لباسشوئی سر خیابان دست به یک تولید مشترک زدند. نام فیلم را «سؤالات به ستوه آورنده» گذاشته‎اند و فیلمنامه آن را دندان‎پزشک‎مان نوشته است."
ناگهان آقای کالانیوت آه عمیقی می‎کشد. ظاهراً بر او معلوم گشته بود که چه آدم بد بختی باید باشد.
او نجوا کنان می‎گوید: "گاهی در شب‎هائی که نمی‎تونم بخوابم، شروع می‎کنم به تردید کردن که آیا در پیش من همه چیز درست و مناسب است. آیا یک آدم بزدل‎ام؟ یا فقط یک آدم تن‎‎آسا؟ آیا نشانه‎های زمانه را دیگر نمی‎فهمم؟ چند روز پیش پرسشنامه‎ای را که حالا دولت به خانه‎ها می‎فرستد و در آنها سؤال می‎کنند که چند فیلم در سال تولید می‎کنید، در کدام استودیو فیلم‎برداری و طبق کدام برنامه فیلم‎برداری می‎کنید را دریافت کردم. من از اینکه نمی‎تونم به این سؤالات پاسخ بدم خجالت می‎کشم. من خجالت می‎کشم ..."
سیمون کالانیوت چهره‎اش را در دستانش مخفی می‎سازد، یقه پالتویش را بالا می‎زند و آهسته و هق هق کنان در تاریکی ناپدید می‎شود. من از صمیم قلب برایش متأسف گشتم. انزوا باید چیز وحشتناکی باشد.
 
ـ پایان ـ
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱ساعت 0:50  توسط سعید از برلین  | 


"من اینو می‎دونستم، به کائنات قسم، من اینو می‎دونستم." و تمام تلخی ناوارد بودن که هر آدم عاقلی توانا به دیدن آن بود در صدایش به نوسان می‎افتد. "منظور شما صرف شام در خانه فرمانده نیروهای ضربت است، درست می‎گم؟ من می‎تونم قسم بخورم که حس وطن‎پرستی شما در این صحنه از کتاب تحریک شده است. آیا بهتر نبود که تمامی وقایع جاری شدن سیل در دره کوه‎های زک‎کارین Saccharin را در این صحنه شاید باید جا می‎دادم تا روان‎تر خوانده می‎گشت؟ آیا شما صحنه را به یاد می‎آورید؟ ــ"
به او هشدار می‎دهم "به لکنت نیفتید، صبر من دارای مرز است."
"صحبت‎های شبانه برگزارکنندگان مسابقات شترسواری در اطراف حرم‎سرای شیخ را به یاد می‎آورید؟ باید از این قسمت خوشتان آمده باشد، درست می‎گم؟"
"حتی خیلی هم زیاد. صحنه خوب رنگ‎آمیزی شده‎ای بود."
"و از آن صحنه‎ای که یکاترینا Jekaterina چراغ روی میز را بر سر قاضی خرد می‎کند ــ آیا با این هم موافقید؟"
"احتمالاً."
"بنابراین به هیچ وجه نمی‎تونید با سرنوشتی که برای مایر‎ـ‎کرون‎اشتات Meir-Kronstadt و امثال او رقم زده‎ام مخالفتی داشته باشید!"
درگیری‎ای خشونت‎آمیز مرا در بر می‎گیرد. به خود می‎گویم، اوه، صبر کن پسرم. تو می‎تونی هرکسی را که مایلی خلق کنی ــ اما به خاطر من از مایر‎ـ‎کرون‎اشتات بگذر. همه چیز مبهم و نامربوط بود. حالا باید جرقه زده شود. حالا دیگر خودداری از من گریخته بود.
"گوش کنید، تولائت شانی! من اگر جای شما بودم بخاطر ماجرای مایر‎ـ‎کرون‎اشتات مغرور نمی‎‎گشتم!"
"اما من به خاطر او مغرورم!"
خون به سرم هجوم می‎برد. باورکردنی نیست! این پسر به خود جرأت مخالفت با من می‎دهد! با عصبانیت می‎گویم: "کرون‎اشتات یک کلاه‎بردار است و کارهایش کسی را متقاعد نمی‎سازد. و از این بیشتر: او غیر ضروری‎ست. شما می‎تونید بدون هیچ صدمه خوردن به کتاب کاملاً حذفش کنید."
"اجازه دارم بپرسم چگونه، آیا باید یک درگیری واقعی را آماده کنم؟
"خوب ــ چگونه؟ شما چه فکر می‎کنید؟"
"شما حتماً به جانور‎شناس فکر می‎کنید."
"پس به چه کس دیگری."
"و یکاترینا؟"
"او باید همرا با قاضی بگریزد!"
"با وجود نه ماه حامله بودن؟"
"بعد از زایمان."
"آیا فکر نمی‎کنید که دارید کار را کمی آسان در نظر می‎گیرید؟ بعلاوه بنظر می‎آید که فراموش کرده‎اید که یکاترینا توسط یک ماشین زیر گرفته می‎شود!"
"حالا حتماً باید زیر ماشین بره؟ و از قضا یکاترینا؟ اگر قرار است که کسی زیر ماشین برود، پس چه بهتر که آبی‎گایل Abigail زیر ماشین برود."
"مسخره‎ست. این چه معنی‎ای می‎تونه داشته باشه؟"
این حرف برایم زیاد بود. این را نباید به متخصصی مانند من می‎گفت. سی سال بدون وقفه کتاب می‎خوانم ــ و حالا این سنبل‎کار می‎آید و می‎گوید "مسخره‎ست".
"شما سنبل‎کار، گفتید «مسخره‎ست»؟ و مسابقه شتر‎سواری شما ابلهانه نیست؟ ابلهانه که خوبه، منزجر کننده‎ست! من به زحمت تونستم از بالا آوردن جلوگیری کنم!"
"عالیه. قصد من هم کاملاً این بود. می‎خواستم انسانی را نشان دهم که از خودش استفراغش می‎گیرد، اما لااقل خود را بعد خواهد شناخت. و منظورم شمائید!"
ما در میدان گسترده و غیر قابل پیش‎بینی‎ای به یکدیگر توهین شخصی می‎کردیم. تولائت شانی از عصبانیت رخش زرد شده بود و تند تنفس می‎کرد.
"من به شما خواهم گفت که چرا کتابم را دوست ندارید." آب دهانش را قرقره می‎کند. "چونکه من جرأت کردم از راه حل‎های بی‎اهمیت چشم‎پوشی کنم! چون من نمی‎گذارم بوریس در ماجرای سیل بمیرد! درست می‎گم؟"
بوریس! این را فقط کم داشتم.
غرغر کنان می‎گویم: "شما هم با این بوریس‎تون، می‎تونید با هم برید به جهنم! "شما بطور یقین در دام این حقه‎باز سقوط کردید! و اگر مایل به دانستن باشید: رابطه عاشقانه‎اش با آبی‎گایل هم کاملاً ناچیز است!"
"ناچیز! نویسنده جوان آه بلندی می‎کشد. "اما باید به کسی متعلق باشد!"
"اما نه به بوریس! آیا کس دیگری وجود ندارد؟"
"پس چه کسی؟" تولائت شانی به من می‎پرد، یقه‎ام را می‎گیرد و تکانم می‎دهد. "پس چه کسی!؟"
"مثلاً جانورشناس ــ اسمش چی بود ــ کرون‎اشتات!"
"کرون‎اشتات جانورشناس نیست."
"او یک جانور‎شناس است! و اگر هم که جانور‎شناس نباشد، پس باید فرمانده نیروهای ضربتی باشد."
"کرون‎اشتات فرمانده نیروهای ضربتی‎ست!"
"بفرمائید، این هم از این! برای من مهم نیست، می‎تواند هر چه یا هر کس که می‎خواهد باشد، باشد! فقط بوریس نباشد! حتی شاید مارینه‎ـ‎آتاکه Marine-Attache' هم منطقی‎تر باشد! یا پتر Peter! یا بیرن‎باوم Birnbaum!"
"بیرن‎بام کیه؟"
"او شرارت کمتری از کرون‎اشتات ندارد، من این را تضمین می‎کنم! به نظر می‎رسد بر این باور باشید که خط خطی کردن کاغذ برای به چاپ رساندن یک کتاب کافی‎ست. از خودتون محافظت کنید! شما ای سَنبل‎کار، درست عمل کردن در چه حاله؟ شخصیت‎ها؟ درگیری‎های درونی؟ عمق‎ها؟" حالا این من بودم که مشغول خفه کردن او بود. "عمق مهم است ــ و نه با اجی مجی یا ترجی و چرند و پرند، درست مانند کتاب شما! بوریس! بوریس! آیا باید به این کتاب نام نهاد؟ برای چه کسی؟ مطمئناً نه برای مخاطبین! هیچکس چنین کتابی را نمی‎خواند! من هم آن را نخوانده‎ام!"
"شما کتاب را نخوانده‎اید؟"
"نه. و چنین قصدی هم ندارم!"
با این حرف می‎گذارم آنجا بنشیند.
احتمالاً هنوز هم آنجا مانند احمقی نشسته است. و این حقش است.

_ پایان _
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 1:29  توسط سعید از برلین  | 

سکوتی از سُرب تهدید به بستن راه نفسم می‎کند. من باید یک چیزی می‎گفتم:
و می‎گویم "من باید یک چیزی بگویم. شما وقت زیادی برای نوشتن این کتاب صرف کردید."
تولائت شانی سری تکان می‎دهد: "سه سال. اما سوژه را خیلی طولانی‎تر با خودم حمل می‎کردم."
"این را بلافاصله می‎‎توان احساس کرد. کار به بلوغ رسیده‎ای‎ست."
سکوت. سکوتی سربین. و هیچ راه نجاتی پیدا نبود. دوستان در مواقع احتیاج؟ نگوئید که خنده‎ام می‎گیرد.
نویسنده جوان با صدائی لرزان از هیجان و انتظار از من درخواست می‎کند: "لطفاً حالا نظرتونو به من بگید."
"من خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم."
"از تمام مطالب کتاب؟"
در آخرین لحظه از دام می‎گریزم.
تولائت شانی از گوشه چشم با نگاهی نافذ مرا تماشا می‎کرد. اگر حالا جواب می‎دادم: "بله، از تمام مطالب کتاب" ــ او فوری متوجه می‎گشت که من کتاب را نخوانده‎ام.
می‎گویم: "من می‎خواهم با شما کاملاً روراست باشم، ابتدای کتاب چندان خارق‎العاده نیست."
تولائت شانی آهی با ناامیدی می‎کشد: "شما هم؟ اصلاً فکرش را نمی‎کردم. یک نویسنده با تجربه مانند شما باید بداند که هر کتابی محتاج در معرض دید واقع شدن است."
کمی تندخویانه می‎گویم "نمایشگاه کتاب؟ مهم این است که آیا آدم فوری جذب یک کتاب می‎گردد یا نه."
تولائت شانی سرش را پائین می‎اندازد و در این حالت چنان غمگین بود که باعث تأسفم گشت. اما چرا او اصلاً چنین نمایشنامه‎های خستهکنندهای مینویسد.
من به او دلداری میدهم: "کمی دیرتر حتماً خیلی بهتر خواهد شد. فیگورهای شما خیلی خوب ترسیم شده‎اند. و داستان آتمسفر و ریتم خوبی دارد."
"شما هم معتقدید که باید نیمی از بخش‎های توصیفی کتاب را حذف می‎کردم؟"
"اگر این کار را می‎کردید پرفروش‎ترین کتاب می‎شد."
تولائت شانی بسیار سرد می‎گوید: "امکان داشت. اما برای من توضیح کاملاً دقیق اینکه چرا بوریس Boris به شورشیان می‎پیوندد مهم‎تر بود."
بوریس!! و بعد اضافه می‎کنم: "بوریس البته کاراکتری‎ست که آدم نمی‎تواند زود فراموشش کند. آدم متوجه می‎شود که تمام عشق زن به او اختصاص دارد."
تولائت شانی با چشمان گشاد شده‎ و وحشت‎زده‎ای به من خیره شده بود:
"عشق؟ من بوریس را دوست داشته باشم؟ این خوک را؟ این جنایت‎کار را؟ بوریس تنفرانگیزترین فیگوری‎ست که تا حالا خلق کرده‎ام!"
با سرزنش می‎گویم: "فکر می‎کنید. اجازه بدید بهتون بگم که شما خودتون رو در مخفی‎ترین عمق درونتون مانند او می‎بینید."
تولائت شانی رنگش می‎پرد.
او بی صدا غر غر می‎کند: "چیزی که شما می‎گوئید برایم مانند ضربه چماق است. وقتی من شروع به نوشتن کتاب کردم، اطمینان کامل داشتم که از بوریس متنفرم. اما بعد، وقتی که او در نزاع میان پتر Peter و مارینه‎ـ‎آتاکه Marine-Attache' درگیر می‎شود و با این وجود به مادرش از اینکه او به آبیگایل Abigail تجاوز کرده است چیزی نمی‎گوید ... شما که به یاد می‎آورید؟"
"البته که به یاد می‎آورم! او چیزی به مادرش نگفت ..."
"درسته. من در این وقت از خودم پرسیدم: که این بوریس، با تمام سرگردانی‎ و کاستی‎هایش، آیا مانند همیشه همان انسان باارزش جانورشناس نیست؟"
مداراجویانه می‎گویم: "ما همه انسانیم. بعضی از انسان‎ها اینطورند، بعضی‎ها طور دیگرند، اما در اصل همه ما برابریم."
"من هم دقیقاً می‎خواستم همین نتیجه را بگیرم."
نکند که من کتاب را ناخودآگاه، بدون آنکه متوجه شده باشم خوانده بودم؟
تولائت شانی با تأخیر می‎گوید: "از اطراف مختلفی مطمئنم ساختند که این کتاب، حداقل آنچه که به سوژه مربوط می‎شود قوی‎ترین اثرم است."
من متفکرانه به سقف نگاه می‎کردم، طوریکه انگار می‎خواستم تمام آثار نویسنده امیدوار و جوان را فقط با یک نگاه به یادآورم. در حالیکه من هنوز خطی از او نخوانده بودم. برای چه باید می‎خواندم؟ این تولائت شانی اصلاً چه کسی است؟ چرا کتاب‎هایش را برایم می‎فرستد؟ مگر نشنیده است که می‎گویند باید همیشه چیزها را در جای خودشان قرار داد.
"من اما معتقد نیستم که این بهترین کتاب شماست. اما مطمئناً از پرهیجان‎ترین کتاب‎هایتان است."
تولائت شانی تکانی می‎خورد. بدون شک تیرم به حساس‎ترین نقطه‎اش خورده بود. متأسفم. یا اینکه باید وقتی او کارهای تفننی‎اش را بدون مطالعه قبلی انجام می‎دهد از روی ادب تعظیم هم بکنم؟
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 2:50  توسط سعید از برلین  | 

 
 

پدران ما، که هزاران سال پیش خط عبری را اختراع کردند، باید چپ‎دست بوده باشند، زیرا آنها از راست به چپ می‎نوشتند. بعلاوه آنها را طوری ‎می‎نوشتند که دست‎خط کتاب‎های مقدس توسط هر احمق بی سر و پائی نتواند خوانده شود. به این خاطر تمام حروف صدا‎دار را مانند تند‎نویسان به قتل می‎رساندند. از این رو نوشتن به زیان عبری آسانتر از خواندن آن است. جای تعجب ندارد که نویسندگان عبری زبان مدام تب‎آلود در جستجوی خواننده آثارشان می‎گردند. تعداد خوانندگا‎نشان روی ‎هم رفته به سه نفر می‎رسد: ناشر، چاپچی و ویرایش‎گر. بعنوان چهارمین نفر هم مرا می‎خواهند.

جریان تولائت شانی Tola'at Shani ناراحتم ساخته بود. نه، واقعاً کار قشنگی نبود: شش ماه پیش یک کتاب جدید برایم فرستاد که من آن را فوری روی میز یا جای دیگری گذاشتم ــ و از آن زمان به بعد در آنجا، یا هر جای دیگری که قرار دارد، باید تار عنکبوت بدورش بسته شده باشد.
در ابتدا با بهانه‎های معمول "بدستم رسید!" مؤفق می‎گشتم و وقتی تولائت شانی را از دور می‎دیدم فریاد می‎زدم: "به محض پیدا کردن چند ساعت وقت آزاد آن را خواهم خواند!" و نویسنده جوان بخاطر وعده‎ها‎ئی که به او می‎دادم لبخند سپاس‎گزارانه‎ای به من می‎زد.
بعد از چند هفته وقتی غیر منتظره نزدیک بود تقریباً تنه به تنه هم بخوریم، وسوسه شدم و گفتم که تا نیمه کتاب را خوانده‎ام و باید بعد از به پایان رساندنش در باره آن با هم صحبت کنیم.
پس از آن ملاقات غیرمنتظره پیشامد بسیار شرم‎آوری رخ می‎دهد. تولائت شانی داخل کافه می‎شود و درست لحظه‎‎ای که نگاهش را به در آشپزخانه می‎اندازد من خودم را از کافه به بیرون می‎لغزانم.
هنوز هم کاملاً دقیق به خاطر می‎آورم که در این روز تصمیم راسخ گرفتم بعد از رسیدن به خانه کتاب را موشکافانه ورق بزنم. اگر اشتباه نکنم حتی دستم را هم برای برداشتنش دراز کردم. اما در این لحظه زنگ تلفن به صدا آمده بود، یا اینکه زنگ در خانه و یا چیز دیگری اتفاق افتاده بود ــ در هر حال دست دراز شده‎ام به کتاب نرسید. و این کار انجام نشد.
چند روز قبل وقتی در صف خرید بلیط سینما ایستاده بودم، احساس کردم کسی بازویم را گرفت. او تولائت شانی بود، و هیچ راه فراری نداشتم.
او از من پرسید: "آیا کتاب را خواندید؟"
من سرم را چند بار جدی جنباندم:
"باید مفصلاً در باره‎اش با هم حرف بزنیم. من خیلی چیزها برای گفتن به شما دارم. اما اینجا ــ در این صف ــ روی یک پا ــ"
هنوز حرفم تمام نشده بود که کنار باجه فروش بلیط پلاکارد "بلیط تمام شد" بالا می‎رود. سرنوشتم رقم خورده بود. فقط سقوط ناگهانی یک عقاب سنگی می‎توانست نجاتم دهد، و متأسفانه در تل‎آویو Tel Aviv عقاب سنگی وجود ندارد. اما در عوض قهوه‎خانه‎های زیادی دارد، آنقدر زیاد که به احتمال خیلی قوی بتوان میز خالی‎ای برای دو نفر پیدا کرد. تولائت شانی که هنوز بازویم را رها نکرده بود میزی برای دو نفر پیدا می‎کند. و حالا روبروی هم نشسته بودیم.
تولائت شانی می‎گوید "شما می‎خواستید در باره کتابم با من صحبت کنید."
من می‎گویم "بله. من خوشحالم از اینکه بالاخره شما را می‎بینم."
این وضعیت مرا به نحوی به یاد نقطه اوج فیلم‎های وسترنی می‎اندازد که در آنها کلانتر و تبه‎کار در سالن کافه یک خیابان خالی از رهگذر بهم برخورد می‎کنند و دیگر تصفیه حساب نهائی اجتناب‎ناپذیر می‎گردد. خیابان دیسن‎گوف Dizengoff هم ناگهان خالی از مردم به نظر می‎آمد. من به یاد نمی‎آورم که این خیابان را تا حال چنین خلوت دیده بوده باشم. هیچ چهره آشنائی نمی‎خواست ظاهر شود.
ناامید سعی کردم کتاب را به خاطر آورم، اما مدام  فقط کاغذ قهوه‎ای بسته بندی‎اش که هنوز باز نکرده بودم پیش چشمان باطنم ظاهر می‎گشت. کاش لااقل می‎دانستم که کتاب در باره چه موضوعی نوشته شده است! آیا یک رمان بود؟ یک مجموعه داستان‎های کوتاه یا کتاب شعر بود؟ نمایشنامه؟ مقاله؟
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۱ساعت 23:50  توسط سعید از برلین  | 

یک بار دیگر شکست خوردم. من دوباره یک کتاب نوشتم. من این قصد را نداشتم، من مقاومت کردم، من بر ضد شوق مبارزه کردم، اما شوق پیروز شد. بسیار خوب. در هر حال این یکی از بهترین روش‎های کشتن وقت است. برای رفتن به دیسکوتک پیر و کمی زیادی عاقلم و مشغولیت با سیاست مریضم می‎سازد. بنابراین ترجیح می‎دهم که کتاب بنویسم.
البته اینها فقط بهانه‎اند. در حقیقت شبیه اسب سیرکی هستم که با ملودی آشنای ارکستر یورتمه می‎روم. ملودی من فصل زمستان است. به محض درازتر شدن شب خود را با مداد تراشیده شده‎ای در اتاق کارم حبس می‎کنم، درست مانند خرسی که ــ البته بدون مداد ــ در غارش خود را مخفی می‎سازد. و بعد شروع می‎کنم به نوشتن داستان‎هایم، بعد این مورچه‎های کوچک عبری از راست به چپ روی کاغذ می‎دوند، ورق به ورق.
باید در این سال‎های طولانی فعالیتم بعنوان پرورش دهنده مورچه بین من و خوانندگانم ــ در هر صورت امیدوارم که چنین باشد ــ تا حدودی یک رابطه دوستانه برقرار شده باشد.
گاهی احساس می‎کنم همه خوانندگانم را شخصاً می‎شناسم، بخصوص و ترجیحاً کسانی را که کتاب‎هایم را می‎خرند، و شاید هم آنها را حتی در نسخه‎های متعدد برای هدیه دادن به دوستان و آشنایانشان تهیه می‎کنند. اما دیگران هم برایم ارزشمند و دوستداشنی‎اند. من خودم را تا مرز صمیمیت به آنها نزدیک احساس می‎کنم، و وظیفه رهانیدن از نگرانی‎ها که هر طنزنویس منصفی در برابر خوانندگانش مکلف به آن است را تحت تأثیر این احساس ناچیز می‎انگارم و به جای آن این میل بر من غلبه می‎کند که من نگرانی‎هایم را با آنها در میان بگذارم. این بار سعی خواهم کرد خود را کنترل کرده و فقط یک فصل را به نگرانی‎هایم اختصاص دهم.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:31  توسط سعید از برلین  | 

عجیب اینکه مردم فقط طنزنویسان را نمی‎توانند از شغلشان مجزا به حساب آورند. وگرنه نزد بناها و دندان‎سازها چنین اتفاقی رخ نمی‎دهد. برای من اما بی‎وقفه اتفاق می‎افتد.
تا جائیکه برایم مقدور است از خود دفاع می‎کنم. چند سالی‎ست که یک کمپین اطلاعات برای روشن‎سازی از اینکه من در زندگی خصوصی‎ام مردی از این زمانه و کاملاً معمولی‎ام راه انداخته‎ام. اخیراً هم حتی چند مقاله جدی و خشمناک منتشر کرده‎ام و در مصاحبه‎هائی با قیافه گرفته‎ای باورم را از اینکه جهان زوال خود را هدایت می‎کند بیان کردم. آیا این کمکی می‎کند؟ هیچ کمکی نمی‎کند. شاید بتوانم چند رفیق قدیمی را متقاعد سازم، اما دوستان جدید دیگری باز اضافه می‎گردند که فقط محض چراغ‎ راهنمائیم از خنده روده‎بر شوند. و اینکه من آنها را می‎خندانم کافی‎شان نیست ــ آنها هم به نوبه خود این همت را دارند که مرا به خنده اندازند. تو یک بذله‎گوئی، دوست من؟ صبر کن، من برات یک جوک تعریف می‎کنم. چرا؟ برای اینکه ببینی بقیه هم لطیفه برای گفتن دارن.
یکی از این آدم‎ها با زحمت خنده‎داری از من پرسید: "آیا داستان اسکاتلندیه رو می‎شناسین؟
"بله."
"پس گوش کنین. یه اسکاتلندی، یک یهودی و یک سیاه‎پوست می‎میرن میرن به جهنم ..."
من احتیاج به گوش کردن ندارم. من می‎دانم که مرد یهودی همراه خود یک کپسول آتش خاموش‎کن برمی‎دارد. من این را هم می‎دانم که موریتس Moritz کوچولو چه جوابی به آقای آموزگار می‎دهد و خاخام معجزه‎گر کدام اندرز را برای یانکلز Jankels بزغاله آماده ساخته است. من پایان یک جوک را قبل از اینکه شروع شود می‎دانم. و اگر هم آن را ندانم می‎توانم اما محاسبه‎اش کنم. به این خاطر هم شغلم بذله‎گوئی‎ست. به این خاطر و نه اینکه مردم برایم جوک تعریف کنند. با این کارشان آدم را ناامید می‎کنند.
در طی این سال‎ها انواع و اقسام تدابیر امنیتی را آزمایش کرده‎ام و دوباره آنها را دور ریخته‎ام. حتی کوچک‎ترین اشارات یک لبخند که من با آن به یک جوک پاسخ می‎دهم، تعریف کننده جوک را سر شوق می‎آورد تا دومین جوک خود را تعریف کند. اگر هم ساکت بمانم که تازه با خیال راحت دومین جوک را هم تعریف می‎کند. بهترین روش یک خُرخُر کردن کوتاه و تودماغی همراه با یک نگاه به بند ساعت مچی‎ست. اما این هم متأسفانه همیشه کمک نمی‎کند.
در اینجا جوک‎ها بهیچوجه از بدترین‎ها نیستند، زیرا در اکثر مواقع لااقل کوتاهند. بدبختی واقعی وقتی شروع می‎شود که شلومو Schlomo به همسرش مراجعه می‎کند و می‎گوید: "این چیزی‎ست برای کیشون." بلافاصله پس از آن یقه‎ام را محکم می‎چسبد و خودش را در اثر خنده خم می‎کند: "خوب گوش کنید، این مخصوص شماست. دیروز از شولا Schula پرسیدم که کلید ماشینو به چه کسی داده. شولا چی جواب می‎ده؟ می‎گه: کلیدا رو میکی Micky داره. تو خودت کلید رو بهش دادی. من می‎گم، نه، اون کلید چمدون کوچکه قهوه‎ای رنگ بود. بنابراین به میکی تلفن می‎کنیم، و میکی می‎گه: خدای من، چمدون تو ماشینه. داخل ماشین. فقط فکرشو بکن. من فوری پیش شریکم میروویتس Meirowitz که یک کلید یدکی پیشش بود می‎دوم. و میروویتس ..."
طبیعی‎ست که این چیزی برای من است. چطور می‎توانم به آن شک کنم. و اگر هم جرأت شک کردن می‎داشتم ــ اما شلومو هرگز شک نمی‎کند. او می‎داند که چه موقع و چه چیزی مناسب من است، و او آن را برایم تعریف می‎کند. تا پایان تلخ آن.
با این حال نمی‎خواستم بگویم که طنزنویسان همچنین گاهی هم جدی گرفته نمی‎شوند. من توانستم خیلی زود به این پی ببرم، وقتیکه در یک پارتی تحت فشارهای خارجی و بر خلاف عادتم، یک جوک عالی تعریف کردم:
"مناخم بگین Menachem Begin هنگام شب در آشپزخونه می‎خوره به همسرش. چون تو آشپزخونه تاریک بود، طبیعتاً زنش می‎ترسه و فریاد می‎زنه: "خدای بزرگ، این توئی؟" و بگین جواب می‎ده: "آلیتسا Aliza، وقتی تنهائیم می‎تونی منو با خیال راحت مناخم صدام کنی!"
شنوندگان من بی روح نگاهم می‎کردند. سکوت در فضا سنگینی می‎کرد. ساعت بزرگ دیواری از کار افتاد.
عاقبت مهندس گلیک Glick شروع به صحبت می‎کند: "حالا زنش معمولاً اونو مناخم صدا می‎زنه، درست می‎گم؟"
زن خانه‎داری از او می‎پرسد: "پس باید همسرشو چطور صدا کنه؟ خوب مگه اسمش مناخم نیست."
من سرم را پائین آوردم و از خجالت خم شدم. دور تا دورم صدای پچ‎پچ می‎شنیدم: "این بدبخت عمرش به سر رسیده ... تأسف‎آوره ..."
این دلیلی‎ست که چرا من این کتاب را ننوشتم. من خودم را بازنشسته می‎کنم. من مانند هر آدم معمولی وحشت‎زده از جنگ در خانه جلوی تلویزیون می‎مانم. البته در نسخه خطی به جای انسان وحشت‎زده نوشته شده بود "انسان"، اما حروفچینان داستان‎هایم همیشه اشتباه چاپی انجام می‎دهند. در پیش ما طنزنویسان آدم هرگز مطمئن نیست.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 10:35  توسط سعید از برلین  | 

 

خانوکا Chanukka، جشن روشنائی ما ــ همچنین در رابطه با تاریخ ــ المثنای جشن کریسمس است، فقط بدون درخت. تقریباً با نزدیک شدن این جشن، درست زمانی که نیمی از بشریت خود را تسلیم استراحت مقدس می‎سازد، ناشرانم درخواست‎هایشان را به دستم می‎رسانند، و من باید برای موسم آینده یک کتاب جدید و فوق‎العاده خنده‎دار تولید کنم. ناشرانم این کار را مرتباً هر سال انجام می‎دهند، و من هم هر سال بعنوان نوکر گوش به فرمانشان دستورشان را انجام می‎دادم. اما حالا دیگر کافی‎ست.
من دیگر به این کار ادامه نمی‎دهم. من دیگر کتاب‎های خنده‎دار نمی‎نویسم و من شغلم را عوض خواهم کرد. هیچکس مجبور نیست خرج نانش را از راه خنداندن مردم بدست آورد.
ضمناً من اصلاً از ابتدا تولید شادی را برای شغلم انتخاب نکرده بودم. او خودش مرا انتخاب کرد. من هنگام کودکی همانقدر کم آرزوی بذله‎گو شدن را می‎کردم که کودکی آرزوی وزیر بازرگانی شدن داشته باشد یا آرزوی صادر کردن مرغ یخزده به سرش بیفتد. در کلاس پنجم دبستان معلم احمقی از من سؤال کرد که وقتی بزرگ شدم دلم می‎خواهد چه بشوم. من جواب دادم: "یک کودک". این احتمالاً اولین نشانه برای وجود یک رگ طنز در بافتم بوده است.
اجبار درونی کمتر در طنزنویس شدنم دخالت داشت، بلکه بیشتر به خاطر شرایط خارجی و تا اندازه‎ای تأثیر شخصیت‎های تاریخی معاصر طنز‎نویس شدم ــ من آدم‎هائی مانند هیتلر و نظایر او را به یاد می‎آورم. در هر صورت یک روز بعنوان طنزنویس از خواب بیدار شدم.
از آن زمان به بعد دیگر آسایش ندارم. هیچکس نمی‎خواهد باور کند که من بدون در نظر گرفتن حرفه‎ام یک انسان کاملاً معمولی‎ام. قیافه‎ام هم حتی کاملاً معمولی‎ست. با صورت معمولی‎ام و با شیشه‎های عینک بدون دوره بیشتر به حسابدار ساکت و فروتنی شبیه‎ام. من حتی صورتم را هر روز اصلاح می‎کنم. من یک پدر خانواده تقریباً خوب و یک مالیات‎دهنده نسبتاً صادق هستم. هنگام خوردن صبحانه روزنامه می‎خوانم، بعد از خوردن نهار چرتکی می‎زنم ــ خلاصه کنم، من انسانی هستم مانند تو و بقیه، نمونه یک مرد معمولی در خیابان، به اختصار یک مرد کوچک.
چه اتفاقی می‎افتد؟ من به پیاده‎روی می‎پردازم و توسط یک مرد کوچک دیگری متوقف می‎شوم:
"معذرت می‎خوام ــ می‎تونید به من بگید که گوردون‎اشتراسه Gordonstraße کجاست؟"
"گوردون‎اشتراسه؟ البته. آیا چراغ راهنمائی سر چهار راه را می‎بنید؟"
"بله."
"اونجا دست چپ می‎پیچید و ..."
ناگهان در چشمان مرد کوچک برقی از خوشحالی می‎زند و با این جمله حرفم را قطع می‎کند:
"هی! آیا شما همون کاریکاتوریستی که همیشه تو تلویزیون کاریکاتور می‎کشه نیستید؟"
من اصولاً به چنین سؤالاتی بخاطر تغییر نیافتن ماهیت گفت‎وگو جواب مثبت می‎دهم. من مدت‎هاست به این عادت کرده‎ام که با افراد و یا چیزهای دیگر اشتباه گرفته شوم. گه‎گاهی هم مرا از آمیزش میان میکی موس و داستایوفسکی به حساب می‎آورند.
سرنخ را دوباره بدست می‎گیرم: "بنابراین، دم چراغ خطر سمت چپ می‎پیچید."
مرد کوچک در حالیکه خنده پهنی به صورتش می‎نشاند می‎گوید: "روشن شد. و بعد؟"
"بعد، پس از سومین خیابان می‎پیچید به سمت راست."
حالا مرد کوچک نمی‎تواند دیگر جلوی خنده‎اش را بگیرد و محکم بر شانه‎ام می‎کوبد و در خلسه نشاطی متزلزل می‎گوید:
"بامزه‎ست! سومین خیابون، آره؟ سمت چپ، درسته؟ شما بذله‎گوها از کجا این الهامات دیوانه‎وار رو همیشه میارین! پیش شماها آدم هیچوقت نمی‎دونه چیزی رو که می‎گید جدیه یا اینکه دارید شوخی می‎کنید!"
بله، جریان اینطوری‎ست. پیش ما هرگز کسی متوجه نمی‎شود. مدت‎ها پیش یک خانم خارجی با لباس‎هائی رنگین با من تماس گرفت:
"نظرتون در باره سادات چیه، آقای کیتشن Kitschen؟
من جواب دادم: "یک سیاستمدار بزرگ."
او نخودی خندید: "هی‎هی‎هی. این منحصر به فرده که شما فقط با یک جمله کلک مردی را می‎کنید."
"چرا کلک کندن؟ من سادات رو صادقانه تحسین می‎کنم!"
"چیزی که منو تحت تأثیر مردهائی مثل شما قرار می‎ده اون چهره پوکری‎ست که باهاش این سخنان نیشدار را می‎زنید."
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:36  توسط سعید از برلین  | 

اجاره دادن مجدد بهشت.
 
پس از آنکه اولین زن و شوهر توریست از بهشت اخراج شدند، خیلی زود نوشته‎ای بر روی در ورودی قرار داده شد:
"یک بهشت، بخاطر مسافرت مستأجرین قبلی کرایه داده می‌شود."
فقط تعداد کمی داوطلب پیدا شدند. یک مرد با همسر چاقش که با سیم بکسل باید کشیده می‎شد بعد از یک بازرسی سطحی از محل توضیح داد که آنجا پس از هر باران حوضچه‎ای غیر قابل عبور از مدفوع تشکیل خواهد گشت. و در زمستان آدم یخ خواهد زد؛ و او آنجا هیچ وسیله‎ای برای تولید حرارت نمی‎بیند.
او می‎پرسد: "چه مدت تا کشف آتش هنوز طول خواهد کشید؟"
جبرئیل فرشته مقرب خدا جواب می‎دهد: "یک میلیون سال."
قرارداد اجاره باغ بسته نمی‎شود.
در هر حال چون زن چاق به پرندگان حساسیت داشت نمی‎توانست این قرارداد بسته شود:
"جیک‎جیک مدام پرنده‎ها رو نمی‎تونم تحمل کنم، این سر و صدا دیوونه‎ام می‎کنه. تنظیم رنگ رو هم اصلاً دوست ندارم. همه چیز به رنگ سبزه. هیچ کجا رگه‎ای هم از رنگ خاکستری یا صورتی دیده نمی‎شه. همش سبز، سبز، سبز."
و با این حرف شوهرش را به طرف در خروجی می‎کشد.
جبرئیل پشت سرشان داد می‎زند: "ما می‎تونیم، اگر که مایل باشید براتون کاغذ دیواری هم به کار ببریم."
اما آن دو رفته بودند.
نفر بعدی مهندس گلیک Glick بود. او با دقتی که عادتش بود محل مورد اجاره را بازرسی می‎کند و مرتب سرش را تکان می‎دهد:
"بدون یخچال ... بدون تهویه مطبوع ... آدم چطور می‎تونه اینجا تابستونو تحمل کنه؟"
فرشته مقرب پیشنهاد می‎دهد که او با صاحب باغ در باره طراحی مجدد فصول سال صحبت خواهد کرد، این پیشنهاد اما برای گلیک جالب نبود، و چون حالا حشرات آنجا شروع به بالا رفتن از پاهای او کرده بودند، او به خود می‎گوید: انگار اینجا هنوز از اسپری ضد حشره چیزی نشنیده‎اند.
جبرئیل عذرخواهانه جواب می‎دهد: چرا، اما بخاطر سیب‎ها نمی‎شه از اسپری استفاده کرد.
مهندس گلیک برای خالی نبودن عریضه آدرسش را آنجا می‎گذارد و خداحافظی می‎کند.
خانم موبوری بعد از او در راهرو ظاهر می‎گردد، به اطراف نگاهی می‎اندازد و می‎پرسد که آیا خدمت‎کار هم در اختیارش گذاشته خواهد شد؟ جبرئیل با لبخندی خجالت‎آمیز از او می‎خواهد که اول کمی باغ را ببیند، از درختی بالا برود و از آن بالا منظره زیبای باغ را تماشا کند. خانم اما این پیشنهاد را رد می‎کند:
"یک چنین باغ بزرگی بدون هیچ خدمت‎کاری! نه، واقعاً که ــ حالا می‎فهمم جرا آدم و حوا از اینجا اسبا‎ب‎کشی کردن."
بنا به گزارش؛ به آدم و حوا بیرون از بهشت خیلی خوش می‎گذشت. آن دو یک مزرعه داشتند، گل پرورش می‎دادند و تصمیم گرفته بودند به صادرات گل بپردازند.
هیچ علاقه‎مندی برای باغ عدن پیدا نشد، به تدریج جذابیت خود را از دست داد و به خرابه‎ای مبدل شد. از تنها مستأجرین آنجا تنها مار باقی مانده است و از آنجائیکه از بهشت رانده نشده بود، بنابراین همانجا دوران محکومیتش را می‎گذراند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 5:48  توسط سعید از برلین  | 

 
"ممنون. من از شما متشکرم که بارم را سبک ساختید. زیرا با تمام عشقی که به مادلین دارم باید اقرار کنم چیزی نامطبوع‏تر از تماس با یک کیسه آب جوش سرد شده نیست. و هرگاه این اتفاق می‏افتد، مثلاً وقتی که نزدیک به خواب رفتن هستم و این لاستیک سرد را در کنار پاهایم احساس می‏کنم، بعد با لگد او از تختخواب بیرون می‏اندازم."
"نه!"
"کاری وحشیانه است، این ‏طور نیست؟ و صبح وقتی از خواب بیدار می‏شوم و آن وسیله بیچاره را، بیحال و کوفته بر روی کف اطاق میبینم ..." شولت‏هایس شروع به گریه کردن می‏کند. "من از خودم خجالت می‏کشم. من هرگز فکر نمی‏کردم که می‏توانم چنین ظالم باشم. تا وقتی که داغ است، او را در دست‏هایم می‏گیرم، بغلش می‏کنم و به او عشق می‏ورزم _ و به محض آنکه سرد می‏شود مانند تکه پارچه‏ای به زمین پرتش می‏کنم، پا رویش می‏گذارم، و وقتی صبح جلویش زانو می‏زنم و برایش قسم می‏خورم که دیگر این کار را تکرار نخواهم کرد کمکی هم به حالم نمی‏کند. چون من آن را دوباره انجام می‏دهم ..."
شولت‏هایس صورتش را مأیوسانه در دست‏ها مخفی می‏سازد. او نزدیک به انهدام بود.
ناله کنان می‏گوید "به من کمک کنید! از این مصیبت آزادم سازید! راهنمائیم کنید!"
من مدت دراز و طاقت‏فرسائی را به فکر کردن پرداختم.
عاقبت گفتم "شولت‏هایس، فکر ‏کنم که راه چاره را پیدا کردم. اما نمی‏دانم که آیا واقعاً درست عمل خواهد کرد یا نه، در هر صورت می‏شود آن را امتحان کرد."
شولت‏هایس آزمندانه می‏پرسد "چه راهی؟ ... چه راهی؟!"
"وقتی احساس می‏کنید که کیسه در حال سرد شدن است، از جا بلند شوید و آب داغ به آن اضافه کنید!"
چهره غمگین شولت‏هایس ناگهان می‏درخشد. از جا برمی‏خیزد و بدون کلمه‏ای دستانم را می‏فشارد و سپاسگزارانه انگار که بر روی ابرها راه میرفت دور می‏گردد.
 
_پایان _
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی ۱۳۸۹ساعت 20:15  توسط سعید از برلین  | 

"از آن زمان به بعد هرگز چشم از او برنداشتم. اغلبِ شب‏ها در حالی که از عرق خیس شده‏ام از خواب می‏پرم، زیرا چکه کردن مادلین به خوابم می‏آید. اضطراب‏ها چنان در من وخیم شدند که پیش مشاور زناشوئی رفتم و در آنجا به این نتیجه رسیدند که تنها یک راه حل برایم باقی مانده است: یک کیسه آب جوش جدید خریداری کنم، تا به این طریق اثر ویرانگری را که مادلین بر من می‏گذارد خنثی کنم."
"آیا یکی خریدید؟"
"بله. اما او را بدون آنکه مصرفش کنم در کشو قرار داده‏ام. من به خوبی آگاهم که طبق قانون مجاز به نگهداری از دو کیسه آب جوش می‏باشم. اما کسی نمی‏تواند مجبورم سازد که هر دو را مصرف کنم؟"
"البته که نمی‏تواند."
"زندگی من و مادلین برای هم ساخته و به هم وصل شده است و نمی‏توان بر علیه‏اش کاری انجام داد."
"اجازه بدهید به شما تبریک بگویم. خیلی کم اتفاق می‏افتد که یک چنیبن رابطه انسانی تحقق یابد."
"صبر کنید. شما هنوز همه جریان را نمی‏دانید. من دلیل آمدن پیش شما را تماماً تعریف نکرده‏ام. هرچند که برایم خیلی سخت است _ من باید اعتراف کنم که یک حالت کاملاً مخصوصی وجود دارد که زندگی خوش مشترکمان را تیره می‏سازد. ببینید _ این کیسه‏های آب جوش فقط زمان‏ معینی مؤثر واقع میشوند، و حتی مادلین هم بیش از چهار یا پنج ساعت خیلی گرم باقی نمی‏ماند. و بعد ... من نمی‏دانم که چگونه باید شما را متوجه سازم ..."
"و بعد سرد مزاج می‏گردد؟"
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی ۱۳۸۹ساعت 14:2  توسط سعید از برلین  | 

"شما آن را درست حدس نمی‏زنید. تصور کنید: وقتی من پاهای سردی دارم _ مادلین آنرا گرم می‏سازد. درد در لگن خاصره _ مادلین آنرا از بین می‏برد. من می‏توانم اگر بخواهم او را روی شکمم هم قرار دهم. امکاناتش بی‏مرزند. و مادلین همیشه قانع است، همیشه وفادار، همیشه آماده خدمت. تنها چیزی که او مطالبه می‏کند فقط کمی آب داغ می‏باشد. من مدت‏ها نمی‏خواستم اقرار کنم، اما حالا دیگر نمی‏شود آن را انکار کرد. من ..."
شما عاشق او شدید؟"
"بله، می‏شود این‏جور گفت. من باید همیشه به پیگمالیون Pygmalion فکر کنم. شما حتماً داستان زیبای این زبان‏شناس انگلیسی را می‏شناسید که عاشق تندیس افرودیته Aphrodite شده بود. قصه من هم شبیه به اوست. گاهی از خود سؤال می‏کنم، چطور امکان دارد که یک آدم بالغ و با هوش دیوانه یک کیسه آب جوش بی معنی و بی اهمیت شود. خدا می‏داند چه مقدار کیسه‏های زیباتر و بزرگتر وجود دارند. اما من فقط مادلین کوچلوی خودم را می‏خواهم. حتی باید اعتراف کنم که نسبت به او حسادت هم می‏کنم."
"مگر او به شما خیانت می‏کند؟"
"او یک بار به من خیانت کرد." شولت‏هایس سیگاری آتش می‏زند و عصبی شروع به پک‏ زدن می‏کند.
"تقصیر او نبود. اوضاع و شرایط باعث این کار گشت. من در آن حال شدید شیفتگی می‏خواستم همیشه او را گرمتر و گرمتر داشته باشم و با چنان آب داغی پرش می‏ساختم که او در اثر سوختگی از پهلو دچار یک زخم شد و به چکه کردن افتاد. من ناامید شده بودم و با او پیش معروف‏ترین متخصص کیسه آب جوش شهر رفتم _ و آنجا این اتفاق وحشتناک رخ داد. هنگامی که می‏خواستم سر شب او را به خانه بیاورم، این جنایتکار او را با یک کیسه آب جوش دیگر اشتباه گرفت و به من کیسه‏ای کاملاً غریبه داد. من فکر نکنم او از قصد این کار را کرد، اما این دلیلی بر بخشیدن او نمی‏شود. من لیستی از مشتریانش گرفتم و در تمام شهر به جستجوی مادلین پرداختم، خیابان‏ها را بالا و پائین می‏رفتم. عاقبت نیمه شب او را پیدا کردم، در تختخواب یک فروشنده کالاهای در هم ... او را آنجا یافتم ..."
"در حین ارتکاب جرم؟"
شولت‏هایس توانست فقط ساکت سرش را تکان دهد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی ۱۳۸۹ساعت 1:13  توسط سعید از برلین  | 

"آدم هرگز نمی‏داند کی سرنوشت در خانه او را به صدا می‏آورد. در آن روز نمی‏توانستم خواب این جریان را هم ببینم .... سوم ماه نوامبر سال قبل بود."
"بنابراین رابطه عاشقانه باید شش ماه طول کشیده باشد؟"
"بله. من آن روز با یک تب و لرز از خواب بیدار شدم و دکتر خبر کردم، او علت را زکام تب‏دار تشخیص داد و برایم نسخه‏ای نوشت. همسایه‏ام برای آوردن آن به داروخانه رفت و با یک جعبه بازگشت. در جعبه را باز کرده و یک وسیله لاستیکی صورتی رنگ در آن یافتم."
"یک کیسه آب جوش؟"
"یک کیسه آب جوش کاملاً معمولی. ساخت وطن. با سرپوشی فلزی. بدون هیچ چیز مخصوصی ... خدای من، چه خجالتی من می‏کشم!"
"برای چی خجالت می‏کشید؟"
"صحبت کردن در باره موضوعات حریم خصوصی برایم خیلی سخت است. آیا کمی به من فرصت می‏دهید!"
"چرا که نه."
"من دقیقاً به یاد می‏آورم. هنگامی‏ که کیسه آب گرم را برای اولین بار پر کردم بیرون باران می‏بارید و در اطاق هوا سرد بود. من کیسه را روی سینه‏ام قرار دادم و ... و ... نمی‏دانم می‏توانید باور کنید یا نه: برای اولین بار در زندگی قلبم کمی احساس گرما کرد. برای اولین بار در زندگی من تنها نبودم. آیا می‏توانید درکم کنید؟"
"البته."
"آنجا این وسیله نرم و گرم کنارتان دراز کشیده و تنها تکلیفش این است که زندگی را برای شما راحت سازد. من خیلی سپاسگزار او بودم، مادلین من."
"ببخشید، چی گفتید؟"
"من او را به این اسم می‏نامیدم. مادلین. از همان اول. چرا مادلین؟ من دلیلش را نمی‏دانم. شاید یک بار در پاریس عاشق دختری به نام مادلین بوده‏ام. شاید هم می‏خواستم عاشق دختری به نام مادلین بشوم. یا شاید می‏خواستم فقط به پاریس سفر کنم. در هر صورت _ از آن به بعد دیگر طوفان‏های زندگی نمی‏توانستند در من اثر کنند. من مادلینم را زیر لحاف در کنار خود داشتم. آیا آنرا کاری احمقانه می‏دانید؟"
"نه، ابداً. خیلی از آدم‏ها کیسه آب گرم مصرف می‏کنند."
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۹ساعت 21:0  توسط سعید از برلین  | 

Ephraim kishon: Madeleine
 
اخیراً در هوای گرگ و میش غروب، هنگامی که در گرداگرد بیشه‏های پرتقال‏ خنده ناهنجار شغال‏ها طنین انداخت و باد ابرهای کوچک زرد رنگی از شن‏های صحرا را با خود به این‏جا آورد، ناگهان شولت‏هایس Schultheiss را دیدم که در باغ من ایستاده است. از دیدار دوباره او بعد از مدت‏های مدید خوشحال می‏شوم. او تغییری نکرده بود، مانند قدیم به چشم می‏آمد، خوش‏پوش و هر اینچ‏اش نشانه‏ای از هوشمندی داشت. من اما فوری متوجه گشتم که در چشمان او غم عجیبی نشسته است.
به او جا برای نشستن و یک لیوان آب گوارای اردنی تعارف می‏کنم. شولت‏هایس در سکوت چند جرعه می‏نوشد و بعد می‏گوید: "من باید با شما صحبت کنم".
"راحت باشید و صحبت کنید. من احتمال می‏دهم که به این خاطر اینجا آمده‏اید."
"عملی کردن این تصمیم برایم آسان نبود. اما من نمی‏توانم دیگر بیش از این تحمل کنم. من باید به کسی اطمینان کنم. اگر چه من یک کارمند عالیرتبه دولتی‏ام و باید از اعتبار خوبم مواظبت کنم.
من لیوان او را بار دیگر با آب اردن پر می‏کنم و چهره تشویق‏گرانه‏ای به خود می‏گیرم و او شروع می‏کند: "کاش می‏دانستم از کجا باید شروع کرد. شما مرا مدت‏های طولانی‏ست که می‏شناسید و می‏دانید انسان سالم و متعادلی هستم و رؤسایم اعتماد کامل به من دارند.
"بله همینطوره."
"در هر صورت این چنین به نظر ناظر سطحی می‏آید. اما باور کنید که من در حقیقت یک زندگی عمیقاً گوشه‏گیرانه‏ای را می‏گذرانم. من مجردم، چون هرگز همدم مناسبی پیدا نکرده بودم. و همیشه آرزوی کمی گرما داشتم. اما من آن را نیافتم _ تا وقتی که مادلین به زندگی من راه یافت."
او قبل از ادامه دادن لحظه‏ای به هوا خیره می‏ماند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۹ساعت 14:23  توسط سعید از برلین  | 

اما حالا اوضاع بدتر می‏شود. دوشیزه چشم اشعه ایکسی یک اتیکت مخصوص که نخی از آن آویزان است و تو باید آن را به گوشه‏ای از ساک ببندی تحویلت می‏دهد؛ وتازه بعد از این کار می‏توانی ساک را با خود داخل هواپیما ببری.
اضافه وزن‏دارهای با تجربه با این شیوه بوسیله به اصطلاح کابین-استراتژی مقابله می‏کنند. به این ترتیب که در کابین رختکن کوچکی که در همه فرودگاه‏ها در ازاء چند سکه می‏شود کرایه کرد، محتوای ساک را خالی می‏کنند و با ساک خالی به سمت گیشه رفته و آن را به آسانی روی ترازو قرار می‏دهند و تیکت ضروری پروازکنان به سویشان می‏آید. به کابین برگشته _ اضافه وزن را داخل ساک می‏کنند _ با ساک پر خارج گشته و به سمت هواپیما می‏روند _ و زندگانی دوباره قابل زندگی می‏گردد.
در پروازهای بین‏المللی می‏توان اسرائیلی‏هائی که در حال عرق ریختن‏اند و با شتاب تبداری محتوای کابین‏های رختکن را در ساکی با اتیکت مخصوص می‏چپانند همه روزه مشاهد کرد. زبان عامیانه در کابین‏های رختکن عبریست. و وقتی یک بوئینگ پس از اوج گرفتن کمی یک ‏وری پرواز می‏کند، می‏توان فوری دانست که در سمت رو به پائین کج شده مسافرهای اسرائیلی نشسته‏اند.
حقیقت این است که:
هیچ چیز نمی‏تواند زیباتر از نپرداختن اضافه وزن باشد. طبق تحقیقات جدید علم روانشناسی ثابت شده است که نیاز نپرداختن اضافه وزن بلافاصله با پیدا شدن غریزه جنسی در انسان بوجود می‏آید. در هر صورت با ساکی به وزن سی و دو کیلوی پرداخت نشده سوار هواپیما گشتن یک نشاط غیر قابل مقایسه است. اما آنچه به من مربوط می‏شود، من هم در حقیقت فقط به این خاطر با هواپیما پرواز می‏کنم.
_ پایان _
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۹ساعت 22:35  توسط سعید از برلین  | 

در این شکی باقی نمی‏ماند که هرگز دیگر با هواپیماهای این شرکت پرواز نخواهی کرد. این دزدان هوائی باید مواظب اعمال خود باشند. اخبار جور و واجوری در باره کیفیت هواپیماهایشان شنیده می‏شود. مراقبت و تعمیر از هواپیما برایشان بی اهمیت است و اصلاً به خدمت و مراقبت از مسافر فکر نمی‏کنند.
سوء تفاهم نشود: این تحقیر بخاطر مچ‏گیری‏ست که مرا به خشم می‏آورد و نه اضافه پرداخت. این چند شِکِل Shekel که باید پرداخت شود حقیقتاً نقش مهمی بازی نمی‏کنند. یعنی، آن‏ها نقشی بازی نخواهند کرد، وقتی که واقعاً فقط چند شِکِل باشند. اما در حقیقت هر کیلو اضافه وزن چهل شِکِل می‏ارزد. یک پدر بی‏گناه که از دایازپورا Diaspora به وطن بازمی‏گردد و برای فرزند محتاج خود یک اسباب ‏بازی با خود می‏آورد _ آن بی‏انصاف نشسته در باجه او را ششصد و چهل شِکِل تیغ می‏زند، انگار که اسرائیل بوسیله دشمنان فراوانی اصلاً محاصره نشده است. و این‏کار مطمئناً اسرائیلی را به طور غریزی مجبور به خودکفائی می‏سازد. در نتیجه او یک ساک‏ کوچک می‏خرد و علاوه بر یک دوچرخه پنج کیلو نارگیل بعنوان آذوقه بین راه در آن جا می‏دهد. "این ساک‏، دوشیزه؟ فقط مواد ضروری برای سفر ..." اما در همان لحظه‏ایکه تو ساک‏ را بلند می‏کنی _ تو اجازه نداری نشان دهی که بخاطر سنگینی ساک‏ در حال تقلا کردنی، مگر بجز این است که تو در آن فقط کمی مواد ضروری ریخته‏ای؛ مسواک، حوله، نارگیل _، در همان ثانیه هم بانوی چشم اشعه ایکسی نگاهی به ترازو می‏اندازد که بالای بیست کیلو را نشان می‏دهد و با لبخندی شبیه به لبخند فرشتگان خش خش کنان می‏گوید:
"ساک را کنار چمدانتان قرار دهید، آقای محترم."
بعد مشخص می‏شود که وزن ساک سنگین‏تر از چمدان است.
این‏جا مقصر آن دو شمعدان عهد عتیق می‏باشند.
به همین جهت پیشنهاد می‏شود که ساک را قبل از این‏که برای چک کردن بروید در گوشه‏ای از محل ترخیص کالا قرار دهید. تمام فرودگاه‏های جهان پر است از ساک‏‏هائی که به طور موقت یتیم گشته‏اند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۹ساعت 16:28  توسط سعید از برلین  | 

اضافه وزن به طور غریبی مستقل از ژاپن یا وسائل الکتریکی به وجود می‏آید. حتی اگر آدم در خارجه چیزی هم نخریده باشد باز چمدانش چند کیلوئی بیشتر از قبل از سفر وزن دارد. کارشناسان اظهار می‏دارند که وزن ویژه محصولات ساخت وطن در غربت تغییر میابند. دیگران بمب اتم را مسئول آن می‏دانند. در هر صورت _ مسافر هواپیمائی که بخاطر اضافه وزن پریشان است، همیشه برای این که بتواند از تهدید به پرداخت جریمه بگریزد با مشکل روبروست. هر بار سعی می‏کند از میان بانوان کنار باجه روانه کردن بار و مسافر مهربان‏ترینشان را کشف کند، یکی را که از چشمش کمی نور خفیف انسانیت به او بتاباند _ و در صدایش هم در واقع همدردی صادقانه‏ای در نوسان باشد.
"براتون متأسفم آقای محترم _ شما پنج کیلو و پانصد گرم اضافه وزن دارید. لطفاً در دومین باجه سمت چپ پول را واریز کنید."
واژه‏ها قادر به بیان نفرتی که آدم در چنین مواقعی احساس می‏کند نیستند. اصلاً این فرد چه خیال کرده؟ فقط چون روی بلیط چاپ شده است بردن ساک‏دستی بیش از بیست کیلو ممنوع است؟ خوب به زن دیگران طمع کردن هم ممنوع است و کسی به آن اهمیت نمی‏دهد. عاقبت این کارها به کجا خواهد کشید؟
عاقبت ماجرا به مدیر مسئول شرکت هواپیمائی کشیده می‏شود، یک مأمور با ادب و اصلاح کرده که به شکایت منصفانه‏ات مؤدبانه گوش می‏سپارد، تو را شخصاً دوباره به سمت باجه هدایت می‏کند و پس از گفتگوی کوتاهی با مأمور بیرحم ترخیص به تو توصیه می‏کند که برای پنج کیلو و پانصد گرم اضافه وزن در دومین باجه سمت چپ پول را پرداخت کنی.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۹ساعت 22:37  توسط سعید از برلین  | 

Ephraim kishon: Übergewicht
 
سفرهای خارجی به این جهت موجب خوشحالی شهروندان می‏گردد، زیرا که آن‏ها همواره به او لذت بی‏وصف بازگشت به وطن را بشارت می‏دهند. این توافق باشکوه فقط یک عیب دارد، و آن این است که انسان نه به تنهائی بلکه همراه با یک چمدان سفر می‏کند، چمدانی که مرکز تمرکز پی گیری جنون آمیز تمام کارکنان شرکت‏های هواپیمائی فرودگاه‏های بین‏المللی واقع می‏گردد.
نه، نترسید، در اینجا از رژیم غذائی و کالری‏ها صحبت به میان نخواهد آمد. صحبت از چمدان است، دقیق‏تر: صحبت از عادت تأسف انگیز شرکت‏های هوائی بین‏المللی‏ست، از جریمه شدن مسافرانی‏ که چمدان‏هایشان بیشتر از بیست کیلو وزن دارد. پس حقوق بشر کجا مانده است؟ یک سرنشین فربه با یک وزن بدن مثلاً صد و پانزده کیلوئی و یک چمدان رخصت یافته بیست کیلوئی بدون هیچ‏ گونه ممانعتی با مجموع وزن صد و سی و پنج کیلو از منطقه کنترل می‏گذرد _ اما بر عکس، مرد کوچکی با وزن بدن هفتاد کیلوئی خود که با افزوده شدن یک چمدان بیست و پنج کیلوئی به آن مجموعاً یک وزن مسخره نود و پنج کیلوئی را تشکیل می‏دهد درجا جریمه می‏شود. تجربه به من می‏گوید چمدان‏هائی که در سفر همراه برداشته می‏شوند همیشه سنگین‏تر از بیست کیلوست. شاید که در هنگام ترک کشور این‏ طور نباشد _ اما هنگام بازگشت به وطن مطمئناً چنین است. صرفنظر از بارانی تازه‏ای که به وطن بازگشته با بی اعتنایی بر روی دستش حمل می‏کند، با یک اطوی الکتریکی در یکی از جیب‏های پالتو و یک ترانزیستور ژاپنی در آن جیب دگر.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۹ساعت 17:35  توسط سعید از برلین  | 

و در حالی که امپراتور خود را آماده عزیمت می‏کرد، ملکه دوباره به نوحه سرائی می‏پردازد.
"من خدمتکار ندارم. من باید همه کارها را تنها انجام بدم. سه طبقه. آقایان محترم چند بار از شماها خواهش کردم خاکستر سیگار را روی فرش نریزید؟"
ناپلئون از پشت صحنه ظاهر می‏شود و سعی می‏کند با قدم‏های شتابزده از در خروجی خارج شود.
"اگر کسی با تو کار داشت بگم کجا هستی؟" ملکه می‏خواست بداند.
"بگو که من در جبهه جنگ در واترلو هستم."
"کی بر می‏گردی خونه؟"
"نمی‏دونم."
"امیدوارم که به موقع برای نهار برگردی. چی دوست داری بخوری؟"
"فرقی نمی‏کنه."
"گردن پر شده غاز خوبه؟"
"بله."
"پس چرا زودتر نمی‏گی." و پشت سر او فریاد می‏کشد "و فراموش نکن که من یک مستخدم لازم دارم. و دیر برنگرد ..."
امپراتور سوار اسب خود شده و پیشاپیش سپاه مسیری را که از میان دره تنگی می‏گذشت و به واترلو می‏رسید انتخاب و حرکت می‏کند.
سارا جارو و خاک‏انداز برمی‏دارد تا کثافت خیابان را که از چکمه‏های ارتشی باقی مانده بود از تالار پاک کند. و می‏بایست تمام کار را به تنهائی انجام دهد.
حالا می‏شد از میان پنجره باز برق سرنیزه اسلحه‏ها را دید. بلوشر و ولینگتون عملیات محاصره را به کار بسته و پیروز شده بودند.
تاریخ چنین گزارش می‏دهد که هر دو سردار فاتح از مدت‏ها پیش همسرانشان را ترک کرده بودند.
 
_ پایان _
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۹ساعت 0:2  توسط سعید از برلین  | 

"اطاعت می‏شود، اعلیحضرت." ژنرال کامبرون سلام نظامی می‏دهد و کاغذ تاشده‏ای را به امپراتور تحویل می‏دهد. ناپلئون آن را می‏خواند و رنگش می‏پرد:
"آقایان محترم _ فوکه 'Fouche به دشمن پیوست. حالا چه باید کرد؟"
"حالا صبحانه می‏خوریم"، ملکه فرمان می‏دهد و خود اول به اتاق کناری می‏رود.
ناپلئون یک بار دیگر به میز نزدیک می‏شود و با انگشت اشاره نقطه‏ای را بر روی نقشه مشخص می‏کند:
"در این محل سرنوشت اروپا مشخص خواهد شد. اگر حمله متقابلی از جنوب‏غربی انجام گیرد، ما آنرا گازنبری خنثی می‏کنیم. آقایان محترم _"
"ناپلئون!" صدای سارا صحبت را قطع می‏کند. "نیمرو می‏خوای یا خاگینه؟"
"فرقی نمی‏کنه."
"خاگینه؟"
"بله."
"پس چرا از اول نمی‏گی."
ناپلئون جمله ناتمامش را به پایان می‏رساند:
"آقایان محترم _ !viva la France"
مارشال‏ها و ژنرال‏ها فریاد می‏کشند:
"!viva la France! ،viva l'Empereur"
سارا صدا می‏زند "ناپلئون!" و سرش را از در داخل می‏کند. "پسر بچه می‏خواد تو را ببیند!"
مارشال Murat مورات می‏گوید: "اعلیحظرت! دشمن در حال پیشروی و نزدیک شدن است!"
ملکه حرف او را قطع می‏کند "من، آقای محترم. این من هستم که تمام روز را با گریه بچه کنار باید بیام، من، نه شما. شاید می‏خواهید که امپراتور را از دادن بوسه خداحافظ به پسرش منع کنید؟"
ناپلئون می‏پرسد: "او کجاست؟"
"او الان در حال جیش کردنه."
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی ۱۳۸۹ساعت 15:36  توسط سعید از برلین  | 

امپراتور بزرگ جواب می‏دهد: "الساعه میام، فقط باید چند کلمه‏ای با ژنرال‏هایم صحبت کنم". او با ابهت راست می‏ایستد، عضلات صورتش منقبض می‏گردند و می‏گوید: "برای من جای کوچک‏ترین تردیدی وجود ندارد که ارتش بلوشر و ولینگتون می‏خواهند متحد شوند. ما باید در بینشان نفاق بیندازیم". صدای سارا از اتاق کناری به گوش می‏رسد: "غذا دوباره یخ کرد!"
ناپلئون سرانجام می‏گوید: "دقیقاً یک‏ساعت دیگر حمله را شروع می‏کنیم".
از بیرون طنین قدم‏های شتابان بلندتر میشود. ژنرال کامبرون Cambron آجودان امپراتور چنان عجله داشت که از پله‏های مرمرین سه پله یکی بالا می‏رفت.
"اوه نه! اصلاً ممکن نیست!" سارا در پاگرد پلکان جلوی او را می‏گیرد. "اول چکمه‏ها را در بیارید! من اجازه نمیدم تمام خانه را کثیف کنید."
ژنرال کامبرون با جوراب پیش بقیه فرماندهان جوراب به پا می‏رود.
ملکه دستور خود را چنین توضیح می‏دهد: "اگر در خانه یک خدمتکار می‏داشتم مشکلی ایجاد نمی‏کرد، اما از دیروز دیگر خدمتکاری ندارم. البته این برای آقای بناپارت اصلاً مهم نیست. براشون همه چیز مهمه بجز خانه خودشون. حالا من در آخر هفته بدون مستخدمم و حتی نمی‏تونم بخاطر جنگ احمقانه شماها یک جانشین برای او پیدا کنم. اگر دختر نجیبی پیدا شد لطفاً خبرشو به من بدید. با معلومات آشپزی. او باید از پسر بچه هم نگهداری کنه. اما لطفاً اهل جزیره کورس نباشه. آنها زیاد صحبت می‏کنند."
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی ۱۳۸۹ساعت 6:4  توسط سعید از برلین  | 

از دوردست پیاپی صدای تیراندازی به گوش می‏آمد: ارتش بلوشر Blücher از راه شمال علیه واترلو Waterloo در حرکت بود. آدم می‏توانست نفس در سینه حبس کردن جهان را احساس کند.
"ناپلئون! صبحانه آماده‏ست!"
سارا Sara، همسر سوم ناپلئون و بهترین آن‏ها کنار در اتاق ظاهر می‏شود، موهایش بوسیله دستمالی که در پشت سر گره زده شده بود محافظت می‏شد و یک کهنه گردگیری در دست داشت.
امپراتور او را در البا به همسری برگزیده بود. آن‏طور که گفته می‏شود خانواده همسرش یکی از بهترین فامیل یهودی جزیره بوده است.
ملکه فریاد می‏زند "صبحانه سرد میشه، ناپلئون. بیا غذاتو بخور! دوستات از این‏جا فرار نمی‏کنند. آخ خدای من، آخ خدای من ..." و در حالی‏ که با کهنه گردگیری مشغول پاک کردن بعضی از مبل‏ها بود فرماندهان ارتش را که محترمانه سکوت کرده بودند مخاطب قرار می‏دهد: "این داستان هر روز ماست. من از او می‏پرسم: ناپلئون، می‏خوای غذا بخوری یا نمی‏خوای غذا بخوری، بگو آره یا نه، او می‏گوید بله، من غذا را آماده می‏کنم، و هنوز لحظه ای از آماده کردن غذا نگذشته، ناگهان باید کاری انجام بده، ساعت‏ها منو در انتظار می‏ذاره، همیشه باید غذا را از نو گرم کنم، همین دیروز خدمتکارم استعفا داد و حالا من این‏جا با پسر بچه‏م دست تنها موندم ... ناپلئون! مگه نمی‏شنوی؟ صبحانه حاضره!"
امپراتور غر می‏زند "یک لحظه" و بر روی نقشه جنگ مسیری رسم می‏کند. "فقط یک لحظه!"
غرش توپ بلندتر به گوش می‏آید. توپخانه کنت از ولینگتون Wellington نیز شروع به آتش کرده بود. مارشال نی Ney مضطربانه به ساعت نگاه می‏کند.
سارا با پریشانی می‏گوید: "من به زحمت قادرم خودمو روی پاهام نگه دارم. لباساتو همه جای خونه پرت می‏کنی و افتخار جمع کردن و آویزون کردنشون نصیب من می‏شه. آخه من چطور می‏تونم از پس همه این کارها بر بیام؟ و دستتو مرتب بین اون دو دگمه بالای سینه‏ات نکن، صد بار بهت گفتم که کت‏ت بخاطر اینکار برآمدگی زشتی پیدا می‏کنه و دیگه نمی‏شه با اطو کردن هم درستش کرد ... واقعاً که، آقایون محترم، شما که خبر ندارید عادت‏های بد همسر بنده چه دردسرهائی برای من درست می‏کنه ... ناپلئون! بالاخره میای صبحونتو بخوری!"
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی ۱۳۸۹ساعت 1:53  توسط سعید از برلین  | 

Ephraim kishon: Wie Napoleon besiegt wurde
 
یکی از قطره‏های دیگر ورموت در جام خوشی زندگی زناشوئی‏ ما این عادت سزاوار سرزنش من است که وقتی رئیس خانه ندا سر می‏دهد سفره چیده شده است من فوری سر میز ننشینم. من حقیقتاً نمی‏دانم چرا باید همیشه این کار را با او انجام دهم، من هم مانند میلیون‏ها مرد دیگر از دلیل آن بی‏خبرم. شاید مربوط به اعتراض ضمیر ناخودآگاهم علیه نوع آمرانه او در تعیین اوقات غذا بدون پرسیدن از من باشد. شاید هم هنر آشپزیش دیگر آن هنری نیست که قبلاً بوده است. در هر حال _ این اتفاق جنبه تاریخی هم دارد؛ لااقل در داستان زیر.
۱۸ ژانویه سال ۱۸۱۵.
خورشید بر بالای میدان‏های جنگ بالا آمده بود. امپراتور در اتاق تشکیل جلسه و در میان مارشالها و ژنرالهایش کنار میزی که نقشه بزرگی بر روی آن قرار داشت ایستاده بود تا برای آخرین دستورات برخورد نهائی با پادشاهان اروپا تصمیم گرفته شود. زمان تبعید در البا Elba به هیچ وجه به نبوغ تدابیر جنگی و اعتماد به نفس امپراتور خللی وارد نکرده بود. تنها موی سرش کمی کم‏تر گشته و در اطراف گیج‏گاه اولین دسته از موی نقره‏ای رنگ خودش را نشان می‏داد.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 16:41  توسط سعید از برلین  | 

 

من میگویم:"یک پرس سوپ سبزی، لطفاً".

گارسون جواب میدهد:"صبر کنید".

دختر چاق حالا در قصر مرد پولدار زندانی شده بود. معشوق جدید از پنجره داخل میشود، آواز دونفره ای با او میخواند و بعد نبرد تن بتن آغاز میگردد.

"یک پرس سوپ سبزی، لطفاً!"

گارسون جوان صورتم را لمس میکند تا به خاطر بسپارد که سفارش را چه کسی داده است و خود را عقب عقب دور میکند. بعد از چند دقیقه خانمی از گوشه دیگر رستوران به علت ریخته شدن سوپ سبزی داغ روی پستانهایش با صدای زیر جیغ میکشد.

گارسون هق هق کنان میگوید:"امروز، سومین باره که این اتفاق برام می افته!"، اما مشتری نشسته در کنار زن دستور سکوت به گارسون میدهد. معشوق فقیر حالا حلق مرد ثروتمند را در پنجه گرفته و در را برای فرار دختر چاق باز نگاه داشته بود، بیخبر از آنکه در پشت در معشوق سوم در انتظار دختر است. اما با این وجود سومین معشوقه هم نمیتواند دختر را بدست آورد، زیرا که قصر بوسیله سوار نظام شورشی محاصره شده بود.

درست در این لحظه حس کردم که گارسون جستجوگرانه روی صورتم دست میکشد:"بفرمائید آقای عزیز، سوپ سبزی برای شما" و بشقاب سوپ را روی شانه راستم قرار میدهد. من میتوانستم از بوی غذا بخوبی تشخیص دهم که سوپ سبزی نمیباشد. با انگشت اشاره دست چپم هویت محتوای بشقاب را جگر چرخ کرده غاز تشخیص دادم. بدون شک از داخل آشپزخانه هم میشد صفحه تلویزیون را تماشا کرد.

با احتیاط شروع به خوردن میکنم. مشتزنی دو عاشق به اوج خود رسیده بود. مزه غریب بدون چاشنی ای را که در حال جویدن حس کردم قسمتی از ته کراواتم بود که من در تاریکی آنرا بریده بودم.

پس از آنکه دو خاطرخواه مشتزن کشف کردند که با همدیگر برادر تنی اند و به این خاطر همدیگر را در آغوش گرفته بودند من هم تصمیم به ترک رستوران گرفتم. خود را عقب عقبکی با همراهی سومین آواز از دهان دختر چاق به در خروجی نزدیک ساختم. میبایستی حتماً قبل از شروع نبرد تن بتن بعدی خود را به در خروجی میرساندم وگرنه نمیتوانستم دیگر آنجا را ترک کنم.

در کنار در خروجی اتفاق جالبی غافلگیرم میسازد: صندوقدار چنان با نغمه آواز به وجد آمده بود که برای گرفتن پول از من وقت نداشت و مرا با بد خلقی به بیرون هل داد.

خدا کند اسرائیل هم بزودی تلویزیون خود را داشته باشد. 

 

ـ پایان ـ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۸ساعت 19:6  توسط سعید از برلین  | 

 

من به اطرافم نگاهی میکنم و به راستی چند صندلی خالی میبینم که رویشان اما به سوی دیگر قرار داشت.

برای اینکه گارسون را از جریان آگاه کنم، میگویم:"آنجا، بر روی آن صندلیها نمیتوانم چیزی ببینم. نمیتوانید به من کمک کنید؟"

"صبر کنید تا آگهی تجارتی شروع بشه."

زندگی در پیرامون من با شروع پخش آگهی تجارتی دوباره تا حدودی به حالت عادی بازمیگردد. گارسون برایم یک صندلی پیدا میکند و با فشار میان دو صندلی دیگر جا میدهد، طوریکه من توانستم تنها با کمک یک پاشنه کش آنجا جای بگیرم. چون در این اثناء فیلم دوباره شروع شده بود به این جهت آن وضع سختِ جا گرفتن و نشستن من باعث مزاحمت همسایه بغل دستی ام نگشت. حالا دختر چاق عاشق مرد دیگریست و به این جهت معشوق نو با هر دو عاشق قبلی درگیر نزاع شده بود.

من رو به همسایه دست چپ خود کرده و میپرسم:"میبخشید، آیا میشود اینجا غذا هم سفارش داد؟"

همسایه ام متقابلاً در حالیکه معشوق جدید به سختی به زحمت افتاده بود تا از تعقیب رقیبان تازه خود بگریزد میپرسد:"شما کی هستید؟".

"من یک مشتری در این رستوران هستم و در کنار شما نشسته ام. چه چیزی در اینجا برای خوردن وجود دارد؟"

"جوان هستید یا پیر؟"

"جوان."

"وضع ظاهریتون چطوره؟"

"قد متوسط، چهره کشیده و نجیب، عینکی و بلوند."

در این لحظه معشوق پولدار از میان یک پنجره به تعقیب رقیب فقیر میپردازد و دختر چاق در حال خواندن آواز است.

همسایه ام پیشنهاد میدهد:"سوپ سبزی Minestrone سفارش بدید"، بیشتر از این اما نمیشد از او حرف کشید.

یکربع بعد او آه عمیقی میکشد:"چه بد شد، من باید بروم. فیلم حتماً سه ساعت دیگر هم ادامه دارد. صورت حساب!" اما چند بار دیگر لازم بود تا او در فاصله های منظم فریاد بزند تا عاقبت یک گارسون متوجه او شده و به طرفش بیاید. دستان گارسون از میان مشتریان و صندلیها همسایه ام را جستجو میکرد، اما هنوز موج صدای او را نشانه نرفته بود که با یک گارسون دیگر تصادف میکند. برای هیچیک از مشتریان غوغای شکستن فنجانهای افتاده شده مهم نبود، زیرا در این لحظه بر صفحه تلویزیون محافظانِ معشوق پولدار معشوق جدید را زیر مشت و لگد گرفته بودند.

"چهار پوند و پنجاه پنی"، گارسون نتیجه حساب ذهنی را به همسایه ام اطلاع میدهد و مرد با ظرافت شگفت انگیزی پنج اسکناس از جیب خود خارج میکند.

گارسون با یک تشکر شتابزده بقیه پول را که یک پنجاه پنی بود در دست من قرار میدهد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۸ساعت 2:45  توسط سعید از برلین  | 

ما تلویزیون نداریم و این یکی از بزرگترین دستاوردهائیست که بدون شک دولت جوان ما اجازه دارد آنرا به خود منسوب کند. و ریشه های نیروی مستور در ما نیز در این نکته مخفیست. متأسفانه کشورهای متخاصم که ما در محاصره شان قرار گرفته ایم سلاح سرّی ما را کشف کرده اند و دور تا دور ما را با فرستنده های تلویزیونی که ما را گریزی از آنها نیست پوشانده اند.

چند قدم بیشتر از هتل محل اقامتم در حیفا Haifa دور نشده بودم که با جمعیت انبوهی روبرو گردیدم که در جلوی در ورودی یک رستوران کوچک جمع شده و با گردنهای کشیده تلاش میکردند ببیند داخل رستوران چه میگذرد.

کنجکاوی روزنامه نگاری وادارم ساخت خود را با زور داخل رستوران کنم.

منظره ایکه جلوی چشمانم قرار داشت تا اندازه ای ناامید کننده بود. نه زد و خوردی، و نه حتی یک بحث هیجان انگیز در جریان بود، هیچ. مشتریها کنار میز در سکوت نشسته و تکان نمیخوردند. برای بدست آوردن اطلاعات به گارسون که دختر جوانی بود رجوع میکنم، او هم مانند بقیه بیحرکت به پیشخوان تکیه داده بود.

دختر بدون آنکه مسیر نگاهش را عوض کند جواب میدهد "بیروت. تازه شروع شده."

با تعقیب نگاه دختر در گوشه رستوران یک دستگاه تلویزیون کشف میکنم که در این لحظه بر صفحه تصویرش جهنمی بر پا شده بود. تازه حالا دستگیرم میشود حضور مشتریانی که با نظم رو به یک سو در سالن نشسته اند _ و انبوه جمعیت در خارج از رستوران _ بخاطر پخش یک فیلم وسترن از تلویزیون میباشد.

تصویر فیلم شفاف بود، دوبله ی هندی واضح و بلند بگوش میرسید، و هر که به  زبان هندی تسلط نداشت میتوانست زیرنویس آنرا به زبان عربی بخواند. سوژه فیلم در باره دختری چاق بود که جوانی با کفایت دوستش میداشت، اما او عاشق یک مرد ثروتمند بود. یا بر عکس. در هر صورت او در حالیکه دو رقیب به دوئل مشغول بودند گونه جدیدی از ترانه گمنام "ایتشی کاکیتشی Itschi Kakitschi" را میخواند.

من احساس گرسنگی میکردم. ناسلامتی من در یک رستوران بودم. "کحا میتونم بشینم>" ابن سؤال را از گارسون دیگری که بیحرکت به دیوار تکیه داده بود و صحنه دوئل را تماشا میکرد پرسیدم.

دختر بدون نگاه کردن به من وز وزکنان جواب میدهد: "هر جا میخواهید بشینید و مزاحم من نشید."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۸ساعت 18:56  توسط سعید از برلین  | 

 

بازیکنان ورق بازی را کناری گذاشته و مشغول گوش دادن بودند.

"این درست است که آدم میبایست در مصر سخت کار کند"، این یوخانن بود که سخن میگفت. "اما کار هم خوب ارزیابی میشد. آدم با عرق چهره زندگی میکرد. نه مثل اینجا که خوراک از آسمان میبارد. عجب غذائیست این نان آسمانی Manna. در گوشِن از این خبرها نبود. من تا زمانیکه تعداد آجرهای تعیین شده را تحویل میدادم، هرگز بیش از حد ضرور شلاق نمیخوردم."

"عجب، اما شما را یکبار تا حد مرگ کتک زدند."

"شما اغراق میکنید. آنقدر هم خطرناک نبود. از این گذشته، چون من نام فرعون را بر زبان آوردم سرپرست هم وظیفه خود را انجام داد. آیا بر زبان آوردن نام فرعون صحیح است؟ نه، این کار درستی نیست. من این را دیسیپلین مینامم."

پینکی گولد اشتاین با تأکید و تائید میگوید:"فرعون سختگیر ولی در عوض عادل بود، هرکه با صداقت کار کرد و دهانش را بست آزاری به او نرسید."

یوخانن ادامه مدهد: "بین خودمان بماند، ما باید به حرف فرعون در آن وقتیکه اجازه رفتن ما را نمیخواست بدهد گوش میدادیم. او میدانست هدف تبلیغات صهونیستها چیست. حالا ما در اینجا بیکار چمباته زده ایم و مانند حشرات خواهیم مرد."

"لعنت به این عرق سگی ولرم. در گوشِن آدم احتیاج به معحزه نداشت تا آب بدست آورد. آبخوردن خوب. چه میشد اگر دوباره در غار دو اطاقه خوش سلیقه تزئین شده ام میبودم..."

گلوریا در حال شانه کردن موهایش گستاخانه میگوید:

"وانگهی از آخرین معجزه دوباره هفته ها میگذرد".

دکتر زالومون دستانش را میگشاید و میگوید:"بدبختی آن است که موسی بیشتر به حرف یترو Jetro پدر زن گویتی اش Gojisch گوش میکند تا متخصصین یهودی. نتیجه چه میشود؟ یک سیستم طبقاتی با تعداد زیادی از سرهنگان و روئسا و چنین مزخرفاتی. و در عوض گرفتن بهره را ممنوع میسازد. او چگونه میخواهد در چنین شرایطی بودجه را تأمین کند؟ و یا این قانون جدید برده داری مسخره را در نظر بگیرید. اگر قرار باشد به برده ها با گذشت هفت سال دوباره آزادی داد پس دیگر چه کسی سرمایه گذاری میکند؟"

پینکی آهسته میگوید:"از قرار معلوم آرون Aaron نقشه یک سیستم جدید مالیات طلا را در سر میپروراند. این تیر آخر است."

دکتر زالومون با غرو لند میگوید."مایلم بدانم که موسی در بالای کوه چه به دست آورده است".

یوخانن چانه اش را میخاراند؛ مانند توطئه گران میگوید:

"رادیو قاهره را بگیرید. طبق شایعاتی که به گوش میرسد قرار است بازگشت ما را امکانپذیر سازند. اما من هنوز خبر صد در صد موثقی ندارم. فرعون هنوز بر حرف خود بر تصمیم کشتن فرزند اول ما پابرجاست، اما در ضمن به ما قول رفتاری انسانی، کار منظم و آینده ای مطمئن هم میدهد ... بشرطی که ما موسی را تحویل او دهیم ..."

مردان سرهایشان را برای درگوشی صحبت کردن به هم نزدیک میکنند.

 

دقیقاً در همین لحظه موسی از خدا دو تخته سنگ حاوی ده فرمان را دریافت میکند.

 

_ پایان _     

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۸ساعت 14:17  توسط سعید از برلین  | 

 

"و من شما را از مصر به سرزمینی هدایت میکنم که در آن شیر و عسل جاریست!" برای صدمین بار پینکی اشتاین طرز تکلم موسی را که الکن بود و با سختی سخن میگفت تقلید کرد و بعد این را هم اضافه کرد:"این صهونیستهای لعنتی".

"وقتی من به استیک هائی فکر میکنم که همیشه برادر زنم از گوشن Goshen میفرستاد ..." دکتر زالومون آهی میکشد و جاری شدن آب در دهان با آن دندانهای بزرگ و زردش بگوش میرسد. "او هر سال برایمان یک گوساله سر میبرید. هر سال. تا اینکه این ناخدای دیوانه مصری ناگهان به سرش افتاد تمام دهات را به آتش بکشد و ساکنین آنجا را چهار شقه کند. بعد از آن دیگر هرگز استیک از گوشت گوساله نخوردم. بله، خوش دورانی بود آن قدیمها ..."

مدتی کوتاه سکوت حکمرانی میکند و تنها صدای زوزه سگهای نگهبان بگوش میرسد.

پینکی گلد اشتاین بار دیگر به حرف می آید:"باز هم تکرار میکنم؛ من کوچ کردن از مصر را کاری کاملاً ابلهانه میدانم. تمام وقت از خودم سؤال میکنم: من چه دارم، پینکی اشتاین، یک مصری معترف به مذهب اسرائیلی، اینجا در این کویر به دنبال چه میگردم؟ آیا در مصر به من سخت میگذشته است؟ چرا من در آنجا نماندم؟

"چون تو بیشعوری، پینکی. به این دلیل." این گلوریا Gloria همسر پینکی بود که در حال رنگ کردن ابروانش با گرد آهک خود را قاطی صحبت کرد. "یک ساده لوح احمق. چند بار به تو گفتم: پینکی، تو یک روشنفکری. سرپرستها و مباشرین چون میبینند که تو با بقیه ارازل و اوباش فرق داری به تو اعتماد دارند. تو میتونستی خیلی راحت پست و مقام خودتو حفظ کنی. اما نه، باید به طرف کنعان برود!"

پینکی گلد اشتاین با اعتراض میگوید:"عزیزم، عزیزم، تو طوری حرف میزنی که انگار من خیلی دلم میخواست بروم. آیا مگه من همیشه از موسی خواهش نمیکردم ما را راحت بگذارد چونکه ما مایل بودیم به مصر خدمت کنیم؟ ولی تأثیری نکرد. و اینکه وضعیت با مرور زمان نااستوار شد را هم تو خودت بهتر از من میدانی. سرانجام و دست آخر این فرعون بود که دستور کشتن فرزندان ارشد ما را داد."

حرفی نزن که باعث خنده و مسخره کردن ات بشه. هر آدم عاقلی میدونه که این دستور هرگز اجرا نشده است."

"اما این دستور اجرا شد، عزیزم. رود نیل پر از مرده کودکان عبریها بود."

"در منطقه ما از این خبرها نبود. و از این گذشته، همه این کارها از لحظه منفور شدن موسی پیش فرعون شروع شد. تا قبل از این یک مو هم از سر ما خم نشده بود."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۸۸ساعت 14:16  توسط سعید از برلین  | 

 

ما کوچ کردنمان از مصر را در عید فصح جشن میگیریم، زمانیرا که ما از قرار معلوم قربانی قوانین کار ارتجائیِ فرعون بودیم. بعد از آنکه نیاکانمان سرزمین ظلم و زور را ترک کردند، میبایست مدت درازی در کویر سیر کنند تا با آزادی خو گیرند.

ظاهراً روند عادت کردن به آزادی چهل سال طول کشیده است. اما آدم گاهی چنین حس میکند که این روند هنوز هم به نقطه پایان خود نرسیده است.

 

شب سیاهی اش را بر خیمه گاه میگستراند. اضطراب و ناآرامی بر فرزندان اسرائیل حکمفرماست. بیش از یکهفته میگذشت که موسی بر بالای کوه بود و کسی از او خبری نداشت و چیزی از او نشنیده بود. بهودیها در دسته های کوچک بیکار ایستاده و با اشتیاق ویژه ای در باره مصیبت های ناگواری که در اثنای کوچ کردن از مصر برایشان رخ داده بود بحث میکردند.

بادِ کویریِ خشکی شن را به گردشی تند میاندازد و از کوه سینا رو به پائین میچرخاند. احشام افسار خود را محکم میکشیدند و در تاریکی و در آن محل متروک غمگین از وحشت نعره سر میدادند. شغالها دزدکی در اطراف اردوگاه میچرخیدند. خنده هایشان تقریباً شبیه خنده انسان بگوش می آمد. کوه در تاریکی شب، بزرگ، گنگ و تهدید آمیز جلوه میکرد.

در یکی از چادرهای بزرگتر گروهی مرد در جامه های رنگین بادیه نشینان ساکت نشسته بودند. آنها به سختی تکان میخوردند و چشمهایشان مرموزانه چشمک میزد. همسرانشان در گوشه ای نشسته و عرق صورت خود را با دستمالهای چرب خشک میکردند.

یکی از مردان با قدی بلند و ریشدار آغاز به صحبت میکند:

"یوخانن Jochanan بده" و ادامه میدهد:"دکتر زالومون Salamon بردارید."

دکتر زالومون برمیدارد، و یوخانن تنومند و مو فرفری شروع به دادن میکند.

از آغاز بعد از ظهر بازی پوکر شروع و هنوز ادامه داشت. در جلو یوخانن دانه های طلا انباشته شده بود.

پینکی گولد اشتاین Pinky Goldstein، همرزمی خشمگین با موهای همیشه ژولیده غرولند کنان می گوید:"شانس با دوست ما یار است. او خیلی خوب ما را تاراج میکند."  

صدای همسر یوخانا از گوشه چادر به گوش میرسد:"چه نفعی از آن میبرد. من با آن چه میتوانم بخرم. با این گزینشی که آدم اینجا دارد. بلدرچین یا نان شیرین از آسمان. و برای تنوع نان شیرین از آسمان یا بلدرچین. و بعد دوباره بلدرچین. یک روزی بال در خواهم آورد و از اینجا خواهم پرید. باعث ناامیدیست. نه خیار، نه گوجه، نه پیاز و نه سیر، حتی در عوض تمام طلاهای اسرائیلی ها ..."

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 18:13  توسط سعید از برلین  | 

 

دادستان: منظور من: انگشتهائی هستند که بلند کرده اید.

آدولف: اما من میتوانم بقیه انگشتها را هم ببینم.

دادستان: برای ما حالا اما تنها انگشتان بلند کرده شما اهمیت دارد.

آدولف: اما انگشتهای بلند نکرده هم متعلق به من میباشند. آنها رویهم ۶۰ در صد از انگشتانم را تشکیل میدهند، یعنی یک اکثریت ۵۰ درصدی در مقابل انگشتان بالا نگه داشته ام.

دادستان: من مایلم از شما بشنَوَم نتیجه دو ضربدر دو با انگشتانی که بالا برده اید چند میشود و نه چیزی دیگر.

آدولف: حالا؟

دادستان: بله. بشمرید.

آدولف: (این کار را بدون مؤفقیت انجام میدهد) نمیتوانم.

دادستان: چرا نمیتوانید؟

آدولف: من عادت کرده ام وقت شمردن انگشت خود را بر روی اشیائی که میشمرم بلغزانم. در این حالت اما انگشتی که با آن باید بشمرم شبیه به وسیله ایست که باید شمرده شود، و این کاملاً گیجم کرده است. بعلاوه میتواند باعث اشتباه شمرده شدن هم بشود، و از آنجائیکه من سوگند یاد کرده ام بنابراین باید دقت کافی بخرج دهم.

اجازه دارم یک شهادت دیگر بدهم؟

دادستان: بله، بفرمائید.

آدولف: من میل ندارم چنین برداشت شود که چون من درسخوانده ام در نتیجه میتوانم دو ضربدر دو را تحت شرایط معینی چهار یا یک عددی نزدیک به آن حساب کنم. از من چنین کاری ساخته نیست. از آن گذشته برای من مهمتر دانستن این موضوع از طرف شماست که من هرگز خود را در چنین زمینه ای مشغول نساخته ام، زیرا این کار خارج از صلاحیت من بوده و میتوانست تخطی از وظایف به حساب آید. به این جهت من استنطاق از شولتز که در زمان مورد بحث رهبر حوزه در ووپرتال Wuppertal بوده است را بعنوان شاهد درخواست میکنم.

دادستان: آیا درست متوجه شدم، میخواهید بگوئید شما و شولتز مشترکاً معتقد بودید که دو ضربدر دو چهار میشود؟

آدولف: همانطور که قبلاً هم عرض کردم تا هنگامیکه قسم یاد کردن من پابرجاست نمیتوانم در این باره چیزی بگویم. اما البته من پیامدهای آنچه را گفته ام بر دوش میگیرم تا این شبهه بوجود نیاید که میخواهم از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنم.

دادستان: بسیار خوب. دو ضربدر دو چند میشود؟

آدولف: اگر اشتباه نکنم، در این باره اظهار نظر کرده ام.

دادستان: من مایلم یکبار دیگر آنرا بشنوم.

آدولف: در این باره اظهار نظر کرده ام، اگر اشتباه نکنم.

دادستان: شهادت خود را تکرار کنید.

آدولف: هرچه میل شماست. من میتوانم با آگاهی تمام و وجدانی آسوده شهادت بدهم که حاصل تکلیف ریاضی ای که مرتب اینجا تکرار میشود حدوداً مطابق است با آنچه شما آقای دادستان چند دقیقه قبل بعنوان حاصلضرب بدست آوردید.

دادستان: بنابراین چهار.

آدولف: تا جائیکه میتوانم داوری کنم.

دادستان: چهار!

آدولف: طبق عقیده همگانی.

دادستان: دو ضربدر دو میشود چهار _ آری یا نه؟

آدولف: اولی.

دادستان: مرسی. این تمام آن چیزی است که من میخواستم بدانم.

                                                       _ پایان _          

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 16:33  توسط سعید از برلین  | 

 

دادستان: برای انجام چه کاری در داخاو بودید؟

آدولف: همین الساعه بخاطرم آمد که من در لینز Linz بودم.

دادستان: پس چگونه امضای شما پای این پرونده آمده است؟

آدولف: این امضاء دیرتر به پرونده اضافه شده است. من مایلم توجه شما را به این موضوع جلب کنم که ارقام آورده شده در این پرونده کاملاً خوانا نیستند. مخصوصاً عدد ۴ ناخواناست و میتواند خیلی راحت با عدد ۷ اشتباه گرفته شود.

دادستان: بنابراین دو ضربدر دو میشود هفت؟

آدولف: من آنرا نگفتم. من ریاضیدان نیستم. اظهار نظر من منحصراً مربوط میشود به شکل عدد ۴ که مرا به یاد شکل عدد ۷ در پرونده شماره ۶۰۱۳ انداخت.

دادستان: آیا میخواهید حالا اظهار کنید که شما در آن لحظه مورد بحث کجا بودید؟

آدولف: در داخاو.

رئیس دادگاه: مدعی علیه، شما باید به سؤال "دو ضربدر دو چند میشود" جواب بدهید.

آدولف: هفت نمیشود. من هرگز نگفتم که هفت میشود. من فقط گفتم که عدد ۴ در بعضی از پرونده ها مرا به یاد عدد ۷ می اندازد.

دادستان: ما حالا اما در باره «بعضی از پرونده ها» صحبت نمیکنیم. ما در باره پرونده شماره ۶۰۱۳ صحبت میکنیم.

آدولف: من چون در زمان تنظیم این پرونده در لینز بوده ام، بنابراین مسئول این پرونده نیستم.

دادستان: پس شما در لینز بوده اید و نه در داخاو؟

آدولف: تا آنجائیکه من میتوانم به یاد آورم، بله.

دادستان: برای من جای کمترین شکی باقی نمانده که شما خیلی خوب میدانید که دو ضربدر دو چند میشود.

آدولف: من باید دوباره تکرار کنم که ریاضیدان نیستم.

دادستان: دو انگشت از دست راستتان را بلند کنید.

آدولف: (این کار را انجام میدهد) من بخدای قادر مطلق ...

دادستان: من از شما نخواستم که مراسم سوگندخوری را بجا آورید، بلکه تنها از شما خواستم که دو انگشت خود را بلند کنید.

آدولف: اجازه دارم در این ارتباط یک شهادت بدهم؟

دادستان: بله، بفرمائید.

آدولف: لِه من در سال ۱۹۴۳ به شورای پشتیبانی منتقل شد، طوریکه دیدار او برای شولتز در آن سال در <زالس کامر گوت> غیر ممکن بوده است.

دادستان: من متوجه این ارتباط نمیشوم.

آدولف: آقای دادستان، وقتی من قسم میخورم، بنابراین قسم یاد میکنم که حقیقت را بگویم. لِه من هیچ ارتباطی با قضیه شولتز ندارد.

دادستان: بسیار خوب. او هیچ ارتباطی با شما نداشته است. اما این ریطی به قضیه ما ندارد. قضیه از این قرار است که لِه من چند انگشت خود را بلند کرد.

آدولف: تا آنجائیکه میتوانم بخاطر بیاورم لِه من هرگز انگشتی بلند نکرد.

دادستان: منظور من هم لِه من نبود، بلکه منظورم شمائید. حالا انگشتهائی که بالا برده اید چند تا شده اند؟

آدولف: فکر کنم: دو. احتیاطاً و در هر صورت مایلم بدانید که هر اعتراضی بر علیه نادرستی تقریبی در این زمینه را بهیچ وجه قبول نمیکنم. من ریاضیدان نیستم.

دادستان: از این موضوع بگذریم. حالا دو انگشت از دست چپ خود را بلند کنید.

آدولف: (اینکار را انجام میدهد).

دادستان: حالا چند انگشت میبینید؟

آدولف: ده انگشت.      

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 4:52  توسط سعید از برلین  | 

ما هنوز در آنچه به ظرافتهای سیاست جهانی مرتبط میگردد به پای ملتهای دیگر نرسیده ایم، اما مؤفق شده ایم مردی را دستگیر کرده و به مجکمه بکشانبم که قصد نابودی مردم ما را داشت. این واقعه تا اندازه ای سوررئالیستی ست. در تالار دادگاه میشود بطور محسوسی استدلالهای یک موش صحرائی نادر را شنید.

 شولتز=2×2

 

یک قطعه آوانگاردیستی

(صحنه، تالار دادگاهی خیالی را نمایش میدهد)

 

دادستان: بنظر شما دو ضربدر دو چند میشود؟

آدولف: آقای دادستان، من ریاضیدان نیستم.

دادستان: با این وجود مایلم بدانم بنظر شما دو ضربدر دو چند میشود؟

آدولف: من هرگز خودم را با چنین چیزهائی مشغول نساختم. همیشه وقتی با مشکلی از این دست مواجه میگشتم آنرا به مراجع مسئول منتقل میکردم.

در هر حال تصمیمها را شولتز schulze میگرفت.

دادستان: بنابراین شما نمیدانید که دو ضربدر دو چند میشود؟

آدولف: آقای دادستان، در این باره نمیتوانم چیزی اظهار کنم.

دادستان: و اگر من صریح بگویم که شما جواب این سؤال را میدانید؟

آدولف: من با ارقام سر و کار نداشتم، شولتز مسئول ارقام بود.

دادستان: همیشه، هر گاه شما میخواستید بدانید که دو ضربدر دو چند میشود کسیرا به سراغ شولتز میفرستادید؟

آدولف: همیشه نه. گاهی هم میشد سؤالهای مربوطه را از طریق تلفن روشن کرد. من مایلم در این موقعیت بدست آمده توضیح بدهم که شولتز در اواخر سال ۱۹۴۳ به زالس کامر گوت Salzkammergut منتقل شده بود و من او را در آنجا همراه با لِه من Lehmann ملاقات کردم.

دادستان: آیا لِه من هم میدانست دو ضربدر دو چند میشود؟

آدولف: از آن بیخبرم. در این باره هرگز از او چیزی نپرسیدم. همانطور که اشاره کردم مافوق من شولتز بود.

دادستان: آیا شولتز جواب صحیح سؤال:"دو ضربدر دو چند میشود" را میدانست؟

آدولف: جواب این سئوال را نمیدانم. من امکان دیدن درون او را نداشتم.

دادستان: اما شما از این حرکت میکردید که او جواب سؤال را میداند؟

آدولف: من هرگز بخودم اجازه قضاوت کردن در باره مافوق هایم را ندادم.

دادستان: اگر اینطور است پس چرا شما میدانید که برای این نوع کارها شولتز مسئول بوده است؟ او تنها زمانی میتوانسته مسئول باشد که بداند دو ضربدر دو چند میشود؟ شما از کجا میدانید که او جواب این سؤال را نمیدانسته؟ یا اینکه میدانسته؟

آدولف: من آنرا نمیدانستم. وقتی خوب فکر میکنم میبینم که حتی به آن شک هم میکردم. من ریاضیدان نیستم.

دادستان: پس توضیح بدید چرا در پرونده شماره ۶۰۱۳ با دستخط شما "۴=۲×۲" نوشته شده است.

آدولف: این غیر ممکن است.

دادستان: بفرمائید. (پرونده را به او میدهد) آیا این را شما نوشته اید؟

آدولف: (بعد از با دقت امتحان کردن پرونده) بله.

دادستان: پس این دستخط شماست؟

آدولف: نه.

دادستان: نه؟ به چه علت؟

آدولف: در تاریخی که در این پرونده آمده من در برلین نبودم.

دادستان: پرونده در مونیخ تنظیم شده است.

آدولف: من در مونیخ هم نبودم. من آنزمان اتفاقاً برای انجام کاری در داخاو Dauchau به سر میبردم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 15:32  توسط سعید از برلین  | 

<شولتس> Schulz در گوشه خیابان <آرلوزوروف> Arlosoroffstraße نگاهم داشت و پرسید:

"منو هم همراه خودتون می برید؟ من باید فوری به اداره پست بروم..."

تعارف کردم که سوار شود. شولتس کاملاً هیجانزده بود. من علت آن را از او پرسیدم.

"نپرسید بهتره! شوهرخواهرم از آلمان یک بمب اتم برایم فرستاده است."

"چی؟"

"آره، وحشتناکه، مگه نه؟ من در مجله ای خوانده بودم که در آلمان موارد قانونی ای پیدا می شوند که با کمک آن ها همه می توانند ارزان و آسان بمب اتم بسازند، اما یک چنین محموله ای را کسی با پست نمی فرستد!"

"کار خیلی عجیب و غریبیه."

"اینطور به نظر می آید که تازگی ها انگار همه مردم قدرت خرید بمب اتم را دارند. توجه کنید شوهرخواهرم چه نوشته است:"پ.ن: من یک سوپرایز هم برای تو دارم. امروز یک بمب اتمی بوسیله پست هوایی برایت فرستادم. برایت پیروزی خواهانم!"

"او مبالغه می کند."

"<فریدریش> Friedrich همیشه دست و دل باز بوده، اما بمب به چه درد من می خورد؟"

"من هم نمی دانم. من تا حالا بمب نداشته ام."

"<جوزفا> Josepha دارد کاملاً دیوانه ام می کند، دیروز هنگام ترک خانه پشت سرم فریاد می زد: "من بمب اتم تو خونه نمی خوام، من خودم به قدر کافی دردسر با این بچه دارم! ". خدا شاهده که حق با جوزفاست. من خودم هم مایل نیستم ببینم که <دنی> Danny داره با یک بمب اتم بازی می کنه. در چنین موقعیتی هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. دنی هرچیزی که به دستش برسد را از هم باز میکند._ و از این گذشته: کجا باید من بمب را نگهداری کنم؟ در یخچال شاید؟"

"آیا بمب تان بزرگ است؟"

"خبر ندارم. من که متخصص نیستم. من دستور طرز استعمال را خواهم خواند. در هر صورت امیدوارم که او مدل بزرگش را نخریده باشد. یخچال ما چندان بزرگ نیست. هرچند جوزفا قصد خرید یخچال تازه ای را دارد. باور کنید، اگر فریدریش آدم حساسی نمی بود حتماً من بمب را برایش پس میفرستادم. کی بمب اتم لازم داره؟ فکر می کنید که من اجازه امتحان کردن آن را داشته باشم؟"

"اگر پارتی کله گنده ای داشته باشید..."

"من فقط میدونم که این بمب برام کلی دردسر ایجاد خواهد کرد. شما اطلاع دارید که چه همسایه هایی ما داریم، آن ها حالا هم ما را آدم هایی از خود راضی و متکبر می دانند. به همین دلیل هم نمی تونم از جوزفا به خاطر خلاص شدن از چنگ بمب دلخور باشم، به من گفت خوب بفروشش. آیا شما مایل به خریدن آن هستید؟"

"نه چندان میلی به این کار ندارم."

"مهم نیست. جوزفا می گفت که دولت آن را با کمال میل از ما خواهد خرید. من در جوابش گفتم:"این معاملهُ خوبی ست اما به شوهرخواهرم وقتی که به مهمانی می آید و می پرسد بمبی که برایتان فرستادم کجاست چه باید بگویم؟_ آن را فروختم فریدریش؟"

"پس اگر اینطور است آن را نفروشید."

"همچین ساده هم نیست. مسؤلیتی بزرگ و زحمت فراوانی دارد. اول اینکه باید در تمام کنفرانس های مربوط به خلع سلاح شرکت کرد. این کاری احمقانه است. چه کسی وقت این کارهای بی معنی را دارد؟"

"آمریکا، چین، انگلستان، فرانسه، روسیه و شولتس."

"نه، من در چنین کنفرانس هایی شرکت نمی کنم."

"چرا؟"

"من آدم خجالتی ای هستم! نمی تونم سخنرانی کنم. از این گذشته من فقط دارای یک بمب هستم، چه می توانند از من انتظار داشته باشند؟ که من بمب ام را باید نابود کنم؟ من می دونم که آن ها چه جور آدمی هستند. اما من چیزی را خراب نمی کنم. چه کسی می تونه به من بگه که چینی ها بمب های ذخیزه کرده خود را نابود می کنن؟ درست میگم؟"

"صحیح می گید."

"باور کنید، این اختراع آلمانی ها جهان رو کله پا می کنه. یک آدم معمولی نمی تونه از پس مخارجش بر بیاد."

"چه مخارجی؟"

"شما فقط بیمه رو در نظر بگیرید. برای من غیر ممکنه ریسک انفجار بمب در خانه ام را بتونم تقبل کنم. و اگر بمب خراب شود؟ چه کسی باید آن را تعمیر کند؟ لوله کش سر خیابان شاید؟"

"چرا باید بمب خراب شود؟ مگه کاملاً نو نیست؟"

"فکر می کنم که نو باشه، یک سال ضمانت دارد. اما معمولاً بلایای طبیعی و جنگ شامل چنین ضمانت هایی  نمی گردند. واقعاً خنده دار است _ آیا مگر بمب اتم در زمان جنگ به کار نمی رود؟ در جنگ!"

"می خواهید واقعاً از آن استفاده کنید؟"

"چه کار دیگری می توان با آن کرد؟"

"چه فکری برای نقل و انتقالش کردید؟"

"بوسیله پست."

شولتس دوباره به خودش مسلط شده و می گوید:

"در حقیقت برای من بی تفاوت است که من هم بمبی در خانه داشته باشم. ابرقدرت ها هم از بمب هایشان استفاده نمی کنند. من آن را نگه می دارم _ برای خالی نبودن عریضه. اما اگر حقیقت اش را بخواهید، فکر داشتن یک بمب در خانه احساس زیبایی ست."

"چرا؟"

"خودم هم نمی دانم. اما در کنارش احساس خوبی دارم. حس قوی اعتماد به نفس به آدم می دهد. به شرطی که دنی دستش به آن نرسد..."

ما به باجه تحویل پاکت اداره پست رسیدیم. شولتس 46 <شِکِل> Schekel بابت گمرکی و 26 شِکِل بابت مالیات به خاطر ورود جنس لوکس پرداخت و مدام به کارمند پست هنگام آوردن پاکت گوشزد می کرد:"مواظب باشید، محموله پاکت بمب است."

 

پاکت کوچک بود. دو پلیس برای گشودن پاکت کمک مان می کردند. با نفسی حبس شده در سینه هدیه بسته بندی شده را خارج ساختیم. رویش نوشته شده بود:"زنده باد اتم!.  یک مدل تقلیدی و بی نقص از یک بمب اتم به انضمام صاعقه و صدای  انفجار... یک وسیله سرگرمی برای کودکان و بزرگسالان!"

شولتس نگاهی به اسباب بازی میکند و می گوید:"فریدریش دیوانه است، اینکه هدیه تولد دنیه" و بعد با نگاهی رویایی می افزاید:"و من چقدر زود و زیاد به تصور داشتن بمب اتم عادت کرده بودم."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۸ساعت 19:34  توسط سعید از برلین  | 

 

قبل از هر چیز باید از تلویزیون سپاسگزار بود که ورزش روز به روز محبوب تر می گردد. حتمن نباید 22 بازیکن فوتبال باشند تا بتوانند 22000 ورزشدوست متعصب را اغوا کنند و در بالاترین حد هیجان نگاه دارند، گاهی تنها 2 کشتی گیر سنگین وزن که از معامله سر در می آورند هم کافیست. نمی خواهم با این جمله گفته باشم که در ورزش تنها معامله مهم است، در ورزش بیخبر گذاشتن ایده آلیست ها از این موضوع نیز با اهمیت است.

تقریبن این گونه:

"خوب دقت کن، وایس برگر. تو مثل بقیه روی رینگ نمی روی، بلکه مانند یک یوزپلنگ از روی طناب می پری داخل رینگ."

"چرا؟"

"چون که تو <مرد وحشت انگیز از تانگر> هستی، وایس برگر. چند بار باید این را به تو گوشزد کنم؟ بعد تماشاگران شروع به هو کردن تو می کنند. تو هم در مقابل با انگشت ات یک حرکت وقیحانه انجام می دهی و طوری با مشت محکم به دماغ مرد عینکی ای که نزدیک رینگ نشسته است می کوبی که از دماغش خون راه بیفتد."

"باید حتمن این کار را بکنم؟"

"سؤال احمقانه نکن. برای این کار به او پول داده شده است. مانند آدمی بی رحم داور را هم سر دست بلند کرده و به بیرون از رینگ پرتاب می کنی."

"بیچاره داور."

"بیچاره؟ سه در صد از درآمد ناخالص به دست او می رسد. وقتی که او دوباره داخل رینگ می شود به تو اخطار خواهد داد، اما تو تنها به صورتش نگاه می کنی، مشت هایت را تکان می دهی و قاه قاه می خندی. بعد یکی از تماشاگران عصبانی شیشه آبجویی به سمت سرت پرتاب می کند."

"ای وای."

"لازم نیست بترسی، وایس برگر. او در نشانه گیری خطا خواهد کرد. این بار اولی نیست که او به دستور من شیشه پرتاب می کند، و بعد پلیس ها او را دستگیر و خارج می کنند."

"می شه به پلیس ها اطمینان کرد؟"

"ما دیروز این صحنه را با پلیس ها دوبار تمرین کردیم. خیالت راحت باشد. اما حالا از جنگ بی رحمانه خودمان صحبت کنیم. تو باید از همان ابتدا نشان دهی که قواعد انصاف برای تو بی معنی اند."

"چرا؟"

"وایس برگر - تو آدمو مأیوس می کنی. می خواهی یک کشتی گیر حرفه ای واقعی بشوی و یا این که می خواهی تا آخر عمر یک گدا باقی بمانی؟ بسیار خوب، پس تو گوش هایم را گاز می گیری و مرا بعد از چند دور چرخاندن روی زمین پرتاب کرده و با پا به روی شکمم می کوبی و به زبان عربی به من فحش می دهی."

"چرا به زبان عبری نگویم؟"

"نمیشه. تو فراموش می کنی، وایس برگر، که تو <مرد وحشت انگیز از تانگر> هستی. بعد از این که منو به قدر کافی کتک زدی، خانمی از ردیف دوم از جا بلند شده و فریاد می زند:"من بیشتر از این نمی تونم طاقت بیارم! تف! داور برو گمشو! مرد وحشت انگیز تانگری داور رو خریده !"

"این دروغه!"

"احمق نباش. او زن داور رینگ است. آدم باید نقشه همه چیز را از همان ابتدا بچیند. داور سعی خواهد کرد ما دو نفر را از هم جدا کند، اما تو سر او را بین دو طناب رینگ نگاه می داری و وقتی او به نفس نقس می افتد شلوارش را پايین می کشی. او از خجالت بیهوش می شود و دکتر حاضر کنار رینگ بعد از معاینه او تشخیص حمله قلبی می دهد."

"خدای من!"

"دست بردار از این ناله و زاری کردن، وایس برگر. دکتر هم از سازمان داده شده هاست. در اثنای آمدن داور جدید از همه سو سوت می زنند و تو را هو می کنند. تو هم در مقابل دوباره با انگشت حرکت ناشایست قبلی را تکرار کرده و زبانت را برایشان در می آوری."

"این کار ضروریه؟"

"این کار معموله. در این حین نیروی کمکی برای پلیس از راه رسیده و رینگ را محاصره می کنند."

"این پلیس ها هم سازمان داده شده اند؟"

"طبیعی ست که آن ها هم سازمان داده شده اند. جنگ من و تو ادامه پیدا می کند و وحشیانه تر و حیوانی می گردد. تو انگشت ات را در حدقه چشمان من فرو می کنی و چشم هایم را با فشار از حدقه در می آوری."

"داره حالم بهم می خوره... نمی تونه یک نفر دیگه..."

"وایس برگر، یک مرد باش. کشتی  Catch-as-catch-can طاقت فرساست. بیکاری اما از آن سخت تر است."

"اما من آدم خشن و بی رحمی نیستم. من فقط چاقم."

"چطور می تونی امیدوار باشی با مهربانی و بدون خشونت برنده شوی؟"

"این بدان معنی ست که من مسابقه را خواهم برد؟"

"من گفتم <امیدوار بودن>، از برنده شدن حرفی نزدم. سامسون پسر پورات، فخرِ نجف غیر ممکن است در مقابل <مرد وحشت انگیز تانگری> ببازد، این باید برات معلوم شده باشد. آره، قبول، تو می تونی مدتی روی من بنشینی و پاهایم را به طرز وحشتناکی  طوری بپیچانی که من از درد به خودم بپیچم. ناگهان هر دو شانه ام روی تشک قرار می گیرد و داور برای اعلام باخت شروع به شمردن می کند. اما لحظه ای که به شماره 9 می رسد من با پای دیگرم چنان به شکم ات می کوبم که تو-"

"نه! نه!!"

"این کوبیدن لگد از قبل برنامه ریزی شده، وایس برگر. در اثر این لگد تو تقریبن سه متر به هوا پرتاب شده و تلو خوران روی طناب رینگ می افتی، من به طرف تو خیز بر می دارم و محکم زمین می زنمت و همرا فریاد شاد تماشاگران به حسابت می رسم و زمانی که داور دست منو به عنوان برنده بالا می برد تو یک صندلی به طرف او پرتاب می کنی."

"یک صندلی؟"

"آره. به خاطر این کار یک صندلی در گوشه رینگ قرار داده شده است. صندلی اما به داور اصابت نمی کند، بلکه به پیر مردی که در ردیف سوم نشسته است می خورد و او ناله کنان به زمین سقوط می کند. و تماشاگران عصبانی برای حلق آویز کردن تو به سوی رینگ هجوم می آورند."

"خدا اون روز را نیاره!"

"من به تو قول می دم که به تو آسیبی نمی رسه، وایس برگر. هنوز هم متوجه نشده ای؟ تماشاگران هم در جریان قرار گرفته اند، آن ها هم می دانند وقتی که پیر مرد به زمین می افتد باید تو را حلق آویز کنند."

"آره، اما... شاید یک نفر کشف کنه که برای همه چیز از قبل نقشه کشی شده است..."

"<شاید> چه معنی می دهد؟ آیا باید صبر کنم تا غریبه ای پی به ماجرا ببرد؟ من تدارک دستگیری خود به وسیله پلیس به خاطر دروغ به تماشگران را دیده ام. ما به یک طوفان در مطبوعات احتیاج داریم. به معجزه نمی توان امیدوار بود. هنوز هم سؤالی داری؟"

"تنها یک سؤال. اگر مردم می دانند که به آن ها دروغ گفته می شود- پس چرا برای تماشا کردن می آیند؟"

"برای این که آن ها دوست دار ورزش اند، وایس برگر. انبوهی دوستدار ورزش."

 

از کتاب <جریان هابیل و قابیل> اپراهیم کیشون.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۸۸ساعت 18:11  توسط سعید از برلین  | 

                                          

 

تعداد داوطلب برای کسب مقام ابله ترین آدم جهان فراوان است.

چندی پیش قصد داشتم این عنوان را به یک قبرسی مأمور راهنمای جهانگردان بدهم که از زیبایی های حزیره برایم تعریف می کرد اما راه بازگشت را نمی توانست بیابد و هق هق کنان فریاد می زد:

"می تونم قسم بخورم که تا دیروز همینجا قرار داشت!"

چندی بعد از آن، زمانی که در هرزلیا Herrzlia مشغول فیلمبرداری صحنه هایی از فیلمم زالاخ Salach بودم یک پلیس راهنمایی و رانندگی اسرائیلی در حماقت از آن مأمور قبرسی پیشی گرفت.

"نام فیلم چیست؟" او می پرسد.

من جواب می دهم:"زالاخ"

"زالاخ؟" او سرش را متفکرانه تکان می دهد. "چنین فیلمی را ندیده ام..."

اما این رکورد شکنی ها در حماقت با رکوردی که همین چند روز پیش بوسیله یک مدیر هتل در بارسلونا از خود بر جای گذاشت هیچ اند، او توانست به راحتی مقام قهرمان شکست ناپدیر جهان در حماقت را از آن خود کند.

من از داخل اطاقم به او تلفن کردم، و گفتگویمان – او زبان انگلیسی را کاملاً دست و پا بریده صحبت می کرد- به این طریق جریان پیدا کرد:

من چنین شروع کردم:"من فردا به مادرید پرواز می کنم، خواهش می کنم یک اطاق با حمام برایم در هتل رزرو کنید."

"آقا، شما منتظر، من نگاه کرد"، مدیر هتل گوشی را به کناری می گذارد و بعد از مدتی دوباره گوشی را بر می دارد:"من متأسف است، اما ما اطاق خالی نداشت. شما هفته بعد دوباره تماس گرفت." و بعد با گذاشتن گوشی مکالمه را قطع می کند.

من دوباره تلفن می کنم.

"شما درست متوجه منظور من نشدید. من یک اطاق در مادرید احتیاج دارم و نه در اینجا."

"آقا، من متأسف که شما به خود زحمت داده از مادرید و تلفن زده دوباره. ما اطاق خالی نداشتیم. لطفاً شما هفته بعد دوباره تماس گرفت، آقا."

با اسپانیایی غلیظی داد زدم "اونو مومنتو! من در مادرید نیستم. من مایلم یک اطاق در مادرید داشته باشم."

"بله حتماً همینطور است، آقا. اما این هتل در مادرید قرار ندارد، این هتل در بارسلونا قرار داشت."
"این را خودم می دانم."

"از کجا؟"

"چون که من در این هتل سکونت دارم."

"شما اینجا سکونت؟"

"بله، اینجا. در هتل شما."

"و شما از اطاق نیستید راضی؟"

"من کاملاً از اطاقم راضی هستم، اما باید فردا به طرف مادرید پرواز کنم."

"شما مایل که من چمدان های شما پایین آورد؟"

"بله. فردا. حالا نه."

باشه آقا، خیال شما راحت. شب بخیر، آقا."

چندین بار او مکالمه را قظع کرد و من محبور می شدم دوباره تلفن کنم.

"منم دوباره. همونی که فردا به سمت مادرید پرواز می کنه. من ازتون خواهش کردم برام یک اطاق حمام دار در مادرید رزرو کنید."

"شما منتظر، من نگاه کرد، آقا." و بعد از وقفه کوتاهی،"من نگاه کرد. من تأسف دارم، آقا. تمام اطاق های ما پر است. هفته دیگر شما –"

"من اطاقی در این هتل نمی خواهم! من یک اطاق دارم! من در اطاق شماره ٢٠٦ سکونت دارم!"

"٢٠٦؟ منتظر، آقا... نه، من متأسف. اطاق ٢٠٦ خالی نیست."

"معلومه که خالی نیست، چون من در آن سکونت دارم."

"و شما می خواهید یک اطاق دیگر؟"

"نه. من فردا به سمت مادرید پرواز می کنم و مایلم که شما برایم یک اطاق رزرو کنید."

"برای فردا؟"

"بله."

"شما صبر کرد، من نگاه کرد... با حمام؟"

"بله."

"شما شانس داشت، آقا. من برای شما داشت اطاق برای فردا."

"خدا را شکر."

"اطاق ٢٠٦ فردا خالی گشت."

"متشکرم."

"خواهش کرد، آقا. چیزی مایل است دیگر، آقا؟"

"یک استکان عرق."

"فوری آمد،آقا."

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد ۱۳۸۸ساعت 13:14  توسط سعید از برلین  | 

داستان زیر از کتاب <جریان هابیل و قابیل> از <اپراهیم کیشون> می باشد که شامل ۴۱ داستان کوتاه است و اولین بار در سال ۱۹۷۶ در مونیخ به چاپ رسید.

 

اوضاع رضایت بخش نبود. هواپیمای ربوده شده چند دقیقه پیش به زمین نشسته بود، تروریست ها درخواست خود را مخابره کرده و در آخر پیام داده بودند که در صورت برآورده نشدن آن، آنها هواپیما را منفجر خواهند ساخت. در برج مراقبت فرودگاه ِ <لیدا> هیئت رسیدگی به بحران مشغول مشورت بودند تا برای این مشکل راه حلی بیابند.

"تنها یک راه وجود دارد – باید این راهزنان را خسته کرد. باید نیروی کشش آن ها را خرد کرد، در صورت امکات تا مرز جنون."

"جالب است، اما چگونه؟"

"برای این سؤال هم تنها یک جواب وجود دارد: <شولتهایس!>"

ده دقیقه دیرتر، به وسیله ماشین رئیس ستاد ارتش و با اسکورت ماشین های پلیس، ستاره بوروکراسی کشور ما ظاهر می شود. او مستقیماً از بیمارستان میآمد، جایی که او با رهبران سندیکای نانواها در باره یک افزایش درآمد دو در صدی جلسه داشته و سه شبانه روز بی وقفه در حال مذاکره بود. در اثنای مذاکره کلیه نانواها به علت دچار شدن به خستگی مفرط به بیمارستان منتقل شدند، تنها شولتهایس بود که هنوز سرحال و پر از انرژی بود. و حالا وزیر دفاع شخصاً در حال تعلیم دادن به او بود.

"اگر نتوانیم سرنشینان هواپیما را بدون شرط آزاد کنیم، آن ها را با تروریست های زندانی معامله خواهیم کرد. شولتهایس، شما در مذاکره با هواپیماربایان آزادی کامل دارید. از متدهای معمول استفاده کنید. طوری گفتگو کنید که انگار آن ها مالیات دهندگان اسرائیلی می باشند."

شولتهایس بعد از گفتن "اوکی" سفارش یک استکان چای با لیمو می دهد و خواهش می کند خانم تلفنچی دفتر کارش را پیش او بیاورند.

بعد از آمدن <ایلانا> و نشستن کنار دستگاه تلفن، ارتباط تلفنی با هواپیما برقرار میشود.

از کابین خلبان صدای مردانه کلفتی به گوش می آید:

"مرگ بر یهودی ها. اینجا سازمان اکتبر سیاه صحبت می کند. به درخواست هایم فوری عمل کنید."

شولتهایس صحبت او را قطع کرده و می گوید:"یک لحظه صبر کنید لطفاً، صداتون ضعیف به گوش می رسه. کی سیاهه _  سازمان و یا اکتبر؟"

"وراجی نکنید و درخواست ها را _"

"می بخشید _ اما شما اصلاً کی هستید؟"

"بعنی چه _ من کی هستم؟"

"از کجا باید بدانم که شما حقیقتاً یک تروریست هستید؟ شما می تونید یک مسافر معمولی هواپیما باشید."

"به چه دلیل من به عنوان یک مسافر معمولی هواپیما باید با شما صحبت کنم؟"

"شاید تروریست ها لوله تپانچه را روی شقیقه شما قرار داده و به این کار تحدیدتان می کنند."

"خب، که چی؟"

"اگر که این طور باشد وضعیت به کلی تغییر می کند. و این به کاری که ما انجام میدهیم و مذاکره مستقیم نامیده می شود مربوط نمی شود، بلکه این کار وساطت نام دارد."

" لعنت بر شیطان، مگه چه تفاوتی می کنه؟!"

"تفاوت بسیار عظیم، آقای عزیز. در صورت وساطت باید من یک اداره دیگری را در جریان کار قرار دهم. نیت من خیر است و مایلم با شما تشریک مساعی کنم، اما نمی توانم از قوانیین تعیین شده پیروی نکنم. لطفاً خودتان را معرفی کنید."

"فرمانده جمال رفعت."

"با یک «ک» در وسط؟"

صدای بریده بریده و خشن نفس کشیدن به گوش می آید و بعد خلبان هواپیما خود را معرفی می کند:

"او رهبر گروه است، شما میتونید حرف منو باور کنید."

"من شما را به عنوان یک شاهد موقتی قبول می کنم. شماره پاسپورت؟"

"97381/75103"

"تاریخ و محل صدور؟"

در این لحظه فرمانده رفعت خود را وارد گفتگو می کند:

"اگر مذاکرات تا بیست ثانیه دیگر شروع نشود هواپیما را منفجر خواهیم ساخت."

"چه وقت بیست ثانیه شروع می شود؟"

"منظورتون چیه؟"

"منظورم این است که _ این بیست ثانیه از چه زمانی شروع می شود؟"

"از همین حالا، فوری، از همین لحظه."

"ساعت چند است؟"

"11.29 دقیقه، لعنت بر شیطان."

"ساعت من اما 11.22 دقیقه را نشان می دهد _ بگذارید یک بررسی کوتاه کنم. در چنین موقعیتی هر ثانیه می تواند نقش مهمی بازی کند. لطفاً صبر کنید."

فرمانده رفعت نعره زنان می گوید "الو!" اما رابطه قبلاً قطع شده بود و همچنان برای سه دقیقه نیز قطع ماند. سپس دوباره رابطه تلفنی فرمانده رفعت با برج مراقبت برقرار می گردد و او صدای ایلانا را می شنود:

"چه کسی براتون تعریف کرد که من با <شائیم> بیرون رفتم؟ <دودیک> دروغ میگه... فرمانده رفعت؟ بالاخره. همه در جستجوی شما بودند. لطفاً صحبت کنید."

و فرمانده رفعت صحبت می کند:

"ما درخواست آزادی فوری 390 مبارز آزادیبخش فلسطینی را داریم که در زندانهای شما اسیرند. من نام آنها را دیکته..."

شولتهایس میگوید:"خواهش میکنم از پشت تلفن نگید، بعلاوه در خواست آزاد ساختن 390 نفر خیلی بالاتر از تعرفه معمول است. ما اصلاً وسیله انتقال برای این تعداد زیاد زندانی را نداریم. من با آزادی شش یا هفت و حداکثر هشت نفر حساب کرده ام."

"390 نفر."

"نه نفر. و یکی از آن ها به لکنت زبان میتلاست."

"من معامله نمی کنم."

"بسیار خوب، ده نفر. شش نفر بلافاصله بعد از امضای قرار داد، سه نفر در 31 اکتبر و _"

"همین الساعه و همه آن ها."

"همه ده نفر؟"

"300 نفر."

"یازده نفر بدون قبض رسید."

"250 نفر و این آخرین حرف من است."

"دوازده نفر. برای من بیشتر از این ها خرج برداشته است."

دوباره رابطه میان برج مراقبت و کابین هواپیما قطع می شود. بعد از برقراری ارتباط جملات بریده مبهمی به گوش فرمانده رفعت می رسد:"صادرات و واردات گالیله... شِشتّر... گورِویتچ، میزراشی... همه رفته اند... هیچ کس دیگر اینجا نیست..." بعد خلبان هواپیما با عصبانیت به صحبت می پردازد:"برج مراقبت، توجه کنید. هواپیماربایان خود را آماده به کار انداختن مواد منفجره کرده اند. آن ها سی دقیقه به شما فرصت می دهند. آن ها کاملاً جدی هستند. برج مراقبت، توجه کنید. آیا فهمیدید؟ این یک اولتیماتوم است! سی دقیقه!"

شولتهایس جواب می دهد:"فهمیدم، اما من آن را به صورت کتبی می خواهم. من باید در مقابل مافوقم خود را بیمه کنم. به هواپیماربایان بگویید که آن ها باید بر روی کاغدی تقریباً اینگونه بنویسند: ما، تروریست های  امضاء کننده زیر، محل اقامت... به این وسیله تأیید می کنیم که هواپیمای نشسته در فرودگاه <لیدا> متعلق به شرکت هواپیمایی <زابنا> را به وسیله مواد شیمایی... و غیره و غیره. در سه نسخه تنظیم شود. عبری، عربی و Flämisch. اگر با عکس گذرنامه باشد بهتر است."

خلبان هواپیما جوابی نمی دهد و به جای او رفعت به صحبت می آید و تقاضای آمبولانسی از صلیب سرخ می کند.

شولتهایس او را تصحیح کرده و گوشزد می کند که صلیب سرخ در کشور او صلیب دیوید نام دارد.

رفعت تجاهل به نشنیدن کرده و با التهاب می گوید:"ماشین هنگام نزدیک شدن باید مجهز به یک پرچم سفید باشد."

"به چه اندازه؟"

"چی _ به چه اندازه؟"

"بزرگی پرچم باید چه اندازه باشد؟"

"برام بی تفاوته، احمق! یک پرچم سفید!"

"ما دو نوع پرچم داریم، یکی 78 در 45 و دیگری 75 در 30 سانتیمتر می باشد که این یکی متأسفانه در رختشویی است. اگر پرچم دیگر برایتان بزرگ به نظر می آید میتوانم از <هایفا> کوچکترش را سفارش بدهم که بیاورند."

از گلوی رهبر تروریست ها آه بلندی بر می خیزد:"بدون پرچم بیایید."

"من و یا آمبولانس؟ لطفاً تصمیم بگیرید. وگرنه نمیدانم که چه باید در صورتجلسه بنویسم. الو؟ الو؟"

در آن سوی خط، فرستنده قطع شده بود. بعد هواپیماربایان اعلان می کنند که گروگان ها را با 25 زندانی فلسطینی معاوضه خواهند کرد، به این شرط که آن ها دیگر مجبور به مذاکره با شولتهایس نباشند.

شولتهایس پیشنهاد تشکیل یک کمیسیون متشکل از یک تروریست مورد تأیید از <گازا>، یک کارمند دادگستری مستقل و دکتر <بار بیزوآ> از وزارت راه و ترابری میدهد.

فرمانده رفعت سؤال می کند که آیا می شود برای او دکتری بفرستند. صدایش گرفته به گوش می آمد. همینطور از صدای معاون او که حالا میکروفون را در دست داشت و توضیح می داد که فرماندهی عملیات آماده است بلافاصله بعد از پر شدن باک هواپیما به سمت کشور دیگری پرواز کنند، نشانه های بارزی از خرد شدن اعصاب تشخیص داده می شد.

ایلانا با گفتن "من شما را به مرکز سوخت فرودگاه وصل می کنم" می گذارد که حاضرین دیالوگی را که در پی خواهد آمد بشنوند.

<سیوا> (تلفنچی مرکز سوخت فرودگاه):"متأسفم، اما رئیس قسمت تشریف ندارند."

رفعت:"کی برمیگردد؟"

سیوا:"اطلاع ندارم. مطمئناً حالا در حال غذا خوردن هستند."

رفعت:"مخزن را باز کنید وگرنه فاجعه به بار خواهیم آورد."

سیوا:"کلیدها پیش <مودشه> است."

رفعت:"من تا سه می شمرم. بعد از شمردن شماره سه دوستانم هواپیما را منفجر خواهند کرد. یک _ دو _"

شِشتِر:"الو، اینجا شِشتِر صحبت می کند، صادرات و واردات گالیله. چه خدمتی میتونم براتون انجام بدم؟"

رفعت:"(با تلاش برای صحبت کردن):"اینجا... سیاه... منظورم اکتبر سیاه است... ما می خواهیم از این جا برویم... برویم... برویم..."

در این جا شولتهایس دنباله گفتگو را می گیرد.:"فرمانده رفعت؟ همه چیز روبراه است. تانک بنزین همین الساعه به حرکت می افتد."

او سری برای وزیر دفاع تکان می دهد. وزیر دفاع سری برای رئیس فرماندهی عملیات تکان می دهد.

مردم بقیه دادستان را از طریق گزارش روزنامه ها می دانند، گزارشی که در چرخش تند رویدادها چیز بی ارزشی از آن از قلم افتاده است؛ آن ها می بایست این جمله را هم به آن گزارش می افزودند:"شولتهایس، بعد از به پایان رساندن موفقیت آمیز مأموریت محوله در فرودگاه، بلافاصله برای ادامه مذاکره با نانوایان راهی بیمارستان شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 22:13  توسط سعید از برلین  |