|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|


پدران ما، که هزاران سال پیش خط عبری را اختراع کردند، باید چپدست بوده باشند، زیرا آنها از راست به چپ مینوشتند. بعلاوه آنها را طوری مینوشتند که دستخط کتابهای مقدس توسط هر احمق بی سر و پائی نتواند خوانده شود. به این خاطر تمام حروف صدادار را مانند تندنویسان به قتل میرساندند. از این رو نوشتن به زیان عبری آسانتر از خواندن آن است. جای تعجب ندارد که نویسندگان عبری زبان مدام تبآلود در جستجوی خواننده آثارشان میگردند. تعداد خوانندگانشان روی هم رفته به سه نفر میرسد: ناشر، چاپچی و ویرایشگر. بعنوان چهارمین نفر هم مرا میخواهند.
"شما آن را درست حدس نمیزنید. تصور کنید: وقتی من پاهای سردی دارم _ مادلین آنرا گرم میسازد. درد در لگن خاصره _ مادلین آنرا از بین میبرد. من میتوانم اگر بخواهم او را روی شکمم هم قرار دهم. امکاناتش بیمرزند. و مادلین همیشه قانع است، همیشه وفادار، همیشه آماده خدمت. تنها چیزی که او مطالبه میکند فقط کمی آب داغ میباشد. من مدتها نمیخواستم اقرار کنم، اما حالا دیگر نمیشود آن را انکار کرد. من ..."
اما حالا اوضاع بدتر میشود. دوشیزه چشم اشعه ایکسی یک اتیکت مخصوص که نخی از آن آویزان است و تو باید آن را به گوشهای از ساک ببندی تحویلت میدهد؛ وتازه بعد از این کار میتوانی ساک را با خود داخل هواپیما ببری.
اضافه وزن به طور غریبی مستقل از ژاپن یا وسائل الکتریکی به وجود میآید. حتی اگر آدم در خارجه چیزی هم نخریده باشد باز چمدانش چند کیلوئی بیشتر از قبل از سفر وزن دارد. کارشناسان اظهار میدارند که وزن ویژه محصولات ساخت وطن در غربت تغییر میابند. دیگران بمب اتم را مسئول آن میدانند. در هر صورت _ مسافر هواپیمائی که بخاطر اضافه وزن پریشان است، همیشه برای این که بتواند از تهدید به پرداخت جریمه بگریزد با مشکل روبروست. هر بار سعی میکند از میان بانوان کنار باجه روانه کردن بار و مسافر مهربانترینشان را کشف کند، یکی را که از چشمش کمی نور خفیف انسانیت به او بتاباند _ و در صدایش هم در واقع همدردی صادقانهای در نوسان باشد.
من میگویم:"یک پرس سوپ سبزی، لطفاً".
گارسون جواب میدهد:"صبر کنید".
دختر چاق حالا در قصر مرد پولدار زندانی شده بود. معشوق جدید از پنجره داخل میشود، آواز دونفره ای با او میخواند و بعد نبرد تن بتن آغاز میگردد.
"یک پرس سوپ سبزی، لطفاً!"
گارسون جوان صورتم را لمس میکند تا به خاطر بسپارد که سفارش را چه کسی داده است و خود را عقب عقب دور میکند. بعد از چند دقیقه خانمی از گوشه دیگر رستوران به علت ریخته شدن سوپ سبزی داغ روی پستانهایش با صدای زیر جیغ میکشد.
گارسون هق هق کنان میگوید:"امروز، سومین باره که این اتفاق برام می افته!"، اما مشتری نشسته در کنار زن دستور سکوت به گارسون میدهد. معشوق فقیر حالا حلق مرد ثروتمند را در پنجه گرفته و در را برای فرار دختر چاق باز نگاه داشته بود، بیخبر از آنکه در پشت در معشوق سوم در انتظار دختر است. اما با این وجود سومین معشوقه هم نمیتواند دختر را بدست آورد، زیرا که قصر بوسیله سوار نظام شورشی محاصره شده بود.
درست در این لحظه حس کردم که گارسون جستجوگرانه روی صورتم دست میکشد:"بفرمائید آقای عزیز، سوپ سبزی برای شما" و بشقاب سوپ را روی شانه راستم قرار میدهد. من میتوانستم از بوی غذا بخوبی تشخیص دهم که سوپ سبزی نمیباشد. با انگشت اشاره دست چپم هویت محتوای بشقاب را جگر چرخ کرده غاز تشخیص دادم. بدون شک از داخل آشپزخانه هم میشد صفحه تلویزیون را تماشا کرد.
با احتیاط شروع به خوردن میکنم. مشتزنی دو عاشق به اوج خود رسیده بود. مزه غریب بدون چاشنی ای را که در حال جویدن حس کردم قسمتی از ته کراواتم بود که من در تاریکی آنرا بریده بودم.
پس از آنکه دو خاطرخواه مشتزن کشف کردند که با همدیگر برادر تنی اند و به این خاطر همدیگر را در آغوش گرفته بودند من هم تصمیم به ترک رستوران گرفتم. خود را عقب عقبکی با همراهی سومین آواز از دهان دختر چاق به در خروجی نزدیک ساختم. میبایستی حتماً قبل از شروع نبرد تن بتن بعدی خود را به در خروجی میرساندم وگرنه نمیتوانستم دیگر آنجا را ترک کنم.
در کنار در خروجی اتفاق جالبی غافلگیرم میسازد: صندوقدار چنان با نغمه آواز به وجد آمده بود که برای گرفتن پول از من وقت نداشت و مرا با بد خلقی به بیرون هل داد.
خدا کند اسرائیل هم بزودی تلویزیون خود را داشته باشد.
ـ پایان ـ
من به اطرافم نگاهی میکنم و به راستی چند صندلی خالی میبینم که رویشان اما به سوی دیگر قرار داشت.
برای اینکه گارسون را از جریان آگاه کنم، میگویم:"آنجا، بر روی آن صندلیها نمیتوانم چیزی ببینم. نمیتوانید به من کمک کنید؟"
"صبر کنید تا آگهی تجارتی شروع بشه."
زندگی در پیرامون من با شروع پخش آگهی تجارتی دوباره تا حدودی به حالت عادی بازمیگردد. گارسون برایم یک صندلی پیدا میکند و با فشار میان دو صندلی دیگر جا میدهد، طوریکه من توانستم تنها با کمک یک پاشنه کش آنجا جای بگیرم. چون در این اثناء فیلم دوباره شروع شده بود به این جهت آن وضع سختِ جا گرفتن و نشستن من باعث مزاحمت همسایه بغل دستی ام نگشت. حالا دختر چاق عاشق مرد دیگریست و به این جهت معشوق نو با هر دو عاشق قبلی درگیر نزاع شده بود.
من رو به همسایه دست چپ خود کرده و میپرسم:"میبخشید، آیا میشود اینجا غذا هم سفارش داد؟"
همسایه ام متقابلاً در حالیکه معشوق جدید به سختی به زحمت افتاده بود تا از تعقیب رقیبان تازه خود بگریزد میپرسد:"شما کی هستید؟".
"من یک مشتری در این رستوران هستم و در کنار شما نشسته ام. چه چیزی در اینجا برای خوردن وجود دارد؟"
"جوان هستید یا پیر؟"
"جوان."
"وضع ظاهریتون چطوره؟"
"قد متوسط، چهره کشیده و نجیب، عینکی و بلوند."
در این لحظه معشوق پولدار از میان یک پنجره به تعقیب رقیب فقیر میپردازد و دختر چاق در حال خواندن آواز است.
همسایه ام پیشنهاد میدهد:"سوپ سبزی Minestrone سفارش بدید"، بیشتر از این اما نمیشد از او حرف کشید.
یکربع بعد او آه عمیقی میکشد:"چه بد شد، من باید بروم. فیلم حتماً سه ساعت دیگر هم ادامه دارد. صورت حساب!" اما چند بار دیگر لازم بود تا او در فاصله های منظم فریاد بزند تا عاقبت یک گارسون متوجه او شده و به طرفش بیاید. دستان گارسون از میان مشتریان و صندلیها همسایه ام را جستجو میکرد، اما هنوز موج صدای او را نشانه نرفته بود که با یک گارسون دیگر تصادف میکند. برای هیچیک از مشتریان غوغای شکستن فنجانهای افتاده شده مهم نبود، زیرا در این لحظه بر صفحه تلویزیون محافظانِ معشوق پولدار معشوق جدید را زیر مشت و لگد گرفته بودند.
"چهار پوند و پنجاه پنی"، گارسون نتیجه حساب ذهنی را به همسایه ام اطلاع میدهد و مرد با ظرافت شگفت انگیزی پنج اسکناس از جیب خود خارج میکند.
گارسون با یک تشکر شتابزده بقیه پول را که یک پنجاه پنی بود در دست من قرار میدهد.
ما تلویزیون نداریم و این یکی از بزرگترین دستاوردهائیست که بدون شک دولت جوان ما اجازه دارد آنرا به خود منسوب کند. و ریشه های نیروی مستور در ما نیز در این نکته مخفیست. متأسفانه کشورهای متخاصم که ما در محاصره شان قرار گرفته ایم سلاح سرّی ما را کشف کرده اند و دور تا دور ما را با فرستنده های تلویزیونی که ما را گریزی از آنها نیست پوشانده اند.
چند قدم بیشتر از هتل محل اقامتم در حیفا Haifa دور نشده بودم که با جمعیت انبوهی روبرو گردیدم که در جلوی در ورودی یک رستوران کوچک جمع شده و با گردنهای کشیده تلاش میکردند ببیند داخل رستوران چه میگذرد.
کنجکاوی روزنامه نگاری وادارم ساخت خود را با زور داخل رستوران کنم.
منظره ایکه جلوی چشمانم قرار داشت تا اندازه ای ناامید کننده بود. نه زد و خوردی، و نه حتی یک بحث هیجان انگیز در جریان بود، هیچ. مشتریها کنار میز در سکوت نشسته و تکان نمیخوردند. برای بدست آوردن اطلاعات به گارسون که دختر جوانی بود رجوع میکنم، او هم مانند بقیه بیحرکت به پیشخوان تکیه داده بود.
دختر بدون آنکه مسیر نگاهش را عوض کند جواب میدهد "بیروت. تازه شروع شده."
با تعقیب نگاه دختر در گوشه رستوران یک دستگاه تلویزیون کشف میکنم که در این لحظه بر صفحه تصویرش جهنمی بر پا شده بود. تازه حالا دستگیرم میشود حضور مشتریانی که با نظم رو به یک سو در سالن نشسته اند _ و انبوه جمعیت در خارج از رستوران _ بخاطر پخش یک فیلم وسترن از تلویزیون میباشد.
تصویر فیلم شفاف بود، دوبله ی هندی واضح و بلند بگوش میرسید، و هر که به زبان هندی تسلط نداشت میتوانست زیرنویس آنرا به زبان عربی بخواند. سوژه فیلم در باره دختری چاق بود که جوانی با کفایت دوستش میداشت، اما او عاشق یک مرد ثروتمند بود. یا بر عکس. در هر صورت او در حالیکه دو رقیب به دوئل مشغول بودند گونه جدیدی از ترانه گمنام "ایتشی کاکیتشی Itschi Kakitschi" را میخواند.
من احساس گرسنگی میکردم. ناسلامتی من در یک رستوران بودم. "کحا میتونم بشینم>" ابن سؤال را از گارسون دیگری که بیحرکت به دیوار تکیه داده بود و صحنه دوئل را تماشا میکرد پرسیدم.
دختر بدون نگاه کردن به من وز وزکنان جواب میدهد: "هر جا میخواهید بشینید و مزاحم من نشید."
بازیکنان ورق بازی را کناری گذاشته و مشغول گوش دادن بودند.
"این درست است که آدم میبایست در مصر سخت کار کند"، این یوخانن بود که سخن میگفت. "اما کار هم خوب ارزیابی میشد. آدم با عرق چهره زندگی میکرد. نه مثل اینجا که خوراک از آسمان میبارد. عجب غذائیست این نان آسمانی Manna. در گوشِن از این خبرها نبود. من تا زمانیکه تعداد آجرهای تعیین شده را تحویل میدادم، هرگز بیش از حد ضرور شلاق نمیخوردم."
"عجب، اما شما را یکبار تا حد مرگ کتک زدند."
"شما اغراق میکنید. آنقدر هم خطرناک نبود. از این گذشته، چون من نام فرعون را بر زبان آوردم سرپرست هم وظیفه خود را انجام داد. آیا بر زبان آوردن نام فرعون صحیح است؟ نه، این کار درستی نیست. من این را دیسیپلین مینامم."
پینکی گولد اشتاین با تأکید و تائید میگوید:"فرعون سختگیر ولی در عوض عادل بود، هرکه با صداقت کار کرد و دهانش را بست آزاری به او نرسید."
یوخانن ادامه مدهد: "بین خودمان بماند، ما باید به حرف فرعون در آن وقتیکه اجازه رفتن ما را نمیخواست بدهد گوش میدادیم. او میدانست هدف تبلیغات صهونیستها چیست. حالا ما در اینجا بیکار چمباته زده ایم و مانند حشرات خواهیم مرد."
"لعنت به این عرق سگی ولرم. در گوشِن آدم احتیاج به معحزه نداشت تا آب بدست آورد. آبخوردن خوب. چه میشد اگر دوباره در غار دو اطاقه خوش سلیقه تزئین شده ام میبودم..."
گلوریا در حال شانه کردن موهایش گستاخانه میگوید:
"وانگهی از آخرین معجزه دوباره هفته ها میگذرد".
دکتر زالومون دستانش را میگشاید و میگوید:"بدبختی آن است که موسی بیشتر به حرف یترو Jetro پدر زن گویتی اش Gojisch گوش میکند تا متخصصین یهودی. نتیجه چه میشود؟ یک سیستم طبقاتی با تعداد زیادی از سرهنگان و روئسا و چنین مزخرفاتی. و در عوض گرفتن بهره را ممنوع میسازد. او چگونه میخواهد در چنین شرایطی بودجه را تأمین کند؟ و یا این قانون جدید برده داری مسخره را در نظر بگیرید. اگر قرار باشد به برده ها با گذشت هفت سال دوباره آزادی داد پس دیگر چه کسی سرمایه گذاری میکند؟"
پینکی آهسته میگوید:"از قرار معلوم آرون Aaron نقشه یک سیستم جدید مالیات طلا را در سر میپروراند. این تیر آخر است."
دکتر زالومون با غرو لند میگوید."مایلم بدانم که موسی در بالای کوه چه به دست آورده است".
یوخانن چانه اش را میخاراند؛ مانند توطئه گران میگوید:
"رادیو قاهره را بگیرید. طبق شایعاتی که به گوش میرسد قرار است بازگشت ما را امکانپذیر سازند. اما من هنوز خبر صد در صد موثقی ندارم. فرعون هنوز بر حرف خود بر تصمیم کشتن فرزند اول ما پابرجاست، اما در ضمن به ما قول رفتاری انسانی، کار منظم و آینده ای مطمئن هم میدهد ... بشرطی که ما موسی را تحویل او دهیم ..."
مردان سرهایشان را برای درگوشی صحبت کردن به هم نزدیک میکنند.
دقیقاً در همین لحظه موسی از خدا دو تخته سنگ حاوی ده فرمان را دریافت میکند.
_ پایان _
"و من شما را از مصر به سرزمینی هدایت میکنم که در آن شیر و عسل جاریست!" برای صدمین بار پینکی اشتاین طرز تکلم موسی را که الکن بود و با سختی سخن میگفت تقلید کرد و بعد این را هم اضافه کرد:"این صهونیستهای لعنتی".
"وقتی من به استیک هائی فکر میکنم که همیشه برادر زنم از گوشن Goshen میفرستاد ..." دکتر زالومون آهی میکشد و جاری شدن آب در دهان با آن دندانهای بزرگ و زردش بگوش میرسد. "او هر سال برایمان یک گوساله سر میبرید. هر سال. تا اینکه این ناخدای دیوانه مصری ناگهان به سرش افتاد تمام دهات را به آتش بکشد و ساکنین آنجا را چهار شقه کند. بعد از آن دیگر هرگز استیک از گوشت گوساله نخوردم. بله، خوش دورانی بود آن قدیمها ..."
مدتی کوتاه سکوت حکمرانی میکند و تنها صدای زوزه سگهای نگهبان بگوش میرسد.
پینکی گلد اشتاین بار دیگر به حرف می آید:"باز هم تکرار میکنم؛ من کوچ کردن از مصر را کاری کاملاً ابلهانه میدانم. تمام وقت از خودم سؤال میکنم: من چه دارم، پینکی اشتاین، یک مصری معترف به مذهب اسرائیلی، اینجا در این کویر به دنبال چه میگردم؟ آیا در مصر به من سخت میگذشته است؟ چرا من در آنجا نماندم؟
"چون تو بیشعوری، پینکی. به این دلیل." این گلوریا Gloria همسر پینکی بود که در حال رنگ کردن ابروانش با گرد آهک خود را قاطی صحبت کرد. "یک ساده لوح احمق. چند بار به تو گفتم: پینکی، تو یک روشنفکری. سرپرستها و مباشرین چون میبینند که تو با بقیه ارازل و اوباش فرق داری به تو اعتماد دارند. تو میتونستی خیلی راحت پست و مقام خودتو حفظ کنی. اما نه، باید به طرف کنعان برود!"
پینکی گلد اشتاین با اعتراض میگوید:"عزیزم، عزیزم، تو طوری حرف میزنی که انگار من خیلی دلم میخواست بروم. آیا مگه من همیشه از موسی خواهش نمیکردم ما را راحت بگذارد چونکه ما مایل بودیم به مصر خدمت کنیم؟ ولی تأثیری نکرد. و اینکه وضعیت با مرور زمان نااستوار شد را هم تو خودت بهتر از من میدانی. سرانجام و دست آخر این فرعون بود که دستور کشتن فرزندان ارشد ما را داد."
حرفی نزن که باعث خنده و مسخره کردن ات بشه. هر آدم عاقلی میدونه که این دستور هرگز اجرا نشده است."
"اما این دستور اجرا شد، عزیزم. رود نیل پر از مرده کودکان عبریها بود."
"در منطقه ما از این خبرها نبود. و از این گذشته، همه این کارها از لحظه منفور شدن موسی پیش فرعون شروع شد. تا قبل از این یک مو هم از سر ما خم نشده بود."
ما کوچ کردنمان از مصر را در عید فصح جشن میگیریم، زمانیرا که ما از قرار معلوم قربانی قوانین کار ارتجائیِ فرعون بودیم. بعد از آنکه نیاکانمان سرزمین ظلم و زور را ترک کردند، میبایست مدت درازی در کویر سیر کنند تا با آزادی خو گیرند.
ظاهراً روند عادت کردن به آزادی چهل سال طول کشیده است. اما آدم گاهی چنین حس میکند که این روند هنوز هم به نقطه پایان خود نرسیده است.
شب سیاهی اش را بر خیمه گاه میگستراند. اضطراب و ناآرامی بر فرزندان اسرائیل حکمفرماست. بیش از یکهفته میگذشت که موسی بر بالای کوه بود و کسی از او خبری نداشت و چیزی از او نشنیده بود. بهودیها در دسته های کوچک بیکار ایستاده و با اشتیاق ویژه ای در باره مصیبت های ناگواری که در اثنای کوچ کردن از مصر برایشان رخ داده بود بحث میکردند.
بادِ کویریِ خشکی شن را به گردشی تند میاندازد و از کوه سینا رو به پائین میچرخاند. احشام افسار خود را محکم میکشیدند و در تاریکی و در آن محل متروک غمگین از وحشت نعره سر میدادند. شغالها دزدکی در اطراف اردوگاه میچرخیدند. خنده هایشان تقریباً شبیه خنده انسان بگوش می آمد. کوه در تاریکی شب، بزرگ، گنگ و تهدید آمیز جلوه میکرد.
در یکی از چادرهای بزرگتر گروهی مرد در جامه های رنگین بادیه نشینان ساکت نشسته بودند. آنها به سختی تکان میخوردند و چشمهایشان مرموزانه چشمک میزد. همسرانشان در گوشه ای نشسته و عرق صورت خود را با دستمالهای چرب خشک میکردند.
یکی از مردان با قدی بلند و ریشدار آغاز به صحبت میکند:
"یوخانن Jochanan بده" و ادامه میدهد:"دکتر زالومون Salamon بردارید."
دکتر زالومون برمیدارد، و یوخانن تنومند و مو فرفری شروع به دادن میکند.
از آغاز بعد از ظهر بازی پوکر شروع و هنوز ادامه داشت. در جلو یوخانن دانه های طلا انباشته شده بود.
پینکی گولد اشتاین Pinky Goldstein، همرزمی خشمگین با موهای همیشه ژولیده غرولند کنان می گوید:"شانس با دوست ما یار است. او خیلی خوب ما را تاراج میکند."
صدای همسر یوخانا از گوشه چادر به گوش میرسد:"چه نفعی از آن میبرد. من با آن چه میتوانم بخرم. با این گزینشی که آدم اینجا دارد. بلدرچین یا نان شیرین از آسمان. و برای تنوع نان شیرین از آسمان یا بلدرچین. و بعد دوباره بلدرچین. یک روزی بال در خواهم آورد و از اینجا خواهم پرید. باعث ناامیدیست. نه خیار، نه گوجه، نه پیاز و نه سیر، حتی در عوض تمام طلاهای اسرائیلی ها ..."
دادستان: منظور من: انگشتهائی هستند که بلند کرده اید.
آدولف: اما من میتوانم بقیه انگشتها را هم ببینم.
دادستان: برای ما حالا اما تنها انگشتان بلند کرده شما اهمیت دارد.
آدولف: اما انگشتهای بلند نکرده هم متعلق به من میباشند. آنها رویهم ۶۰ در صد از انگشتانم را تشکیل میدهند، یعنی یک اکثریت ۵۰ درصدی در مقابل انگشتان بالا نگه داشته ام.
دادستان: من مایلم از شما بشنَوَم نتیجه دو ضربدر دو با انگشتانی که بالا برده اید چند میشود و نه چیزی دیگر.
آدولف: حالا؟
دادستان: بله. بشمرید.
آدولف: (این کار را بدون مؤفقیت انجام میدهد) نمیتوانم.
دادستان: چرا نمیتوانید؟
آدولف: من عادت کرده ام وقت شمردن انگشت خود را بر روی اشیائی که میشمرم بلغزانم. در این حالت اما انگشتی که با آن باید بشمرم شبیه به وسیله ایست که باید شمرده شود، و این کاملاً گیجم کرده است. بعلاوه میتواند باعث اشتباه شمرده شدن هم بشود، و از آنجائیکه من سوگند یاد کرده ام بنابراین باید دقت کافی بخرج دهم.
اجازه دارم یک شهادت دیگر بدهم؟
دادستان: بله، بفرمائید.
آدولف: من میل ندارم چنین برداشت شود که چون من درسخوانده ام در نتیجه میتوانم دو ضربدر دو را تحت شرایط معینی چهار یا یک عددی نزدیک به آن حساب کنم. از من چنین کاری ساخته نیست. از آن گذشته برای من مهمتر دانستن این موضوع از طرف شماست که من هرگز خود را در چنین زمینه ای مشغول نساخته ام، زیرا این کار خارج از صلاحیت من بوده و میتوانست تخطی از وظایف به حساب آید. به این جهت من استنطاق از شولتز که در زمان مورد بحث رهبر حوزه در ووپرتال Wuppertal بوده است را بعنوان شاهد درخواست میکنم.
دادستان: آیا درست متوجه شدم، میخواهید بگوئید شما و شولتز مشترکاً معتقد بودید که دو ضربدر دو چهار میشود؟
آدولف: همانطور که قبلاً هم عرض کردم تا هنگامیکه قسم یاد کردن من پابرجاست نمیتوانم در این باره چیزی بگویم. اما البته من پیامدهای آنچه را گفته ام بر دوش میگیرم تا این شبهه بوجود نیاید که میخواهم از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنم.
دادستان: بسیار خوب. دو ضربدر دو چند میشود؟
آدولف: اگر اشتباه نکنم، در این باره اظهار نظر کرده ام.
دادستان: من مایلم یکبار دیگر آنرا بشنوم.
آدولف: در این باره اظهار نظر کرده ام، اگر اشتباه نکنم.
دادستان: شهادت خود را تکرار کنید.
آدولف: هرچه میل شماست. من میتوانم با آگاهی تمام و وجدانی آسوده شهادت بدهم که حاصل تکلیف ریاضی ای که مرتب اینجا تکرار میشود حدوداً مطابق است با آنچه شما آقای دادستان چند دقیقه قبل بعنوان حاصلضرب بدست آوردید.
دادستان: بنابراین چهار.
آدولف: تا جائیکه میتوانم داوری کنم.
دادستان: چهار!
آدولف: طبق عقیده همگانی.
دادستان: دو ضربدر دو میشود چهار _ آری یا نه؟
آدولف: اولی.
دادستان: مرسی. این تمام آن چیزی است که من میخواستم بدانم.
_ پایان _
دادستان: برای انجام چه کاری در داخاو بودید؟
آدولف: همین الساعه بخاطرم آمد که من در لینز Linz بودم.
دادستان: پس چگونه امضای شما پای این پرونده آمده است؟
آدولف: این امضاء دیرتر به پرونده اضافه شده است. من مایلم توجه شما را به این موضوع جلب کنم که ارقام آورده شده در این پرونده کاملاً خوانا نیستند. مخصوصاً عدد ۴ ناخواناست و میتواند خیلی راحت با عدد ۷ اشتباه گرفته شود.
دادستان: بنابراین دو ضربدر دو میشود هفت؟
آدولف: من آنرا نگفتم. من ریاضیدان نیستم. اظهار نظر من منحصراً مربوط میشود به شکل عدد ۴ که مرا به یاد شکل عدد ۷ در پرونده شماره ۶۰۱۳ انداخت.
دادستان: آیا میخواهید حالا اظهار کنید که شما در آن لحظه مورد بحث کجا بودید؟
آدولف: در داخاو.
رئیس دادگاه: مدعی علیه، شما باید به سؤال "دو ضربدر دو چند میشود" جواب بدهید.
آدولف: هفت نمیشود. من هرگز نگفتم که هفت میشود. من فقط گفتم که عدد ۴ در بعضی از پرونده ها مرا به یاد عدد ۷ می اندازد.
دادستان: ما حالا اما در باره «بعضی از پرونده ها» صحبت نمیکنیم. ما در باره پرونده شماره ۶۰۱۳ صحبت میکنیم.
آدولف: من چون در زمان تنظیم این پرونده در لینز بوده ام، بنابراین مسئول این پرونده نیستم.
دادستان: پس شما در لینز بوده اید و نه در داخاو؟
آدولف: تا آنجائیکه من میتوانم به یاد آورم، بله.
دادستان: برای من جای کمترین شکی باقی نمانده که شما خیلی خوب میدانید که دو ضربدر دو چند میشود.
آدولف: من باید دوباره تکرار کنم که ریاضیدان نیستم.
دادستان: دو انگشت از دست راستتان را بلند کنید.
آدولف: (این کار را انجام میدهد) من بخدای قادر مطلق ...
دادستان: من از شما نخواستم که مراسم سوگندخوری را بجا آورید، بلکه تنها از شما خواستم که دو انگشت خود را بلند کنید.
آدولف: اجازه دارم در این ارتباط یک شهادت بدهم؟
دادستان: بله، بفرمائید.
آدولف: لِه من در سال ۱۹۴۳ به شورای پشتیبانی منتقل شد، طوریکه دیدار او برای شولتز در آن سال در <زالس کامر گوت> غیر ممکن بوده است.
دادستان: من متوجه این ارتباط نمیشوم.
آدولف: آقای دادستان، وقتی من قسم میخورم، بنابراین قسم یاد میکنم که حقیقت را بگویم. لِه من هیچ ارتباطی با قضیه شولتز ندارد.
دادستان: بسیار خوب. او هیچ ارتباطی با شما نداشته است. اما این ریطی به قضیه ما ندارد. قضیه از این قرار است که لِه من چند انگشت خود را بلند کرد.
آدولف: تا آنجائیکه میتوانم بخاطر بیاورم لِه من هرگز انگشتی بلند نکرد.
دادستان: منظور من هم لِه من نبود، بلکه منظورم شمائید. حالا انگشتهائی که بالا برده اید چند تا شده اند؟
آدولف: فکر کنم: دو. احتیاطاً و در هر صورت مایلم بدانید که هر اعتراضی بر علیه نادرستی تقریبی در این زمینه را بهیچ وجه قبول نمیکنم. من ریاضیدان نیستم.
دادستان: از این موضوع بگذریم. حالا دو انگشت از دست چپ خود را بلند کنید.
آدولف: (اینکار را انجام میدهد).
دادستان: حالا چند انگشت میبینید؟
آدولف: ده انگشت.
ما هنوز در آنچه به ظرافتهای سیاست جهانی مرتبط میگردد به پای ملتهای دیگر نرسیده ایم، اما مؤفق شده ایم مردی را دستگیر کرده و به مجکمه بکشانبم که قصد نابودی مردم ما را داشت. این واقعه تا اندازه ای سوررئالیستی ست. در تالار دادگاه میشود بطور محسوسی استدلالهای یک موش صحرائی نادر را شنید.
شولتز=2×2
یک قطعه آوانگاردیستی
(صحنه، تالار دادگاهی خیالی را نمایش میدهد)
دادستان: بنظر شما دو ضربدر دو چند میشود؟
آدولف: آقای دادستان، من ریاضیدان نیستم.
دادستان: با این وجود مایلم بدانم بنظر شما دو ضربدر دو چند میشود؟
آدولف: من هرگز خودم را با چنین چیزهائی مشغول نساختم. همیشه وقتی با مشکلی از این دست مواجه میگشتم آنرا به مراجع مسئول منتقل میکردم.
در هر حال تصمیمها را شولتز schulze میگرفت.
دادستان: بنابراین شما نمیدانید که دو ضربدر دو چند میشود؟
آدولف: آقای دادستان، در این باره نمیتوانم چیزی اظهار کنم.
دادستان: و اگر من صریح بگویم که شما جواب این سؤال را میدانید؟
آدولف: من با ارقام سر و کار نداشتم، شولتز مسئول ارقام بود.
دادستان: همیشه، هر گاه شما میخواستید بدانید که دو ضربدر دو چند میشود کسیرا به سراغ شولتز میفرستادید؟
آدولف: همیشه نه. گاهی هم میشد سؤالهای مربوطه را از طریق تلفن روشن کرد. من مایلم در این موقعیت بدست آمده توضیح بدهم که شولتز در اواخر سال ۱۹۴۳ به زالس کامر گوت Salzkammergut منتقل شده بود و من او را در آنجا همراه با لِه من Lehmann ملاقات کردم.
دادستان: آیا لِه من هم میدانست دو ضربدر دو چند میشود؟
آدولف: از آن بیخبرم. در این باره هرگز از او چیزی نپرسیدم. همانطور که اشاره کردم مافوق من شولتز بود.
دادستان: آیا شولتز جواب صحیح سؤال:"دو ضربدر دو چند میشود" را میدانست؟
آدولف: جواب این سئوال را نمیدانم. من امکان دیدن درون او را نداشتم.
دادستان: اما شما از این حرکت میکردید که او جواب سؤال را میداند؟
آدولف: من هرگز بخودم اجازه قضاوت کردن در باره مافوق هایم را ندادم.
دادستان: اگر اینطور است پس چرا شما میدانید که برای این نوع کارها شولتز مسئول بوده است؟ او تنها زمانی میتوانسته مسئول باشد که بداند دو ضربدر دو چند میشود؟ شما از کجا میدانید که او جواب این سؤال را نمیدانسته؟ یا اینکه میدانسته؟
آدولف: من آنرا نمیدانستم. وقتی خوب فکر میکنم میبینم که حتی به آن شک هم میکردم. من ریاضیدان نیستم.
دادستان: پس توضیح بدید چرا در پرونده شماره ۶۰۱۳ با دستخط شما "۴=۲×۲" نوشته شده است.
آدولف: این غیر ممکن است.
دادستان: بفرمائید. (پرونده را به او میدهد) آیا این را شما نوشته اید؟
آدولف: (بعد از با دقت امتحان کردن پرونده) بله.
دادستان: پس این دستخط شماست؟
آدولف: نه.
دادستان: نه؟ به چه علت؟
آدولف: در تاریخی که در این پرونده آمده من در برلین نبودم.
دادستان: پرونده در مونیخ تنظیم شده است.
آدولف: من در مونیخ هم نبودم. من آنزمان اتفاقاً برای انجام کاری در داخاو Dauchau به سر میبردم.
<شولتس> Schulz در گوشه خیابان <آرلوزوروف> Arlosoroffstraße نگاهم داشت و پرسید:
"منو هم همراه خودتون می برید؟ من باید فوری به اداره پست بروم..."
تعارف کردم که سوار شود. شولتس کاملاً هیجانزده بود. من علت آن را از او پرسیدم.
"نپرسید بهتره! شوهرخواهرم از آلمان یک بمب اتم برایم فرستاده است."
"چی؟"
"آره، وحشتناکه، مگه نه؟ من در مجله ای خوانده بودم که در آلمان موارد قانونی ای پیدا می شوند که با کمک آن ها همه می توانند ارزان و آسان بمب اتم بسازند، اما یک چنین محموله ای را کسی با پست نمی فرستد!"
"کار خیلی عجیب و غریبیه."
"اینطور به نظر می آید که تازگی ها انگار همه مردم قدرت خرید بمب اتم را دارند. توجه کنید شوهرخواهرم چه نوشته است:"پ.ن: من یک سوپرایز هم برای تو دارم. امروز یک بمب اتمی بوسیله پست هوایی برایت فرستادم. برایت پیروزی خواهانم!"
"او مبالغه می کند."
"<فریدریش> Friedrich همیشه دست و دل باز بوده، اما بمب به چه درد من می خورد؟"
"من هم نمی دانم. من تا حالا بمب نداشته ام."
"<جوزفا> Josepha دارد کاملاً دیوانه ام می کند، دیروز هنگام ترک خانه پشت سرم فریاد می زد: "من بمب اتم تو خونه نمی خوام، من خودم به قدر کافی دردسر با این بچه دارم! ". خدا شاهده که حق با جوزفاست. من خودم هم مایل نیستم ببینم که <دنی> Danny داره با یک بمب اتم بازی می کنه. در چنین موقعیتی هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. دنی هرچیزی که به دستش برسد را از هم باز میکند._ و از این گذشته: کجا باید من بمب را نگهداری کنم؟ در یخچال شاید؟"
"آیا بمب تان بزرگ است؟"
"خبر ندارم. من که متخصص نیستم. من دستور طرز استعمال را خواهم خواند. در هر صورت امیدوارم که او مدل بزرگش را نخریده باشد. یخچال ما چندان بزرگ نیست. هرچند جوزفا قصد خرید یخچال تازه ای را دارد. باور کنید، اگر فریدریش آدم حساسی نمی بود حتماً من بمب را برایش پس میفرستادم. کی بمب اتم لازم داره؟ فکر می کنید که من اجازه امتحان کردن آن را داشته باشم؟"
"اگر پارتی کله گنده ای داشته باشید..."
"من فقط میدونم که این بمب برام کلی دردسر ایجاد خواهد کرد. شما اطلاع دارید که چه همسایه هایی ما داریم، آن ها حالا هم ما را آدم هایی از خود راضی و متکبر می دانند. به همین دلیل هم نمی تونم از جوزفا به خاطر خلاص شدن از چنگ بمب دلخور باشم، به من گفت خوب بفروشش. آیا شما مایل به خریدن آن هستید؟"
"نه چندان میلی به این کار ندارم."
"مهم نیست. جوزفا می گفت که دولت آن را با کمال میل از ما خواهد خرید. من در جوابش گفتم:"این معاملهُ خوبی ست اما به شوهرخواهرم وقتی که به مهمانی می آید و می پرسد بمبی که برایتان فرستادم کجاست چه باید بگویم؟_ آن را فروختم فریدریش؟"
"پس اگر اینطور است آن را نفروشید."
"همچین ساده هم نیست. مسؤلیتی بزرگ و زحمت فراوانی دارد. اول اینکه باید در تمام کنفرانس های مربوط به خلع سلاح شرکت کرد. این کاری احمقانه است. چه کسی وقت این کارهای بی معنی را دارد؟"
"آمریکا، چین، انگلستان، فرانسه، روسیه و شولتس."
"نه، من در چنین کنفرانس هایی شرکت نمی کنم."
"چرا؟"
"من آدم خجالتی ای هستم! نمی تونم سخنرانی کنم. از این گذشته من فقط دارای یک بمب هستم، چه می توانند از من انتظار داشته باشند؟ که من بمب ام را باید نابود کنم؟ من می دونم که آن ها چه جور آدمی هستند. اما من چیزی را خراب نمی کنم. چه کسی می تونه به من بگه که چینی ها بمب های ذخیزه کرده خود را نابود می کنن؟ درست میگم؟"
"صحیح می گید."
"باور کنید، این اختراع آلمانی ها جهان رو کله پا می کنه. یک آدم معمولی نمی تونه از پس مخارجش بر بیاد."
"چه مخارجی؟"
"شما فقط بیمه رو در نظر بگیرید. برای من غیر ممکنه ریسک انفجار بمب در خانه ام را بتونم تقبل کنم. و اگر بمب خراب شود؟ چه کسی باید آن را تعمیر کند؟ لوله کش سر خیابان شاید؟"
"چرا باید بمب خراب شود؟ مگه کاملاً نو نیست؟"
"فکر می کنم که نو باشه، یک سال ضمانت دارد. اما معمولاً بلایای طبیعی و جنگ شامل چنین ضمانت هایی نمی گردند. واقعاً خنده دار است _ آیا مگر بمب اتم در زمان جنگ به کار نمی رود؟ در جنگ!"
"می خواهید واقعاً از آن استفاده کنید؟"
"چه کار دیگری می توان با آن کرد؟"
"چه فکری برای نقل و انتقالش کردید؟"
"بوسیله پست."
شولتس دوباره به خودش مسلط شده و می گوید:
"در حقیقت برای من بی تفاوت است که من هم بمبی در خانه داشته باشم. ابرقدرت ها هم از بمب هایشان استفاده نمی کنند. من آن را نگه می دارم _ برای خالی نبودن عریضه. اما اگر حقیقت اش را بخواهید، فکر داشتن یک بمب در خانه احساس زیبایی ست."
"چرا؟"
"خودم هم نمی دانم. اما در کنارش احساس خوبی دارم. حس قوی اعتماد به نفس به آدم می دهد. به شرطی که دنی دستش به آن نرسد..."
ما به باجه تحویل پاکت اداره پست رسیدیم. شولتس 46 <شِکِل> Schekel بابت گمرکی و 26 شِکِل بابت مالیات به خاطر ورود جنس لوکس پرداخت و مدام به کارمند پست هنگام آوردن پاکت گوشزد می کرد:"مواظب باشید، محموله پاکت بمب است."
پاکت کوچک بود. دو پلیس برای گشودن پاکت کمک مان می کردند. با نفسی حبس شده در سینه هدیه بسته بندی شده را خارج ساختیم. رویش نوشته شده بود:"زنده باد اتم!. یک مدل تقلیدی و بی نقص از یک بمب اتم به انضمام صاعقه و صدای انفجار... یک وسیله سرگرمی برای کودکان و بزرگسالان!"
شولتس نگاهی به اسباب بازی میکند و می گوید:"فریدریش دیوانه است، اینکه هدیه تولد دنیه" و بعد با نگاهی رویایی می افزاید:"و من چقدر زود و زیاد به تصور داشتن بمب اتم عادت کرده بودم."
قبل از هر چیز باید از تلویزیون سپاسگزار بود که ورزش روز به روز محبوب تر می گردد. حتمن نباید 22 بازیکن فوتبال باشند تا بتوانند 22000 ورزشدوست متعصب را اغوا کنند و در بالاترین حد هیجان نگاه دارند، گاهی تنها 2 کشتی گیر سنگین وزن که از معامله سر در می آورند هم کافیست. نمی خواهم با این جمله گفته باشم که در ورزش تنها معامله مهم است، در ورزش بیخبر گذاشتن ایده آلیست ها از این موضوع نیز با اهمیت است.
تقریبن این گونه:
"خوب دقت کن، وایس برگر. تو مثل بقیه روی رینگ نمی روی، بلکه مانند یک یوزپلنگ از روی طناب می پری داخل رینگ."
"چرا؟"
"چون که تو <مرد وحشت انگیز از تانگر> هستی، وایس برگر. چند بار باید این را به تو گوشزد کنم؟ بعد تماشاگران شروع به هو کردن تو می کنند. تو هم در مقابل با انگشت ات یک حرکت وقیحانه انجام می دهی و طوری با مشت محکم به دماغ مرد عینکی ای که نزدیک رینگ نشسته است می کوبی که از دماغش خون راه بیفتد."
"باید حتمن این کار را بکنم؟"
"سؤال احمقانه نکن. برای این کار به او پول داده شده است. مانند آدمی بی رحم داور را هم سر دست بلند کرده و به بیرون از رینگ پرتاب می کنی."
"بیچاره داور."
"بیچاره؟ سه در صد از درآمد ناخالص به دست او می رسد. وقتی که او دوباره داخل رینگ می شود به تو اخطار خواهد داد، اما تو تنها به صورتش نگاه می کنی، مشت هایت را تکان می دهی و قاه قاه می خندی. بعد یکی از تماشاگران عصبانی شیشه آبجویی به سمت سرت پرتاب می کند."
"ای وای."
"لازم نیست بترسی، وایس برگر. او در نشانه گیری خطا خواهد کرد. این بار اولی نیست که او به دستور من شیشه پرتاب می کند، و بعد پلیس ها او را دستگیر و خارج می کنند."
"می شه به پلیس ها اطمینان کرد؟"
"ما دیروز این صحنه را با پلیس ها دوبار تمرین کردیم. خیالت راحت باشد. اما حالا از جنگ بی رحمانه خودمان صحبت کنیم. تو باید از همان ابتدا نشان دهی که قواعد انصاف برای تو بی معنی اند."
"چرا؟"
"وایس برگر - تو آدمو مأیوس می کنی. می خواهی یک کشتی گیر حرفه ای واقعی بشوی و یا این که می خواهی تا آخر عمر یک گدا باقی بمانی؟ بسیار خوب، پس تو گوش هایم را گاز می گیری و مرا بعد از چند دور چرخاندن روی زمین پرتاب کرده و با پا به روی شکمم می کوبی و به زبان عربی به من فحش می دهی."
"چرا به زبان عبری نگویم؟"
"نمیشه. تو فراموش می کنی، وایس برگر، که تو <مرد وحشت انگیز از تانگر> هستی. بعد از این که منو به قدر کافی کتک زدی، خانمی از ردیف دوم از جا بلند شده و فریاد می زند:"من بیشتر از این نمی تونم طاقت بیارم! تف! داور برو گمشو! مرد وحشت انگیز تانگری داور رو خریده !"
"این دروغه!"
"احمق نباش. او زن داور رینگ است. آدم باید نقشه همه چیز را از همان ابتدا بچیند. داور سعی خواهد کرد ما دو نفر را از هم جدا کند، اما تو سر او را بین دو طناب رینگ نگاه می داری و وقتی او به نفس نقس می افتد شلوارش را پايین می کشی. او از خجالت بیهوش می شود و دکتر حاضر کنار رینگ بعد از معاینه او تشخیص حمله قلبی می دهد."
"خدای من!"
"دست بردار از این ناله و زاری کردن، وایس برگر. دکتر هم از سازمان داده شده هاست. در اثنای آمدن داور جدید از همه سو سوت می زنند و تو را هو می کنند. تو هم در مقابل دوباره با انگشت حرکت ناشایست قبلی را تکرار کرده و زبانت را برایشان در می آوری."
"این کار ضروریه؟"
"این کار معموله. در این حین نیروی کمکی برای پلیس از راه رسیده و رینگ را محاصره می کنند."
"این پلیس ها هم سازمان داده شده اند؟"
"طبیعی ست که آن ها هم سازمان داده شده اند. جنگ من و تو ادامه پیدا می کند و وحشیانه تر و حیوانی می گردد. تو انگشت ات را در حدقه چشمان من فرو می کنی و چشم هایم را با فشار از حدقه در می آوری."
"داره حالم بهم می خوره... نمی تونه یک نفر دیگه..."
"وایس برگر، یک مرد باش. کشتی Catch-as-catch-can طاقت فرساست. بیکاری اما از آن سخت تر است."
"اما من آدم خشن و بی رحمی نیستم. من فقط چاقم."
"چطور می تونی امیدوار باشی با مهربانی و بدون خشونت برنده شوی؟"
"این بدان معنی ست که من مسابقه را خواهم برد؟"
"من گفتم <امیدوار بودن>، از برنده شدن حرفی نزدم. سامسون پسر پورات، فخرِ نجف غیر ممکن است در مقابل <مرد وحشت انگیز تانگری> ببازد، این باید برات معلوم شده باشد. آره، قبول، تو می تونی مدتی روی من بنشینی و پاهایم را به طرز وحشتناکی طوری بپیچانی که من از درد به خودم بپیچم. ناگهان هر دو شانه ام روی تشک قرار می گیرد و داور برای اعلام باخت شروع به شمردن می کند. اما لحظه ای که به شماره 9 می رسد من با پای دیگرم چنان به شکم ات می کوبم که تو-"
"نه! نه!!"
"این کوبیدن لگد از قبل برنامه ریزی شده، وایس برگر. در اثر این لگد تو تقریبن سه متر به هوا پرتاب شده و تلو خوران روی طناب رینگ می افتی، من به طرف تو خیز بر می دارم و محکم زمین می زنمت و همرا فریاد شاد تماشاگران به حسابت می رسم و زمانی که داور دست منو به عنوان برنده بالا می برد تو یک صندلی به طرف او پرتاب می کنی."
"یک صندلی؟"
"آره. به خاطر این کار یک صندلی در گوشه رینگ قرار داده شده است. صندلی اما به داور اصابت نمی کند، بلکه به پیر مردی که در ردیف سوم نشسته است می خورد و او ناله کنان به زمین سقوط می کند. و تماشاگران عصبانی برای حلق آویز کردن تو به سوی رینگ هجوم می آورند."
"خدا اون روز را نیاره!"
"من به تو قول می دم که به تو آسیبی نمی رسه، وایس برگر. هنوز هم متوجه نشده ای؟ تماشاگران هم در جریان قرار گرفته اند، آن ها هم می دانند وقتی که پیر مرد به زمین می افتد باید تو را حلق آویز کنند."
"آره، اما... شاید یک نفر کشف کنه که برای همه چیز از قبل نقشه کشی شده است..."
"<شاید> چه معنی می دهد؟ آیا باید صبر کنم تا غریبه ای پی به ماجرا ببرد؟ من تدارک دستگیری خود به وسیله پلیس به خاطر دروغ به تماشگران را دیده ام. ما به یک طوفان در مطبوعات احتیاج داریم. به معجزه نمی توان امیدوار بود. هنوز هم سؤالی داری؟"
"تنها یک سؤال. اگر مردم می دانند که به آن ها دروغ گفته می شود- پس چرا برای تماشا کردن می آیند؟"
"برای این که آن ها دوست دار ورزش اند، وایس برگر. انبوهی دوستدار ورزش."
از کتاب <جریان هابیل و قابیل> اپراهیم کیشون.
تعداد داوطلب برای کسب مقام ابله ترین آدم جهان فراوان است.
چندی پیش قصد داشتم این عنوان را به یک قبرسی مأمور راهنمای جهانگردان بدهم که از زیبایی های حزیره برایم تعریف می کرد اما راه بازگشت را نمی توانست بیابد و هق هق کنان فریاد می زد:
"می تونم قسم بخورم که تا دیروز همینجا قرار داشت!"
چندی بعد از آن، زمانی که در هرزلیا Herrzlia مشغول فیلمبرداری صحنه هایی از فیلمم زالاخ Salach بودم یک پلیس راهنمایی و رانندگی اسرائیلی در حماقت از آن مأمور قبرسی پیشی گرفت.
"نام فیلم چیست؟" او می پرسد.
من جواب می دهم:"زالاخ"
"زالاخ؟" او سرش را متفکرانه تکان می دهد. "چنین فیلمی را ندیده ام..."
اما این رکورد شکنی ها در حماقت با رکوردی که همین چند روز پیش بوسیله یک مدیر هتل در بارسلونا از خود بر جای گذاشت هیچ اند، او توانست به راحتی مقام قهرمان شکست ناپدیر جهان در حماقت را از آن خود کند.
من از داخل اطاقم به او تلفن کردم، و گفتگویمان – او زبان انگلیسی را کاملاً دست و پا بریده صحبت می کرد- به این طریق جریان پیدا کرد:
من چنین شروع کردم:"من فردا به مادرید پرواز می کنم، خواهش می کنم یک اطاق با حمام برایم در هتل رزرو کنید."
"آقا، شما منتظر، من نگاه کرد"، مدیر هتل گوشی را به کناری می گذارد و بعد از مدتی دوباره گوشی را بر می دارد:"من متأسف است، اما ما اطاق خالی نداشت. شما هفته بعد دوباره تماس گرفت." و بعد با گذاشتن گوشی مکالمه را قطع می کند.
من دوباره تلفن می کنم.
"شما درست متوجه منظور من نشدید. من یک اطاق در مادرید احتیاج دارم و نه در اینجا."
"آقا، من متأسف که شما به خود زحمت داده از مادرید و تلفن زده دوباره. ما اطاق خالی نداشتیم. لطفاً شما هفته بعد دوباره تماس گرفت، آقا."
با اسپانیایی غلیظی داد زدم "اونو مومنتو! من در مادرید نیستم. من مایلم یک اطاق در مادرید داشته باشم."
"بله حتماً همینطور است، آقا. اما این هتل در مادرید قرار ندارد، این هتل در بارسلونا قرار داشت."
"این را خودم می دانم."
"از کجا؟"
"چون که من در این هتل سکونت دارم."
"شما اینجا سکونت؟"
"بله، اینجا. در هتل شما."
"و شما از اطاق نیستید راضی؟"
"من کاملاً از اطاقم راضی هستم، اما باید فردا به طرف مادرید پرواز کنم."
"شما مایل که من چمدان های شما پایین آورد؟"
"بله. فردا. حالا نه."
باشه آقا، خیال شما راحت. شب بخیر، آقا."
چندین بار او مکالمه را قظع کرد و من محبور می شدم دوباره تلفن کنم.
"منم دوباره. همونی که فردا به سمت مادرید پرواز می کنه. من ازتون خواهش کردم برام یک اطاق حمام دار در مادرید رزرو کنید."
"شما منتظر، من نگاه کرد، آقا." و بعد از وقفه کوتاهی،"من نگاه کرد. من تأسف دارم، آقا. تمام اطاق های ما پر است. هفته دیگر شما –"
"من اطاقی در این هتل نمی خواهم! من یک اطاق دارم! من در اطاق شماره ٢٠٦ سکونت دارم!"
"٢٠٦؟ منتظر، آقا... نه، من متأسف. اطاق ٢٠٦ خالی نیست."
"معلومه که خالی نیست، چون من در آن سکونت دارم."
"و شما می خواهید یک اطاق دیگر؟"
"نه. من فردا به سمت مادرید پرواز می کنم و مایلم که شما برایم یک اطاق رزرو کنید."
"برای فردا؟"
"بله."
"شما صبر کرد، من نگاه کرد... با حمام؟"
"بله."
"شما شانس داشت، آقا. من برای شما داشت اطاق برای فردا."
"خدا را شکر."
"اطاق ٢٠٦ فردا خالی گشت."
"متشکرم."
"خواهش کرد، آقا. چیزی مایل است دیگر، آقا؟"
"یک استکان عرق."
"فوری آمد،آقا."
داستان زیر از کتاب <جریان هابیل و قابیل> از <اپراهیم کیشون> می باشد که شامل ۴۱ داستان کوتاه است و اولین بار در سال ۱۹۷۶ در مونیخ به چاپ رسید.
اوضاع رضایت بخش نبود. هواپیمای ربوده شده چند دقیقه پیش به زمین نشسته بود، تروریست ها درخواست خود را مخابره کرده و در آخر پیام داده بودند که در صورت برآورده نشدن آن، آنها هواپیما را منفجر خواهند ساخت. در برج مراقبت فرودگاه ِ <لیدا> هیئت رسیدگی به بحران مشغول مشورت بودند تا برای این مشکل راه حلی بیابند.
"تنها یک راه وجود دارد – باید این راهزنان را خسته کرد. باید نیروی کشش آن ها را خرد کرد، در صورت امکات تا مرز جنون."
"جالب است، اما چگونه؟"
"برای این سؤال هم تنها یک جواب وجود دارد: <شولتهایس!>"
ده دقیقه دیرتر، به وسیله ماشین رئیس ستاد ارتش و با اسکورت ماشین های پلیس، ستاره بوروکراسی کشور ما ظاهر می شود. او مستقیماً از بیمارستان میآمد، جایی که او با رهبران سندیکای نانواها در باره یک افزایش درآمد دو در صدی جلسه داشته و سه شبانه روز بی وقفه در حال مذاکره بود. در اثنای مذاکره کلیه نانواها به علت دچار شدن به خستگی مفرط به بیمارستان منتقل شدند، تنها شولتهایس بود که هنوز سرحال و پر از انرژی بود. و حالا وزیر دفاع شخصاً در حال تعلیم دادن به او بود.
"اگر نتوانیم سرنشینان هواپیما را بدون شرط آزاد کنیم، آن ها را با تروریست های زندانی معامله خواهیم کرد. شولتهایس، شما در مذاکره با هواپیماربایان آزادی کامل دارید. از متدهای معمول استفاده کنید. طوری گفتگو کنید که انگار آن ها مالیات دهندگان اسرائیلی می باشند."
شولتهایس بعد از گفتن "اوکی" سفارش یک استکان چای با لیمو می دهد و خواهش می کند خانم تلفنچی دفتر کارش را پیش او بیاورند.
بعد از آمدن <ایلانا> و نشستن کنار دستگاه تلفن، ارتباط تلفنی با هواپیما برقرار میشود.
از کابین خلبان صدای مردانه کلفتی به گوش می آید:
"مرگ بر یهودی ها. اینجا سازمان اکتبر سیاه صحبت می کند. به درخواست هایم فوری عمل کنید."
شولتهایس صحبت او را قطع کرده و می گوید:"یک لحظه صبر کنید لطفاً، صداتون ضعیف به گوش می رسه. کی سیاهه _ سازمان و یا اکتبر؟"
"وراجی نکنید و درخواست ها را _"
"می بخشید _ اما شما اصلاً کی هستید؟"
"بعنی چه _ من کی هستم؟"
"از کجا باید بدانم که شما حقیقتاً یک تروریست هستید؟ شما می تونید یک مسافر معمولی هواپیما باشید."
"به چه دلیل من به عنوان یک مسافر معمولی هواپیما باید با شما صحبت کنم؟"
"شاید تروریست ها لوله تپانچه را روی شقیقه شما قرار داده و به این کار تحدیدتان می کنند."
"خب، که چی؟"
"اگر که این طور باشد وضعیت به کلی تغییر می کند. و این به کاری که ما انجام میدهیم و مذاکره مستقیم نامیده می شود مربوط نمی شود، بلکه این کار وساطت نام دارد."
" لعنت بر شیطان، مگه چه تفاوتی می کنه؟!"
"تفاوت بسیار عظیم، آقای عزیز. در صورت وساطت باید من یک اداره دیگری را در جریان کار قرار دهم. نیت من خیر است و مایلم با شما تشریک مساعی کنم، اما نمی توانم از قوانیین تعیین شده پیروی نکنم. لطفاً خودتان را معرفی کنید."
"فرمانده جمال رفعت."
"با یک «ک» در وسط؟"
صدای بریده بریده و خشن نفس کشیدن به گوش می آید و بعد خلبان هواپیما خود را معرفی می کند:
"او رهبر گروه است، شما میتونید حرف منو باور کنید."
"من شما را به عنوان یک شاهد موقتی قبول می کنم. شماره پاسپورت؟"
"97381/75103"
"تاریخ و محل صدور؟"
در این لحظه فرمانده رفعت خود را وارد گفتگو می کند:
"اگر مذاکرات تا بیست ثانیه دیگر شروع نشود هواپیما را منفجر خواهیم ساخت."
"چه وقت بیست ثانیه شروع می شود؟"
"منظورتون چیه؟"
"منظورم این است که _ این بیست ثانیه از چه زمانی شروع می شود؟"
"از همین حالا، فوری، از همین لحظه."
"ساعت چند است؟"
"11.29 دقیقه، لعنت بر شیطان."
"ساعت من اما 11.22 دقیقه را نشان می دهد _ بگذارید یک بررسی کوتاه کنم. در چنین موقعیتی هر ثانیه می تواند نقش مهمی بازی کند. لطفاً صبر کنید."
فرمانده رفعت نعره زنان می گوید "الو!" اما رابطه قبلاً قطع شده بود و همچنان برای سه دقیقه نیز قطع ماند. سپس دوباره رابطه تلفنی فرمانده رفعت با برج مراقبت برقرار می گردد و او صدای ایلانا را می شنود:
"چه کسی براتون تعریف کرد که من با <شائیم> بیرون رفتم؟ <دودیک> دروغ میگه... فرمانده رفعت؟ بالاخره. همه در جستجوی شما بودند. لطفاً صحبت کنید."
و فرمانده رفعت صحبت می کند:
"ما درخواست آزادی فوری 390 مبارز آزادیبخش فلسطینی را داریم که در زندانهای شما اسیرند. من نام آنها را دیکته..."
شولتهایس میگوید:"خواهش میکنم از پشت تلفن نگید، بعلاوه در خواست آزاد ساختن 390 نفر خیلی بالاتر از تعرفه معمول است. ما اصلاً وسیله انتقال برای این تعداد زیاد زندانی را نداریم. من با آزادی شش یا هفت و حداکثر هشت نفر حساب کرده ام."
"390 نفر."
"نه نفر. و یکی از آن ها به لکنت زبان میتلاست."
"من معامله نمی کنم."
"بسیار خوب، ده نفر. شش نفر بلافاصله بعد از امضای قرار داد، سه نفر در 31 اکتبر و _"
"همین الساعه و همه آن ها."
"همه ده نفر؟"
"300 نفر."
"یازده نفر بدون قبض رسید."
"250 نفر و این آخرین حرف من است."
"دوازده نفر. برای من بیشتر از این ها خرج برداشته است."
دوباره رابطه میان برج مراقبت و کابین هواپیما قطع می شود. بعد از برقراری ارتباط جملات بریده مبهمی به گوش فرمانده رفعت می رسد:"صادرات و واردات گالیله... شِشتّر... گورِویتچ، میزراشی... همه رفته اند... هیچ کس دیگر اینجا نیست..." بعد خلبان هواپیما با عصبانیت به صحبت می پردازد:"برج مراقبت، توجه کنید. هواپیماربایان خود را آماده به کار انداختن مواد منفجره کرده اند. آن ها سی دقیقه به شما فرصت می دهند. آن ها کاملاً جدی هستند. برج مراقبت، توجه کنید. آیا فهمیدید؟ این یک اولتیماتوم است! سی دقیقه!"
شولتهایس جواب می دهد:"فهمیدم، اما من آن را به صورت کتبی می خواهم. من باید در مقابل مافوقم خود را بیمه کنم. به هواپیماربایان بگویید که آن ها باید بر روی کاغدی تقریباً اینگونه بنویسند: ما، تروریست های امضاء کننده زیر، محل اقامت... به این وسیله تأیید می کنیم که هواپیمای نشسته در فرودگاه <لیدا> متعلق به شرکت هواپیمایی <زابنا> را به وسیله مواد شیمایی... و غیره و غیره. در سه نسخه تنظیم شود. عبری، عربی و Flämisch. اگر با عکس گذرنامه باشد بهتر است."
خلبان هواپیما جوابی نمی دهد و به جای او رفعت به صحبت می آید و تقاضای آمبولانسی از صلیب سرخ می کند.
شولتهایس او را تصحیح کرده و گوشزد می کند که صلیب سرخ در کشور او صلیب دیوید نام دارد.
رفعت تجاهل به نشنیدن کرده و با التهاب می گوید:"ماشین هنگام نزدیک شدن باید مجهز به یک پرچم سفید باشد."
"به چه اندازه؟"
"چی _ به چه اندازه؟"
"بزرگی پرچم باید چه اندازه باشد؟"
"برام بی تفاوته، احمق! یک پرچم سفید!"
"ما دو نوع پرچم داریم، یکی 78 در 45 و دیگری 75 در 30 سانتیمتر می باشد که این یکی متأسفانه در رختشویی است. اگر پرچم دیگر برایتان بزرگ به نظر می آید میتوانم از <هایفا> کوچکترش را سفارش بدهم که بیاورند."
از گلوی رهبر تروریست ها آه بلندی بر می خیزد:"بدون پرچم بیایید."
"من و یا آمبولانس؟ لطفاً تصمیم بگیرید. وگرنه نمیدانم که چه باید در صورتجلسه بنویسم. الو؟ الو؟"
در آن سوی خط، فرستنده قطع شده بود. بعد هواپیماربایان اعلان می کنند که گروگان ها را با 25 زندانی فلسطینی معاوضه خواهند کرد، به این شرط که آن ها دیگر مجبور به مذاکره با شولتهایس نباشند.
شولتهایس پیشنهاد تشکیل یک کمیسیون متشکل از یک تروریست مورد تأیید از <گازا>، یک کارمند دادگستری مستقل و دکتر <بار بیزوآ> از وزارت راه و ترابری میدهد.
فرمانده رفعت سؤال می کند که آیا می شود برای او دکتری بفرستند. صدایش گرفته به گوش می آمد. همینطور از صدای معاون او که حالا میکروفون را در دست داشت و توضیح می داد که فرماندهی عملیات آماده است بلافاصله بعد از پر شدن باک هواپیما به سمت کشور دیگری پرواز کنند، نشانه های بارزی از خرد شدن اعصاب تشخیص داده می شد.
ایلانا با گفتن "من شما را به مرکز سوخت فرودگاه وصل می کنم" می گذارد که حاضرین دیالوگی را که در پی خواهد آمد بشنوند.
<سیوا> (تلفنچی مرکز سوخت فرودگاه):"متأسفم، اما رئیس قسمت تشریف ندارند."
رفعت:"کی برمیگردد؟"
سیوا:"اطلاع ندارم. مطمئناً حالا در حال غذا خوردن هستند."
رفعت:"مخزن را باز کنید وگرنه فاجعه به بار خواهیم آورد."
سیوا:"کلیدها پیش <مودشه> است."
رفعت:"من تا سه می شمرم. بعد از شمردن شماره سه دوستانم هواپیما را منفجر خواهند کرد. یک _ دو _"
شِشتِر:"الو، اینجا شِشتِر صحبت می کند، صادرات و واردات گالیله. چه خدمتی میتونم براتون انجام بدم؟"
رفعت:"(با تلاش برای صحبت کردن):"اینجا... سیاه... منظورم اکتبر سیاه است... ما می خواهیم از این جا برویم... برویم... برویم..."
در این جا شولتهایس دنباله گفتگو را می گیرد.:"فرمانده رفعت؟ همه چیز روبراه است. تانک بنزین همین الساعه به حرکت می افتد."
او سری برای وزیر دفاع تکان می دهد. وزیر دفاع سری برای رئیس فرماندهی عملیات تکان می دهد.
مردم بقیه دادستان را از طریق گزارش روزنامه ها می دانند، گزارشی که در چرخش تند رویدادها چیز بی ارزشی از آن از قلم افتاده است؛ آن ها می بایست این جمله را هم به آن گزارش می افزودند:"شولتهایس، بعد از به پایان رساندن موفقیت آمیز مأموریت محوله در فرودگاه، بلافاصله برای ادامه مذاکره با نانوایان راهی بیمارستان شد.