|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
زنگ تلفن بصدا میآید. به خود میگویم: کاش کسی باشد که میداند باید بگذارد اول دو بار زنگ به صدا آید و بعد از قطع کردن آن دوباره تماس بر قرار کند تا من با خیال راحت از اینکه با دوستی صحبت خواهم کرد گوشی را بردارم.
زنگ بعد از دو بار به صدا در آمدن خاموش میشود و من خوشحال.
با رسیدن صدایش به گوش من، فوری غمی در فضا سوار بر ارتعاشات الکتریکی خود را جلوی چشمانم نشسنه در گوشه ای تاریک ظاهر میگرداند.
بعد از حال و احوال پرسی میگوید: میبخشی همیشه با خبرهای ناخوشایند ازت سراغ میگیرم و باعث زحمتت میشم.
برای دلداری دادنش میگویم: خبر مرگم رو هم بمن برسونی برام خوشاینده!
صدای نفس های نامرتب اش به گوش میآمد و خبر از تند زدن قلب اش میداد.
برای آرام کردنش با ملایمت میگویم: داشتی تعریف میکردی.
_ بازم دیشب همون خوابو دیدم! خواب دیدم خودمو آماده پرواز کردم، چند بار درجا بال بال زدم، لحظه پریدن اما باز دستی محکم ساق پامو گرفت. و من خسته از بال زدن برای رها کردن پام از آن دست قوی خیس عرق از خواب پریدم.
طوریکه بداند به شرح دادنش از خواب با دقت گوش داده ام میگویم: بهت تبریک میگم. تو خواب قبلی هر دو پاهات بوسیله دو دست قوی نگه داشته شده بودند، ولی اینبار تنها یک دست مانع پروازت شده بود. میشه با تمرین دونده سریعی شد و شناگر ماهری اما پرواز رو نمیشه فراموش کرد.
حالا دیگر صدای نفس اش منظم شده بود و من به این می اندیشیدم چه خوب خواهد شد در خواب بعدیِ او دستی در کار نباشد و بتواند بپرد و اوج بگیرد تا آن دوردستهای آسمان.