|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
تیغهای تیز بوته مانند سوزن به پشتش فرو میرفت و او دشنام گویان به سرعت قدمهایش می افزود تا زودتر به بازار رسیده و با پائین گذاشتن آن ها از آزار زخم خار راحت گردد.
عرق در سراسر اندامش از منفذهای پوست به چرک نشسته او بیرون میزد و بوی ناخوشایندی در اطرافش پخش بود. حشرات سیر و گرسنه و کنجکاو به دورش در پرواز بودند و تعدادی از آنها بر روی صورت خاک آلوده ریشدارش که مانند تیغ های خار تیز بود نشسته و مطمئن از اینکه خطری تهدیشان نمیکند به خوردن مایه لزجی که از قطرات عرق و گرد و خاک و چرک نشسته بر صورت بوجود آمده بود مشغول بودند.
مرد نگاه دقیقی به افق روبرویش می اندارد تا فاصله باقیمانده را حدس بزند، بعد آهسته زیر لب میخواند: "آی بوته بوته بوته..... بخر ببین چه مفته..... آی بوته بوته بوته..... بخر ببر بخونه..... آی بوته بوته بوته"، بعد آب دهان خشک شده اش را با زحمت جمع و به زمین داغ تف میکند و به دشنام دادن ادامه میدهد. "لعنت به جد و آبادتون. اصلاً فکر نمیکنن. انگار بوته ها همونجائیکه برای فروش وایستادم از زیر پاهام در اومدن. لعنت به شما که وقت آتش زدن و از روش پریدن نه یادی از من میکنید و نه از زجری که برای حملشون میکشم. لعنت به شما بوته های بی بخار که اجازه میدید آتشتون بزنن و از بچه و پیر و جوون از روتون بپرن. لعنت به شما که حتی بعد از آتش زدنتون هم قدرت ندارید لااقل پیژامه و دامن و شلوارشونو آتیش بزنید.
بعد سعی کرد حواس خود را متوجه موضوعی دیگر کند تا بیشتر از این حرص و جوش نخورد. شروع کرد که دوباره: آی بوته بوته را بخواند ولی ناخواسته خواند: میان دو کس جنگ چون آتش است، سخن چین بدبخت هیزم کش است. شگفتزده از حرکت می ایستد، بار پشتش را کمی جابجا میکند. خارها بیشتر آزارش میدهند. بعد از کمی مکث بی اراده به رفتن ادامه میدهد. به دنبال دلیل آمدن این شعر به ذهنش میگردد. میخواهد میان بوته و خریداران بوته و خودش در ارتباط با این شعر نقبی بزند، راهی بجوبد، اما مؤفق نمیشود. با غضب دشنامی به خودش، به سرنوشتی که برایش رقم خورده است میدهد. به بیابان که روزیِ او را با خار عرضه میدارد لعنت میفرستد و به سرعت قدمهایش می افزاید و بلند میخواند: آی بوته بوته بونه.....