قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

۱۲ ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

آودِجیتش به خود میگوید:"دیگه وقتش رسیده که چراغ را روشن کنم"،پس چراغ را روشن کرده و آویزان میکند، دوباره مینشیند و مشغول کار میشود. آودِجیتش لنگه کفشی را که به انجام رسانده بود در دست به این سو و آنسو میچرخاند و ثمره کارش را از همه طرف با دقت از نظر میگذراند، بعد وسائل کار را سرجایشان میگذارد. باقیمانده تکه های چرم را از روی میز برمیدارد، میز را تمیز میکند و چراغ را روی میز قرار میدهد.

حالا او از روی طاقچه انجیل عهد جدید را برمیدارد. دیروز یک قطعه چرم نازک بعنوان چوب الف لای کتاب گذاشته بود و میخواست دنباله مطلبی را که شب قبل خوانده بود ادامه دهد، اما صفحهُ دیگری از کتاب باز میشود. باز رویای دیروزی به ذهنش خطور میکند و تکان خوردن کسی در پشت سرش را میشنَوَد و صدای قدمهائی به گوشش میرسد. آودِجیتش به پشت سر خود نگاه میکند و میبیند: در گوشه تاریک اطاق آدم هائی ایستاده اند. اما هنوز نمی توانست آنها را تشخیص دهد، و در این وقت کسی در گوشش زمزمه میکند:

"مارتین، مارتین، آیا منو شناختی؟"

آودِجیتش میگوید:"چه کسی رو شناختم؟"

"صدا میگوید:"منو. منو نمیشناسی!" و استپانیتچ از گوشه تاریک اطاق قدم به جلو میگذارد، لبخندی به آودِجیتش میزند و مانند ابری محو میگردد.

صدا ادامه میدهد:"منم اینجا هستم" و از تاریکی زن که بچه خردسالش را در بغل داشت به آودِجیتش نزدیک میشود. بر صورت زن لبخندی نقش بسته بود و کودک نیز میخندید. این دو نیز ناگهان از نگاه او غیب میشوند.

صدا میگوید:"من هم هستم" و پیر زن و پسر جوان از گوشه تاریک اطاق ظاهر میشوند. پسر سیب را در دست داشت، و هر دو لبخند میزدند _ و آنها هم فوراً محو میشوند.

در این لحظه روح آودِجیتش از شادی ناب لبریز میگردد. او با انگشت صلیبی بر سینه میکشد، عینکش را به چشم میگذارد و مشغول خواندن صفحه ای که گشوده شده بود میگردد:

"زیرا که من گرسنه بودم و شما به من غذا دادید. من تشنه بودم و شما سیرابم ساختید. من یک مهمان بودم و شما به من جا دادید."

و در ادامه آودِجیتش چنین میخواند:

"آنچه شما بر برادران کوچک من روا میدارید، بر من روا داشته اید."

آودِجیتش در این هنگام پی میبرد که رویایش او را نفریفته بوده است و مطمئن گشت کسی که او به خانه دعوت و از او پذیرائی کرده منجی او، عیسی مسیح بوده است.

 

_ پایان _

 

تقدیم به مهدی عزیز، که امید در دلها میکارد، و من هنوز ندیده امش، با این حال آشناست، و با این امید که مورد قبولش افتد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۸ساعت 17:52  توسط سعید از برلین  | 

 

۱۲ ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

پیرزن سکوت میکند. آودِجیتش اما حدیث آن مردی را تعریف میکند که طلبکاری بدهی بزرگی را به او بخشیده بود اما هنوز چند روزی از این ماجرا نگذشت که مرد نزد بدهکاران خود میرود و برای پرداخت بدهیشان دمار از روزگار آنها در می آورد. 

پیر زن با دقت گوش میداد، و پسر جوان هم کلمه ای را ناشنیده نمیگذاشت.

"و حکم خدا چنین است که ما باید آنانرا که گناهکارتر از ما هستند ببخشیم، تا ما خود نیز بخشوده شویم. ما باید همه را ببخشیم و قبل از همه بیخردان را."

پیر زن متفکرانه سر خود را تکان میدهد و آهی میکشد:

"آره، آره، همینطوره! فقط خیلی خوب میشد اگه که اونا حماقت های بیشمار در سر نمیداشتن!"

آودِجیتش در پاسخ میگوید:"بنابراین آموزش دادن به آنها کار ما پیرهاست."

"حق با توست، عزیزم!" پیر زن موافقت خود را ابراز میکند و بعد شروع میکند از زندگی خود شرح دادن. هفت دختر داشته که از آنها تنها یک دختر برایش باقی مانده. پیش او زندگی میکند و از داشتن نوه هایش خوشحال است.

پیر زن چنین ادامه میدهد:"منو ببین، دیگه نیروی زیادی برام باقی نمونده، اما هنوز هم کار میکنم. بخاطر نوه هام کار میکنم. خیلی مهربونن! وقتی به خونه میرسم همشون میدوند میان به پیشوازم، و آکسجوتکا Aksjutka کوچلو یک قدم از کنارم تکون نمیخوره و میگه <مادر بزرگ، مادر بزرگ مهربون، من تو رو خیلی دوست دارم>"

دل پیر زن کاملاً نرم شده بود، به پسر اشاره میکند و میگوید:

"اینم فقط بچگی کرد؛ خدا پشت و پناهش باشه!"

با این حرف کیسه تراشه را بدست میگیرد تا بر پشت خود بگذارد، اما پسر مداخله میکند و میگوید:"مادر یزرگ، بده ش به من. من برات حملش میکنم، راه هر دومون یکیه!"

پیر زن باز سری تکان میدهد، کیسه را بلند میکند و روی شانه های پسر جوان میگذارد، و به این ترتیب هر دو با هم در خیابان به راه می افتند. پیر زن حتی فراموش میکند پول سیب را از آودِجیتش بگیرد.

آودِجیتش از پشت رفتن آندو را که در امتداد خیابان میرفتند و با هم دوستانه صحبت میکردند تماشا میکند، بعد به خانه باز میگردد، روی پله ها عینکش را پیدا میکند _ به عینک آسیبی نرسیده بود_ درفشش را از روی زمین برمیدارد و پس از نشستن مشغول کارش میشود. اما هنوز مدتی از کار نگذشته بود که هوا تاریک میشود. از کنار پنجره مردی که فانوسهای خیابان را روشن میکرد میگذرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۸ساعت 13:46  توسط سعید از برلین  | 

 

۱۱ ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

فقط یک پیر زن، ظاهراً یک دستفروش، کنار پنجره او ایستاد. زن سبدی را حمل میکرد که هنوز چند سیب در آن قرار داشت _ بقیه را حتماً فروخته است _ و بر پشتش کیسه ای از تراشه چوب که او در محل ساخت خانه ای جمع آوری کرده بود حمل میکرد. تراشته ها خوب در کیسه جا داده نشده بودند و بر پشت او فشار می آوردند؛ زن کیسه را  به زمین میگذارد و مشغول فشردن تراشه ها و جابجا کردنشان در کیسه میشود. در حالی که او با زحمت مشغول اینکار بود جوانی بسوی سبد میپرد، یک سیب برمیدارد و قصد فرار میکند، اما پیر زن سریعتر از آن بود که پسر فکر میکرد. پیر زن چنگی در هوا میزند و مچ دست او را به موقع میگیرد. پسر تقلا میکند با کمک دست دیگر مچ خود را رها سازد، اما پیر زن شل نمیداد، با دست آزادش میزند و کلاه پاره پسر بزمین می افتد.

پیر زن کاکل پسر را میگیرد. پسر جوان فریاد میکشد، پیر زن فحش میدهد، آودِجیتش اما بدون آنکه درفشش را در غلاف قرار دهد آنرا زمین می اندازد و با سرعت از در خارج میشود. آنقدر با عجله میرفت که در راه پله پایش میلغزد و عینکش از روی بینی به سمتی پرتاب میشود. آودِجیتش به خیابان به سوی آندو میدود. پیر زن همچنان موی پسر را در مشت داشت و آنرا میکشید و بر سرش فریاد میزد که باید او را با خود پیش پلیس ببرد. پسر اما به اطراف مشت و لگد میانداخت و سعی میکرد خود را رها سازد. قسم میخورد که بیگناه است و فریاد میزد:"من چیزی برنداشتم. چرا منو میزنی؟ ولم کن!"

آودِجیتش میخواهد به دعوا و مرافعه آنها پایان دهد، او دست جوان را میگیرد و میگوید:

"مادر بزرگ، اجازه بده بره، بخاطر مسیح مقدس اونو ببخش!"

"بخاطر تو ولش کنم بذارم بره! به این راحتی نباید منو فراموش کنه، این بد ذات رو باید ببرم پیش پلیس."

آودِجیتش شروع میکند پیر زن را خوب قانع سازد و میگوید:

"مادر بزرگ، اجازه بده بره. دیگه از این کارها نمیکنه. بخاطر مسیح ولش کن."

عاقبت او پیر زن را قانع میسازد، و پسر میخواهد با عجله از محل دور شود اما آودِجیتش او را نگاه میدارد:

"صبر کن پسرم! موضوع به این سرعت تموم نمیشه! اول از مادر بزرگ طلب بخشش کن و در آینده کار ناشایست انجام نده. من خودم دیدم چگونه تو یک سیب برداشتی."

از چشم پسر اشگ جاری میشود و هق هق کنان از پیر زن تقاضای بخشش میکند.

"این درست و خوب بود. حالا تو هم باید به سیبت برسی، بیا، این سیب مال تو!" آودِجیتش با این حرف سیبی از سبد برمیدارد و به پسر میدهد و رو به زن میگوید:"مادر بزرگ من پول این سیب را حساب میکنم".

پیر زن میگوید:"تو با این کار این بد ذات ها را خراب میکنی. باید به این پسر چنان درس عبرتی داد که تا یکهفته نتونه بشینه."

آودِجیتش میگوید:"آخ، مادر بزرگ، مادر یزرگ! شاید این کار رو انسان بکنه، اما خداوند طور دیگه میخواد. اگه ما این پسر رو به خاطر فقط یک سیب تنبیه کنیم، پس ما انسانهای گناه کار را چگونه باید تنبیه کنند؟"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ساعت 14:31  توسط سعید از برلین  | 

  

۱۰ ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

آودِجیتش آه عمیقی میکشد و میگوید:

"معلومه که لباس گرم هم نداری؟"

"آخ، عزیز من، لباس گرمم کجا بود! دیروز آخرین پارچه ام را به گرو گذاشتم، بجاش بهم بیست کوپیک دادن."

زن به تخت نزدیک میشود و بچه را میگیرد، آودِجیتش اما بلند میشود، از گوشه اطاق یک کت کهنه می آورد و به سوی زن میگیرد و میگوید:

"ابنو بگیر. نو نیست، اما هنوز گرم نگه میداره، بپیچ دور بچه ات."

زن اول به کت و بعد به پیر مرد نگاه میکند، کت را میگیرد و هق هق گریه میکند.

آودِجبتش اما برگشته و در زیر تخت مشغول گشتن بود. او صندوقی را بجلو میکشد، در آن دنبال چیزی میگردد و بعد دوباره کنار زن مینشیند.

زن میگوید:

"پدر بزرگ، ایشاءالله آقامون عیسی مسیح بتو عوض بده که منو به کنار پنجره تو فرستاد. بدون تو بچه ام یخ میبست. وقتی من وطنمو ترک کردم هوا هنوز گرم بود، میبینی حالا چقدر سرد شده! حتماً پدر مقدس تو رو مأمور کرده بود به طرف پنجره نگاه کنی و منو از این مصیبت نجات بدی."

در این وقت لبخندی بر چهره آودِجیتش مینشیند و میگوید:

"تو زن باهوشی هستی، ممکنه اینطور باشه که تو میگی. من بدون دلیل از پنجره به بیرون نگاه نمیکنم."

و حالا مارتین برای زن هم تعریف میکند که چگونه او دیروز صدائی شنیده بوده که آمدن مولا را خبر میداد.

زن میگوید:"بخدا قسم که هیچ چیز غیر ممکن نیست" و از جا بلند میشود، کت را روی تخت پهن میکند و بچه اش را در آن میپیچاند. بعد تعظیمی به پیر مرد کرده و از او تشکر میکند.

آودِجیتش میگوید:"این را هم بخاطر عیسی مسیح بگیر و پارچه ات را از گرو در بیار" و به او بیست کوپیک میدهد. زن صلیبی بر سینه میکشد، آودِجیتش هم همینکار را میکند و زن را به خارج مشایعت میکند.

آودِجیتش بعد از رفتن زن و کودک سوپ کلم خود را میخورد، سفره را از روی میز جمع کرده و دوباره مشغول به کار میشود. او کار میکرد، اما پنجره را هم فراموش نمیکرد _ بلافاصله بعد از افتادن هر سایه ای روی میز کار سرش را به سوی پنجره میچرخاند تا ببیند چه کسی از آنجا میگذرد. حالا یک آشنا رد میشود، چند غریبه هم میگذرند، اما چیز ویژه ای دیده نمیشد.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۸۸ساعت 13:8  توسط سعید از برلین  | 

 

۹ ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

زن با تعجب او را تماشا میکند: کسیکه او را مخاطب قرار داده مرد پیری ست، یک پیش بند به کمر بسته است و عینک به چشم دارد.

زن به دعوت او از پله ها پائین می آید، به اطاق داخل اطاق میشود و آودِجیتش او را به سمت تختخواب هدایت میکند.

"بشین رو تخت، خانم جوان، خودتو به بخاری نزدیک کن، خودتو گرم کن و به کودکت شیر بده!"

زن شکوه آمیز میگوید:"دیگه شیری برام باقی نمونده. از صبح تا حالا چیزی نخوردم"، با این وجود اما پستان به دهان کودک میدهد.

آودِجیتش سرش را با تأسف تکان داده و به طرف بخاری میرود، سوپ کلم را به جلو میکشد، همینطور سوپ گندم را. اما چون هنوز سوپ گندم کاملاً پخته نشده بود فقط سوپ کلم را روی پارچه ایکه روی میز کشیده بود قرار میدهد و نان در کنارش میگذارد و میگوید:"بیا، کمی بخور! میتونی بچه رو در حین غذا خوردن بدی دست من. من هم چند فرزند داشتم، میدونم چطور مانند مادرها از بچه ها نگهداری کنم."

زن با انگشت صلیبی بر سینه میکشد، کنار میز مینشیند و شروع به خوردن میکند، در حالیکه آودِجیتش همراه کودک بر روی تخت نشسته و برای ساکت کردن او که مشغول گریه بود شروع به صدا در آوردن با لب میکرد، اما اینکار بدون داشتن دندان چندان راحت نبود و به این نحو بچه دست از گریه و فریاد کردن نمیکشید. به این خاطر آودِجیتش یک بازی دیگر در نظر میگیرد: او انگشت خود را به سوی دهان کودک نزدیک میسازد و بعد سریع آنرا دوباره به عقب میکشد. و چون انگشتش از زفت کاملاً سیاه شده بود، بنابراین دقت میکرد که دهان کودک را لمس نکند. بچه با نگاهش انگشت آودِجیتش را تعقیب میکرد، بعد کمی آرام شده و عاقبت حتی شروع به خندیدن میکند. در این اثنا گرسنگی زن کمی کمتر شده بود و در حال خوردن شروع به تعریف میکند:

"شوهر من سربازه، هشت ماه پیش اونو برای سربازی بردن، و از اونوقت دیگه ازش خبری ندارم. من شغلم آشپزی بود، اما وقتی بچه ام بدنیا اومد منو اخراج کردن. مدت سه ماه میشه که بیکارم. تمام پس اندازمو خرج کردم. میخواستم دایه گی کنم، اما کسی قبولم نمیکنه، میگن که ضعیف و لاغرم. حالا هم از پیش زن یک تاجر که دختری از ده من اونجا خدمت میکنه میام. اونجا قراره که منو قبول کنن. و من امیدوار بودم بتونم فوری اونجا مشغول به کار بشم، اما خانم به من دستور داد هشت روز دیگه برگردم. این راه دراز خسته و کوفته ام کرده، و همینطور بچه نازنینم خسته شده. خدا را شکر که صاحبخونه ام قلب مهربونی داره و بخاطر عیسی مسیح میذاره پیشش زندگی کنم، والا نمیدونستم روزهای بعد رو چطور زنده بمونم."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۸۸ساعت 17:4  توسط سعید از برلین  | 

 

۸ ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

استپانیاچ متقکرانه سرش را تکان میدهد، جوابی به آنچه آودِجیتش تعریف کرد نمیدهد و بعد از نوشیدن چای استکان خود را روی نعلبکی میخواباند. آودِجیتش اما استکان را برداشته آنرا روی نعلبکی قرار میدهد و برایش دوباره در آن چای میریزد.

"نوش جانت، بنوش استپانیتچ! آره، میدونی، بعد میبایست به زمانیکه هنوز پدر مقدس روی زمین در سفر بود فکر کنم، هیچ انسانی در نظرش خفیف و ناچیز نبود. همیشه همراه با مردم عادی بود، و حتی شاگردانش را هم از میان همین مردم انتخاب کرد، مردمی مانند من و تو، مردمی گناهکار، مردمی از میان کارگران معمولی. او همچنین گفته است:"آنکس که به خود ارتقاء میدهد، او باید پائین آورده شود؛ و آنکس که تحقیر گشته، او باید ارتقاء یابد." و ادامه میدهد که "شما مرا مولای خود میدانید، اما من پای شما را خواهم شست. آنکس نزد خدا اول است که نوکر همه باشد، زیرا که سعادت نزد فقیران، صلح دوستان، مهربانان و بخشندگان میباشد."

استپانیتچ دیگر به چای خود فکر نمیکرد. او مر پیری بود و زود به گریه می افتاد: اینگونه او آنجا نشسته، گوش میداد و اشگ از چهره اش سرازیر بود.

و بعد گفت:"مارتینن آودِجیتش، سپاسم را بپذیر، تو از من خوب مهمانوازی کردی، جسم و جانم را تر و تازه کردی."

"استپانیتچ، قدمت همیشه برای من خیره، خوش آمدی! باز هم زود بیا، مهمانداری خوشحالم میکنه."

مارتین بعد از رفتن استپانیتچ چای خود را مینوشد، ظروف را جمع میکند و دوباره به کار مشغول میشود. او پاشنه کفشی را تعمیر میکرد، اما فکرش در جای دیگر بود. مدام به سوی پنجره نگاه میکرد و انتظار آمدن مسیح را میکشید، و تنها به او و کارهایش فکر میکرد.

دو سرباز از کنار پنجره رد میشوند، یکی چکمه ارتشی و دیگری کفش معمولی به پا داشت؛ بعد مالک خانه کناری او می آید، با گالشی که خوب تمیز شده بود، بعد از او شاگرد نانوائی با سبدی در دست از راه میرسد. وقتیکه آنها همه رد میشوند، زنی با جوراب پشمی و چکمه ای سخت و خشن روستائی نزدیک پنجره میشود که کودکی در بغل داشت. او هم اول میخواست از آنجا بگذرد، اما کنار پنجره ایستاد، طوریکه آودِجیتش میتوانست زن را کاملاً مشاهده کند. او زن را نمیشناخت، میباید زنی غریب باشد.

آودِجیتش میبیند که زن برای در امان ماندن از سوز وزش باد پشتش را به دیوار تکیه داده و میخواهد کودکش را گرم کند، اما چیز مناسبی برای پیچاندن به دور کودک ندارد. حتی لباسهای خود زن هم نازک و برای چنین سرمای سختی مناسب نبود. آودِجیتش از میان پنجره صدای گریه کودک را میشنَوَد، مادر بیهوده میکوشید او را آرام سازد، کودک برای به رحم آوردن خدا گریه میکرد و فریاد میکشید. آودِجیتش از جا برمیخیزد، در را باز میکند و رو به سمت بالای پله ها فریا میکشد:

"تو، زن جوان، گوش کن ببین چی میگم!"

زن صدای آودِجیتش را میشنوَد و سرش را به سوی در خانه میچرخاند.

"چرا در این سوز و سرما با بچه اونجا ایستادی؟ بیا تو! در گرما بهتر میتونی بچه رو قنداق کنی. از این راه، از پله ها بیا پائین!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۸ساعت 13:57  توسط سعید از برلین  | 

 

۷ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

آودِجیتش درفش را به کناری میگذارد و از جا برمیخیزد، سماور را روی میز قرار داده و چای را دم می آورد، بعد به پنجره میکوبد تا استپانیتچ را متوجه کند که داخل مغازه شود، در را باز میکند و میگوید:"بیا تو، بیا! خودتو پهلوی من کمی گرم کن، بنظر میاد که خیلی به سرما حساس هستی!"

استپانیتچ جواب میدهد:"مسیح خودش به دادمون برسه! استخون هام درد میکنن!" و داخل دالان میشود و برف را از روی خود میتکاند. میخواهد برف پاهایش را هم بتکاند که تعادلش را از دست میدهد.

"آخ، ول کن، بخودت زحمت نده، من بعداً زمینو پاک میکنم! زود بیا تو و بشین! بیا، بیا یک استکان چای بنوش!"

آودِجیتش در دو استکان چای میریزد و یکی را به مهمان میدهد، چای خودش را اما داخل نعلبکی ریخته و برای سرد شدن آن شروع به فوت کردن به سمت بخار بلند شده از چای میکند.

استپانیتچ چایش را تا ته مینوشد، استکان را از سر آن روی نعلبکی قرار داده و قطعه قند گاز زده شده را بالای آن قرار میدهد و بعد تشکر میکند. اما مشخص بود که میل شدیدی به نوشیدن یک استکان دیگر چای دارد.

"آودِجیتش میگوید:"یک استکان دیگه حتماً میخوری؟" و برای خود و مهمانش دوباره چای میریزد. در حال نوشیدن اما مدام به خیابان نگاه میکرد.

مهمان سئوال مبکند:"انتظار کسی را میکشی؟"

"آیا در انتظار کسی هستم؟ من خجالت میکشم بگم در انتظار چه هستم. دیشب صدائی شنیدم و خیلی در دلم اثر گذاشت، اما نمیدونم که صدا یک رویا بود یا چیز دیگه. من از پدرمان مسیح مقدس در انجیل عهد جدید میخوندم که چگونه او بر روی زمین سفر میکرد و چه مصیبتهائی را میبایست تحمل کند. تو هم حتماً اونو شنیدی؟"

"البته که اونو شنیدم، اما میدونی، من یک مرد فقیر و نادانم و نمیتونم بخونم."

"حالا گوش کن، من دیروز داشتم میخوندم که چگونه او در آنزمان، وقتیکه هنوز روی زمین سفر میکرد به یک پاریزری رسیده بود و او آنطور که باید از یک مهمان گرامی پذیرائی کرد عمل نمیکند. میبینی، دوست مهربانم، وقتیکه من اینو خوندم میبایست به این فکر کنم که چرا آن پاریزری از پدرمان مسیح با افتخار تمام پذیرائی نکرد، و بعد فکر کردم که اگه عیسی مسیح پیش من می آمد، من هر کاری که از دستم برمی آمد میکردم تا از او به نحو احسن پذیرائی کنم. اما آن پاریزی اونطور که شایسته پدرمان مسیح است پذیرائی نکرد. به این جور چیزها فکر میکردم و چرت میزدم که ناگهان، تو حتماً باور نمیکنی برادر کوچک مهربانم، شنیدم که کسی منو با اسم صدا میکنه، و بعد انگار یکی کنار گوشم میگه:"مارتین، منتظرم باش، فردا پبش تو خواهم آمد." دو بار این جمله رو شنیدم، و حالا، باور کن، که این جمله نمیخواد از ذهنم خارج بشه. من از ابله بودنم عصبانیم، اما با این حال مدام انتظار اونو میکشم. انتظار آمدن پدر را."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۸ساعت 18:19  توسط سعید از برلین  | 

 

۶ ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

با این سخنان مارتین از خواب بیدار شده، از جا میپرد و چشمانش را میمالد. و در حالیکه نمیدانست این حرفها را در خواب دیده و یا حقیقتاً شنیده است لامپ را با فوت خاموش میکند و بر روی تختخواب دراز کشیده و بخواب میرود.

صبح روز بعد آودِجیتش قبل از دمیدن سپیده سحر از خواب برمیخیزد، نبابش صبگاهی خود را بجا آورده، بخاری را روشن میکند و غذایش را آماده میسازد _ سوپ کلم و گندم _، بعد سماور را براه می اندازد و پیش بندی بدور کمر میبندد، در جای همیشگی نشسته و مشغول کار میشود. او دقیقاً نمیدانست ماجرای شب قبل را چگونه تحلیل کند. او با خود فکر میکند: آیا میتواند تماماً رویائی بیش نباشد؟

امروز کار خوب پیش نمیرفت: بزحمت از پنجره زیرزمین یک جفت کفش ناآشنا دیده میشود و مارتین میبایست خود را خیلی دولا میکرد تا بتواند از پشت پنجره علاوه بر کفش صورت صاحب کفش را هم ببیند. در این وقت نوکر خانه با چکمه های نمدی بر پا میگذرد، بعد آب حمل کن می آید و بعد از لحظه ای جلوی پنجره چکمه های نمدی کهنه و سراسر وصله داری ظاهر میشوند، یک سرباز پیر که در روزهای مرحوم نیکولاس اول Nikolaus خدمت کرده بود، آن چکمه ها را به پا داشت و حالا با پاروئی در دست به خیابان آمده بود.

آودِجیتش پیرمرد را میشناخت، او استپانیتچ Stepanytsch نام داشت، بازرگانی از همان نزدیکی او را بخاطر عیسی مسیح پیش خود پذیرفته بود و او را مأمور کمک به نوکر خانه خود کرده بود.

استپانیتچ مشغول پارو کردن برف از جلوی پنجره آودِجیتش میشود. آودِجیتش مدت درازی او را تماشا میکند و بعد دوباره مشغول کار میشود و با تمسخر بخود میگوید:"چه ابله شده ای در دوران پیری!. استپانیتچ برف پارو میکند، اما من فکر میکنم که او عیسی مسیح است که پیش من خواهد آمد! کاملاً احمق شده ای گوسفند پیر!"

اما بعد از چند سوزن زدن باز چیزی او را به کنار پنجره میکشاند. دوبار به بیرون نگاه میکند و میبیند: استپانیتچ پارو را به دیوار تکیه داده و مشغول گرم کردن خود است، شاید هم خستگی کار را از تنش خارج میساخت.

"استپانیتچ چقدر پیر شده است! و چه زیاد نیروی بدنی اش تحلیل رفته است، حتی دیگر قادر به برف پارو کردن هم نیست. شاید باید یک استکان چای به او بدهم؟ آب سماور هم که به جوش آمده."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۸ساعت 3:24  توسط سعید از برلین  | 

 

۵ ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

بدینسان او سخنان مسیح را در ذهنش میچرخاند. میخواست به رختخواب برود، اما نمیتوانست کتاب مقدس را بکناری بگذارد، بنابراین هفتمین فصل کتاب را هم گشود. او ماجرای سردار از کاپرناوم Kapernaum و نوکرش را خواند، او در باره آن نوجوان ناینی Nain که دوباره جان در کالبد بیروحش دمیده شد خواند؛ او از جوابی که مسیح به یوهانس غسل دهنده Johannes داد با خبر گردید و به آنجائی رسید که ثروتمندی اهل پاریزر Pharisäer مولایمان را به خانه خود دعوت کرده بود صحبت میشد. او همچنین در باره آن زن گناهگار که پاهای مسیج را مرهم گذارد و آنها را با اشگ چشمانش تر کرد خواند و اینکه چگونه مسیح از کار این زن تعریف کرد و او همچنین چهل و چهارمین آیه و آیه های بعد را نیز خواند:

"و او خود را به سوی زن چرخاند و به سیمون چنین گفت: آیا این زن را میبینی؟ من به خانه تو آمدم، تو به من برای شستن پاهایم آب هم ندادی؛ این زن اما با اشگ چشمانش پاهایم را خیس نمود و با موهای سرش آنها را خشک کرد. تو مرا نبوسیدی، اما این زن از وقتی داخل خانه شده است دست از بوسیدن پاهایم بر نمیدارد. تو با روغن بدنم را مرهم نگذاشتی او اما پاهایم را با پماد مرهم نهاد."

آودِجیتش دوباره عینکش را از چشم برداشته و روی کتاب میگذارد و به آنچه که خوانده بود فکر میکند:"من هم مانند آن تاجر از پاریزر هستم... من هم فقط نگران و مراقب خودم میباشم، و اینکه چگونه یک استکان چای تهیه کنم و چگونه اطاقم را گرم نگاه دارم، اما به این فکر نکردم که برای مهمان چه میتوانم انجام دهم. آن مرد پاریزری هم تنها به فکر خود بوده و برای مولا که به مهمانی نزد او رفته بود کاری انجام نداد! اگر او پیش من می آمد، من طوری دیگر رفتار میکردم!"

دو دست آودِجیتش که روی میز قرار داشتند تکیه گاه سر او شدند و او متوجه نشد که چگونه چرت به سراغش آمد.

ناگهان صدائی آهسته مانند بخار نفسی به گوشش رسید: "مارتین!"

مارتین از خواب میپرد:

"چه کسی آنجاست؟"

او به اطراف خود نظری می اندازد، به سمت در نگاه میکند، روح هیچ بشری در اطاق نبود. باز خوابش میگیرد، اما هنوز خواب اش عمیق نشده بود که اینبار صدا را کاملاً واضح میشنود:

"مارتین! مارتین! فردا به خیابان نگاه کن، من فردا پیش تو خواهم آمد."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۸ساعت 15:49  توسط سعید از برلین  | 

 

۴ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

شبی دیروقت انجیل به دست نشسته بود. او صفحه ای را که لوکاس روایت میکرد گشوده و ششمین فصل آنرا میخواند:

"و هر کس به یک طرف از گونه ات سیلی زد، سمت دیگر را به او عرضه کن؛ و از کسیکه بالاپوش ات را برمیدارد دامنت را دریغ مدار. به کسی که از تو تمنا میکند، بده، و به آنکه آنچه متعلق بتوست میدهی، بازگشت آنرا دیگر از او مطالبه مکن. و آنطور با مردم رفتار کنید که میخواهید مردم با شما رفتار کنند."

هنگامیکه آودِجیتش به خواندن ادامه میدهد به جملات مسیح میرسد:

"پس چرا به من آقا، آقا میگوئید و آنچه را که به شما میگویم انجام نمیدهید؟ میخواهم به شما نشان دهم آنکه پیش من می آید و سخنانم را گوش میدهد و آنها را انجام میدهد مانند چه کسیست. او مانند آن انسانی ست که خانه ای ساخته و زمین را عمیق حفر کرده است، و بنیاد را بر روی صخره ای بنا نهاده است. اما وقتی سیل سرازیر شود و به سمت خانه اش روان گردد، نمیتواند آنرا تکان دهد؛ زیرا که خانه او بر روی صخره بنا نهاده شده است. اما آنکه سخنانم را میشنود و آنها را اجرا نمیکند مانند انسانی است که خانه ای بر روی زمین بدون زیربنا ساخته است؛ و وقتی سیل بسوی خانه او روان میشود بیدرنگ آنرا از جا کنده و خانه دارای ترک بزرگی میگردد."

با خواندن این مطلب در آودِجیتش جنبش بزرگی پدید می آید. او عینکش را از چشم برمیدارد و روی کتاب قرار میدهد، سپس هر دو آرنج دست را روی میز گذارده و در اندیشه ای عمیق فرو میرود و در آن حال به سنج زندگی خود با گفتار انجیل میپردازد.

"آیا من خانه ام را بر روی صخره بنا کرده ام یا بر روی خاکی نرم؟ خیلی خوب خواهد بود اگر که خانه ام زیر بنائی محکم میداشت. گاهی چنین به نظرم میرسد که انگار تمام آنچه خدا دستور داده است را انجام میدهم، ولی بعد باز فراموش میکنم و از نو مرتکب گناه میشوم. با این وجود نمیخواهم از کوشش برای پیروی از دستورات خدا دست بکشم. ای آقا، کمکم کن!"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی ۱۳۸۸ساعت 11:36  توسط سعید از برلین  | 

 

 

۳ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

مرد سالخورده اما گفت:

"آنچه تو باید انجام دهی عیسی مسیح به ما آموخته است، خواندن بلدی؟ بله؟ حالا برو یک کتاب انجیل بخر و آنرا بخوان، بعد درک خواهی کرد که ما چگونه باید برای خدا زندگی کنیم."

این سخنان قلب آودِچیتش را به جنبش می آورد و همان روز به شهر رفته و یک انجیل عهد جدید میخرد _ یکی از آن انجیل هائیکه با حروف بزرگ چاپ شده بود _ و شروع به خواندن آن میکند.

در ابتدا آودِجیتش تصمیم داشت که تنها در روزهای تعطیل کتاب مقدس را بخواند، اما چون به محض خواندن آن در قلب خود احساس آرامش کرد بنابراین هر شب آنرا در دست میگرفت و میخواند. گاهی بقدری در بحر خواندن فرو میرفت که لامپ رو به خاموشی میرفت اما او نمیتوانست از خواندن کتاب دست بکشد. و به این ترتیب هیچ شبی نمیگذشت که او کتاب انجیل نخواند، و هر چه بیشتر در آن عمیقتر میگشت برایش بیشتر آشکار میشد که خدا از او چه میطلبد و چگونه او باید برای خدا زندگی کند.

با گذشت زمان آرامش بیشتری در قلب خود حس میکرد. قبلاً پیش از آنکه او شروع به خواندن انجیل کند، زمان به رختخواب رفتن مخصوصاً برایش بسیار اندوهناک بود، دائماً میبایست به کاپیتوشکا فکر کند؛ اما حالا قبل از به رختخواب رفتن میگفت: ای خدا، سپاس و ستایش تراست! اراده تو اتفاق خواهد افتاد!".

بتدریج کل زندگی آودِجیتش تغیر میکند. پیشتر او در بعضی از روزهای تعطیل به میخانه میرفت، چای مینوشید و همچنین از نوشیدن گیلاس کوچکی شراب مضایقه نمیکرد و بعد با آشنایان برای نوشیدن شیشه عرقی دور یک میز مینشستند؛ البته او بعد از مشروبخواری هنگام رفتن به خانه مست نبود، اما سرخوش بود و حرفهای بیمعنی میزد، سر رهگذران فریاد میکشید و یا سخنان بیهوده ای را که شنیده بود تکرار میکرد. حالا اما دیگر تمام آن کارها را فراموش کرده بود. زندگیش در مسیری آرام و خرسند افتاده بود. صبح زود مشغول کار خود میشد و تمام روز به آن میپرداخت و با فرا رسیدن شب لامپ را از روی قلاب پائین آورده و روی میز میگذاشت، کتاب را از روی طاقچه پائین می آورد، روی زمین مینشست، آنرا باز میکرد و شروع به خواندن میکرد. هرچه بیشتر او کتاب را میخواند بیشتر متوجه میگشت چه در کتاب نوشته شده  است و به این خاطر روحش شفافتر و آرامتر گشت.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی ۱۳۸۸ساعت 0:43  توسط سعید از برلین  | 

 

۲ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

به این خاطر آودِجیتش از پیش استاد همراه با پسر خُرد خود به کارگاه ای متعلق یخود نقل مکان میکند. اما خداوند به آدودِجیتش بخاطر کودکانش شانس نبخشیده بود؛ مدتی از رشد پسر نگذشته شروع به کمک کردن به پدر کرده بود _ واقعاً دیدن آن لذت بخش بود_ که بیمار میشود، یکهفته تمام با تب بسیار بالا آنجا دراز کشید و بعد مرد. پدر برای آمرزش روح فرزندش دعا میکرد، اما درد از دست دادن فرزند دیوانه اش ساخته بود. رنج و اندوهش یقدری بزرگ بود که به عادل بودن خدا شک کرد. بیش از یکبار از خدا مرگش را آرزو کرد و با این خواهش نارضائیش را بخاطر اینکه او جان تنها پسر نازنین اش را گرفته اما او را که پیرمردی ست هنوز زنده نگاه داشته است به گوش او رساند. آودِچیتش دیگر به کلیسا هم نمیرفت.

یک روز دهقانی هموطن به دیدار آودِجیتش آمد. او مرد سالخورده ای بود که هشت سال تمام از یک شهر مذهبی به شهر مذهبی دیگر سفر کرده بود و اکنون از صومعه ترویتسکی می آمد. آودِجیتش نزد او درد و غمش را بیان میکند:

"دوست عزیز! زندگی دیگر باعث خوشحالی ام نمیشود، بیفایده است اینگونه که من اکنون زندگی میکنم. مایلم بمیرم، این تنهاخواهشی ست که از خدا دارم."

اما مرد سالخورده او را بخاطر این حرف سرزنش کرد و گفت:

"مارتین، آنچه تو میگوئی خوب نیست، ما حق نداریم در باره کارهای خدا قضاوت کنیم! این عقل و شعور من نیست که جهان را اداره میکند تا خداوند را مورد قضاوت قرار دهم! این خواست خدا بوده که پسرت بمیرد اما تو به زندگی ادامه دهی، پس در این منفعتی ست. و مأیوس بودنت به این خاطر است که تو فقط بخاطر خشنودی خودت میخواهی زندگی کنی."

"بله درست است، پس به چه خاطر باید زندگی کنم؟"

"برای خدا، مارتین، تنها برای او! او زندگی به تو بخشیده است، حالا تو هم برای او زندگی کن! اگر این کار را بکنی سوگواری تو را ترک خواهد کرد و همه چیز برایت آسان خواهد شد."

مارتین لحظه ای سکوت میکند و بعد میپرسد:

"برای زندگی کردن برای خدا چه باید بکنم؟"

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی ۱۳۸۸ساعت 16:12  توسط سعید از برلین  | 

 

۱ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

مارتین آودِجیتش ِ کفاش در یکی از شهرها زندگی میکرد. محل زندگی و کار او یک اطاق در زیر زمینی که تنها پنجره آن تا قسمتی از کف خیابان پیش میرفت بود. آودِجیتش میتوانست از محل کارش مردم را که از کنار پنجره اش میگذشنتند ببیند و با وجود آنکه او تنها قادر به دیدن پاهای مردم بود اما از روی کفشهایشان آنها را میشناخت. سالیان درازی را آودِجیتش در این محل از شهر زندگی کرد و به این خاطر کمتر کفشی وحود داشت که او یک یا دو بار برای تعمیر در دست خود نگرفته باشد. با نگاهی از پنجره به بیرون میدانست که: این چکمه را تازه گی تخت انداخته ای، جلوی آن چکمه ها را میبایستی از نو بسازی، و همینطور روی آن سرپائی ها را وصله کردی. آودِجیتش به اندازه کافی کار برای انجام دادن داشت، زیرا که او کار خود را خوب انجام میداد؛ او فقط چرم خوب به کار میبرد، نرخ کار او بیش از اندازه نبود و سر موعد کار را تمام میکرد. فقط وقتی سفارشی را قبول میکرد که به تمام کردن آن در روز معینی مطمئن بود، وگرنه همان لحظه بدون قول دادن تو خالی از گرفتن کار سرباز میزد. همه آودِجیتش را اینگونه میشناختند و با کمال میل کفشهایشان را برای تعمیر پیش او میبردند.

زندگی آودِتیش همیشه در کمال پرهیزکاری میگذشت و هر چه سالخورده تر میشد بیشتر خود را با شفا بخشیدن به روحش مشغول ساخت و به آن می اندیشید که چگونه میتواند خود را به خدا نزدیک سازد. چندین سال پیش از این _ او در آن زمان هنوز در نزد استادی کار میکرد _ همسرش فوت کرده و پسری سه ساله را از خود به جا گذاشته بود. فرزندان بزرگتر بیش از این همگی از این جهان رخت بربسته بودند. ابتدا مارتین به این فکر می افتد که کودک را به ده نزد خواهر خود ببرد، اما بعد دلش برای کودک سوخت:"برای کاپیتوشکای من سخت خواهد گذشت صبحها در خانه ای غریب چشم از خواب بگشاید، او باید پیش خودم بماند".

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی ۱۳۸۸ساعت 13:26  توسط سعید از برلین  |