قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


اگر بتواند جهنمی وجود داشته باشد بنابراین بطور یقین آن فقط زمانی از ترس بی نام است. زیرا هیچ چیز وحشتناک‎تری از ترس وجود ندارد. درد جسم و درد روح به پای احساس دیووانه‎وار وحشتی که اندام را فلج و واژه را به یخ مبدل می‎سازد و قلب را به آتشفشانی که روز و شب می‎تپد و می‎جوشد نمی‎رسد. متولدین در جهنم که ترس را اختراع کردند می‎دانستند که ترس حواس و افکار انسان‎ها را می‎دزدد. و با این حال افراد بی شماری در برابر آن مقاومت کردند و فقط بخاطر یک فکر و یک اعتقاد از میان عذاب به سمت مرگی عبور کردند که مانند مرهمی نیروهای در حال خاموش گشتن آنها را احاطه می‎کرد. و در حالیکه جلادان‎شان در جهنم درنگ می‎کردند فقط یک فکر این انسان‎ها را به بهشت حمل می‎کرد. از این جهت، آه ای روح، اگر وحشت تو را آشفته سازد فقط به دلیل مردد بودن توست، زیرا باورت محکم نیست، زیرا تو دارای این اعتقاد نیستی که بالاترین خرد اگر هم تمام جهان بر علیه‎ات حرکت کند تو را روشن می‎سازد. تو از یاوه‎گوئی مردم می‎ترسی، این چیز کوچک چنان برایت غیر قابل تحمل است که بجای ابراز شادانه اعتقاد خود این مردم را در مراسم مولوخ Moloch قربانی می‎کنی. دلیل این کار جلوس مسیحیت بر اورنگ و بجای مورد آزار و تمسخر و شکنجه قرار گرفتن در جامه‎های طلائی در گردش بودن است. در آن زمان هیچکس شک نمی‎کرد و همه به سوی مرگ می‎رفتند. شک زاده سستی و زندگی دلپذیر می‎باشد. کسیکه رنج می‎برد شک نمی‎کند بلکه در اعتقادش همیشه راسخ‎تر می‎گردد. تو اما در نازپروردگی بزرگ شده‎ای، در صمغ کُندر کلیسا که احاطه‎ات می‎سازد و از تو طلب هیچ نبردی نمی‎کند، و در این لحظه سختی با ابزار شکنجه‎اش ترس مانند چیزی ناشناخته و وحشتناک با تو ملاقات می‎کند.
ترس وحشتناک است. ترس صد سر دارد و هزاران چنگال، ترس اصلاً چهره و بدن ندارد و این ترس را خیلی وحشتناک می‌‎سازد. فم Fehm مقدس برای وحشتناک‎تر جلوه کردن ماسک بر چهره می‎گذارد. همین کار را هم ترس انجام می‎دهد. ترس ظاهری قابل تشخیص ندارد بلکه خود را بر قلب و اعضای بدن تو می‎نشاند و عقلت را می‎دزدد. اما باز این بدن است که تو را ضعیف می‎سازد، زیرا همان فکری را می‎کنی که قبل هم می‎کردی و تو به این آگاهی. ترس از بستر مرگ بدتر از مرگ است، ترس از یک صحبت نابود کننده وحشتناک‎تر از صحبت با انسانی‎ست که فقط زمان کوتاهی بر تو غالب گشته و نمی‎تواند تا ابد شکنجه‎ات کند.
ترس از غیر عادلانه رفتار کردن، ترس از عملی که تو صحیح می‎پنداری و البته نمی‎دانی آیا به نتیجه خوبی خواهد رسید، ترس از اینکه نکند کلمه‎ای که به کار برده‎ای به کس دیگری صدمه برساند، ــ اما آیا مگر نمی‎بینی که کل طبیعت در ترس است؟ همه از تو، همان راهزنی که تمام جانداران را می‏‎خورد در ترسند، و وقتی یکی از این موجودات مضطرب و بدگمان خودش را با نرمی به تو تکیه دهد و فکر کند که تو برایش خوبی می‎خواهی شادیت بی مرز می‎گردد. تو چگونه می‎خواهی شایسته این اعتماد گردی؟ مگر چه کاری انجام داده‎ای که پرنده و گوزن، پروانه و مارمولک بخواهند به تو اعتماد کنند؟ زیرا حتی حیوانات خانگی هم همه در معرض مرگ قرار گرفته‎اند، تو به آنها فقط بخاطر خودت غذا می‎دهی و نه برای نفع آنها. و بعد تو فقط به تنهائی می‎خواهی حس ترس را نشناسی؟ آیا شایسته آن می‎باشی؟ تو می‎توانستی چنین فقیر نباشی آنطور که فعلاً هستی، اگر تو از آن چیزی تغذیه می‎کردی که برایت رشد می‎کند و به استقبالت می‎آید، و رنج نمی‎برد، بلکه رسیده می‎گردد و بدون مداخله تو خودش می‎افتد. تو اما باید زندگی را قطع کنی و حتی موجودات بی گناه را تعقیب کرده و عذاب دهی، آیا از اینکه تمام حیوانات از برابرت بعنوان بی رحم‎ترین دشمن می‎گریزند غمگین نمی‎گردی؟
و تو می‎خواهی چشم نداشته باشی؟ تو باید بخاطر رنج رساندن جریمه بپردازی. تو از چاقوئی که می‎خواهد شفایت دهد می‎ترسی ولی اجازه می‎دهی حیواناتی را که سالمند قطعه قطعه کنند، آیا به این خیال که از این طریق زندگی فلاکت‎بارت را طولانی سازند؟ از طرف دیگر ترس در برابر مرگ صرفاً فیزیکی می‎باشد، زیرا که روح وقتی جسم در برابر مرگ به ترس دچار می‎گردد اغلب رهائی را آرزو می‎کند. ای روح، آیا برایت کاملاً واضح نگشته که این فقط جسم است که از بین رفتن موقت را دوست نمی‎دارد؟ البته جسم زندگی قوی خود را داراست، نه تو و نه هیچ حیوانی نمی‎خواهد بمیرد، اما ای روح، تو خیلی خوب آگاهی که برای ترک کردن این خانه تنگ و شناختن فضای بی پایانی که تو را از نزدیک احاطه کرده و فضائی که از تو تا هنگام آزادی‎ات پنهان خواهد ماند مرگ را آرزو می‎کنی. جسم تو از گرسنگی و سرما می‎ترسد، نه ای روح؛ تو نه گرسنگی حس می‎کنی و نه سرما، برای این منظور کافی‎ست که فقط یک فکر تو را در بند خود گرفتار سازد.
ترس تو را اغلب احمق می‎سازد، چنان احمق که تو دست به کارهای اشتباه و رسوائی‎آور می‎زنی، زیرا تو دچار ترس بودی و با آن قضاوتت را تیره ساخته‎ای. ترس از انسان‎ها، آیا این یک احساس ننگینی نمی‎باشد؟ و با این وجود در تمام اقدامات ممکنه خود را دخالت می‎دهد، در گفتارها، در حالت یک چهره که در تضاد با احساس واقعی‎ست. ترس تو را چنان زیاد خوار می‎سازد که می‎تواند حتی به بیچاره‎ترین انسان و به یک دروغگو مبدلت سازد. ای روح! تو اما احتیاجی به غیر واقعی بودن نداری! یک مسیحی که گذاشت توسط حیوانات وحشی پاره پاره گردد صدها مسیحی به بار آورد: یک واژه دلیرانه از تو به بسیاری کمک خواهد کرد تا شجاعت داشته باشند و به حقیقت یا آنچیزی که برای حقیقت به حساب می‎آورند معترف گردند، ما باید اغلب به بازتابی از حقیقت بسنده و از آن مانند نماد مقدسی دفاع کنیم، چون حقیقت واقعی تا قادر گشتن ما به تحملش بر ما پوشیده می‎ماند. اگر ما مجبور می‎گشتیم در برابر یک تهاجم از خارج از زمین دفاع کنیم بنابراین همه با هم ناگهان برادر می‎گشتیم، زیرا در این حالت دیگر نه مرزی می‎توانست وجود داشته باشد، نه دشمنی خونی و نه اختلافی، آری مردم فراموش می‎کردند که تا حال به چه خاطر با هم می‎جنگیدند و دو دسته بودن خود را کاملاً غیر قابل درک می‎یافتند؛ بنابراین بخاطر نبرد برای دفاع از زمین در برابر یک دشمن خارجی همه برای همدیگر ضروری می‎گشتند. فقط کفایت می‎کرد که یک ستاره تهدید کنان نزدیک گردد و از ترس نابودی همه انسان‎ها برادر می‎گشتند. شاید ترس تحمل گشته در تنهائی برای تمام زمان باعث انزوا گردد. ترس با هم تحمل گشته اما تمام قلب‎ها را با ریسمانی اغلب ناگسستنی به هم پیوند می‎دهد.
از آنجا که قصه و افسانه‎ها اغلب بسیار حقیقی‎تر از به اصطلاح داستان‎ها می‎باشند، به این ترتیب شاید افسانه‎های کتاب مقدس از یک بهشت بسیار حقیقی‎تر از دانش تاریک آموخته گشته ما در مدارس باشد که حالا باورشان می‎کنیم.
شاید در زمانی یک چنین سرزمین مقدسی بوده باشد و فقط وقتی ترس ظاهر گردیده به یک نوع جهنم مبدل گشته است. اما آگاهی از امکان یک بهشت آسمانی در انسان‎ها باقی ماند و حالا در هر لحظه‎ای برای نزدیک شدن به این وضعیت مقدس تلاش می‎کنند، حتی با قتل و قتل نفس، چون آنها معتقدند که راه به سوی این سعادت مقدس را دیگری به روی او سد کرده است. کسانیکه در پائین ایستاده‎اند از بزرگان و ثروتمندان در وحشتند و فکر می‎کنند که آنها بهشت را از آنها می‎گیرند، و کسانیکه در بالا ایستاده‎اند می‎ترسند به قتل برسند و به این ترتیب بجای آنکه آنها تا جائیکه در توانشان است به همدیگر یاری رسانند یکی از دیگری در وحشت است. اگر آدم می‎توانست پی ببرد که یکی دست‎های بیشتری و دیگری کارهای فکری بیشتری باید انجام دهد بنابراین آدم چنین حریصانه به همدیگر نگاه نمی‎کرد بلکه به آنچه تقدیر تعیین کرده است راضی می‎بود.
آیا اصلاً می‎دانیم که آیا ما در یکی از زندگی‎های گذشته خود تمام اینها نبوده‎ایم، یا در یکی از زندگی‎های بعدی آن نخواهیم گشت که دیگران می‎باشند؟ بعضی‎ها باید در این زندگی سنگ کوبی کنند چون ثروت خود را از دست داده‎اند و برای چیزهائی که دیگران قادر به انجام دادنشان می‎باشند به درد هیچ چیز نمی‎خورند. شاید وضع موجودات مختلفی که ما از کنارشان می‎گذریم نیز به این نحو باشد. اگر ما برای خدمت به دیگران به اندازه کافی بالغ باشیم باید در یکی گرسنگی بکشیم، در دیگری باید مخترع باشیم و در نفر سوم بر بلندای بخشش بایستیم.
ترس! چگونه می‎توانست ترس افزایش یابد اگر ما می‎دانستیم که چه چیزهائی بوده‎ایم و هنوز چه چیزی‎هائی باید بشویم! شاید ما یک بار جنایتکار بوده‎ایم! شاید انسان‎ها اگر می‎توانستند ببیند که این روح چه کارهائی کرده است از ما دوری می‎گزیدند! شاید ترس همراه همیشگی ما باشد، اولین همراه اشتباهات پیشینی که ما هنوز هم باید کفاره‎اش را پس دهیم. افراد بسیاری نمی‎خواهند قبول کنند که بر روی زمین بخاطر هر واژه قبلاً اندیشه ناگشته‎ای، هر رفتار خودخواهانه و هر عملی که به تکامل بشریت صدمه رسانده باید کفاره پس بدهند. یا اینکه احساس تاریک انتظار کفاره گناهانمان است که در قلب ما ترس ایجاد می‎کند؟
این ترس توسط ایمان ساده کودکان قابل درمان است. اما امروزه ایمان کودکانه تنزل مقام یافته و علم را بجایش آورده‎اند و درک نمی‎کنند که علم در یک سده دچار چنان نوساناتی می‎گردد که امروز آنچه دیروز حقیقت داشته غلط می‎گردد. چگونه باید از علم یک دین ساخت؟ مسیحیت کهنه شده به حساب می‎آید. اما تا زمانیکه هنوز یک انسان هم موعظه سر کوه را مراعات نکند مسیحیت هنوز فرا نرسیده است چه برسد به اینکه کهنه گشته باشد.
اگر در تمام طبیعت ترس زندگی نمی‎کرد بنابراین ما مجاز بودیم که خود را برای چیزی خارق‎العاده بد و بی ارزش به حساب آوریم، اما حالا می‎بینیم در وسط زیباترین طبیعتی که هدایایش را به رایگان تقسیم می‎کند و می‎خواهد تمام چشم‎ها را شاد سازد بی گناهان به همان اندازه مبتلا می‎گردند که ما به آن دچار می‎باشیم. اما زمین احتیاج ندارد یک جهنم باشد و برای افراد بسیار زیادی چنین است، آری شاید حتی برای اکثر مردم. زیرا حتی وقتی ترس به پایان می‎رسد باز اثرات محو ناگشتنی‎ای هم در روح و هم در جسم از خود باقی می‎گذارد: ترس مانند آتش ویران‎سازی انسان‎ها را تا مغز استخوان می‎سوزاند. زخم‎های بجا مانده از آن بارها و بارها درد می‎آورند و چیزی بی اهمیت آنها را انگار که هرگز شفا نیافته بوده‎اند دوباره به صف می‎کند.
یک جتسیمانی Gethsemane منتظر همه می‎ماند، فقط او تعریف نمی‎کند که از این کار رنج کشیده است. گاهی می‎شود از همدردیش با دیگران فهمید که این رنج بر یک انسان منتقل گشته است، گاهی اوقات هم از خجالت و کار به ظاهر سخت کناره گیری از کل جهان. ترس تأثیر مختلفی بر طبیعت می‎گذارد. تو اما ای روح، اگر تو در میان برزخ ترس ایستاده‎ای بنابراین ساکت بمان و نخواه که به رنج پایان دهی. رنج یک پایان دارد، فقط پر از اعتماد باش! پایداری ترس هم مانند تمام تجربه‎های خاکی اندک است. ترس فقط به نظرمان ابدی می‎آید، حتی به هنگام سردرد و دردهای نوع دیگر. شادی اما هرچه هم طول بکشد باز کوتاه است.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت 17:40  توسط سعید از برلین  | 



ای روح، خستگی ِ بزرگت همان چیزی‎ست که من دوستش نمی‎دارم.
خستگی‎ات چنان تاریک است که انگار باید به درون پرتگاهی بروی، و بعد به درون یکی دیگر، و سومین نفر را که در برابرش می‎لرزی با نگاه تجسس کنی، او بسیار سرد و سیاه می‎‎باشد و وقتی دستت را رو به پائین دراز می‎کنی استخوان مردگانی را که قبل از تو به پائین رفته‎اند و هرگز دوباره نور دوستداشتنی را ندیدند حس می‎کنی. خستگی‎ات می‎خواهد تجربه نامیده شود؛ خستگی‎ات فکر می‎کند انسان‎ها را می‎شناسد. خستگی‎ات مدعی‎ست که می‎داند گذشته چه معنا دارد. و تو متوجه نمی‎گردی که چیزها را در تاریکی‎ها لمس می‎کنی، در تاریکی‎های تنگ و سیاهی که زمان گذشته درست همانطور که آنچه را زمان آینده می‎نامی خود را از تو مخفی می‎سازد. اما ای روح، نه گذشته‎ای وجود دارد و نه آینده‎ای، تنها یک ابدیت خشن وجود دارد که تو بخشی در درون آن می‎باشی، یک دانه کوچک طلائی، یک جرقه نورانی. پس از شب‎ها چه می‎خواهی؟ چرا قبل از فرا رسیدن زمان خسته بودنت از خستگی می‎نالی؟
آیا سرنوشتت تاریک است؟ چرا باید فقط تو آن را با نیرو و درخشش‎ات روشن سازی؟ آیا کار تو سخت است؟ مگر کار آسان هم کار است؟
کسی نخواهد گفت "کار" اگر که کار آسان باشد، و نخواهد گفت "خسته" وقتی که کار همواره سرگرم کننده باشد. ای روح، تو بیش از حد کم‎ایمانی و به این خاطر همیشه به گذشته می‎نگری و به ناخشنودی خود، به همه آن چیزهائی که تو را دریده‎اند خیره می‎گردی و فکر نمی‎کنی که تمام چیزهائی که تو را دریده‎اند باید در پائین پاهایت خود را به ثروت و گل‎ها مبدل سازند.
ای روح، اینکه زمین بطور اسرارآمیزی غمگین است به تو مربوط نمی‎گردد: تو در داخل آن قرار داده شده‎ای تا پیرامونت را روشن سازی. چیزهای دیگر به تو مربوط نیستند. بدنت گرسنگی می‎کشد: آیا بدنت بیمار است؟ آیا بدنت در رنج است؟ اما ای روح، این فقط یک لباس است که حالا شِکوه می‎کند. لباس تو باید مستعمل گردد، چه به این شکل یا آن شکل. لباس تو فقط برای زمان کوتاهی می‎تواند رنجت دهد. وقتی تو نیروی درخشندگی به اندازه کافی کسب کنی تا با آن پوست را بشکافی و حتی آنچه را که دیگر به تو تعلق ندارد بسوزانی بعد آن را به دور خواهی انداخت. همه انسان‎ها خسته‎اند. همه انسان‎ها باید خسته بشوند.
کل زمین بر پایه مصرف تنظیم گشته، چرا باید فقط تو در آن بی رنج باشی؟ پرنده در ترس زندگی می‎کند، کرم خورده می‎شود، زنبور در اثناء پرواز ِ ازدواج توسط یک دزد نابود می‎گردد، و تو وقتی هیچ جانوری خشنود نیست مایلی راضی و سعادتمند باشی و اجازه زندگی بدون وحشت بدست آری؟
مگر تو که هستی که باید وضعت از دیگرانی که بی گناهند و اصلاً نمی‎دانند چرا وحشتزده‎اند خیلی بهتر باشد؟
خواب زمستانی فقط برای بدن است و نه برای روح، روح باید ادامه بدهد، حتی در خواب هم روح استراحت نمی‎کند. در این هنگام روح از میان فضائی ناشناس سفر می‎کند و آن را "رویا" می‎نامد، زیرا آنچه که او تجربه می‎کند خود را فقط بصورت تصاویر در ذهنش حک می‎سازد. مغز فیزیکی و زمینی بیش از حد ضعیف است که بتواند تجربه‎های روح را در خود بگنجاند و دوباره آن را در تمام ابعادش اعاده دهد. در این هنگام روح فقط آنها را بصورت تصویر و شباهت می‎بیند، روح در حالی که بدن در خواب است کارهای بزرگی انجام می‎دهد. ناتوانی در به خواب رفتن تو را بسیار رنج می‎دهد و بیهوده خسته‎ات می‎سازد، زیرا که تو اشتیاق ترک زمین را داری و می‎خواهی آنجائی باشی که حرفه دیگرت می‎باشد، حرفه ناشناخته و ناخودآگاهی که تو در شب انجام می‎دهی، کاری که به تو می‎آموزد زمین را آنطور بنگری که می‎باشد، ــ یک گذرگاه. تو درک نمی‎کنی که چرا باید بدن چنین مانعی باشد. احتمالاً نباید آن را درک کنی وگرنه آن را درک می‎کردی. تو می‎بینی همه چیز پیرامونت سپری می‎گردند اما تو هنوز هم مفهوم "ابدیت" را داری؛ تو در همه جا محدودیت می‎بینی و با این حال مفهوم "بی حد" داری. آیا این دلیلی کافی از اینکه هنوز روحت در مناطقی دیگر در حال پرسه زدن است و دقیق می‎داند که ابدیت و بی نهایت وجود دارد نمی‎باشد؟ تو در ضمیر ناخودآگاهت از این آگاهی که نه گذشته وجود دارد و نه آینده. زیرا هیچ چیز از زندگی کوچکت و از آنچه که تو آگاهی نگذشته است. هر آنچه را که آموخته‎ای تحت فشار شرایط فراموش کرده‎ای، اما آنچه را تجربه کرده‎ای مانند اولین ساعت حضور دارد و نمی‎تواند خود را محو سازد یا تغییر دهد، تو آن را چنان شفاف می‎بینی که انگار همین حالا در حال تجربه کردنش می‎باشی، و اغلب به اصطلاح واقعیت در به اصطلاح خاطره غرق می‎گردد. آیا مگر از آنچه تو با چشمان زمینی یا با چشمان روحانی می‎بینی می‎دانی چه واقعی‎تر است؟
بیاموز رویاهای دنیوی‎‎ات را خوار شمری و بیاموز رویاهای دیگر را، رویاهای تماشاگرت را در تصویر درک کنی. رویاهای تماشاگرت تو را از مکان زیست فعلیت با خود به فضائی دور می‎برند و می‎خواهند به تو درک کردن بیاموزند، می‎خواهند به تو هشدار دهند، به تو آن چیزی را نشان دهند که باید انجام گیرد، کارهائی که قادر به فرار از برابرشان نیستی، و تو ای روح، وقتی از مغز محدود آزاد گردی آنها را کاملاً می‎دانی.
خسته! اما ای روح یک بار دیگر از خود بپرس که آیا خستگیت با یک لذت کوچک بردن یا یک آرزوی کوچک برآورده گشته ساکت می‎ماند؟ خستگیت از کجا میآید اگر که تو در انجام کاری مؤفق گشته باشی؟ او فقط زمانی دوباره بازمی‎گردد که کارت بی ارزش و نادیده انگاشته شود. او وقتی وحشت را تحمل کرده باشی دوباره بازمی‎گردد. زیرا ترس بسیار خسته می‎سازد. چه چیزی را؟ احتمالاً فقط بدن را؛ زیرا بدن دارای ضربان قلب و لب‎های خشک گشته می‎باشد، بدن دارای دست‎های سرد و ضعیف است، بدن بر زمین می‎افتد و نمی‎تواند خود را راست سازد. تو اما ای روح، تو دارای تمام اینها نیستی، تو بر ترس خود پیروز گشته‎ای، وقتی دقیق می‎دانی که برایت چه پیش خواهد آمد و تو چه چیزی را باید تحمل کنی، چیزهائی گریزناپذیر. تو مانند فرمانده جنگ در جبهه‎ای ایستاده‎ای که در برابرش چهره تو بی رنگ گشته و دندان‎هایت از وحشت بهم می‎خورند، اما تو با این وجود در محل نگهبانی خود می‎ایستی و از دلیری خود شگفتزده‎ای. او بزرگ‎تر از زنی که باید بزاید نمی‎باشد. زن می‎داند وقتش رسیده است و هیچ چیز نمی‎تواند عقربه ساعت را به عقب برگرداند، اگر هم روزهای متمادی از درد و رنج خود را بپیچاند باید کودک به دنیا آید، و حتی اگر زندگیش را به این خاطر از دست بدهد باید کودک زاده شود. ای روح، بنابراین تو در برابر چیزی غیر قابل تغییر ایستاده‎ای، و تو این را می‎دانی، تو این را چنان خوب می‎دانی که انگار آن را در آینه‎ای دیده‎ای. تو فقط با خودت طوری رفتار می‎کنی که انگار از آن بی خبری. تو عواقب اعمالت را می‎دانی، تو می‎دانی که به اصطلاح ناخشنودی بر تو نازل خواهد گشت، اما چشمانت را می‎بندی و نمی‎خواهی آن را تماشا کنی و می‎گوئی که خسته‎ای.
تو بخاطر درد نخواهی مرد و این را می‎دانی. شاید بدنت از بین برود اما تو می‎دانی که روح از آنچه برایش برای تجربه کردن تعیین گشته باید لذت ببرد.
به همین دلیل برخی از مردم یک برزخ و جهنم اختراع کرده‎اند، با این احساس شفاف که روح با تجربه کردن تمام نمی‎شود، حتی وقتی تصادفاً لباس زمینی از تن درآورده شود. بنابراین خودکشی فقط ضعف مغز می‎باشد و نه ضعیف گشتن روح، زیرا تو ای روح باید با این وجود آنچه برایت معین گشته تا به آخر تجریه کنی، یا در این شکل یا آن شکل. تو نمی‎توانی از دست آنچه سرنوشت می‎خوانی بگریزی. تو هم این را حدس می‎زنی که پایان دادن به بدن بیهوده می‎باشد و لکنت زبان می‎گیری، و فکر می‎کنی که شاید این تحمل ناپذیری به پایان برسد، شاید یک بار برای همیشه همه چیز تمام شود و تو دیگر نیاز نخواهی داشت تا یک بار دیگر آغاز کنی.
و وقتی در لحظاتی که می‎خواهی به زندگی زمینی خود پایان دهی پرتو امیدی در میان قلبت می‎درخشد چه سریع اتاق قلبت را به روی نور نافذ می‎گشائی، به این خاطر که نمی‎خواستی زندگی کوتاه را حمل کنی چه تلخ افسوس می‎خوری، و دیرتر وقتی حالت بهتر می‎شود به این خاطر که می‎خواستی چنین ابلهانه عمل کنی چه لبخندی می‎زنی! اغلب فقط یک لحظه است که کاملاً غیر قابل تحمل می‎باشد، زیرا که بعد دوباره چیز کوچکی رخ می‎دهد که به تو بودن در نوری دیگر را نشان می‎دهد. تو خیلی کمتر از آنچه گمان می‎بری ترک و فراموش گشه‎ای، تو توسط افراد زیادی احاطه شده‎ای که انتظارت را می‎کشند، اما تو در ساعتی که آن را ناامیدی می‎نامی این را باور نمی‎کنی. ناامیدی تو فقط ناصبوری‎ست. زیرا اگر تو بر روی زمین مانند فرمانده در جبهه جنگ می‎بودی دیگر ناامید نمی‎گشتی، بلکه استقامت می‎کردی ای روح. آیا تو به خدا ایمان نداری؟ به چه علت؟ زیرا که در رنجی؟ آیا این یک دلیل است؟ اما شاید رنج بردنت از بالاترین ضروریات باشد، نه تنها در جهان قابل مشاهده برای تو، بلکه شاید در جهان‎های غریبه‎ای که در درونت هستند و تو فقط بخش کوچکی از آن چیزی هستی که باید ظاهر گردد. تو باید کودکت را از دست بدهی و به این خاطر فکر می‎کنی که خدا ترکت کرده، و نمی‎دانی چه مهربانانه خدا کودکت را در برابر رنج زمینی حفظ می‎کند و او را آماده حرفه بسیار والائی می‎سازد، و تو را به اندازه کافی بالغ نمی‎سازد تا منجر به حرفه والائی گردد.
خدا تو را ترک کرده است، او تو را بر روی زمین بیوه ساخته است؟ اما شوهر تو دارای یک روح بود که به تو تعلق ندارد، تا ابد به تو تعلق ندارد، زیرا که تو آن را شاید آنطور که باید درک می‎گشت خوب درک و نگهداری نکردی، و به این خاطر او پس از جنگ‎های طولانی‎ای که تو وفادارانه در آن شرکت نمی‎جستی برای حرفه‎ای والاتر یا استراحت کردن فراخوانده می‎شود. و حالا تو آنجا ایستاده‎ای و ناامیدی، و روح تو مانند بدنت خسته نمی‎باشد، جسمی که شاید از گرسنگی بمیرد، زیرا که دیگر غذاآوری وجود ندارد و تو او را به اندازه کافی دوست نمی‎داشتی تا درک کنی که زندگی زمینی برای او به پایان رسیده بوده است. شاید تو هرگز به این فکر نکرده باشی که باید بر روی زمین تنها باقی بمانی. اما حالا تو تنهائی، حداقل تو احساس تنهائی می‎کنی، زیرا تو قادر به دیدن آنچه احاطه‎ات کرده نمی‎باشی. گورهای پدر و مادر بسته شده‎اند و هیچکس ترا بی غرض دوست نمی‎دارد، هیچکس، نه شوهر، نه فرزند، نه برادر، نه دوست، هیچکس، و تو گریه می‎کنی. اما افراد زیادی که نمی‎بینی‎‎شان تو را بدون نفعع شخصی دوست می‎دارند، افراد بسیاری که تو را احاطه کرده‎اند، بسیاری که برای نگهبانی از تو تعیین گشته‎اند تا زمانیکه دوباره تو خودت بتوانی و باید از دیگران محافظت کنی. آیا تأثیر جهان مادی و معنوی بر همدیگر را می‎شناسی؟ آیا خدا ترا ترک کرده است؟ آه تو ای روح کودکانه! آیا می‎دانی که خدا تو را برای چه احضار کرده؟ خسته! تو اصلاً لازم نیست بدانی چه زمانی خسته هستی. این را دیگرانی که برای نگهبانی از تو تعیین گشته‎اند و تو را وقتی ساعت خستگی برایت به پایان رسیده باشد احضار می‎کنند بهتر از تو می‎دانند. پس چرا به درون پرتگاه نگاه انداختن؟ آسمان نیز نزدیک است و چشمی که به آن می‎نگرد از نور پر. پس چرا خودسرانه آن را در سایه جای دادن؟ آیا ندیده‎ای که کسانیکه به خدا اعتماد دارند همیشه کمک تجربه کرده‎اند؟ این بی ایمانی خود توست که تو را به پرتگاه سرنگون می‎سازد. تو نیاز نداشتی به درون پرتگاه نگاه کنی، هیچ چیز تو را به این کار مجبور نساخته بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 23:15  توسط سعید از برلین  |