قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


تمام بخش‎های ملت به ساختن کشورمان مشغولند تا از آن یک معجزه بسازند. و این اجازه می‎دهد که من با امید به خواب روم. من برای یک لحظه هم شک نمی‎کنم که با یک لبخند بر لب به ابدیت خواهم پیوست.

***
با یک در آغوش گرفتن هم می‎شود حریف سیاسی را ناتوان از حرکت گرداند.

***
بزرگ‎ترین شهرت (شایستگی) در سقوط نکردن نمی‎باشد، بلکه در این است که هر بار وقتی سقوط می‎کنیم دوباره برخیزیم.

***
خوبی انسان شعله‎ای‎ست که قادر به پنهان گشتن است اما توانا به خواموش شدن نمی‎باشد.

***
یک ذهن سالم و یک قلب سالم همیشه ترکیبی‎ست گیرا.

***
چیزی که در حین مذاکره آموختم این بود: تا وقتی من خودم را تغییر نداده باشم نمی‎توانم دیگران را تغییر دهم.

***
نپذیرفتن حقوق انسانی یک انسان یعنی بی اعتنائی به انسانیت وی.

***
یکی از مشکلاتی که مرا در زندان عمیقاً به خود مشغول می‎ساخت تصویر نادرستی بود که من ناخواسته در جهان پخش کرده بودم: مردم مرا بعنوان فردی مقدس در نظر می‎‏گرفتند. اما من مقدس نبودم، حتی اگر هم فرد مقدس را گناهکاری که در پی بهبود خود می‎ باشد تعریف کنیم.

***
همیشه همه چیز غیر ممکن به نظر می‎رسد، تا اینکه آدم آن‎ها را انجام دهد.

***
تاریکی‎مان ما را نمی‎ترساند بلکه این نور ما است که باعث وحشت‎مان می‎گردد.

*** 
من با گرسنگی برای آزادی متولد نگشته‎ام. من آزاد متولد شده‎ام ــ آزاد به هر نوعی که قادر به شناختش بودم. آزاد برای دویدن بر روی مزارع نزدیک کلبه مادرم، آزاد برای شنا کردن در آب روشن رودی که از میان روستایم جاری بود، آزاد برای سرخ کردن ذرت در زیر ستاره‎ها و سواری کردن بر پشت پهناور بوفالو که یورتمه می‎رفت. (...) ابتدا هنگامیکه متوجه گشتم آزادی کودکیم فقط یک توهم بوده است و آزادیم را مدت‎هاست که به سرقت برده‎اند شروع به احساس گرسنگی برای آزادی کردم.

***
من بر علیه سلطه سفیدها مبارزه کردم، و من بر علیه سلطه سیاهان جنگیدم. عزیزترین ایده‎آلم یک جامعه آزاد دموکراتیک است که در آن همه در هماهنگی و با شانس برابر زندگی کنند. من امیدوارم به اندازه کافی زندگی کنم تا به این نایل گردم. این ایده‎آلی‎ست که اگر ضروری گردد آماده‎ام به خاطرش بمیرم.

***   
من آموخته‎ام که شجاعت فقدان ترس نمی‎باشد، بلکه پیروزی بر ترس شجاعت است. یک انسان شجاع کسی نیست که احساس ترس نکند، بلکه کسی که بر این ترس پیروز گردد شجاع می‎باشد.

***
من اینجا در برابر شما بعنوان پیامبر نایستاده‎ام، بلکه بعنوان خدمتکاری فروتن از شما، از خلق. تنها فداکاری خستگی ناپذیر و قهرمانانه شما حضور مرا امروز در اینجا ممکن ساخته است. به این دلیل من باقی مانده عمرم را در دست‎های شما قرار می‎دهم.

***
من کاملاً واضح می‎دانستم که باید ظالم هم مانند مظلوم آزاد باشد. انسانی که آزادی انسان دیگر را می‎رباید اسیر نفرت خویش است، او در پشت میله‎های پیشداوری‎ها و تنگ‎نظری‎هایش زندانی‎ست. (...) هنگامیکه من از درهای زندان خارج گشتم این برنامه من بود: آزاد ساختن همزمان ظالم و مظلوم.

*** 
هیچکس برای متنفر گشتن از انسانی دیگر متولد نمی‎گردد. انسان‎ها باید متنفر گشتن را بیاموزند و وقتی آنها قادر به آموختن تنفرند بنابراین می‎توان به آنها دوست داشتن را هم آموزش داد، زیرا عشق بسیار طبیعی‎تر از نفرت قلب انسان را درک می‎کند.

***
و اگر ما نور خود را ظاهر سازیم ناخودآگاه به دیگر انسان‎ها اجازه می‎دهیم که همین کار را انجام دهند.

***
ناکافی بودنمان عمیق‎ترین وحشت ما نمی‎باشد. عمیق‎ترین وحشت ما این است که بیش از اندازه قدرتمند باشیم.

***
وقتی تو با انسانی به زبانی صحبت کنی که آن را می‎فهمد به ذهنش راه می‎یابی و وقتی با زبان خودش با او صحبت کنی به قلبش.

***
وقتی آدم از کوه مرتفعی صعود کرده باشد درمی‎یابد که هنوز کوه‎های دیگری برای صعود وجود دارند.

***
اگر ما از وحشت خود رهائی یافته باشیم حضورمان به طور خودکار دیگران را رها می‎سازد.

***
اگر می‎خواهی پی ببری که آیا خود را تغییر داده‎ای باید به محلی بازگردی که بی تغییر مانده است.

***
ما همه همانطور که کودکان می‎درخشند برای درخشیدن تعیین گشته‎ایم.

***
ما متولد گشته‎ایم تا شکوه و جلال خدا را که در ماست آشکار سازیم.

***
ما جامعه‎ای خواهیم ساخت که در آن همه مردم آفریقای جنوبی، سیاهان و سفیدها بدون ترس در قلب‎هایشان و مطمئن از حق کرامت انسانی‎شان بتوانند سرافراز باشند ــ یک ملت رنگین کمان در صلح با خود و با تمام جهان.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ساعت 12:12  توسط سعید از برلین  | 


روزگاری زارعی در هند قصد داشت برای ایجاد مزرعه قهوه یک جنگل را بی درخت کند. وقتی آخرین درخت قطع می‎گردد و بوته‎ها و جوانه‎های خودرو سوزانده می‎شوند نوبت از ریشه در آوردن تنه درخت‎ها می‎رسد. دینامیت هزینه‎اش زیاد و آتش بیش از حد خسته کننده است. بهترین روش برای از ریشه خارج ساختن تنه درخت‎ها به خدمت گرفتن فیل، پادشاه حیوانات می‎باشد. او یا با عاج‎هایش ریشه‎ها را از خاک خارج می‎سازد یا توسط طناب آنها را از زمین بیرون می‎کشد. بنابراین زارع فیل کرایه می‎کند و آنها را تک‎تک، جفت‎جفت یا سه نفره برای کار کردن می‎فرستاد. بهترین فیل به بدترین فیلبان تعلق داشت و نام این حیوان بی‎مانند موتی گوچ Moti Guj بود. او در تملک کامل فیلبانش بود، چیزی که تحت یک حکومت بومی نمی‎توانست ممکن باشد، زیرا موتی گوچ موجودی بود که می‎توانست حسادت هر پادشاه را برانگیزد؛ زیرا که نامش هم چیزی مانند "مروارید فیل‎ها" معنا می‎داد. اما چون کشور تحت سلطه انگلیس بود بنابراین دزا Deesa فیلبان اجازه مالکیت بی چون و چرای گنج خود را داشت. دزای فیلبان آدم عیاش و خوشگذرانی بود. وقتی توسط نیروی کار فیل خود بقدر کافی پول بدست می‎آورد بی اندازه مشروب می‎نوشید و بعد موتی گوچ را با یک میله نصب چادر کتک می‎زد، به این شکل که با آن بر روی ناخن انگشت حساس پای جلوئیش می‎کوبید. البته موتی گوچ در چنین مواردی با پا گذاشتن بر روی او وی را نمی‎کشت اما کاملاً دقیق می‎دانست که وقتی کتک به پایان برسد دزا خرطومش را در آغوش خواهد گرفت و با صدای بلند خواهد گریست و او را "گلبرگ کوچکم، زندگیم و جگر روح من" خواهد خواند و به او برای نوشیدن مشروب خواهد داد. ــ موتی گوچ در واقع الکل را بسیار دوست می‎داشت، بخصوص عرق نارگیل و برنج، اما اگر او چیز بهتری برای نوشیدن بدست نمی‎آورد حتی آّبمیوه نخل را هم خوار نمی‎شمرد ــ عرق خرما را. دزا پس از فوران چنین احساسی معمولاً در میان پاهای جلوئی موتی گوچ دراز می‎کشید و می‎خوابید و چون او برای این کار معمولاً وسط جاده را انتخاب می‎کرد بنابراین موتی گوچ نگهبانش می‎گشت و نه به اسب، نه رهگذر و نه به گاری اجازه رد شدن می‎داد و به این ترتیب هر بار تا زمانیکه دزا از خواب بیدار گردد ترافیک بر پا می‎ساخت.
بخاطر دستمزد بیش از حد بالا خوابیدن در طول روز در ساعات کار به شدت ممنوع بود. به این ترتیب دزا بر روی گردن موتی گوچ می‎نشست و فرمان می‎داد، در حالیکه موتی گوچ با قدرت تنه درخت‎ها را از ریشه در می‎آورد، ــ زیرا که او دو عاج با شکوه داشت، و یا آنها را توسط طنابی از زیر خاک خارج می‎ساخت، ــ زیرا او همچنین دارای دو شانه با شکوه بود؛ دزا در این حال با پا به پشت گوش‎های او می‎زد و او را پادشاه فیل‎ها می‎نامید. موتی گوچ در شب دویست و پنجاه کیلو علوفه سبز با یک لیتر عرق را از گلو به پائین فرو می‎فرستاد، و دزا هم غذای مختصری می‎خورد و در بین پاهای جلوئی موتی گوچ تا رسیدن وقت خواب آواز می‎خواند. دزا یک بار در هفته موتی گوچ را به ساحل رودخانه هدایت می‎کرد، سپس موتی گوچ با خوشی خود را در آب کم عمق به پهلو قرار می‎داد و می‎گذاشت دزا با یک برس نارگیل و یک آجر او را بشوید و ماساژ دهد، تا اینکه یک ضربه سنگ او را متوجه می‎ساخت که خود را به پهلوی دیگر بچرخاند. وقتی مراسم به پایان می‎رسید دزا چشم‎ها و پاهای او را بررسی و گوش‎های پهن و بزرگش را بلند می‎کرد تا ببیند آیا جائی زخم و یا چرک کرده است. پس از اطمینان از رضایتبخش بودن نتیجه این آزمایش هر دو بازمی‎گشتند ــ موتی گوچ سیاه و براق در حال به نوسان آوردن یک شاخه قطع شده به درازای سه متر و نیم و دزا در حال بستن موهای بلند و خیسش و خواندن یک ترانه.
به این ترتیب یک زندگی صلح‎آمیز با دستمزدی خوب در جریان بود، تا اینکه دزا یک روز این میل را در خود احساس می‎کند که دوباره یک بار درست و حسابی دمی به خمره بزند و مست کند. او از ته دل مشتاق یک عیاشی بود. مشروب نوشی‎های گهگاهی به درد هیچ چیز نمی‎خوردند و فقط آگاهی مردانگی‎اش را می‎جویدند!
به این خاطر او نزد زارع می‎رود و با گریه داغی می‎گوید: "مادرم فوت کرده!"
زارع می‎گوید: "می‎دانم، او دو ماه پیش در مزرعه دیگری فوت کرده است. اما قبل از آن هم یک بار دیگر مرده بود، آن زمان تو ــ یک سال پیش ــ پیش من کار می‎کردی."
دزا گریه کنان می‎گوید: "پس خاله‎ام مرده است! او مثل مادری به من خوبی می‎کرد. او هجده کودک کوچک از خود باقی گذارده که معده گرسنه‎شان را من باید سیر کنم"، و او پیشانی‎اش را بر روی زمین قرار می‎دهد.
زارع می‎پرسد: "این خبر را چه کسی برای تو آورد؟"
"نامه."
"اما تمام هفته پیش اصلاً نامه‎ای نرسیده است! برو سر کارت!"
دزا زار می‎زد و اشگی حقیقی چشمانش را پر ساخته بود : "یک بیماری ویرانگر در روستای من شایع شده و همه همسرانم در بستر مرگند!"
زارع دستور می‎دهد "شیهون Chihun باید به اینجا بیاید! او هم از دهکده دزا می‎آید." و از او می‎پرسد "شیهون، آیا این مرد دارای همسر است؟"
شیهون جواب می‎دهد: "او؟! همسر! هیچ زنی از روستای ما به او نگاه نمی‎کند! آنها ترجیح می‎دهند با یک فیل ازدواج کنند."
و شیهون بلند می‎خندد؛ دزا اما گریه می‎کرد و فریاد می‎کشید.
زارع می‎گوید: "برو تا تنبیه نشده‎ای! سریع برو به کارت برس!"
دزا با صداقت قلبانه ناگهانی‎ای که به او دست داده بود می‎گوید: "پس می‎خواهم حقیقت آسمانی را بگم! دو ماه می‎شه که دمی به خمره نزدم. من می‎خوام از زیر آسمون این مزرعه به راه دوری برم تا افتضاح به بار نیاد."
بر چهره زارع یک لبخند سو سو می‎زند و می‎گوید: "دزا، حالا حقیقت را گفتی، و اگر من فقط می‎دونستم که با موتی گوچ در زمانیکه تو نیستی باید چه کنم بلافاصله با یک مرخصی موافقت می‎کردم. می‎دونی که او فقط از تو اطاعت می‎کند."
دزا می‎گوید: "آه نور آسمان، امیدوارم چهل هزار سال زندگی کنی! من فقط ده روز از اینجا دورم، من به ایمانم، به شرف و روحم قسم می‎خورم که بعد از ده روز برمی‎گردم. آیا حالا اجازه بخشنده‎ترین جوانه‎های آسمان را دارم که موتی گوچ را به اینجا بیارم؟"
اجازه داده گشت و با صدای تیز صوت دزا حیوان شکوهمند از زیر سایه دسته‎ای درخت، جائیکه او با دوش گرفتن با خاک وقت می‎گذراند تلو تلو خوران به سمت او می‎رود.
دزا در برابر فیل می‎ایستد و می‎گوید: "نور زندگی من، نگهبان مست‎ها، کوه قدرت، گوشتو جلو بیار!"
موتی گوچ گوشش را به او می‎دهد و با خرطومش ادای احترام می‎کند. دزا توضیح می‎دهد: "من قصد رفتن دارم"
موتی گوی او را درک می‎کند و چشمکی می‎زند؛ او هم مانند استادش پرسه زدن را دوست می‎داشت: آدم می‎توانست چیزهای خوب مختلفی در جاده ببیند.
و دزا سریع می‎افزاید: "اما تو، تو خوک پیر و خیکی، اینجا بمون و کار کن!"
موتی گوچ لذتی جعلی از خود نشان می‎دهد، اما درخشش چشمش خاموش می‎گردد. او از عمق روحش از بیرون کشیدن ریشه تنه درخت‎ها از زمین نفرت داشت. این کار باعث دندان دردش می‎گشت.
"آه دوستداشتنی‎ترین! من ده روز از اینجا دور می‎مونم، حالا زگیل وزغ از یک گل و لای خشک شده! پای چپ جلوئیتو بلند کن تا بتونم تعداد روزها را با چکش بزنم" و دزا میله چادر خیمه را برمی‎دارد و با آن ده بار بر روی ناخن او ضربه می‎زند و موتی گوچ در این حال خس‎خس و پایش را از زمین بلند می‎کرد.
دزا تکرار می‎کند: "ده روز، تو باید همونطور که شیهون به تو دستور می‎ده کار کنی. باید تنه درخت‎ها رو از ریشه بکنی و از خاک خارج کنی. حالا شیهونو بلند کن و بذار روی گردنت!" موتی گوچ به انتهای خرطومش پیچی می‎دهد، شیهون پایش را داخل آن می‎گذارد و پس از لحظه کوتاهی خود را بر روی گردن فیل می‎یابد.
دزا میله نوک تیز هدایت فیل را به او می‎دهد؛ شیهون آن را مانند آهنگری به سر طاس فیل انگار که سندان است می‎کوبد.
موتی گوچ ترومپت می‎زند.
دزا به او هشدار می‎دهد: "مخالفت بی مخالفت، تو خوک جنگل طبیعی! شیهون حالا برای ده روز فیلبان توست. و حالا، حیوان قلب من، به من بگو خدا حافظ! آه تو استاد من، پادشاهم! مروارید تمام فیل‎های خلق گشته! تو زنبق گله، سالم و پاکدامن بمان! خدا برکت بدهد!"
موتی گوچ بعنوان جواب دزا را با خرطومش می‎گیرد و او را دو بار در هوا می‎چرخاند.
دزا به زارع می‎گوید: "حالا او کار خواهد کرد. اجازه دارم برم؟"
زارع سرش را تکان می‎دهد و دزا در بیشه ناپدید می‎شود. موتی گوچ به سر کارش برمی‎گردد. ــ
اما با وجود رفتار خوب شیهون موتی گوچ خود را ناخشنود و ترک گشته احساس می‎کرد ــ شیهون برایش غذای خوب تهیه می‎کرد، زیر چانه‎اش را غلغلک می‎داد، فرزند خردسال شیهون او را پس از کار نوازش می‎کرد، همسر شیهون او را "فرزند عزیز" می‎نامید، اما موتی گوچ درست مانند دزا مادرزادی مجرد به دنیا آمده بود و محبت‎های خانوادگی در او وجود نداشت. او مشتاق نور جهانش، مشتاق یک نوشابه با طراوت، مشتاق خواب از مستی، مشتاق ضربه‎های کتک و نوازش‎های وحشی بود.
با این وجود کار کردن او باعث حیرت بزرگ زارع شده بود. دزا در این میان در جاده‎ها ول می‎گشت، تا اینکه به صفوف یک مراسم عروسی از مردم کاست Kaste خود برخورد می‎کند و بخاطر نوشیدن، رقصیدن و لذت بردن زمان را از یاد می‎برد.
صبح روز یازدهم آغاز می‎گردد و دزا هنوز در مزرعه دیده نمی‎شود. طناب را از پای موتی گوچ باز می‎کنند تا او به سر کار برود؛ او طناب را تکان می‎دهد، به اطراف نگاه می‎کند، شانه بالا می‎اندازد و مانند کسیکه جای دیگری کار دارد می‎رود.
شیهون فریاد می‎زند: "هوی هو! برگرد! بیا اینجا، تو کوه ناقص الخلقه، و منو بلند کن بذار رو گردنت! بیا اینجا، آه تپه زمین، زیور کل هند، برگرد، یا اینکه من تک تک انگشت‎های چرب پاهای جلوئیتو قطع می‎کنم!"
موتی گوچ مؤدبانه غر غره می‎کند، اما کوچک‎ترین قصدی برای اطاعت کردن نداشت. شیهون به دنبالش می‎دود و با طنابی او را می‎گیرد. موتی گوچ گوش‎هایش را مانند چتری به اطراف می‎گستراند. شیهون می‎فهمد که اوضاع مناسب نمی‎باشد و به این دلیل تلاش می‎کند با کلمات پر طمطراق راضیش سازد: "اجازه شوخی کردن بی مزه با من به خودت نده! حالا برو به آغلت پسر شیطون."
پاسخ موتی گوچ "هرررومپ" بود. این تمام پاسخ بود. این و گستردن گوش‎ها!
بعد موتی گوچ دست‎هایش را در جیب‎ها قرار می‎دهد، شاخه درختی را بعنوان خلال دندان می‎جود، در سراسر مزرعه ول می‎گردد و فیل‎های دیگر را که مشغول کار بودند تمسخر می‎کند.
شیهون جریان را به زارع گزارش می‎دهد و او بلافاصله به صحنه می‎رود و با عصبانیت شلاقش را به صدا می‎آورد. موتی گوچ فوری به مرد سفید احترام می‎گذارد، او را با خود پانصد متر در بیشه می‎برد و در هوا می‎چرخاند و سپس او را در ایوانش به زمین می‎گذارد و در برابر خانه می‎ایستد، سرحال خود را به این سمت و آن سمت تاب می‎دهد و بطور بامزه‎ای آنطور که عادت فیل‎هاست خنده‎اش را قورت می‎دهد و صدای خفه‎ای از خود خارج می‎سازد.
زارع دشنام می‎دهد: "ما او را کتک می‎زنیم، طوریکه تا حال هرگز فیلی کتک نخورده است! به کالا ناگ Kala Nag و ناصیم Nazim زنجیر سه متری بدید؛ آنها باید با آن بیست ضربه به او بزنند."
کالا ناگ که معنائی شبیه به "مار سیاه" دارد و ناصیم دو تن از بزرگ‎ترین فیل‎های گله بودند و یکی از وظایف‎شان اجرای مجازات‎های سنگین بود، زیرا که یک مرد قادر به مجازات مناسب فیل نمی‎باشد.
آنها طبق وظیفه مشغول به کار می‎شوند، شلاق زنجیری را برمی‎دارند، آن را با خرطومشان جغ جغ به صدا می‎آورند و به سمت موتی گوچ گام برمی‎دارند تا او را در میان بگیرند. اما موتی گوج در تمام سی و نه سال عمرش هرگز مورد ضرب و شتم قرار نگرفته بود و از تجربه‎های تازه بیزار بود. او با خونسردی انتظار می‎کشد، سرش را از سمت راست به سمت چپ تکان می‎دهد و دقیقاً می‎سنجید که به کدام قسمت از پهلوی چرب کالا ناگ می‎تواند با عاجش عمیق‎ترین ضربه را بزند. کالا ناگ خودش دیگر دارای دندان نبود؛ فقط زنجیر نشانی از شأن منصبش بود، ــ به این دلیل در آخرین لحظه تصمیم می‎گیرد از موتی گوچ فاصله زیادی بگیرد و وانمود کند که انگار زنجیر را فقط برای تفریح کردن با خود آورده است. ناصیم هم خود را بر روی پاشنه پا می‎چرخاند و به سمت خانه می‎رود؛ ــ او برای کتک زدن در این صبح حوصله نداشت. و به این ترتیب موتی گوچ با گوش‎های گسترانده تنها در میدان می‎ماند.
زارع دستور تسلیم شدن می‎دهد، زیرا آدم نمی‎تواند بر فیلی که مایل به کار کردن نیست و همچنین پاهایش هم بسته نمی‎باشند ساده پیروز گردد. موتی گوچ آرام راه می‎رفت و کشتکاری را نظارت می‎کرد، بر پشت رفقای قدیمی‎اش می‎زد و با تمسخر از آنها می‎پرسید که آیا خارج ساختن ریشه درختان خوب پیش می‎رود، سپس انواع حرف‎های بی معنی در مورد کار و در مورد حق فیل‎ها در مورد داشتن وقت بیشتری برای نهار می‎زد، خلاصه، او اخلاق فاسد می‎کرد، از یکی به سمت دیگری می‎رفت و تا غروب آفتاب حرف‎های فتنه‎گرانه می‎زد.
شیهون با عصبانیت می‎گوید: "اگر نمی‎خواهی کار کنی، پس نباید غذا هم بخوری. تو یک فیل وحشی هستی، خجالت بکش! تو اصلاً حیوان تحصیل کرده‎ای نیستی. به جنگلت برگرد!"
در این وقت کودک خردسال و قهوه‎ای شیهون از کلبه به بیرون می‎خزد و دست کوچک چربش را به سمت سایه هیولاوار فیل در جلوی در دراز می‎کند. موتی گوچ کاملاً دقیق می‎دانست که کودک عزیزترین چیز شیهون می‎باشد؛ به این خاطر با خرطومش قلاب دعوت کننده‎ای می‎گیرد و بلافاصله کودک خردسال با یک فریاد شادی خود را بر روی آن می‎نشاند. موتی گوچ فوری او را از بالای سر پدرش به هوا بلند می‎کند و کودک با صدای بلند شروع به غار غار می‎کند.
شیهون وحشتزده فریاد می‎زند: "رئیس بزرگ قبیله! من می‎خواهم همین حالا دوازده عدد کیک پخته شده از بهترین آردها به پهنای نیم متر را در عرق نیشکر خیس کنم و به تو بدم و صد کیلو نیشکر تازه قطع شده هم رویش، فقط لطف کن و آرام بگیر، این خپله بی ارزش رو که قلب و زندگیمه دوباره به سلامت پائین بذار!"
موتی گوچ با احتیاط کودک خردسال قهوه‎ای را پائین می‎آورد و در میان دو پای بزرگ جلوئیش که قادر بود با آنها تمام کلبه شیهون را خیلی راحت له سازد قرار می‎دهد و منتظر غذای وعده داده شده می‎ماند. بخور. نوزاد قهوه‎ای می‎خزد و از آنجا دور می‎شود. سپس موتی گوچ خود را بدست خواب و خواب دیدن از دزا می‎سپارد. یکی از معماهای فراوانی که فیل‎ها را احاطه کرده این است که بدن عظیم‎شان تقریباً به خواب احتیاج ندارد. چهار یا پنج ساعت خواب کافی‎ست ــ آنها دو ساعت قبل از نیمه شب بر روی یک پهلو دراز می‎کشند و دو ساعت بعد از ساعت یک بر روی پهلوی دیگرشان. بقیه ساعات ساکت را با خوردن غذا، با از این پا به آن پا شدن و غرغر کردن و گفتگو با خود می‎گذرانند.
حالا موتی گوچ از آغلش خارج می‎گردد، زیرا این فکر به سراغش آمده بود که احتمالاً می‎تواند دزا جائی در جنگل تاریک بدون حفاظت و امنیت دراز کشیده باشد. به این خاطر او تمام شب شیپور زنان و با تکان دادن گوش‎هایش زیر بوته‎ها را نگاه می‎کرد. به سمت رودخانه می‎رفت و از کنار آب به سمتی که دزا عادت داشت او را بشوید سیگنال‎های ترومپتی می‎فرستاد؛ اما جوابی دریافت نمی‎کرد. او نمی‎توانست دزا را هیچ جا پیدا کند، در عوض تمام فیل‎های گله از خواب بیدار شدند و یک گروه از کولی‎ها از وحشت فراوان فرار کردند.
عاقبت دزا در سپیده دم در مزرعه ظاهر می‎شود. او به شدت مست بود و مجازات خود را با خونسردی انتظار می‎کشید؛ او حتی خوب می‎دانست که از مدت مرخصی‎اش گذشته است، و وقتی می‎بیند که خانه ییلاقی و مزرعه هنوز بدون آسیب دیدن آنجا هستند نفس راحتی می‎کشد، زیرا او بخاطر خلق و خوی موتی گوچ انتظار بدترین پیشامدها را داشت. او خود را با سلام‎های بسیار و دروغ‎های بیشتر معرفی می‎کند. موتی گوچ غایب بود. سفر تحقیقاتی شبانه گرسنه‎اش ساخته و برای صبحانه خوردن رفته بود.
زارع با عصبانیت دستور می‎دهد: "چارپایت را صدا کن!" دزا چیزی اسرار آمیز را به زبان فیل‎ها فریاد می‎کشد که بسیاری از فیلبانان معتقدند از چین به هند آمده است، ــ هنگام خلق جهان ــ هنگامیکه هنوز فیل‎ها آقای جهان بودند و نه انسان‎ها. موتی گوچ اطاعت می‎کند و فوری می‎آید. فیل‎ها هرگز چهار نعل نمی‎دوند؛ آنها با سرعت‎های مختلف حرکت می‎کنند. وقتی یک فیل بخواهد از یک قطار سریع‎السیر پیشی بگیرد هم چهار نعل نمی‎دود، اما از قطار حتماً جلو می‎زند. به این شکل موتی گوچ قبل از آنکه شیهون متوجه شود که فیل در آغل غایب است به درب خانه زارع می‎رسد. موتی گوچ خود را به گردن دزا می‎اندازد، با لذت ترومپت می‎زند و هر دو برای اطمینان از اینکه صدمه‎ای به دیگری نرسیده باشد همدیگر را از سر تا پا لمس می‎کنند.
دزا می‎گوید: "پسرم و شادی من! حالا می‎خواهیم به سر کارمان برویم! بلندم کن."
موتی گوچ او را بر روی گردنش می‎گذارد، و به سمت مزرعه قهوه به راه می‎افتد تا ریشه مزاحم درختان را خارج سازد.
حیرت زارع اما خشمش را ناپدید می‎سازد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 20:19  توسط سعید از برلین  | 



میز و صندلی‎هائی که به تازگی خریداری کرده بودم، ملایم بیان کنم، غیر قابل اطمینان بودند، پایه‎های صندلی‎ها کنده می‎شدند و تخته‎های روی میز با کوچک‎ترین فشاری از چارچوب‎شان خارج می‎گشتند. اما در هر صورت باید پول‎شان پرداخت می‎شد، و افرایم Ephraim، نماینده و وصول کننده صورت حساب یک حراج‎چی شهری حالا در ایوان با قبض دریافت پول در دست انتظار می‎کشید. خدمتکارم آمدن او را با عنوان <افرایم یهودی> به من اطلاع داد. کسیکه فکر می‎کند همه انسان‎ها با هم برادرند باید گوش می‎داد که پیشخدمتم الاهی بیوکش Elahi Bukhsh چگونه واژه یهودی را خشمگینانه، آنطور که او در برابر من، یعنی اربابش جسارت نشان دادن آن را داشت با دندان‎های سفیدش جویده بیان کرد. آنچه به ظاهر افرایم مربوط می‎گشت چنان نرم و متواضع بود که آدم اصلاً درک نمی‎کرد چطور او توانسته به شغل یک وصول کننده صورت حساب سقوط کند. او مانند گوسفند پرواری دیده می‎گشت و صدایش کاملاً مناسب هیبتش بود. بر روی صورتش تعجبی کودکانه و غیر قابل تغییر مانند یک ماسک ثابت نشسته بود؛ وقتی کسی بدون اعتراض بدهی خود را پرداخت می‎کرد تعجبش به خاطر اینکه طرف چه ثروتمند است بی حد می‎گشت، و اگر او را بدون پرداخت پول می‎راندند، بخاطر چنین دلسختی فقط متحیرانه نگاه می‎کرد. یقیناً هرگز یهودی‎‏ای وجود نداشته است که چنین بی شباهت به قوم خود باشد. او کفش راحتی دوردوزی شده‎ای به پا می‎کرد و لباسی از جنس کتان با رنگ‎های تیز و پر نقش می‎پوشید. حرف زدنش آهسته و سنجیده بود؛ برای اینکه به کسی اهانت نشود هر واژه را قبل از بر زبان آوردن با دقت سبک و سنگین می‎کرد. او بعد از چند هفته احساس کرد که می‎تواند در باره دوستانش با من صحبت کند.
او شروع می‎کند: "در شوشان Shushan هشت یهودی زندگی می‎کنند و اگر ما ده نفر بشویم سپس در کلکته درخواستی برای اجازه ساختن یک کنیسه خواهیم نوشت. بعد ما از کلکته خداحافظی خواهیم کرد. امروز دارای کنیسه نیستیم و من یک کشیش و قصاب خلق خود در یک فردم. من از قبیله یهودا هستم، حداقل من اینطور فکر می‎کنم اما دقیقاً آن را نمی‎دانم. پدرم از قبیله یهودا بود و ما مشتاقانه آرزو می‎کنیم یک کنیسه بدست آوریم. و من کشیش این کنیسه خواهم گشت."
شوشان یک شهر بزرگ در شمال هندوستان است و تعداد ساکنینش بیش از ده‎ها هزار نفر است؛ و در وسط آنها فقط این هشت نفر از خلق برگزیده خدا زندگی می‎کردند و انتظار زمان و لحظه مناسبی را می‎کشیدند که بعنوان یک جامعه مذهبی به رسمیت شناخته شوند.
مریم Miriam همسر افرایم، دو کودک کوچک خردسال، یک پسر یتیم از قبیله‎شان، عموی پیر افرایم جکریل اسرائیل Jackrael Israel و همسرش هستر Hester، یک یهودی از کوتچ Cutch به نام کییم بنیامین Hyem Benjamin و افرایم، کشیش و قصاب مذهبی همزمان، این لیست تمام افراد یهودی ساکن در شوشان بود. آنها همگی در یک خانه زندگی می‎کردند، خانه‎ای که در دورترین حومه شهر میان توده آجرهای کهنه شکسته و شوره زده و گله‎های گاوی که همیشه در مسیر حرکت خود به سوی محل نوشیدن آب کنار رودخانه ابرهای غیر قابل نفوذ از خاک به پا می‎کردند قرار داشت. وقتی شب‎ها جوانان شهر برای بادبادک هوا کردن به فضای آزاد هجوم می‎آوردند، هر دو پسر کوچک افرایم از بالای بام خانه‎شان از راه دور نگاه می‎کردند، اما هرگز پائین نمی‎رفتند تا در این بازی شرکت کنند. بر پشت دیوار خانه آغل باریکی از آجر ساخته شده بود که افرایم در آن به رسم مذهبی گوشت برای خانواده آماده می‎ساخت. یک روز درب آغل انگار که در آن جنگی درگرفته باشد از داخل به شدت باز می‎شود، و در این هنگام وصول کننده صورت حساب که ظاهراً بسیار نرم و ضعیف بود در هنگام انجام کارش آشکارا دیده می‎گردد؛ سوراخ‎های بینی‎اش فراخ گشته بودند و لب‎ها بر روی دندان به سمت بالا کشیده شده قرار داشتند و او یک گوسفند نیمه خشمگین را با هر دو دست محکم نگاه داشته بود. او بطرز عجیبی لباس پوشیده بود ــ لباسی که اصلاً شباهتی با لباس معمولاً پر نقش کتانی‎اش نداشت و یک چاقو در دهان نگاه داشته بود. همانطور که او با حیوان کشتی می‎گرفت نفس‎هایش بریده بریده و به سرعت از سینه خارج می‎گشتند و به نظر می‎رسید که طبیعت مرد کاملاً تغییر کرده است. او پس از پایان مراسم ذبح مذهبی تازه متوجه باز بودن درب می‎گردد و آن را سریع می‎بندد، در حالیکه دستش ردی خونین بر قفل در بر جای می‎گذارد؛ و بچه‎های همسایه‎ها بر بالای ‎بام‎های خانه‎هایشان ایستاده بودند و هراسان و با چشمانی فراخ گشته به پائین خیره شده بودند. تماشا کردن افرایم در حال انجام اعمال دینی منظره چندان چشم نوازی ارائه نمی‎داد تا در آدم اشتیاقی برای بار دیگر تماشا کردن ایجاد کند.
تابستان در شوشا آغاز گشت، خاک پایمال گشته زمین را تبدیل به آهن ساخت و اپیدمی در شهر به ارمغان آورد.
افرایم با اطمینان می‎گفت: "ما در امان خواهیم ماند. قبل از آنکه زمستان برسد کنیسه خود را بدست خواهیم آورد. برادرم با همسر و بچه‎هایش از کلکته به اینجا می‎آید و بعد من کشیش کنیسه خواهم گشت."
جکریل اسرائیل، مرد سالخورده، در شب‎های گرم خفه کننده از غارش بیرون می‎خزید، بر روی تل خاکی می‎نشست و مردم را در حال حمل اجساد به طرف رودخانه تماشا می‎کرد.
بعد او با صدای ضعیف و لرزانش می‎گفت: "به ما صدمه‎ای نخواهد رسید، زیرا که ما خلق برگزیده خدائیم، و برادرزاده‎ام کشیش کنیسه خواهد شد. بگذار دیگران بمیرند." و به خانه می‎خزید و در را به روی جهان مشرکان قفل می‎کرد.
اما مریم، همسر افرایم، از پنجره به اجساد در نعش‎کش‎ها نگاه می‎کرد و می‎گفت که می‎ترسد؛ افرایم قرار ساخته شدن کنیسه کبه یاد او می‎انداخت و آرامش می‎ساخت و مانند همیشه مشغول وصول صورت حساب‎ها بود.
یک شب هر دو کودکش می‎میرند و افرایم صبح زود آنها را دفن می‎کند. او می‎گوید "تمام نگرانی مال من است" و به نظر می‎آمد که این گفته برایش کافی باشد تا به خودش اجازه دهد اقدامات بهداشتی حکومت امپراتوری بزرگ و شکوفا را نادیده انگارد.
پسر یتیم که کاملاً وابسطه به نیکوکاری افرایم و همسرش بود احتمالاً هیچ چیزی از سپاسگزاری نمی‎دانست و باید آدم به درد نخوری بوده باشد، زیرا او از پدر و مادر ناتنی خود به اندازه‎ای که ممکن بود پول می‎گیرد و بعد بخاطر ترس برای زندگی‎اش به ناحیه دیگری فرار می‎کند. مریم یک هفته پس از مرگ بچه‎ها پنهانی در شب از تخت بلند می‎شود و سرزمین را زیر پا می‎گذارد. برای پیدا کردن فرزندان خردسالش؟ زن در پشت هر بوته صدای گریه آنها را می‎شنید، آنها را در هر برکه می‎دید که غرق شده‎اند و در نهایت به راننده قطار راه‎آهن امپراتوری بزرگ التماس کرد که بچه‎هایش را از او نرباید. صبح خورشید بیرون می‎آید و بر او می‎تابد، چون او بدون روسری بیرون آمده بود بنابراین به زیر خنکی ساقه‎های دانه‎ها می‎خزد و دیگر بازنمی‎گردد؛ افرایم و هیم بنیامین او را دو شب بیهوده جستجو می‎کنند.
حالت تعجب و حیرتی که مدام بر چهره افرایم نشسته بود خود را عمیق‎تر می‎سازد، اما او یک توضیح برای آنچه رخ بود داشت. او می‎گوید: "ما تعدادمان خیلی کم است و خلق در شهر خیلی زیادند. ممکن است که خدای‎مان ما را فراموش کرده باشد."
جکریل اسرائیل و همسر پیرش هستر در خانه حومه شهر غر و لند می‎کردند که مریم به قبیله‎اش بی وفا شده است و دیگر کسی از آنها مراقبت نمی‎کند. افرایم به اطراف می‎رفت و صورت حساب‎هایش را وصول می‎کرد و شب‎ها به همراه کییم بنیامین سیگار می‎کشید، تا اینکه کییم بنیامین پس از آنکه تمام بدهکاریش را با افرایم تصویه حساب می‎کند در غروب شبی می‎میرد. جکریل اسرائیل و همسرش هستر تمام روز را در خانه خالی کاملاً تنها می‎نشستند و وقتی افرایم به خانه می‎آمد آنها اشگ می‎ریختند، اشگی که راحت از چشم‎های مردم سالخورده خارج می‎گردد، و تا وقت خواب به گریستن ادامه می‎دادند.
یک هفته دیرتر من افرایم را در زیر باری از لباس‎های کهنه و وسائل آشپزی دیدم که تلو تلو خوران به طرف ایستگاه می‎رفت؛ او هر دو فرد سالخورده را که از وحشت و سردرگمی می‎نالیدند از میان شلوغی هدایت می‎کرد.
افرایم تلاش می‎کرد هستر را که از ترس آستین او را محکم چسبیده بود آرام سازد و می‎گفت: "ما به کلکته می‎رویم. در آنجا از خلق ما بیشتر وجود دارند و اینجا خانه من متروک است."
او در حالیکه به پیرزن برای داخل شدن به کوپه کمک می‎کرد رو به من کرد و گفت: "اگر ما ده نفر می‎بودیم می‎توانستم کشیش کنیسه شوم. بدیهی‎ست: خدای‎مان ما را فراموش کرده است."
باقی مانده مهاجرین کوچک از ایستگاه به سمت جنوب می‎رانند. کارمند راه‎آهن در اتاق رزرو بلیط، خم گشته بر روی پرونده‎هایش باید حتماً آخرین کلمات افرایم را شنیده باشد، زیرا که او یک دوبیتی طنز را درهم و برهم برای خود زمزمه می‎کرد: "ده پسر کوچک ــ ده پسر سیاهپوست کوچک."
زمزمه تقریباً مانند یک راهپیمائی مراسم تشییع جنازه باشکوه به گوش می‎آمد.
این آواز خاکسپاری برای یهودیان شوشان بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ساعت 1:57  توسط سعید از برلین  | 



آقای پتر نیکولاس Peter Nikolas در هفتاد و پنج سالگی بسیاری از چیزها را فراموش کرده بود: خاطرات غم‎انگیز و خاطرات خوب را، هفته‎ها، ماه‎ها و سال‎ها را. فقط از روزها آگاهی اندکی داشت. و گرچه با چشمان ضعیفش که مرتب در حال ضعیف‎تر گشتن بودند هر غروب آفتاب را در بنفشی کم رنگ و هر صبح را باید در رنگ سرخ کم نوری می‎دید، اما تغییر روز و شب را احساس می‎کرد. پیرمرد از این وضع کلاً ناراحت بود و این تلاش را بیهوده و ابلهانه می‎دانست. ارزش بهار و تابستان هم برایش کاملاً از بین رفته بود. در نهایت بجز لحظات کوچکی همیشه احساس سرما می‎کرد و برایش کاملاً بی تفاوت بود که آیا او بخاطر حرارت باید از آتش شومینه سپاسگزار باشد یا خورشید. فقط او می‎دانست که گرمای خورشید بسیار ارزان‎تر است. به این خاطر هر روز وقتی خورشید را احساس می‎کرد لنگان لنگان به پارک شهر می‎رفت و بر روی نیمکت دراز زیر درخت سنجد میان پپی Pepi پیر و کریستف Christoph پیر از گداخانه می‎نشست.
همسایه‎های هر روزه‎اش از او پیرتر بودند. به محض آنکه آقای پتر نیکولاس خود را بر روی نیمکت می‎نشاند با صدای گرفته چیزی می‎گفت و سپس سرش را تکان می‎داد. و سمت چپ و راست او مسری و مکانیک سر تکان می‎دادند. سپس آقای پتر نیکولاس عصایش را در شن فرو می‎کرد و دست‎هایش را بر روی قسمت خمیده عصا می‎گذارد.
پس از لحظه کوتاهی چانه گردش را روی دست‎هایش می‎گذارد و در سمت چپ خود رو به پپی چشمک می‎زد. او تا جائیکه توانائی داشت سر سرخ او را که مانند گلی پژمرده به گردنی چرب آویزان بود و به نظر می‎رسید که رنگ پس می‎دهد بررسی می‎کرد؛ زیرا سبیل پهن و سفید او از کثیفی کاملاً از ریشه زرد شده بود. پپی رو به جلو خم شده نشسته و آرنج‎هایش با فشار بر روی زانوهایش قرار داشتند و گهگاهی از میان دست‎های خود بر روی شن تف می‎کرد، وخیسی تف مرداب کوچکی بوجود می‎آورد. او تمام عمرش بسیار مشروب نوشیده بود و به نظر می‎رسید محکوم گشته است تا حداقل بهره مشروب مصرفی را قسطی به زمین پرداخت کند.
وقتی آقای پتر متوجه هیچ چیز جدیدی در پپی نمی‎گردد چانه قرار داده شده بر پشت دست‎هایش را با نیمه چرخی به سمت راست می‎پیچاند. کریستف حالا آب بینی‎اش را پاک کرده بود و با انگشتان دقیق گوتیکی Gotik خود آخرین نشانه‎های این اشتغال را از کت نخ نمایش با تلنگر دور می‎کرد. او فوق‎العاده شکننده دیده می‎گشت و زمانیکه آقای پتر هنوز عادت داشت گهگاهی تعجب کند، اغلب فکر کرده بود که کریستف لاغر اصلاً چگونه مؤفق گشته بدون آنکه جائی از او در تمام عمر بشکند تاب آورد. او کریستف را بیشتر بعنوان درخت کوچک نازکی تصور می‎کرد که گردن و مچ‎های پایش به یک میله اتکاء سالم و کارآمد متصل گشته‎اند. کریستف خود را حالا به اندازه کافی دلپذیر یافته بود، کمی آروغ می‎زند، کاریکه یا نشانه‎ای از رضایت یا از هضم بد غذا بود. در این حال او بی‎وقفه چیزی را در میان لثه‎های بی دندانش خرد می‎کرد، و در این هنگام چنین به نظر می‎رسید که او لب‎های نازکش را با شدت به هم می‎مالد. انگار معده تنبلش دیگر مایل نبود حتی آن چند دقیقه کار هضم را هم انجام دهد و حالا کریستف مجبور بود هر دانه را تا جائیکه امکان داشت خرد کند.
آقای پتر نیکولاس چانه‎اش را برمی‎گرداند و چشمان مرطوبش را مستقیم به بوته‎های سبز روبروی خود می‎دوزد. سپس بچه‎هائی که در لباس تابستانی مانند انعکاس نور مدام در برابر بوته‎های سبز به بالا و پائین می‎پریدند مزاحمش می‎گردند. او پلک‎هایش را کمی می‎بندد. او به خواب نمی‎رود. او صدای آرام آسیاب کردن کریستف لاغر را و خش خش کردن ریش زبرش را می‎شنید، و تف کردن پر سر و صدای پپی را که گهگاهی وقتی سگ و یا کودکی نزدیکش می‎گشت با زبان بلغمیش به آنها دشنام می‎داد. او صدای آهسته چنگک مرتب کردن شن را از راهی دور می‎شنید و صدای گام‎های رهگذران و دوازده ضربه کامل زنگ ساعت در آن نزدیکی را. او دیگر تعداد ضربات را نمی‎شمرد، اما او می‎دانست که وقتی تعداد زنگ‎ها زیاد شود و آدم نتواند آنها را بشمرد ظهر شده است. و همزمان با آخرین ضربه زنگ صدای آرامی در کنار گوشش می‎پیچید: "پدر بزرگ، ظهر شده است."
و آقای پتر نیکولاس با فشار به عصایش از جا بلند می‎گشت و سپس یک دستش را به نرمی بر روی سر بلوند دختر ده ساله می‎گذاشت. دختر کوچک هر بار دست را مانند برگ پژمرده‎ای از روی موهایش برمی‎داشت و آن را می‎بوسید. بعد پدربزرگ یک بار به سمت چپ و یک بار به سمت راست سر تکان می‎داد. و سمت راست و چپ او مکانیکی سر تکان می‎دادند. پپی و کریستف هر بار رفتن آنها را تا لحظه‎ای که آقای پتر نیکولاس با دختر کوچک مو بور در پشت آخرین بوته‎ها ناپدید می‎گشتند تماشا می‎کردند.
گاهی اتفاق می‎افتاد در جائی که آقای پتر نیکولاس می‎نشست چند گل فقیر و درمانده که دختر آنها را فراموش می‎کرد جا گذاشته می‎شدند. سپس کریستف لاغر اندام انگشتان نازک گوتیکی‎اش را مرددانه به سمت آنها دراز می‎کرد، و دیرتر گل‎ها را به هنگام رفتن به گداخانه مانند چیزی نادر و پر ارزش در دستانش می‎گرفت. پپی سپس تحقیر آمیز تف می‎کرد و کریستف از او شرمنده می‎گشت.
پپی اما زودتر داخل گداخانه می‎گشت و کاملاً اتفاقی یک شیشه آب بر روی لبه پنجره اتاق‎شان قرار می‎داد، سپس در تاریک‎ترین محل اتاق می‎نشست و انتظار می‎کشید تا کریستف آن چند گل فقیر را درون شیشه آب کنار پنجره بگذارد. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ساعت 17:2  توسط سعید از برلین  | 



در گوشه یک اتاق شمشیری ایستاده بود. سطح پولادین تیغه‎اش که اشعه آفتاب بر آن می‎تابید با نور سرخی می‎درخشید. شمشیر با غرور اطرافش را تماشا می‎کرد؛ بنظر می‎رسید که همه چیز از نور او مشغول لذت بردنند. همه چیز؟ اما نه! آنجا بر روی میز یک قلم بیهوده به مرکب‎دان تکیه داده بود و به فکرش هم نمی‎رسید که لااقل در برابر زرق و برق آن سلاح تعظیم کند. این شمشیر را به خشم واداشت و به این ترتیب او شروع به صحبت می‎کند:
"فرومایه، تو مگر چه کسی هستی که مانند بقیه در مقابل جلال و شکوهم تعظیم و آن را تحسین نمی‎کنی؟ فقط به اطرافت نگاه کن! تمام وسائل با احترام در تاریکی عمیقی پیچیده شده‎اند. آفتاب روشن سعادتبخش تنها مرا بعنوان محبوبش انتخاب کرده است؛ او مرا با شعله بوسه سعادتمندش حیات می‎بخشد و من با انعکاس دادن هزار برابر نورش پاداش او را می‎دهم. فقط شاهزادگان قدرتمند در جامه‎های درخشان شایستگی این را دارند. آفتاب از قدرت من آگاه است و به این خاطر پرتوهای ارغوانی شاهانه‎اش را در اطراف شانه‎هایم می‎گذارد." قلم محتاط با لبخندی بر لب پاسخ می‎دهد: "تو چه خودپسند و مغروری و چه فخری با شکوه و جلال قرض گرفته‎ات می‎فروشی! اما از یاد نبر که من و تو خویشاوند کاملاً نزدیکی هستیم. زمین هر دو ما را به دنیا آورده، هر دو در حالت اولیه شاید در یک کوه برای هزاران سال کنار یکدیگر ایستاده بوده باشیم؛ تا اینکه انسان‎ها با سعی و کوشش رگه سنگ معدن مفید را که ما از ترکیباتش بودیم کشف کردند. آنها هر دو ما را برداشتند، هر دو ما که هنوز کودکان غیر قابل انعطاف طبیعت خشن بودیم می‎بایست اما با حرارت آتش کوره و در زیر ضربات قدرتمند پتک به یکی از وسائل مفید مشغولیات زمینی تغییر داده شویم. و چنین هم شد. تو یک شمشیر گشتی، یک نوک محکم سخت و بزرگ بدست آوردی؛ من، یک قلم شدم و به داشتن نوکی نازک و ظریف مفتخر گشتم. ما وقتیکه باید واقعاً کارکرد داشته و مؤثر واقع شویم مجبوریم ابتدا نوک براق‎مان را تر سازیم. تو با خون، من فقط با مرکب!"
حالا شمشیر به میان حرف قلم می‎دود: "این سخنرانی که به سبک علمی بیان کردی حقیقتاً باعث خنده‎ام شد. درست مانند این می‎ماند که موش کوچک بی اهمیتی بخواهد خویشاوندی خود با فیل را ثابت کند. سپس مانند تو حرف می‎زند! زیرا او هم مانند فیل چهار پا دارد و حتی پوزه‎اش را هم به رخ می‎کشد. لااقل به این ترتیب آدم می‎توانست فکر کند که آنها عموزاده‎اند! تو قلم عزیز، تو حالا خیلی با زرنگی و محاسبه‎گرانه فقط از شباهت‎های‎مان نام بردی، اما من می‎خواهم از تفاوت‎های بین من و تو تعریف کنم. من، شمشیر با افتخار و درخشان به کمر شوالیه جسور و نجیبی بسته می‎شوم؛ تو را اما نویسنده کوچک پیری در پشت گوش دراز خر مانندش قرار می‎دهد. سرورم مرا با قدرت در دست می‎گیرد و در صفوف دشمنان حمل می‎کند و من او را از میان آنها هدایت می‎کنم. قلم عزیز، تو را اما مدیرت با دستی لرزان بر روی کاغذی زرد رنگ هدایت می‎کند. من با خشم فراوان و بی باک در میان دشمنان با شجاعت می‎پرم، گاهی اینجا، گاهی آنجا؛ تو اما در یکنواختی ابدی بر روی کاغذ خش می‎اندازی و جرئت نمی‎کنی یک قطعه کوچک از مسیری که دست هدایت کننده با احتیاط برایت تعیین می‎کند خارج شوی. و در نهایت وقتی پیر و ضعیف می‎گردم و نیرویم به پایان می‎رسد به من افتخار می‎کنند و مرا برای تماشا در موزه قرار می‎دهند و تحسینم می‎کنند. اما چه اتفاقی برای تو می‎افتد؟ اگر سرورت از تو خشنود نباشد، وقتی پیر می‎شوی و شروع به نوشتن با خط‎های ضخیم بر روی کاغذ می‎کنی تو را می‎گیرد، از ساقه‎ای که حامی تو بود با زور می‎کند و تو را دور می‎اندازد، و یا تو را به همراه چند خواهرت به پشیزی به سمسار می‎فروشد."
قلم خیلی جدی پاسخ می‎دهد: "آری ممکن است که در برخی مواقع حق با تو باشد. این حقیقت دارد که اغلب مرا دست کم می‎گیرند و پس از آنکه غیر قابل استفاده می‎گردم خیلی بد با من رفتار می‎کنند. اما با این وجود قدرتی که به فرمان من است تا زمانیکه بتوانم کار کنم از قدرت تو کمتر نمی‎باشد. اگر باور نمی‎کنی می‎توانیم شرط ببندیم!"
شمشیر گستاخانه می‎خندد: "تو می‎خواهی یک شرطبندی به من پیشنهاد کنی؟"
"اگر تو جرئت قبول کردنش را داشته باشی."
شمشیر که هنوز خنده‎اش قطع نشده بود پاسخ می‎دهد:  "البته که من شرط را قبول می‎کنم. شرط بر سر چیست؟"
قلم اما خود را مرتب می‎کند، حالت جدی یک کارمند را به خود می‎دهد و شروع می‎کند:
"من با تو شرط می‎بندیم که اگر بخواهم می‎توانم تو را در کارت، جنگیدن، متوقف سازم!"
"هی، هی، این واقعاً دلیرانه است."
"آیا قبول می‎کنی؟"
"من شرط را قبول می‎کنم."
قلم می‎گوید: "بسیار خوب، حالا بگذار ببینیم چه پیش می‎آید."
هنوز چند دقیقه‎ای از این شرطبندی نگذشته بود که یک مرد جوان با لباس رزم داخل می‎گردد، شمشیر را برمی‎دارد و به کمرش می‎بندد و آنگاه با خشنودی به تیغه لختش می‎نگرد. از بیرون صدای ترومپت و طنین طبل برای حرکت به سوی جبهه واضح به گوش می‎رسد. در حالیکه مرد جوان می‎خواهد اتاق را ترک کند یک مرد دیگر که درجه نظامی بالاتری داشت داخل می‎شود. مرد جوان در برابر او تعظیم می‎کند. شخص بلند مرتبه به کنار میز می‎رود، قلم را برمی‎دارد و با عجله چیزی می‎نویسد و با لبخند می‎گوید: "پیمان صلح امضاء شد". مرد جوان شمشیرش را دوباره در گوشه اتاق قرار می‎دهد و هر دو مرد اتاق را ترک می‎کنند.
قلم بر روی میز قرار داشت. پرتو آفتاب با او بازی می‎کرد و نوک خیسش روشن می‎درخشید.
قلم لبخند زنان می‎پرسد: " شمشیر عزیز من، به جنگ نمی‎روی؟"
شمشیر اما ساکت در گوشه تاریکی ایستاده بود. من فکر می‎کنم که او دیگر هرگز خود را نستود.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ساعت 2:40  توسط سعید از برلین  | 


در این جهان بی در و پیکر دلقک‎تر از فردی که از خود تعریف می‎کند خودش می‎باشد.

***
فقط ابلهان برای ابلهان تره خرد می‎کنند.

***
البته همسران پادشاهان برجسته باید هم زنان برجسته‎ای بوده باشند!

***
پدرم بیش از چهار ساعت در شبانه روز نمی‎خوابید و بقیه ساعات روز را برای درآوردن پول کار می‎کرد تا از پس مخارج خود و همسر و شش فرزندش برآید.
من در مجموع کمتر از او می‎خوابم و بیشتر از او به کار مشغولم، با این وجود اما همیشه پسرم مرا به رستوران دعوت می‎کند.

***
می‎پرسه چرا خودتو مرتب رو صندلی مثل میمون‎ها می‎جنبونی.
می‎گم بی ادب، اولاً اسم این کار جنبوندن نیست بلکه رقصیدنه، اونم نه رقص معمولی، بلکه نام حقیقیش رقص روح و بدنه.
دیوونه نمی‎دونه اگه این کار رو نکنم بعد از چند ساعت نشستن دیگه نمی‎تونم از جام جم بخورم.

***
آنقدر مسخره گشتم و آنقدر آشکار و در نهان مسخره کردم که قسمت اعظم زندگیم به شکل کاملاً مسخره‎ای در حال گذر است.

***
آنقدر حسادت کردم که پشیمانی پس از اظهار انزجار ترکم کرد.

***
آدم ابله برای نجات حقیقت دروغ را مباح می‎پندارد،
آدم ابله‎تر زندگیش از مباحات پر است،
ابله‎ترین آدم زندگیش همیشه از حقیقت خالی‎ست.

***
می‎گوید انسان قاتل است و قادر به عاشق گشتن!
او دروغ می‎گوید، همه این را می‎دانیم!

***
آزادی،
ای واژه جادوئی،
چه آسان بر زبان روان می‎گردی،
چه سخت به دست می‎آیی،
چه بی تابی وقتی در بندی،
و چه سخت غمگین می‎گردی
وقتی باد نامت را از یادها می‎برد.
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 16:53  توسط سعید از برلین  | 



اگر بتواند جهنمی وجود داشته باشد بنابراین بطور یقین آن فقط زمانی از ترس بی نام است. زیرا هیچ چیز وحشتناک‎تری از ترس وجود ندارد. درد جسم و درد روح به پای احساس دیووانه‎وار وحشتی که اندام را فلج و واژه را به یخ مبدل می‎سازد و قلب را به آتشفشانی که روز و شب می‎تپد و می‎جوشد نمی‎رسد. متولدین در جهنم که ترس را اختراع کردند می‎دانستند که ترس حواس و افکار انسان‎ها را می‎دزدد. و با این حال افراد بی شماری در برابر آن مقاومت کردند و فقط بخاطر یک فکر و یک اعتقاد از میان عذاب به سمت مرگی عبور کردند که مانند مرهمی نیروهای در حال خاموش گشتن آنها را احاطه می‎کرد. و در حالیکه جلادان‎شان در جهنم درنگ می‎کردند فقط یک فکر این انسان‎ها را به بهشت حمل می‎کرد. از این جهت، آه ای روح، اگر وحشت تو را آشفته سازد فقط به دلیل مردد بودن توست، زیرا باورت محکم نیست، زیرا تو دارای این اعتقاد نیستی که بالاترین خرد اگر هم تمام جهان بر علیه‎ات حرکت کند تو را روشن می‎سازد. تو از یاوه‎گوئی مردم می‎ترسی، این چیز کوچک چنان برایت غیر قابل تحمل است که بجای ابراز شادانه اعتقاد خود این مردم را در مراسم مولوخ Moloch قربانی می‎کنی. دلیل این کار جلوس مسیحیت بر اورنگ و بجای مورد آزار و تمسخر و شکنجه قرار گرفتن در جامه‎های طلائی در گردش بودن است. در آن زمان هیچکس شک نمی‎کرد و همه به سوی مرگ می‎رفتند. شک زاده سستی و زندگی دلپذیر می‎باشد. کسیکه رنج می‎برد شک نمی‎کند بلکه در اعتقادش همیشه راسخ‎تر می‎گردد. تو اما در نازپروردگی بزرگ شده‎ای، در صمغ کُندر کلیسا که احاطه‎ات می‎سازد و از تو طلب هیچ نبردی نمی‎کند، و در این لحظه سختی با ابزار شکنجه‎اش ترس مانند چیزی ناشناخته و وحشتناک با تو ملاقات می‎کند.
ترس وحشتناک است. ترس صد سر دارد و هزاران چنگال، ترس اصلاً چهره و بدن ندارد و این ترس را خیلی وحشتناک می‌‎سازد. فم Fehm مقدس برای وحشتناک‎تر جلوه کردن ماسک بر چهره می‎گذارد. همین کار را هم ترس انجام می‎دهد. ترس ظاهری قابل تشخیص ندارد بلکه خود را بر قلب و اعضای بدن تو می‎نشاند و عقلت را می‎دزدد. اما باز این بدن است که تو را ضعیف می‎سازد، زیرا همان فکری را می‎کنی که قبل هم می‎کردی و تو به این آگاهی. ترس از بستر مرگ بدتر از مرگ است، ترس از یک صحبت نابود کننده وحشتناک‎تر از صحبت با انسانی‎ست که فقط زمان کوتاهی بر تو غالب گشته و نمی‎تواند تا ابد شکنجه‎ات کند.
ترس از غیر عادلانه رفتار کردن، ترس از عملی که تو صحیح می‎پنداری و البته نمی‎دانی آیا به نتیجه خوبی خواهد رسید، ترس از اینکه نکند کلمه‎ای که به کار برده‎ای به کس دیگری صدمه برساند، ــ اما آیا مگر نمی‎بینی که کل طبیعت در ترس است؟ همه از تو، همان راهزنی که تمام جانداران را می‏‎خورد در ترسند، و وقتی یکی از این موجودات مضطرب و بدگمان خودش را با نرمی به تو تکیه دهد و فکر کند که تو برایش خوبی می‎خواهی شادیت بی مرز می‎گردد. تو چگونه می‎خواهی شایسته این اعتماد گردی؟ مگر چه کاری انجام داده‎ای که پرنده و گوزن، پروانه و مارمولک بخواهند به تو اعتماد کنند؟ زیرا حتی حیوانات خانگی هم همه در معرض مرگ قرار گرفته‎اند، تو به آنها فقط بخاطر خودت غذا می‎دهی و نه برای نفع آنها. و بعد تو فقط به تنهائی می‎خواهی حس ترس را نشناسی؟ آیا شایسته آن می‎باشی؟ تو می‎توانستی چنین فقیر نباشی آنطور که فعلاً هستی، اگر تو از آن چیزی تغذیه می‎کردی که برایت رشد می‎کند و به استقبالت می‎آید، و رنج نمی‎برد، بلکه رسیده می‎گردد و بدون مداخله تو خودش می‎افتد. تو اما باید زندگی را قطع کنی و حتی موجودات بی گناه را تعقیب کرده و عذاب دهی، آیا از اینکه تمام حیوانات از برابرت بعنوان بی رحم‎ترین دشمن می‎گریزند غمگین نمی‎گردی؟
و تو می‎خواهی چشم نداشته باشی؟ تو باید بخاطر رنج رساندن جریمه بپردازی. تو از چاقوئی که می‎خواهد شفایت دهد می‎ترسی ولی اجازه می‎دهی حیواناتی را که سالمند قطعه قطعه کنند، آیا به این خیال که از این طریق زندگی فلاکت‎بارت را طولانی سازند؟ از طرف دیگر ترس در برابر مرگ صرفاً فیزیکی می‎باشد، زیرا که روح وقتی جسم در برابر مرگ به ترس دچار می‎گردد اغلب رهائی را آرزو می‎کند. ای روح، آیا برایت کاملاً واضح نگشته که این فقط جسم است که از بین رفتن موقت را دوست نمی‎دارد؟ البته جسم زندگی قوی خود را داراست، نه تو و نه هیچ حیوانی نمی‎خواهد بمیرد، اما ای روح، تو خیلی خوب آگاهی که برای ترک کردن این خانه تنگ و شناختن فضای بی پایانی که تو را از نزدیک احاطه کرده و فضائی که از تو تا هنگام آزادی‎ات پنهان خواهد ماند مرگ را آرزو می‎کنی. جسم تو از گرسنگی و سرما می‎ترسد، نه ای روح؛ تو نه گرسنگی حس می‎کنی و نه سرما، برای این منظور کافی‎ست که فقط یک فکر تو را در بند خود گرفتار سازد.
ترس تو را اغلب احمق می‎سازد، چنان احمق که تو دست به کارهای اشتباه و رسوائی‎آور می‎زنی، زیرا تو دچار ترس بودی و با آن قضاوتت را تیره ساخته‎ای. ترس از انسان‎ها، آیا این یک احساس ننگینی نمی‎باشد؟ و با این وجود در تمام اقدامات ممکنه خود را دخالت می‎دهد، در گفتارها، در حالت یک چهره که در تضاد با احساس واقعی‎ست. ترس تو را چنان زیاد خوار می‎سازد که می‎تواند حتی به بیچاره‎ترین انسان و به یک دروغگو مبدلت سازد. ای روح! تو اما احتیاجی به غیر واقعی بودن نداری! یک مسیحی که گذاشت توسط حیوانات وحشی پاره پاره گردد صدها مسیحی به بار آورد: یک واژه دلیرانه از تو به بسیاری کمک خواهد کرد تا شجاعت داشته باشند و به حقیقت یا آنچیزی که برای حقیقت به حساب می‎آورند معترف گردند، ما باید اغلب به بازتابی از حقیقت بسنده و از آن مانند نماد مقدسی دفاع کنیم، چون حقیقت واقعی تا قادر گشتن ما به تحملش بر ما پوشیده می‎ماند. اگر ما مجبور می‎گشتیم در برابر یک تهاجم از خارج از زمین دفاع کنیم بنابراین همه با هم ناگهان برادر می‎گشتیم، زیرا در این حالت دیگر نه مرزی می‎توانست وجود داشته باشد، نه دشمنی خونی و نه اختلافی، آری مردم فراموش می‎کردند که تا حال به چه خاطر با هم می‎جنگیدند و دو دسته بودن خود را کاملاً غیر قابل درک می‎یافتند؛ بنابراین بخاطر نبرد برای دفاع از زمین در برابر یک دشمن خارجی همه برای همدیگر ضروری می‎گشتند. فقط کفایت می‎کرد که یک ستاره تهدید کنان نزدیک گردد و از ترس نابودی همه انسان‎ها برادر می‎گشتند. شاید ترس تحمل گشته در تنهائی برای تمام زمان باعث انزوا گردد. ترس با هم تحمل گشته اما تمام قلب‎ها را با ریسمانی اغلب ناگسستنی به هم پیوند می‎دهد.
از آنجا که قصه و افسانه‎ها اغلب بسیار حقیقی‎تر از به اصطلاح داستان‎ها می‎باشند، به این ترتیب شاید افسانه‎های کتاب مقدس از یک بهشت بسیار حقیقی‎تر از دانش تاریک آموخته گشته ما در مدارس باشد که حالا باورشان می‎کنیم.
شاید در زمانی یک چنین سرزمین مقدسی بوده باشد و فقط وقتی ترس ظاهر گردیده به یک نوع جهنم مبدل گشته است. اما آگاهی از امکان یک بهشت آسمانی در انسان‎ها باقی ماند و حالا در هر لحظه‎ای برای نزدیک شدن به این وضعیت مقدس تلاش می‎کنند، حتی با قتل و قتل نفس، چون آنها معتقدند که راه به سوی این سعادت مقدس را دیگری به روی او سد کرده است. کسانیکه در پائین ایستاده‎اند از بزرگان و ثروتمندان در وحشتند و فکر می‎کنند که آنها بهشت را از آنها می‎گیرند، و کسانیکه در بالا ایستاده‎اند می‎ترسند به قتل برسند و به این ترتیب بجای آنکه آنها تا جائیکه در توانشان است به همدیگر یاری رسانند یکی از دیگری در وحشت است. اگر آدم می‎توانست پی ببرد که یکی دست‎های بیشتری و دیگری کارهای فکری بیشتری باید انجام دهد بنابراین آدم چنین حریصانه به همدیگر نگاه نمی‎کرد بلکه به آنچه تقدیر تعیین کرده است راضی می‎بود.
آیا اصلاً می‎دانیم که آیا ما در یکی از زندگی‎های گذشته خود تمام اینها نبوده‎ایم، یا در یکی از زندگی‎های بعدی آن نخواهیم گشت که دیگران می‎باشند؟ بعضی‎ها باید در این زندگی سنگ کوبی کنند چون ثروت خود را از دست داده‎اند و برای چیزهائی که دیگران قادر به انجام دادنشان می‎باشند به درد هیچ چیز نمی‎خورند. شاید وضع موجودات مختلفی که ما از کنارشان می‎گذریم نیز به این نحو باشد. اگر ما برای خدمت به دیگران به اندازه کافی بالغ باشیم باید در یکی گرسنگی بکشیم، در دیگری باید مخترع باشیم و در نفر سوم بر بلندای بخشش بایستیم.
ترس! چگونه می‎توانست ترس افزایش یابد اگر ما می‎دانستیم که چه چیزهائی بوده‎ایم و هنوز چه چیزی‎هائی باید بشویم! شاید ما یک بار جنایتکار بوده‎ایم! شاید انسان‎ها اگر می‎توانستند ببیند که این روح چه کارهائی کرده است از ما دوری می‎گزیدند! شاید ترس همراه همیشگی ما باشد، اولین همراه اشتباهات پیشینی که ما هنوز هم باید کفاره‎اش را پس دهیم. افراد بسیاری نمی‎خواهند قبول کنند که بر روی زمین بخاطر هر واژه قبلاً اندیشه ناگشته‎ای، هر رفتار خودخواهانه و هر عملی که به تکامل بشریت صدمه رسانده باید کفاره پس بدهند. یا اینکه احساس تاریک انتظار کفاره گناهانمان است که در قلب ما ترس ایجاد می‎کند؟
این ترس توسط ایمان ساده کودکان قابل درمان است. اما امروزه ایمان کودکانه تنزل مقام یافته و علم را بجایش آورده‎اند و درک نمی‎کنند که علم در یک سده دچار چنان نوساناتی می‎گردد که امروز آنچه دیروز حقیقت داشته غلط می‎گردد. چگونه باید از علم یک دین ساخت؟ مسیحیت کهنه شده به حساب می‎آید. اما تا زمانیکه هنوز یک انسان هم موعظه سر کوه را مراعات نکند مسیحیت هنوز فرا نرسیده است چه برسد به اینکه کهنه گشته باشد.
اگر در تمام طبیعت ترس زندگی نمی‎کرد بنابراین ما مجاز بودیم که خود را برای چیزی خارق‎العاده بد و بی ارزش به حساب آوریم، اما حالا می‎بینیم در وسط زیباترین طبیعتی که هدایایش را به رایگان تقسیم می‎کند و می‎خواهد تمام چشم‎ها را شاد سازد بی گناهان به همان اندازه مبتلا می‎گردند که ما به آن دچار می‎باشیم. اما زمین احتیاج ندارد یک جهنم باشد و برای افراد بسیار زیادی چنین است، آری شاید حتی برای اکثر مردم. زیرا حتی وقتی ترس به پایان می‎رسد باز اثرات محو ناگشتنی‎ای هم در روح و هم در جسم از خود باقی می‎گذارد: ترس مانند آتش ویران‎سازی انسان‎ها را تا مغز استخوان می‎سوزاند. زخم‎های بجا مانده از آن بارها و بارها درد می‎آورند و چیزی بی اهمیت آنها را انگار که هرگز شفا نیافته بوده‎اند دوباره به صف می‎کند.
یک جتسیمانی Gethsemane منتظر همه می‎ماند، فقط او تعریف نمی‎کند که از این کار رنج کشیده است. گاهی می‎شود از همدردیش با دیگران فهمید که این رنج بر یک انسان منتقل گشته است، گاهی اوقات هم از خجالت و کار به ظاهر سخت کناره گیری از کل جهان. ترس تأثیر مختلفی بر طبیعت می‎گذارد. تو اما ای روح، اگر تو در میان برزخ ترس ایستاده‎ای بنابراین ساکت بمان و نخواه که به رنج پایان دهی. رنج یک پایان دارد، فقط پر از اعتماد باش! پایداری ترس هم مانند تمام تجربه‎های خاکی اندک است. ترس فقط به نظرمان ابدی می‎آید، حتی به هنگام سردرد و دردهای نوع دیگر. شادی اما هرچه هم طول بکشد باز کوتاه است.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت 17:40  توسط سعید از برلین  | 



ای روح، خستگی ِ بزرگت همان چیزی‎ست که من دوستش نمی‎دارم.
خستگی‎ات چنان تاریک است که انگار باید به درون پرتگاهی بروی، و بعد به درون یکی دیگر، و سومین نفر را که در برابرش می‎لرزی با نگاه تجسس کنی، او بسیار سرد و سیاه می‎‎باشد و وقتی دستت را رو به پائین دراز می‎کنی استخوان مردگانی را که قبل از تو به پائین رفته‎اند و هرگز دوباره نور دوستداشتنی را ندیدند حس می‎کنی. خستگی‎ات می‎خواهد تجربه نامیده شود؛ خستگی‎ات فکر می‎کند انسان‎ها را می‎شناسد. خستگی‎ات مدعی‎ست که می‎داند گذشته چه معنا دارد. و تو متوجه نمی‎گردی که چیزها را در تاریکی‎ها لمس می‎کنی، در تاریکی‎های تنگ و سیاهی که زمان گذشته درست همانطور که آنچه را زمان آینده می‎نامی خود را از تو مخفی می‎سازد. اما ای روح، نه گذشته‎ای وجود دارد و نه آینده‎ای، تنها یک ابدیت خشن وجود دارد که تو بخشی در درون آن می‎باشی، یک دانه کوچک طلائی، یک جرقه نورانی. پس از شب‎ها چه می‎خواهی؟ چرا قبل از فرا رسیدن زمان خسته بودنت از خستگی می‎نالی؟
آیا سرنوشتت تاریک است؟ چرا باید فقط تو آن را با نیرو و درخشش‎ات روشن سازی؟ آیا کار تو سخت است؟ مگر کار آسان هم کار است؟
کسی نخواهد گفت "کار" اگر که کار آسان باشد، و نخواهد گفت "خسته" وقتی که کار همواره سرگرم کننده باشد. ای روح، تو بیش از حد کم‎ایمانی و به این خاطر همیشه به گذشته می‎نگری و به ناخشنودی خود، به همه آن چیزهائی که تو را دریده‎اند خیره می‎گردی و فکر نمی‎کنی که تمام چیزهائی که تو را دریده‎اند باید در پائین پاهایت خود را به ثروت و گل‎ها مبدل سازند.
ای روح، اینکه زمین بطور اسرارآمیزی غمگین است به تو مربوط نمی‎گردد: تو در داخل آن قرار داده شده‎ای تا پیرامونت را روشن سازی. چیزهای دیگر به تو مربوط نیستند. بدنت گرسنگی می‎کشد: آیا بدنت بیمار است؟ آیا بدنت در رنج است؟ اما ای روح، این فقط یک لباس است که حالا شِکوه می‎کند. لباس تو باید مستعمل گردد، چه به این شکل یا آن شکل. لباس تو فقط برای زمان کوتاهی می‎تواند رنجت دهد. وقتی تو نیروی درخشندگی به اندازه کافی کسب کنی تا با آن پوست را بشکافی و حتی آنچه را که دیگر به تو تعلق ندارد بسوزانی بعد آن را به دور خواهی انداخت. همه انسان‎ها خسته‎اند. همه انسان‎ها باید خسته بشوند.
کل زمین بر پایه مصرف تنظیم گشته، چرا باید فقط تو در آن بی رنج باشی؟ پرنده در ترس زندگی می‎کند، کرم خورده می‎شود، زنبور در اثناء پرواز ِ ازدواج توسط یک دزد نابود می‎گردد، و تو وقتی هیچ جانوری خشنود نیست مایلی راضی و سعادتمند باشی و اجازه زندگی بدون وحشت بدست آری؟
مگر تو که هستی که باید وضعت از دیگرانی که بی گناهند و اصلاً نمی‎دانند چرا وحشتزده‎اند خیلی بهتر باشد؟
خواب زمستانی فقط برای بدن است و نه برای روح، روح باید ادامه بدهد، حتی در خواب هم روح استراحت نمی‎کند. در این هنگام روح از میان فضائی ناشناس سفر می‎کند و آن را "رویا" می‎نامد، زیرا آنچه که او تجربه می‎کند خود را فقط بصورت تصاویر در ذهنش حک می‎سازد. مغز فیزیکی و زمینی بیش از حد ضعیف است که بتواند تجربه‎های روح را در خود بگنجاند و دوباره آن را در تمام ابعادش اعاده دهد. در این هنگام روح فقط آنها را بصورت تصویر و شباهت می‎بیند، روح در حالی که بدن در خواب است کارهای بزرگی انجام می‎دهد. ناتوانی در به خواب رفتن تو را بسیار رنج می‎دهد و بیهوده خسته‎ات می‎سازد، زیرا که تو اشتیاق ترک زمین را داری و می‎خواهی آنجائی باشی که حرفه دیگرت می‎باشد، حرفه ناشناخته و ناخودآگاهی که تو در شب انجام می‎دهی، کاری که به تو می‎آموزد زمین را آنطور بنگری که می‎باشد، ــ یک گذرگاه. تو درک نمی‎کنی که چرا باید بدن چنین مانعی باشد. احتمالاً نباید آن را درک کنی وگرنه آن را درک می‎کردی. تو می‎بینی همه چیز پیرامونت سپری می‎گردند اما تو هنوز هم مفهوم "ابدیت" را داری؛ تو در همه جا محدودیت می‎بینی و با این حال مفهوم "بی حد" داری. آیا این دلیلی کافی از اینکه هنوز روحت در مناطقی دیگر در حال پرسه زدن است و دقیق می‎داند که ابدیت و بی نهایت وجود دارد نمی‎باشد؟ تو در ضمیر ناخودآگاهت از این آگاهی که نه گذشته وجود دارد و نه آینده. زیرا هیچ چیز از زندگی کوچکت و از آنچه که تو آگاهی نگذشته است. هر آنچه را که آموخته‎ای تحت فشار شرایط فراموش کرده‎ای، اما آنچه را تجربه کرده‎ای مانند اولین ساعت حضور دارد و نمی‎تواند خود را محو سازد یا تغییر دهد، تو آن را چنان شفاف می‎بینی که انگار همین حالا در حال تجربه کردنش می‎باشی، و اغلب به اصطلاح واقعیت در به اصطلاح خاطره غرق می‎گردد. آیا مگر از آنچه تو با چشمان زمینی یا با چشمان روحانی می‎بینی می‎دانی چه واقعی‎تر است؟
بیاموز رویاهای دنیوی‎‎ات را خوار شمری و بیاموز رویاهای دیگر را، رویاهای تماشاگرت را در تصویر درک کنی. رویاهای تماشاگرت تو را از مکان زیست فعلیت با خود به فضائی دور می‎برند و می‎خواهند به تو درک کردن بیاموزند، می‎خواهند به تو هشدار دهند، به تو آن چیزی را نشان دهند که باید انجام گیرد، کارهائی که قادر به فرار از برابرشان نیستی، و تو ای روح، وقتی از مغز محدود آزاد گردی آنها را کاملاً می‎دانی.
خسته! اما ای روح یک بار دیگر از خود بپرس که آیا خستگیت با یک لذت کوچک بردن یا یک آرزوی کوچک برآورده گشته ساکت می‎ماند؟ خستگیت از کجا میآید اگر که تو در انجام کاری مؤفق گشته باشی؟ او فقط زمانی دوباره بازمی‎گردد که کارت بی ارزش و نادیده انگاشته شود. او وقتی وحشت را تحمل کرده باشی دوباره بازمی‎گردد. زیرا ترس بسیار خسته می‎سازد. چه چیزی را؟ احتمالاً فقط بدن را؛ زیرا بدن دارای ضربان قلب و لب‎های خشک گشته می‎باشد، بدن دارای دست‎های سرد و ضعیف است، بدن بر زمین می‎افتد و نمی‎تواند خود را راست سازد. تو اما ای روح، تو دارای تمام اینها نیستی، تو بر ترس خود پیروز گشته‎ای، وقتی دقیق می‎دانی که برایت چه پیش خواهد آمد و تو چه چیزی را باید تحمل کنی، چیزهائی گریزناپذیر. تو مانند فرمانده جنگ در جبهه‎ای ایستاده‎ای که در برابرش چهره تو بی رنگ گشته و دندان‎هایت از وحشت بهم می‎خورند، اما تو با این وجود در محل نگهبانی خود می‎ایستی و از دلیری خود شگفتزده‎ای. او بزرگ‎تر از زنی که باید بزاید نمی‎باشد. زن می‎داند وقتش رسیده است و هیچ چیز نمی‎تواند عقربه ساعت را به عقب برگرداند، اگر هم روزهای متمادی از درد و رنج خود را بپیچاند باید کودک به دنیا آید، و حتی اگر زندگیش را به این خاطر از دست بدهد باید کودک زاده شود. ای روح، بنابراین تو در برابر چیزی غیر قابل تغییر ایستاده‎ای، و تو این را می‎دانی، تو این را چنان خوب می‎دانی که انگار آن را در آینه‎ای دیده‎ای. تو فقط با خودت طوری رفتار می‎کنی که انگار از آن بی خبری. تو عواقب اعمالت را می‎دانی، تو می‎دانی که به اصطلاح ناخشنودی بر تو نازل خواهد گشت، اما چشمانت را می‎بندی و نمی‎خواهی آن را تماشا کنی و می‎گوئی که خسته‎ای.
تو بخاطر درد نخواهی مرد و این را می‎دانی. شاید بدنت از بین برود اما تو می‎دانی که روح از آنچه برایش برای تجربه کردن تعیین گشته باید لذت ببرد.
به همین دلیل برخی از مردم یک برزخ و جهنم اختراع کرده‎اند، با این احساس شفاف که روح با تجربه کردن تمام نمی‎شود، حتی وقتی تصادفاً لباس زمینی از تن درآورده شود. بنابراین خودکشی فقط ضعف مغز می‎باشد و نه ضعیف گشتن روح، زیرا تو ای روح باید با این وجود آنچه برایت معین گشته تا به آخر تجریه کنی، یا در این شکل یا آن شکل. تو نمی‎توانی از دست آنچه سرنوشت می‎خوانی بگریزی. تو هم این را حدس می‎زنی که پایان دادن به بدن بیهوده می‎باشد و لکنت زبان می‎گیری، و فکر می‎کنی که شاید این تحمل ناپذیری به پایان برسد، شاید یک بار برای همیشه همه چیز تمام شود و تو دیگر نیاز نخواهی داشت تا یک بار دیگر آغاز کنی.
و وقتی در لحظاتی که می‎خواهی به زندگی زمینی خود پایان دهی پرتو امیدی در میان قلبت می‎درخشد چه سریع اتاق قلبت را به روی نور نافذ می‎گشائی، به این خاطر که نمی‎خواستی زندگی کوتاه را حمل کنی چه تلخ افسوس می‎خوری، و دیرتر وقتی حالت بهتر می‎شود به این خاطر که می‎خواستی چنین ابلهانه عمل کنی چه لبخندی می‎زنی! اغلب فقط یک لحظه است که کاملاً غیر قابل تحمل می‎باشد، زیرا که بعد دوباره چیز کوچکی رخ می‎دهد که به تو بودن در نوری دیگر را نشان می‎دهد. تو خیلی کمتر از آنچه گمان می‎بری ترک و فراموش گشه‎ای، تو توسط افراد زیادی احاطه شده‎ای که انتظارت را می‎کشند، اما تو در ساعتی که آن را ناامیدی می‎نامی این را باور نمی‎کنی. ناامیدی تو فقط ناصبوری‎ست. زیرا اگر تو بر روی زمین مانند فرمانده در جبهه جنگ می‎بودی دیگر ناامید نمی‎گشتی، بلکه استقامت می‎کردی ای روح. آیا تو به خدا ایمان نداری؟ به چه علت؟ زیرا که در رنجی؟ آیا این یک دلیل است؟ اما شاید رنج بردنت از بالاترین ضروریات باشد، نه تنها در جهان قابل مشاهده برای تو، بلکه شاید در جهان‎های غریبه‎ای که در درونت هستند و تو فقط بخش کوچکی از آن چیزی هستی که باید ظاهر گردد. تو باید کودکت را از دست بدهی و به این خاطر فکر می‎کنی که خدا ترکت کرده، و نمی‎دانی چه مهربانانه خدا کودکت را در برابر رنج زمینی حفظ می‎کند و او را آماده حرفه بسیار والائی می‎سازد، و تو را به اندازه کافی بالغ نمی‎سازد تا منجر به حرفه والائی گردد.
خدا تو را ترک کرده است، او تو را بر روی زمین بیوه ساخته است؟ اما شوهر تو دارای یک روح بود که به تو تعلق ندارد، تا ابد به تو تعلق ندارد، زیرا که تو آن را شاید آنطور که باید درک می‎گشت خوب درک و نگهداری نکردی، و به این خاطر او پس از جنگ‎های طولانی‎ای که تو وفادارانه در آن شرکت نمی‎جستی برای حرفه‎ای والاتر یا استراحت کردن فراخوانده می‎شود. و حالا تو آنجا ایستاده‎ای و ناامیدی، و روح تو مانند بدنت خسته نمی‎باشد، جسمی که شاید از گرسنگی بمیرد، زیرا که دیگر غذاآوری وجود ندارد و تو او را به اندازه کافی دوست نمی‎داشتی تا درک کنی که زندگی زمینی برای او به پایان رسیده بوده است. شاید تو هرگز به این فکر نکرده باشی که باید بر روی زمین تنها باقی بمانی. اما حالا تو تنهائی، حداقل تو احساس تنهائی می‎کنی، زیرا تو قادر به دیدن آنچه احاطه‎ات کرده نمی‎باشی. گورهای پدر و مادر بسته شده‎اند و هیچکس ترا بی غرض دوست نمی‎دارد، هیچکس، نه شوهر، نه فرزند، نه برادر، نه دوست، هیچکس، و تو گریه می‎کنی. اما افراد زیادی که نمی‎بینی‎‎شان تو را بدون نفعع شخصی دوست می‎دارند، افراد بسیاری که تو را احاطه کرده‎اند، بسیاری که برای نگهبانی از تو تعیین گشته‎اند تا زمانیکه دوباره تو خودت بتوانی و باید از دیگران محافظت کنی. آیا تأثیر جهان مادی و معنوی بر همدیگر را می‎شناسی؟ آیا خدا ترا ترک کرده است؟ آه تو ای روح کودکانه! آیا می‎دانی که خدا تو را برای چه احضار کرده؟ خسته! تو اصلاً لازم نیست بدانی چه زمانی خسته هستی. این را دیگرانی که برای نگهبانی از تو تعیین گشته‎اند و تو را وقتی ساعت خستگی برایت به پایان رسیده باشد احضار می‎کنند بهتر از تو می‎دانند. پس چرا به درون پرتگاه نگاه انداختن؟ آسمان نیز نزدیک است و چشمی که به آن می‎نگرد از نور پر. پس چرا خودسرانه آن را در سایه جای دادن؟ آیا ندیده‎ای که کسانیکه به خدا اعتماد دارند همیشه کمک تجربه کرده‎اند؟ این بی ایمانی خود توست که تو را به پرتگاه سرنگون می‎سازد. تو نیاز نداشتی به درون پرتگاه نگاه کنی، هیچ چیز تو را به این کار مجبور نساخته بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 23:15  توسط سعید از برلین  | 



بر روی نردبان تحول آن گونه‎هائی جان سالم به در بردند و توانستند رشد کنند که قادر به تطبیق دادن خویش با تغییرات محیط بودند. تحرک ذهن می‎تواند به ما کمک کند که تغییر در جهان خارج را پذیرا گردیم.

***
به یاد داشته باش: گاهی بدست نیاوردن آنچه انسان می‎خواهد اتفاق خوب و بزرگی‎ست.

***
با آغوش باز به ملاقات تغییرات برو، اما در این حال استاندارد ارزش‎هایت را فراموش نکن.

***
بیائید با این کار شروع کنیم: یک درک برای چشمه حقیقی سعادت تکامل می‎دهیم تا بتوانیم از این به بعد آن را بعنوان پایه‎ای برای الویت‎های زندگی مورد استفاده قرار دهیم.

***
میزان مؤفقیت‎هایت را با آنچه که برای بدست آوردن‎شان باید از دست می‎دادی بسنج.

***
کاسبی و ثروت نمی‎توانند رضایت کامل به انسان‎ها ببخشند و کسانیکه در مقطع بخصوصی از زندگی تمام انرژی خود را صرف پول در آوردن می‎کنند روزی متوجه خواهند گشت که این پاسخ زندگی‎شان نمی‎باشد.

***
درک نکردن یک چیز دلیل عدم وجود آن چیز نمی‎باشد.

***
ماهیت واقعی معنویات نور است؛ تیرگی فقط بطور موقت می‎تواند هویدا گردد.

***
من باید درد دیگران را التیام بخشم، زیرا که این درد درد من هم می‎باشد. دیگران درست مانند من موجوداتی دارای احساسند و به این سبب باید برای سلامتی‎شان اقدام کنم.

***
به یاد داشته باش که سکوت گاهی بهترین پاسخ است.

***
از یاد نبر که آنچه بدست نمی‎آوری می‎تواند گاهی فرمان‎بری شگفت‎انگیز تقدیر باشد.

***
معنای زندگی شاد بودن است.

***
تفاوت میان آنچه است و آنچه ما درک می‎کنیم منبع تمام رنج‎هاست.

***
عشق و همدردی اساس صلح جهانی‎اند ــ در تمام سطوح.

***
تمرین شکیبائی فقط مختص مذهب نمی‎باشد. شکیبائی پذیرفتن همه ناعدالتی‎ها معنا نمی‎دهد. شکیبائی یعنی با رفتاری قابل درک همدردی و صلح درونی خود را بعنوان وسائل مؤثر بر علیه ستم و بی عدالتی به کار بردن.

***
من مسئولیت هر فرد در برابر کل بشریت را بعنوان یک مذهب جهانی در نظر می‎گیرم.

***
ما باید انگیزه واقعی رضایت و تحقق را در خود بجوئیم.

***
زمان بی آنکه اجازه متوقف ساختن خویش را بدهد جاری‎ست. وقتی ما کار اشتباهی می‎کنیم برای تصحیح کردنش دیگر قادر به عقب کشیدن عقربه‎های ساعت نمی‎باشیم. اما ما می‎توانیم از زمان حال بطور مؤثری استفاده کنیم و وقتی در روزهای پایانی خود به پشت سر نگاه می‎کنیم و متوجه می‎گردیم که کاری انجام داده و زندگی پر معنائی گذرانده‎ایم حداقل این برای‎مان یک تسلی خواهد گشت. اما اگر اینچنین نباشد شاید که ما را بسیار ناراحت سازد. کدام یک از این دو امکان برایمان پیش خواهد آمد کاملاً بستگی به خود ما دارد.

***
انواع مختلفی از علل رنج یا احساسات منفی وجود دارند، برای مثال تکبر، گستاخی، حسادت، آز، هوس، لجاجت و غیره. با این حال اما خشم و نفرت بدترین شرها هستند، زیرا که آنها بزرگ‎ترین مانع بر سر راه تکامل شفقت و نوعدوستی‎اند و فضائل و تعادل شخص را ویران می‎سازند.

***
این مهم است که آگاه گردیم چه مقدار از سعادت ما با سعادت دیگران ارتباط دارد. یک سعادت انفرادی که بطور کامل مستقل از دیگران باشد وجود ندارد.

***
اجتماع برای استرس‎های زندگی مدرن مسئول نیست. وگرنه باید همه به استرس مبتلا باشند. دلیل استرس در عقیده هر فرد نهفته است. کسی که فقط به خود فکر می‎کند بزودی بخاطر بسیاری از خواهش‎های برآورده نگشته خود رنج می‎برد: این امر به ضعف داخلی منجر می‎گردد.

***  
آرامش ذهن ریشه در محبت و شفقت و نیاز به درجه بالائی از حساسیت و احساس دارد.

***
رفتار نرم با زندگی برای دست یافتن به اعتدال یک دستورالعمل بنیادی‎ست. بنابراین، اعتدال یعنی مراقبت و آگاه بودن از روش‎های جلوگیری از افراط و این مهم‎ترین اساس زندگی روزمره می‎باشد.

***
دلیل اصلی شکست ناامیدی‎ست.

***
من بخاطر صفرا یا دیگر مایعات بدن با وجودیکه باعث رنجم می‎گردند عصبانی نمی‎شوم. چرا باید بخاطر موجوداتی عصبانی گشت که خود قربانی شرایطند؟

***
به نظر من انسان‎های مختلف زیادی با امیال ذهنی متفاوت وجود دارند. ما بی تفاوت از اینکه خوش‎مان می‎آید یا نه با هم زندگی می‎کنیم. تحت چنین شرایطی فقط یک امکان وجود دارد: خوش و خرم زندگی کنید، همدیگر را محترم بدارید، تفاوت‎های خود را متقابلاً درک کنید. من فکر می‎کنم که در میان فرهنگ‎های متفاوت به ارث رسیده، در میان خلق‎های متفاوت و در میان گروه‎های متفاوت مردم نقطه اشتراک وجود دارد. من فکر می‎کنم که پایه و اساس این باشد.

***
در بحث و کشمکش با افراد مورد علاقه‎ات فقط در باره موضوع روز صحبت کن.

***
انسان در خشم هوش خود را از دست می‎دهد.

***
هرچه آگاهی قوی‎تر تصفیه شده باشد توافق با جهان نیز بزرگ‎تر می‎گردد.

***
هرچه عمیق‏‎تر رنج را درک کنیم به هدف رهائی از رنج نزدیک‎تر می‎گردیم.

***
هر وضعیت دشواریکه تو اکنون بر آن فائق می‎گردی اندوخته آینده‎ات می‎گردد.

***
هر فردی استاد سرنوشت خویش است؛ آفریدن علل شادی بستگی به ما دارد و وظیفه خود ما می‎باشد و نه وظیفه دیگران.

***
هیچ انسانی با اراده تصمیم به عصبانی گشتن نمی‎گیرد؛ هیچکس فکر نمی‎کند: "حالا می‎خواهم خشمگین شوم." و خشم هم برای پدید آمدن نقشه نمی‎کشد.

***
جنگ بخاطر عدم درک انسان‎ها از همدیگر بوجود می‎آید.

***
اجازه نده یک دوستی بزرگ با یک نزاع کوچک نابود گردد.

***
رنج به انسان شرافت می‎بخشد. فقط کسی که تحمل رنج را دارد سعادت را تجربه خواهد کرد.

***
از چماقی که مرا می‎زند و دردم می‎آورد برانگیخنه نمی‎شوم بلکه از کسی که آن را به کار می‎برد و او را هم نفرت هدایت می‎کند: بنابراین بی مناسبت نیست که از نفرت متنفر باشم.

***
هیچ چیز آرامش‎بخش‎تر از پذیرش آنچه می‎آید نمی‎باشد.

***
گرچه آز از آرزوی رسیدن به چیزی ناشی می‎گردد، اما در طبیعتش است که با بدست آوردن آن چیز راضی نمی‎شود و به این خاطر بی حد می‎گردد.

***
زمان‎های دشوار اجازه تکامل به عزم و قدرت درونی‎مان می‎دهند.

***
دانش خود را با دیگران به اشتراک گذار. این روش خوبی برای دستیابی به جاودانگی‎ست.

***
بدترین دشمن ما بدبینی‎ست.

***
مادر مشترک‎مان طبیعت به کودکانش مرتب شفاف‎تر نشان می‎دهد که ریسمان صبرش پاره شده است.

***
علل به عمد با هم ملاقات نمی‎کنند و آثار از روی عمد بر جای نمی‎مانند.

***
هر روز مدتی را با خودت بگذران.

***
اگر خود را گرفتار احساسات‎مان سازیم دیگر قادر به تشخیص تأثیر اقدامات‎مان نخواهیم گشت.

***
فراموش نکن که بهترین رابطه وقتی‎ست که عشق‎تان به همدیگر از نیازتان به محتاج بودن به یکدیگر پیشی می‎گیرد.

***
برای به رسمیت شناختن ارزش بسیار بالای طبیعت تک تک روزها خود را موظف سازیم.

***
سعی کنیم بهترین‎های هر فردی را بشناسیم و بقیه را در بهترین وجه ممکن نور ببینیم. این روش فوراً یک احساس نزدیکی تولید می‎کند، یک نوع تمایل، یک ارتباط.

***
ما باید خیلی بیشتر خود را نقادانه بنگریم:
من واقعاً بخاطر بر طرف ساختن خشمم چه کاری انجام می‎دهم؟
برای رهائی از چیزهائی که هنوز به آنها چسبیده‎ام چه تصمیمی گرفته‎ام؟
بر علیه تنفر، غرور و حسادتم چه وقت به نبرد خواهم پرداخت؟

***
اگر آرزوی سعادت کردن برای مؤثر واقع گشتن کفایت می‎کرد دیگر رنجی وجود نمی‎داشت، زیرا هیچکس رنج نمی‎جوید.

***
وقتی متوجه می‎شوی که اشتباهی مرتکب شده‎ای بی درنگ گام‎هائی برای تصحیح کردن‎شان بردار.

***
اگر ما ادیان جهان را از یک نقطه نظر بسیار کلی تماشا و بالاترین اهداف‎شان را بررسی کنیم به این ترتیب متوجه خواهیم گشت که همه ادیان بزرگ جهان؛ فرقی نمی‎کند مسیحیت باشد یا اسلام، هندوئیسم یا بودیسم، همه به دنبال یک وضعیت دائمی از سعادتند. [...] یک انسان مذهبی واقعی باید همیشه کوشش کند یک انسان بهتر گردد. تفاوت‎های ادیان جهانی آموزش‎های مختلفی می‎دهند که باید برای عوض گشتن‎مان به ما کمک کنند.

***
کسیکه یک بار توسط مار گزیده شده است حتی طناب را هم فقط با احتیاط کامل لمس می‎کند.

***
فردی که برای کسی کاری انجام می‎دهد نباید به این خاطر تفاخر کند یا خودخواه گردد. او نباید بخاطر پاداش این کار را بکند، فقط بخاطر یک چیز: سعادت دیگران علاقه مفرطش باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 17:28  توسط سعید از برلین  | 



تراژدی ما در این است که دانش بشری از کارهای بشری پیشی گرفته است. ما با وجود تمام دانسته‎های‎مان هنوز هم مانند انسان‎های غارنشین دوران قدیم رفتار می‎کنیم.

***
چیزهای شدنی تقریباً بی‎نهایتند، چیزهای حقیقی بسیار محدودند، زیرا فقط یکی از چیزهای شدنی می‎تواند چیزی حقیقی گردد. چیز حقیقی اتفاق استثنائی چیز شدنی می‎باشد و به این خاطر همچنین طوری دیگر قابل شناسائی‎ست. بنابراین می‎توان نتیجه گرفت که ما در چیزهای حقیقی تجدید نظر کرده‎ایم تا به چیزهای شدنی هجوم ببریم.

***  
رفتار منطقی انسان بینش‎هایش می‎باشند و رفتار غیر عقلانی‎اش این است که او طبق بینش‎هایش عمل نمی‎کند.

***
جنگ از صلحی ورزیده نگشته برمی‎خیزد.

***
انسان تنها موجودی‎ست که می‎داند خواهد مرد. پس زدن این دانش تنها درام انسان‎هاست.

***
با منطق فقط تا قسمتی از حقیقت را می‎شود متوجه گشت.

***
حاکمین باید محافظت گردند و نه فرمان‎بران.

***
عشق معجزه‎ای‎ست که تکرار مکررش ممکن است، شر واقعیتی‎ست که همیشه حاضر است.

***
واقعیت تنها بخشی از امکانات است.

***
توسط کار و با یک ابتکار جهان خلق گشته است.

***
یک وسیله درمان خوب در برابر بیماری مدیریت: زمان بیشتری در کارت در نظر بگیر و نه کار بیشتری برای زمانت.

***
یک مقاومت به هر قیمتی بی معناترین چیزی‎ست که می‎تواند وجود داشته باشد.

***
افراد پرطمطراق بسیار زیادی وجود دارند که هیچ کار مهمی انجام نمی‎دهند.

***
من فقط به تو احتمال تز خودم را ثابت کردم. احتمال اما واقعیت نمی‎باشد. وقتی من می‎گویم که فردا احتمالاً باران خواهد بارید فردا هوا احتیاجی به بارانی بودن ندارد و در این جهان اندیشه و حقیقت یکسان نیستند.

***
هرچه آدم با برنامه‎ریزی بیشتری پیش رود، تقدیر هم بطور مؤثرتری با او برخورد می‎کند.

***
هر گونه تلاش یک فرد به تنهائی برای آنچه مربوط به همه می‎گردد محکوم به شکست است.

***
کسی به تنهائی واقعیت را تغییر نمی‎دهد، واقعیت از طرف همه تغییر می‎یابد. واقعیت همه ما می‎باشیم و ما همه فقط یک فردیم.

***
هیچکس راحت‎تر از کسانیکه بی‎کله‎اند سر قطع نمی‎کنند.

***
توسط حدس زدن می‎توان توانائی افراد خاصی را درک کرد که وضعیتی را در عرض یک ثانیه اشتباه قضاوت می‎کنند.

***
چیزی که یک بار به آن فکر شده است دیگر نمی‎تواند پس گرفته شود.

***
آنچه ما می‎اندیشیم عواقب خود را دارد.

***
کسیکه بخواهد یک رسوائی بزرگ را پنهان سازد یک رسوائی کوچک به راه می‎اندازد.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 23:43  توسط سعید از برلین  | 



تمام آنچیزهائی را که ما می‎بینیم سایه افکنی آن چیزی‎ست که ما نمی‎بینیم.

***
ما در پایان کلمات دشمنان را به یاد نخواهیم آورد، بلکه سکوت دوستان‎مان را.

***
برای انجام کارهای حق همواره لحظه مناسبی‎‎ست.

***
اصل قدیمی "چشم در برابر چشم" عاقبت همه را کور خواهد ساخت.

***
فرد عادل در وقت شکست قوی‎تر از فرد شرور در زمان پیروزی‎ست.

***
ایمان به ما قدرت می‎بخشد تا حمل شجاعانه یأس‎ها و نگرانی‎ها و آنچه قادر به تغییرش نمی‎باشیم را بدون از دست دادن امید آرام بپذیریم.

***
عشق به دشمنان‎مان کلیدی‎ست که می‎‏توان با آن مشکلات جهان را حل کرد.

***
انسان‎ها آموخته‎اند مانند پرنده پرواز و مانند ماهی شنا کنند، اما آنها هرگز هنر ساده برادری را نیاموختند.

***
مشکلات نژادی تا زمانیکه انسان‎های تحت ستم قادر نباشند دشمنان‎شان را دوست بدارند بطور کامل حل نخواهند گشت.

***
صلح و زیبائی یک برادری واقعی با ارزش‎تر از الماس و نقره و طلاست.

***
امید به صلح و حسن نیت میان تمام انسان‎ها در عید پاک به این بهانه که این نوعی از رویای پارسای عده‎ای مشتاق می‎باشد نباید بیش از این نادیده انگاشته گردد.

***
انسانی که برای هیچ چیز راضی به مردن نباشد سزاوار زندگی کردن نمی‎باشد.

***
قدرتی بزرگ‎تر از قدرت عشق وجود ندارد. قدرت عشق مانند پیروزی نور بر تاریکی بر نفرت غلبه می‎کند.

***
ممکن است این درست باشد که قانون نتواند از کسی بخواهد مرا دوست داشته باشد اما قانون می‎تواند او را از به دار آویختنم بر شاخه درخت بازدارد و این به نظر من خیلی مهم است.

***
پاسخ سیاهپوست به نیازش عدم خشونت می‎باشد. عدم خشونت شاید همچنین پاسخ نیاز ناامیدانه بشریت باشد.

***
خدا به هر انسانی برای رسیدن به چیزی استعداد داده و هیچ انسانی را بدون استعداد رها نکرده است.

***
خدا می‎تواند راه‎هائی در بن بست ارائه دهد. او می‎تواند دیروز تاریک را به امروز روشن مبدل سازد.

***
سنگینی بار نفرت بیش از آن است که بتوان حملش کرد.

***
من یک رویا دارم، و آن این است: چهار فرزندم روزی در سرزمینی زندگی خواهند کرد که در آن کسی آنها را بخاطر رنگ پوست‎شان قضاوت نخواهد کرد بلکه بخاطر شخصیت‎شان.

***
من نفرت زیادی دیده‎ام، بیشتر از اندازه‎ای که خودم مایل به داشتن تنفرم.

***
هر کس باید تصمیم خود را بگیرد که آیا می‎خواهد در نور احسان زندگی کند یا در سیاهی خودخواهی.

***
فقط با ایستادن و دعا کردن‎مان هیچ مشکلی حل نخواهد گشت.

***
تا وقتی ما به این خاطر که خدا کارها را انجام می‎دهد تنبلانه انتظار بکشیم هیچ مشکلی حل نخواهد گشت.

***
مردم ساده لوح به راحتی به دام خرافات می‎افتند.

***
حتی اگر می‎دانستم که فردا جهان ویران خواهد گشت باز هم درخت سیبم را می‎کاشتم.

***
بدن تا زمانیکه ذهن برده است نمی‎تواند هرگز آزاد باشد.

***
بی عدالتی در یک مکان عدالت را در مکان‎های دیگر تهدید می‎کند.

***
ایمان ما به خدا معیین می‎کند که چگونه به رویاهای شکسته خود رسیدگی کنیم. خدا به ما این باور را می‎دهد که ورای زندگی زمانی زندگی‎ای جاودانه حاکم است.

***
مشخصه زمان ما این است که موشک و ماهواره‎ها را به مداری صحیح اما انسان‎ها را به مداری اشتباه پرتاب می‎کنند.

***
عفو و بخشش مطلبی برای یک بار انجام دادن نمی‎باشد، عفو و بخشش یکی از شیوه‎های زندگی‎ست.

***
اعتماد یعنی برداشتن اولین قدم حتی اگر قادر به دیدن پله‎ها نباشی.

***
اگر روزهای‎مان تاریکند و شب‎های‎مان سیاه‎تر از هزاران نیمه شب، بنابراین باید همواره به یاد داشته باشیم که در جهان قدرتی بزرگ و رحیم وجود دارد.

***
کسیکه بدون اعتراض شرارت را می‎پذیرد در حقیقت با آن همکاری می‎کند.

***
فرد عاشق کلید آخرین حقیقت را یافته است؛ کسیکه نفرت دارد با هیچ روبروست.

***
ما باید شکست‎های محدود را بپذیریم اما اجازه از دست دادن امید نامحدود را نداریم.

***
ما باید بی وقفه در برابر سیل وحشت سد شجاعت بنا کنیم.

***
ما به این تمایل داریم که مؤفقیت را بجای درجه آمادگی کمک کردن و اندازه انسانیت‎مان با حقوق دریافتی یا با بزرگی ماشین‎مان مشخص کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 20:52  توسط سعید از برلین  | 



خانم <ف> دوباره لبانش به لبخند گشوده گشت.

خانم <ب> مرتب به من و ژولیت نگاه می‎کرد و انگار که چیز عجیبی می‎بیند می‎خندید. یک بار پس از خنده‎ای طولانی به ما گفت "درست شبیه بازیگران سیاره میمونها شده‎اید" و بار دیگر گفت "چه ماسک مسخره‎ای زده‎‌اید، پس چرا من ماسک ندارم!"
امروز به محض وارد شدن به طبقه دوم متوجه سکوت و وضعی غیر معمولی گشتم. بخصوص چون در راه پلکان در آن ساعت از روز بجای به گوش رسیدن آواز ساکنین طبقه دوم صدای ریختن بی رمق تاس بازی مار و پلکان به گوشم رسیده بود.
همکارم ژولیت که حالا پس از چندین ماه کمی با هم دوست شده‎ایم بلافاصله خبر داد که اکثر ساکنین طبقه دوم اسهال گرفته‎اند و باید با دستکش و ماسک N95 کار کرد.

امروز روز خوبی نبود، چهارشنبه که خانم <ف> یک روز بعد از جشن تولد نود و نه سالگیش فوت کرد روز خوبی بود. امروز نه می‎شد با دستکش دست بر شانه سالخوردگان گذارد، نه دهان خود را برای حرف زدن با آنها به گوش‎شان نزدیک ساخت و نه آن چند نفر حاضر در اتاق نشیمن هم که هنوز کاملاً بیمار نشده بودند حال و حوصله درست و حسابی برای صحبت کردن داشتند. جمله‎هایشان بیشتر از یکی دو کلمه تشکیل نمی‎شد و از بی حالی تقریباً روی صندلی ولو شده بودند. با وجود هوای خوب و آفتابی امروز که مانند هوای مطبوع بهاری بود هر پنج خانم به اصطلاح سالم حاضر در اتاق نشیمن سردشان شده بود و مانند مجسمه چشمانشان از رونق زندگی افتاده بود. امروز اصلاً روز خوبی نبود، روز خوب روزی بود که خانم <ف> به آن زیبائی آرام مرد. طوری آرام مرد که من بی اختیار انگشت اشاره دست راستم را روی بینی‎ام گذاشتم و به دخترش که روی صندلی نشسته بود و انتظار فرا رسیدت مرگ مادرش را می‎کشید آهسته گفتم: "هیس، خوابش برده است!"

در حال تسلیت گفتن و دلداری دادن به دختر خانم <ف> به یاد اولین گفتگویم و خانم <ف> که با این سؤالش "چرا به جای شش ساعت ده ساعت و گاهی دوازده ساعت کار می‎کنی؟" آغاز شد و پاسخ من که لبخندی به لبانش انداخت افتادم.
پاسخ من به او این بود: "من خیلی زود معتاد می‎شوم، و حالا هم معتاد جواهرات زندگی شده‎ام، آیا کسی را می‎شناسی که بخواهد بی‎جواهراتش باشد؟ من هم از بیشتر ماندن در کنار شماها لذت می‎برم!"
آخرین گفتگوی کوتاه من و خانم <ف> روز دوشنبه یک روز قبل از جشن تولد نود و نه سالگیش و در حالی انجام گرفت که من او را برای صرف قهوه و شیرینی در ساعت دو بعد از ظهر از اتاقش به سمت اتاق غذاخوری همراهی می‎کردم:
خانم <ف> در حالیکه مانند مورچه خسته‎ای گام‎های کوتاه برمی‎داشت: "دلم می‎خواد بخوابم و دیگه بیدار نشم."
من: "البته بعد از گرفتن جشن تولد دویست سالگی."
خانم <ف> (خیلی ظریف بود، باله می‎رقصیده و هیکلی باریک و قلمی داشت، اهل مطالعه بود و از سر خرد کم حرف می‎زد، اما حرف‎هایش شیرین بودند و گاهی پر از طنز. و بسیار شیکپوش بود، و چقدر لباس‎هایش برازنده اندامش بودند) نگاه عاقل اندر سفیه اما مهربانانه‎ای به من می‎کند و می‎گوید: "وقتی به سن من رسیدی حرف امروزم را به یاد خواهی آورد."

همه روزها با بودن خانم <ف> خوب بودند، حتی روز زیبا مردنش.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 13:54  توسط سعید از برلین  | 



هرآنچه با دست خدا پدید آمده خوب است؛ تمام چیزها در زیر دست‎های انسان زوال می‎یابند.

***
مردم بعنوان بردگان و اربابان خودخواهی خویش زندگی خود را می‎گذرانند، نه بخاطر زندگی کردن، بلکه بخاطر قبولاندن به دیگران که آنها زندگی کرده‎اند.

***
اما با وجود عدم فعالیت بدنی روحم هنوز فعال است، هنوز هم افکار و احساسات تولید می‎کند و چنین به نظر می‎رسد که زندگی درونی و اخلاقی‎اش توسط انقراض تمام دلبستگی‎های زمینی و زمانی رو به افزایش نهاده است.

*** 
توهین استدلال کسانی‎ست که دارای هیچ استدلالی نمی‎باشند.

***
کمبود فقر نیست، فقر یعنی درخواست کمبودهایت.

***
اولین و مهم‎ترین چیزی که یک کودک باید بیاموزد تحمل درد و رنج می‎باشد.

***
پولی که صاحبی ابزار آزادی‎ست؛ پولی که در تعقیبش باشی ابزار بندگی‎ست.

***
زندگی کوتاه است ... زیرا از این زمان کوتاه برای ما تقریباً وقتی باقی نمی‎ماند تا از آن لذت ببریم.

***
با سختی چیزی را بدست آوردن روح را حقیر می‎سازد.

***
شخصیت خود را با اعمال بزرگ نشان نمی‎دهد؛ طبیعت انسان با کارهای جزئی خود را نمایان می‎سازد.

***
روح هم مانند بدن نیازهای خود را داراست.

***
تجمل نه تنها ثروتمندان بلکه همچنین فقرا را فاسد می‎سازد، ثروتمندان را توسط تصاحب و فقرا را توسط شهوت پرستی؛ او وطنش را به کشوری ضعیف و پوچ تبدیل می‎کند و دیگری شهروندان کشورش را به برده ساختن یکدیگر تشویق و همه را برده پیشداوری می‎سازد.

***
انسان آزاد متولد می‎گردد، و همه جا در زنجیر است.

***
سلیقه بد به محض مد شدن سلیقه خوبی می‎گردد.

***
مؤمن واقعی می‎داند که کافر هم یک انسان است، و او هم می‎تواند یک انسان عادل باشد، و بنابراین می‎تواند بدون شریر گشتن در سرنوشتش شرکت جوید.

***
آزادی انسان در این نیست که او بتواند هر کاری را که می‎خواهد بکند، بلکه آنچه را که مایل به انجام دادنش نیست نکند.

***
هنر سؤال کردن آنطور هم که مردم فکر می‎کنند آسان نیست؛ این بیشتر هنر اساتید می‎باشد تا هنر دانش‎آموز. آدم باید بسیار آموخته باشد تا بتواند در باره آنچه نمی‎داند سؤال طرح کند.

***
عشق به مدها سلیقه‎ای بد تولید می‎کند، زیرا که چهره‎ها با مدها تغییر نمی‎یابند.

***
انسان‎ها اما به دلیل ندانستن‎شان در اشتباه نیستند، آنها در اشتباهند زیرا خود را فردی آگاه می‎پندارند.

***
طبیعت ما را هرگز نمی‎فریبد. این ما هستیم که خود را فریب می‎دهیم.

***
طبیعت می‎خواهد که کودکان قبل از بزرگسال گشتن کودک باشند.

***
استقلال و آزادی انسان کمتر به قدرت اسلحه‎اش بلکه بیشتر به معتدل ساختن قلبش بستگی دارد. کسیکه آرزوی کمی دارد کمتر وابسته است.

***
عمل زشتی را که ما الساعه انجام داده‎ایم رنج‎مان نمی‎دهد، بلکه خیلی دیرتر وقتی به آن فکر می‎کنیم، زیرا خاطره‎اش هرگز خاموش نمی‎گردد.

***
فقط یک دروغ معروف معلم در برابر شاگردش می‎تواند تمام محصول آموزش و پرورش را از بین ببرد.

***
همیشه به یاد داشته باشید که در زندگی زناشوئی هم لذت بردن وقتی مشروع است که تمایل مشترک باشد. فرزندان من از این نترسید که این قانون شما را از یکدیگر جدا می‎سازد؛ خیر، این قانون باعث هوشیارتر شدن‎تان می‎گردد تا با هم خوش باشید و از بیش از حد اشباع گشتن بپرهیزید.

***
احترام گذاشتن همیشگی به مردم ارزشمندتر از گه گاه تحسین کردن‎شان می‎باشد.

***
این در طبیعت انسان است که ضروریات چیزها را صبورانه تحمل کند، اما نه نیات شرورانه دیگران را.

***
این ممکن است موجب ضرر یا نفع من گردد، من از اینکه همانطوری دیده شوم که می‎باشم نمی‎ترسم.

***
سلیقه هنر درک چیزهای کوچک است.

***
نیاز مطمئناً معلم بزرگی‎ست اما حق‎التدریسش گران می‎باشد.

***
سعادتمند کسی‎ست که بر لبه پرتگاه خود را می‎شناسد و از سقوط جلوگیری می‎کند.

***
من توسط عادات بدم برده‎ام و آزاد توسط ناراحتی وجدان خویش.

***
در قلب انسان‎ها بازی طبیعت زنده است؛ دیدنش را باید احساس کرد.

***
مسیحیت با تعیین چنین مطالبات بالائی خود را غیر قابل اجراء و بی فایده می‎سازد.

***
تربیت کودکان یک حرفه است، حرفه‎ای که در آن برای بدست آوردن زمان باید آگاه به وقت از دست دادن باشی.

***
زندگی نفس کشیدن نمی‎باشد، زندگی عمل کردن است؛ یعنی اندام، حواس، توانائی‎ها، خلاصه، تمام قسمت‎های خویش را که احساس بودن به ما می‎بخشند مورد استفاده قرار دهی. آن انسانی که زندگی طولانی کرده بیشترین عمر را نکرده بلکه کسی که زندگیش را بیشتر احساس کرده است.

***
فقط با انجام دادن کارهای خوب می‎توان خوب گشت.

***
فقط یک کتاب در برابر تمام چشم‎ها باز قرار گرفته است، کتاب طبیعت.

***   
در ضمن کثرت اعدام‎ها همواره نشانه‎ای از ضعف یا مسامحه‎کاری در درون دولت است.

***
برای نوشتن یک نامه عاشقانه خوب باید بدون آنکه بدانی چه می‎خواهی بگوئی شروع کنی و بدون آنکه بدانی چه گفته‎ای آن را به پایان ببری.

***
بسیاری از کودکان دارای پدران و مادرانی سخت تربیت‎پذیرند.

***
کسیکه قصد رسیدن به مقصد دارد می‎تواند با دلیجان براند، اما کسیکه به درستی مایل به سفر است باید پیاده برود.

***
کسی که قادر به تحمل رنج کوچکی نیست باید برای آمدن رنج‎های بزرگ آماده باشد.

***
نمایاندن خود همانطور که طبیعت ما را خلق کرده است مهم می‎باشد، ما اغلب آنطوری هستیم که همنوعان‎مان می‎خواهند.

***
اگر مایلیم که در صلح زندگی کنیم بنابراین باید صلح از درون خود ما بیاید.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 2:48  توسط سعید از برلین  | 



تمام اندیشه‎ها اگر که صادقانه باشند قابل احترامند.

***
انسان بجز چگونه زندگی کردن همه چیز را کشف کرده است.

***
در فوتبال همه چیز با حضور تیم رقیب بی سبب پیچیده می‎گردد.

***
ضمیر خودآگاه آنچیزی‎ست که نیست و نه آنچیزی که می‎باشد!

***
انسان چیزی نیست بجز طرح خویش؛ او فقط در اندازه‎ای که خود را گسترش می‎دهد وجود دارد.
***
فرد حساس به این خاطر یا آن خاطر رنج نمی‎کشد، بلکه فقط به این خاطر چون هیچ چیز در این جهان قادر به سیراب ساختن عطش اشتیاقش نمی‎باشد.

*** 
فرد خردمند هرگز نمی‎گوید که چه می‎کند، اما او هرگز کاری نمی‎کند که قادر به گفتنش نباشد.

***
جوانان بخاطر آینده درد غربت دارند.

***
جوان می‎خواهد که به او دستور دهند تا بتواند نافرمانی کند.

***
ساعت سه صبح برای آنچه قصد انجامش را داری همیشه زود و همواره دیر می‎باشد.

***
بسیاری از نگرانی‎ها متشکل از وحشتی بی اساسند.

***
یک حزب همیشه فقط یک وسیله می‎تواند باشد. و همیشه فقط و فقط یک هدف وجود داد: قدرت.

***
مردم بسیاری در جهان وجود دارند که خود را در جهنم احساس می‎کنند، زیرا آنها به شدت تابع قضاوت دیگرانند.

***
من همه آنچیزی را که می‎خواستم بدست آوردم اما نه هرگز آنطور که مایل بودم.

***
آدم می‎تواند حتی گذشته را تغییر دهد. مورخان این را مرتب اثبات می‎کنند.

***
آدم نباید دو بار مرتکب یک حماقت گردد، بالاخره حماقت‎های دیگر هم به اندازه کافی وجود دارند.

***
شاید زمان زیباتری وجود داشته باشد، اما این زمان همان زمان ماست.

***
عید پاک: جشن شادی‎ست. متأسفانه در این جشن کم می‎خندند.

***
وقتی آدم امروزه دستآوردهای علم پزشکی را می‎بیند غیر ارادی از خود می‎پرسد: مگر مرگ دارای چند طبقه می‎باشد؟

***
وقتی دو فیلسوف به هم برخورد می‎کنند منطقی‎ترین کار این است که به هم فقط <صبح بخیر> بگویند.

***
کسانیکه احمق‎ها بر ضدشان می‎باشند قابل اعتمادند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 18:55  توسط سعید از برلین  | 



همه انسان‎ها تا زمانیکه نفعی نبرند صادقند؛ بسیاری از آنها اما در جائیکه سودشان در میان باشد آسیب‎پذیرند. من فکر می‎کنم که تعداد اندکی از انسان‎ها به رغم نفع‎شان صادق باقی می‎مانند.

***
قانون برای نجات انسان‎هاست و نه برای نابود کردن‎شان.

***
زندگی در واقع متشکل از مقابله اجباری با حوادث نامنتطره است.

***
احتمالاً عجیب‎‎ترین نکته در باره آینده این تصور است که مردم بعدها زمان ما را زمان خوب گذشته خواهند نامید.

***
بزرگ‎ترین و ماندگارترین انقلابی که ما می‎شناسیم زمانی رخ داد که انسان روح خود را کشف کرد و شناخت که هر روح برای خود به تنهائی یک ارزش منحصر به فرد دارد.

***
نسل جوان تیر است و نسل سالخورده کمان.

***
هنر استراحت کردن بخشی از هنر کار کردن است.

***
گذشته مانند فرش می‎باشد، شما می‎توانید بر رویش راه برویر یا بلغزید.

***
اثری که انسان بر جای می‎گذارد تنها اثبات زنده بودن اوست. تا زمانیکه یک خاطره شکوه‎آمیز باقی‎ست انسان هنوز زنده است.

***
وقتی صداقت جرم شناخته شود بنابراین مردم یک سرزمین توسط قوانین‎شان به نادرستی آموزش داده می‎شوند.

***
یک جامعه صاحب اعتماد می‎تواند ابلهان زیادی را تحمل کند.

***
رفت و آمد کردن با دشمنان قابل اعتماد بهتر از با دوستان غیر قابل اعتماد است.

***
پیش از این انسان آقای دانش خود بود. حالا دانش سرور انسان است.

***
آدم برای همه چیز در زندگی مجبور به پرداخت کردن است. و هرچه آدم دیرتر این کار را بکند ربح بالاتری باید بدهد.

***
ارزش شادی بیش از ارزش ثروت است.

***
من مطمئنم که سگ‎ها فکر می‎کنند انسان‎ها دیوانه‎اند.

***
بخشیدن آسان می‎باشد، اما فقط انسان‎های بزرگ شجاعت قبول صمیمیت و سخاوت را دارند.

***
انسان‎هائی که قادر به هیچ کاری نیستند دست به هر کاری می‎زنند.

***
قدرت فاسد نمی‎سازد، وحشت فسادآور است، شاید وحشت بخاطر از دست دادن قدرت.

***
آدم خیلی کم برای سیاحت سفر می‎کند، بلکه بیشتر بخاطر تعریف کردن پس از بازگشت از سفر.

***
نمی‎توان ادعا کرد که درد و رنج همیشه در ساختن شخصیت مؤثر است، درد و رنج همچنین اغلب باعث ویرانی‎اش می‎گردد.

***
آدم بیشتر زمانش را برای بدست آوردن زمان از کف می‎دهد.

***
افرادی که احساس می‎کنند درک نمی‎گردند معمولاً هیچ تلاشی برای درک دیگران نکرده‎اند.

***
بدبیاری برای خانم‎ها یک پدیده طبیعی‎ست که قابل تحمل کردن است، بخصوص وقتی متوجه خانم‎های دیگر گردد.

***
نام‎ها ــ کیفیتی بسیار اسرارآمیز دارند. من هرگز بطور کامل متوجه نشده‎ام که آیا نام شکل کودک را به خود می‎گیرد یا اینکه کودک خود را تغییر می‎دهد تا مناسب نامش گردد.

***
حضور آینده اغلب وقتی‎ست که ما دارای رشد کافی برای آمدنش نیستیم.

***
بدا به حال کسانیکه زمانشان را با تلاش در راه متوقف ساختن تکامل از دست می‎دهند، زیرا که آنها فقط تلخی شکست را تجربه می‎کنند و نه هرگز شادی پیروزی را.

***
زمان ما چنان هیجان‎انگیز است که انسان‎ها را فقط توسط ملالت می‎توان شوکه کرد.

***
شاید پول موجب فساد شخصیت گردد اما کمبود پول به هیچ وجه انسان را بهتر نمی‎سازد.

***
نه در ریاضیات و نه در شعر و موسیقی می‎توان تقلب کرد، زیرا که آنها بر پایه حقیقت بر قرار گشته‎اند.

***
وقتی یک نویسنده از نفس می‎افتد جملاتش به جای کوتاه‎تر گشتن طولانی‎تر می‎گردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 0:47  توسط سعید از برلین  | 



اگر قادر به دوست داشتن دیگران نیستی لااقل سعی کن خودت را دوست بداری!

خبرنگار: با سلام و خیر مقدم به شما برای اینکه ما رو آدم حساب کردید و قدم رنجه فرمودید. سؤال اول من از خالق جهان این است: لطفاً به من بگید که شما رو در این مصاحبه با چه عنوانی باید خطاب کنم که به مذاق‎تون خوش بیاد؟
خدا: خدا کافیه. وسط‎های مصاحبه که رسیدیم و کمی خودمونی‎تر شدیم اگه دلتون خواست می‎تونید آخدا هم بهم بگید.
خبرنگار (با احساس آرامشی که با حرف خدا به او دست داده است): سؤال بعدی که در اصل اساسی‎ترین سؤال بنی آدم است را من به صورتی که نه سیخ بسوزد و نه کباب طرح می‎کنم. ممکن است چگونگی افزایش انسان را خیلی ساده برای خوانندگان ما شرح بدید؟ اینطور که ادیان آسمانی و زمینی و زیرزمینی از قول شما نقل کرده‎اند و همچنان هم در حال نقل کردنند باید شما در ابتدای خلقت فقط دو نفر را خلق کرده باشید! چطور این دو نفر تونستند جمعیتی بزرگ به دنیا تحویل بدهند؟ این سؤال واقعاً از کودکی منو مشغول داشته! معمولاً یک زن و یک مرد فقط قادرند کودکانی بوجود بیارند که با هم خواهر و برادرند؟ اگر براتون ممکنه کمی این جریان را برای خوانندگان ما بشکافید!
خدا: سؤالتون تموم شد؟!
خبرنگار: بله
خدا: بله، وقتی من آدم و حوا را آفریدم برای ماه عسل زمین را انتخاب کردم و گذاشتمشون درست وسط زمین. بعد برای اطمینان از اینکه روی زمین بهشون خوش می‎گذره یا نه مدتی تماشاشون کردم. در این بین این دو نفر با تقلید از میمون‎ها مرتب از سر و کول هم بالا می‎رفتند و حوا انگار که کار دیگری روی زمین پیدا نمی‎شه پشت سر هم بچه به دنیا آورد و وقتی بچه‎ها بزرگ می‎شدند از سر و کول هم و پدر و مادرشون بالا می‎رفتند و به این ترتیب مرتب به تعداد آدم‎ها اضافه شد و من بعد از اطمینان از اینکه اوضاع روبراهه مشغول کار دیگری شدم.
خبرنگار: عجیبه! ولی پیش مردم جهان بچه‎دار شدن خواهر از برادر، مادر از پسر، دختر از پدر ... ممنوعه! واقعاً خیلی عجیبه! آخدا ممکنه لطفاً کمی در این باره توضیح بدید؟ آخدا ... آخدا ... پس کجائید ... اِ اِ اِ ... باز غیبش زد! ... بگم خدا چکارت کنه آخدا!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی ۱۳۹۲ساعت 2:8  توسط سعید از برلین  | 



شنای ماهی‎ها در آب را تماشا کن و تو پرواز پرندگان در هوا را درک خواهی کرد.

***
دانش واقعی همیشه از قلب می‎آید.

***
اکثر مشکلات هنگام حل کردنشان بوجود می‎آیند.

***
انسان‎ها به دنبال چیزی خواهند رفت که از آن بیشترین وحشت را دارند.

***
امکان گزینه‎های ارتباطی در انسان بسیار زیاد است اما بیشتر آنچه را که او می‎گوید تو خالی و نادرست می‎باشد. زبان حیوانات محدود است اما آنچه را که آنها با آن بیان می‎کنند مهم و مفیدند. هر صداقت کوچکی بهتر از یک دروغ بزرگ می‎باشد.

***
عمر زندگی‎ای که خوب مورد استفاده قرار گیرد دراز می‎باشد.

***
شنیدن فریاد خشم خردمندان بهتر از گوش سپردن به ترانه‎های ابلهان می‎باشد.

***
روزی فرا خواهد رسید که ما خوردن حیوانات را محکوم خواهیم کرد، همانطور که امروز خوردن همنوعانمان، آدمخواری را محکوم می‎کنیم.

***
من از دوران کودکی از خوردن گوشت بیزار بودم، و زمانی خواهد رسید که انسان قتل حیوانات را مانند حال که قتل انسان را حقیر می‎شمرند کار پستی خواهند دانست.

***
در طبیعت هیچ خطائی وجود ندارد، بلکه بدان که خطا در توست.

***
هیچ انسانی صرفاً ذره‎ای گم گشته در کائنات نمی‎باشد. تک تک انسان‎ها توسط خدا، پدرمان، دوست داشته می‎شوند و نام‎شان برای او آشناست.

***
تو نمی‎توانی تسلطی بزرگ‎تر یا کوچک‎تر از تسلط بر خویش داشته باشی.

***
هیچ تأثیری در طبیعت بی‎ دلیل عقلانی نیست. دلیل عقلانی را بشناس و تو دیگر نیازی به آزمایش نخواهی داشت.

***
حتی کوچک‎ترین گربه هم یک شاهکار است.

***
ذهن بدون تمرین مانند آهن بی مصرف زنگ زده و آب راکد فاسد گشته یا از سرما یخ زده‎ای تخریب می‎گردد.

***
در حالیکه فکر می‎کردم در حال آموختن چگونه زندگی کردنم مردن را آموختم.

***
به راستی که انسان پادشاه تمام حیوانات می‎باشد، زیرا که ظلمش از ستم آنها برتر است. ما از مرگ دیگران زندگی می‎کنیم. ما مقبره‎های متحرکیم.

***
وقتی یک بار پرواز را تجربه کرده باشی برای همیشه بر روی زمین با چشمانی به سمت آسمان سفر خواهی کرد. زیرا تو آنجا بوده‎ای و آنجا تو را پیوسته به سوی خود جذب می‎کند.

***
کسی که می‎خواهد یک‎روزه ثروتمند شود یک‎ساله به دار آویخته خواهد گشت.

***
خطراتی که باعث وحشت‎ات می‎گردند تو را نخواهند کشت.

***
کسیکه مایل به انجام کاری‎ست که از عهده انجامش برنمی‎آید باید آنچه را می‎تواند انجام دهد مایل گردد. زیرا خواستن آنچه که قادر به انجامش نیستی ابلهی‎ست.

***
کسیکه در یک بحث به شهرت و اعتبارش تکیه می‎کند از شعور خود استفاده نمی‎کند بلکه از حافظه‎اش.

***
کسیکه قادر به رفتن به سرچشمه است پیش یک قطره آب نمی‎رود.

***
همانطور که یک روز خوب به پایان رسیده یک خواب سعادتمند به ارمغان می‎آورد یک زندگی خوب انجام گشته نیز مرگی سعادتمند به تو هدیه می‎دهد.

***
جائیکه عشق آغاز میگردد خشونت به پایان می‎رسد. عشق بر همه چیز پیروز است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ساعت 23:34  توسط سعید از برلین  | 



این راز و فضیلت سعادت است: دوست داشتن آنچه که آدم موظف به انجامش گشته.
***
لذت بردن از جهل به نوع خود به اندازه لذت بردن از دانستن بزرگ می‎باشد.
***
قرن بیستم دوران عصر سر و صداست.
***
انسان‎ها پیشرفت را مدیون افراد ناراضی‎اند.
***
باور به آینده‎ای بزرگ‎تر و بهتر یکی از قدرتمندترین دشمنان آزادی حال حاضر است.
***
انسان بصیرتی‎ست زنده در اسارت اندام خویش.
***
انسان مدرن عادتی ناشایست اختراع کرده است: سرعت را.
***
پژوهش بیماری‎ها چنان پیشرفت‎های بزرگی کرده که پیدا کردن انسان کاملاً سالم مدام سخت‎تر می‎گردد.
***
جهنم یک قطع ارتباط کامل مخلوق از خداست و شیطان اراده این جدائی‎ست.
***
سیستم‎های مذهبی جهان عمدتاً توسط انسان‎هائی توسعه یافته‎اند که نه عاری از نفس پرستی و نه کاملاً روشن بودند.
***
یک انقلابی حقیقی انقلاب اجازه نمی‎دهد که تأثیرش در جهان بیرونی عمل کند، بلکه فقط در روح و جسم انسان‎ها.
***
یک متعصب ــ از نظر روانی تعریف گشته ــ انسانی‎ست که یک تردید مخفیانه را آگاهانه لاپوشانی می‎کند.
***
تجربه آن نیست که برای کسی اتفاق افتد. تجربه آن است که با اتفاقی که برایش می‎افتد کاری انجام دهد.
***
دانستن حقیقت در باره خویش با اجبار در شنیدن آن از زبان دیگران ابداً یکسان نمی‎باشد.
***
هر انسان برای سگ خود یک ناپلئون می‎باشد. از این جهت سگ‎ها بسیار دوستداشتنی‎اند.
***
هرچه آزادی سیاسی و اقتصادی بیشتر کاهش یابد آزادی جنسی هم در پی آن برای جبران خسارت تلاش می‎کند خود را بیشتر سازد.
***
مردم هوشمند تجربه‎هائی را که مایل به کسب کردنند خود جستجو می‎کنند.
***
قدرت همیشه فاسد کننده است و به هیچ انسان و هیچ گروهی برای سپردن مقدار زیادی از آن نباید اطمینان کرد.
***
هیچ چیز مانند یک نگاه در آینه ما را به طور کامل از توهم حفظ نمی‎کند.
***
هیچ چیز انسان را راحت‎تر از مؤفقیت به انجام وظیفه وسوسه نمی‎کند.
***
سفر کشف این موضوع است که همه مردم آنچه در باره دیگر کشورها فکر می‎کنند اشتباه می‎باشد.
***
ورزش و بازی می‎توانند جایگزینی کامل و واقعی برای جنگ و قتل باشند.
***
با نادیده انگاشتن واقعیت نمی‎توان آنها را از جهان راند.
***  
وقتی ذهن کاملاً جذب چیزی می‎گردد یک قسمت از وحشت خود را از دست می‎دهد. و وقتی ذهن در عشق و ادراک علل اولیه الهی جذب می‎گردد تمام ترسش از بین می‎رود.
***
فقط زمانی یک انسان از خود گذشته می‎گردد که خود خویش را بعنوان خود به رسمیت شناخته باشد.

***
در سیاست کسی همیشه یک صلح طلب است که هدفش فراتر از زمان قرار دارد.
***
مردم کسی را که گونه‎ای عمل می‎کند که انگار قصد به تفکر انداختن‎شان را دارد خوش‎شان می‎آید اما از کسی که آنها را واقعاً به تفکر می‎اندازد نفرت دارند.
***
کسی که خواندن بلد است صاحب کلید اعمال بزرگی‎ست، صاحب امکاناتی که خواب‎شان را هم نمی‎شود دید.
***
امپریالیسم مذهبی نیز مانند هر نوع دیگری از امپریالیسم خطری برای صلح جهانی‎ست.
***
من هم مانند هر انسان عاقل و احساساتی از کار کردن بیزارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ساعت 2:47  توسط سعید از برلین  |