به این ترتیب یک زندگی صلحآمیز با دستمزدی خوب در جریان
بود، تا اینکه دزا یک روز این میل را در خود احساس میکند که دوباره یک بار درست و
حسابی دمی به خمره بزند و مست کند. او از ته دل مشتاق یک عیاشی بود. مشروب نوشیهای
گهگاهی به درد هیچ چیز نمیخوردند و فقط آگاهی مردانگیاش را میجویدند!
به این خاطر او نزد زارع میرود و با گریه داغی میگوید:
"مادرم فوت کرده!"
زارع میگوید: "میدانم، او دو ماه پیش در مزرعه دیگری
فوت کرده است. اما قبل از آن هم یک بار دیگر مرده بود، آن زمان تو ــ یک سال پیش
ــ پیش من کار میکردی."
دزا گریه کنان میگوید: "پس خالهام مرده است! او مثل
مادری به من خوبی میکرد. او هجده کودک کوچک از خود باقی گذارده که معده گرسنهشان
را من باید سیر کنم"، و او پیشانیاش را بر روی زمین قرار میدهد.
زارع میپرسد: "این خبر را چه کسی برای تو آورد؟"
"نامه."
"اما تمام هفته پیش اصلاً نامهای نرسیده است! برو سر
کارت!"
دزا زار میزد و اشگی حقیقی چشمانش را پر ساخته بود :
"یک بیماری ویرانگر در روستای من شایع شده و همه همسرانم در بستر
مرگند!"
زارع دستور میدهد "شیهون Chihun باید به اینجا بیاید! او هم از دهکده دزا میآید." و از او میپرسد
"شیهون، آیا این مرد دارای همسر است؟"
شیهون جواب میدهد: "او؟! همسر! هیچ زنی از روستای ما
به او نگاه نمیکند! آنها ترجیح میدهند با یک فیل ازدواج کنند."
و شیهون بلند میخندد؛ دزا اما گریه میکرد و فریاد میکشید.
زارع میگوید: "برو تا تنبیه نشدهای! سریع برو به
کارت برس!"
دزا با صداقت قلبانه ناگهانیای که به او دست داده بود میگوید:
"پس میخواهم حقیقت آسمانی را بگم! دو ماه میشه که دمی به خمره نزدم. من میخوام
از زیر آسمون این مزرعه به راه دوری برم تا افتضاح به بار نیاد."
بر چهره زارع یک لبخند سو سو میزند و میگوید: "دزا،
حالا حقیقت را گفتی، و اگر من فقط میدونستم که با موتی گوچ در زمانیکه تو نیستی
باید چه کنم بلافاصله با یک مرخصی موافقت میکردم. میدونی که او فقط از تو اطاعت
میکند."
دزا میگوید: "آه نور آسمان، امیدوارم چهل هزار سال زندگی
کنی! من فقط ده روز از اینجا دورم، من به ایمانم، به شرف و روحم قسم میخورم که بعد
از ده روز برمیگردم. آیا حالا اجازه بخشندهترین جوانههای آسمان را دارم که موتی
گوچ را به اینجا بیارم؟"
اجازه داده گشت و با صدای تیز صوت دزا حیوان شکوهمند از زیر
سایه دستهای درخت، جائیکه او با دوش گرفتن با خاک وقت میگذراند تلو تلو خوران به
سمت او میرود.
دزا در برابر فیل میایستد و میگوید: "نور زندگی من،
نگهبان مستها، کوه قدرت، گوشتو جلو بیار!"
موتی گوچ گوشش را به او میدهد و با خرطومش ادای احترام میکند.
دزا توضیح میدهد: "من قصد رفتن دارم"
موتی گوی او را درک میکند و چشمکی میزند؛ او هم مانند
استادش پرسه زدن را دوست میداشت: آدم میتوانست چیزهای خوب مختلفی در جاده ببیند.
و دزا سریع میافزاید: "اما تو، تو خوک پیر و خیکی،
اینجا بمون و کار کن!"
موتی گوچ لذتی جعلی از خود نشان میدهد، اما درخشش چشمش
خاموش میگردد. او از عمق روحش از بیرون کشیدن ریشه تنه درختها از زمین نفرت
داشت. این کار باعث دندان دردش میگشت.
"آه دوستداشتنیترین! من ده روز از اینجا دور میمونم،
حالا زگیل وزغ از یک گل و لای خشک شده! پای چپ جلوئیتو بلند کن تا بتونم تعداد روزها
را با چکش بزنم" و دزا میله چادر خیمه را برمیدارد و با آن ده بار بر روی
ناخن او ضربه میزند و موتی گوچ در این حال خسخس و پایش را از زمین بلند میکرد.
دزا تکرار میکند: "ده روز، تو باید همونطور که شیهون
به تو دستور میده کار کنی. باید تنه درختها رو از ریشه بکنی و از خاک خارج کنی.
حالا شیهونو بلند کن و بذار روی گردنت!" موتی گوچ به انتهای خرطومش پیچی میدهد،
شیهون پایش را داخل آن میگذارد و پس از لحظه کوتاهی خود را بر روی گردن فیل مییابد.
دزا میله نوک تیز هدایت فیل را به او میدهد؛ شیهون آن را
مانند آهنگری به سر طاس فیل انگار که سندان است میکوبد.
موتی گوچ ترومپت میزند.
دزا به او هشدار میدهد: "مخالفت بی مخالفت، تو خوک
جنگل طبیعی! شیهون حالا برای ده روز فیلبان توست. و حالا، حیوان قلب من، به من بگو
خدا حافظ! آه تو استاد من، پادشاهم! مروارید تمام فیلهای خلق گشته! تو زنبق گله،
سالم و پاکدامن بمان! خدا برکت بدهد!"
موتی گوچ بعنوان جواب دزا را با خرطومش میگیرد و او را دو
بار در هوا میچرخاند.
دزا به زارع میگوید: "حالا او کار خواهد کرد. اجازه
دارم برم؟"
زارع سرش را تکان میدهد و دزا در بیشه ناپدید میشود. موتی
گوچ به سر کارش برمیگردد. ــ
اما با وجود رفتار خوب شیهون موتی گوچ خود را ناخشنود و ترک
گشته احساس میکرد ــ شیهون برایش غذای خوب تهیه میکرد، زیر چانهاش را غلغلک میداد،
فرزند خردسال شیهون او را پس از کار نوازش میکرد، همسر شیهون او را "فرزند
عزیز" مینامید، اما موتی گوچ درست مانند دزا مادرزادی مجرد به دنیا آمده بود
و محبتهای خانوادگی در او وجود نداشت. او مشتاق نور جهانش، مشتاق یک نوشابه با
طراوت، مشتاق خواب از مستی، مشتاق ضربههای کتک و نوازشهای وحشی بود.
با این وجود کار کردن او باعث حیرت بزرگ زارع شده بود. دزا
در این میان در جادهها ول میگشت، تا اینکه به صفوف یک مراسم عروسی از مردم کاست Kaste خود برخورد میکند و بخاطر نوشیدن، رقصیدن و لذت بردن زمان را از
یاد میبرد.
صبح روز یازدهم آغاز میگردد و دزا هنوز در مزرعه دیده نمیشود.
طناب را از پای موتی گوچ باز میکنند تا او به سر کار برود؛ او طناب را تکان میدهد،
به اطراف نگاه میکند، شانه بالا میاندازد و مانند کسیکه جای دیگری کار دارد
میرود.
شیهون فریاد میزند: "هوی هو! برگرد! بیا اینجا، تو
کوه ناقص الخلقه، و منو بلند کن بذار رو گردنت! بیا اینجا، آه تپه زمین، زیور کل
هند، برگرد، یا اینکه من تک تک انگشتهای چرب پاهای جلوئیتو قطع میکنم!"
موتی گوچ مؤدبانه غر غره میکند، اما کوچکترین قصدی برای
اطاعت کردن نداشت. شیهون به دنبالش میدود و با طنابی او را میگیرد. موتی گوچ گوشهایش
را مانند چتری به اطراف میگستراند. شیهون میفهمد که اوضاع مناسب نمیباشد و به
این دلیل تلاش میکند با کلمات پر طمطراق راضیش سازد: "اجازه شوخی کردن بی
مزه با من به خودت نده! حالا برو به آغلت پسر شیطون."
پاسخ موتی گوچ "هرررومپ" بود. این تمام پاسخ بود.
این و گستردن گوشها!
بعد موتی گوچ دستهایش را در جیبها قرار میدهد، شاخه
درختی را بعنوان خلال دندان میجود، در سراسر مزرعه ول میگردد و فیلهای دیگر را
که مشغول کار بودند تمسخر میکند.
شیهون جریان را به زارع گزارش میدهد و او بلافاصله به صحنه
میرود و با عصبانیت شلاقش را به صدا میآورد. موتی گوچ فوری به مرد سفید احترام
میگذارد، او را با خود پانصد متر در بیشه میبرد و در هوا میچرخاند و سپس او را
در ایوانش به زمین میگذارد و در برابر خانه میایستد، سرحال خود را به این سمت و
آن سمت تاب میدهد و بطور بامزهای آنطور که عادت فیلهاست خندهاش را قورت میدهد
و صدای خفهای از خود خارج میسازد.
زارع دشنام میدهد: "ما او را کتک میزنیم، طوریکه تا
حال هرگز فیلی کتک نخورده است! به کالا ناگ Kala Nag و
ناصیم Nazim زنجیر سه متری بدید؛ آنها باید با آن بیست ضربه به او
بزنند."
کالا ناگ که معنائی شبیه به "مار سیاه" دارد و
ناصیم دو تن از بزرگترین فیلهای گله بودند و یکی از وظایفشان اجرای مجازاتهای
سنگین بود، زیرا که یک مرد قادر به مجازات مناسب فیل نمیباشد.
آنها طبق وظیفه مشغول به کار میشوند، شلاق زنجیری را برمیدارند،
آن را با خرطومشان جغ جغ به صدا میآورند و به سمت موتی گوچ گام برمیدارند تا او
را در میان بگیرند. اما موتی گوج در تمام سی و نه سال عمرش هرگز مورد ضرب و شتم
قرار نگرفته بود و از تجربههای تازه بیزار بود. او با خونسردی انتظار میکشد، سرش
را از سمت راست به سمت چپ تکان میدهد و دقیقاً میسنجید که به کدام قسمت از پهلوی
چرب کالا ناگ میتواند با عاجش عمیقترین ضربه را بزند. کالا ناگ خودش دیگر دارای
دندان نبود؛ فقط زنجیر نشانی از شأن منصبش بود، ــ به این دلیل در آخرین لحظه
تصمیم میگیرد از موتی گوچ فاصله زیادی بگیرد و وانمود کند که انگار زنجیر را فقط
برای تفریح کردن با خود آورده است. ناصیم هم خود را بر روی پاشنه پا میچرخاند و
به سمت خانه میرود؛ ــ او برای کتک زدن در این صبح حوصله نداشت. و به این ترتیب
موتی گوچ با گوشهای گسترانده تنها در میدان میماند.
زارع دستور تسلیم شدن میدهد، زیرا آدم نمیتواند بر فیلی
که مایل به کار کردن نیست و همچنین پاهایش هم بسته نمیباشند ساده پیروز گردد.
موتی گوچ آرام راه میرفت و کشتکاری را نظارت میکرد، بر پشت رفقای قدیمیاش میزد
و با تمسخر از آنها میپرسید که آیا خارج ساختن ریشه درختان خوب پیش میرود، سپس
انواع حرفهای بی معنی در مورد کار و در مورد حق فیلها در مورد داشتن وقت بیشتری
برای نهار میزد، خلاصه، او اخلاق فاسد میکرد، از یکی به سمت دیگری میرفت و تا
غروب آفتاب حرفهای فتنهگرانه میزد.
شیهون با عصبانیت میگوید: "اگر نمیخواهی کار کنی، پس
نباید غذا هم بخوری. تو یک فیل وحشی هستی، خجالت بکش! تو اصلاً حیوان تحصیل کردهای
نیستی. به جنگلت برگرد!"
در این وقت کودک خردسال و قهوهای شیهون از کلبه به بیرون
میخزد و دست کوچک چربش را به سمت سایه هیولاوار فیل در جلوی در دراز میکند. موتی
گوچ کاملاً دقیق میدانست که کودک عزیزترین چیز شیهون میباشد؛ به این خاطر با
خرطومش قلاب دعوت کنندهای میگیرد و بلافاصله کودک خردسال با یک فریاد شادی خود
را بر روی آن مینشاند. موتی گوچ فوری او را از بالای سر پدرش به هوا بلند میکند
و کودک با صدای بلند شروع به غار غار میکند.
شیهون وحشتزده فریاد میزند: "رئیس بزرگ قبیله! من میخواهم
همین حالا دوازده عدد کیک پخته شده از بهترین آردها به پهنای نیم متر را در عرق
نیشکر خیس کنم و به تو بدم و صد کیلو نیشکر تازه قطع شده هم رویش، فقط لطف کن و
آرام بگیر، این خپله بی ارزش رو که قلب و زندگیمه دوباره به سلامت پائین بذار!"
موتی گوچ با احتیاط کودک خردسال قهوهای را پائین میآورد و
در میان دو پای بزرگ جلوئیش که قادر بود با آنها تمام کلبه شیهون را خیلی راحت له
سازد قرار میدهد و منتظر غذای وعده داده شده میماند. بخور. نوزاد قهوهای میخزد
و از آنجا دور میشود. سپس موتی گوچ خود را بدست خواب و خواب دیدن از دزا میسپارد.
یکی از معماهای فراوانی که فیلها را احاطه کرده این است که بدن عظیمشان تقریباً
به خواب احتیاج ندارد. چهار یا پنج ساعت خواب کافیست ــ آنها دو ساعت قبل از نیمه
شب بر روی یک پهلو دراز میکشند و دو ساعت بعد از ساعت یک بر روی پهلوی دیگرشان.
بقیه ساعات ساکت را با خوردن غذا، با از این پا به آن پا شدن و غرغر کردن و گفتگو
با خود میگذرانند.
حالا موتی گوچ از آغلش خارج میگردد، زیرا این فکر به سراغش
آمده بود که احتمالاً میتواند دزا جائی در جنگل تاریک بدون حفاظت و امنیت دراز
کشیده باشد. به این خاطر او تمام شب شیپور زنان و با تکان دادن گوشهایش زیر بوتهها
را نگاه میکرد. به سمت رودخانه میرفت و از کنار آب به سمتی که دزا عادت داشت او
را بشوید سیگنالهای ترومپتی میفرستاد؛ اما جوابی دریافت نمیکرد. او نمیتوانست
دزا را هیچ جا پیدا کند، در عوض تمام فیلهای گله از خواب بیدار شدند و یک گروه از
کولیها از وحشت فراوان فرار کردند.
عاقبت دزا در سپیده دم در مزرعه ظاهر میشود. او به شدت مست
بود و مجازات خود را با خونسردی انتظار میکشید؛ او حتی خوب میدانست که از مدت مرخصیاش
گذشته است، و وقتی میبیند که خانه ییلاقی و مزرعه هنوز بدون آسیب دیدن آنجا هستند
نفس راحتی میکشد، زیرا او بخاطر خلق و خوی موتی گوچ انتظار بدترین پیشامدها را
داشت. او خود را با سلامهای بسیار و دروغهای بیشتر معرفی میکند. موتی گوچ غایب
بود. سفر تحقیقاتی شبانه گرسنهاش ساخته و برای صبحانه خوردن رفته بود.
زارع با عصبانیت دستور میدهد: "چارپایت را صدا
کن!" دزا چیزی اسرار آمیز را به زبان فیلها فریاد میکشد که بسیاری از
فیلبانان معتقدند از چین به هند آمده است، ــ هنگام خلق جهان ــ هنگامیکه هنوز فیلها
آقای جهان بودند و نه انسانها. موتی گوچ اطاعت میکند و فوری میآید. فیلها هرگز
چهار نعل نمیدوند؛ آنها با سرعتهای مختلف حرکت میکنند. وقتی یک فیل بخواهد از یک
قطار سریعالسیر پیشی بگیرد هم چهار نعل نمیدود، اما از قطار حتماً جلو میزند.
به این شکل موتی گوچ قبل از آنکه شیهون متوجه شود که فیل در آغل غایب است به درب
خانه زارع میرسد. موتی گوچ خود را به گردن دزا میاندازد، با لذت ترومپت میزند و
هر دو برای اطمینان از اینکه صدمهای به دیگری نرسیده باشد همدیگر را از سر تا پا
لمس میکنند.
دزا میگوید: "پسرم و شادی من! حالا میخواهیم به سر
کارمان برویم! بلندم کن."
موتی گوچ او را بر روی گردنش میگذارد، و به سمت مزرعه
قهوه به راه میافتد تا ریشه مزاحم درختان را خارج سازد.
حیرت زارع اما خشمش را ناپدید میسازد.