|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
فروشنده دستی به ریشش میکشد، میگوید سلامت باشید و قالب پنیر را با دست از ویترین خارج کرده و روی کاغذ روغنی روی ترازو میگذارد و میگوید: انشاءالله که نصیب شما هم بشه. چیزی دیگه بدم خدمتتون؟
زن آهی میکشد، خدا از زبونتون بشنودی میگوید و میپرسد: حاجی آقا پولش چقدر میشه؟
فروشنده باز دست به ریشش میگذارد و آرام آنرا تا انتهای ریش میکشد و میگوید: قابل شما رو نداره. 479 تومان و سه ریال. سه ریالش فدای سرتون، میشود 479 تومان. قابل شما رو نداره و باز دستی به آرامی تا انتهای ریشش میکشد.
زن با تعجب و تقریباً وحشتزده میگوید: اِوا حاجی آقا سه روز پیش شد 349 تومن! تو این سه روزه مگه چه اتفاقی افتاده!؟
خانم! خدا خودش شاهده که این روزا دارم جنسامو با ضرر میفروشم! نمیدونم این چه حالیه که بعد از بازگشت از خانه خدا در من پیدا شده! جان شما نباشه، به جان بچه کوچکم، خرج رفت و برگشت مکه فقط به اندازه یکسال از سود سالانه برام تموم شد. با این قیمتهایی هم که دارم جنسها رو میفروشم میترسم امروز و فردا مجبور شم خونه و زندگیمو بفروشم تا بتونم خرج زنها و بچه ها رو جور کنم.
زن که هنوز به خاطر شنیدن قیمت پنبر در تعجب بود و داشت داخل کیفش را میگشت گفت: حاجی آقا میبخشید، ولی فکر کنم نتونم همه بول رو خدمتتون بدم، یا مقداری از پنیر بردارید و یا اینکه مجبورم بقیه پول رو بعداً براتون بیارم.
فروشنده ابتدا زیر لب چیزی مانند دشنام با خود زمزمه میکند و بعد با دلخوری میگوید: حاج خانم شما هم انگار میخواین ما رو زودتر به خاک سیاه بنشونید و بعد از باز کردن بسته پنبر مقداری از آنرا بریده و در ظرف پنیر داخل ویترین قرار میدهد و با نگاهی به عقربه ترازو میگوید:"سر راست 390 تومان. قابل شما رو نداره.
زن با دلخوری پول را میدهد و هنگام خارج شدن از مغازه میگوید: امیدوارم خدا زیارت خانه اش بوسیله شما رو هرچه زودتر قبل از اینکه اهل محل رو به خاک سیاه بنشونید از شما قبول کنه.
فروشنده دستی سریع به ریشش میکشد، در دل میگوید: مثلاً خواست متلک بارم کنه، و میگوید: انشاءالله خدا شما رو هم خیلی زود حاجیه خانم بکنه و خشنود و سر حال مشغول شمردن پولهای داخل دخل میشود.