|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
پیر پاره دوز شکر خدا را به جا آورد، جلو دختر نشست همهُ حال و حکایت را از سیر تا پیاز برایش گفت: از روزی که دختر با حرمسرای شاهی به سیاحت بازار آمده بود، تا عاشق شدن خودش، و مردن دختر و باقی حال و حکایت را. و دختر که اینها را شنید آهی کشید و گفت: «خوب. پیداست که قسمت این بوده و خدای عالم این جور می خواسته. من هم زندگی دوباره ام را از تو دارم. چاره ئی نیست. همین جا پیش تو می مانم و زنت می شوم».
باری. دختر همان جور که گفته بود زن پیر پاره دوز شد و همان جا تو پستوی دکّهُ پینه دوزی پیش او ماند و پس از چندی هم از او آبستن شد و، نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه که گذشت براش پسری آورد که اسمش را گذاشتند ابراهیم اَدهم.
سال ها گذشت. ابراهیم بزرگ شد و گذاشتندش مکتب تا این که به ده سالگی رسید.
از آنجا بشنوید که یک روز زن پادشاه تو حمّام چشمش به مادر ابراهیم افتاد و بس که دید شبیه بیچاره دخترش است مهرش جنبید و از کار و بارش پرسید، و وقتی فهمید زن یک پاره دوز فقیر است گفت اِلّا و لِلّا که باید با من بیائی به قصر و ندیمهُ من بشوی. و او را خواهی نخواهی همراه خودش برد به قصر شاهی، و به فرمان او قصری هم کنار قصر شاهی برای او بنا کردند که از آن به بعد با شوهر و پسرش آن تو زندگی کنند. پیر پاره دوز هم شد مونس و همدم پادشاه، که از آن پس فقط سری و بالینی از هم جدا بودند.
یک شب که پادشاه به یاد دخترش افتاده بود و دلش گرفته بود رو کرد به پیر پاره دوز و گفت نقلی برای من بگو. پیر قبول کرد و گفت: «قبلهُ عالم به سلامت باد! بدان و آگاه باش که روزی روزگاری پیش از این، پادشاه مهربان مردم دوستی که در یک گوشه از زمین خدا با عدل و داد به شهر بزرگی سلطنت داشت هوس کرد که با اهل حَرَمش در قلمرو پادشاهی خودش گردشی بکند. این بود که فرمان داد جارچی انداختند توی شهر که به فرمان قبلهُ عالم هر کاسبی دکّه اش را باز بگذارد و خودش برود تو خانه اش در را به رویش ببندد که اهل حرم بتوانند آزادانه در بازار شهر گردش کنند...»
دختر پادشاه که دید شوهرش می خواهد سرگذشت خودشان را بگوید پرید وسط حرف که: «نه، این قصّه زشت بی سر و ته چه گفتن دارد؟ قصّه دیگری بگو!» _ اما پادشاه که سخت کنجکاو شده بود درآمد که: «اِلّا و لِلّا باید همین قصّه را بگوید!»
پیر پاره دوز گفت: «قبلهُ عالم به سلامت باد!... از قضای اتفاق در آن شهر پیر مرد پاره دوزی زندگی می کرد که جز پستوی دکّهُ خودش جائی را نداشت. رفت تو پستو و پرده اش را انداخت، اما از سوراخ پارگی پرده بیرون را نگاه می کرد و همین که چشمش به جمال دلارای دختر پادشاه افتاد آه از نهادش برآمد و به یک دل نه به صد دل عاشق و شیدای او شد...