قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
من به خود می‏آیم
 
این سلول را ترک نکن. تو مدت زیادی در ساخت آن زحمت کشیده‏ای. نزد کسانی بمان که پیوسته در حال رفتنند. من می‏دانم که تو در این ساعت کور می‏شوی. خورشید غروب می‏کند و هر آن چراغ مصنوعی روشن خواهد شد. حالا یعنی این که باید از خود دفاع کرد. من می‏دانم، کمربند نجات، قایق نجات و لاستیک نجات غریق وجود دارد. مغازه‏هائی با کتاب‏ها و روزنامه‏ها وجود دارند، داروخانه‏ها، سینماها. از همه سو برای کمک در حال شتابند. هرکس تو را به سوی خود می‏کشد. تو کمک نخواهی خواست، تو فریاد نخواهی کشید. من خودم را محکم به یک روزنامه کهنه می‏چسبانم. در خانه بالائی مردی با کفشهائی که جیر جیر می‏کنند راه می‏رود. خورشید غروب کرده و از شعله افتاده بود. عجله کن! حالا خمیازه بزرگ جهان انجام می‏گیرد. آخرین تقلا. ساعت شش بعد از ظهر است. من حالا اجازه متوقف کردن عملیات را ندارم. من دیگر نمی‏توانم ربط بدهم. دست چپ از برابر دست راست فرار می‏کند. این یعنی که حالا باید نفس تازه کرد. من در راهم. من به خود می‏آیم.
به کجا می‏آئی؟ به خودت؟
آنرا یک بار دیگر تکرار کن. تو سکوت می‏کنی. تو نمی‏خواهی خود را مورد استهزاء قرار دهی. آیا به خودت رسیده‏ای؟ تعریف کن، چگونه دیده می‏شود. مکانی که تو این مدت زیاد به آن مهاجرت_فرار کرده‏ای چگونه دیده می‏شود. این محل را وصف کن.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۹ساعت 0:4  توسط سعید از برلین  | 

بعد از چندین سال (و) شروع به خوانا تکرار کردن کلمات کرد. کم کم متوجه معنای بعضی از آنها گشت. او شروع به ربط دادن کلمات با یکدیگر کرد. او گفت: "انسانِ خوب."
من به او صحبت کردن، خواندن و نوشتن یاد می‏دادم. او چشمهایش را گشاد می‏کرد و با لبخند پاکی به من می‏گفت: "برادر، من دشمن تو بودم. من می‏خواستم زبان و قلب تو را بدرم." او تمام کارها و حرف‏هایش را به خاطر آورد.
(و) زنده است. چنین به نظر می‏رسد که او دوباره انسان گشته است. او دست‏ها و پاهایش را نظاره می‏کند. با شگفتی عظیمی به من نگاه می‏کند و می‏گوید: "بنابراین ما با هم دشمنیم؟"
من او را بر روی تنه درخت تنها می‏گذارم. حالا باید او تمام مسیر را از ابتدا شروع به رفتن کند. او باید تمام واژه‏هایش، لبخندش، سکوتش و اعمالش را تکرار کند. من قبل از خواب پیش او برمی‏گردم.
برای تزئین حروف‏های بزرگ الفبا باید خیلی کار انجام بدهم. من اول حرف <آ> را با شاخه‏های کوچک و سبز آذین کردم. من مایلم یک الاغ کوچک که در حال چیدن علف است در کنارش رسم کنم. این پیراستن ساده زحمت زیادی به من می‏دهد. اما من مایلم برای خواننده‏های خود کاری انجام دهم. آنچه به من مربوط می‏شود، من حروف الفبای ساده را دوست دارم. من می‏توانم آنها را با کبریت‏های نیمه سوخته، با تیغ‏های ماهی کامل کنم؛ چنین حروف الفبائی را میتوان خیلی راحت با چشمهای بسته خواند. اما تعداد مشخصی از مردم هم وجود دارند که من گاهی برایشان پیرایش‏های رنگین هنری و چشم‏گیری تهیه می‏سازم.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۸۹ساعت 13:51  توسط سعید از برلین  | 

آری، صبر من هم به پایان می‏رسد. من در دستانم آتش حمل می‏کنم. من دلم می‏خواهد سرانجام (و) را ترک کنم. با وجود داشتن این همه کار باید تمام وقتم را فدای این تصویر کنم. و او من را به جا نمی‏آورد. من تشنه‏ام. من دلم می‏خواهد خارج شوم و به دشت بروم. امروز اولین روز فصل بهار است. اما من شناورم، با گوش‏هائی از موم پر گشته از روشنائی دور می‏شوم و در تاریکی فرو می‏روم. یک غار خیس پر از فضولات، تصویرها و واژه‏های گندیده، روزنامه‏های آلوده. من باید خانم (ه) را دوباره زنده سازم، این حقه باز ماهر را که بوی اِتر، نفتالین و مشک می‏دهد. من باید به (و) حرف زدن یاد بدهم. او نمی‏تواند چیزی را به یاد آورد. من باید شهر، خانه، کافه و هیئت تحریه را بسازم، جائی که (و) زندگی و کار می‏کرده است. آیا شفقت وجود دارد؟ برای خود دل بسوزان! به آنها توجه نکن! آنها حتی سایه هم نیستند. رهایشان کن و برو! برو و به پشت سرت هم نگاه نکن! چرا بر روی توده زباله زندگی می‏کنی؟ آیا نمی‏بینی که شاعران دیگر بر بالهای عشق و نفرت به سمت خوشبختی در پروازند، عشقی که در واژه زندانی‏ست؟ تمام وسوسه‏ها را از خود بران.
(و) صامت و خالی در جزیره نشسته است و هیچ چیز نمی‏داند. او مرا به جا نمی‏آورد. من (و) را بغل می‏کنم و برایش توضیح می‏دهم که او (و) می‏باشد. دوست من. به خاطر تو در سال 1950 گریه کردم. تو روی سینه‏ام زانو زده بودی و می‏خواستی مرا خفه کنی. وقتی دهانم را باز می‏کردم تا هوا تنفس کنم، تو داخل دهانم روزنامه می‏چپاندی. هیچ چیز را به یاد نمی‏آوری؟ مگس را هم به یاد نمی‏آوری؟ این قبل از چپاندن روزنامه در دهانم بود. حالا باید تو همه چیز را از اول شروع کنی. آیا هنوز نمی‏توانی صحبت کنی؟ به لبهای من دقت کن. من کلماتی را ادا خواهم کرد و تو آنها را تکرار می‏کنی. معانی آنها را در زمان مقتضی خواهی فهمید.
بعد واضح گفتم: انسان. اعتماد. هنر. عشق. سرایندگی. مهربانی. تهمت. نفرت. لجن. بلندپروازی. آرامش. سکوت.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 22:10  توسط سعید از برلین  | 

وقت گذرانی
 
من وقت خود را با چیزهای درجه دو می‏گذرانم، راه‏های گریز می‏جویم. با این حال حالا ساعت یازده است و یک ساعت دیگر ظهر شروع می‏شود. هراس مرا در بر می‏گیرد. من به ناگهان افراط می‏کنم، اما ارضاء نمی‏شوم، همه چیز از میان انگشتانم به زمین می‏چکد. من دوباره به سر که سریع صحبت می‏کند روی می‏آورم. فقط این آخرین کلمات غضبناک وجود دارند. ابله! کله چوبی! من در کافه با یک ساس که از صندلی خودش را سینه خیز بالا کشیده بود در کنار یک میز نشسته بودم. و هرچه هم من عصبانی بشوم باز این دلقک با آن دماغ بزرگ و سفید نشسته بر پیشانیش به من جواب رد خواهد داد. این یک قضاوت است. من وقت خود را با گفت و گو با یک سبک مغز به هدر دادم، و هنگامی که به جزیره‏ام رسیدم، یک مکان خالی را مشاهده کردم. تیرها و آجرهای در هم مخلوط گشته بودند. همه چیز ویران گشته بود. (و) بر روی تنه درختی نشسته بود. وقتی من نزدیک او رسیدم معلوم گشت که صورتش پر از لکه بوده است. متأسفانه نه دهانی داشت و نه چشمی، گوش‏ها هم خشکیده و افتاده بودند. و یک نشیمنگاه داشت، تقسیم شده بوسیله یک خط عمودی. او نمیتوانست صحبت کند. هنگامی که من سر او را با انگشت اشاره لمس کردم، انگشتم انگار در کره فرو می‏رود لیز خورد و در سرش فرو رفت. در کنار او خانم (ه) که با نوارهای کاغذی دستبند زده شده بود دراز کشیده و فقط دارای چشمی کوچک و دو دندان بود. من (و) را بر روی شانه‏ام می‏اندازم و او را به سوی ساحل حمل می‏کنم. پاهایش را می‏شورم، بدن سرد اسفنجی‏اش را در میان ملافه سفیدی می‏پیچانم و او را در کنار آتش خشک می‏کنم. به انگشتم تف می‏زنم و با آن صورتی بر روی سطح لغزان رسم می‏کنم. لب‏هایش را شکل می‏دهم. یک دهان غار مانند نقب می‏زنم. زبانی برایش می‏نشانم. این کاری مشکل بود. زبان مرتب شکل خود را تغیر می‏داد. مانند کرمی از میان دست لیز می‏خورد و خود را به یک تکه چوب مبدل می‏ساخت. من دهانم را به دهانه غار نزدیک کرده و در آن می‏دمم. از دهان او بوی گند تحمل ناپذیری بیرون می‏آمد که مرا به سرگیجه انداخت. با این وجود صورتی که چند لحظه قبل کشیده شده بود زنده می‏گردد. او به من نگاه می‏کرد. دست‏هایش را به سویم دراز کرده و شروع می‏کند با لکنت به صحبت کردن.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 13:40  توسط سعید از برلین  | 

یک هفته بعد
 
در حقیقت من با قطار به سفر رفتم. بلیط‏ها را خریدم. عکس‏های جدید و زیادی تماشا کردم. کلمات زیادی ادا کردم. حالا دوباره از سفر برگشته بودم و محلی را که جمعه پیش ترک کردم پیدا نمی‏کنم. من باید این یک هفته را دوباره به یاد آورم. بعد از سفری میان خانه‏های بزرگ و دیوارها، میان آگهی‏های دیواری و اطلاعیه‏ها دوباره به این اتاق و به این صندلی دست می‏یابم. در اثنای سیاحت در میان خیابان‏های شهر با مردم صحبت کردم، آدرس پرسیدم. من در باره فرشته صحبت کردم؛ یکی از نقاش‏ها از آخرت و از روح برایم تعریف کرد. من زنی را دیدم که در گوشه‏ای بر کپه‏ای از روزنامه‏های قدیمی ایستاده بود و برایم از عشق سخن گفت. یک مرد غریبه که بر روی یک کاناپه دراز کشیده بود برایم تعریف کرد که چگونه با کمک هنر و شعبده‏بازی پول به دست می‏آورد. او برایم توضیح داد که شعر زائد است. "مردم با آن به توافق رسیده‏اند. اما پیش خودمان بماند، این کار زائدی‏ست." بین خودمان! ظاهراً او مرا اشتباهاً به جای برادرش گرفته است. اما وقتی او گفت که (بین خودمان بماند)، که شعر غیر ضروری‏ست، و بعد پس از لحظه کوتاهی اندیشیدن اضافه کرد که نقاشی هم غیر ضروری‏ست، من در پاسخ به او گفتم: "تو هم غیر ضروری هستی." او این را نمی‏توانست بفهمد. بنابراین با تأکید بیشتری تکرار کردم: "تو هم غیر ضروری هستی." کسی به تو احتیاج ندارد. کاش می‏توانستی بر روی این کاناپه فوری بمیری. تو مانند دیوانه‏ها به اطراف خود می‏چرخی، همه جا چهره‏ات را نمایش می‏دهی و بر این اساس داوری میکنی که جهان ناکامل خواهد بود اگر به شخصی که از چهره و شناسنامه تو استفاد میکند ضرری برسد؟ مغالطه. البته ده دقیقه‏ای می‏شود که ما با هم در یک مکان نشسته‏ایم، اما هیچ چیز ما را به هم متصل نمی‏سازد. این پندار که انگار تو شخص مهمی هستی خیال مطبوعی‏ست که تو خود را به آن تسلیم کرده‏ای.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 15:47  توسط سعید از برلین  | 

ناگهان چنین به نظرم رسید که تلاش‏هایم نامتناسب و بی‏فایده‏اند. بعد از آشکار گشتن این موضوع سخت عصبانی شدم. در دهانم پارچه‏ای فرو کردم تا در اطاق کناری کسی ناله و غر غر کردنم را نشنود. من خودم را با بازسازی پنج واژه و یک نگاه مشغول می‏سازم. من قلم را در کاغذی از توده کاغذها فرو می‏برم. قلم می‏شکند و کاغذ را پاره می‏کند. خانم (ه) بازسازی شده بود. من باید تحقیر کردن و طعنه زدن او را جواب می‏دادم. اگر در باره این ماجرا بیشتر کار می‏کردم حتماً برای جواب دادن به او راهی پیدا می‏شد. اما من صبر از دست دادم و همه چیز خراب گشت. خانم (ه) و بقیه اشخاص تقریباً به پایان رسیده بودند. همه چیز مانند پازلی در جعبه قرار داشت. حتی گربه را هم که کنار تلفن نشسته بود فراموش نکردم. حالا خانم (ه) به من مراجعه می‏کند ... دقیقاً در همین لحظه پازل‏های عکس را ویران می‏سازم. من بدون خانم (ه) و کلماتش همواره یک انسان ناکامل باقی خواهم ماند. این را می‏دانم، اما من باید استراحت کنم. کاش لااقل این کار می‏توانست باعث خشنودیم گردد. اما نه تنها برای من بلکه برای هیچ کس دیگری در این جهان سودی نمی‏رساند. با این وجود اگر قرار باشد که زندگی کنم باید همه چیز را به یاد آورم. شما فکر می‏کنید که من دچار وسوسه نمی‏شوم؟ "تمام این بدجنس‏ها و تجارب وحشتناک را فراموش کن. رو به آینده زندگی کن!" اما آدم نمی‏تواند رو به آینده زندگی کند. اگر من کوچکترین امتیازی بدهم، بسیار کوچک، اگر بر یک زگیل و موهای ریز روی آن چشم بپوشانم، اگر من از ساختن زگیل روی بینی (و) صرفنظر کنم، اگر من از لبخند او بگذرم و واژه‏هائی را که در سال 1950 به من گفته بود دوباره پیدا نکنم، بنابراین می‏توانم کلاً از او صرفنظر کنم. متأسفانه نمی‏توانم ذره‏ای گذشت کنم. این را می‏شود در مثالی از جنگ روشن‏تر توضیح داد. امروز صبح زود بعد از برخاستن از خواب به یاد آوردم که جنگ دوم جهانی در روزی شروع شد که مادرم اجازه داد تا مربای گیلاس در اجاق بسوزد. ابتدا از یک عنصر صرف نظر می‏کنم، بعد از دومین، آری، من می‏توانم به این چشم پوشی‏ها ادامه دهم و کل جنگ و زمان اشغال را نادیده انگارم. اما بعد نه استعاره‏ها می‏توانند مرا از نیستی نجات دهند، نه فرزندان، نه چراغ رومیزی و نه سفری به دور دنیا. کوچک‏ترین چشم پوشی منجر به فاجعه و سقوط جهانم خواهد گشت.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 21:10  توسط سعید از برلین  | 

من در آن زمان حقیقتاً فقیرتر از اکنون بودم. در سال 1945 من نه کتی داشتم و نه شلواری. البته رسماً یک کت داشتم، اما آن به من هدیه شده بود. آن کت یک پیشکش از رئیس صلیب سرخ لهستان بود. من از او در آن زمان یک کارت گرفتم که با آن خود را به انبار اردوگاه معرفی کردم. روی کارت نوشته شده بود: "لطفاً به شاعر با استعداد آقای Y.X یک کت و شلوار، یک پتو و چهار قطعه صابون رختشوئی ارائه نمائید. آقای Y.X آدم خیلی جذابی است." در پائین این نظریه امضای رئیس با خطی خوش و از مد افتاده دیده می‏شد. من یک کت آبی رنگ با خطوط سفید راه راه دریافت کردم. به اضافه یک شلوار. شلوار اما خیلی گشاد بود و باید تنگش می‏کردم. کفشهایم متعلق به دوران اشغال بود. پوتین سربازی. من در آن زمان بیست و چهار ساله بودم. البته حالا یک دانشجو یا یک دیپلمه که با لباس شب نشینی به پارتی می‏رود فکر می‏کند که برای نسل ما لباس اهمیتی نداشته است. به گمانم دارم از موضوع اصلی منحرف می‏شوم. من همه آنها را در کافه سال 1945 به حال خود رها کرده‏ام و آنها منتظر من هستند. حالا در سال 1959 به سر می‏بریم. برای من مانند روز روشن است که کاوش کردن ذخایر چنین انباری چه زیان‏ آور است؛ به جای خلق کردن موقعیت‏های تازه و دلپذیر، داستان‏های احمقانه قدیمی‏ای را از زیر خاک بیرون می‏کشم که نه سودی برای من دارد و نه برای دیگران. کل حادثه‏ای که می‏خواستم تا چند لحظه قبل به آن دوباره زندگی بخشم، ممکن است که تقریباً ده دقیقه طول کشیده باشد، با این حال توصیف کردن آن می‏تواند برای من یک روز کامل را در بر گیرد.
 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 20:48  توسط سعید از برلین  | 

در ماه اکتبر سال 1945 خانم (ه) نگاه طعنه ‏آمیزی به من کرد. من به یاد می‏آورم که او با لحنی تحقیرآمیز با من صحبت کرد. بازسازی میز باری که من در کنارش ایستاده بودم کار آسانی بود. چندین نفر آنجا بودند. از این زمان پانزده سال می‏گذرد. گاندی کشته شده است، اینشتین مرده است، یک پادشاه ذبح گردیده، چهار جنگ بوقوع پیوسته و پنج کنفرانس تشکیل شده است. خلاصه، حادثه‏های زیادی رخ داده است، آن میز بار دیگر در آنجا وجود ندارد و خانم (ه) در جائی خیلی دور زندگی می‏کند. من ده جلد شعر منتشر کرده‏ام. هزاران کتابی که در این مدت خوانده‏ام را به حساب نمی‏آورم. من غذاهای زیادی خورده‏ام. چند بار از خواب برخاسته و به رختخواب رفته‏ام. من به دیدن بازی اولان و باتور Ulan&Bator رفته‏ام. با عشابر چادر نشین چای و عسل نوشیده‏ام. به کرکسها شلیک کرده‏ام. معبد خدای عشق در قراقوروم Karakorum را دیده و از ارتفاع یازده‏ هزار متری کوه دریاچه بایکال Baikalsee را مشاهده کرده‏ام. من خندیدم. گریه کردم. مونا لیزا و لبخند کوچک مرموزش را در موزه لوور دیدم. حالا باید تمام این لایه‏ها را بتراشم، تا بتوانم خطوط چهره خانم (ه) را در زیر آن پیدا کنم.
من در ذهن خود صاحب دو یا سه تفسیر از این چهره می‏باشم. من ده سال بعد از آن لبخندِ سال 1945 به طور اتفاقی با خانم (ه) در شهری دیگر مواجه شدم، در یک کافه دیگر و در اجتماعی دیگر. او دیگر همان زن قبل نبود. من هم خود را تغیر داده بودم. خانم (ه) به من لبخند فوق‏العاده مهربانانه‏ای زد. ما حکایت‏های شیرین برای هم تعریف کردیم. خانم (ه) دستم را خیلی محکم فشرد و مرا به خانه خود دعوت کرد. البته این چهره جدید، دعوتی که حاوی وعده می‏توانست باشد عناصر جدیدی را در کار من ترسیم می‏کنند. من نمی‏توانم خانم (ه) را خلق کنم. اندام، پوشاک، نام و نوع آرایش او را قبلاً با دقت دردناکی توصیف کرده‏ام. فقط نوع جدید خنده او چهره‏اش را از جلوی چشمم محو می‏سازد. چهره‏ای که او در سال 1945 دارا بود.
 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 14:10  توسط سعید از برلین  | 

ما هیچ تصوری از این که دشمنان چه با ارزش هستند نمی‏کنیم. آنها نیمی از زندگی ما می‏باشند، نمک‏شان گاهی بی‏ مزه است، گاهی شیرین کننده غذا. من با ترس مراقب دشمنان خود هستم. آنها ضروریند. آنها خود را مخفی می‏سازند یا وانمود می‏کنند که گذشته به حساب نمی‏آید. آنها می‏گویند که مرا حالا در نوری دیگر می‏بینند، که به من علاقه‏مند شده‏اند و آن دیگری را فراموش کرده‏اند. این سخن‏ها فقط نیرنگ و دام هستند. همه یکسان بودند، مگر اینطور نیست؟ فقط نباید کینه‏ جو بود، تمام این چیزها قبلاً هم وجود داشته‏اند. بنابراین به دشمنانم با صبوری توضیح می‏دهم که آنها مجبور به تغیر احساس و به مخفی ساختن و استتار خود نیستند. من به این محتاجم، خیلی فوری. شماها در مالکیت من هستید، شماها در درون من مانند مگسی در کهربا برای همیشه محبوسید.
برای پوشاندن لباس‏های قدیمی دشمنان بر تنشان چه اندازه کار و زمان و مراقبت باید آدم به خرج دهد. آدم باید همان کلمات را در دهانشان، همان طعنه و تحقیر و همان تنفر را در چشمانشان قرار دهد. کار زرگر در مقایسه با تلاش‏های من کاری زمخت به چشم می‏آید.
من در کجا برای اولین بار (و) را دیدم؟ او به من چه گفت؟ کدام واژه‏ها اولین و کدام آخرین واژه‏های او بودند؟ واژه‏ها خیلی ساده اجازه بازگو کردن خود را می‏دهند، اما بازگوئی نگاه‏ها و لبخند‏ها کار دشواریست.
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 16:56  توسط سعید از برلین  | 

افکار
 
من دارای همزادی نیستم. تمام این افکار کالای تولید شده خودم می‏باشند. افکار، نه اعمال. البته ترس و شرایطی که در آن زندگی می‏کنم اجازه انجام عملی را به من نمی‏دهند.
در افکار همه چیز بدون حادثه‏ غیر منتظره‏ای بازی می‏شوند و استوار به پایان هدایت می‏گردند. آدم درجه حرارت و هیچ رایحه‏ای را احساس نمی‏کند، احشاء فشار نمی‏آورند و گلو خشک نمی‏شود. من به فکر کردن علاقه دارم. من یک متفکر پر شوری هستم. من آنقدر به فکر کردن علاقه ‏مندم که ساعت شماطه ‏دار خود را برای بیدار شدن روی ساعت سه یا چهار تنظیم می‏کنم و با به صدا آمدن زنگ شروع به فکر کردن می‏کنم. من تا صبح فکر می‏کنم. بعد برخاستن شروع می‏شود، نوشتن و کارهای روزمره. و تمامشان به خطا می‏روند، ادا و اطوارند‏‏ و جعلی.
 
ادامه
 
قبل از رسیدن به صندلی‏ای که رویش نشسته و مشغول نوشتنم، قبل از رسیدن به امروز، به این بعد از ظهری که من در آن خبرهای مربوط به موقعیت برلین را شنیدم، می‏بایست دوباره به حرف‏های پوچ خودم بازگردم، به خانه‏ای که در سپتامبر سال 1939 در آتش سوخت. دیروز آغاز به آفرینش خویش و مدرسه کردم. اما فراموش کرده بودم که مدارس متعددی وجود داشتند. شروع کردن با دست‏های خالی خیلی سخت است. و من اجازه ندارم در این کار هیچ واژه و نگاهی را از قلم بیندازم. دشمنانم را هم باید خلق کنم. باید با مراقبت به آنها لباس بپوشانم و صحنه‏ها را یک بار دیگر تکرار کنم.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 22:43  توسط سعید از برلین  | 

از میان خیابانی فرعی یک ماشین بارکشی که کوهی از گوشت خوک در زیر چادر برزنتی آن قرار داشت در حرکت بود. بار ماشین خوک‏های دو شقه شده یخ زده‏ای بودند که سفت و محکم روی هم قرار داشتند. پوزه‏ها سیاه و دراز، چشم‏ها از حدقه در آورده شده و گوشت ران رنگ صورتی و زردِ مومی خود را حفظ کرده بود. یکبار دیگر آن ماشین را دیدم. فوریه سال 1945. زندانی‏ها آن را در خیابانی یخ زده به جلو هل می‏دادند. سربازها بر روی ماشین دراز کشیده بودند. لخت و با زیرپوش. با زیر شلواری. سفت و سخت شده. باسن زرد رنگ آنها با شیار سیاهی میان ران‏هایشان محکم به همدیگر برخورد می‏کرد. پاها دراز شده _ مانند چوب‏های درازی که دارای کف پا بودند. یکی از سربازها را انگار کش ‏آورده و مانند خمیر پهنش ساخته بودند، کاریکاتوری خونین. چشم‏ها، دهان، دندان‏ها و گوش‏ها در هم مخلوط شده بودند. میان دو چشم در پیشانی آرواره سفیدی فرو رفته بود و دندان خود را بر علیه جهان نشان می‏داد.
 
اواسط آپریل
 
فصل بهار است. بوی خاک، آب، هوا، باران. سکوت. درختها در حال شکوفه دادن هستند. فقط درختهای اقاقیا سیاه و خشک ایستاده‏اند، اما سبزه سیاهی را می‏شکند. خوک چران رمه را به چراگاه می‏برد. رعد و برق کوتاهی رنگ چمن را روشنتر و نور زرد درخشنده و آرام چراغ نفتی را لبریز از خود می‏سازد.
سنگهائی که من کنار پاهای خود احساس می‏کنم. این دو سنگی که مرا بزیر می‏کشند، فقط خستگی می‏باشند. و در پائین پاها کف اطاق قرار دارند، و من روی صندلی نشسته‏ام. من هنوز گاهی کنترل می‏کنم. اما بعد این حس که آب تابم می‏دهد و من با چشمانی بسته در شب در حال حرکتم مرا از خود پر می‏سازد. من برای فرار کردن خواهم کوشید. شب مرا در بر گرفته است. تقلاهایم بیفایده‏اند. من تجزیه شده بودم. صورت‏هائی که در طی روز به زحمت ساخته بودم خود را سریع دور یا مخفی می‏ساختند.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 18:56  توسط سعید از برلین  | 

کسی که نتواند جهانش را تکامل بخشد از روزی به روز دیگر زندگی می‏کند. کسانی که در خارج‏اند، اصلاً وجود ندارند. ادامه. وقتی من این راه دور را پشت سر بگذارم، بعد همه چیز به خودی خود انجام می‏پذیرد. اینگونه من به خودم جرأت می‏دهم. زیرا که من مایلم خود را پنهان سازم. مایلم از این میز فرار کنم، از دفتری که قصد نوشتن داستانی در آن را دارم.
من یک جمله نوشتم. چه کسی می‏تواند ضمانت کند که این مهمترین جمله نبوده است. من یکبار دیگر کمرم را خم کرده و دست از کار کشیدم. سه ساعت تمام روزنامه ‏خواندم، نهار خوردم، با بچه‏ها صحبت کردم. حالا در این لحظه دوباره شروع به نوشتن می‏کنم. من امیدوارم که با این کار به خودم نزدیکتر شوم.
دندان‏ها چه محکم خود را به هم می‏سایند. این یعنی: این کاغذها را باید با خود به همراه بکشم. هرچه سریعتر باید از این محل که در کنارش مخلوق کشته شده است دور شوم. حتی بدنم هم دیگر مایل نیست این جنون را تحمل کند. و اما تسمه کاغذی هنوز کاملاً محکم است. رشته‏ نخهای کاغذی. من آنها را محکم نمی‏کشم. من احتیاط می‏کنم. دوباره چندین ساعت‏ گذشت. با نوری مصنوعی به نوشتن ادامه می‏دهم. فقط نباید از نوشتن دست برداشت و قلم را از دست به زمین پرتاب کرد.
 
یادداشت‏ها
 
ماشین‏های گوشت
ده سال پس از پایان جنگ
 
خیابان در این ساعت از روز پر رفت و آمد بود، ترامواهای زرد رنگ از کنار همدیگر سریع می‏راندند، اتوبوس‏ها با رنگ آبی فولادی تلق تلق می‏کردند. زنان فروشنده در بازار فریاد می‏زدند: "دسته گل، دسته گل‏های زیبا!" زنبیل‏هائی پر از گل‏های بنفشه و شقایق در کنار دیوار خانه‏ها قرار داشتند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 12:48  توسط سعید از برلین  | 

من باید به (و) کت و شلوارش را پس بدهم، گالش‏اش را، مدل موهایش را، جوش صورتش را، خنده‏ها و کلماتش را. من اجازه ندارم چیزی گم کنم، وگرنه تصویر ناکامل است. در بیرون باران می‏بارد. باران گرم ماه ژوئن با دانه‏های چاق. روی میز یک کاسه‏ لوبیا سبز قرار دارد که رویشان کره زده شده است. (و) کنار پنجره نشسته است و از من سؤال می‏کند: "چه باید کرد؟ نمی‏دانم چطور باید به نوشتن ادامه دهم". من اما جواب نمی‏دادم. "من نمی‏دانم چطور باید به شعر نوشتن ادامه دهم." _ من در جواب می‏گویم: "پاهای مگس‏ها را نکن". (و) نامطمئن می‏خندد: "من نمی‏دانم ... منظورت از این حرف چیست." اما من یک بار دیگر جواب می‏دهم: "نه ... آدم نباید پاهای مگس را بکند." این در سال 1949 یا 1950 بود.
(و) درک نمی‏کرد، اما من چند سال بعد خود را به مگسی تغیر دادم. و (و) پسر بدی بود که نه تنها پاهایم را از بدن جدا می‏کرد، بلکه مرا داخل یک بطری می‏انداخت. وقتی من در بطری سر بسته آهسته وزوز می‏کردم، (و) با صدای بلند صحبت می‏کرد، زبانش را بیرون آورده و به من نشان می‏داد، از وزوز کردن من شکایت می‏کرد و صورت کوچک مضحکش به یک مُشت تغیر می‏کرد.
(و) چند سالی به ترساندن ادامه داد. او باید در این اواخر خود را تغیر داده باشد. این را به من گفتند. او باید دچار یک فروپاشی گشته و ظاهراً قصد داشته خود را بکشد، و عاقبت باید خود را کاملاً تغیر داده باشد. می‏گویند: "او آدم دیگری شده است." این به این طرف و آن طرف رفتن مستمر آشفتگی بزرگی ایجاد می‏کند.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 23:38  توسط سعید از برلین  | 

اگر حالا من در خود کاوش کنم، سایه‏ای از میان زمان به حرکت نخواهد افتاد. من باید تمام نیرویم را متمرکز کنم. بعلاوه تمام مدت دیروز را "شاعر" نبودم. در بهترین حالت مدت کوتاهی پیش از به خواب رفتن، اما همینطور در خصوص این چند دقیقه‏ی کم هم شک دارم. همانطور که گفتم، در این روز بدون شغل، جهان‏بینی و شخصیت از خواب بیدار گشتم. من نمی‏خواهم خود را استتار کنم: من بدون گذشته از خواب بیدار گشتم. بدون تجارب بد. بدون دشمنان و دوستان. بدون زنها. من کورمال کورمال مستقیم به سمت فلاکت می‏رفتم. خیلی کار در پیش است. اول از همه می‏بایست یک لهستانی سی و هفت ساله از خودم بسازم، بعد از آن یک اروپائی که جنگ جهانی دوم و اشغال نازی‏ها در لهستان را تجربه کرده است، و بعد از آن میبایست هرچه سریع‏تر شوهر، پدر، فرزند، برادر، داماد، دوست و دشمن بشوم.
فعلاً به صبحانه دوم فکر می‏کنم. معذالک جهان‏بینی‏ام را هنوز دوباره نساخته‏ام. زمان اندک است و من اجازه ندارم تا فردا در این حالت بمانم. من باید از اول شروع کنم. هر ساعت از دست رفته در چنین مسابقه دوئی یک شکست است. تمام روز اتفاقی رخ نمی‏دهد. البته تراموا به موقع رسید و دوباره عزیمت کرد. یک مرد جوان درخواست گفتگوی کوتاهی با من کرد. حالا به مانع اصلی هنگام بازسازی روز قبل برخورد می‏کنم. اما برای آن توصیه‏ای برای خودم ندارم. دیروز بر روی تختخواب برنامه برایم کاملاً واضح بود. و حالا برنامه‏ای نمی‏بینم. فقط می‏دانم که زمان در حال سپری گشتن است.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 13:27  توسط سعید از برلین  | 

 
میدان بزرگ با آن بقایای ویرانه خاکستری محلی‏ است که در کنارش مقر هیتلر قرار داشت. یک بلوک بتونی، در واقع از یک آتشفشان زیرزمینی پرتاب گردیده، یک سنگ قبر. من از میان کشت زار پوشیده از برف می‏گذشتم، در پشت سرم باد پرچم بزرگ قرمز رنگی را بر فراز دروازه براندنبورگ Brandenburger Tor تکان میداد. اسب‏ها چهار نعل از روی دروازه به پائین فرود می‏آمدند یا به سمت آسمان پرواز می‏کردند و به همراه صلیب شکسته سیاه رنگ محو می‏گشتند. دانه‏های سفید برف در هوا تلو تلو می‏خوردند؛ من به هتلم می‏روم، جائی که پیشخدمت با ادبی خود را در برابرم تا کمر خم کرد و صورت غذائی که به زبان آلمانی و روسی چاپ شده بود را به دستم داد. من غذائی را انتخاب و او سفارش مرا یادداشت کرد و با نوک پنجه پا به سمت آشپزخانه رفت. من پشت میز نشستم و پاسپورتم را که به نام و نام خانوادگی من صادر شده بود لمس کردم، پاسپورتی که در داخل آن مشخصات من و یک یادداشت وجود داشت: علامت ویژه: ندارد. هم پاسپورت واقعی بود و هم نام من.
 
ادامه
 
در این لحظه هیچ چیز وجود ندارد. امروز صبح بدون داشتن جهانبینی از خواب برخاستم. همه چیز خاکستری رنگ بود. من روزنامه را برداشتم و مشغول خواندن شدم، بخصوص خبرهای مربوط به سیاست را. هنوز هم آنچه "سیاسیون" می‏گویند برایم جالب است. بعد از خوردن صبحانه، سیاست قدرت‏های بزرگ را دیگر درک نمی‏کنم. بعضی اوقات اما چنین به نظرم می‏رسد که انگار چیزی از آن میفهمم. هنگام نهار و هنگام شب دوباره نمی‏توانم آن را درک کنم. تا جائی که بتوانم طرحی از هستی دیروزم را تصور کنم، بلافاصله بعد از بیداری ادعا می‏کنم، نه کاتولیک نه کمونیست و نه به اصطلاح "شاعر" بوده‏ام. من عقیده شخصی نداشتم. حالا بعد از ترک کردن تختخواب رادیو را روشن می‏کنم.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 21:52  توسط سعید از برلین  | 

معلم چاق مرد مجردی بود، و مردم تعریف می‏کردند که او بجای تمبر نشانه‏های افتخاری که به مناسبت روزهای تعطیل به یقه کت و پالتوی شهروندان می‏زنند جمع‏آوری می‏کند. و باید صاحب یک کلکسیون کامل از این نشانه‏های افتخار باشد، و قبل از رفتن به شهر می‏بایست همیشه یک <نشان> مناسب آن روز را به یقه بزند. از این نوع کارها اغلب انجام می‏داد، اما او به این اصل هم احترام می‏گذاشت: "گر فنیگ بر فنیگ افزائی، برجی گردد به سمت کوه طلا". حالا او می‏خندد و با این کار دندان طلائیش می‏درخشد، و با دسته‏ای از دفترهای آبی رنگ که زیر بغل زده است ناپدید می‏گردد. هنگام خارج کردن اشیائی که در زمین مدفونند، انسان‏ها و ابزارهای پر سر و صدا در ساعات نهار بیشتر از هر چیزی مزاحم من می‏گشتند. در این ساعات زمان حال با نیروئی عظیم به سخن می‏آید. ناقوس با وقفه‏های کوتاه به صدا می‏آید و من از این وقفه‏ها استفاده کرده تا خود را قوی سازم. در شیکاگو مدرسه‏ای در آتش می‏سوزد، و پلیس‏ها والدین خشمگینی را که قصد انداختن خود در آتش دارند دور می‏سازد. دوباره می‏بایست با زحمت خیابان‏های شهر کوچک را که اول سپتامبر سال 1939 به کلی سوخته بود طی کنم. این کار هوشیاری غیر عادی‏ای را طلب می‏کرد. و سرانجام نباید فراموش می‏گشت که در نبش خیابان کراکاوئر Krakauerstraße نانوائی قرار داشته است. اینجا نان شیرمال‏هائی با پوسته چسبناک طلائی روی تابه‏های عظیم و همواری برق می‏زدند. رایحه‏ها خیلی آسان فرار می‏کردند و حافظه آنها را حفظ نمی‏کرد. تمام کارم بیهوده می‏بود اگر من در این لحظه بوی نان و بخار گرمی که از در باز نانوائی هجوم می‏آورد را احساس نمی‏کردم. من با هجوم عکس‏های شفافی که مانند کوه‏های یخ از خلاء صعود می‏کردند و همدیگر را با سر و صدا تکه تکه می‏کردند در نبرد بودم.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 13:23  توسط سعید از برلین  | 

Tadeusz Rozewicz
شروع روز
 
گذشته من هر روز با من از خواب بیدار می‏گشت. وقتی خورشید ساقه گل‏ها را در پنجره‏ها جلوه‏گر می‏ساخت، همراه من همکارانم، همبازی‏هایم، معاونین رؤسای مدارس و صدها، بلکه هزارها نفر از انسان‏ها بیدار می‏گشتند. فوری تمام حادثه‏های خوب و بد بیدار می‏شدند؛ ابتدا بی‏حرکت و شفاف به خود حیات می‏بخشیدند و بعد مرا با خود درون جهانی که مدت‏های مدیدی از مرگش می‏گذرد می‏کشیدند.
امروز اما بیدار گشتنم کاملاً متفاوت بود. تمام گذشته ناپدید گشته و در پیرامون من فقط آینده، نور راه راه خورشید بر دیوار، پژواک قدم‏ها در خیابان و اشاراتی از راه دور وجود داشت. بعد از بیداری خود را در جزیره متروکی یافتم، همه آنچه که در این مدت سی و هفت سال از زندگیم گردآوری کرده بودم از من دزدیده شده بود. اینجا در این جزیره متروک نه آن اسباب ‏بازی‏ که مادرم روزی به من هدیه کرده بود وجود داشت، نه حیواناتی که من از آن‏ها می‏ترسیدم، و نه حروف الفبائی که می‏آموختم. باید جهان را از نو می‏ساختم. باید همه دوستان و دشمنانم را از نو خلق می‏کردم. بنابراین از جا برخاستم و با زحمت پسر بزرگی که ناگهان از پشت خانه‏ای بیرون جهید و سنگ به سویم پرتاب کرد را به یاد آوردم و بعد معلم ریاضی چاق و عینکی را که مرا به پای تخته خواند و با لبخند در دفترچه یادداشت سیاهرنگش در جلوی اسمم یک صفر گذاشت.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 13:3  توسط سعید از برلین  | 

"آنجا چه‏ می‏کنی؟ تاتیانا گریگورینا کلاس، تخته‏سیاه و مرا فوری به‏جا نمی‏آورد. "آخ، حالا دوباره می‏داند که چرا من در کنار تخته‏سیاه ماسیده‏ام.
او آهسته از میان نیمکت‏ها پس و پیش می‏رود و چنان با چکمه نمدی سنگین و مردانه‏اش قدم برمی‏دارد که زمین زیر پایش انگار خم می‏گردد.
"خوب، آیا حالا یادت آمد که کوتوزوف چه گفت؟" در صدای تاتیانا گریگورینا این خانم معلم سخت‏گیر ما عجله‏ای وجود نداشت، صدایش مانند همیشه شفاف و آمرانه بود، فقط چشم‏های باریک و زیبایش باریک‏تر شده بودند و در گوشه آنها دو قطره اشگ یخزده مانند نوک سرنیزها لجوج و جسورانه می‏درخشیدند. و این درخشش در قلب هر کدام از ما فرو می‏رود، در قلب همه بیست و پنج نفر ما.
چشم‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏های تاتیانا گریگورینا مرا گرم می‏سازد و تمام کلاس درس از گرمای نامفهوم و هیجان‏آمیزی پر می‏گردد. آری، حالا به یاد می‏آورم. حالا به خوبی می‏دانم که کوتوزوف چه گفته بوده است! _ "ما هیتلر را شکست خواهیم داد!" اینرا مارشال گفته بود. مگر می‏توانست بجز این چیز دیگری بگوید؟
تاتیانا گریگورینا با اشاره سر به من دستور نشستن می‏دهد و با صدای خونسرد و خوش‏طنینی که آرامش و اطمینان می‏بخشید تکرار می‏کند: "ما پیروز خواهیم گشت".
فقط یک چیز عجیب است: چرا خانم معلم از این‏که من سده‏ها را قاطی کرده‏ام، که من ناپلئون را با هیتلر اشتباه گرفته‏ام و به مارشال کوتوزوف اجازه داده‏ام ‏چیزی را بگوید که او هرگز به زبان نیاورده است تعجب نمی‏کند.
_ پایان _
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:6  توسط سعید از برلین  | 

 
"من آتش گرفتم اما در آن کشته نشدم ... من زنده ماندم ..." میکائیل یفی‏موویچ غیرعادی زیر لب حرف می‏زند، به دنبال کلمات می‏گردد و سرش تکان‏های شدیدی می‏خورد، در حالی‏که او قبل از رفتن به ارتش صدائی واضح و شفاف داشت!
تاتیانا گریگورینا سعی نمی‏کند سر بزرگ و رعشه گرفته شوهرش را محکم نگاه دارد. او آستین خالی را مچاله و نوازش می‏کند، طوری‏که انگار به دنبال دست سالم او می‏گردد.
"من خوشبختم، میکائیل ..." و چند بار آنرا تکرار می‏کند! "خیلی، خیلی خوشبختم ... تو اینو می‏دونی!"
"آره، تانتچکا، می‏دونم ..."
سرباز قوی‏هیکل سیاه شده خجولانه لبخند می‏زند. لبخندش به تعداد زیادی لبخند عجیب و ریز تجزیه می‏گردد. فقط یک آینه شکسته می‏تواند ‏چنین لبخندی بزند.
"من حالا باید تدریس کنم ... فوری تموم می‏شه ... فوری ... یک لحظه صبر کن ..."
اما خانم معلم از جایش تکان نمی‏خورد. هنوز هم مشغول نوازش آستین خالی از دست ا‏ست، طوری‏که انگار می‏تواند آن‏ را به زندگی بازگرداند.
تاتیانا گریگورینا بدون چشم‏برداشتن از شوهرش به سمت در کلاس به راه می‏افتد.
همه بچه‏ها بجز من پشت میزهایشان نشسته‏اند. انگار که باد تحرکشان را با خود برده و به نظر می‏آمد که کلاه‏های آن‏ها را نیز از سر برداشته است.
تاتیانا گریگورینا متوجه نمی‏شود که ما کلاه بر سر نداریم. سفید و سرد مانند قطعه‏ای یخ داخل کلاس می‏گردد.
هنگامیکه خانم معلم کنار میز کوچکش از حرکت بازمی‏ایستد، مانند درخت قانی که از برف و سرما یخ‏زده‏ است به‏نظر می‏آید.
سرما در سرهای لخت و بدون کلاه ما غژ می‏کند. اما من حالا خانم معلم را بیش از همیشه دوست دارم. و گرچه هنوز بهار نیامده است اما همه کلاس او را دوست دارند _ در بیرون زمستان خشمگین است.
تانتچکا، نام جدید خانم معلم در گوش‏های ما طنینی لطیف و غمگین دارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ساعت 14:39  توسط سعید از برلین  | 

در تاریک روشن راهرو یک مرد بزرگ با پالتوی سربازی بلندی بر تن و کیسه‏ای پر بر شانه ایستاده است. به‏نظر می‏آید که راهروی مدرسه ما برای او تنگ است. اما شاید چون‏ سر او مرتباً به این‏سو و آن‏سو تکان می‏خورد این‏طور به‏نظر می‏آید. آری، دائماً به کناری نگاه می‏کند و به‏طور عجیبی سرش را تکان می‏دهد، گاهی سر را به سمت راست و گاهی به سمت چپ می‏اندازد. وقتی گردنش را راست می‏کند، سرش کمی به لرزش می‏افتد. سر می‏لرزد، تند تکان می‏خورد و به این سمت و به آن سمت می‏افتد ... حتی وقتی خانم معلم گردن مرد را بغل میکند، سر مرد خود را از دستان محکم و خوب وی جدا می‏سازد.
محصلین غمگین پچ پچ می‏کنند: "موج"
میکائیل یفی‏موویچ نه تنها به موج‏گرفتگي دچار شده بلکه آستین چپ او نیز خالی به پائین آویزان است. فقط با یک دست، با دست راست خانم معلم را به سوی خود می‏کشد. حالا چگونه می‏خواهد او بدون دست آزمایش فیزیک انجام دهد؟ و کاملاً سیاه دیده می‏شود، انگار که به ذغال تبدیل شده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ساعت 11:53  توسط سعید از برلین  | 

زاشکا خجالت می‏کشد که بگوید شوهر خانم معلم ما برگشته است. آری، میکائیل یفی‏موویچ معلم فیزیک و شوهر تاتیانا گریگورینا می‏باشد. این دو قبل از رفتن او به جبهه ازدواج کرده بودند. از بیست و پنج حنجره ":هورا! میکائیل یفی‏موویچ برگشته!" به صدا می‏آید. قطارها به هر سوئی می‏غرند _ صدها واگون با سربازان آوازخوانی‏ که تفنگهای کاملاً تازه دارند. ما به سر و کول همدیگر می‏زنیم و بدون رعایت حال چکمه‏های نمدی‏مان پا به زمین کوبیده و از ته گلو فریاد می‏کشیم. میکائیل یفی‏موویچ معلم قبلی ما بود! او در جبهه با فاشیست‏ها جنگیده ... و حالا به خانه بازگشته است، در حالی‏که همه فکر می‏کردند او دیگر از جبهه زنده بازنمی‏گردد.
خانم معلم با فریاد می‏گوید: "ساکت!"، همان خانم معلمی که صدایش را هرگز بالا نمی‏آورد. با انگشتان لرزان دگمه‏های پالتویش را می‏بندد، اما نمی‏تواند به راحتی از پس حلقه‏های کوچک فلزی برآید. حالا وی نیز از سرما دچار رعشه می‏شود. تاتیانا گریگورینا چنان می‏لرزد که قادر به تکان‏ دادن خود از جایش نیست. و چرا آنجا مانند آنکه ریشه‏دوانده ایستاده است؟ ما می‏توانستیم تا حال طول راهرو را صد بار بدویم.
خانم معلم به راه می‏افتد، طوری‏ که انگار روی زمین راه نمی‏رود، بلکه بر روی یخی نازک و لیز. حتماً دست‏هایش به خواب رفته‏‏اند، زیرا که او تمام بدنش را به در تکیه می‏دهد.
ناگهان در بدون سر و صدا باز می‏شود، و کاملاً باز می‏ماند.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر ۱۳۸۹ساعت 14:49  توسط سعید از برلین  | 

تاتیانا گری ... تاتیانا گریگورینا ..." با وزش باد پالتوی پشمی کهنه بطور اغراق‏آمیزی ورم می‏کند و بالا می‏رود و بعد مانند بادکنکی بادش خالی گشته و می‏افتد. "تاتیانا گریگو، چیزی باید به شما بگم، تاتیانا گریگو ..." حالا همه زاشکا عالیابیف Saschka Aljabjew از کلاس چهارم را به‏جا می‏آورند. سه برادر زاشکا در جنگ کشته شده‏اند، و او به این خاطر به طرز وحشتناکی سرافراز است. هیچ خانواده‏ای در ده کوچک این‏ همه کشته نداده است. تمام مدرسه زاشکا را که تنها فرزند باقی‏مانده است دوست دارند.
"خوب حالا، حرفتو بزن"، خانم معلم به او اجازه می‏دهد و گرم و مادرنه به رویش می‏خندد، و چشم‏های باریک و جدی‏‏اش شفاف می‏گردند. "خوب حرفتو بزن دیگه ..."
حالا دیگر من نجات یافته‏ام، بخدا قسم که من نجات یافته‏ام! تا وقتی‏که زاشکا بی‏سر و ته حرف می‏زند خطری متوجه‏ام نخواهد بود. و سپس شاید زنگ‏مدرسه به کمکم بیاید ...
"تاتیانا گریگورینا ... تاتیانا گریگو ..." نام و نام پدری خانم معلم در گلوی زاشکا گیر می‏کند. پالتوی کهنه و چرب‏‏اش و همین‏طور صورت کوچک او مانند کوپک تازه‏ای می‏درخشد. "چه خبری برای تعریف کردن داری؟" زاشکا با آن آستین‏های بلند که آستر پاره آن دیده می‏شد دستش را تند تکان می‏دهد. "میکائیل یفی‏موویچ Michail Jefimowitsch برگشته!"
"چه کسی برگشته؟ کدام میکائیل یفی‏موویچ؟ چرا داستان تعریف میکنی؟"
"خوب فیزیکدان خودمان!" صورت مانند کوپک گرد زاشکا هنوز مانند قبل می‏درخشید. "میکائیل یفی‏موویچ!"
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر ۱۳۸۹ساعت 11:59  توسط سعید از برلین  | 

اوه، با کمال میل مایلم چیز دیگری را تعریف کنم! امروز صبح در خیابان، در فاصله کمی از نانوائی با گرگها مواجه شدم. نه با یک _ با دو گرگ!. آنها مانند سگها می‏لرزیدند و پوزه خود را می‏لیسیدند، و چشم‏های زرشکی‏رنگشان در برف سرخ‏فام صبح‏گاهی می‏درخشید. چون نانوائی بوی نان تازه می‏دهد، و این بوی شیرین مقاومت‏ناپذیر مرا هم به سمت خود کشاند. دیدن گرگ‏ها در روز روشن باعث تعجیم نشد.
اما آیا می‏توان به خانم معلم سخت‏گیرمان که سردش نمی‏شود از نان تعریف کرد؟ او حتماً صحبتم را فوری قطع کرده و خواهد گفت که جنگ است و ما دانش‏آموزان سهمیه می‏گیریم _ ششصد گرم تمام، درست به اندازه سهمیه سربازها که جان خود را فدا می‏سازند. و تمام این‏ها را باید ما بشنویم، زیرا شوهر او در جبهه جنگ است. انگار که تنها او می‏جنگد!
زنگ‏مدرسه چرا به صدا نمی‏آید؟ شاید صدای لطیف‏ش یخ‏زده است و ما نتوانیم دیگر هرگز طنین شادش را بشنویم؟ هنوز لحظه‏ای بیشتر از یادآوری به‏صدا آمدن زنگ‏مدرسه نگذشته بود و هنوز من کاملاً به این نغمه شیرین فکر نکرده بودم که در کلاس با صدای بلند به سر و صدا می‏افتد، طوری‏که انگار سرما در حال خرد‏ کردن در است.
"تاتیانا گریگورینا! تاتیانا گریگورینا!" از پشت ابر بخار سری پیچیده شده در یک دستمال پشمی از در به داخل نگاه میکند.
"مزاحم نشو."
تاتیانا گریگورینا _ این نام خانم معلم ما است _ حتی روی خود را برنمی‏گرداند. برایش چیز دیگری بجز من و کوتوزوف جالب نیست.
اما صاحب سر بسته‏بندی شده در یک پارچه پشمی دست‏بردار نیست. حالا پشت در یک پالتوی پشمی بلند که تا زمین می‏رسید با آستین‏های بالازده دیده می‏شود.
" تاتیانا گریگ ..."
"چی می‏خوای؟ می‏بینی که شاگردم داره به این خوبی و روانی درسشو جواب می‏ده، و تو مزاحمش می‏شی!"
دوباره خانم معلم مسخره‏ام می‏کند! و مانند همیشه، حتی به هنگام شوخی مانند سرمائی‏که ما را خشک و بی‏حرکت می‏سازد لجباز است. آری، خانم معلم کلاس ما یک چنین انسانی‏ست!
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 22:45  توسط سعید از برلین  | 

معلم‏ها بیشتر از محصل‏ها می‏لرزند. آنها هنگام زنگ تفریح مثل دیوانه‏ها به اطراف نمی‏دوند و بر روی دست‏هایشان راه نمی‏روند. و به دلیلی خجالت می‏کشند در حضور محصل‏ها پا به زمین بکوبند! اما خانم معلم ما یخ‏نمی‏زند، انتظار به وقوع پیوستن این حادثه کار بیهوده‏ای‏ست!
او امروز با چوب‏های اسکی به مدرسه آمده است. چوب‏های اسکی منظم به دیوار تکیه دارند _ چوب‏اسکی‏های شکاری او ضخیم‏ و کوتاه‏اند. خانم معلم در پشت گردنه در کلبه هیزم‏شکنان زندگی می‏کند. بدون چنین چوب‏اسکی‏ای حتماً او در توده‏های برف اسیر خواهد گشت!
دگمه‏های پوستین آراسته‏اش را باز کرده، کلاه‏پوست مردانه‏اش را به پشت گردن انداخته است _ خانم معلم داغ است! موهایش از زیر کلاه، سفید مانند پوسته درخت قان طوری بیرون زده است که انگار درونش هم سفید می‏باشد!
گونه‏های گرد و کمی پف‏کرده خانم معلم از سرما چنان سرخ شده است که انگار این سرخی از خورشید داغ تابستانی‏ست. بنظر می‏رسد که او همین الساعه در برف حمام کرده، همان‏گونه که ما در تابستان در ویاتکا Wjatka حمام می‏کنیم. خیر، خانم معلم بخاطر سرما هرگز کلاس را تعطیل نمی‏کند، حتی اگر هوا چهل درجه زیر صفر باشد! حتماً غرغر زدن ما باعث تفریح او می‏شود. نه، ما در زمستان اصلاً علاقه‏‏ای به خانم معلم نداریم، فقط هنگامی‏‏که‏‏‏‏در بهار و در پائیز سرما شکننده نیست به او علاقه‏مندیم. می‏خواهد هر سرمائی هم در بیرون حکفرما باشد باید بی‏زحمت جواب درس را از بر بدهی، انگار که گونه‏های تو از گرما می‏سوزند … آن‏گونه که انگار تو از سرما مانند قندیلی از یخ منجمد نشده‏ای … انگار از جنگ خبری نیست و آلمانی‏ها به سمت مسکو نمی‏آیند!
"بسیار خوب، می‏تونی تا یادت بیاد که کوتوزوف چه گفته بود موقتاً برامون چیز دیگری تعریف کنی؟" صدای خانم معلم کمی تمسخر به همراه دارد و گونه‏هایش مانند دو سیب می‏خندند. "دیگه کمی کسالت‏آور شده، مگه نه بچه‏ها؟"
برای بچه‏ها، دوستان کوچک من، به‏هیچ‏وجه کسالت‏آور نیست. آنها دندان‏هایشان به هم می‏خورد و خواب یک قطار را می‏بینند. تا چند دقیقه دیگر می‏توان سیگنال را بار دیگر برای اجازه حرکت تنظیم کرد ...
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:36  توسط سعید از برلین  | 

در این وقت یکی از نیمکتهای کلاس به حرکت می‏افتد، فنرهای واگون قطار تلق تلق می‏کنند، بزودی بقیه نیمکت‏ها نیز به حرکت می‏افتند و قطار با هیاهو به سفر می‏رود. سریع‏تر، سریع‏تر، سریع‏تر! من احساس می‏کنم که چگونه بر روی سطحی پراکنده و بی‏پایان از کنار جنگل‏هائی که در برف مدفونند، از میان شهرهای جنگ‏زده و ویران‏گشته و قریه‏ها حمل می‏شوم. قطار ارتشی با عجله به سمت لیتوانی در حرکت است. دریاها و رودخانه‏ها از میان بخار یخ‏زده می‏درخشند، کلبه‏ها آرام و سریع گم می‏شوند ... توده‏های برف سیاه و خیس گشته و شروع به ذوب شدن می‏کنند ... "
ایست، رسیدیم!" خانم معلم آمرانه قطار را متوقف می‏سازد، آن‏هم درست لحظه‏ای که می‏خواهم در مزرعه شکوفان گندمی که پر از وز وز زنبورهاست بپرم ... "بسیار خوب، حالا بگو که کوتوزوف چه گفت؟" افسوس، کاش دماغم سفید می‏بود! وقتی گوش و دماغ محصلی از سرما سفید می‏شود باید به حیاط برود _ او باید خود را با برف ماساژ دهد. آدم می‏تواند یک‏ساعت تمام خود را ماساژ دهد _ هیچکس به آدم چیزی نمی‏گوید، حتی یک کلمه!
و اگر حالا دماغ خانم معلم ما تاتیانا گریگورینا Tatjana Grigorjewna که مانند یک خط‏کش صاف است سفید می‏شد آیا به حیاط می‏رفت که بینی‏اش را با برف ماساژ دهد؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 21:29  توسط سعید از برلین  | 

در ضمن ما دفترچه‏های مخصوصی داریم _ آنها از روزنامه‏های قدیمی زرد شده‏ ساخته شده‏اند! وقتی‏ شاگردی پای تخته‏سیاه می‏ایستد و درس جواب می‏دهد، بخار از دهانش مانند بخار سماور به سمت تخته‏سیاه هجوم می‏برد. اما از دهان من بخار خارج نمی‏شود. و اگر مرا بقدر کشت هم بزنند _ باز نمی‏دانم که کوتوزوف در فیلی چه گفته بوده است.
شاید قطار بتواند مرا از این گرفتاری نجات دهد؟
ده کوچک ما در کویری بی‏انتها از برف خود را گم می‏کند. تا ایستگاه بعدی قطار هنوز صد کیلومتر باقیمانده است. اما در کلاس درس شاگردان اجازه دارند خود را گرم کنند _ ما اجازه داریم پا به زمین بکوبیم. ما به ندرت تک‏ تک پا به زمین می‏کوبیم. تمام شاگردان کلاس با هم پا به زمین می‏کوبند. بعد واقعاً چنین به نظرمان می‏رسد که انگار قطارها با سربازان، پرستاران، آشپزخانه صحرائی و اسلحه‏ها زوزه‏کشان و به سرعت بر روی ریل‏ها می‏گذرند. سربازها آواز می‏خوانند، لکوموتیوها نفس نفس می‏زنند. در سر کلاس کسی متأسفانه اجازه آواز خواندن و نفس نفس زدن ندارد. اما آیا مگر تصور کردن یک لکوموتیو و یک ترانه سخت است؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 19:22  توسط سعید از برلین  | 

 
من دیگر با قورباغه احساس همدردی نمی‏کنم. بخاطر او خانم معلم عصبانی شده است. اگر دستمال تخته‏پاکن مانند قورباغه‏ای دیده نمی‏شد، من هم به آن سرگرم نمی‏گشتم، و خانم معلم شاید سؤالش را فراموش می‏کرد. امروزه معلم‏ها هم غالباً فراموشکارند! و اگر این قورباغه ‏نبود شاید می‏توانستم به کوتوزوف فکر کنم و لااقل چیزی از او بخاطر بیاورم.
به تدریج چنین به نظرم می‏آید که مقصر همه چیز این قورباغه یخ‏بسته است. او گرمای شکایت‏آمیز بخاری آهنی را بلعیده بود! او ریش‏های سفید را کنار پنجره‏های کلاس آویزان کرده و در را با پوستی از شبنم ‏یخزده آستر کرده بود. اوست که پاها و دست‏ها را مانند سگ بدجنسی گاز می‏گیرد.
"زمستان سخت روسیه را تصور کنید ..." صدای خانم معلم دقیقاً مانند زمستان سخت روسیه در هوای یخ‏زده کلاس به نوسان می‏آید.
خانم معلم می‏خواهد به من کمک کند، اما فقط فکرم را بیشتر مختل می‏سازد. زمستان روسیه که احتیاج به تصور کردن ندارد! زمستان نه تنها درها و پنجره‏های کلاس درس را با یک پوسته کلفت یخ پوشانده، بلکه سرهای ما را هم در یقه‏های بالازده شده پالتو و پاهایمان را در چکمه‏های بزرگ و سنگین نمدی مجبور به فرو بردن کرده. زمستان مدرسه را چنان سرد ساخته بود که ما احتیاج نداشتیم حتی کلاه‏ خود را از سر برداریم. هنگام جواب دادن درس هم کلاه را از سر برنمی‏داریم _ چنین زمستانی‏ست اینجا! ما چنان خود را پوشانده‏ایم که مانند کهن‏سالان صورت چین‏خورده دیده می‏شویم و برای نشستن بر روی نیمکت جا کم می‏آوریم. جوهر یخ‏زده است؛ ما شیشه‏های جوهرمان را زیر میز تکان می‏دهیم _ یک‏قطره هم از آن خارج نمی‏شود! مدتی‏ست که دیگر با قلم نمی‏نویسیم، اما چندان اشتیاقی هم به نوشتن دیکته و انشاء نداریم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 13:25  توسط سعید از برلین  | 

اگر آدم با دقت تخته‏سیاه را تماشا کند _ و من چشم‏هایم را از آن برنمی‏گردانم، زیرا که من واقعاً فراموش کرده‏ام کوتوزوف چه گفته بوده است _، می‏تواند چیزهای جالبی ببیند. در کنار شیار، جائیکه قطعات کوچک گچ قرار دارند، پارچه تخته‏پاکن یخ بسته است. چنان محکم که نمی‏شود حتی به زور دندان آنرا باز کرد. انگار که کسی یک قورباغه را میخ‏کوبی کرده باشد. پارچه کثیف و قلمبه چنان زیاد به یک قورباغه شباهت دارد که دلم برایش می‏سوزد، طوری‏که انگار او جاندار است. به طور نامحسوس تلاش می‏کنم او را به زور از هم باز کرده و بر روی زمین پرتاب کنم.
"با پارچه بازی نکن!" خانم معلم عصبانی می‏شود. او کنارم ایستاده و پشت‏اش به من است، اما هر حرکت مرا می‏بیند. "بهتره فکر کنی که کوتوزوف چه گفته بود. در آن‏ فصل زمستان دشمن در حال نابود کردن کشورمان بود. و کوتوزوف، آیا می‏دونی کوتوزوف چه گفت ... بسیار خوب، کوتوزوف چه گفت؟"
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 23:16  توسط سعید از برلین  | 

Mykolas Sluckis: Was Kutusof sagte
 
Jean-Paul Sartre, Simone de Beauvoir et Mykolas Sluckis
devant l'église Saint Pierre et Saint Paul à Vilnius
(photo Antanas Sutkus )
 
"درسته، شورای جنگ ارتش روسیه در فیلی Fili نشستی ترتیب داد. می‏تونی به خاطر بیاری که ارتشبد کوتوزوف در فیلی چه گفت؟"
"ارتشبد یک‏چشمی بود. اما او همه چیز را خیلی خوب می‏دید"، و خودم را با این جواب خلاص می‏کنم.
"تو حتماً می‏خواستی بگی که او همه چیز را خوب پیش‏بینی می‏کرد، آره؟" به خانم معلم نگاه نمی‏کنم. حالت صورتش باعث خشنودیم نمی‏گردد. من به تخته‏سیاه نگاه می‏کنم. در گذشته این تخته‏سیاه مانند ذغال سیاه‏ بود اما حالا توسط گچ کاملاً خاکستری شده است. تخته‏سیاهی که من در لیتوانی Litauen به پای آن خوانده شده‏ بودم مانند قطره‏ای آب که شبیه بقیه قطره‏های آب است گردیده. به نظر می‏آید که تخته‏سیاه کلاس قدیمی‏ ما در پشت سر من از میان جبهه جنگ با شتاب عبور کرده و سرانجام اینجا، در منطقه اورال Oral به پیشوازم آمده است. شهر در شعله‏های آتش می‏سوخت و انسانها در آتش هلاک می‏گشتند، اما تخته‏سیاه نسوخت. تخته‏سیاه کور است و کر و نمی‏داند جنگ شده است و آلمانی‏ها جلوی دروازه مسکو ایستاده‏اند.
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:34  توسط سعید از برلین  | 

"زمین زیباتر میگردد، آره، زمین زیباتر میگردد!"
اسنیگوله فریاد میزد و خوشحال به هوا میجهید؛ شادیش را حتماً دل زمین میشنید، اگر چنین چیزی وجود داشته باشد.
من هم تماشا میکردم، خوشحال بودم و به این میاندیشیدم که حالا میتوانم دوباره فکر کنم.
شاید در پائیز برگها حقیقتاً به این خاطر میریزند که زمین زیباتر گردد؟ ممکن است؟
خورشید نیز ناگهان از فرصت استفاده کرده و از میان درز آسمان خاکستری رنگ به تماشا میایستد، طوریکه انگار میخواهد امید ضعیفم را یاری دهد. تابشش مانند زبانی سرخ زمین را میلیسید، زبانه میکشید و مانند رنگین کمانی میدرخشید!
حالا دیگر اسنیگوله بقدر کافی این ور و آنور بریده و با چشمان شادابش معجزه پائیز را سیر تماشا کرده بود. او ناگهان غمگین میگردد.
"پاپا! پاپا! برگهای جدا شده از درختها دیگه سبز نمیشن؟"
حالا میتوانستم به دخترم جواب دهم. من حقیقت بی اهمیت، قدرتمند، از رنگ و رو افتاده و جاودان هستی را تکرار میکنم.
"یک بهار نو حتماً خواهد آمد و برگهای تازه سبز خواهند شد!"
"واقعاً، پاپا؟ به این خاطر برگها انقدر شاد میریزن؟"
"بله، به این خاطر!"
من دوباره خودم را می یابم. حالا میدانستم به کجا میرفتم. چشمها و دستانم دیگر نابینا نبودند. یک غمگینی ملایم پژواک قدمهای سنگینم را فرو مینشاند. بعد از رسیدن به خانه، ورق دستنخورده را به پیش میکشم. حالا دیگر ورق کاغذ مانند کویری که نتوانم از میانش عبور کنم به چشم نمی آمد.
(چاپ اول در سال ۱۹۷۶)
_ پایان_
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 1:7  توسط سعید از برلین  | 

"آخ، پاپا، فشارم نده دردم میگیره!"
با این همه او زود درد را فراموش میکند و ناگهان میپرسد، آنچنان ناگهانی و جدی که زره پوش بیتفاوتیم را میشکافد و من آشفتگی و خجالت احساس میکنم.
طوری جدی و مشکوک سؤال میکند که انگار من در ریزش بیوقفه برگها مقصرم. "پاپا، چرا برگها میریزند؟"
مانند کسی که بطور غیر منتظره از خواب پریده باشد سکوت میکنم، او پاهای کوچکِ چاق و قوی خود را بیصبرانه به زمین میکوبید. بیصبری او را قلب زمین، اگر که اصلاً چنین چیزی وجود داشته باشد، از میان پوسته ضخیم خود حتماً میتوانست بشنَود.
"چرا؟ چرا؟ چرا؟"
من همچنان سکوت میکنم و بیهوده میکوشم بیتفاوتی غمگین در حال ترک کردنم را محکم نگاه دارم.
با تردید فراوان میگویم "برای اینکه زمین ... زیباتر بشه" بدون آنکه خودم به آنچه گفتم معتقد باشم. اما چهره کوچک و آزرده اسنیگوله میدرخشد، در چشمان آبی اش نورهای زرد و نارنجی به جنبش می افتند. با سری رو به بالا شروع به گرفتن برگهای معلق در هوا کرده و آنها را درون لوله ای جادوئی شبیه به تلسکوپ که با هر حرکت شکلی جدید با رنگها بوجود می آورد قرار میدهد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:59  توسط سعید از برلین  | 

با این وجود مه مرا به گونه ای با خود میبرد که انگار من هدفی پیش رو میدارم. افسوس!
روز مه آلود با نور خاکستری پریده رنگش مرا به دام میاندازد. شاید هم که روز اصلاً مرا اغوا نکرده، بلکه مانند من تقریباً کور بوده باشد؟
من خستگی ام را در روزهای بی احساس هفته میریزم، اما تسکینی دریافت نمیکنم. در بیرون برگها از درختان جدا میگردند. آنها در نوسان بودند و غمگینانه و زرد گشته نم نم رو به پائین میباریدند. برگها هم در برابر قدرت پائین کشنده مقاومتی از خود به خرج نمیدادند. و خش خش خسته برگها شباهت به قدمهای متزلزل من داشت.
ناگهان حس میکنم برگی خشک و گرم در دست دارم. دلم میخواست میتوانستم این اخگر کوچک که با کف دست بیحال من، با خستگی بزرگ و با بیتفاوتی ام در تضاد بود را با کمال میل کمی طولانیتر نگهمیداشتم.
وقتی من برگ خشک را غفلتاً میفشرم، برگ خود را به دست کوچک از آفتاب قهوه ای گشته دخترم اسنیگوله Snieguole مبدل میسازد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:44  توسط سعید از برلین  | 

Mykolas Sluckis: Damit die Erde schöner wird
 
من خسته بودم، چنان خسته شده بودم که سرم به درد افتاده بود و جلوی چشمانم سوسو میزد.
آنقدر خسته و مستأصل بودم که نمیتوانستم دیگر دستهایم را روی میز ببینم و قلبم را دیگر در سینه حس نمیکردم.
دستهایم مانند نابینایان کورمال کورمال بدنبال اشیاء میگشتند، و در محل زخم دل سرمائی از تنهائی به خلاء جاری بود.
من ورق سفید و دستنخورده را به کناری هل میدهم، یک کویر بیجان، کویری که برای گذشتن از آن هنوز مصمم نبودم، و مه تیره رنگی از ناامیدی ام مرا با خود به آنجا هدایت میکرد.
مه مرا هرچه قویتر به جائی میبرد، بدون اراده و شکل. احتمالاً به اشیاء سخت، دیوارها و درها برخورد میکردم، اما من هیچ دردی احساس نمیکردم. خستگی سُربین، و تمام احساس بیتفاوتی فلج کننده سنگینتر از خستگی را مه در خود میمکید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۹ساعت 23:19  توسط سعید از برلین  | 

 
 
"چی؟ چی؟"
من با شوخی توضیح میدهم: "آیا هرگز چنین تبسم مهربانانه ای دیده اید؟ هیچ قیمتی نمیتوان برایش متصور گشت."
زنی با پالتوئی از پوست روباه برایم موعظه میخواند: "خجالت نمیکشید؟ با این قیافه باهوشتون!"
خریداران منصف بررسی کنان خود را با فشار به جلو نزدیکتر میساختند. "چه چیزی برای فروش وجود دارد؟ صفحه های جدید گرامافون؟ لولیتا تورس Lolita Torres؟"
و من با رضایت به تک تک سؤال کنندگان جواب میدهم: "لبخند بزنید! نه به قبض خرید محتاجید! نه به پول!"
دختر از آن ارتفاع دست نیافتنی خویش مانند کودکی با تعجب به پائین نگاه میکرد. بر چهره جوانش یک تبسم دوستداشتنی پر پر میزند، اما نمیتواند خود را کنترل کند و با صدای بلند شروع به خندیدن میکند.
او چنان قشنگ میخندد که دلم میخواهد خنده اش را مانند قطعه ای نبات گاز بزنم، مانند یک سیب که از حرارت خورشید سرخ شده است.
"یک تبسم. یک تبسم زلال و شفاف. برای چه کسی بسته بندیش کنم؟"
جوانی با کلاه کوچک قرمز مخصوص دانشجوها با صدای بم دلپذیری میگوید: "یک تبسم! یک خنده! تقریباً مجانی!"
کم کم چهره مالکین آتی دستگاه های تلویزیون، موتورها و ساعتها روشن میگردد. "دلقک ..." من صدائی ناراضی میشنوم. زنی که پالتوی روباه بر تن دارد مأیوسانه میگوید: "امروزه انسانها قادر به کنترل خود نیستند. دیگر خجالت سرشان نمیشود."
حالا واقعاً همه میخندند: دختر بر روی نردبام، پسر دانشجو، مردان و زنان گمنام. آنها میخندند و فشار نگرانی هر روزه خود را دور میریزند.
من از فروشگاه خارج میشوم _ سوار بر لبخندهای روشن و خنده های شاد انسانها. آیا خرید بهتری میتواند وجود داشته باشد؟ ماشینها در طول خیابانها میرانند و چرخهایشان برفهای ذوب شده را به اطراف میپاشاند. ذرات گِل به هر سو در پرواز است.
برای اینکه جنس خریداری شده ام گل آلود نشود، آنرا درون قلبم مخفی میسازم.
(چاپ اول در سال ۱۹۷۶)
_ پایان_
 
http://www.youtube.com/watch_popup?v=4a64uyOUw_A&vq=medium
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:44  توسط سعید از برلین  | 

به تدریج این قیل و قال و یکنواختی، این سؤالها، جوابها و صورتهای نگران و تحریک شده خسته ام میسازند.
ناگهان فروشنده جوانی که از نردبانی بالا رفته و مشغول تزئین ویترین بود توجه ام را جلب میکند. پاهایش بلند و لاغرند و کمرش باریک است. من می ایستم، سرم را به عقب خم کرده و مشغول نگاه کردن به او میشوم.
"میبخشید، شهروند، چه چیزی آنجا فروخته میشود؟"
اینکه شاید من مخاطب قرار گرفته باشم را ابداً حس نمیکنم.
"?prosezę pana, co sprzedją"
من عکس العملی نشان نمیدهم.
و به زبان روسی:
"?Cкажите пожалиста, что здесь продают"
مردم از همه سو مرا احاطه میکنند. این مردم از من چه میخواهند؟
از میان سقف شیشه ای فروشگاه پرتو زردی از خورشید به داخل میتابد و بر بالاپوش براق سیاهرنگی که شانه های دختر را پوشانده نقطه های طلائی رنگ می پاشاند.
دختر از بالای نردبان بلند میگوید: "اینجا پیشخوان فروش نیست، بلکه یک ویترین است!"
من کاملاً نزدیک نردبان ایستاده ام. آنچه را که دختر گفت من خیلی خوب شنیدم. اما میخواهم یکبار دیگر صدایش را بشنوم. به این خاطر با شگفتی تمام او را تماشا میکنم.
"یک ویترین! میفهمید؟ یک ویترین!" و برای اینکه من بیش از این تردید نکنم لبخندی میزند.
وه که چه تبسم تمیز و مهربانانه ای! بر روی گونه های لطیف و صافش دو چال آشکار میگردد. چشمان، لبها و ابروهایش میخندند.
مردم طوری از اطراف به من فشار می آورند که عرقم سرازیر میشود.
حالا میدانم چه جوابی باید به این مردم بدهم.
بدون آنکه نگاهم را از نردبان برگردانم بلند داد میزنم: "حضار محترم، عجله کنید و بخرید! فقط کسی نمیداند که آیا شما موفق به اینکار شوید".
"چی؟ چه فروخته میشود؟"
"هی! آیا شنیدید که این جوانک چه گفت؟"
من تکرار میکنم: "یک تبسم. درجه یک!"
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۹ساعت 18:37  توسط سعید از برلین  | 

این صف بی انتها بخاطر کفشهای زنانه تشکیل شده است. صفی بامزه که بهار را نوید میدهد. کفشهای جدید پاشنه بلند هنگام راه رفتن چه صدائی تولید خواهند کرد!
و اینجا تابستان در تمام رنگها شکوفا گشته: پارچه های نخی، از میان شلوغی هرچه هم کوشش کنی به پارچه ها نمیرسی! خانمها حالا پارچه های نخی را به ابریشم ترجیح میدهند. پارچه های ابریشمی مانند زیبا رویان پیرگشته غمگین در قفسه ها قرار گرفته اند.
مردم به دستگاه های تلویزیون علاقه نشان میدهند، به دوچرخه ها و قلابهای ماهیگیری. اینجا یک بهشت واقعی برای مردان است!
کنار هر پیشخوان ازدحامی از خریدان به چشم می خورد.
فروشنده ها از خود جدیت زیادی نشان میدهند و مانند زنبورهای خشمگین گشته عصبانی اند.
"آنجا چه خبر است؟"
"فکر میکنم پرده های نازک آلمانی میفروشند."
"شما نفر آخرید؟"
با وجودیکه پرده ها فعلاً در انبار قرار دارند، با این حال صف جدیدی بوجود می آید.
از قیمتها کسی سؤال نمیکند. این موضوع خوشحالم میکند. دلنشین است وقتی مردم بتوانند همه چیز بخرند!
صفها مانند نهرهائی که در بهار آنچه سر راه خود میبینند سوار بر امواج به همراه خود میبرند در هم میپیچند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۸۹ساعت 19:12  توسط سعید از برلین  | 

 
Mykolas Sluckis: Das Lächeln
 
در فروشگاه ازدحام حکمفرماست. صدای پیر و جوان، مردان و زنان، دهقانان کلخوزها و شهرنشینها قاطی هم شده و بینظم وزوز میکنند. همه چیز مورد احتیاج است _ مردم برمیدارند، لمس میکنند و میخرند. فروشندگان فرصت نمیکنند توضیحی در باره اجناس بدهند، یا آنها را نشان داده و بسته بندی کنند.
من اینجا در فروشگاه، با اینکه چیزی لازم ندارم ول میگردم. من از بازارها، از مغازه ها و از تجمع مردم دور یک اتوموبیل مدل جدید خوشم می آید.
زیباست آنجائیکه همه چیز غلغل میکند و میجوشد، جائیکه همه چیز در شتاب است و به سختی کسی به این فکر می افتد که صورت خسته اش چگونه در آینه دیده میشود. از این گذشته، وقتی هیچ چیزی علاقه را به خود جلب نکند، آدم میتواند با خیال راحت به خود علاقه مند گردد. اینجا در فروشگاه نه تنها یک آینه در دسترس است، بلکه آینه های زیادی وجود دارند، در هر گوشه ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۹ساعت 20:35  توسط سعید از برلین  |