من به خود میآیم
این سلول را ترک نکن. تو مدت زیادی در ساخت آن زحمت کشیدهای. نزد کسانی بمان که پیوسته در حال رفتنند. من میدانم که تو در این ساعت کور میشوی. خورشید غروب میکند و هر آن چراغ مصنوعی روشن خواهد شد. حالا یعنی این که باید از خود دفاع کرد. من میدانم، کمربند نجات، قایق نجات و لاستیک نجات غریق وجود دارد. مغازههائی با کتابها و روزنامهها وجود دارند، داروخانهها، سینماها. از همه سو برای کمک در حال شتابند. هرکس تو را به سوی خود میکشد. تو کمک نخواهی خواست، تو فریاد نخواهی کشید. من خودم را محکم به یک روزنامه کهنه میچسبانم. در خانه بالائی مردی با کفشهائی که جیر جیر میکنند راه میرود. خورشید غروب کرده و از شعله افتاده بود. عجله کن! حالا خمیازه بزرگ جهان انجام میگیرد. آخرین تقلا. ساعت شش بعد از ظهر است. من حالا اجازه متوقف کردن عملیات را ندارم. من دیگر نمیتوانم ربط بدهم. دست چپ از برابر دست راست فرار میکند. این یعنی که حالا باید نفس تازه کرد. من در راهم. من به خود میآیم.
به کجا میآئی؟ به خودت؟
آنرا یک بار دیگر تکرار کن. تو سکوت میکنی. تو نمیخواهی خود را مورد استهزاء قرار دهی. آیا به خودت رسیدهای؟ تعریف کن، چگونه دیده میشود. مکانی که تو این مدت زیاد به آن مهاجرت_فرار کردهای چگونه دیده میشود. این محل را وصف کن.
_ پایان _
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۹ساعت 0:4 توسط سعید از برلین
|
بعد از چندین سال (و) شروع به خوانا تکرار کردن کلمات کرد. کم کم متوجه معنای بعضی از آنها گشت. او شروع به ربط دادن کلمات با یکدیگر کرد. او گفت: "انسانِ خوب."
من به او صحبت کردن، خواندن و نوشتن یاد میدادم. او چشمهایش را گشاد میکرد و با لبخند پاکی به من میگفت: "برادر، من دشمن تو بودم. من میخواستم زبان و قلب تو را بدرم." او تمام کارها و حرفهایش را به خاطر آورد.
(و) زنده است. چنین به نظر میرسد که او دوباره انسان گشته است. او دستها و پاهایش را نظاره میکند. با شگفتی عظیمی به من نگاه میکند و میگوید: "بنابراین ما با هم دشمنیم؟"
من او را بر روی تنه درخت تنها میگذارم. حالا باید او تمام مسیر را از ابتدا شروع به رفتن کند. او باید تمام واژههایش، لبخندش، سکوتش و اعمالش را تکرار کند. من قبل از خواب پیش او برمیگردم.
برای تزئین حروفهای بزرگ الفبا باید خیلی کار انجام بدهم. من اول حرف <آ> را با شاخههای کوچک و سبز آذین کردم. من مایلم یک الاغ کوچک که در حال چیدن علف است در کنارش رسم کنم. این پیراستن ساده زحمت زیادی به من میدهد. اما من مایلم برای خوانندههای خود کاری انجام دهم. آنچه به من مربوط میشود، من حروف الفبای ساده را دوست دارم. من میتوانم آنها را با کبریتهای نیمه سوخته، با تیغهای ماهی کامل کنم؛ چنین حروف الفبائی را میتوان خیلی راحت با چشمهای بسته خواند. اما تعداد مشخصی از مردم هم وجود دارند که من گاهی برایشان پیرایشهای رنگین هنری و چشمگیری تهیه میسازم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۸۹ساعت 13:51 توسط سعید از برلین
|
آری، صبر من هم به پایان میرسد. من در دستانم آتش حمل میکنم. من دلم میخواهد سرانجام (و) را ترک کنم. با وجود داشتن این همه کار باید تمام وقتم را فدای این تصویر کنم. و او من را به جا نمیآورد. من تشنهام. من دلم میخواهد خارج شوم و به دشت بروم. امروز اولین روز فصل بهار است. اما من شناورم، با گوشهائی از موم پر گشته از روشنائی دور میشوم و در تاریکی فرو میروم. یک غار خیس پر از فضولات، تصویرها و واژههای گندیده، روزنامههای آلوده. من باید خانم (ه) را دوباره زنده سازم، این حقه باز ماهر را که بوی اِتر، نفتالین و مشک میدهد. من باید به (و) حرف زدن یاد بدهم. او نمیتواند چیزی را به یاد آورد. من باید شهر، خانه، کافه و هیئت تحریه را بسازم، جائی که (و) زندگی و کار میکرده است. آیا شفقت وجود دارد؟ برای خود دل بسوزان! به آنها توجه نکن! آنها حتی سایه هم نیستند. رهایشان کن و برو! برو و به پشت سرت هم نگاه نکن! چرا بر روی توده زباله زندگی میکنی؟ آیا نمیبینی که شاعران دیگر بر بالهای عشق و نفرت به سمت خوشبختی در پروازند، عشقی که در واژه زندانیست؟ تمام وسوسهها را از خود بران.
(و) صامت و خالی در جزیره نشسته است و هیچ چیز نمیداند. او مرا به جا نمیآورد. من (و) را بغل میکنم و برایش توضیح میدهم که او (و) میباشد. دوست من. به خاطر تو در سال 1950 گریه کردم. تو روی سینهام زانو زده بودی و میخواستی مرا خفه کنی. وقتی دهانم را باز میکردم تا هوا تنفس کنم، تو داخل دهانم روزنامه میچپاندی. هیچ چیز را به یاد نمیآوری؟ مگس را هم به یاد نمیآوری؟ این قبل از چپاندن روزنامه در دهانم بود. حالا باید تو همه چیز را از اول شروع کنی. آیا هنوز نمیتوانی صحبت کنی؟ به لبهای من دقت کن. من کلماتی را ادا خواهم کرد و تو آنها را تکرار میکنی. معانی آنها را در زمان مقتضی خواهی فهمید.
بعد واضح گفتم: انسان. اعتماد. هنر. عشق. سرایندگی. مهربانی. تهمت. نفرت. لجن. بلندپروازی. آرامش. سکوت.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 22:10 توسط سعید از برلین
|
وقت گذرانی
من وقت خود را با چیزهای درجه دو میگذرانم، راههای گریز میجویم. با این حال حالا ساعت یازده است و یک ساعت دیگر ظهر شروع میشود. هراس مرا در بر میگیرد. من به ناگهان افراط میکنم، اما ارضاء نمیشوم، همه چیز از میان انگشتانم به زمین میچکد. من دوباره به سر که سریع صحبت میکند روی میآورم. فقط این آخرین کلمات غضبناک وجود دارند. ابله! کله چوبی! من در کافه با یک ساس که از صندلی خودش را سینه خیز بالا کشیده بود در کنار یک میز نشسته بودم. و هرچه هم من عصبانی بشوم باز این دلقک با آن دماغ بزرگ و سفید نشسته بر پیشانیش به من جواب رد خواهد داد. این یک قضاوت است. من وقت خود را با گفت و گو با یک سبک مغز به هدر دادم، و هنگامی که به جزیرهام رسیدم، یک مکان خالی را مشاهده کردم. تیرها و آجرهای در هم مخلوط گشته بودند. همه چیز ویران گشته بود. (و) بر روی تنه درختی نشسته بود. وقتی من نزدیک او رسیدم معلوم گشت که صورتش پر از لکه بوده است. متأسفانه نه دهانی داشت و نه چشمی، گوشها هم خشکیده و افتاده بودند. و یک نشیمنگاه داشت، تقسیم شده بوسیله یک خط عمودی. او نمیتوانست صحبت کند. هنگامی که من سر او را با انگشت اشاره لمس کردم، انگشتم انگار در کره فرو میرود لیز خورد و در سرش فرو رفت. در کنار او خانم (ه) که با نوارهای کاغذی دستبند زده شده بود دراز کشیده و فقط دارای چشمی کوچک و دو دندان بود. من (و) را بر روی شانهام میاندازم و او را به سوی ساحل حمل میکنم. پاهایش را میشورم، بدن سرد اسفنجیاش را در میان ملافه سفیدی میپیچانم و او را در کنار آتش خشک میکنم. به انگشتم تف میزنم و با آن صورتی بر روی سطح لغزان رسم میکنم. لبهایش را شکل میدهم. یک دهان غار مانند نقب میزنم. زبانی برایش مینشانم. این کاری مشکل بود. زبان مرتب شکل خود را تغیر میداد. مانند کرمی از میان دست لیز میخورد و خود را به یک تکه چوب مبدل میساخت. من دهانم را به دهانه غار نزدیک کرده و در آن میدمم. از دهان او بوی گند تحمل ناپذیری بیرون میآمد که مرا به سرگیجه انداخت. با این وجود صورتی که چند لحظه قبل کشیده شده بود زنده میگردد. او به من نگاه میکرد. دستهایش را به سویم دراز کرده و شروع میکند با لکنت به صحبت کردن.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 13:40 توسط سعید از برلین
|
یک هفته بعد
در حقیقت من با قطار به سفر رفتم. بلیطها را خریدم. عکسهای جدید و زیادی تماشا کردم. کلمات زیادی ادا کردم. حالا دوباره از سفر برگشته بودم و محلی را که جمعه پیش ترک کردم پیدا نمیکنم. من باید این یک هفته را دوباره به یاد آورم. بعد از سفری میان خانههای بزرگ و دیوارها، میان آگهیهای دیواری و اطلاعیهها دوباره به این اتاق و به این صندلی دست مییابم. در اثنای سیاحت در میان خیابانهای شهر با مردم صحبت کردم، آدرس پرسیدم. من در باره فرشته صحبت کردم؛ یکی از نقاشها از آخرت و از روح برایم تعریف کرد. من زنی را دیدم که در گوشهای بر کپهای از روزنامههای قدیمی ایستاده بود و برایم از عشق سخن گفت. یک مرد غریبه که بر روی یک کاناپه دراز کشیده بود برایم تعریف کرد که چگونه با کمک هنر و شعبدهبازی پول به دست میآورد. او برایم توضیح داد که شعر زائد است. "مردم با آن به توافق رسیدهاند. اما پیش خودمان بماند، این کار زائدیست." بین خودمان! ظاهراً او مرا اشتباهاً به جای برادرش گرفته است. اما وقتی او گفت که (بین خودمان بماند)، که شعر غیر ضروریست، و بعد پس از لحظه کوتاهی اندیشیدن اضافه کرد که نقاشی هم غیر ضروریست، من در پاسخ به او گفتم: "تو هم غیر ضروری هستی." او این را نمیتوانست بفهمد. بنابراین با تأکید بیشتری تکرار کردم: "تو هم غیر ضروری هستی." کسی به تو احتیاج ندارد. کاش میتوانستی بر روی این کاناپه فوری بمیری. تو مانند دیوانهها به اطراف خود میچرخی، همه جا چهرهات را نمایش میدهی و بر این اساس داوری میکنی که جهان ناکامل خواهد بود اگر به شخصی که از چهره و شناسنامه تو استفاد میکند ضرری برسد؟ مغالطه. البته ده دقیقهای میشود که ما با هم در یک مکان نشستهایم، اما هیچ چیز ما را به هم متصل نمیسازد. این پندار که انگار تو شخص مهمی هستی خیال مطبوعیست که تو خود را به آن تسلیم کردهای.
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 15:47 توسط سعید از برلین
|
ناگهان چنین به نظرم رسید که تلاشهایم نامتناسب و بیفایدهاند. بعد از آشکار گشتن این موضوع سخت عصبانی شدم. در دهانم پارچهای فرو کردم تا در اطاق کناری کسی ناله و غر غر کردنم را نشنود. من خودم را با بازسازی پنج واژه و یک نگاه مشغول میسازم. من قلم را در کاغذی از توده کاغذها فرو میبرم. قلم میشکند و کاغذ را پاره میکند. خانم (ه) بازسازی شده بود. من باید تحقیر کردن و طعنه زدن او را جواب میدادم. اگر در باره این ماجرا بیشتر کار میکردم حتماً برای جواب دادن به او راهی پیدا میشد. اما من صبر از دست دادم و همه چیز خراب گشت. خانم (ه) و بقیه اشخاص تقریباً به پایان رسیده بودند. همه چیز مانند پازلی در جعبه قرار داشت. حتی گربه را هم که کنار تلفن نشسته بود فراموش نکردم. حالا خانم (ه) به من مراجعه میکند ... دقیقاً در همین لحظه پازلهای عکس را ویران میسازم. من بدون خانم (ه) و کلماتش همواره یک انسان ناکامل باقی خواهم ماند. این را میدانم، اما من باید استراحت کنم. کاش لااقل این کار میتوانست باعث خشنودیم گردد. اما نه تنها برای من بلکه برای هیچ کس دیگری در این جهان سودی نمیرساند. با این وجود اگر قرار باشد که زندگی کنم باید همه چیز را به یاد آورم. شما فکر میکنید که من دچار وسوسه نمیشوم؟ "تمام این بدجنسها و تجارب وحشتناک را فراموش کن. رو به آینده زندگی کن!" اما آدم نمیتواند رو به آینده زندگی کند. اگر من کوچکترین امتیازی بدهم، بسیار کوچک، اگر بر یک زگیل و موهای ریز روی آن چشم بپوشانم، اگر من از ساختن زگیل روی بینی (و) صرفنظر کنم، اگر من از لبخند او بگذرم و واژههائی را که در سال 1950 به من گفته بود دوباره پیدا نکنم، بنابراین میتوانم کلاً از او صرفنظر کنم. متأسفانه نمیتوانم ذرهای گذشت کنم. این را میشود در مثالی از جنگ روشنتر توضیح داد. امروز صبح زود بعد از برخاستن از خواب به یاد آوردم که جنگ دوم جهانی در روزی شروع شد که مادرم اجازه داد تا مربای گیلاس در اجاق بسوزد. ابتدا از یک عنصر صرف نظر میکنم، بعد از دومین، آری، من میتوانم به این چشم پوشیها ادامه دهم و کل جنگ و زمان اشغال را نادیده انگارم. اما بعد نه استعارهها میتوانند مرا از نیستی نجات دهند، نه فرزندان، نه چراغ رومیزی و نه سفری به دور دنیا. کوچکترین چشم پوشی منجر به فاجعه و سقوط جهانم خواهد گشت.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 21:10 توسط سعید از برلین
|
من در آن زمان حقیقتاً فقیرتر از اکنون بودم. در سال 1945 من نه کتی داشتم و نه شلواری. البته رسماً یک کت داشتم، اما آن به من هدیه شده بود. آن کت یک پیشکش از رئیس صلیب سرخ لهستان بود. من از او در آن زمان یک کارت گرفتم که با آن خود را به انبار اردوگاه معرفی کردم. روی کارت نوشته شده بود: "لطفاً به شاعر با استعداد آقای Y.X یک کت و شلوار، یک پتو و چهار قطعه صابون رختشوئی ارائه نمائید. آقای Y.X آدم خیلی جذابی است." در پائین این نظریه امضای رئیس با خطی خوش و از مد افتاده دیده میشد. من یک کت آبی رنگ با خطوط سفید راه راه دریافت کردم. به اضافه یک شلوار. شلوار اما خیلی گشاد بود و باید تنگش میکردم. کفشهایم متعلق به دوران اشغال بود. پوتین سربازی. من در آن زمان بیست و چهار ساله بودم. البته حالا یک دانشجو یا یک دیپلمه که با لباس شب نشینی به پارتی میرود فکر میکند که برای نسل ما لباس اهمیتی نداشته است. به گمانم دارم از موضوع اصلی منحرف میشوم. من همه آنها را در کافه سال 1945 به حال خود رها کردهام و آنها منتظر من هستند. حالا در سال 1959 به سر میبریم. برای من مانند روز روشن است که کاوش کردن ذخایر چنین انباری چه زیان آور است؛ به جای خلق کردن موقعیتهای تازه و دلپذیر، داستانهای احمقانه قدیمیای را از زیر خاک بیرون میکشم که نه سودی برای من دارد و نه برای دیگران. کل حادثهای که میخواستم تا چند لحظه قبل به آن دوباره زندگی بخشم، ممکن است که تقریباً ده دقیقه طول کشیده باشد، با این حال توصیف کردن آن میتواند برای من یک روز کامل را در بر گیرد.
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 20:48 توسط سعید از برلین
|
در ماه اکتبر سال 1945 خانم (ه) نگاه طعنه آمیزی به من کرد. من به یاد میآورم که او با لحنی تحقیرآمیز با من صحبت کرد. بازسازی میز باری که من در کنارش ایستاده بودم کار آسانی بود. چندین نفر آنجا بودند. از این زمان پانزده سال میگذرد. گاندی کشته شده است، اینشتین مرده است، یک پادشاه ذبح گردیده، چهار جنگ بوقوع پیوسته و پنج کنفرانس تشکیل شده است. خلاصه، حادثههای زیادی رخ داده است، آن میز بار دیگر در آنجا وجود ندارد و خانم (ه) در جائی خیلی دور زندگی میکند. من ده جلد شعر منتشر کردهام. هزاران کتابی که در این مدت خواندهام را به حساب نمیآورم. من غذاهای زیادی خوردهام. چند بار از خواب برخاسته و به رختخواب رفتهام. من به دیدن بازی اولان و باتور Ulan&Bator رفتهام. با عشابر چادر نشین چای و عسل نوشیدهام. به کرکسها شلیک کردهام. معبد خدای عشق در قراقوروم Karakorum را دیده و از ارتفاع یازده هزار متری کوه دریاچه بایکال Baikalsee را مشاهده کردهام. من خندیدم. گریه کردم. مونا لیزا و لبخند کوچک مرموزش را در موزه لوور دیدم. حالا باید تمام این لایهها را بتراشم، تا بتوانم خطوط چهره خانم (ه) را در زیر آن پیدا کنم.
من در ذهن خود صاحب دو یا سه تفسیر از این چهره میباشم. من ده سال بعد از آن لبخندِ سال 1945 به طور اتفاقی با خانم (ه) در شهری دیگر مواجه شدم، در یک کافه دیگر و در اجتماعی دیگر. او دیگر همان زن قبل نبود. من هم خود را تغیر داده بودم. خانم (ه) به من لبخند فوقالعاده مهربانانهای زد. ما حکایتهای شیرین برای هم تعریف کردیم. خانم (ه) دستم را خیلی محکم فشرد و مرا به خانه خود دعوت کرد. البته این چهره جدید، دعوتی که حاوی وعده میتوانست باشد عناصر جدیدی را در کار من ترسیم میکنند. من نمیتوانم خانم (ه) را خلق کنم. اندام، پوشاک، نام و نوع آرایش او را قبلاً با دقت دردناکی توصیف کردهام. فقط نوع جدید خنده او چهرهاش را از جلوی چشمم محو میسازد. چهرهای که او در سال 1945 دارا بود.
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 14:10 توسط سعید از برلین
|
ما هیچ تصوری از این که دشمنان چه با ارزش هستند نمیکنیم. آنها نیمی از زندگی ما میباشند، نمکشان گاهی بی مزه است، گاهی شیرین کننده غذا. من با ترس مراقب دشمنان خود هستم. آنها ضروریند. آنها خود را مخفی میسازند یا وانمود میکنند که گذشته به حساب نمیآید. آنها میگویند که مرا حالا در نوری دیگر میبینند، که به من علاقهمند شدهاند و آن دیگری را فراموش کردهاند. این سخنها فقط نیرنگ و دام هستند. همه یکسان بودند، مگر اینطور نیست؟ فقط نباید کینه جو بود، تمام این چیزها قبلاً هم وجود داشتهاند. بنابراین به دشمنانم با صبوری توضیح میدهم که آنها مجبور به تغیر احساس و به مخفی ساختن و استتار خود نیستند. من به این محتاجم، خیلی فوری. شماها در مالکیت من هستید، شماها در درون من مانند مگسی در کهربا برای همیشه محبوسید.
برای پوشاندن لباسهای قدیمی دشمنان بر تنشان چه اندازه کار و زمان و مراقبت باید آدم به خرج دهد. آدم باید همان کلمات را در دهانشان، همان طعنه و تحقیر و همان تنفر را در چشمانشان قرار دهد. کار زرگر در مقایسه با تلاشهای من کاری زمخت به چشم میآید.
من در کجا برای اولین بار (و) را دیدم؟ او به من چه گفت؟ کدام واژهها اولین و کدام آخرین واژههای او بودند؟ واژهها خیلی ساده اجازه بازگو کردن خود را میدهند، اما بازگوئی نگاهها و لبخندها کار دشواریست.
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 16:56 توسط سعید از برلین
|
افکار
من دارای همزادی نیستم. تمام این افکار کالای تولید شده خودم میباشند. افکار، نه اعمال. البته ترس و شرایطی که در آن زندگی میکنم اجازه انجام عملی را به من نمیدهند.
در افکار همه چیز بدون حادثه غیر منتظرهای بازی میشوند و استوار به پایان هدایت میگردند. آدم درجه حرارت و هیچ رایحهای را احساس نمیکند، احشاء فشار نمیآورند و گلو خشک نمیشود. من به فکر کردن علاقه دارم. من یک متفکر پر شوری هستم. من آنقدر به فکر کردن علاقه مندم که ساعت شماطه دار خود را برای بیدار شدن روی ساعت سه یا چهار تنظیم میکنم و با به صدا آمدن زنگ شروع به فکر کردن میکنم. من تا صبح فکر میکنم. بعد برخاستن شروع میشود، نوشتن و کارهای روزمره. و تمامشان به خطا میروند، ادا و اطوارند و جعلی.
ادامه
قبل از رسیدن به صندلیای که رویش نشسته و مشغول نوشتنم، قبل از رسیدن به امروز، به این بعد از ظهری که من در آن خبرهای مربوط به موقعیت برلین را شنیدم، میبایست دوباره به حرفهای پوچ خودم بازگردم، به خانهای که در سپتامبر سال 1939 در آتش سوخت. دیروز آغاز به آفرینش خویش و مدرسه کردم. اما فراموش کرده بودم که مدارس متعددی وجود داشتند. شروع کردن با دستهای خالی خیلی سخت است. و من اجازه ندارم در این کار هیچ واژه و نگاهی را از قلم بیندازم. دشمنانم را هم باید خلق کنم. باید با مراقبت به آنها لباس بپوشانم و صحنهها را یک بار دیگر تکرار کنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 22:43 توسط سعید از برلین
|
از میان خیابانی فرعی یک ماشین بارکشی که کوهی از گوشت خوک در زیر چادر برزنتی آن قرار داشت در حرکت بود. بار ماشین خوکهای دو شقه شده یخ زدهای بودند که سفت و محکم روی هم قرار داشتند. پوزهها سیاه و دراز، چشمها از حدقه در آورده شده و گوشت ران رنگ صورتی و زردِ مومی خود را حفظ کرده بود. یکبار دیگر آن ماشین را دیدم. فوریه سال 1945. زندانیها آن را در خیابانی یخ زده به جلو هل میدادند. سربازها بر روی ماشین دراز کشیده بودند. لخت و با زیرپوش. با زیر شلواری. سفت و سخت شده. باسن زرد رنگ آنها با شیار سیاهی میان رانهایشان محکم به همدیگر برخورد میکرد. پاها دراز شده _ مانند چوبهای درازی که دارای کف پا بودند. یکی از سربازها را انگار کش آورده و مانند خمیر پهنش ساخته بودند، کاریکاتوری خونین. چشمها، دهان، دندانها و گوشها در هم مخلوط شده بودند. میان دو چشم در پیشانی آرواره سفیدی فرو رفته بود و دندان خود را بر علیه جهان نشان میداد.
اواسط آپریل
فصل بهار است. بوی خاک، آب، هوا، باران. سکوت. درختها در حال شکوفه دادن هستند. فقط درختهای اقاقیا سیاه و خشک ایستادهاند، اما سبزه سیاهی را میشکند. خوک چران رمه را به چراگاه میبرد. رعد و برق کوتاهی رنگ چمن را روشنتر و نور زرد درخشنده و آرام چراغ نفتی را لبریز از خود میسازد.
سنگهائی که من کنار پاهای خود احساس میکنم. این دو سنگی که مرا بزیر میکشند، فقط خستگی میباشند. و در پائین پاها کف اطاق قرار دارند، و من روی صندلی نشستهام. من هنوز گاهی کنترل میکنم. اما بعد این حس که آب تابم میدهد و من با چشمانی بسته در شب در حال حرکتم مرا از خود پر میسازد. من برای فرار کردن خواهم کوشید. شب مرا در بر گرفته است. تقلاهایم بیفایدهاند. من تجزیه شده بودم. صورتهائی که در طی روز به زحمت ساخته بودم خود را سریع دور یا مخفی میساختند.
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 18:56 توسط سعید از برلین
|
کسی که نتواند جهانش را تکامل بخشد از روزی به روز دیگر زندگی میکند. کسانی که در خارجاند، اصلاً وجود ندارند. ادامه. وقتی من این راه دور را پشت سر بگذارم، بعد همه چیز به خودی خود انجام میپذیرد. اینگونه من به خودم جرأت میدهم. زیرا که من مایلم خود را پنهان سازم. مایلم از این میز فرار کنم، از دفتری که قصد نوشتن داستانی در آن را دارم.
من یک جمله نوشتم. چه کسی میتواند ضمانت کند که این مهمترین جمله نبوده است. من یکبار دیگر کمرم را خم کرده و دست از کار کشیدم. سه ساعت تمام روزنامه خواندم، نهار خوردم، با بچهها صحبت کردم. حالا در این لحظه دوباره شروع به نوشتن میکنم. من امیدوارم که با این کار به خودم نزدیکتر شوم.
دندانها چه محکم خود را به هم میسایند. این یعنی: این کاغذها را باید با خود به همراه بکشم. هرچه سریعتر باید از این محل که در کنارش مخلوق کشته شده است دور شوم. حتی بدنم هم دیگر مایل نیست این جنون را تحمل کند. و اما تسمه کاغذی هنوز کاملاً محکم است. رشته نخهای کاغذی. من آنها را محکم نمیکشم. من احتیاط میکنم. دوباره چندین ساعت گذشت. با نوری مصنوعی به نوشتن ادامه میدهم. فقط نباید از نوشتن دست برداشت و قلم را از دست به زمین پرتاب کرد.
یادداشتها
ماشینهای گوشت
ده سال پس از پایان جنگ
خیابان در این ساعت از روز پر رفت و آمد بود، ترامواهای زرد رنگ از کنار همدیگر سریع میراندند، اتوبوسها با رنگ آبی فولادی تلق تلق میکردند. زنان فروشنده در بازار فریاد میزدند: "دسته گل، دسته گلهای زیبا!" زنبیلهائی پر از گلهای بنفشه و شقایق در کنار دیوار خانهها قرار داشتند.
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 12:48 توسط سعید از برلین
|
من باید به (و) کت و شلوارش را پس بدهم، گالشاش را، مدل موهایش را، جوش صورتش را، خندهها و کلماتش را. من اجازه ندارم چیزی گم کنم، وگرنه تصویر ناکامل است. در بیرون باران میبارد. باران گرم ماه ژوئن با دانههای چاق. روی میز یک کاسه لوبیا سبز قرار دارد که رویشان کره زده شده است. (و) کنار پنجره نشسته است و از من سؤال میکند: "چه باید کرد؟ نمیدانم چطور باید به نوشتن ادامه دهم". من اما جواب نمیدادم. "من نمیدانم چطور باید به شعر نوشتن ادامه دهم." _ من در جواب میگویم: "پاهای مگسها را نکن". (و) نامطمئن میخندد: "من نمیدانم ... منظورت از این حرف چیست." اما من یک بار دیگر جواب میدهم: "نه ... آدم نباید پاهای مگس را بکند." این در سال 1949 یا 1950 بود.
(و) درک نمیکرد، اما من چند سال بعد خود را به مگسی تغیر دادم. و (و) پسر بدی بود که نه تنها پاهایم را از بدن جدا میکرد، بلکه مرا داخل یک بطری میانداخت. وقتی من در بطری سر بسته آهسته وزوز میکردم، (و) با صدای بلند صحبت میکرد، زبانش را بیرون آورده و به من نشان میداد، از وزوز کردن من شکایت میکرد و صورت کوچک مضحکش به یک مُشت تغیر میکرد.
(و) چند سالی به ترساندن ادامه داد. او باید در این اواخر خود را تغیر داده باشد. این را به من گفتند. او باید دچار یک فروپاشی گشته و ظاهراً قصد داشته خود را بکشد، و عاقبت باید خود را کاملاً تغیر داده باشد. میگویند: "او آدم دیگری شده است." این به این طرف و آن طرف رفتن مستمر آشفتگی بزرگی ایجاد میکند.
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 23:38 توسط سعید از برلین
|
اگر حالا من در خود کاوش کنم، سایهای از میان زمان به حرکت نخواهد افتاد. من باید تمام نیرویم را متمرکز کنم. بعلاوه تمام مدت دیروز را "شاعر" نبودم. در بهترین حالت مدت کوتاهی پیش از به خواب رفتن، اما همینطور در خصوص این چند دقیقهی کم هم شک دارم. همانطور که گفتم، در این روز بدون شغل، جهانبینی و شخصیت از خواب بیدار گشتم. من نمیخواهم خود را استتار کنم: من بدون گذشته از خواب بیدار گشتم. بدون تجارب بد. بدون دشمنان و دوستان. بدون زنها. من کورمال کورمال مستقیم به سمت فلاکت میرفتم. خیلی کار در پیش است. اول از همه میبایست یک لهستانی سی و هفت ساله از خودم بسازم، بعد از آن یک اروپائی که جنگ جهانی دوم و اشغال نازیها در لهستان را تجربه کرده است، و بعد از آن میبایست هرچه سریعتر شوهر، پدر، فرزند، برادر، داماد، دوست و دشمن بشوم.
فعلاً به صبحانه دوم فکر میکنم. معذالک جهانبینیام را هنوز دوباره نساختهام. زمان اندک است و من اجازه ندارم تا فردا در این حالت بمانم. من باید از اول شروع کنم. هر ساعت از دست رفته در چنین مسابقه دوئی یک شکست است. تمام روز اتفاقی رخ نمیدهد. البته تراموا به موقع رسید و دوباره عزیمت کرد. یک مرد جوان درخواست گفتگوی کوتاهی با من کرد. حالا به مانع اصلی هنگام بازسازی روز قبل برخورد میکنم. اما برای آن توصیهای برای خودم ندارم. دیروز بر روی تختخواب برنامه برایم کاملاً واضح بود. و حالا برنامهای نمیبینم. فقط میدانم که زمان در حال سپری گشتن است.
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 13:27 توسط سعید از برلین
|
میدان بزرگ با آن بقایای ویرانه خاکستری محلی است که در کنارش مقر هیتلر قرار داشت. یک بلوک بتونی، در واقع از یک آتشفشان زیرزمینی پرتاب گردیده، یک سنگ قبر. من از میان کشت زار پوشیده از برف میگذشتم، در پشت سرم باد پرچم بزرگ قرمز رنگی را بر فراز دروازه براندنبورگ Brandenburger Tor تکان میداد. اسبها چهار نعل از روی دروازه به پائین فرود میآمدند یا به سمت آسمان پرواز میکردند و به همراه صلیب شکسته سیاه رنگ محو میگشتند. دانههای سفید برف در هوا تلو تلو میخوردند؛ من به هتلم میروم، جائی که پیشخدمت با ادبی خود را در برابرم تا کمر خم کرد و صورت غذائی که به زبان آلمانی و روسی چاپ شده بود را به دستم داد. من غذائی را انتخاب و او سفارش مرا یادداشت کرد و با نوک پنجه پا به سمت آشپزخانه رفت. من پشت میز نشستم و پاسپورتم را که به نام و نام خانوادگی من صادر شده بود لمس کردم، پاسپورتی که در داخل آن مشخصات من و یک یادداشت وجود داشت: علامت ویژه: ندارد. هم پاسپورت واقعی بود و هم نام من.
ادامه
در این لحظه هیچ چیز وجود ندارد. امروز صبح بدون داشتن جهانبینی از خواب برخاستم. همه چیز خاکستری رنگ بود. من روزنامه را برداشتم و مشغول خواندن شدم، بخصوص خبرهای مربوط به سیاست را. هنوز هم آنچه "سیاسیون" میگویند برایم جالب است. بعد از خوردن صبحانه، سیاست قدرتهای بزرگ را دیگر درک نمیکنم. بعضی اوقات اما چنین به نظرم میرسد که انگار چیزی از آن میفهمم. هنگام نهار و هنگام شب دوباره نمیتوانم آن را درک کنم. تا جائی که بتوانم طرحی از هستی دیروزم را تصور کنم، بلافاصله بعد از بیداری ادعا میکنم، نه کاتولیک نه کمونیست و نه به اصطلاح "شاعر" بودهام. من عقیده شخصی نداشتم. حالا بعد از ترک کردن تختخواب رادیو را روشن میکنم.
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 21:52 توسط سعید از برلین
|
معلم چاق مرد مجردی بود، و مردم تعریف میکردند که او بجای تمبر نشانههای افتخاری که به مناسبت روزهای تعطیل به یقه کت و پالتوی شهروندان میزنند جمعآوری میکند. و باید صاحب یک کلکسیون کامل از این نشانههای افتخار باشد، و قبل از رفتن به شهر میبایست همیشه یک <نشان> مناسب آن روز را به یقه بزند. از این نوع کارها اغلب انجام میداد، اما او به این اصل هم احترام میگذاشت: "گر فنیگ بر فنیگ افزائی، برجی گردد به سمت کوه طلا". حالا او میخندد و با این کار دندان طلائیش میدرخشد، و با دستهای از دفترهای آبی رنگ که زیر بغل زده است ناپدید میگردد. هنگام خارج کردن اشیائی که در زمین مدفونند، انسانها و ابزارهای پر سر و صدا در ساعات نهار بیشتر از هر چیزی مزاحم من میگشتند. در این ساعات زمان حال با نیروئی عظیم به سخن میآید. ناقوس با وقفههای کوتاه به صدا میآید و من از این وقفهها استفاده کرده تا خود را قوی سازم. در شیکاگو مدرسهای در آتش میسوزد، و پلیسها والدین خشمگینی را که قصد انداختن خود در آتش دارند دور میسازد. دوباره میبایست با زحمت خیابانهای شهر کوچک را که اول سپتامبر سال 1939 به کلی سوخته بود طی کنم. این کار هوشیاری غیر عادیای را طلب میکرد. و سرانجام نباید فراموش میگشت که در نبش خیابان کراکاوئر Krakauerstraße نانوائی قرار داشته است. اینجا نان شیرمالهائی با پوسته چسبناک طلائی روی تابههای عظیم و همواری برق میزدند. رایحهها خیلی آسان فرار میکردند و حافظه آنها را حفظ نمیکرد. تمام کارم بیهوده میبود اگر من در این لحظه بوی نان و بخار گرمی که از در باز نانوائی هجوم میآورد را احساس نمیکردم. من با هجوم عکسهای شفافی که مانند کوههای یخ از خلاء صعود میکردند و همدیگر را با سر و صدا تکه تکه میکردند در نبرد بودم.
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 13:23 توسط سعید از برلین
|
Tadeusz Rozewicz
شروع روز
گذشته من هر روز با من از خواب بیدار میگشت. وقتی خورشید ساقه گلها را در پنجرهها جلوهگر میساخت، همراه من همکارانم، همبازیهایم، معاونین رؤسای مدارس و صدها، بلکه هزارها نفر از انسانها بیدار میگشتند. فوری تمام حادثههای خوب و بد بیدار میشدند؛ ابتدا بیحرکت و شفاف به خود حیات میبخشیدند و بعد مرا با خود درون جهانی که مدتهای مدیدی از مرگش میگذرد میکشیدند.
امروز اما بیدار گشتنم کاملاً متفاوت بود. تمام گذشته ناپدید گشته و در پیرامون من فقط آینده، نور راه راه خورشید بر دیوار، پژواک قدمها در خیابان و اشاراتی از راه دور وجود داشت. بعد از بیداری خود را در جزیره متروکی یافتم، همه آنچه که در این مدت سی و هفت سال از زندگیم گردآوری کرده بودم از من دزدیده شده بود. اینجا در این جزیره متروک نه آن اسباب بازی که مادرم روزی به من هدیه کرده بود وجود داشت، نه حیواناتی که من از آنها میترسیدم، و نه حروف الفبائی که میآموختم. باید جهان را از نو میساختم. باید همه دوستان و دشمنانم را از نو خلق میکردم. بنابراین از جا برخاستم و با زحمت پسر بزرگی که ناگهان از پشت خانهای بیرون جهید و سنگ به سویم پرتاب کرد را به یاد آوردم و بعد معلم ریاضی چاق و عینکی را که مرا به پای تخته خواند و با لبخند در دفترچه یادداشت سیاهرنگش در جلوی اسمم یک صفر گذاشت.
+
نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 13:3 توسط سعید از برلین
|
"آنجا چه میکنی؟ تاتیانا گریگورینا کلاس، تختهسیاه و مرا فوری بهجا نمیآورد. "آخ، حالا دوباره میداند که چرا من در کنار تختهسیاه ماسیدهام.
او آهسته از میان نیمکتها پس و پیش میرود و چنان با چکمه نمدی سنگین و مردانهاش قدم برمیدارد که زمین زیر پایش انگار خم میگردد.
"خوب، آیا حالا یادت آمد که کوتوزوف چه گفت؟" در صدای تاتیانا گریگورینا این خانم معلم سختگیر ما عجلهای وجود نداشت، صدایش مانند همیشه شفاف و آمرانه بود، فقط چشمهای باریک و زیبایش باریکتر شده بودند و در گوشه آنها دو قطره اشگ یخزده مانند نوک سرنیزها لجوج و جسورانه میدرخشیدند. و این درخشش در قلب هر کدام از ما فرو میرود، در قلب همه بیست و پنج نفر ما.
چشمهای تاتیانا گریگورینا مرا گرم میسازد و تمام کلاس درس از گرمای نامفهوم و هیجانآمیزی پر میگردد. آری، حالا به یاد میآورم. حالا به خوبی میدانم که کوتوزوف چه گفته بوده است! _ "ما هیتلر را شکست خواهیم داد!" اینرا مارشال گفته بود. مگر میتوانست بجز این چیز دیگری بگوید؟
تاتیانا گریگورینا با اشاره سر به من دستور نشستن میدهد و با صدای خونسرد و خوشطنینی که آرامش و اطمینان میبخشید تکرار میکند: "ما پیروز خواهیم گشت".
فقط یک چیز عجیب است: چرا خانم معلم از اینکه من سدهها را قاطی کردهام، که من ناپلئون را با هیتلر اشتباه گرفتهام و به مارشال کوتوزوف اجازه دادهام چیزی را بگوید که او هرگز به زبان نیاورده است تعجب نمیکند.
_ پایان _
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:6 توسط سعید از برلین
|
"من آتش گرفتم اما در آن کشته نشدم ... من زنده ماندم ..." میکائیل یفیموویچ غیرعادی زیر لب حرف میزند، به دنبال کلمات میگردد و سرش تکانهای شدیدی میخورد، در حالیکه او قبل از رفتن به ارتش صدائی واضح و شفاف داشت!
تاتیانا گریگورینا سعی نمیکند سر بزرگ و رعشه گرفته شوهرش را محکم نگاه دارد. او آستین خالی را مچاله و نوازش میکند، طوریکه انگار به دنبال دست سالم او میگردد.
"من خوشبختم، میکائیل ..." و چند بار آنرا تکرار میکند! "خیلی، خیلی خوشبختم ... تو اینو میدونی!"
"آره، تانتچکا، میدونم ..."
سرباز قویهیکل سیاه شده خجولانه لبخند میزند. لبخندش به تعداد زیادی لبخند عجیب و ریز تجزیه میگردد. فقط یک آینه شکسته میتواند چنین لبخندی بزند.
"من حالا باید تدریس کنم ... فوری تموم میشه ... فوری ... یک لحظه صبر کن ..."
اما خانم معلم از جایش تکان نمیخورد. هنوز هم مشغول نوازش آستین خالی از دست است، طوریکه انگار میتواند آن را به زندگی بازگرداند.
تاتیانا گریگورینا بدون چشمبرداشتن از شوهرش به سمت در کلاس به راه میافتد.
همه بچهها بجز من پشت میزهایشان نشستهاند. انگار که باد تحرکشان را با خود برده و به نظر میآمد که کلاههای آنها را نیز از سر برداشته است.
تاتیانا گریگورینا متوجه نمیشود که ما کلاه بر سر نداریم. سفید و سرد مانند قطعهای یخ داخل کلاس میگردد.
هنگامیکه خانم معلم کنار میز کوچکش از حرکت بازمیایستد، مانند درخت قانی که از برف و سرما یخزده است بهنظر میآید.
سرما در سرهای لخت و بدون کلاه ما غژ میکند. اما من حالا خانم معلم را بیش از همیشه دوست دارم. و گرچه هنوز بهار نیامده است اما همه کلاس او را دوست دارند _ در بیرون زمستان خشمگین است.
تانتچکا، نام جدید خانم معلم در گوشهای ما طنینی لطیف و غمگین دارد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ساعت 14:39 توسط سعید از برلین
|
در تاریک روشن راهرو یک مرد بزرگ با پالتوی سربازی بلندی بر تن و کیسهای پر بر شانه ایستاده است. بهنظر میآید که راهروی مدرسه ما برای او تنگ است. اما شاید چون سر او مرتباً به اینسو و آنسو تکان میخورد اینطور بهنظر میآید. آری، دائماً به کناری نگاه میکند و بهطور عجیبی سرش را تکان میدهد، گاهی سر را به سمت راست و گاهی به سمت چپ میاندازد. وقتی گردنش را راست میکند، سرش کمی به لرزش میافتد. سر میلرزد، تند تکان میخورد و به این سمت و به آن سمت میافتد ... حتی وقتی خانم معلم گردن مرد را بغل میکند، سر مرد خود را از دستان محکم و خوب وی جدا میسازد.
محصلین غمگین پچ پچ میکنند: "موج"
میکائیل یفیموویچ نه تنها به موجگرفتگي دچار شده بلکه آستین چپ او نیز خالی به پائین آویزان است. فقط با یک دست، با دست راست خانم معلم را به سوی خود میکشد. حالا چگونه میخواهد او بدون دست آزمایش فیزیک انجام دهد؟ و کاملاً سیاه دیده میشود، انگار که به ذغال تبدیل شده است.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ساعت 11:53 توسط سعید از برلین
|
زاشکا خجالت میکشد که بگوید شوهر خانم معلم ما برگشته است. آری، میکائیل یفیموویچ معلم فیزیک و شوهر تاتیانا گریگورینا میباشد. این دو قبل از رفتن او به جبهه ازدواج کرده بودند. از بیست و پنج حنجره ":هورا! میکائیل یفیموویچ برگشته!" به صدا میآید. قطارها به هر سوئی میغرند _ صدها واگون با سربازان آوازخوانی که تفنگهای کاملاً تازه دارند. ما به سر و کول همدیگر میزنیم و بدون رعایت حال چکمههای نمدیمان پا به زمین کوبیده و از ته گلو فریاد میکشیم. میکائیل یفیموویچ معلم قبلی ما بود! او در جبهه با فاشیستها جنگیده ... و حالا به خانه بازگشته است، در حالیکه همه فکر میکردند او دیگر از جبهه زنده بازنمیگردد.
خانم معلم با فریاد میگوید: "ساکت!"، همان خانم معلمی که صدایش را هرگز بالا نمیآورد. با انگشتان لرزان دگمههای پالتویش را میبندد، اما نمیتواند به راحتی از پس حلقههای کوچک فلزی برآید. حالا وی نیز از سرما دچار رعشه میشود. تاتیانا گریگورینا چنان میلرزد که قادر به تکان دادن خود از جایش نیست. و چرا آنجا مانند آنکه ریشهدوانده ایستاده است؟ ما میتوانستیم تا حال طول راهرو را صد بار بدویم.
خانم معلم به راه میافتد، طوری که انگار روی زمین راه نمیرود، بلکه بر روی یخی نازک و لیز. حتماً دستهایش به خواب رفتهاند، زیرا که او تمام بدنش را به در تکیه میدهد.
ناگهان در بدون سر و صدا باز میشود، و کاملاً باز میماند.
+
نوشته شده در شنبه بیستم آذر ۱۳۸۹ساعت 14:49 توسط سعید از برلین
|
تاتیانا گری ... تاتیانا گریگورینا ..." با وزش باد پالتوی پشمی کهنه بطور اغراقآمیزی ورم میکند و بالا میرود و بعد مانند بادکنکی بادش خالی گشته و میافتد. "تاتیانا گریگو، چیزی باید به شما بگم، تاتیانا گریگو ..." حالا همه زاشکا عالیابیف Saschka Aljabjew از کلاس چهارم را بهجا میآورند. سه برادر زاشکا در جنگ کشته شدهاند، و او به این خاطر به طرز وحشتناکی سرافراز است. هیچ خانوادهای در ده کوچک این همه کشته نداده است. تمام مدرسه زاشکا را که تنها فرزند باقیمانده است دوست دارند.
"خوب حالا، حرفتو بزن"، خانم معلم به او اجازه میدهد و گرم و مادرنه به رویش میخندد، و چشمهای باریک و جدیاش شفاف میگردند. "خوب حرفتو بزن دیگه ..."
حالا دیگر من نجات یافتهام، بخدا قسم که من نجات یافتهام! تا وقتیکه زاشکا بیسر و ته حرف میزند خطری متوجهام نخواهد بود. و سپس شاید زنگمدرسه به کمکم بیاید ...
"تاتیانا گریگورینا ... تاتیانا گریگو ..." نام و نام پدری خانم معلم در گلوی زاشکا گیر میکند. پالتوی کهنه و چرباش و همینطور صورت کوچک او مانند کوپک تازهای میدرخشد. "چه خبری برای تعریف کردن داری؟" زاشکا با آن آستینهای بلند که آستر پاره آن دیده میشد دستش را تند تکان میدهد. "میکائیل یفیموویچ Michail Jefimowitsch برگشته!"
"چه کسی برگشته؟ کدام میکائیل یفیموویچ؟ چرا داستان تعریف میکنی؟"
"خوب فیزیکدان خودمان!" صورت مانند کوپک گرد زاشکا هنوز مانند قبل میدرخشید. "میکائیل یفیموویچ!"
+
نوشته شده در شنبه بیستم آذر ۱۳۸۹ساعت 11:59 توسط سعید از برلین
|
اوه، با کمال میل مایلم چیز دیگری را تعریف کنم! امروز صبح در خیابان، در فاصله کمی از نانوائی با گرگها مواجه شدم. نه با یک _ با دو گرگ!. آنها مانند سگها میلرزیدند و پوزه خود را میلیسیدند، و چشمهای زرشکیرنگشان در برف سرخفام صبحگاهی میدرخشید. چون نانوائی بوی نان تازه میدهد، و این بوی شیرین مقاومتناپذیر مرا هم به سمت خود کشاند. دیدن گرگها در روز روشن باعث تعجیم نشد.
اما آیا میتوان به خانم معلم سختگیرمان که سردش نمیشود از نان تعریف کرد؟ او حتماً صحبتم را فوری قطع کرده و خواهد گفت که جنگ است و ما دانشآموزان سهمیه میگیریم _ ششصد گرم تمام، درست به اندازه سهمیه سربازها که جان خود را فدا میسازند. و تمام اینها را باید ما بشنویم، زیرا شوهر او در جبهه جنگ است. انگار که تنها او میجنگد!
زنگمدرسه چرا به صدا نمیآید؟ شاید صدای لطیفش یخزده است و ما نتوانیم دیگر هرگز طنین شادش را بشنویم؟ هنوز لحظهای بیشتر از یادآوری بهصدا آمدن زنگمدرسه نگذشته بود و هنوز من کاملاً به این نغمه شیرین فکر نکرده بودم که در کلاس با صدای بلند به سر و صدا میافتد، طوریکه انگار سرما در حال خرد کردن در است.
"تاتیانا گریگورینا! تاتیانا گریگورینا!" از پشت ابر بخار سری پیچیده شده در یک دستمال پشمی از در به داخل نگاه میکند.
"مزاحم نشو."
تاتیانا گریگورینا _ این نام خانم معلم ما است _ حتی روی خود را برنمیگرداند. برایش چیز دیگری بجز من و کوتوزوف جالب نیست.
اما صاحب سر بستهبندی شده در یک پارچه پشمی دستبردار نیست. حالا پشت در یک پالتوی پشمی بلند که تا زمین میرسید با آستینهای بالازده دیده میشود.
" تاتیانا گریگ ..."
"چی میخوای؟ میبینی که شاگردم داره به این خوبی و روانی درسشو جواب میده، و تو مزاحمش میشی!"
دوباره خانم معلم مسخرهام میکند! و مانند همیشه، حتی به هنگام شوخی مانند سرمائیکه ما را خشک و بیحرکت میسازد لجباز است. آری، خانم معلم کلاس ما یک چنین انسانیست!
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 22:45 توسط سعید از برلین
|
معلمها بیشتر از محصلها میلرزند. آنها هنگام زنگ تفریح مثل دیوانهها به اطراف نمیدوند و بر روی دستهایشان راه نمیروند. و به دلیلی خجالت میکشند در حضور محصلها پا به زمین بکوبند! اما خانم معلم ما یخنمیزند، انتظار به وقوع پیوستن این حادثه کار بیهودهایست!
او امروز با چوبهای اسکی به مدرسه آمده است. چوبهای اسکی منظم به دیوار تکیه دارند _ چوباسکیهای شکاری او ضخیم و کوتاهاند. خانم معلم در پشت گردنه در کلبه هیزمشکنان زندگی میکند. بدون چنین چوباسکیای حتماً او در تودههای برف اسیر خواهد گشت!
دگمههای پوستین آراستهاش را باز کرده، کلاهپوست مردانهاش را به پشت گردن انداخته است _ خانم معلم داغ است! موهایش از زیر کلاه، سفید مانند پوسته درخت قان طوری بیرون زده است که انگار درونش هم سفید میباشد!
گونههای گرد و کمی پفکرده خانم معلم از سرما چنان سرخ شده است که انگار این سرخی از خورشید داغ تابستانیست. بنظر میرسد که او همین الساعه در برف حمام کرده، همانگونه که ما در تابستان در ویاتکا Wjatka حمام میکنیم. خیر، خانم معلم بخاطر سرما هرگز کلاس را تعطیل نمیکند، حتی اگر هوا چهل درجه زیر صفر باشد! حتماً غرغر زدن ما باعث تفریح او میشود. نه، ما در زمستان اصلاً علاقهای به خانم معلم نداریم، فقط هنگامیکهدر بهار و در پائیز سرما شکننده نیست به او علاقهمندیم. میخواهد هر سرمائی هم در بیرون حکفرما باشد باید بیزحمت جواب درس را از بر بدهی، انگار که گونههای تو از گرما میسوزند … آنگونه که انگار تو از سرما مانند قندیلی از یخ منجمد نشدهای … انگار از جنگ خبری نیست و آلمانیها به سمت مسکو نمیآیند!
"بسیار خوب، میتونی تا یادت بیاد که کوتوزوف چه گفته بود موقتاً برامون چیز دیگری تعریف کنی؟" صدای خانم معلم کمی تمسخر به همراه دارد و گونههایش مانند دو سیب میخندند. "دیگه کمی کسالتآور شده، مگه نه بچهها؟"
برای بچهها، دوستان کوچک من، بههیچوجه کسالتآور نیست. آنها دندانهایشان به هم میخورد و خواب یک قطار را میبینند. تا چند دقیقه دیگر میتوان سیگنال را بار دیگر برای اجازه حرکت تنظیم کرد ...
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:36 توسط سعید از برلین
|
در این وقت یکی از نیمکتهای کلاس به حرکت میافتد، فنرهای واگون قطار تلق تلق میکنند، بزودی بقیه نیمکتها نیز به حرکت میافتند و قطار با هیاهو به سفر میرود. سریعتر، سریعتر، سریعتر! من احساس میکنم که چگونه بر روی سطحی پراکنده و بیپایان از کنار جنگلهائی که در برف مدفونند، از میان شهرهای جنگزده و ویرانگشته و قریهها حمل میشوم. قطار ارتشی با عجله به سمت لیتوانی در حرکت است. دریاها و رودخانهها از میان بخار یخزده میدرخشند، کلبهها آرام و سریع گم میشوند ... تودههای برف سیاه و خیس گشته و شروع به ذوب شدن میکنند ... "
ایست، رسیدیم!" خانم معلم آمرانه قطار را متوقف میسازد، آنهم درست لحظهای که میخواهم در مزرعه شکوفان گندمی که پر از وز وز زنبورهاست بپرم ... "بسیار خوب، حالا بگو که کوتوزوف چه گفت؟" افسوس، کاش دماغم سفید میبود! وقتی گوش و دماغ محصلی از سرما سفید میشود باید به حیاط برود _ او باید خود را با برف ماساژ دهد. آدم میتواند یکساعت تمام خود را ماساژ دهد _ هیچکس به آدم چیزی نمیگوید، حتی یک کلمه!
و اگر حالا دماغ خانم معلم ما تاتیانا گریگورینا Tatjana Grigorjewna که مانند یک خطکش صاف است سفید میشد آیا به حیاط میرفت که بینیاش را با برف ماساژ دهد؟
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 21:29 توسط سعید از برلین
|
در ضمن ما دفترچههای مخصوصی داریم _ آنها از روزنامههای قدیمی زرد شده ساخته شدهاند! وقتی شاگردی پای تختهسیاه میایستد و درس جواب میدهد، بخار از دهانش مانند بخار سماور به سمت تختهسیاه هجوم میبرد. اما از دهان من بخار خارج نمیشود. و اگر مرا بقدر کشت هم بزنند _ باز نمیدانم که کوتوزوف در فیلی چه گفته بوده است.
شاید قطار بتواند مرا از این گرفتاری نجات دهد؟
ده کوچک ما در کویری بیانتها از برف خود را گم میکند. تا ایستگاه بعدی قطار هنوز صد کیلومتر باقیمانده است. اما در کلاس درس شاگردان اجازه دارند خود را گرم کنند _ ما اجازه داریم پا به زمین بکوبیم. ما به ندرت تک تک پا به زمین میکوبیم. تمام شاگردان کلاس با هم پا به زمین میکوبند. بعد واقعاً چنین به نظرمان میرسد که انگار قطارها با سربازان، پرستاران، آشپزخانه صحرائی و اسلحهها زوزهکشان و به سرعت بر روی ریلها میگذرند. سربازها آواز میخوانند، لکوموتیوها نفس نفس میزنند. در سر کلاس کسی متأسفانه اجازه آواز خواندن و نفس نفس زدن ندارد. اما آیا مگر تصور کردن یک لکوموتیو و یک ترانه سخت است؟
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 19:22 توسط سعید از برلین
|
من دیگر با قورباغه احساس همدردی نمیکنم. بخاطر او خانم معلم عصبانی شده است. اگر دستمال تختهپاکن مانند قورباغهای دیده نمیشد، من هم به آن سرگرم نمیگشتم، و خانم معلم شاید سؤالش را فراموش میکرد. امروزه معلمها هم غالباً فراموشکارند! و اگر این قورباغه نبود شاید میتوانستم به کوتوزوف فکر کنم و لااقل چیزی از او بخاطر بیاورم.
به تدریج چنین به نظرم میآید که مقصر همه چیز این قورباغه یخبسته است. او گرمای شکایتآمیز بخاری آهنی را بلعیده بود! او ریشهای سفید را کنار پنجرههای کلاس آویزان کرده و در را با پوستی از شبنم یخزده آستر کرده بود. اوست که پاها و دستها را مانند سگ بدجنسی گاز میگیرد.
"زمستان سخت روسیه را تصور کنید ..." صدای خانم معلم دقیقاً مانند زمستان سخت روسیه در هوای یخزده کلاس به نوسان میآید.
خانم معلم میخواهد به من کمک کند، اما فقط فکرم را بیشتر مختل میسازد. زمستان روسیه که احتیاج به تصور کردن ندارد! زمستان نه تنها درها و پنجرههای کلاس درس را با یک پوسته کلفت یخ پوشانده، بلکه سرهای ما را هم در یقههای بالازده شده پالتو و پاهایمان را در چکمههای بزرگ و سنگین نمدی مجبور به فرو بردن کرده. زمستان مدرسه را چنان سرد ساخته بود که ما احتیاج نداشتیم حتی کلاه خود را از سر برداریم. هنگام جواب دادن درس هم کلاه را از سر برنمیداریم _ چنین زمستانیست اینجا! ما چنان خود را پوشاندهایم که مانند کهنسالان صورت چینخورده دیده میشویم و برای نشستن بر روی نیمکت جا کم میآوریم. جوهر یخزده است؛ ما شیشههای جوهرمان را زیر میز تکان میدهیم _ یکقطره هم از آن خارج نمیشود! مدتیست که دیگر با قلم نمینویسیم، اما چندان اشتیاقی هم به نوشتن دیکته و انشاء نداریم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 13:25 توسط سعید از برلین
|
اگر آدم با دقت تختهسیاه را تماشا کند _ و من چشمهایم را از آن برنمیگردانم، زیرا که من واقعاً فراموش کردهام کوتوزوف چه گفته بوده است _، میتواند چیزهای جالبی ببیند. در کنار شیار، جائیکه قطعات کوچک گچ قرار دارند، پارچه تختهپاکن یخ بسته است. چنان محکم که نمیشود حتی به زور دندان آنرا باز کرد. انگار که کسی یک قورباغه را میخکوبی کرده باشد. پارچه کثیف و قلمبه چنان زیاد به یک قورباغه شباهت دارد که دلم برایش میسوزد، طوریکه انگار او جاندار است. به طور نامحسوس تلاش میکنم او را به زور از هم باز کرده و بر روی زمین پرتاب کنم.
"با پارچه بازی نکن!" خانم معلم عصبانی میشود. او کنارم ایستاده و پشتاش به من است، اما هر حرکت مرا میبیند. "بهتره فکر کنی که کوتوزوف چه گفته بود. در آن فصل زمستان دشمن در حال نابود کردن کشورمان بود. و کوتوزوف، آیا میدونی کوتوزوف چه گفت ... بسیار خوب، کوتوزوف چه گفت؟"
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 23:16 توسط سعید از برلین
|
Mykolas Sluckis: Was Kutusof sagte
Jean-Paul Sartre, Simone de Beauvoir et Mykolas Sluckis
devant l'église Saint Pierre et Saint Paul à Vilnius
(photo Antanas Sutkus )
"درسته، شورای جنگ ارتش روسیه در فیلی Fili نشستی ترتیب داد. میتونی به خاطر بیاری که ارتشبد کوتوزوف در فیلی چه گفت؟"
"ارتشبد یکچشمی بود. اما او همه چیز را خیلی خوب میدید"، و خودم را با این جواب خلاص میکنم.
"تو حتماً میخواستی بگی که او همه چیز را خوب پیشبینی میکرد، آره؟" به خانم معلم نگاه نمیکنم. حالت صورتش باعث خشنودیم نمیگردد. من به تختهسیاه نگاه میکنم. در گذشته این تختهسیاه مانند ذغال سیاه بود اما حالا توسط گچ کاملاً خاکستری شده است. تختهسیاهی که من در لیتوانی Litauen به پای آن خوانده شده بودم مانند قطرهای آب که شبیه بقیه قطرههای آب است گردیده. به نظر میآید که تختهسیاه کلاس قدیمی ما در پشت سر من از میان جبهه جنگ با شتاب عبور کرده و سرانجام اینجا، در منطقه اورال Oral به پیشوازم آمده است. شهر در شعلههای آتش میسوخت و انسانها در آتش هلاک میگشتند، اما تختهسیاه نسوخت. تختهسیاه کور است و کر و نمیداند جنگ شده است و آلمانیها جلوی دروازه مسکو ایستادهاند.
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:34 توسط سعید از برلین
|
"زمین زیباتر میگردد، آره، زمین زیباتر میگردد!"
اسنیگوله فریاد میزد و خوشحال به هوا میجهید؛ شادیش را حتماً دل زمین میشنید، اگر چنین چیزی وجود داشته باشد.
من هم تماشا میکردم، خوشحال بودم و به این میاندیشیدم که حالا میتوانم دوباره فکر کنم.
شاید در پائیز برگها حقیقتاً به این خاطر میریزند که زمین زیباتر گردد؟ ممکن است؟
خورشید نیز ناگهان از فرصت استفاده کرده و از میان درز آسمان خاکستری رنگ به تماشا میایستد، طوریکه انگار میخواهد امید ضعیفم را یاری دهد. تابشش مانند زبانی سرخ زمین را میلیسید، زبانه میکشید و مانند رنگین کمانی میدرخشید!
حالا دیگر اسنیگوله بقدر کافی این ور و آنور بریده و با چشمان شادابش معجزه پائیز را سیر تماشا کرده بود. او ناگهان غمگین میگردد.
"پاپا! پاپا! برگهای جدا شده از درختها دیگه سبز نمیشن؟"
حالا میتوانستم به دخترم جواب دهم. من حقیقت بی اهمیت، قدرتمند، از رنگ و رو افتاده و جاودان هستی را تکرار میکنم.
"یک بهار نو حتماً خواهد آمد و برگهای تازه سبز خواهند شد!"
"واقعاً، پاپا؟ به این خاطر برگها انقدر شاد میریزن؟"
"بله، به این خاطر!"
من دوباره خودم را می یابم. حالا میدانستم به کجا میرفتم. چشمها و دستانم دیگر نابینا نبودند. یک غمگینی ملایم پژواک قدمهای سنگینم را فرو مینشاند. بعد از رسیدن به خانه، ورق دستنخورده را به پیش میکشم. حالا دیگر ورق کاغذ مانند کویری که نتوانم از میانش عبور کنم به چشم نمی آمد.
(چاپ اول در سال ۱۹۷۶)
_ پایان_
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 1:7 توسط سعید از برلین
|
"آخ، پاپا، فشارم نده دردم میگیره!"
با این همه او زود درد را فراموش میکند و ناگهان میپرسد، آنچنان ناگهانی و جدی که زره پوش بیتفاوتیم را میشکافد و من آشفتگی و خجالت احساس میکنم.
طوری جدی و مشکوک سؤال میکند که انگار من در ریزش بیوقفه برگها مقصرم. "پاپا، چرا برگها میریزند؟"
مانند کسی که بطور غیر منتظره از خواب پریده باشد سکوت میکنم، او پاهای کوچکِ چاق و قوی خود را بیصبرانه به زمین میکوبید. بیصبری او را قلب زمین، اگر که اصلاً چنین چیزی وجود داشته باشد، از میان پوسته ضخیم خود حتماً میتوانست بشنَود.
"چرا؟ چرا؟ چرا؟"
من همچنان سکوت میکنم و بیهوده میکوشم بیتفاوتی غمگین در حال ترک کردنم را محکم نگاه دارم.
با تردید فراوان میگویم "برای اینکه زمین ... زیباتر بشه" بدون آنکه خودم به آنچه گفتم معتقد باشم. اما چهره کوچک و آزرده اسنیگوله میدرخشد، در چشمان آبی اش نورهای زرد و نارنجی به جنبش می افتند. با سری رو به بالا شروع به گرفتن برگهای معلق در هوا کرده و آنها را درون لوله ای جادوئی شبیه به تلسکوپ که با هر حرکت شکلی جدید با رنگها بوجود می آورد قرار میدهد.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:59 توسط سعید از برلین
|
با این وجود مه مرا به گونه ای با خود میبرد که انگار من هدفی پیش رو میدارم. افسوس!
روز مه آلود با نور خاکستری پریده رنگش مرا به دام میاندازد. شاید هم که روز اصلاً مرا اغوا نکرده، بلکه مانند من تقریباً کور بوده باشد؟
من خستگی ام را در روزهای بی احساس هفته میریزم، اما تسکینی دریافت نمیکنم. در بیرون برگها از درختان جدا میگردند. آنها در نوسان بودند و غمگینانه و زرد گشته نم نم رو به پائین میباریدند. برگها هم در برابر قدرت پائین کشنده مقاومتی از خود به خرج نمیدادند. و خش خش خسته برگها شباهت به قدمهای متزلزل من داشت.
ناگهان حس میکنم برگی خشک و گرم در دست دارم. دلم میخواست میتوانستم این اخگر کوچک که با کف دست بیحال من، با خستگی بزرگ و با بیتفاوتی ام در تضاد بود را با کمال میل کمی طولانیتر نگهمیداشتم.
وقتی من برگ خشک را غفلتاً میفشرم، برگ خود را به دست کوچک از آفتاب قهوه ای گشته دخترم اسنیگوله Snieguole مبدل میسازد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:44 توسط سعید از برلین
|
Mykolas Sluckis: Damit die Erde schöner wird
من خسته بودم، چنان خسته شده بودم که سرم به درد افتاده بود و جلوی چشمانم سوسو میزد.
آنقدر خسته و مستأصل بودم که نمیتوانستم دیگر دستهایم را روی میز ببینم و قلبم را دیگر در سینه حس نمیکردم.
دستهایم مانند نابینایان کورمال کورمال بدنبال اشیاء میگشتند، و در محل زخم دل سرمائی از تنهائی به خلاء جاری بود.
من ورق سفید و دستنخورده را به کناری هل میدهم، یک کویر بیجان، کویری که برای گذشتن از آن هنوز مصمم نبودم، و مه تیره رنگی از ناامیدی ام مرا با خود به آنجا هدایت میکرد.
مه مرا هرچه قویتر به جائی میبرد، بدون اراده و شکل. احتمالاً به اشیاء سخت، دیوارها و درها برخورد میکردم، اما من هیچ دردی احساس نمیکردم. خستگی سُربین، و تمام احساس بیتفاوتی فلج کننده سنگینتر از خستگی را مه در خود میمکید.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۹ساعت 23:19 توسط سعید از برلین
|
"چی؟ چی؟"
من با شوخی توضیح میدهم: "آیا هرگز چنین تبسم مهربانانه ای دیده اید؟ هیچ قیمتی نمیتوان برایش متصور گشت."
زنی با پالتوئی از پوست روباه برایم موعظه میخواند: "خجالت نمیکشید؟ با این قیافه باهوشتون!"
خریداران منصف بررسی کنان خود را با فشار به جلو نزدیکتر میساختند. "چه چیزی برای فروش وجود دارد؟ صفحه های جدید گرامافون؟ لولیتا تورس Lolita Torres؟"
و من با رضایت به تک تک سؤال کنندگان جواب میدهم: "لبخند بزنید! نه به قبض خرید محتاجید! نه به پول!"
دختر از آن ارتفاع دست نیافتنی خویش مانند کودکی با تعجب به پائین نگاه میکرد. بر چهره جوانش یک تبسم دوستداشتنی پر پر میزند، اما نمیتواند خود را کنترل کند و با صدای بلند شروع به خندیدن میکند.
او چنان قشنگ میخندد که دلم میخواهد خنده اش را مانند قطعه ای نبات گاز بزنم، مانند یک سیب که از حرارت خورشید سرخ شده است.
"یک تبسم. یک تبسم زلال و شفاف. برای چه کسی بسته بندیش کنم؟"
جوانی با کلاه کوچک قرمز مخصوص دانشجوها با صدای بم دلپذیری میگوید: "یک تبسم! یک خنده! تقریباً مجانی!"
کم کم چهره مالکین آتی دستگاه های تلویزیون، موتورها و ساعتها روشن میگردد. "دلقک ..." من صدائی ناراضی میشنوم. زنی که پالتوی روباه بر تن دارد مأیوسانه میگوید: "امروزه انسانها قادر به کنترل خود نیستند. دیگر خجالت سرشان نمیشود."
حالا واقعاً همه میخندند: دختر بر روی نردبام، پسر دانشجو، مردان و زنان گمنام. آنها میخندند و فشار نگرانی هر روزه خود را دور میریزند.
من از فروشگاه خارج میشوم _ سوار بر لبخندهای روشن و خنده های شاد انسانها. آیا خرید بهتری میتواند وجود داشته باشد؟ ماشینها در طول خیابانها میرانند و چرخهایشان برفهای ذوب شده را به اطراف میپاشاند. ذرات گِل به هر سو در پرواز است.
برای اینکه جنس خریداری شده ام گل آلود نشود، آنرا درون قلبم مخفی میسازم.
(چاپ اول در سال ۱۹۷۶)
_ پایان_
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:44 توسط سعید از برلین
|
به تدریج این قیل و قال و یکنواختی، این سؤالها، جوابها و صورتهای نگران و تحریک شده خسته ام میسازند.
ناگهان فروشنده جوانی که از نردبانی بالا رفته و مشغول تزئین ویترین بود توجه ام را جلب میکند. پاهایش بلند و لاغرند و کمرش باریک است. من می ایستم، سرم را به عقب خم کرده و مشغول نگاه کردن به او میشوم.
"میبخشید، شهروند، چه چیزی آنجا فروخته میشود؟"
اینکه شاید من مخاطب قرار گرفته باشم را ابداً حس نمیکنم.
"?prosezę pana, co sprzedją"
من عکس العملی نشان نمیدهم.
و به زبان روسی:
"?Cкажите пожалиста, что здесь продают"
مردم از همه سو مرا احاطه میکنند. این مردم از من چه میخواهند؟
از میان سقف شیشه ای فروشگاه پرتو زردی از خورشید به داخل میتابد و بر بالاپوش براق سیاهرنگی که شانه های دختر را پوشانده نقطه های طلائی رنگ می پاشاند.
دختر از بالای نردبان بلند میگوید: "اینجا پیشخوان فروش نیست، بلکه یک ویترین است!"
من کاملاً نزدیک نردبان ایستاده ام. آنچه را که دختر گفت من خیلی خوب شنیدم. اما میخواهم یکبار دیگر صدایش را بشنوم. به این خاطر با شگفتی تمام او را تماشا میکنم.
"یک ویترین! میفهمید؟ یک ویترین!" و برای اینکه من بیش از این تردید نکنم لبخندی میزند.
وه که چه تبسم تمیز و مهربانانه ای! بر روی گونه های لطیف و صافش دو چال آشکار میگردد. چشمان، لبها و ابروهایش میخندند.
مردم طوری از اطراف به من فشار می آورند که عرقم سرازیر میشود.
حالا میدانم چه جوابی باید به این مردم بدهم.
بدون آنکه نگاهم را از نردبان برگردانم بلند داد میزنم: "حضار محترم، عجله کنید و بخرید! فقط کسی نمیداند که آیا شما موفق به اینکار شوید".
"چی؟ چه فروخته میشود؟"
"هی! آیا شنیدید که این جوانک چه گفت؟"
من تکرار میکنم: "یک تبسم. درجه یک!"
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۹ساعت 18:37 توسط سعید از برلین
|
این صف بی انتها بخاطر کفشهای زنانه تشکیل شده است. صفی بامزه که بهار را نوید میدهد. کفشهای جدید پاشنه بلند هنگام راه رفتن چه صدائی تولید خواهند کرد!
و اینجا تابستان در تمام رنگها شکوفا گشته: پارچه های نخی، از میان شلوغی هرچه هم کوشش کنی به پارچه ها نمیرسی! خانمها حالا پارچه های نخی را به ابریشم ترجیح میدهند. پارچه های ابریشمی مانند زیبا رویان پیرگشته غمگین در قفسه ها قرار گرفته اند.
مردم به دستگاه های تلویزیون علاقه نشان میدهند، به دوچرخه ها و قلابهای ماهیگیری. اینجا یک بهشت واقعی برای مردان است!
کنار هر پیشخوان ازدحامی از خریدان به چشم می خورد.
فروشنده ها از خود جدیت زیادی نشان میدهند و مانند زنبورهای خشمگین گشته عصبانی اند.
"آنجا چه خبر است؟"
"فکر میکنم پرده های نازک آلمانی میفروشند."
"شما نفر آخرید؟"
با وجودیکه پرده ها فعلاً در انبار قرار دارند، با این حال صف جدیدی بوجود می آید.
از قیمتها کسی سؤال نمیکند. این موضوع خوشحالم میکند. دلنشین است وقتی مردم بتوانند همه چیز بخرند!
صفها مانند نهرهائی که در بهار آنچه سر راه خود میبینند سوار بر امواج به همراه خود میبرند در هم میپیچند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۸۹ساعت 19:12 توسط سعید از برلین
|
Mykolas Sluckis: Das Lächeln
در فروشگاه ازدحام حکمفرماست. صدای پیر و جوان، مردان و زنان، دهقانان کلخوزها و شهرنشینها قاطی هم شده و بینظم وزوز میکنند. همه چیز مورد احتیاج است _ مردم برمیدارند، لمس میکنند و میخرند. فروشندگان فرصت نمیکنند توضیحی در باره اجناس بدهند، یا آنها را نشان داده و بسته بندی کنند.
من اینجا در فروشگاه، با اینکه چیزی لازم ندارم ول میگردم. من از بازارها، از مغازه ها و از تجمع مردم دور یک اتوموبیل مدل جدید خوشم می آید.
زیباست آنجائیکه همه چیز غلغل میکند و میجوشد، جائیکه همه چیز در شتاب است و به سختی کسی به این فکر می افتد که صورت خسته اش چگونه در آینه دیده میشود. از این گذشته، وقتی هیچ چیزی علاقه را به خود جلب نکند، آدم میتواند با خیال راحت به خود علاقه مند گردد. اینجا در فروشگاه نه تنها یک آینه در دسترس است، بلکه آینه های زیادی وجود دارند، در هر گوشه ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۹ساعت 20:35 توسط سعید از برلین
|