قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


من، حالا که این را می‎نوسم بیست و هفت ساله‎ام. اما همچنین می‎توانستم بنوسیم سه ساله یا پنجاه هزار ساله‌ام. من اهل جائی از مارک Mark و یک پرویسه‎ایم Preuße. و رنگ‎های مورد علاقه‎‌ام که شما می‎شناسید سیاه و سفیدند. سیاه رنگ شب و سفید رنگ روز. من روزم و شبم. من در مارک متولد گشتم، در گذشته اما زمانی در چین زندگی می‎کردم و با یک عینک قاب شاخی ابیات کوچکی بر روی نوارهای بزرگ می‎نگاشتم. راهم هنوز طولانی‎ست و اگر بخواهد کسی مرا یک ساعت همراهی کند باید به او خوشامد گویم. من باید دوباره و دوباره متولد گردم. من هنوز هم می‎توانم خوب به خاطر آورم که یک بار یک خرگوش بودم و بر روی چمنزار جست و خیز می‎کردم و کلم می‎خوردم. بعدها یک کرکس بودم و کارم درآوردن چشم‎های خرگوش بود. به این ترتیب من خودم را می‎کشتم. من خوب بودم. من بد بودم. من زیبا و زشت بودم؛ جذاب و وحشتناک، بزدل و شجاع، ریاست طلب و حقیر. من انسان‎ها را دوست دارم. من اما آنها را از حیوانات و ستاره‎ها بیشتر دوست نمی‎دارم و با آنها همانگونه که با تو همنوعم صحبت می‎کنم حرف می‎زنم. من زن‎ها را دوست می‎دارم و بیشتر از همه عزیزترین زنی را که برایم دختر و مادر خدا بود. او مدت‎هاست که به سوی تاج و تخت خدا بازگشته است. او آنجا ایستاده، با گل زنبق در دست، و برایم از آن بالا لبخند می‎زند و می‎گرید. ــ آنچه شما می‎شناسید، تنها بخشی از آنچه سروده‎ام می‎باشد. باد اغلب برگ‎هائی را که بر رویشان می‎نوشتم پراکنده است. من در یکی از سیاحت‎های فراوانم دو نسخه کامل از یک درام گم کرده‎ام. کسی که آنها را یافته باید برای خود نگاه دارد، شاید بتواند با آن اتاقش را کاغذ دیواری کند یا آن را پس از خوردن شام برای زنش بخواند. دوباره و دوباره باید با تیغی داغ با طنین جنگ‎های درونم تا انتها نبرد کنم. نبرد گل‎های رز سرخ و سفید. اگر من یک بار در اثر زخم شمشیر مردم و بر زمین افتادم میل دارم گل رز سرخ و سفید بر خاک گورم پرتاب کنند. گورم باید مانند حجله‎ای تزئین گشته باشد و دو عاشق بتوانند خود را مانند بارانی از طلا بر رویش پرتاب کنند. و من حتی در زمان مرگ هم برای زندگی تازه دعای خیر خواهم کرد.
              
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 1:42  توسط سعید از برلین  | 



هیرونیموس Hieronymus در وسط صحرا یک خانقاه و یک کلیسا می‎سازد. سپس یک روز شیری به کنار درب کلیسا می‎آید. او یک پایش می‎لنگید و محزونانه می‎غرید، او مانند یک شیر نمی‎غرید، بلکه مانند یک گربه میو میو می‎کرد. راهبان وقتی شیر را می‎بینند پا به فرار می‎گذارند. اما هیرونیموس مقدس پیش او می‎رود. در این وقت شیر پنجه پای چپش را به او نشان می‎دهد و هیرونیموس می‎بیند که یک خار در پای شیر فرو رفته است. او خار را بیرون می‎کشد و تکه‎ای از کتش را جر می‎دهد و با آن پای شیر را پانسمان می‎کند. از آن زمان به بعد دیگر شیر از کنار او به جای دیگری نمی‎رفت.
شیر از جانب هیرونیموس مأمور محافظت خرها شده بود. او آنها را صبح زود به چمنزار هدایت می‎کرد و شب دوباره به خانه بازمی‎گرداند. یک روز خر گاری‎کشی را به چراگاه هدایت می‎کند؛ شیر اما چون هوا بسیار گرم بود دراز می‎کشد و خوابش می‎برد. در این وقت قافله‎ای از راه می‎رسد، الاغ را تنها می‎بیند و او را با خود می‎برد. وقتی شیر از خواب بیدار می‎شود و الاغ را نمی‎بیند به وحشت می‎افتد، به این سو و آن سو می‎دود و می‎گذارد غرشش در صحرا انعکاس یابد. اما هیچ خری به سؤال خفه و گرفته "کجا؟ کجا؟ کجا؟"ی او پاسخ نمی‎داد. او در این هنگام سر مغرور با یال زردش را به زیر می‎اندازد و به زحمت به سمت خانه گام برمی‎دارد. زیرا خجالت می‎کشید که مأموریت سپرده شده به او را اینچنین سهل انگارانه انجام داده است. راهبین نمی‎خواستند او را راه بدهند؛ زیرا آنها فکر می‎کردند که او خر را خورده است، چیزی هم برای خوردن به او نمی‎دادند و می‎گفتند: "اول خری را که بلعیده‎‎ای هضم کن!"
اما هیرونیموس مقدس معتقد به بی گناه بودن شیر بود و اجازه داد او را به خانقاه بیاورند و به او دستور داد که بجای خر گاری را بکشد. حالا شیر سرافراز با یوغ خر گام برمی‎داشت. هنگامیکه او دوباره یک روز در چراگاه بود قافله‎ای که خر را دزدیده بود در راه بازگشت از آنجا می‎گذشت و در رأس آن خر ربوده شده با بار سنگینی از اسانس و جواهرات چهار نعل در حرکت بود. در این لحظه شیر چنان بلند می‎غرد  که دزدها ــ کاروان از چنین افرادی شکیل شده بود ــ وحشت کرده و از آنجا می‎گریزند. در این وقت شیر تمام کاروان را با خر در رأس‎شان ــ احتمالاً صد قاطر و شتر بار شده با هزاران گنجینه ــ به مقابل خانقاه هدایت می‎کند، و راهبین وقتی کاروان فوق‎العاده را در حال نزدیک شدن می‎بینند بسیار شگفتزده می‎گردند. آنها دروازه را می‎گشایند و تمام حیوانات و آخر همه اما شیر که مانند سگ کوچکی دمش را تکان می‎داد داخل می‎شوند. راهبین بخاطر هدایای عجیب مسیح بسیار خوشحال بودند ــ زیرا که اتفاقاً شب کریسمس بود. هیرونیموس اما دستور داد که از اموال خوب مراقبت کنند و وقتی صاحب اصلی آنها پیدا گشت آنها را سالم به او برگردانند. اما دزدها از ترس شیر خود را نشان ندادند و به این ترتیب پس از یک سال تمام گنجینه به صومعه تعلق می‎گیرد. شیر اما از اینکه خرش را دوباره بدست آورده است خوشحال بود. آنها دیگر چشم از هم برنمی‎داشتند، و چنین گفته می‎شود که مرد مقدس اغلب بعنوان سومین فرد در پیش آن دو بود و با آنها به زبانی صحبت می‎کرد که دیگران نمی‎فهمیدند. دوستی او با شیر و خر مانند دوستی با انسان‎ها بود، و وقتی او می‎میرد شیر و خر هم با او می‎میرند و مردم آن سه را در یک گور به خاک می‎سپرند. هیمریوس Himerius کشیش از آملیا Amelia هنگام اعلام مقدس بودن هیرونیموس پیشنهاد می‎کند که همچنین شیر و خر را هم مقدس اعلام کنند. من نمی‎دانم پیشنهادش جدی بود و یا از روی بدجنسی.

افسانه.
من با عصای پیاده‎روی‎ام در انبوهی مورچه فرو کرده بودم. مورچه‎ها وحشی و وحشتزده قاطی و درهم فرار می‎کردند. من ناگهان عصایم را بیرون کشیدم و از آنجا رفتم. مورچه‎هائی که ناپدید گشتن عصا در هوا را دیده بودند فریاد کشیدند: "چه پرنده عجیب و غریبی!" ــ یک مورچه سمج از عصا بالا آمده بود و من باید با تکان دادن عصا از شرش راحت می‎شدم. او کاملاً هیجانزده خود را به بقیه مورچه‎ها می‎رساند و نفس نفس زنان می‎گوید: "پرنده یک انسان را در چنگال خود داشت، او انسان‎ها را می‎خورد!" ــ سپس او می‎رود، عمیقاً فکر می‎کند و یک کتاب می‎نویسد: "سرشت، منشاء و ارگانیسم پرنده‎چوبی تازه کشف شده" و به استادی در رشته جانورشناسی دانشگاه مورچه‎ها منصوب می‎گردد.

ضرب‎المثل.
وزغ با خود فکر کرد این خوب نیست که انسان تنها باشد. زیرا او در تمام طول روز و شب دراز و دوستداشتنی تنها بود. هیچکس او را دوست نداشت، هیچکس با او قدم نمی‎زد، هیچکس در قهوه‎خانه با او ورق‎بازی نمی‎کرد، هیچکس او را درک نمی‎کرد.
این زندگی وحشتناکی بود.
مانند مار در کنار بار، جائیکه بد خلق بر روی چارپایه بلندی چمباته زده و شرابی که هیچگاه برایش خوشمزه نبود می‎نوشید فشی می‎کند: "صورت حساب!" و بعد پوست‎بارانی خود را می‎پوشد و خارج می‎گردد. در خیابان کلاه مخملی قهوه‎ایش را مؤدبانه می‎تکاند و بر سر می‎گذارد.
"خوب نیست که انسان تنها باشد." و بعد گریان و غمگین ادامه می‎دهد: " آیا به کسی آزار رسانده‎ام؟ مگر تقصیر من است که اینطور دیده می‎شوم."
خدای مهربان می‎گوید: "معذرت می‎خواهم، من شما را خوب درک نمی‎کنم ــ شما همین حالا یک ضرب‎المثل نقل قول کردید. آیا مگر شما یک انسانید؟"
وزغ کمی فکر می‎کند و عاقبت آهسته می‎گوید: "نه."
خدای مهربان می‎گوید: "آها."
وزغ همچنان در تنهائی به زندگی ادامه می‎داد. مگر چاره دیگری هم داشت؟ او برای اسلوب فلسفی خدای مهربان هنوز رشد نکرده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ساعت 0:33  توسط سعید از برلین  | 

 
هنگامیکه در یک صبح تابستان گله را در شبنم و مه به چرا برده بودم و خورشید در حال بالا آمدن از کوه‎های آبی مایل به خاکستری بود یک فرشته جوان مو فرفری، درست به همان شکلی که او بر روی اوراق کلمات قصار آیین عشای ربانی به تصویر کشیده شده است بر من ظاهر گشت. او از میان تنه دو درخت توس جلو آمد، به بز نر پیشرو گله نزدیک شد و به آرامی میان دو شاخش را لمس کرد. بز سر ریشدارش را بالا آورد و با چشمان سبز و آرامش با تعجب به او نگاه کرد. هر دو سگ گله به جلو پریدند و بدون پارس کردن و با تکان دادن دم در کنار غریبه که شروع به خندیدن کرده بود به بالا و پائین جهیدند. مرد جوان غریبه اینطور شروع به صحبت کرد: "اشتفان Stephan، خدا تو را مانند زمانی که موسی شبان را به پیامبری و تبلیغ کردن برگزید انتخاب کرده است. دیده‎ای چگونه در جنگل‎های سرزمینت لشگری از کرم‎ حرکت می‎کنند؟ فقط یک نفر راه را می‎شناسد و بقیه او را کور و کورکورانه دنبال می‎کنند. تو باید آن یک نفر باشی. عصایت را بلند کن، بگذار فلوت چوپانی‎ات به صدا آید، برادران و خواهرانت، کودکان و دختران تمام خلق‎ها به دنبالت خواهند آمد. زیرا بدان که خدا گفته است: <بگذار کودکان به سوی من آیند>، بنابراین نجات جهان جدید ما هم فقط بدست کودکان انجام خواهد گرفت. افراد سالمند مانند درختان بی ریشه پژمرده‎اند و فقط ارزش سوزانده شدن در شعله‎های آتش را دارند و زنانشان نیز نابارورند. زهدان یک باکره نه ساله مانند مریم باکره در نه ماه دیگر ناجی تازه‎ای به دنیا خواهد آورد. اشتفان، تو پیامبر و منادی او خواهی گشت. من تو را به جنگ صلیبی بر علیه تمام رذیلت‎ها، بر علیه تنبلی، دروغ، قتل، حسد و شرارت می‎خوانم. ندای جنگجویان صلیبی را در روحت بپذیر: خداوندا، مسیحیت را افزایش ده! کافران را به جهنم بفرست! خدایا! صلیب واقعی را دوباره به ما عطا فرما!" ــ بعد فرشته با بیرون آمدن خورشید صبحگاهی خود را در مه ناپدید می‎سازد. سگ‎ها پارس می‎کردند. بز نر پیشرو گله شاخ‎هایش را رو به زمین خم کرده بود و با صدای بلند نفس می‎کشید. من حیوان‎ها را به چراگاه هدایت کردم، از چوب بید یک فلوت ساختم و ترانه شادی در صبح ماه ژوئن سال 1212 نواختم. ــ شب پیش کشاورز رفتم و گفتم: "کشاورز، مرا مرخص کن. من باید تو را ترک کنم، من دیگر نمی‎توانم چوپان تو باشم." کشاورز گفت: "تو هم درست مانند یکی از این گوسفندهائی هستی که به چرا می‎بری. من هزینه زندگیت را تأمین می‎کنم، همچنین نیمتنه و کفش چرمی‎ات را از من داری و در کریسمس یک تالر Taler هم از من می‎گیری: چرا می‎خواهی مرا ترک کنی؟ آیا مگر در این سیزده سال که برایم کار کردی سختی کشیده‎ای؟" من گفتم: "من باید خدا را جستجو کنم و توسط او باکره‎ای را پیدا کنم که جدیداً برای به دنیا آوردن ناجی جدید انتخاب شده است. فرشته‎ای در کنار جنگل مرا از آن با خبر ساخت." کشاورز از تعجب چشمانش گرد گشت. "کدام فرشته تو را از چه چیز با خبر ساخت؟" من به کشاورز آنچه رخ داده بود را تعریف کردم.اما او مرا مسخره کرد. من در شب با فلوت و عصای چوپانیم از آنجا رفتم. اما خیلی تعجب‎آور بود: دو سگ و بز نر پیشرو و تمام گله به دنبالم آمدند. و درب همه طویله‎ها باز گشتند و از تمام خانه‎ها بره‎ها و بزها به دنبالم می‎آمدند. ستاره‎ها روشن می‎درخشیدند.هوا گرم بود. اما من سردم شده بود و با گام‎های سریع به پیش می‎رفتم. صبح به روستای بلویز Bloies در وندوم Vendôme رسیدم. هزاران حیوان به دنبالم می‎آمدند و با پیوستن سگ‎ها به لشگرم به تعدادشان مدام افزوده می‎گشت. در این وقت کشاورزان مرا در یک برج زندانی می‎کنند.گوسفندها راه را می‎بندند، بزها غرغر می‎کنند، سگ‎ها پارس می‎کنند. اما وقتی من بر بالای برج رفتم آنها ساکت گشتند. من علامت صلیب را از آن بالا بر آنها کشیدم و گفتم: "به پیش صاحبان‎تان برگردید و به آنها خدمت کنید! خداوند بزودی صلیب حقیقی‎اش را خواهد افراشت و شماها سپس در سایه‎اش علف خواهید خورد! بروید خدا با شما!" ــ و آنها با سرهای به زیر انداخته رفتند، سگ‎ها اما با دمی لای پاهای خود قرار داده رفتند. ــ بعد کشاورزها با شگفتی تمام مرا از برج خارج کردند. در این لحظه من فلوتم را در آوردم و شروع به نواختن یک ترانه کردم:

ماریای آسمانی،
ماریای مهربان؛
در خدمت به آنچه تو می‎پنداری
ما را سرافراز ساخته‎ای.

در این لحظه درب خانه‎ها باز می‎گردند و مانند زن و مردی با هم اسپانیائی می‎رقصند: و پسرها، دخترها، کودکان به سمت من می‎دوند و به دورم جمع می‎گردند. من برایشان ترانه را می‎نوازم و آنها آواز خوان و خوشحال به دنبالم می‎آیند. هیچ یک از تهدیدهای سالمندان، پدر و مادرها و کشیش‎ها ابداً کمکی نکرد. راهپیمایان در بین تک تک ترانه‎ها فریاد می‎کشیدند: "خدایا، بر مسیحیت بیفزا! کافرین را به جهنم بفرست! خدایا، صلیب حقیقی را دوباره به ما عطا فرما!". ما از میان روستاها و شهرها می‎رفتیم و هرچه بر تعداد ما افزوده می‎گشت مردم هم با کمال میل بیشتری به ما اجازه عبور می‎دادند. صد هزار جنگجو هم قادر نگشتند گور مقدس را به زور از کافرین بگیرند. خدا آنها را شکست داد، زیرا که او قلب‎های سیاه‎شان را دیده بود.او در قلب‎شان می‎دید که به خاطر چه چیز آنها واقعاً می‎جنگند: دلیل آنها بدن مقدس و استخوان‎های شهدا نبود، زمین مقدس بی حرمت گشته و برج و باروی ویران گشته و سوخته اورشلیم نبود. عده‎ای صلیب را بر روی پالتوهایشان حمل می‎کردند، زیرا فکر می‎کردند با پیروزی بر سلطان غنائم بزرگی بدست خواهند آورد، و عده‎ای را هم زن‎های قهوه‎ای رنگ و داغ کفار ترک به جنگ جلب می‎کرد. دسته سوم اما فکر می‎کردند می‎توانند در بین راه به نام عیسی مسیح توسط دزدی و قتل و غارت به نان و نوائی برسند. ما جوان‎ها و کودکان اما خدا را در قلب‎هایمان حمل می‎کردیم و می‎خواستیم گور مقدس را با قلب‎هایمان فتح کنیم. هیج خونی نباید به راه می‎افتاد، هیچ قتلی نباید انجام می‎گرفت، هیچ جرمی و هیچ فکر ناشایستی. روستاها و شهرها بدون هیچ حرف و کلمه‎ای از ما شکست خوردند: ما فقط راهپیمائی می‎کردیم، مانند ملخ‎ها پرواز می‎کردیم، مانند باد می‎وزدیم و مانند ماهی‎ها در دریا می‎گذشتیم. مردم به ما بزرگوارانه کمک می‎کردند، ما شب را در کلیساها می‎گذراندیم و جائی که ما نهار می‎خوردیم آنجا هم شهرداران، اشراف، آوازخوانان و اسقف‎ها غذا می‎خوردند. پادشاه فرانسه با فرستادن یک پیک سلطنتی با پرچم‎های کوچک نیلوفری به ما دستور داد به نزد پدر و مادرهای خود بازگردیم. اما ما هیچ پادشاهی از فرانسه و هیچ پدر و مادری نمی‎شناختیم، زیرا که افکار ما فقط از خدا پر بود.

ما از میان فرانسه می‎گذریم و از کنار دریای مدیترانه به سمت ایتالیا می‎رویم.ما به پیاچنسا Piacenza و جنوا Genua می‎رسیم و از آنجا به رم Rom می‎رویم. من چند روز قبل از رسیدن به رم گنبد کلیسای سن پتر را در ابرها در حال درخشیدن می‎دیدم. من با پسران و دختران راهپیما در میدان واتیکان از پله‎های سن پتر بالا می‎رویم. مردم رم که همیشه شلوغ هستند ساکت جمع می‎گردند. پاپ اینوسنس Innozenz در بالای تالار ایستاده بود. او دستش را طوریکه قصد دور کردن ما را دارد بلند می‎‏کند. در این لحظه من صلیبی برای او می‎کشم و برایش دعای خیر می‌‎کنم. سپس ما که تعدادمان به سی هزار نفر می‎رسید زانو زدیم و من شروع به صحبت کردم: "پدر مقدس، برای ما و برای افرادمان بر روی دریا دعای خیر بفرما!" و پاپ رنگ پریده و خاموش برایمان دعا می‎کند. من اما کلمات آهسته‎ای را که به مشاورش می‎گفت می‎شنیدم: "ما در خوابیم. این کودکان بیدارند. ببین چه خوشحال به سمت گور می‎روند." ــ در این وقت بود که من برای اولین بار وحشت‎زده گشتم. من در این شب در یکی از سالن‎های واتیکان خوابیدم، جائیکه با عکس‎های مجلل تمام مقدسین تزئین شده بود. در این شب سباستین Sebastian مقدس بر من ظاهر گشت، مرا بغل کرد و بوسید. ما به راهپیمائی خود از میان کامپانیا Campagna به سمت بریندیزی Brindisi ادامه دادیم. در کامپاگنا در کنار خرابه یک قنات با دختر نه ساله‎ای به نام ماریا مواجه می‎شوم. دختر به محض مشاهده من در رأس صف راهپیمانان به سمتم می‎آید، در برابرم زانو می‎زند، پاهایم را می‎بوسد و فروتنانه به دنبالم می‎آید. در این وقت من مطمئن شده بودم که مادر ناجی جدید را پیدا کرده‎ام و چشم‎های گریانم را در موهای سیاهش که مانند انجیر بوی شیرینی می‎داد مخفی ساختم. میل و اشتیاق بی حد و مرزی بر من مستولی می‎‏گردد در برابر دیدگان تمام زائرین که بر روی زمین زانو زده و سر را بر خاک گذاشته بودند به خدا قسم یاد کنم که او را شناخته‎ام. ــ از رم انواع و اقسام اراذل و اوباش به صفوف ما پیوستند: کشیش‎های ناشی، گداها، مزدوران از کار برکنار شده مزارع و زنان و مردان دلال محبت. عاقبت ما به بریندیزی می‎رسیم و دریائی که باید از میانش عبور می‎کردیم در برابرمان قرار داشت. من با عصایم ضربه‎ای به دریا می‎زنم ــ اما امواج آنطور که خود را در برابر موسی گشوده بودند راهی برای عبور ما باز نمی‎کنند. دو نفر از صاحبان کشتی در بریندیسی اما اعلام کردند که بخاطر هدف مقدس‎مان و برای پاداش گرفتن از خدا ما را به اسکندریه Alexandria می‎برند. ما با هفت کشتی حرکت می‎کنیم. دو کشتی در نزدیک ساردنی Sardinien در جزیره سن پیترو San Pietro واژگون و غرق می‎گردند. در دو کشتی غرق شده فقط چمدان‎های راهبان گدا، مزدوران و دلالان محبت قرار داشت و این به نظرم نشانه خوبی آمد. ما با فریاد بلند "خدایا بر مسیحیت بیفزا!" به ساحل آفریقائی که از میان مه نقره‎ای رنگ پدیدار گشته بود سلام دادیم. ما کف زنان و آواز خوان از میان اسکندریه گذشتیم و هنگامیکه به بازار رسیدیم ناگهان تمام خیابان‎هائی که به بازار منتهی می‎گشتند را در محاصره ملوانان مسلح یافتیم. در بازار اما هوگو فررویس Hugo Ferreus و گلموس پورکوس Guilelmus Porcus با تپانچه‎ای به کمر، با صورت‎های چاق و در حالیکه پوزخند می‎زدند ایستاده بودند، پورکوس واقعاً مانند خوکی که لباس بر تن کرده باشد دیده می‎گشت. فررویس با تپانچه در هوا شلیک می‎کند و در سکوت عمومی که برقرار بود فریاد می‎کشد: "حراج می‎تواند شروع شود! چه کسی اول شروع می‎کند؟" ــ ما به موقع به حراج بزرگ سالانه فروش برده رسیده بودیم و فرستاده خلیفه تعداد ده هزار نفر از ما را به قیمت هشتاد هزار سکه طلا از صاحبان کشتی‎‏ها خریداری کرد. خلیفه ابتدا سعی می‎کرد که ما ایمانمان را انکار کنیم، اما چون ما تزلزل ناپذیر ایستادگی کردیم او از نقشه‎اش دست کشید. پورکوس روح فروش ماریا دختر کوچک از کامپانیا، مادر ناجی آینده را برای خود نگاه داشت. دختر، طوری که من توانستم بعد بفهمم در حرمسرای او یک کودک به دنیا آورد که نمی‎دانم چه بر سرش آمده است. خلیفه‎ای که من پیشخدمت مخصوصش شده بودم یک بار اجازه دیدار از گور مقدس را به من داد. گور ویران و نامرتب در خارج از شهر اورشلیم در یک زمین متروک و خشک قرار دارد. یک گله گوسفند بر روی زمین مشغول چریدن بودند و یک چوپان در فلوتی که خود ساخته بود ترانه خنده‎داری در نور سبز پریده رنگ صبح سحر می‎دمید. چون مسیح آنطور که انجیل به ما می‎گوید از مرگ برخاسته و باید به سمت آسمان صعود کرده باشد بنابراین من فکر می‎کردم گور خالی‎ای را خواهم یافت. اما اینطور نبود. بلکه یک جمجمه خوب حفظ گشته، انواع مفصل‎ها و استخوان‎های لگن خاصره اسکلت یک انسان در آن قرار داشت. من جمجمه را در دست گرفتم و مدت درازی در حدقه‎های خالی چشم‎ها نگاه کردم. البته من با خود چنین اندیشیدم از آنجائیکه تو هم مانند بقیه انسان‎ها مرده‎ای و پس از مرگ به سوی خدا صعود نکرده‎ای و در کنار او بر تخت الماس نشان ننشسته‎ای بنابراین به من هم نمی‎توانی در مسیر سفرم کمک کنی. فرشته فریبائی بر من ظاهر گشت که اغفالم می‎کرد و به من می‎گفت که باید دیگران را فریب دهم. حالا خدا در من مرده است و من دیگر هیچ چیز از ‎او نمی‎دانم. کاش همانطور که من برایش دل می‎سوزاندم او هم به من رحم می‎کرد! حالا من ایمانم به مسیحیت را انکار کرده‎ام، صلیب آویزان به گردنم را شکسته‎ام و مانند خلیفه، سرور مهربانم یک بت پرست شده‎ام. هنگامیکه من در سر سفره غذا تصمیمم را با خلیفه در میان گذاشتم بسیار خوشحال گشت. او مرا مانند سباستین مقدس در سالن واتیکان بغل کرد، بوسید و گفت: "تو نباید دیگر اشتفان نامیده شوی. من تو را همانطور که اولین پسر محمد نامیده می‎گشت به نام علی غسل تعمید می‎دهم." وقتی من از تنگ بلور سفید رنگ شراب قرمز برایش می‎ریختم دستانم می‎لرزیدند و یک قطره اشگ از میان مژه‎ام درون جامش افتاد و او در سکوت شرابش را نوشید.

من تحت فرمان خلیفه مهربانم ال‎ـ‎کامل Al-Kamil در صفوف عرب‎ها بر علیه فریدریش دوم Friedrich و ارتش مسیحی او جنگیدم. من تعدادی از مسیحیان را توسط چماق خار دار کشتم و بطور اتفاقی آن دو روح فروش، هوگو فررویس و گلموسپورکوس را که این بار لباس سربازان مسیح را با این اندیشه که به سود بیشتری دست یابند بر تن کرده بودند اسیر ساختم. من گذاشتم که آن دو سودجو را در اورشلیم بر روی کوه زیتون به صلیب بکشند و در میانشان سومین صلیب را نصب کنند و جمجمه و اسکلت مسیح را به آن آویزند، من گذاشتم مسیح را برای دومین بار به صلیب بکشند.
 
ــ پایان ــ 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:39  توسط سعید از برلین  | 



در پائین درب بر روی تابلوئی از سنگ مرمر نوشته شده بود "دفتر کارهای ماشین نویسی <دست بالدار>".
من زنگ می‎زنم.
درب بدون صدا باز می‎شود، و من در دفتر کار ایستاده بودم. اتاق با کاغذ دیواری کاملاً سیاهی پوشانده شده بود. کرکره پنجره‎ها پائین کشیده شده بودند. بر روی یک میز تحریر لامپ الکتریکی سبز رنگی روشن بود.
یک آقای مبتلا به بیماری سل در نور سبز مانند مرده‎ای که مدت‎ها از مرگش می‎گذرد در حال سرفه کردن خشکی به سمت من می‎آید. ریه‎اش خرخر می‎کرد. نفس از دهانش مانند توده بخار گندیده‎ای بیرون می‎خزید.
مرد مبتلا به سل زمزمه می‎کند: "چه میل دارید؟"
"من کسی را برای دیکته کردن می‎خواهم. آیا کارمندی دارید که بتوانید به من توصیه کنید؟"
مرد مبتلا به سل سرش را تکان می‎دهد.
"من کارمندی ندارم."
"و <دست بالدار>؟"
"ــ من خودم هستم ..."
او به صورتی تشریفاتی تعظیم می‎کند.
من غیر ارادی به دست‎هایش نگاه می‎کنم؛ آنها مانند دست‎های زنان ظریف و لاغر بودند. به نظر می‎رسید که خون فقط در دست‎ها جریان دارد و در بقیه بدن تا سر فقط از رگ‎های اندکی عبور می‎کند.
وضعیت عجیب و غریبی بود. همدردی غیر قابل انکاری مرا به سمت این مرد رو به زوال که حضورش برایم بطور ناگواری نامطلوب بود می‎کشاند.
من با تردید می‎گویم: "من مایلم زندگی‎ام را ... توسط رادیوتلگراف به شما دیکته کنم. آیا منظورم را می‎فهمید؟ من هنوز جوانم. من تب‎زده در تمام شعله آتش‎ها ایستاده‎ام. حتی آسایشم هم به خشم می‎افتد. به چشم‎هایم نگاه کنید! آنها با هزاران اشعه مانند بازوان یک اختاپوس همه چیز را چک می‎کنند. مشت‎هایم ستاره‎ها و درب‎‌هائی را که نمی‎خواهند به رویم گشوده شوند در هم می‎شکنند. من خوشبختانه فکر می‎کنم که آدم مهمی هستم. زندگی من باید برای نوه‎هایم زنده بماند. من مدت کوتاهی قبل از مرگم نزد شما خواهم آمد و نسخه نوشته شده را تصحیح خواهم کرد. بنویسید! من با خونم بهای آن را خواهم پرداخت ..."
مرد نحیف تعظیمی می‎کند و من می‎روم. زندگی با گذشت هر روز رنگین‎تر می‎گشت. فصول سال در رنگ‎های نقره‎ای، سبز، سرخ و طلائی مانند پروانه‎ای تاب‎خوران از برابرم می‎گذشتند. ردیفی از زن‎ها بخاطر همخوابی با من در هم می‎پیچیدند. من از آنها می‎گریختم. اراده‎ام اثر گذار بود. شهرتم تا تاج و تخت طنین انداخت. نشان‎های افتخار ثابت می‎کنند که من برای نظم زحمت کشیده‎ام. پول ثابت می‎کند که من به حساب می‎آمدم و شهرت ثابت می‎کند که من مشهور بودم. مردم برای آقایان و قهرمانانی که از قلم من روح گرفته و بر روی صحنه نمایش نوسان می‎دادند با حیرت می‎نگریستند. همچنین محصلین شگفتزده و مؤدبانه در کتاب‎های درسی مدرسه داستان‎های اخلاقی و اشعار الهی مرا می‎خواندند. در دانشگاه‎ها در باره آثار من شروع به سخنرانی کردند. و من بطور آشکاری پیر می‎گشتم.
هنگامیکه من ساعات آخرین زندگیم را نزدیک احساس کردم با زحمت فراوان و با کمک عصا از ماشین پیاده گشته و به دفتر کار <دست بالدار> رفتم.
مرد نحیف با لبخند و سرفه‎های خشن به پیشوازم آمد.
من به او گفتم: "کاری که من به شما سفارش دادم" و با زحمت خود را بر روی صندلی نشاندم.
"کار شما زحمت کمی داشت. کمتر از آنچه فکر می‎کردم. بفرمائید این هم نسخه خطی". و او یک ورق یادداشت کوچک را که کلمات زیر بر رویش نوشته شده بودند به من می‎دهد:
"روزی انسانی وجود داشت، نه کمتر، نه بیشتر. او قبل از مردنش مرده بود. امید که پس از مرگش زنده بماند."
من له گشته بخاطر کم بودن کلمات فریاد کشیدم: "هفتاد ساله شده‎ام و هفتاد کتاب نوشته‎ام: آیا این پاداش من است؟ ارزش وجود من آیا این است؟"
مرد نحیف با دست استخوانیش دستی به پیشانی من می‎کشد و می‎گوید: "دوست عزیزم، خواهش می‎کنم آرام بگیرید. میلیون‎ها نفر با یک ورق یادداشت خالی و سفید به گور سپرده می‎گردند. اما اگر فقط یک کلمه از شما برای ابد باقی بماند به این ترتیب برای همیشه در شعر رنج انسانی زنده می‎مانید ..."
من سر طاسم را به لبه صندلی تکیه می‎دهم: "چه مقدار باید بپردازم، لطفاً؟"
بیش از حد خسته بودم و مانند کودکی گریان، تسلی ناپذیر و لرزان به آخرین خواب فرو می‎روم.
من هنوز متوجه بودم که چگونه مرد نحیف قلبم را از قفسه سینه و چشم‎هایم را از سرم برید و دوباره ملال انگیز شروع به نوشتن با ماشین تحریرش کرد.

ــ پایان ــ  

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:55  توسط سعید از برلین  | 



این داستان مانند افسانه‎ای از برادران گریم Grimm آغاز می‎گردد. اما این داستان افسانه نیست. همچنین داستانی واقعی با نقطه پایانی ضروری هم نمی‎باشد: تقریباً داستانی‎ست گرد، گرد و شفاف مانند یک گوی شیشه‎ای و با یک اخلاق رنگارنگ. این داستان تا اندازه‎ای (تقریباً) حقیقی‎ست و در شهر کوچکی رخ داده است که من به تازگی به آن سفر کرده بودم. این داستان در مقایسه با وقایع برجسته جنگی که در خارج درگرفت (دور از اینجا، شهر کوچک اما نمی‎داند کجا ...) چیزی نیست بجز یک رویداد غم‎انگیز و مضحک اسلیمی. 
فرانچسکو زالندرینی Francesco Salandrini شعبده باز مشهور جهانی در روزیکه آلمان به روسیه اعلان جنگ داد به این شهر رسید. او قصد داشت هنرهای بزرگ و سری خود را آنجا به نمایش بگذارد. او قادر بود آب را به شراب و شراب را به آب مبدل سازد. او خیلی ساده از گوش و بینی جوانان روستائی و جوانان شگفت‎زده و دوشیزگان خندان شهرهای کوچک تالر Taler بیرون می‎کشید و آنها را جرنگ جرنگ در کلاه سیاه سیلندر براقش می‎انداخت، گرچه روزهائی وجود داشتند که او خودش دارای یکی از این سکه‎های نقره هم نبود. او در کلاه سیلندر خود که نمی‎شد قدرت جادوئی آن را انکار کرد شش تخم مرغ خام را می‎شکاند و بدون آتش و بدون ظرف در آن یک خاگینه واقعی خوشمزه می‎پخت. 
وسیله نقلیه آقای زالندرینی که پنجره‎های کوچک قرمز رنگی داشت و توسط یک اسب بد اخلاق پیر کشیده می‎شد از روی پل اودر Oderbrücke با سر و صدا می‎گذرد و داخل شهر می‎شود. همسرش بلا Bella در نقش بانوی مار، باکره شناور و واسطه ماوراء طبیعی و یک خرس به نام  هوگو او را همراهی می‎کردند. 
آقای زالندرینی که هرگز در زندگی خود را با سیاست مشغول نساخته بود (و قصد هم نداشت در آینده مشغول سازد، زیرا که نه قادر به پرداختن مالیات بود و نه مایل به این کار)، از اینکه در شهر کوچک هیجان جاری‎ست خیلی تعجب می‎کند. همه مردم در حال رفت و آمد بودند، بچه‎ها فریاد می‎کشیدند و آواز می‎خواندند و زن‎ها از پنجره نگران نگاه می‎کردند. 
با این حال آقای زالندرینی درشکه‎اش را آرام و متفکرانه به سمت میدان نمک می‎راند، جائی که غرفه‎ها برق می‎زدند و چرخ و فلک شاداب می‎چرخید، تا در آنجا برای <تآتر شگفت‎انگیز و جالب>ش چادر بزند. 
او تازه با کمک باکره شناور اولین دیرک چوبی را در زمین فرو کرده و توسط یک طناب هوگو را به آن بسته بود که گام‎های فنری پلیس نیومن Neumann چاق نزدیک می‎گردد و جدی و همزمان دوستانه متوجه‎اش می‎سازد که او می‎تواند از ادامه تلاش برای نصب تآتر <شگفت‎انگیز و جالب>ش دست بکشد. جنگ اعلان شده است. شهردار در این شرایط بحرانی نمی‎تواند اجازه بدهد نمایشی که برای امروز اعلام شده است اجرا گردد. حالا مسائل مهمتری از پختن خاگینه در کلاه سیلندر یا از نشان دادن توانائی تله‎پاتی هوگو وجود دارند. هیچکس حالا میل دیدن چنین مزخرفاتی را ندارد و او باید <تآتر شگفت‎انگیز جالب>ش را تا زمان مناسب‎تری به تعویق اندازد. با این حرف پلیس نیومن دوستانه و جدی همانطور که آمده بود می‎رود. 
آقای زالندرینی حیرت‎زده گشت. او هرگز به مخیله‎اش هم خطور نکرده بود که یک درگیری بین‎المللی می‎تواند شغل و نانش را از بین ببرد. همچنین هوگو هم که قادر به طالع بینی و تله‎پاتی‎ست از مطلع ساختن آن غفلت کرده بود؛ آری، چنین به نظر می‎آمد که خود هوگو هم هیچ چیز از عذاب قریب‎الوقوعی که بر بالای سرش با ابرهای تاریک سیاه در هم گره خورده است بی اطلاع باشد. او مچاله و گرسنه در کنار دیرک می‎نشست، مانند کودکی ناخن پنجه‎هایش را می‎خورد و با آن حماقت خوش طینتش برای خود خیره نگاه می‎کرد، طوریکه هم عضلات خنده ما را تحریک می‎کرد و همچنین وحشت را در ما بیدار می‎ساخت. 
آقای زالندرینی بر لبه مالبند درشکه‎اش می‎نشیند و تمام روز را به این فکر می‎کند که حالا چطور باید برای خود و خانواده‎اش غذا تهیه کند. او در اصل شورج کراوتویکرل Schorsch Krautwickerl نام داشت و اهل بامبرگ Bamberg بود. او را دیگر به علت پیری برای خدمت در ارتش قبول نمی‎کردند. بعلاوه برایش مانند روز روشن بود که او فعلاً نمی‎تواند با درک و مشارکت مردم برای شعبده بازی عجیب و غریب خود و استعداد شگفت‎انگیز تله‎پاتی خرسش هوگو حساب کند. 
او چندین روز فکر می‎کند. سپس به دفتر شهردار می‎رود و از او درخواست کاری می‎کند، حتی اگر شده کوچک‎ترین کار. باکره شناور و خرس در اضطراب منتظر او می‎مانند. زن نان کهنه خشکی را خواهرانه با خرس تقسیم می‎کند. 
آقای زالندرینی با این خبر خوش که بعنوان مسئول ریختن ذغال در کوره در کارخانه گاز شهر کاری پیدا کرده است بازمی‎گردد. گرچه حقوقی که آقای زالندرینی دریافت می‎کرد زیاد نبود و به زحمت کفاف سیر کردن یک شکم را می‎داد (حقوق کارگران ذغال سنگ کوره در زمان صلح هم قابل ذکر نیست) اما حداقل از هیچ بهتر بود. به این ترتیب باکره شناور به زحمت سیر می‎گشت ــ شاید زن در شهر بتواند کاری بعنوان رختشو پیدا کند؟ ــ، اما با خرس کوچک مورد علاقه و سرمایه و صنم گرسنه‎اش چه باید بکند؟ 
روز بعد یک آگهی در روزنامه به چاپ می‎رسد: "از نجیب‎زادگان محترم تمنای آشغال آشپزخانه برای خرس فالگیر متعلق به شعبده‎باز زالندرینی می‎شود." 
از حالا به بعد غذای هوگو از آشغال نجبای محترم تشکیل می‎شد که به اندازه کافی فرستاده نمی‎گشت تا او را کاملاً سیر سازد. او در میدان نمک تحت نظارت باکره شناور که مشغول شستن رخت بود در کنار دیرک به آن بسته گشته می‎نشست و باران پائیزی پوستش را می‎شست. اواخر پائیز از راه می‎رسد و خرس سردش شده بود. پوستش می‎لرزید و چشم‎های خسته‎اش با وحشت به آسمان سربی نگاه می‎کردند. 
باکره شناور گریه می‎کرد. 
در این وقت آقای زالندرینی فکر خوبی به ذهنش می‎رسد. او مسئول ریختن ذغال در کوره کارخانه گاز بود، بنابراین از شهردار خواهش می‎کند که به او اجازه دهد تا خرس را در یکی از اتاق‎های خالی و گرم کارخانه گاز در کنار بخاری بزرگ جا دهد. شهردار که از بی خطر بودن خرس کوچک گرسنه و ضعیف با خبر بود متقاعد شده و این اجازه را می‎دهد، و خرس حالا در پشت درب چوبی نرده‎ای چمباته می‎زد و با چشم‎های غمگین  به شعله آتش درون کوره نگاه می‎کرد. گهگاهی کودکان بازرس کارخانه گاز به دیدارش می‎آمدند و برای او یک تکه نان یا آشغال‎های آشپزخانه را می‎آوردند. او هرچه را که میان دندان‎هایش فرو می‎‏بردند می‎خورد. 
اما یک روز صبح او در پشت نرده‎های چوبی مرده افتاده بود و نور صورتی کوره بر روی پوست قهوه‎ای تاریک رنگش می‎رقصید. 
آقای زالندرینی شوکه شده بود اما بعنوان مسئول ریختن ذغال در کوره وقت زیادی برای سوگواری نداشت. باکره شناور فریاد کشان خود را روی خرس مرده می‎اندازد و این صحنه مانند نقاشی پیلوتی Piloty دیده می‎گشت. 
اینکه آیا خرس در اثر مسمومیت گاز گرفتگی یا سوء تغذیه مرده است مشخص نبود. 
آقای وکیل <ک> پوست و سر خرس را از آقای زالندرینی می‎خرد. آقای <ک> مصمم است شهر را ترک کند و در شهر <س> یک دفتر وکالت جدید بگشاید. او پوست هوگوی فالگیر را در اتاق مهمانی خود به دیوار آویزان خواهد کرد و وقتی دوستان نزدش به مهمانی بیایند او با ژست به پوست اشاره خواهد کرد، خاکستر سیگار برگش را سهل انگارانه خواهد تکاند و شروع به تعریف خواهد کرد: 
"هنگامیکه من هنوز در کوه‎های تاریک خرس شکار می‎کردم ..." 

ــ پایان ــ

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:34  توسط سعید از برلین  | 



بودا برای نود و نهمین بار به زمین بازمی‎گردد. او زمین را آنطور که بار آخر به نظرش رسیده بود چندان خاکستری نمی‎یابد. او اقسام چیزهای دوست داشتنی و زیبا می‎بیند. او پروانه‎ها، بلبل‎ها، درختان سرو، طلوع و غروب کردن خورشید، یک ماه مهتاب نقره‎ای و یک آبشار آواز خوان می‎بیند. حیوانات وحشی و تمام انسان‎ها کمتر مورد علاقه‎اش واقع می‎گردند. اما او جمله بزرگی را که زمانی گفته شده بود به یاد می‎آورد: "کسیکه رفتارش با من خوب است، من با او خوبم، و کسیکه رفتارش با من خوب نیست، من با او هم خوب رفتار می‎کنم". بودا یک آکادمی به نام <آوای جنگل‎ها> تأسیس می‎کند و به هندی‎های جوان می‎آموزد آنطوری باشند که او است: ملایم، ساکت و خوش قلب. و برای تدریس به آنها اقسام اشعار و داستان‎های کوتاه و بزرگی از سنت مردم خود می‎نویسد که در آنها او از پروانه‎ها، بلبلان؛ درختان سرو، طلوع و غروب خورشید، یک ماه نقره‎ای و یک آبشار آواز خوان صحبت کرده بود. این ابیات اما کاملاً مانند نمونه‎های شاخص هندی بودند و ویژگی خاصی نداشتند. از این قبیل ابیات و مشابه آنها را هزاران شاعر هندی نوشته بودند. اما باد با خود آوای طنین چند شعرش را مانند گل‎های پراکنده گشته‎ای از هندوستان به اروپا حمل کرد و این اشعار آنجا در جهانی لم یزرع، غیر طبیعی و غیر انسانی طنینی ناشنیده انداختند. در اروپا یک مرد نیکوکار انسان دوست و مخترع دینامیت مرگبار مؤسسه‎ای برای شاعر بنیاد نهاد: او همیشه از چند میلیونی که به دیار عدم می‎فرستاد فقط یک نفر را به زندگانی بازمی‎گرداند، یعنی به معروفیت و شهرت می‎رساند، و این یک نفر، وقتی اشعارش معروف گشتند بودا بود که خود را از روی تواضع تاگور Tagore می‎نامید. تاگور از تأثیر عمیقی که ملایم، ساکت و خوش قلب بودن آموزشش بر اروپای وحشی می‎گذارد خیلی خوشحال بود. او لباس ابریشمی‎اش را می‎پوشد، دستی به ریش سفیدش می‎کشد و به سمت اروپا به راه می‎افتد تا با حضور خود بر تأثیر افکارش بیفزاید. او در دانشگاه برلین که درب‎هایش خود را تا حال به روی هیچ شاعر بزرگ آلمانی نگشوده بودند و در برابر او سریع باز می‎گشتند سخنرانی کرد. او از حکمت جنگل‎ها برای انسان‎هائی صحبت کرد که فقط از هوشمندی ماشین‎ها با خبر بودند. او موعظه کرد: "دشمنت را دوست بدار!" و شمشیرهای داشجویان با فریاد شادی در همدیگر به جرنگ جرنگ افتادند و از میان لبانشان <بیداری در راین Rhein> برخاست. او در ادامه گفت: " کسیکه رفتارش با من خوب است، من با او خوبم، و کسیکه رفتارش با من خوب نیست، من با او هم خوب رفتار میکنم." و رویته  ،Roetheمباشر وزیر خارجه دست او را می‎فشرد. بوتروک Butterweck، رئیس هیئت نظارت <مؤسسه خصوصی با مسئولیت محدود نیروانا> می‎گذارد خود را به او معرفی کنند و با تأکید می‎گوید که علاقه مشترکی آن دو را به هم پیوند می‎دهد. و او تاگور را به گوشه‎ای می‎کشد و در گوشش می‎گوید: "بین خودمان بماند ... من ده هزار مجسمه بودا احتیاج دارم ... خیلی فوری ... کمیسیون پانزده در صد ..." و بودا، که یک کلمه هم زبان آلمانی نمی‎فهمید از تأثیر عمیقی که او همه جا بر جا می‎گذاشت لذت می‎برد. او که با یک ریش سفید به سفر آمده بود کاملاً بی ریش به دارمشتادت Darmstadt می‎رسد، زیرا جوانان نادان مشتاق تمام موی ریش‎هایش را برای یادگاری کنده بودند. او همچنین یک کت بلند اروپائی شیک پوشیده بود، زیرا جامه ابریشمی‎اش را در کنار کلاه نظامی ویلهلم دوم بعنوان آثار مقدس باستانی در کلیسای جامه برلین قرار داده بودند. بودا در دارمشتادت بدون ریش و با کت بلند و در کمال تعجب با چشمانی بی روح بر اریکه دور انداخته شده‎ای می‎نشیند. برگزار کننده برنامه که سابقاً دوک بزرگی بود مراسم خوشامد گوئی را به نحو شایسته‎ای انجام می‎دهد و یک فیلسوف آلمانی که ریش بورش مایه حسادت بودا شده بود استقبال به رسم بودائی را آغاز می‎کند. مرد فیلسوف که پشت سرش طبل بزرگی قرار داشت و او گاهی بر آن می‎کوبید فریاد می‎کشد: "شما می‎توانید اینجا تنها بودای حقیقی و واقعی را ببینید! بودای ما را با بودای شرکت‎های مشابه اشتباه نگیرید! فقط یک بودا وجود دارد و من رسولش هستم!" و با کوبیدن ضربه محکمی بر طبل به سخنان خود پایان می‎دهد. بودا نمی‎دانست که تمام اینها چه معنا می‎دهند. او درمانده و دوستانه لبخند می‎زد. مرد فیلسوف در همه مناطق اعلام کرده بود که اگر کسی مایل به دیدن بودا است می‎تواند بیاید و همه می‎توانند از او یک سؤال بپرسند، و از همه مناطق آلمان مردم آمده بودند و سؤال‎هایشان را از بودا که بر روی اریکه کهنه دور انداخته شده‎ای جلوس کرده بود می‎پرسیدند. مردی از او پرسید: "ارزش دلار در هشت روز آینده چگونه خواهد بود؟" یک مرد دیگر پرسید: "آیا باید سهام اسکودا Skoda را نگاه دارم یا بفروشم؟ یک خانم از طبقه ثروتمند می‎پرسد: "آیا شوهرم به من وفادار است؟" و زن کارگری جواب همان سؤال را از او می‎طلبید. یک نویسنده می‎پرسد: "آیا می‎توانم به فروش رفتن صد جلد از رمانم حساب کنم؟" بودا اما نمی‎دانست چه پاسخی باید بدهد و مرتب عبارت زیر را تکرار می‎کرد: "راز تمام چیزها در گفتن <بله‎ـ‎خیر> می‎باشد". فیلسوف بلوند که می‎توانست برای خود به موقع طبل را به صدا آورد برای استادش هم برای ختم پرسش و پاسخ با مهارت و به موقع بر طبل می‎کوبد. سپس بچه‎های کوچکی آمدند و همانطور که قبلاً بر سر شاهزاده خود گل ریخته بودند بر روی بودا گلبرگ‎های سفید افشاندند. آری، حتی خود شاهزاده هم بر روی او گل پاشید. یک گروه کر مردانه ترانه‎ای از آندریاس هوفر Andreas Hofer اجرا می‎کنند، احتمالاً، چونکه آندریاس هوفر مانند بودا و فیلسوف مو بور دارای ریش بود. بعد اما مردمی که از راه‎های دور برای دیدن بودا به آنجا آمده بودند ــ آنها با زن، بچه، آبجو و نان قندی آمده بودند ــ ترانه‎ای آلمانی به سمت آسمان تابستانی می‎خوانند: "من نمی‎دانم که آن یعنی چه." اما بودا هنوز متوجه نشده بود که معنای تمام این کارها چیست. او فقط ستایشی را می‎دید که برای خدا اما به شخص او انجام می‎گرفت. او چشم‎هایش را می‎بندد و به پروانه‎ها، بلبل‎ها، درختان سرو، طلوع و غروب کردن خورشید، مهتاب نقره‎ای فام و به آبشار آواز خوان می‎اندیشد. ترانه به پایان رسیده بود. او می‎شنید که چگونه دوک بزرگ برنامه را با تسلط اداره و جمعیت را همصدا به هورا کشیدن دعوت می‎کند: "به افتخار عالی جناب بودا ــ هورا! هورا! هورا!". بودا چشم‎هایش را می‎گشاید. خورشید دیگر دیده نمی‎شد و یک پروانه بر روی دست ظریف او نشسته بود و خود را می‎لرزاند. او از جا برمی‎خیزد، دستی به پیشانی‎اش می‎کشد و می‎گوید: "من خسته‎ام. من می‎خواهم برای خواب بروم ..." و از پله‎های اریکه به پائین می‎آید و از میان جمعیت که با احترام برایش راه باز می‎کردند عبور می‎کند. هوا تاریک شده بود. او از میان پارک خلوتی می‎گذشت. اینجا و آنجا مجسمه سفیدی می‎درخشید. بودا در برابر یکی از آن مجسمه‎ها که بر پایه‎اش کلمه گوته Goethe نوشته شده بود می‎ایستد. او دست‎هایش را رو به مجسمه بلند می‎کند، سپس در برابر آن زانو می‎زند و قطرات اشگ یکی پس از دیگری از چشم‎های بی روح به درون متوجه گشته‎اش بر زمین می‎چکند.

ــ پایان ــ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۲ساعت 16:6  توسط سعید از برلین  |