|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
نیمساعت میگذرد. حالا نور قرمز کمرنگ عجیب و ملایمی بر روی برف می افتد. گرگ ناله کنان از جا برمیخیزد و سر زیبایش را به سمت نور میگیرد. این ماه بود که نور افشانی میکرد. ماهی که در جنوب شرق عظیم و سرخ به رنگ خون بالا آمده بود و آرام در آسمان ابری بالاتر میرفت. هفته ها میگذشت که ماه چنین بزرگ و قرمز رنگ نبود. چشمان غمگین گرگِ در حال مرگ به قرص ماه کم نور خیره میماند و دوباره نفس نفس زنان زوزه ضعیف و بیصدائی همراه با درد در دل شب میکشد.
در این هنگام نور چراغها و صدای قدمها از پشت سر نزدیک میشوند. دهقانان با پالتوهای کلفت بر تن، صیادان و گماشتگان جوان با کلاهی از پوست خز و پوششی روی کفش با خشونت و زحمت در میان برف گام برمیداشتند.
آنها گرگ در حال مرگ را می یابند و طنین خوشحالیشان در فضا میپیچد. دو تیر به سویش شلیک میکنند که هر دو به خطا میروند. بعد متوجه میشوند که گرگ در حال مردن است و با چوبدستی و چماق به جانش می افتند، اما گرگ دیگر ضربه ها را حس نمیکرد.
جسم خرد شده اش را با خود بطرف پائین کوه میکشند. آنها میخندیدند، آنها بر خود میبالیدند، آنها به خاطر نوشیدن عرق و قهوه خوشحالی میکردند، آنها آواز میخواندند، آنها دشنام میدادند. هیچ یک از آنها اما نه زیبائی جنگل پوشیده از برف را دید و نه درخشش جلگه مرتفع را، و نه ماه قرمز رنگ را که بر بالای شاسه رال آویزان بود و نور کمرنگش در لوله تفنگهای آنها، در بلور های برف و در چشمان شکسته گرگ به قتل رسیده منعکس گشته بود.
_ پایان _