قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

 

میپرسه: تو هنوز کمونیستی؟

میگم: آره، چطور مگه؟

میپرسه: یعنی معتقدی خدا نیست؟

میگم: من از کمونیستهای حقیقی ام.

میپرسه: مگه کمونیست حقیقی و غیر حقیقی داریم؟

میگم: مگه میشه جهان حقیقی و جهان غیر حقیقی داشته باشیم ولی کمونیست حقیقی و غیر حقیقی نداشته باشیم؟

میپرسه: کمونیست حقیقی یعنی چی؟

میگم: کمونیست حقیقی یعنی کسیکه به قدر نیازش خرید کنه.

میپرسه: کمونیست غیر حقیقی یعنی چی؟

میگم: کمونیست غیر حقیقی یعنی کاپیتالیست ولخرج.

میپرسه: مسلمان حقیقی و غیر حقیقی هم داریم؟

میگم: داریم، خوبش داریم.

میپرسه: مسیحی چطور؟

میگم: فرق نمیکنه، ما آدم حقیقی و غیر حقیقی هم داریم.

میپرسه: من از بدو پیدایش غیر حقیقی ام و تو؟

میگم: بنده حقیقی ام، خوشبختم از آشنائی با تو.   

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر ۱۳۸۸ساعت 5:42  توسط سعید از برلین  |