قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


"اگر تو پسر خوبی هستی، بیا به ما کمک کن و ترب کوهی رنده کن تا ما ماهی جشن مقدس را تموم کنیم." 
مادر در روز قبل از جشن هفته Schawuot هنگام ظهر اینطور با من صحبت می‎کند. او و آشپز فلس ماهی‎ها‎ را برای غذای جشن پاک می‎کردند، ماهی‎هائی تازه و هنوز جاندار! وقتی آدم آنها را در یک ظرف سفالی بزرگ پر از آب قرار می‎داد بالا و پائین می‎جهیدند. 
بیشتر از همه یک کپور کوچک با شکمی چاق، دهانی گرد و چشمانی قرمز بالا و پائین می‎جهد. ظاهراً کپور تمایل زیادی به بازگشت به رودخانه دارد: او خود را به این سمت و آن سمت پرت می‎کند و تلاش می‎ورزد از کاسه بیرون بجهد، دهان گردش را باز می‎کند، با دم به اطرافش می‎کوبد و به صورتم آب می‎پاشد. انگار می‎خواهد بگوید: "پسر، نجاتم بده! نجاتم بده! ..." 
من صورتم را پاک می‎کنم، مشغول رنده کردن ترب کوهی برای غذای جشن مقدس می‎شوم و با خود می‎اندیشم: "کپور بیچاره! من نمی‎توانم به تو کمک کنم ... حالا فوری به حسابت می‎رسند: آنها فلس‎هایت را می‎کنند، شکمت را می‎درند، احشائت را بیرون می‎کشند، قطعه قطعه‎ات می‎کنند، تو را در قابلمه می‎اندازند، نمک و فلفل بر رویت می‎ریزند، بعد بر روی آتش می‎گذاردند، می‎پزند و سرخت می‎کنند، سرخ، سرخ ..." 
من به مادرم می‎گویم: "حیف ماهی. این حیوان آزاری‎ست." 
"چه چیزی حیوان آزاری‎ست؟" 
"با ماهی کوچولو این کار را کردن." 
"این را چه کسی به تو گفته؟" 
"خاخام." 
"خاخام؟" 
او به آشپز که در پاک کردن فلس ماهی به او کمک می‎کند نگاهی می‎اندازد و هر دو شروع به خندیدن می‎کنند. 
"تو ابلهی، و خاخامت ابله‎تر. ها، ها، ها! ترب‎ها را رنده کن، رنده کن!" 
اینکه من ابله هستم را مدت‎هاست می‎دانم. مادرم این را همیشه به من می‎گوید. همچنین پدر، خواهر و برادرهایم هم ابله‎اند. اما اینکه خاخام از من ابله‎تر است کاملاً برایم تازه می‎باشد. 
من دوستی به نام پینیل Pinjel دارم که پدرش قصاب است. وقتی من یک بار پیش او بودم دیدم که چطور دختر کوچکی یک خروس بزرگ با پاهای بسته شده را به آنجا آورد. قصاب، پدر دوستم در آن لحظه خوابیده بود و دختر در کنار درب انتظار می‎کشید. خروس بیچاره، یک پسر قوی، می‎خواست از دست‎های دختر خودش را نجات دهد؛ او با پاهایش به شکم دختر فشار می‎آورد و به دست‎هایش نوک می‎زد، فریاد می‎کشید و سر و صدای وحشتناکی می‎کرد. اما دختر هم ابله نبود؛ او سر خروس را زیر بازویش محکم نگاه می‎داشت و هر بار خروس از خود دفاع می‎کرد با آرنج به او می‎زد و می‎گفت: 
"آروم باش!" 
و خروس به حرف دختر گوش می‎داد و آرام می‎گرفت." 
عاقبت قصاب از خواب بیدار می‎شود. ابتدا دست‎هایش را می‎شوید، سپس چاقویش را می‎آورد و می‎گذارد که خروس را به او بدهند. خروس وقتی پاهایش را باز می‎کنند از خوشحالی سر از پا نمی‎شناخت: او چنین تصور می‎کرد که می‎خواهند رهایش کنند و او می‎تواند حالا پیش ظرف آب و مرغ‎هایش بازگردد. اما قصاب او را میان دو پایش قرار می‎دهد، با یک دست سر او را به عقب خم می‎کند، با دست دیگر چند پر از گلوی خروس می‎کند، دعای خیر می‎خواند و با چاقو به گردن خروس می‎کشد. بعد می‎گذارد چند قطره خون در جعبه‎ای محتوی خاکستر بچکد و بعد خروس را با چنان قدرتی به دور از خود پرت می‎کند که من فکر کردم خروس باید تکه تکه شده باشد. 
من به دوستم می‎گویم: "پینیل، پدر تو یک غیر یهود است" 
"چرا او یک غیر یهود است؟" 
"او شفقتی نسبت به حیوانات ندارد." 
دوستم می‎گوید "من اصلاً نمی‎دانستم که تو انقدر باهوشی!" و به من یک بیلاخ می‎دهد.

آشپز ما فرومه Frume از یک چشم نابیناست و مردم او را <فرومه یک چشمی> صدا می‎زنند. او کاملاً بی عاطفه است. او یک بار گربه را چون به نظرش آمد یک جگر مرغ را از روی تخته دزدیده است با ساقه گزنه شلاق زد. اما وقتی بعداً مرغ‎ها و جگرها را می‎شمرد معلوم می‎گردد که اشتباه کرده. او فکر می‎کرده که هفت خروس را سر بریده‎اند و هفت جگر باید آنجا باشد؛ اما فقط سر شش خروس را بریده بودند و شش خروس هم فقط شش جگر دارند. یک معجزه الهی! و او کاملاً بیهوده به گربه مشکوک شده بوده است. 
آیا فکر می‎کنید که فرومه قلبش به درد آمد و از گربه تقاضای بخشش کرد؟ ابداً! او آن را فراموش کرد، و گربه هم آن را فراموش کرد. یک ساعت بعد گربه کاملاً آرام بر روی نیمکت کنار اجاق نشسته بود، خود را می‎لیسید و پاک می‎کرد، طوریکه انگار هیچ چیزی اتفاق نیفتاده است. بی جهت مردم نمی‎گویند "مغز گربه". 
اما من آن را فراموش نکردم. نه، من نه! و من به آشپز گفتم: "تو کاملاً بی جهت گربه را زدی و مرتکب گناه شدی. خدا تو را به خاطر حیوان آزاری تنبیه خواهد کرد." 
"تو همین العان از آشپزخانه می‎ری بیرون! وگرنه با پارچه نظافت می‎کوبم به صورتت!" 
این را فرومه یک چشمی گفت و اضافه کرد: 
"خالق جهان!" این بچه‎های ابله از کجا می‎آیند؟"

این مربوط به سگی‎ست که او را با آب جوش سوزانده بودند. همان <فرومه یک چشمی> این کار را کرده بود. آه، این برای سگ چه دردآور بود! در ابتدا چنان بلند ناله می‎کرد که تمام شهر کوچک جمع شدند. مردم در اطراف او ایستاده بودند و می‎خندیدند و می‎خندیدند! بقیه سگ‎ها به او جواب می‎دادند، هر کدام از زباله‎دان خود و هر کدام به سبک خود، انگار که از او نظرش را می‎پرسیدند ... و دیرتر، پس از ناله کردن کافی شروع به گریستن می‎کند: او پوست خود را می‎لیسید و بی سر و صدا در خود به شدت می‎گریست.
این صحنه قلبم را می‎فشرد. من با قصد نوازش کردن سگ به طرفش می‎روم: 
"سیرکای Sirka بیچاره!" 
وقتی سگ می‎بیند که من دستم را بلند کرده‎ام از جا بلند می‎شود، انگار که بخواهند او را دوباره بسوزانند دمش را لای پایش می‎گذارد و از آنجا می‎گریزد. 
من سعی می‎کنم با صدای ملایمی او را قانع سازم: "صبر کن سیرکا، دیوانه چرا فرار می‎کنی؟ آیا مگر می‎خواهم کاریت کنم؟" 
یک سگ اما همیشه یک سگ باقی می‎ماند. او هیچ چیز از همدردی با حیوانات نمی‎داند. 
هنگامیکه پدر می‎بیند من با سگ کاری دارم کتک مفصلی به من می‎زند: 
"بدو برو مدرسه، تو سگ آزار!" 
حالا من سگ آزار هم شده‎ام.

و این مربوط به دو پرنده کوچک است، دو گنجشک کوچک معمولی که دو پسر روستائی ــ یکی از آنها بزرگ‎تر و پسر دیگر کوچک‎تر بود ــ کشته بودند. هنگامیکه هر دو پرنده کوچک به زمین می‎افتند هنوز زنده بودند: آنها با پرهای ژولیده بر زمین افتاده و تمام اعضای بدنشان می‎لرزید.
پسر بزرگ‎تر به پسر کوچک‎تر می‎گوید: "خودتو تکون بده، تو سگ کوچولو!". و آنها هر دو پرنده کوچک را در دست می‎گیرند و سرهای کوچک آنها را آنقدر به درخت می‎کوبند تا اینکه هر دو پرنده می‎میرند.
من نتوانستم خودم را کنترل کنم و به سمت آن دو پسر می‎دوم و می‎گویم: "شماها چه کار می‎کنید؟" 
آنها به آرامی پاسخ می‎دهند: "چه خبره؟ اینها فقط گنچشکند، گنجشک‎های کاملاً معمولی." 
"خب فقط گنجشک باشند. آیا مگر گنجشک موجود زنده‎ای نیست و نباید با او با شفقت رفتار کرد؟"
هر دو پسر با تعجب به هم نگاه می‎کنند و سپس هر دو انگار که از قبل قرار گذاشته باشند برای کتک زدن به سرم می‎ریزند. 
هنگامیکه من به خانه می‎روم لباس پاره‎ام تمام داستان را لو می‎دهد. پدر چند کشیده به من می‎زند و فحش می‎دهد: 
"دیوانه زنجیر پاره کرده!" 
خدای من، <دیوانه زنجیر پاره کرده!> را به او می‎بخشم. اما سیلی‎ها را چرا به من زد؟! ...

به چه خاطر من مستحق سیلی‎ها بودم؟ مگر خاخام هم نمی‎گوید که تمام موجودات در برابر خالق برابرند؟ حتی یک مگس روی دیوار را هم چون موجود جانداری‎ست نباید آزرد، و کسی حتی اجازه کشتن عنکبوت که به ارواح شریر متعلق است را ندارد. و خاخام می‎گوید: "اگر عنکبوت سزاوار مرگ می‎بود خدا خودش او را می‎کشت."
اما آدم می‎تواند بپرسد: "خب، پس اگر چنین است پس چرا هر روزه گاو، گوساله، گوسفند و مرغ‎ها را ذبح می‎کنند؟" 
و انسان فقط حیوانات و پرندگان را نمی‎کشد؛ آیا او گاهی همنوعان خود را هم نمی‎کشد؟ آیا در زمان قتل عام یهودیان کودکان کوچک را از پنجره خانه‎ها به خیابان پرتاب نمی‎کردند؟"
آیا دختر کوچک همسایه ما را مگر نکشتند؟ او پرله Perele نام داشت ... و چه وحشتناک او را کشتند! ... 
آه، من چقدر این کودک را دوست می‎داشتم! و چقدر او به من وابسته بود! این دختر کوچک مرا <عمو ب‎ب‎ب‎> می‎نامید ــ او نامم <ولوله Welwele> را اینطور صدا می‎کرد. او بینی‎ام را با آن انگشتان کوچک و لطیف و شیرینش می‎کشید ... و به خاطر پرله بقیه هم مرا <عمو ب‎ب‎ب> نامگذاری کرده بودند". 
"عمو ب‎ب‎ب‎ داره میاد، او همین العان بغلت می‎کنه!" 
پرله یک کودک بیمار بود. یعنی، نمی‎توانست راه برود وگرنه بجز این دیگر چیزیش نبود. نه می‎توانست راه برود و نه بایستد؛ فقط می‎توانست بنشیند. به این دلیل او را به بیرون حمل می‎کردند و مقابل نور خورشید قرار می‎دادند. او خورشید را دوست داشت. من او را اغلب به اطراف می‎بردم و او دست‎های کوچک و شیرینش را دور سرم قلاب می‎کرد، تمام بدن کوچکش را به من می‎چسباند و سر کوچکش را به روی شانه‎ام می‎گذاشت و می‎گفت: "عمو ب‎ب‎ب خوبه!" 
همسایه ما کرینه Krejne می‎گوید که او تا امروز هم نتوانسته <عمو ب‎ب‎ب> گفتن پرله را فراموش کند و او هر بار با دیدن من باید بلافاصله به پرله کوچک فکر کند ... 
مادرم او را به این خاطر که هنوز می‎گرید سرزنش می‎کند. مادرم می‎گوید آدم اجازه ندارد گریه کند و گریه کردن یک گناه است. آدم باید فراموش کند. <فراموش کند> ... 
مادر اینطور به کرینه می‎گوید. و مرا از اتاق بیرون می‎کند: اگر من مدام در برابر چشمان او نچرخم همسایه هم مرتب به آن فاجعه‎ای که باید فراموشش کند فکر نخواهد کرد ... 
هاهاها! آیا مگر می‎شود آن را فراموش کرد؟ وقتی من به دختر کوچک فکر می‎کنم بدون آنکه بخواهم اشگ در چشمانم جمع می‎شوند ... 
فرومه یک چشمی به مادرم می‎گوید: "ببینید، این پسر باهوش دارد دوباره گریه می‎کند!" و مادر نگاه سریعی به من می‎اندازد و شروع به خندیدن می‎کند: 
"ترب‎ها چشماتو گاز می‎گیرن؟ به همه چیز باید مادر فکر کنه! چه ترب‎های تیزی هستن! من فراموش کردم به تو بگم که باید چشماتو بسته نگه داری. بیا این پیشبند منو بگیر ... چشماتو پاک کن، پسر دیوونه، و دماغتم پاک کن ... دماغ، دماغ!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 2:42  توسط سعید از برلین  | 



بادها می‎توانند سوت بکشند، طوفان‎ها می‎توانند بغرند، جهان می‎تواند نابود شود ــ چه اهمیتی برای درخت بلوط قدیمی دارد که هنوز از ششمین روز خلقت آنجا ایستاده و ریشه‎هایش خدا می‎داند چه عمیق در خاک گسترش یافته است؟ برای او طوفان‎ها چه اهمیتی دارند؟ برای او بادها چه اهمیتی دارند؟
در اینجا منظور از درخت بلوط یک انسان زنده است به نام ناخمن وروبیوکر Nachman Worobjowker از وروبیوکا Worobjowka، یک یهودی بلند قامت، شانه پهن و درشت استخوان، یک غول واقعی. یهودی‎های شهر با حسادت به او نگاه می‎کنند و همزمان او را کمی دست می‎اندازند: "صلح بر شما! سلامتی‎تان در چه وضع است؟" ناخمن می‎داند که او را بخاطر هیکلش دست می‎اندازند. به این خاطر کمرش را خم می‎سازد تا کمی یهودی‎تر دیده شود. اما این هیچ کمکی به او نمی‎کند: چون او بیش از حد رشد کرده است.
ناخمن وروبیوکر ساکن قدیمی وروبیوکا است. کشاورزان وروبیوکا او را <ناخمن ما> می‎نامند. آنها او را انسانی لایق و باهوش می‎دانند و با او با کمال میل در باره مسائل اقتصادی صحبت می‎کنند. مردم گاهی اوقات از او مشورت می‎گیرند: چه باید با غله انجام داد؟ ناخمن یک تقویم دارد و می‎تواند دقیقاً بگوید که آیا غله امسال گران یا ارزان خواهد گشت. مردم در باره چیزهای کلی هم با او صحبت می‎کنند، زیرا ناخمن اغلب به شهر می‎راند، با مردم در تماس است و می‎داند که در جهان چه اتفاق می‎افتد ...
مردم به سختی می‎توانند شهر وروبیوکا را بدون ناخمن وروبیوکر تصور کنند. زیرا نه تنها پدر او فایتل Veitel وروبیوکر در وروبیوکا متولد گشته و در آنجا مرده است، بلکه همچنین پدربزرگش آریه Arje یک یهودی باهوش و شوخ که روحش شاد باد می‎گفت که روستا فقط به این خاطر وروبیوکا نام دارد، زیرا که او، آریه وروبیوکر در آنجا زندگی می‎کند؛ زیرا قبل از آنکه وروبیوکا هنوز وروبیوکا نامیده شود آریه وروبیوکا یک وروبیوکری بوده است. این را پدر بزرگش می‎گفت. بله یهودی‎ها در زمان‎های خوب گذشته اینطور بودند!
و فکر می‎کنید که آریه وروبیوکر همینطوری بدون دلیل و فقط به خاطر شوخی آن را می‎گفت؟ آریه مرد ساده‎ای نبود و هرگز لطیفه‎ای بدون داشتن معنای عمیق تعریف نمی‎کرد. او با گفتن آن تعقیب و آزار یهودی‎ها را در نظر داشت. زیرا در زمان او هم تعقیب و آزار یهودی‎ها انجام می‎گرفت. در آن زمان شایعه‎ای پخش می‎شود که می‎خواهند یهودی‎ها را از روستا بیرون کنند. و این فقط یک شایعه نبود بلکه واقعاً شروع به بیرون کردن آنها هم کردند و همه را بیرون راندند.
فقط آریه وروبیوکر سالخورده در وروبیوکا می‎ماند. حتی فرماندار هم نمی‎توانست دراین باره هیچ کاری انجام دهد، زیرا آریه ثابت کرد که غیر ممکن است بتوانند او را طبق الفبای قانون بیرون کنند. در زمان‎های خوب گذشته یهودی‎ها اینطور بودند!
بنابراین وقتی کسی امتیاز اجازه ماندن در وروبیوکا را داشته باشد بدیهی‎ست که باید مغرور و دارای اعتماد به نفس باشد و به تمام جهان بخندد. تمام قوانین یهودی چه ربطی به ناخمن وروبیوکر ما دارد، برای او آنزیدلونگزرایون Ansiedlungsrayon و تصویبنامه‎های وزارتی چه اهمیتی دارند؟ ... چه احترامی ناخمن در برابر کوروتشکا Kurotschka غیر یهود و خبرهای تازه‎ای که او هر روز از اداره دولتی روستا برایش می‎آورد دارد؟ کروتشکا کشاورزی کوتاه قد با انگشتانی کوتاه است و چکمه‎های بلند و یک دامن پارچه‎ای می‎پوشد و یک زنجیر نقره‎ای ساعت از جیبش آویزان است؛ کاملاً مانند یک ملاک دیده می‎شود! کوروتشکا کارمند اداره دولتی روستا است، به این دلیل تمام نگرانی‎هائی را که مردم در روستا دارند می‎شناسد و همچنین روزنامه‎هائی که از پترزبورگ فرستاده می‎شوند و اتهامات زیادی بر علیه یهودی‎ها در آنها درج می‎گردند را می‎خواند.
وگرنه کوروتشکا مرد چندان بدی هم نیست. او همسایه ناخمن است و می‎توان گفت یک دوست خوب. وقتی کوروتشکا دندان درد دارد بنابراین ناخمن به او چیزی برای غرغره کردن می‎دهد. وقتی زن کوروتشکا می‎خواهد بچه به دنیا آورد به این ترتیب زن ناخمن بعنوان قابله به او کمک می‎کند. اما از مدتی پیش، یعنی از زمانیکه کوروتشکا با جدیت مخصوصی برخی از روزنامه‎ها را مطالعه می‎کند بطور ناگهانی تغییر کرده است. <عیسو Esau، دشمن یهودیان از دهان او صحبت می‎کند!> هر روز با خبر تازه‎ای پیش ناخمن می‎آید: "یک فرماندار جدید ..." "یک بخشنامه جدید از وزارتخانه ..." ــ "یک فرمان جدید بخاطر یهودی‎ها ..." در این لحظات قلب ناخمن از حرکت می‎ایستد و شیر مادر در او لخته می‎شود، اما او چه احتیاجی دارد به غیر یهود اجازه متوجه گشتن این را بدهد؟ و او لبخند زنان به کوروتشکا گوش می‎سپرد و سپس کف پهناور دستش را با این کلمات به او نشان می‎دهد: "اگر اینجا مو برویند، این مطالب هم به من مربوط می‎شوند ..."
"فرمانداران می‎توانند تعیین گردند، وزرا می‎توانند بخشنامه صادر کنند، اینها چه ربطی به ناخمن وروبیوکر از وروبیوکا دارد؟ ...
ناخمن وروبیوکر در وروبیوکا زندگی بدی ندارد. یعنی با سال‎های دور قابل مقایسه نیست! قابل درک است که در زمان پدربزرگ آریه یک زندگی بسیار کاملاً متفاوتی بود. آه، چه زندگی‎ای بود! آدم می‎تواند بگوید که تمام وروبیوکا به او تعلق داشت. او تنها یک مغازه نداشت، بلکه دارای مغازه‎های متعددی بود: یک میخانه و یک مغازه خرده فروشی، یک آسیاب و مغازه غلات، و آنقدر درآمد داشت که می‎توانست پول را آنطور که می‎گویند با قاشق و بشقاب جمع کند. اما تمام اینها مربوط به زمان خوب گذشته بود! امروز دیگر نه میخاه وجود دارد و نه آسیاب و نه مغازه غلاتی. هیچ چیز از آنها باقی نمانده، مطلقاً هیچ چیز. اما آدم می‎تواند بپرسد: اگر چنین است پس چرا مرد یهودی هنوز در وروبیوکا زندگی می‎کند؟ پس باید او کجا زندگی کند؟ در عمق خاک؟ اگر ناخمن به فکر فروش خانه‎اش بیفتد، بنابراین در همان لحظه او از یک وروبیوکری بودن دست می‎کشد؛ سپس او ناگهان یک فرد کوچ کرده، یک غریبه خواهد گشت. اما حالا حداقل گوشه‎ای برای خود و خانه خودش را دارد که در جلوی آن یک باغ قرار گرفته است. باغ توسط زن و دخترهایش کاشته می‎شود، و وقتی خدا سال خوبی می‎فرستد بنابراین برای تمام تابستان سبزی وجود دارد و گاهی تا کمی قبل از عید پسح سیب زمینی کفایت می‎کند. اما آدم فقط با سیب زمینی نمی‎تواند زندگی کند. به همراه سیب زمینی مقداری نان هم لازم است. و او نان ندارد. بنابراین باید مقداری از محصول را بردارد و به روستا برود و ببیند که آیا می‎تواند جائی یک معامله انجام دهد. و وقتی ناخمن به روستا می‎رود هرگز با دستان خالی به خانه بازنمی‎گردد. او همه چیز می‎خرد، هرچه که به دستش برسد: آهن کهنه، یک قابلمه ارزن، یک کیسه قدیمی یا یک پوست. پوست را می‎کشد، خشک می‎کند و سپس برای معامله پیش آورهوم الیاهو Avrohom-Eliahu پوست فروش به شهر برده می‎شود.
و آدم می‎تواند در تمام این معاملات یا کمی سود ببرد و یا اینکه چیزی هم بالای آن بپردازد: آدم به این جهت تاجر است! ناخمن که گاهی با کمال میل یک ضرب المثل غیر یهودی به کار می‎برد می‎گفت: "یک تاجر مانند یک شکارچی‎ست!" و آورهوم الیاهو پوست فروش، یک یهودی با بینی آبی رنگ و انگشتانی سیاه که انگار آنها را در دوات فرو برده است به او می‎خندد، زیرا که او در دهکده‎اش چنان روستائی شده که حتی فقط ضرب‎المثل‎های غیر یهودی به کار می‎برد ...

بله، ناخمن حقیقتاً روستائی شده است، و او خودش احساس می‎کند که سال به سال عمیق‎تر غرق می‎گردد. اگر پدر بزرگش آریه وروبیوکر که روحش شاد باد از قبر بیرون آید به او چه خواهد گفت؟ گرچه او هم هیکلی مانند یک غول داشت اما در عوض یک فاضل بود. او حدیث پدران و کتاب دعا و تمام مزامیر را از حفظ می‎دانست! بله، یهودی‎ها روزی چنین بودند! و ناخمن چه می‎تواند؟ او به زحمت می‎تواند نماز بخواند. و این هنوز زیاد است، زیرا که فرزندانش حتی این را هم نخواهند توانست. وقتی او به فرزندانش نگاه می‎کند که چطور از ارتفاع و پهنا رشد می‎کنند و مانند خود او ناآگاهند قلبش به درد می‎آید. و مخصوصاً وقتی به درد می‎آید که او به فایتل Veitel کوچک، جوان‎ترین پسرش، پسر مورد علاقه مادر نگاه می‎کند. او نام پسرش را بخاطر احترام به پدر که خدا روحش را شاد نگهدارد فایتل وروبیوکر نهاد. این فایتل یک کودک  شبیه به یهودی‎ها درآمده است. حتی اندامش کمی ظریف‎تر، ضعیف‎تر و یهودی‎تر است. یک کودک یهودی! ... در عوض او هوش زیادی دارد. وقتی به او چیزی را فقط یک بار نشان می‎دادی، مثلاً برای تفریح از یک کتاب دعا <آلف Aleph> و <بت Bet> را، کودک آن دو حرف را دیگر فراموش نمی‎کرد: هیچگاه <آلف> را <بت> نمی‎نامید یا <بت> را <آلف>. و یک چنین کودک طلائی در یک روستا و در میان گوساله‎ها و خوک‎ها رشد می‎کند، با فدیکا Fedjka پسر کوروتشکا بازی می‎کند، بر روی یک چوب اسب‎سواری می‎کند، یک گربه را تعقیب می‎کند، با او روی زمین سوراخ حفر می‎کند و همراه او هر کاری که بچه‎های کوچک انجام می‎دهند می‎کند. و هرگاه ناخمن می‎بیند که فرزندش با کودک روستائی بازی می‎کند قلبش به درد می‎آید و مانند درخت اره شده‎ای رنج می‎برد ...
فدیکا یک صورت زیبا و زیرک و موی بور و صاف دارد. همسن فایتل و به او وفادار است. فایتل هم به او علاقه دارد. هر دو پسر تمام زمستان را در خانه پدر مادر خود پشت اجاق می‎نشینند، می‎خواهند مدام به سمت پنجره بروند و دلشان برای همدیگر تنگ می‎شود. اما وقتی زمستان طولانی به پایان می‎رسد و خورشید گرم‎تر می‎تابد و گودال‎ها خشک می‎شوند، و اولین ساقه‎های علف خود را نشان می‎دهند، و جویبار کنار تپه شروع به شر شر می‎کند، و گوساله به سوراخ‎های بینی‎اش باد می‎اندازد، و خروس با چشمان بسته متفکرانه آنجا می‎ایستد، و همه چیز زنده می‎گردد: <عید پسح جلوی درب ایستاده!> ــ سپس نه می‎توان فایتل و نه فدیکا را فقط برای یک لحظه در خانه نگاه داشت! سپس این دو به بیرون، به جهان پهناور که حالا در برابرشان باز ایستاده است هجوم می‎برند. و آنها دست‎های خود را به هم می‎دهند و بطرف تپه می‎دوند، تپه‎ای که به آنها لبخند می‎زند و می‎گوید: <بچه‎ها، به این سمت!> و آنها به سمت خورشید می‎دوند که به آنها سلام می‎کند و با همان کلماات می‎گوید: <بچه‎ها، به سمت من!> و وقتی آنها از دویدن خسته می‎گردند بر روی زمین خدا که نه از مسیحی‎ها چیزی می‎داند و نه از یهودی‎ها می‎نشینند: <بچه‎ها، اینجا بنشینید!>

آنها به اندازه کافی موضوع برای تعریف کردن دارند، زیرا آنها همدیگر را در تمام زمستان طولانی ندیده‎اند: فایتل در برایر دوستش فدیکا با غرور می‎گوید که او حالا تقریباً تمام حروف عبری را می‎شناسد، و فدیکا تعریف می‎کند که او صاحب یک شلاق شده است. حالا فایتل می‎خواهد از او پیشی گیرد و می‎گوید که امشب در پیش آنها عید پسح شروع می‎شود. مادر نان پسح برای هر هشت روز پخته و همینطور شراب برای چهار جام طبق آئین‎نامه تهیه کرده است. "فدیکا آیا هنوز یادت میاد که من به تو سال پیش یک قطعه نان پسح دادم؟" ــ فدیکا می‎گوید "نان پسح!" و صورت زیبایش با لبخند شادی می‎درخشد. او احتمالاً مزه نان پسح سال پیش را فراموش نکرده است ... فایتل می‎گوید "فدیکا، می‎خوای حالا یک قطعه نان پسح داشته باشی؟ نان پسح تازه؟ پس با من بیا!" و به او تپه سبز را نشان می‎دهد که به هر دو کودک دست تکان می‎داد: <بچه‎ها، بیائید اینجا!> و پسرها به بالای تپه می‎خزند. وقتی به بالای تپه می‎رسند ابتدا کاملاً شگفت زده آنجا می‎ایستند، از میان انگشت‎هایشان به بازی اشعه خورشید مهربان نگاه می‎کنند و بعد خود را بر روی زمین که هنوز خیس است می‎اندازند. فایتل از زیر جلیقه‎اش یک نان پسح گرد بزرگ و تازه که با سوراخ‎های کوچکی تزئین شده را بیرون می‎آورد. در حالیکه فایتل نان پسح را به دو قطعه مساوی تقسیم می‎کند دهان فدیکا آب می‎افتد. "فدیکا، حالا در باره نان پسح چی می‎گی؟" فدیکا اما اصلاً نمی‎توانست چیزی بگوید، زیرا دهانش از نان پسح که در زیر دندان صدا می‎کرد و بر روی زبان مانند برف آب می‎گشت پر بود. یک لحظه دیگر نان پسح خورده شده بود. فدیکا می‎پرسد "همش این بود؟" و با چشمان خاکستری‎اش زیر جلیقه فایتل را بررسی کنان نگاه می‎کند و زبانش را مانند گربه‎ای که روغن دیده باشد می‎لیسد. فایتل در حال خوردن آخرین قطعه می‎پرسد "آیا هنوز هم می‎خوای؟" و با چشمان سیاهش بازیگوشانه به او نگاه می‎کند و ادامه می‎دهد "پس کمی صبر کن، سال بعد دوباره نان پسح می‎خوریم ... ". هر دو از این جوک می‎خندند و ناگهان شروع می‎کنند همزمان از روی تپه به پائین غلطیدن.

آنها بعد از رسیدن به پائین تپه دوباره بر روی پاهایشان می‎ایستند و به جریان آب نهر که به سمت چپ می‎پیچید نگاه می‎کنند. آنها به طرف راست می‎روند، مرتب بیشتر و بیشتر به سمت راست، از میان علف‎ها و کشتزارهائی که هنوز همه جایشان سبز نیستند و هنوز بوی علف نمی‎دهند اما قول به زودی سبز شدن و بوی علف دادن می‎دهند می‎روند. و آنها بدون آنکه با همدیگر صحبت کنند می‎روند، کاملاً شگفت زده و مست بر روی زمین نرم و در زیر خورشید خندان مدام بیشتر و بیشتر می‎روند. آنها نمی‎روند، آنها شنا می‎کنند. و آنها شنا نمی‎کنند ــ آنها پرواز می‎کنند. آنها همزمان با پرندگانی پرواز می‎کنند که در اشعه‎های خورشید حمام می‎کنند، اشعه‎هائی که خدا بر روی هر چیزی که آنجا زنده است می‎پاشد. حالا آنها پیش آسیاب بادی هستند. آسیاب که زمانی به ناخمن وروبیوکر متعلق بود و حالا به شهردار روستا تعلق دارد. شهردار کشاورز باهوشی‎ست و اوپاناس Opanas نام دارد. در گوش چپ او یک گوشواره آویزان است و حتی یک سماور هم دارد. اوپاناس امروز مرد ثروتمندی‎ست: بجز آسیاب بادی یک مغازه خرده فروشی هم دارد. این همان مغازه‎ای‎ست که روزی به ناخمن وروبیوکر تعلق داشت: اوپاناس آسیاب و مغازه را از او خریده بود. آسیاب بادی عادت داشت هر سال در این فصل از سال مشغول به کار باشد. اما امروز چون اصلاً باد نمی‎وزید بی حرکت ایستاده بود. یک زمان عجیب و غریب برای شروع عید پسح: بدون هیچ وزش باد اندکی! اما اینکه آسیاب بی حرکت است برای دو پسر هیچ مهم نبود: به این نحو می‎توان حتی آن را بهتر تماشا کرد. زیرا چیزهای زیادی برای دیدن در آسیاب وجود دارد. و زیباتر از آسیاب میله موربی است که با آن تمام آسیاب را می‎توان به سمتی کشید که باد می‎وزد. آن دو بر روی این میله می‎نشینند و حالا تازه مشغول صحبت می‎شوند. یکی از آن صحبت‎های کودکانه‎ای که نه سر دارد و نه ته. فایتل تعریف می‎کند که چه معجزه‎ای او در شهر دیده است. پدر او را به تازگی به شهر برده و او در بازار مغازه‎ها را نگاه کرده است. در آنجا مانند وروبیوکا فقط یک مغازه وجود ندارد بلکه مغازه‎های بسیاری. و در همان شب هم در کنسیه بوده‎اند. سال مرگ پدر پدرش بوده است. "فدیکا، سال مرگ پدر بزرگم. این را می‎فهمی، یا این را نمی‎فهمی؟"
ممکن است که فدیکا آن را بفهمد، اما او اصلاً گوش نمی‎کند. و ناگهان شروع به تعریف داستانی می‎کند که ابداً ربطی با تعریف فایتل ندارد. فدیکا تعریف می‎کند که سال قبل یک بار بر روی یک درخت لانه پرنده‎ای را دیده و قصد داشته است از درخت بالا برود اما نمی‎توانست. بعد می‎خواست لانه را با یک چوب پائین بیاورد اما چوب کوتاه بود. بعد شروع می‎کند با سنگ به طرف لانه پرتاب کردن، و این کار را آنقدر ادامه می‎دهد تا اینکه دو پرنده کوچک به پائین می‎افتند.
فایتل با چهره‎ای وحشت زده می‎پرسد: "تو اونا رو کشتی؟"
فدیکا مانند اینکه از خود دفاع می‎کند می‎گوید: "اونا خیلی کوچیک بودن."
"اما تو اونا رو کشتی؟"
"هنوز پر درنیاورده بودن، با نک‎های زرد و شکم‎های چاق ..."
"تو اما اونا رو کشتی؟ کشتی؟ ..."

وقتی فایتل و فدیکا به خورشید نگاه کردند و متوجه شدند وقتش رسیده که به خانه بازگردنند خیلی دیر وقت شده بود. فایتل فراموش کرده بود که امروز عید پسح شروع می‎شود. حالا ناگهان به یادش می‎افتد که مادر می‎خواست موی او را شانه کند و شلوار تازه‎ای به او بپوشاند. هنگامیکه این را به یاد می‎آورد شروع به دویدن می‎کند. و فدیکا عقب نمی‎ماند. به این ترتیب آنها می‎دویدند، همانطور تازه و سر حال که از تپه بالا رفته بودند به سمت روستا می‎دویدند. و برای اینکه یکی از آن دو زودتر به خانه نرسد، بعنوان دوستان حقیقی دست‎ها را به هم داده بودند و می‎دویدند. و وقتی به روستا رسیدند منظره زیر خود را به آن دو ارائه می‎کند: خانه ناخمن وروبیوکر توسط کشاورزان مرد، کشاورزان زن و پسرها و دخترها محاصره شده بود. کروتشکا کارمند دولت، اوپاناس شهردار روستا، مسن‎ترین مرد روستا، ناظر و پلیس روستا ــ همه آنجا هستند. آنها همه درهم برهم، هیجان‎زده و بسیار بلند مشغول صحبت کردنند. ناخمن و زنش در برابر خانه ایستاده‎اند، دست‎هایشان را حرکت می‎دهند و به نظر می‎آید که از خود در برابر چیزی دفاع می‎کنند. ناخمن با کمری خم گشته آنجا ایستاده و عرق از پیشانی پاک می‎کند. کمی دورتر فرزندان بزرگ ناخمن با چهره‎های غمگین ایستاده‎اند ... و ناگهان کل تصویر خود را تغییر می‎دهد. یک نفر متوجه آن دو شده بود و آنها را به دیگران نشان می‎دهد. و کارمند دولت، شهردار روستا، مسن‎ترین مرد روستا، ناظر و پلیس روستا به یکباره انگار فلج شده‎اند. همه به زمین نگاه می‎کنند. ناخمن اما کمرش را راست نگاه می‎دارد، به کشاورزان نگاه پیروزمندانه‎ای می‎اندازد و شروع به خندیدن می‎کند. و زن او با دست‎هایش به سرش می‎زند و شروع به گریستن می‎کند و کارمند دولت، شهردار روستا، مسن‎ترین مرد روستا، ناظر و پلیس روستا بچه‎ها را می‎گیرند و می‎پرسند:
"شماها کجا بودید؟"
"ما کجا بودیم؟ ما کنار آسیاب بودیم ..."
هر یک از این دو دوست بعداً تنبیه می‎شوند، اما هیچکدام‎شان نمی‎توانستند دلیل آن را درک کنند.
ناخمن با کلاهش کتک مفصلی به فایتل می‎زند و در آن حال می‎گوید: "این پسر باید به یاد داشته باشد ..." چه چیزی را باید پسر از یاد نبرد؟ و مادر او را از دست ناخمن می‎گیرد، احتمالاً از روی ترحم، و دو کشیده به او می‎زند و شروع می‎کند فوری به شانه کردن موهای سیاه رنگ پسر. بعد شلوار تازه‎ای به پای او می‎کند و در آن حال آه می‎کشید. چرا او آه می‎کشید؟ ... و فایتل می‎شنود که چگونه مادر به پدر می‎گوید: "آه، خدا کند روزهای عید پسح خوب بگذرند ... از نظر من می‎تواند عید پسح قبل از آنکه شروع شود به اتمام برسد!". فایتل نمی‎تواند درک کند که چرا مادر در باره جشن پسح چنین حرفی زده است ... و فایتل هرچه فکر می‎کند نه می‎تواند علت تنبیه شدن از طرف پدر و نه سیلی خوردن از طرف مادر را بفهمد. زیرا او اصلاً نمی‎داند که چه عید پسحی امروز در جهان است ...

و اگر سر کوچک یهودی نتواند آن را درک کند بنابراین سر غیر یهود فدیکا هم اصلاً نخواهد توانست چنین چیزی را درک کند. کروتشکا کاکل نرم بور او را می‎گیرد، او را تکان می‎دهد و بعد از آن چند پس گردنی حسابی به او می‎زند. فدیکا مانند یک فیلسوف آن را می‎پذیرد، زیرا او به چنین چیزهائی عادت داشت. و او می‎شنود که چطور مادرش با زنان دیگر صحبت می‎کرد، و او چیزهای عجیبی می‎فهمد: آنها از کودکی صحبت می‎کردند که یهودی‎ها قبل از جشن پسح او را گول زده و بعد در یک زیر زمین حبس می‎کنند. کودک یک شب و یک روز در زیر زمین نشسته بود. هنگامیکه آنها بعداً می‎خواستند او را درمان کنند کودک شروع به فریاد کشیدن می‎کند، مردم به آنجا می‎دوند و کودک را از چنگ یهودی‎ها نجات می‎دهند. و کودک نشانه‎هائی در بدن داشت: چهار جای بخیه به شکل یک صلیب ...
این را زن پر حرف با صورتی پهن و سرخ تعریف می‎کرد. و زنان دیگر سرهایشان را تکان می‎دادند و مدام بر سینه خود صلیب رسم می‎کردند. و فدیکا نمی‎توانست ابداً بفهمد که چرا زن‎ها به او چنین عجیب و غریب نگاه می‎کنند؟ و تمام این چیزها چه ربطی به او و فایتل دارد؟ و چرا پدرش کاکل او را گرفته و او را تکان داده و بعد پشت گردنی به او زده است؟ و بیش از هر چیز این سؤال او را آزار می‎داد: چرا این بار سهم کتکی که از پدر خورده است انقدر بزرگ بوده است؟ ...

ناخمن وقتی جشن پسح به پایان می‎رسد از زنش می‎پرسد "حالا؟" و صورتش می‎درخشد، طوریکه انگار فقط خدا می‎داند چه خوشی‎ای برایش فرستاده است. "حالا؟" ... می‎بینی! و تو اینطور می‎ترسیدی! ... یک زن همیشه یک زن باقی می‎ماند ... حالا هم جشن‎های ما و هم جشن‎های آنها به پایان رسیده است و چیزی اتفاق نیفتاده! ..."
مادر می‎گوید "خدا را شکر!" و فایتل دوباره نمی‎تواند بفهمد که مادر از چه چیزی می‎ترسیده. و چرا باید به پایان رسیدن ایام تعطیل یک خوش شانسی باشد؟ آیا بهتر نبود که جشن فسح بیشتر طول می‎کشید؟
و هنگامیکه فایتل دوباره فدیکا را می‎بیند باید برایش تعریف می‎کرد که جشن در پیش آنها چطور شروع گشته و چه چیزهائی برای خوردن وجود داشته است. بله، آنجا چیزهائی وجود داشتند! و او تلاش می‎کند یک تصور از مزه تمام غذاهای پسح و از شراب شیرین به فدیکا بدهد. فدیکا با دقت گوش می‎دهد و نگاهی به زیر جلقه فایتل می‎اندازد. او هنوز به نان پسح چند روز پیش فکر می‎کرد. ناگهان در خیابان روستا یک صدای بلند می‎پیچد: "فدیکا! فدیکا!"
فدیکا باید برای غذا خوردن به خانه بیاید. اما فدیکا عجله نمی‎کند، او می‎داند که این بار او را تنبیه نخواهند کرد: زیرا اولاً آنها در کنار آسیاب نبوده‎اند و دوماً عید پسح یهودی به پایان رسیده است، بنابراین ترسیدن از یهودی‎ها دیگر لازم نبود ... بنابراین او همچنان دراز کشیده روی شکم باقی می‎ماند و سر با موهای صاف بورش را به دستانش تکیه می‎دهد. و روبروی او فایتل مانند او بر روی شکم و مانند او با سر تکیه داده به دست دراز کشیده است. و آسمان آبی‎ست، و خورشید آنها را نوازش و گرم می‎سازد، و یک باد در موهایشان آهسته بازی می‎کند. و همچنین گوساله و خروس با تمام همسرانش آنجا در کنارشان ایستاده‎اند. و هر دو سر کوچک، یکی با موهای صاف و بور و دیگری با موهای سیاه بر روی دست‎ها مشغول استراحت‎اند، همدیگر را نگاه می‎کنند و هر دو بدون پایان حرف می‎زنند و حرف می‎زنند ...

ناخمن وروبیوکر در خانه نیست. او صبح زود محصولاتش را برداشت و برای دوره‎گردی در روستا به راه افتاد. در کنار هر خانه‎ای می‎ایستد، برای هر کشاورزی صبح خوبی آرزو می‎کند، هر کس را به نام می‎خواند و در باره تمام چیزهای ممکن در جهان صحبت می‎کند بجز از داستانی که در شب قبل از عید پسح رخ داده بود ... و ضمناً قبل از رفتن از کشاورز می‎پرسد: "کشاورز، چیزی برای فروش نداری؟>" ــ "نه، ناخمن، من چیزی ندارم." ــ "شاید آهن کهنه، ارزن یا پوست؟" ــ "ناخمن، از من ناراحت نشو، من هیچ چیز ندارم. زمانه تلخی‎ست." ــ "زمانه‎ای تلخ؟ آیا همه را برای نوشیدن دادی؟ خب تعطیلات هم برای همین است!" ــ "چه کسی به تعطیلی فکر می‎کند؟ چه کسی به نوشیدن فکر می‎کند؟ واقعاً زمانه تلخی‎ست! ..."
کشاورز آه می‎کشد، و ناخمن هم آه می‎کشد. و بعد برای اینکه چنین دیده نشود که ناخمن فقط برای معامله کردن آمده است اندکی از چیزهای بی تفاوت صحبت می‎کنند. و بعد او پیش یک کشاورز دیگر می‎رود، پیش سومی می‎رود و آنقدر می‎چرخد تا چیزی می‎یابد. او هرگز با دست‎های خالی به خانه بازنمی‎گردد!
ناخمن وروبیوکر با پاهای غول‎آسایش با باری سنگین و عرق کرده به خانه قدم می‎گذارد و همیشه به یک سؤال فکر می‎کند: چه مقدار از این وسائل سود خواهم برد یا ضرر خواهم کرد؟ داستان اتفاق افتاده در شب قبل از عید پسح را فراموش کرده است. و دیگر غم همسایه خود کروتشکا و تصویب‎نامه‎های وزارتخانه‎اش را نمی‎خورد.
بادها می‎توانند سوت بکشند، طوفان‎ها می‎توانند بغرند، جهان می‎تواند نابود شود ــ چه اهمیتی برای درخت بلوط قدیمی دارد که هنوز از ششمین روز خلقت آنجا ایستاده و ریشه‎هایش خدا می‎داند چه عمیق در خاک گسترش یافته است؟ برای او طوفان‎ها چه  اهمیتی دارند؟ برای او بادها چه اهمیتی دارند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 14:2  توسط سعید از برلین  | 



اگر شماها بخواهید برایتان داستان زیبائی را تعریف می‎کنم که یک بار برایم اتفاق افتاد و نزدیک بود برای تمام دوران زندگی مرا تیره‎بخت سازد. و این داستان چطور پیش آمد؟ اما فقط به این دلیل چون من آن زمان تجربه‎ای نداشتم و چندان باهوش نبودم. ممکن است که امروز هم بیش از حد باهوش نباشم؛ زیرا اگر من باهوش بودم بنابراین باید پول می‎داشتم: آدم پولدار از قرار معلوم آدم باهوش و زیبائی‎ست و همچنین یک آواز خوان خوب.
من آن زمان هنوز مرد جوانی بودم، غذایم را در پیش والدین زنم می‎خوردم، آنجا آرام می‎نشستم، می‎آموختم و گاهی مخفی از پدر و مادر همسرم کتاب سکولار می‎خواندم؛ یعنی بیشتر از مادرزنم این کار را مخفی نگاه می‎داشتم تا پدرزنم. زیرا شماها باید بدانید که مادرزن من مانند یک مرد بود، بدین معنی که او کلاه بر سر داشت و امر مدیریت بر عهده‎اش بود، او بچه را عروس و داماد می‎کرد و جهیزیه برای دخترها می‎خرید. من را هم او برای دخترش انتخاب کرد، در علوم آزمایش نمود و از رادومیشل Radomyschl به سووهیل Swohil آورد. چون من یک رادومیشلری هستم، شماها حتماً از این شهر شنیده‎اید.
به این ترتیب من در سووهیل زندگی می‎کردم، غذا می‎خوردم، برای آموختن موسی بن میمون Maimonides عرق می‎ریختم و هرگز از خانه خارج نمی‎گشتم. اما هنگامیکه زمان معاینه پزشکی برای دوران خدمت سربازی فرار رسید باید به رادومیشل می‎راندم تا پرونده‎ام را تنظیم کرده و برای گرفتن امتیاز معافیت تلاش کنم و یک گذرنامه بدست آورم. این اولین سفر من در جهان پهناور بود. من خودم به بازار رفتم تا یک درشکه کرایه کنم، من این کار را کاملاً تنها انجام دادم، زیرا می‎خواستم به جهان نشان دهم که مستقلم. خدا برایم امکان یافتن یک درشکه ارزان را فراهم می‎سازد: من یک درشکه‎چی مسیحی غیر یهود از رادومیشل را که درشکه عالی‎ای داشت گیر می‏آورم ــ فصل زمستان بود ــ عقب درشکه جادار بود و دو بال در دو سمتش قرار داشت، درست مانند یک عقاب؛ اما به اسب اصلاً توجه نکردم: او در واقع سفید بود، و مادرزن معتقد بود که اسب سفید بد شگون است، و گفت: "خدا کند که من اشتباه کنم، اما حس می‎کنم که این سفر با یک فاجعه به پایان می‎رسد ..."
پدرزنم با گفتن "زبانت را گاز بگیر!" حرف او را قطع می‎کند، کاری که او البته فوراً از آن پیشمان می‏‎شود، زیرا از طرف زنش بلافاصله فریاد خشمگینی دریافت می‎کند. اما آهسته به من می‎گوید: "افکار زن‎ها اینچنین است!"
بنابراین من خود را برای سفر آماده ساختم، کمربند و ردای عبادت برداشتم، مقداری نان روغنی، کمی پول برای هزینه کردن و سه متکا: یک متکا برای نشستن بر رویش، یک متکا برای تکیه دادن، و یک متکا برای پاها. و حالا زمان خداحافظی فرا می‎رسد و همانطور که هنگام خداحافظی پیش می‎آید زبانم فلج می‎گردد! پشت کردن به یک انسان و تنها گذاشتن او به نظرم ناشایست می‎آمد. من نمی‎دانم که برای شما چگونه است، اما برای من خداحافظی یکی از سخت‎ترین کارهاست. اما ایست! فکر کنم که خیلی از داستان دور شده‎ام ...
بنابراین من خداحافظی می‎کنم و به سمت رادومیشل می‎رانم. اوایل فصل زمستان بود، برف زیادی باریده بود و مسیر درشکه بسیار عالی بود. اسب البته سفید رنگ بود اما مانند مزموری به آن سمت پرواز می‎کرد. و مسیحی غیر یهودی‎ای که من گیر آورده بودم از دسته افراد خاموش بود: او از آن غیر یهودهائی بود که به هر سؤالی یا با یک <اهه!> یعنی <بله>، یا با یک <با‎ـ‎نی!> یعنی <نه> جواب می‎داد و بجز اینها آدم چیزی از او نمی‎شنید. من پس از خوردن غذا در خانه می‏رانم، من در بهترین حالت خلق و خوی بودم و یک متکا در زیر خود، یک متکا برای تکیه دادن و یک متکا بر روی پاهایم داشتم. اسب می‎تاخت، مرد غیر یهود با زبانش صدا درمی‎آورد، درشکه در پرواز بود، باد می‎وزید و دانه‎های برف مانند پرهای لحاف بر روی جاده قرار داشتند. خلق و خویم عالی بود، من خود را آزاد و شاد احساس می‎کردم: من برای اولین بار در جهان خدا می‏رانم و آقای خودم هستم! و من تکیه می‎دهم و مانند یک شاهزاده راحت می‎نشینم ...
اما فصل زمستان است و هر اندازه هم آدم لباس گرم پوشیده باشد باز مایل می‎شود که توقف کند، در یک اتاق گرم استراحت نماید و بعد به راندن ادامه دهد. و من یک میخانه تجسم می‎کنم و یک سماور در حال جوش بر روی میز و یک بشقاب سوپ گرم با گوشت ... چنین افکاری قلبم را می‎فشرند و احساس می‎کنم که باید حتماً چیزی بخورم. حالا شروع می‎کنم به سؤال کردن از مسیحی غیر یهود و مایلم بدانم که آیا تا میخانه بعدی راه درازی باید رفت. او جواب می‎دهد: "با‎ـ‎نی"، یعنی <نه>. از او می‎پرسم: "آیا نزدیک است؟" او جواب می‎دهد: "اهه"، یعنی <بله>. اگر آدم زندگیش را بدهد باز هم بیرون کشیدن پاسخ این سؤال که چه فاصله‎ای هنوز باید رانده شود از دهان او غیر ممکن است، اگر درشکه‎چی غیر یهود نمی‎بود، بلکه یک یهودی ــ در بین این دو حتماً تفاوت است! ــ در این صورت او نه تنها به من کاملاً دقیق توضیح می‎داد که میخانه کجاست، بلکه مطلع می‎ساخت که میخانه‎چی چه کسی‎ست، نامش چیست، چند فرزند دارد، چه اندازه کرایه مغازه‎اش است، چه سودی مغازه برایش می‎آورد، از چه زمانی او مغازه را دارد و قبل از او چه کسی آن مغازه را داشته است ــ بله حتماً داستان بلندی برایم تعریف می‎کرد. واقعاً که مردمان عجیب و غریبی‎اند! منظورم یهودی‎های خودمان است، امیدوارم که تندرست باشند. آنها دارای خون کاملاً متفاوتی‎اند، این را من مطمئنم! ...
بنابراین من اتاق گرم میخانه، یک سماور جوشان و چنین چیزهای خوب را در رویا می‎دیدم، تا اینکه خدا در رحمتش را به رویم گشود، مرد غیر یهود با زبانش صدائی درآورد و اسب را اندکی به لبه جاده هدایت کرد. یک خانه کوچک خاکستری نمایان می‎گردد که در وسط زمین پوشیده شده از برف مانند سنگ قبر فراموش شده‎ای افسرده، مسکینانه و تنها آنجا قرار داشت ... ما به آن سمت می‎رانیم، مرد غیر یهود اسب را به اسطبل می‎برد و من به سمت میخانه می‏روم. من در را باز می‎کنم و در میان چارچوب درب می‎ایستم. این چه داستانی‎ست؟ یک داستان کوتاه، اما داستانی زیبا: در وسط مهمانخانه بر روی زمین یک جسد افتاده بود، با یک پارچه سیاه پوشانده شده و بر بالای سرش دو شمعدان برنجی با شمع‎های روشن قرار داشتند. کودکان کوچک ژولیده با لباس‎های پاره دور او نشسته و شکایت و ناله و گریه می‎کردند: "مادر! مادر!" و یک مرد جوان در کت پاره تابستانی که اصلاً مناسب این فصل نبود با پاهای درازش به این سمت و آن سمت می‎رفت، دست‎هایش را می‎‎چلاند و با خود صحبت می‎کرد: "چه باید بکنم؟ چطور باید شروع کنم؟ ..."
البته من فوری فهمیدم که جریان چیست. اولین فکرم این بود: نویاخ Nojach فرار کن! من واقعاً می‎خواستم این کار را بکنم اما پاهایم انگار ناگهان فلج شده بودند و من نمی‎توانستم خودم را حرکت بدهم. هنگامیکه مرد جوان پا دراز مرا می‎بیند به سمتم هجوم می‎آورد و دستش را مانند غریقی به سویم می‎گیرد:
او بچه‎ها را که بر روی زمین نشسته بودند و گریه می‎کردند به من نشان می‎دهد و می‎گوید "شما در باره بدبختی من چه می‎گوئید؟ مادرشان متأسفانه مرده است! چه باید بکنم؟ چه باید بکنم؟"
من می‎گویم "ستایش داور حقیقت رواست!" و می‎خواهم همانطور که شایسته است او را تسلی دهم اما او حرفم را قطع می‎کند و می‎گوید:
"مرا درک کنید، او از سال‎ها پیش مانند مرده‎ها بود، زیرا که او بیمار بود، بیماری سل سختی داشت و آرزوی مرگ می‎کرد. اما باید چه کنم؟ باید چه کنم؟ من باید به روستای بعدی بروم و یک درشکه پیدا کنم تا جسد را به شهر کوچک برسانم. اما چطور می‎توانم کودک‎ها را تنها بگذارم؟ بزودی شب می‎شود! چه باید بکنم؟ چه باید بکنم؟"
با این کلمات مرد شروع به گریستن می‎کند؛ گریه عجیبی بود، کاملاً بدون ریختن اشگ و بیشتر صدائی شبیه به خندیدن می‎داد. مرد واقعاً برایم یک قطعه سلامتی خرج برداشت! چه کسی حالا می‎توانست به گرسنگی و سرما فکر کند؟ من همه چیز را فراموش می‎کنم و می‎گویم:
"من از سووهیل به رادومیشل می‎رانم و درشکه عالی‎ای دارم. اگر شهر کوچکی که شما از آن نام می‎برید خیلی از اینجا فاصله نداشته باشد می‎توانم درشکه‎ام را به شما بدهم و خودم اینجا منتظر بمانم تا اینکه شما دوباره بازگردید."
او در حالیکه می‎خواست مرا در آغوش گیرد به من می‎گوید: "شما باید برای این کار خداپسندانه عمر درازی بکنید! شما با این کار سعادت ابدی را کسب می‎کنید، من بعنوان یک فرد یهودی این را مطمئنم! شهر کوچک اصلاً فاصله زیادی تا اینجا ندارد، حداکثر چهار یا پنج کیلومتر. بیشتر از یک ساعت طول نخواهد کشید و من درشکه را فوری برایتان پس خواهم فرستاد. شما با این کار سعادت ابدی را کسب می‎کنید، من بعنوان یک یهودی این را به شما اطمینان می‎دهم، سعادت ابدی! بچه‎ها! از روی زمین بلند شوید و از این مرد جوان تشکر کنید، دست‎ها و پاهایش را ببوسید، زیرا که او درشکه‎اش را به ما می‎دهد تا بتوانیم مادر را به یک مکان مقدس ببریم! شما با این کار سعادت ابدی را کسب می‎کنید، من مطمئنم، سعادت ابدی!"
من کلمه <شادی> را نمی‎توانم خوب استفاده کنم: زیرا به محض اینکه بچه‎ها می‎شنوند که می‎خواهند مادرشان را ببرند بر روی جسد می‎افتند و با نیروی تازه‎ای شروع به گریستن می‎کنند. اما اینکه انسانی پیدا شده و می‎خواهد این لطف را به آنها بکند تأثیر بزرگی بر رویشان می‎گذارد. حتماً خدا خودش او را فرستاده است! آنها به من مانند یک ناجی نگاه می‎کردند، مانند پیامبر الیاس Elias؛ من باید به شما حقیقت را بگویم: من هم خودم را در این لحظه بعنوان یک آدم غیر معمولی می‎دیدم، من در چشم‎هایم رشد کرده بودم و خودم را برای یک قهرمان به حساب می‎آوردم. در این لحظه در موقعیتی بودم که می‎توانستم کوه را به حرکت اندازم، تمام جهان را زیر و رو کنم و هیچ چیزی برایم سخت نبود، و کلمات تقریباً بدون اراده از دهانم خارج می‎گردند:
"می‎دانید چه؟ من می‎خواهم جسد را خودم با درشکه به آنجا برانم! به این نحو زحمت شما را کم می‎کنم و شما احتیاج ندارید بچه‎هایتان را تنها بگذارید."
هرچه من بیشتر صحبت می‎کردم خانواده هم بیشتر گریه می‎کرد. آنها مرا مانند فرشته‎ای از آسمان می‎دیدند و من در چشمان خود هرچه بیشتر رشد می‎کردم، تقریباً تا به آسمان. من حتی کاملاً فراموش می‎کنم که چه زیاد از لمس کردن جسد وحشت دارم: من با دستان خودم کمک می‎کنم جسد را از خانه خارج و بر روی درشکه قرار دهم. من به مرد غیر یهود قول نیم روبل و یک جام براندی دیگر می‎دهم. او ابتدا پشت گوشش را می‎خاراند و چیزی از میان ریش‎اش غر و لند می‎کند؛ اما بعد از سومین جام براندی نرم می‎شود و ما سه نفره به راه می‎افتیم: یعنی من، مسیحی غیر یهود و جسد زن مهمانخانه‎چی به نام شاوه نخومه Chawwe Nechome دختر رفوئل میشل Refoel Michel. این نام را امروز هم هنوز دقیقاً می‎دانم، طوریکه انگار این داستان دیروز رخ داده باشد؛ در طول سفر نام زن را که شوهرش به من گفته بود مرتب تکرار می‎کردم: برای به گور سپردن یک انسان باید آدم نام کامل او را بداند.
بنابراین من در تمام طول راه نام زن را برای خود تکرار می‎کردم: شاوه نخومه، دختر رفوئل میشل! شاوه نخومه، دختر رفوئل میشل! شاوه نخومه، دختر رفوئل میشل! و من در این حال نام مرد را کاملاً فراموش کرده بودم. او اما نام خودش را بیان کرده و به من گفته بود که باید خودم را در شهر کوچک حتماً به نام او معرفی کنم: سپس جسد را فوری از من قبول خواهند کرد و به این ترتیب می‎توانم بلافاصله به سفرم ادامه دهم. او گفته بود که تعطیلات بزرگ خود را هر سال در این شهر می‎گذراند و آنقدر پول برای کنیسه و حمامشان باقی گذارده که او را خوب می‎شناسند. او گفته بود که جسد را به کجا باید ببرم و چه چیزی باید آنجا بگویم، اما تمام اینها فوری از ذهنم پریده بودند! تمام فکرم فقط به دور یک نقطه می‎چرخید: من یک جسد با خودم حمل می‎کنم و این به تنهائی کافی بود که بقیه چیزها از من دور شوند؛ من حتی نام خود را نمی‎دانستم چه رسد به اینکه بدانم مرد میخانه‎چی چه نامی دارد. من از زمان کودکی ترس وحشتناکی از جسد داشتم. امروز هم در مقابل هیچ چیزی در جهان با یک جسد تنها نمی‎مانم و اگر هم به اندازه وزنم به من طلا بدهند. همیشه به نظرم می‎رسد که چشمان نیمه باز خشک شده اجساد به من خیره نگاه می‎کنند، که لب‎های بسته فوری باز خواهند گشت و صدای دردناکی از آن بلند خواهد شد که فقط فکر کردن به آن می‎تواند آدم را بیهوش سازد! بی جهت نیست که در پیش ما این همه داستان از مرده‎ها تعریف می‎شود: که چگونه مردم از وحشت دیوانه شده‎اند و حتی مرده‎اند ...
به این ترتیب ما با جسد می‎راندیم. من یکی از متکاهایم را زیر سر جسد می‎گذارم و او را کج جلوی پاهایم قرار می‎دهم. برای دور نگاه داشتن افکار تیره از خودم مرتب به آسمان نگاه می‎کردم و آهسته برای خودم تکرار می‎کردم: "شاوه نخومه، دختر رفوئل میشل! شاوه نخومه، دختر رفوئل میشل!" تا اینکه این نام‎ها را با هم قاطی می‎کنم و در انتها می‎گفتم: "شاوه رفوئل، دختر نخومه میشل" یا حتی: "رفوئل میشل، دختر شاوه نخومه". و من اصلاً متوجه نگشتم که هوا مرتب تاریک‎تر می‎شود، که باد مرتب قوی‎تر می‎وزد و برف متراکمی می‎بارد، تا اینکه دیگر چیزی از جاده‎ها دیده نمی‎گشت و ما بدون جاده و مسیر مالرو و فقط با تکیه بر رحمت خدا در میان جهان می‎راندیم. مسیحی غیر یهود غر و لند می‎کرد، ابتدا آهسته، سپس مرتب بلندتر و بلندتر، و من می‎توانستم قسم بخورم که او با وحشیانه‎ترین لعنت‎ها از من یاد می‎کند: ... من از او می‎پرسم: "غیر یهودی، چه شده است؟" او تف می‎کند، دهانش را باز می‎کند و مرا با کلماتش غرق می‎سازد. او می‎گوید که من او و اسبش را نابود ساخته‎ام. چون ما جسد را در درشکه داریم اسب از مسیر خارج شده است و فقط خدا می‎داند که چه مدت هنوز سرگردان خواهیم ماند: شب در حال فرا رسیدن است و ما گم شده‎ایم!
این خبر چنان تأثیری بر من گذاشت که در صدد بودم بازگردم و جسد را دوباره به میخانه برسانم و از سعادت ابدی صرفنظر کنم. اما مرد غیر یهود می‎گوید که دیگر نمی‎شود کاری کرد: او دیگر اصلاً نمی‎داند که میخانه کجا قرار دارد، زیرا ما در دایره می‎چرخیم. جاده پوشیده از برف است، آسمان تاریک است، شب آغاز گشته و اسب تا حد مرگ خسته می‎باشد. او مرگی ناگهانی برای میخانه‎چی آرزو می‎کند و بقیه میخانه‎چی‎های تمام جهان. او ترجیح می‎دهد یک پایش بشکند و به طرف این میخانه برنگردد. او می‎گوید: آه، کاش با اولین جام شراب خفه می‎گشتم و این فاجعه بدبختی را قبول نمی‎کردم و برای نیم روبل زندگی خود و زندگی اسبم را نمی‎فروختم. بخاطر خودم زیاد متأسف نیستم اما اسب چه تقصیری دارد؟ اسب چه جرمی کرده؟ این فقط حیوان بیچاره‎ای‎ست که هیچ چیز نمی‎داند ...
من می‎توانستم قسم یاد کنم که در چشمانش اشگ جمع شده بود ... برای دلداریش قول نیم روبل و دو جام دیگر براندی به او می‎دهم. اما او عصبانی می‎شود و کاملاً واضح به من می‎گوید که اگر فوری ساکت نشوم او مرا همراه با جسد از درشکه بیرون خواهد انداخت! و من با خود فکر می‎کنم: چه باید بکنم اگر او واقعاً مرا بیرون بیندازد؟ چه چیزهائی به فکر افراد غیر یهودی وقتی عصبانی می‎شوند می‎افتد! بنابراین باید سکوت کنم، آرام روی متکایم بنشینم و مراقب باشم که خوابم نبرد. اولاً، چطور می‎توانم وقتی جسدی جلوی پایم قرار دارد بخوابم؟ و دوماً باید پیش آمده باشد که بعضی‎ها در یخبندان خارج از منزل خوابیده‎اند و دیگر بیدار نشده‎اند. اما پلک‎هایم با لجاجت روی هم می‎افتادند، من می‎توانستم زندگی‎ام را بخاطر فقط یک دقیقه خواب بدهم! ... و من با زور چشمانم را باز نگاه می‎داشتم، اما پلک‎ها به فرمانم نبودند و مرتب روی هم می‎افتادند ... درشکه بر روی توده نرم و سفید برف می‎لغزید، حس سعادت عجیب و غریبی در تمام اعضای بدنم می‎دوید، من در قلبم احساس سبکی می‎کردم و فقط یک آرزو داشتم: این وضعیت تا ابد ادامه داشته باشد ... اما یک صدا مرتب برایم زمزمه می‎کرد: <نخواب، نویاخ، نخواب!> و من چشمانم را به زور می‎گشودم و بجای سعادت فقط سرما را احساس می‎کردم، من بی حوصله بودم و ترسی مرا در بر گرفته بود که خدا همه بندگانش را از آن دور بدارد! چنین به نظرم می‎رسید که انگار جسد خود را تکان می‎دهد و با چشمان نیمه بسته‎اش به من خیره نگاه می‎کند، طوریکه انگار می‎خواهد بگوید: <من، زن بیچاره فوت کرده و مادر بچه‎های کوچک چه تقصیری مرتکب شده‎ام که تو مرا به یک گورستان یهودی می‎بری> و باد زوزه می‎کشید، سوت می‎زد و آهسته در گوش‎هایم راز وحشتناکی را فاش می‎ساخت ... افکاری وحشتناک و تصاویری وحشتناک از ذهنم عبور می‎کردند، من چنین تصور می‎کردم که ما همگی در برف دفن شده‎ایم، من، مسیحی غیر یهود ــ او مطمئناً با من تفاوت دارد ــ و اسبش و جسد زن ... ما همگی مرده‎ایم و فقط جسد همسر میخانه‎چی بطور عجیبی زنده است ...
ناگهان می‎شنوم که درشکه‎چی زبانش به صدا می‎افتد، خدا را شکر می‎کند و با راحتی نفس می‎کشد. به نظرم می‎رسید که انگار روح تازه‎ای در من دمیده شده است، و من در فاصله دور یک نور می‎بینم. نور ناپدید می‎گردد و دوباره ظاهر می‎شود. من با خود فکر می‎کنم <یک خانه> و خدا را از صمیم قلب شکر می‎کنم و به مسیحی غیر یهود می‎گویم: "ما نجات پیدا کردیم. مسیرمان درست است؟ چنین به نظر می‎آید که ما بزودی در شهر کوچک باشیم؟" ــ  او به من با لهجه قبلی و بدون هیچ عصبانیتی می‎گوید: "اهه!" و من مایل بودم او را از پشت در آغوش بگیرم و برای این خبر خوشحال کننده، برای <اهه> گفتن کوتاه و آرامش که برایم در این لحظه بهتر از زیباترین و عاقلانه‎ترین موعظه‎ها بود پشتش را ببوسم. من از او می‎پرسم "نامت چیست؟" و از خودم متعجب می‎شوم که چرا نامش را زودتر نپرسیده بودم. او همانطور که عادتش بود کوتاه جواب می‎دهد: "میکیتا Mikita". من می‎پرسم "میکیتا؟" و این نام ناگهان خیلی زیبا به نظرم می‎آید. او به من جواب می‎دهد: "اهه". من میل زیادی داشتم که چند کلمه بیشتر از دهانش بشنوم، زیرا میکیتا ناگهان برایم مهربان‎ترین انسان جهان به نظر می‎آمد. همچنین برای اسبش هم احساس علاقه می‎کردم. بنابراین شروع می‎کنم با او در باره اسبش به صحبت کردن. من می‎گویم که او اسب خوبی دارد، یک اسب بسیار عالی. او به من پاسخ می‎دهد: "اهه" ــ "درشکه‎ات هم خوب است، یک درشکه بسیار عالی‎ست!" او دوباره جواب می‎دهد: "اهه!". اگر او را قطعه قطعه هم می‎کردم باز هم نمی‎توانستم کلمه بیشتری از او بشنوم. "میکیتا، قلب من، آیا مگر صحبت کردن را دوست نداری؟" او جواب می‎دهد: "اهه!" و من باید می‎خندیدم، من احساس سعادت می‎کردم، طوریکه انگار قلعه اوتشاکیو Otschakiw را فتح کرده باشم یا گنجی یافته و یا چیزی تازه‎ای که هیچ انسانی از آن نمی‎داند کشف کرده باشم! در یک کلمه ــ من خوشحال بودم، بسیار خوشحال بودم! می‎دانید چه؟ من حتی می‎خواستم صدایم را بالا ببرم و آواز بخوانم، این واقعیت دارد! من این عادت را همواره داشته‎ام: وقتی احساس خوشی می‎کنم آواز می‎خوانم. همسرم، خدا همیشه او را زنده نگاه دارد، این عادت من را می‎شناسد و گاهی از من می‎پرسد: "نویاخ، باز چه خبر است؟ چه مقدار پول بدست آوردی که اینطور آواز می‎خوانی؟" زن‎ها با عقل زنانه‎شان بر این باورند که یک انسان فقط وقتی خوشحال است که پولی بدست آورده باشد؛ انگار که انسان نمی‎تواند بدون پول خوشحال باشد! این را چطور می‎توان توضیح داد که زن‎های ما خیلی بیشتر از ما مردها دیوانه پولند؟ و چه کسی خود را عذاب می‎دهد تا پول را کسب کند؟ ما مردها یا آنها؟ اما ایست، من فکر می‎کنم که دارم دوباره از داستان دور می‎شوم ...
عاقبت ما با کمک خدا به شهر کوچک می‎رسیم. شهر هنوز در خواب عمیقی بود، زیرا به صبح خیلی مانده بود. نور هیچ چراغی دیده نمی‎گشت و ما با زحمت زیاد یک خانه کوچک با درب بزرگی می‎یابیم که یک جارو بر بالای آن قرار داشت: این از مهمانخانه بودن محل خبر می‎داد. ما نگه می‎داریم، از درشکه پیاده می‎شویم، با مشت به درب می‎کوبیم و عاقبت از یک پنجره نور چراغی را می‎بینیم. سپس صدای قدم‎هائی را در حیاط می‎شنویم و یک صدا که از پشت درب فریاد می‎زد: "چه کسی در می‎زند؟"
من می‎گویم: "باز کنید. اگر در را باز کنید سعادت ابدی نصیب‎تان می‎گردد!"
صدا از پشت درب می‎پرسد: "سعادت ابدی؟ مگر شما کی هستید؟" و من صدای باز شدن قفل در را می‎شنوم.
من می‎گویم: "باز کنید. من یک جسد به همراه دارم."
"یک چه؟"
"یک جسد!"
"یعنی چه یک جسد؟"
"یک جسد یعنی یک انسان مرده. یک زن مرده به اینجا آورده‎ام، از یک میخانه سر راه."
در پشت درب سکوت برقرار می‎گردد. من فقط می‎شنیدم که چطور دوباره کلید در قفل می‎چرخد و قدم‎ها خود را دور می‎سازند.
فوری پس از آن می‎ببینم که نور چراغ از پنجره هم ناپدید می‎گردد. حالا من آنجا ایستاده بودم و به طرف خدا فریاد می‎کشیدم! من خیلی عصبانی شده بودم و به درشکه‎چی‎ام گفتم، او باید به من کمک کند تا با مشت به پنجره بکوبم. و من چنان محکم کوبیدم که عاقبت دوباره چراغ روشن می‎شود و در پشت درب همان صدا طنین می‎اندازد:
"شما از من چه می‎خواهید؟ این چه مزاحمتی‎ست؟"
من مانند کسی که از یک دزد بخاطر زندگیش التماس می‎کند می‎گویم: "بخاطر خدا. رحم کنید! بله من یک زن مرده به همراه دارم!"
"چه زنی؟"
"همسر میخانه‎چی."
"کدام میخانه‎چی؟"
"من فراموش کرده‎ام که نام او چیست، اما نام زن شاوه میشل دختر شانه رفوئل است، منظورم شانه رفوئل دختر شاوه میشل است، نه یعنی شانه شاوه ..."
"زودتر از اینجا بروید، وگرنه یک سطل آب می‎ریزم روی سرتان!"
این را مهمانخانه‎چی به من می‎گوید و دوباره از درب دور می‎گردد و چراغ را خاموش می‎کند. من باید با او چه کنم؟ ابتدا پس از یک ساعت، هنگامیکه صبح آغاز می‎شود، درب کمی باز می‎گردد، یک سر با مو و ریش سیاه خود را از شکاف درب نشان می‎دهد و می‎پرسد:
"شما همان کسی هستید که به پنجره می‎کوبید؟"
"بله من هستم. پس چه کسی؟"
"چه می‎خواهید؟"
"من یک جسد به اینجا آورده‎ام."
"یک جسد؟ آن را باید پیش خادم خاکسپاری ببرید."
"این خادم شما کجا زندگی می‎کند؟ و نام او چیست؟"
"نام خادم یشیل Jechïel است و در نزدیک حمام زندگی می‎کند."
"و حمام کجاست؟"
"شما نمی‎دانید که حمام کجاست؟ مگر شما از اینجا نیستید؟ مرد جوان، شما اهل کجا هستید؟"
"من اهل کجا هستم؟ من اهل رادومیشیل هستم، اما من از سووهیل به راه افتاده‎ام و جسد از یک میخانه کنار جاده است. مرده همسر میخانه‎چی می‎باشد و بخاطر بیماری سل مرده است."
"شما به خودتان فکر نکردید؟ جسد به شما چه مربوط می‎شود؟"
"به من؟ به من اصلاً مربوط نمی‎شود. من از میخانه عبور می‎کردم و میخانه‎چی برای این کار از من خواهش کرد. او در کنار جاده همراه با بچه‎های کوچکش زندگی می‎کند، نمی‎توانست جسد را به جائی ببرد و از من برای انجام این کار خواهش کرد. چرا نمی‎بایست این خواهش او را اجابت کنم؟"
او به من می‎گوید: "اما این داستان چندان ساده‎ای نیست. شما باید با ناظر صحبت کنید."
"و چه کسی اینجا ناظر است و کجا زندگی می‎کند؟"
"چی، ناظرین را هم نمی‎شناسید؟ ناظر شپسل  Schepselدر پشت بازار زندگی می‎کند، ناظر الیزر موئیشه Elieser-Moische در وسط بازار و ناظر یوسی Jossi در کنار کنیسه. قبل از هر چیز شما باید با ناظر شپسل صحبت کنید، او اینحا همه کاره است. او انسان سختی است و من باید از حالا به شما بگویم که نمی‎توانید کارتان را خیلی راحت پیش ببرید."
من می‎گویم: "متشکرم. من برایتان آرزو می‎کنم که یک بار نصیب‎تان شود و به یک انسان خبرهای خوشی بدهید! کی می‎توانم ناظر را ببینم؟"
"یعنی چه کی؟ اگر خدا بخواهد فوری بعد از نماز صبح."
"موفق باشید! اما من باید در این بین چه کنم؟ بگذارید لااقل داخل شوم تا خودم را کمی گرم سازم. یا اینکه گذرم به سدوم Sodom افتاده؟"
وقتی مهمانخانه‎چی این کلمات را می‎شنود درب را دوباه می‎بندد، کلید را در قفل در می‎چرخاند و دوباره مانند یک گورستان سکوت برقرار می‎گردد. من چه باید می‎کردم؟ ما با درشکه در میان کوچه ایستاده بودیم، میکیتا ناسزا می‎گفت، غرولند می‎کرد، پشت گوشش را می‎خاراند، تف می‎کرد و لعنت می‎فرستاد. او می‎گوید: امیدوارم که مهمانخانه‎چی دچار یک مرگ ناگهانی شود و بقیه مهمانخانه‎چی‎های تمام جهان هم همینطور. خود او را باید شیطان با خود ببرد! اما برای اسبش متأسف است و می‎گوید اسبش چه تقصیری دارد که باید یخ بزند و از گرسنگی تلف شود؟ او می‎گوید یک اسب بیگناه و گنگ که چیزی نمی‎فهمد ...
من می‎بایست در برابر مسیحی غیر یهود بطرز وحشتناکی شرمنده شوم و با خود فکر کردم: <این غیر یهود در باره ما یهودی‎ها چه باید فکر کند؟ ما که خود را رئوف و پسران بخشندگی می‎نامیم در برابر افراد غیر یهودی‎‏ای که معتقدیم مردان خامی‎اند کجا ایستاده‎ایم؟ وقتی یک یهودی درب خانه‎اش را به روی یهودی دیگری می‎بندد و به او اجازه نمی‎دهد خود را در اتاق گرم کند بنابراین باید هم واقعاً سزاوار آنچه بر سرمان می‎آورند باشیم، و حتی سه برابر آن! ...> من همه آزارهائی را که باید از دیگران تحمل می‎کردیم اینطور توجیه می‎کردم، و تمام خلق را متهم می‎ساختم، همانطور که یک یهودی عادتش است وقتی یهودی دیگری کمکش نمی‎کند این کار را بکند. هیچ ملتی به ما چنین تهمت نمی‎زند که ما به خودمان می‎زنیم. در طول روز می‎توانید از هر یهودی چنین کلماتی را هزار بار بشنوید: <با یک یهودی نمی‎شود مزاح کرد!> ــ <با یهودی‎ها نباید هیچ ارتباطی داشت!> ــ <فقط با یک یهودی ساچمه خوردن خوب است!> ــ <این کار را فقط یک یهودی به خود اجازه می‎دهد!> و بسیاری از چنین قضاوت‎ها و تعاریف را می‎توان هر روزه شنید. من خیلی مایلم بدانم که آیا ملت‎های دیگر هم اینچنین می‎باشند: که آیا یک غیر یهود وقتی یک غیر یهود دیگر نخواهد به او کمک کند شروع به ناسزا گفتن به تمام ملت می‎کند و می‎گوید که ارزش ندارد زمین آنها را حمل کند؟ اما ایست! من دوباره دارم از داستان دور می‎شوم ...
به این ترتیب ما با درشکه در وسط بازار ایستاده و منتظر بودیم که شهر نشانه‎ای از زندگی از خود نشان دهد. و ما واقعاً آن را تجربه می‎کنیم: جائی یک درب به صدا می‎آید، یک سطل جرنگ جرنگ می‎کند، از دو یا سه دودکش دود به هوا بلند می‎شود و خروس‎ها مرتب بلندتر و با روح‎تر آواز می‎خواندند. درب‎ها یکی پس از دیگری بازمی‎گشتند و در خیابان انواع موجودات و هیبت‎ها خود را نشان می‎دادند: ــ گاوها، گوساله‎ها، بزها، مردان، زنان و دخترها در لباس‎های گرم؛ در یک کلمه شهر مانند یک انسان زنده از خواب بیدار گشته بود. آنها دست‎هایشان را می‎شستند، لباس می‎پوشیدند و به سر کار می‎رفتند: مردها برای خدمت به خداوند ــ نماز خواندن، آموختن، خواندن مزامیر؛ و زن‎ها به کنار اجاق و بزها و گوساله‎ها.
حالا من برای پیدا کردن ناظرین شروع به پرس و جو می‎کنم: ناظر شپسل کجا زندگی می‎کند، کجا ناظر الیزر موئیشه و کجا ناظر یوسی؟ مردم هم به نوبه خود شروع می‎کنند از من به سؤال کردن، کدام شپسل، کدام الیزر موئیشه و کدام یوسی منظورم است؟ آنها می‎گویند که اینجا در این شهر کوچک تعداد زیادی شپسل، الیزر موئیشه و یوسی وجود دارد. و وقتی من به آنها می‎گویم که ناظر خاکسپاری را جستجو می‎کنم وحشت می‎کنند و از من می‎پرسند به چه خاطر من صبح به این زودی به ناظر خاکسپاری احتیاج دارم. من نمی‎گذارم که زیاد سؤال کنند، بلکه قلبم را می‎گشایم و برایشان از باری که بر دوش خود گذاشته بودم تعریف می‎کنم. شماها باید بودید و می‎دید که چه تأثیری حرف‎هایم بر مردم گذاشت! شاید فکر می‎کنید که آنها عجله کردند تا شانه‎ام را از زیر بار خلاص کنند؟ خدا شماها را حفظ کند! آنها همه به سوی درشکه رفتند تا مطمئن شوند که آیا من حقیقت را می‎گویم و واقعاً جسدی در آن قرار دارد یا نه. به این ترتیب ما توسط فوجی از مردم احاطه شده بودیم: بعضی‎ها چون هوا سرد بود سریع به خانه بازمی‎گشتند و جایشان را افراد دیگری پر می‎ساختند. آنها همه به داخل درشکه نگاه می‎کردند، سرهایشان را تکان می‎دادند، شانه‎هایشان را بالا می‎انداختند، در مورد جسد پرس و جو می‎کردند که از کجا آمده است، من چه کسی هستم و چطور به جسد دست یافته‎ام. اما هیچ کس به این فکر نمی‎کرد که به نحوی به من کمک کند. عاقبت با زحمت زیاد موفق می‎شوم که خانه ناظر شپسل را به من نشان دهند.
من ناظر شپسل را ردا پوشیده و کمربند بسته، با صورت به سمت دیوار ایستاده ملاقات می‎کنم: او با چنان شوق و پارسامنشانه عبادت می‎کرد که به نظر می‎آمد حتی دیوارها هم با او هم‎آوازند. من شادی بزرگی در این لحظه داشتم: اولاً، چون من کسی را که با چنین شوقی عبادت می‎کند با کمال میل تماشا می‎کنم؛ و دوماً، چون می‎توانستم در این بین اعضای یخ زده بدنم را کمی گرم کنم.
هنگامیکه ناظر شپسل عاقبت صورتش را به سمت من برمی‎گرداند هنوز قطرات اشگ در چشمانش نشسته بودند، و او مانند یک مرد الهی، مانند یک قدیس که روحش از هر چیز زمینی و بدن چاقش از هر چیز آسمانی کاملاً به دور است به نظرم می‎آمد. و چون او هنوز عبادت صبح خود را تمام نکرده بود و نمی‎خواست نمازش را توسط کلمات نامقدس بشکند بنابراین شروع می‎کند با زبان مقدسین صحبت کردن، یعنی با یک زبانی که از حرکات دست، چشمک زدن، شانه بالا انداختن، سر تکان دادن و چند قطعه عبری تشکیل شده بود. اگر شماها بخواهید می‎توانم این گفتگو را لغت به لغت برایتان تکرار کنم؛ من به زبان ییدیش jiddisch حرف می‎زدم و او همانطور که قبلاً گفتم عبری حرف می‎زد. " ناظر شپسل، صلح بر شما."
"همچنین صلح بر شما. بنشینید ..."
"ممنون من به اندازه کافی نشسته‎ام."
"حالا؟ چه کاری دارید؟"
"ناظر شپسل، من مایلم از شما خواهشی بکنم. شما می‎توانید توسط آن سعادت ابدی را بدست آورید."
"سعادت ابدی؟ خوب ... حالا؟ به چه نحو؟"
"من برای شما جسدی آورده‎ام."
"جسد؟ جسد چه کسی است؟"
"اینجا در این نزدیکی کنار جاده یک میخانه است و میخانه‎چی مرد فقیری‎ست. زن او، دور از جان شما، بخاطر بیماری سل مرد و بچه‎های کوچکی به جا گذاشت. من نمی‎دانم که اگر جسد را اینجا نمی‎آوردم میخانه‎چی چه کاری می‎توانست به تنهائی با جسد انجام دهد ..."
"ستایش داور حقیقت رواست ... حالا؟ پول؟ خرج دفن؟"
"چه پولی؟ چه کسی پول دارد؟ میخانه‎چی مرد فقیری‎ست، فقط کودکان برکتش هستند! ناظر شپسل، شما سعادت ابدی را بدست خواهید آورد!"
"سعادت ابدی؟ خوب، بسیار خوب! اما چگونه؟ بیمارستان؟ یهودی‎ها! آنها هم فقیرند! همه!"
از آنجا که من نمی‎توانستم منظور او را درک کنم، بنابراین او دوباره صورتش را به سمت دیوار برمی‎گرداند و به عبادت ادامه می‎دهد، اما نه دیگر با همان شوق قبلی. صدایش چند پرده عمیق‎تر شده بود و خود را خیلی سریع‎تر از قبل تاب می‎داد. او مانند قطار سریع‎السیری عجله داشت. او با عجله دعایش را به پایان می‎رساند، شال و کمربندش را کناری می‎گذارد و با عصبانیت بزرگی با من برخورد می‎کند، انگار که من کسب و کارش را خراب یا عبایش را پاره کرده‎ام باشم.
او به من می‎گوید: "رسوائی‎آور! شهر کوچک فقیر است و باید نیاز مردم فقیر خودش را برطرف سازد، و باید حتی وقتی که می‎میرند به آن‎ها کفن هم بدهد. و حالا برای ما از بیرون جسد می‎آورند! تمام اجساد جهان را اینجا پیش ما می‎آورند! ..." من به او در پاسخ می‎گویم که من در این ارتباط بی تقصیرم، که من داوطلبانه کار خدا پسندانه‎ای بر دوش کشیده‎ام؛ مگر نباید آدم وقتی در جاده بین راه جسدی می‎یابد که باید به یک گور یهودی برده شود کمک کند.
من به او می‎گویم "اما شما یک انسان منصف و یک یهودی پرهیزکارید، و شما با این کار می‎توانید سعادت ابدی را کسب کنید!" او بیشتر به من حمله می‎کند. تقریباً می‎توانم بگویم که او مرا بیرون کرد؛ البته او مرا بیرون نینداخت، اما با کلماتش مرا چنان عاجز ساخت که من خودم از آنجا رفتم.
"واقعاً؟ شما یک مرد جوانید که سعادت ابدی برای بخشیدن دارد؟ بنابراین یک بار در میان شهر کوچک ما بروید و تماشا کنید که مردم از گرسنگی و سرما نمی‎میرند. با این کار می‎توانید واقعاً سعادت ابدی را کسب کنید! یک مرد جوان که با سعادت ابدی معامله می‎کند! با کالای خود پیش کافران بروید، آنها می‎توانند آن را لازم داشته باشند. ما شایستگی‎های مذهبی و کارهای الهی خود را داریم، و اگر یکی از ما میل به سعادت ابدی داشته باشد بدون شما هم پند پیدا می‎کند!"
ناظر شپسل اینطور با من حرف می‎زند و من را برای خارج شدن مشایعت می‎کند و در را پشت سر من می‎بندد. من برایتان قسم یاد می‎کنم ــ ما همدیگر را برای اولین و شاید هم آخرین بار می‎بینیم ــ، از آن صبح به بعد نفرت مخصوصی بر ضد تمام پرهیزکاران یهودی از مد افتاده که با شور و شوق عبادت می‎کنند پیدا کردم؛ یک نفرت بر ضد یهودی‎هائی که به خدا خدمت می‎کنند و وانمود می‎کنند که همه کارها را به نام خدا انجام می‎دهند. شاید به من انتقاد کنید که در نزد مردم مدرن و روشنفکر حقیقت و عدالت کمتری از مؤمنین وجود دارد؟ این ممکن است که حق با شماها باشد، اما بخاطر دیگران آدم کمتر عصبانی می‎شود، زیرا آنها حداقل از خدا صحبت نمی‎کنند! شما حتماً خواهید پرسید که چرا روشنفکران این همه از حقیقت و عدالت صحبت می‎کنند اما وقتی هنگام عمل می‎شود بهتر از دیگران نیستند؟ اما ایست! من دوباره از داستانم به دور افتادم ...
با اجازه باید بگویم که به این نحو ناظر شپسل مرا بیرون کرد. چه باید می‎کردم؟ حالا باید به جستجوی ناظرین دیگری می‎پرداختم. اما برایم معجزه‎ای رخ می‎دهد، یک معجزه الهی: من مسیر تا خانه ناظرین را پس‎انداز می‎کنم، زیرا آنها خودشان به ملاقاتم می‎آمدند. من با آنها درست در برابر درب خانه ناظر شپسل برخورد می‎کنم.
"آیا شما همان مرد جوان با بز هستید؟"
"با چه بزی؟"
"آیا همان مرد جوانی هستید که جسد را به اینجا آورده است؟"
"بله من هستم ... چه شده است؟"
"برگردیم پیش ناظر شپسل، ما می‎خواهیم در باره جریان جسد صحبت کنیم."
من می‎گویم: "صحبت کنیم؟ چه صحبتی بکنیم؟ جسد را از من بگیرید و بگذارید که من به سفرم ادامه دهم و شماها هم با این کار سعادت ابدی را کسب کنید."
آنها به من می‎گویند: "آیا مگر کسی جلوی شما را گرفته است؟ با جسدتان هرجا که مایلید بروید، حتی به رادومیشل. ما به این خاطر حتی از شما سپاسگزار هم خواهیم گشت."
من می‎گویم: "و من هم بخاطر مشورت از شماها تشکر می‎کنم."
آنها به من می‎گویند: "قابلی ندارد" و هر سه پیش ناظر شپسل می‎رویم. سه ناظر شروع به صحبت، دعوا و فحش دادن می‎کنند. هر دو ناظری که من با آنها پیش شپسل رفته بودم به او می‎گویند که او مرد سختی‎ست و هیچگاه نمی‎گذارد او را نرم سازند. او از خود توسط اشعاری از قبیل: "فقرای شهر خودتان مقدم‎ترند." دفاع می‎کند. آن دو به او حمله می‎کنند:
"خب که چه؟ آیا می‎خواهید که این مرد جوان با جسد دوباره برگردد؟"
من می‎گویم: "خدا نکند! یعنی چه که من باید دوباره با جسد برگردم؟ من حالا نیمه مرده‎ام و تقریباً زندگی‎ام را در بیرون در بین راه گذاشته‎ام. مرد غیر یهود که عمر دراز داشته باشد می‎خواست مرا از درشکه بیرون بیندازد. من از شماها خواهش می‎کنم، رحم کنید، مرا از جسد رها کنید، شماها با این کار سعادت ابدی را کسب خواهید کرد."
یکی از آن دو، مردی بلند قد و لاغر اندام با انگشتانی استخوانی و دراز که او را الیزر موئیشه می‎نامیدند به من جواب می‎دهد: "سعادت ابدی مطمئناً لقمه خوبی‎ست. ما می‎خواهیم جسد را از شما بگیریم و با آن آنچه را که حق است انجام دهیم. اما این کار برای شما چند روبلی خرج برمی‎دارد."
من می‎گویم: "یعنی چه؟ این کافی نیست که من کار خدا پسندانه‎ای را بر دوش گرفتم، که من در بین راه تقریباً نزدیک به مردن بودم و اینکه مرد غیر یهود قصد داشت مرا از درشکه به بیرون پرتاب کند، ــ و حالا شماها از پول صحبت می‎کنید؟"
ناظر شپسل با چنان لبخند مبتذلی می‎گوید "اما شما برای این کار سعادت ابدی را کسب می‎کنید!" که میخواستم با کمال میل با چنگ و دندان به او حمله کنم؛ اما من بر خود مسلط می‎شوم، زیرا من در چنگ آنها اسیر بودم!
سومین ناظر که او را ناظر یوسی می‎نامیدند به من می‎گوید: " مرد جوان، بگذارید مطالب زیر را به شما بگویم، شما باید بدانبد که هنوز مشکل ناخوشایند دیگری هم در میان است: شما مدارکی به همراه ندارید!"
من از او می‎پرسم: "چه مدارکی؟"
ناظر بلند قد با انگشتان استخوانی، یعنی همان الیزر موئیشه به من می‎گوید: "ما از کجا باید بدانیم که جسد چه کسی است؟ شاید اصلاً جریان آنطور که شما تعریف می‎کنید اتفاق نیفتاده باشد؟"
من آنجا ایستاده بودم و به ترتییب به آنها نگاه می‎کردم. ناظر بلند قد با انگشتان استخوانی سرش را تکان می‎دهد، با انگشت باریکش مرا نشان می‎دهد و می‎گوید:
بله، بله، این ممکن است که شما یک زنی را، شاید هم زن خودتان را به قتل رسانده باشید، جسد را پیش ما آورده و داستان درازی از میخانه‎چی به هم می‎بافید و برای ما  از زن میخانه‎چی، از بیماری سل، بچه‎های کوچک و از سعادت ابدی تعریف می‎کنید ..."
هنگامیکه من این کلمات را شنیدم باید رنگم مانند رنگ مرده‎ها گشته باشد، زیرا ناظر کوچک اندام که او را ناظر یوسی می‎نامیدند سعی کرد به من دلداری دهد. او به من می‎گوید که آنها خودشان چیزی بر ضد این کار ندارند؛ آنها اصلاً به من مشکوک نیستند و خیلی خوب می‎دانند که من راهزن و حتی قاتل هم نیستم. اما من در هر حال یک غریبه هستم، و یک جسد چیز کاملاً متفاوتی از یک گونی سیب زمینی‎ست. او می‎گوید که جریان مربوط به جسد یک انسان است ... آنها برای این کار در شهر کوچک یک دفتر ثبت و یک اداره پلیس دارند ــ این دو مطمئناً از هم متفاوتند ــ، و باید یک گزارش تهیه شود ...
ناظر بلند قد به میان حرفش می‎دود و می‎گوید: "بله، بله، یک گزارش ! یک گزارش!" و با انگشت باریک و استخوانی‎اش مرا نشان می‎دهد و چنان به من نگاه می‎کند که انگار من واقعاً مرتکب قتلی شده‎ام ... من دیگر کلمه‎ای برای گفتن پیدا نمی‎کنم. من فقط احساس می‎کنم که چطور عرق سرد بر پیشانیم می‎نشیند، من می‎توانستم، خدا نکند برای شما پیش آید، از حال بروم. من وضعیت بغرنجم را به خوبی می‎دیدم و متوجه می‎گردم که چه وحشتناک به دام افتاده‎ام، و همزمان احساس شرم و وحشت می‎کردم. بعد به خودم می‎گویم: حالا دیگر چرا باید داستان را کش بدهم؟ کیسه پولم را درمی‎آورم و به آنها می‎گویم:
"گوش کنید، مسئله این است: من می‎بینم که درست و حسابی به دام افتاده‎ام. این حتماً کار شیطان بوده که من اتفاقاً در روزی به میخانه بروم که زن میخانه‎چی به یاد مردن می‎افتد، و اینکه من به میخانه‎چی‎ای بربخورم و مرا قانع سازد که من سعادت ابدی کسب خواهم کرد. حالا باید برای این تجربه پول بپردازم. بفرمائید این کیسه پول من، در حدود هفتاد روبل داخل آن است؛ پول را بردارید و با آن هرچه می‎خواهید بکنید؛ فقط برای من آنقدری باقی بگذارید که من بتوانم با آن تا رادومیشل برسم. فقط جسد را از من بگیرید و بگذارید زنده از اینجا بروم."
در کلماتم احتمالاً نیروئی نهفته بود، زیرا هر سه ناظر نگاهی رد و بدل کردند، کیسه پولم را اصلاً لمس نکردند و گفتند که خدا را شکر من گذرم به شهر سدوم نیفتاده است؛ آنها می‎گویند که شهر بدون شک شهر فقیری‎ست و در آن فقیر بیشتر از ثروتمند وجود دارد، اما آنها این سلوک را ندارند که مرد غریبه‎ای را غارت کنند. اگر می‎خواهم به آنها چیزی بدهم، بنابراین این کار خوبی‎ست: آنها نمی‎توانند مجانی جسد را به خاک بسپرند، زیرا که شهر همانطور که گفته شد فقیر است و مردم برای خادم نمازخانه، برای حمل کنندگان تابوت، برای کفن، برای محل دفن در گورستان و برای سایر هزینه‎ها پول احتیاج دارند؛ من لازم نیست ولخرجی کنم، زیرا که این کار اصلاً مرزی نمی‎شناسد!
خدای من، چه باید هنوز برایتان تعریف کنم؟ اگر میخانه‎چی حتی پنج بار صد هزار روبل هم می‎داشت نمی‎توانست برای زنش مراسم خاکسپاری زیباتری از حالا می‎داشت! تمام شهر جمع شده بودند تا مرد جوانی که جسد را آورده بود تماشا کنند. یکی برای دیگران تعریف می‎کرد که مرد جوان مادرزن ثروتمندش را به خاک می‎سپرد؛ من واقعاً نمی‎دانم که آنها این را از کجا آورده بودند که جسد مادرزنم است! بنابراین همه آمدند تا به مردی که مادرزن ثروتمندش را به خاک می‎سپارد و ولخرجی می‎کند سلام کنند ... مردم با انگشت مرا نشان می‎دادند. و تعداد گداها به اندازه شن در کنار دریا بود! از زمانیکه من زندگی می‎کنم و از زمانیکه بر روی پاهایم ایستادم هرگز این اندازه گدا ندیده بودم! گداهائی که شب قبل از روز کفاره دربرابر کنیسه‎ها جمع می‎شوند در برابرشان چیزی نبودند! ــ آنها آستین‎های کتم را می‎کشیدند و به معنای واقعی تکه تکه‎ام می‎کردند. این واقعاً چیز کوچکی نیست: یک مرد جوان که چنین ولخرجی می‎کند!
خوشبختانه ناظر به کمکم آمد و مانع گشت که من تمام پولم را به آنها بدهم. ناظر قد بلند با انگشت‎های استخوانی لحظه‎ای از کنارم تکان نمی‎خورد و مرتب به من می‎گفت: "مرد جوان، پولتان را اینطور دور نیندازید! این کار مرزی نمی‎شناسد ..." اما هرچه او بیشتر حرف می‎زد گداها هم بیشتر محاصره‎ام می‎کردند. آنها گوشت بدنم را می‎کندند. آنها فریاد می‎زدند: "این ضرری به او نمی‎رساند! اگر او می‎تواند مادرزن ثروتمندش را به خاک بسپرد بنابراین توان پرداختن چند روبل را هم دارد. از مادر زنش به اندازه کافی ارث برده است!"
یکی از گداها در حالیکه کتم را می‎کشید فریاد می‎زند: "مرد جوان! "مرد جوان! به هر دوی ما نیم روبل بدهید! یا حداقل بیست کوپک Kopeke! ما هر دو فلج به دنیا آمده‎ایم، یکی کور، دیگری کج، لااقل به ما یک انعام کوچک بدهید، یک انعام کوچک برای دو چلاق! دو چلاق در هر حال ارزش یک انعام کوچک را دارند! ..."
یک گدای دیگر فریاد می‎کشد "چرا گوش می‎کنید که او از فلج‎ها چه تعریف می‎کند؟" و با لگد او را دور می‎سازد. "یک چنین آدمی خود را فلج می‎نامد؟ فلج زن من است، او نه دست دارد و نه پا، نه جسم دارد و نه زندگی، اما در عوض بچه‎های کوچک دارد که به گردنش آویزانند. مرد جوان، لااقل به من یک سکه پنج کوپکی بدهید، من برای مادرزن شما برای اینکه به بهشت برود سه بار در روز نماز مغفرت می‎خوانم!"
حالا من می‎خندم، اما آن زمان اصلاً میلی به خنده نداشتم. زیرا جمعیت گداها مانند خمیر باد می‎کرد و زیاد می‎شد: آنها در عرض نیم ساعت طوری تمام بازار را پر کرده بودند که دیگر حرکت دادن برانکارد به جلو غیر ممکن بود. مأمورین خاکسپاری عاقبت مجبور شدند مردم را با چوب از هم پراکنده سازند؛ به این جهت نزاع درمی‎گیرد، حالا غیر یهودها هم با زنان، دخترها و پسرهایشان می‎آیند، و در آخر مقام بلند رسمی دولتی، آقای پلیس، سوار بر اسب، با شلاقی در دست می‎آید و فقط با یک نگاه و چند ضربه حسابی شلاق تمام جمعیت را متفرق می‎سازد.
سپس او از اسب پیاده می‎شود، به سمت برانکارد می‎رود و می‎پرسد که در اینجا چه می‎گذرد و چه کسی مرده است و بخاطر چه مرده است و چرا مردم بازار را پر ساخته‎اند. او بهتر می‎بیند که اول مرا مخاطب قرار دهد و از من سؤال کند که من چه کسی هستم، از کجا می‎آیم و به کجا می‎روم. من از وحشت حرف زدن یادم رفته بود. من اصلاً نمی‎دانم که این ترس از کجا می‎آید: وقتی من یک پلیس را می‎بینم دست و پایم شروع به لرزیدن می‎کنند، گرچه من در تمام زندگی آزارم به مگسی هم نرسیده و می‎دانم که پلیس هم مانند بقیه انسان‎ها فقط موجودی‎ست که از گوشت و خون تشکیل شده است. و گرچه من یهودی‎هائی را می‎شناسم که با پلیس مانند دوست خوبی زندگی می‎کنند، به مهمانی پیش هم می‎روند، از او در روزهای تعطیل با ماهی پذیرائی می‎کنند و می‎گذارند که او به آنها تخم مرغ قرض بدهد و اصلاً دست نمی‎کشند پلیس را ستایش کنند، اما وقتی یک پلیس را می‎بینم فوری به راه می‎افتم. احتمالاً این ترس را از اجدادم به ارث برده‎ام. زیرا شماها باید بدانید که من از نسل <ضرب و شتم گشته‎ها> هستم، از یهودیهای قتل عام گشته دوران واسیلچیکوف Wassiltschikow؛ من می‎توانم از آن برایتان داستان‎های شگفت انگیزی تعریف کنم، اما می‎ترسم که دوباره از داستانم منحرف گردم ...
حالا آقای پلیس از من سؤال می‎کند: من چه کسی هستم و چه کاره‎ام و از کجا آمده‎ام و به کجا می‎روم. آیا باید برایش داستان درازی تعریف کنم که من در سووهیل در نزد پدر و مادر زنم رندگی می‎کنم و به رودمیشل می‎روم تا برای خود یک گذرنامه تهیه کنم؟ خدا به ناظرین عمر بلند ببخشد؛ آنها مرا از این تنگنا نجات دادند ــ یک از آنها، ناظر کوچک اندام با ریش کوتاه پشمی پلیس را به کناری می‎کشد و شروع می‎کند با او به زمزمه کردن؛ ناظر بلند قد با انگشتان باریک و استخوانی به من آموزش می‎دهد که به پلیس چه بگویم:
"شما باید به او بگوئید که اهل اینجائید اما خارج از شهر زندگی می‎کنید؛ که مادرزن شما مرده است و شما اینجا آمده‎اید تا او را به گور بسپارید. و اگر شما هدیه‎ای کف دستش بگذارید، باید به او اولین و معروفترین اسم را بنامید. ما مرد غیر یهود شما را به خانه می‎بریم و به او براندی تعارف می‎کنیم تا او در جلوی چشمان پلیس نباشد و به این ترتیب همه چیز خوب پیش خواهد رفت!"
پلیس مرا به اتاق می‎برد و شروع به تهیه گزارش می‎کند. من نمی‎دانم آنجا چه چیزهائی سر هم کردم و گفتم. من فقط می‎دانم که آنچه به ذهنم می‎رسید می‎گفتم و او همه چیز را می‎نوشت.
"اسمت چیست؟"
"موئیشه."
"اسم پدرت چیست؟"
"ایتسکه Itzke."
"چند سالت است؟"
"نوزده سال."
"ازدواج کرده‎ای؟"
"ازدواج کرده‎ام."
"آیا بچه داری؟"
"بله."
"شغل؟"
"تاجر."
"جسد کیست؟"
"مادرزنم."
"اسمش چه بود؟"
"ینته Jente."
"و نام پدرش؟"
"گرسخوین Gerschoin."
"چند ساله بود؟"
"چهل سال."
"چطور مرده است؟"
"از وحشت."
"از وحشت؟"
"از وحشت."
او قلمش را به کناری می‎گذارد و می‎گوید "یعنی چه از وحشت؟" و  پس از روشن کردن سیگارش مرا از سر تا پا نگاه می‎کند. من احساس کردم که زبانم به سقف دهانم چسبیده است. من به خودم می‎گویم: حالا که شروع به پختن دروغ کرده‎ای پس به آن ادامه بده. و من برایش یک داستان طولانی تعریف می‎کنم که چطور مادر زنم کاملاً تنها در اتاق نشسته بوده و در حال بافتن یک جوراب کاملاً فراموش می‎کند که پسرش افروجیم Efrojim در اتاق می‎باشد. پسر سیزده سال داشت اما یک کودک ابله کمیاب بود. پسر دست‎هایش را در پشت مادر طوری به هم نگاه می‎دارد که سایه‎ای شبیه به بز بر روی دیوار می‎افتاد؛ و در این حال دهانش را باز می‎کند و صدای بز از آن خارج می‎سازد. در این وقت مادرزن وحشت می‎کند، از روی صندلی می‎افتد و می‎میرد.
به این ترتیب برایش یک داستان طولانی تعریف می‎کنم و او نگاهش را از من برنمی‎داشت. وقتی تعریف کردنم تمام می‎شود او تفی می‎کند، به سبیل قرمزش دستی می‎کشد، با من به سمت برانکارد می‎رود، پارچه سیاه را بالا می‎برد، به صورت جسد نگاه می‎کند و انگار بخواهد بگوید که داستان برایش کمی مشکوک به نظر می‎آید سرش را تکان می‎دهد. من او را تماشا می‎کنم، او مرا تماشا می‎کند و سپس به ناظر می‎گوید:
"حالا جسد را می‎توانید نگاه دارید، اما مرد جوان را باید دستگیر کنم، تا اینکه تمام جریان را بررسی کرده و دریابم که آیا او مادرزنش می‎باشد و واقعاً در اثر وحشت مرده است یا نه."
شماها می‎توانید تصور کنید که چه احساس تیره و تلخی داشتم. من خود را از او دور می‎سازم و مانند کودکی شروع به گریستن می‎کنم.
ناظر کوچک اندام که او را ناظر یوسی می‎نامیدند به من می‎گوید: "مرد جوان! چرا گریه می‎کنید؟" او مرا دلداری می‎دهد و می‎گوید که چیزی برایم اتفاق نخواهد افتاد، زیرا که من حقیقتاً بی گناهم. از چه چیزی باید بترسم؟ ناظر شپسل با چنان لبخند مبتذلی به حرف او می‎افزاید "کسی که سیر نمی‎خورد دهانش هم بوی سیر نمی‎دهد" که من میل زیادی پیدا می‎کنم دو کشیده به گونه‎های چاقش بزنم ... خدایا! تمام این داستان دروغ به چه دردم می‎خورد؟ چه احتیاجی دارم که مادرزنم را به میان بکشم؟ فقط این کم بود که او بفهمد من چگونه او را از وحشت به کشتن داده‎ام! ...
"وحشت نکنید، خدا با شما می‎باشد! آقای پلیس آنطور هم که شما فکر می‎کنید اصلاً انسان بدی نیست! چیزی در دستش بگذارید و به او بگوئید که او گزارش را باید از بین ببرد. او مرد باهوش و نیرنگ‎بازی‎ست، و خیلی خوب می‎داند تمام چیزهائی را که تعریف کرده‎اید فریب و دروغی بیش نیست."
این مطالب را ناظر الیزر موئیشه به من می‎گفت و انگشتان لاغر و استخوانیش را در مقابل بینی‎ام تکان می‎داد. من اگر می‎توانستم او را همانطور که آدم یک ماهی ساردین را به دو قسمت می‎کند به دو نیم می‎کردم. او بود که مرا به این چاه انداخت، امیدوارم که نامش و حافظه‎اش پاک شوند! ...
من دیگر برای گفتن چیز بیشتری ندارم. من نمی‎توانم به یاد آورم که چه چیزهای دیگری پیش آمدند. شماها خودتان به تنهائی می‎توانید انها را تصور کنید. آنها تمام پولم را برداشتند، مرا در زندان انداختند و به دادگاه بردند. اما همه اینها در مقابل جار و جنجالی که من دیرتر تجربه کردم هیچ چیز نبودند. هنگامیکه پدر و مادرزنم متوجه گشتند که دامادشان بخاطر یک جسد که در بین راه بدستش رسیده زندانی شده است ... واضح است که آنها به آنجا آمدند و خود را بعنوان پدر و مادرزنم معرفی کردند. در این وقت تازه داستان درست شروع می‎شود: زیرا اولاً پلیس از من می‎پرسد: "پسر، اگر مادرزنت ینته دختر گرسوخین زنده است پس جسد چه کسی می‎باشد؟ ... " این شماره یک بود. و دوماً مادرزن، که امیدوارم زندگی درازی بکند، شروع به پرسش می‎کند: "به من یک چیز را بگو: چطور توانستی مرا زنده زنده در خاک کنی؟!" البته در دادگاه معلوم گشت که من مانند طلای نابی پاک هستم؛ میخانه‎چی و بچه‎هایش بعنوان شاهد آورده می‎شوند و عاقبت من آزاد می‎گردم. اما آنچه را که من بخاطر این جریان تحمل کردم، مخصوصاً از طرف مادرزنم، برای بدترین دشمنانم هم آرزو نمی‎کنم! ...
از آن زمان به بعد همیشه از سعادت ابدی فرار می‎کنم!
  

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 4:0  توسط سعید از برلین  | 



حالا مردی که با چشمان گردی شبیه به چشمان گاو تمام وقت در گوشه‎ای کنار پنجره نشسته بود و در حال سیگار کشیدن به صحبت‎هائی در باره دزدی‎ها، غارت‎ها و جرم‎هائی از این دست گوش می‎داد با گفتن "صبر کنید!" خود را معرفی می‎کند. "حالا من می‎خواهم برایتان یک داستان زیبا از ماجرای یک دزدی تعریف کنم که در شهر ما و تصادفاً در کنیسه و علاوه بر آن در روز کفاره! Jom-Kippur رخ داده است. شماها می‎توانید گوش کنید.
شهر ما کاسریلوکا Kaßrilowka ــ من یک کاسریلوکائی هستم ــ شهر کوچک و فقیری‎ست و هیچ دزدی در آن وجود ندارد. زیرا مردم چیزی ندارند که کسی بخواهد از آنها بدزدد.
و در نهایت یهودی اساساً دزد نیست. یعنی، در واقع یهودی یک دزد است اما نه از آن دزدهائی که از پنجره داخل خانه می‎گردند و یا برای سرقت با چاقو به انسان حمله می‎برند. چرخاندن، تحریف حقیقت کردن و به سرگیجه انداختن را یک یهودی می‎تواند؛ اما دست را در جیب دیگران کردن، گرفتار و زندانی شدن، ــ این برای یک تبهکار متناسب است و نه برای یک یهودی ... حالا تصور کنید: در شهر ما کاسریلوکا اما یک بار دزدی می‎شود، و آن هم چه دزدی‎ای! هزار و هشتصد روبل یکضرب!
روزی غریبه‎ای به شهر ما می‎آید، یکی از این مقاطعه کاران ساختمان از لیتوانی Litauen. او در شامگاه روز کفاره و درست در ساعت نماز شب می‎آید. طبیعی‎ست که او در ممهمانخانه مسکن می‎گزنید، چمدانش را آنجا می‎گذارد و مستقیم به کنیسه قدیمی می‎رود. وقتی او برای نماز شب به کنیسه می‎رسد خادم دربرابر کاسه‎های پول نشسته بود. <صلح بر شما!> ــ <همچنین صلح بر شما!> ــ <شما از کجا می‎آئید؟> ــ <از لیتوانی.> ــ <نامتان چیست؟> ــ <به شما چه ربطی دارد؟> ــ <شما می‎خواهید داخل شوید؟> ــ <پس می‎خواهم کجا بروم؟> ــ <آیا می‎خواهید با ما نماز بخوانید؟> ــ <آیا راه دیگری برایم باقی می‎ماند؟> ــ <بنابراین باید چیزی در کاسه بیندازید.> ــ <مگر فکر می‎کنید که من می‎خواهم پیش شما مجانی نماز بخوانم؟>.
خلاصه، مرد غریبه سه روبل نقره‎ای از جیب خارج می‎کند و در کاسه بزرگ قرار می‎دهد. بعلاوه یک روبل در بشقاب رانده شدگان، یک روبل برای تلمود‎‎ـ‎تورات، یک روبل دیگر برای ردیف نماز، نیم روبل برای فقرا و همچنین کمی پول خرد در بین گداهای جلوی درب تقسیم می‎کند. اما در واقع ما آنقدر گدای غیر مجاز داریم که آدم باید ثروت روتشیلد Rothschild را داشته باشد تا بتواند به درستی به آنها پول بدهد.
مردم وقتی می‎بینند که با چنین مردی سر و کار دارند فوری محلی در کنار دیوار شرقی به او واگذار می‎کنند. شماها خواهید پرسید که این محل را در حالیکه تمام محل‎ها در دست‎های ثابتی قرار دارند از کجا آوردند؟ اینکه چیز مهمی نیست. دقیقاً درست شبیه همین در یک جشن عروسی یا ختنه‎سوران پیش می‎آید: محل کاملاً پر است و ناگهان همه به جنبش می‎افتند. چه خبر است؟ مرد ثروتمند آمده است! مردم به همدیگر فشار می‎آورند و جائی برای مرد ثروتمند آماده می‎کنند. در واقع فشار آوردن یک کار یهودی‎ست: وقتی کس دیگری به آنها فشار نمی‎آورد، بنابراین آنها به خودشان فشار می‎آورند ..."
مرد غریبه چشم درشت مکثی می‎کند، می‎گذارد نگاهش به روی شنوندگان پرسه بزند تا متوجه شود که چه اثری لطیفه‎اش بر آنها گذارده است، و بعد ادامه می‎دهد.
خلاصه، مرد غریبه ما یک محل افتخاری بدست می‎آورد و می‎گذارد که توسط خادم کنیسه یک میز عبادت به او داده شود. برای دعای قبل از نماز شب یک شال بر سر می‎اندازد و ردائی می‎پوشد و به دعا می‎پردازد. و او دعا می‎خواند و می‎خواند و برای لحظه کوتاهی هم نمی‎نشست؛ حرفی از دراز کشیدن اصلاً نمی‎زنم! یک لحظه هم بجز هنگامی که باید زانو می‎زد از میز عبادتش کنار نمی‎رفت ... فقط یک یهودی لیتوانی قادر است بیست و چهار ساعت روزه بگیرد و برای یک لحظه هم ننشیند! ...
مردم پس از شنیدن آخرین صدای شوفار Schofar نماز شب را شروع می‎کنند و در حالیکه پیشنماز شاجیم چنه Chajim-Channe (شاجیم چنه از زمان بسیار قدیم امتیاز پیشنمازی نماز شب روز کفاره را در اختیار دارد) با آن صدای بز مانندش <ای که صبح را به شب تبدیل می‎سازی> را می‎خواند ناگهان فریاد وحشتناکی بلند می‎شود: <خشونت! خشونت!> مردم به آن سمت نگاه می‎کنند ــ مرد غریبه از لیتوانی بیهوش آنجا افتاده بود. رویش آب می‎ریزند ــ هیچ کمکی نمی‎کند! این چه داستانی‎ست؟ یک داستان زیبا. مرد غریبه هزار و هشتصد روبل به همراه خود داشته. او می‎گوید که می‎ترسیده پول را در مهمانخانه بگذارد ــ واقعاً پول کمی نیست ــ هزار و هشتصد روبل! در شهر غریبه به چه کسی می‎توان اطمینان کرد و چنین مبلغ عظیمی را بدستش سپرد؟ و چون نگهداشتن پول در جیب در روز کفاره کار درستی نیست بنابراین به این فکر می‎افتد که پول را بدون جلب توجه دیگران درون میز دعا قرار دهد ــ این یهودیان از لیتوانی قادر به چه کارهائی‎اند! حالا شماها تازه می‎فهمید که چرا او برای یک لحظه هم از میز دعایش کنار نمی‎رفت؟ ... اما حتماً هنگام زانو زدن کسی پول را از آن خارج ساخته بود.
خلاصه، او فریاد می‎کشد، زار می‎زند و کاملاً عصبانی‎ست: حالا او باید چه کند؟ او می‎گوید که پول مال مردم است و پول خود او نیست، او فقط نماینده یک دفتر است و خودش مرد فقیری‎ست با فرزندانی که خدا به او عطا فرموده! او می‎گوید که تنها چاره باقیمانده برایش خود را در آب انداختن یا به دار آویختن است، و در حقیقت فوری همینجا در کنیسه و در برابر تمام چشم‎ها! ...
وقتی مردم این کلمات را شنیدند مانند سنگ خشک‎شان زد. مردم حتی فراموش کردند که تمام روز را روزه گرفته‎اند و باید با عجله به خانه‎هایشان بروند تا با خوردن غذا خود را قوی سازند. ما در برابر مرد غریبه و از خودمان خجالت زده بودیم. یک چنین سرقتی ــ تمام هزار و هشتصد روبل! و کجا؟ در کنیسه! و چه وقت؟ در روز کفاره! اما مردم چنین چیزی را از هنگام خلقت جهان تا حال نشنیده بودند!
ناگهان صدای مجتهد ما بلند می‎شود: <خادم در را ببندید!>. مجتهد ما، نام او خاخام یوسیف Jussifl است، یک مرد منظم و پرهیزکار، یک روح پاک؛ شاید نه چندان باهوش، اما یک شخصیت خوب، یک انسان بدون خشم. گاهی دارای الهاماتی‎ست که به فکر کسی حتی اگر هجده سر هم می‎داشت نمی‎رسد! به محض اینکه درب کنیسه را می‎بندند، خاخان یوسیف تمام جمعیت را مخاطب قرار می‎دهد. او رنگش مانند دیوار پریده بود و دست‎هایش می‎لرزیدند و از چشمانش شعله برمی‎خاست:
"به من گوش کنید. اتفاق زشتی رخ داده که از زمان خلقت جهان شنیده نشده است. اینکه باید در شهر ما یک گناهکار وجود داشته باشد، جنایتکاری در اسرائیل که از یک انسان غریبه، از یک پدر خانواده چنین مبلغی بدزدد! و آن هم در چه زمانی؟ در چنین روز مقدسی مانند روز کفاره، چنین چیزی از زمانیکه جهان برپاست هرگز شنیده نشده است! من اصلاً نمی‎توانم فکرش را هم بکنم، این غیر ممکن است! اما اگر کسی وجود داشته باشد که مشتاق پول گشته است، و آن هم مشتاق مبلغ هزار و هشتصد روبل، بله امیال شریرانه به اندازه کافی قوی‎اند، به خدا باید شکایت برد ــ اگر کسی از ما گول شیطان را خورده است، اگر کسی متأسفانه بدبختی به او رو آورده و در چنین روزی چنین گناهی انجام داده است، ــ بنابراین باید ما جریان را بررسی و تحقیق کنیم. زمین و آسمان قسم یاد کرده‎اند که باید حقیقت مانند روغن درخت بر روی سطح آب بیاید. ما باید به این خاطر همدیگر را جستجو کنیم، لمس کنیم، آستر جیب‎هایمان را درآوریم، از ثروتمندترین شهروند تا خادم، بدون آنکه برای کسی استثناء قائل شویم. بیائید یهودی‎ها، مرا جستجو کنید!"
بله، خاخام یوسیف ما اینطور صحبت کرد و با این کلمات کمربندش را باز کرد و آستر همه جیب‎هایش را درآورد. با تبعیت از او همه شهروندان کمربندهایشان و دگمه‎های ردایشان را باز کردند و آستر جیب‎هایشان را درآورند. مردم همدیگر را بازرسی کردند، لمس کردند و تکان دادند، تا نوبت به لایزر یوسل Leiser-Jossel می‎رسد. و وقتی نوبت به لایزر یوسل می‎رسد او شروع به ساختن داستان درازی می‎کند و بخصوص توضیح می‎دهد که غریبه مرد متقلبی‎ست، داستان را اختراع کرده، هیچکس پولی پیش او ندیده و همه حرف‎هایش دروغ و فریب است! آیا نمی‎بینید که او یک حقه باز است؟
مردم سر و صدای‎شان بالا می‎رود و می‎گویند: "این چه معنی می‎دهد؟ برجسته‎ترین شهروندان اجازه می‎دهند که بازرسی‎شان کنند، چرا باید ناگهان برای لایزر یوسل استثناء قائل شد؟ اینجا هیچ اشراف‎زاده‎ای وجود ندارد! بازرسی! بازرسی!"
وقتی لایزر یوسل متوجه می‎گردد که وضعش بد است، با قطرات اشگ در چشم شروع می‎کند به تمنا کردن که لطفاً او را بازرسی نکنند. او سوگند یاد می‎کند که نه تنها در برابر این گناه بلکه در برابر تمام گناهان پاک می‎باشد اما خجالت می‎کشد که اجازه دهد او را بازرسی کنند. مردم باید به سال‎های جوانی او رحم کنند و با او این کار شرم آور را انجام ندهند. او می‎گوید: "با من هر کاری می‎خواهید بکنید، اما بازرسی‎ام نکنید."
آیا از چنین مردی خوش‎تان می‎آید؟ شاید فکر کنید که مردم به حرفش گوش دادند؟ که برایش این احترام را قائل گشتند؟ ...
اما صبر کنید! من فراموش کردم به شماها بگویم که لایزر یوسل چه کسی‎ست. این لایزر یوسل اصلاً از کاسریلوکا نیست، شیطان می‎داند که از کجا می‎آید، اما او در اینجا ازدواج کرده است. ثروتمند شهر ما این گوهر را از یک جائی برای دخترش به تور انداخته بود، با خود به کاسریلوکا آورده و با او لاف می‎زد: او هزار صفحه تلمود Talmud را از حفظ است، با کتاب مقدس خیلی خوب آشناست، عبری و جبر و حساب را خوب می‎تواند و یک خطاط بزرگ است ــ خلاصه یک جواهر با هفده مزایا! وقتی ثروتمند شهر ما این گنج را با خود به کاسریلوکا می‎آورد مردم برای تماشا کردنش پیش او می‎روند. وقتی آدم ظاهرش را تماشا می‎کرد نمی‎توانست هیچ چیز بگوید: یک مرد جوان کاملاً معمولی، خوشرو، گرچه بینی‎اش اندکی دراز است اما چشمانش مانند دو ذغال روشن می‎درخشند و قدرت کلام  خوبی دارد. مردم برای امتحان کردن او سؤال‎های زیادی می‎پرسند، وقتی از او خواستند یک صفحه تلمود، یک قطعه از کتاب مقدس، یک قسمت از آثار موسی بن میمون را توضیح دهد ــ او آتش فروزانی گشت! این سگ به آن اندازه در تمام علوم وارد بود که یک غیر یهود مزامیر را می‎شناسد. از هر قسمتی که آدم او را می‎سنجید ــ او همه جا در خانه بود! حتی خاخام یوسیف می‎گفت که او در هر جامعه یهودی می‎تواند مجتهد باشد ...
و از علوم مدرن اصلاً صحبت نمی‎کنم. ما در شهر کوچک‎مان یک فیلسوف داریم، یک جوان بسیار پیچیده، او زایدل رب شایس Seidel Reb Schajes نام دارد، و این در مقابل لایزر یوسل یک سگ است! و چه شطرنجی می‎تواند بازی کند ــ یک چنین شطرنج‎بازی در تمام جهان پیدا نمی‎شود. بله من به شما می‎گویم، یک مرد جوان به مقصود رسیده!
البته همه مردم به مرد ثروتمند به خاطر چنین جواهری حسادت می‎کردند، گرچه مردم پچ پچ می‎کردند که گنج چندان هم عالی نیست. مردم بخاطر بیش از حد باهوش (هرچه که <بیش از حد> باشد شر است) و بیش از حد کم بودن غرورش خرسند نبودند: با هر کسی همانند خود او رفتار می‎کرد، حتی با پست‎ترین‎ها، با هر پسر جوانی، همچنین با یک دختر و حتی یا یک زن شوهردار ... بعد رفتارش را دوست نداشتند و می‎گفتند "همیشه حواسش پرت است، از همه دیرتر به کنیسه می‎آید، شال بر سر می‎اندازد، <چشمه آب زندگی> یا یک کتاب دیگر را برمی‎دارد و مطالعه می‎کند و اصلاً به نماز و عبادت فکر نمی‎کند!". آدم نمی‎تواند بگوید که در او چیز بدی دیده‎اند، اما مردم در گوشی به هم می‎گفتند که او زیاد خدا ترس نیست. در هر حال انسانی وجود ندارد که دارای تمام مزایا و بی خطا باشد!
و وقتی این لایزر یوسل از بازرسی کردن خود ممانعت می‎کند بر همه معلوم می‎گردد که او پول را برداشته است. لایزر یوسل می‎گوید که باید او را شکنجه کنند، باید او را بدرند، چاقو بزنند، سرخ کنند، بسوزانند، اما فقط بازرسی نکنند. در این وقت حتی خاخام یوسیف ما با اینکه انسان آرامی‎ست عصبانی می‎شود و فریاد می‎کشد:
"تو با چنین عناوینی، آیا شایسته است که مردم تو را، من نمی‎دانم چه کار کنند! رسوائی آور است! تو می‎بینی که چگونه همه از شرم هیچ کاری نمی‎کنند و می‎گذارند بازرسی‎شان کنند، و تو می‎خواهی خودت را از اجتماع جدا کنی؟! در هر صورت: یا اقرار می‎کنی و پول را پس می‎دهی یا جیب‎هایت را نشان می‎دهی! تو می‎خواهی سرخود از کل جامعه سرپیچی کنی؟ مردم باید تو را حالا فوری، من نمی‎دانم چه باید بکنند!"
خلاصه، مردم بر سرش می‎ریزند، او را با زور روی زمین دراز و شروع به بازرسی می‎کنند، لمسش می‎کنند و تکانش می‎دهند، و در جیب‎هایش پیدا می‎کنند ... حالا حدس بزنید که مردم چه پیدا می‎کنند؟ استخوان‎های دندان زده شده یک سوم مرغ و یک دوجین هسته آلوی کاملاً تازه خورده شده! شماها می‎توانید حدس بزنید که وقتی مردم در نزد جواهرمان این چیزها را پیدا می‎کنند چه می‎شود؟ ... که چگونه او آنجا ایستاده بود و پدر زنش و متأسفانه خاخام چه قیافه‎ای داشتند؟ خاخام یوسیف ما صورتش را از خجالت برمی‎گرداند و نمی‎تواند به چشمان مردم نگاه کند. و وقتی مردم دیرتر از کنیسه به خانه بازگشتند تا با غذا خوردن قوی شوند از صحبت کردن در باره جواهرمان و چیزهای که در جیب‎هایش پیدا کرده بودند دست نمی‎کشیدند. و همه از زور خنده تکان می‎خوردند! خاخام یوسیف با سری فرو کرده در سینه کاملاً تنها می‎رود، آه کشان، ناله کنان و خجالت زده، طوری که انگار مردم تمام این چیزها را در جیب‎های او یافته بودند ..."
ظاهراً مرد چشم درشت داستان خود را به پایان رسانده بود. زیرا که او دوباره مشغول سیگار کشیدن می‎شود.
همه با هم از او سؤال می‎کنند: "خب، و پول؟"
او خو را به نادانی می‎زند و دود سیگار را از دهان به بیرون می‎دهد و می‎گوید: "چه پولی؟"
"یعنی چه چه پولی؟ هزار و هشتصد روبل ..."
او کشدار می‎گوید: "آهان. هزار و هشتصد روبل؟"
"پول‎ها پیدا شدند؟"
"نه، پول‎ها پیدا نشدند."

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 19:47  توسط سعید از برلین  | 



اشمیلیک Schmilik نامی خیالی نیست و آنچه می‎خواهم برایتان تعریف کنم هم افسانه نمی‎باشد. اشمیلیک یک انسان واقعاً موجود است، در ناحیه ما زندگی می‎کند و من او را می‎شناسم! یک جوان هفده ساله، یک پسر ساده، یک پسر روستائی از یک ایستگاه قطار. پدرش ــ نام او نافتولی Naftoli است و دهقانان او را پانتلی Pantelej می‎نامند ــ در ایستگاه زندگی می‎کند و از راه‎آهن حقوق می‎گیرد؛ و چون او بیش از سی سال در اینجا زندگی می‎کند و پیش از تعقیب و کشتار یهودیان توسط کُنت ایگناتیف Ignatjew در این روستا ساکن شده است، بنابراین از صحبت کردن در باره تمام وزرا و بخشنامه‎هایشان از قبیل هامان Haman بدجنس، از گراگر Gragger؛ از مدیر و سرپرست ناحیه اصلاً دست نمی‎کشد. حتی بعضی از مدیران و بعضی سرپرستان ناحیه در این مدت تغییر پست یافته‎اند، و هر کدام از آنها می‎گذاشتند که مدارک نافتولی را نشان دهند و تمایل زیادی به راندن این یهودی از روستا داشتند. اما آنها هم مانند همکاران قبلی خود موفق نمی‎شدند. نافتولی عادت داشت خیلی آشکار به آنها بگوید: "من بیشتر از یک مدیر و یک سرپرست ناحیه جان سالم به در برده‎ام؛ پیش از اینکه شما مرا از اینجا برانید من شما را از اینجا خواهم راند." و هر بار حق با او بود، زیرا مدیر مانند سرپرست ناحیه بعد از مدت کوتاهی نابود می‎گشت، و در حقیقت بخاطر عشقی علاج ناپذیر. عشق آنها بسیار بزرگ، بی مرز و بر دو چیز متکی بود: به یک روبل و به یک جرعه شراب. و گفتن اینکه آنها کدام یک از آن دو را، روبل و یا یک جرعه شراب را ترجیح می‎دادند سخت است. آنها در این رابطه شبیه به کودک کوچکی بودند که از آنها پرسیده می‎شود: "کدام را بیشتر دوست داری ــ پدر را یا مادر را؟" اما باید هر دو، هم مدیر و هم سرپرست ناحیه به زیر خاک روند. ما دوباره به نافتولی و پسرش اشمیلیک می‎پردازیم. 
هرچند اشمیلیک در بین کشاورزان متولد گشته، تربیت و رشد کرده است اما مانند یک غیر یهود حرف می‎زند، مانند یک غیر یهود لباس می‎پوشد، مانند یک غیر یهود زندگی می‎کند، مانند یک غیر یهود فکر می‎کند و فقط به علائق غیر یهود می‎پردازد، او دقیقاً می‎داند که ایوان Iwan چه می‎خواهد، که ایوان چه دارد و چه ندارد؛ او احساس می‎کند که کجای کفش ایوان پایش را می‎زند، و می‎داند که ایوان چه کاری می‎تواند بکند و قادر به چه کاری نیست و چه کاری را می‎توانست ایوان انجام بدهد، اگر که ایوان می‎خواست ... و چون اشمیلیک در هر حال پسر نفتولی است و نه پسر ایوان، بنابراین می‎تواند دعا کند و روسی را مانند عبری بخواند و بنویسد؛ و چون او پسر نافتولی و نه پسر ایوان است بنابراین هر روز روزنامه می‎خواند و می‎داند که در روزنامه چه در باره جنگ، در باره صلح، اعتصابات، شورش‎ها، بیانیه‎ها، قتل عام‎ها و دیگر چیزهای خوبی که پیش ما در سرزمین پر برکت‎مان در حال رخ دادنند نوشته شده است. اشمیلیک هرچه را که می‎خواند با کشاورزان در میان می‎گذارد. زیرا کشاورزان متأسفانه نمی‎توانند بخوانند، اما مایلند بدانند که در جهان  چه رخ می‎دهد؛ آنها مشتاقند که بدانند، اما هیچ چیز نمی‎دانند؛ و مانند کودکان کوچک یا وحشی‎ها حتی آنچه را هم که می‎دانند فقط تکه تکه می‎دانند. 
اشمیلینک به آنها می‎گفت: "شماها مردم تاریکی هستید. شماها هیچ چیز نمی‎دانید." 
کشاورزان جواب می‎دهند: "این درست است. ما مردم تاریکی هستیم و هیچ چیز نمی‎دانیم." 
و گرچه آنها مردم تاریکی هستند و هیچ چیز نمی‎دانند اما مایلند همه چیز را بدانند، بنابراین باید اشمیلیک برایشان روزنامه بخواند و همه چیز را توضیح دهد. 
آنها از او خواهش می‎کنند: "اشمیلیک، برایمان تعریف کن که دانشمندان چه می‎نویسند و عاقلان چه می‎گویند." 
و اشمیلیک تنبل نیست؛ او کنار آنها روی زمین می‎نشیند و آنچه دانشمندان نوشته‎اند و عاقلان گفته‎اند را برایشان می‎خواند. و کشاورزان به او گوش می‎سپرند، به دهانش خیره می‎مانند و هر کلمه‎ای از او را باور می‎کنند. آنها بجز حرف او حرف هیچکس را باور نمی‎کنند. و وقتی چیزی می‎شنوند که نمی‎فهمند بنابراین آن را از اشمیلیک می‎پرسند. و وقتی دیگران برایشان مطلب تازه‎ای تعریف می‎کنند آن را باور نمی‎کنند و برای اطمینان به اشمیلیک مراجعه می‎کنند. آنها در همه موارد به اشمیلیک مراجعه می‎کنند. 
مردم اشمیلینک را فقط در روستائی که پدر و مادرش زندگی می‎کنند نمی‎شناسند، بلکه نام اشمیلینک در تمام ناحیه و در پنجاه روستای اطراف پرآوازه است! 

وقتی خبر رسید که در تمام شهرهای بزرگ یهودی‎ها را کتک می‎زنند کشاورزان از تمام پنجاه روستا پیش اشمیلیک آمدند و از او خواهش کردند فرمان امپراتور که بر طبق آن به کشاورزان اجازه داده می‎شود یهودی‎ها را سه روز پشت سر هم به قتل برسانند و غارت کنند را برایشان بخواند. 
اشمیلیک به آنها می‎گوید: "به خانه‎هایتان بروید. چنین فرمانی وجود ندارد که مردم باید یهودی‎ها را بکشند و غارت کنند." 
کشاورزان حرف‎های او را شنیدند اما هنوز آنجا مردد باقی مانده و گردن خود را می‎خاراندند. 
اشمیلیک یک بار دیگر به آنها می‎گوید: "بروید به خانه‎هایتان! چرا خود را می‎خارانید؟" 
کشاورزان مدت کوتاهی هنوز آنجا می‎ایستند، اما عاقبت به اشمیلیک توضیح می‎دهند که او نباید برای خود ترسی داشته باشد ... اشمیلیک حرف آنها را گوش می‎دهد و می‎گوید که او برای خود زیاد نمی‎ترسد ... سپس کشاورزان به او می‎گویند که او همچنین بخاطر پدرش هم نباید ترس داشته باشد ... اشمیلیک جواب می‎دهد که پدرش هم ترسی ندارد. برای اشمیلیک زحمت زیادی داشت که آنها را متقاعد سازد فرمانی وجود ندارد که بر طبق آن به مردم اجازه داده شود سه روز پشت سر هم یهودی‎ها را به قتل برسانند و غارت کنند. کشاورزان به خانه‎هایشان می‎روند، اما بزودی برمی‎گردند و از اشمیلیک خواهش می‎کنند به آنها توضیح دهد که در جهان چه می‎گذرد، قانون اساسی چیست و چه اندازه زمین برای هر کدام از آنها مشخص شده است. و اشمیلیک به آنها توضیح می‎دهد که در جهان چه می‎گذرد و قانون اساسی یعنی چه و چه اندازه زمین برای هر کدام از آنها مشخص شده است. و اشمیلیک دیگر ترسی از قتل عام نداشت، نه در روستایش و نه در پنجاه روستای دورادورش. اشمیلیک مراقب است، و اگر کشاورزان غریبه از روستا‎های غریبه بیایند تا دست به قتل عام بزنند، بنابراین مردم سرشان را می‎شکاندند و به آنجائی می‎فرستند که فلفل سبز می‎شود. زیرا یک قتل عام بدون اشمیلیک چگونه ممکن است؟ 
نه فقط یک قتل عام یهودیان، همچنین یک قتل عام بر ضد مالکین بدون موافقت اشمیلیک غیر قابل تصور است. اگر اشمیلیک به خود زحمت نمی‎داد بنابراین کشاورزان از مدت‎ها پیش بر مالکین می‎تاختند و با آنها تصویه حساب می‎کردند. اما اشمیلیک مانع آنها از این کار می‎گردد و به آنها می‎گوید که قتل و غارت، سوزاندن و جنگیدن بی عقلی‎ست و آنها با این کار چیزی بدست نخواهند آورد. اشمیلیک به آنها می‎گوید که آنها باید هنوز صبر کنند. آنها باید تا بهار صبر کنند، وقتی طبیعت دوباره زنده می‎گردد، وقتی زمین از خواب بیدار می‎شود و لحاف سفید را به کناری می‎اندازد و خواهش می‎کند که او را کشت کنند، ــ سپس باید مالکین خودشان زحمت بکشند: آنها باید فقط خودشان زمین‎ها را کشت کنند، خودشان شخم بزنند، بذر بیفشانند، درو کنند، گره بزنند، غله را خود حمل کنند، خرمن کوبی کنند، آسیاب کنند، خمیر کنند و نان روغنی بپزند؛ همه این کارها را باید خودشان انجام دهند! و کشاورزان به حرف اشمیلیک گوش می‎دهند، آرام در روستاهایشان می‎نشینند و دست به هیچ کاری نمی‎زنند. 
اما ناگهان مقام رسمی می‎آید، همه کشاورزان پنجاه روستا را جمع می‎کند و برایشان قطعنامه هفدهم اکتبر را می‎خواند. کشاورزان به قطعنامه گوش می‎دهند، اما تصمیم می‎گیرند اشمیلیک را بیاورند. عده‎ای اشمیلیک را می‎آورند، یک بشکه خالی را به آنجا می‎غلطانند، اشمیلیک را روی آن قرار می‎دهند و از او خواهش می‎کنند که او برایشان بخواند که در قطعنامه چه نوشته شده است. زیرا آنها نمی‎خواهند بجز حرف اشمیلیک حرف کس دیگری را باور کنند. نام اشمیلیک پرآوازه است! 
البته این اصلاً به مذاق مقام رسمی خوش نیامد. بلافاصله نامه‎ای برای شهرداری ناحیه فرستاده می‎شود، و از آنجا به شهر، و بزودی پس از آن ژاندمرهای سواره خود را در آن ناحیه نشان می‎دهند، و مدیر از کشاورزان خواستار استرداد اشمیلیک، این <گاپون Gapon یهودی> می‎شود. وقتی کشاورزان می‎شنوند که در تعقیب اشمیلیک هستند به اشمیلیک خبر می‎دهند که پلیس در جستجوی اوست، سپس لباس کشاورزی بر تن اشمیلیک می‎کنند و همراه او به خانه‎اش می‎روند تا اشمیلیک، این <گاپون یهودی> را دستگیر کنند ... 
از حالا به بعد هر دو شنبه و پنج شنبه انبوهی کاغذ به شهرداری ناحیه روانه می‎گردد، که در آنها دستور داده شده است، اشمیلیک را بیابند، دستگیرش کنند و به شهر بیاورند. ژاندارم‎ها، مأمورین نیروی انتظامی و قزاق‎ها جستجو می‎کنند، جاسوسی می‎کنند و هوا را بو می‎کشند. و کشاورزان همراه با اشمیلیک به آنها کمک می‎کنند که اشمیلیک را بیابند. در تمام ناحیه فقط از اشمیلیک صحبت می‎شود. همه اشمیلیک را جستجو می‎کنند، و اشمیلیک ناپدید  گشته است! 
نام اشمیلیک، این گاپون یهودی‎ها، پرآوازه است!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 2:8  توسط سعید از برلین  | 



من به شما وعده داده بودم یک بار برایتان تعریف کنم که چگونه ما به لطف ریل‎های تنگ قطارمان که آن را <خالی‎رو> می‎نامیم از یک فاجعه بزرگ در امان ماندیم. اگر شما می‎خواهید داستان را بشنوید بنابراین لطفاً اینجا بر روی این نیمکت دراز بکشید و من روبروی شما بر روی نیمکت دیگر دراز می‎کشم!" 
به این ترتیب تاجر شهر هایسن ‎ Heißen که من دوباره در یک واگن <خالی‎رو> با او همسفر شده بودم شروع به صحبت می‎کند. و چون ما این بار هم مانند همیشه تنها مسافران بودیم و واگن بطور وحشتناکی گرم بود بنابراین کت‎های خود را در آوردیم، دگمه‎های جلیقه‎ها را باز کردیم و مانند باغ پدری آنجا راحت دراز کشیدیم. او بر روی یک نیمکت و من بر روی نیمکت دیگر. و او شروع به تعریف نسبتاً مشروحی می‎کند و من با دقت به او گوش می‎دادم تا بتوانم دیرتر با کلمات خود او دوباره حکایت را تعریف کنم. 
"این اتفاق در روزهائی بود ــ فکر نمی‎کردم که در این روزها رخ دهد! ــ در روزهای قطعنامه‎های آزادی، در روزهائی که ما یهودی‎ها شادی زیادی را تجربه کردیم ... با این حال ما در هایسن ترسی از کشتار همگانی نداشتیم ... و شما می‎دانید چرا ما ترس نداشتیم؟ به این دلیل خیلی ساده زیرا که در پیش ما کسی پیدا نمی‎شود بتواند دست به قتل عام بزند. اگر آدم می‎خواست دقیق جستجو کند می‎توانست احتمالاً چند نفری را پیدا کند که تمایل داشتند ما را کمی کتک بزنند ... این از آن نتیجه می‎گردد، زیرا که وقتی از شهرهای دیگر پیام‎های زیبا رسیدند چند نفری هم پیش ما در هایسن بودند که فوری یک پیام مخفی به محل معتبر فرستادند: <هرچند برگزار کردن برنامه در هایسن درست و ارزان تمام می‎شود اما چون در خود شهر به اندازه کافی مردانی که بتوانند کاری انجام دهند وجود ندارند بنابراین بخاطر خواست خدا برای کمک تعداد مردان مورد نیاز را بفرستید> ... و همانطور که شما می‎توانید فکر کنید بعد از بیست و چهار ساعت پیام رسید، البته یک پیام بسیار محرمانه، که افراد ضروری در راهند. آنها از کجا می‎آیند؟ از اشمرینکا Schmerinka، از کازاتین Kasatin، رازدیلنایا Rasdjelnaja، پوپلنایا Popelnaja و محل‎های مشابهی که خود را توسط عمل قتل عام مشخص ساخته‎اند. یک سؤال: چرا مردم شهر ما از این راز مقدس آگاه گشتند؟ خب، برای اینکه ما یک منبع به نام نویاخ تونکونوگ NojachTonkonog داریم. و این مرد چه کسی‎ست؟ شما به ناحیه ما می‎آئید، بنابراین باید او را دقیق‎تر ترسیم کنم تا شما او را بشناسید. 
نویاخ تونکونوگ مردی‎ست که بیشتر از طول تا از پهنا رشد کرده است. خدا به او دو پای دراز داده، بنابراین او از پاهایش بطور شایسته استفاده می‎کند. او همیشه در راه است و آدم نمی‎تواند هرگز او را در خانه ملاقات کند. او مدام بخاطر هزاران موضوعی که قسمت اعظم‎شان مربوط به غریبه‎هاست و نه کارهای خودش در حال دویدن است. از این گذشته او دارای یک چاپخانه کوچک است، تنها چاپخانه در هایسن. و به این خاطر با تمام مقامات مسئول در ارتباط است، با همه زمینداران و کارمندان معاشرت دارد و تمام اسرار را می‎شناسد. 
مردم شهر پیام خوش را از این منبع مطلع گشتند. یعنی، منبع خودش خبر را در تمام شهر جار زد. البته او آن را به تک تک مردم کاملاً محرمانه می‎گفت و اضافه می‎کرد: <من این را فقط و فقط به شما می‎گویم، به کس دیگری اصلاً این را نمی‎گویم ...> و به این ترتیب تمام مردم شهر مطلع می‎گردند که مردان قتل عام کن از شهرهای مختلف به سمت شهر ما در راهند و نقشه‎ای هم که چطور باید یهودی‎ها را کتک بزنند طراحی گشته است. مردم حتی کاملاً دقیق می‎دانستند که در کدام روز، در چه ساعتی و در کدام انتهای شهر قتل عام شروع باید بشود و کدام خیابانی را این مردان انتخاب می‎کنند. تمام اینها از قبل مانند یک تقویم با دقت معیین شده بود. شما می‎توانید تصور کنید که چه هیجانی در شهر برقرار شده بود! و فکر می‎کنید در بین کدام مردم؟ عمدتاً در بین فقیرترین‎ها! واقعاً کار این فقرا عجیب و غریب است! هنگامیکه یک ثروتمند در برابر این موضوعات می‎لرزد، آدم می‎تواند درک کند او از این می‎ترسد که ناگهان از امروز به فردا فقیر شود. اما یک آدمی که فقیر زاده شده را چه چیزی به لرزش می‎اندازد؟ آنها چه چیزی برای از دست دادن دارند؟ اما شما باید می‎دید که چطور آنها دار و ندار اندک خود را جمع و جور و خود را با فرزندانش مخفی می‎ساختند. یهودی‎ها در چنین مواقعی خود را کجا مخفی می‎سازند؟ یکی در نزد یک غیر یهودی در زیر زمین، نفر دیگر در نزد محضردار در انبار زیر شیروانی، فرد سوم در نزد مدیر کارخانه در کارخانه. هرکس برای خود محل کوچکی می‎یابد. اما فقط من، همانطور که شما مرا می‎بینید، نمی‎خواستم خود را مخفی سازم. نه به این خاطر که در برابر شما به خود ببالم، بلکه فقط به این خاطر که شما رفتارم را درک کنید، من می‎خواهم به شما ثابت کنم که اشتباه نمی‎کنم: اولاً من از خود می‎پرسم که چرا باید در مقابل قلع و قمع کردن ترس داشته باشم؟ و دوماً ــ من ترجیح می‎دهم آن را به شما نگویم؛ زیرا ممکن است که شما هم در ساعات داغ مایل شوید خود را مخفی سازید ... فقط این سؤال می‎ماند: آدم باید خود را کجا مخفی سازد؟ چه کسی به من تضمین می‎دهد که در آن لحظه اضطراری می‎‌توان هنوز به کمک غیر یهودی مناسبی یا به کمک محضردار یا کارخانه‎داری اعتماد کرد؟ شما که مرا درک می‎کنید؟ و بعلاوه چطور می‎توان یک شهر کامل را تنها گذاشت؟ فرار کردن که شاهکار نیست. آدم باید کاری کند. اما از سوی دیگر، یهودی‎ها چه کاری می‎توانند انجام بدهند؟ فقط یک پناهگاه وجود دارد ــ مقامات رسمی! احتمالاً در شهر شما هم کسی وجود دارد که رابطه خوبی با مقامات رسمی داشته باشد. در پیش ما در شهر هایسن یک چنین مردی به نام کوسوی ناخمن Nachman Kossoj وجود دارد. او پیمانکار است، یک ریش گرد دارد، یک جلیقه مخملی می‎پوشد و در یک خانه متعلق به خود زندگی می‎کند. و از آنجائیکه او پیمانکار است و در پروژه جاده سازی سهیم می‎باشد بنابراین با فرمانده پلیس رابطه خوبی دارد و با او حتی چای می‎نوشد. در آن زمان ما تصادفاً یک فرمانده پلیس بسیار شایسته‎ای داشتیم. یک گوهر در بین فرماندهان پلیس. یک گوهر یعنی چه؟ او عادت داشت با کمال میل هدایای کوچک پول دریافت کند، اما فقط از کوسوی ناخمن. یعنی، او در حقیقت از همه پول می‎گرفت، خب چرا نباید می‎گرفت؟ اما از پیمانکار با کمال میل پول دریافت می‎کرد. می‎فهمید که؟ 
خلاصه، مردم جریان را با کوسوی ناخمن به مشورت گذاشتند، در مراسم مذهبی به جمع آوری اعانه پرداختند و همانطور که می‎توانید فکرش را بکنید مبلغ قابل توجه‎ای پول جمع‎آوری کردند. زیرا مگر می‎شود تحت چنین شرایطی با یک کارمند بدون آنکه یک هدیه مناسب در دستش فشرد صحبت کرد و جدی بودن جریان را به او قبولاند؟ البته فرمانده پلیس ما را آرام ساخت و گفت که ما می‎توانم آسوده بخوابیم زیرا هیچ چیز اتفاق نخواهد افتاد. بنابراین ما توانستیم آرام گیریم، اینطور نیست؟ حالا اما ما در هایسن منبع آگاه خود را داشتیم و این منبع، یعنی نویاخ تونکونوگ ناگهان شایعه می‎پراکند، البته کاملاً محرمانه، که از دسته قلع و قمع کننده‎ها یک تلگراف رسیده و قسم می‎خورد که او این تلگراف را با چشم‎های خودش دیده است. و در تلگراف چه آمده بود؟ فقط دو کلمه: "ما می‎آئیم." آنها کلمات بسیار ناخوشایندی هستند! البته دوباره فوری پیش فرمانده پلیس می‎روند و می‎گویند: <حضرت آقا، موقعیت خوب دیده نمی‎شود!> او می‎پرسد: <چه شده است؟> به او می‎گویند: <یک تلگراف رسیده است.> او می‎پرسد: <از کجا؟> به او می‎گویند: <از آن محل.> او می‎پرسد: <در تلگراف چه آمده است؟> به او می‎گویند: <ما می‎آئیم!> او شروع به خندیدن می‎کند و می‎گوید: <شماها ابلهید، زیرا من دیروز از تولتشین Toltschin تقاضای فرستادن سواره نظام قزاق کرده‎ام.> وقتی ما کلمه قزاق را می‎شنویم روی پوست‎مان پوست جدیدی رشد می‎کند. زیرا وقتی یک یهودی از قزاق‎ها می‎شنود ناگهان در خود احساس آرامش می‎کند و دیگر در برابر هیچکس ترسی ندارد. این واقعاً چیز کوچکی نیست که آدم چنین محافظینی داشته باشد! اما حالا جای سؤال اینجاست که کدام یک زودتر می‎رسد: قزاق‎ها و یا قلع و قمع کن‎ها. قزاق‎ها سوار بر اسب می‎آیند و افراد قلع و قمع کننده با قطار سفر می‎کنند. بنابراین تمام امید ما به این است که <خالی‎روی> ما دوباره یک تأخیر چند ساعته داشته باشد. زیرا که این تأخیرها اکثراً رخ می‎داد، در واقع هر روز. حالا تصورش را بکنید که این معجزه اتفاقاً در این روز اتفاق نمی‎افتد. قطار با لجاجت سر وقت اعلام گشته از یک ایستگاه به ایستگاه بعدی می‎راند. شما می‎توانید تصور کنید وقتی ما از منبع آگاه مطلع گشتیم که یک تلگراف تازه رسیده است، و در حقیقت از آخرین ایستگاه به نام کریتوفوکا Krischtofowka، چه اندازه به قیمت سلامتی‎مان تمام گشت و چه وحشتی در ما افتاد. و دوباره در تلگراف آمده بود: <ما می‎آئیم!> با این ضمیمه: <هورا!>. البته این خبر هم فوری با فرمانده پلیس در میان گذاشته می‎شود و به او التماس می‎کنند که فقط به قزاق‎هائی که قرار است از تولتشین بیایند بسنده نکند، بلکه پلیس را هم به ایستگاه قطار بفرستد تا لااقل اعتبار خود را حفظ کرده باشند و به اراذل نشان دهند که هنوز حق و قانون وجود دارد. این بار فرمانده پلیس نگذاشت که ما خیلی خواهش کنیم و خواسته‎مان را فوری برآورده ساخت. او حتی کار بیشتری انجام داد؛ او لباس رسمی خود را پوشید، تمام مدال‎هایش را به آن وصل کرد و شخصاً در رأس پلیس‎ها به سمت ایستگاه قطار رفت تا از قطار بدرقه کند. 
با این حال برخی اشرار و دشمنانی که ما در شهر داشتیم به نوبه خود ساکت نماندند: آنها هم لباس‎های رسمی جشن خود را با تمام مدال‎ها بر رویشان پوشیدند، چند کشیش به همراه خود کرده و به سمت ایستگاه راه‎آهن به راه افتادند. افسر پلیس حتی از آنها پرسید: «شماها اینجا چه می‎خواهید؟» و آنها پرسش او را با پرسش برابری پاسخ دادند: «و تو اینجا چه می‎خواهی؟» یک کلمه منجر به کلمه دیگر می‎شود و افسر پلیس به آنها می‎گوید که زحمت آنها کاملاً بیهوده است و تا زمانیکه او فرمانده پلیس می‎باشد در هایسن قتل و غارتی صورت نخواهد گرفت. او این را با تأکید بزرگی می‎گوید. آنها لبخند زنان به او گوش می‎دادند و کاملاً با پرروئی جواب می‎دهند: <ما این را بزودی خواهیم دید!> و هنوز این حرف آنها به پایان نرسیده بود که از دور سوت لوکوموتیو به صدا می‎آید. شماها می‎توانید فکر کنید که با شنیدن صدای این سوت چطور خون در رگ‎های ما لخته می‎گشت. ما ساکت منتظر شنیدن یک سوت دیگر پشت این سوت و یک <هورا> و همه چیز که با این هورا همراه است بودیم. این را ما از شهرهای دیگر می‎دانستیم ... اما حالا چه پیش می‎آید؟ این واقعاً صدای لوکوموتیو بود، اما تمام سوت زدن‎های راذل حاضر در ایستگاه بی نتیجه ماند. چرا؟ این داستان زیبائی‎ست که فقط با <خالی‎رو> ما می‎تواند مربوط باشد. حالا به ادامه داستان گوش کنید.
راننده بلافاصله پس از توقف قطار در هایسن از لوکوموتیو پائین می‎پرد و مانند همیشه مستقیم به سمت بوفه می‎رود. از او می‎پرسند: <پسر، قطار کجاست؟> ــ او می‎گوید: <چه قطاری؟> ــ <آیا مگر نمی‎بینی که تو فقط با لوکوموتیو و حتی بدون یک واگن به اینجا رسیده‎ای؟> راننده به لوکوموتیو نگاه می‎کند و می‎گوید: <این چه ربطی به من دارد؟ قطار به بازرس قطار مربوط است.> ــ <و بازرس‎ها کجا هستند؟> او در جواب می‎گوید: <بازرس‎ها چه ربطی به من دارند؟ رئیس ایستگاه با یک سوت به من اطلاع می‎دهد که او آماده است و من هم با یک سوت به او جواب می‎دهم که من هم آماده‎ام و ماشین را به حرکت می‎اندازم.> و ادامه می‎دهد: <من فقط یک جفت چشم دارم و قادر نیستم بدانم که در پشت سرم چه می‎گذرد.> راننده قطار به آنها اینطور جواب می‎دهد و در واقع حق هم با اوست. آنها از اگرها و اماها صحبت می‎کنند، اما یک چیز قطعی‎ست: قطار آنجاست، اما بدون مسافرین. بنابراین یک عروسی بدون گروه موسیقی! 
آنطور که بعداً معلوم گشت یک جمعیت کاملاً دوستداشتنی شامل عده زیادی از مردان آزمایش پس داده و انتخاب گشته با ابزار ضروری از قبیل چماق، باطوم لاستیکی و دیلم به سمت شهر ما می‎راند. آنها شاد و خوشحال بودند و در حال سفر بی وقفه عرق می‎نوشیدند. و در آخرین ایستگاه در کریتوفوکا به این خاطر که بزودی به مقصد خواهند رسید با خوشحالی مشغول جشن و عرق نوشی بودند و بخصوص برای تمام کارمندان قطار، راننده، بازرسین، سوخت‎انداز و ژاندارم‎ها مزاحمت زیادی ایجاد می‎کردند. و به این دلیل هم کار کوچک وصل کردن واگن به لوکوموتیو فراموش می‎گردد. لوکوموتیو طبق زمان اعلام شده به سمت هایسن به راه می‎افتد و تمام قطار در ایستگاه کریتوفوکا باقی می‎ماند. اما زیباترین قسمت ماجرا این بود که نه کسی از اراذل و نه کارکنان قطار، نه مسافرین دیگر متوجه نگشتند که قطار آرام بر جای خود ایستاده است. اراذل به نوشیدن ادامه می‎دهند و بطری‎های مشروب را یکی پس از دیگری خالی می‎کنند، تا اینکه رئیس ایستگاه عاقبت متوجه می‎گردد که لوکوموتیو به حرکت افتاده و واگن‎ها هنوز آنجا هستند. هنگامیکه آن‎ها متوجه اشتباه‎شان می‎شوند جهنم شروع می‎شود! اراذل به کارمندان قطار فحش می‎دادند و کارمندان قطار به اراذل. و حالا آن‎ها مدتی به هم فحش می‎دهند تا اینکه تصمیم گرفته می‎شود که پاها را بر روی شانه و چشم‎ها را در دست گرفته و سفر به هایسن را با پای پیاده ادامه دهند. و آنها این کار را هم می‎کنند و عاقبت با آواز و هورا، همانطور که خدا به آن فرمان داده است، واقعاً به هایسن هم می‎رسند. اما کمی دیر شده بود: در خیابان‎ها قزاق‎ها سوار بر اسب‎های خود و با شلاقی در دست به این سمت و آن سمت در گردش بودند، و شما می‎توانید تصور کنید که پس از نیم ساعت تمام باند اراذل بدون هیچ اثری ناپدید شدند. آن‎ها مانند موش‎های زمان قحطی از آنجا می‎گریختند، آنها مانند برف در تابستان ذوب گشتند. 
حالا من از شما می‎پرسم: آیا <خالی‎رو> یمان سزوار آن نیست که از بالا تا پائین طلا گرفته شود، یا حداقل در یک داستان توصیفش را کرد؟"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 14:30  توسط سعید از برلین  |