|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
عاقبت تعدادی از گرگها تصمیم به کوچ کردن میگیرند. صبح زود از گودال های خود خارج و گرد هم جمع میشوند. تحریک شده و وحشتزده هوای سرد و یخبندان را با سر و صدا بو کشیده، سپس سریع و یکنواخت آنجا را چهار نعل ترک میکنند.
گرگهای باقیمانده با چشمانی شیشه ای و گشادگشته رفتن آنها را نگاه میکردند. بعضی چند قدمی به دنبالشان میدوند، اما دو دل و متحیر از دویدن صرفنظر کرده و بعد آهسته به گودالهایشان بازمیگردند.
هنگام ظهر گرگهای مهاجر از هم جدا میشوند. سه نفر از آنها به سمت رشته کوه یورا در شرق سوئیس و بقیه به سمت جنوب به رفتن ادامه میدهند.
آن سه گرگ زیبا و قوی بودند، اما بی غذائی بطور وحشتناکی ضعیفشان ساخته بود. شکم روشن فرو رفته شان مانند تسمه ای باریک بود. دنده هایشان به طرز رقت انگیزی بیرون زده و پوزه شان خشک و چشمهایشان گشاد گشته و مأیوس بود.
سه گرگ به همراه هم مسیر نسبتاً طولانی ای داخل یورا میروند و در دومین روز یک گوسفند و در روز سوم یک سگ و یک کره اسب به غنیمت میگیرند. ولی از هر سو بوسیله روستائیان خشمگین تحت تعقیب بودند. وحشت و انزجار از متجاوزین بیگانه در آن حوالی، جائیکه شهرهای کوچک و دهکده های فراونی در آن وجود داشت سریع شایع میگردد.
سورتمه های اداره پست به سلاح مجهز میشوند و بدون سلاح گرم دیگر کسی از دهکده ای به دهکده دیگر نمیرفت.