قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
گردباد.(9)
 
   ناگهان بعد از گذشت شاید سی دقیقه با یک احساس نگرانی و ناراحتی عمیقی از این تنبلی بیدار گشتم. کورانی درهم و ناآرام با اکراه به دور خود می‏چرخید، هوا فشرده و بی‎مزه شده بود، چند پرستو وحشت‏زده و کاملاً نزدیک به سطح آب به دور از آنجا پرواز می‏کردند. سرم گیج می‏رفت و من تصور می‏کردم که شاید گرمازده شده‏ام، بوی آب رود شدیدتر به مشام می‏آمد و حسی نامطبوع شروع به فتح از معده تا سرم می‏کند و به عرق کردن مجبورم می‏سازد. من نخ ماهی‏گیری را کمی می‏کشم و دست‏هایم را با قطرات آب آن خنک می‏سازم و به جمع‏آوری وسائلم می‏پردازم.
   وقتی از جا برخاستم، دیدم که در محل جلوی کارگاه ریسندگی گرد و خاک به شکل ابرهای کوچک بازیگوشی در حال چرخشند، ناگهان ابرها بالا رفته، به هم می‏پیوندند و به یک ابر تبدیل می‏گردند. بالاتر، در هوای به هیجان آمده پرنده‏ها سریع در حال فرار بودند، و بلافاصله بعد از آن هوا در پائین دره مانند طوفانی از یک برف قوی شروع به سفید شدن می‏کند. باد به طرز عجیبی سرد شده بود و مانند دشمنی از بالا بر من حمله آورد، نخ ماهی‏گیری را از آب کند، کلاهم را از سر پراند و مانند مشت‏زنی بر صورتم کوبید.
   ناگهان باد سفید رنگِ آن فاصله دور که تا چند لحظه قبل هنوز مانند یک دیوار برفی بر بالای بام‏ها ایستاده بود در دور و بر من ظاهر می‏گردد، سرد و دردآور، آب کانال مانند آب زیر ضربات چرخ آسیاب به بالا می‏جهید، نخ ماهی‏گیری ناپدید شده بود و در اطراف من بیابانی سفید و خروشان نفس نفس زنان و ویرانگر حمله‏ آورده بود، ضربات به دست‏ها و سرم اصابت می‏کردند، زمین در کنارم به هوا می‏جهید و شن و قطعات چوب در هوا می‏چرخیدند.
   همه چیز برایم غیر قابل درک شده بود؛ من فقط احساس می‏کردم که اتفاق وحشتناکی در حال رخ دادن است که می‏تواند خطرناک باشد. با سرعت و مانند کسی که از وحشت و اتفاق غیر منتظره‏ای کور گشته است خود را به آلونک رسانده و داخل آن می‏شوم. آنجا حاملی آهنی را محکم نگاه می‏دارم و قبل از درک کردن موضوع چند ثانیه‏ای بی حس و بی نفس دچار سرگیحه و ترسی حیوانی می‏گردم. یک طوفان که مانندش را تا حال ندیده یا امکان وقوعش را نمی‏دادم اهریمنانه از آنجا عبور می‏کرد، در بالا زوزه وحشیانه‏ و تهدید‏آمیزی طنین‏انداز بود، بر روی بام صاف آلونک و بر کف آن در جلوی در ورودی تگرگ‏های درشتی به شکل توده چاق و سفیدی سقوط می‏کردند، دانه‏های چاق یخ داخل شده و به سمت من قل می‏خوردند. غوغای تگرگ‏ها و باد وحشتناک بود، آب کف بر دهان آورده و در شکل امواج پر تلاطمی خود را به کنار دیوارهای کانال می‏کوبید.
   من دیدم همه چیز؛ تخته‏ها، تکه‏های سنگ روی سقف خانه‏‏ها و شاخه‏های درختان از جا کنده می‏شوند و به هوا می‏روند، و خیلی زود سنگ‏های سقوط کرده و قطعات ساروج‏ها توسط تگرگ‏های پرتاب شده پوشیده می‏گردند؛ من صدای سقوط آجرها را که انگار زیر ضربات سریع چکش می‏شکستند و خرد گشتن شیشه و سقوط ناودان‏ها را می‏شنیدم.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۰ساعت 15:2  توسط سعید از برلین  | 

روزه بودم،
تو نبودی و ندیدی تشنگی از آب نیست.
آب بود،
زلال مثل اشگ چشم شمعی پاک،
نان بود و من گشنه‏ی‏ دیدارت بودم.
 
گندم آرد گشت،
نانوا از حج بازگشت،
کوچه با عطر تنت افطار کرد،
و من با یادت تا سحر خوابیدم.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=ac8TgmYv_iQ&feature

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۰ساعت 11:25  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(8)
 
   گرمای عجیب هوای آن بعد از ظهر و فشار سکوتش هنوز در خاطرم مانده است. من با سطل ماهی به پائین رودخانه تا اولین پل عابر پیاده که تا نیمه در سایه خانه‏های بلند قرار داشت رفتم. آدم می‏توانست در نزدیکی کارگاه ریسندگی صدای یکنواخت و به خواب‏برنده وزوز ماشین‏های ریسندگی را که بی‏شبهات به پرواز زنبور نبود بشنَوَد، و اره‏ی مدوّر در چوب‏بری بالائی هر دقیقه جیغ دندانه‏دار و شریرانه‏ای می‏کشید. وگرنه آنجا کاملاً ساکت بود. پیشه‏وران به زیر سایه کارگاه‏شان عقب‏نشینی کرده بودند و کسی در کوچه دیده نمی‏شد. پسر بچه کوچک و لختی میان سنگ‏های خیس در کنار آسیاب منتظر ایستاده بود و در جلوی کارگاه تخته‏چوب‏های خام را به دیوار تکیه داده بودند که در آفتاب بوی بسیار تندی پخش می‏کرد، بوی خشک تا جائی که من ایستاده بودم می‏آمد و وقتی با رایحه‏ی آب که کمی بوی ماهی می‏داد مخلوط می‏شد خیلی واضح حس می‏گشت.
   ماهی‏ها متوجه هوای غیر عادی گشته و رفتارشان بلهوسانه شده بود. چند ماهی چشم‏قرمز در پانزده دقیقه اول گیر قلاب افتادند، یک ماهی سنگین و پهن با باله‏های لگنی قرمز رنگ و زیبائی وقتی که من او را تقریباً در دست داشتم نخ قلابم را پاره می‏کند. بلافاصله پس از آن ناآرامی‏ای در ماهی‏ها پدید می‏آید، ماهی‏های چشم‏قرمز به عمق لجن رفته و دیگر به طعمع‏ها نگاه نمی‏کردند، در سطح بالا اما گروه ماهی‏های جوان و یک ساله‏ای که مرتب در گله‏های جدید مانند یک فراری رو به بالای رود شنا می‏کردند نمایان می‏گردند. همه چیز به این موضوع اشاره داشت که هوای دیگری قصد نشان دادن خود را دارد، اما باد مانند شیشه‏ای ساکت ایستاده و آسمان خالی از ابرهای تیره بود.
   به نظرم چینین می‏آمد که انگار باید فاضل‏آب فاسدی ماهی‏ها را رمانده باشد، و چون من هنوز تمایلی به تسلیم شدن نداشتم بنابراین برای یافتن محل جدیدی کانال کنار کارگاه ریسندگی را به خاطر می‏آورم. هنوز مدتی از پیدا کردن محلی در کنار یک آلونک و درآوردن وسائل ماهیگیری‏ام نگذشته بود که کنار پنجره راه‏پله کارگاه ریسندگی برتا پیدا می‏شود، به طرف من نگاه کرده و برایم دست تکان می‏دهد. من اما طوری که انگار او را ندیده‏ام خود را روی قلاب ماهی‏گیری‏ام خم می‏کنم.
آب در کانال دیوار کشیده شده تاریک در جریان بود و عکس من در آن با طرحی موج‏دار و لرزان، نشسته و سر در میان کف پاها انعکاس داشت. برتا که هنوز کنار پنحره ایستاده بود مرا با اسم صدا می‏زند، من اما بی‏حرکت به آب خیره مانده بودم و سرم را به سمت او نچرخاندم.
   ماهی‏گیری دیگر فایده نداشت، اینجا هم ماهی‏ها شتاب‏زده مانند انجام دادن کارهای فوری به این سو و آن سو شنا می‏کردند. خسته شده از گرمای خفقان‏آور و بدون داشتن توقع چیزی دیگر از این روز بر روی دیوار کوچک همچنان نشسته باقی ماندم و آرزو می‏کردم که کاش شب زودتر فرا می‏رسید. پشت سرم در کارگاه ریسندگی صدای وزوز دائمی ماشین‏ها بر پا بود، آب داخل کانال با شُر شُر آرامی خود را آهسته به دیوارهای خیس و سبز گشته از خزه می‏مالید. من در بی‏تفاوتی خوا‏ب‏آوری به سر می‏بردم و فقط به دلیل تنبلی در گلوله کردن دوباره نخ ماهی‏گیری آنجا نشسته بودم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 18:29  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(7)
 
   این پائین در دره، در جاده آفتابی مسیر رودخانه، گرمای ظهر بی‏رحم و ‏سوزان بود، و خانه‏های روبروی رودخانه در زیر اشعه تیز آفتاب قرار داشتند، درخت کم پشت زبان گنجشک و برگ نازک درخت افرا در حال زرد شدن بودند. همانطور که عادتم بود برای تماشای ماهی‏ها به سمت رود رفتم. داخل مانند شیشه شفاف آب رودخانه علف‎های بلند و متراکم و ریش‏دار آبی مثل موج‏ تکان می‏خوردند، و در میانشان در تاریکی، و در شکاف‎هائی که برایم کاملاً آشنا بودند اینجا و آنجا ماهی چاق و تنبلی بی‏حرکت ایستاده و پوزه‏اش را در برابر جریان آب نشانه رفته بود، و در سطح بالا گاهی ماهی‎های جوان در دسته‏های کوچک به شکار مشغول بودند. من به خود گفتم چه خوب شد که امروز صبح به ماهیگیری نیامدم، اما هوا و آب و نوعی که ماهی سیاه و پیر ریش‏دار در میان دو قطعه سنگ گرد در آب شفاف برای استراحت ایستاده بود به من این نوید را می‏داد که امروز عصر احتمالاْ چیزی برای صید پیدا خواهد شد. من محل را به خاطر سپردم و به رفتن ادامه دادم و وقتی از هوای داغ و کورکننده جاده از میان در ورودی به راهروی مانند زیرزمین خنک خانه داخل شدم نفس عمیقی کشیدم.
   هنگام غذا، پدرم که حس ظریف هواشناسی داشت گفت: "من فکر می‏کنم دوباره رعد و برق بزند". من ایراد گرفتم و گفتم نه کوچک‏ترین رد ابری در آسمان و نه هیچ اثری از باد جنوبی دیده می‏شود، اما او لبخند زد و گفت: "احساس نمی‏کنی که هوا چه برانگیخته است؟ ما خواهیم دید."
   البته هوا به قدر کافی شرجی بود، و کانال فاضلاب بوئی شدید مانند شروع باد گرم و خشک می‏داد. من کمی دیرتر بخاطر کوه‎پیمائی و تنفس هوای گرم احساس خستگی می‏کردم و در ایوان پشت به باغ نشستم. با هشیاری ضعیفی که اغلب با چرت‏زدن قطع می‏گردید داستان ژنرال گوردون، قهرمان خارطوم را می‏خواندم، و حالا هرچه بیشتر به نظر من هم چنین می‏آمد که باید بزودی رعد و برقی بزند. آسمان مانند قبل همچنان کاملاً آبی بود، اما هوا مرتب دل‏تنگ کننده‏تر می‏گردید، طوری که انگار لایه‎های ابرهای سرخ‏گشته‌ای جلوی خورشید را که شفاف در بلندی ایستاده بود گرفته‏اند. در ساعت دو بعد از ظهر به داخل خانه می‏روم و شروع به آماده کردن وسائل ماهی‎گیری خود می‏کنم. در حین بررسی نخ‏ها و قلاب‎ها هیجان درونی شکار را از پیش احساس می‎کردم و با حق‏شناسی متوجه گشتم که فقط این لذت عمیق و پر شور هنوز برایم باقی مانده است.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=Jmf-i82-nWM&feature

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 5:28  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(6)
 
   من بر بالاترین صخره، جائی که ما در دوران تحصیل همیشه آتش پائیزانه خود را روشن می‏کردیم توقف و به اطراف نگاه می‏کنم. روشنائی رود و درخشش سدهای آهنی آسیاب را در عمق نیمه سایه‏دار دره می‏بینم، و در عمق تنگ‏اش شهر قدیمی‏مان دیده می‏شد که دود اجاق بر بالای بام‏های قهوه‏ای رنگشان ساکت و شیب‏دار در هوا بالا می‏رفت. آنجا خانه پدری، پل قدیمی و کارکاه ما قرار داشت که در آن من شعله کوچک و قرمز آتش آهنگری را می‏دیدم، و در پائین رود کارگاه ریسندگی قرار داشت که بر سقف صافش علف روئیده بود و در پشت شیشه‏های براقش برتا فویگلین همراه با عده دیگری مشغول کار بود. آه او! من نمی‏خواستم از او چیزی بدانم.
   شهر پدری‏ با تمام باغ‏ها، محل‏های بازی و گوشه و کنارهایش از آن پائین با همان صمیمیت قدیمی به من نگاه می‏کرد، اعداد طلائی ساعت کلیسا حیله‏گرانه در آفتاب می‏درخشیدند، و خانه‏ها و درختان در کنار رودخانه در سیاهی سردی منعکس بودند. فقط من تغییر یافته بودم، و تقصیر از من بود که میان من و این تصویر حجابی شبح مانند از خودبیگانگی آویزان بود. در این منطقه کوچک از دیوارها، رود و جنگل خرسندی و اطمینان دیگر شامل حال زندگی من نمی‏گشت، تقصیر از آن رشته نخ‏های محکمی بود که زندگیم را هنوز به این مکان‏ها‏ وصل می‏کردند، زندگی‏ای که دیگر واکس‏ خورده و محصور نبود، بلکه همه جا با موجی از اشتیاق از فراز مرزهای تنگ به مکانی فراخ ریشه می‏دواند. در حالی که با یک غم غریب به پائین نگاه می‏کردم تمام امیدهای محرمانه زندگی‏ام و کلمات پدر و کلمات شاعر محترم همراه با نذر مخفیانه‏ی خود من در ذهنم اوج باشکوهی می‏گیرند، و چنین به نظرم می‏آمد که مرد شدن و سرنوشت را آگاهانه در دستان خود نگاه داشتن باید یک امر جدی اما چیزی خوشمزه باشد. و بلافاصله این فکر به تردیدی که مرا بخاطر قضیه برتا فویگتلین به ستوه آورده بود نوری می‏‏تاباند. او می‏تواست زیبا باشد و مرا دوست بدارد؛ اما خوشبختی را چنین آماده و بی زحمت از دستان دختری هدیه گرفتن رسم و عادت من نبود.
   دیگر چیزی به ظهر نمانده و شوق صعود در من از بین رفته بود، در حال فکر کردن از مسیر عابرین به سمت شهر پائین می‏آیم، از زیر پل کوچک راه‏آهن که من همیشه تابستان‏ها در میان گیاهان گزنه کرم‏های سیاه خزدار از تیره طاووس به غنیمت می‏بردم و از کنار دیوار گورستانی که روبروی دروازه‏اش یک درخت گردوی خزه گرفته سایه پهنی افراشته بود می‏گذرم. دروازه باز بود و من از داخل آن صدای شرشر فواره را می‏شنیدم. محل جشن و بازی شهر درست در کنار گورستان قرار داشت، مردم در جشن ماه مه و جشن پیروزی بر ارتش فرانسه در ماه سپتامبر آنجا غذا و نوشابه می‏خوردند و صحبت و رقص می‏کردند. حالا گورستان در سایه درختان خیلی قدیمی و قدرتمند بلوط ساکت و فراموش گشته بر روی شن‎های سرخ قرار داشت.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 4:25  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(5)
 
   حالا افکارم به این داستان محکم آویزان بودند و راهی نمی‏یافتند. دوست داشتن یک دختر زیبا را اغلب در رویا با اشتیاقی عمیق احساس می‏کردم. حالا آنجا یکی بود، زیبا و بور و از من کمی بلندقدتر که می‏خواست او را ببوسم و در آغوشم استراحت کند. او قد بلند و قوی بود، او سفید و سرخ بود و چهره‏ای زیبا داشت، موی فرفری‏اش در کنار گردن در سایه‏ بازی می‏کرد، و نگاهش پر از عشق و انتظار بود. اما من هرگز به او فکر نمی‏کردم، من هرگز عاشق او نبودم، من هرگز در رویاهای لطیف به دنبالش نرفتم و هرگز نام او را در میان متکا با لرزش زمزمه نکردم. من هر وقت که مایل بودم اجازه داشتم او را نوازش کنم، اما من نمی‏توانستم او را مقدس شمرده و جلویش زانو بزنم و عبادتش کنم. نتیجه این کار چه بود؟ من چه باید می‏کردم؟
   ناراضی از بستر چمنی‏ام بلند می‏شوم. آه که زمانه بدی بود. اگر خدا می‏خواست و کارآموزیم همین فردا تمام می‏شد بعد می‏توانستم رهسپار سفر شوم، خیلی دور از اینجا، و همه چیز را فراموش کرده و باز از صفر آغاز می‏کردم.
   برای اینکه فقط کاری انجام داده باشم تا خود را زنده احساس کنم تصمیم می‏گیرم به قله کوه صعود کنم، هرچند این کار از اینجا خیلی پر زحمت بود. آدم در آن بالا بر فراز شهر کوچک می‏توانست دوردست را ببیند. شیب را در هوای طوفانی تا صخره‏های بالائی پیمودم، خود را میان سنگ‏ها با فشار به بالا کشیدم و به بالاترین مسیر بعدی رسیدم، جائی که کوه با غریبه‏نوازی غریبه بود و در بوته‏ها و تکه سنگ‏های شل ادامه پیدا می‏کرد. غرق در عرق و با نفس تنگی به قله می‏رسم و در جریان هوای ضعیف و آفتابی آن بلندی آزادانه‏تر نفس می‏کشم. گل‏های سرخ پژمرده گشته به پیچک‏ها شل آویزان بودند و وقتی لمس‏شان می‏کردم برگ‏های خسته و رنگ‏پریده خود را آویزان می‏ساختند. همه جا تمشک‏های سبز و کوچکی روئیده بود که فقط سمت با آفتاب تماس گرفته‏شان اولین نورهای خفیف قهوه‏ای رنگ به خود گرفته بود. پروانه‏های خاردار بی سر و صدا در سکوت گرما پرواز می‏کردند و در هوا جرقه‏های رنگارنگ می‏کشیدند؛ بر روی چتری از گیاه بومادران تعداد بی‏شماری سوسک با خال‏های قرمز و سیاه نشسته بودند، یک تجمع ساکت و عحیب، و به صورت خودکار پاهای بلند و باریک خود را تکان می‏دادند. مدت‏ها از ناپدید شدن ابرها می‏گذشت و آسمان رنگ آبی خالصی داشت که نوک‏های سیاه درختان کاج نزدیک کوه‏های جنگلی آن را به دو نیمه تقسیم می‏کرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 14:51  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(4)
 
   من از عشق خوب می‏دانستم، من بعضی از عاشق و معشوق‏ها را دیده و بعضی از اشعار عاشقانه زیبا و مست‏کننده را خوانده بودم. خود من هم حتی چندین بار عاشق شده و در رویا کمی از شیرینی‏اش‏ چشیده بودم، همان شیرینی‏ای که بر سر آن یک مرد زندگی‏اش را می‏گذارد، همان شیرینی‏ای که معنای اقدامات و تلاش‏های اوست. من همکلاسی‏هائی داشتم که دوست دختر داشتند، و در کارگاه کارآموزی همکارانی داشتم که بدون خجالت کشیدن می‏توانستند از سالون‏های رقص یکشنبه‏ها و از وارد شدنشان به اتاق خانم‏ها از راه پنجره تعریف کنند. با این حال عشق برایم هنوز یک باغ در بسته بود که جلوی دروازه‏اش خجول و مشتاق انتطار می‏کشیدم.
   ابتدا در آخرین هفته، کمی قبل از آن حادثه با قلم بنائی و زخمی شدن دست چپم اولین ندای شفاف عشق بر من ابلاغ گشت، و از آن زمان به بعد من در این وضعیت ناآرام و اندیشناک یک وداع‏کننده بودم، از آن زمان به بعد زندگی قبلی‏ام برای من به گذشته مبدل و معنای آینده برایم خوانا شده بود. کارآموز سال دوم کارگاه‏مان یک شب شانه به شانه‏ام آمد و در راه خانه برایم تعریف کرد یاری زیبا برایم می‏شناسد که تا حال دوست پسری نداشته است و کسی بجز مرا نمی‏خواهد، و برایم کیف پول ابریشمی‏ای بافته و می‏خواهد آن را به من هدیه کند. اسم او را نمی‏خواست بگوید، من خودم باید می‏توانستم آن را حدس بزنم. عاقبت بعد از اصرار کردن و پرسیدن موضوع را بی‏ارزش جلوه دادم، او ایستاد _ ما در آن لحظه بر روی محل گذر روی پل بالای آب بودیم _ و آهسته گفت: "او همین حالا دارد از پشت سر ما می‏آید". نیمه امیدوار و نیمه وحشت‏زده که کاش این فقط یک شوخی بی‏مزه باشد شرمسارانه سرم را به عقب چرخاندم. در این وقت دختر جوانی که از ریسندگی خارج شده بود در پشت سر ما از پله‏های پل بالا می‏آمد، برتا فویگتلین Berta Vögtlin را من از مراسم پذیرش آئین مسیحیت می‏شناختم. او می‏ایستد، مرا نگاه می‏کند، لبخند می‏زند و آرام سرخ می‏شود، تا اینکه تمام صورتش در شعله‏ قرار می‏گیرد. من با سرعت می‏دوم و به خانه می‏روم.
   از آن به بعد او دوبار به دیدنم آمد، بک بار در کارگاه ریسندگی، جائی که ما کار می‏کردیم، و یک بار در شب هنگام خانه رفتن، اما او فقط سلام کرد و بعد گفت: "وقت کار تو هم تموم شد؟" این یعنی که آدم مایل است سر صحبت را باز کند، من اما فقط سر تکان دادم و گفتم بله و با خجالت به رفتن ادامه دادم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 2:40  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(3)
 
   در گذشته این بیابان کوچک و ساکت که در پائین سرازیری تند و کوتاهش قطارها عبور می‏کنند محل اقامت خوبی برایم بود. علاوه بر علف‏های محکم و دست‏نخورده بوته‏های کوچک گل رز با خارهای ریز و چند درخت ضعیف و کوچک اقاقیا که باد آنها را کاشته بود نیز اینجا وجود داشتند و از میان برگ‏های نازک و شفافشان خورشید می‏درخشید. من زمانی بعنوان رابینسون کروسو بر روی این جزیره چمنی که کنارش صخره‏ها‏ی سرخ‏ رنگی ایستاده بودند سکونت می‏کردم، این پهنه متروک متعلق به هیچ کس نبود، فقط افراد شجاع و ماجراجوئی که با صعودی عمودی آن را فتح می‏کردند صاحبش می‏گشتند. در اینجا من در دوازده سالگی نامم را با اسکنه بر روی سنگ کندم و داستان کودکانه و درامی در باره رئیس شجاع قبیله سرخپوست در حال سقوطی را نوشتم.
   چمن آفتاب سوخته مانند دسته‏ای مو رنگ‏پریده و سفید در سرازیری تند آویزان بود، شاخ و برگ از حرارت سرخ گشته سرو کوهی بوی تند و تلخی در هوای گرم و بی‏باد می‏داد. من در دشت بی‏حاصل و خشک می‏رفتم، برگ‏های لطیف اقاقیا را که در نظمی ظریف با رنج‏ زیر آفتاب سوزان آسمان بیکران آبی رنگ استراحت می‏کردند دیدم و به فکر فرو رفتم. به نظرم می‏آمد که وقت مغتنمی‏ست تا زندگی و آینده‏ام را پیش چشمانم گسترش دهم.
   اما قادر نبودم چیز تازه‏ای کشف کنم. من فقط عجز عجیب و غریبی می‏دیدم که مرا از همه جهت تحدید می‏کرد، رنگ باختن و پژمردگی وحشتناک شادی‏های آزمون گشته و افکار عزیز گشته را می‏دیدم. شغلم نمی‏توانست جایگزین خوبی برای تمام آن سعادت کودکانه و آنچه که باید با اکراه از دست می‏دادم باشد، من شغلم را کم دوست می‏داشتم و مدت درازی هم به آن وفادار نماندم. آن شغل برایم چیزی نبود بجز مسیری به سمت جهانی که در جائی از آن باید بدون شک خرسندی تازه‏ای یافت می‏گشت. این چه نوع جهانی می‏توانست باشد؟
   آدم می‏توانست جهان را ببیند و پول کسب کند، آدم دیگر قبل از به عهده گرفتن و انجام دادن کاری احتیاج به سؤال کردن از پدر و مادر خود نداشت، آدم می‏توانست یکشنبه‏ها بولینگ بازی کند و آبجو بنوشد. اما من می‏دیدم که تمام این کارها فرعی و بی‏اهمیت‏اند و به هیچ وجه معنای زندگی‏ای که انتظارم را می‏کشید نمی‏دهند. معنای واقعی زندگی جای دیگری بود، جائی عمیق‏تر، زیباتر، اسرار آمیزتر، جائی که باید رغبت و رضایتی عمیق مخفی باشد وگرنه قربانی دادن برای خرسندی‏های نوجوانی بی‏معنا می‏گردند، و من چنین احساس می‏کردم که این معنا ارتباطی تنگ با دخترها و عشق دارد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۰ساعت 17:8  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(2)
 
   اندیشناک از روی پرچین بالا می‏روم، یک نیلوفر آبی رنگ صورتم را لمس می‏کند، آن را از شاخه می‏چینم و در دهان قرار می‏دهم. من حالا تصمیم گرفته بودم به گردش بروم و از بالای کوه شهرمان را تماشا کنم. پیاده‏روی یکی از کارهای نیمه خوشحال کننده‏ای بود که در زمان نوجوانی‏ نمی‏توانست به ذهنم خطور کند. یک پسربچه به قدم زدن نمی‏پردازد بلکه مانند یک راهزن، یک شوالیه یا یک سرخپوست به جنگل می‏رود، او بعنوان یک قایق‏ران، یک ماهی‏گیر و یا یک آسیاب‏ساز به کنار رود می‏رود، او در چمنزارها برای شکار پروانه‏ها و مارمولک‎ها می‏دود. و بدینسان چنین به نظر می‏آمد که پیاده‏روی کردن من مانند کار با ارزش و تا اندازه‏ای کسل کننده آدمی بالغ است که درست نمی‏داند باید با خود چه کند.
   نیلوفر آبی رنگ خیلی زود پژمرده گشت و من بعد از دور انداختن آن شاخه‏اش را که مزه تند و تلخی داشت می‏جویدم. در کنار برجستگی خاکی کنار ریل قطار، جائی که یک بوته بلند گل طاووسی ایستاده بود مارمولک سبز رنگی از کنار پاهایم می‏گریزد، در این وقت دوران کودکی باز در من بیدار می‏گردد، و من آرام نگرفتم و دویدم و نوک پا راه رفتم و کمین کردم تا اینکه عاقبت حیوان وحشت‏زده را که مانند خورشید داغ بود در دستانم نگاه داشتم. به چشمان کوچک و مانند جواهر براقش نگاه کرده و با طنینی از سعادت سابق دوران شکار بدن نرم و نیرومند و پاهای خشن‏اش را که در حال تقلا و از خود دفاع کردن بودند میان انگشتانم احساس می‏کنم. اما بعد شوق این کار از بین می‏رود و من دیگر نمی‏دانستم با آن حیوان اسیر چه باید بکنم. او دیگر مهم نبود و برایم شادی‏ای به بار نمی‏آورد. من خودم را خم کرده و دستم را باز می‏کنم، مارمولک لحظه‏ای تعجب‏زده با پهلوهائی که سریع در حال تنفس کردن بودند بی‏حرکت می‏ماند و بعد تند در میان علف‏ها ناپدید می‏گردد. یک قطار بر روی ریل‏های آهنی ِ براق از آنجا و از کنار من عبور می‏کند، من دور شدنش را نگاه می‏کنم و برای لحظه‏ای به وضوح حس می‏کنم که اینجا دیگر نمی‏تواند برایم شوقی حقیقی برویاند، و مشتاقانه آرزوی دور گشتن با این قطار و راندن به سمت جهان را می‏کردم.
   من برای اطمینان از اینکه نگهبان راه‏آهن در آن نزدیکی نیست اطرافم را می‏پائیدم، و چون چیزی نه دیده می‏شد و نه شنیده بنابراین سریع از روی ریل به آن سمت پریدم و از صخره سنگی کوتاه و قرمز رنگی که هنوز سوراخ‏های سیاه حاصل از انفجار در بعضی از جاهای آن از راه‏آهن قابل رویت بودند بالا رفتم. به بالا سریدن برایم کاری آشنا بود، من با محکم نگهداشتن بوته مقاوم گل طاووسی خود را بالا کشیدم. در سنگ سرخ گرمای خشک خورشید تنفس می‏کرد، هنگام بالا رفتن شن داغ داخل آستین‏هایم می‏گشت و وقتی من به بالای سر خود نگاه می‏کردم، آسمان گرم و درخشان در بالای دیوار سنگی و عمودی به طرز عجیبی نزدیک و محکم ایستاده بود. و ناگهان من در آن بالا بودم، من توانسته بودم با محکم نگاه داشتن ساقه خاردار کوچک اقاقیا و با کمک گرفتن از زانوهایم خود را با زور به بالا بکشم و حالا بر روی علف‏زاری با یک سراشیبی تند بودم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 17:27  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.(1)
 
   با لذت بردن از تعطیلات از گلی به سوی گل دیگر می‏رفتم، در اینجا و آنجا یک گل آذین‏چتری معطر را می‏بوئیدم یا محتاطانه با انگشت کاسبرگ گُلی را باز می‏کردم تا به درونش نگاه کرده و گودال‏های رنگ‏پریده و مرموز و نظم خاموش ِ شریان‏ها و مادگی شبیه به رشته نخ‏هائی با موهای نرم و راه‏آب‏های کریستال مانندش را مشاهد کنم. در این حال آسمان ابری صبحگاهی را مطالعه می‏کردم که بی‏نظمی آشفته و عجیبی از نخ‏های راه راهِ بخار و ابرهای کوچک پشمی و پرزدار آن را پوشانده بود. به نطر می‏آمد که امروز حتماً دوباره یک رعد و برق بزند، و من تصمیم داشتم بعد از ظهر چند ساعتی به ماهی‏گیری بروم. و با این امید که کرم خاکی پیدا کنم با جدیت چند سنگ آهکی آتشفشانی حاشیه باغچه را به کناری می‏زنم و مشغول جستجو می‏گردم، اما فقط جمعی از سوسک‏های خاکی خشک و خاکستری رنگ آنجا می‏خزیدند و آشفته به هر سمتی در حال گریختن بودند.
   من به این می‏اندیشیدم که حالا چکار باید کرد، اما چیزی بلافاصله به فکرم نمی‏رسید. پیش از این سال‏ در آخرین تعطیلاتم کاملاً یک نوجوان بودم. آنچه را که من در آن زمان با کمال میل انجام می‏دادم، مانند به هدف شلیک کردن با کمانی از شاخه درخت فندق، بادبادک هوا کردن و منفجر ساختن سوراخ موش‏ها در مزارع با باروت، تمام این کارها نور و جذابیت آن زمان را دیگر از دست داده بودند، طوری که انگار یک قسمت از روحم خسته شده باشد و نخواهد دیگر به نداهائی که روزی برایش عزیز بودند و شادی به ارمغان می‏آوردند هرگز جوابی بدهد.
   تعجب‏زده و با اندوهی خاموش در منطقه کاملاً آشنای شادی‏های دوران نوجوانی‏ام به اطراف می‏نگریستم. باغ کوچک، ایوان‏هائی با گل تزئین گشته و حیاط تر و پر سایه با آن سنگ‏فرش‏ها و خزه‏های سبز به من نگاه می‏کردند و چهره‏ای متفاوت از قبل داشتند، و حتی گل‏ها نیز تا اندازه‏ای از جادوی پایان‏ناپذیرشان کاسته شده بود. در گوشه باغ بشگه‏‏ قدیمی با لوله‏ای برای هدایت آب بی‏تکلف و خسته کننده قرار داشت؛ و من آنجا در قدیم بر خلاف خوشایند پدرم نیمی از روز شیر بشگه را باز می‏کردم و با جریان آب آن چرخ‏های آسیاب چوبی‏ام را به حرکت می‏انداختم، در مسیر آب کانال، سد‏ و نهرهای مصنوعی می‏ساختم و گاهی سیل‏ به راه می‏انداختم. بشگه آب پوسیده گشته برای من محبوبی وفادار و یک سرگرمی بود، و در حالی که من بشگه را نگاه می‏کردم حتی طنین آن سعادت کودکی در گوشم پیچید، فقط این طنین مزه غم‏انگیزی می‏داد، و بشگه دیگر نه سرچشمه بود، نه جریان آب و نه آبشار نیاگارا.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 17:52  توسط سعید از برلین  | 

گردباد.
 
اواسط دهه‏ی نود بود و من آن زمان دوران کارآموزی خود را در کارخانه کوچکی در شهر پدری‏ام که همان سال برای همیشه ترک‏اش کردم می‏گذراندم. حدود هجده سال از سنم می‏گذشت و از اینکه دوران جوانی زیبائی داشتم اصلاً چیزی نمی‏دانستم، با وجودی که من از آن هر روز لذت می‏بردم و خودم را مانند پرنده‏ای در هوا احساس می‏کردم. برای افراد سالخورده‏ای که ممکن است نتوانند دیگر اتفاقات سال‏های گذشته را جزء به جزء به یاد آورند لازم است فقط این نکته را یادآوری کنم: در آن سالی که من از آن صحبت می‏کنم ناحیه ما توسط یک گردباد یا طوفانی که نظیرش نه قبلاً دیده شده بود و نه بعداً دیده گشت مورد حمله واقع گردید. در آن سال این اتفاق رخ داد. من دو سه روز قبل از آن با قلم بنائی به دست چپم ضربه‏ای وارد کرده بودم. دستم سوراخ شده و باد کرده بود، باید آنرا پانسمان می‏کردم و اجازه نداشتم به کارگاه بروم.
   به خاطر دارم که در تمام ایام پایانی آن تابستان هوا در دره تنگ ما به طور بی‏سابقه‏ای شرجی و خفه بود و گاهی آسمان روزهای متمادی منقلب بود و به دنبال هم رعد و برق می‏زد. ناآرامی داغی در طبیعت موجود بود و من البته فقط به طور ناخودآگاه و مبهم از آن متأثر گشتم و چیزهای کمی از آنها در خاطرم باقی مانده است. برای مثال وقتی من شب‏ها برای ماهیگیری می‏رفتم، ماهی‏ها را بخاطر شرجی و گرم بودن هوا به طور غریبی برانگیخته می‎یافتم، آنها بدون نظم به هم فشار می‏آوردند، اغلب از آب ولرم به بالا می‏جهیدند و مانند کورها اسیر قلاب ماهیگیری می‏گشتند. حالا عاقبت هوا کمی خنک‏تر و آرام‏تر شده بود، رعد و برق کمتر می‏زد، و در سحرگاه هوا کمی بوی پائیز می‏داد.
   یک روز صبح با یک کتاب و یک تکه نان در ساک برای تفریح کردن از خانه خارج گشتم. همانطور که از دوران کودکی به آن عادت داشتم اول از پشت خانه به باغ که هنوز در سایه قرار داشت رفتم. صنوبرهائی که پدرم کاشته بود و من آنها را از زمانی که کاملاً جوان و مانند میله‏ای نازک بودند می‏شناختم ستبر و بلند ایستاده بودند و در زیرشان توده‏های برگ سوزنی قهوه‏ای رنگ ریخته بود، و سال‏ها می‏گذشت که در آنجا انگار چیزی بجز گل همیشه بهار نمی‏خواست سبز شود. و در نزدیک آنجا بوته‏های گل مورد علاقه مادرم در یک حاشیه باریک و دراز قرار داشتند که درخشش و شادی زیادی پخش می‏کردند، و ما هر یکشنبه برای تهیه دسته گلی بزرگ از آنها می‏چیدیم. در آنجا گیاهی بود با شنگرف سرخ و دسته‏ای از گل‏های کوچک به نام عشق سوزان، و بر شاخه‏های نازک یک بوته لطیف گل‏هائی به شکل قلب‏های سرخ و سفید که مردم آنها را قلب خانم‏ها می‏نامیدند آویزان بودند، و بوته‏ای دیگر نخوت بد بو نام داشت. شاخه‏های بلند گل مینا که هنوز به گل ننشسته بودند در نزدیک هم قرار داشتند، و در میانشان کرمی چاق با خارهای نرم و گیاه مضحک پرپهن می‏خزیدند، و این حاشیه باریک و دراز باغچه محبوب و رویائی ما بود، زیرا در آنجا بسیاری از گل‏های عجیب و غریب طوری کنار هم قرار داشتند که برایمان عجیب‏تر و بهتر از تمام گل‏های رز در دو باغچه گرد دیگر بودند. وقتی بر آنجا خورشید می‏تابید و پیچک‏های روی دیوار شروع به درخشیدن می‏کردند، بعد هر بوته زیبائی مخصوص به خود را می‏گرفت، گلایول‏ها با رنگ‏های نافذ خیلی به خود می‏نازیدند، گیاه وانیل قهوه‏ای رنگ مانند افسون گشته‏ای غرق بوی دردآور خود می‏شد، بوته دم روباه تسلیم گشته و پژمرده رو به پائین آویزان می‏گشت، گل زبان در قفا اما خود را بر روی انگشتان پا قرار می‏داد و ناقوسهای متعدد تابستانیش را به صدا می‏آورد. زنبورها در کنار ترکه‏های طلائی و در میان گل‏های شیپوری با صدای بلند و به صورت گروهی پرواز می‏کردند، عنکبوت‏های کوچک و قهوه‏ای رنگی با سرعت بر روی پیچک‏ها به جلو و عقب می‏دویدند؛ بر بالای شقایق‏ها آن پروانه‏های سریع و بلهوس با بدن‏های چاق و بال‏های شیشه‏ای که مشتاق و یا دُم کبوتر نامیده می‏گشتند وزوز کنان می‏لرزیدند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۰ساعت 23:50  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(15)
 
   سکوتی طولانی برقرار می‏گردد. بعد پائولا دوباره شروع به صحبت می‏کند:
   "آیا از کسی سؤال کرده‏اید که آیا مایل است با شما ازدواج کند؟"
   "سؤال کرده‏ام! نه، نپرسیده‏ام. برای چه؟ من خوب می‏دانم که کسی راضی به این کار نیست."
   "پس شما مایلید که دخترها پیش‏ شما بیایند و بگویند: آخ آقای اون‏گلت، می‏بخشید، اما من خیلی مایلم که با شما ازدواج کنم! ولی البته باید بتوانید برای رخ دادن چنین اتفاقی خیلی انتظار بکشید."
   آندریاس آهی می‏کشد: "من این را خوب می‏دانم. شما می‏دانید که منظورم چیست دوشیزه پائولا. اگر می‏دانستم که کسی منظور بدی ندارد و می‏تواند مرا کمی تحمل کند، بعد _"
   "بعد شاید شما دلتان به رحم می‏آمد و به او چشمک می‏زدید یا انگشت اشاره خود را تکان می‏دادید! خدای من، شما خیلی _ شما خیلی _"
   با این حرف پائولا از آنجا می‏رود، اما نه با چهره‏ای خندان، بلکه با قطرات اشگ در چشم. اون‏گلت نتوانست گریه کردن او را ببیند، اما متوجه چیزی عجیب در صدای پائولا و گریختن‏ او گشت، به همین دلیل پشت سر او می‏دود و وقتی به او می‏رسد و هر دو کلمه‏ای نمی‏یابند که بگویند، ناگهان همدیگر را در آغوش گرفته و به همدیگر یک بوسه می‏دهند. در این وقت اون‏گلت کوچک اندام و پائولا نامزد می‏شوند.
   هنگامی که او خجالت‏زده اما شجاع با عروس خود بازو در بازو به باغ رستوران بازمی‏گردد همه خود را برای رفتن آماده کرده و فقط منتظر آمدن آن دو بودند. مارگرت در آن هیاهو و حیرانی و سر تکان دادن‏ها و تبریک گفتن‏ها جلوی اون‏گلت ظاهر می‏شود و می‏پرسد: "کیف‏دستی‏ام را کجا گذاشته‏اید؟"
   داماد مضطرب آدرس محل کیف را می‏دهد و با سرعت به جنگل بازمی‏گردد، و پائولا هم به همراه او می‏رود. در محلی که او آن همه وقت نشسته و گریه کرده بود و در میان شاخ و برگ‏های قهوه‏ای رنگ کیف درخشنده قرار داشت. عروس می‏گوید: "خوب شد که ما دوباره اینجا آمدیم. دستمال تو هم هنوز اینجا قرار دارد."
 
(1908)
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۰ساعت 21:1  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(14)
  
   او یک ساعت تمام آنجا نشست. چشمانش دوباره خشک شده بودند و هیجانش پریده بود، اما موقعیت غم‏‏انگیز و ناامیدی در کوشش‏هایش خود را روشن‏تر از قبل به او نشان می‏دادند. در این وقت خش خش لباس و صدای آهسته پائی که در حال نزدیک شدن بود را می‏شنود، و قبل از آنکه بتواند از جایش بجهد، پائولا در کنارش ایستاده بود.
   پائولا با شوخی می‏پرسد: "کاملاً تنها؟" و چون او جوابی نمی‏دهد بنابراین دقیق‏تر به آندیاس نگاه می‏کند و ناگهان جدی شده و با مهربانی زنانه‏ای می‏پرسد: "چیزی از دست داده‏اید؟ آیا برایتان حادثه‏ای رخ داده است؟"
   اون‏گلت آهسته و بدون جستجوی عبارات جواب می‏دهد: "نه. فقط به این پی بردم که من برای در میان مردم بودن مناسب نیستم. و اینکه من برایشان یک دلقک بیشتر نبوده‏ام."
   "اما، خیلی هم مهم نیست _"
   "چرا، خیلی هم مهم است. من دلقک آنها بودم، و مخصوصاً دلقک دخترها. چون من خوش قلب بودم و آنرا نمایان می‏ساختم. حق با شما بود، من نمی‏بایست عضو گروه کر می‏شدم."
   "شما می‏تونید دوباره از آن خارج شوید، و بعد همه چیز درست می‏شود."
   "من می‏تونم عضویتم را باطل کنم، و انجام این کار همین امروز بهتر از فرداست. اما با این کار چیزی درست نمی‏شود."
   "به چه دلیل؟"
   "چون من برای آنها تبدیل به یک دلقک شده‏ام. و چون حالا دیگر کسی _"
   بغض راه گلوی آندریاس را می‏گیرد. پائولا مهربانانه می‏پرسد: "و چون حالا دیگر کسی _؟"
   آندریاس با صدائی لرزان ادامه می‏دهد: "چون حالا دیگر هیچ دختری به من توجه نخواهد کرد و مرا جدی نخواهد گرفت."
   پائولا آهسته می‏گوید: "آقای اون‏گلت، آیا حالا شما بی‏انصافی نمی‏کنید؟ یا منظورتان این است که من به شما توجه نمی‏کنم و شما را جدی نمی‏گیرم؟"
   "نه، اینطور نیست. من فکر می‏کنم که شما هنوز حرمتم را نگاه می‏دارید. اما منظورم این نبود."
   "پس منظورتان چیست؟"
   "آه خدای من، من اصلاً نمی‏بایست در این باره صحبت می‏کردم. اما من کاملاً دیوانه می‏شوم وقتی می‏بینم دیگران در وضعیت بهتری از من قرار دارند، خوب من هم یک انسان هستم، مگر اینطور نیست؟ اما با من _ با من نمی‏خواهد _ با من نمی‏خواهد کسی ازدواج کند!"
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۰ساعت 13:33  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(13)
 
   پس از گذشت نیم ساعت جمعیت به محل مورد هدف می‏رسد، یک روستای کوچک در جنگل که مهمانخانه آن بخاطر قهوه خوبش معروف بود و در نزدیکش خرابه‏های قصر یک شوالیه راهزن قرار داشت. جوان‏ها که زودتر رسیده بودند با جنب و جوش در باغ کافه بازی می‏کردند. حالا از داخل کافه چند میز آورده و کنار یکدیگر قرار داده می‏شوند، صندلی‏ها و نیمکت‏ها را جوان‏ها به درون باغ حمل می‏کردند؛ رومیزی‏های تمیز بر روی میزها بهن می‏شوند و فنجان‏ها‏، قوری‏ها، بشقاب‏ها و انواع شیرینی‏ها روی میز قرار می‏گیرند. خانم اون‏گلت مؤفق شده بود پسرش را در کنار مارگرت بنشاند. اما او متوجه این مزیت نبود، بلکه حس بدبختی‏ نوری غمگینانه در پیش چشم او از خود پخش می‏کرد، او بی‏اعتنا قهوه سرد شده‏اش را با قاشق هم می‏زد و با وجود تمام نگاه‏هائی که مادر به سویش می‏فرستاد لجوجانه خاموش بود.
   بعد از دومین فنجان قهوه هر دو رهبر گروه جوان‏ها تصمیم می‏گیرند برای بازی به طرف خرابه قصر بروند. گروه پسرها به اتفاق گروه دخترها پر سر و صدا از جا برمی‏خیزند. همینطور مارگرت دیرلام نیز از جا برمی‏خیزد و در حال بلند شدن کیف‏دستی کوچک زیبا و منجوق‏دوزی شده‏اش را با این کلمات به اون‏گلت که در دل‏سردی غرق گشته بود می‏سپرد:
   "خواهش می‏کنم از کیفم خوب مواظبت کنید، ما می‏رویم بازی کنیم." آندریاس به سرش حرکتی می‏دهد و کیف را می‏گیرد. اطمینان بیرحمانه‏ی مارگرت از اینکه او پیش افراد مسن‏تر می‏ماند و در بازی شرکت نمی‏کند باعث تعجبش نگشت. اما از اینکه چرا او همه مهربانی‏های تعجب برانگیز هنگام تمرین را، داستان آن چارپایه کوچک و بقیه چیزها را از همان ابتدا متوجه نگشته است در تعجب بود.
   بعد از رفتن جوان‏ها افراد باقیمانده دوباره در حال قهوه ‏نوشیدندن و صحبت کردن بودند که اون‏گلت بدون جلب توجه از جایش بلند می‏شود و از پشت باغ و از روی مزارع به سمت جنگل می‏رود. کیف کوچکی که در دست حمل می‏کرد در نور خورشید با شادی در حال درخشیدن بود. در جلوی تنه کوتاه یک درخت شکسته توقف می‏کند. دستمالی از جیب در آورده و آنرا بر روی تنه مرطوب درخت پهن می‏کند و روی آن می‏نشیند. بعد سر را بر روی دو دستش تکیه داده و در افکاری غمگین فرو می‏رود، و وقتی نگاهش دوباره به کیف‏دستی رنگارنگ مارگرت می‏افتد و همزمان با آن باد فریاد شادی جمعیت را به سمت او می‏آورد، او سر سنگینش را بیشتر خم و بی‏صدا و کودکانه شروع به گریستن می‏کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 23:53  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(12)
 
   او خشمگین فریاد می‏زد: "پائین! به شما می‏گم منو دوباره بیارید پائین!"
   بغض راه گلویش را می‏بندد، او خود را کاملاً نابود شده احساس می‏کرد و می‏پنداشت به شرمی ابدی دچار شده است. شاگرد داروساز اما بر این عقیده بود که او برای آزادیش باید هزینه بپردازد و همه مشوقانه کف زدند.
   مارگرت دیرلام هم فریاد کشید: "شما باید هزینه بپردازید".
   آندریاس در این وقت دیگر نمی‏توانست مقاومت کند و داد می‏زند: "باشه، باشه. اما زودتر!"
   شکنجه‏گرش حالا سخنرانی‏ کوتاهی با این مضمون می‏کند: سه هفته از عضویت آقای اون‏گلت در گروه کر ما می‏گذرد بدون آنکه کسی آواز خواندن او را شنیده باشد. و حالا قبل از خواندن یک آواز برای جمع نمی‏تواند او از وضعیت مرتفع و خطرناکی که در آن قرار دارد نجات یابد.
   بعد از پایان صحبت او آندریاس که احساس می‏کرد نیرویش در حال ترک کردن اوست فوری شروع به خواندن می‏کند. او نیمه گریان می‏خواند: "آیا آن ساعات را به یاد می‏آوری" _ و هنوز بیت اول را تمام نکرده بود که مجبور به ول کردن شاخه گشته و با کشیدن فریادی به زمین سقوط می‏کند. حالا اما همه وحشت‏زده بودند، و اگر یکی از پاهایش شکسته باشد، قطعاً باید آنها اظهار پشیمانی و همدردی‏ با او می‏کردند. اما او با چهره‏ای رنگ پریده و بدون آسیب دیدگی دوباره از جا برمی‏خیزد، کلاهش را که در کنارش روی لجن افتاده بود برمی‏دار، با دقت دوباره آن را بر سر می‏گذارد و در سکوت از آنجا دور می‏شود _ بر عکس مسیری که آنها آمده بودند. او در پشت اولین پیچ کنار جاده می‏نشیند و سعی به آرام کردن خود می‏کند.
   شاگرد داروساز که با وجدانی ناراحت به دنبال او رفته بود آندریاس را در جائی که نشسته بود پیدا می‏کند. او از آندریاس طلب بخشش می‏کند، اما جوابی از او دریافت نمی‏کند.
   او دوباره خواهشمندانه می‏گوید: "من واقعاً خیلی متأسفم. من یقیناً فکر بدی در سر نداشتم. خواهش می‏کنم منو ببخشید، و دوباره با ما بیائید!"
   اون‏گلت می‏گوید "مهم نیست" و اشاره‏ای می‏کند، و آن دیگری ناراضی از آنجا می‏رود.
   کمی دیرتر دومین دسته از افراد مسن‏تر از راه میرسد و هر دو مادر در میان آنها آهسته نزدیک می‏شوند. اون‏گلت به طرف مادرش می‏رود و می‏گوید:
   "من می‏خواهم به خانه بروم."
   "خانه؟ بگو ببینم چرا؟ آیا اتفاقی افتاده؟"
   "نه. اما ماندن ارزشی ندارد، من حالا دیگر مطمئنم."
   "که اینطور؟ آیا از مارگرت جواب رد شنیدی؟"
   "نه. اما من مطمئنم _"
   مادر حرف آندریاس را قطع می‏کند و او را به دنبال خود می‏کشد.
   "مسخره ‏بازی را کنار بگذار! تو با من میائی، و همه چیز درست خواهد شد. وقت نوشیدن قهوه تو را کنار مارگرت می‏نشانم، مواظب باش."
   او با ناامیدی سرش را تکان می‏دهد و به همراه مادرش می‏رود. پائولا سعی می‏کند سر صحبت را با او باز کند ولی مجبور می‏شود دوباره آن را فراموش کند، زیرا که آندریاس ساکت به روبرو نگاه می‏کرد و چهره‏اش طوری خشمگین و تلخ بود که هرگز کسی او را به این شکل ندیده بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 12:1  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(11)
 
   در این بین مارگرت با بقیه جوان‏ها خیلی جلوتر رفته بودند، و اون‏گلت نیز به این گروه کوچک جوان و شوخ پیوسته بود، و برای پا به پای آنها رفتن با پاهای کوچکش باید به خود زحمت زیادی می‏داد.
   دوباره آنها به طور استثنائی با او مهربان شده بودند، زیرا که آندریاس کوچک و هراسان با آن چشمان عاشقش برای این آدم‏های شوخ یک طعمه آماده بود. همچنین مارگرت زیبا نیز با بقیه همکاری کرده و ستایش‏گر خود را با جدیتی ظاهری کم کم به حرف می‏کشاند، طوری که آندریاس در اثر هیجانی خوشحال کننده و بخش‏هائی از جملات بلعیده شده‏اش کاملاً داغ می‏گردد.
   شادی اون‏گلت مدت زیادی دوام نمی‏آورد. کم کم آندریاس بیچاره متوجه می‏گردد که بقیه از پشت سر او را مسخره می‏کنند، و با اینکه او به این چیزها عادت داشت اما با این حال دلش شکست و امیدش را دوباره از دست داد. ولی تا حد امکان اجازه نمی‏داد کسی از ظاهرش متوجه چیزی گردد. با گذشت هر پانزده دقیقه بر شادی جوان‏ها افزوده می‏گشت و هرچه او جوک‏ها و کنایه‏ها را که مربوط به او می‏گشتند خواناتر می‏شنید با زحمت و با صدای بلندتری آنها را در خندیدن همراهی می‏کرد. عاقبت گستاخی جوان‏ها به پایان می‏رسد، یک کمک داروساز که قدش به بلندی یک درخت بود متلک گفتن به او را به یک شوخی واقعاً خشن مبدل می‏سازد.
   حالا آنها به کنار یک درخت قشنگ و پیر بلوط رسیده بودند و شاگرد داروساز پیشنهاد داد که او می‏تواند با دست‏هایش پائین‏ترین شاخه درخت بلند را لمس کند. او خود را زیر شاخه قرار می‏دهد و چندین بار به بالا می‏پرد، اما دستش کاملاً به شاخه نمی‏رسید و تماشاگران که در نیمدایره‏ای آنجا ایستاده بودند شروع به دست انداختن او می‏کنند. او به این فکر می‏افتد که بوسیله یک شوخی آبروی از دست رفته خود را دوباره به دست آورد و کس دیگری را برای مسخره شدن به جلو هل دهد. ناگهان دور کمر اون‏گلت کوچک اندام را می‏گیرد، او را به هوا بلند می‏کند و از او می‏خواهد که شاخه را بگیرد و خود را آنجا نگهدارد. آندریاس که غافلگیر و عصبانی شده بود اگر در آن حالت معلق ترس از افتادن نمی‏داشت هرگز به این کار تن در نمی‏داد. به این دلیل او شاخه را می‏گیرد و خود را محکم نگاه می‏دارد؛ به محض اینکه حمل کننده‏اش متوجه این کار می‏گردد او را ول می‏کند، و حالا اون‏گلت در میان خنده جوان‏ها درمانده در آن بالا آویزان می‏ماند، با پاهائی بی‏قرار و فریادی از سر خشم.
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 11:18  توسط سعید از برلین  | 

یک قطعه نان جو سبوس‏دار
هفت عدد خرمای اهل تونس
یک لیوان چای قند پهلو
روزه‏ام را باطل می‏سازند
و یاد تو خدا را کامل.
 
عود روشن می‏کنم
بوی تو در فضا می‏پیچد
بوی بنفشه
که چهره به شبنم در سحر بخشیده.
 
دودِ عود در هوا می‏چرخد
بوی عود به دور یاد تو می‏پیچد
و چشمانم رنگ چشم تو را می‏گیرند.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 23:55  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(10)
 
   اولین دوشنبه عید پاک آسمان آبی و آفتابی بود، و ساعت دو تقریباً همه‏ی اعضاء گروه کر با بعضی از مهمان‏ها و خویشاوندان خود بالای شهر در خیابان کاج گرد هم آمدند. اون‏گلت مادرش را با خود آورده بود. او شب قبل به مادرش اعتراف کرده بود که عاشق مارگرت می‏باشد و البته امید کمی دارد، اما به مساعدت مادرانه و به گردش دسته جمعی بعد از ظهر فردا هنوز اعتماد دارد. گرچه مادر بهترین‏ها را برای پسر کوچکش آرزو می‏کرد، اما چنین به نظرش می‏رسید که مارگرت برای او خیلی جوان و زیبا به نظر می‏آید. اما امتحان کردن آن مجانی بود؛ مطلب عمده این بود که آندریاس هرچه زودتر لااقل به خاطر مغازه دارای یک همسر شود.
   آنها چون جاده جنگلی تا اندازه‏ای سربالائی نسبتاً تندی داشت و عبور از آن دشوار بود بدون آواز خواندن به راه می‏افتند. با این حال اما خانم اون‏گلت نفس به اندازه کافی داشت تا با جدیت به پسرش آخرین تدابیر رفتار برای ساعات در پیش را یادآوری و تأکید کند و سپس بعد از آن به یک صحبت جمع و جور نیز با خانم دیرلام بپردازد. مادر مارگرت برای بالا رفتن از سربالائی مشکل داشت و در حالی که هوا به اندازه کافی برای جواب دادن نداشت، یک ردیف چیزهای مطلوب و جالب می‏شنید. خانم اون‏گلت با تعریف از هوای با شکوه صحبت را آغاز کرده بود و از آنجا موضوع را به تقدیر از موسیقی کلیسائی کشاند، یک ستایش از وضع ظاهر نیرومند خانم دیرلام و از زیبائی لباس بهاره‏ی مارگرت کرد، و عاقبت نمایشی از شکوفائی شگفت‏انگیزی که مغازه لوازم دوخت و دوز زنانه خواهرش در سال‏های اخیر کرده بود داد. خانم دیرلام بعد از این حرف‏ها مجبور به تعریف کردن از سلیقه و استعداد بازرگانی خوب پسر خانم اون‏گلت گردید و گفت که شوهرش نیز سالیان قبل در زمان دوران تحصیل آندریاس متوجه این موضوع گشته و آن را تائید کرده بوده است. مادر به شعف آمده آندریاس در جواب این چاپلوسی نیمه آهی می‏کشد و می‏گوید: البته که اینطور است، آندریاس با استعداد است و پیشترفت زیادی خواهد کرد، همینطور آن مغازه باشکوه هم دیگر تقریباً به او تعلق دارد، اما تنها چیزی که رقت‏انگیز است خجالتی بودن او در مقابل خانم‏هاست. از طرف او نه کمبودی در میل و نه در فضیلت مطلوب ازدواج کردن وجود دارد، بلکه فقط فاقد اعتماد و شجاعت اقدام کردن می‏باشد.
   خانم دیرلام حالا شروع به دلداری دادن به مادر نگران می‏کند، و گرچه در این حال ابداً دخترش را در نظر نداشت، اما خانم اون‏گلت را مطمئن می‏ساخت که ازدواج با آندریاس برای هر دختر مجردی در شهر می‏تواند خوشحال کننده باشد. خانم اون‏گلت این کلمات را مانند عسل می‏مکد.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 12:27  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(9)
 
   روز بعد پائولا او را به این خاطر که جای ایستادن مصنوعی بالا برده‏اش کاملاً متکبرانه به چشم می‏آید و او را مضحک جلوه می‏دهد سرزنش کرد. آندریاس قول می‏دهد که به خاطر قامت کوتاه خود دیگر خجالت نکشد، ولی قصد دارد فردا در اولین یکشنبه عید پاک برای آنکه به آن همکاری که چارپایه را تهیه کرده است توهین نشود از چارپایه کوچک برای آخرین بار استفاده کند. پائولا این ریسک را نکرد به آندریاس بگوید آیا مگر نمی‏بیند که چارپایه را فقط برای دست انداختن او به آنجا آورده‏اند. پائولا بخاطر حماقت او همانقدر عصبانی بود که بخاطر سادگی او تحت تأثیر قرار داشت.
   در اولین یکشنبه عید پاک در گروه کر کلیسا همه چیز یک درجه تشریفاتی‎تر از دو روز پیش بود. یک موزیک سخت اجرا می‏گردد و اون‏گلت شجانه توازن خود را بر روی چارپایه‏‏اش حفظ می‏کرد. در اواخر آواز او با وحشت متوجه می‏گردد که چارپایه کوچک در زیر تخت کفش‏هایش تلو تلو می‏خورد و شروع به شل شدن کرده است. او بجز آنکه آرام بایستد و تا حد امکان از سقوط خود از بالای تراس اجتناب کند نمی‏توانست کار دیگری انجام دهد. او مؤفق به این کار می‏گردد و به جای یک رسوائی و مصیبت چیزی رخ نمی‏دهد بجز آنکه از صدای زیر مردانه‏اش در اثر سر و صدای آهسته شکستن چارپایه کاسته می‏گردد و او با چهره‏ای از ترس پوشیده شده رو به پائین فرو می‏رود و از دید محو می‏گردد. رهبر ارکستر، صحن کلیسا، بالکن‏ها و پشت‏گردن زیبای مارگرت مو بور یکی پس از دیگری از جلوی چشمان آندریاس گم می‏شوند، اما او سالم به زمین فرود می‏آید و در کلیسا بجز برادران آواز خوان که پوزخند می‏زدند فقط یک تعداد پسر محصل که جلو نشسته بودند متوجه این حادثه گشتند. از بالای سر تحقیر گشته‏اش صدای شاد تشویق کردن گروه کر به گوش می‏آمد.
   هنگامی که مردم کلیسا را ترک می‏کنند، اعضای گروه کر برای گفتگوی کوتاهی بر روی تریبون کنار هم می‏مانند، زیرا فردا، در اولین دوشنبه عید پاک قرار بر این بود که اعضای کر کلیسا مانند هر سال به گردش خارج از شهر بروند. آندریاس اون‏گلت از ابتدا از این سفر انتظار بزرگی داشت. او حالا حتی جرئت پیدا کرده بود از دوشیزه دیرلام بپرسد که آیا او هم فردا به این سفر خواهد آمد، و این سؤال را بدون به هیجان آمدن زیاد ادا کرد.
   دختر جوان با آرامش می‏گوید "بله، البته که من هم خواهم آمد"، و بعد ادامه می‏دهد "راستی، آیا قبلاً دردتان آمد؟" و چون خنده‏ای که از آن جلوگیری می‏کرد در حال منفجر گشتن بود بدون شنیدن پاسخ از آنجا دور می‏گردد. در این لحظه پائولا با نگاهی شفیقانه و جدی که آشفتگی اون‏گلت را افزایش می‏داد به او نگاه می‏کرد. شجاعت فرّار شعله‏ور شده‏‏اش در حال دگرگون گشتن بود، و اگر او با مادرش در باره این سفر صحبت نکرده بود و او از وی درخواست رفتن به این سفر را نمی‏کرد، حالا او می‏توانست از خیر گردش خارج از شهر، از انجمن و از تمام امیدهایش بگذرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 12:6  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(8)
 
   او بعد از تمرین بعدی در راه خانه مؤفق می‏شود نسبتاً به زبان آلمانی صحبت کند، تقریباً همانطور که در خانه با مادر خود صحبت می‏کرد، و با کامیابی بدست آمده بر جسارت و اعتمادش افزوده می‏گردد و در شب بعد بقدری پیشرفت کرده بود که سعی کرد به دوست داشتن کسی اعتراف کند، و چون به کمک و محرم اسرار بودن پائولا حساب می‏کرد حتی نیمه مصمم قصد نام بردن از دوشیزه دیرلام را هم داشت. اما پائولا اجازه نمی‏دهد که او تا این حد پیش برود و ناگهان اعتراف کردن آنریاس را قطع می‏کند و می‏گوید: "شما می‏خواهید ازدواج کنید، درست می‏گویم؟ و این هوشیارانه‏ترین کاری است که شما می‏توانید انجام دهید. سن ازدواج کردن را هم دارائید."
   آندریاس غمگین جواب می‏دهد "سن ازدواج، بله آن را دارم". اما پائولا فقط می‏خندد و او نامطمئن به خانه بازمی‏گردد. در نوبت بعد دوباره او در باره حرف شب قبل شروع به صحبت می‏کند. پائولا به سادگی می‏گوید که او باید بداند چه کسی را می‏خواهد؛ و نقشی که او در گروه آواز بازی می‏کند نمی‏تواند قطعاً به حال او مفید باشد، زیرا که دختران جوان می‏توانند بجز مسخرگی چشم بر همه عیوب معشوقه‏هایشان ببندند.
   روحش عاقبت به خاطر هیجان و تمرین‏ها برای عید پاکی که اون‏گلت برای اولین بار به همراه گروه کر بر روی تریبون کلیسا باید خود را نشان می‏داد از زندان غم و اندوه حرف‏های پائولا آزاد شده بود. او در این صبح با دقت ویژه‏ای لباس می‏پوشد و با کلاه سیلندری بزرگ بر سر زودتر از موعود به کلیسا می‏رود. بعد از تعیین گشتن محل ایستادنش به همکاری که قصد کمک کردن به او را داشت قولش را یادآوری می‏کند. به نظر می‏رسید که او واقعاً جریان را فراموش نکرده است و به نوازنده ارگ اشاره‏ای می‏کند و ارگ‏نواز لبخندزنان چارپایه چوبی کوچکی می‏آورد و جائی که اون‏گلت باید می‏ایستاد قرار می‏دهد، طوری که او حالا در دیدن و دیده شدن از همان مزیتی برخوردار بود که بلندقدترین خواننده گروه کر داشت. فقط ایستادن به این صورت پر زحمت و خطرناک بود، او می‏بایست تعادل خود را کاملاً حفظ کند و فکر کردن به این موضوع که ممکن است سقوط کند و با پاهای شکسته تا جلوی پای دختران که کنار نرده جای گرفته‏اند سر بخورد باعث عرق کردنش می‏شود، زیرا که محل ارگ و صف خوانندگان مرد بر روی تراس با شیب تندی رو به صحن کلیسا متمایل شده بود. اما در عوض می‏توانست از راه نزدیک اضطراب‏انگیزی با دیدن پشت‏ گردن مارگرت دیرلام لذت ببرد. او بعد از پایان آواز و مراسم نیایش دسته جمعی احساس خستگی می‏کرد و وقتی درها باز شدند و ناقوس‏ها به صدا آمدند نفس راحتی کشید.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 15:46  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(7)
 
   آندریاس به خود می‏گوید: "به، به!" و برای برنامه‏های آینده خیال‏پردازی می‏کند، بله او برای اولین بار در زندگی‏اش هنگام مرتب کردن اجناس، کامواهای نیمه پشمی‏ را با کامواهای پشم خالص عوضی می‏گیرد.
   با این حال فرا رسیدن عید پاک هر روز نزدیک‏تر می‏گشت، و چون قرار بود که گروه کر هم در روز جمعه‏ی قبل از عید پاک و هم در یکشنبه بعد ار آن برنامه اجرا کند به همین دلیل باید در هفته چند بار تمرین می‏کردند. اون‏گلت همیشه به موقع حاضر می‏گشت و تمام تلاشش را می‏کرد تا هیچ خرابکاری به بار نیاورد، و از طرف تمام اعضای گروه با مهربانی با او برخورد می‏شد. فقط پائولا به نظر می‏آمد که از بودن او ابداً خرسند نیست و این برای ماتیاس خوشایند نبود، زیرا که پائولا تنها خانم مورد اطمینان کامل او بود. و باید این را هم به آن افزود که او به طور منظم در کنار پائولا به خانه بازمی‏گشت، زیرا که میل همراهی کردن مارگرت تصمیم و آرزوی خاموشی بود که او هرگز جرئت پیشنهاد کردنش را پیدا نکرده بود. به این نحو او با پائولا به خانه می‏رفت. اولین بار در این با هم به خانه رفتن‏ها کلمه‏ای بین آن دو رد و بدل نشد. دفعه‏ی بعد اما پائولا از او پرسید چرا او کم حرف است، نکند که از او می‏ترسد.
   آندریاس وحشت‏زده و با لکنت می‏گوید: "نه. اینطور نیست _ بلکه _ یقیناً نه _ برعکس."
   پائولا آهسته می‏خندد و می‏گوید: "و آواز خواندن؟ آیا از آواز خواندن خرسندید؟"
   "بله _ خیلی _ معلومه."
   پائولا سرش را تکان می‏دهد و آهسته می‏گوید: "آقای اون‏گلت آیا واقعاً نمی‏شود با شما صحبت کرد؟ شما اصلاً جواب سر راست نمی‏دهید."
   او درمانده به پائولا نگاه می‏کند و به لکنت می‏افتد.
   پائولا ادامه می‏دهد: "من منظور بدی نداشتم. آیا باور نمی‏کنید؟"
   او با شدت سرش را تکان می‏دهد.
   "بسیار خوب! آیا شما بجز «چرا» و «در هر حال» و «با اجازه شما» و مانند اینها نمی‏توانید واقعاً چیز دیگری بگوئید؟"
   "بله، می‏تونم، من می‏تونم، هرچند _ اگر چه."
   "بله هرچند و اگر چه. شما در شب با خاله و مادرتان به زبان آلمانی صحبت می‏کنید، مگر اینطور نیست؟ پس با من و با دیگران هم به همین زبان صحبت کنید. بعد آدم می‏تواند با هم صحبت منطقی کند. آیا شما نمی‏خواهید؟"
   "بله می‏خواهم، من می‏خواهم _ حتماً _"
   "بسیار خوب، این از باهوشی شماست. حالا می‏تونم با شما صحبت کنم. من چیزهائی برای گفتن دارم."
   و حالا پائولا طوری با او صحبت می‏کرد که آندریاس به آن عادت نداشت. پائولا از او می‏پرسد به چه دلیل وقتی که او نمی‏تواند آواز بخواند و فقط آدم‏های جوان‏تر در گروه هستند او در آنجا عضو شده است. و مگر متوجه نمی‏گردد که در آنجا اعضاء گروه گاهی به او می‏خندند. اما هرچه محتوای صحبت‏های پائولا او را بیشتر می‏رنجاند، او نوع خوب و خیرخواهانه صحبت کردن پائولا را نافذتر احساس می‏کرد و تا اندازه‏ای گریان میان انکار و حق‏شناسی‏ای تکان‏دهنده در نوسان بود. در این وقت آنها مقابل خانه پائولا می‏رسند. پائولا به او دست می‏دهد و جدی می‏گوید:
   "شب بخیر آقای اون‏گلت، به دل نگیرید منظور بدی نداشتم. دفعه‏ی بعد به گفتگو ادامه می‏دهیم، موافقید؟"
   آندریاس پریشان به خانه بازمی‏گردد. به یادآوردن افشاگری پائولا برایش گذشته از دردناک بودن تازه و آرام‏بخش هم بود، زیرا تا حال کسی با او چنین دوستانه و جدی و خوش نیت صحبت نکرده بود.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 20:58  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(6)
 
   اون‏گلت هنگام تمرین بسیار با احتیاط آواز می‏خواند. با آنکه هنوز از زمان مدرسه از نوت‏خوانی چیزی به خاطر داشت ولی بعضی از قسمت‏ها را با صدائی خفه بعد از دیگران می‏خواند، در مجموع اما برای هنرش اطمینان کمی احساس می‏کرد و به اینکه روزی وضع بهتر خواهد شد تردید داشت. رهبر ارکستر که از خجالت‏زدگی او تحت تأثیر قرار گرفته و لبخند می‏زد رعایت حالش را کرد و حتی هنگام خداحافظی به او گفت: "اگر به تمرین ادامه دهید با گذشت زمان کم کم بهتر خواهید شد". آندریاس تمام شب را بخاطر در نزدیکی مارگرت بودن و اغلب اجازه تماشا کردن او را داشتن لذت برد. او به این اندیشید که هنگام تمرین قبل و بعد از اجرای آواز با ارگ جایش درست پشت سر دخترها قرار گرفته بود، و سعادت ایستادن چنین نزدیک در کنار دوشیزه دیرلام را در عید پاک و در همه مناسبت‏های دیگر آینده و تماشای بدون خجالت بردن از وی را در ذهنش نقاشی می‏کرد. اما بعد دوباره با درد به یاد آورد که او کوچک و کم رشد کرده است و این که اگر او در ردیف پشت سر خوانندگان مرد بایستد دیگر قادر به دیدن چیزی نخواهد بود. با زحمت زیاد و لکنت فراوان به یکی از خوانندگان این گرفتاری را توضیح می‏دهد، البته بدون اظهار دلیل اصلی اندوه خود. همکارش او را لبخند زنان آرام می‏سازد و می‏گوید برای داشتن جای مناسبی در صف می‏تواند به او کمک کند.
   بعد از پایان تمرین همه با خداحافظی سریع و کوتاهی کلاس را ترک می‏کنند. بعضی از خانم‏ها برای رفتن به خانه توسط آقایان همراهی می‏گشتند و بقیه مردها برای نوشیدن یک لیوان آبجو با هم رفتند. اون‏گلت کنار مدرسه‏ی تاریک تنها و شاکی ایستاده بود و مأیوس و پریشان رفتن دیگران و بخصوص مارگرت را تماشا می‏کرد، در این وقت پائولا از کنارش رد می‏شود، و وقتی او کلاهش را بعنوان خداحافظی از سر برمی‏دارد پائولا می‏گوید: "به خانه می‏روید؟ پس راه مشترکی داریم و می‏توانیم با هم برویم". ماتیاس شاکر این پیشنهاد را می‏پذیرد و در کنارش از میان کوچه‏های خیس و هوای سرد ماه مارس بدون آنکه حرفی بجز شب‏بخیر ِ وقتِ خداحافظی بین آن دو رد و بدل شود به سمت خانه به راه می‏افتد.
   روز بعد مارگرت دیرلام به مغازه می‏رود، و ماتیاس اجازه داشت به او خدمت کند. او با دست کشیدن روی پارچه‏ها طوری که انگار همگی از ابریشم‏اند آنها را به مارگرت عرضه می‏کرد، متر را مانند آرشه یک کمانچه تکان می‏داد، هر سرویس دهی کوچکی را با احساس و ملاحت به انجام می‏رساند و آهسته جرئت یافت به این امیدوار گردد که مارگرت کلمه‏ای از دیروز و انجمن و از تمرین بگوید. حقیقتاً مارگرت هم این کار را کرد و هنگام خارج شدن از مغازه در میانه در پرسید: "برای من دانستن اینکه شما هم آواز می‏خوانید چیز کاملاً تازه‏ای بود. آیا مدت زیادی است که آواز می‏خوانید؟" و ماتیاس با به طپش افتادن ضربان قلبش در حال ادا کردن "بله _ اما فقط همینطوری _ با اجازه شما" بود که مارگرت با تکان کوچک سر در کوچه ناپدید می‏گردد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 16:17  توسط سعید از برلین  | 

اینکه ترجمه این عاشقانه‏های کوتاه از نیروی عشقی جاودانه سرچشمه می‏گیرد و نشانی‏ست از یادت در ذهن و دلم آشکار است.
گاهی فقط یک واژه، یک اشاره و یک رایحه مرا چنان به هیجان می‏آورد که هر چه ثروت و زیبائی در جهان است مبهوت می‏ماند و به این باور که از با ارزش‏ترین‏ها در جهان یکی هم عشق است معتقد می‏گردد.
عشق که همان هستی‏ست هیچگاه غایب نمی‏ماند، و آنکه او را نمی‏بیند نابیناست یا نمی‏داند عشق چه معنای شگفتی دارد.
می‏گویند معذرت خواهی نیز نوعی از خشونت است. و دیگر اینکه این با مدارا کردن در تضاد نمی‏باشد؛ چه اگر ممنوعیتی در کار نمی‏بود معذرت خواهی نیز خود بخود بی‏معنا می‏گردید.
عشق یعنی اینکه در اسارتگاه دشمن و تحت بدترین دشواری به سر بری و باز رنگ لاک ناخن انگشتان زیبای دختر همسایه از یادت نرود. عشق یعنی وقت مردن از یادت نرود که قشنگی رنگ چشمان گربه همسایه‏ات واقعاً در جهان تک است.
شاید تو بگوئی عشق یعنی "نگران حال هم باید بودن" یا عشق یعنی "خیالت تخت باشد، همه‏ی کارها با من".
عشق شاید چیزی باشد که نشود در باره‏اش گفت "یعنی این، یعنی آن".
عشق یعنی این بی این، عشق یعنی آن بی آن. عشق یعنی انگار از فضائی خالی از هر باید و بودی چیزی بیدار می‏گردد و می‏گردد آنچه باید گردد؛ آنچه با بایدها و بودن‏ها در خواب تا سحر عشق می‏ورزد و در بیداری ساحره‏ای پیر هر روز او را در خواب می‏گرداند.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 12:17  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(5)
 
   اون‏گلت صورتش مانند نوجوانی سرخ می‏شود و به هیچ وجه مایل به خواندن نبود. اما مدیر اصرار می‏کرد و عاقبت تقریباً عصبانی گشت، طوریکه اون‏گلت بالاخره بر ترسش پیروز می‏گردد و با نگاه ناامیدانه‏ای به مادر که آرام آنجا نشسته بود آهنگ سوزناکش را اول زیر لب زمزمه می‏کند و بعد به هیجان آمده و اولین مصرع را بدون لکنت می‏خواند.
   رهبر ارکستر با دست اشاره‏ای به نشانه کافی بودن می‏کند و در حالی که دوباره کاملاً مؤدب شده بود می‏گوید گرچه آواز خیلی دلپذیری بود و آدم می‏توانست با عشق خوانده شدن آن را هم متوجه گردد، ولی شاید که او بیشتر برای موسیقی غیر مذهبی مناسب‏تر باشد، و آیا بهتر نیست که در انجمن خوانندگان عضو شود. اون‏گلت شرمسارانه و با لکنت در حال جواب دادن بود که مادرش به کمک‏اش می‏آید. او واقعاً قشنگ می‏خواند، ولی حالا کمی دستپاچه شده بود، و خیلی خوشحال خواهد شد اگر که عضویتش را بپذیرد، انجمن خوانندگان کاملاً چیز دیگریست و قابل مقایسه با اینجا نیست، و در ضمن من هر سال برای کلیسا اعانه می‏دهم، و کوتاه اینکه اگر آقای مدیر مهربانی کنند و حداقل برای مدتی به صورت آزمایشی او را قبول کنند بعد خواهیم دید که چه می‏شود. مرد پیر دوباره سعی می‏کند با مهربانی او را از این کار منصرف سازد و می‏گوید که خواننده آواز مذهبی شدن کار سرگرم کننده‏ای نمی‏باشد و در حال حاضر هم جا برای ارگ و اعضای گروه به اندازه کافی تنگ است، اما سخن‏وری مادرانه عاقبت پیروز می‏گردد. برای رهبر پیر ارکستر هنوز چنین اتفاق نیفتاده بود که یک مرد با سنی بالای سی سال برای عضویت در گروه و آواز خواندن مادرش را برای کمک به همراه آورده باشد. هرچند این اضافه گشتن بر تعداد افراد گروه برایش غیر معمولی و واقعاً ناراحت کننده بود، اما در خفا کمی هم باعث تفریحش شده بود. او آندریاس را به صورت آزمایشی می‏پذیرد و اجازه می‏دهد که آن دو از آنجا با لبخند بروند.
   اون‏گلت کوچک، شب چهارشنبه سر ساعت در کلاس درس، جائی که تمرین برگزار می‏گردید حاضر می‏شود. قرار بر این بود که برای جشن عید پاک سرودی تمرین کنند. به تدریج خوانندگان زن و مرد از راه رسیده و خیلی دوستانه به عضو جدید خوش‏آمد می‏گویند و همگی چنان شاد و سر حال بودند که اون‏گلت خود را سعادتمند احساس می‏کرد. همچنین مارگرت دیرلام هم آنجا بود، و او نیز با لبخندی دوستانه برای آندریاس سر تکان می‏دهد. آندریاس گاهی در پشت سر خود صدای خنده آرامی می‏شنید، اما به اینکه دیگران او را کمی مضحک بپندارند عادت کرده بود و اجازه نمی‏داد که دچار تردیدش سازند. اما از طرف دیگر آنچه او را شگفت‏زده می‏ساخت رفتار محتاطانه و جدی پائولا بود. پائولا نیز عضو گروه کر بود و آنطور که بزودی ماتیاس متوجه می‏گردد حتی از خوانندگان باارزش گروه نیز به حساب می‏آمد. پائولا همیشه رفتاری دوستانه و مطبوع در برابر او از خود نشان می‏داد، ولی حالا به طور عجیبی سرد بود و تقریباً چنین به نظر می‏آمد که بخاطر حضور او رنجیده خاطر شده است. اما اینکه پائولا چه فکر می‏کرد برای آندریاس اهمیت چندانی نداشت.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 20:27  توسط سعید از برلین  | 

 نامزدی.(4)
 
   اما یک استثناء هم وجود داشت که او متوجه آن نمی‏گشت. دوشیزه پائولا Paula معروف به پائولی همیشه با او مهربان بود و به نظر می‏آمد که او را جدی می‏گیرد. البته نه جوان بود و نه زیبا، بلکه چند سالی بزرگ‏تر از آندریاس بود، دختری دقیق و زرنگ و از خانواده‏ای صنعتگر و مرفه. وقتی آندریاس در خیابان به او سلام می‏داد و حالش را می‏پرسید، او جدی و مهربان تشکر می‏کرد، و وقتی به مغازه می‏آمد، رفتارش دوستانه، ساده و متواضعانه بود، کار خدمت‏رسانی آندریاس را آسان می‏ساخت و نظرات تخصصی‏ او را مانند سکه نقدی می‏پذیرفت. به این جهت او دوشیزه پائولا را بی‏ اکراه می‏دید و به او اعتماد داشت، اما در ضمن پائولی برایش بی‏تفاوت بود و به آن تعداد اندک از دختران مجردی تعلق داشت که ماتیاس خارج از مغازه کوچکترین فکری به آنها نمی‏کرد.
   گاهی امیدش را به کفش‏های زیبا و تازه می‏بست، گاهی به یک دستمال گردن دوست‏داشتنی، بگذریم از سبیلی که کمی جوانه زده بود و او از آن مانند مردمک چشمش مواظبت می‏کرد. عاقبت او از مرد دست‏فروشی یک انگشتر طلا با نگینی بزرگ از سنگ اوپال خرید. در آن زمان او بیست و شش ساله بود.
   اما هنگامی که او سی ساله شد و هنوز فقط با اشتیاقی از راه دور در بحر ازدواج کشتی‏رانی می‏کرد، مادر و خاله‏اش یک مداخله‏ حمایت‏گرانه‏ را ضروری دانستند. خاله که زن سال‏خورده‏ای بود با این پیشنهاد که می‏خواهد مغازه را در زمان حیاتش به شرطی که او با دختر محترم دباغ ازدواج کند به او واگذار کند کار خود را آغاز می‏کند. این برای مادر علامتی برای حمله کردن بود. و بعد از مقداری فکر کردن به این نتیجه می‏رسد که پسرش برای داشتن ارتباط بیشتر با مردم و آموختن رسم معاشرت با خانم‏ها باید عضو انجمنی شود. و از آنجائی که از علاقه او به خوانندگی با خبر بود تصمیم می‏گبرد که با این طعمه او را شکار کند و به او پیشنهاد عضو شدن در انجمن خوانندگان را می‏دهد.
   آندریاس با وجود بیزاری از بودن در اجتماعات در مجموع مخالفتی با این پیشنهاد نداشت. اما او با این بهانه که موزیک جدی‏تر بیشتر مورد علاقه‏اش است انجمن کر کلیسا را به جای انجمن خوانندگان پیشنهاد داد. دلیل واقعی او اما به خاطر عضویت مارگرت دیرلام Margret Dierlamm دختر مدیر مدرسه قبلی‏اش در دسته کر کلیسا بود. مارگرت دختر خیلی زیبا و بشاشی بود که کمتر از بیست سال سن داشت و چون مدت طولانی‏ای می‏گذشت که دیگر دختر مجرد هم‏سال زیبائی برای آندریاس وجود نداشت بنابراین به تازگی عاشق مارگرت شده بود.
   مادر دلیلی برای مخالفت با رفتن او به دسته کر کلیسا نمی‏بیند. البته این انجمن حتی نیمی از جشن‏ها و دور یگدیگر جمع شدن‏های شبانه انجمن خوانندگان را هم نداشت، اما در عوض عضویت در آن خیلی ارزان‏تر بود و دخترهائی از خانواده‏های خوب که آندریاس می‏توانست در وقت تمرین و اجرا با آنها به سر برد به قدر کافی در این انجمن هم وجود داشتند، بنابراین بدون تلف کردن وقت با پسرش نزد مدیر مسن انجمن می‏رود و با استقبال دوستانه او روبرو می‏گردد.
   مدیر می‏پرسد: "خوب، آقای اون‏گلت، شما می‏خواهید با گروه ما آواز بخوانید؟"
   "بله، قطعاً، خواهش می‏کنم _"
   "آیا قبلاً هم آواز خوانده‏اید؟"
   "اوه بله، یعنی، تا اندازه‏ای _"
   "حالا، ما یک آزمایش می‏کنیم. یکی از ترانه‏‏هائی را که از حفظ هستید بخوانید."
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 20:36  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(3)
 
   طبیعت موهبت‏هایش را به عبث تقسیم نمی‏کند، و گرچه گردن با اهمیت اون‏گلت در یک ناسازگاری با توانائی در صحبت کردنش قرار داشت، با این حال این گردن بعنوان دارائی و علامت مشخصه یک خواننده پر شور مشروعیت بیشتری داشت. آندریاس تا درجه بالائی دوست‏دار آواز بود. در عمق روحش شاید چیزی مانند آواز خواندن حتی مؤفق‏ترین تحسین‏ها، بهترین ژست‏های تجاری و "با این حال" و "اگر چه"های مؤثر او را چنین خوب و گداخته نمی‏ساخت. این استعداد در هنگام دوران تحصیل پنهان مانده بود و تازه بعد از بالغ شدنش هر چه زیباتر آشکار می‏گشت، اگر چه فقط در خفا. زیرا که آواز خواندن با ترس و خجالت اون‏گلت سازگاری نداشت و او از هنر محرمانه خود تنها در انزوای کامل لذت می‏برد.
   او ترانه‏هایش را هنگام شب، وقتی پس از غذا خوردن و قبل از به رختخواب رفتن ساعتی در اتاقش می‏ماند در تاریکی می‏خواند و لذت می‏برد. صدای زیر مردانه‏ای داشت و طبع را جانشین آنچه نیاموخته بود می‏گرداند. چشمانش در رطوبت نور خفیفی شنا می‏کرد، فرق موی زیبای از میان باز شده‏اش به پشت سر شانه شده بود و غده‏ی درقی‏اش با آهنگ صدایش بالا و پائین می‏رفت. آهنگ مورد علاقه‏اش "وقتی پرستوها به سمت خانه پرواز می‏کنند" بود. هنگام خواندن بند "جدائی، آخ جدائی دردآور است" صداها را می‏کشید و می‏لرزاند و در این وقت گاهی چشمانش از قطرات اشگ تر می‏گشتند.
   مراحل کسب و کارش را با قدم‏های سریع به جلو طی می‏کرد. چنین برنامه‏ریزی شده بود که او را بعد از چند سال دیگر به شهر بزرگتری بفرستند. اما حالا چون او خیلی زود در مغازه غیر قابل جایگزین گشته بود بنابراین خاله‏اش نمی‏خواست که او برود، و چون قرار بود که او بعدها مغازه را به ارث ببرد، رفاه بیرونیش نیز برای همیشه تضمین شده بود. اشتیاق قلبانه او اما چیزی دیگر بود. او برای همه دختران همسال خود، بخصوص برای خوشگل‏هایشان، با وجود نگاه‏ها و تعظیم کردن‏هایش چیزی بیشتر از یک شخصیت خنده‏دار نبود. او اما عاشق تک تک آنها بود و هر کسی را اگر که فقط یک قدم به جلو می‏گذاشت می‏پذیرفت. اما با وجود آنکه او ساختار زبانی و نوع آرایش خود را با مطلوب‏ترین وسائل غنی ساخته بود کسی قدمی برنمی‏داشت.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 11:58  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(2)
 
   آندریاس برای اینکه در نظر زیبارویانش دلپذیر و پسندیده به چشم آید خود را به کرداری لطیف و موشکافانه عادت می‏دهد. او موهای نیمه بورش را هر روز صبح دقیق می‏آراست، جامه و لباس‏های زیرش را خیلی تمیز نگاه می‏داشت و ظهور آهسته سبیل خود را با بی‏صبری انتظار می‏کشید. او می‏آموزد که هنگام استقبال از مشتریانش تعظیم زیبائی بکند، می‏آموزد هنگام عرضه اجناس با پشت دست چپ خود را به میز مغازه تکیه دهد و بر روی یک و نیم پا بایستد و در لبخند زدن استاد شده و بزودی به لبخند محتاطانه تا پرتوی از خشنودی درونی مسلط گشته بود. وانگهی او همواره در حال شکار عبارت‏های زیبا و تازه‏ای بود که غالباً از قیدهائی تشکیل می‏گشتند که او آنها را همیشه از نو و با لذت بیشتری می‏آموخت و اختراع می‏کرد. از آنجائی که او از کودکی در صحبت کردن ناشی بود و می‏ترسید و در گذشته فقط به ندرت یک جمله کامل با مسند و مسندالیه بر زبان رانده بود، حالا او در این گنجینه عجیب و غریب کلمات یک کمک‏رسان می‏یابد و بدون آنکه معنا و مفهومشان برای خود و دیگران روشن باشد خود را به آنها عادت می‏دهد و تظاهر به توانائی صحبت کردن می‏کند.
   وقتی کسی می‏گفت: "امروز اما هوا باشکوه است"، اون‏گلتِ کوچک چنین جواب می‏داد: "البته _ آه بله _ بدون شک _." وقتی خریداری می‏پرسید آیا این پارچه کتان بادوام است یا نه، به این ترتیب او می‏گفت: "اما خواهش می‏کنم، بله، بدون شک، می‏توان چنین گفت، قطعاً." و وقتی کسی از او حالش را می‏پرسید، او در پاسخ می‏گفت: "با تشکر فراوان از شما _ البته که خوبم _ خیلی لذت‏بخش _." و در موقعیت‏های بسیار مهم و محترمانه از به کار بردن الفاظی مانند "با این حال، اما در هر حال، به هیچ وجه، بر عکس" ترسی به خود راه نمی‏داد. در این حال تمام اعضای بدنش از سر به سمت شانه خم گشته‏‏ او تا نوک پای جنبانش کاملاً هوشیاری، نزاکت و طرز کلام بودند. مؤثرتر از همه اما گردن نسبتاً درازش به چشم می‏آمد که لاغر و پی‏ دار و با یک غده‏ی درقی متحرک شگفت‏آور و بزرگ مجهز بود و وقتی شاگرد مغازه ضعیف و کوچک یکی از جواب‏هایش را بریده بریده ادا می‏کرد، آدم تصور میکرد که یک سوم او از حنجره تشکیل شده است.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 15:7  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.(1)
 
   همشاگردی‏هایش البته او را اغلب اذیت می‏کردند و دست می‏انداختند، اما چون او هرگز عصبانی نمی‏شد و نمی‏رنجید بنابراین در مجموع یک زندگی راحت و تا اندازه‏ای رضایت‏بخش داشت. آن دوستی و احساسی را که میان همسالانش نمی‏یافت و اجازه ابرازشان را به آنها نداشت او به عروسک‏هایش هدیه می‏کرد. پدرش را خیلی زود از دست داده بود، او آخرین فرزند خانواده بود، و مادر او را طور دیگری آرزو می‏کرد اما به او اجازه می‏داد و عاطفه مطیعش را دلسوزانه دوست می‏داشت.
   این وضعیت عذاب‏دهنده اما تا زمانی که آندریاس ِ کوچک دوران مدرسه و کارآموزی خود را در مغازه دیرلامشن Dierlammschen به پایان رساند دوام داشت. در این زمان، تقریباً از شروع سن هفده سالگی حس و حال لطیف و تشنه‏اش شروع به رفتن از راه دیگری می‏کند. جوان خجالتی و کوچک‏مانده با چشمانی درشت‏تر شروع به تماشا کردن دخترها می‏کند و در قلبش آتشی از عشق زنان روشن می‏گردد که هر چه شیفتگی‏اش غمگین‏تر سپری می‏گشت شعله‏‏اش نیز بیشتر زبانه می‏کشید.
   برای آشنا شدن و تماشا کردن دخترهای مختلف موقعیت به اندازه کافی برایش وجود داشت، زیرا که اون‏گلتِ جوان بعد از پایان کارآموزی در مغازه لوازم دوخت و دوز زنانه خاله خود مشغول به کار شده بود، مغازه‏ای که او بعدها می‏بایست مسئولیتش را به عهده بگیرد. کودکان، دختران مدرسه‏ای، دوشیزه‏های جوان و پیردختران باکره، دختران خدمتکار و خانم‏ها هر روز به آنجا می‏آمدند، نوارها و نخ‏های ابریشمی را زیر و رو می‏کردند، روبان و الگوهای قلاب‏دوزی انتخاب می‏کردند، ستایش و سرزنش می‏کردند، چانه می‏زدند و مشاوره می‏خواستند، بدون آنکه به مشورت گوش بدهند، می‏خریدند و جنس خریداری شده را دوباره عوض می‏کردند. و جوانک، مؤدب و خجالتی شاهد تمام این جریان‏ها بود، او کشوها را بیرون می‏کشید، از نردبان دوطرفه بالا و پائین می‏رفت، اجناس را نشان می‏داد و دوباره سر جایشان قرار می‏داد، سفارشات را یادداشت می‏کرد و در باره قیمت‏ها راهنمائی می‏کرد، و هر هشت روز عاشق یکی دیگر از مشتریانش می‏گشت. خجالت‏زده و سرخ گشته از نوارها و نخ‏های پشمی تعریف می‏کرد، با دست لرزان قبض‏ها را می‏نوشت، با تپش ضربان تند قلب وقتی دختر متکبر جوانی قصد خارج شدن از مغازه را می‏کرد در را نگاه می‏داشت و کلام قصار ِ <دوباره سرافرازمان کنید> را تکرار می‏کرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 23:23  توسط سعید از برلین  | 

نامزدی.
 
در کوچه گوزنها Hirschengasse یک مغازه لوازم دوخت و دوز زنانه وجود دارد که در مقایسه با مغازه‏های همسایه هنوز از تغییراتِ عصر جدید تأثیر نپذیرفته است و به قدر کافی مشتری دارد. در آنجا هنوز هنگام خداحافظی به هر مشتری‏ اگر هم که بیست سال مرتب هر روز به آنجا بیاید گفته می‏شود: "دوباره سرافرازمان کنید"، و هنوز گاهی دو یا سه خریدار سال‏خورده گاهی برای خرید به آنجا می‏روند و درخواست می‏کنند که نوار و روبان تزئینی مورد احتیاجشان به وسیله متر کردن با دست انجام گیرد و برایشان نیز با دست متر می‏گردد. یکی از دختران عزب‏ صاحب مغازه و یک فروشنده استخدامی در آنجا کار می‏کنند، صاحب مغازه همیشه از صبح تا شب آنجاست و مدام فعالیت می‏کند اما هرگز کلمه‏ای حرف نمی‏زند. او می‏تواند حدود هفتاد سال سن داشته باشد، قد خیلی کوتاهی دارد، دارای گونه‏های گلگون و مهربانی‏ست و ریش خاکستری‏اش کوتاه است، بر روی سر ِ شاید از مدت‏ها پیش کچل شده‏اش همیشه اما یک کلاه گرد و آهاردار با گل‏های سوزن‏دوزی شده می‏گذارد. او آندریاس اون‏گِلت Andreas Ohngelt و از شهروندان واقعاً محترم و قدیمی شهر به حساب می‏آید.
   کسی در تاجر کوچک و خاموش چیز ویژه‏ای نمی‏بیند، ده‏ها سال است که او یکسان دیده می‏شود و چنین به نظر می‏آید که از زمان جوان‏تر بودنش دیگر پیرتر نگشته است. اما آندریاس اون‏گِلت هم روزگاری یک پسربچه و یک جوان بوده است، و اگر از مردم سالمند پرسیده شود می‏توان مطلع گردید که او در قدیم "اون‏گِلتِ کوچک" نامیده میشده و با بی میلی از معروفیت مخصوصی نیز برخوردار بوده است. او حتی یک بار، تقریباً پیش از سی و پنج سال پیش ماجرائی را تجربه کرد که در قدیم هر دباغی داستانش را شنیده بود، اگر چه حالا دیگر کسی مایل به تعریف و گوش کردن آن نیست. و آن داستان نامزدی او بود.
 
آندریاس جوان از دوران دبستان از معاشرت و صحبت کردن با دیگران بیزار بود، او خود را همه جا زائد احساس می‏کرد و خود را توسط همه زیر نظر می‏پنداشت و به اندازه کافی وحشت‏زده و فروتن بود که قبل از شروع جنگ تسلیم شود و میدان را ترک کند. برای معلم‏ها احترامی عمیق احساس می‏کرد و برای همکلاسی‏ها ترسی همراه با تحسین. هیچ وقت در کوچه و محل‏های بازی بجز هنگام شنا کردن در رودخانه دیده نمی‏شد، و در زمستان به محض دیدن کودکی در حال برداشتن برف از روی زمین در هم فرو می‏رفت و خود را خم می‏کرد. برعکس در خانه با شادی و لطافت با عروسک‏های به جا مانده از خواهر بزرگ خود و یک مغازه بازی می‏کرد، او بر روی ترازوی مغازه آرد، نمک و شن وزن می‏کرد و در بسته‏های کوچک می‏پیچید تا کمی دیرتر دوباره آنها را خالی کند، بسته‏هایشان را عوض و دوباره وزنشان کند. همچنین او با کمال میل به مادرش در کارهای آسان خانه کمک می‏کرد، برایش به خرید می‏رفت یا در باغچه کوچک‏شان حلزون‏ها را از برگ کاهوها جدا می‏ساخت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 15:40  توسط سعید از برلین  | 

عروس.(6)
 
در این لحظه یک آقا در لباس محلی سفید رنگ با دگمه‏های طلائی که از دهکده می‏آمد ظاهر می‏شود.
   او بد به نظر نمی‏آمد، صورت سوخته جوانش در زیر کلاه آفتابی دارای آن آرامش محکم و مستقلی بود که در نزد بسیاری از مردم آنسوی اقیانوس دیده می‏شود. این مرد یک دسته بسیار بزرگ از گل‏های هندی که از شکم تا چانه‏اش را پوشانده بود در دست حمل می‏کرد. و چنان از میان جمعیت با نگاه‏های هیجان‏زده در حال جستجو به جلو قدم برمی‏داشت که نشان از آشنا بودن او با این کشتی‏ها می‏داد، و وقتی او با من تصادم کرد، لحظه‏ای به خاطرم رسید که این بدون شک داماد ِ خانم غول باید باشد. او با عجله به پس و پیش می‏رفت و دو بار از کنار عروس گذشت، داخل رستوران می‏شود، بی‏نفس دوباره بازمیگردد، رئیس باربرها را صدا می‏زند و عاقبت رئیس مهمان‏داران را می‏بیند و با محکم نگاه داشتن او درخواستش را می‏گوید. من می‏بینم که او به مهماندار انعام داده و با حرارت نجوا کنان از او سؤال می‏کند، و مهمان‏دار لبخند می‏زند، با مهربانی سری تکان می‏دهد و صندلی‏ای را که زن پادوآئی قصه ما هنوز با چشمانی نیمه باز بر آن دراز کشیده بود به او نشان می‏دهد. مرد غریبه نزدیک‏تر می‏رود و به قامت دراز کشیده نگاه می‏کند، به سمت مهمان‏دار بازمی‏گردد، او با تأیید سر تکان می‏دهد، دوباره بازمی‏گردد و از فاصله نزدیک‏تر بررسی کنان به دختر چاق نگاه می‏کند. بعد دندان‏هایش را به هم می‏فشرد، آهسته می‏چرخد و مردد از آنجا دور می‏شود.
   او به رستوران که در حال تعطیل شدن بود می‏رود. به مسئول رستوران انعامی می‏دهد و یک گیلاس بزرگ ویسکی سفارش داده و اندیشناک آن را تا ته سر می‏کشد. سپس گارسون مؤدبانه او را به بیرون هدایت می‏کند و در رستوران را می‏بندد.
   مرد غریبه رنگ‏پریده و عصبانی در جلوی عرشه، جائی که گروه نوازندگان کشتی ادوات موسیقی خود را کنار هم قرار داده بودند به قدم زدن می‏پردازد. او به نرده عرشه نزدیک می‏شود، دسته گل بزرگ را در آب کثیف می‏اندازد، به نرده تکیه می‏دهد و به داخل آب تف می‏کند.
   حالا چنین به نظر می‏آمد که او تصمیم خودرا گرفته است. آهسته دوباره به طرف زن پادوآئی که در این بین بلند شده بود و خسته و وحشت‏زده به اطراف نگاه می‏کرد می‏رود. او خود را نزدیک می‏سازد، کلاهش را از سری که پیشانی سفیدش بر بالای صورت قهوه‏ای رنگ می‏درخشید برمی‏دارد و به غول دست می‏دهد.
   زن گریه کنان دستش را به دور گردن او حلقه می‏کند و مدتی همانطور می‏ماند، در حالی که مرد خصمانه و مبهم از بالای گردن تسلیم و خم شده زن به سمت ساحل می‏نگریست. بعد او به طرف نرده عرشه می‏رود، خشمگین تعداد زیادی از دستورات را مانند غرغره کردن به زبان سنگالی فریاد می‏کشد و بعد ساکت بازوی تازه عروس را می‏گیرد و او را به سوی قایقش به پائین هدایت می‏کند.
   من نمیدانم که حالشان چطور است. اما اینکه آن دو با هم ازدواج کردند را بعد از بازگشت در کنسولگری کولومبو مطلع گشتم.
 
(1913)
 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۰ساعت 1:27  توسط سعید از برلین  | 

عروس.(5)
 
   بعد از گذشتن از کاپ گوئادافوئی Kap Guardafui دریا متأسفانه کمی شروع به متلاطم گشتن می‏کند و مارگریتا به طرز ناامید کننده‏ای دریازده می‏شود و روزهای متمادی به طور رقت انگیزی روی صندلی بر روی عرشه کشتی دراز می‏کشید و مانند گوسفندی ناله می‏کرد و ما که او را تا حال مطلقاً به عنوان بازی با مزه طبیعت نگاه می‏کردیم به هنگام همدردی به او علاقه مند گشتیم و همه توجه خود را به او اختصاص دادیم، در حالی که گاهی هم نمی‏توانستیم خنده خود را بخاطر وزن شگفت‏انگیزش سرکوب کنیم. ما برایش چای و سوپ می‏بردیم، ما برایش به زبان ایتالیائی کتاب می‏خواندیم که گاهی او را به خنده می‏انداخت، و او را هر روز صبح و ظهر با صندلی حصیری‏اش به محل سایه‏دار و ساکت عرشه کشتی حمل می‏کردیم. اما حال او کمی قبل از رسیدن کشتی به کولومبو دوباره تا اندازه‏ای بهتر می‏شود ولی با این حال هنوز مبهوت و ناتوان و با خطوطی کودکانه از رنج و ضعف در صورت چاق و مهربانش دراز می‏کشید.
   سیلان از دور دیده می‎‏شود و ما همگی در بستن چمدان‏های غول کمک کرده و آنها را آماده ساخته بودیم، و حالا آن ناآرامی‏های وحشی انتظار دیدن اولین بندر مهم بعد از یک سفر دریائی چهارده روزه در سراسر کشتی حکمفرما بود.
   همه آرزوی رسیدن به خشکی می‏کردند، کلاه‏های مخصوص مناطق گرمسیری و چترهای آفتابی حود را از چمدان‏ها خارج ساخته، نقشه و کتاب‏های سفر در دست گرفته و ساحلی را که در حال نزدیک شدن بود با دوربین تماشا می‏کردند و انسان‏هائی را که یک ساعت پیش با صمیمیت از آنها خداحافظی کرده و هنوز آنجا حضور داشتند به کلی فراموش کرده بودند. هیچ کس بجز رسیدن به خشکی فکر دیگری در سر نداشت، تا حد امکان هرچه سریع‏تر رسیدن به خشکی، می‏توانست این آرزو به خاطر بازگشت به خانه و کار بعد از سفری طولانی باشد، می‏توانست به خاطر اولین دیدار کنجکاوانه از ساحلی استوائی، اولین درختان نارگیل و ساکنان تیره پوست آنجا باشد، یا که شاید هم تنها بخاطر غیر جالب گشتن کشتی و برای ساعتی ترک کردن آن و بر روی زمین سفت در هتلی راحت یک گیلاس ویسکی نوشیدن می‏توانست باشد. و همه با حرات مشغول بستن کابین‏هایشان یا پرداختن صورت حساب‏های نوشیدنی‏های خود بودند.
   در میان این آشوب و غوغا دختر چاق از پادوآ بی‏تفاوت در محل خود دراز کشیده بود، چهره‏اش هنوز بیمار و ضعیف دیده می‏شد، گونه‏هایش آویزان و چشمانش خواب‏آلود بودند. گاهی کسی که از او خداحافظی کرده بود دوباره نزدش می‏رفت و با عجله به او دوباره دست می‏داد و بخاطر رسیدن به مقصد به او تبریک می‏گفت. و حالا موزیک با صدای بلند به صدا می‏آید، افسر دوم کشتی در حال دستور دادن کنار پله معلق می‏ایستد، کاپیتان ظاهر می‏گردد، کاملاً عجیب و بیگانه، با کت و شلواری خاکستری رنگ و معمولی و یک کلاه کوچک آهاردار، قایق خودی او و تعداد اندکی از مهمان‏های مخصوص را سوار می‏کند، بقیه به دنبالشان داخل قایق‏های موتوری و قایق‏های پاروئی مسافربری هجوم می‏برند.
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 15:45  توسط سعید از برلین  | 

عروس.(4)
 
   در این اثنا افراد درگیر در این ماجرا می‏توانستند بدون هیچ دقت خاصی متوجه گردند که چقدر زیاد مارگریتا به مادرش رفته است. پس از نوشیدن مایع پاک کننده و خداحافظی در گِنوآ دیگر بیماری جدی‏ای باعث لاغریش نشد، او شکوفا گشته بود و مرتب وزن اضافه می‏کرد و چون دیگر نه کدری روح و نه فعالیت جسمی _ همچنین مدت‏ها از دست کشیدن بازی تنیس می‏گذشت _ مزاحم تکامل او بود بنابراین نه تنها آثار سودازدگی یا شیفتگی از چهره زیبا و کمرنگش محو گردید، بلکه اندام باریک او نیز بیشتر و بیشتر چاق گشت، طوری که هیچ کس انتظار آن را از او نداشت. هنوز اما آنچه که در نزد مادر مضحک و بی‏تناسب دیده می‏شد در پیش دختر تازه و ملیح به چشم می‏آمد، اما جای هیچ تردیدی نبود که او در سراشیبی چاق گشتن افتاده و در حال تبدیل شدن به یک بانوی عظیم‏الجثه می‏باشد.
   سه سال گذشته بود که داماد ناامیدانه می‏نویسد امسال امکان مرخصی گرفتن برایش ممکن نیست، در عوض اما حقوقش افزایش یافته و از نامزد زیبایش تقاضا می‏کند که اگر سال بعد هم مسافرت به اروپا برایش مقدور نگشت او به هندوستان سفر کند و به عنوان خانم خانه در خانه ییلاقی‏ زیبائی که او در حال ساختن آن است سکنی گزیند.
   مادر بر دلسردی خود غلبه کرده و به تقاضای داماد جواب مثبت می‏دهد. خانم ریچیوتی نمی‏توانست از خود پنهان سازد که جذابیت دخترش تا اندازه‏ای از بین رفته است و مخالفت کردن او بی معنی خواهد بود و آینده دخترش را به خطر خواهد انداخت.
   تا اینجای داستان را برایم دیرتر تعریف کردند؛ بقیه داستان را بر حسب تصادف خودم شاهد بودم.
   یک روز در گنوآ سوار کشتی شرکت کشیرانی لوید شدم که به سمت آسیای شرقی می‏راند. در میان مسافران اندک قسمت درجه یک کشتی زنی ایتالیائی که در گنوآ با من سوار شده بود و به عنوان عروس به سمت کولومبو Colombo می‏رفت و می‏توانست کمی انگلیسی صحبت کند جلب توجه می‏کرد. از آنجائی که عروس‏های دیگری هم در کشتی بودند و قصد سفر به پن‏آن Penang، به شانگ‏های Schanghai و مانیل Manila را داشتند، بنابراین این دخترهای جوان و جسور یک گروه دلپذیر و محبوب تشکیل دادند که در آن هر کس لذت بی‏ضرر خود را داشت. ما جوان‏ها هم قبل از عبور از کانال سوئز با آنها دوست شده بودیم و اغلب سعی می‏کردیم زبان ایتالیائی خود را با صحبت کردن با دختر چاق از پادوآ که برایش نام غول را انتخاب کرده بودیم امتحان کنیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 22:42  توسط سعید از برلین  | 

عروس.(3)
 
   مادر و دختر ساکت به سمت پادوآ بازمی‏گردند و دوباره به زندگی عادی خود می‏پردازند. خانم ریچیوتی هنوز چیزی را از دست رفته نمی‏پنداشت و فکر می‏کرد <تا یک سال دیگر همه چیز طور دیگر دیده خواهد شد و دوباره آنها به استراحت‏گاه خوب دیگری خواهند رفت و بدون شک سپس خیلی زود چشم‏اندازهای تازه و درخشانی خود را نشان خواهند داد>. در این بین نامزد از راه دور غالباً نامه‏های مفصل طولانی می‏نوشت، و مارگریتا خوشبخت بود. او از زحمت‏های این تابستان ناآرام به طور کامل بهبود یافته و به طور آشکاری شکوفا گشته بود و یرقان و بی اشتهائی‏اش کاملاً از بین رفته بود. قلبش بخاطر کس دیگری می‏طپید، سرنوشتش مشخص بود، و قانع و راضی زندگی آرام خود را با رویاهای دلپذیر خوشایند می‏گذراند، کمی زبان انگلیسی آموخت و آلبومی تهیه کرد که در آن عکس‏های باشکوه از درختان نخل، معابد و فیل‏هائی را که داماد برایش می‏فرستاد می‏چسباند.
   مادر و دختر در تابستان بعدی به خارج سفر نکردند، بلکه تنها چند هفته‏ای را در یک استراحت‏گاه تابستانی ساده در کوه‏های آتشفشان نزدیک پادوآ به سر بردند، و کم کم مادر نیز تسلیم گشت و از نقشه کشیدن جاه‏طلبانه برای دخترش بدون در نظر گرفتن خوشحالی قلبی تزلزل ناپذیر او دست کشید. گاهی برایشان بسته‏های محتوی پارچه‏های نازک کناره دوزی شده زیبا از هندوستان فرستاده می‏شد، جعبه‏هائی از موی زبر جوجه تیغی و مجسمه‏های کوچکی از عاج‏ که آن دو آنها را به آشنایانشان نشان می‏دادند و خیلی زود اتاقشان پر از این وسائل شده بود. و وقتی یک بار خبر رسید که استاتنفوس بیمار گشته و برای بهبودیش او را به مناطق کوهستانی برده‏اند، خانم ریچیوتی دیگر امیدواریش را به آن گره نزد و همراه با دخترش برای سلامتی داماد عزیز دورافتاده‏اش دعا کرد و او خوشبختانه سلامتیش را بازیافت.
   این رضایتِ آرام برای هر دو زن وضعیتی ناشناخته بود. خانم ریچوتی مردمی‏تر از آنچه او هرگز در زندگیش بود می‏شود، او کمی پیر و بقدری چاق می‏شود که خوانندگی برایش دشوار می‏گردد. دیگر نیازی برای نشان دادن خود و تظاهر کردن به توانگر بودن خویش نمی‏دید، پول کمتری برای خرید لباس و لوازم آرایش مصرف می‏کرد و به یک کدبانوگری اختیاری روی آورد، حالا دیگر برای مخارج سفر پول پس‏انداز نمی‏شد بلکه برای لذت روزانه خرج می‏گردید.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 13:6  توسط سعید از برلین  |