قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


من دیگر دارای ریه نیستم. من در واقع یا مرده‎ام و یا اما پدیده‎ای تشریحی‎ام. 
من باید حتماً مورد دومی باشم، زیرا که مرده بودنم را هیچکس نمی‎خواهد باور کند. برای مثال طلبکارانم نمی‎خواهند کلمه‎ای در این مورد بدانند. بنابراین من گذاشتم خدمتکار خانه به خیاطم که دچار بیماری لعنتی شیدائی‎ست و برای لباس‎هائی که مدت‎هاست کهنه شده‎اند مصرانه تقاضای پول می‎کند اطلاع دهد که من مرده‎ام. در کاغذی سیاه بر سفید نوشته شده بود که من دیگر دارای ریه نیستم. و این کاملاً مشخص است که آدم بدون ریه نمی‎تواند زندگی کند. 
خیاط از من شکایت کرد و اموالم شامل: گرامافون، ساعت دیواری و هشت بطری کنیاک توقیف شد. 
پس بنابراین من پدیده‎ای تشریحی‎ام. 
من از نظر حقوقی بر روی یک سکو یا درون یک جعبه شیشه‎ای در یک موزه تعلق دارم و باید وضعیت معما گونه‎ام توسط بالاترین مقامات پزشکی داخلی و خارجی بررسی و تأیید گردد، باید شاهزاده‎مآبان خانه‎های سطح بالا همراه با خانواده خود از من بازدید و تائیدشان را ابراز کنند. من باید پرستار بالزک Blaczek نامیده شوم، مردی با گردن گاو، خانم ریش دار، مردی با معده شترمرغ، یا لولا Lola گوزن، خانم پلنگ و غیره. اما من انسان وحشتناک قانعی هستم و شهوت شهرت ندارم. 
ناممکن نیست، به راحتی امکان پذیر است که آدم روزی زیر ماشین برود و یا دچار رعد و برق بشود، یا پروانه‎های یک بالون و یا گلدان گل شمعدانی از طبقه سوم بر روی سرش سقوط کند، و یا سوزن دراز یک کلاه در مغزش فرو رود، یا دامن‎شلواری یک خانم باعث از خنده روده‎بر شدن او گردد، یا به نوعی دیگر به مرگ ناگهانی دست یابد. آدم نمی‎تواند هیچوقت از قبل بداند. و اگر مورد من ناشناخته می‎ماند برای علم پزشکی واقعاً ضایعه به بار می‎آورد. بنابراین من بعنوان کارگری متعصب در امور کار مهم دانش و آگاهی بشری وظیفه‎ام می‎دانم که مورد خود را در پائین بنویسم. من به درخواست پزشکان برای یک تحقیق و معاینه هیچ پاسخی نمی‎دهم. من اجازه معاینه خود را به این دلیل نمی‎دهم زیرا که بطور وحشتناکی غلغلکی‎ام. ــ 
جریان از دست دادن ریه‎ام از این قرار  است: 
من در آن زمان در مارسی Marseille زندگی می‎کردم و یک روز دچار سرفه‎ای شدید و سینه درد گشتم. پدر بزرگ من در اثر ضعف پیری فوت کرده بود، مادر بزرگم در اثر عفونت استخوان، یک مرد که در همسایگی ما زندگی می‎کرد در اثر هذیان، و یک زن رختشوی خانه پدر و مادرم در اثر درد معده. این مرا به فکر انداخت. این یعنی که باید به موقع پیشگیری می‎گشت. 
بله، من در آن زمان هنوز نگران رفاه و آسایشم بودم. آن زمان من هنوز در وحشت‎های بزدلانه بخاطر روز بعد زندگی می‎کردم، برای تغییر و برای آینده تمام سرمایه و نیرویم را به کار می‎بردم. مرگ برایم آن جواب رهائی بخش و رستگار ساز که جواب معمای مصور زندگی‎ست نبود، بلکه فاجعه وحشتناکی به حساب می‎آمد. 
من بی درنگ و با عجله نزد پزشکی رفتم که بعنوان معروف‎ترین پزشک متخصص ریه جهان از همه سو به گرمی به من توصیه شده بود. او در بلوار بای Baille زندگی می‎کرد و جین موریس Jean Maurice نامیده می‎گشت. یک سر و صدای عجیب از ساختمان مجللی به استقبالم می‎آید. صدای واغ‎واغ، صدای غارغار، نفس نفس زدن؛ فقط حیوانات می‎توانستند چنین صداهائی تولید کنند. 
پر از وحشت داخل خانه می‎گردم. شش پیشخدمت از من استقبال می‎کنند و مرا با خود به سالن بسیار بزرگی می‎برند که از آن صداهای عجیب هولناک به بیرون طنین می‎انداخت. 
یک سرفه دیوانه‎وار و هرج و مرجی از خس خس کردن مرا احاطه می‎کنند و حواسم را آشفته می‎سازند. چند صد نفر در سالن بودند که مدام سرفه می‎کردند و این سر و صداهای عجیب و غریب را از خود خارج می‎ساختند. آنها همه انتظار جین موریس را می‎کشیدند. 
چهار روز در سالن انتظار نشستم تا اینکه نوبت من فرا رسید. اقامت در میان صدها افرادی که سرفه می‎کردند و مرتب با ورود تازه واردها جمعشان کامل می‎گشت بسیار ناراحت کننده بود. صداهای سرفه مانند یک قطعه نامتجانس وحشی بود؛ می‎توانست قطعه‎ای از اشتراووس Strauss باشد. در واقع من متعجبم که آهنگساز <الکترا Elektra> چرا چنین اصوات حیوانی در اثرش به کار نبرده است. حتماً این کار را هم خواهد کرد. 
بنابراین پس از چهار روز ده پیشخدمت پیش من می‎آیند و مرا به اتاق طبابت سرور مشهورشان هدایت می‎کنند. 
یک مرد لاغر و سر تراشیده با چشمانی درخشان و نافذ در پشت یک میز تحریر به بزرگی میز یک شاهزاده نشسته بود. به سختی می‎شد سن او را تخمین زد. او می‎توانست در دهه سی سالگی عمرش باشد، یا شاید بار پنجاه یا شصت سال عمر را بر دوش حمل می‎کرد. چنین افرادی پیدا می‎شوند، و پیش از هر چیز عادت دارند در کتاب‎هائی بیایند که با کمال میل خوانده می‎شوند. اما آدم در زندگی آنها را نمی‎بیند. 
انگشت اشاره دست کوچک کمی لرزان و مانند عاج سفید رنگش که مزین با یک انگشتری از سنگ سبز مالاکیت بود بی صدا صندلی چرمی قرمز رنگی را نشانم می‎دهد و من با کمی خجالت بر روی آن می‎نشینم. 
او با صدای آهسته و مستوری می‎گوید "پدر بزرگ شما در اثر ضعف پیری فوت کرده است، مادر بزرگ‎تان در اثر چرک استخوان، مردی که در همسایگی شما زندگی می‎کرده است در اثر هذیان و یکی از رختشوهای خانه پدر و مادرتان در اثر درد معده. در مورد شما بدون شک یک استعداد ابتلا به بیماریهای خاص وجود دارد که ارثی‎ست" و در حالیکه چشم‎هایش مرا تیز و نافذ بررسی می‎کردند ادامه می‎دهد "شما دور گردنتان چهل سانتیمتر است، بالغ برای کلاس ماقبل دوره نظری، یک کلکسیون تمبر دارید، صورت‎تان را صاف تراشیده‎اید و بیماری سخت ریه دارید" و بعد این انسان مخوف ادامه می‎دهد "بله، یک مشکل سخت ریه. من به بیمارانم همیشه حقیقت را می‎گویم. من امیدوارم که شما فیلسوف و معتقد به تقدیر باشید. خود را به دست سرنوشت‎تان بسپارید. و ناگهان لحن صدایش عوض می‎شود ــ آیا شما میزان اجرتم را می‎دانید؟"
من با لرز دسته چکم را درمی‎آورم و مطیعانه می‎پرسم: "چقدر؟" 
پاسخ مختصر او "سه" بود. 
من دسته چکم را می‎بندم و بخاطر قیمت اندک ویزیت با خوشحالی در کیف پولم به دنبال سه فرانک می‎گشتم که جین موریس مرا از حیرت دلپذیرم بیرون می‎کشد: "آقای عزیز ... هزار. سه هزار ... آقای عزیز". 
با دستی لرزان چکی به مبلغ 3000 فرانک می‎نویسم و آن را به دکتر می‎دهم. 
جین موریس به جعبه بزرگی که کنارش لوله‎های شیشه‎ای خمیده و گوله‎های براق فلزی کار گذاشته شده بود اشاره می‎کند و می‎گوید: "لطفاً خودتان را در برابر این دستگاه قرار دهید". سپس دستگاه چند ثانیه‎ای خش‎خشی می‎کند و نور آبی رنگی اتاق را پر می‎سازد. 
دکتر پشت میز تحریرش نشسته بود و در حالیکه تیز به سمت من نگاه میکرد مدام بر روی کاغذ چیزی می‎کشید. 
او می‎گوید "خوب" و ناگهان از جا بلند می‎شود، یک بار دیگر به آنچه کشیده بود نگاه می‎کند و آن را به من می‎دهد. "بفرمائید ریه‎تان را تماشا کنید، دقیقاً در وضعیت فعلی‎تان. رئوس ریه‎ها بسیار آسیب دیده‎اند. رأس سمت راست به کلی از بین رفته است. شما می‎توانید حالا به روش من پیشترفت در تحلیل رفتن ریه‎تان را دقیقاً نظارت و دنبال کنید، اگر شما هر سه روز یک بار با دقت طبق درجه‎بندی مجاور عکس با یک مداد قرمز (من هم به این طریق محل‎های آسیب دیده را با مداد قرمز علامت گذاری کرده‎ام) یک خط پهن از ریه را با خط قرمز بپوشانید. شما به این طریق در رابطه با پیشترفت بیماری‎تان اطلاع کامل خواهید داشت و یک سرنخ کاملاً مشخص از تاریخ مردنتان. ارزیابی من این است که ریه باقی مانده شما تقریباً چهار ماه و نیم دیگر مصرف می‎گردد. چنین شفاف از حال خود با خبر بودن درخشان است! شما با دانستن این موضوع دیگر بیهوده سفارش کت و شلوار تازه‎ای نمی‎دهید و یا برای زمستان سال آینده بلیط سرسره بازی بر روی یخ رزرو نخواهید کرد. ببینید، این بزرگ‎ترین مزیت روش کار من است. بفرمائید". او نقاشی را به من می‎دهد، با فشار انگشت زنگی را به صدا می‎آورد و پانزده پیشخدمت ظاهر می‎گردند و مرا به سمت درب هدایت می‎کنند. 
حالا من در خیابان ایستاده بودم، یک انسان کاملاً شکسته، با حکم مرگم در دست و 3000 فرانکن فقیرتر. در چهار ماه و نیم دیگر مردن! چشم‎هایم از اشگ پر می‎شوند. من به عزیزان در خانه فکر می‎کنم، به شش رابطه عشقی‎ام، مخصوصاً به مارگو Margot، به کلکسیون تمبرم، به نامزدم، به سگم تونی، به همه چیزهائی که قلبم با آنها بود. به این چهار ماه و نیم فرصت وحشتناک تا مردن! و به زندگی با این چشم انداز وحشتناک! 
جائی در تراس یک کافه کنار یک میز مرمر می‎شینم، پرتره ریه‎ام را در مقابلم قرار می‎دهم و به نقاشی وحشتناک خیره می‎شوم و در این حال یکی پس از دیگری ابسنث Absinthe می‎نوشم. 
به این ترتیب چند روزی را سرگردان در گیجی ابسنث‎های بی شماری که نوشیدم گذراندم و احساس تراژدی‎ام را در الکل بلند فریاد کشیدم. اما یک سر درد ماندگار و اخلاقی بعد از الکل نوشیدن به سراغم آمد. سر درد اما تقریباً بیشتر بخاطر رفتار بی وقارم در برابر این ضربه سرنوشت بود، در مقابل این وحشت پست و این ناتوانی در برابر یک واقعیت! 
من به فلاسفه شرق و هند پناه بردم و خودم را قهرمانانه به دست سرنوشت غم‎انگیزم سپردم. من اراده به زندگی همراه با احساس بی تفاوتی مطلق بر ضد تمام آنچه که به فردا مربوط می‎گشت را در خودم کشتم. من یک مداد قرمز خریدم و طبق دستور دکتر دقیق و به نسبت درجه‎بندی کنار عکس قسمتی از ریه‎ام را با خط پهن و قرمزی پوشاندم. 
یک توجه عجیب و قوی علمی برای تئوری جین موریس در من زنده می‎گردد و فکر کردن به خودم را به کلی به پس زمینه می‎راند. به این ترتیب گاهی حتی می‎خواست چنین به نظرم آید که انگار جریان مردن اصلاً به یک شخص کاملاً ناشناس دیگری مربوط می‎گردد. 
هر سه روز یک بار می‎گذاشتم که مداد قرمزم قسمتی از ریه‎ام را بخورد. 
من اما با این وجود زندگی‎ام را زندگی می‎کردم، در واقع خوشبخت‎تر از همیشه. من جامم را تا ته سر می‎کشیدم. فردا درگذشت، زنده باد امروز! 
من هنوز برای مدت سه هفته دارای ریه بودم که از دوست دختر جذاب آلمانی‎ام مارگوت مطلع گشتم تقریباً سه هفته دیگر در مارسی به دیدنم خواهد آمد. 
اما او نباید مرا مرده پیدا می‎کرد. 
من شروع می‎کنم فقط یک بار در هفته از ریه‎ام حذف کنم. 
البته وجدان علمی‎ام در این تقلب به من هشدار می‎داد. 
هنگامیکه مارگوت آمد من هنوز برای ده روز ریه داشتم. 
او زیبا و دوستداشتنی‎تر از همیشه بود. فلسفه انکار کردنم دچار کشتی شکستگی فلاکت‎باری می‎گردد، و یک حرص به زندگی، یک گرسنگی به سال‎های پر از لذت بردن مرا در اختیار خود می‎گیرد. 
من گناه بزرگی به علم کردم. من هنگامیکه ریه‎ام با مداد قرمز کاملاٌ خورده شده بود دوباره یک قطعه برایش رسم کردم و سپس ریه را بزرگ‎تر کشیدم و عاقبت وقتی کاغذ برای کشیدن قوس کم آمد کاغذ تازه‎ای به آن چسباندم و ریه را به حد احتیاج گسترش دادم. 
عاقبت ریه‎ام مانند تخته روی میز بزرگ شده بود. 
و هنگامیکه مارگوت با یک آمریکائی ثروتمند از پیشم فرار کرد من دیگر جرأت نکردم ــ فقط بخاطر احساس شرم علمی ــ ریه‎ام را بزرگ کنم، یک لباس خواب پاکیزه بر تن کردم، وصیتنامه‎ام را نوشتم، دو تاج گل در دو سمت تختخوابم قرار دادم، یک روبان سیاه رنگ به درب اتاق چسباندم، بر روی تختخواب دراز کشیدم، انگشت‎هایم را درهم فرو بردم و دستم را روی سینه قرار دادم و منتظر مرگ گشتم. من دیگر بدون ریه نمی‎توانستم زندگی کنم. این کاملاً مشخص بود. 
پس از چند روز متوجه گشتم که نمرده‎ام و خودم را در همان وضعیت شاد یافتم که در رابطه با زندگانی برایم آشنا بود. 
در این وقت به این نتیجه رسیدم که من باید یک پدیده باشم: مردی بدون ریه. چیزی بی سابقه. 
اگر مایل باشید می‎توانید نقاشی جین موریس، تکامل یافته توسط اینجانب را هر ساعت از شبانه روز در نزد من بعنوان مدرک بی ریه بودنم مشاهده کنید. 

ــ پایان ــ

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت 3:28  توسط سعید از برلین  | 




تراژدی همه عروسک‎های خیمه شب بازی
  
بازیگران: 
آدلبرت کافورکه Adalbert Kaforke یک مرد بسیار سالخورده. 
خانم ونآیبه پلومه‎که Wehneibe Plümecke یک زن پر انرژی و دخترش. 
کنولر Knüller یک مرد نابینا از طبقه سوم. 
فرنسشن کاسه‎رول Fränzchen Kasseroll یک بیمار جذامی در همسایگی. 
بابته Babette یک دختر خدمتکار از طبقه اول. 
دکتر پلاک Plack یک پزشک پوست. 
فدور Fedor یک پلیس. 
تونی هاینه‎من Toni Heinemann خدا. 

نمایش در خانه پلومهکه در محل رختشوئی بازی می‎شود. 

پرده بالا می‎رود. 

کافورکه: (یک مرد وحشتناک سالخورده و شکننده؛ با کمک عصا و با زحمت زیاد خود را جلو می‎کشد و نزدیک می‎سازد. واقعاً بدبختی بزرگی‎ست با یک چنین مرد سالخورده‎ای. صدایش: غارغاری پیر) 
من یک خیلی یک مرد پیرم ــ یک خیلی یک مرد پیر. من دیگر هیچ چیز از زندگی نمی‎خواهم و زندگی هم دیگر هیچ چیز از من نمی‎خواهد. فقط ونآیبه پلومهکه می‎خواهد من مواظب باشم که کسی به محل رختشوئی نرود. 
کنولر: (با عصائی در دست مانند یک نابینا برای خود برای به پیش آمدن راه باز می‎کند؛ در این حال به محل رختشوئی می‎رسد.) 
کافورکه: خواهش می‎کنم آقای کنولر ــ  ونآیبه پلومهکه با این کار مخالف است. من باید مواظب باشم ولی من یک خیلی یک مرد پیرم. 
کنولر: من چه کاری نباید بکنم؟ کمی واضح‎تر حرف بزنید. بعلاوه: <من یک خیلی یک مرد پیرم> اشتباه است. <یک مرد خیلی پیرم> صحیح می‎باشد. 
کافورکه: ونآیبه پلومهکه با این کار مخالف است، خیلی مخالف است. 
کنولر: مخالف چه چیزی؟ عاقلانه صحبت کنید. من کوچک‎ترین خبری ندارم که شما چه می‎خواهید. 
کافورکه: اما من یک خیلی یک مرد پیرم و ونآیبه پلومهکه دخترم است. 
کنولر: خانم ونآیبه پلومهکه یک شخص پر انرژی‎ست. من اغلب آن بالا در آپارتمانم می‎شنوم که چطور او فحش می‎دهد. ترا به خدا به من بگوئید او با چه چیزی مخالف است؟ 
کافورکه: بله، او با این کار مخالف است، و او مرا اینجا قرار داده است، من باید مواظب باشم ــ از چه چیزی ــ آن را حالا فراموش کرده‎ام. من یک خیلی یک مرد پیرم. 
کنولر: بله، پس مرا هم لطفاً راحت بگذارید. ــ ــ شما اما باید بسیار پیر باشید، چون ساده‎ترین چیزهائی را که به شما محول می‎کنند فراموش می‎کنید. زندگی برای شما باید قطعاً باری وحشتناک باشد. 
کافورکه: خدا ــ خدا ــ اما من می‎خواهم به شما بگویم که آدم پیر و ضعیف و قوزدار بهتر از فرد نابیناست. 
کنولر: می‎دانید، من از خالقم سپاسگزارم که محتاج به دیدن شکل‎های رقت‎انگیزی که بیشتر مردم ارائه می‎دهند نیستم و از تمام ابتذال‎های روزمره زندگی در امان می‎مانم. فقط فرد نابینا می‎تواند زیبائی‎شناس باشد. او در واقع زیبائی‎شناس برجسته‎ای است. 
کافورکه: (گله‎مند) آقای کنولر، به یک مرد پیر برجسته گفتن کار درستی نیست. اما حالا من به حد مردن نرسیده‎ام ــ البته من یک خیلی یک مرد پیرم ــ ــ 
کنولر: آدم باید بلافاصله انسان را بعد از تولد نابینا سازد. اسرار زندگی خود را فقط برای نابینایان هویدا می‎سازند. ــ برای مثال آیا شما اصلاً یک زندگی درونی دارید؟ 
کافورکه: آه خدای من ــ ونآیبه پلومهکه اما به من گفت که باید مراقب چیزی باشم. به من برجسته می‎گوئید. من با افتخار پیر شده‎ام. من در واکسن آبله مدال افتخار عمومی از طلا دارم. 
کنولر: آیا شما یک زندگی درونی دارید؟ 
کافورکه: ... و من باید از چیزی مراقبت می‎کردم. 
کنولر: من از شما می‎پرسم که آیا یک زندگی درونی دارید؟ 
کافورکه: من خیلی از باد شکم و ترش شدن معده‎ام پس از آروغ زدن رنج می‎برم. 
بابته: (با یک سبد لباس می‎آید و شروع به پهن کردن آنها بر روی محل رختشوئی می‎کند.) البته امروز نوبت رختشوئی ما نیست، اما افراد خانواده پلومهکه در این هفته رخت نمی‎شویند. (آواز می‎خواند) 
کافورکه: من اما باید کاری انجام می‎دادم ... آن کار چه بود؟ من یک خیلی یک مرد پیرم. 
کنولر: گوش دادن به چرندیات شما به سختی قابل تحمل است. ــ (خود را به بابته نزدیک می‎سازد) دختر خانم عزیز، صدای شما می‎گذارد که من حالت و دلربائی چهره‎تان را حدس بزنم. یقیناً پارچه‎های لطیف گنه‎کارانه پهن می‎کنید، عطرشان بینی‎ام را غلغلک می‎دهند. 
بابته: شما محشرید. 
کافورکه: (مدام برای خود غرغر می‎کند) آره‎ـ‎آره‎ـ‎آره ونآیبه بود. ــ ونآیبه گفت: اینجا بمان آدلبرت ــ اینجا بمان ــ ونآیبه گفت ــ و مواظب باش، و مواظب باش. 
کنولر: برای یک فرد نابینا در جهان فقط زیبائی وجود دارد ــ هیچ چیز زشتی بر ما تأثیر نمی‎گذارد. ما به یک سونات بتهوون گوش می‎سپاریم ــ لذت بردن برای ما بی نقص است. ما موهای از عرق به هم چسبیده شده را نمی‎بینیم، پیراهن‎های چروک نوازنده‎ای چیره دست را، ما بخاطر ژست‎هایش عصبانی نمی‎شویم. ــ سپس هنر تجسمی. ما برای همیشه از عذاب رها گشته‎ایم، امروز نئوامپرسیونیست‎ها، فردا پوینتیلیست‎ها، سپس دوباره سمبولیست‎ها، ژاپن ــ هلند، امروز کسی را که او را گرکو Greco می‎نامند تشویق کردن ــ فردا شیفته ولازکز Velázquez گشتن و پس فردا مانند مایرـ‎گرفه Meier-Gräfe تصمیم به لعنت کردن او گرفتن. وقتی که شب فرا می‎رسد می‎گذارم که مرا به کنار جنگل ببرند و به بازی باد در نوک درختان گوش  می‎سپارم، به جنگل شبانگاهی و به سمفونی جاودانه نی‎ها گوش می‎دهم و در روحم تصویری از عظمتی به یادماندی شکل می‎گیرد. من رنگ سیاهی می‎بینم که مانندش را هیچ نقاشی کشف نکرده ــ من آسمانی می‎بینم پر از ستاره که هیچ تکنیکی قادر به ساختن آن نخواهد گشت. 
بابته: شما محشرید. 
کنولر: زیبائی، زیبائی از آن نابینایان است. مادران نابینا همیشه فرزندان زیبائی دارند. من نمی‎دانم همسرم چه شکلی‎ست، و این خوب است. مرد اصلاً نباید بداند که زنش چطور دیده می‎شود.
بابته: شما واقعا محشرید. 
کاسه‎رول: (با شلوار و پیراهنی معمولی. بندشلوار از پشت او رو به پائین آویزان است. نیمی از گونه‎اش بی گوشت و استخوان است.) خیلی عالی‎ست وقتی آدم بداند که در کجای زندگی ایستاده است. کلید خوشبینی من گونه من است. حالا دیگر نمی‎تواند اتفاق مهمی برایم رخ دهد. من باید کمی گل رس برای گونه‎ام بردارم. 
بابته: شما، تهوع. صبر کنید، اگر خانم پلومهکه دوباره ببیند که شما از باغچه‎اش خاک برمی‎دارید حالتان را جا خواهد آورد! 
کافورکه: ونآیبه با این کار مخالف است ــ واقعاً ــ واقعاً ــ ونآیبه به هیچ وجه مؤافق نیست؛ به این خاطر باید من مواظب باشم ــ و من مواظبم، گرچه من یک خیلی بسیار یک مرد پیرم. 
کاسهرول: هی پیرمرد، زندگی در دوران پیری یک صلیب است، مگه نه؟ 
کافورکه: تا زمانیکه آدم استخوان‎های سالمی دارد ــ استخوان‎های سالمی دارد ــ استخوان‎های کاملاً سالمی دارد ــ خدای من ــ آدم می‎تواند هنوز مواظبت کند ــ اما ببینم، شما چیز واقعاً نامطبوعی روی گونه‎تان دارید. 
کاسهرول: این عقیده شماست. به این ترتیب من آدم مجرد لااقل چیزی دارم که بتوانم از آن پرستاری کنم. 
کنولر: آقای کافورکه، حالا کسی آمده و حرف زده است. شما می‎گوئید که او چیز نامطبوعی بر روی گونه‎اش دارد. می‎بینید، این چیز نامطبوع اما برای من مزاحمت ایجاد نمی‎کند. 
ونآیبه: با اوقات تلخی به صحنه هجوم می‎آورد) به این می‎گن مواظبت کردن؟ و شما، شما اینجا چکار می‎کنید؟ تکه پاره‎های کثیف‎تان از محل رختشوئی بردارید! 
دکتر پلاک: (همراه با پلیس فدور، دهان هر دو با تکه‎ای پارچه پوشیده شده است.) فرد بیمار اینجاست. سریع بگیریمش! 
(به سمت کاسهرول هجوم می‎برد.) 
کاسهرول: (مقاومت می‎کند) راحتم بگذارید! من هیچ کاری با شما ندارم. ــ 
دکتر پلاک: یک نمونه وحشتناک از جذام ــ سریع به اردوگاه. 
(کاسهرول را با خود می‎برند.) 
کافورکه: من از همان اول گفتم که بیمار جذامی را باید از نمایش حذف کرد. بفرمائید اینهم نتیجه‎اش. حالا ما بدون کاسهرول نمی‎توانیم به بازی ادامه دهیم. برای من اینطور خیلی بهتر شد. من در هر حال دیگر نمی‎دانم چطور باید ادامه داد. من یک خیلی بسیار یک مرد پیرم. 
کنولر: این واقعاً نامطلوب است. من هنوز در نقشم چند کلمه قصار خوب داشتم ..... 
بابته: اگر می‎توانستم این را حدس بزنم بنابراین فردا رخت می‎شستم تا لااقل از جانب خانم پلومهکه اذیت نمی‎شدم. 
ونآیبه: بخاطر هیچ و پوچ سراسر رختشوئی را لگدمال کردند. 
تونی هاینهمن: (آهسته بر روی صحنه می‎آید؛ در وسط صحنه با ژست بزرگی می‎ایستد؛ با هیجان زیادی صحبت می‎کند) من اما به شما می‎گویم ــ جائیکه تصور می‎کردید نقش بازی می‎کنید جریان جدی بود ــ جریان هرگز ظاهری و خط ریلی فریبنده نبود، نه این حقیقت بود. من همگی شما را بی نهایت دوست دارم و می‎توانستم همچنین تمام کلمات قصار مربوطه که در هر اعتقاد به سرنوشتی یافت می‎گردد را بخوانم. اما این کار دیگر کهنه شده است و حتی در نزد ما هم دیگر شیک به حساب نمی‎آید ــ اما من این بار نمی‎توانم به شما کمک کنم. دلایل دیگری هم وجود دارند ــ برای مثال علل هنری. همه شما بذر مرگ را در خود حمل می‎کنید. همه شما توسط کاسهرول به ویروس آلوده شده‎اید و مانند او به جذام مبتلا خواهید گشت. بله، بله ــ من باید می‎گذاشتم تمام این اتفاقات رخ دهند ــ زیرا این تنها طریقه ممکن پایان دادن به این نمایش است. شما فقط به این ترتیب تأثیر غم‎انگیز بر جای می‎گذارید. ــ 
(همه از وحشت خشک‎شان می‎زند.)

پرده پائین می‎آید.
 
ــ پایان ــ

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ساعت 1:22  توسط سعید از برلین  |