قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

بی ادب. اینم از طرز نشون دادن محبتش! خواسته مثلاً خوشحالم کنه! آدرس زیر رو فرستاده و نوشته: 
"هرچند نمی‎دونم امروز وارد چندمین سال زندگیت می‎شی، ولی با این وجود تولدت مبارک! هدیه من به تو «آدرس» زیر است. خیلی خری اگه روش کلیک کنی ولی تا آخر نگاهش نکنی. آی لاو یو!"

می‎خواستم کمی تنبیه‎اش کنم و اصلاً از قید کلیک کردن بگذرم. ولی فکر کردم نکنه بعد خرهای عزیز اعتراض کنن که چرا خودمو به جای اونا جا زدم. 
اتفاقاً هدیه خوبی فرستاده بود. هرچند تا روز تولدم هنوز چند ماهی باقی‎ مونده! ولی هدیه‎اش به دلم نشست، روزم را منور کرد و تا آخر تماشاش کردم!
ولی خیلی بهتر بود اگه می‎نوشت: اگه تا آخر نگاه نکنی نصف عمرت بر باده!، و یا: اگه تا آخر نگاه نکنی، دیگه نگات نمی‎کنم! ...
یا اگه فقط آدرس هم می‎فرستاد کاملاً کافی بود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۱ساعت 21:5  توسط سعید از برلین  | 

فردا بزرگ‎ترین و مهم‎ترین امتحان زندگیم را باید بدهم.
اما نوشتن انشاء به زبانی که تو صحبت می‎کنی برایم آسان نیست. 
برای آموختن واژه عشق در زبان تو باید رقص باله دانست.
چه زبان شیرینی داری و چه صدایت زیباست. 
صدای تو مانند آواز چلچله‎ها می‎ماند.

*** 
داره زیر گوشش مدام می‎خونه اینجا خیلی شلوغه بیا بریم یه جای دیگه!
برای جلوگیری از اغفال این دختر بی‎خبر و فرار به همراه «یاغی»، می‎پرم تا پنجره را ببندم که آن دو زودتر از من می‎پرن روی شاخه بالای سرشون و «یاغی» می‎گه: خب، اینجا خیلی بهتره، خلوته و آروم، مزاحم هم نداریم! و شروع به لب گرفتن از خواهر کوچک‎ترش می‎کند.

*** 
بعد از تشکیل دادن دو گروه شش نفره و جنگیدن با هم، حالا روی شاخه‎ها نشسته‎اند و مشغول پاک کردن لکه‎های خون از پرهایشان هستند. با عصبانیت بهشون می‎گم: مگه شماها با هم خواهر و برادر نیستید؟ پس چرا مثل میمون‎ها لشگرکشی می‎کنید می‎افتید به جون هم؟! پس کی می‎خواین آدم بشید؟! 
گوساله‎ها به جای جواب دادن دارن از هم می‎پرسن میمون دیگه چه خریه!؟

*** 
راست و دروغ را بهم می‎بافم تا با آن زخم‎ها و جای آنها بر بدنم را بهتر نشانت دهم. راست و دروغم نه سوزن است و نه خنجری که در تاریکی از پشت به کار رود؛ بلکه عقربه‎ای‎ست که زخم‎های عمیق دیروز را هر روز به من نشان می‎دهد. 

***
فردا بزرگترین امتحان زندگیم را باید بدهم. 
چه شیرین است قبولی در امتحان عاشقی
و توان گفتن «دوستت ‎می‎دارم» با زبانی که تو با آن سخن می‎گوئی. 
دلم می‎خواهد فردا نمره‎ام بیست شود
و تو  بجای «باریکلا، آفرین»
لبم را به یک بوسه مهمان کنی. 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:48  توسط سعید از برلین  | 

خوانندگان هشیار داستان‎های من مطمئناً متوجه گشته‎اند که من هرگز کلمه بدی در باره جنس مؤنث به کار نبرده‎ام. تقریباً نیمی از بشر را خانم‎ها تشکیل می‎دهند، و اگر روزی چنین رخ دهد که آنها نیز مانند جمهوری خلق چین متکی بر خویش یک صنایع سنگین بر پا سازند، دیر یا زود بر جهان مسلط خواهند گشت. بنابراین غریزه بی غش بقای نفس موجب می‎گردد که من دوستانه به استقبال‎شان بروم
 
اما این را هم باید بگویم که خانم‎ها با بعضی از خصوصیات‎شان اعصابم را خرد می‎کنند. به خصوص با کنجکاوی بیمارگونه‎شان. 
برای مثال من برای عده‎ای که با وجد به گوش کردن داستان‎خوانی من مشغولند در حال گزارشی از یک آتش‎سوزی بزرگ در کلکته هستم، و در واقع بعنوان شخصی که خود تقریباً در این آتش‎سوزی حضور داشته است. من در رنگ‎های زنده توصیف می‎کنم که چگونه یک آسمان‎خراش مانند خانه از ورق ساخته شده‎ای در هم فرو می‎ریزد، مأموران شجاع آتش‎نشانی در شعله‎های آتش می‎میرند، و چگونه تقریباً با چشم‎های خود دیدم که پدر ناامیدی به دنبال فرزندانش می‎گشت و اینکه چگونه زن جوان خیلی زیبائی خود را از پنجره به بیرون پرتاب کرد ــ
در این لحظه یکی از حضار مؤنث ناگزیر از پرسش زیر می‎گردد: 
"آن خانم چه کسی بود؟"
برایم کاملاً مبهم است که چرا یک نفر به اطلاعات شخصی زنی در کلکته که در حال سوختن است علاقه نشان می‎دهد. و از آنجائیکه می‎خواهم به تعریف کردن ادامه دهم می‎گویم: 
"نمی‎دانم. فقط می‎دانم که یک زن بود. یک زن هندی."
"آیا آنجا زندگی می‎کرد؟" 
"احتمالاً."
خانم مشتاق دانش می‎پرسد: "آیا تنها بود؟" 
خیلی چیزهای دیگر هم می‎پرسد و با سؤال‎هایش مرا از خواندن داستان بازمی‎دارد، هیجانش را می‎دزدد، و آن را ضایع می‎سازد.
و من خیلی دلم می‎خواست از آتش‎سوزی در کلکته که به علت تکرار کاملاً از حفظ شده‎ام شرح بدهم، با تمام صحنه‎های دراماتیکی که به یک آتش‎سوزی بزرگ تعلق دارند. اما هرگز مؤفق نمی‎گشتم به آن قسمتی برسم که فیل‎های فراری در جهنمی از شعله‎های آتش گرفتار می‎شوند. داستان در قسمتی که زن جوان و زیبا خود را از پنجره به بیرون پرتاب می‎کند بطرز ناامیدانه‎ای متوقف می‎گردید. من حتی سعی کردم با حذف کلمه «زیبا» کارم را راحت سازم، اما این هم هیچ تأثیری نداشت. 
تا اینکه یک روز، کاملاً ناگهانی، یک ایده درخشان به ذهنم خطور کرد. هنگامی که دوباره یکی از شنوندگان مؤنث تشنه جزئیات می‎خواست بداند که این زیباروی خیره‎کننده هندی چه کسی بوده است، بدون تأمل و سریع جواب دادم:
"ریفکا واین‎رب Rivka Weinreb" 
و برای اولین بار بعد از دو هزار سال مؤفق گشتم داستانم را تا آخر تعریف کنم.
در آن زمان توانستم قاعده کلی برای یک زندگی شاد و طولانی را کشف کنم: خانم‎ها خواهان شنیدن «اسم»اند. 
از آن به بعد هر گاه در اوج خواندن داستان با صدای سؤال کننده مؤنثی «او چه کسی بود» متوقف می‎گردم، با دادن اطلاع سریع «زارا پیکلر Sarah Pickler» یا «یوئل کامینسکی Joel Kaminski» عکس‎العمل نشان داده و بعد به خواندن ادامه می‎دهم.
من به تمام همجنسانم که از کنجکاوی شنوندگان مؤنث خود در رنجند، توصیه می‎کنم همیشه چند نام بعنوان ذخیره به همراه داشته باشند. با این نام‎ها می‎توانند بدون مزاحمت جریان روان روایت و آرامش درونشان را تضمین کنند. نام میریام بلومن‎تال Miriam Blumenthal به ویژه بسیار اثر بخش است.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 19:1  توسط سعید از برلین  | 

بعضی از خیابانهای لندن مناظر جالب و دیدنیای ارائه میدهند. در اثنای اولین روزهای اقامت‎مان وقتی دستهای جوان انگلیسی سبیلدار در لباس کاملاً سیاه و کلاه سلیندر سیاه بر سر میدیدیم که یک چتر سیاهرنگ در دست راست و یک مجله تایمز در دست چپ حمل میکردند باید مرتباً به خودمان کلی زحمت میدادیم تا با صدای بلند نخندیم." خیلی خندهدار بود. 
بعد از چند روز به این منظره عادت کردیم و شرمنده رفتار نابالغمان بودیم.
و بعد، یک شب به تآتر رفتیم. یک نمایشنامه انگلیسی اجرا میشد. بر روی صحن نمایش یک بازیگر مرد ظاهر میشود، با همان لباسی که در بالا شرحش رفت و لباسی که اکثر تماشاگران هم بر تن داشتند ــ به خاطر لباس او خنده تماشاگران طوری مکرراً منفجر گشت که بلیتفروشهای تآتر برای ساکت کردنشان مجبور به دادن قرصهای آرامبخش به آنها گشتند. از این گذشته در تآترهای انگیس در حین نمایش امکان خریدن هر چیزی وجود دارد، بیسکویت، استیک، بالش، کتاب، عکس، کتابهای مصور و بر حسب احتیاج حتی تقویت کننده موی سر. اما چرا تماشاگران انگلیسی با دیدن لباس خود بر روی صحنه سر حال میآیند و میخندند، اما همان لباس را بر تن خود ابداً مضحک نمیدانند ــ این هم یکی از هزاران راز طنز انگلیسیهاست.
من اقرار میکنم که به انگلیسیها بخاطر خوشطبیعیشان همانقدر رشگ میبرم که به قدرت بیان منحصر به فرد زبانشان میبرم. بیشتر از همه اما به طنزپردازان انگلیسی حسادت میورزم، و در حقیقت به بخاطر طرفدارانشان که آمادگی خندیدنی هم مرز با معجزه دارند. آنها فقط تماشاگرانی شاکر و سپاسگزار نیستند، بلکه جزئی از واریته به حساب میآیند. کسی که زمانی در واریته متوسطی و یا از برنامههای رادیوئی مردم پسند ب.ب.سی شاهد برخاستن صدای چنین خندههای طوفانآسائی شده باشد میتواند مرا درک کند. ما در اسرائیل از امتیاز گوش دادن به برنامههای فرستنده رادیو ارتش انگلیس از جزیره نزدیکمان قبرس برخورداریم و از آن هر روزه لذت میبریم.
شروع برنامه کانالهای خنده بر روی موج کوتاه را میتوان از دست زدن و تشویق تماشاگران که صدای رعد میدهد شناخت. این نشانه آن است که دو پیشکسوت شادی قدم بر روی صحنه گذاردهاند. وقتی تشویق و کف زدن قطع میشود، یکی از آن دو از دیگری با لهجه کوکنی Cockney غیر قابل تقلیدی میپرسد:
"چارلی، حال و وضعت چطوره؟"
خروش خنده دسته جمعی تماشاگران بعد از این جمله در برابر واکنش طوفانآسائی که بعد از جواب سؤال شونده برپا میگردد رنگ میبازد:
"امروز صبح صدای وحشتناکی تو سرم پیچیده بود، آره پیچیده بود."
اولی میپرسد: "و صدای چه چیزی، چارلی؟ صدای چه چیزی تو سرت پیچیده بود، چه صدائی؟"
در این لحظه خنده تشنجآمیز جمعیت تماشاگران ابعاد یک هیستری دسته جمعی به خود میگیرد و به چنان غرش بلندی تبدیل میشود که رادیو تهدید به متلاشی شدن میگردد. و از میان این غرش آخرین فریادهای بلند زنانی که غش میکنند شنیده میشود. آدم میتواند صدای آژیر آمبولانسها را در پشت صحنه بشنود.
اما این هنوز اوج ماجرا نیست. اوج ماجرا ابتدا وقتیست که جواب بعدی داده میشود:
"چه صدائی تو سرم پیچیده بود؟ من چه میدونم!"
تمام تماشگران به خنده میافتند. خروش خنده که تا حال کشش بلندگوی رادیو آن را تجربه نکرده بود به کف زدن ریتمداری تبدیل میشود که بعد سوت زدن و جیغ کشیدن جانشینش میگردد. اولین بازیگر سؤال کننده باید دقایقی انتظار بکشد تا گمانه زنی‎‎اش را تا حدودی قابل شنیدن سازد:
"شاید شب خوب نخوابیده باشی، چارلی؟"
"چطور میتونه خوابم ببره، وقتی تو سرم مرتب صدا میپیچه، هان؟"
این نشانهایست برای تماشاگران و آخرین ستون افسانهای خویشتنداری انگلیسی با غوقای مهیبی فرو میریزد. مقایسه آنچه حالا رخ میدهد با زمینلرزه خیلی ناکافیست. چنین رخدادی احتیاج به استفاده سریع از تمام مأمورین راهنمای سالن تآتر، ارگانهای امنیتی و نیروهای کمکی دارد تا از یک هرجومرج کامل جلوگیری به عمل آورند. یک گوینده با صدای گرفتهای خبر مرگ دو تماشگر را اعلام میکند. بعد آخرین لامپ رادیو میسوزد.
شنونده خارجی اما در مقابل رادیو خراب شدهاش که دود از آن بالا میرود نشسته است و با تعجب و بیهوده از خود میپرسد که آنجا چه اتفاقی رخ داده و علت واقعی این شادی شهوانی چه بوده است.
حالا ما این را میدانیم. و اگر هم از مسافرتمان به انگلیس چیزی بجز این تجربه با خود نمیآوردیم، باز هم ارزش دیدنش را داشت. حالا ما علت آن شادی را میدانیم: آن دو پیشکسوت حتماً کلاه سیلندر سیاهرنگ بر سر گذاشته بودند ...
 
_ پایان_
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:38  توسط سعید از برلین  | 

نیمی از وقت من به مکاتبات با خوانندگانم اختصاص دارد و نیم دیگر آن به دیدار با آنها میگذرد. و در فصول شلوغ گاهی چنین به نظرم میرسد که انگار ترکیبی از پدر روحانی اعترافگیر و دلال ازدواج هستم ــ دو شغل، که هم نیاز به ظرافت دارد و هم رازداری طلب میکند. و من واقعاً رازدارترین انسانی هستم که میشناسم. کسی که با اعتماد کردن به من داستانی را برایم تعریف کند، میتواند مطمئن باشد که آن را برای خود نگاه خواهم داشت تا در کتاب بعدیام از آن استفاده کنم.

گلوریا Gloria خودش را با سر و صدا بر روی گران‎ترین مبل دسته‎دار خانه ما می‎اندازد و آنجا می‎نشیند، رنگ‎پریده، مچاله شده، مانند تصویری از فلاکت و یک بسته بدبختی و سایه‎ای از کشتی شکسته خودش. آیا واقعاً من گلوریائی را روبرویم می‎بینم که تا همین دیروز اجازه داشت خود را جزء معدن اهداف در تلآویو به شمار آورد؟ همان گلوریائی که بعنوان یکی از سرزنده‎ترین و جذاب‎ترین دختران سراسر این سرزمین معروف بود، آیا ممکن است که سی سال از آن زمان گذشته باشد؟ چه اتفاقی برایش رخ داده است؟ و چرا دیگر مانند گذشته جوان نیست؟ من به سوء استفاده توهین آمیزی که از نامش شده است فکر می‎کنم «شرکت حمل و نقل گلوریا بیرن‎بام Birnbaum». نام خانوادگی بیرن‎بام اصلاً هیچ ارزشی نداشت و این نام  شوهرش بود.
بعد معلوم می‎شود که دلیل ناامید بودن و آمدنش به خانه ما همسرش است.
گلوریا شروع می‎کند: "من باید با تو صحبت کنم. شوهرم به من خیانت می‎کند."
من خشکم می‎زند. ناتان Nathan به همسرش خیانت می‎کند؟ این مرد ساکت، همیشه بی‎خطا و عینکی، این الگوی نظم، حق، قانون و بزدلی به همسرش خیانت می‎کند؟ این پایان ماجراست. این به معنی فروپاشی ساختار دولت ماست: وقتی که حتی ناتان بیرن‎بام هم ... دلم می‎خواست گریه کنم. اما به خودم هشدار دادم و خودم را کنترل کردم: "گلوریا، آیا مدرک هم داری؟"
"مدرک؟ اَه! من غریزه خودمو دارم. یک زن برای چنین چیزی به مدرک احتیاج نداره. زن این رو حس می‎کنه. از صدها نشانه کوچک این رو حس می‎کنه."
و او اولین نشانه از آن صد نشانه کوچک را به من گزارش می‎دهد: ناتان روش کاملاً بی‎تفاوتانه‎ای نسبت به او اختیار کرده و حتی دیگر به ندرت با او صحبت می‎کند.
"اگر او لااقل گه‎گاهی به فکر دادن هدیه کوچکی به من می‎افتاد. یک هدیه کوچک، یا گل، یا هر چیز دیگری. اما مدت‎هاست که دیگه از این خبرها نیست. از چند ماه پیش مطمئن شدم که باید پای زن دیگه‎ای در بین باشه. و هفته پیش شک‎ام به یقین تبدیل شد."
"تائید شد؟ چگونه؟ به چه وسیله؟"
"ناتان خودشو ناگهان به یکی از مهربون‎ترین همسران تبدیل کرد. فقط از عشق و توجه تشکیل شده بود. با هدایای کوچکی به خانه می‎آمد، با گل‎ها، یا چیزهای دیگه. بی‎وقفه با من صحبت می‎کرد. این یکی از نمونه‎ای مشخص خیانت کردنشه."
"اما گلوریا، فقط همین مقدارــ"
"این مقدار برای یک زن عاشق کاملاً کفایت می‎کنه تا عکس رو کامل کنه. از نشونه‏‎های دیگه اینکه ناگهان مثل گرگ جوانی اشتها پیدا کرده. بخصوص اشتهای خوردن ماهی. همونطور که معروفه ماهی پروتئین مخصوصی تولید می‎کنه که برای مردها در مواقع مخصوصی خیلی مهم باید باشه. حالا از تو سؤال می‎کنم: برای چه کاری باید یک مرد متأهل به پروتئین احتیاج داشته باشه؟ من می‎تونم بهت بگم برای چه کاری: می‎خواد خودشو برای فاحشه‎اش روی فرم نگه داره. به این خاطر ماهی زیاد می‎خوره."
"اما انگار به نظر می‎آمد که در این اواخر کمی لاغر شده باشه؟"
"البته که لاغر شده. به طور خیلی جدی‎ای رژیم غذائی می‎گیره. فقط میوه می‎خوره. برای کوچک کردن شکمش به چیز دیگه‎ای اصلاً دست نمی‎زنه. به حمام بخار می‎ره. قبل از صبحونه پنج دور دور بلوک خونه می‎دود. تمرین حرکات ژیمناستیک می‎کنه. برای برنزه شدن روز و شب حموم آفتاب می‎گیره. یک مرد تو سن و سال او چه احتیاجی به برنزه شدن داره؟"
"اما وقتی من چند روز پیش دیدمش چهره‎اش کمی رنگ‎پریده به نظر می‎آمد."
"درسته. اما فکر نکن که از چشم من پنهون مونده. رنگ‎پریده؟ مثل بیمارها بی‎رنگ شده. مثل یک جنازه دیده می‎شه. برای راه رفتن فقط می‎تونه خودشو به زور بکشه. دیگه از خستگی قادر نیست دور بلوک خونه بدود یا حرکت‎های ژیمناستیک رو تمرین کنه. خوب مشخصه چرا، چونکه تمام قدرت خودشو برای ماجراهای شهوانی‎ش به کار می‎بره."
"گلوریا، تو اغراق می‎کنی."
"من اغراق نمی‎کنم. من حسود هستم، و به این هم اقرار می‎کنم. اما وقتی می‎شنوم که او در تخت‎خواب به این‎ور و آن‎ور غلت می‎زنه، آخرین تردیدهام هم محو می‎شن: او نمی‎تونه بخوابه، چون به ماجراهای عشقی‎اش فکر می‎کنه. چند روز قبل نزدیک بود با دمپائی محکم بکویم به سرش."
"چرا؟"
"مجسم کن: من از خواب بیدار می‎شم ــ نگاهم می‎افته به همسرم که در کنارم دراز کشیده ــ و بعد چی می‎بینم؟ او در خوابه. مانند نوزاد سیری خوابیده. من، همسر او، شب در تخت‎خواب به این سمت و اون سمت می‎غلتم، بیمار از حسادت ــ و او خوابیده! فقط کسی می‎تونه اینطور در آرامش و صلح بخوابه که خوشبختی‎شو پیدا کرده باشه و احتمالاً در حال خواب دیدن از این زنکه باشه. یا از چند زن با هم."
گلوریا شروع می‎کند به آهسته گریه کردن، و در من هم آهسته خشم خفیفی نسبت به ناتان بالا می‎آید. آیا نمی‎توانست این مرد کمی محتاط‎تر باشد؟ چرا کاری نکرد که زنش متوجه چیزی نشود؟
در این بین گلوریا دوباره بر خودش مسلط می‎شود: "و من دیروز کجا پیداش می‎کنم؟ تو گاراژ پیداش می‎کنم، در حال شستن و برق انداخت ماشینش. خوب با این کارش داشت به من نشون می‎داد که یک دوست دختر تازه داره. نه، دوست عزیز، آدم لازم نیست نابغه باشه که تمام این چیزها رو تشخیص بده. تو حتماً چنین مردهای متأهلی رو می‎شناسی که ناگهان صورتشونو دو بار در روز اصلاح می‎کنن و با شکمی تو داده شده و کراواتی تازه جلوی آینه می‎ایستند تا از داشتن نیروی از راه بدر کردن دیگران در خود مطمئن بشن؟"
من جواب می‎دهم: "آره، گلوریا. من چنین مردان متأهلی را می‎شناسم."
گلوریا پیروزمندانه می‎گوید: "می‎بینی! و تمام این کارها را ماتان با من انجام نمی‎ده! من باید محبورش کنم تا ماشینشو بشوره، باید با مهربونی راضیش کنم صورتشو اصلاح کنه، وگرنه با ریش سه روز اصلاح نشده اینور اونور می‎ره. این مکار، رذل، مردک سرکش می‎خواد با این کار فریبم بده،..."
اشگ‎های گلوریا سرازیر می‎شوند و هق هق کنان می‎گوید: "من شوهرم رو دوست دارم! باید چه کار کنم؟ خواهش می‎کنم، به من بگو که باید چه کار کنم!"
من می‎گویم: "گلوریا، تو باید حس حسادت‎شو تحریک کنی". و واضح و بی‎پرده ادامه می‎دهم: "تو باید بهش خیانت کنی."
گلوریا در حالیکه زار زار می‎گریست می‎گوید: "این راه اما چاره ‎ساز نیست. بیست ساله که دارم این کار رو می‎کنم."

_ پایان _
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 16:5  توسط سعید از برلین  | 

دست‎هایم را از پشت چنان سخت بسته بودند که حتی انگشتانم هم قادر به حرکت نبودند. نمی‎دانستم کجا هستم و چطور به اینجا آمده‎ام. چند لحظه پیش چشمانم را گشودم و قصد مالیدن آنها را داشتم که متوجه بسته بودن دست‎هایم گشتم و خود را در این وضع یافتم.
نور کمی تا چند متری صندلی چوبی‎ای که رویش نشسته‎ام سو سو می‎زند. سکوت و تاریکی مجال فکر کردن را از من گرفته‎اند.
احساس می‎کردم پاهایم ورم کرده‎اند و تمام خون بدنم مانند آبشار از قوزک رو به سمت پاهایم در حال جاری شدن است.
از تاریکی صدای آهسته نزدیک شدن قدم‎هائی را می‎شنوم، کم کم صدای ضعیف نامفهومی خود را در آن می‎آمیزد. صدا بلندتر می‎شود، بعد سایه‎های درازی در روشنائی کم سو بر روی زمین به حرکت می‎افتند و پس از چند لحظه مردی که دست پرنده باریک و بلندی را در دست داشت داخل محدوده کم‎نور ظاهر می‎شود. آن دو در چند قدمی من توقف می‎کنند. مرد از پرنده که دست و پاهایش مانند انسان بود می‎پرسد: "خودشه؟" و پرنده جواب می‎دهد: "آره، خودشه!"
مرد دست پرنده را رها می‎سازد، در میان تاریکی محو می‎شود و پس از لحظه‎ای با دو صندلی در دست ظاهر شده و آنها را روبروی من قرار می‎دهد. از پرنده می‎خواهد که بنشیند و خود نیز بر روی یکی از آنها می‎نشیند.
حالا می‎توانستم آن دو را به وضوح ببینم.
مرد خود را معرفی می‎کند: نام من هدایت است. من وکیل این پرنده و همچنین دادستان و قاضی این جهانم که شما فعلاً در آن هستید! و بعد به پرنده اشاره می‎کند: نام ایشان ــ اگر که فراموش نکرده باشید «کوچلو»ست. شما خودتان شخصاً این نام را برای موکلم انتخاب کرده بودید! موکلم از شما بخاطر به قتل رساندش شکایت کرده! آیا برای دفاع از خود حرفی دارید؟
قیافه مرد درست شبیه به کافکا بود، تعجب می‎کنم و می‎گویم: می‎بخشید، ولی شما که هدایت نیستید! من شما رو خوب می‎شناسم. اولاً بگید چرا دست‎هامو بستید، و بعد لطفاً دلیل ادعا کردن اینکه هدایت هستید را هم توضیح بدید؟!
در این لحظه «کوچلو» سرش را به گوش مرد نزدیک می‎کند و چیزی می‎گوید.
مرد نگاهی به پرنده می‎کند، لحظه‎ای در اندیشه فرو می‎رود و بعد می‎گوید: "لطفاً خارج از دستور حرف نزنید! آیا اعتراف می‎کنید که این پرنده بی‎گناه را به قتل رسانده‎اید یا نه؟"
لبخند رضایت‎بخشی بر چهره مضحک پرنده می‎نشیند. گیج شده بودم و نمی‎دانستم چرا باید او وکیل داشته باشد و من اینجا دست بسته و بدون وکیل از خودم در باره چیزی دفاع کنم که روحم هم از آن بی‎خبر است!
جوابی نمی‎دهم!
مرد باز سؤالش را تکرار می‎کند و من می‎گویم: "بدون وکیل نمی‎تونید از دهان من چیزی بشنوید!"
از گوشه دیگر تاریکی، درست لحظه‎ای که مرد دهان باز کرد تا چیزی بگوید، مردی با یک صندلی در دست ظاهر می‎گردد. صندلی را کنار صندلی من قرار می‎دهد و قبل از نشستن با مردی که ادعا می‎کرد هدایت است دست می‎دهد و سری هم برای پرنده تکان داده و می‎نشیند. سرش را به سمت من می‎چرخاند، از زیر عینکش چشمکی به من می‎زند و رو به مرد می‎گوید: هدایت، صادق هدایت. من وکیل ایشون هستم. طبق بند سوم از ... باید دست موکلم را باز کنید!
مرد که دیگر کاملاً شبیه کافکا شده بود به پرنده نگاه می‎کند. پرنده دوباره در گوش او چیزی می‎گوید. مرد کمی فکر می‎کند و بعد می‎گوید: از آنجائیکه موکلم تا قبل از به قتل رسیدن بدست موکل شما ار ایشان بدی زیاد ندیده بوده است، و همچنین برای احترام به خواسته شما همکار گرامی من با این کار موافقت می‎کنم و دست‎هایشان را باز می‎کنم.
هنوز حرفش به پایان نرسیده بود که احساس کردم انگشت‎های دستم به حرکت افتاده‎‎اند و گرفتگی شانه‎هایم از بین رفته است. با خوشحالی با وکیلم دست می‎دهم، نیم‎خیز می‎شوم و با سر به کافکا هم ادای احترام می‎کنم و بعد نگاهم به نگاه پرنده دوخته می‎شود. ناگهان پرنده کوچک و کوچک‎تر می‎گردد و من خود را در اتاقم می‎بینم. «کوچلو» بین دو انگشت دستی که سیگار را بینشان نگاه داشته‎ام طوری دراز کشیده که انگار کنار ساحل دریا حمام آفتاب می‎گیرد و در همان حال نیز مشغول تنفس کردن دود سیگاری‎‎ست که من می‎کشم.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۱ساعت 0:36  توسط سعید از برلین  | 

هیچ چیز نمی‎تواند مانند جهان بزرگ و پهناور یک اسرائیلی کوچک و محدود گشته را چنین قوی فریفته خویش سازد. او بی‎هدف از میان طول و عرض این جهان می‎راند، گاهی به  شکل زیک و گاهی به شکل زاک. اما هرکجا که سفر او را برساند ــ فراموش نخواهد کرد که از کجا آمده است و به کجا باید بازگردد. او نه وطن فراموشش می‎گردد و نه هموطنش. او نمی‎تواند آنها را ابداً فراموش کند. و برای فراموش نکردن‎شان مراقبت به عمل می‎آورد.
 
در سفر خاور دور آنقدر صحنه‎های منقلب کننده مشاهده کردیم که تصمیم گرفتیم در راه پرواز بازگشت به اسرائیل استراحت کوچکی بکنیم. نیویورک یک محل استراحت خاطره‎انگیز و کاملاً مناسب برای خریدی خلاقانه به نظرمان آمد. بعد از دوش گرفتن سریع در هتل براه افتادیم و در تراس یک کافه خیابانی میز خالی‎ای پیدا کردیم. حالا بهترین همسر جهان و من آنجا نشسته بودیم، آنجا نشسته بودیم و اجازه می‎دادیم که زندگی در شهر بزرگ درخشنده از کنارمان عبور کند.
رک بگویم: ما در حالت روحی خوبی نبودیم. کمی خود را منزوی و گمشده احساس می‎کردیم. البته، مردم بیگانه همه خیلی مهربانند، خیلی مؤدب و گاهی هم دوستانه، اما همانطور که از نامش پیداست برایمان غریبه‎اند. مسافرین اسرائیلی پس از مدتی دلتنگ چهره آشنا می‎گردند، دلتنگ بر شانه نواخته شدنی مهربانانه، دلتنگ شایعات دلپذیر به زبان عبری، بی‎تفاوت از اینکه چه کسی، کافی‎ست که یک اسرائیلی باشد، کسی که آدم بتواند او را به زبان خانوادگی عربی «حبیبی» خطاب کند ...
و همینطور آنجا نشسته بودیم، بهترین همسر جهان و من، آنجا نشسته بودیم و خیره به روبرو نگاه می‎کردیم، هر دو.
ناگهان بر چهره همسرم رنگی از نشاط می‎دود و با هیجان آهسته می‎گوید: "نه! غیر ممکنه ... اما، خودشه. آویگدور پیکلر Avigdor Pickler!"
نزدیک بود از صندلی سقوط کنم. درست بود، آنجا، فقط چند قدم دورتر از ما آویگدور پیکلر در میان شهر بزرگ درخشان ول می‎گشت. شهر هرچه هم بزرگ باشد ــ باز جهان کوچک است. هرگز فکر نمی‎کردم که آویگدور پیکلر را درست وسط آمریکا ببینم. به این دلیل نمی‎توانستم این فکر را بکنم، زیرا که او را به سختی می‎شناختم. گه‎گاه همدیگر را در تماشاخانه می‎دیدم، و در وقت استراحت بین دو پرده چند کلمه بی‎ربط بهم می‎گفتیم و یا به تکان دادن تقریباً سرد سر اکتفا می‎کردیم، اگر خوب به یاد داشته باشم، به این دلیل که آویگدور پیکلر مردی که مورد سلیقه‎ام باشد نبود ... اما حالا و اینجا؟ در این پراکندگی؟
من از جا می‎جهم و او را درآغوش می‎گیرم و با شوق می‎گویم: "شالوم، حبیبی!"
پس از آنکه او هم با همسرم تعداد زیادی بوس و آغوش رد و بدل می‎کند، دعوتم را که کنار میزمان بنشیند می‎پذیرد. بعد می‎فهمیم که او برای یک مرخصی تقریباً دو ساله در نیویورک به سر می‎برد و حالا هم می‎خواهد به رستوران پورتوریکو Puertorico برود و زن و شوهر آشنائی از اسرائیل را در آنجا ملاقات کند، تیرزا Tirsah و شوهرش را، دو انسان دوست‎داشتنی که از تمام رستوران‎های نیویورک با خبر بودند. من پیشنهاد می‎دهم: "چطوره همه با هم دسته حمعی بریم و درست و حسابی پرسه‎زنی کنیم؟"
در این ثانیه دو پنجه دست از پشت بر روی چشمانم می‎شینند و صدای تیز و نازک شکنجه‎آوری به زبان سلیس عبری می‎پرسد:
"چه کسی می‎تونم باشم؟"
خوب، چه کسی می‎تواند باشد؟ چه کسی بجز کایمکه Chaimke می‎تواند چنین شوخی کودکانه‎ای بکند؟
"کایمکه! چطوری دوست قدیمی؟"
من هر دو سمت صورتش را صمیمانه می‎بوسم، مهم نبود که افراد نشسته در آنجا چه فکر می‎کنند، می‎توانستند هرچه مایلند فکر کنند. بعد برایش از میز کناری صندلی‎ای به طرف میزمان کشیدم، او را با آویگدور پیکلر آشنا ساختم و قرار ملاقاتمان با تیرزا و شوهرش را به اطلاع او رساندم. کایمکه تازه از اسرائیل آمده بود، جدید‎ترین جوک‎ها در باره بگین Begin را برایمان تعریف کرد. او قصد داشت با همسرش به اتفاق زن و شوهری دیگر به نام‎های میخال Michal و آوی Avi یک سفر از میان آمریکا انجام دهد ــ بعلاوه آن سه هم قرار بود چند لحظه دیگر از راه برسند. او گفت، پس ساده‎ترین کار این است که همه دور هم باشیم.
من فریادی از شادی می‎کشم: "البته! همین کار رو می‎کنیم!"
خلق و خوی ما تغییر کرده و بسیار خوش گشته بود. گرچه ــ احساس می‎کردم که این پیکلر اضافی‎ست. من هرگز نتوانسته بودم او را تحمل کنم، نه او را و نه دوستان احمقش را، هرکه هم که می‎خواهند باشند.
خوشبختانه حالا همانطور که کایمکه قبلاً گفته بود همسرش به اتفاق آوی به همراه شوهر چاقش ظاهر می‎شوند؛ سه نفر اسرائیلی دیگر آنها را همراهی می‎کردند، یک زن و شوهر نقاش و یک دکتر به نام فینکل‎اشتاین Finkelstein. این افراد در خط عابر پیاده همدیگر را اتفاقی دیده بودند، آدم نمی‎تواند باور کند، روی خط عابر پیاده در نیویورک.
آنها درهم برهم سؤال می‎کردند: "چطورید ــ تازه چه خبر ـ از کی اینجائید؟ ـ برای امشب چه در پیش دارید؟"
بهترین زن جهان به من نگاه رسائی می‎اندازد و با متانت می‎گوید: "ما هنوز نمی‎دونیم آیا وقت داشته باشیم".
و او حق داشت. برایمان همه چیز زیاده از حد شده بود. لعنت بر شیطان، چرا باید آخرین ساعات سفر خارجیمان را با یک فوج اشخاص ناشناس بگذرانیم؟ بله، البته، آنها هموطن بودند، اما در اسرائیل هم هموطن داریم.
"می‎بخشید، حبیبی!"
این گارسون بود. او برایمان چند میز را کنار هم می‎کشد، درست مانند کافه‎های خیابان دیسنگوف‎اشتراسه Dizengoffstraße در تل‎آویو. در اثنای این مانور خودم را در برابر مرد عینکی‎ای می‎بینم. او فوری برایم تعریف می‎کند که همین حالا با زن و فرزندانش از سفر جاوه، سوماترا، بورنئو، نیوزیلند و کانادا بازگشته‎اند، آنها حتی تا آلاسکا هم رفته بودند، جائی که اسرائیلی‎های زیادی بعنوان مربی سگ‎های سورتمه کار می‎کنند، و سه نفر از آنها هم با دخترهای اسکیموئی ازدواج کرده‎اند و دلتنگ وطن بودند.
کوششم برای برقرار کردن تماس با کایمکه به خاطر گفت‎و گوی هیجان‎انگیزی که با اعضای تیم بسکتبال از ماکابی حیفا Maccabi Haifa می‎کرد بی‎نتیجه می‎ماند، بازیکنان از ایتالیا به اینجا آمده بودند و به دعوت سفارت‎خانه اسرائیل دیداری از شهر می‎کردند. آنها مایل بودند ما را هم همراه خود ببرند؛ اما متأسفانه فقط برای پنج نفر جا داشتند و ما صد و هفتاد نفر بودیم.
تیرزا هسته اصلی گروه می‎گوید: "بسیار خوب. ما امشب چه کار می‎کنیم؟"
دکتر فینکل‎اشتاین کلوب تازه افتتاح شده «او و او» را پیشنهاد می‎کند، اما این کلوپ را چهل و دو نفر از حاضرین می‎شناختند. گارسون اهل تل‎آویو به ما پیشنهاد دیدن باغ‎وحش را می‎دهد که در آن طوطی‎ای می‎تواند «حبیبی» بگوید، و خانم اشپیل‎من Spielmann پیشنهاد دیدن از مجسمه آزادی را می‎دهد.
از چند طرف صدای "بدون من!" برمی‎خیزد.
"اونجا پر از اسرائیلیه!"
حالا اما برای من و همسرم همه چیز زیادی شده بود. ما توسط علامت به توافق می‎رسیم و خود را بدون جلب توجه به در خروجی نزدیک کرده و طوری خارج می‎شویم   که فلیکس زلیگ Felix Seelig هنگام وارد شدن به کافه ما را نبیند. در خیابان هم خود را از شر کیبوتسنیکس Kibbuzniks که از ما پرسید برای امشب چه در پیش داریم خلاص کرده و جان سالم بدر می‎بریم.
من می‎گویم: "حرکت! خیلی سریع بریم خونه!"
و ما تنها وقتی ایستادیم که به تل‎آویو رسیده بودیم. آنجا هم پر از آمریکائی بود.
 
_ پایان _ 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۱ساعت 11:10  توسط سعید از برلین  | 

در کوتاه چوبی و قدیمی اتاق گلی و کوچک راهب پیر به شدت باز می‎گردد، راهب جوانی خسته و نفس زنان به داخل اتاق هجوم می‎برد و خود را روی زمین و پیش پاهای استاد پیرش پرتاب می‎کند، پیشانیش را به خاک کف اتاق می‎چسباند و مچ پاهای او را محکم در دستانش نگاه می‎دارد. بعد گریان و با صدائی لرزان می‎پرسد "استاد چه باید بکنیم؟"
راهب پیر با صدای آهسته و آرام‎بخشی می‎گوید "مچ پایم را رها ساز. بعد مانند انسانی متمدن، مغرور به شخصیت انسانی خویش و با اتکاء به نفسی بالا مانند بچه آدم روی چارپایه روبروی من بنشین. اول چند جرعه چای بنوش و بعد برایم تعریف کن که چه پیش آمده است."
راهب جوان ناگهان مانند از شوک خارج شده‎ای مچ پای استاد پیرش را رها می‎سازد. مانند گربه چالاکی از جا می‎جهد و روبروی او می‎نشیند و مشغول نوشیدن چای از فنجانی که راهب پیر با دستان خودش آنرا پر ساخته بود می‎گردد و در همان حال به چشمان استادش که لال زاده شده بود خیره می‎ماند. حالا کلمات دیگر به جای دهان از چشمانش خارج می‎گشتند، راه نزدیکی را می‎پیمودند و در چشمان راهب پیر می‎نشستند.
چند لحظه‎ بعد راهب پیر از جای برمی‎خیزد. دستی به سر راهب جوان می‎کشد و نگاهی به آینه پشت سرش می‎اندازد. در آینه نه عکس او پیدا بود و نه تصویر راهب. دوباره می‎نشیند و در حالیکه لبخندی بر لبش نشسته بود فنجان چای را به لب نزدیک می‎سازد و در دل به خود می‎گوید: این راهب تنبل باز دیر کرده و هنوز در راه است! 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱ساعت 14:13  توسط سعید از برلین  | 

قبل از شروع هر فیلم، گاهی هم پس از پایانش، و گاهی هم قبل از شروع و هم بعد از پایانش بر روی پرده سینما ردیفی از اسامی ظاهر می‎گرد و با خواندن آنها میشود متوجه گشت که بجز هنرپیشگان چه کسانی در تولید فیلم مشارکت داشته‎اند. تماشاچیانی وجود دارند که حقیقتاً تمام آنها را میخوانند. این افراد باید متوجه تعداد زیادی نام‏های غیر متعارف گولدبرگ Goldbergs و آبرامسکی Abramskis که بر پرده سینما سو سو می‎زند شده باشند ــ بیتفاوت از اینکه فیلم از کدام کشور می‎آید. اگر نام فرانکلین.د گرین‎والد Franklin D. Greenwald بعنوان تهیه‎کننده فیلم ظاهر نشود، ولی حداقل بعنوان طراح لباسهای باربارا اشترایزاند Barbra Streisand که قبلاً فانی گرین‎والد Fanny Greenwald نامیده می‎شد و یا اینکه باید نامیده می‎شد به چشم می‎خورد ...
بدون شک: یهودیان اشتیاق شدیدی به کار و کسب در کار فیلم دارند. آنها احساس کشش عجیبی به این جهان مصنوعی متشکل از بشقاب پرنده‎ها، سرقت‎های مسلحانه از بانک‎ها و سکسی تسلی‎بخش دارند، همینطور اینجا در  اسرائیل. بنطر می‎رسد که انگیزه‎ای غیر قابل مقاومت دلیل آن باشد، همانطور که زیگموند فروید هم در فیلم تازه موزیکالی که توسط دوزنده لباس‎هایم تهیه گشته به صراحت این را بیان می‎کند.

وقتی هنگام شب برای قدم‎زدن کوتاهی از خانه خارج شدم، در راهروی ساختمان با سیمون کالانیوت Simon Kalaniot همسایه طبقه دوم برخورد می‎کنم و همراه هم از پله‎ها پائین می‎رویم.
کاملاً خودمانی می‎پرسد: "خوب، حالتون چطوره؟ چه کار می‎کنید؟"
"من در  حال تولید یک فیلم‎ام. و شما کی شروع می‎کنید؟"
"هرگز."
"چرا؟ یعنی چی؟"
"یعنی اینکه من فیلم نمی‎سازم."
حیرت‎زده متوقف می‎شوم. ما همگی آقای کالانیوت را بعنوان مردی ساکت و متعادل می‎شناختیم، می‎توان گفت: شهروندی معمولی و نمونه. آیا باید در شناختمان اشتباه کرده باشیم؟ یا اینکه چطور باید این را درک کرد که او قصد ساختن فیلم ندارد، چرا او؟ همین هفته پیش همسایه پدر آمرزیده بغل دستی ما نوشتن یک فیلم‎نامه به نام «چه کسی بسی Bessi را گاز گرفت؟» برای یک فیلم کمدی را  به پایان رساند. فردا با آقای زوکال Sokal که معلم رانندگی‎ست و در طبقه سوم زندگی میکند قرار داد ساخت فیلم را امضا می‎کنند. و خانم واین‎ریب Weinreb از طبقه همکف هم مشغول بنیاد نهادن بنگاه اجاره فیلم‎های مستند است. تمام اهالی ساختمان خود را وقف صنعت رو به رشد فیلم کرده‎اند، و فقط آقای کالانیوت ...؟
من می‎گویم: "شما شوخی می‎کنید."
"نه، واقعاً. من فیلم نمی‎سازم."
"اما آخه چرا؟"
آقای کالانیوت شانه‎هایش را دستپاچه بالا انداخت، و می‎شد دید که او خود را در پوستش راحت احساس نمی‎کند. تعجبی هم ندارد وقتی بعنوان تنها شخص خارج از ردیف می‎خواند.
"باور کنید" حالا دوباره دنباله حرفش را تقریباً ملتمسانه، طوریکه انگار میخواهد وجدانش را آسوده سازد می‎گیرد: "من علاقه‎ای به جلب توجه کردن ندارم. اما به تولید فیلم هم بی‎علاقه‎ام. فعلاً اینطوریه و نمی‎تونم عوضش کنم. این نقص خیلی زیاد اذیتم می‎کنه. حتی پسرم هم به این خاطر رنج می‎بره. همشاگردی‎هاش در مدرسه به این خاطر که پدرش فیلم تولید نمی‎کند او را دست می‎اندازند، در حالیکه خود آنها شروع کرده‎اند با پشتیبانی وزارت آموزش و پرورش در باره معلم ورزششان فیلمی بسازند که در آن تا حدی از رمان فانی هیل Fanny Hill استفاده کرده‎اند ..."
"و چرا می‎خواهید جلب توجه نکنید، آقای کالانیوت؟ آیا مربوط به سلامتی‎تان می‎شود؟"
"نه، نه. فقط به این دلیل ساده که من تا حالا بدون تولید فیلم خیلی خوب زندگی کرده‎ام و مایلم همینطور هم به زندگی ادامه بدم. آیا اجازه این کار را ندارم؟ آیا قانونی وجود دارد که مرا برای تولید فیلم مجبور می‎سازد؟"
با چشمانی ترسان و گشاد شده آقای کلانیوت نگاهم می‎کرد. من او را با گفتن اینکه چنین قانونی وجود ندارد آرام ساختم، و برای منحرف ساختن او از حال همسرش پرسیدم.
آقای کالانیوت می‏گوید: "زیم احساس بدبختی می‎کند. عمویش در آرژانتین صاحب یک نساجی پر رونق است و ماه‎هاست که دست از سرمان برنمی‎دارد و می‎خواهد ما را هم وارد کار تولید فیلم کند. او به ما پیشنهاد صد هزار دلار، یک دختر مترجم و لباس‎های مردانه هنریشه اصلی فیلم را داده است. وقتی به زنم گفتم که من نه فرصت دارم و نه مایلم به دنبال هنرپیشه‎ها و کارگردان‎ها بدوم، او با لباسشوئی سر خیابان دست به یک تولید مشترک زدند. نام فیلم را «سؤالات به ستوه آورنده» گذاشته‎اند و فیلمنامه آن را دندان‎پزشک‎مان نوشته است."
ناگهان آقای کالانیوت آه عمیقی می‎کشد. ظاهراً بر او معلوم گشته بود که چه آدم بد بختی باید باشد.
او نجوا کنان می‎گوید: "گاهی در شب‎هائی که نمی‎تونم بخوابم، شروع می‎کنم به تردید کردن که آیا در پیش من همه چیز درست و مناسب است. آیا یک آدم بزدل‎ام؟ یا فقط یک آدم تن‎‎آسا؟ آیا نشانه‎های زمانه را دیگر نمی‎فهمم؟ چند روز پیش پرسشنامه‎ای را که حالا دولت به خانه‎ها می‎فرستد و در آنها سؤال می‎کنند که چند فیلم در سال تولید می‎کنید، در کدام استودیو فیلم‎برداری و طبق کدام برنامه فیلم‎برداری می‎کنید را دریافت کردم. من از اینکه نمی‎تونم به این سؤالات پاسخ بدم خجالت می‎کشم. من خجالت می‎کشم ..."
سیمون کالانیوت چهره‎اش را در دستانش مخفی می‎سازد، یقه پالتویش را بالا می‎زند و آهسته و هق هق کنان در تاریکی ناپدید می‎شود. من از صمیم قلب برایش متأسف گشتم. انزوا باید چیز وحشتناکی باشد.
 
ـ پایان ـ
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱ساعت 0:50  توسط سعید از برلین  | 

وقت گوش دادن به شادروان Nicolae Neascu شوق به سراغم آمد.

هفته پیش سفر به دور دنیا را به پایان رساند. این سفر دو سال طول کشیده بود. دیروز به دیدارش رفتم تا هم دیداری تازه کنیم و هم من فیلم و عکسهای این سفر را ببینم و بشنوم چه دیده و چه شنیده است.
بجای تعریف کردن از ماجراهای خوش سفرش، انگار که با من سر جنگ داشته باشد بدون مقدمه می‎پرسد "چرا خرهای ناحیه شما همشون غمگین هستن؟!" و بعد از نگاهی به عکس خری که به دیوار اتاقش آویزان است ادامه می‎دهد "البته باید بگم که فقط این خرای افغانستان نیستن که غمگینن، تو پاکستان هم همینطوره، اگه  خروار خروار یونجه هم جلوشون بریزی باز هم خوشحال نمی‎شن و لبخندی تحویلت نمی‎دن! خدا پدر و مادر سگ و گربه‎هاتونو بیامرزه، لااقل اونا برای تشکر و خر کردن آدم دمی تکون می‎دادن! تو هندوستان هم که بیچاره‎ها برای گوزیدن جون نداشتن چه برسه به اینکه لبخند هم بزنن!"

بدون آنکه لااقل تعارف به نشستن کند همچنان ادامه می‎دهد "ولی حالا برو قبرس ببین اونجا چه خبره!. پسر، نمی‎دونی خرای اونجا چقدر نازن، وقتی لبخند می‎زنن انقدر خوشگل و بامزه می‎شن که آدم دیگه دلش نمیاد سوارشون بشه! طوری آهسته آهسته برای خودشون بارشونو می‎برن که انگار تو ساحل دریا مشغول قدم زدن هستن. کاه و یونجه مرغوب می‎خورن و دسرشون هم سیب و هویج و کاهو و خربزه‎ای هست که توریست‎ها بهشون می‎دن. هوای تمیز تنفس می‎کنن، توریست‎های خوشگل ناز و نوازششون می‎کنن و با مایوهای دو تیکه طوری سوارشون می‎شن که هر مردی هوش از سرش می‎پره و تو دلش می‎گه: کاش منم خر بودم! خوب با این احوال چرا نباید خرای قبرسی بخندن؟ هم خر خوش، هم صاحب خر خوش! اونجا انقدر به خر احترام می‎ذارن و براشون ارزش قائلن که برای بچه‎هاشون نیستن! از آفریقا و جاهای درب و داغون دیگه گله گله گورخرا میان اونجا می‎گن ما هم خریم! وضع خرای اونجا اینطور خوبه!"

از هیجان و تعریف کردنش از خرهای قبرسی خنده‎ام می‎گیرد و می‎گویم: "خوب خره! اگه تو هم در کشورهائی مثل افغانستان و هند و پاکستان و ... بعنوان خر متولد می‎شدی ــ البته نه برای زندگی کردن بلکه برای باربری و برای حمل مواد ضروری‎ای که باید مثل فشنگ جابجا بشن تا مشتری‎ها از خماری تلف نشن ــ و برای حمل سریع بارهای سفارشی نشادر تو مقعدات می‎کردن نه تنها لبخند زدن از یادت می‎رفت بلکه جد و آبادت رو هم فراموش می‎کردی! یا اگه برای یادآوری اینکه تو خری و باید تندتر بری با میخ طویله مدام می‎زدن تو پهلو و شکمت، خنده که چیزی نیست خدا رو هم فراموش می‎کردی. آیا اگه وضعت اینطور بود زندگیت گریه‎دار نمی‎شد!؟ تازه این رفتاریه که صاحب خر! با خر می‎کنه. پسربچه‎ها هم وقتی سر صاحب خر رو دور می‎بینن چند تا مشت و لگد حواله خر بیچاره می‎کنن. دلیلش شاید این باشه که چون از دوران طفولیت انقدر بهشون گفتن "مثل خر نمی‎فهمی" با خر دشمن شدن! و به همین دلیل هم همیشه وقتی سر کسی رو کلاه می‎ذارن می‎گن: طرفو خر کردیم!!

وقتی هیجانش با توضیحات من کمی کمتر می‎شود می‎گوید: "اون طرفا آمار هم گرفتم و با خیلی از خرا مصاحبه کردم. خیلی‎هاشون اصلاً نمی‎دونستن خنده یعنی چی! هی براشون مثل دلقک‎ها ادا و اطوار درمی‎آوردم شاید خنده‎شون بگیره و بگم خنده یعنی این! ولی حرکاتم بجای خنده باعث تعجب‎شون می‎شد! آهان گفتم تعجب، یادم افتاد: یه روز یک خر لاغر خیلی کوچولوئی رو دیدم که هاله نوری از تعجب به جای غم چهرشو پوشونده بود، و به مردم نگاه می‎کرد و هی آه می‎کشید! رفتم پهلوش، ازش پرسیدم چرا متعجبی؟ آیا آدرس خونه تو فراموش کردی؟ چرا هی آه می‎کشی؟ زد زیر گریه و گفت: تعجب می‎کنم که این آدما چطور می‎تونن خرا رو غمگین ببینن ولی بازم بخندن؟! تو دلم بهش حق دادم، ولی خوب خنده رو که نمی‎شه از بین برد! مگه آدمای بیچاره چه گناهی کردن که نباید به خاطر غمگین بودن خرا بخندن! برای اینکه ناراحتی رو از دلش در بیارم، یهو زیر خمشو گرفتم، گذاشتمش رو کولم و چندین دور چرخوندمش، ‎و بعد شروع به دویدن کردم. اما درست لحظه‎ای که سرمو بالا کردم تا بهش بگم <خر سواری مجانی هم مزه می‎ده‎ها، حالا لااقل یک کم بخند!> ناگهان قهقه‎ای مثل شیهه اسب کشید، شاشش جاری شد و از سر تا زانوهامو خیس کرد!"

در حالی که غش غش می‎خندید ادامه می‎دهد "اما به خنده انداختنش می‎ارزید!" و بعد از جیبش چند عکس درمی‎آورد و می‎گوید: "بفرما، این هم عکس‎های خرای خودمونه. ببین یکی‎شونو محض رضای خدا بدون لبخند می‎بینی!"
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 16:33  توسط سعید از برلین  | 


"من اینو می‎دونستم، به کائنات قسم، من اینو می‎دونستم." و تمام تلخی ناوارد بودن که هر آدم عاقلی توانا به دیدن آن بود در صدایش به نوسان می‎افتد. "منظور شما صرف شام در خانه فرمانده نیروهای ضربت است، درست می‎گم؟ من می‎تونم قسم بخورم که حس وطن‎پرستی شما در این صحنه از کتاب تحریک شده است. آیا بهتر نبود که تمامی وقایع جاری شدن سیل در دره کوه‎های زک‎کارین Saccharin را در این صحنه شاید باید جا می‎دادم تا روان‎تر خوانده می‎گشت؟ آیا شما صحنه را به یاد می‎آورید؟ ــ"
به او هشدار می‎دهم "به لکنت نیفتید، صبر من دارای مرز است."
"صحبت‎های شبانه برگزارکنندگان مسابقات شترسواری در اطراف حرم‎سرای شیخ را به یاد می‎آورید؟ باید از این قسمت خوشتان آمده باشد، درست می‎گم؟"
"حتی خیلی هم زیاد. صحنه خوب رنگ‎آمیزی شده‎ای بود."
"و از آن صحنه‎ای که یکاترینا Jekaterina چراغ روی میز را بر سر قاضی خرد می‎کند ــ آیا با این هم موافقید؟"
"احتمالاً."
"بنابراین به هیچ وجه نمی‎تونید با سرنوشتی که برای مایر‎ـ‎کرون‎اشتات Meir-Kronstadt و امثال او رقم زده‎ام مخالفتی داشته باشید!"
درگیری‎ای خشونت‎آمیز مرا در بر می‎گیرد. به خود می‎گویم، اوه، صبر کن پسرم. تو می‎تونی هرکسی را که مایلی خلق کنی ــ اما به خاطر من از مایر‎ـ‎کرون‎اشتات بگذر. همه چیز مبهم و نامربوط بود. حالا باید جرقه زده شود. حالا دیگر خودداری از من گریخته بود.
"گوش کنید، تولائت شانی! من اگر جای شما بودم بخاطر ماجرای مایر‎ـ‎کرون‎اشتات مغرور نمی‎‎گشتم!"
"اما من به خاطر او مغرورم!"
خون به سرم هجوم می‎برد. باورکردنی نیست! این پسر به خود جرأت مخالفت با من می‎دهد! با عصبانیت می‎گویم: "کرون‎اشتات یک کلاه‎بردار است و کارهایش کسی را متقاعد نمی‎سازد. و از این بیشتر: او غیر ضروری‎ست. شما می‎تونید بدون هیچ صدمه خوردن به کتاب کاملاً حذفش کنید."
"اجازه دارم بپرسم چگونه، آیا باید یک درگیری واقعی را آماده کنم؟
"خوب ــ چگونه؟ شما چه فکر می‎کنید؟"
"شما حتماً به جانور‎شناس فکر می‎کنید."
"پس به چه کس دیگری."
"و یکاترینا؟"
"او باید همرا با قاضی بگریزد!"
"با وجود نه ماه حامله بودن؟"
"بعد از زایمان."
"آیا فکر نمی‎کنید که دارید کار را کمی آسان در نظر می‎گیرید؟ بعلاوه بنظر می‎آید که فراموش کرده‎اید که یکاترینا توسط یک ماشین زیر گرفته می‎شود!"
"حالا حتماً باید زیر ماشین بره؟ و از قضا یکاترینا؟ اگر قرار است که کسی زیر ماشین برود، پس چه بهتر که آبی‎گایل Abigail زیر ماشین برود."
"مسخره‎ست. این چه معنی‎ای می‎تونه داشته باشه؟"
این حرف برایم زیاد بود. این را نباید به متخصصی مانند من می‎گفت. سی سال بدون وقفه کتاب می‎خوانم ــ و حالا این سنبل‎کار می‎آید و می‎گوید "مسخره‎ست".
"شما سنبل‎کار، گفتید «مسخره‎ست»؟ و مسابقه شتر‎سواری شما ابلهانه نیست؟ ابلهانه که خوبه، منزجر کننده‎ست! من به زحمت تونستم از بالا آوردن جلوگیری کنم!"
"عالیه. قصد من هم کاملاً این بود. می‎خواستم انسانی را نشان دهم که از خودش استفراغش می‎گیرد، اما لااقل خود را بعد خواهد شناخت. و منظورم شمائید!"
ما در میدان گسترده و غیر قابل پیش‎بینی‎ای به یکدیگر توهین شخصی می‎کردیم. تولائت شانی از عصبانیت رخش زرد شده بود و تند تنفس می‎کرد.
"من به شما خواهم گفت که چرا کتابم را دوست ندارید." آب دهانش را قرقره می‎کند. "چونکه من جرأت کردم از راه حل‎های بی‎اهمیت چشم‎پوشی کنم! چون من نمی‎گذارم بوریس در ماجرای سیل بمیرد! درست می‎گم؟"
بوریس! این را فقط کم داشتم.
غرغر کنان می‎گویم: "شما هم با این بوریس‎تون، می‎تونید با هم برید به جهنم! "شما بطور یقین در دام این حقه‎باز سقوط کردید! و اگر مایل به دانستن باشید: رابطه عاشقانه‎اش با آبی‎گایل هم کاملاً ناچیز است!"
"ناچیز! نویسنده جوان آه بلندی می‎کشد. "اما باید به کسی متعلق باشد!"
"اما نه به بوریس! آیا کس دیگری وجود ندارد؟"
"پس چه کسی؟" تولائت شانی به من می‎پرد، یقه‎ام را می‎گیرد و تکانم می‎دهد. "پس چه کسی!؟"
"مثلاً جانورشناس ــ اسمش چی بود ــ کرون‎اشتات!"
"کرون‎اشتات جانورشناس نیست."
"او یک جانور‎شناس است! و اگر هم که جانور‎شناس نباشد، پس باید فرمانده نیروهای ضربتی باشد."
"کرون‎اشتات فرمانده نیروهای ضربتی‎ست!"
"بفرمائید، این هم از این! برای من مهم نیست، می‎تواند هر چه یا هر کس که می‎خواهد باشد، باشد! فقط بوریس نباشد! حتی شاید مارینه‎ـ‎آتاکه Marine-Attache' هم منطقی‎تر باشد! یا پتر Peter! یا بیرن‎باوم Birnbaum!"
"بیرن‎بام کیه؟"
"او شرارت کمتری از کرون‎اشتات ندارد، من این را تضمین می‎کنم! به نظر می‎رسد بر این باور باشید که خط خطی کردن کاغذ برای به چاپ رساندن یک کتاب کافی‎ست. از خودتون محافظت کنید! شما ای سَنبل‎کار، درست عمل کردن در چه حاله؟ شخصیت‎ها؟ درگیری‎های درونی؟ عمق‎ها؟" حالا این من بودم که مشغول خفه کردن او بود. "عمق مهم است ــ و نه با اجی مجی یا ترجی و چرند و پرند، درست مانند کتاب شما! بوریس! بوریس! آیا باید به این کتاب نام نهاد؟ برای چه کسی؟ مطمئناً نه برای مخاطبین! هیچکس چنین کتابی را نمی‎خواند! من هم آن را نخوانده‎ام!"
"شما کتاب را نخوانده‎اید؟"
"نه. و چنین قصدی هم ندارم!"
با این حرف می‎گذارم آنجا بنشیند.
احتمالاً هنوز هم آنجا مانند احمقی نشسته است. و این حقش است.

_ پایان _
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 1:29  توسط سعید از برلین  | 

هرچه کوشش می‎کرد اساس ایمانش را که بر نادیدنی‎ها بنا بود با علم ثابت کند مؤفق نمی‎گشت!
 
طوری داخل اتاق می‎شود که انگار حکم تخلیه خانه استعجاریش را هنگام داخل شدن به اداره کنار در ساختمان به دستش داده‎اند! پیش خودم فکر کردم شاید دیشب با خانواده عروس سر مهریه معامله‎اش نشده است! می‎دانستم آن دسته از زنانی را دوست دارد که برایشان مهریه مهم نیست! سخت معتقد بود که چنین زن‎هائی به اندازه صد تا مرد ارزش دارند! و هر وقت از او می‎پرسیدم "پس تو چرا مایل نیستی برای چنین زنهائی مهریه تقبل کنی؟" جواب قانع کننده‎ای نداشت! ــ همیشه آه می‎کشید و می‎گفت: خدا یکی و چنین زنی هم یکی!

داخل اتاق که می‎شود سلام نمی‎دهد، انگار در ذهن خود با کسی در ‎حال بحث و مجادله کردن است! برایش قهوه می‎ریزم و برای اینکه از رویا بیرون بیاورمش می‎پرسم‎:"خوب، کی ایشاءالله شیرینی عروسی می‎خوریم!". سؤالم نه تنها از رویا خارجش نساخت، بلکه دیوانه‎اش کرد! انگار با مخاطب یا مخاطبین نامرئی‎ای در مجادله است داد می‎زد: "چرا مهم نیست؟ خیلی هم مهمه، ولی نازکش!"

با فریاد او چرت هر سه مأمور حراست می‎پرد! چشم‎هایشان را باز می‎کنند، خمیازه‎ای می‎کشند و برای اینکه حدس بزنند چه اتفاقی رخ داده است بهم نگاه می‎کنند! پس از لحظه‎ای نشئه‎گی نفر اول بالا می‎زند و پلک‎هایش دوباره روی هم می‎افتند. دومین مأمور چشمکی به نفر سوم می‎زند و همکارشان را با اشاره ابرو نشان می‎دهد و سر خود را به این معنی که "وضعش توپ توپه!" حرکت کجی می‎دهد! سیگار خاموش شده کنار لبش را با آتش فندک روشن می‎کند و با دومین پک پلک‎های او هم بسته می‎شوند! سومین مأمور با دیدن چرت زدن دو همکارش زیر لب زمزمه می‎کند "جنسش انگار بد نیست!" و سرش را دوباره روی میز قرار داده و به خواب می‎رود.

مدام مثل شوک زده‎ای که با دیدن دزد مرتب فریاد می‎زند "دزد ... دزد ..." مرتب تکرار می‎کرد: "چرا مهم نیست؟ خیلی هم مهمه، ولی نازکش!". کمی تعجب می‎کنم، مقداری آب سرد به صورتش می‎پاشم، مانند گربه‎ای که دشمن آب باشد و در وان حمام انداخته باشندش چشم‎هایش را چند بار ناباورانه باز و بسته می‎کند و می‎گوید: "این چه شوخی‎ایه!"

دیشب بعد از گذشت بیش از ده سال که از سومین ازدواجش می‎گذشت ــ هر سه ازدواج فقط یک روز دوام داشتند!ــ به خواستگاری رفته بود. خانواده عروس به طرق مختلف می‎خواستند از زیر زبانش بکشند که آیا داشتن پرده بکارت عروس برایش مهم است یا نه! ــ دخترشان قبلاً یک بار ازدواج کرده بوده است. البته با شناختی که من از همکارم دارم می‎دانم که او  از همان دوران کودکی هم با پرده دشمنی خاصی داشته و حالا هم حتی تمام پنجره اتاق‎هایش فاقد پرده‎اند. خود او هم آدم رکی‎است و همیشه حرف‎هایش را بی پرده می‎زند!
نه، من مطمئن هستم که پرده بکارت داشتن عروس برایش اصلاً مهم نبود، و خوشحال هم می‎شد که اگر قبلاً کس دیگری این کار خطیر «پرده‎دری» را با عروسش انجام داده باشد! آنها دیشب حتی بر سر مهریه هم به توافق رسیده بودند، اما بالاخره پافشاری خانواده عروس و همینطور آن نوعی که آنها می‎خواستند جواب این سؤال را از زیر زبانش بکشند کار خودش را کرد، خاطرات نامطلوب گذشته جلوی چشمانش رژه رفتند و او را با خود به سر حد جنون بردند و همانجا تنها و بی‎کس رهایش ساختند.

حالا کمی آرام گرفته بود. جرعه‎ای قهوه می‎نوشد، بعد اما غفلتاً شلوارش را پائین می‎کشد، دستگاه تناسلی‎اش را خارج می‎سازد و نشانم می‎دهد! یک آن جا می‎خورم، ولی چاره را در این می‎بینم که به آنچه می‎خواهد نشانم دهد نگاهی بیندازم و ببینم جریان از چه قرار است! آلتش شبیه به آلت‎های معمولی نبود! تیزی موشک مانند رأس آن مانند یک پنج‎ریالی پهن بود!
همانطور که بی‎مقدمه شلوارش را پائین کشیده بود، دوباره آن را بالا می‎کشد و در حالی که از چشمانش غم می‎بارید در حال نشستن می‎گوید: "می‎بینی پرده چه بلائی به سرم آورده؟!". بعد جرعه دیگری از قهوه‎اش می‎نوشد و شروع به تعریف و درددل می‎کند: امان از هر چی پرده محکمه! دیدی در عرض یکساعت تو شب زفاف چه بلائی به سرش اومده؟ امان از پرده ... امان از پرده!

اولین ازدواجش چند ساعت بیشتر طول نکشید. شب زفاف روی تخت، وقت دخول، با اولین ضربه نیم متر به عقب پرتاب شده بود! ــ زنش قبلاً یک بار ازدواج کرده بوده، اما برای سرپوش گذاشتن بر آن با عمل جراحی دوباره برای خودش پرده بکارت دوخته بود! دکتر حرامزاده و مال دوست هم بجای استفاده از جنس خوب از ماده‎ای استفاده کرده بود که مانند بادکنک کلفتی حالت ارتجاعی داشت! در ازدواج دوم هم شانس نیاورده بود و همسرش قبلا دست به عمل جراحی زده بود! اما جنس پرده او مانند ملامین نشکن بود و پاره نمی‎شد! خلاصه دستگاه تناسلی‎اش بعد از دومین ازدواج بخاطر اجبار در ضربه ‎زدن‎های محکم! برای پاره کردن پرده به این شکل مضحک در می‎آید. ازدواج سوم اما خیلی وحشتناک‎تر از دو ازدواج دیگر بود! زن سوم هم با عمل جراحی پرده تازه‎ای ساخته بود! این بار هم جراح پول‎دوست و نالوطی بود و مواد اولیه پرده سازی را از چین وارد کرده بود که با شمشیر هم پاره نمی‎شد! خلاصه آن شب با سختی و بدبختی و زدن چند ضربه‎ محکم مؤفق به پاره کردن می‎شود، اما آلت تا نیمه در پرده پاره شده باقی می‎ماند. دیگر نه راه پس داشت و نه راه پیش! سرتان را درد نیاورم، آنها را مانند دوقلوهای بهم چسبیده‎ای همانطور لخت و عور به بیمارستان می‎برند! دکتر نمی‎توانست برای آنها کاری انجام دهد! اولین پیشنهادش به او این بود: "اجازه بدهید آلت همانجا که هست بماند!"، و بعنوان دومین پیشنهاد گفته بود: "می‎توانم با بریدن آلت از ته و با یک عمل جراحی دیگر شما را زن و زنتان را مرد سازم!" و سومین پیشنهادش این بود: "می‎توانم آلت را از نیمه طوری ببرم که هم خدا را خوش بیاید و هم پیغمبر را!" او اما راضی نشد و با تقلا به هر بدبختی که بود آن را بیرون کشیده و از همانجا مستقیم برای انجام مراسم طلاق به سمت اولین محضر براه افتاده بودند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 14:16  توسط سعید از برلین  | 

سکوتی از سُرب تهدید به بستن راه نفسم می‎کند. من باید یک چیزی می‎گفتم:
و می‎گویم "من باید یک چیزی بگویم. شما وقت زیادی برای نوشتن این کتاب صرف کردید."
تولائت شانی سری تکان می‎دهد: "سه سال. اما سوژه را خیلی طولانی‎تر با خودم حمل می‎کردم."
"این را بلافاصله می‎‎توان احساس کرد. کار به بلوغ رسیده‎ای‎ست."
سکوت. سکوتی سربین. و هیچ راه نجاتی پیدا نبود. دوستان در مواقع احتیاج؟ نگوئید که خنده‎ام می‎گیرد.
نویسنده جوان با صدائی لرزان از هیجان و انتظار از من درخواست می‎کند: "لطفاً حالا نظرتونو به من بگید."
"من خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم."
"از تمام مطالب کتاب؟"
در آخرین لحظه از دام می‎گریزم.
تولائت شانی از گوشه چشم با نگاهی نافذ مرا تماشا می‎کرد. اگر حالا جواب می‎دادم: "بله، از تمام مطالب کتاب" ــ او فوری متوجه می‎گشت که من کتاب را نخوانده‎ام.
می‎گویم: "من می‎خواهم با شما کاملاً روراست باشم، ابتدای کتاب چندان خارق‎العاده نیست."
تولائت شانی آهی با ناامیدی می‎کشد: "شما هم؟ اصلاً فکرش را نمی‎کردم. یک نویسنده با تجربه مانند شما باید بداند که هر کتابی محتاج در معرض دید واقع شدن است."
کمی تندخویانه می‎گویم "نمایشگاه کتاب؟ مهم این است که آیا آدم فوری جذب یک کتاب می‎گردد یا نه."
تولائت شانی سرش را پائین می‎اندازد و در این حالت چنان غمگین بود که باعث تأسفم گشت. اما چرا او اصلاً چنین نمایشنامه‎های خستهکنندهای مینویسد.
من به او دلداری میدهم: "کمی دیرتر حتماً خیلی بهتر خواهد شد. فیگورهای شما خیلی خوب ترسیم شده‎اند. و داستان آتمسفر و ریتم خوبی دارد."
"شما هم معتقدید که باید نیمی از بخش‎های توصیفی کتاب را حذف می‎کردم؟"
"اگر این کار را می‎کردید پرفروش‎ترین کتاب می‎شد."
تولائت شانی بسیار سرد می‎گوید: "امکان داشت. اما برای من توضیح کاملاً دقیق اینکه چرا بوریس Boris به شورشیان می‎پیوندد مهم‎تر بود."
بوریس!! و بعد اضافه می‎کنم: "بوریس البته کاراکتری‎ست که آدم نمی‎تواند زود فراموشش کند. آدم متوجه می‎شود که تمام عشق زن به او اختصاص دارد."
تولائت شانی با چشمان گشاد شده‎ و وحشت‎زده‎ای به من خیره شده بود:
"عشق؟ من بوریس را دوست داشته باشم؟ این خوک را؟ این جنایت‎کار را؟ بوریس تنفرانگیزترین فیگوری‎ست که تا حالا خلق کرده‎ام!"
با سرزنش می‎گویم: "فکر می‎کنید. اجازه بدید بهتون بگم که شما خودتون رو در مخفی‎ترین عمق درونتون مانند او می‎بینید."
تولائت شانی رنگش می‎پرد.
او بی صدا غر غر می‎کند: "چیزی که شما می‎گوئید برایم مانند ضربه چماق است. وقتی من شروع به نوشتن کتاب کردم، اطمینان کامل داشتم که از بوریس متنفرم. اما بعد، وقتی که او در نزاع میان پتر Peter و مارینه‎ـ‎آتاکه Marine-Attache' درگیر می‎شود و با این وجود به مادرش از اینکه او به آبیگایل Abigail تجاوز کرده است چیزی نمی‎گوید ... شما که به یاد می‎آورید؟"
"البته که به یاد می‎آورم! او چیزی به مادرش نگفت ..."
"درسته. من در این وقت از خودم پرسیدم: که این بوریس، با تمام سرگردانی‎ و کاستی‎هایش، آیا مانند همیشه همان انسان باارزش جانورشناس نیست؟"
مداراجویانه می‎گویم: "ما همه انسانیم. بعضی از انسان‎ها اینطورند، بعضی‎ها طور دیگرند، اما در اصل همه ما برابریم."
"من هم دقیقاً می‎خواستم همین نتیجه را بگیرم."
نکند که من کتاب را ناخودآگاه، بدون آنکه متوجه شده باشم خوانده بودم؟
تولائت شانی با تأخیر می‎گوید: "از اطراف مختلفی مطمئنم ساختند که این کتاب، حداقل آنچه که به سوژه مربوط می‎شود قوی‎ترین اثرم است."
من متفکرانه به سقف نگاه می‎کردم، طوریکه انگار می‎خواستم تمام آثار نویسنده امیدوار و جوان را فقط با یک نگاه به یادآورم. در حالیکه من هنوز خطی از او نخوانده بودم. برای چه باید می‎خواندم؟ این تولائت شانی اصلاً چه کسی است؟ چرا کتاب‎هایش را برایم می‎فرستد؟ مگر نشنیده است که می‎گویند باید همیشه چیزها را در جای خودشان قرار داد.
"من اما معتقد نیستم که این بهترین کتاب شماست. اما مطمئناً از پرهیجان‎ترین کتاب‎هایتان است."
تولائت شانی تکانی می‎خورد. بدون شک تیرم به حساس‎ترین نقطه‎اش خورده بود. متأسفم. یا اینکه باید وقتی او کارهای تفننی‎اش را بدون مطالعه قبلی انجام می‎دهد از روی ادب تعظیم هم بکنم؟
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 2:50  توسط سعید از برلین  | 

ادعا می‎کرد هنگام عبادت خدا را می‎بیند،
اما باز اصرار می‎ورزید که خدا نادیدنیست!

خیلی کم آرزوی داشتن احساس خوشبختی می‌کنم. اما لحظاتی که سر حال نیستم با زمزمه کردن "تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها" اعتقادم را به اینکه تضاد هر چیز ــ مانند زندگی و مرگ یا شب و روز ــ در درون خود همان چیز مخفی‎ست در خودم تقویت می‎کنم. یا به تعبیری دیگر: این نوید را به خود می‎دهم که پایان شب سیه سفید است؛ یعنی چه غم اگر حالت اکنون خوش نیست ولی دقت کن و ببین که کی خوش می‎گردد ــ که گاهی انسان خوش است اما از آن چیزی نمی‎داند، یا ناخوش است و می‎پندارد خوشبختی بجز این نمی‎باشد!
تا همین چند لحظه پیش خیلی خوشبخت بودم. همه چیز آماده بود، ولی کاغذ سیگاری جلوی چشمم نمی‎دیدم. کمی با خم کردن خود به سمت میز روی آن را گشتم، اما از کاغذ سیگار نشانه‎ای نبود. بخاطر بلند شدن دو تا فحش ساده به کاشف اولیه تنباکو دادم و بعد شروع به گشتن کردم، همه چیز به چشمم خورد بجز کاغذ سیگار! بعد طوریکه انگار حلقه طناب داری را به گردنم انداخته باشند و من مطمئن از اینکه الساعه می‎کشندم بالا چند تا فحش خواهر و مادر هم چاشنی فحش‎های قبلی می‎‎کنم و وقت برگشتن به خودم می‎گویم "حالا که تا اینجا آمدی، حداقل زیر این عتیقه‎ای که خداد سال می‎گذرد که از جایش تکان نخورده را هم با آن انگشت‎های اسکله‎تی‎ات یک دستی بکش!" و بعد با ناامیدی دستم که در اثر به این سمت و آن سمت بردن کمی زخمی شده بود را با زحمت از زیر آن عتیقه بیرون می‎کشم و به همراه گرد و خاک و تارهای عنکبوتی که به دستم چسبیده بود یک کاغذ سیگار هم بیرون می‎کشم! آری، در این لحظه باز احساس خوشبختی زیادی کردم. انگار که مرده بودم و دوباره به من زندگی بخشیده‎اند، و جهان را هم به جبران آن چند لحظه یأس و ناامیدی و خشم که باید تحمل می‎کردم به آن افزوده‎اند.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 5:3  توسط سعید از برلین  | 

 
 

پدران ما، که هزاران سال پیش خط عبری را اختراع کردند، باید چپ‎دست بوده باشند، زیرا آنها از راست به چپ می‎نوشتند. بعلاوه آنها را طوری ‎می‎نوشتند که دست‎خط کتاب‎های مقدس توسط هر احمق بی سر و پائی نتواند خوانده شود. به این خاطر تمام حروف صدا‎دار را مانند تند‎نویسان به قتل می‎رساندند. از این رو نوشتن به زیان عبری آسانتر از خواندن آن است. جای تعجب ندارد که نویسندگان عبری زبان مدام تب‎آلود در جستجوی خواننده آثارشان می‎گردند. تعداد خوانندگا‎نشان روی ‎هم رفته به سه نفر می‎رسد: ناشر، چاپچی و ویرایش‎گر. بعنوان چهارمین نفر هم مرا می‎خواهند.

جریان تولائت شانی Tola'at Shani ناراحتم ساخته بود. نه، واقعاً کار قشنگی نبود: شش ماه پیش یک کتاب جدید برایم فرستاد که من آن را فوری روی میز یا جای دیگری گذاشتم ــ و از آن زمان به بعد در آنجا، یا هر جای دیگری که قرار دارد، باید تار عنکبوت بدورش بسته شده باشد.
در ابتدا با بهانه‎های معمول "بدستم رسید!" مؤفق می‎گشتم و وقتی تولائت شانی را از دور می‎دیدم فریاد می‎زدم: "به محض پیدا کردن چند ساعت وقت آزاد آن را خواهم خواند!" و نویسنده جوان بخاطر وعده‎ها‎ئی که به او می‎دادم لبخند سپاس‎گزارانه‎ای به من می‎زد.
بعد از چند هفته وقتی غیر منتظره نزدیک بود تقریباً تنه به تنه هم بخوریم، وسوسه شدم و گفتم که تا نیمه کتاب را خوانده‎ام و باید بعد از به پایان رساندنش در باره آن با هم صحبت کنیم.
پس از آن ملاقات غیرمنتظره پیشامد بسیار شرم‎آوری رخ می‎دهد. تولائت شانی داخل کافه می‎شود و درست لحظه‎‎ای که نگاهش را به در آشپزخانه می‎اندازد من خودم را از کافه به بیرون می‎لغزانم.
هنوز هم کاملاً دقیق به خاطر می‎آورم که در این روز تصمیم راسخ گرفتم بعد از رسیدن به خانه کتاب را موشکافانه ورق بزنم. اگر اشتباه نکنم حتی دستم را هم برای برداشتنش دراز کردم. اما در این لحظه زنگ تلفن به صدا آمده بود، یا اینکه زنگ در خانه و یا چیز دیگری اتفاق افتاده بود ــ در هر حال دست دراز شده‎ام به کتاب نرسید. و این کار انجام نشد.
چند روز قبل وقتی در صف خرید بلیط سینما ایستاده بودم، احساس کردم کسی بازویم را گرفت. او تولائت شانی بود، و هیچ راه فراری نداشتم.
او از من پرسید: "آیا کتاب را خواندید؟"
من سرم را چند بار جدی جنباندم:
"باید مفصلاً در باره‎اش با هم حرف بزنیم. من خیلی چیزها برای گفتن به شما دارم. اما اینجا ــ در این صف ــ روی یک پا ــ"
هنوز حرفم تمام نشده بود که کنار باجه فروش بلیط پلاکارد "بلیط تمام شد" بالا می‎رود. سرنوشتم رقم خورده بود. فقط سقوط ناگهانی یک عقاب سنگی می‎توانست نجاتم دهد، و متأسفانه در تل‎آویو Tel Aviv عقاب سنگی وجود ندارد. اما در عوض قهوه‎خانه‎های زیادی دارد، آنقدر زیاد که به احتمال خیلی قوی بتوان میز خالی‎ای برای دو نفر پیدا کرد. تولائت شانی که هنوز بازویم را رها نکرده بود میزی برای دو نفر پیدا می‎کند. و حالا روبروی هم نشسته بودیم.
تولائت شانی می‎گوید "شما می‎خواستید در باره کتابم با من صحبت کنید."
من می‎گویم "بله. من خوشحالم از اینکه بالاخره شما را می‎بینم."
این وضعیت مرا به نحوی به یاد نقطه اوج فیلم‎های وسترنی می‎اندازد که در آنها کلانتر و تبه‎کار در سالن کافه یک خیابان خالی از رهگذر بهم برخورد می‎کنند و دیگر تصفیه حساب نهائی اجتناب‎ناپذیر می‎گردد. خیابان دیسن‎گوف Dizengoff هم ناگهان خالی از مردم به نظر می‎آمد. من به یاد نمی‎آورم که این خیابان را تا حال چنین خلوت دیده بوده باشم. هیچ چهره آشنائی نمی‎خواست ظاهر شود.
ناامید سعی کردم کتاب را به خاطر آورم، اما مدام  فقط کاغذ قهوه‎ای بسته بندی‎اش که هنوز باز نکرده بودم پیش چشمان باطنم ظاهر می‎گشت. کاش لااقل می‎دانستم که کتاب در باره چه موضوعی نوشته شده است! آیا یک رمان بود؟ یک مجموعه داستان‎های کوتاه یا کتاب شعر بود؟ نمایشنامه؟ مقاله؟
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۱ساعت 23:50  توسط سعید از برلین  | 

قدرت دید چشم سمت راستم متفاوت‎تر از چشم چپم می‎باشد، درست مانند قسمت راست و چپ مغز در سرم. و سهم مغز سمت راست سرم در بینش، نصف سهم آن نیم دگر است!
ولی با این حال، انگشتهای دست چپم از قسمت تنبل مغز دستور می‎گیرند! مثلاً وقتی روزی روزگاری بخواهد شست دست چپم شکل بیلاخ به خود بدهد، مخاطبم ده کوچه هم رد شده است. اما دست راستم وحشی‎ست، مثل آنارشست‎ها نه دستور از چپ و نه از راست مغز، بلکه مستقیم از رگ و پی درهم فرو رفته بی سر و ته در کاسه سر می‎گیرد. اگر هم گاهی به هوس می‎افتد، و گوش می‎سپارد که دستور چه می‎تواند باشد، فقط از این روست که تا عکسش را به نمایش بگذارد! درست مانند آن بودیستی که پدر و مادرش به او گفته باشند: این کتاب چند صفحه‎ای کتاب راهنمای زندگی توست، و اگر آنچه درونش نوشته آمده است را خوب اجرا کنی، هم در این دنیا با آسایش زندگی خواهی کرد، هم در آن گیتی. و بعد این بودیست با وجود دانستن این مطلب اما عکس آنچه در کتاب آمده را مو به مو عملی می‎سازد!
پای راست و چپم هیچ کم از این دو دست ندارند! با این تفاوت که کف پاهایم در تابستان در کفش عرق می‎کنند و بوی بدی می‎گیرند، اما دست‎هایم در زمستان با دست‎کش هم نه تنها عرق نمی‎کنند بلکه گاهی هم انگشت‎ها مثل شاخه‎های نازک بید می‎لرزند!
هیچوقت راضی نشدم شکل دو نیمه شده مغزم را تغییر بدهم. چرا باید این کار را بکنم؟ چه کسی می‎گوید بیلاخ فوری دادن هم هنر است؟ ثواب بیلاخ ندادن بیشتر است، و کسی هم بخاطر دیدن این حرکت شنیع! دیگر از دستم دل‎گیر نمی‎شود! تازه بعد از چند بار قصد انجام این کار و به موقع توفیق نیافتن در آن! این عمل خود به خود از مرکز اصلی اتاق فرمان حذف و آدم کمی مؤدب‎تر می‎گردد!
خدا را چه دیدی، شاید قیافه‎ام در اثر حذف تدریجی امثال چنین رفتارها، کم‎کمک نورانی شود و من هم روزی برنده مسابقه انتخاب پاپ اعظم گردم!

عکسی از خود می‏گیرم،
و به جای نگاه کردن به خویش در آینه،
در مونیتور، و در قطع بزرگ، فقط عکس تو را می‎بینم.
 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 4:5  توسط سعید از برلین  | 

این عکسی‎ست که امروز هنگام ترجمه آخرین قسمت داستان از خودم گرفتم.

   لنه بدنبال جسد می‎آمد؛ چهره‎اش رنگی سفید مایل به آبی داشت، دایره‎های قهوه‎ای رنگی دور چشمانش نشسته بودند.
   تیل اصلاً به او نگاه نمی‎کند، اما لنه از دیدن شوهرش به وحشت می‎افتد. گونه‎های مرد فرو رفته و مژه و ریش‎اش چسب‎ناک بودند، و چنین به نظر لنه می‎آمد که انگار موهای سرش هم از قبل سفیدتر شده است. اثر اشگ‎های خشک شده سراسر چهره مرد را پوشانده بود و چشمانش نوری سست و بی‎قرار داشت که با دیدنشان زن وحشت‎زده گشت.
   آنها برانکارد را هم با خود آورده بودند تا بتوانند با آن جسد را حمل کنند.
   برای مدتی یک سکوت مخوف برقرار می‎گردد. اندوهی عمیق و وحشتناک بر تیل مستولی می‎گردد. هوا تاریک‎تر می‎شود. گله‎ای گوزن در فاصله‎ای دور از خاکریز ایستگاه قطار برای استراحت کردن می‎نشینند. گوزن نر گله در وسط ریل‎ها از حرکت می‎ایستد. با کنجکاوی گردن چابکش را به اطراف می‎چرخاند، در این لحظه سوت قطار به صدا می‎آید و او همراه با گله‎اش مانند برق ناپدید می‎گردند.
همزمان با به حرکت افتادن قطار تیل در هم می‎شکند.
   قطار بار دیگر توقف می‎کند، و حالا کارگران در این باره که چه باید انجام گیرد مشورت می‎کنند. تصمیم بر این می‎گیرند که از جسد کودک موقتاً در اتاقک نگهبانی نگهداری کنند و به جای او تیل را که بهیجوجه نمی‎توانستند دوباره بهوش بیاورندش بر روی برانکارد قرار داده و به خانه برسانند.
   و چنین هم می‎کنند. دو مرد برانکارد حامل مرد بیهوش را حمل می‎کردند، لنه بدنبال آن‎ها می‎رفت و مدام زار زار می‎گریست و با چهره‎ای که اشگ از آن جاری بود کالسکه را بر روی شن‎ها به جلو هل می‎داد.
   ماه مانند گوی غول‎پیکر ارغوانی رنگ درخشانی بر روی زمین جنگل نشسته بود. چنین به نظر می‎رسید که هرچه ماه بالاتر می‎رود کوچک‎تر و کمرنگ‎تر می‎شود. عاقبت ماه شبیه به لامپی بر بالای جنگل آویزان می‎گردد و از میان تمام درزها و شکاف‎های تاج درختان بصورت بخاری از نور کدر که چهره مرده‎شان را رنگ لاشه مانندی می‎زد رو به پائین هجوم می‎برد.
   آنها نیرومندانه اما با احتیاط قدم به جلو برمی‎داشتند، حالا از میان درختان جوان در هم تنیده و سپس دوباره از راه طولانی کنار جنگل قدیمی حصار گشتهای می‎گذرند که درونش مانند حوضچه‎ای تاریک نور کم‎رنگی انباشته شده بود.
   مرد بیهوش گه‎گاهی نفس نفسی می‎زد یا شروع به خیال‎پردازی می‎کرد. چندین بار مشتش را گره کرده و با چشمانی بسته سعی در بلند کردن خود می‎کند.
   برای عبور دادن او از روی رودخانه زحمت زیادی لازم بود؛ و آن دو برای آوردن زن و نوزاد یک بار دیگر باید به آن سمت آب می‎راندند.
   پس از طی کردن سربالائی دهکده چند نفر از اهالی آنها را می‎بینند و این خبر ناگوار را فوری همه جا پخش می‎کنند.
   تمام اهالی می‎آیند.
   لنه با دیدن آشنایانش دوباره شروع به شگوه و زاری می‎کند.
   آنها با سختی مرد بیمار را از راه باریک پله‎ها بالا برده و او را در خانه فوری روی تخت قرار می‎دهند. ‎کارگران بلافاصله برمی‎گردند تا جسد کوچک توبیاس را بیاورند.
   افراد مسن و با تجربه کمپرس سرد را توصیه می‎کنند، و لنه با هیجان و محتاطانه دستوراتشان را به اجرا درمی‎آورد. او حوله‎ها را در آب یخ آب چاه قرار می‎داد و به محض اینکه پیشانی سوزان مرد بیهوش حوله را گرم می‎ساخت با حوله سرد دیگری عوض می‎کرد. او با نگرانی تنفس کردن مرد را تماشا می‎کرد و به نظرش می‎آمد که دقیقه به دقیقه منظم‎تر نفس می‎کشد.
   هیجان روز به شدت خسته‎اش ساخته بود و تصمیم می‎گیرد کمی بخوابد، اما با وجود خستگی خوابش نمی‎برد. مهم نبود که چشمانش را باز یا بسته نگاه دارد، مدام حوادث گذشته از برابر آنها می‎گذشتند. نوزاد خواب بود. برخلاف عادت معمول خیلی کم به نوزاد رسیده بود. او کاملاً به فرد دیگری تبدیل شده بود. هیچ رگه‎ای از سرکشی پیشین در او دیده نمی‎‎گشت. آری، این مرد بیمار با آن چهره رنگ‎پریده و قطرات درخشان عرق در خواب بر او حکم می‎راند.
   ماه توسط یک تکه ابر پوشانده می‎شود، اتاق تاریک می‎گردد و لنه فقط صدای تنفس سنگین اما منظم شوهرش را می‎شنود. او فکر کرد که بهتر است شمعی روشن کند. تاریکی وحشت به جانش ‎انداخت. وقتی می‎خواست از جا بلند شود، بر تک تک اعضای بدنش سرب می‎نشیند، پلک‎هایش بسته می‎شوند و او بخواب ابدی فرو می‎رود.
   پس از گذشت چند ساعت، هنگامی که مردان با جسد کودک بازمی‎گردند، در خانه را کاملاً باز می‎بینند. شگفت‎زده از این جریان پله‎ها را تا آخرین خانه بالا می‎روند، آنجا هم در خانه کاملاً باز بود.
   چند بار زن را به نام صدا می‎زنند، اما پاسخی نمی‎شنوند. عاقبت کبریتی را با کشیدن بر دیوار روشن می‎کنند و شعله لرزانش ویرانی وحشتناکی را آشکار می‎سازد.
   "قتل، قتل!"
   لنه در خون خود غرق و چهره‎اش غیر قابل تشخیص بود، با جمجمه‎ای خرد گشته.
   "او زنش را کشته است، او زنش را کشته است!"
   آنها پریشان به این سو و آن سو می‎رفتند. همسایه‎ها می‎آیند. یکی از آنها به کالسکه برخورد می‎کند. "آسمان مقدس!" و خود را، با رنگی پریده و نگاهی پر از وحشت کنار می‎کشد. نوزاد با گردنی بریده درون کالسکه قرار داشت.
   مرد نگهبان ناپدید شده بود؛ جستجوئی که در آن شب انجام گرفت بی نتیجه ماند. صبح روز بعد یکی از نگهبان‎ها تبل را نشسته بر روی ریل‎‎ها، جائیکه توبیاس کوچک توسط قطار زیر گرفته شده بود می‎بیند.
   او یک کلاه پشمی قهوه‎ای رنگ در بغل نگاه داشته بود و آن را انگار که موجود زنده‎ایست مرتب نوازش می‎‎کرد.
   مرد نگهبان چند سؤال از او می‎پرسد، اما جوابی دریافت نمی‎کند و متوجه می‎گردد که با دیوانه‎ای روبروست.
   دفتر مرکزی را از جریان مطلع می‎سازد و تلگرافی تقاضای کمک می‎کند.
   حالا چندین مرد سعی می‎کنند او را قانع سازند که از ریل‎ها کنار برود، اما بی‎فایده.
   قطار اکسپرس که در این لحظه از آنجا می‎گذشت، باید توقف می‎کرد، و ابتدا با برتری کارمندان قطار مؤفق گشتند مرد بیمار را که حالا شروع به خشمگین شدن و فریاد کشیدن کرده بود با زور از محل عبور قطار دور سازند.
   آنها باید دست و پایش را می‎بستند، و ژاندارمی که در این بین آنجا فرستاده شده بود در حمل و نقل او به بازداشتگاه برلین نظارت می‎کرد. فردای آن روز اما او را از همانجا مستقیم به بخش بیماران روانی بیمارستان دولتی منتقل می‎کنند. او هنگام تحویل هم هنوز کلاه پشمی قهوه‎ای رنگ را در دستانش داشت و با دقتی حسدبرانگیزانه و لطیف از آن محافظت می‎کرد.
 
_ پایان_
 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 22:0  توسط سعید از برلین  | 

  خورشید آخرین شعله‎اش را بر جنگل می‎پاشاند و بعد خاموش می‎گردد. تنه درختان کاج مانند اسکلت پوسیده و رنگ‎پریده‎ای که لایه‎های سیاه‎ــ‎خاکستری کپک بر آنها سنگینی می‎کرد خود را تا نوک درختان کشانده بودند. صدای چکش زدن یک دارکوب در سکوت نفوذ می‎کرد. در فضای آسمان آبی یکدست و سرد فقط یک تکه ابر سرخ با تأخیر در حال گذر بود. سردی نفس باد مانند سردی سرداب می‎گردد، طوریکه مرد نگهبان سردش می‎شود و می‎لرزد. همه چیز برایش تازه و غریب بود. او نمی‎دانست به کجا رفته، و در احاطه چه چیز قرار دارد. ناگهان یک سنجاقک بر روی جاده می‎جهد و تیل دوباره همه چیز را به یاد می‎آورد. او بدون آنکه دلیلش را بداند به خدای مهربان فکر می‎کند. "خدای مهربون روی جاده می‎جهد، خدای مهربان روی جاده می‎جهد." و او این جمله را مانند آنکه بخواهد چیزی را بخاطر آورد بارها تکرار می‎کند. او ساکت می‎شود، نوری در ذهنش می‎درخشد، "اما خدای من، این یک فاجعه‎ست." او همه چیز را فراموش و خود را متمرکز حمله به این دشمن جدید می‎سازد. سعی می‎کند به افکارش نظم و ترتیب بدهد، اما بی‎فایده بود! کار دشوار و پر پیچ و خمی بود. در این وقت خود را در تصاویر ابلهانه غافلگیر می‎سازد و با آگاه گشتن از ناتوانی‎اش به خود می‎لرزد.
   جیغ کودکی از نزدیک جنگل کوچک درختان توس به گوشش می‎رسد. این زنگ خطری برای اعلام دیوانگی بود. تقریباً بدون اراده می‎بایست با شتاب به سمت صدا برود و نوزاد را گریان و لگد زنان بدون رختخواب در کالسکه می‎یابد. او می‎خواست چه کند؟ چه چیزی او را به اینجا کشانده بود؟ گردبادی از افکار و احساسات این پرسش‎ها را می‎‎بلعند.
   حال او می‎دانست که جمله "خدای مهربان بر روی جاده می‎جهد" چه چیزی را می‎خواست به او بگوید. "توبیاس" ــ زن اونو کشت ــ لنه ــ من توبیاسو به دست او سپرده بودم ــ "نامادری، مادر بد" او دندان قرچه می‎کند، "و بچه حرومزاده‎اش زنده‎ست." مه قرمز غلیظی حواسش را می‎پوشاند، دو چشم کودکانه در او نفوذ می‎کنند؛ او چیزی نرم، گوشتالو را میان انگشتانش حس می‎کند. صداهائی مانند سوت زدن و غرغره کردن مخلوط با فریاد گرفته‎ای که او نمی‎دانست از کیست به گوشش می‎رسند.
   در این لحظه چیزی مانند قطره داغ موم مهر در مغزش می‎چکد و ذهنش به کار می‎افتد. نوسان طنین صدای زنگ خطر در هوا را در حال آگاه شدن از حال خود می‎شنود. ناگهان متوجه می‎گردد که باید کاری انجام دهد: دستش را از گلوی نوزاد که در زیر پنجه‎اش به خود می‎پیچید برمی‎دارد. ــ نوزاد تقلائی برای نفس کشیدن می‎کند، و بعد شروع به سرفه کردن و جیغ کشیدن می‎کند.
   "او زنده‎ست! خدا را شکر، او زنده‎ست!" او نوزاد را رها می‎کند و به سمت محل تقاطع عبور قطار و عابرین پیاده می‎رود. در فاصله‎ای دور دود تیره‎ای بر بالای ریل‎ها می‎غلطید و باد آن را به زمین می‎کوبید. پشت سرش صدای نفس نفس زدن قطاری را می‎شنود که به تنفس کردن یک غول بیمار شباهت داشت.
   شفق سردی بر بالای منطقه قرار گرفته بود.
   تیل توانست قطار شن و ماسه‎بری را پس از جدا شدن ابرهای دود از هم بشناسد که بدون بار باز‎می‎گشت و کارگرانی را با خود حمل می‎کرد که تمام روز را در مسیر ریل‎ها کار کرده بودند.
   برای حرکت این قطار بر روی ریل‎ها زمان به اندازه کافی در نظر گرفته شده بود و اجازه داشت برای بردن کارگرانی که در اینجا و آنجا در مسیر ریل‎ها کار می‎کردند همه جا توقف کند و آنها را با خود ببرد و یا اینکه یعضی از کارگران را در محل خدمت‎شان پیاده کند. قطار با فاصله کمی به اتاقک کار تیل شروع به ترمز گرفتن می‎کند. صدای یک جیغ بلند، یک تق تق، و تلق تلق و جرنگ و جرنگ بطور گسترده‎ای در سکوت شب نفوذ می‎کنند، تا اینکه قطار با صدای تیز و کشیده‎ای متوقف می‎گردد.
   تقریبا پنجاه کارگر زن و مرد در فرقون‎های ‎بزرگ حمل شن که لوکوموتیو بدنبال خود می‎کشید پخش بودند. تقریباً همه مردان کارگر ایستاده بودند و برخی از آنها کلاه بر سر نداشتند. در وجود همگی یک حالت رسمی مرموزی وجود داشت. هنگامی که آنها مرد نگهبان را می‎‌بینند پچ ‎پچی در میانشان بلند می‎شود. افراد مسن‎تر پیپ خود را از میان دندان‎های زردشان خارج ساخته و آنها را محترمانه در دست نگاه می‎دارند. اینجا و آنجا زنی صورتش را می‎چرخاند و آب چشم و بینی‎اش را پاک می‎کند. راننده قطار پیاده می‎شود و به سمت تیل می‎رود. کارگران می‎بینند که او به تیل دست رسمی‎ای می‎دهد، و بعد تیل با گام‎های آهسته و تقریباً نظامی به سمت آخرین واگن می‎رود.
   با وجودیکه تمام کارگران او را می‎شناختند اما هیچ کدامشان جرئت مخاطب قرار دادن او را نداشتند.
   در این لحظه کسی از آخرین فرقون توبیاس کوچولو را خارج می‎سازد.
   او مرده بود.
 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 0:15  توسط سعید از برلین  | 

خیلی داره سعی می‎کنه تعجبشو مخفی نگه‎داره و طوری رفتار کنه که مثلاً همه چیز روبراهه و روال عادیشونو طی می‎کنن!
من یک چشمی بهش نگاه می‎کردم و همزمان از خودم می‎پرسیدم: دلیل داشتن دو تا چشم چی میتونه باشه؟ در دوران کودکی هم همیشه وقتی از این دست سؤال‎ها به ذهنم می‎رسید با جواب دندان شکن: "کار خدا بی حکمت نیست" قضیه رو یک طوری ماست مالی می‎کردن. حالا هم این جواب گوشه ذهنم برای خودش یه گوشه دراز کشیده و داره نگاه می‎کنه ببینه که بالاخره من دلیل داشتن دو عدد چشم رو کشف می‎کنم یا نه!
در اینکه خیلی از اعضای بدن انسان دو سوراخه‎ست  شکی درش نیست! مطمئنم که کسی از داشتن دو تا گوش ناراضی نیست. اما وقتی گوش‎های درازی نصیبش می‎شه کلی از دست زمونه شگوه و شکایت می‎کنه! یا عمل جراحی کوچک کردن گوش هنوز مد نشده و یا اینکه از نظر اقتصادی صرف نمی‎کنه مثل دماغ داد دست جراح و کوچکش کرد. خیلی ها حتی معتقدند که گوش دراز نشونه هوش زیاده! ولی اگه به کسی بگی: اِوا چه گوشات قشنگه، چقدر شبیه و اندازه گوشای خره، انگار فحش خواهر و مادر بهش داده باشی ناراحت میشه! حالا این تضاد رو باید به چه شکل حل کرد نه شتر میدونه و نه زرافه، هرچند گوش‎های زرافه هم بلنده، ولی هوش زرافه کجا و هوش خر کجا، هوش خر از نوع زمینیه! ــ "فرق از زمین تا آسمانست" ــ اینو من نگفتم، اینو یک گور خر گفت و در رفت. باری، آری، می‎گفتیم! خلاصه، داشتم یک چشمی به رفیقم که هنوز هم خوب تو نقشش فرو نرفته بود، ولی هنوز هم از رو نمی‎رفت و نمی‎خواست بپرسه که جریان از چه قراره؟ چرا یک چشمی نگاهم می‎کنی؟ و در عوض بجای سؤال کردن دستشو مثل ایتالیائی‎ها در حال صحبت کردن مدام حرکت می‎ده و طرف چشمی که بسته است می‎بره تا عکس‎العمل منو ببینه! انتظار داره به سؤال طرح نشده‎ای پاسخ بدم!
اما فکر کردن به اینکه چرا انسان به جای یک چشم دو چشم داره، و همینطور بخاطر پیدا نکردن یک جواب قانع کننده باعث می‎شه که به جای خاموش کردن کنجکاوی این رفیق خل‎تر از خودم ازش بپرسم که چرا انسان دو تا چشم داره؟
کنجکاویش دستخوش تلاطم میشه، با دست‎پاچگی میگه: پس باید چند تا داشته باشه؟
میگم: یکی.
کنجکاویش تبدیل به تعجب میشه، میگه: چرا یکی؟
خیلی دلم میخواست می‎دونستم آدم باید چند تا چشم می‎داشت تا این سؤال سخت و وقت‎گیر خودشو مثل سریش به ذهنم نمیچسبوند و من می‎تونستم بجای این بچه‎بازی با فراغ بال برای این خل دلیل یک چشمی نگاه کردنمو توضیح می‎دادم. اینکه یکی از دلایل قانع کننده داشتن دو گوش لذت بردن از شنیدن موسیقی به طریق استریوفونیکه حرفی توش نیست. ولی اگه اینطوره پس چرا آدم دارای سه تا چشم نیست تا همه چیزو سه بعدی ببینه و حالشو ببره! پس از لحظه‎ای با ناامیدی می‎پرسم: پس چند تا؟
سرشو کمی به پائین خم میکنه، با انگشت اشاره دست راست‎ تمام سطح لب پائین‎شو می‎پوشونه و با بقیه انگشت‎ها چونشو نگه می‎داره، چشماشو ریز می‎کنه، سرشو تکون آرومی می‎ده و می‎گه: همین دو تا خوبه! وگرنه یکی میاد می‎پرسه چرا آدم هزار تا پا نداره!؟ چرا صد تا دست نداره و شیش تا کله!
بعد دستشو میاره پائین، کمی آروم می‎گیره و می‎پرسه: جریان چیه؟ چرا یک چشمی نگاهم می‎کنی؟
جوابی که داد چیزی به دانشم اضافه نکرد. سؤالش اما بی‎موقع و غافلگیرانه بود و جلوی راه رسیدنم به یک جواب درست و حسابی یهو سد ساخت.
با این حال مزاح با دوست از واجباته! گفتم: دلیلش خیلی واضح و آشکار جلوی چشمته! برای اینکه همونطور که می‎بینی دور قاب چپ عینکمو با دستمال کاغذی پوشوندم و محکم چسب‎کاری کردم! دلیل از این واضح‎تر؟
با تعجب می‎پرسه: آخه چرا؟
داستان دونه‎ای که از دو\سه ماه قبل کنار پلک چپم در اومده، و جریان رفتن به داروخانه و خریدن یک کرم و سه روز مصرف بی‎فایده‎اش و بعد از رفتن پیش چشم‎پزشک و تجویز مصرف دوباره همون کرم اما برای مدت سه هفته رو مو به مو براش تعریف کردم، و گفتم که بی‎نتیجه موندن این درمون آخری بالاخره مجبورم کرد که خودم دکتر خودم بشم، و چون حدس می‎زنم که دلیل سبز شدن این دونه احتمالاً از نگاه طولانی مدت به مونیتور سرچشمه گرفته باشه، بنابراین برای دادن استراحت به چشم چپ و از تنش خارج ساختنش دست به این روش درمون زدم.
تعجبش رنگ می‎بازه و لایه‎ای از تفکر جاشو می‎گیره و زیر لب زمزه می‎کنه: آره، درست می‎گی، داشتن یک چشم هم بد نیست!!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 14:35  توسط سعید از برلین  | 

   قطار مسافربری نزدیک می‎گردد. توبیاس باید در این قطار باشد. هرچه قطار نزدیک‎تر می‎شد، تصاویر نیز پیش چشمان تیل مبهم‎تر می‎گشتند. در پایان او فقط پسر از پا افتاده‎اش را با دهانی خونین می‎دید. بعد همه جا تاریک می‎شود. 
پس از مدت کوتاهی به هوش می‎آید. او خود را نزدیک محل خدمتش بر روی شن‎های داغ افتاده می‎یابد. بلند می‎شود، شن و ماسه را از لباسش پاک و از دهانش به بیرون استفراغ می‎کند. بعد کمی به خودش می‎آید و قادر می‎شود آرام‎تر فکر کند. 
در اتاقک محل کارش ساعت را از زمین برمی‎دارد و روی میز قرار می‎دهد. ساعت با وجود افتادن و ضربه خوردن از کار نیفتاده بود و عقربه بزرگ بر عدد دو نشسته بود و او لحظات گذشته را در حال مجسم کردن اینکه در این بین چه اتفاقی می‎تواند برای توبیاس افتاده باشد از روی صفحه ساعت جیبی‎اش می‎خواند: حالا لنه با توبیاس آنجا رسیده است؛ حالا لنه جلوی دکتر ایستاده است. دکتر پسر را تماشا و معاینه می‎کند و سرش را تکان می‎دهد. 
"بد، خیلی بد ــ اما شاید ... کسی چه می‎داند؟" او دقیق‎تر معاینه می‎کند و بعد می‎گوید "نه، نه، تموم کرد." 
مرد نگهبان با ناله می‎گوید: "تموم کرد، تموم کرد". بعد اما بلند می‎شود، قامتش را راست می‎کند و با چشمانی که در حدقه می‎چرخیدند و به سمت سقف نگاه می‎کردند و با دست‎های به بالا گرفته شده‎ که ناآگاهانه به مشتی گره خورده تبدیل شده و به تکان افتاده‎ بودند، طوریکه انگار آن فضای تنگ باید توسط مشتش پاره شود فریاد می‎کشد: "او باید، باید زنده بماند، من به تو می‎گم، او باید، باید زنده بماند." و در اتاقک را از نو با فشار باز می‎کند، آتش سرخ شبانگاهی به درون می‎آید و او خارج شده و دوباره به سوی محل تقاطع ریل‎ها بازمی‎گردد. او آنجا مدتی مانند آدم شوک‎زده‎‎ای بی‎حرکت باقی می‎ماند و بعد ناگهان با دستانی رو به جلو به حرکت می‎افتد و تا وسط خاکریز می‎رود، انگار که می‎خواست چیزی را متوقف سازد، چیزی را که از مسیر قطار مسافربری می‎آمد. در این وضع چشمان کاملا گشاد شده‎اش حالتی مانند چشمان نابینایان به خود گرفته بودند. 
   در حالیکه به طرف عقب گام برمی‎داشت، به نرمی از میان دندان‎ها کلمان نیمه مفهومی را خارج می‎ساخت: "تو ــ می‎شنوی ــ صبر کن ــ تو ــ گوش کن ــ صبر کن ــ اونو دوباره بده ــ او پوستش قهوه‎ای و آبی شده ــ آره آره ــ خوب ــ من می‎خوام پوست زنو دوباره قهوه‎ای و آبی کنم ــ می‎شنوی؟ صبر کن ــ اونو دوباره به من برگردون." 
   چنین بنظر می‎رسید که انگار کسی از کنارش گذشت، زیرا او چرخید و خود را طوری حرکت داد که انگار به دنبال کسی به سمت دیگر می‎رود. 
   "تو، مینا" صدایش مانند بچه کوچکی گریان می‎گردد. "تو، مینا، می‎شنوی؟ ــ اونو دوباره پس بده ــ من می‎خوام …" او انگار که می‎خواهد کسی را بگیرد رو به هوا چنگ می‎انداخت. "زن ــ آره ــ و بعد می‎خوام زن رو … و بعد می‎خوام زن رو هم بزنم ــ قهوه‎ای و آبی ــ آره بزنم ــ و می‎خوام با ساطور ــ می‎بینی؟ ــ ساطور آشپزخونه ــ با ساطور آشپزخونه می‎خوام زن رو بزنم، و بعد به درک واصل می‎شه." 
   "و بعد … آره با ساطور ــ آره ساطور آشپزخونه ــ خون سیاه!". کف بر دهان تیل نشسته بود و مردمک چشمان شیشه‎ایش مدام در حرکت بودند. 
   یک نسیم ملایم شبانگاهی آرام و استوار بر بالای جنگل می‎وزید، و در سمت غرب آسمان زنگوله‎های ابری صورتی رنگ آویزان بودند. 
   بدین ترتیب او تقریباً صد قدم به دنبال شخص نامرئی می‎رود، تا اینکه ظاهراً دل‎سرد شده و از رفتن بازمی‎ایستد و با ترسی وحشتناک در چهره‎ دست‎هایش را دراز می‎کند، ملتمسانه و قسم دهنده. او چشمانش را ریز می‎کند و دستش را سایه‎بان آنها قرار می‎دهد، تا یک بار دیگر در فاصله دور شخص خیالی را کشف کند. عاقبت دستش خم می‎گردد، حالت چهره متشنجش بی‎روحی کُندی به خود می‎گیرد؛ می‎چرخد و با زحمت زیاد راهی را که آمده بود بازمی‎گردد.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 1:51  توسط سعید از برلین  | 

   مرد نگهبان غرق اندوه و اندیشه پسر نیمه مرده را روی برانکارد قرار می‎دهد. حالا او آنجا در اندامی تباه گشته دراز کشیده بود، و گه‎گاهی نفسی طولانی و پر سر و صدا سینه استخوانی‎اش را که از زیر پیراهن پاره دیده می‎گشت بالا می‎آورد. دست‎ها و پاهای کوچک که بجز از قسمت مفصل‎ها از جاهای دیگر نیز شکسته بودند شکل وحشتناکی داشتند. پاشنه پاهای کوچکش به جلو چرخیده و بازوها در اطراف برانکارد در نوسان بودند.
   لنه مدام می‎نالید وشکایت می‎کرد؛ همه اثرات سرکشی سابق از وجودش شسته شده بود. او بی‎وقفه داستانی را تعریف می‎کرد که باید وی را از هرگونه قصوری مبرا می‎ساخت.
بنظر می‎آمد که تیل توجه‎ای به او نمی‎کند؛ چشمان مضطربش با حالت مخوفی به کودک خیره شده بودند.
   بر آن اطراف سکوت حاکم شده بود، سکوتی مرگ‎بار؛ ریل‎ها، سیاه و داغ بر روی سنگ‎ریزه‎های درخشان در حال استراحت بودند. نیمروز باد را خفه ساخته بود و جنگل مانند سنگ بی‎حرکت ایستاده بود.
   مردها آرام با هم مشورت می‎کردند. سریع‎ترین راه برای رسیدن به فریدریشس‎هاگن Friedrichshagen رفتن به ایستگاهی‎ست که در مسیر برسلاو قرار دارد، چون قطار بعدی که یک قطار سریع‎اسیر است در ایستگاه‎های نزدیک به فریدریشس‎هاگن توقف ندارد.
   بنظر می‎آمد که تیل در حال فکردن است که با آنها برود یا نه. در حال حاضر کسی آنجا نبود که بتوانند کار او را انجام دهد. خاموش و با حرکت دست به زنش اشاره می‎کند که برانکارد را از روی زمین بلند کند؛ زن گرچه بخاطر تنها گذاشتن نوزادش نگران بود، اما جسارت مخالفت نکرد. او و مرد غریبه برانکارد را حمل می‎کنند. تیل قطار را تا مرز محل نگهبانی‎اش همراهی می‎کند، بعد می‎ایستد و دور شدن قطار را مدت درازی نگاه می‎کند. ناگهان با کف دست چنان محکم به پیشانی‎اش می‎زند که پژواک آن تا فاصله دوری می‎رود.
   او تصور می‎کرد با این کار می‎تواند خود را از خواب بیدار سازد و به خود بگوید: "این شاید یک خواب بوده، درست مثل خواب دیروز" ــ اما فایده‎ای نکرد ــ و او بجای رفتن بیشتر تلو تلو خوران خود را به اتاق کوچکش رساند. درون اتاق با صورت به زمین سقوط می‎کند. کلاه خدمت‎اش به گوشه‎ای می‎غلتد، ساعت جیبی‎ای که او به شکل اغراق‎آمیزی همیشه تمیز نگاه می‎داشت از جیبش به بیرون پرت می‎گردد، درش از جا کنده شده و شیشه‎اش می‎شکند. انگار یک مشت آهنین گردنش را گرفته، چنان محکم که نمی‎توانست خود را حرکت دهد، هرچند او با آه و ناله بلند سعی در رها کردن خود می‎کرد. پیشانی‎اش سرد شده بود، چشمانش خشک و گلویش می‎سوخت.
   آژیر خطر او را از خواب بیدار ساخت. حمله رو آورده به او در اثر آژیر که هر بار با سه بار پشت سر هم زنگ زدن اعلام خطر می‎کرد کاهش یافت. تیل توانست از جا برخیزد و مأموریتش را انجام دهد. گرچه پاهایش مانند سرب سنگین بودند، گرچه مسیر ریل‎ها مانند پره‎های چرخ غول‎آسائی که محورش سر خود او بود بدورش می‎چرخیدند؛ اما او با مقدار کمی نیرو که بدست آورده بود توانست مدت کوتاهی خود را روی پاهایش نگاه دارد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 19:5  توسط سعید از برلین  | 

بعد از اینکه با کله یه جائی تو تاریکی شیرجه رفت، بلند با خودم زمزمه کردم "خدا پدر مگسو بیامرزه! یکصدم سمجی تو رو هم نداره!" و به دنبال فندک گشتم تا تو روشنائیش ببینم چی به سرش اومده.
هیکلش رفته به من. وقتی جلوی چشم آدم نباشه دیدنش سخت می‎شه، و وقتی هم هوا تاریک می‎شه، به قدرتی خدا آدم نمی‎‎تونه دیگه فیل رو هم تو اتاقم ببینه.
با نور فندک چیز قابل ملاحظه‎ای کشف نمی‎کنم، و فقط انگشت شستم که نزدیک شعله آتش فندک قرار داشت شروع به سوختن می‎کنه. شمع هم ندارم روشن کنم تا ببینم چی به سرش اومده.
از همون روز اول بهش هشدار دادم: حواست باشه! وقتی می‎بینی حالم زیاد خوش نیست دور و برم نگرد!
برگشته بهم می‎گه خیلی هم دلت بخواد! تازه کی میاد اصلاً طرف تو؟ من میام نزدیک تو تا دود کمی بهتر بره تو سوراخای دماغم!
دیوونه هر وقت بوی دود به دماغش می‎خوره مهم نیست کجا باشه، با سه شماره جلوم سبز میشه و مثل درخت بیدی که باد به اینور و اونور تکونش می‎ده، می‎پره اینور، می‎پره اونور! یه مسافت ده دوازده سانتی متری جلوی چشم رو مستقیم با اون پرهای نازکش، تیز و سریع میره و برمی‎گرده.
هر دفعه هم بهش گفتم لطفاً انقدر تکون نخور، فوری ناراحت شده و گفته: حالا اگه بجای من این مرغای عشقت جلوت رژه می‎رفتن حرفی بهشون می‎زدی!
از سادگی و حسادتش بخاطر مرغ‎های عشقم خنده‎ام می‎گیره و می‎گم: دیوونه، اونا که مثل تو مریض نیستن جلوی چشمم هی اینور و اونور بپرن، اگر صحبت دوده که خوب اونام میان مثل بچه آدم برای خودشون آروم یه جائی میتمرگن دیگه! نه اینکه مثل تو هی اینور هی اونور، هی اینور هی اونور! خوب آدم دیوونه میشه دیگه. حالا برو خدا رو شکر کن که بالهات نازک و ظریفن و بیصدا میپری! اگه وقت پریدن صدای مگس یا پشه میدادی که تا حالا مثل تمبر چسبونده بودم کف دو دستم و سفارشی رفته بودی اون دنیا!
واقعاً نمیدونم باد دستم به گیجگاه یا ملاجش خورده که خودشو تا این لحظه نوشتن ماجرا هنوز هم نتونسته نشون بده. بد نیست یه سیگاری ملایم بسازم شاید دودش دوباره بهوشش بیاره! فعلاً بای بای.
 
در حال پیچیدن سیگار بودم که خانم یا آقای کوچولو ــ من این پرنده‎ها رو که بعد از رشد کامل با زحمت سی\چهل میلیمتر بزرگیشون می‎شه و بعد از یک هفته بدون هیچ دلیلی می‎میرن کوچولو نامگذاری کردم ــ تلو تلو خوران جلوم سبز شد، اما انگار که حامله و سنگین شده باشه بجای پرواز مستقیم به این سمت و اون سمت با کمی قوص رو به پائین این کار رو انجام می‎داد. از اینکه بلائی به سرش نیومده خیلی خوشحال شدم. اما تا اومدم با شوخی بهش بگم بازم که پیدات شده، با صدائی مثل صدای مست‎ها می‎گه: تلنگر نداشتیم!
با اینکه مطمئن بودم که باد دستم باعث پرت شدنش شده ولی با این حال فکر کردم امکان داره تو اون حالت که شوخی درش نبود شاید گوشه‎ای از انگشتم هم بهش اصابت کرده باشه. چند پک محکم میزنم و دودشونو بی دریغ به بیرون میدم و بعد از لحظه‎ای میگم: خوب حالا لااقل یه جا بشین تا حالت سر جاش بیاد. انگار منتظر این حرف بود! فوری درست وسط دو انگشتی که سیگار رو باهشون نگه داشتم می‎شینه و میگه: "فکر نکنی به خاطر دود اومدم دوباره پیشت! اومدم فقط بهت بگم از این به بعد تلنگر بی تلنگر! ببین پرم چقدر نازکه!" بعد پراشو باز میکنه و انگار که تو ساحل دریا داره حموم آفتاب می‎گیره خودشو دراز میکنه و یکی از دستای قلمی‎شو می‎ذاره زیر سرش و می‎ره تو عالم هپروت!
در حالیکه در روشنائی مونیتور از لای دود به دو بال کوچکش نگاه میکردم تو دلم بهش حق دادم، بال‎هاش خیلی نازک و لطیفن و بال‎های پروانه در مقابل بال‎های این بیچاره شبیه زره رستمن.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:10  توسط سعید از برلین  | 




   مسیر خلوت راه‎آهن جانی تازه می‎گیرد. راننده قطار و شاگردش بر روی شن‎ها به سمت انتهای قطار می‎دوند. چهره‎های کنجکاو از پنجره‎های قطار به بیرون نگاه می‎کردند و حالا ــ جمعیت در هم می‎پیچد و به جلو می‎آید.
   تیل نفس نفس می‎زد؛ او باید خود را محکم نگاه می‎داشت تا مانند گاو نر گردن‎زده شده‎ای بر زمین نیفتد. حقیقتاً، مردم به طرف او دست تکان می‎دادند ــ "نه!"
   یک فریاد از محل تصادف هوا را می‎شکافد و یک فغان و زاری مانند آنکه از گلوی حیوانی درمی‎آید بدنبالش برمی‎خیزد. او چه کسی می‎توانست باشد؟! لنه؟! این صدای او نبود و انگار ...
   یک مرد با عجله از بلندی بالا می‎آید.
   "نگهبان!!"
"چه خبر شده؟"
"یک تصادف!" ... پیام‎آور با وحشت خود را عقب می‎کشد، زیرا که چشم‎های مرد نگهبان حالت عجیبی بخود گرفته بودند، کلاهش کج شده و موهای سرخش از زیر آن پریشان و سیخ به بیرون زده بود.
"او هنوز زنده‎ست، شاید بشه بهش کمک کرد."
   تنها پاسخ تیل صدای نفس نفس زدنش بود.
   "سریع، عجله کنید!"
   تیل با زحمت زیاد بر خود مسلط می‎شود. عضلات به خواب رفته‎اش منقبض می‎گردند؛ قامتش را راست می‎کند، چهره‎اش احمقانه و مرده بود. او به همراه مرد پیام‎آور می‎دود، او صورت رنگ‎‎پریده و وحشت‎زده مسافرین در کنار پنجره‎های قطار را نمی‎دید. یک زن جوان از پنجره نگاه می‎کرد، یک فروشنده مسافر با کلاهی بوقی شکل بر سر، یک زوج جوان که ظاهراً به ماه عسل می‎رفتند. به او چه ربطی داشت؟ او هرگز به محتوای اتاق‎های پر سر و صدای قطار اهمیتی نمی‎داد؛ ــ گوش‎هایش صدای گریه لنه را احساس می‎کنند. همه چیز در پیش چشمانش درهم شناور می‎شوند، نقطه‎های زرد شبیه کرم شب‎تاب و بی‎شمار. او متوحش می‎گردد ــ او می‎ایستد. او از میان رقص کرم‎های شب‎تاب پدیدار می‎گردد، رنگ‎پریده، شُل، خونین. یک پیشانی با جاهای قهوه‎ای و آبی در اثر ضربه، لب‎های آبی رنگ که خون سیاهی از آن می‎چکید. خودش بود.
   تیل حرف نمی‎زد. چهره‎اش رنگ‎پریدگی کثیفی به خود گرفته بود و مانند آدم غایبی لبخند می‎زد؛ عاقبت خود را خم می‎کند؛ او اندام شل و سست را در آغوشش سنگین احساس می‎کند؛ پرچم سرخ را به دور او می‎پیچد.
   او می‎رود.
   کجا؟
   صداها در هم می‎پیچیدند: "پیش پزشک راه‎آهن، پیش پزشک راه‎آهن"
   نامه رسان می‎گوید "ما فوری اونو با خودمون می‎بریم" و در کوپه مخصوص کار از لباس‎های خدمت و کتاب‎ها یک بستر آماده می‎سازد. "خوب، پس چی شد؟"
   تیل اجازه نمی‎دهد مصدوم را از او جدا سازند. مردم او را تحت فشار قرار می‎دهند. اما بی‎فایده. مرد نامه‎رسان یک برانکارد می‎آورد و به مردی می‎سپارد که به پدر کمک کند.
   زمان ارزشمند است. سوت راننده قطار به صدا می‎آید. از پنجره‎ها پول‎خرد به بیرون می‎بارد.
   لنه مانند دیوانه‎ها رفتار می‎کرد. در کوپه‎های قطار صدای "بیچاره، زن بیچاره" و "بیچاره، مادر بیچاره" پیچیده بود.
   راننده قطار یک بار دیگر در سوتش می‎دمد. لوکوموتیو بخارهای سفید و صدای فش فشی به هوا می‎فرستد و رگ‎های آهنی قطار خود را بسط می‎دهند؛ پس از چند ثانیه قطار اکسپرس با پرچمی از دود در اهتزاز و با دو برابر سرعت از میان جنگل می‎راند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 21:34  توسط سعید از برلین  | 

   توبیاس گلی را که در کنار ریل روئیده بود مطالبه می‎کند و تیل مانند همیشه تسلیم می‎گردد.
   تکه‎ای از آسمان آبی خود را بر روی زمین بیشه خم کرده بود و گل‎های کوچک آبی‎رنگ کاملاً چسبیده به هم بر رویش قرار داشتند. پروانه‎ها مانند پرچم‎های رنگین سه گوش در میان سفید‎ـ‎روشن تنه درختان بی‎صدا پر پر می‎زدند و شعبده بازی می‎کردند. و باران با لطافت نم نم از میان انبوه برگ‎های سبز و نرم درختان می‎بارید.
   توبیاس گل‎ها را می‎کند و پدر اندیشناک او را تماشا می‎کرد. بعضی اوقات گاهی هم نگاهش از شکاف میان برگ‎ها پی آسمان می‎گشت که مانند قدح عظیم بلورین آبی رنگ و بی عیب و نقصی نور طلائی خورشید را در خود جذب کرده بود.
   ناگهان توبیاس در حالیکه به یک سنجاب قهوه‎ای رنگ که در کنار تنه درخت کاجی با سر و صدا خودش را می‎خاراند اشاره می‎کند و می‎‎پرسد: "پدر، آیا اون خدای مهربونه؟"
   "جوان نادان" تنها حرفی بود که توانست تیل در پاسخ به او بگوید، در حالیکه قطعات پوست‎های کنده شده تنه درختان جلوی پاهایش می‎ریختند.
   وقتی توبیاس و تیل بازگشتند، مادر هنوز مشغول حفاری بود. نیمی از زمین شخم‎زده شده بود.
   قطارها در فواصل مشخصی به دنبال هم می‎آمدند، و توبیاس با شگفتی و با دهانی باز عبورشان را نگاه می‎کرد.
   مادر هم حتی از حرکات خنده‎دار توبیاس لذت می‎برد.
   آنها نهار را که از سیب‎زمینی و کتلت سرد تشکیل شده بود در اتاقک می‎خورند. لنه سرزنده بود، تیل هم به نظر می‎آمد که تسلیم خواست اجتناب ناپذیر رفتاری خوب شده است. او در حین خوردن غذا برای همسرش از اتفاقات مختلفی که در حین خدمت رخ می‎دهند تعریف کرد. و از او می‎پرسد آیا خبر دارد که تنها در یک قطعه از ریل چهل و شش مهره به کار رفته است و از این دست سؤال‎ها.
   لنه تا قبل از ظهر کار شخم‎زدن زمین را به پایان رسانده بود، و سیب‎زمینی‎‎ها باید بعد از ظهر کاشته می‎گشتند. او اصرار کرد که حالا باید توبیاس از فرزند کوچک‎ مواظبت کند و او را با خود می‎برد.
   تیل که ناگهان نگرانی به سراغش آمده بود به دنبالشان فریاد می‎زند: "مواظب باش ... مواظب باش که توبیاس نزدیک ریل‎ها نره."
   شانه بالا انداختن لنه تنها پاسخش به توبیاس بود.

   زنگ خطر از آمدن قطار اکسپرس از شلزین Schlesien خبر می‎دهد و تیل باید به سر پستش می‎رفت. چیزی از انجام وظیفه‎‎اش نگذشته بود که صدای پر سر و صدای نزدیک شدن قطار را می‎شنود.
   قطار قابل دیدن می‎گردد ــ قطار نزدیک‎تر می‎گشت ــ بخار نم‎داری مرتباً با عجله و فشار از دودکش لوکوموتیو رو به هوا می‎غرید. در این وقت: یک ــ دو ــ سه پرتو سفید‎ـ‎شیری رنگ بخار مستقیم رو به آسمان جاری می‎گردد و بلافاصله صدای سوت بلند می‎شود. سه بار پشت سر هم، کوتاه، نافذ، وحشت‎انگیز. چرا تیل فکر کرد که صدای سوت مکث‎دار شده است؟ و باز سوت خطر به فریاد می‎آید، اینبار اما در ردیفی دراز و بی‎وقفه.
   تیل قدم به جلو می‎گذارد تا بتواند مسیر را بهتر ببیند. به طور خودکار پرچم قرمز را از جلدش خارج می‎کند و آن را در جلوی خود و در بالای ریل مستقیم نگاه می‎دارد. ــ یا عیسی مسیح! مگه کوره قطار رو نمیبینه؟ و با تمام قدرت فریاد می‎زند: "یا عیسی مسیح ــ اوه عیسی، عیسی، عیسی مسیح! این چی بود؟ اونجا! ــ وسط ریل‎ها ... نگهدار!". اما دیر شده بود. توده سیاه‎رنگی زیر قطار رفته بود و در بین چرخ‎های قطار مانند یک توپ پلاستیکی به جلو و عقب پرتاب می‎گشت. چند لحظه بعد صدای جیغ و فریاد ترمزها به گوش می‎رسد و قطار متوقف می‎گردد.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:49  توسط سعید از برلین  | 

   صبح فردای آن شب لنه اولین نفر بود که از خواب برخاست. بدون ایجاد هیچگونه سر و صدائی هر آنچه برای این سفر کوچک لازم بود آماده ساخت. فرزند کوچک‎تر را در کالسکه قرار داد و بعد توبیاس را از خواب بیدار کرد و لباسش را ‎پوشاند. توبیاس وقتی فهمید که به کجا می‎روند لبخندی می‎زند. تیل بعد از آنکه همه چیز آماده گشت و قهوه روی میز قرار داده شد بیدار می‎گردد. ناخشنودی اولین احساسی بود که بعد از دیدن آن تدارکات به او دست می‎دهد. او خیلی مایل بود کلمه‎ای برای مخالفت بزند، اما نمی‎دانست که با چه باید شروع کند. اما چه دلیل معتبری باید برای مخالفتش به لنه ابراز می‎کرد؟
   به تدریج چهره‎های شاد لنه و توبیاس بیشتر و بیشتر بر تیل تأثیر می‎گذارند، طوری که او در نهایت نمی‎تواند بخاطر شادی‎ای که به توبیاس بخاطر رفتن به گردش دست داده بود با آمدنشان به همراه او اعتراضی بکند. با این حال تیل هنگام گذشتن از میان جنگل اسیر اضطراب بود. او با زحمت کالسکه کوچکی را که بر رویش انواع گل‎هائی که توبیاس چیده بود قرار داشت از میان شن و ماسه به جلو هل می‎داد.
   توبیاس فوق‎العاده شوخ و سر حال بود. او با کلاه پُرز‎دارش در میان سرخس‎ها جست و خیز می‎کرد و با نوعی بی‎دست و پائی سعی می‎کرد سنجاقک‎های بال شیشه‎ای را که از روی سرخس‎ها بالا می‎رفتند شکار کند. لنه بلافاصله بعد از رسیدن به مقصد برای دیدن مزرعه می‎رود. او کیسه سیب‎زمینی‎ها را که برای کاشت با خود آورده بود بر روی اطراف چمن‎های یک درخت توس قرار می‎دهد، زانو می‎زند و شن کمی تیره‎رنگ زمین را از میان انگشتان محکمش سرازیر می‎سازد.
   تیل کنجکاوانه به او نگاه می‎کرد: "خوب، چطوره؟"
   "خیلی عالیه، درست مانند خاک گوشه رودخونه!" و با این حرف بار سنگینی از روح مرد نگهبان برداشته می‎شود. او این امید را داشت که زمین مورد علاقه زن قرار نگیرد، و با خیال راحت ریش نتراشیده‎اش را می‎خاراند.
   زن پس از خوردن با شتاب یک تکه نان، شال و کتش را در آورده و با سرعت و استقامت یک ماشین شروع به کندن زمین می‎کند. در فواصل معینی خود را راست می‎کرد و با نفس‎های عمیق هوا به ریه می‎کشید. اما این کار یک لحظه بیشتر طول نمی‎کشید، بعد باید به بچه کوچک شیر داده می‎شد، و اینکار نفس نفس زنان و با پستان‎هائی که قطرات عرق از آن می‎چکید و با عجله انجام می‎گرفت.
   مرد نگهبان پس از مدتی از سکوی راه‎آهن جلوی اتاقک فریاد می‎کشد: "من باید از ریل‎ها بازدید کنم، من توبیاس را با خودم می‎برم".
   زن با فریاد جواب می‎دهد: "چی می‎گی، حرف مفت نزن! چه کسی پس پهلوی این کوچلو می‎مونه؟" و دوباره در حالی که مرد نگهبان انگار نمی‎تواند او را بشنود و با توبیاس به راه افتاده بود بلندتر فریاد می‎کشد: "بیا اینجا ببینم!"
   زن ابتدا اندیشید که آیا باید بدنبالشان برود یا نه، بعد اما بخاطر از دست دادن زمان از این کار منصرف می‎شود. تیل با توبیاس در مسیر ریل‎ها براه می‎افتد. توبیاس خیلی هیجان‎زده بود، همه چیز برایش تازه و غریب بود. او از ریل‎های سیاه و باریکی که توسط نور خورشید گداخته بودند چیزی نمی‎دانست. مدام اقسام سؤالات عجیب و غریب می‎پرسید. بخصوص صدای سیم‎های تلگراف برایش تعجب‎انگیز بودند. تیل تمام صداهای حوزه کارش را می‎شناخت، طوریکه با چشمان بسته می‎دانست در کدام قسمت از  محل حوزه خدمتش می‎باشد.
   او اغلب با نگاه داشتن دست توبیاس در دستش می‎ایستاد تا صداهای شگفت‎انگیزی را که مانند صدای سرودهای کلیسا از چوب برمی‎خاست بشنود. چوب‎های انتهائی جنوب منطقه آکوردی زیبا و مخصوصی داشتند. ازدحامی از صداها که بی‎وقفه، یک‎نفس و هم‎زمان از درونشان برمی‏خواست. و توبیاس در اطراف چوب‎های کهنه می‎گشت تا بتواند از میان سوراخی مسبب این صداهای خوش را کشف کند. مرد نگهبان با شنیدن این صداها انگار که در کلیساست حالت موقرانه‎ای به خود می‎گرفت. بعلاوه با گذشت زمان صدائی را تشخیص می‎داد که شبیه به صدای همسر فوت شده‎اش بود. او تصور می‎کرد که این صدای آواز دسته‎جمعی ارواح آمرزیده‎ای می‎باشد که صدای همسرش نیز در آن مخلوط است، و این تصور در او یک شور و اشتیاقی تا مرز گریستن بیدار می‎ساخت.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 1:29  توسط سعید از برلین  | 

از خوندن دست می‎کشه. من از لای پلک‎های نیمه باز نگاهش می‎کنم. داشت نگاهم می‎کرد، وقتی مطمئن شد هنوز کاملاً به خواب نرفته‎ام ‎پرسید: مادرت شب‎ها وقت خواب برات داستان می‎خوند؟
خواب‎‎آلوده سرمو به علامت نفی تکون می‎دم.
ــ: نامادریت بود؟
پلک چشم‎ها را کمی بیشتر باز می‎کنم: نه بابا، مادر خودم بود!
ــ: مگه دوستت نداشت؟
من: دوستم داشت، خیلی هم زیاد.
ــ: پس چرا شب‎ها برات داستان نمی‎خوند تا خوابت ببره؟
من: وقت نداشت، در ضمن خوندن و نوشتن هم بلد نبود. فقط می‎تونست قصه تعریف کنه.
یک "اوه" خیلی کوتاه اما پر از تعجب از بین دو لبش بیرون میاد و دوباره مشغول خوندن بقیه کتاب می‎شه.
لحظه‎ای بعد پلک‎هایم شروع به سنگین‎تر شدن می‎کنند و با بسته شدنشان تصویر مادرم پر رنگ‎تر می‎گردد.

آخ بهار بهار، تی رنگه سبزه قوربان.
تی چشمانه بنفشه،
تی گلای رنگ‎بارنگه،
تی تازگی را قوربان.
 
http://www.youtube.com/watch_popup?v=HtrQFVw_8Ag&feature
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:11  توسط سعید از برلین  | 

خیلی عصبانی بودم. احساس می‎کردم تمام خشمی که نزدیک به لرزاندم بود خود را درون چشم‎هایم جمع کرده و در تلاش است تا تمام مویرگ‎ها را با فشار متلاشی سازد. شقیقه‎هایم مانند پتک به جای پیشانی بر مردمک هر دو چشمم چنان محکم و سریع می‎کوبیدند که از زور درد معده‎ام به شور افتاده بود. فقط کافی بود پایم را کمی به جلو ببرم تا از این عذاب راحت شوم.
 
هنگام بازگشت به خانه وجدانم کاملاً راحت بود.
یک بار برایش تعریف کرده بودم "من از اون سیّدها نیستم که فقط شب‎های جمعه جن میره تو جلدشون و دیوونه بازی در میارن! من می‎تونم هر لحظه جن‎زده بشم، آره فرق من با بقیه سیّدها اینه، و وقتی هم جن بره تو جلدم اخلاقم مثل سگ هاری می‎شه که منتظر فقط یه نگاه کوچیکه که پاچه بگیره!".

براش اس. ام. اس فرستادم و نوشتم که حالم زیاد برای بیرون رفتن و قدم‎زدن خوش نیست، کمی خسته‎ام و قصد دارم چند ساعتی بخوابم.
نیمساعت بعد در خانه را با در دست داشتن دسته‎ای سبزه به صدا می‎آورد!
می‎خواست برای بدر کردن نحسی سیزده سبزه را در آب رودخانه بیندازد.
باید خواب‎آلود لباس می‎پوشیدم و در میان باد و سرمای هوا با او به سمت رودخانه می‎رفتم.
 
هنگام بازگشت به خانه به تنهائی از میان درختان بی‎برگ پارک می‎گذشتم و احساس می‎کردم که حالم کمی بهتر شده است. آن خرافه پرست وقت‎نشناس! اما وقت انداختن سبزه در آب رودخانه با گیر کردن پایش به پای من لیز ‎خورد و همراه با سبزه در آب ‎افتاد و در حالیکه دست مشت شده‎اش را که دسته‎ای سبزه را در خود می‎فشرد از آب خارج کرده بود و با من بای بای می‎کرد با جریان تند آب رفت و از چشمم دور شد.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 22:14  توسط سعید از برلین  | 

   دو نور گرد و قرمز مانند دو چشم خیره یک هیولای غول‎آسا در تاریکی رخنه می‎کنند. تابشی خونین از این دو نور برمی‎خواست که قطرات باران را در محدوه خود به قطرات خون مبدل می‎ساخت. طوریکه انگار از آسمان باران خون می‎بارد.
   تیل احساس وحشت می‎کرد، و هرچه قطار نزدیک‎تر می‎گشت، ترسی بزرگتر؛ رویا و واقعیت را برایش در هم ذوب و با هم یکی می‎ساخت. او هنوز هم زن سرگردان بر روی ریل قطار را می‎دید، دستش به سمت دگمه تغییر ریل‎ها منحرف می‎گردد، طوریکه انگار قصد متوقف ساختن قطار را دارد. خوشبختانه دیر شده بود، زیرا که جلوی چشمان تیل نورهائی می‎درخشند و قطار می‎گذرد.
   تیل بقیه شب را در سر کارش با ناآرامی گذراند. برای رفتن به خانه عجله داشت. او آرزوی دیدن دوباره توبیاس را می‎کرد. احساس می‎کرد چندین سال از او جدا مانده بوده است. چندین بار قصد داشت در اثر اضطراب شدیدی که بخاطر نگران بودن سلامتی پسر به او  دست داده بود محل خدمتش را ترک کند.
   تیل تصمیم می‎گیرد برای گذراندن وقت، به محض روشن شدن هوا از ریل‎های مسیر حوزه خدمتش بازرسی به عمل آورد. بزودی با یک چوب در دست چپ و یک آچار آهنی دراز در دست راست و تکیه داده بر شانه در گرگ و میش خاکستری و کثیف هوا از اتاقک خارج می‎شود و از انتهای مسیر یکی از ریل‎ا شروع به بازرسی می‎کند. گاه و بی‎گاه پیچی را با آچار محکم می‎کرد و یا بر روی میله‎های آهنی گردی که ریل‎ها را به هم متصل می‎ساختند ضربه‎ای می‎زد.
   باد و باران فروکش کرده بود، و اینجا و آنجا از میان ابرهای به هم پیوسته قطعه‎ای از آسمان آبی رنگ‎باخته دیده می‎گشت.
   صدای یکنواخت کف کفش بر روی فلز سخت و محکم در صدای چکیدن قطرات از درختان خواب‎آلود می‎آمیخت و کم کم تیل را آرام می‎ساخت.
   تیل پس از خاتمه کار در ساعت شش صبح محل خدمت را به همکارش می‎سپرد و سریع مسیر خانه را در پیش می‎گیرد.
   صبح زیبای یک روز یکشنبه بود.
   ابرها خود را پراکنده ساخته و فعلاً خود را در پشت افق غرق ساخته بودند. خورشید با بالا آمدن خود توده‎ای نور مانند گوهری درخشنده و خونین رنگ بر جنگل می‎پاشاند.
   دسته‎های نور مانند خطوط تیزی در میان اغتشاش تنه درختان هجوم می‎بردند، اینجا یک جزیره لطیف از سرخس که بادبزن‎شان شبیه به پارچه‎های سوزن‎‎دوزی شده بود با برافروختگی نفس می‎کشیدند، آنجا حصیر خاکستری‎ـ‎نقره‎ای قعر جنگل را به مرجان‎های سرخی مبدل ساخته بودند. از تنه و تاج درختان و همچنین از چمن‎ها بخاری آتشین برمی‏خواست. چنین به نظر می‎آمد که سیلی از نور بر روی زمین جاری‎ست. طراوتی در هوا موج می‎زد که تا قلب نفوذ می‎کرد، و به این ترتیب در پشت پیشانی تیل نیز تصاویر شب کم کم رو به کمرنگ شدن می‎‎گذاشتند.
   اما فقط در لحظه‎ای که او وارد خانه شد و توبیاس را با گونه‎ای سرخ‎تر از همیشه خوابیده بر روی تختی که خورشید بر آن می‎تابید دید نگرانیش کاملاً برطرف گشت.
   درست است! لنه چندین بار در طول روز با خود فکر کرد که چیزی حیرت‎انگیز در تیل حس می‎کند؛ و همینطور روی نیمکت کلیسا هم، وقتی که تیل بجای نگاه کردن به کتاب او را از کنار چشم تماشا می‎کرد، و بعد در وقت نهار، وقتی او بدون آنکه کلمه‎ای بگوید دختر کوچک را که طبق معمول توبیاس باید در بغل حمل می‎کرد از دست او گرفت و روی زانوی خود قرار داد. اما بجز اینها او ابداً کار درخور توجه دیگری انجام نداد.
   تیل که نتوانسته بود آن روز دراز بکشد و استراحت کند، و از آنجائیکه هفته دیگر باید روزها به سر کار می‎رفت، بنابراین ساعت نه شب به قصد خوابیدن بر روی تخت‎خواب دراز می‎کشد. تازه داشت خوابش می‎برد که زنش به او می‎گوید فردا قصد دارد با او به جنگل برود تا زمین را شخم زده و سیب‎زمینی در آن بکارد.
   ناگهان بدن تیل تکان شدیدی می‎خورد، او کاملاً بیدار شده بود، اما چشم‎هایش را محکم بسته نگاه می‎دارد.
   لنه ادامه می‎دهد؛ اگر که قرار است از سیب‎زمین‎ها چیزی بدست بیاید بنابراین وقتش فرا رسیده، و اضافه می‎کند که بچه‎ها را هم باید به همراه برد، چون احتمالاً باید تمام روز را در آنجا کار کند. مرد نگهبان ناخوانا چند کلمه‎ای غرو لند کنان می‎گوید که لنه به آن توجه‎ای نمی‎کند و پشتش را به او کرده و در نور شمع مشغول درآوردن سینه بند و دامنش می‎شود.
   لنه بدون آنکه خودش هم بداند چرا ناگهان سرش را می‎چرخاند، و به چهره تحریک و به رنگ خاک در آمده شوهرش که نیم‎خیز شده و دست‎هایش بر لبه تخت قرار داشتند و با چشمانی سوزان به او زل زده بود نگاه می‎کند.
   زن نیمه عصبانی و نیمه وحشت‎زده فریاد می‎کشد "تیل"، و او مانند آدمی که در خواب راه می‎رود با شنیدن نامش از بیهوشی درمی‎آید، چند کلمه را با لکنت می‎گوید، خود را روی بالش می‎اندازد و لحاف را تا روی سر می‎کشد.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 17:15  توسط سعید از برلین  | 

   خروش و سر و صدا مانند توده‎های عظیم آب گوش تیل را پر می‎سازد؛ اطرافش تاریک می‎گردد، او چشمانش را می‎گشاید و از خواب بیدار می‎شود. تمام اعضای بدنش در پرواز بودند، عرق ترس از تمام منفذهای بدنش به بیرون هجوم می‎آوردند، نبضش نامنظم می‎زد و چهره‎اش از اشگ خیس شده بود.
   هوا کاملاً تاریک بود. او می‎خواست نگاهی به سمت در بیندازد، اما در اثر تاریکی نمی‎توانست جائی را ببیند. تلو تلو خوران از جا برمی‎خیزد، هنوز ترس در دلش در برابر رفتن مقاومت می‎کرد. جنگل در بیرون مانند امواج بلند دریا می‎غرید و باد تگرگ و باران به پنجره اتاقک پرتاب می‎کرد. تیل درمانده با دست‎هایش اطرافش را لمس می‎کرد. برای لحظه‎ای خود را مانند غریقی احساس می‎کند ــ ناگهان هوا با رنگ آبی خیره کننده‎ای مشتعل می‎گردد، طوریکه انگار قطرات نور ماوراء ‎طبیعی‎ای در جو تاریک زمین فرو می‎روند تا بلافاصله آنجا خفه گردند.
   همین یک لحظه کافی بود تا مرد نگهبان را به خود آرد. او دستش را بطرف فانوس می‎برد، و خوشبختانه آن را مییاید، و در این لحظه از دورترین حاشیه آسمان شبانگاهی آذرخشی می‎درخشد. ابتدا تیره و بعد کینه‎ورزانه خود را خیلی سریع به شکل موج‎های شتابان نزدیک‎تر می‎غلتاند، تا اینکه به امواجی غول‎پیکر تبدیل می‎گردد، و عاقبت خود را غران، لرزان و جوشان در جو خالی می‎سازد.
   شیشه‎ها به صدا می‎آیند، زمین به لرزش می‎افتد.
   اولین نگاه تیل پس از روشن کردن چراغ و بعد از به جا آمدن دوباره حواسش متوجه ساعت می‎گردد. از زمان عبور قطار سریع‎السیر تا حال به سختی پنج دقیقه می‎گذشت. از آنجا که فکر کرد زنگ اخطار نزدیک شدن قطار را نشنیده است، سریع تا جائیکه تاریکی و طوفان به او اجازه می‎دادند به سمت نرده ایست عابرین می‎رود. هنگامیکه هنوز مشغول پائین آوردن نرده و بستن راه عبور عابرین بود، زنگ اخطار به صدا می‎آید. باد صدای آژیر را پاره و آن را در تمام جهت‎ها پخش می‎کند. درختان کاج خود را خم ساخته و با سر و صدا و جیغ وحشتناکی خود را بهمدیگر می‎سائیدند. برای یک لحظه ماه از میان ابرها مانند کاسه طلائی رنگ‎پریده‎ای قابل رویت می‎گردد. غوغای غوطه‎ور گشتن باد بر رأس تاج‎های سیاه رنگ درختان کاج در نور ماه دیده می‎شد. برگ‎های آویزان درختان توس روی خاکریز مانند شبح دم اسبی در احتراز بودند و بال بال می‎زدند. در میانشان مسیر ریل‎ها قرار داشت که از رطوبت می‎درخشیدند و نور رنگ‎پریده ماه را از طریق تک تک لکه‎های خود می‎مکیدند.
   تیل کلاه از سر برمی‎دارد. باران حالش را بهتر می‎سازد و مخلوط با قطرات اشگ بر چهره‎اش جاری می‎گردد. مغزش به تخمیر شدن می‎افتد؛ خاطرات مبهمی که در خواب دیده بود همدیگر را تعقیب می‎کردند. به نظرش می‎آمد که انگار توبیاس توسط کسی مورد آزار و اذیت قرار گرفته، و در واقع چنان هولناک که حالا هنوز هم او با فکر کردن به آن قلبش از کار می‎افتاد. یک رویای دیگر را واضح‎‎تر به یاد می‎آورد. او همسر فوت شده‎اش را دیده بود که از یک جائی و با پای پیاده بر روی یکی از ریل‎های راه‎آهن آمده بود. او بسیار بیمار به چشم می‎آمد و بجای لباس پارچه ژنده‎ای بر تن داشت. او از کنار اتاقک تیل بدون آنکه به اطراف خود نگاه کند گذشته بود و عاقبت ــ اینجا خاطره گنگ می‎گردد ــ به دلایلی فقط با مشقت فراوان توانسته بود خود را رو به جلو بکشاند و حتی چندین بار درهم شکسته بود.
   تیل کمی بیشتر فکر می‎کند، و او حالا می‎دانست که همسرش در حال گریختن است. شکی در این نبود، وگرنه پس چرا باید همسرش این نگاه پر از ترس و وحشت را به عقب اندازد و با وجود آنکه پاهایش توان کشیدن او را نداشتند خود را همچنان به جلو بکشاند. آه، این نگاه‎های وحشتناک!
   اما او چیزی با خود به همراه داشت که تا حدی شل در پاچه‎ای پیچیده شده بود، چیزی خونی، رنگ‎پریده، و آن نوعی که زن با سر خم گشته به آن نگاه می‎کرد او را به یاد صحنه‎هائی از گذشته می‎انداخت.
او به زنی در حال مرگ می‎اندیشد که باید کودک تازه متولد گشته‎اش را برجای می‎گذاشت و تمام وقت باقی‎مانده را با نگاهی ثابت و عمیقاً پر درد به کودک می‎نگریست، نگاهی پر درد و  عذابی تصور ناپذیر که تیل نمی‎توانست فراموشش کند، همانطور که نمیتوانست فراموش کند که دارای پدر و مادری‎ست.
   زن از کجا آمده بود؟ او این را نمی‎دانست. اما کاملاً برایش واضح بود که: زن خود را از او بریده، به او توجه‎ای نکرده و خود را کشان کشان بیشتر و بیشتر در میان شب تاریک و طوفانی به جلو کشیده بود. تیل او را صدا زده بود: "مینا، مینا: و به همین خاطر نیز از خواب بیدار شده است.
 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 17:47  توسط سعید از برلین  | 

دختر آه آهسته‎ای می‎کشد و زیر لب با خود زمزمه می‎کند: "آره می‎دونم! دیوونه شدم، ولی دست خودم نیست. نمی‎دونم چرا اینجوری شدم. چند وقتیه وقتی به کسی می‎گم دوستت دارم، حتی اگه از پشت بهم خنجر بزنه و در حال مردن باشم بازم دلم راضی نمی‎شه تو انگشتای پاش یه خار کوچیک هم بره! چه برسه بتونم به خودم بقبولنم که دیگه دوسش ندارم. خوب خدا رو خوش نمیاد آدم از کسی که دوسش داره بخاطر ننوشتن نامه عاشقونه و یا نفرستادن اس.ام.اس متنفر بشه! خوب شاید بیچاره مدت اعتبار کارت تلفنش تموم شده! یا انگشت دستش رفته باشه لای در! یا شاید اصلاً سکته کرده و مرده!. نه خدا رو خوش نمیاد. وقتی گفتی دوستت دارم، باید لااقل بخاطر واژه دوست‎داشتن هم که شده پاش بمونی! بعد می‎بینی که چه میوه شیرینی داره! نه خدا رو  خوش نمیاد. اونم تو این ایام تعطیلات عیدی. نه نه، تو این روزا همه مردم بهم می‎گن دوست دارم، همه همدیگه رو می‎بوسن. مگه می‎شه تو این روزا به کسی گفت برو دیگه دوست ندارم، برو که دیگه مثل اشگ از چشمم افتادی؟! اوا! خوب طرف حق نداره تعجب کنه؟!"
و بعد در دفتر خاطراتش می‎نویسد:

عشق رویا‎ست.
یک حباب
با سر سوزنی
از شگوه 
می‎ترکد بخدا.
 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 2:47  توسط سعید از برلین  | 

   ریل‎ها نیز شروع به ملتهب گشتن می‎کنند، شبیه به مارهای آتشین، اما ابتدا خاموش می‎گردند. و حالا حرارت آهسته از روی زمین رو به بالا بلند می‎شود، ابتدا ساقه صنوبرها، بعد در ادامه تا بزرگترین قسمت تاجشان را با نوری سرد و  تجزیه گشته می‎پیماید، و عاقبت فقط بر اطراف رأس درختان ردی از رنگ قرمز خفیفی بر جای می‎گذارد. این بازی زیبا بی‎صدا و باشکوه خود را به نمایش می‎گذاشت. مرد نگهبان هنوز در کنار نرده ایست عابر پیاده بی‎حرکت ایستاده بود. عاقبت یک گام به جلو برمی‎دارد. یک نقطه تاریک در افق، جائیکه ریل‎ها به همدیگر رسیده بودند بزرگ‎تر می‎گشت، ثانیه به ثانیه بیشتر رشد می‎کرد، و چنین به نظر می‎آمد که در محلی متوقف شده است، اما ناگهان به حرکت می‎افتد و خود را نزدیک‎تر می‎سازد. از ریل‎های به ارتعاش افتاده زمزمه برمی‎خیزد، یک تلق‎تلق ریتم‎دار، یک غرش خفه که بلندتر و بلندتر می‎گشت، و عاقبت شبیه به صدای نزدیک شدن ضربات سم دسته‎ای اسب گشت.
   از راه دور نفس نفس زدن و جوش و خروشی متناوباً رو به هوا متورم می‎گشت. و ناگهان سکوت می‎شکند. فضا از یک غرش و شلوغی پر می‎گردد، ریل‎ها خود را خم می‎سازند، زمین به لرزش می‎افتد و یک فشار قوی هوا ابری از گرد و خاک، بخار و دود تولید میکند و اعجوبه سیاه خرناسه‎کشان می‎گذرد. حالا سر و صداها همانطور که رشد کرده و بزرگ شده بودند یکی بعد از دیگری می‎میرند. تیرگی محو می‎شود. قطار تبدیل به نقطه کوچکی گشته و در دوردست محو می‎گردد، و سکوت مقدس قبلی به آن گوشه جنگل بازمی‎گردد.

مرد نگهبان انگار که از رویائی خارج شده باشد با خود زمزمه می‎کند "مینا" Minna و به سمت اتاقکش می‎رود. پس از دم کردن قهوه کم‎رنگی می‎نشیند و در حالیکه گاه‎گاهی جرعه‎ای از قهوه می‎نوشید به تکه روزنامه کثیفی که زمانی از کنار ریل‎ها برداشته بود خیره می‎شود.
   کم کم بی‎قراری عجیبی بر او غلبه می‎کند. او دلیلش را حرارت اجاق که تمام اتاقک را فرا گرفته بود تشخیص می‎دهد و برای راحت کردن خود دگمه‎های کت و جلیقه‎اش را باز می‎کند. و چون این کار ‎تأثیری نمی‎کند، بنابراین از جا بلند می‎شود، بیلی از گوشه اتاقک برمی‎دارد و به سوی کشت‎زاری که به او هدیه داده شده بود می‎رود.
   زمین باریک و شنی و بیش از حد از علف‎های هرزه پر بود. شکوفه‎های جوان و باشکوهی مانند کف برف سفید رنگی بر شاخه‎های هر دو درخت کوتاه میوه نشسته بودند.
   تیل آرام می‎گردد و لذت ساکتی به او روی می‎آورد.
   حالا باید مشغول کار شد.
   بیل با دندان قروچه کردن در خاک فرو می‎رود؛ توده‎های نمدار خاک با صدای خفه‎ای فرو می‎ریختند و از هم می‎پاشیدند.
   او مدتی بی‎وقفه زمین را شخم زد. بعد ناگهان دست از کار کشید و بلند و قابل شنیدن و در حالیکه سرش را متفکرانه تکان می‎داد زمزمه کرد: نه، نه، نمی‎شه این کار رو کرد" و دوباره تکرار می‎کند: "نه، نه، اصلاً نمی‎شه این کار رو کرد."
   ناگهان به ذهنش خطور می‎کند که حالا لنه بخاطر کار بر روی زمین بیشتر بیرون خواهد آمد و با این کارش نوع زندگی او باید در اینجا دچار نوسانات جدی گردد. و ناگهان شادی‎اش بخاطر داشتن این زمین به انزجار تبدیل می‎گردد. باشتاب، انگار که او در حال ارتکاب جرمی باشد، بیل را از زمین بیرون می‎کشد و آن را به اتاقک برمی‎گرداند. او دلیل این کار را به سختی درک می‎کرد، هرچه می‎کوشید با این منظره که لنه را تمام روز در زمان ساعات کاریش نزد خود داشته باشد آشتی کند مؤفق نمی‎شد و این منظره برایش غیر قابل تحمل‎تر می‎گشت. به نظرش چنین می‎آمد که باید از چیزی ارزشمند دفاع کند، انگار که کسی قصد تعرض به مقدس‎ترین‎هایش را دارد، و بعد عضلات چهره‎اش بی‎اراده تشنجی نرم به خود می‎گیرد و در این لحظه لبخندی کوتاه و مبارزه طلبانه از گوشه لبش می‎گریزد. از طنین این خنده به وحشت افتاده، به بالا نگاه می‎کند و در این وقت سرنخ مشاهده‎هایش را از دست می‎دهد. و وقتی آن را دوباره پیدا می‎کند، مشغول بررسی رخدادهای قدیمی می‎گردد.
   ناگهان چیزی مانند پرده‎ای کلفت و سیاه به دو قسمت پاره می‎گردد و چشمان تیره گشته‎اش دوباره قدرت دید واضح و روشن را بدست می‎آورند. حال و حوصله‎اش یکباره بهتر می‎شود، طوریکه انگار از خواب دوساله‎ای که شباهت به مرگ داشته بیدار شده است و حالا دارد سرش را بخاطر تمام کارهای وحشتناکی که در این وضع باید انجام داده باشد ناباورانه تکان می‎دهد. داستان پر درد پسر بزرگش و ماجرای پیش آمده ساعاتی قبل که می‎توانست مهر تائیدی بر آن باشد روبروی روحش به وضوح ظاهر می‎گردد. شفقت و ندامت به او روی می‌‎آورند، و همچنین بخاطر رضایت بیشرمانه‎ای که او در تمام این مدت از خود نشان داده بود، به این خاطر که از آن موجود دوست‎داشتنی و درمانده مواظبت نکرده، آری، به این خاطر که قدرت اعتراف به اینکه چقدر این پسر درد و رنج کشیده است را نداشته دچار شرمی عظیم می‎شود.
   از تجسم عذاب‎آور تمام این اهمال کردن‎ها خستگی بزرگی بر او غلبه می‎کند، و او همانطور با پشتی خمیده، و با تکیه پیشانی بر روی دستی که روی میز قرار داشت به خواب می‎رود.
   مدتی همانطور قرار داشت که با صدای خفه‎ای چند بار نام «مینا» را فریاد می‎کشد.
 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 23:29  توسط سعید از برلین  | 

سه

   گرچه تیل مسیر دورافتاده جنگلی را تا حد امکان با عجله پیمود، اما با این وجود پانزده دقیقه بعد از ساعت شروع کار به محل خدمتش رسید.
   کمک‎نگهبان، مردی که بخاطر محل کارش در اثر تغییرات چاره‎ناپذیر و سریع درجه حرارت هوا مبتلا به بیماری سل بود و متناوباً با تیل در آن محل خدمت می‎کرد، آماده برای رفتن روی سکوی شنی اتاقکی که شماره سیاه رنگ و بزرگی بر سطح سفید آن از دور از میان شاخه‎ها می‎درخشید ایستاده بود.
   دو مرد به یکدیگر دست می‎دهند، چند خبر مختصر رد و بدل کرده و از هم جدا می‎شوند. یکی از آن‎ها در اتاقک ناپدید می‎شود و دیگری ادامه مسیری را که تیل آمده بود در پیش می‎گیرد. ابتدا سرفه‎های پر تشنج کمک‎نگهبان از نزدیک شنیده می‎شد، بعد از راهی دور و عاقبت در میان درختان محو گشت، و با رفتن او تنها صدای انسانی در آن جای متروک نیز خاموش گشت. تیل مانند همیشه شروع می‎کند تا اتاق نگهبانی تنگ و چهارگوش سنگی را به سلیقه خود برای شب آماده سازد. او این کار را در حالیکه ذهنش مشغول به رخداد ساعت قبل بود خودکار انجام می‎داد. او غذای شب خود را بر روی میز باریک و قهوه‎ای رنگ شده کنار یکی از دو شکاف واقع در دو ضلع اتاق که می‎شد از میانشان به راحتی مسیر ریل‎ها را دید قرار می‎دهد. سپس اجاق کوچک زنگ‎زده را روشن می‎کند و یک قابلمه آب سرد رویش قرار می‎دهد. در نهایت، پس از کمی نظم دادن به تجهیزات از قبیل بیل، کلنگ، آچار و غیره شروع به تمیز کردن فانوسش می‎کند و در آن نفت می‎ریزد.
   پس از به پایان رساندن این کارها، صدای تیز یک زنگ سه بار بلند به گوش می‎آید و از به حرکت افتادن قطاری از ایستگاه قبل در مسیر برسلاوو Breslau خبر می‎دهد. تیل بدون نشان دادن کوچک‎ترین عجله‎ای لحظه‎ای طولانی در اتاقک می‎ماند و عاقبت با بدست گرفتن پرچم و کیسه مهمات آهسته از اتاقک خارج می‎شود، سست و پا به زمین کشان خود را بر روی مسیر باریک شنی که تا محل تقاطع دو خط راه‎آهن تقریباً بیست قدم فاصله داشت حرکت می‎دهد. گرچه آن مسیر به ندرت از طرف کسی مورد استفاده قرار می‎گرفت، اما تیل نرده ایست را وجداناً پیش و پس از عبور هر قطار برای افراد پیاده باز و بسته می‎کرد.
   او کارش را به پایان رساند و حالا منتظرانه به میله سیاه‎ـ‎سفید رنگ ایست نگهبانی ایستگاه تکیه می‎زند.
   مسیر ریل راه‎آهن از سمت راست و چپ مستقیماً به جنگل سبز بی‎کرانی منتهی می‎شد که پایانش دیده نمی‎گشت؛ جنگل از هر دو سمت از انبوه سوزن‎های درختان کاج سدی تشکیل داده و از بینشان مسیری می‎گذشت که کف آن با شن‎های قهوه‎ای مایل به قرمز پوشیده شده بود. ریل‎های موازی سیاه‎رنگ بر روی این مسیر شبیه به دو دسته موی باریکی بودند که تنگ هم از شمال و جنوب لبه‎های خاکریز به موازات هم می‎رفتند و در نقطه‎ای در افق به هم می‎رسیدند.
   باد برخاسته بود و بی سر و صدا امواج کناره جنگل را با خود به دوردست‎ها می‎برد. طنین زمزمه سیم‎های تلگراف که مسیر راه‎آهن را همراهی می‎کردند مدام در فضا می‎پیچید. بر روی سیم‎ها که مانند بافت عنکبوت غول‎پیکری از تیر تلگرافی به تیر تلگراف دیگر در هم پیچیده بودند گله‎ای پرنده در یک ردیف چسبیده به هم نشسته و آواز می‎خواندند. یک دارکوب خنده‎کنان و بدون دادن افتخار یک نگاه به تیل از بالای سرش پرواز می‎کند.
   خورشید، که در این لحظه در زیر ابرهای قدرتمند و به لبه آنها آویزان بود تا در دریای سیاه‎ـ‎سبز رنگ نوک درختان فرو رود، رنگ بنفش بر روی جنگل جاری می‎ساخت. تنه درختان کاج آنسوی سد از درون ملتهب و مانند آهن گداخته‎ای داغ بودند.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 17:28  توسط سعید از برلین  | 

برای بدست آوردن آزادی مبارزه می‎کرد، بخاطر کفش و لباس می‎جنگید و رسیدن به ماشین و خانه و شغل اهداف نهائی مبارزه‎اش را تشکیل می‎دادند! برای هدف مقدس گرفتن شغل و مقام برای خود، برای پسرانش، برای دخترها و نوه‎ها و نبیره‎هایش تا آخرین قطره خون مبارزه می‎کرد! تمام فکرش شده بود مبارزه کردن! تا اینکه عاقبت زندگی از دستش خسته می‎شود، روزی یقه‎اش را گرفته و می‎گوید: نیگا! یا دست از سر مبارزه می‎کشی و مثل بچه آدم فقط مشغول زندگی کردن می‎شی! یا اینکه مجبور می‎شم فعل «کردن» رو طوری از ذهنت پاک ‎کنم که: ــ مبارزه که چیزی نیست، نتونی دیگه حتی منم بکنی!
 
***
کارش شده بود فقط مبارزه کردن، و فکر می‎کرد کسی که این کاره نباشد اصلاً آدم نیست!
 
***
بالاخره پس از مرگش هم مشخص نشد که آیا فقط مبارزه کردن را دوست می‎داشت! یا اینکه نمی‎دانست چگونه باید زندگی کرد!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 4:27  توسط سعید از برلین  | 

 
   از اهالی آن محله کوچک که شامل بیست ماهی‎گیر و کارگران جنگل با خانواده‎شان می‎گشت کسی دیده نمی‎شد.
   ناگهان سکوت حاکم در خیابان با صدای بلند و جیغ مانندی طوری می‎شکند که مرد نگهبان بی‎اراده از رفتن متوقف می‎گردد. به نظر می‎رسید که رگبار شدیدی از صداهای ناهنجار از پنجره باز کلبه‎ای آشنا به سمت گوشش هجوم می‎آورد.
   تا جائی که می‎توانست از سر و صدای قدم‎هایش کاست، آهسته و نوک پا نزدیک‎تر رفت و صدای همسرش را کاملاً واضح تشخیص داد. فقط چند حرکت دیگر و حالا می‏توانست اکثر کلمات را بشنود.
   "چی، تو سنگدل، رذل بی عاطفه! باید این کرم بیچاره از گریه بخاطر گرسنگی گلوشو پاره کنه؟ ــ آره؟ صبر کن فقط، صبر کن، العان طوری حالیت می‎کنم که دیگه یادت نره!" چند لحظه سکوت برقرار می‎گردد؛ بعد صدائی که انگار به یک قطعه لباس می‎کوبند شنیده می‎شود؛ بعد بلافاصله رگبار جدیدی از دشنام دوباره سرازیر می‎گردد.
   "چی، بدبخت فلک‎زده، تو فکر می‎کنی من می‎ذارم بچه‎ام بخاطر آدم رقت‎انگیزی مثل تو گرسنگی بکشه؟" و وقتی صدای ضعیف ناله‎ای بلند می‎شود فریاد می‎کشد "خفه شو! وگرنه طوری کتک می‎خوری که نتونی هشت روز از جات بلند شی."
   صدای ناله متوقف نمی‎گشت.
   مرد نگهبان طپش ضربان نامنظم و شدید قلبش را احساس می‎کرد. بدنش آهسته به لرزش می‎افتد. نگاه مبهوتش محکم به زمین دوخته می‎شود، و دست محکم و سختش چندین بار دسته موی خیسی را که مرتب بر روی پیشانی کک‎مکی‎اش می‎ریخت به کنار می‎زند.
   یک آن تهدید به شکست می‎شود. یک تشنج که عضلاتش را متورم می‎ساخت و انگشتانش را به یک مشت گره کرده تبدیل می‎کرد بر او چیره شده بود. تشنج فروکش می‎کند، و سستی تیره‎ای باقی می‎ماند.
   مرد نگهبان با گام‎های متزلزل وارد راهروی تنگ و آجرفرش گشته خانه می‎شود. از پله‎های چوبی که با گذاشتن هر قدم بر رویشان به جیغ می‎آمدند آهسته و خسته  بالا می‎رود.
   دوباره صدا بلند می‎شود؛ و می‎شود شنید که چگونه کسی سه بار پشت سر هم با تمام نشانه‎های خشم و تحقیر می‎گوید: "اَه، اَه، اَه! بدبخت، رذل، خبیث توطئه‎گر، بدخواه، بزدل، بدجنس بی دست و پا." کلمات با بلند شدن مرتب صدا همدیگر را دنبال می‎کردند. "می‎خوای پسر منو بزنی، آره؟ بچه لوس و بد اخلاق، چطور جرأت می‎کنی به دهن این بچه بیچاره و درمونده بزنی؟ ... چطور؟ ... هان چطور؟ ... حیف که نمی‎خوام دستمو کثیف کنم، وگرنه ..."
   در این لحظه تیل در اتاق نشیمن را باز می‎کند، و آنه وحشت‎زده بقیه حرف در گلویش باقی می‎ماند. زن رنگش از زور عصبانیت مانند گچ سفید شده بود، لب‎هایش بطور وحشیانه‎ای می‎لرزیدند، دست راستش را که بلند کرده بود پائین می‎آورد، آن را به سمت دیگ شیر می‎برد و سعی می‎کند با آن شیشه شیر را پر کند. اما چون قسمت بیشتری از شیر از دهانه شیشه به روی میز می‎ریزد از این کار دست می‎کشد و کاملاً حیران بخاطر هیجان زیاد گاهی این و گاهی آن وسیله را بدون آنکه بتواند بیش از چند لحظه نگهشان دارد بدست می‎گیرد. عاقبت جرأت یافته و دق دلش را سر تیل خالی می‎کند: این چه معنی می‎دهد که تو در این ساعت غیر معمولی به خانه بازگشتی، نکند که میخواهی استراق سمع کنی؛ و اضافه می‎کند: "این دیگه آخرشه" و بعد فوری می‎گوید: من وجدان آسوده‎ای دارم و اجتیاج ندارم در مقابل کسی چشمم را از خجالت به پائین بگیرم.
   تیل به سختی آنچه را که همسرش می‎گفت می‎شنید. چشمانش بطور فرار به توبیاس که در حال زاری بود نگاه می‎کردند. یک لحظه چنین به نظر رسید که انگار باید با به زور چیز وحشتناکی را مهار کند، چیزی که در او اوج می‎گرفت؛ بعد ناگهان بر روی چهره پر تنش‎اش سستی قدیمی نشست، در چشم‎هایش شعله‎ور گشتن خواهشی پنهانی بطور عجیبی حان می‎گیرد. نگاهش چند ثانیه بر روی اندام قوی زن که مشغول کار بود به گردش می‎آید. پستان‎های پر و نیمه لخت آنه از هیجان تحریک گشته و سینه بند را تهدید به پاره شدن می‎کردند، و دامن تنگش باسن پهن او را پهن‎تر به چشم می‎آورد. به نظر می‎آمد نیروئی شکست‎ناپذیر از زن ساطع می‎گردد که تیل خود را در برابرش ضعیف احساس می‎کرد.
  چیزی جذاب، پیروز و سست خود را آسان مانند تارهای لطیف عنکبوت اما در عین حال سخت مانند توری از آهن به دور تیل می‎کشد. او قادر نبود در این حالت اصلاً کلمه‎ای به زنش بگوید، بخصوص کلمه خشنی. و به این ترتیب توبیاس که غرق در اشگ‎های چشمانش وحشت‎زده در گوشه‎ای چمباته زده بود باید مشاهده می‎کرد که چگونه پدر نان فراموش گشته خود را از روی اجاق برمی‎دارد، آن را به سوی مادر بعنوان تنها توضیح نگاه می‎دارد و با یک تکان کوتاه سر بدون آنکه حتی بطرف او نگاهی بکند بار دیگر ناپدید می‎گردد.
  
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 0:58  توسط سعید از برلین  | 

   مرد نگهبان بعد از خوردن نهار یک بار دیگر برای مدت کوتاهی استراحت می‎کند. بعد از پایان استراحت، قهوه بعد از ظهرش را می‎نوشد و فوراً خود را برای رفتن به سر کار آماده می‎سازد. او برای این کار مانند تمام فعالیت‎هایش زمان زیادی لازم داشت؛ تک به تک حرکات از سال‎ها پیش تنظیم گشته بود؛ همیشه در یک نظم همیشگی وسائل بر روی کمد کوچک از چوب گردو قرار داده می‎گشت: چاقو، دفتر یادداشت، شانه، یک دندان اسب، یک ساعت جیبی قدیمی. یک کتاب کوچک پیچیده شده در کاغذ قرمزی که با مراقبت خاصی با آن رفتار می‎گشت. مرد نگهبان این وسائل را شب‎ها زیر بالش خود می‎گذاشت و روزها آنها را در جیب بغل لباس کارش با خود حمل می‎کرد. بر روی پاکتی با دست‎خط تیل ناشیانه اما آراسته نوشته شده بود: دفتر حساب پس‎انداز توبیاس تیل.
   هنگامیکه تیل به سر کار رفت، ساعت دیواری با آن پاندول دراز و صفحه یرقانی رنگش ساعت پانزده دقیقه مانده به شش بعد از ظهر را نشان می‎داد. او با قایق کوچکش به آن سمت رودخانه می‎راند. در آنسوی ساحل رودخانه چندین بار می‎ایستد و به سمت دیگر آب گوش می‎سپارد. عاقبت به مسیر جنگلی وسیع پر وسعت می‎پیچد و بعد از چند دقیقه خود را در وسط درختان کاج مجللی می‎بیند که انبوه سوزن‎هایشان به امواج سبز و سیاه دریاها شباهت داشت. بر روی خزه‎های خیس و لایه سوزن درختان کاج بر روی زمین جنگل بی‎صدا مانند آنکه روی نمد می‎رود راه می‎رفت. او بدون نگاه کردن به بالا راهش را میافت، اینجا از میان ستون‎های حنائی رنگ درختان جنگل قدیمی، آنجا از میان شاخه‎های جوان و در هم پیچیده و در ادامه از میان محلی گسترده و حصار کشیده شده با درختان جوانی که توسط  تک و توک درخت باریک و بلند کاجی تحت‎الشعاع قرار گرفته بودند. یک مه آبی رنگ شفاف و آبستن انواع عطرها از روی زمین بلند می‎گشت و شکل درختان را بی‎رنگ به نظر می‎رساند. یک آسمان شیری رنگ و سنگین رو به پائین بر روی نوک درختان آویزان بود. دسته‎ای کلاغ مانند اینکه در خاکستری هوا شنا می‎کنند، بی‎وقفه فریاد می‎زدند: قار قار. گودال‎های آب سیاه‎رنگی سطوح ناهموار مسیر را پر می‎ساختند و هوای کدر را تیره‎تر منعکس می‎ساختند.
   تیل وقتی از تفکری عمیق بیدار گشت و به بالا نگریست به خود گفت: "چه هوای وحشتناکی".
   اما ناگهان افکارش مسیر دیگری در پیش گرفتند. او احساس مبهمی داشت و فکر می‎کرد که باید چیزی در خانه جا گذاشته باشد، و هنگام جستجوی جیب‎هایش پی به فراموش کردن بسته نانش می‎برد، نانی که بخاطر ساعت کار طولانی مدت به همراه داشتنش ضروری بود. بلاتکلیف لحظه‎ای می‎ایستد، بعد اما ناگهان مسیرش را عوض می‎کند و به سمت دهکده به راه می‎افتد.
   زمان کوتاهی تا رسیدن به رودخانه لازم داشت، و با چند پارو زدن نسبتاً قوی به آن سمت آب می‎رسد، پیاده می‎شود و با بدنی خیس از عرق مسیر کمی سربالائی دهکده را می‎پیماید. پودل پیر و پشمالوی دکاندار در وسط جاده دراز کشیده بود. بر روی الوارهای لاک و الکل خورده شده پرچین‎های حیاط یک کلبه کلاغی نشسته بود و پرهایش را می‎گستراند. کلاغ خود را جنباند، سر تکان داد، "قار"، "قار" گوش‎خراشی کرد و با بال زدنی پر سر و صدا خود را از جا کند و به پرواز آمد تا باد از سمت جنگل او را با خود ببرد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:58  توسط سعید از برلین  | 

 
   وقتی لنه هنگام صرف صبحانه با هیجان بیشتری دنباله صحبت شب قبل را می‎گیرد، تیل صحبت او را با این خبر که مدیر راه‎آهن یک قطعه زمین در امتداد ریل‎ها در نزدیکی اتاق نگهبانی مجاناً به او واگذار کرده است قطع می‎کند. دلیل اصلی مدیر برای اینکار واقع بودن زمین در محلی پرت و دورافتاده بود.
   لنه ابتدا نمی‎خواست این خبر را باور کند. اما کم کم تردیدش برطرف گشت، و بعد روحیه خوب و قابل توجه‎ای بدست آورد. سؤالات او در باره بزرگی و خوبی کشت‎زار و سؤال‎‎های بیشر دیگری در هم قاطی می‎شدند و وقتی فهمید که دو درخت کوچک میوه هم در این زمین قرار دارد از خوشی کاملاً هوش از سرش پرید. وقتی دیگر سؤالی برای پرسیدن باقی نماند از جا جهید تا خبر را در محله با به صدا در آوردن زنگ دکان‎دار منفجر سازد. ــ وانگهی این را هم باید اضافه کرد که زنگ درب دکان‎دار می‎توانست به راحتی در تمام خانه‎های روستائی محل شنیده شود.
   لنه در تاریکی شب با اجناس خریداری شده از پیش دکان‎دار بازگشت، مرد نگهبان در این بین در خانه فقط با توبیاس خود را مشغول ساخته بود. پسر روی زانوی او نشسته بود و با چند میوه درخت کاج که تیل با خود از جنگل آورده بود بازی می‎کرد.
   پدر از او ‎پرسیده بود "می‎خوای چکاره بشی؟" و این سؤال همانقدر کلیشه‎ای بود که جواب پسر: "مدیر راه‎آهن." این پرسش خالی از شوخی بود، زیرا که رویای مرد نگهبان به حقیقت پیوند دادن این آرزو بود و او خیلی جدی این آرزو را که باید توبیاس با یاری خداوند در بزرگی چیز فوق‎العاده‎ای شود در خود پرورش می‎داد. چهره تیل به محض خارج شدن "مدیر راه‎آهن" از لبان بی‎خون پسر که البته معنی آن را نمی‎دانست شروع به روشن گشتن و بعد بخاطر سعادت درونی بوجود آمده در او شروع به درخشیدن می‎کند.
   بعد بلافاصله می‎گوید "توبیاس، برو، برو بازی کن!" و پیپ‎اش را بوسیله آتش اجاق روشن می‎کند. پسر کوچک خود را به سختی و با شوق از در خارج می‎سازد. تیل لباس‎هایش را در می‎آورد، بر روی تخت دراز می‎کشد و پس از آنکه مدتی طولانی با سری پر از فکر به سقف کوتاه و ترک خورده خیره می‎شود به خواب می‏‎رود. نزدیک ساعت دوازده ظهر از خواب بلند می‎شود، لباس می‎پوشد و در حالیکه همسرش با سر و صدا مشغول تهیه غذا برای نهار بود به خیابان می‏‎رود و بلافاصله توبیاس کوچولو را می‏‎بیند که با انگشت از سوراخی بر روی دیوار آهک را می‎خراشید و در دهان می‏‎گذاشت. مرد نگهبان دست او را می‎گیرد و تقریباً از هشت خانه می‎گذرد تا به رودخانه که سیاه و شیشه‎ای میان درختان صنوبرهای کم برگ قرار داشت می‎رسد. نزدیک لبه آب سنگ خارائی قرار داشت که تیل همیشه بر روی آن می‎نشست.
   تمام اهالی به این عادت کرده بودند که او را به محض قابل تحمل شدن هوا در این محل ببینند. بخصوص کودکان دلبسته او بودند، و او را "پدر تیل" صدا می‎زدند و بازی‎هائی را که او از دوران کودکیش به یاد داشت می‎آموختند. با این وجود اما بهترین مطالب خاطراتش را برای توبیاس تعریف می‎کرد. کمانی برایش می‎تراشید که تیرش از تیر بقیه پسران بالاتر می‎پرید. برایش فلوت می‎ساخت و حتی گاهی در حالی که با دسته یک چاقوی جیبی بر روی پوسته درخت آهسته می‎کوبید با صدای کلفتی آهنگ نیایش را می‎خواند.
   مردم بخاطر این کارهای مضحک تیل را سرزنش نمی‎کردند؛ اما برایشان عحیب بود که چگونه می‎تواند خود را چنین طولانی با بچه‎هائی که نمی‎توانستند آب دماغشان را بالا بکشند مشغول سازد. اما در حقیقت آنها از این کار راضی بودند، زیرا که از کودکانشان توسط او به خوبی مراقبت به عمل می‎آمد. تیل همچنین کارهای جدی‎تری هم برای کودکان انجام می‎داد، از بچه‎های بزرگ‎تر تکالیف مدرسه‎شان را می‎پرسید و به آنها برای آموختن انجیل و سرودهای مذهبی کمک می‎کرد و به کوچک‎ترها هم حروف الفبا را یاد می‎داد.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 19:38  توسط سعید از برلین  | 

   یک چشمه که از پشت کلبه مرد نگهبان عبور می‎کرد مقداری سرگرمی برایش به ارمغان می‎آورد. گه‎گاهی کارگران راه‎آهن یا تلگراف‎خانه نزدیک کلبه او از آن چشمه جرعه‎ای آب می‎نوشیدند، و البته این کار با یک مکالمه کوتاه همراه می‎گشت. همچنین جنگلبان هم گاهی آنجا می‎آمد و تشنگی‎اش را سیراب می‎ساخت.
   توبیاس اما به آهستگی رشد می‎کرد؛ ابتدا پس از پایان دو سالگی توانست راه رفتن و حرف زدن را بطور ناقص یاد بگیرد. او محبت ویژه‎ای نسبت به پدر از خود نشان می‎داد. با بزرگ‎تر و معقول‎تر گشتن او عشق قدیمی پدر به توبیاس نیز بیدار گشت. هرچه این عشق بیشتر می‎گشت به همان نسبت هم عشق نامادری به توبیاس کمتر می‎گردید، و حتی بعد از آنکه لنه در پایان سال دوم ازدواجشان کودکی بدنیا آورد این عشق به نفرتی آشکار تبدیل گردید.
   از آن به بعد برای توبیاس روزهای بدی آغاز گشت. او مدام و مخصوصاً هنگام غیاب پدر مورد اذیت و آزار واقع می‎گشت و می‎بایست بدون کوچک‎ترین پاداشتی نیروی ضعیفش را در خدمت به نوزاد که دائماً در حال جیغ کشیدن بود قرار دهد. کاری که او را ضعیف و ضعیف‎تر می‎ساخت. سرش حجم غیر معمولی‎ای پیدا کرد؛ موهای مانند آتش سرخ او و صورت رنگ‎پریده زیر آن در ارتباط با بقیه اندام رقت‎بارش اثر ناخوشایند و رقت‎انگیزی بر جای می‎گذاشت. وقتی توبیاس عقب‎افتاده با چنین قامتی برادر کوچک را که از سلامتی سرشار بود بر روی دست با خود به سمت اشپره Spree حمل می‎کرد، بعد در پشت پنجره کلبه‎ها صدای لعن و نفرین بلند می‎گشت، اما آنها هرگز جرأت نشان دادن خود را نداشتند. اما تیل که باید این موضوع برایش مهم‎تر از بقیه باشد آن را نمی‎دید و اشارات خیرخواهانه همسایگان را هم نمی‎خواست بفهمد.

دو

   تیل یک روز در ماه ژوئن نزدیک ساعت هفت از سر کار به خانه می‎آید. هنوز لحظه‎ای از جواب سلام دادن زنش نگذشته بود که با روش همیشگی شروع به شکوه و شکایت می‎کند. موعد استعجاره کشت‎‏زار که تا حال مصرف سیب‎زمینی خانواده را تأمین می‎کرد از هفته‎ها پیش به سر آمده بود، بدون آنکه لنه مؤفق به پیدا کردن جایگزینی برای آن شده باشد. هرچند که کارهای مزرعه جزء وظایف لنه به حساب می‎آمد، اما با این حال می‎بایست تیل گذشته از چیزهای دیگر این را هم بشنود که بجز خود او کس دیگری در این امر مقصر نیست، وقتی که در این سال‎ها ده کیسه سیب‎زمینی با پول کلانی باید خریداری شود. تیل فقط غرولندی می‎کند و بلافاصله بدون توجه چندانی به صحبت‎های لنه به سمت تخت‎خواب پسر بزرگش که شب‎های خود را وقتی به سر کار نمی‎رفت با او می‎گذراند می‎رود. در آنجا او خود را خم می‎کند و با مهربانی و نگرانی کودک بخواب رفته را تماشا می‎کند، و در حال دور ساختن مگس‎های سمجی عاقبت او را از خواب بیدار می‎سازد. در چشمان فرو رفته و آبی رنگ از خواب بیدار گشته کودک خوشحالی تکان‎دهنده‎ای نقش می‎بندد. او با شتاب دست پدر را می‎گیرد و در این حال گوشه‎های دهانش به لبخندی شکوه‎آمیز کشیده می‎شوند. مرد نگهبان بلافاصله برای پوشاندن لباس‎های اندکش به او کمک می‏کند که ناگهان هنگامی که متوجه می‎شود بر روی گونه کمی باد کرده سمت راست کودک رد چند انگشت دیده می‎شود چیزی مانند سایه از میان چهره‎اش می‎دود.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:14  توسط سعید از برلین  | 

   او، کسی که با همسر اولش بیشتر توسط عشقی معنوی پیوند داشت، حالا توسط غرایز حیوانی گرفتار دومین همسرش شده و عاقبت تقریباً در همه چیز وابسته به او می‌گردد. ــ بعضی وقت‎ها به خاطر این تغییر اساسی ناراحتی وجدان احساس می‎‎‎‎کرد، و او محتاج تعدادی وسایل کمکی استثنائی بود تا با آنها بتواند خود را آرام سازد. بدینسان به کلبه نگهبانی‎اش، به ریل‎های قطاری که مراقبت کردن آنها را بر عهده داشت و پنهانی به سرزمین مقدسی که در حقیقت باید منحصراً مخصوص ارواح مردگان باشد توضیح می‎داد. در واقع تا حال با کمک انواع بهانه‎ها مؤفق شده بود همسرش را از آمدن به آنجا منصرف سازد.
   او امیدوار بود در آتیه هم مؤفق به این کار گردد. زن نمی‎دانست چه روشی را باید به کار برد تا "آلونک" او را که حتی شماره آن را هم نمی‎دانست پیدا کند.
   تیل، به این خاطر که می‎تواند وقت خود را منصفانه هم برای مرده‎ها و هم برای زنده‎ها قسمت کند وجدان خود را آرام می‎ساخت.
   البته اغلب و مخصوصاً در لحظات مراقبه در خلوت خود، وقتی پیوند تنگاتنگی با مرده‎ها برقرار می‎ساخت، وضع فعلی خود را در نور حقیقت می‎دید و احساس انزجار به او دست می‎داد.
   هنگام خدمت شیفت روزانه، فکرش فقط با بسیاری از خاطرات شیرین زمان زندگی کردن با همسر فوت شده‎اش محدود می‎گشت. اما در شیفت شب، وقتی طوفان برف در میان درختان صنوبر و بر بالای جاده به خروش می‎آمد، کلبه نگهبانی او در نیمه شب و در زیر نور فانوس به کلیسای کوچکی مبدل می‎گشت.
   تیل بر روی میز، روبروی خود یک عکس رنگ‎ پریده از همسر مرحومش، یک کتاب سرود و یک انجیل باز شده داشت. او تمام شب را بطور متناوب انجیل و سرود می‎خواند و این کار فقط در فواصل معین توسط سر و صدای عبور قطار قطع می‎گشت. در این شب‎ها او به خلسه فرو می‎رفت، چهره انسان‎ها بر او ظاهر می‎گشتند و او در میان این چهره‎ها زن فوت شده‎اش را با جسمی جان‎دار در برابر خود می‎دید.
   محل نگهبانی که او از ده سال پیش بدون وقفه مشغول به خدمت در آن بود حالا مکان پرتی شده بود برای پیش بردن تمایلات عرفانی‎اش.
   کلبه نگهبانی از هر چهار سمت حداقل توسط یک مسیر با فاصله چهل و پنج دقیقه از هر خانه انسانی دور بود و درست وسط جنگل و چسبیده به تقاطع دو خط راه‎آهن قرار داشت و وظیفه تیل حفاظت از این حوزه بود.
   در تابستان روزها می‎گذشتند، در زمستان هفته‎ها، بدون آنکه پای بیگانه‎ای بجز نگهبانان و همکاران تیل به این مسیر برسد. هوا و تغییر فصول سال تقریباً تنها تنوع در آن محل دورافتاده بود. رویدادهای زمان منظم خدمتش بجز آن دو اتفاق ناگوار که باعث نرفتن او به سر کار گشت به آسانی قابل مشاهده بودند. چهار سال قبل قطار مخصوص سلطنتی پادشاه را برای شکار به طرف برسلاو Bresla آورد. در یک شب زمستانی یک گوزن نر توسط قطار سریع‎السیری زیر گرفته شد. او در یکی از روزهای گرم تابستان هنگام بازرسی مسیر مأموریتش یک بطر شراب در بسته پیدا کرد که از حرارت آفتاب مانند آتش داغ شده بود و به این خاطر او آن را شرابی خوب تخمین زد، زیرا پس از در آوردن چوب‎پنبه سر بطری، شراب فوراً به خارج فوران کرد. بنابراین شرابی تخمیر شده بود. این بطری که توسط تیل برای خنک شدن در لبه کم عمق جنگل قرار داده شده بود به طریقی مفقود می‎گردد، و او پس از سال‎ها هنوز بخاطر از دست دادن آن تأسف می‎خورد.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین ۱۳۹۱ساعت 14:49  توسط سعید از برلین  | 

   ظاهراً مردم در مقابل زن و شوهر که حالا با هم به کلیسا می‎آمدند حرفی برای اعتراض نداشتند. چنین بنظر می‎آمد که زن جدید که قبلاً گاوداری می‎کرد برای مرد نگهبان خلق شده است. بزحمت نیم سر کوتاه‎تر از مرد بود و پُری اندامش بر اندام او برتری داشت. چهره‎اش هم مانند چهره مرد زمخت و فقط برعکس صورت روح‎دار او بی ‎روح بود.
   اگر تیل این آرزو را داشت که در همسر دومش یک کارگر فناناپذیر، یک زن خانه‎دار نمونه ببیند، به این ترتیب این آرزو با کمال تعجب به وقوع پیوسته بود. با این وجود بدون آنکه او بداند سه چیز را با ازدواج با همسرش قبول کرده بود: طبعی سخت قدرت طلب، فتنه‎جو و حرارتی وحشی. پس از گذشت شش ماه برای مردم محل مشخص بود که چه کس در خانه کوچک مرد نگهبان فرمان‎رواست. آنها برای مرد نگهبان متأسف بودند.
   مردان متأهل با عصبانیت ابراز می‎کردند که باید برای "آدم" یک خوش شانسی باشد که این زن چنین گوسفندی مانند تیل را بعنوان شوهر بدست آورده است؛ شوهرانی پیدا می‎شوند که بدن چنین زنانی را کبود می‎سازند. آنها معتقد بودند که یک چنین "حیوانی" باید اهلی شود، و اگر راه دیگری برای این کار باقی نماند بعد با کتک باید این کار انجام گیرد. باید طوری کتک بخورد که اثر کند.
اما تیل با داشتن این ارتش نیروند مردی نبود که زنش را کتک بزند. چنین بنظر می‎آمد که تعصب مردم به این خاطر برایش مهم نیست. موعظه‎های پایان‎ناپذیر زنش را بدون جواب دادن تحمل می‎کرد، و وقتی هم یک بار در مقابل جیغ و اوقات تلخی کردن همسرش می‎ایستاد؛ بطور عجیبی آرام، آهسته و سرد صحبت می‎کرد. چنین بنظر می‎آمد که جهان خارج برایش زیاد جالب نیست: انگار او چیزی در درون خود حمل می‎کرد که توسط آن تمام  بدی‎هائی که زن به او روا می‎داشت را با خوبی‎های بیش از حدش جبران می‎ساخت.
   اما با وجود نرمش ویران‎ناپذیرش او هم لحظاتی داشت که در آن اجازه شوخی به کسی نمی‎داد. و این بخاطر چیزهائی بود که مربوط به توبیاس می‎گشتند. بعد وجود خوب کودکانه و انعطاف‎پذیرش رنگی از محکمی می‎گرفت، طوریکه روح سرکش لنه Lene هم جرئت مخالفت با او را نمی‎کرد.
   با گذشت زمان اما لحظاتی از این دست که او این قسمت از وجودش را نمایان می‎ساخت کمتر و کمتر می‎گشت تا اینکه عاقبت آن را از دست داد. مقاومت اندک و پر رنجی هم که او در طول اولین سال در مقابل قدرت طلبی لنه به خرج می‎داد در سال دوم ازدواجشان از بین رفت. او دیگر بدون جلب رضایت زن وقتی بینشان نزاعی رخ می‎داد با بی‎تفاوتی قبلی سر کار نمی‎رفت. او در پایان اغلب متواضعانه از زنش خواهش می‎کرد که دوباره خوب باشد. ــ محل خدمت متروک و پرتش در میان جنگل کاج دیگر مانند همیشه محل اقامت مورد علاقه‎اش نبود. افکار آرام و بی ریا به زن مرده‎اش با فکر کردن به زن زنده مغشوش می‎گشت. دیگر مانند روزهای اول که با میل مسیر خانه را در پیش می‎گرفت و اغلب تا تعویض پست با عجله‎ای پر شور ساعت‎ها و دقایق را می‎شمرد نبود.
 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۱ساعت 2:42  توسط سعید از برلین  | 

یک
 
تیل Thiel هر یکشنبه، به استثنای روزهائی که باید کار می‎کرد یا در بستر بیماری افتاده بود به کلیسای ناحیه نوی ـ سیتاو Neu-Zittau می‎رفت. او طی ده سال گذشته فقط دو بار بیمار شده بود؛ یک بار در اثر برخورد یک قطعه زغال ‎سنگ که از لوکوموتیو بخاری یک قطار در حال حرکت بیرون افتاده و به پایش اصابت کرده و او را با پای درهم شکسته به کنار ریل پرتاب کرده بود؛ و بار دوم بخاطر یک بطری شراب که از قطار سریع‎السیر در حال حرکتی به بیرون پرتاب و درست به وسط سینه او خورده بود. بجز این دو حادثه ناگوار هیچ چیز دیگری نتوانسته بود او را به محض پایان کار از کلیسا دور نگهدارد.
   او در پنج سال اول، مسیر شوین‎شورن‎اشتاین Schönschornstein به طرف نوی ـ سیتاو را به تنهائی طی می‎کرد. اما در روزی زیبا در مشایعت زنی ضعیف و ناخوش دیده می‎شود، زنی که مردم معتقد بودند با هیکل هرکول مانندش مناسبت خیلی کمی دارد. و از طرف دیگر در یک بعد از ظهر زیبای یکشنبه او و همان زن در محراب کلیسا برای یک زندگی مشترک رسماً به ازدواج هم درمی‎آیند. حالا دو سال تمام زن جوان و ظریف در کنار او روی نیمکت کلیسا نشست؛ دو سال تمام چهره ظریف و لاغر زن در کنار صورت از هوا برنزه شده او به کتاب قدیمی سرود نگاه کرد ــ؛ و ناگهان دوباره نگهبان راه‎آهن مانند قبل تنها روی نیمکت کلیسا می‎نشست.
   در یکی از روزهای هفته ناقوس مرگ طنین می‎اندازد؛ و این کل جریان بود.
   مردم با اطمینان می‎گفتند که متوجه هیچگونه تغییری در نگهبان نشده‎اند. لباس تمیز مخصوص یکشنبه او از قبل تمیزتر بود و دگمه‎هایش برق می‎زدند، هم موهای قرمز رنگش روغن‎خورده و هم مانند همیشه فرقی نظامی از میان باز کرده بود، فقط گردن کلفت و پر مویش را کمی خمیده نگاه می‎داشت و با اشتیاقی بیشتر از گذشته به خطبه‎ها گوش می‎سپرد و یا سرود می‎خواند. اکثر مردم معتقد بودند که مرگ همسرش برای او زیاد مهم نبوده است؛ و وقتی تیل پس از گذشت یک سال برای دومین بار با زنی چاق و قوی از آلته ـ گروند Alte-Grund ازدواج می‎کند مهر تائیدی می‎شود بر این نظر.
   هنگامی که تیل برای ثبت نام برای ازدواج به کلیسا می‎رود، کشیش به خود این اجازه را می‎دهد که نگرانیش را با او در میان بگذارد:
   "آیا می‎خواهید دوباره ازدواج کنید؟"
   "آقای واعظ، با مرده‎ها نمی‎شود زندگی را اداره کرد!"
   "بله، درسته. اما منظورم این بود که ــ شما کمی عجله می‎کنید."
   "آقای واعظ، اگر ازدواج نکنم پسرم از دست می‎ره."
   همسر تیل هنگام وضع حمل در بستر فوت می‎کند، بچه اما زنده می‎ماند و توبیاس Tobias نامگذاری می‎شود.
   کشیش می‎گوید "آه، بچه" و به دستش حرکتی می‎دهد که به خوبی نشان می‎داد او تازه به یاد پسربچه افتاده است. "این چیز دیگریست ــ وقتی شما سر کارید بچه را کجا می‎گذارید؟"
   تیل تعریف می‎کند که او توبیاس را پیش زن سالخورده‎ای می‎گذارد و یک بار نزدیک بود که تقریباً او را بسوزاند، و بار دیگر هم بچه از روی زانویش قل می‎خورد و به زمین می‎افتد و شانس آورده و فقط سرش ورم می‎کند. و اینکه ادامه چنین وضعی دیگر ممکن نیست، و چون پسر ضعیف شده بنابراین به پرستاری مخصوصی محتاج است. به این دلیل و نیز چون به همسرش در وقت مردن قول داده که برای رفاه حال کودک همیشه به اندازه کافی کوشش کند تصمیم به برداشتن این قدم گرفته است.
 
+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین ۱۳۹۱ساعت 19:18  توسط سعید از برلین  | 

پدر خسته: قبلاً یک قاصد پیام آورد. از طرف دشمن فرستاده شده بود ... آه، خدای من.
دختر به سمت او می‎رود: پدر، حرف بزنین! ما هم می‎خوایم همه چیزو بشنویم.
پدر خود را از آغوش باز دختر کنار می‎کشد، زمزمه می‎کند: حالا نه! ... بعد خسته و کشدار و با نوعی بی‎تفاوتی ادامه می‎دهد: خدایا سخته، اما باید گفته بشه! قاصد گفت ... اگه مردم شهر کاتولیک بشن ... کاتولیک از گناه شهر می‎گذره و ...
پدر بزرگ داد می‎زند: از این خبرا نیست! ما نمی‎ریم! ما تا آخرین قطره خون می‎جنگیم!
پدر: و اگه ... یک دختر خودشو قربانی کنه ... به فرمانده جنگ دشمن ... برای یک شب ... احمق‎ها: تو، دختر!
سکوت. بعد دختر جیغ بلندی می‎کشد و می‎خواهد خود را در بغل پدرش بیندازد و از گریه شدید به تشنج می‎افتد ...
دختر: من! ... من باید خودمو قربونی کنم ... آه خدای من ... آه خدا من!
پدر خود را عقب می‎کشد، با صدائی گرفته: ولم کن، ولم کن! ... بالاخره باید گفته می‎شد. خودش را کنار می‎کشد و صورتش را در دست‎هایش پنهان می‎سازد.
پدر بزرگ عصبانی: دختر، جواب بده!
دختر آشفته: چیه، چیه ... اوه ... سرم ... عصبانی و فریادکشان: من این کار رو نمی‎کنم! نه این کار رو نمی‎کنم! من نمی‎تونم این کار رو بکنم ... هق‎هق می‎گرید و خود را روی زانوی پدر بزرگش می‎اندازد.
پدر در حال گریه کردن: من اینو می‎دونستم.
برادر شانه دختر را می‎کشد: دختر! تو باید این کار رو بکنی! یک ملت این درخواست رو فریاد می‎کشه!
پدر بزرگ: برید بیرون! شیطان‎ها!
برادر با ریشخندی یأس‎آمیز: شیطان. هاهاها! حالا دیگه وقتی پای جون در میون باشه احترام گذاشتن از بین میره! ــ دختر، من به تو می‎گم، تو باید این کار رو بکنی! آهسته و تقریباً ملتمسانه: خواهر! تو با این کار یک ملت رو نجات می‎دی! یک ملت! تو خویشاوندان خودتو نجات می‎دی. پدرتو! پدر بزرگ‎تو! شماها به حرفم گوش می‎کنید! چه تو زیرزمین و چه توی خیابون.
پدر بزرگ: لازم نیست منو نجات بده! من اینجا می‎مونم!
برادر عصبانی: خدایا! مگه نمی‎فهمی! دختر! پدر بزرگ شما راضیش کنین، بهش بگین که باید این کار رو بکنه!
پدر بزرگ: نه! او نباید این کار رو بکنه! می‎فمید، او نباید این کار رو بکنه، یک روح بیشتر از هزار بدن ارزش داره!
برادر عصبانی: ساکت، دیوونه! بله، تو یا دیوونه‎ای! یا ظالم! ظالم‎تر از آحب Ahab! مردم دارن تو خیابون فریاد می‎کشن و تو صداشونو نمی‎شنوی، پدر بزرگ، در روز قیامت چه جوابی می‎دی!
پدر بزرگ مقاوم: عدالت! من به تو می‎گم: عدالت!
برادر با خنده: عدالت: آره در فریب دادن خودت پافشاری کن! در عدالت سفت و سخت‎ات! هاها! ناگهان صحبتش را قطع می‎کند، زیرا که ساعت دیواری دو بار به صدا می‎آید و ساعت دو را اعلام می‎کند. ساعت دو نیم شد! دختر! بیا! ساعت سه آخرین مهلته. بعد حمله شروع می‎شه! دختر، بخاطر هزاران نفر رحم داشته باش!
دختر: پدر، تو هم می‎خوای که من اینکار رو بکنم؟
پدر سکوت می‎کند.
برادر: البته که پدر هم می‎خواد. پدر، بگو که می‎خوای ... پدر هم صد در صد اینو می‎خواد! بیا، دختر!
دختر: من میام!
پدر بزرگ او را نگه می‎دارد: بمون! مگه سخن خدا رو نمی‎شناسی؟ "کسی که مرا در برابر مردم منکر شود، من هم او را در برابر پدر آسمانی انکار خواهم کرد!" دختر، دختر! آیا مگه روح تو ارزشمندتر از جسم هزاران نفر نیست؟ مگه نشنیدی آقامون گفت که اگر کسی پدر یا مادرش را بیشتر از من دوست بدارد، ارزش مرا ندارد! ــ تو باید محکم بمونی، به روحت فکر کن.
برادر: ساکت شو، پیر خرفت! تو هم با اون انجیلت که مثل خودت انقدر سرد و صالح‎ست! دحتر، به صدای دلت گوش کن! آیا ذجر کشیدن بخاطر هزاران نفر قشنگ نیست؟ بیا ... سریع!
دختر: نه ... نه ... برو گمشو ... حق با پدر بزرگه. برو گمشو ...
برادر خشمگین او را تکان می‎دهد: تو باید این کار رو بکنی، دختر، تو باید این کار رو بکنی!
پدر: ولش کن! مجبورش نکن!
برادر: ترسو! باید این کار رو بکنه!
پدر: پسر! گفتم ولش کن! بهت دستور می‎دم! دیگه کافیه. تو با من میای. او پسر را با خود به طرف در می‎کشد.
برادر: فقط از خودتون خوب مراقبت کنین! هاهاها!
آنها می‎روند. پدر برمی‎گردد.
پدر خمیده: لااقل با ما بیاین و خودتونو نجات بدین ... می‎تونه به اینجا نارنجک اصابت کنه ... خونه آتش می‎گیره ... بیاین.
پدر بزرگ خشمگین: ساکت باش! ما اینجا می‎مونیم. ما نمی‎خوایم مثل شماها مذهب‎مونو انکار کنیم! ما اگه لازم باشه خواهیم مرد ــ برای ایمان‎مون. ــ سخت و محکم: تو دیگه چیزی برای گفتن به ما نداری. تو قصد داشتی روح دخترتو به حراج بذاری. از این خونه برو بیرون! تو ارزش اینو نداری که دخترتو ببینی.
پدر در هم شکسته شده، مبهم و لرزان: من ارزششو ندارم ... من حق دارم ... من ارشششو ندارم ... تلو تلو خوران خارج می‎شود.

صحنه سوم

صدای غرش خفه توپ جنگی از دور به گوش می‎رسد. در اتاق سکوت برقرار است. دختر دوباره در شاه‎نشین ایستاده و پدر بزرگ با دست سفیدش موهای او را نوازش می‎کند.
پدر بزرگ: دختر، گریه نکن. باید اینطور می‎شد.
دختر: پدر بزرگ، تو خیلی سفت و سخت رفتار کردی!
پدر بزرگ: من باید سفت و سخت رفتار می‎کردم. پدر و برادرت می‎خواستند روحتو بفروشن.
دختر در رویا: شاید پدر به این کار راضی نبود ... پدر همیشه با من مهربون بود. وقتی من هنوز کوچک بودم همیشه بغلم می‎کرد و می‎گفت: تو دوشیزه کوچولو و شیرین خودمی. فکر کنم که منو از برادرم بیشتر دوست داشت. و بعد مادر فوت کرد. انگار همین دیروز بود. مادر با لباس سیاهش تو تابوت قرار داشت. سه تا شمع بلند سفید رنگ مخصوص عزاداری تمام شب روشن بود. ما بچه‎ها هم تمام شب بیدار بودیم و گریه می‎کردیم. صبح فردای اون شب پدر به خونه آمد. منو بغل کرد، بوسید و گفت که از حالا به بعد باید مواظب همدیگه باشیم. تو برام بیشتر از صد تا دوست عزیزتری. و او مادر رو بوسید. درست مثل سوگند خوردن بود.  ــ نمی‎دونم چرا تو این تاریکی شب اینو به یادم آوردم ...
در این لحظه در کنار پنجره آتش با رنگ سبز طلائی به هوا زبانه می‎کشد و آسمان از پشت آن قرمز خونی رنگ دیده می‎شود. پدر بزرگ روی صندلی‎اش می‎نشیند.
دختر از سمت پنجره: آتش درحال بیشتر شدنه. برج هم به آتش کشیده شد. تقریباً تمام شهر در حال سوختنه. دیوارهای شهر با رنگ سیاه در زیر آسمون سرخ بزرگ دیده می‎شن. دشمن حمله رو شروع کرده. من اونا رو که در گل و لای غوطه می‎خورن می‎بینم. آه خدای من! به شهر بیچاره‎مون رحم کن!
پدر بزرگ: بذار دشمن‎ها حمله کنن، خدا با ماست!
غرش توپ‎های جنگی بلندتر می‎شود. در کنار پنجره جرقه‎های آتش به رقص می‎آیند.
پدر بزرگ: آروم باش فرزندم. خدا پیش ماست.
ناقوس‎ها با نوسانات بزرگ و سر و صدای زیاد به صدا می‎آیند.
پدر بزرگ در حال خلسه: گوش کن دخترم، ناقوس‎ها. نشانه حمله! خدا نزدیکه! اینها صدای خداست! صدائی که به جنگیدن فرامی‎خواند!
دختر پریشان: ناقوس‎ها ... صداهای خدا ... فریاد زنان: خدایا! صداهای خدا! مات و گنگ از کنار پدر بزرگ می‎گذرد و از اتاق خارج می‎شود. پدر بزرگ رفتن او را با نگاهی مبهوت تعقیب می‎کند ــ صدای انفجار بلندتر، متورم و چرخان می‎شود. یک انفجار کر کننده، کاملاً در نزدیک خانه. دود و آتش از پنجره به درون اتاق هجوم می‎آورد. خانه در آتش می‎سوزد. بعد ناگهان همه چیز کاملاً ساکت می‎گردد ...
پدر بزرگ با صدای بلند و انعکاس‎دار: خدایا، پیش ما بمان، زیرا که می‎خواهد شب شود و روز به پایان رسیده است.

پرده با سرعت بر روی اتاق در حال سوختن پائین می‎آید.
 
خاتمه
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:48  توسط سعید از برلین  | 

‌Bertolt Brecht
انجیل، درامی در یک پرده.

بازیگران:
پدر بزرگ. پدر، شهردار. دختر. برادر

این داستان درام در یکی از شهرهای پروتستانت نشین هلند که توسط کاتولیک‎ها محاصره شده است رخ می‎دهد.

صحنه اول
 
یک اتاق نشیمن راحتِ یک خانه در کنار بازار با یک شاه‎نشین با دیوارهای شیشه‎ای و محلی فرو رفته برای جای گلدان‎ها. پدر بزرگ در کنار میز در حال خواندن، در شاه‎نشین دختر. گه‎گاهی از دوردست سر و صدای درهم بگوش می‎آید.

پدر بزرگ بلند و باشکوه در حال خواندن: و در نهمین ساعت بلند فریاد کشید و گفت: "خدای من، خدای من، چرا مرا ترک کردی"، و بعد کسانیکه دور او ایستاده بودند او را تمسخر کردند و گفتند: او به دیگران کمک کرد، اما به خودش نمی‎تواند کمک کند. اگر از صلیب پائین بیائی ما به تو ایمان خواهیم آورد. در این لحظه مسیح یک بار دیگر فریاد کشید: "انجام پذیرفت" و سرش را خم کرد و مرد.
دختر: اینجا هوا بطور عجیبی شرجیه، تو خیابون اصلاً کسی دیده نمی‎شه. من می‎ترسم.
پدر بزرگ: مردم روی دیوارها هستن، بچه! به این دلیل خیابون خالیه. تو لازم نیست بترسی.
دختر: فکر کنم که حمله بزودی شروع می‎شه. اما ترس من به این خاطر نیست.
پدر یزرگ جواب نمی‎دهد و کتاب انجیل را ورق می‎زند.
دختر: من نمی‎دونم این ترس از کجا میاد. از امروز صبح ترسم شروع شد. از وقتی که پدر و برادر رفتن. وقت رفتن برادر نگاه عجیبی به من کرد و گفت: امروز همه چیز مشخص می‎شه. حمله به سختی تحمل‎پذیره. ما با کمال میل خودمونو قربانی می‎کنیم. روی کلمه "ما" تأکید کرد. این حرف مهم نیست، ولی من مدام بهش فکر می‎کنم و بعد ناگهان وحشتم می‎گیره. خودم هم دلیل‎شو نمی‎دونم.
پدر بزرگ: فکر باطل! پدر و برادرت پیش از این هم بارها رفته‎ بودن و همیشه دوباره به خونه برگشتن. من هرگز متوجه وحشت در تو نشدم.
دختر خیره: من می‎دونم که اونا بارها رفتن و من هرگز نگران نمی‎شدم.
پدر بزرگ: امرور روز سختیه. دشمن می‎خواد حمله کنه. ما اینجائیم و نمی‎تونیم کمک کنیم. ما فقط می‎تونیم از خدا کمک بخواهیم. بیا دعا کنیم! و برای بدست آوردن آرامش انجیل بخونیم.
دختر از پنجره به بیرون نگاه می‎کند: امروز هوا شرجیه.
سکوت.
پدر بزرگ: اما اگر چنین نشانه‎هائی ظاهر شوند، باید که بر روی کوه‎ها فرار کنید! سپس مقاوم و وفادار بمانید. که این هر دو مهمند!
دختر با نگاهی به دوردست: پدر بزرگ، چیز دیگه‎ای برام تعریف کن! انجیل تو سرده. در انجیل از انسان‎هائی صحبت می‎شه که از ما قوی‎ترن.
پدر بزرگ: دختر، کفر نگو! ... می‎خواند: من اما به شما می‎گویم، به همنوع خود خدمت کنید! نان خود را با گرسنگان تقسیم کنید و بر محتاجان ترحم کنید.
ورق می‎زند.
دختر عجیبه: چیز دیگه‎ای تعریف کن! انجیل تو سرده. چیزی از بدبختی و مرگ، اما از کمک خداوند تعریف کن. از چیزای خوب، از خدای نجات دهنده تعریف کن. انجیل تو فقط خطاکارا رو می‎شناسه!
پدر بزرگ: کسی که پدر یا مادرش را بیشتر از من دوست بدارد، او شایسته من نیست. ــ این کتاب خیلی زیباست. چون قویه. مردم باید این کتابو بیشتر بخونن.
دختر گوش تیز می‎کند: من صدای پا می‎شنوم. قدم‎های خسته و سنگین. کسی که اینطوری راه می‎ره یا باید پیرمرد فقیر و بیچاره‎ای باشه یا اینکه باید چیز سختی رو حمل کنه. من می‎خوام ببینم ... به طرف در می‎رود.
پدر بزرگ آهسته: من فکر می‎کنم صاحب این گام‎های خسته رو بشناسم.
 
صحنه دوم
 
شهردار با پسرش داخل می‎شود. یک مرد بلند اندام. برادر دختر را محکم در آغوش می‎گیرد.

برادر با شوخی: دختر! امروز چه روز خوبیه! نارنجک از آسمون می‎باره. جدی: اما ما وظیفه خودمونو انجام دادیم.
سکوت.
دختر: پدر، بیرون چه خبره؟ شما خیلی ساکت و جدی هستین. نباید اتفاق خوبی افتاده باشه.
پدر آهسته، خیره دختر را نگاه می‎کند: وضع خوب نیست، دختر. ــ ــ معذب: ما اینو از صبح می‎دونستیم که دیگه نمی‎تونه بیشتر از این طول بکشه.
پدر بزرگ آرام: ما هم می‎دونستیم.
پدر: ما چیزی به شماها نگفتیم. ما نمی‎خواستیم نگرانتون کنیم. اما حالا باید این گفته بشه.  ــ پسرم، تو تعریف کن.
برادر مرددانه: چیز زیادی برای تعریف کردن وجود نداره. ــ همه کارخونه‎ها تعطیلن، مثل یه آبکش سوراخ سوراخ شدن. ما شب و روز کار کردیم تا قابل استفاده نگهشون داریم. این کار اما بی‎فایده بود. ــ گرسنگی تو شهر حاکمه. شماها از این بی‎خبرین. اما در پائین‎های شهر مردم از گرسنگی می‎میرن.
دختر: باید بهشون غذا داد. اوه خدای من! ما تو فراوونی زندگی می‎کنیم و مردم می‎میرن.
پدر: نمی‎شه کمک کرد. افراد گرسنه زیاد هستن. تو با این کار فقط خودتو نابود می‎کنی.
برادر ...: گرسنگی تو شهر حاکمه. مردم همه سست شدن و انقدر ضعیفن که به زحمت می‎تونن خودشونو رو پاهاشون نگه دارن. و امروز، یعنی حالا، ساعت سه، قراره حمله بزرگ شروع بشه. کاتولیک حمله می‎کنه. ما نمی‎تونیم مقاومت کنیم.
پدر بزرگ از جا بلند می‎شود: آدم باید بتونه خودشو نگهداره! پیروزی یا مرگ! همه مردم باید برن بالای دیوار. اونا باید برای ایمانشون بجنگن و کشته بشن. خداوند می‎فرماید، اعتراف کنید!
برادر طعنه‎آمیز: اعتراف کنید! می‎دونی پدر بزرگ، اعتراف کردن وقتی آدم سیر باشه، تو یک اتاق خوب و آروم در زمان صلح خیلی راحته. ــ اصلاً نمی‎شه فکر پیروزی رو کرد! کاتولیک در این سرزمین پیروز شد. ما، آخرین شهر پروتستانت هنوز هم انتظار می‎کشیم. ــ دشمن به داخل شهر رخنه می‎کنه و آدم می‎تونه تصور کنه که بعد چه اتفاقی می‎افته. سرنوشت شهرهای دیگه اینو به ما نشون داده. کاتولیک زن‎ها و کودکان ... حالا ... چی بگم ... پدر، من دیگه نمی‎تونم ...
دختر: چیه؟ چرا اینطور ترسناک به من نگاه می‎کنین؟
سکوت.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 6:22  توسط سعید از برلین  | 

یک بار دیگر شکست خوردم. من دوباره یک کتاب نوشتم. من این قصد را نداشتم، من مقاومت کردم، من بر ضد شوق مبارزه کردم، اما شوق پیروز شد. بسیار خوب. در هر حال این یکی از بهترین روش‎های کشتن وقت است. برای رفتن به دیسکوتک پیر و کمی زیادی عاقلم و مشغولیت با سیاست مریضم می‎سازد. بنابراین ترجیح می‎دهم که کتاب بنویسم.
البته اینها فقط بهانه‎اند. در حقیقت شبیه اسب سیرکی هستم که با ملودی آشنای ارکستر یورتمه می‎روم. ملودی من فصل زمستان است. به محض درازتر شدن شب خود را با مداد تراشیده شده‎ای در اتاق کارم حبس می‎کنم، درست مانند خرسی که ــ البته بدون مداد ــ در غارش خود را مخفی می‎سازد. و بعد شروع می‎کنم به نوشتن داستان‎هایم، بعد این مورچه‎های کوچک عبری از راست به چپ روی کاغذ می‎دوند، ورق به ورق.
باید در این سال‎های طولانی فعالیتم بعنوان پرورش دهنده مورچه بین من و خوانندگانم ــ در هر صورت امیدوارم که چنین باشد ــ تا حدودی یک رابطه دوستانه برقرار شده باشد.
گاهی احساس می‎کنم همه خوانندگانم را شخصاً می‎شناسم، بخصوص و ترجیحاً کسانی را که کتاب‎هایم را می‎خرند، و شاید هم آنها را حتی در نسخه‎های متعدد برای هدیه دادن به دوستان و آشنایانشان تهیه می‎کنند. اما دیگران هم برایم ارزشمند و دوستداشنی‎اند. من خودم را تا مرز صمیمیت به آنها نزدیک احساس می‎کنم، و وظیفه رهانیدن از نگرانی‎ها که هر طنزنویس منصفی در برابر خوانندگانش مکلف به آن است را تحت تأثیر این احساس ناچیز می‎انگارم و به جای آن این میل بر من غلبه می‎کند که من نگرانی‎هایم را با آنها در میان بگذارم. این بار سعی خواهم کرد خود را کنترل کرده و فقط یک فصل را به نگرانی‎هایم اختصاص دهم.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:31  توسط سعید از برلین  | 

عجیب اینکه مردم فقط طنزنویسان را نمی‎توانند از شغلشان مجزا به حساب آورند. وگرنه نزد بناها و دندان‎سازها چنین اتفاقی رخ نمی‎دهد. برای من اما بی‎وقفه اتفاق می‎افتد.
تا جائیکه برایم مقدور است از خود دفاع می‎کنم. چند سالی‎ست که یک کمپین اطلاعات برای روشن‎سازی از اینکه من در زندگی خصوصی‎ام مردی از این زمانه و کاملاً معمولی‎ام راه انداخته‎ام. اخیراً هم حتی چند مقاله جدی و خشمناک منتشر کرده‎ام و در مصاحبه‎هائی با قیافه گرفته‎ای باورم را از اینکه جهان زوال خود را هدایت می‎کند بیان کردم. آیا این کمکی می‎کند؟ هیچ کمکی نمی‎کند. شاید بتوانم چند رفیق قدیمی را متقاعد سازم، اما دوستان جدید دیگری باز اضافه می‎گردند که فقط محض چراغ‎ راهنمائیم از خنده روده‎بر شوند. و اینکه من آنها را می‎خندانم کافی‎شان نیست ــ آنها هم به نوبه خود این همت را دارند که مرا به خنده اندازند. تو یک بذله‎گوئی، دوست من؟ صبر کن، من برات یک جوک تعریف می‎کنم. چرا؟ برای اینکه ببینی بقیه هم لطیفه برای گفتن دارن.
یکی از این آدم‎ها با زحمت خنده‎داری از من پرسید: "آیا داستان اسکاتلندیه رو می‎شناسین؟
"بله."
"پس گوش کنین. یه اسکاتلندی، یک یهودی و یک سیاه‎پوست می‎میرن میرن به جهنم ..."
من احتیاج به گوش کردن ندارم. من می‎دانم که مرد یهودی همراه خود یک کپسول آتش خاموش‎کن برمی‎دارد. من این را هم می‎دانم که موریتس Moritz کوچولو چه جوابی به آقای آموزگار می‎دهد و خاخام معجزه‎گر کدام اندرز را برای یانکلز Jankels بزغاله آماده ساخته است. من پایان یک جوک را قبل از اینکه شروع شود می‎دانم. و اگر هم آن را ندانم می‎توانم اما محاسبه‎اش کنم. به این خاطر هم شغلم بذله‎گوئی‎ست. به این خاطر و نه اینکه مردم برایم جوک تعریف کنند. با این کارشان آدم را ناامید می‎کنند.
در طی این سال‎ها انواع و اقسام تدابیر امنیتی را آزمایش کرده‎ام و دوباره آنها را دور ریخته‎ام. حتی کوچک‎ترین اشارات یک لبخند که من با آن به یک جوک پاسخ می‎دهم، تعریف کننده جوک را سر شوق می‎آورد تا دومین جوک خود را تعریف کند. اگر هم ساکت بمانم که تازه با خیال راحت دومین جوک را هم تعریف می‎کند. بهترین روش یک خُرخُر کردن کوتاه و تودماغی همراه با یک نگاه به بند ساعت مچی‎ست. اما این هم متأسفانه همیشه کمک نمی‎کند.
در اینجا جوک‎ها بهیچوجه از بدترین‎ها نیستند، زیرا در اکثر مواقع لااقل کوتاهند. بدبختی واقعی وقتی شروع می‎شود که شلومو Schlomo به همسرش مراجعه می‎کند و می‎گوید: "این چیزی‎ست برای کیشون." بلافاصله پس از آن یقه‎ام را محکم می‎چسبد و خودش را در اثر خنده خم می‎کند: "خوب گوش کنید، این مخصوص شماست. دیروز از شولا Schula پرسیدم که کلید ماشینو به چه کسی داده. شولا چی جواب می‎ده؟ می‎گه: کلیدا رو میکی Micky داره. تو خودت کلید رو بهش دادی. من می‎گم، نه، اون کلید چمدون کوچکه قهوه‎ای رنگ بود. بنابراین به میکی تلفن می‎کنیم، و میکی می‎گه: خدای من، چمدون تو ماشینه. داخل ماشین. فقط فکرشو بکن. من فوری پیش شریکم میروویتس Meirowitz که یک کلید یدکی پیشش بود می‎دوم. و میروویتس ..."
طبیعی‎ست که این چیزی برای من است. چطور می‎توانم به آن شک کنم. و اگر هم جرأت شک کردن می‎داشتم ــ اما شلومو هرگز شک نمی‎کند. او می‎داند که چه موقع و چه چیزی مناسب من است، و او آن را برایم تعریف می‎کند. تا پایان تلخ آن.
با این حال نمی‎خواستم بگویم که طنزنویسان همچنین گاهی هم جدی گرفته نمی‎شوند. من توانستم خیلی زود به این پی ببرم، وقتیکه در یک پارتی تحت فشارهای خارجی و بر خلاف عادتم، یک جوک عالی تعریف کردم:
"مناخم بگین Menachem Begin هنگام شب در آشپزخونه می‎خوره به همسرش. چون تو آشپزخونه تاریک بود، طبیعتاً زنش می‎ترسه و فریاد می‎زنه: "خدای بزرگ، این توئی؟" و بگین جواب می‎ده: "آلیتسا Aliza، وقتی تنهائیم می‎تونی منو با خیال راحت مناخم صدام کنی!"
شنوندگان من بی روح نگاهم می‎کردند. سکوت در فضا سنگینی می‎کرد. ساعت بزرگ دیواری از کار افتاد.
عاقبت مهندس گلیک Glick شروع به صحبت می‎کند: "حالا زنش معمولاً اونو مناخم صدا می‎زنه، درست می‎گم؟"
زن خانه‎داری از او می‎پرسد: "پس باید همسرشو چطور صدا کنه؟ خوب مگه اسمش مناخم نیست."
من سرم را پائین آوردم و از خجالت خم شدم. دور تا دورم صدای پچ‎پچ می‎شنیدم: "این بدبخت عمرش به سر رسیده ... تأسف‎آوره ..."
این دلیلی‎ست که چرا من این کتاب را ننوشتم. من خودم را بازنشسته می‎کنم. من مانند هر آدم معمولی وحشت‎زده از جنگ در خانه جلوی تلویزیون می‎مانم. البته در نسخه خطی به جای انسان وحشت‎زده نوشته شده بود "انسان"، اما حروفچینان داستان‎هایم همیشه اشتباه چاپی انجام می‎دهند. در پیش ما طنزنویسان آدم هرگز مطمئن نیست.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 10:35  توسط سعید از برلین  | 

 

خانوکا Chanukka، جشن روشنائی ما ــ همچنین در رابطه با تاریخ ــ المثنای جشن کریسمس است، فقط بدون درخت. تقریباً با نزدیک شدن این جشن، درست زمانی که نیمی از بشریت خود را تسلیم استراحت مقدس می‎سازد، ناشرانم درخواست‎هایشان را به دستم می‎رسانند، و من باید برای موسم آینده یک کتاب جدید و فوق‎العاده خنده‎دار تولید کنم. ناشرانم این کار را مرتباً هر سال انجام می‎دهند، و من هم هر سال بعنوان نوکر گوش به فرمانشان دستورشان را انجام می‎دادم. اما حالا دیگر کافی‎ست.
من دیگر به این کار ادامه نمی‎دهم. من دیگر کتاب‎های خنده‎دار نمی‎نویسم و من شغلم را عوض خواهم کرد. هیچکس مجبور نیست خرج نانش را از راه خنداندن مردم بدست آورد.
ضمناً من اصلاً از ابتدا تولید شادی را برای شغلم انتخاب نکرده بودم. او خودش مرا انتخاب کرد. من هنگام کودکی همانقدر کم آرزوی بذله‎گو شدن را می‎کردم که کودکی آرزوی وزیر بازرگانی شدن داشته باشد یا آرزوی صادر کردن مرغ یخزده به سرش بیفتد. در کلاس پنجم دبستان معلم احمقی از من سؤال کرد که وقتی بزرگ شدم دلم می‎خواهد چه بشوم. من جواب دادم: "یک کودک". این احتمالاً اولین نشانه برای وجود یک رگ طنز در بافتم بوده است.
اجبار درونی کمتر در طنزنویس شدنم دخالت داشت، بلکه بیشتر به خاطر شرایط خارجی و تا اندازه‎ای تأثیر شخصیت‎های تاریخی معاصر طنز‎نویس شدم ــ من آدم‎هائی مانند هیتلر و نظایر او را به یاد می‎آورم. در هر صورت یک روز بعنوان طنزنویس از خواب بیدار شدم.
از آن زمان به بعد دیگر آسایش ندارم. هیچکس نمی‎خواهد باور کند که من بدون در نظر گرفتن حرفه‎ام یک انسان کاملاً معمولی‎ام. قیافه‎ام هم حتی کاملاً معمولی‎ست. با صورت معمولی‎ام و با شیشه‎های عینک بدون دوره بیشتر به حسابدار ساکت و فروتنی شبیه‎ام. من حتی صورتم را هر روز اصلاح می‎کنم. من یک پدر خانواده تقریباً خوب و یک مالیات‎دهنده نسبتاً صادق هستم. هنگام خوردن صبحانه روزنامه می‎خوانم، بعد از خوردن نهار چرتکی می‎زنم ــ خلاصه کنم، من انسانی هستم مانند تو و بقیه، نمونه یک مرد معمولی در خیابان، به اختصار یک مرد کوچک.
چه اتفاقی می‎افتد؟ من به پیاده‎روی می‎پردازم و توسط یک مرد کوچک دیگری متوقف می‎شوم:
"معذرت می‎خوام ــ می‎تونید به من بگید که گوردون‎اشتراسه Gordonstraße کجاست؟"
"گوردون‎اشتراسه؟ البته. آیا چراغ راهنمائی سر چهار راه را می‎بنید؟"
"بله."
"اونجا دست چپ می‎پیچید و ..."
ناگهان در چشمان مرد کوچک برقی از خوشحالی می‎زند و با این جمله حرفم را قطع می‎کند:
"هی! آیا شما همون کاریکاتوریستی که همیشه تو تلویزیون کاریکاتور می‎کشه نیستید؟"
من اصولاً به چنین سؤالاتی بخاطر تغییر نیافتن ماهیت گفت‎وگو جواب مثبت می‎دهم. من مدت‎هاست به این عادت کرده‎ام که با افراد و یا چیزهای دیگر اشتباه گرفته شوم. گه‎گاهی هم مرا از آمیزش میان میکی موس و داستایوفسکی به حساب می‎آورند.
سرنخ را دوباره بدست می‎گیرم: "بنابراین، دم چراغ خطر سمت چپ می‎پیچید."
مرد کوچک در حالیکه خنده پهنی به صورتش می‎نشاند می‎گوید: "روشن شد. و بعد؟"
"بعد، پس از سومین خیابان می‎پیچید به سمت راست."
حالا مرد کوچک نمی‎تواند دیگر جلوی خنده‎اش را بگیرد و محکم بر شانه‎ام می‎کوبد و در خلسه نشاطی متزلزل می‎گوید:
"بامزه‎ست! سومین خیابون، آره؟ سمت چپ، درسته؟ شما بذله‎گوها از کجا این الهامات دیوانه‎وار رو همیشه میارین! پیش شماها آدم هیچوقت نمی‎دونه چیزی رو که می‎گید جدیه یا اینکه دارید شوخی می‎کنید!"
بله، جریان اینطوری‎ست. پیش ما هرگز کسی متوجه نمی‎شود. مدت‎ها پیش یک خانم خارجی با لباس‎هائی رنگین با من تماس گرفت:
"نظرتون در باره سادات چیه، آقای کیتشن Kitschen؟
من جواب دادم: "یک سیاستمدار بزرگ."
او نخودی خندید: "هی‎هی‎هی. این منحصر به فرده که شما فقط با یک جمله کلک مردی را می‎کنید."
"چرا کلک کندن؟ من سادات رو صادقانه تحسین می‎کنم!"
"چیزی که منو تحت تأثیر مردهائی مثل شما قرار می‎ده اون چهره پوکری‎ست که باهاش این سخنان نیشدار را می‎زنید."
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:36  توسط سعید از برلین  | 

اجاره دادن مجدد بهشت.
 
پس از آنکه اولین زن و شوهر توریست از بهشت اخراج شدند، خیلی زود نوشته‎ای بر روی در ورودی قرار داده شد:
"یک بهشت، بخاطر مسافرت مستأجرین قبلی کرایه داده می‌شود."
فقط تعداد کمی داوطلب پیدا شدند. یک مرد با همسر چاقش که با سیم بکسل باید کشیده می‎شد بعد از یک بازرسی سطحی از محل توضیح داد که آنجا پس از هر باران حوضچه‎ای غیر قابل عبور از مدفوع تشکیل خواهد گشت. و در زمستان آدم یخ خواهد زد؛ و او آنجا هیچ وسیله‎ای برای تولید حرارت نمی‎بیند.
او می‎پرسد: "چه مدت تا کشف آتش هنوز طول خواهد کشید؟"
جبرئیل فرشته مقرب خدا جواب می‎دهد: "یک میلیون سال."
قرارداد اجاره باغ بسته نمی‎شود.
در هر حال چون زن چاق به پرندگان حساسیت داشت نمی‎توانست این قرارداد بسته شود:
"جیک‎جیک مدام پرنده‎ها رو نمی‎تونم تحمل کنم، این سر و صدا دیوونه‎ام می‎کنه. تنظیم رنگ رو هم اصلاً دوست ندارم. همه چیز به رنگ سبزه. هیچ کجا رگه‎ای هم از رنگ خاکستری یا صورتی دیده نمی‎شه. همش سبز، سبز، سبز."
و با این حرف شوهرش را به طرف در خروجی می‎کشد.
جبرئیل پشت سرشان داد می‎زند: "ما می‎تونیم، اگر که مایل باشید براتون کاغذ دیواری هم به کار ببریم."
اما آن دو رفته بودند.
نفر بعدی مهندس گلیک Glick بود. او با دقتی که عادتش بود محل مورد اجاره را بازرسی می‎کند و مرتب سرش را تکان می‎دهد:
"بدون یخچال ... بدون تهویه مطبوع ... آدم چطور می‎تونه اینجا تابستونو تحمل کنه؟"
فرشته مقرب پیشنهاد می‎دهد که او با صاحب باغ در باره طراحی مجدد فصول سال صحبت خواهد کرد، این پیشنهاد اما برای گلیک جالب نبود، و چون حالا حشرات آنجا شروع به بالا رفتن از پاهای او کرده بودند، او به خود می‎گوید: انگار اینجا هنوز از اسپری ضد حشره چیزی نشنیده‎اند.
جبرئیل عذرخواهانه جواب می‎دهد: چرا، اما بخاطر سیب‎ها نمی‎شه از اسپری استفاده کرد.
مهندس گلیک برای خالی نبودن عریضه آدرسش را آنجا می‎گذارد و خداحافظی می‎کند.
خانم موبوری بعد از او در راهرو ظاهر می‎گردد، به اطراف نگاهی می‎اندازد و می‎پرسد که آیا خدمت‎کار هم در اختیارش گذاشته خواهد شد؟ جبرئیل با لبخندی خجالت‎آمیز از او می‎خواهد که اول کمی باغ را ببیند، از درختی بالا برود و از آن بالا منظره زیبای باغ را تماشا کند. خانم اما این پیشنهاد را رد می‎کند:
"یک چنین باغ بزرگی بدون هیچ خدمت‎کاری! نه، واقعاً که ــ حالا می‎فهمم جرا آدم و حوا از اینجا اسبا‎ب‎کشی کردن."
بنا به گزارش؛ به آدم و حوا بیرون از بهشت خیلی خوش می‎گذشت. آن دو یک مزرعه داشتند، گل پرورش می‎دادند و تصمیم گرفته بودند به صادرات گل بپردازند.
هیچ علاقه‎مندی برای باغ عدن پیدا نشد، به تدریج جذابیت خود را از دست داد و به خرابه‎ای مبدل شد. از تنها مستأجرین آنجا تنها مار باقی مانده است و از آنجائیکه از بهشت رانده نشده بود، بنابراین همانجا دوران محکومیتش را می‎گذراند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 5:48  توسط سعید از برلین  |