
بی ادب. اینم از طرز نشون دادن محبتش! خواسته مثلاً خوشحالم کنه! آدرس زیر رو فرستاده و نوشته:
"هرچند نمیدونم امروز وارد چندمین سال زندگیت میشی، ولی با این وجود تولدت مبارک! هدیه من به تو «آدرس» زیر است. خیلی خری اگه روش کلیک کنی ولی تا آخر نگاهش نکنی. آی لاو یو!"
میخواستم کمی تنبیهاش کنم و اصلاً از قید کلیک کردن بگذرم. ولی فکر کردم نکنه بعد خرهای عزیز اعتراض کنن که چرا خودمو به جای اونا جا زدم.
اتفاقاً هدیه خوبی فرستاده بود. هرچند تا روز تولدم هنوز چند ماهی باقی مونده! ولی هدیهاش به دلم نشست، روزم را منور کرد و تا آخر تماشاش کردم!
ولی خیلی بهتر بود اگه مینوشت: اگه تا آخر نگاه نکنی نصف عمرت بر باده!، و یا: اگه تا آخر نگاه نکنی، دیگه نگات نمیکنم! ...
یا اگه فقط آدرس هم میفرستاد کاملاً کافی بود.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۱ساعت 21:5 توسط سعید از برلین
|

فردا بزرگترین و مهمترین امتحان زندگیم را باید بدهم.
اما نوشتن انشاء به زبانی که تو صحبت میکنی برایم آسان نیست.
برای آموختن واژه عشق در زبان تو باید رقص باله دانست.
چه زبان شیرینی داری و چه صدایت زیباست.
صدای تو مانند آواز چلچلهها میماند.
***
داره زیر گوشش مدام میخونه اینجا خیلی شلوغه بیا بریم یه جای دیگه!
برای جلوگیری از اغفال این دختر بیخبر و فرار به همراه «یاغی»، میپرم تا پنجره را ببندم که آن دو زودتر از من میپرن روی شاخه بالای سرشون و «یاغی» میگه: خب، اینجا خیلی بهتره، خلوته و آروم، مزاحم هم نداریم! و شروع به لب گرفتن از خواهر کوچکترش میکند.
***
بعد از تشکیل دادن دو گروه شش نفره و جنگیدن با هم، حالا روی شاخهها نشستهاند و مشغول پاک کردن لکههای خون از پرهایشان هستند. با عصبانیت بهشون میگم: مگه شماها با هم خواهر و برادر نیستید؟ پس چرا مثل میمونها لشگرکشی میکنید میافتید به جون هم؟! پس کی میخواین آدم بشید؟!
گوسالهها به جای جواب دادن دارن از هم میپرسن میمون دیگه چه خریه!؟
***
راست و دروغ را بهم میبافم تا با آن زخمها و جای آنها بر بدنم را بهتر نشانت دهم. راست و دروغم نه سوزن است و نه خنجری که در تاریکی از پشت به کار رود؛ بلکه عقربهایست که زخمهای عمیق دیروز را هر روز به من نشان میدهد.
***
فردا بزرگترین امتحان زندگیم را باید بدهم.
چه شیرین است قبولی در امتحان عاشقی
و توان گفتن «دوستت میدارم» با زبانی که تو با آن سخن میگوئی.
دلم میخواهد فردا نمرهام بیست شود
و تو بجای «باریکلا، آفرین»
لبم را به یک بوسه مهمان کنی.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:48 توسط سعید از برلین
|

خوانندگان هشیار داستانهای من مطمئناً متوجه گشتهاند که من هرگز کلمه بدی در باره جنس مؤنث به کار نبردهام. تقریباً نیمی از بشر را خانمها تشکیل میدهند، و اگر روزی چنین رخ دهد که آنها نیز مانند جمهوری خلق چین متکی بر خویش یک صنایع سنگین بر پا سازند، دیر یا زود بر جهان مسلط خواهند گشت. بنابراین غریزه بی غش بقای نفس موجب میگردد که من دوستانه به استقبالشان بروم.
اما این را هم باید بگویم که خانمها با بعضی از خصوصیاتشان اعصابم را خرد میکنند. به خصوص با کنجکاوی بیمارگونهشان.
برای مثال من برای عدهای که با وجد به گوش کردن داستانخوانی من مشغولند در حال گزارشی از یک آتشسوزی بزرگ در کلکته هستم، و در واقع بعنوان شخصی که خود تقریباً در این آتشسوزی حضور داشته است. من در رنگهای زنده توصیف میکنم که چگونه یک آسمانخراش مانند خانه از ورق ساخته شدهای در هم فرو میریزد، مأموران شجاع آتشنشانی در شعلههای آتش میمیرند، و چگونه تقریباً با چشمهای خود دیدم که پدر ناامیدی به دنبال فرزندانش میگشت و اینکه چگونه زن جوان خیلی زیبائی خود را از پنجره به بیرون پرتاب کرد ــ
در این لحظه یکی از حضار مؤنث ناگزیر از پرسش زیر میگردد:
"آن خانم چه کسی بود؟"
برایم کاملاً مبهم است که چرا یک نفر به اطلاعات شخصی زنی در کلکته که در حال سوختن است علاقه نشان میدهد. و از آنجائیکه میخواهم به تعریف کردن ادامه دهم میگویم:
"نمیدانم. فقط میدانم که یک زن بود. یک زن هندی."
"آیا آنجا زندگی میکرد؟"
"احتمالاً."
خانم مشتاق دانش میپرسد: "آیا تنها بود؟"
خیلی چیزهای دیگر هم میپرسد و با سؤالهایش مرا از خواندن داستان بازمیدارد، هیجانش را میدزدد، و آن را ضایع میسازد.
و من خیلی دلم میخواست از آتشسوزی در کلکته که به علت تکرار کاملاً از حفظ شدهام شرح بدهم، با تمام صحنههای دراماتیکی که به یک آتشسوزی بزرگ تعلق دارند. اما هرگز مؤفق نمیگشتم به آن قسمتی برسم که فیلهای فراری در جهنمی از شعلههای آتش گرفتار میشوند. داستان در قسمتی که زن جوان و زیبا خود را از پنجره به بیرون پرتاب میکند بطرز ناامیدانهای متوقف میگردید. من حتی سعی کردم با حذف کلمه «زیبا» کارم را راحت سازم، اما این هم هیچ تأثیری نداشت.
تا اینکه یک روز، کاملاً ناگهانی، یک ایده درخشان به ذهنم خطور کرد. هنگامی که دوباره یکی از شنوندگان مؤنث تشنه جزئیات میخواست بداند که این زیباروی خیرهکننده هندی چه کسی بوده است، بدون تأمل و سریع جواب دادم:
"ریفکا واینرب Rivka Weinreb"
و برای اولین بار بعد از دو هزار سال مؤفق گشتم داستانم را تا آخر تعریف کنم.
در آن زمان توانستم قاعده کلی برای یک زندگی شاد و طولانی را کشف کنم: خانمها خواهان شنیدن «اسم»اند.
از آن به بعد هر گاه در اوج خواندن داستان با صدای سؤال کننده مؤنثی «او چه کسی بود» متوقف میگردم، با دادن اطلاع سریع «زارا پیکلر Sarah Pickler» یا «یوئل کامینسکی Joel Kaminski» عکسالعمل نشان داده و بعد به خواندن ادامه میدهم.
من به تمام همجنسانم که از کنجکاوی شنوندگان مؤنث خود در رنجند، توصیه میکنم همیشه چند نام بعنوان ذخیره به همراه داشته باشند. با این نامها میتوانند بدون مزاحمت جریان روان روایت و آرامش درونشان را تضمین کنند. نام میریام بلومنتال Miriam Blumenthal به ویژه بسیار اثر بخش است.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 19:1 توسط سعید از برلین
|

بعضی از خیابانهای لندن مناظر جالب و دیدنیای ارائه میدهند. در اثنای اولین روزهای اقامتمان وقتی دستهای جوان انگلیسی سبیلدار در لباس کاملاً سیاه و کلاه سلیندر سیاه بر سر میدیدیم که یک چتر سیاهرنگ در دست راست و یک مجله تایمز در دست چپ حمل میکردند باید مرتباً به خودمان کلی زحمت میدادیم تا با صدای بلند نخندیم." خیلی خندهدار بود.
بعد از چند روز به این منظره عادت کردیم و شرمنده رفتار نابالغمان بودیم.
و بعد، یک شب به تآتر رفتیم. یک نمایشنامه انگلیسی اجرا میشد. بر روی صحن نمایش یک بازیگر مرد ظاهر میشود، با همان لباسی که در بالا شرحش رفت و لباسی که اکثر تماشاگران هم بر تن داشتند ــ به خاطر لباس او خنده تماشاگران طوری مکرراً منفجر گشت که بلیتفروشهای تآتر برای ساکت کردنشان مجبور به دادن قرصهای آرامبخش به آنها گشتند. از این گذشته در تآترهای انگیس در حین نمایش امکان خریدن هر چیزی وجود دارد، بیسکویت، استیک، بالش، کتاب، عکس، کتابهای مصور و بر حسب احتیاج حتی تقویت کننده موی سر. اما چرا تماشاگران انگلیسی با دیدن لباس خود بر روی صحنه سر حال میآیند و میخندند، اما همان لباس را بر تن خود ابداً مضحک نمیدانند ــ این هم یکی از هزاران راز طنز انگلیسیهاست.
من اقرار میکنم که به انگلیسیها بخاطر خوشطبیعیشان همانقدر رشگ میبرم که به قدرت بیان منحصر به فرد زبانشان میبرم. بیشتر از همه اما به طنزپردازان انگلیسی حسادت میورزم، و در حقیقت به بخاطر طرفدارانشان که آمادگی خندیدنی هم مرز با معجزه دارند. آنها فقط تماشاگرانی شاکر و سپاسگزار نیستند، بلکه جزئی از واریته به حساب میآیند. کسی که زمانی در واریته متوسطی و یا از برنامههای رادیوئی مردم پسند ب.ب.سی شاهد برخاستن صدای چنین خندههای طوفانآسائی شده باشد میتواند مرا درک کند. ما در اسرائیل از امتیاز گوش دادن به برنامههای فرستنده رادیو ارتش انگلیس از جزیره نزدیکمان قبرس برخورداریم و از آن هر روزه لذت میبریم.
شروع برنامه کانالهای خنده بر روی موج کوتاه را میتوان از دست زدن و تشویق تماشاگران که صدای رعد میدهد شناخت. این نشانه آن است که دو پیشکسوت شادی قدم بر روی صحنه گذاردهاند. وقتی تشویق و کف زدن قطع میشود، یکی از آن دو از دیگری با لهجه کوکنی Cockney غیر قابل تقلیدی میپرسد:
"چارلی، حال و وضعت چطوره؟"
خروش خنده دسته جمعی تماشاگران بعد از این جمله در برابر واکنش طوفانآسائی که بعد از جواب سؤال شونده برپا میگردد رنگ میبازد:
"امروز صبح صدای وحشتناکی تو سرم پیچیده بود، آره پیچیده بود."
اولی میپرسد: "و صدای چه چیزی، چارلی؟ صدای چه چیزی تو سرت پیچیده بود، چه صدائی؟"
در این لحظه خنده تشنجآمیز جمعیت تماشاگران ابعاد یک هیستری دسته جمعی به خود میگیرد و به چنان غرش بلندی تبدیل میشود که رادیو تهدید به متلاشی شدن میگردد. و از میان این غرش آخرین فریادهای بلند زنانی که غش میکنند شنیده میشود. آدم میتواند صدای آژیر آمبولانسها را در پشت صحنه بشنود.
اما این هنوز اوج ماجرا نیست. اوج ماجرا ابتدا وقتیست که جواب بعدی داده میشود:
"چه صدائی تو سرم پیچیده بود؟ من چه میدونم!"
تمام تماشگران به خنده میافتند. خروش خنده که تا حال کشش بلندگوی رادیو آن را تجربه نکرده بود به کف زدن ریتمداری تبدیل میشود که بعد سوت زدن و جیغ کشیدن جانشینش میگردد. اولین بازیگر سؤال کننده باید دقایقی انتظار بکشد تا گمانه زنیاش را تا حدودی قابل شنیدن سازد:
"شاید شب خوب نخوابیده باشی، چارلی؟"
"چطور میتونه خوابم ببره، وقتی تو سرم مرتب صدا میپیچه، هان؟"
این نشانهایست برای تماشاگران و آخرین ستون افسانهای خویشتنداری انگلیسی با غوقای مهیبی فرو میریزد. مقایسه آنچه حالا رخ میدهد با زمینلرزه خیلی ناکافیست. چنین رخدادی احتیاج به استفاده سریع از تمام مأمورین راهنمای سالن تآتر، ارگانهای امنیتی و نیروهای کمکی دارد تا از یک هرجومرج کامل جلوگیری به عمل آورند. یک گوینده با صدای گرفتهای خبر مرگ دو تماشگر را اعلام میکند. بعد آخرین لامپ رادیو میسوزد.
شنونده خارجی اما در مقابل رادیو خراب شدهاش که دود از آن بالا میرود نشسته است و با تعجب و بیهوده از خود میپرسد که آنجا چه اتفاقی رخ داده و علت واقعی این شادی شهوانی چه بوده است.
حالا ما این را میدانیم. و اگر هم از مسافرتمان به انگلیس چیزی بجز این تجربه با خود نمیآوردیم، باز هم ارزش دیدنش را داشت. حالا ما علت آن شادی را میدانیم: آن دو پیشکسوت حتماً کلاه سیلندر سیاهرنگ بر سر گذاشته بودند ...
_ پایان_
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:38 توسط سعید از برلین
|

نیمی از وقت من به مکاتبات با خوانندگانم اختصاص دارد و نیم دیگر آن به دیدار با آنها میگذرد. و در فصول شلوغ گاهی چنین به نظرم میرسد که انگار ترکیبی از پدر روحانی اعترافگیر و دلال ازدواج هستم ــ دو شغل، که هم نیاز به ظرافت دارد و هم رازداری طلب میکند. و من واقعاً رازدارترین انسانی هستم که میشناسم. کسی که با اعتماد کردن به من داستانی را برایم تعریف کند، میتواند مطمئن باشد که آن را برای خود نگاه خواهم داشت تا در کتاب بعدیام از آن استفاده کنم.
گلوریا Gloria خودش را با سر و صدا بر روی گرانترین مبل دستهدار خانه ما میاندازد و آنجا مینشیند، رنگپریده، مچاله شده، مانند تصویری از فلاکت و یک بسته بدبختی و سایهای از کشتی شکسته خودش. آیا واقعاً من گلوریائی را روبرویم میبینم که تا همین دیروز اجازه داشت خود را جزء معدن اهداف در تلآویو به شمار آورد؟ همان گلوریائی که بعنوان یکی از سرزندهترین و جذابترین دختران سراسر این سرزمین معروف بود، آیا ممکن است که سی سال از آن زمان گذشته باشد؟ چه اتفاقی برایش رخ داده است؟ و چرا دیگر مانند گذشته جوان نیست؟ من به سوء استفاده توهین آمیزی که از نامش شده است فکر میکنم «شرکت حمل و نقل گلوریا بیرنبام Birnbaum». نام خانوادگی بیرنبام اصلاً هیچ ارزشی نداشت و این نام شوهرش بود.
بعد معلوم میشود که دلیل ناامید بودن و آمدنش به خانه ما همسرش است.
گلوریا شروع میکند: "من باید با تو صحبت کنم. شوهرم به من خیانت میکند."
من خشکم میزند. ناتان Nathan به همسرش خیانت میکند؟ این مرد ساکت، همیشه بیخطا و عینکی، این الگوی نظم، حق، قانون و بزدلی به همسرش خیانت میکند؟ این پایان ماجراست. این به معنی فروپاشی ساختار دولت ماست: وقتی که حتی ناتان بیرنبام هم ... دلم میخواست گریه کنم. اما به خودم هشدار دادم و خودم را کنترل کردم: "گلوریا، آیا مدرک هم داری؟"
"مدرک؟ اَه! من غریزه خودمو دارم. یک زن برای چنین چیزی به مدرک احتیاج نداره. زن این رو حس میکنه. از صدها نشانه کوچک این رو حس میکنه."
و او اولین نشانه از آن صد نشانه کوچک را به من گزارش میدهد: ناتان روش کاملاً بیتفاوتانهای نسبت به او اختیار کرده و حتی دیگر به ندرت با او صحبت میکند.
"اگر او لااقل گهگاهی به فکر دادن هدیه کوچکی به من میافتاد. یک هدیه کوچک، یا گل، یا هر چیز دیگری. اما مدتهاست که دیگه از این خبرها نیست. از چند ماه پیش مطمئن شدم که باید پای زن دیگهای در بین باشه. و هفته پیش شکام به یقین تبدیل شد."
"تائید شد؟ چگونه؟ به چه وسیله؟"
"ناتان خودشو ناگهان به یکی از مهربونترین همسران تبدیل کرد. فقط از عشق و توجه تشکیل شده بود. با هدایای کوچکی به خانه میآمد، با گلها، یا چیزهای دیگه. بیوقفه با من صحبت میکرد. این یکی از نمونهای مشخص خیانت کردنشه."
"اما گلوریا، فقط همین مقدارــ"
"این مقدار برای یک زن عاشق کاملاً کفایت میکنه تا عکس رو کامل کنه. از نشونههای دیگه اینکه ناگهان مثل گرگ جوانی اشتها پیدا کرده. بخصوص اشتهای خوردن ماهی. همونطور که معروفه ماهی پروتئین مخصوصی تولید میکنه که برای مردها در مواقع مخصوصی خیلی مهم باید باشه. حالا از تو سؤال میکنم: برای چه کاری باید یک مرد متأهل به پروتئین احتیاج داشته باشه؟ من میتونم بهت بگم برای چه کاری: میخواد خودشو برای فاحشهاش روی فرم نگه داره. به این خاطر ماهی زیاد میخوره."
"اما انگار به نظر میآمد که در این اواخر کمی لاغر شده باشه؟"
"البته که لاغر شده. به طور خیلی جدیای رژیم غذائی میگیره. فقط میوه میخوره. برای کوچک کردن شکمش به چیز دیگهای اصلاً دست نمیزنه. به حمام بخار میره. قبل از صبحونه پنج دور دور بلوک خونه میدود. تمرین حرکات ژیمناستیک میکنه. برای برنزه شدن روز و شب حموم آفتاب میگیره. یک مرد تو سن و سال او چه احتیاجی به برنزه شدن داره؟"
"اما وقتی من چند روز پیش دیدمش چهرهاش کمی رنگپریده به نظر میآمد."
"درسته. اما فکر نکن که از چشم من پنهون مونده. رنگپریده؟ مثل بیمارها بیرنگ شده. مثل یک جنازه دیده میشه. برای راه رفتن فقط میتونه خودشو به زور بکشه. دیگه از خستگی قادر نیست دور بلوک خونه بدود یا حرکتهای ژیمناستیک رو تمرین کنه. خوب مشخصه چرا، چونکه تمام قدرت خودشو برای ماجراهای شهوانیش به کار میبره."
"گلوریا، تو اغراق میکنی."
"من اغراق نمیکنم. من حسود هستم، و به این هم اقرار میکنم. اما وقتی میشنوم که او در تختخواب به اینور و آنور غلت میزنه، آخرین تردیدهام هم محو میشن: او نمیتونه بخوابه، چون به ماجراهای عشقیاش فکر میکنه. چند روز قبل نزدیک بود با دمپائی محکم بکویم به سرش."
"چرا؟"
"مجسم کن: من از خواب بیدار میشم ــ نگاهم میافته به همسرم که در کنارم دراز کشیده ــ و بعد چی میبینم؟ او در خوابه. مانند نوزاد سیری خوابیده. من، همسر او، شب در تختخواب به این سمت و اون سمت میغلتم، بیمار از حسادت ــ و او خوابیده! فقط کسی میتونه اینطور در آرامش و صلح بخوابه که خوشبختیشو پیدا کرده باشه و احتمالاً در حال خواب دیدن از این زنکه باشه. یا از چند زن با هم."
گلوریا شروع میکند به آهسته گریه کردن، و در من هم آهسته خشم خفیفی نسبت به ناتان بالا میآید. آیا نمیتوانست این مرد کمی محتاطتر باشد؟ چرا کاری نکرد که زنش متوجه چیزی نشود؟
در این بین گلوریا دوباره بر خودش مسلط میشود: "و من دیروز کجا پیداش میکنم؟ تو گاراژ پیداش میکنم، در حال شستن و برق انداخت ماشینش. خوب با این کارش داشت به من نشون میداد که یک دوست دختر تازه داره. نه، دوست عزیز، آدم لازم نیست نابغه باشه که تمام این چیزها رو تشخیص بده. تو حتماً چنین مردهای متأهلی رو میشناسی که ناگهان صورتشونو دو بار در روز اصلاح میکنن و با شکمی تو داده شده و کراواتی تازه جلوی آینه میایستند تا از داشتن نیروی از راه بدر کردن دیگران در خود مطمئن بشن؟"
من جواب میدهم: "آره، گلوریا. من چنین مردان متأهلی را میشناسم."
گلوریا پیروزمندانه میگوید: "میبینی! و تمام این کارها را ماتان با من انجام نمیده! من باید محبورش کنم تا ماشینشو بشوره، باید با مهربونی راضیش کنم صورتشو اصلاح کنه، وگرنه با ریش سه روز اصلاح نشده اینور اونور میره. این مکار، رذل، مردک سرکش میخواد با این کار فریبم بده،..."
اشگهای گلوریا سرازیر میشوند و هق هق کنان میگوید: "من شوهرم رو دوست دارم! باید چه کار کنم؟ خواهش میکنم، به من بگو که باید چه کار کنم!"
من میگویم: "گلوریا، تو باید حس حسادتشو تحریک کنی". و واضح و بیپرده ادامه میدهم: "تو باید بهش خیانت کنی."
گلوریا در حالیکه زار زار میگریست میگوید: "این راه اما چاره ساز نیست. بیست ساله که دارم این کار رو میکنم."
_ پایان _
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 16:5 توسط سعید از برلین
|
دستهایم را از پشت چنان سخت بسته بودند که حتی انگشتانم هم قادر به حرکت نبودند. نمیدانستم کجا هستم و چطور به اینجا آمدهام. چند لحظه پیش چشمانم را گشودم و قصد مالیدن آنها را داشتم که متوجه بسته بودن دستهایم گشتم و خود را در این وضع یافتم.
نور کمی تا چند متری صندلی چوبیای که رویش نشستهام سو سو میزند. سکوت و تاریکی مجال فکر کردن را از من گرفتهاند.
احساس میکردم پاهایم ورم کردهاند و تمام خون بدنم مانند آبشار از قوزک رو به سمت پاهایم در حال جاری شدن است.
از تاریکی صدای آهسته نزدیک شدن قدمهائی را میشنوم، کم کم صدای ضعیف نامفهومی خود را در آن میآمیزد. صدا بلندتر میشود، بعد سایههای درازی در روشنائی کم سو بر روی زمین به حرکت میافتند و پس از چند لحظه مردی که دست پرنده باریک و بلندی را در دست داشت داخل محدوده کمنور ظاهر میشود. آن دو در چند قدمی من توقف میکنند. مرد از پرنده که دست و پاهایش مانند انسان بود میپرسد: "خودشه؟" و پرنده جواب میدهد: "آره، خودشه!"
مرد دست پرنده را رها میسازد، در میان تاریکی محو میشود و پس از لحظهای با دو صندلی در دست ظاهر شده و آنها را روبروی من قرار میدهد. از پرنده میخواهد که بنشیند و خود نیز بر روی یکی از آنها مینشیند.
حالا میتوانستم آن دو را به وضوح ببینم.
مرد خود را معرفی میکند: نام من هدایت است. من وکیل این پرنده و همچنین دادستان و قاضی این جهانم که شما فعلاً در آن هستید! و بعد به پرنده اشاره میکند: نام ایشان ــ اگر که فراموش نکرده باشید «کوچلو»ست. شما خودتان شخصاً این نام را برای موکلم انتخاب کرده بودید! موکلم از شما بخاطر به قتل رساندش شکایت کرده! آیا برای دفاع از خود حرفی دارید؟
قیافه مرد درست شبیه به کافکا بود، تعجب میکنم و میگویم: میبخشید، ولی شما که هدایت نیستید! من شما رو خوب میشناسم. اولاً بگید چرا دستهامو بستید، و بعد لطفاً دلیل ادعا کردن اینکه هدایت هستید را هم توضیح بدید؟!
در این لحظه «کوچلو» سرش را به گوش مرد نزدیک میکند و چیزی میگوید.
مرد نگاهی به پرنده میکند، لحظهای در اندیشه فرو میرود و بعد میگوید: "لطفاً خارج از دستور حرف نزنید! آیا اعتراف میکنید که این پرنده بیگناه را به قتل رساندهاید یا نه؟"
لبخند رضایتبخشی بر چهره مضحک پرنده مینشیند. گیج شده بودم و نمیدانستم چرا باید او وکیل داشته باشد و من اینجا دست بسته و بدون وکیل از خودم در باره چیزی دفاع کنم که روحم هم از آن بیخبر است!
جوابی نمیدهم!
مرد باز سؤالش را تکرار میکند و من میگویم: "بدون وکیل نمیتونید از دهان من چیزی بشنوید!"
از گوشه دیگر تاریکی، درست لحظهای که مرد دهان باز کرد تا چیزی بگوید، مردی با یک صندلی در دست ظاهر میگردد. صندلی را کنار صندلی من قرار میدهد و قبل از نشستن با مردی که ادعا میکرد هدایت است دست میدهد و سری هم برای پرنده تکان داده و مینشیند. سرش را به سمت من میچرخاند، از زیر عینکش چشمکی به من میزند و رو به مرد میگوید: هدایت، صادق هدایت. من وکیل ایشون هستم. طبق بند سوم از ... باید دست موکلم را باز کنید!
مرد که دیگر کاملاً شبیه کافکا شده بود به پرنده نگاه میکند. پرنده دوباره در گوش او چیزی میگوید. مرد کمی فکر میکند و بعد میگوید: از آنجائیکه موکلم تا قبل از به قتل رسیدن بدست موکل شما ار ایشان بدی زیاد ندیده بوده است، و همچنین برای احترام به خواسته شما همکار گرامی من با این کار موافقت میکنم و دستهایشان را باز میکنم.
هنوز حرفش به پایان نرسیده بود که احساس کردم انگشتهای دستم به حرکت افتادهاند و گرفتگی شانههایم از بین رفته است. با خوشحالی با وکیلم دست میدهم، نیمخیز میشوم و با سر به کافکا هم ادای احترام میکنم و بعد نگاهم به نگاه پرنده دوخته میشود. ناگهان پرنده کوچک و کوچکتر میگردد و من خود را در اتاقم میبینم. «کوچلو» بین دو انگشت دستی که سیگار را بینشان نگاه داشتهام طوری دراز کشیده که انگار کنار ساحل دریا حمام آفتاب میگیرد و در همان حال نیز مشغول تنفس کردن دود سیگاریست که من میکشم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۱ساعت 0:36 توسط سعید از برلین
|

هیچ چیز نمیتواند مانند جهان بزرگ و پهناور یک اسرائیلی کوچک و محدود گشته را چنین قوی فریفته خویش سازد. او بیهدف از میان طول و عرض این جهان میراند، گاهی به شکل زیک و گاهی به شکل زاک. اما هرکجا که سفر او را برساند ــ فراموش نخواهد کرد که از کجا آمده است و به کجا باید بازگردد. او نه وطن فراموشش میگردد و نه هموطنش. او نمیتواند آنها را ابداً فراموش کند. و برای فراموش نکردنشان مراقبت به عمل میآورد.
در سفر خاور دور آنقدر صحنههای منقلب کننده مشاهده کردیم که تصمیم گرفتیم در راه پرواز بازگشت به اسرائیل استراحت کوچکی بکنیم. نیویورک یک محل استراحت خاطرهانگیز و کاملاً مناسب برای خریدی خلاقانه به نظرمان آمد. بعد از دوش گرفتن سریع در هتل براه افتادیم و در تراس یک کافه خیابانی میز خالیای پیدا کردیم. حالا بهترین همسر جهان و من آنجا نشسته بودیم، آنجا نشسته بودیم و اجازه میدادیم که زندگی در شهر بزرگ درخشنده از کنارمان عبور کند.
رک بگویم: ما در حالت روحی خوبی نبودیم. کمی خود را منزوی و گمشده احساس میکردیم. البته، مردم بیگانه همه خیلی مهربانند، خیلی مؤدب و گاهی هم دوستانه، اما همانطور که از نامش پیداست برایمان غریبهاند. مسافرین اسرائیلی پس از مدتی دلتنگ چهره آشنا میگردند، دلتنگ بر شانه نواخته شدنی مهربانانه، دلتنگ شایعات دلپذیر به زبان عبری، بیتفاوت از اینکه چه کسی، کافیست که یک اسرائیلی باشد، کسی که آدم بتواند او را به زبان خانوادگی عربی «حبیبی» خطاب کند ...
و همینطور آنجا نشسته بودیم، بهترین همسر جهان و من، آنجا نشسته بودیم و خیره به روبرو نگاه میکردیم، هر دو.
ناگهان بر چهره همسرم رنگی از نشاط میدود و با هیجان آهسته میگوید: "نه! غیر ممکنه ... اما، خودشه. آویگدور پیکلر Avigdor Pickler!"
نزدیک بود از صندلی سقوط کنم. درست بود، آنجا، فقط چند قدم دورتر از ما آویگدور پیکلر در میان شهر بزرگ درخشان ول میگشت. شهر هرچه هم بزرگ باشد ــ باز جهان کوچک است. هرگز فکر نمیکردم که آویگدور پیکلر را درست وسط آمریکا ببینم. به این دلیل نمیتوانستم این فکر را بکنم، زیرا که او را به سختی میشناختم. گهگاه همدیگر را در تماشاخانه میدیدم، و در وقت استراحت بین دو پرده چند کلمه بیربط بهم میگفتیم و یا به تکان دادن تقریباً سرد سر اکتفا میکردیم، اگر خوب به یاد داشته باشم، به این دلیل که آویگدور پیکلر مردی که مورد سلیقهام باشد نبود ... اما حالا و اینجا؟ در این پراکندگی؟
من از جا میجهم و او را درآغوش میگیرم و با شوق میگویم: "شالوم، حبیبی!"
پس از آنکه او هم با همسرم تعداد زیادی بوس و آغوش رد و بدل میکند، دعوتم را که کنار میزمان بنشیند میپذیرد. بعد میفهمیم که او برای یک مرخصی تقریباً دو ساله در نیویورک به سر میبرد و حالا هم میخواهد به رستوران پورتوریکو Puertorico برود و زن و شوهر آشنائی از اسرائیل را در آنجا ملاقات کند، تیرزا Tirsah و شوهرش را، دو انسان دوستداشتنی که از تمام رستورانهای نیویورک با خبر بودند. من پیشنهاد میدهم: "چطوره همه با هم دسته حمعی بریم و درست و حسابی پرسهزنی کنیم؟"
در این ثانیه دو پنجه دست از پشت بر روی چشمانم میشینند و صدای تیز و نازک شکنجهآوری به زبان سلیس عبری میپرسد:
"چه کسی میتونم باشم؟"
خوب، چه کسی میتواند باشد؟ چه کسی بجز کایمکه Chaimke میتواند چنین شوخی کودکانهای بکند؟
"کایمکه! چطوری دوست قدیمی؟"
من هر دو سمت صورتش را صمیمانه میبوسم، مهم نبود که افراد نشسته در آنجا چه فکر میکنند، میتوانستند هرچه مایلند فکر کنند. بعد برایش از میز کناری صندلیای به طرف میزمان کشیدم، او را با آویگدور پیکلر آشنا ساختم و قرار ملاقاتمان با تیرزا و شوهرش را به اطلاع او رساندم. کایمکه تازه از اسرائیل آمده بود، جدیدترین جوکها در باره بگین Begin را برایمان تعریف کرد. او قصد داشت با همسرش به اتفاق زن و شوهری دیگر به نامهای میخال Michal و آوی Avi یک سفر از میان آمریکا انجام دهد ــ بعلاوه آن سه هم قرار بود چند لحظه دیگر از راه برسند. او گفت، پس سادهترین کار این است که همه دور هم باشیم.
من فریادی از شادی میکشم: "البته! همین کار رو میکنیم!"
خلق و خوی ما تغییر کرده و بسیار خوش گشته بود. گرچه ــ احساس میکردم که این پیکلر اضافیست. من هرگز نتوانسته بودم او را تحمل کنم، نه او را و نه دوستان احمقش را، هرکه هم که میخواهند باشند.
خوشبختانه حالا همانطور که کایمکه قبلاً گفته بود همسرش به اتفاق آوی به همراه شوهر چاقش ظاهر میشوند؛ سه نفر اسرائیلی دیگر آنها را همراهی میکردند، یک زن و شوهر نقاش و یک دکتر به نام فینکلاشتاین Finkelstein. این افراد در خط عابر پیاده همدیگر را اتفاقی دیده بودند، آدم نمیتواند باور کند، روی خط عابر پیاده در نیویورک.
آنها درهم برهم سؤال میکردند: "چطورید ــ تازه چه خبر ـ از کی اینجائید؟ ـ برای امشب چه در پیش دارید؟"
بهترین زن جهان به من نگاه رسائی میاندازد و با متانت میگوید: "ما هنوز نمیدونیم آیا وقت داشته باشیم".
و او حق داشت. برایمان همه چیز زیاده از حد شده بود. لعنت بر شیطان، چرا باید آخرین ساعات سفر خارجیمان را با یک فوج اشخاص ناشناس بگذرانیم؟ بله، البته، آنها هموطن بودند، اما در اسرائیل هم هموطن داریم.
"میبخشید، حبیبی!"
این گارسون بود. او برایمان چند میز را کنار هم میکشد، درست مانند کافههای خیابان دیسنگوفاشتراسه Dizengoffstraße در تلآویو. در اثنای این مانور خودم را در برابر مرد عینکیای میبینم. او فوری برایم تعریف میکند که همین حالا با زن و فرزندانش از سفر جاوه، سوماترا، بورنئو، نیوزیلند و کانادا بازگشتهاند، آنها حتی تا آلاسکا هم رفته بودند، جائی که اسرائیلیهای زیادی بعنوان مربی سگهای سورتمه کار میکنند، و سه نفر از آنها هم با دخترهای اسکیموئی ازدواج کردهاند و دلتنگ وطن بودند.
کوششم برای برقرار کردن تماس با کایمکه به خاطر گفتو گوی هیجانانگیزی که با اعضای تیم بسکتبال از ماکابی حیفا Maccabi Haifa میکرد بینتیجه میماند، بازیکنان از ایتالیا به اینجا آمده بودند و به دعوت سفارتخانه اسرائیل دیداری از شهر میکردند. آنها مایل بودند ما را هم همراه خود ببرند؛ اما متأسفانه فقط برای پنج نفر جا داشتند و ما صد و هفتاد نفر بودیم.
تیرزا هسته اصلی گروه میگوید: "بسیار خوب. ما امشب چه کار میکنیم؟"
دکتر فینکلاشتاین کلوب تازه افتتاح شده «او و او» را پیشنهاد میکند، اما این کلوپ را چهل و دو نفر از حاضرین میشناختند. گارسون اهل تلآویو به ما پیشنهاد دیدن باغوحش را میدهد که در آن طوطیای میتواند «حبیبی» بگوید، و خانم اشپیلمن Spielmann پیشنهاد دیدن از مجسمه آزادی را میدهد.
از چند طرف صدای "بدون من!" برمیخیزد.
"اونجا پر از اسرائیلیه!"
حالا اما برای من و همسرم همه چیز زیادی شده بود. ما توسط علامت به توافق میرسیم و خود را بدون جلب توجه به در خروجی نزدیک کرده و طوری خارج میشویم که فلیکس زلیگ Felix Seelig هنگام وارد شدن به کافه ما را نبیند. در خیابان هم خود را از شر کیبوتسنیکس Kibbuzniks که از ما پرسید برای امشب چه در پیش داریم خلاص کرده و جان سالم بدر میبریم.
من میگویم: "حرکت! خیلی سریع بریم خونه!"
و ما تنها وقتی ایستادیم که به تلآویو رسیده بودیم. آنجا هم پر از آمریکائی بود.
_ پایان _
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۱ساعت 11:10 توسط سعید از برلین
|

در کوتاه چوبی و قدیمی اتاق گلی و کوچک راهب پیر به شدت باز میگردد، راهب جوانی خسته و نفس زنان به داخل اتاق هجوم میبرد و خود را روی زمین و پیش پاهای استاد پیرش پرتاب میکند، پیشانیش را به خاک کف اتاق میچسباند و مچ پاهای او را محکم در دستانش نگاه میدارد. بعد گریان و با صدائی لرزان میپرسد "استاد چه باید بکنیم؟"
راهب پیر با صدای آهسته و آرامبخشی میگوید "مچ پایم را رها ساز. بعد مانند انسانی متمدن، مغرور به شخصیت انسانی خویش و با اتکاء به نفسی بالا مانند بچه آدم روی چارپایه روبروی من بنشین. اول چند جرعه چای بنوش و بعد برایم تعریف کن که چه پیش آمده است."
راهب جوان ناگهان مانند از شوک خارج شدهای مچ پای استاد پیرش را رها میسازد. مانند گربه چالاکی از جا میجهد و روبروی او مینشیند و مشغول نوشیدن چای از فنجانی که راهب پیر با دستان خودش آنرا پر ساخته بود میگردد و در همان حال به چشمان استادش که لال زاده شده بود خیره میماند. حالا کلمات دیگر به جای دهان از چشمانش خارج میگشتند، راه نزدیکی را میپیمودند و در چشمان راهب پیر مینشستند.
چند لحظه بعد راهب پیر از جای برمیخیزد. دستی به سر راهب جوان میکشد و نگاهی به آینه پشت سرش میاندازد. در آینه نه عکس او پیدا بود و نه تصویر راهب. دوباره مینشیند و در حالیکه لبخندی بر لبش نشسته بود فنجان چای را به لب نزدیک میسازد و در دل به خود میگوید: این راهب تنبل باز دیر کرده و هنوز در راه است!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱ساعت 14:13 توسط سعید از برلین
|

قبل از شروع هر فیلم، گاهی هم پس از پایانش، و گاهی هم قبل از شروع و هم بعد از پایانش بر روی پرده سینما ردیفی از اسامی ظاهر میگرد و با خواندن آنها میشود متوجه گشت که بجز هنرپیشگان چه کسانی در تولید فیلم مشارکت داشتهاند. تماشاچیانی وجود دارند که حقیقتاً تمام آنها را میخوانند. این افراد باید متوجه تعداد زیادی نامهای غیر متعارف گولدبرگ Goldbergs و آبرامسکی Abramskis که بر پرده سینما سو سو میزند شده باشند ــ بیتفاوت از اینکه فیلم از کدام کشور میآید. اگر نام فرانکلین.د گرینوالد Franklin D. Greenwald بعنوان تهیهکننده فیلم ظاهر نشود، ولی حداقل بعنوان طراح لباسهای باربارا اشترایزاند Barbra Streisand که قبلاً فانی گرینوالد Fanny Greenwald نامیده میشد و یا اینکه باید نامیده میشد به چشم میخورد ...
بدون شک: یهودیان اشتیاق شدیدی به کار و کسب در کار فیلم دارند. آنها احساس کشش عجیبی به این جهان مصنوعی متشکل از بشقاب پرندهها، سرقتهای مسلحانه از بانکها و سکسی تسلیبخش دارند، همینطور اینجا در اسرائیل. بنطر میرسد که انگیزهای غیر قابل مقاومت دلیل آن باشد، همانطور که زیگموند فروید هم در فیلم تازه موزیکالی که توسط دوزنده لباسهایم تهیه گشته به صراحت این را بیان میکند.
وقتی هنگام شب برای قدمزدن کوتاهی از خانه خارج شدم، در راهروی ساختمان با سیمون کالانیوت Simon Kalaniot همسایه طبقه دوم برخورد میکنم و همراه هم از پلهها پائین میرویم.
کاملاً خودمانی میپرسد: "خوب، حالتون چطوره؟ چه کار میکنید؟"
"من در حال تولید یک فیلمام. و شما کی شروع میکنید؟"
"هرگز."
"چرا؟ یعنی چی؟"
"یعنی اینکه من فیلم نمیسازم."
حیرتزده متوقف میشوم. ما همگی آقای کالانیوت را بعنوان مردی ساکت و متعادل میشناختیم، میتوان گفت: شهروندی معمولی و نمونه. آیا باید در شناختمان اشتباه کرده باشیم؟ یا اینکه چطور باید این را درک کرد که او قصد ساختن فیلم ندارد، چرا او؟ همین هفته پیش همسایه پدر آمرزیده بغل دستی ما نوشتن یک فیلمنامه به نام «چه کسی بسی Bessi را گاز گرفت؟» برای یک فیلم کمدی را به پایان رساند. فردا با آقای زوکال Sokal که معلم رانندگیست و در طبقه سوم زندگی میکند قرار داد ساخت فیلم را امضا میکنند. و خانم واینریب Weinreb از طبقه همکف هم مشغول بنیاد نهادن بنگاه اجاره فیلمهای مستند است. تمام اهالی ساختمان خود را وقف صنعت رو به رشد فیلم کردهاند، و فقط آقای کالانیوت ...؟
من میگویم: "شما شوخی میکنید."
"نه، واقعاً. من فیلم نمیسازم."
"اما آخه چرا؟"
آقای کالانیوت شانههایش را دستپاچه بالا انداخت، و میشد دید که او خود را در پوستش راحت احساس نمیکند. تعجبی هم ندارد وقتی بعنوان تنها شخص خارج از ردیف میخواند.
"باور کنید" حالا دوباره دنباله حرفش را تقریباً ملتمسانه، طوریکه انگار میخواهد وجدانش را آسوده سازد میگیرد: "من علاقهای به جلب توجه کردن ندارم. اما به تولید فیلم هم بیعلاقهام. فعلاً اینطوریه و نمیتونم عوضش کنم. این نقص خیلی زیاد اذیتم میکنه. حتی پسرم هم به این خاطر رنج میبره. همشاگردیهاش در مدرسه به این خاطر که پدرش فیلم تولید نمیکند او را دست میاندازند، در حالیکه خود آنها شروع کردهاند با پشتیبانی وزارت آموزش و پرورش در باره معلم ورزششان فیلمی بسازند که در آن تا حدی از رمان فانی هیل Fanny Hill استفاده کردهاند ..."
"و چرا میخواهید جلب توجه نکنید، آقای کالانیوت؟ آیا مربوط به سلامتیتان میشود؟"
"نه، نه. فقط به این دلیل ساده که من تا حالا بدون تولید فیلم خیلی خوب زندگی کردهام و مایلم همینطور هم به زندگی ادامه بدم. آیا اجازه این کار را ندارم؟ آیا قانونی وجود دارد که مرا برای تولید فیلم مجبور میسازد؟"
با چشمانی ترسان و گشاد شده آقای کلانیوت نگاهم میکرد. من او را با گفتن اینکه چنین قانونی وجود ندارد آرام ساختم، و برای منحرف ساختن او از حال همسرش پرسیدم.
آقای کالانیوت میگوید: "زیم احساس بدبختی میکند. عمویش در آرژانتین صاحب یک نساجی پر رونق است و ماههاست که دست از سرمان برنمیدارد و میخواهد ما را هم وارد کار تولید فیلم کند. او به ما پیشنهاد صد هزار دلار، یک دختر مترجم و لباسهای مردانه هنریشه اصلی فیلم را داده است. وقتی به زنم گفتم که من نه فرصت دارم و نه مایلم به دنبال هنرپیشهها و کارگردانها بدوم، او با لباسشوئی سر خیابان دست به یک تولید مشترک زدند. نام فیلم را «سؤالات به ستوه آورنده» گذاشتهاند و فیلمنامه آن را دندانپزشکمان نوشته است."
ناگهان آقای کالانیوت آه عمیقی میکشد. ظاهراً بر او معلوم گشته بود که چه آدم بد بختی باید باشد.
او نجوا کنان میگوید: "گاهی در شبهائی که نمیتونم بخوابم، شروع میکنم به تردید کردن که آیا در پیش من همه چیز درست و مناسب است. آیا یک آدم بزدلام؟ یا فقط یک آدم تنآسا؟ آیا نشانههای زمانه را دیگر نمیفهمم؟ چند روز پیش پرسشنامهای را که حالا دولت به خانهها میفرستد و در آنها سؤال میکنند که چند فیلم در سال تولید میکنید، در کدام استودیو فیلمبرداری و طبق کدام برنامه فیلمبرداری میکنید را دریافت کردم. من از اینکه نمیتونم به این سؤالات پاسخ بدم خجالت میکشم. من خجالت میکشم ..."
سیمون کالانیوت چهرهاش را در دستانش مخفی میسازد، یقه پالتویش را بالا میزند و آهسته و هق هق کنان در تاریکی ناپدید میشود. من از صمیم قلب برایش متأسف گشتم. انزوا باید چیز وحشتناکی باشد.
ـ پایان ـ
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱ساعت 0:50 توسط سعید از برلین
|

وقت گوش دادن به شادروان Nicolae Neascu شوق به سراغم آمد.
هفته پیش سفر به دور دنیا را به پایان رساند. این سفر دو سال طول کشیده بود. دیروز به دیدارش رفتم تا هم دیداری تازه کنیم و هم من فیلم و عکسهای این سفر را ببینم و بشنوم چه دیده و چه شنیده است.
بجای تعریف کردن از ماجراهای خوش سفرش، انگار که با من سر جنگ داشته باشد بدون مقدمه میپرسد "چرا خرهای ناحیه شما همشون غمگین هستن؟!" و بعد از نگاهی به عکس خری که به دیوار اتاقش آویزان است ادامه میدهد "البته باید بگم که فقط این خرای افغانستان نیستن که غمگینن، تو پاکستان هم همینطوره، اگه خروار خروار یونجه هم جلوشون بریزی باز هم خوشحال نمیشن و لبخندی تحویلت نمیدن! خدا پدر و مادر سگ و گربههاتونو بیامرزه، لااقل اونا برای تشکر و خر کردن آدم دمی تکون میدادن! تو هندوستان هم که بیچارهها برای گوزیدن جون نداشتن چه برسه به اینکه لبخند هم بزنن!"
بدون آنکه لااقل تعارف به نشستن کند همچنان ادامه میدهد "ولی حالا برو قبرس ببین اونجا چه خبره!. پسر، نمیدونی خرای اونجا چقدر نازن، وقتی لبخند میزنن انقدر خوشگل و بامزه میشن که آدم دیگه دلش نمیاد سوارشون بشه! طوری آهسته آهسته برای خودشون بارشونو میبرن که انگار تو ساحل دریا مشغول قدم زدن هستن. کاه و یونجه مرغوب میخورن و دسرشون هم سیب و هویج و کاهو و خربزهای هست که توریستها بهشون میدن. هوای تمیز تنفس میکنن، توریستهای خوشگل ناز و نوازششون میکنن و با مایوهای دو تیکه طوری سوارشون میشن که هر مردی هوش از سرش میپره و تو دلش میگه: کاش منم خر بودم! خوب با این احوال چرا نباید خرای قبرسی بخندن؟ هم خر خوش، هم صاحب خر خوش! اونجا انقدر به خر احترام میذارن و براشون ارزش قائلن که برای بچههاشون نیستن! از آفریقا و جاهای درب و داغون دیگه گله گله گورخرا میان اونجا میگن ما هم خریم! وضع خرای اونجا اینطور خوبه!"
از هیجان و تعریف کردنش از خرهای قبرسی خندهام میگیرد و میگویم: "خوب خره! اگه تو هم در کشورهائی مثل افغانستان و هند و پاکستان و ... بعنوان خر متولد میشدی ــ البته نه برای زندگی کردن بلکه برای باربری و برای حمل مواد ضروریای که باید مثل فشنگ جابجا بشن تا مشتریها از خماری تلف نشن ــ و برای حمل سریع بارهای سفارشی نشادر تو مقعدات میکردن نه تنها لبخند زدن از یادت میرفت بلکه جد و آبادت رو هم فراموش میکردی! یا اگه برای یادآوری اینکه تو خری و باید تندتر بری با میخ طویله مدام میزدن تو پهلو و شکمت، خنده که چیزی نیست خدا رو هم فراموش میکردی. آیا اگه وضعت اینطور بود زندگیت گریهدار نمیشد!؟ تازه این رفتاریه که صاحب خر! با خر میکنه. پسربچهها هم وقتی سر صاحب خر رو دور میبینن چند تا مشت و لگد حواله خر بیچاره میکنن. دلیلش شاید این باشه که چون از دوران طفولیت انقدر بهشون گفتن "مثل خر نمیفهمی" با خر دشمن شدن! و به همین دلیل هم همیشه وقتی سر کسی رو کلاه میذارن میگن: طرفو خر کردیم!!
وقتی هیجانش با توضیحات من کمی کمتر میشود میگوید: "اون طرفا آمار هم گرفتم و با خیلی از خرا مصاحبه کردم. خیلیهاشون اصلاً نمیدونستن خنده یعنی چی! هی براشون مثل دلقکها ادا و اطوار درمیآوردم شاید خندهشون بگیره و بگم خنده یعنی این! ولی حرکاتم بجای خنده باعث تعجبشون میشد! آهان گفتم تعجب، یادم افتاد: یه روز یک خر لاغر خیلی کوچولوئی رو دیدم که هاله نوری از تعجب به جای غم چهرشو پوشونده بود، و به مردم نگاه میکرد و هی آه میکشید! رفتم پهلوش، ازش پرسیدم چرا متعجبی؟ آیا آدرس خونه تو فراموش کردی؟ چرا هی آه میکشی؟ زد زیر گریه و گفت: تعجب میکنم که این آدما چطور میتونن خرا رو غمگین ببینن ولی بازم بخندن؟! تو دلم بهش حق دادم، ولی خوب خنده رو که نمیشه از بین برد! مگه آدمای بیچاره چه گناهی کردن که نباید به خاطر غمگین بودن خرا بخندن! برای اینکه ناراحتی رو از دلش در بیارم، یهو زیر خمشو گرفتم، گذاشتمش رو کولم و چندین دور چرخوندمش، و بعد شروع به دویدن کردم. اما درست لحظهای که سرمو بالا کردم تا بهش بگم <خر سواری مجانی هم مزه میدهها، حالا لااقل یک کم بخند!> ناگهان قهقهای مثل شیهه اسب کشید، شاشش جاری شد و از سر تا زانوهامو خیس کرد!"
در حالی که غش غش میخندید ادامه میدهد "اما به خنده انداختنش میارزید!" و بعد از جیبش چند عکس درمیآورد و میگوید: "بفرما، این هم عکسهای خرای خودمونه. ببین یکیشونو محض رضای خدا بدون لبخند میبینی!"
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 16:33 توسط سعید از برلین
|

"من اینو میدونستم، به کائنات قسم، من اینو میدونستم." و تمام تلخی ناوارد بودن که هر آدم عاقلی توانا به دیدن آن بود در صدایش به نوسان میافتد. "منظور شما صرف شام در خانه فرمانده نیروهای ضربت است، درست میگم؟ من میتونم قسم بخورم که حس وطنپرستی شما در این صحنه از کتاب تحریک شده است. آیا بهتر نبود که تمامی وقایع جاری شدن سیل در دره کوههای زککارین Saccharin را در این صحنه شاید باید جا میدادم تا روانتر خوانده میگشت؟ آیا شما صحنه را به یاد میآورید؟ ــ"
به او هشدار میدهم "به لکنت نیفتید، صبر من دارای مرز است."
"صحبتهای شبانه برگزارکنندگان مسابقات شترسواری در اطراف حرمسرای شیخ را به یاد میآورید؟ باید از این قسمت خوشتان آمده باشد، درست میگم؟"
"حتی خیلی هم زیاد. صحنه خوب رنگآمیزی شدهای بود."
"و از آن صحنهای که یکاترینا Jekaterina چراغ روی میز را بر سر قاضی خرد میکند ــ آیا با این هم موافقید؟"
"احتمالاً."
"بنابراین به هیچ وجه نمیتونید با سرنوشتی که برای مایرـکروناشتات Meir-Kronstadt و امثال او رقم زدهام مخالفتی داشته باشید!"
درگیریای خشونتآمیز مرا در بر میگیرد. به خود میگویم، اوه، صبر کن پسرم. تو میتونی هرکسی را که مایلی خلق کنی ــ اما به خاطر من از مایرـکروناشتات بگذر. همه چیز مبهم و نامربوط بود. حالا باید جرقه زده شود. حالا دیگر خودداری از من گریخته بود.
"گوش کنید، تولائت شانی! من اگر جای شما بودم بخاطر ماجرای مایرـکروناشتات مغرور نمیگشتم!"
"اما من به خاطر او مغرورم!"
خون به سرم هجوم میبرد. باورکردنی نیست! این پسر به خود جرأت مخالفت با من میدهد! با عصبانیت میگویم: "کروناشتات یک کلاهبردار است و کارهایش کسی را متقاعد نمیسازد. و از این بیشتر: او غیر ضروریست. شما میتونید بدون هیچ صدمه خوردن به کتاب کاملاً حذفش کنید."
"اجازه دارم بپرسم چگونه، آیا باید یک درگیری واقعی را آماده کنم؟
"خوب ــ چگونه؟ شما چه فکر میکنید؟"
"شما حتماً به جانورشناس فکر میکنید."
"پس به چه کس دیگری."
"و یکاترینا؟"
"او باید همرا با قاضی بگریزد!"
"با وجود نه ماه حامله بودن؟"
"بعد از زایمان."
"آیا فکر نمیکنید که دارید کار را کمی آسان در نظر میگیرید؟ بعلاوه بنظر میآید که فراموش کردهاید که یکاترینا توسط یک ماشین زیر گرفته میشود!"
"حالا حتماً باید زیر ماشین بره؟ و از قضا یکاترینا؟ اگر قرار است که کسی زیر ماشین برود، پس چه بهتر که آبیگایل Abigail زیر ماشین برود."
"مسخرهست. این چه معنیای میتونه داشته باشه؟"
این حرف برایم زیاد بود. این را نباید به متخصصی مانند من میگفت. سی سال بدون وقفه کتاب میخوانم ــ و حالا این سنبلکار میآید و میگوید "مسخرهست".
"شما سنبلکار، گفتید «مسخرهست»؟ و مسابقه شترسواری شما ابلهانه نیست؟ ابلهانه که خوبه، منزجر کنندهست! من به زحمت تونستم از بالا آوردن جلوگیری کنم!"
"عالیه. قصد من هم کاملاً این بود. میخواستم انسانی را نشان دهم که از خودش استفراغش میگیرد، اما لااقل خود را بعد خواهد شناخت. و منظورم شمائید!"
ما در میدان گسترده و غیر قابل پیشبینیای به یکدیگر توهین شخصی میکردیم. تولائت شانی از عصبانیت رخش زرد شده بود و تند تنفس میکرد.
"من به شما خواهم گفت که چرا کتابم را دوست ندارید." آب دهانش را قرقره میکند. "چونکه من جرأت کردم از راه حلهای بیاهمیت چشمپوشی کنم! چون من نمیگذارم بوریس در ماجرای سیل بمیرد! درست میگم؟"
بوریس! این را فقط کم داشتم.
غرغر کنان میگویم: "شما هم با این بوریستون، میتونید با هم برید به جهنم! "شما بطور یقین در دام این حقهباز سقوط کردید! و اگر مایل به دانستن باشید: رابطه عاشقانهاش با آبیگایل هم کاملاً ناچیز است!"
"ناچیز! نویسنده جوان آه بلندی میکشد. "اما باید به کسی متعلق باشد!"
"اما نه به بوریس! آیا کس دیگری وجود ندارد؟"
"پس چه کسی؟" تولائت شانی به من میپرد، یقهام را میگیرد و تکانم میدهد. "پس چه کسی!؟"
"مثلاً جانورشناس ــ اسمش چی بود ــ کروناشتات!"
"کروناشتات جانورشناس نیست."
"او یک جانورشناس است! و اگر هم که جانورشناس نباشد، پس باید فرمانده نیروهای ضربتی باشد."
"کروناشتات فرمانده نیروهای ضربتیست!"
"بفرمائید، این هم از این! برای من مهم نیست، میتواند هر چه یا هر کس که میخواهد باشد، باشد! فقط بوریس نباشد! حتی شاید مارینهـآتاکه Marine-Attache' هم منطقیتر باشد! یا پتر Peter! یا بیرنباوم Birnbaum!"
"بیرنبام کیه؟"
"او شرارت کمتری از کروناشتات ندارد، من این را تضمین میکنم! به نظر میرسد بر این باور باشید که خط خطی کردن کاغذ برای به چاپ رساندن یک کتاب کافیست. از خودتون محافظت کنید! شما ای سَنبلکار، درست عمل کردن در چه حاله؟ شخصیتها؟ درگیریهای درونی؟ عمقها؟" حالا این من بودم که مشغول خفه کردن او بود. "عمق مهم است ــ و نه با اجی مجی یا ترجی و چرند و پرند، درست مانند کتاب شما! بوریس! بوریس! آیا باید به این کتاب نام نهاد؟ برای چه کسی؟ مطمئناً نه برای مخاطبین! هیچکس چنین کتابی را نمیخواند! من هم آن را نخواندهام!"
"شما کتاب را نخواندهاید؟"
"نه. و چنین قصدی هم ندارم!"
با این حرف میگذارم آنجا بنشیند.
احتمالاً هنوز هم آنجا مانند احمقی نشسته است. و این حقش است.
_ پایان _
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 1:29 توسط سعید از برلین
|

هرچه کوشش میکرد اساس ایمانش را که بر نادیدنیها بنا بود با علم ثابت کند مؤفق نمیگشت!
طوری داخل اتاق میشود که انگار حکم تخلیه خانه استعجاریش را هنگام داخل شدن به اداره کنار در ساختمان به دستش دادهاند! پیش خودم فکر کردم شاید دیشب با خانواده عروس سر مهریه معاملهاش نشده است! میدانستم آن دسته از زنانی را دوست دارد که برایشان مهریه مهم نیست! سخت معتقد بود که چنین زنهائی به اندازه صد تا مرد ارزش دارند! و هر وقت از او میپرسیدم "پس تو چرا مایل نیستی برای چنین زنهائی مهریه تقبل کنی؟" جواب قانع کنندهای نداشت! ــ همیشه آه میکشید و میگفت: خدا یکی و چنین زنی هم یکی!
داخل اتاق که میشود سلام نمیدهد، انگار در ذهن خود با کسی در حال بحث و مجادله کردن است! برایش قهوه میریزم و برای اینکه از رویا بیرون بیاورمش میپرسم:"خوب، کی ایشاءالله شیرینی عروسی میخوریم!". سؤالم نه تنها از رویا خارجش نساخت، بلکه دیوانهاش کرد! انگار با مخاطب یا مخاطبین نامرئیای در مجادله است داد میزد: "چرا مهم نیست؟ خیلی هم مهمه، ولی نازکش!"
با فریاد او چرت هر سه مأمور حراست میپرد! چشمهایشان را باز میکنند، خمیازهای میکشند و برای اینکه حدس بزنند چه اتفاقی رخ داده است بهم نگاه میکنند! پس از لحظهای نشئهگی نفر اول بالا میزند و پلکهایش دوباره روی هم میافتند. دومین مأمور چشمکی به نفر سوم میزند و همکارشان را با اشاره ابرو نشان میدهد و سر خود را به این معنی که "وضعش توپ توپه!" حرکت کجی میدهد! سیگار خاموش شده کنار لبش را با آتش فندک روشن میکند و با دومین پک پلکهای او هم بسته میشوند! سومین مأمور با دیدن چرت زدن دو همکارش زیر لب زمزمه میکند "جنسش انگار بد نیست!" و سرش را دوباره روی میز قرار داده و به خواب میرود.
مدام مثل شوک زدهای که با دیدن دزد مرتب فریاد میزند "دزد ... دزد ..." مرتب تکرار میکرد: "چرا مهم نیست؟ خیلی هم مهمه، ولی نازکش!". کمی تعجب میکنم، مقداری آب سرد به صورتش میپاشم، مانند گربهای که دشمن آب باشد و در وان حمام انداخته باشندش چشمهایش را چند بار ناباورانه باز و بسته میکند و میگوید: "این چه شوخیایه!"
دیشب بعد از گذشت بیش از ده سال که از سومین ازدواجش میگذشت ــ هر سه ازدواج فقط یک روز دوام داشتند!ــ به خواستگاری رفته بود. خانواده عروس به طرق مختلف میخواستند از زیر زبانش بکشند که آیا داشتن پرده بکارت عروس برایش مهم است یا نه! ــ دخترشان قبلاً یک بار ازدواج کرده بوده است. البته با شناختی که من از همکارم دارم میدانم که او از همان دوران کودکی هم با پرده دشمنی خاصی داشته و حالا هم حتی تمام پنجره اتاقهایش فاقد پردهاند. خود او هم آدم رکیاست و همیشه حرفهایش را بی پرده میزند!
نه، من مطمئن هستم که پرده بکارت داشتن عروس برایش اصلاً مهم نبود، و خوشحال هم میشد که اگر قبلاً کس دیگری این کار خطیر «پردهدری» را با عروسش انجام داده باشد! آنها دیشب حتی بر سر مهریه هم به توافق رسیده بودند، اما بالاخره پافشاری خانواده عروس و همینطور آن نوعی که آنها میخواستند جواب این سؤال را از زیر زبانش بکشند کار خودش را کرد، خاطرات نامطلوب گذشته جلوی چشمانش رژه رفتند و او را با خود به سر حد جنون بردند و همانجا تنها و بیکس رهایش ساختند.
حالا کمی آرام گرفته بود. جرعهای قهوه مینوشد، بعد اما غفلتاً شلوارش را پائین میکشد، دستگاه تناسلیاش را خارج میسازد و نشانم میدهد! یک آن جا میخورم، ولی چاره را در این میبینم که به آنچه میخواهد نشانم دهد نگاهی بیندازم و ببینم جریان از چه قرار است! آلتش شبیه به آلتهای معمولی نبود! تیزی موشک مانند رأس آن مانند یک پنجریالی پهن بود!
همانطور که بیمقدمه شلوارش را پائین کشیده بود، دوباره آن را بالا میکشد و در حالی که از چشمانش غم میبارید در حال نشستن میگوید: "میبینی پرده چه بلائی به سرم آورده؟!". بعد جرعه دیگری از قهوهاش مینوشد و شروع به تعریف و درددل میکند: امان از هر چی پرده محکمه! دیدی در عرض یکساعت تو شب زفاف چه بلائی به سرش اومده؟ امان از پرده ... امان از پرده!
اولین ازدواجش چند ساعت بیشتر طول نکشید. شب زفاف روی تخت، وقت دخول، با اولین ضربه نیم متر به عقب پرتاب شده بود! ــ زنش قبلاً یک بار ازدواج کرده بوده، اما برای سرپوش گذاشتن بر آن با عمل جراحی دوباره برای خودش پرده بکارت دوخته بود! دکتر حرامزاده و مال دوست هم بجای استفاده از جنس خوب از مادهای استفاده کرده بود که مانند بادکنک کلفتی حالت ارتجاعی داشت! در ازدواج دوم هم شانس نیاورده بود و همسرش قبلا دست به عمل جراحی زده بود! اما جنس پرده او مانند ملامین نشکن بود و پاره نمیشد! خلاصه دستگاه تناسلیاش بعد از دومین ازدواج بخاطر اجبار در ضربه زدنهای محکم! برای پاره کردن پرده به این شکل مضحک در میآید. ازدواج سوم اما خیلی وحشتناکتر از دو ازدواج دیگر بود! زن سوم هم با عمل جراحی پرده تازهای ساخته بود! این بار هم جراح پولدوست و نالوطی بود و مواد اولیه پرده سازی را از چین وارد کرده بود که با شمشیر هم پاره نمیشد! خلاصه آن شب با سختی و بدبختی و زدن چند ضربه محکم مؤفق به پاره کردن میشود، اما آلت تا نیمه در پرده پاره شده باقی میماند. دیگر نه راه پس داشت و نه راه پیش! سرتان را درد نیاورم، آنها را مانند دوقلوهای بهم چسبیدهای همانطور لخت و عور به بیمارستان میبرند! دکتر نمیتوانست برای آنها کاری انجام دهد! اولین پیشنهادش به او این بود: "اجازه بدهید آلت همانجا که هست بماند!"، و بعنوان دومین پیشنهاد گفته بود: "میتوانم با بریدن آلت از ته و با یک عمل جراحی دیگر شما را زن و زنتان را مرد سازم!" و سومین پیشنهادش این بود: "میتوانم آلت را از نیمه طوری ببرم که هم خدا را خوش بیاید و هم پیغمبر را!" او اما راضی نشد و با تقلا به هر بدبختی که بود آن را بیرون کشیده و از همانجا مستقیم برای انجام مراسم طلاق به سمت اولین محضر براه افتاده بودند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 14:16 توسط سعید از برلین
|

سکوتی از سُرب تهدید به بستن راه نفسم میکند. من باید یک چیزی میگفتم:
و میگویم "من باید یک چیزی بگویم. شما وقت زیادی برای نوشتن این کتاب صرف کردید."
تولائت شانی سری تکان میدهد: "سه سال. اما سوژه را خیلی طولانیتر با خودم حمل میکردم."
"این را بلافاصله میتوان احساس کرد. کار به بلوغ رسیدهایست."
سکوت. سکوتی سربین. و هیچ راه نجاتی پیدا نبود. دوستان در مواقع احتیاج؟ نگوئید که خندهام میگیرد.
نویسنده جوان با صدائی لرزان از هیجان و انتظار از من درخواست میکند: "لطفاً حالا نظرتونو به من بگید."
"من خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم."
"از تمام مطالب کتاب؟"
در آخرین لحظه از دام میگریزم.
تولائت شانی از گوشه چشم با نگاهی نافذ مرا تماشا میکرد. اگر حالا جواب میدادم: "بله، از تمام مطالب کتاب" ــ او فوری متوجه میگشت که من کتاب را نخواندهام.
میگویم: "من میخواهم با شما کاملاً روراست باشم، ابتدای کتاب چندان خارقالعاده نیست."
تولائت شانی آهی با ناامیدی میکشد: "شما هم؟ اصلاً فکرش را نمیکردم. یک نویسنده با تجربه مانند شما باید بداند که هر کتابی محتاج در معرض دید واقع شدن است."
کمی تندخویانه میگویم "نمایشگاه کتاب؟ مهم این است که آیا آدم فوری جذب یک کتاب میگردد یا نه."
تولائت شانی سرش را پائین میاندازد و در این حالت چنان غمگین بود که باعث تأسفم گشت. اما چرا او اصلاً چنین نمایشنامههای خستهکنندهای مینویسد.
من به او دلداری میدهم: "کمی دیرتر حتماً خیلی بهتر خواهد شد. فیگورهای شما خیلی خوب ترسیم شدهاند. و داستان آتمسفر و ریتم خوبی دارد."
"شما هم معتقدید که باید نیمی از بخشهای توصیفی کتاب را حذف میکردم؟"
"اگر این کار را میکردید پرفروشترین کتاب میشد."
تولائت شانی بسیار سرد میگوید: "امکان داشت. اما برای من توضیح کاملاً دقیق اینکه چرا بوریس Boris به شورشیان میپیوندد مهمتر بود."
بوریس!! و بعد اضافه میکنم: "بوریس البته کاراکتریست که آدم نمیتواند زود فراموشش کند. آدم متوجه میشود که تمام عشق زن به او اختصاص دارد."
تولائت شانی با چشمان گشاد شده و وحشتزدهای به من خیره شده بود:
"عشق؟ من بوریس را دوست داشته باشم؟ این خوک را؟ این جنایتکار را؟ بوریس تنفرانگیزترین فیگوریست که تا حالا خلق کردهام!"
با سرزنش میگویم: "فکر میکنید. اجازه بدید بهتون بگم که شما خودتون رو در مخفیترین عمق درونتون مانند او میبینید."
تولائت شانی رنگش میپرد.
او بی صدا غر غر میکند: "چیزی که شما میگوئید برایم مانند ضربه چماق است. وقتی من شروع به نوشتن کتاب کردم، اطمینان کامل داشتم که از بوریس متنفرم. اما بعد، وقتی که او در نزاع میان پتر Peter و مارینهـآتاکه Marine-Attache' درگیر میشود و با این وجود به مادرش از اینکه او به آبیگایل Abigail تجاوز کرده است چیزی نمیگوید ... شما که به یاد میآورید؟"
"البته که به یاد میآورم! او چیزی به مادرش نگفت ..."
"درسته. من در این وقت از خودم پرسیدم: که این بوریس، با تمام سرگردانی و کاستیهایش، آیا مانند همیشه همان انسان باارزش جانورشناس نیست؟"
مداراجویانه میگویم: "ما همه انسانیم. بعضی از انسانها اینطورند، بعضیها طور دیگرند، اما در اصل همه ما برابریم."
"من هم دقیقاً میخواستم همین نتیجه را بگیرم."
نکند که من کتاب را ناخودآگاه، بدون آنکه متوجه شده باشم خوانده بودم؟
تولائت شانی با تأخیر میگوید: "از اطراف مختلفی مطمئنم ساختند که این کتاب، حداقل آنچه که به سوژه مربوط میشود قویترین اثرم است."
من متفکرانه به سقف نگاه میکردم، طوریکه انگار میخواستم تمام آثار نویسنده امیدوار و جوان را فقط با یک نگاه به یادآورم. در حالیکه من هنوز خطی از او نخوانده بودم. برای چه باید میخواندم؟ این تولائت شانی اصلاً چه کسی است؟ چرا کتابهایش را برایم میفرستد؟ مگر نشنیده است که میگویند باید همیشه چیزها را در جای خودشان قرار داد.
"من اما معتقد نیستم که این بهترین کتاب شماست. اما مطمئناً از پرهیجانترین کتابهایتان است."
تولائت شانی تکانی میخورد. بدون شک تیرم به حساسترین نقطهاش خورده بود. متأسفم. یا اینکه باید وقتی او کارهای تفننیاش را بدون مطالعه قبلی انجام میدهد از روی ادب تعظیم هم بکنم؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 2:50 توسط سعید از برلین
|

ادعا میکرد هنگام عبادت خدا را میبیند،
اما باز اصرار میورزید که خدا نادیدنیست!
خیلی کم آرزوی داشتن احساس خوشبختی میکنم. اما لحظاتی که سر حال نیستم با زمزمه کردن "تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها" اعتقادم را به اینکه تضاد هر چیز ــ مانند زندگی و مرگ یا شب و روز ــ در درون خود همان چیز مخفیست در خودم تقویت میکنم. یا به تعبیری دیگر: این نوید را به خود میدهم که پایان شب سیه سفید است؛ یعنی چه غم اگر حالت اکنون خوش نیست ولی دقت کن و ببین که کی خوش میگردد ــ که گاهی انسان خوش است اما از آن چیزی نمیداند، یا ناخوش است و میپندارد خوشبختی بجز این نمیباشد!
تا همین چند لحظه پیش خیلی خوشبخت بودم. همه چیز آماده بود، ولی کاغذ سیگاری جلوی چشمم نمیدیدم. کمی با خم کردن خود به سمت میز روی آن را گشتم، اما از کاغذ سیگار نشانهای نبود. بخاطر بلند شدن دو تا فحش ساده به کاشف اولیه تنباکو دادم و بعد شروع به گشتن کردم، همه چیز به چشمم خورد بجز کاغذ سیگار! بعد طوریکه انگار حلقه طناب داری را به گردنم انداخته باشند و من مطمئن از اینکه الساعه میکشندم بالا چند تا فحش خواهر و مادر هم چاشنی فحشهای قبلی میکنم و وقت برگشتن به خودم میگویم "حالا که تا اینجا آمدی، حداقل زیر این عتیقهای که خداد سال میگذرد که از جایش تکان نخورده را هم با آن انگشتهای اسکلهتیات یک دستی بکش!" و بعد با ناامیدی دستم که در اثر به این سمت و آن سمت بردن کمی زخمی شده بود را با زحمت از زیر آن عتیقه بیرون میکشم و به همراه گرد و خاک و تارهای عنکبوتی که به دستم چسبیده بود یک کاغذ سیگار هم بیرون میکشم! آری، در این لحظه باز احساس خوشبختی زیادی کردم. انگار که مرده بودم و دوباره به من زندگی بخشیدهاند، و جهان را هم به جبران آن چند لحظه یأس و ناامیدی و خشم که باید تحمل میکردم به آن افزودهاند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 5:3 توسط سعید از برلین
|
پدران ما، که هزاران سال پیش خط عبری را اختراع کردند، باید چپدست بوده باشند، زیرا آنها از راست به چپ مینوشتند. بعلاوه آنها را طوری مینوشتند که دستخط کتابهای مقدس توسط هر احمق بی سر و پائی نتواند خوانده شود. به این خاطر تمام حروف صدادار را مانند تندنویسان به قتل میرساندند. از این رو نوشتن به زیان عبری آسانتر از خواندن آن است. جای تعجب ندارد که نویسندگان عبری زبان مدام تبآلود در جستجوی خواننده آثارشان میگردند. تعداد خوانندگانشان روی هم رفته به سه نفر میرسد: ناشر، چاپچی و ویرایشگر. بعنوان چهارمین نفر هم مرا میخواهند.
جریان تولائت شانی Tola'at Shani ناراحتم ساخته بود. نه، واقعاً کار قشنگی نبود: شش ماه پیش یک کتاب جدید برایم فرستاد که من آن را فوری روی میز یا جای دیگری گذاشتم ــ و از آن زمان به بعد در آنجا، یا هر جای دیگری که قرار دارد، باید تار عنکبوت بدورش بسته شده باشد.
در ابتدا با بهانههای معمول "بدستم رسید!" مؤفق میگشتم و وقتی تولائت شانی را از دور میدیدم فریاد میزدم: "به محض پیدا کردن چند ساعت وقت آزاد آن را خواهم خواند!" و نویسنده جوان بخاطر وعدههائی که به او میدادم لبخند سپاسگزارانهای به من میزد.
بعد از چند هفته وقتی غیر منتظره نزدیک بود تقریباً تنه به تنه هم بخوریم، وسوسه شدم و گفتم که تا نیمه کتاب را خواندهام و باید بعد از به پایان رساندنش در باره آن با هم صحبت کنیم.
پس از آن ملاقات غیرمنتظره پیشامد بسیار شرمآوری رخ میدهد. تولائت شانی داخل کافه میشود و درست لحظهای که نگاهش را به در آشپزخانه میاندازد من خودم را از کافه به بیرون میلغزانم.
هنوز هم کاملاً دقیق به خاطر میآورم که در این روز تصمیم راسخ گرفتم بعد از رسیدن به خانه کتاب را موشکافانه ورق بزنم. اگر اشتباه نکنم حتی دستم را هم برای برداشتنش دراز کردم. اما در این لحظه زنگ تلفن به صدا آمده بود، یا اینکه زنگ در خانه و یا چیز دیگری اتفاق افتاده بود ــ در هر حال دست دراز شدهام به کتاب نرسید. و این کار انجام نشد.
چند روز قبل وقتی در صف خرید بلیط سینما ایستاده بودم، احساس کردم کسی بازویم را گرفت. او تولائت شانی بود، و هیچ راه فراری نداشتم.
او از من پرسید: "آیا کتاب را خواندید؟"
من سرم را چند بار جدی جنباندم:
"باید مفصلاً در بارهاش با هم حرف بزنیم. من خیلی چیزها برای گفتن به شما دارم. اما اینجا ــ در این صف ــ روی یک پا ــ"
هنوز حرفم تمام نشده بود که کنار باجه فروش بلیط پلاکارد "بلیط تمام شد" بالا میرود. سرنوشتم رقم خورده بود. فقط سقوط ناگهانی یک عقاب سنگی میتوانست نجاتم دهد، و متأسفانه در تلآویو Tel Aviv عقاب سنگی وجود ندارد. اما در عوض قهوهخانههای زیادی دارد، آنقدر زیاد که به احتمال خیلی قوی بتوان میز خالیای برای دو نفر پیدا کرد. تولائت شانی که هنوز بازویم را رها نکرده بود میزی برای دو نفر پیدا میکند. و حالا روبروی هم نشسته بودیم.
تولائت شانی میگوید "شما میخواستید در باره کتابم با من صحبت کنید."
من میگویم "بله. من خوشحالم از اینکه بالاخره شما را میبینم."
این وضعیت مرا به نحوی به یاد نقطه اوج فیلمهای وسترنی میاندازد که در آنها کلانتر و تبهکار در سالن کافه یک خیابان خالی از رهگذر بهم برخورد میکنند و دیگر تصفیه حساب نهائی اجتنابناپذیر میگردد. خیابان دیسنگوف Dizengoff هم ناگهان خالی از مردم به نظر میآمد. من به یاد نمیآورم که این خیابان را تا حال چنین خلوت دیده بوده باشم. هیچ چهره آشنائی نمیخواست ظاهر شود.
ناامید سعی کردم کتاب را به خاطر آورم، اما مدام فقط کاغذ قهوهای بسته بندیاش که هنوز باز نکرده بودم پیش چشمان باطنم ظاهر میگشت. کاش لااقل میدانستم که کتاب در باره چه موضوعی نوشته شده است! آیا یک رمان بود؟ یک مجموعه داستانهای کوتاه یا کتاب شعر بود؟ نمایشنامه؟ مقاله؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۱ساعت 23:50 توسط سعید از برلین
|

قدرت دید چشم سمت راستم متفاوتتر از چشم چپم میباشد، درست مانند قسمت راست و چپ مغز در سرم. و سهم مغز سمت راست سرم در بینش، نصف سهم آن نیم دگر است!
ولی با این حال، انگشتهای دست چپم از قسمت تنبل مغز دستور میگیرند! مثلاً وقتی روزی روزگاری بخواهد شست دست چپم شکل بیلاخ به خود بدهد، مخاطبم ده کوچه هم رد شده است. اما دست راستم وحشیست، مثل آنارشستها نه دستور از چپ و نه از راست مغز، بلکه مستقیم از رگ و پی درهم فرو رفته بی سر و ته در کاسه سر میگیرد. اگر هم گاهی به هوس میافتد، و گوش میسپارد که دستور چه میتواند باشد، فقط از این روست که تا عکسش را به نمایش بگذارد! درست مانند آن بودیستی که پدر و مادرش به او گفته باشند: این کتاب چند صفحهای کتاب راهنمای زندگی توست، و اگر آنچه درونش نوشته آمده است را خوب اجرا کنی، هم در این دنیا با آسایش زندگی خواهی کرد، هم در آن گیتی. و بعد این بودیست با وجود دانستن این مطلب اما عکس آنچه در کتاب آمده را مو به مو عملی میسازد!
پای راست و چپم هیچ کم از این دو دست ندارند! با این تفاوت که کف پاهایم در تابستان در کفش عرق میکنند و بوی بدی میگیرند، اما دستهایم در زمستان با دستکش هم نه تنها عرق نمیکنند بلکه گاهی هم انگشتها مثل شاخههای نازک بید میلرزند!
هیچوقت راضی نشدم شکل دو نیمه شده مغزم را تغییر بدهم. چرا باید این کار را بکنم؟ چه کسی میگوید بیلاخ فوری دادن هم هنر است؟ ثواب بیلاخ ندادن بیشتر است، و کسی هم بخاطر دیدن این حرکت شنیع! دیگر از دستم دلگیر نمیشود! تازه بعد از چند بار قصد انجام این کار و به موقع توفیق نیافتن در آن! این عمل خود به خود از مرکز اصلی اتاق فرمان حذف و آدم کمی مؤدبتر میگردد!
خدا را چه دیدی، شاید قیافهام در اثر حذف تدریجی امثال چنین رفتارها، کمکمک نورانی شود و من هم روزی برنده مسابقه انتخاب پاپ اعظم گردم!
عکسی از خود میگیرم،
و به جای نگاه کردن به خویش در آینه،
در مونیتور، و در قطع بزرگ، فقط عکس تو را میبینم.
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 4:5 توسط سعید از برلین
|
این عکسیست که امروز هنگام ترجمه آخرین قسمت داستان از خودم گرفتم.
لنه بدنبال جسد میآمد؛ چهرهاش رنگی سفید مایل به آبی داشت، دایرههای قهوهای رنگی دور چشمانش نشسته بودند.
تیل اصلاً به او نگاه نمیکند، اما لنه از دیدن شوهرش به وحشت میافتد. گونههای مرد فرو رفته و مژه و ریشاش چسبناک بودند، و چنین به نظر لنه میآمد که انگار موهای سرش هم از قبل سفیدتر شده است. اثر اشگهای خشک شده سراسر چهره مرد را پوشانده بود و چشمانش نوری سست و بیقرار داشت که با دیدنشان زن وحشتزده گشت.
آنها برانکارد را هم با خود آورده بودند تا بتوانند با آن جسد را حمل کنند.
برای مدتی یک سکوت مخوف برقرار میگردد. اندوهی عمیق و وحشتناک بر تیل مستولی میگردد. هوا تاریکتر میشود. گلهای گوزن در فاصلهای دور از خاکریز ایستگاه قطار برای استراحت کردن مینشینند. گوزن نر گله در وسط ریلها از حرکت میایستد. با کنجکاوی گردن چابکش را به اطراف میچرخاند، در این لحظه سوت قطار به صدا میآید و او همراه با گلهاش مانند برق ناپدید میگردند.
همزمان با به حرکت افتادن قطار تیل در هم میشکند.
قطار بار دیگر توقف میکند، و حالا کارگران در این باره که چه باید انجام گیرد مشورت میکنند. تصمیم بر این میگیرند که از جسد کودک موقتاً در اتاقک نگهبانی نگهداری کنند و به جای او تیل را که بهیجوجه نمیتوانستند دوباره بهوش بیاورندش بر روی برانکارد قرار داده و به خانه برسانند.
و چنین هم میکنند. دو مرد برانکارد حامل مرد بیهوش را حمل میکردند، لنه بدنبال آنها میرفت و مدام زار زار میگریست و با چهرهای که اشگ از آن جاری بود کالسکه را بر روی شنها به جلو هل میداد.
ماه مانند گوی غولپیکر ارغوانی رنگ درخشانی بر روی زمین جنگل نشسته بود. چنین به نظر میرسید که هرچه ماه بالاتر میرود کوچکتر و کمرنگتر میشود. عاقبت ماه شبیه به لامپی بر بالای جنگل آویزان میگردد و از میان تمام درزها و شکافهای تاج درختان بصورت بخاری از نور کدر که چهره مردهشان را رنگ لاشه مانندی میزد رو به پائین هجوم میبرد.
آنها نیرومندانه اما با احتیاط قدم به جلو برمیداشتند، حالا از میان درختان جوان در هم تنیده و سپس دوباره از راه طولانی کنار جنگل قدیمی حصار گشتهای میگذرند که درونش مانند حوضچهای تاریک نور کمرنگی انباشته شده بود.
مرد بیهوش گهگاهی نفس نفسی میزد یا شروع به خیالپردازی میکرد. چندین بار مشتش را گره کرده و با چشمانی بسته سعی در بلند کردن خود میکند.
برای عبور دادن او از روی رودخانه زحمت زیادی لازم بود؛ و آن دو برای آوردن زن و نوزاد یک بار دیگر باید به آن سمت آب میراندند.
پس از طی کردن سربالائی دهکده چند نفر از اهالی آنها را میبینند و این خبر ناگوار را فوری همه جا پخش میکنند.
تمام اهالی میآیند.
لنه با دیدن آشنایانش دوباره شروع به شگوه و زاری میکند.
آنها با سختی مرد بیمار را از راه باریک پلهها بالا برده و او را در خانه فوری روی تخت قرار میدهند. کارگران بلافاصله برمیگردند تا جسد کوچک توبیاس را بیاورند.
افراد مسن و با تجربه کمپرس سرد را توصیه میکنند، و لنه با هیجان و محتاطانه دستوراتشان را به اجرا درمیآورد. او حولهها را در آب یخ آب چاه قرار میداد و به محض اینکه پیشانی سوزان مرد بیهوش حوله را گرم میساخت با حوله سرد دیگری عوض میکرد. او با نگرانی تنفس کردن مرد را تماشا میکرد و به نظرش میآمد که دقیقه به دقیقه منظمتر نفس میکشد.
هیجان روز به شدت خستهاش ساخته بود و تصمیم میگیرد کمی بخوابد، اما با وجود خستگی خوابش نمیبرد. مهم نبود که چشمانش را باز یا بسته نگاه دارد، مدام حوادث گذشته از برابر آنها میگذشتند. نوزاد خواب بود. برخلاف عادت معمول خیلی کم به نوزاد رسیده بود. او کاملاً به فرد دیگری تبدیل شده بود. هیچ رگهای از سرکشی پیشین در او دیده نمیگشت. آری، این مرد بیمار با آن چهره رنگپریده و قطرات درخشان عرق در خواب بر او حکم میراند.
ماه توسط یک تکه ابر پوشانده میشود، اتاق تاریک میگردد و لنه فقط صدای تنفس سنگین اما منظم شوهرش را میشنود. او فکر کرد که بهتر است شمعی روشن کند. تاریکی وحشت به جانش انداخت. وقتی میخواست از جا بلند شود، بر تک تک اعضای بدنش سرب مینشیند، پلکهایش بسته میشوند و او بخواب ابدی فرو میرود.
پس از گذشت چند ساعت، هنگامی که مردان با جسد کودک بازمیگردند، در خانه را کاملاً باز میبینند. شگفتزده از این جریان پلهها را تا آخرین خانه بالا میروند، آنجا هم در خانه کاملاً باز بود.
چند بار زن را به نام صدا میزنند، اما پاسخی نمیشنوند. عاقبت کبریتی را با کشیدن بر دیوار روشن میکنند و شعله لرزانش ویرانی وحشتناکی را آشکار میسازد.
"قتل، قتل!"
لنه در خون خود غرق و چهرهاش غیر قابل تشخیص بود، با جمجمهای خرد گشته.
"او زنش را کشته است، او زنش را کشته است!"
آنها پریشان به این سو و آن سو میرفتند. همسایهها میآیند. یکی از آنها به کالسکه برخورد میکند. "آسمان مقدس!" و خود را، با رنگی پریده و نگاهی پر از وحشت کنار میکشد. نوزاد با گردنی بریده درون کالسکه قرار داشت.
مرد نگهبان ناپدید شده بود؛ جستجوئی که در آن شب انجام گرفت بی نتیجه ماند. صبح روز بعد یکی از نگهبانها تبل را نشسته بر روی ریلها، جائیکه توبیاس کوچک توسط قطار زیر گرفته شده بود میبیند.
او یک کلاه پشمی قهوهای رنگ در بغل نگاه داشته بود و آن را انگار که موجود زندهایست مرتب نوازش میکرد.
مرد نگهبان چند سؤال از او میپرسد، اما جوابی دریافت نمیکند و متوجه میگردد که با دیوانهای روبروست.
دفتر مرکزی را از جریان مطلع میسازد و تلگرافی تقاضای کمک میکند.
حالا چندین مرد سعی میکنند او را قانع سازند که از ریلها کنار برود، اما بیفایده.
قطار اکسپرس که در این لحظه از آنجا میگذشت، باید توقف میکرد، و ابتدا با برتری کارمندان قطار مؤفق گشتند مرد بیمار را که حالا شروع به خشمگین شدن و فریاد کشیدن کرده بود با زور از محل عبور قطار دور سازند.
آنها باید دست و پایش را میبستند، و ژاندارمی که در این بین آنجا فرستاده شده بود در حمل و نقل او به بازداشتگاه برلین نظارت میکرد. فردای آن روز اما او را از همانجا مستقیم به بخش بیماران روانی بیمارستان دولتی منتقل میکنند. او هنگام تحویل هم هنوز کلاه پشمی قهوهای رنگ را در دستانش داشت و با دقتی حسدبرانگیزانه و لطیف از آن محافظت میکرد.
_ پایان_
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 22:0 توسط سعید از برلین
|

خورشید آخرین شعلهاش را بر جنگل میپاشاند و بعد خاموش میگردد. تنه درختان کاج مانند اسکلت پوسیده و رنگپریدهای که لایههای سیاهــخاکستری کپک بر آنها سنگینی میکرد خود را تا نوک درختان کشانده بودند. صدای چکش زدن یک دارکوب در سکوت نفوذ میکرد. در فضای آسمان آبی یکدست و سرد فقط یک تکه ابر سرخ با تأخیر در حال گذر بود. سردی نفس باد مانند سردی سرداب میگردد، طوریکه مرد نگهبان سردش میشود و میلرزد. همه چیز برایش تازه و غریب بود. او نمیدانست به کجا رفته، و در احاطه چه چیز قرار دارد. ناگهان یک سنجاقک بر روی جاده میجهد و تیل دوباره همه چیز را به یاد میآورد. او بدون آنکه دلیلش را بداند به خدای مهربان فکر میکند. "خدای مهربون روی جاده میجهد، خدای مهربان روی جاده میجهد." و او این جمله را مانند آنکه بخواهد چیزی را بخاطر آورد بارها تکرار میکند. او ساکت میشود، نوری در ذهنش میدرخشد، "اما خدای من، این یک فاجعهست." او همه چیز را فراموش و خود را متمرکز حمله به این دشمن جدید میسازد. سعی میکند به افکارش نظم و ترتیب بدهد، اما بیفایده بود! کار دشوار و پر پیچ و خمی بود. در این وقت خود را در تصاویر ابلهانه غافلگیر میسازد و با آگاه گشتن از ناتوانیاش به خود میلرزد.
جیغ کودکی از نزدیک جنگل کوچک درختان توس به گوشش میرسد. این زنگ خطری برای اعلام دیوانگی بود. تقریباً بدون اراده میبایست با شتاب به سمت صدا برود و نوزاد را گریان و لگد زنان بدون رختخواب در کالسکه مییابد. او میخواست چه کند؟ چه چیزی او را به اینجا کشانده بود؟ گردبادی از افکار و احساسات این پرسشها را میبلعند.
حال او میدانست که جمله "خدای مهربان بر روی جاده میجهد" چه چیزی را میخواست به او بگوید. "توبیاس" ــ زن اونو کشت ــ لنه ــ من توبیاسو به دست او سپرده بودم ــ "نامادری، مادر بد" او دندان قرچه میکند، "و بچه حرومزادهاش زندهست." مه قرمز غلیظی حواسش را میپوشاند، دو چشم کودکانه در او نفوذ میکنند؛ او چیزی نرم، گوشتالو را میان انگشتانش حس میکند. صداهائی مانند سوت زدن و غرغره کردن مخلوط با فریاد گرفتهای که او نمیدانست از کیست به گوشش میرسند.
در این لحظه چیزی مانند قطره داغ موم مهر در مغزش میچکد و ذهنش به کار میافتد. نوسان طنین صدای زنگ خطر در هوا را در حال آگاه شدن از حال خود میشنود. ناگهان متوجه میگردد که باید کاری انجام دهد: دستش را از گلوی نوزاد که در زیر پنجهاش به خود میپیچید برمیدارد. ــ نوزاد تقلائی برای نفس کشیدن میکند، و بعد شروع به سرفه کردن و جیغ کشیدن میکند.
"او زندهست! خدا را شکر، او زندهست!" او نوزاد را رها میکند و به سمت محل تقاطع عبور قطار و عابرین پیاده میرود. در فاصلهای دور دود تیرهای بر بالای ریلها میغلطید و باد آن را به زمین میکوبید. پشت سرش صدای نفس نفس زدن قطاری را میشنود که به تنفس کردن یک غول بیمار شباهت داشت.
شفق سردی بر بالای منطقه قرار گرفته بود.
تیل توانست قطار شن و ماسهبری را پس از جدا شدن ابرهای دود از هم بشناسد که بدون بار بازمیگشت و کارگرانی را با خود حمل میکرد که تمام روز را در مسیر ریلها کار کرده بودند.
برای حرکت این قطار بر روی ریلها زمان به اندازه کافی در نظر گرفته شده بود و اجازه داشت برای بردن کارگرانی که در اینجا و آنجا در مسیر ریلها کار میکردند همه جا توقف کند و آنها را با خود ببرد و یا اینکه یعضی از کارگران را در محل خدمتشان پیاده کند. قطار با فاصله کمی به اتاقک کار تیل شروع به ترمز گرفتن میکند. صدای یک جیغ بلند، یک تق تق، و تلق تلق و جرنگ و جرنگ بطور گستردهای در سکوت شب نفوذ میکنند، تا اینکه قطار با صدای تیز و کشیدهای متوقف میگردد.
تقریبا پنجاه کارگر زن و مرد در فرقونهای بزرگ حمل شن که لوکوموتیو بدنبال خود میکشید پخش بودند. تقریباً همه مردان کارگر ایستاده بودند و برخی از آنها کلاه بر سر نداشتند. در وجود همگی یک حالت رسمی مرموزی وجود داشت. هنگامی که آنها مرد نگهبان را میبینند پچ پچی در میانشان بلند میشود. افراد مسنتر پیپ خود را از میان دندانهای زردشان خارج ساخته و آنها را محترمانه در دست نگاه میدارند. اینجا و آنجا زنی صورتش را میچرخاند و آب چشم و بینیاش را پاک میکند. راننده قطار پیاده میشود و به سمت تیل میرود. کارگران میبینند که او به تیل دست رسمیای میدهد، و بعد تیل با گامهای آهسته و تقریباً نظامی به سمت آخرین واگن میرود.
با وجودیکه تمام کارگران او را میشناختند اما هیچ کدامشان جرئت مخاطب قرار دادن او را نداشتند.
در این لحظه کسی از آخرین فرقون توبیاس کوچولو را خارج میسازد.
او مرده بود.
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 0:15 توسط سعید از برلین
|

خیلی داره سعی میکنه تعجبشو مخفی نگهداره و طوری رفتار کنه که مثلاً همه چیز روبراهه و روال عادیشونو طی میکنن!
من یک چشمی بهش نگاه میکردم و همزمان از خودم میپرسیدم: دلیل داشتن دو تا چشم چی میتونه باشه؟ در دوران کودکی هم همیشه وقتی از این دست سؤالها به ذهنم میرسید با جواب دندان شکن: "کار خدا بی حکمت نیست" قضیه رو یک طوری ماست مالی میکردن. حالا هم این جواب گوشه ذهنم برای خودش یه گوشه دراز کشیده و داره نگاه میکنه ببینه که بالاخره من دلیل داشتن دو عدد چشم رو کشف میکنم یا نه!
در اینکه خیلی از اعضای بدن انسان دو سوراخهست شکی درش نیست! مطمئنم که کسی از داشتن دو تا گوش ناراضی نیست. اما وقتی گوشهای درازی نصیبش میشه کلی از دست زمونه شگوه و شکایت میکنه! یا عمل جراحی کوچک کردن گوش هنوز مد نشده و یا اینکه از نظر اقتصادی صرف نمیکنه مثل دماغ داد دست جراح و کوچکش کرد. خیلی ها حتی معتقدند که گوش دراز نشونه هوش زیاده! ولی اگه به کسی بگی: اِوا چه گوشات قشنگه، چقدر شبیه و اندازه گوشای خره، انگار فحش خواهر و مادر بهش داده باشی ناراحت میشه! حالا این تضاد رو باید به چه شکل حل کرد نه شتر میدونه و نه زرافه، هرچند گوشهای زرافه هم بلنده، ولی هوش زرافه کجا و هوش خر کجا، هوش خر از نوع زمینیه! ــ "فرق از زمین تا آسمانست" ــ اینو من نگفتم، اینو یک گور خر گفت و در رفت. باری، آری، میگفتیم! خلاصه، داشتم یک چشمی به رفیقم که هنوز هم خوب تو نقشش فرو نرفته بود، ولی هنوز هم از رو نمیرفت و نمیخواست بپرسه که جریان از چه قراره؟ چرا یک چشمی نگاهم میکنی؟ و در عوض بجای سؤال کردن دستشو مثل ایتالیائیها در حال صحبت کردن مدام حرکت میده و طرف چشمی که بسته است میبره تا عکسالعمل منو ببینه! انتظار داره به سؤال طرح نشدهای پاسخ بدم!
اما فکر کردن به اینکه چرا انسان به جای یک چشم دو چشم داره، و همینطور بخاطر پیدا نکردن یک جواب قانع کننده باعث میشه که به جای خاموش کردن کنجکاوی این رفیق خلتر از خودم ازش بپرسم که چرا انسان دو تا چشم داره؟
کنجکاویش دستخوش تلاطم میشه، با دستپاچگی میگه: پس باید چند تا داشته باشه؟
میگم: یکی.
کنجکاویش تبدیل به تعجب میشه، میگه: چرا یکی؟
خیلی دلم میخواست میدونستم آدم باید چند تا چشم میداشت تا این سؤال سخت و وقتگیر خودشو مثل سریش به ذهنم نمیچسبوند و من میتونستم بجای این بچهبازی با فراغ بال برای این خل دلیل یک چشمی نگاه کردنمو توضیح میدادم. اینکه یکی از دلایل قانع کننده داشتن دو گوش لذت بردن از شنیدن موسیقی به طریق استریوفونیکه حرفی توش نیست. ولی اگه اینطوره پس چرا آدم دارای سه تا چشم نیست تا همه چیزو سه بعدی ببینه و حالشو ببره! پس از لحظهای با ناامیدی میپرسم: پس چند تا؟
سرشو کمی به پائین خم میکنه، با انگشت اشاره دست راست تمام سطح لب پائینشو میپوشونه و با بقیه انگشتها چونشو نگه میداره، چشماشو ریز میکنه، سرشو تکون آرومی میده و میگه: همین دو تا خوبه! وگرنه یکی میاد میپرسه چرا آدم هزار تا پا نداره!؟ چرا صد تا دست نداره و شیش تا کله!
بعد دستشو میاره پائین، کمی آروم میگیره و میپرسه: جریان چیه؟ چرا یک چشمی نگاهم میکنی؟
جوابی که داد چیزی به دانشم اضافه نکرد. سؤالش اما بیموقع و غافلگیرانه بود و جلوی راه رسیدنم به یک جواب درست و حسابی یهو سد ساخت.
با این حال مزاح با دوست از واجباته! گفتم: دلیلش خیلی واضح و آشکار جلوی چشمته! برای اینکه همونطور که میبینی دور قاب چپ عینکمو با دستمال کاغذی پوشوندم و محکم چسبکاری کردم! دلیل از این واضحتر؟
با تعجب میپرسه: آخه چرا؟
داستان دونهای که از دو\سه ماه قبل کنار پلک چپم در اومده، و جریان رفتن به داروخانه و خریدن یک کرم و سه روز مصرف بیفایدهاش و بعد از رفتن پیش چشمپزشک و تجویز مصرف دوباره همون کرم اما برای مدت سه هفته رو مو به مو براش تعریف کردم، و گفتم که بینتیجه موندن این درمون آخری بالاخره مجبورم کرد که خودم دکتر خودم بشم، و چون حدس میزنم که دلیل سبز شدن این دونه احتمالاً از نگاه طولانی مدت به مونیتور سرچشمه گرفته باشه، بنابراین برای دادن استراحت به چشم چپ و از تنش خارج ساختنش دست به این روش درمون زدم.
تعجبش رنگ میبازه و لایهای از تفکر جاشو میگیره و زیر لب زمزه میکنه: آره، درست میگی، داشتن یک چشم هم بد نیست!!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 14:35 توسط سعید از برلین
|

قطار مسافربری نزدیک میگردد. توبیاس باید در این قطار باشد. هرچه قطار نزدیکتر میشد، تصاویر نیز پیش چشمان تیل مبهمتر میگشتند. در پایان او فقط پسر از پا افتادهاش را با دهانی خونین میدید. بعد همه جا تاریک میشود.
پس از مدت کوتاهی به هوش میآید. او خود را نزدیک محل خدمتش بر روی شنهای داغ افتاده مییابد. بلند میشود، شن و ماسه را از لباسش پاک و از دهانش به بیرون استفراغ میکند. بعد کمی به خودش میآید و قادر میشود آرامتر فکر کند.
در اتاقک محل کارش ساعت را از زمین برمیدارد و روی میز قرار میدهد. ساعت با وجود افتادن و ضربه خوردن از کار نیفتاده بود و عقربه بزرگ بر عدد دو نشسته بود و او لحظات گذشته را در حال مجسم کردن اینکه در این بین چه اتفاقی میتواند برای توبیاس افتاده باشد از روی صفحه ساعت جیبیاش میخواند: حالا لنه با توبیاس آنجا رسیده است؛ حالا لنه جلوی دکتر ایستاده است. دکتر پسر را تماشا و معاینه میکند و سرش را تکان میدهد.
"بد، خیلی بد ــ اما شاید ... کسی چه میداند؟" او دقیقتر معاینه میکند و بعد میگوید "نه، نه، تموم کرد."
مرد نگهبان با ناله میگوید: "تموم کرد، تموم کرد". بعد اما بلند میشود، قامتش را راست میکند و با چشمانی که در حدقه میچرخیدند و به سمت سقف نگاه میکردند و با دستهای به بالا گرفته شده که ناآگاهانه به مشتی گره خورده تبدیل شده و به تکان افتاده بودند، طوریکه انگار آن فضای تنگ باید توسط مشتش پاره شود فریاد میکشد: "او باید، باید زنده بماند، من به تو میگم، او باید، باید زنده بماند." و در اتاقک را از نو با فشار باز میکند، آتش سرخ شبانگاهی به درون میآید و او خارج شده و دوباره به سوی محل تقاطع ریلها بازمیگردد. او آنجا مدتی مانند آدم شوکزدهای بیحرکت باقی میماند و بعد ناگهان با دستانی رو به جلو به حرکت میافتد و تا وسط خاکریز میرود، انگار که میخواست چیزی را متوقف سازد، چیزی را که از مسیر قطار مسافربری میآمد. در این وضع چشمان کاملا گشاد شدهاش حالتی مانند چشمان نابینایان به خود گرفته بودند.
در حالیکه به طرف عقب گام برمیداشت، به نرمی از میان دندانها کلمان نیمه مفهومی را خارج میساخت: "تو ــ میشنوی ــ صبر کن ــ تو ــ گوش کن ــ صبر کن ــ اونو دوباره بده ــ او پوستش قهوهای و آبی شده ــ آره آره ــ خوب ــ من میخوام پوست زنو دوباره قهوهای و آبی کنم ــ میشنوی؟ صبر کن ــ اونو دوباره به من برگردون."
چنین بنظر میرسید که انگار کسی از کنارش گذشت، زیرا او چرخید و خود را طوری حرکت داد که انگار به دنبال کسی به سمت دیگر میرود.
"تو، مینا" صدایش مانند بچه کوچکی گریان میگردد. "تو، مینا، میشنوی؟ ــ اونو دوباره پس بده ــ من میخوام …" او انگار که میخواهد کسی را بگیرد رو به هوا چنگ میانداخت. "زن ــ آره ــ و بعد میخوام زن رو … و بعد میخوام زن رو هم بزنم ــ قهوهای و آبی ــ آره بزنم ــ و میخوام با ساطور ــ میبینی؟ ــ ساطور آشپزخونه ــ با ساطور آشپزخونه میخوام زن رو بزنم، و بعد به درک واصل میشه."
"و بعد … آره با ساطور ــ آره ساطور آشپزخونه ــ خون سیاه!". کف بر دهان تیل نشسته بود و مردمک چشمان شیشهایش مدام در حرکت بودند.
یک نسیم ملایم شبانگاهی آرام و استوار بر بالای جنگل میوزید، و در سمت غرب آسمان زنگولههای ابری صورتی رنگ آویزان بودند.
بدین ترتیب او تقریباً صد قدم به دنبال شخص نامرئی میرود، تا اینکه ظاهراً دلسرد شده و از رفتن بازمیایستد و با ترسی وحشتناک در چهره دستهایش را دراز میکند، ملتمسانه و قسم دهنده. او چشمانش را ریز میکند و دستش را سایهبان آنها قرار میدهد، تا یک بار دیگر در فاصله دور شخص خیالی را کشف کند. عاقبت دستش خم میگردد، حالت چهره متشنجش بیروحی کُندی به خود میگیرد؛ میچرخد و با زحمت زیاد راهی را که آمده بود بازمیگردد.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 1:51 توسط سعید از برلین
|
مرد نگهبان غرق اندوه و اندیشه پسر نیمه مرده را روی برانکارد قرار میدهد. حالا او آنجا در اندامی تباه گشته دراز کشیده بود، و گهگاهی نفسی طولانی و پر سر و صدا سینه استخوانیاش را که از زیر پیراهن پاره دیده میگشت بالا میآورد. دستها و پاهای کوچک که بجز از قسمت مفصلها از جاهای دیگر نیز شکسته بودند شکل وحشتناکی داشتند. پاشنه پاهای کوچکش به جلو چرخیده و بازوها در اطراف برانکارد در نوسان بودند.
لنه مدام مینالید وشکایت میکرد؛ همه اثرات سرکشی سابق از وجودش شسته شده بود. او بیوقفه داستانی را تعریف میکرد که باید وی را از هرگونه قصوری مبرا میساخت.
بنظر میآمد که تیل توجهای به او نمیکند؛ چشمان مضطربش با حالت مخوفی به کودک خیره شده بودند.
بر آن اطراف سکوت حاکم شده بود، سکوتی مرگبار؛ ریلها، سیاه و داغ بر روی سنگریزههای درخشان در حال استراحت بودند. نیمروز باد را خفه ساخته بود و جنگل مانند سنگ بیحرکت ایستاده بود.
مردها آرام با هم مشورت میکردند. سریعترین راه برای رسیدن به فریدریشسهاگن Friedrichshagen رفتن به ایستگاهیست که در مسیر برسلاو قرار دارد، چون قطار بعدی که یک قطار سریعاسیر است در ایستگاههای نزدیک به فریدریشسهاگن توقف ندارد.
بنظر میآمد که تیل در حال فکردن است که با آنها برود یا نه. در حال حاضر کسی آنجا نبود که بتوانند کار او را انجام دهد. خاموش و با حرکت دست به زنش اشاره میکند که برانکارد را از روی زمین بلند کند؛ زن گرچه بخاطر تنها گذاشتن نوزادش نگران بود، اما جسارت مخالفت نکرد. او و مرد غریبه برانکارد را حمل میکنند. تیل قطار را تا مرز محل نگهبانیاش همراهی میکند، بعد میایستد و دور شدن قطار را مدت درازی نگاه میکند. ناگهان با کف دست چنان محکم به پیشانیاش میزند که پژواک آن تا فاصله دوری میرود.
او تصور میکرد با این کار میتواند خود را از خواب بیدار سازد و به خود بگوید: "این شاید یک خواب بوده، درست مثل خواب دیروز" ــ اما فایدهای نکرد ــ و او بجای رفتن بیشتر تلو تلو خوران خود را به اتاق کوچکش رساند. درون اتاق با صورت به زمین سقوط میکند. کلاه خدمتاش به گوشهای میغلتد، ساعت جیبیای که او به شکل اغراقآمیزی همیشه تمیز نگاه میداشت از جیبش به بیرون پرت میگردد، درش از جا کنده شده و شیشهاش میشکند. انگار یک مشت آهنین گردنش را گرفته، چنان محکم که نمیتوانست خود را حرکت دهد، هرچند او با آه و ناله بلند سعی در رها کردن خود میکرد. پیشانیاش سرد شده بود، چشمانش خشک و گلویش میسوخت.
آژیر خطر او را از خواب بیدار ساخت. حمله رو آورده به او در اثر آژیر که هر بار با سه بار پشت سر هم زنگ زدن اعلام خطر میکرد کاهش یافت. تیل توانست از جا برخیزد و مأموریتش را انجام دهد. گرچه پاهایش مانند سرب سنگین بودند، گرچه مسیر ریلها مانند پرههای چرخ غولآسائی که محورش سر خود او بود بدورش میچرخیدند؛ اما او با مقدار کمی نیرو که بدست آورده بود توانست مدت کوتاهی خود را روی پاهایش نگاه دارد.
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 19:5 توسط سعید از برلین
|

بعد از اینکه با کله یه جائی تو تاریکی شیرجه رفت، بلند با خودم زمزمه کردم "خدا پدر مگسو بیامرزه! یکصدم سمجی تو رو هم نداره!" و به دنبال فندک گشتم تا تو روشنائیش ببینم چی به سرش اومده.
هیکلش رفته به من. وقتی جلوی چشم آدم نباشه دیدنش سخت میشه، و وقتی هم هوا تاریک میشه، به قدرتی خدا آدم نمیتونه دیگه فیل رو هم تو اتاقم ببینه.
با نور فندک چیز قابل ملاحظهای کشف نمیکنم، و فقط انگشت شستم که نزدیک شعله آتش فندک قرار داشت شروع به سوختن میکنه. شمع هم ندارم روشن کنم تا ببینم چی به سرش اومده.
از همون روز اول بهش هشدار دادم: حواست باشه! وقتی میبینی حالم زیاد خوش نیست دور و برم نگرد!
برگشته بهم میگه خیلی هم دلت بخواد! تازه کی میاد اصلاً طرف تو؟ من میام نزدیک تو تا دود کمی بهتر بره تو سوراخای دماغم!
دیوونه هر وقت بوی دود به دماغش میخوره مهم نیست کجا باشه، با سه شماره جلوم سبز میشه و مثل درخت بیدی که باد به اینور و اونور تکونش میده، میپره اینور، میپره اونور! یه مسافت ده دوازده سانتی متری جلوی چشم رو مستقیم با اون پرهای نازکش، تیز و سریع میره و برمیگرده.
هر دفعه هم بهش گفتم لطفاً انقدر تکون نخور، فوری ناراحت شده و گفته: حالا اگه بجای من این مرغای عشقت جلوت رژه میرفتن حرفی بهشون میزدی!
از سادگی و حسادتش بخاطر مرغهای عشقم خندهام میگیره و میگم: دیوونه، اونا که مثل تو مریض نیستن جلوی چشمم هی اینور و اونور بپرن، اگر صحبت دوده که خوب اونام میان مثل بچه آدم برای خودشون آروم یه جائی میتمرگن دیگه! نه اینکه مثل تو هی اینور هی اونور، هی اینور هی اونور! خوب آدم دیوونه میشه دیگه. حالا برو خدا رو شکر کن که بالهات نازک و ظریفن و بیصدا میپری! اگه وقت پریدن صدای مگس یا پشه میدادی که تا حالا مثل تمبر چسبونده بودم کف دو دستم و سفارشی رفته بودی اون دنیا!
واقعاً نمیدونم باد دستم به گیجگاه یا ملاجش خورده که خودشو تا این لحظه نوشتن ماجرا هنوز هم نتونسته نشون بده. بد نیست یه سیگاری ملایم بسازم شاید دودش دوباره بهوشش بیاره! فعلاً بای بای.
در حال پیچیدن سیگار بودم که خانم یا آقای کوچولو ــ من این پرندهها رو که بعد از رشد کامل با زحمت سی\چهل میلیمتر بزرگیشون میشه و بعد از یک هفته بدون هیچ دلیلی میمیرن کوچولو نامگذاری کردم ــ تلو تلو خوران جلوم سبز شد، اما انگار که حامله و سنگین شده باشه بجای پرواز مستقیم به این سمت و اون سمت با کمی قوص رو به پائین این کار رو انجام میداد. از اینکه بلائی به سرش نیومده خیلی خوشحال شدم. اما تا اومدم با شوخی بهش بگم بازم که پیدات شده، با صدائی مثل صدای مستها میگه: تلنگر نداشتیم!
با اینکه مطمئن بودم که باد دستم باعث پرت شدنش شده ولی با این حال فکر کردم امکان داره تو اون حالت که شوخی درش نبود شاید گوشهای از انگشتم هم بهش اصابت کرده باشه. چند پک محکم میزنم و دودشونو بی دریغ به بیرون میدم و بعد از لحظهای میگم: خوب حالا لااقل یه جا بشین تا حالت سر جاش بیاد. انگار منتظر این حرف بود! فوری درست وسط دو انگشتی که سیگار رو باهشون نگه داشتم میشینه و میگه: "فکر نکنی به خاطر دود اومدم دوباره پیشت! اومدم فقط بهت بگم از این به بعد تلنگر بی تلنگر! ببین پرم چقدر نازکه!" بعد پراشو باز میکنه و انگار که تو ساحل دریا داره حموم آفتاب میگیره خودشو دراز میکنه و یکی از دستای قلمیشو میذاره زیر سرش و میره تو عالم هپروت!
در حالیکه در روشنائی مونیتور از لای دود به دو بال کوچکش نگاه میکردم تو دلم بهش حق دادم، بالهاش خیلی نازک و لطیفن و بالهای پروانه در مقابل بالهای این بیچاره شبیه زره رستمن.
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:10 توسط سعید از برلین
|

مسیر خلوت راهآهن جانی تازه میگیرد. راننده قطار و شاگردش بر روی شنها به سمت انتهای قطار میدوند. چهرههای کنجکاو از پنجرههای قطار به بیرون نگاه میکردند و حالا ــ جمعیت در هم میپیچد و به جلو میآید.
تیل نفس نفس میزد؛ او باید خود را محکم نگاه میداشت تا مانند گاو نر گردنزده شدهای بر زمین نیفتد. حقیقتاً، مردم به طرف او دست تکان میدادند ــ "نه!"
یک فریاد از محل تصادف هوا را میشکافد و یک فغان و زاری مانند آنکه از گلوی حیوانی درمیآید بدنبالش برمیخیزد. او چه کسی میتوانست باشد؟! لنه؟! این صدای او نبود و انگار ...
یک مرد با عجله از بلندی بالا میآید.
"نگهبان!!"
"چه خبر شده؟"
"یک تصادف!" ... پیامآور با وحشت خود را عقب میکشد، زیرا که چشمهای مرد نگهبان حالت عجیبی بخود گرفته بودند، کلاهش کج شده و موهای سرخش از زیر آن پریشان و سیخ به بیرون زده بود.
"او هنوز زندهست، شاید بشه بهش کمک کرد."
تنها پاسخ تیل صدای نفس نفس زدنش بود.
"سریع، عجله کنید!"
تیل با زحمت زیاد بر خود مسلط میشود. عضلات به خواب رفتهاش منقبض میگردند؛ قامتش را راست میکند، چهرهاش احمقانه و مرده بود. او به همراه مرد پیامآور میدود، او صورت رنگپریده و وحشتزده مسافرین در کنار پنجرههای قطار را نمیدید. یک زن جوان از پنجره نگاه میکرد، یک فروشنده مسافر با کلاهی بوقی شکل بر سر، یک زوج جوان که ظاهراً به ماه عسل میرفتند. به او چه ربطی داشت؟ او هرگز به محتوای اتاقهای پر سر و صدای قطار اهمیتی نمیداد؛ ــ گوشهایش صدای گریه لنه را احساس میکنند. همه چیز در پیش چشمانش درهم شناور میشوند، نقطههای زرد شبیه کرم شبتاب و بیشمار. او متوحش میگردد ــ او میایستد. او از میان رقص کرمهای شبتاب پدیدار میگردد، رنگپریده، شُل، خونین. یک پیشانی با جاهای قهوهای و آبی در اثر ضربه، لبهای آبی رنگ که خون سیاهی از آن میچکید. خودش بود.
تیل حرف نمیزد. چهرهاش رنگپریدگی کثیفی به خود گرفته بود و مانند آدم غایبی لبخند میزد؛ عاقبت خود را خم میکند؛ او اندام شل و سست را در آغوشش سنگین احساس میکند؛ پرچم سرخ را به دور او میپیچد.
او میرود.
کجا؟
صداها در هم میپیچیدند: "پیش پزشک راهآهن، پیش پزشک راهآهن"
نامه رسان میگوید "ما فوری اونو با خودمون میبریم" و در کوپه مخصوص کار از لباسهای خدمت و کتابها یک بستر آماده میسازد. "خوب، پس چی شد؟"
تیل اجازه نمیدهد مصدوم را از او جدا سازند. مردم او را تحت فشار قرار میدهند. اما بیفایده. مرد نامهرسان یک برانکارد میآورد و به مردی میسپارد که به پدر کمک کند.
زمان ارزشمند است. سوت راننده قطار به صدا میآید. از پنجرهها پولخرد به بیرون میبارد.
لنه مانند دیوانهها رفتار میکرد. در کوپههای قطار صدای "بیچاره، زن بیچاره" و "بیچاره، مادر بیچاره" پیچیده بود.
راننده قطار یک بار دیگر در سوتش میدمد. لوکوموتیو بخارهای سفید و صدای فش فشی به هوا میفرستد و رگهای آهنی قطار خود را بسط میدهند؛ پس از چند ثانیه قطار اکسپرس با پرچمی از دود در اهتزاز و با دو برابر سرعت از میان جنگل میراند.
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 21:34 توسط سعید از برلین
|

توبیاس گلی را که در کنار ریل روئیده بود مطالبه میکند و تیل مانند همیشه تسلیم میگردد.
تکهای از آسمان آبی خود را بر روی زمین بیشه خم کرده بود و گلهای کوچک آبیرنگ کاملاً چسبیده به هم بر رویش قرار داشتند. پروانهها مانند پرچمهای رنگین سه گوش در میان سفیدـروشن تنه درختان بیصدا پر پر میزدند و شعبده بازی میکردند. و باران با لطافت نم نم از میان انبوه برگهای سبز و نرم درختان میبارید.
توبیاس گلها را میکند و پدر اندیشناک او را تماشا میکرد. بعضی اوقات گاهی هم نگاهش از شکاف میان برگها پی آسمان میگشت که مانند قدح عظیم بلورین آبی رنگ و بی عیب و نقصی نور طلائی خورشید را در خود جذب کرده بود.
ناگهان توبیاس در حالیکه به یک سنجاب قهوهای رنگ که در کنار تنه درخت کاجی با سر و صدا خودش را میخاراند اشاره میکند و میپرسد: "پدر، آیا اون خدای مهربونه؟"
"جوان نادان" تنها حرفی بود که توانست تیل در پاسخ به او بگوید، در حالیکه قطعات پوستهای کنده شده تنه درختان جلوی پاهایش میریختند.
وقتی توبیاس و تیل بازگشتند، مادر هنوز مشغول حفاری بود. نیمی از زمین شخمزده شده بود.
قطارها در فواصل مشخصی به دنبال هم میآمدند، و توبیاس با شگفتی و با دهانی باز عبورشان را نگاه میکرد.
مادر هم حتی از حرکات خندهدار توبیاس لذت میبرد.
آنها نهار را که از سیبزمینی و کتلت سرد تشکیل شده بود در اتاقک میخورند. لنه سرزنده بود، تیل هم به نظر میآمد که تسلیم خواست اجتناب ناپذیر رفتاری خوب شده است. او در حین خوردن غذا برای همسرش از اتفاقات مختلفی که در حین خدمت رخ میدهند تعریف کرد. و از او میپرسد آیا خبر دارد که تنها در یک قطعه از ریل چهل و شش مهره به کار رفته است و از این دست سؤالها.
لنه تا قبل از ظهر کار شخمزدن زمین را به پایان رسانده بود، و سیبزمینیها باید بعد از ظهر کاشته میگشتند. او اصرار کرد که حالا باید توبیاس از فرزند کوچک مواظبت کند و او را با خود میبرد.
تیل که ناگهان نگرانی به سراغش آمده بود به دنبالشان فریاد میزند: "مواظب باش ... مواظب باش که توبیاس نزدیک ریلها نره."
شانه بالا انداختن لنه تنها پاسخش به توبیاس بود.
زنگ خطر از آمدن قطار اکسپرس از شلزین Schlesien خبر میدهد و تیل باید به سر پستش میرفت. چیزی از انجام وظیفهاش نگذشته بود که صدای پر سر و صدای نزدیک شدن قطار را میشنود.
قطار قابل دیدن میگردد ــ قطار نزدیکتر میگشت ــ بخار نمداری مرتباً با عجله و فشار از دودکش لوکوموتیو رو به هوا میغرید. در این وقت: یک ــ دو ــ سه پرتو سفیدـشیری رنگ بخار مستقیم رو به آسمان جاری میگردد و بلافاصله صدای سوت بلند میشود. سه بار پشت سر هم، کوتاه، نافذ، وحشتانگیز. چرا تیل فکر کرد که صدای سوت مکثدار شده است؟ و باز سوت خطر به فریاد میآید، اینبار اما در ردیفی دراز و بیوقفه.
تیل قدم به جلو میگذارد تا بتواند مسیر را بهتر ببیند. به طور خودکار پرچم قرمز را از جلدش خارج میکند و آن را در جلوی خود و در بالای ریل مستقیم نگاه میدارد. ــ یا عیسی مسیح! مگه کوره قطار رو نمیبینه؟ و با تمام قدرت فریاد میزند: "یا عیسی مسیح ــ اوه عیسی، عیسی، عیسی مسیح! این چی بود؟ اونجا! ــ وسط ریلها ... نگهدار!". اما دیر شده بود. توده سیاهرنگی زیر قطار رفته بود و در بین چرخهای قطار مانند یک توپ پلاستیکی به جلو و عقب پرتاب میگشت. چند لحظه بعد صدای جیغ و فریاد ترمزها به گوش میرسد و قطار متوقف میگردد.
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:49 توسط سعید از برلین
|
صبح فردای آن شب لنه اولین نفر بود که از خواب برخاست. بدون ایجاد هیچگونه سر و صدائی هر آنچه برای این سفر کوچک لازم بود آماده ساخت. فرزند کوچکتر را در کالسکه قرار داد و بعد توبیاس را از خواب بیدار کرد و لباسش را پوشاند. توبیاس وقتی فهمید که به کجا میروند لبخندی میزند. تیل بعد از آنکه همه چیز آماده گشت و قهوه روی میز قرار داده شد بیدار میگردد. ناخشنودی اولین احساسی بود که بعد از دیدن آن تدارکات به او دست میدهد. او خیلی مایل بود کلمهای برای مخالفت بزند، اما نمیدانست که با چه باید شروع کند. اما چه دلیل معتبری باید برای مخالفتش به لنه ابراز میکرد؟
به تدریج چهرههای شاد لنه و توبیاس بیشتر و بیشتر بر تیل تأثیر میگذارند، طوری که او در نهایت نمیتواند بخاطر شادیای که به توبیاس بخاطر رفتن به گردش دست داده بود با آمدنشان به همراه او اعتراضی بکند. با این حال تیل هنگام گذشتن از میان جنگل اسیر اضطراب بود. او با زحمت کالسکه کوچکی را که بر رویش انواع گلهائی که توبیاس چیده بود قرار داشت از میان شن و ماسه به جلو هل میداد.
توبیاس فوقالعاده شوخ و سر حال بود. او با کلاه پُرزدارش در میان سرخسها جست و خیز میکرد و با نوعی بیدست و پائی سعی میکرد سنجاقکهای بال شیشهای را که از روی سرخسها بالا میرفتند شکار کند. لنه بلافاصله بعد از رسیدن به مقصد برای دیدن مزرعه میرود. او کیسه سیبزمینیها را که برای کاشت با خود آورده بود بر روی اطراف چمنهای یک درخت توس قرار میدهد، زانو میزند و شن کمی تیرهرنگ زمین را از میان انگشتان محکمش سرازیر میسازد.
تیل کنجکاوانه به او نگاه میکرد: "خوب، چطوره؟"
"خیلی عالیه، درست مانند خاک گوشه رودخونه!" و با این حرف بار سنگینی از روح مرد نگهبان برداشته میشود. او این امید را داشت که زمین مورد علاقه زن قرار نگیرد، و با خیال راحت ریش نتراشیدهاش را میخاراند.
زن پس از خوردن با شتاب یک تکه نان، شال و کتش را در آورده و با سرعت و استقامت یک ماشین شروع به کندن زمین میکند. در فواصل معینی خود را راست میکرد و با نفسهای عمیق هوا به ریه میکشید. اما این کار یک لحظه بیشتر طول نمیکشید، بعد باید به بچه کوچک شیر داده میشد، و اینکار نفس نفس زنان و با پستانهائی که قطرات عرق از آن میچکید و با عجله انجام میگرفت.
مرد نگهبان پس از مدتی از سکوی راهآهن جلوی اتاقک فریاد میکشد: "من باید از ریلها بازدید کنم، من توبیاس را با خودم میبرم".
زن با فریاد جواب میدهد: "چی میگی، حرف مفت نزن! چه کسی پس پهلوی این کوچلو میمونه؟" و دوباره در حالی که مرد نگهبان انگار نمیتواند او را بشنود و با توبیاس به راه افتاده بود بلندتر فریاد میکشد: "بیا اینجا ببینم!"
زن ابتدا اندیشید که آیا باید بدنبالشان برود یا نه، بعد اما بخاطر از دست دادن زمان از این کار منصرف میشود. تیل با توبیاس در مسیر ریلها براه میافتد. توبیاس خیلی هیجانزده بود، همه چیز برایش تازه و غریب بود. او از ریلهای سیاه و باریکی که توسط نور خورشید گداخته بودند چیزی نمیدانست. مدام اقسام سؤالات عجیب و غریب میپرسید. بخصوص صدای سیمهای تلگراف برایش تعجبانگیز بودند. تیل تمام صداهای حوزه کارش را میشناخت، طوریکه با چشمان بسته میدانست در کدام قسمت از محل حوزه خدمتش میباشد.
او اغلب با نگاه داشتن دست توبیاس در دستش میایستاد تا صداهای شگفتانگیزی را که مانند صدای سرودهای کلیسا از چوب برمیخاست بشنود. چوبهای انتهائی جنوب منطقه آکوردی زیبا و مخصوصی داشتند. ازدحامی از صداها که بیوقفه، یکنفس و همزمان از درونشان برمیخواست. و توبیاس در اطراف چوبهای کهنه میگشت تا بتواند از میان سوراخی مسبب این صداهای خوش را کشف کند. مرد نگهبان با شنیدن این صداها انگار که در کلیساست حالت موقرانهای به خود میگرفت. بعلاوه با گذشت زمان صدائی را تشخیص میداد که شبیه به صدای همسر فوت شدهاش بود. او تصور میکرد که این صدای آواز دستهجمعی ارواح آمرزیدهای میباشد که صدای همسرش نیز در آن مخلوط است، و این تصور در او یک شور و اشتیاقی تا مرز گریستن بیدار میساخت.
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 1:29 توسط سعید از برلین
|
از خوندن دست میکشه. من از لای پلکهای نیمه باز نگاهش میکنم. داشت نگاهم میکرد، وقتی مطمئن شد هنوز کاملاً به خواب نرفتهام پرسید: مادرت شبها وقت خواب برات داستان میخوند؟
خوابآلوده سرمو به علامت نفی تکون میدم.
ــ: نامادریت بود؟
پلک چشمها را کمی بیشتر باز میکنم: نه بابا، مادر خودم بود!
ــ: مگه دوستت نداشت؟
من: دوستم داشت، خیلی هم زیاد.
ــ: پس چرا شبها برات داستان نمیخوند تا خوابت ببره؟
من: وقت نداشت، در ضمن خوندن و نوشتن هم بلد نبود. فقط میتونست قصه تعریف کنه.
یک "اوه" خیلی کوتاه اما پر از تعجب از بین دو لبش بیرون میاد و دوباره مشغول خوندن بقیه کتاب میشه.
لحظهای بعد پلکهایم شروع به سنگینتر شدن میکنند و با بسته شدنشان تصویر مادرم پر رنگتر میگردد.
آخ بهار بهار، تی رنگه سبزه قوربان.
تی چشمانه بنفشه،
تی گلای رنگبارنگه،
تی تازگی را قوربان.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=HtrQFVw_8Ag&feature
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:11 توسط سعید از برلین
|

خیلی عصبانی بودم. احساس میکردم تمام خشمی که نزدیک به لرزاندم بود خود را درون چشمهایم جمع کرده و در تلاش است تا تمام مویرگها را با فشار متلاشی سازد. شقیقههایم مانند پتک به جای پیشانی بر مردمک هر دو چشمم چنان محکم و سریع میکوبیدند که از زور درد معدهام به شور افتاده بود. فقط کافی بود پایم را کمی به جلو ببرم تا از این عذاب راحت شوم.
هنگام بازگشت به خانه وجدانم کاملاً راحت بود.
یک بار برایش تعریف کرده بودم "من از اون سیّدها نیستم که فقط شبهای جمعه جن میره تو جلدشون و دیوونه بازی در میارن! من میتونم هر لحظه جنزده بشم، آره فرق من با بقیه سیّدها اینه، و وقتی هم جن بره تو جلدم اخلاقم مثل سگ هاری میشه که منتظر فقط یه نگاه کوچیکه که پاچه بگیره!".
براش اس. ام. اس فرستادم و نوشتم که حالم زیاد برای بیرون رفتن و قدمزدن خوش نیست، کمی خستهام و قصد دارم چند ساعتی بخوابم.
نیمساعت بعد در خانه را با در دست داشتن دستهای سبزه به صدا میآورد!
میخواست برای بدر کردن نحسی سیزده سبزه را در آب رودخانه بیندازد.
باید خوابآلود لباس میپوشیدم و در میان باد و سرمای هوا با او به سمت رودخانه میرفتم.
هنگام بازگشت به خانه به تنهائی از میان درختان بیبرگ پارک میگذشتم و احساس میکردم که حالم کمی بهتر شده است. آن خرافه پرست وقتنشناس! اما وقت انداختن سبزه در آب رودخانه با گیر کردن پایش به پای من لیز خورد و همراه با سبزه در آب افتاد و در حالیکه دست مشت شدهاش را که دستهای سبزه را در خود میفشرد از آب خارج کرده بود و با من بای بای میکرد با جریان تند آب رفت و از چشمم دور شد.
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 22:14 توسط سعید از برلین
|

دو نور گرد و قرمز مانند دو چشم خیره یک هیولای غولآسا در تاریکی رخنه میکنند. تابشی خونین از این دو نور برمیخواست که قطرات باران را در محدوه خود به قطرات خون مبدل میساخت. طوریکه انگار از آسمان باران خون میبارد.
تیل احساس وحشت میکرد، و هرچه قطار نزدیکتر میگشت، ترسی بزرگتر؛ رویا و واقعیت را برایش در هم ذوب و با هم یکی میساخت. او هنوز هم زن سرگردان بر روی ریل قطار را میدید، دستش به سمت دگمه تغییر ریلها منحرف میگردد، طوریکه انگار قصد متوقف ساختن قطار را دارد. خوشبختانه دیر شده بود، زیرا که جلوی چشمان تیل نورهائی میدرخشند و قطار میگذرد.
تیل بقیه شب را در سر کارش با ناآرامی گذراند. برای رفتن به خانه عجله داشت. او آرزوی دیدن دوباره توبیاس را میکرد. احساس میکرد چندین سال از او جدا مانده بوده است. چندین بار قصد داشت در اثر اضطراب شدیدی که بخاطر نگران بودن سلامتی پسر به او دست داده بود محل خدمتش را ترک کند.
تیل تصمیم میگیرد برای گذراندن وقت، به محض روشن شدن هوا از ریلهای مسیر حوزه خدمتش بازرسی به عمل آورد. بزودی با یک چوب در دست چپ و یک آچار آهنی دراز در دست راست و تکیه داده بر شانه در گرگ و میش خاکستری و کثیف هوا از اتاقک خارج میشود و از انتهای مسیر یکی از ریلا شروع به بازرسی میکند. گاه و بیگاه پیچی را با آچار محکم میکرد و یا بر روی میلههای آهنی گردی که ریلها را به هم متصل میساختند ضربهای میزد.
باد و باران فروکش کرده بود، و اینجا و آنجا از میان ابرهای به هم پیوسته قطعهای از آسمان آبی رنگباخته دیده میگشت.
صدای یکنواخت کف کفش بر روی فلز سخت و محکم در صدای چکیدن قطرات از درختان خوابآلود میآمیخت و کم کم تیل را آرام میساخت.
تیل پس از خاتمه کار در ساعت شش صبح محل خدمت را به همکارش میسپرد و سریع مسیر خانه را در پیش میگیرد.
صبح زیبای یک روز یکشنبه بود.
ابرها خود را پراکنده ساخته و فعلاً خود را در پشت افق غرق ساخته بودند. خورشید با بالا آمدن خود تودهای نور مانند گوهری درخشنده و خونین رنگ بر جنگل میپاشاند.
دستههای نور مانند خطوط تیزی در میان اغتشاش تنه درختان هجوم میبردند، اینجا یک جزیره لطیف از سرخس که بادبزنشان شبیه به پارچههای سوزندوزی شده بود با برافروختگی نفس میکشیدند، آنجا حصیر خاکستریـنقرهای قعر جنگل را به مرجانهای سرخی مبدل ساخته بودند. از تنه و تاج درختان و همچنین از چمنها بخاری آتشین برمیخواست. چنین به نظر میآمد که سیلی از نور بر روی زمین جاریست. طراوتی در هوا موج میزد که تا قلب نفوذ میکرد، و به این ترتیب در پشت پیشانی تیل نیز تصاویر شب کم کم رو به کمرنگ شدن میگذاشتند.
اما فقط در لحظهای که او وارد خانه شد و توبیاس را با گونهای سرختر از همیشه خوابیده بر روی تختی که خورشید بر آن میتابید دید نگرانیش کاملاً برطرف گشت.
درست است! لنه چندین بار در طول روز با خود فکر کرد که چیزی حیرتانگیز در تیل حس میکند؛ و همینطور روی نیمکت کلیسا هم، وقتی که تیل بجای نگاه کردن به کتاب او را از کنار چشم تماشا میکرد، و بعد در وقت نهار، وقتی او بدون آنکه کلمهای بگوید دختر کوچک را که طبق معمول توبیاس باید در بغل حمل میکرد از دست او گرفت و روی زانوی خود قرار داد. اما بجز اینها او ابداً کار درخور توجه دیگری انجام نداد.
تیل که نتوانسته بود آن روز دراز بکشد و استراحت کند، و از آنجائیکه هفته دیگر باید روزها به سر کار میرفت، بنابراین ساعت نه شب به قصد خوابیدن بر روی تختخواب دراز میکشد. تازه داشت خوابش میبرد که زنش به او میگوید فردا قصد دارد با او به جنگل برود تا زمین را شخم زده و سیبزمینی در آن بکارد.
ناگهان بدن تیل تکان شدیدی میخورد، او کاملاً بیدار شده بود، اما چشمهایش را محکم بسته نگاه میدارد.
لنه ادامه میدهد؛ اگر که قرار است از سیبزمینها چیزی بدست بیاید بنابراین وقتش فرا رسیده، و اضافه میکند که بچهها را هم باید به همراه برد، چون احتمالاً باید تمام روز را در آنجا کار کند. مرد نگهبان ناخوانا چند کلمهای غرو لند کنان میگوید که لنه به آن توجهای نمیکند و پشتش را به او کرده و در نور شمع مشغول درآوردن سینه بند و دامنش میشود.
لنه بدون آنکه خودش هم بداند چرا ناگهان سرش را میچرخاند، و به چهره تحریک و به رنگ خاک در آمده شوهرش که نیمخیز شده و دستهایش بر لبه تخت قرار داشتند و با چشمانی سوزان به او زل زده بود نگاه میکند.
زن نیمه عصبانی و نیمه وحشتزده فریاد میکشد "تیل"، و او مانند آدمی که در خواب راه میرود با شنیدن نامش از بیهوشی درمیآید، چند کلمه را با لکنت میگوید، خود را روی بالش میاندازد و لحاف را تا روی سر میکشد.
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 17:15 توسط سعید از برلین
|

خروش و سر و صدا مانند تودههای عظیم آب گوش تیل را پر میسازد؛ اطرافش تاریک میگردد، او چشمانش را میگشاید و از خواب بیدار میشود. تمام اعضای بدنش در پرواز بودند، عرق ترس از تمام منفذهای بدنش به بیرون هجوم میآوردند، نبضش نامنظم میزد و چهرهاش از اشگ خیس شده بود.
هوا کاملاً تاریک بود. او میخواست نگاهی به سمت در بیندازد، اما در اثر تاریکی نمیتوانست جائی را ببیند. تلو تلو خوران از جا برمیخیزد، هنوز ترس در دلش در برابر رفتن مقاومت میکرد. جنگل در بیرون مانند امواج بلند دریا میغرید و باد تگرگ و باران به پنجره اتاقک پرتاب میکرد. تیل درمانده با دستهایش اطرافش را لمس میکرد. برای لحظهای خود را مانند غریقی احساس میکند ــ ناگهان هوا با رنگ آبی خیره کنندهای مشتعل میگردد، طوریکه انگار قطرات نور ماوراء طبیعیای در جو تاریک زمین فرو میروند تا بلافاصله آنجا خفه گردند.
همین یک لحظه کافی بود تا مرد نگهبان را به خود آرد. او دستش را بطرف فانوس میبرد، و خوشبختانه آن را مییاید، و در این لحظه از دورترین حاشیه آسمان شبانگاهی آذرخشی میدرخشد. ابتدا تیره و بعد کینهورزانه خود را خیلی سریع به شکل موجهای شتابان نزدیکتر میغلتاند، تا اینکه به امواجی غولپیکر تبدیل میگردد، و عاقبت خود را غران، لرزان و جوشان در جو خالی میسازد.
شیشهها به صدا میآیند، زمین به لرزش میافتد.
اولین نگاه تیل پس از روشن کردن چراغ و بعد از به جا آمدن دوباره حواسش متوجه ساعت میگردد. از زمان عبور قطار سریعالسیر تا حال به سختی پنج دقیقه میگذشت. از آنجا که فکر کرد زنگ اخطار نزدیک شدن قطار را نشنیده است، سریع تا جائیکه تاریکی و طوفان به او اجازه میدادند به سمت نرده ایست عابرین میرود. هنگامیکه هنوز مشغول پائین آوردن نرده و بستن راه عبور عابرین بود، زنگ اخطار به صدا میآید. باد صدای آژیر را پاره و آن را در تمام جهتها پخش میکند. درختان کاج خود را خم ساخته و با سر و صدا و جیغ وحشتناکی خود را بهمدیگر میسائیدند. برای یک لحظه ماه از میان ابرها مانند کاسه طلائی رنگپریدهای قابل رویت میگردد. غوغای غوطهور گشتن باد بر رأس تاجهای سیاه رنگ درختان کاج در نور ماه دیده میشد. برگهای آویزان درختان توس روی خاکریز مانند شبح دم اسبی در احتراز بودند و بال بال میزدند. در میانشان مسیر ریلها قرار داشت که از رطوبت میدرخشیدند و نور رنگپریده ماه را از طریق تک تک لکههای خود میمکیدند.
تیل کلاه از سر برمیدارد. باران حالش را بهتر میسازد و مخلوط با قطرات اشگ بر چهرهاش جاری میگردد. مغزش به تخمیر شدن میافتد؛ خاطرات مبهمی که در خواب دیده بود همدیگر را تعقیب میکردند. به نظرش میآمد که انگار توبیاس توسط کسی مورد آزار و اذیت قرار گرفته، و در واقع چنان هولناک که حالا هنوز هم او با فکر کردن به آن قلبش از کار میافتاد. یک رویای دیگر را واضحتر به یاد میآورد. او همسر فوت شدهاش را دیده بود که از یک جائی و با پای پیاده بر روی یکی از ریلهای راهآهن آمده بود. او بسیار بیمار به چشم میآمد و بجای لباس پارچه ژندهای بر تن داشت. او از کنار اتاقک تیل بدون آنکه به اطراف خود نگاه کند گذشته بود و عاقبت ــ اینجا خاطره گنگ میگردد ــ به دلایلی فقط با مشقت فراوان توانسته بود خود را رو به جلو بکشاند و حتی چندین بار درهم شکسته بود.
تیل کمی بیشتر فکر میکند، و او حالا میدانست که همسرش در حال گریختن است. شکی در این نبود، وگرنه پس چرا باید همسرش این نگاه پر از ترس و وحشت را به عقب اندازد و با وجود آنکه پاهایش توان کشیدن او را نداشتند خود را همچنان به جلو بکشاند. آه، این نگاههای وحشتناک!
اما او چیزی با خود به همراه داشت که تا حدی شل در پاچهای پیچیده شده بود، چیزی خونی، رنگپریده، و آن نوعی که زن با سر خم گشته به آن نگاه میکرد او را به یاد صحنههائی از گذشته میانداخت.
او به زنی در حال مرگ میاندیشد که باید کودک تازه متولد گشتهاش را برجای میگذاشت و تمام وقت باقیمانده را با نگاهی ثابت و عمیقاً پر درد به کودک مینگریست، نگاهی پر درد و عذابی تصور ناپذیر که تیل نمیتوانست فراموشش کند، همانطور که نمیتوانست فراموش کند که دارای پدر و مادریست.
زن از کجا آمده بود؟ او این را نمیدانست. اما کاملاً برایش واضح بود که: زن خود را از او بریده، به او توجهای نکرده و خود را کشان کشان بیشتر و بیشتر در میان شب تاریک و طوفانی به جلو کشیده بود. تیل او را صدا زده بود: "مینا، مینا: و به همین خاطر نیز از خواب بیدار شده است.
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 17:47 توسط سعید از برلین
|

دختر آه آهستهای میکشد و زیر لب با خود زمزمه میکند: "آره میدونم! دیوونه شدم، ولی دست خودم نیست. نمیدونم چرا اینجوری شدم. چند وقتیه وقتی به کسی میگم دوستت دارم، حتی اگه از پشت بهم خنجر بزنه و در حال مردن باشم بازم دلم راضی نمیشه تو انگشتای پاش یه خار کوچیک هم بره! چه برسه بتونم به خودم بقبولنم که دیگه دوسش ندارم. خوب خدا رو خوش نمیاد آدم از کسی که دوسش داره بخاطر ننوشتن نامه عاشقونه و یا نفرستادن اس.ام.اس متنفر بشه! خوب شاید بیچاره مدت اعتبار کارت تلفنش تموم شده! یا انگشت دستش رفته باشه لای در! یا شاید اصلاً سکته کرده و مرده!. نه خدا رو خوش نمیاد. وقتی گفتی دوستت دارم، باید لااقل بخاطر واژه دوستداشتن هم که شده پاش بمونی! بعد میبینی که چه میوه شیرینی داره! نه خدا رو خوش نمیاد. اونم تو این ایام تعطیلات عیدی. نه نه، تو این روزا همه مردم بهم میگن دوست دارم، همه همدیگه رو میبوسن. مگه میشه تو این روزا به کسی گفت برو دیگه دوست ندارم، برو که دیگه مثل اشگ از چشمم افتادی؟! اوا! خوب طرف حق نداره تعجب کنه؟!"
و بعد در دفتر خاطراتش مینویسد:
عشق رویاست.
یک حباب
با سر سوزنی
از شگوه
میترکد بخدا.
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 2:47 توسط سعید از برلین
|

ریلها نیز شروع به ملتهب گشتن میکنند، شبیه به مارهای آتشین، اما ابتدا خاموش میگردند. و حالا حرارت آهسته از روی زمین رو به بالا بلند میشود، ابتدا ساقه صنوبرها، بعد در ادامه تا بزرگترین قسمت تاجشان را با نوری سرد و تجزیه گشته میپیماید، و عاقبت فقط بر اطراف رأس درختان ردی از رنگ قرمز خفیفی بر جای میگذارد. این بازی زیبا بیصدا و باشکوه خود را به نمایش میگذاشت. مرد نگهبان هنوز در کنار نرده ایست عابر پیاده بیحرکت ایستاده بود. عاقبت یک گام به جلو برمیدارد. یک نقطه تاریک در افق، جائیکه ریلها به همدیگر رسیده بودند بزرگتر میگشت، ثانیه به ثانیه بیشتر رشد میکرد، و چنین به نظر میآمد که در محلی متوقف شده است، اما ناگهان به حرکت میافتد و خود را نزدیکتر میسازد. از ریلهای به ارتعاش افتاده زمزمه برمیخیزد، یک تلقتلق ریتمدار، یک غرش خفه که بلندتر و بلندتر میگشت، و عاقبت شبیه به صدای نزدیک شدن ضربات سم دستهای اسب گشت.
از راه دور نفس نفس زدن و جوش و خروشی متناوباً رو به هوا متورم میگشت. و ناگهان سکوت میشکند. فضا از یک غرش و شلوغی پر میگردد، ریلها خود را خم میسازند، زمین به لرزش میافتد و یک فشار قوی هوا ابری از گرد و خاک، بخار و دود تولید میکند و اعجوبه سیاه خرناسهکشان میگذرد. حالا سر و صداها همانطور که رشد کرده و بزرگ شده بودند یکی بعد از دیگری میمیرند. تیرگی محو میشود. قطار تبدیل به نقطه کوچکی گشته و در دوردست محو میگردد، و سکوت مقدس قبلی به آن گوشه جنگل بازمیگردد.
مرد نگهبان انگار که از رویائی خارج شده باشد با خود زمزمه میکند "مینا" Minna و به سمت اتاقکش میرود. پس از دم کردن قهوه کمرنگی مینشیند و در حالیکه گاهگاهی جرعهای از قهوه مینوشید به تکه روزنامه کثیفی که زمانی از کنار ریلها برداشته بود خیره میشود.
کم کم بیقراری عجیبی بر او غلبه میکند. او دلیلش را حرارت اجاق که تمام اتاقک را فرا گرفته بود تشخیص میدهد و برای راحت کردن خود دگمههای کت و جلیقهاش را باز میکند. و چون این کار تأثیری نمیکند، بنابراین از جا بلند میشود، بیلی از گوشه اتاقک برمیدارد و به سوی کشتزاری که به او هدیه داده شده بود میرود.
زمین باریک و شنی و بیش از حد از علفهای هرزه پر بود. شکوفههای جوان و باشکوهی مانند کف برف سفید رنگی بر شاخههای هر دو درخت کوتاه میوه نشسته بودند.
تیل آرام میگردد و لذت ساکتی به او روی میآورد.
حالا باید مشغول کار شد.
بیل با دندان قروچه کردن در خاک فرو میرود؛ تودههای نمدار خاک با صدای خفهای فرو میریختند و از هم میپاشیدند.
او مدتی بیوقفه زمین را شخم زد. بعد ناگهان دست از کار کشید و بلند و قابل شنیدن و در حالیکه سرش را متفکرانه تکان میداد زمزمه کرد: نه، نه، نمیشه این کار رو کرد" و دوباره تکرار میکند: "نه، نه، اصلاً نمیشه این کار رو کرد."
ناگهان به ذهنش خطور میکند که حالا لنه بخاطر کار بر روی زمین بیشتر بیرون خواهد آمد و با این کارش نوع زندگی او باید در اینجا دچار نوسانات جدی گردد. و ناگهان شادیاش بخاطر داشتن این زمین به انزجار تبدیل میگردد. باشتاب، انگار که او در حال ارتکاب جرمی باشد، بیل را از زمین بیرون میکشد و آن را به اتاقک برمیگرداند. او دلیل این کار را به سختی درک میکرد، هرچه میکوشید با این منظره که لنه را تمام روز در زمان ساعات کاریش نزد خود داشته باشد آشتی کند مؤفق نمیشد و این منظره برایش غیر قابل تحملتر میگشت. به نظرش چنین میآمد که باید از چیزی ارزشمند دفاع کند، انگار که کسی قصد تعرض به مقدسترینهایش را دارد، و بعد عضلات چهرهاش بیاراده تشنجی نرم به خود میگیرد و در این لحظه لبخندی کوتاه و مبارزه طلبانه از گوشه لبش میگریزد. از طنین این خنده به وحشت افتاده، به بالا نگاه میکند و در این وقت سرنخ مشاهدههایش را از دست میدهد. و وقتی آن را دوباره پیدا میکند، مشغول بررسی رخدادهای قدیمی میگردد.
ناگهان چیزی مانند پردهای کلفت و سیاه به دو قسمت پاره میگردد و چشمان تیره گشتهاش دوباره قدرت دید واضح و روشن را بدست میآورند. حال و حوصلهاش یکباره بهتر میشود، طوریکه انگار از خواب دوسالهای که شباهت به مرگ داشته بیدار شده است و حالا دارد سرش را بخاطر تمام کارهای وحشتناکی که در این وضع باید انجام داده باشد ناباورانه تکان میدهد. داستان پر درد پسر بزرگش و ماجرای پیش آمده ساعاتی قبل که میتوانست مهر تائیدی بر آن باشد روبروی روحش به وضوح ظاهر میگردد. شفقت و ندامت به او روی میآورند، و همچنین بخاطر رضایت بیشرمانهای که او در تمام این مدت از خود نشان داده بود، به این خاطر که از آن موجود دوستداشتنی و درمانده مواظبت نکرده، آری، به این خاطر که قدرت اعتراف به اینکه چقدر این پسر درد و رنج کشیده است را نداشته دچار شرمی عظیم میشود.
از تجسم عذابآور تمام این اهمال کردنها خستگی بزرگی بر او غلبه میکند، و او همانطور با پشتی خمیده، و با تکیه پیشانی بر روی دستی که روی میز قرار داشت به خواب میرود.
مدتی همانطور قرار داشت که با صدای خفهای چند بار نام «مینا» را فریاد میکشد.
+
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 23:29 توسط سعید از برلین
|

سه
گرچه تیل مسیر دورافتاده جنگلی را تا حد امکان با عجله پیمود، اما با این وجود پانزده دقیقه بعد از ساعت شروع کار به محل خدمتش رسید.
کمکنگهبان، مردی که بخاطر محل کارش در اثر تغییرات چارهناپذیر و سریع درجه حرارت هوا مبتلا به بیماری سل بود و متناوباً با تیل در آن محل خدمت میکرد، آماده برای رفتن روی سکوی شنی اتاقکی که شماره سیاه رنگ و بزرگی بر سطح سفید آن از دور از میان شاخهها میدرخشید ایستاده بود.
دو مرد به یکدیگر دست میدهند، چند خبر مختصر رد و بدل کرده و از هم جدا میشوند. یکی از آنها در اتاقک ناپدید میشود و دیگری ادامه مسیری را که تیل آمده بود در پیش میگیرد. ابتدا سرفههای پر تشنج کمکنگهبان از نزدیک شنیده میشد، بعد از راهی دور و عاقبت در میان درختان محو گشت، و با رفتن او تنها صدای انسانی در آن جای متروک نیز خاموش گشت. تیل مانند همیشه شروع میکند تا اتاق نگهبانی تنگ و چهارگوش سنگی را به سلیقه خود برای شب آماده سازد. او این کار را در حالیکه ذهنش مشغول به رخداد ساعت قبل بود خودکار انجام میداد. او غذای شب خود را بر روی میز باریک و قهوهای رنگ شده کنار یکی از دو شکاف واقع در دو ضلع اتاق که میشد از میانشان به راحتی مسیر ریلها را دید قرار میدهد. سپس اجاق کوچک زنگزده را روشن میکند و یک قابلمه آب سرد رویش قرار میدهد. در نهایت، پس از کمی نظم دادن به تجهیزات از قبیل بیل، کلنگ، آچار و غیره شروع به تمیز کردن فانوسش میکند و در آن نفت میریزد.
پس از به پایان رساندن این کارها، صدای تیز یک زنگ سه بار بلند به گوش میآید و از به حرکت افتادن قطاری از ایستگاه قبل در مسیر برسلاوو Breslau خبر میدهد. تیل بدون نشان دادن کوچکترین عجلهای لحظهای طولانی در اتاقک میماند و عاقبت با بدست گرفتن پرچم و کیسه مهمات آهسته از اتاقک خارج میشود، سست و پا به زمین کشان خود را بر روی مسیر باریک شنی که تا محل تقاطع دو خط راهآهن تقریباً بیست قدم فاصله داشت حرکت میدهد. گرچه آن مسیر به ندرت از طرف کسی مورد استفاده قرار میگرفت، اما تیل نرده ایست را وجداناً پیش و پس از عبور هر قطار برای افراد پیاده باز و بسته میکرد.
او کارش را به پایان رساند و حالا منتظرانه به میله سیاهـسفید رنگ ایست نگهبانی ایستگاه تکیه میزند.
مسیر ریل راهآهن از سمت راست و چپ مستقیماً به جنگل سبز بیکرانی منتهی میشد که پایانش دیده نمیگشت؛ جنگل از هر دو سمت از انبوه سوزنهای درختان کاج سدی تشکیل داده و از بینشان مسیری میگذشت که کف آن با شنهای قهوهای مایل به قرمز پوشیده شده بود. ریلهای موازی سیاهرنگ بر روی این مسیر شبیه به دو دسته موی باریکی بودند که تنگ هم از شمال و جنوب لبههای خاکریز به موازات هم میرفتند و در نقطهای در افق به هم میرسیدند.
باد برخاسته بود و بی سر و صدا امواج کناره جنگل را با خود به دوردستها میبرد. طنین زمزمه سیمهای تلگراف که مسیر راهآهن را همراهی میکردند مدام در فضا میپیچید. بر روی سیمها که مانند بافت عنکبوت غولپیکری از تیر تلگرافی به تیر تلگراف دیگر در هم پیچیده بودند گلهای پرنده در یک ردیف چسبیده به هم نشسته و آواز میخواندند. یک دارکوب خندهکنان و بدون دادن افتخار یک نگاه به تیل از بالای سرش پرواز میکند.
خورشید، که در این لحظه در زیر ابرهای قدرتمند و به لبه آنها آویزان بود تا در دریای سیاهـسبز رنگ نوک درختان فرو رود، رنگ بنفش بر روی جنگل جاری میساخت. تنه درختان کاج آنسوی سد از درون ملتهب و مانند آهن گداختهای داغ بودند.
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 17:28 توسط سعید از برلین
|

برای بدست آوردن آزادی مبارزه میکرد، بخاطر کفش و لباس میجنگید و رسیدن به ماشین و خانه و شغل اهداف نهائی مبارزهاش را تشکیل میدادند! برای هدف مقدس گرفتن شغل و مقام برای خود، برای پسرانش، برای دخترها و نوهها و نبیرههایش تا آخرین قطره خون مبارزه میکرد! تمام فکرش شده بود مبارزه کردن! تا اینکه عاقبت زندگی از دستش خسته میشود، روزی یقهاش را گرفته و میگوید: نیگا! یا دست از سر مبارزه میکشی و مثل بچه آدم فقط مشغول زندگی کردن میشی! یا اینکه مجبور میشم فعل «کردن» رو طوری از ذهنت پاک کنم که: ــ مبارزه که چیزی نیست، نتونی دیگه حتی منم بکنی!
***
کارش شده بود فقط مبارزه کردن، و فکر میکرد کسی که این کاره نباشد اصلاً آدم نیست!
***
بالاخره پس از مرگش هم مشخص نشد که آیا فقط مبارزه کردن را دوست میداشت! یا اینکه نمیدانست چگونه باید زندگی کرد!
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 4:27 توسط سعید از برلین
|

از اهالی آن محله کوچک که شامل بیست ماهیگیر و کارگران جنگل با خانوادهشان میگشت کسی دیده نمیشد.
ناگهان سکوت حاکم در خیابان با صدای بلند و جیغ مانندی طوری میشکند که مرد نگهبان بیاراده از رفتن متوقف میگردد. به نظر میرسید که رگبار شدیدی از صداهای ناهنجار از پنجره باز کلبهای آشنا به سمت گوشش هجوم میآورد.
تا جائی که میتوانست از سر و صدای قدمهایش کاست، آهسته و نوک پا نزدیکتر رفت و صدای همسرش را کاملاً واضح تشخیص داد. فقط چند حرکت دیگر و حالا میتوانست اکثر کلمات را بشنود.
"چی، تو سنگدل، رذل بی عاطفه! باید این کرم بیچاره از گریه بخاطر گرسنگی گلوشو پاره کنه؟ ــ آره؟ صبر کن فقط، صبر کن، العان طوری حالیت میکنم که دیگه یادت نره!" چند لحظه سکوت برقرار میگردد؛ بعد صدائی که انگار به یک قطعه لباس میکوبند شنیده میشود؛ بعد بلافاصله رگبار جدیدی از دشنام دوباره سرازیر میگردد.
"چی، بدبخت فلکزده، تو فکر میکنی من میذارم بچهام بخاطر آدم رقتانگیزی مثل تو گرسنگی بکشه؟" و وقتی صدای ضعیف نالهای بلند میشود فریاد میکشد "خفه شو! وگرنه طوری کتک میخوری که نتونی هشت روز از جات بلند شی."
صدای ناله متوقف نمیگشت.
مرد نگهبان طپش ضربان نامنظم و شدید قلبش را احساس میکرد. بدنش آهسته به لرزش میافتد. نگاه مبهوتش محکم به زمین دوخته میشود، و دست محکم و سختش چندین بار دسته موی خیسی را که مرتب بر روی پیشانی ککمکیاش میریخت به کنار میزند.
یک آن تهدید به شکست میشود. یک تشنج که عضلاتش را متورم میساخت و انگشتانش را به یک مشت گره کرده تبدیل میکرد بر او چیره شده بود. تشنج فروکش میکند، و سستی تیرهای باقی میماند.
مرد نگهبان با گامهای متزلزل وارد راهروی تنگ و آجرفرش گشته خانه میشود. از پلههای چوبی که با گذاشتن هر قدم بر رویشان به جیغ میآمدند آهسته و خسته بالا میرود.
دوباره صدا بلند میشود؛ و میشود شنید که چگونه کسی سه بار پشت سر هم با تمام نشانههای خشم و تحقیر میگوید: "اَه، اَه، اَه! بدبخت، رذل، خبیث توطئهگر، بدخواه، بزدل، بدجنس بی دست و پا." کلمات با بلند شدن مرتب صدا همدیگر را دنبال میکردند. "میخوای پسر منو بزنی، آره؟ بچه لوس و بد اخلاق، چطور جرأت میکنی به دهن این بچه بیچاره و درمونده بزنی؟ ... چطور؟ ... هان چطور؟ ... حیف که نمیخوام دستمو کثیف کنم، وگرنه ..."
در این لحظه تیل در اتاق نشیمن را باز میکند، و آنه وحشتزده بقیه حرف در گلویش باقی میماند. زن رنگش از زور عصبانیت مانند گچ سفید شده بود، لبهایش بطور وحشیانهای میلرزیدند، دست راستش را که بلند کرده بود پائین میآورد، آن را به سمت دیگ شیر میبرد و سعی میکند با آن شیشه شیر را پر کند. اما چون قسمت بیشتری از شیر از دهانه شیشه به روی میز میریزد از این کار دست میکشد و کاملاً حیران بخاطر هیجان زیاد گاهی این و گاهی آن وسیله را بدون آنکه بتواند بیش از چند لحظه نگهشان دارد بدست میگیرد. عاقبت جرأت یافته و دق دلش را سر تیل خالی میکند: این چه معنی میدهد که تو در این ساعت غیر معمولی به خانه بازگشتی، نکند که میخواهی استراق سمع کنی؛ و اضافه میکند: "این دیگه آخرشه" و بعد فوری میگوید: من وجدان آسودهای دارم و اجتیاج ندارم در مقابل کسی چشمم را از خجالت به پائین بگیرم.
تیل به سختی آنچه را که همسرش میگفت میشنید. چشمانش بطور فرار به توبیاس که در حال زاری بود نگاه میکردند. یک لحظه چنین به نظر رسید که انگار باید با به زور چیز وحشتناکی را مهار کند، چیزی که در او اوج میگرفت؛ بعد ناگهان بر روی چهره پر تنشاش سستی قدیمی نشست، در چشمهایش شعلهور گشتن خواهشی پنهانی بطور عجیبی حان میگیرد. نگاهش چند ثانیه بر روی اندام قوی زن که مشغول کار بود به گردش میآید. پستانهای پر و نیمه لخت آنه از هیجان تحریک گشته و سینه بند را تهدید به پاره شدن میکردند، و دامن تنگش باسن پهن او را پهنتر به چشم میآورد. به نظر میآمد نیروئی شکستناپذیر از زن ساطع میگردد که تیل خود را در برابرش ضعیف احساس میکرد.
چیزی جذاب، پیروز و سست خود را آسان مانند تارهای لطیف عنکبوت اما در عین حال سخت مانند توری از آهن به دور تیل میکشد. او قادر نبود در این حالت اصلاً کلمهای به زنش بگوید، بخصوص کلمه خشنی. و به این ترتیب توبیاس که غرق در اشگهای چشمانش وحشتزده در گوشهای چمباته زده بود باید مشاهده میکرد که چگونه پدر نان فراموش گشته خود را از روی اجاق برمیدارد، آن را به سوی مادر بعنوان تنها توضیح نگاه میدارد و با یک تکان کوتاه سر بدون آنکه حتی بطرف او نگاهی بکند بار دیگر ناپدید میگردد.
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 0:58 توسط سعید از برلین
|

مرد نگهبان بعد از خوردن نهار یک بار دیگر برای مدت کوتاهی استراحت میکند. بعد از پایان استراحت، قهوه بعد از ظهرش را مینوشد و فوراً خود را برای رفتن به سر کار آماده میسازد. او برای این کار مانند تمام فعالیتهایش زمان زیادی لازم داشت؛ تک به تک حرکات از سالها پیش تنظیم گشته بود؛ همیشه در یک نظم همیشگی وسائل بر روی کمد کوچک از چوب گردو قرار داده میگشت: چاقو، دفتر یادداشت، شانه، یک دندان اسب، یک ساعت جیبی قدیمی. یک کتاب کوچک پیچیده شده در کاغذ قرمزی که با مراقبت خاصی با آن رفتار میگشت. مرد نگهبان این وسائل را شبها زیر بالش خود میگذاشت و روزها آنها را در جیب بغل لباس کارش با خود حمل میکرد. بر روی پاکتی با دستخط تیل ناشیانه اما آراسته نوشته شده بود: دفتر حساب پسانداز توبیاس تیل.
هنگامیکه تیل به سر کار رفت، ساعت دیواری با آن پاندول دراز و صفحه یرقانی رنگش ساعت پانزده دقیقه مانده به شش بعد از ظهر را نشان میداد. او با قایق کوچکش به آن سمت رودخانه میراند. در آنسوی ساحل رودخانه چندین بار میایستد و به سمت دیگر آب گوش میسپارد. عاقبت به مسیر جنگلی وسیع پر وسعت میپیچد و بعد از چند دقیقه خود را در وسط درختان کاج مجللی میبیند که انبوه سوزنهایشان به امواج سبز و سیاه دریاها شباهت داشت. بر روی خزههای خیس و لایه سوزن درختان کاج بر روی زمین جنگل بیصدا مانند آنکه روی نمد میرود راه میرفت. او بدون نگاه کردن به بالا راهش را میافت، اینجا از میان ستونهای حنائی رنگ درختان جنگل قدیمی، آنجا از میان شاخههای جوان و در هم پیچیده و در ادامه از میان محلی گسترده و حصار کشیده شده با درختان جوانی که توسط تک و توک درخت باریک و بلند کاجی تحتالشعاع قرار گرفته بودند. یک مه آبی رنگ شفاف و آبستن انواع عطرها از روی زمین بلند میگشت و شکل درختان را بیرنگ به نظر میرساند. یک آسمان شیری رنگ و سنگین رو به پائین بر روی نوک درختان آویزان بود. دستهای کلاغ مانند اینکه در خاکستری هوا شنا میکنند، بیوقفه فریاد میزدند: قار قار. گودالهای آب سیاهرنگی سطوح ناهموار مسیر را پر میساختند و هوای کدر را تیرهتر منعکس میساختند.
تیل وقتی از تفکری عمیق بیدار گشت و به بالا نگریست به خود گفت: "چه هوای وحشتناکی".
اما ناگهان افکارش مسیر دیگری در پیش گرفتند. او احساس مبهمی داشت و فکر میکرد که باید چیزی در خانه جا گذاشته باشد، و هنگام جستجوی جیبهایش پی به فراموش کردن بسته نانش میبرد، نانی که بخاطر ساعت کار طولانی مدت به همراه داشتنش ضروری بود. بلاتکلیف لحظهای میایستد، بعد اما ناگهان مسیرش را عوض میکند و به سمت دهکده به راه میافتد.
زمان کوتاهی تا رسیدن به رودخانه لازم داشت، و با چند پارو زدن نسبتاً قوی به آن سمت آب میرسد، پیاده میشود و با بدنی خیس از عرق مسیر کمی سربالائی دهکده را میپیماید. پودل پیر و پشمالوی دکاندار در وسط جاده دراز کشیده بود. بر روی الوارهای لاک و الکل خورده شده پرچینهای حیاط یک کلبه کلاغی نشسته بود و پرهایش را میگستراند. کلاغ خود را جنباند، سر تکان داد، "قار"، "قار" گوشخراشی کرد و با بال زدنی پر سر و صدا خود را از جا کند و به پرواز آمد تا باد از سمت جنگل او را با خود ببرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:58 توسط سعید از برلین
|

وقتی لنه هنگام صرف صبحانه با هیجان بیشتری دنباله صحبت شب قبل را میگیرد، تیل صحبت او را با این خبر که مدیر راهآهن یک قطعه زمین در امتداد ریلها در نزدیکی اتاق نگهبانی مجاناً به او واگذار کرده است قطع میکند. دلیل اصلی مدیر برای اینکار واقع بودن زمین در محلی پرت و دورافتاده بود.
لنه ابتدا نمیخواست این خبر را باور کند. اما کم کم تردیدش برطرف گشت، و بعد روحیه خوب و قابل توجهای بدست آورد. سؤالات او در باره بزرگی و خوبی کشتزار و سؤالهای بیشر دیگری در هم قاطی میشدند و وقتی فهمید که دو درخت کوچک میوه هم در این زمین قرار دارد از خوشی کاملاً هوش از سرش پرید. وقتی دیگر سؤالی برای پرسیدن باقی نماند از جا جهید تا خبر را در محله با به صدا در آوردن زنگ دکاندار منفجر سازد. ــ وانگهی این را هم باید اضافه کرد که زنگ درب دکاندار میتوانست به راحتی در تمام خانههای روستائی محل شنیده شود.
لنه در تاریکی شب با اجناس خریداری شده از پیش دکاندار بازگشت، مرد نگهبان در این بین در خانه فقط با توبیاس خود را مشغول ساخته بود. پسر روی زانوی او نشسته بود و با چند میوه درخت کاج که تیل با خود از جنگل آورده بود بازی میکرد.
پدر از او پرسیده بود "میخوای چکاره بشی؟" و این سؤال همانقدر کلیشهای بود که جواب پسر: "مدیر راهآهن." این پرسش خالی از شوخی بود، زیرا که رویای مرد نگهبان به حقیقت پیوند دادن این آرزو بود و او خیلی جدی این آرزو را که باید توبیاس با یاری خداوند در بزرگی چیز فوقالعادهای شود در خود پرورش میداد. چهره تیل به محض خارج شدن "مدیر راهآهن" از لبان بیخون پسر که البته معنی آن را نمیدانست شروع به روشن گشتن و بعد بخاطر سعادت درونی بوجود آمده در او شروع به درخشیدن میکند.
بعد بلافاصله میگوید "توبیاس، برو، برو بازی کن!" و پیپاش را بوسیله آتش اجاق روشن میکند. پسر کوچک خود را به سختی و با شوق از در خارج میسازد. تیل لباسهایش را در میآورد، بر روی تخت دراز میکشد و پس از آنکه مدتی طولانی با سری پر از فکر به سقف کوتاه و ترک خورده خیره میشود به خواب میرود. نزدیک ساعت دوازده ظهر از خواب بلند میشود، لباس میپوشد و در حالیکه همسرش با سر و صدا مشغول تهیه غذا برای نهار بود به خیابان میرود و بلافاصله توبیاس کوچولو را میبیند که با انگشت از سوراخی بر روی دیوار آهک را میخراشید و در دهان میگذاشت. مرد نگهبان دست او را میگیرد و تقریباً از هشت خانه میگذرد تا به رودخانه که سیاه و شیشهای میان درختان صنوبرهای کم برگ قرار داشت میرسد. نزدیک لبه آب سنگ خارائی قرار داشت که تیل همیشه بر روی آن مینشست.
تمام اهالی به این عادت کرده بودند که او را به محض قابل تحمل شدن هوا در این محل ببینند. بخصوص کودکان دلبسته او بودند، و او را "پدر تیل" صدا میزدند و بازیهائی را که او از دوران کودکیش به یاد داشت میآموختند. با این وجود اما بهترین مطالب خاطراتش را برای توبیاس تعریف میکرد. کمانی برایش میتراشید که تیرش از تیر بقیه پسران بالاتر میپرید. برایش فلوت میساخت و حتی گاهی در حالی که با دسته یک چاقوی جیبی بر روی پوسته درخت آهسته میکوبید با صدای کلفتی آهنگ نیایش را میخواند.
مردم بخاطر این کارهای مضحک تیل را سرزنش نمیکردند؛ اما برایشان عحیب بود که چگونه میتواند خود را چنین طولانی با بچههائی که نمیتوانستند آب دماغشان را بالا بکشند مشغول سازد. اما در حقیقت آنها از این کار راضی بودند، زیرا که از کودکانشان توسط او به خوبی مراقبت به عمل میآمد. تیل همچنین کارهای جدیتری هم برای کودکان انجام میداد، از بچههای بزرگتر تکالیف مدرسهشان را میپرسید و به آنها برای آموختن انجیل و سرودهای مذهبی کمک میکرد و به کوچکترها هم حروف الفبا را یاد میداد.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 19:38 توسط سعید از برلین
|

یک چشمه که از پشت کلبه مرد نگهبان عبور میکرد مقداری سرگرمی برایش به ارمغان میآورد. گهگاهی کارگران راهآهن یا تلگرافخانه نزدیک کلبه او از آن چشمه جرعهای آب مینوشیدند، و البته این کار با یک مکالمه کوتاه همراه میگشت. همچنین جنگلبان هم گاهی آنجا میآمد و تشنگیاش را سیراب میساخت.
توبیاس اما به آهستگی رشد میکرد؛ ابتدا پس از پایان دو سالگی توانست راه رفتن و حرف زدن را بطور ناقص یاد بگیرد. او محبت ویژهای نسبت به پدر از خود نشان میداد. با بزرگتر و معقولتر گشتن او عشق قدیمی پدر به توبیاس نیز بیدار گشت. هرچه این عشق بیشتر میگشت به همان نسبت هم عشق نامادری به توبیاس کمتر میگردید، و حتی بعد از آنکه لنه در پایان سال دوم ازدواجشان کودکی بدنیا آورد این عشق به نفرتی آشکار تبدیل گردید.
از آن به بعد برای توبیاس روزهای بدی آغاز گشت. او مدام و مخصوصاً هنگام غیاب پدر مورد اذیت و آزار واقع میگشت و میبایست بدون کوچکترین پاداشتی نیروی ضعیفش را در خدمت به نوزاد که دائماً در حال جیغ کشیدن بود قرار دهد. کاری که او را ضعیف و ضعیفتر میساخت. سرش حجم غیر معمولیای پیدا کرد؛ موهای مانند آتش سرخ او و صورت رنگپریده زیر آن در ارتباط با بقیه اندام رقتبارش اثر ناخوشایند و رقتانگیزی بر جای میگذاشت. وقتی توبیاس عقبافتاده با چنین قامتی برادر کوچک را که از سلامتی سرشار بود بر روی دست با خود به سمت اشپره Spree حمل میکرد، بعد در پشت پنجره کلبهها صدای لعن و نفرین بلند میگشت، اما آنها هرگز جرأت نشان دادن خود را نداشتند. اما تیل که باید این موضوع برایش مهمتر از بقیه باشد آن را نمیدید و اشارات خیرخواهانه همسایگان را هم نمیخواست بفهمد.
دو
تیل یک روز در ماه ژوئن نزدیک ساعت هفت از سر کار به خانه میآید. هنوز لحظهای از جواب سلام دادن زنش نگذشته بود که با روش همیشگی شروع به شکوه و شکایت میکند. موعد استعجاره کشتزار که تا حال مصرف سیبزمینی خانواده را تأمین میکرد از هفتهها پیش به سر آمده بود، بدون آنکه لنه مؤفق به پیدا کردن جایگزینی برای آن شده باشد. هرچند که کارهای مزرعه جزء وظایف لنه به حساب میآمد، اما با این حال میبایست تیل گذشته از چیزهای دیگر این را هم بشنود که بجز خود او کس دیگری در این امر مقصر نیست، وقتی که در این سالها ده کیسه سیبزمینی با پول کلانی باید خریداری شود. تیل فقط غرولندی میکند و بلافاصله بدون توجه چندانی به صحبتهای لنه به سمت تختخواب پسر بزرگش که شبهای خود را وقتی به سر کار نمیرفت با او میگذراند میرود. در آنجا او خود را خم میکند و با مهربانی و نگرانی کودک بخواب رفته را تماشا میکند، و در حال دور ساختن مگسهای سمجی عاقبت او را از خواب بیدار میسازد. در چشمان فرو رفته و آبی رنگ از خواب بیدار گشته کودک خوشحالی تکاندهندهای نقش میبندد. او با شتاب دست پدر را میگیرد و در این حال گوشههای دهانش به لبخندی شکوهآمیز کشیده میشوند. مرد نگهبان بلافاصله برای پوشاندن لباسهای اندکش به او کمک میکند که ناگهان هنگامی که متوجه میشود بر روی گونه کمی باد کرده سمت راست کودک رد چند انگشت دیده میشود چیزی مانند سایه از میان چهرهاش میدود.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:14 توسط سعید از برلین
|

او، کسی که با همسر اولش بیشتر توسط عشقی معنوی پیوند داشت، حالا توسط غرایز حیوانی گرفتار دومین همسرش شده و عاقبت تقریباً در همه چیز وابسته به او میگردد. ــ بعضی وقتها به خاطر این تغییر اساسی ناراحتی وجدان احساس میکرد، و او محتاج تعدادی وسایل کمکی استثنائی بود تا با آنها بتواند خود را آرام سازد. بدینسان به کلبه نگهبانیاش، به ریلهای قطاری که مراقبت کردن آنها را بر عهده داشت و پنهانی به سرزمین مقدسی که در حقیقت باید منحصراً مخصوص ارواح مردگان باشد توضیح میداد. در واقع تا حال با کمک انواع بهانهها مؤفق شده بود همسرش را از آمدن به آنجا منصرف سازد.
او امیدوار بود در آتیه هم مؤفق به این کار گردد. زن نمیدانست چه روشی را باید به کار برد تا "آلونک" او را که حتی شماره آن را هم نمیدانست پیدا کند.
تیل، به این خاطر که میتواند وقت خود را منصفانه هم برای مردهها و هم برای زندهها قسمت کند وجدان خود را آرام میساخت.
البته اغلب و مخصوصاً در لحظات مراقبه در خلوت خود، وقتی پیوند تنگاتنگی با مردهها برقرار میساخت، وضع فعلی خود را در نور حقیقت میدید و احساس انزجار به او دست میداد.
هنگام خدمت شیفت روزانه، فکرش فقط با بسیاری از خاطرات شیرین زمان زندگی کردن با همسر فوت شدهاش محدود میگشت. اما در شیفت شب، وقتی طوفان برف در میان درختان صنوبر و بر بالای جاده به خروش میآمد، کلبه نگهبانی او در نیمه شب و در زیر نور فانوس به کلیسای کوچکی مبدل میگشت.
تیل بر روی میز، روبروی خود یک عکس رنگ پریده از همسر مرحومش، یک کتاب سرود و یک انجیل باز شده داشت. او تمام شب را بطور متناوب انجیل و سرود میخواند و این کار فقط در فواصل معین توسط سر و صدای عبور قطار قطع میگشت. در این شبها او به خلسه فرو میرفت، چهره انسانها بر او ظاهر میگشتند و او در میان این چهرهها زن فوت شدهاش را با جسمی جاندار در برابر خود میدید.
محل نگهبانی که او از ده سال پیش بدون وقفه مشغول به خدمت در آن بود حالا مکان پرتی شده بود برای پیش بردن تمایلات عرفانیاش.
کلبه نگهبانی از هر چهار سمت حداقل توسط یک مسیر با فاصله چهل و پنج دقیقه از هر خانه انسانی دور بود و درست وسط جنگل و چسبیده به تقاطع دو خط راهآهن قرار داشت و وظیفه تیل حفاظت از این حوزه بود.
در تابستان روزها میگذشتند، در زمستان هفتهها، بدون آنکه پای بیگانهای بجز نگهبانان و همکاران تیل به این مسیر برسد. هوا و تغییر فصول سال تقریباً تنها تنوع در آن محل دورافتاده بود. رویدادهای زمان منظم خدمتش بجز آن دو اتفاق ناگوار که باعث نرفتن او به سر کار گشت به آسانی قابل مشاهده بودند. چهار سال قبل قطار مخصوص سلطنتی پادشاه را برای شکار به طرف برسلاو Bresla آورد. در یک شب زمستانی یک گوزن نر توسط قطار سریعالسیری زیر گرفته شد. او در یکی از روزهای گرم تابستان هنگام بازرسی مسیر مأموریتش یک بطر شراب در بسته پیدا کرد که از حرارت آفتاب مانند آتش داغ شده بود و به این خاطر او آن را شرابی خوب تخمین زد، زیرا پس از در آوردن چوبپنبه سر بطری، شراب فوراً به خارج فوران کرد. بنابراین شرابی تخمیر شده بود. این بطری که توسط تیل برای خنک شدن در لبه کم عمق جنگل قرار داده شده بود به طریقی مفقود میگردد، و او پس از سالها هنوز بخاطر از دست دادن آن تأسف میخورد.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین ۱۳۹۱ساعت 14:49 توسط سعید از برلین
|

ظاهراً مردم در مقابل زن و شوهر که حالا با هم به کلیسا میآمدند حرفی برای اعتراض نداشتند. چنین بنظر میآمد که زن جدید که قبلاً گاوداری میکرد برای مرد نگهبان خلق شده است. بزحمت نیم سر کوتاهتر از مرد بود و پُری اندامش بر اندام او برتری داشت. چهرهاش هم مانند چهره مرد زمخت و فقط برعکس صورت روحدار او بی روح بود.
اگر تیل این آرزو را داشت که در همسر دومش یک کارگر فناناپذیر، یک زن خانهدار نمونه ببیند، به این ترتیب این آرزو با کمال تعجب به وقوع پیوسته بود. با این وجود بدون آنکه او بداند سه چیز را با ازدواج با همسرش قبول کرده بود: طبعی سخت قدرت طلب، فتنهجو و حرارتی وحشی. پس از گذشت شش ماه برای مردم محل مشخص بود که چه کس در خانه کوچک مرد نگهبان فرمانرواست. آنها برای مرد نگهبان متأسف بودند.
مردان متأهل با عصبانیت ابراز میکردند که باید برای "آدم" یک خوش شانسی باشد که این زن چنین گوسفندی مانند تیل را بعنوان شوهر بدست آورده است؛ شوهرانی پیدا میشوند که بدن چنین زنانی را کبود میسازند. آنها معتقد بودند که یک چنین "حیوانی" باید اهلی شود، و اگر راه دیگری برای این کار باقی نماند بعد با کتک باید این کار انجام گیرد. باید طوری کتک بخورد که اثر کند.
اما تیل با داشتن این ارتش نیروند مردی نبود که زنش را کتک بزند. چنین بنظر میآمد که تعصب مردم به این خاطر برایش مهم نیست. موعظههای پایانناپذیر زنش را بدون جواب دادن تحمل میکرد، و وقتی هم یک بار در مقابل جیغ و اوقات تلخی کردن همسرش میایستاد؛ بطور عجیبی آرام، آهسته و سرد صحبت میکرد. چنین بنظر میآمد که جهان خارج برایش زیاد جالب نیست: انگار او چیزی در درون خود حمل میکرد که توسط آن تمام بدیهائی که زن به او روا میداشت را با خوبیهای بیش از حدش جبران میساخت.
اما با وجود نرمش ویرانناپذیرش او هم لحظاتی داشت که در آن اجازه شوخی به کسی نمیداد. و این بخاطر چیزهائی بود که مربوط به توبیاس میگشتند. بعد وجود خوب کودکانه و انعطافپذیرش رنگی از محکمی میگرفت، طوریکه روح سرکش لنه Lene هم جرئت مخالفت با او را نمیکرد.
با گذشت زمان اما لحظاتی از این دست که او این قسمت از وجودش را نمایان میساخت کمتر و کمتر میگشت تا اینکه عاقبت آن را از دست داد. مقاومت اندک و پر رنجی هم که او در طول اولین سال در مقابل قدرت طلبی لنه به خرج میداد در سال دوم ازدواجشان از بین رفت. او دیگر بدون جلب رضایت زن وقتی بینشان نزاعی رخ میداد با بیتفاوتی قبلی سر کار نمیرفت. او در پایان اغلب متواضعانه از زنش خواهش میکرد که دوباره خوب باشد. ــ محل خدمت متروک و پرتش در میان جنگل کاج دیگر مانند همیشه محل اقامت مورد علاقهاش نبود. افکار آرام و بی ریا به زن مردهاش با فکر کردن به زن زنده مغشوش میگشت. دیگر مانند روزهای اول که با میل مسیر خانه را در پیش میگرفت و اغلب تا تعویض پست با عجلهای پر شور ساعتها و دقایق را میشمرد نبود.
+
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۱ساعت 2:42 توسط سعید از برلین
|

یک
تیل Thiel هر یکشنبه، به استثنای روزهائی که باید کار میکرد یا در بستر بیماری افتاده بود به کلیسای ناحیه نوی ـ سیتاو Neu-Zittau میرفت. او طی ده سال گذشته فقط دو بار بیمار شده بود؛ یک بار در اثر برخورد یک قطعه زغال سنگ که از لوکوموتیو بخاری یک قطار در حال حرکت بیرون افتاده و به پایش اصابت کرده و او را با پای درهم شکسته به کنار ریل پرتاب کرده بود؛ و بار دوم بخاطر یک بطری شراب که از قطار سریعالسیر در حال حرکتی به بیرون پرتاب و درست به وسط سینه او خورده بود. بجز این دو حادثه ناگوار هیچ چیز دیگری نتوانسته بود او را به محض پایان کار از کلیسا دور نگهدارد.
او در پنج سال اول، مسیر شوینشورناشتاین Schönschornstein به طرف نوی ـ سیتاو را به تنهائی طی میکرد. اما در روزی زیبا در مشایعت زنی ضعیف و ناخوش دیده میشود، زنی که مردم معتقد بودند با هیکل هرکول مانندش مناسبت خیلی کمی دارد. و از طرف دیگر در یک بعد از ظهر زیبای یکشنبه او و همان زن در محراب کلیسا برای یک زندگی مشترک رسماً به ازدواج هم درمیآیند. حالا دو سال تمام زن جوان و ظریف در کنار او روی نیمکت کلیسا نشست؛ دو سال تمام چهره ظریف و لاغر زن در کنار صورت از هوا برنزه شده او به کتاب قدیمی سرود نگاه کرد ــ؛ و ناگهان دوباره نگهبان راهآهن مانند قبل تنها روی نیمکت کلیسا مینشست.
در یکی از روزهای هفته ناقوس مرگ طنین میاندازد؛ و این کل جریان بود.
مردم با اطمینان میگفتند که متوجه هیچگونه تغییری در نگهبان نشدهاند. لباس تمیز مخصوص یکشنبه او از قبل تمیزتر بود و دگمههایش برق میزدند، هم موهای قرمز رنگش روغنخورده و هم مانند همیشه فرقی نظامی از میان باز کرده بود، فقط گردن کلفت و پر مویش را کمی خمیده نگاه میداشت و با اشتیاقی بیشتر از گذشته به خطبهها گوش میسپرد و یا سرود میخواند. اکثر مردم معتقد بودند که مرگ همسرش برای او زیاد مهم نبوده است؛ و وقتی تیل پس از گذشت یک سال برای دومین بار با زنی چاق و قوی از آلته ـ گروند Alte-Grund ازدواج میکند مهر تائیدی میشود بر این نظر.
هنگامی که تیل برای ثبت نام برای ازدواج به کلیسا میرود، کشیش به خود این اجازه را میدهد که نگرانیش را با او در میان بگذارد:
"آیا میخواهید دوباره ازدواج کنید؟"
"آقای واعظ، با مردهها نمیشود زندگی را اداره کرد!"
"بله، درسته. اما منظورم این بود که ــ شما کمی عجله میکنید."
"آقای واعظ، اگر ازدواج نکنم پسرم از دست میره."
همسر تیل هنگام وضع حمل در بستر فوت میکند، بچه اما زنده میماند و توبیاس Tobias نامگذاری میشود.
کشیش میگوید "آه، بچه" و به دستش حرکتی میدهد که به خوبی نشان میداد او تازه به یاد پسربچه افتاده است. "این چیز دیگریست ــ وقتی شما سر کارید بچه را کجا میگذارید؟"
تیل تعریف میکند که او توبیاس را پیش زن سالخوردهای میگذارد و یک بار نزدیک بود که تقریباً او را بسوزاند، و بار دیگر هم بچه از روی زانویش قل میخورد و به زمین میافتد و شانس آورده و فقط سرش ورم میکند. و اینکه ادامه چنین وضعی دیگر ممکن نیست، و چون پسر ضعیف شده بنابراین به پرستاری مخصوصی محتاج است. به این دلیل و نیز چون به همسرش در وقت مردن قول داده که برای رفاه حال کودک همیشه به اندازه کافی کوشش کند تصمیم به برداشتن این قدم گرفته است.
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین ۱۳۹۱ساعت 19:18 توسط سعید از برلین
|

پدر خسته: قبلاً یک قاصد پیام آورد. از طرف دشمن فرستاده شده بود ... آه، خدای من.
دختر به سمت او میرود: پدر، حرف بزنین! ما هم میخوایم همه چیزو بشنویم.
پدر خود را از آغوش باز دختر کنار میکشد، زمزمه میکند: حالا نه! ... بعد خسته و کشدار و با نوعی بیتفاوتی ادامه میدهد: خدایا سخته، اما باید گفته بشه! قاصد گفت ... اگه مردم شهر کاتولیک بشن ... کاتولیک از گناه شهر میگذره و ...
پدر بزرگ داد میزند: از این خبرا نیست! ما نمیریم! ما تا آخرین قطره خون میجنگیم!
پدر: و اگه ... یک دختر خودشو قربانی کنه ... به فرمانده جنگ دشمن ... برای یک شب ... احمقها: تو، دختر!
سکوت. بعد دختر جیغ بلندی میکشد و میخواهد خود را در بغل پدرش بیندازد و از گریه شدید به تشنج میافتد ...
دختر: من! ... من باید خودمو قربونی کنم ... آه خدای من ... آه خدا من!
پدر خود را عقب میکشد، با صدائی گرفته: ولم کن، ولم کن! ... بالاخره باید گفته میشد. خودش را کنار میکشد و صورتش را در دستهایش پنهان میسازد.
پدر بزرگ عصبانی: دختر، جواب بده!
دختر آشفته: چیه، چیه ... اوه ... سرم ... عصبانی و فریادکشان: من این کار رو نمیکنم! نه این کار رو نمیکنم! من نمیتونم این کار رو بکنم ... هقهق میگرید و خود را روی زانوی پدر بزرگش میاندازد.
پدر در حال گریه کردن: من اینو میدونستم.
برادر شانه دختر را میکشد: دختر! تو باید این کار رو بکنی! یک ملت این درخواست رو فریاد میکشه!
پدر بزرگ: برید بیرون! شیطانها!
برادر با ریشخندی یأسآمیز: شیطان. هاهاها! حالا دیگه وقتی پای جون در میون باشه احترام گذاشتن از بین میره! ــ دختر، من به تو میگم، تو باید این کار رو بکنی! آهسته و تقریباً ملتمسانه: خواهر! تو با این کار یک ملت رو نجات میدی! یک ملت! تو خویشاوندان خودتو نجات میدی. پدرتو! پدر بزرگتو! شماها به حرفم گوش میکنید! چه تو زیرزمین و چه توی خیابون.
پدر بزرگ: لازم نیست منو نجات بده! من اینجا میمونم!
برادر عصبانی: خدایا! مگه نمیفهمی! دختر! پدر بزرگ شما راضیش کنین، بهش بگین که باید این کار رو بکنه!
پدر بزرگ: نه! او نباید این کار رو بکنه! میفمید، او نباید این کار رو بکنه، یک روح بیشتر از هزار بدن ارزش داره!
برادر عصبانی: ساکت، دیوونه! بله، تو یا دیوونهای! یا ظالم! ظالمتر از آحب Ahab! مردم دارن تو خیابون فریاد میکشن و تو صداشونو نمیشنوی، پدر بزرگ، در روز قیامت چه جوابی میدی!
پدر بزرگ مقاوم: عدالت! من به تو میگم: عدالت!
برادر با خنده: عدالت: آره در فریب دادن خودت پافشاری کن! در عدالت سفت و سختات! هاها! ناگهان صحبتش را قطع میکند، زیرا که ساعت دیواری دو بار به صدا میآید و ساعت دو را اعلام میکند. ساعت دو نیم شد! دختر! بیا! ساعت سه آخرین مهلته. بعد حمله شروع میشه! دختر، بخاطر هزاران نفر رحم داشته باش!
دختر: پدر، تو هم میخوای که من اینکار رو بکنم؟
پدر سکوت میکند.
برادر: البته که پدر هم میخواد. پدر، بگو که میخوای ... پدر هم صد در صد اینو میخواد! بیا، دختر!
دختر: من میام!
پدر بزرگ او را نگه میدارد: بمون! مگه سخن خدا رو نمیشناسی؟ "کسی که مرا در برابر مردم منکر شود، من هم او را در برابر پدر آسمانی انکار خواهم کرد!" دختر، دختر! آیا مگه روح تو ارزشمندتر از جسم هزاران نفر نیست؟ مگه نشنیدی آقامون گفت که اگر کسی پدر یا مادرش را بیشتر از من دوست بدارد، ارزش مرا ندارد! ــ تو باید محکم بمونی، به روحت فکر کن.
برادر: ساکت شو، پیر خرفت! تو هم با اون انجیلت که مثل خودت انقدر سرد و صالحست! دحتر، به صدای دلت گوش کن! آیا ذجر کشیدن بخاطر هزاران نفر قشنگ نیست؟ بیا ... سریع!
دختر: نه ... نه ... برو گمشو ... حق با پدر بزرگه. برو گمشو ...
برادر خشمگین او را تکان میدهد: تو باید این کار رو بکنی، دختر، تو باید این کار رو بکنی!
پدر: ولش کن! مجبورش نکن!
برادر: ترسو! باید این کار رو بکنه!
پدر: پسر! گفتم ولش کن! بهت دستور میدم! دیگه کافیه. تو با من میای. او پسر را با خود به طرف در میکشد.
برادر: فقط از خودتون خوب مراقبت کنین! هاهاها!
آنها میروند. پدر برمیگردد.
پدر خمیده: لااقل با ما بیاین و خودتونو نجات بدین ... میتونه به اینجا نارنجک اصابت کنه ... خونه آتش میگیره ... بیاین.
پدر بزرگ خشمگین: ساکت باش! ما اینجا میمونیم. ما نمیخوایم مثل شماها مذهبمونو انکار کنیم! ما اگه لازم باشه خواهیم مرد ــ برای ایمانمون. ــ سخت و محکم: تو دیگه چیزی برای گفتن به ما نداری. تو قصد داشتی روح دخترتو به حراج بذاری. از این خونه برو بیرون! تو ارزش اینو نداری که دخترتو ببینی.
پدر در هم شکسته شده، مبهم و لرزان: من ارزششو ندارم ... من حق دارم ... من ارشششو ندارم ... تلو تلو خوران خارج میشود.
صحنه سوم
صدای غرش خفه توپ جنگی از دور به گوش میرسد. در اتاق سکوت برقرار است. دختر دوباره در شاهنشین ایستاده و پدر بزرگ با دست سفیدش موهای او را نوازش میکند.
پدر بزرگ: دختر، گریه نکن. باید اینطور میشد.
دختر: پدر بزرگ، تو خیلی سفت و سخت رفتار کردی!
پدر بزرگ: من باید سفت و سخت رفتار میکردم. پدر و برادرت میخواستند روحتو بفروشن.
دختر در رویا: شاید پدر به این کار راضی نبود ... پدر همیشه با من مهربون بود. وقتی من هنوز کوچک بودم همیشه بغلم میکرد و میگفت: تو دوشیزه کوچولو و شیرین خودمی. فکر کنم که منو از برادرم بیشتر دوست داشت. و بعد مادر فوت کرد. انگار همین دیروز بود. مادر با لباس سیاهش تو تابوت قرار داشت. سه تا شمع بلند سفید رنگ مخصوص عزاداری تمام شب روشن بود. ما بچهها هم تمام شب بیدار بودیم و گریه میکردیم. صبح فردای اون شب پدر به خونه آمد. منو بغل کرد، بوسید و گفت که از حالا به بعد باید مواظب همدیگه باشیم. تو برام بیشتر از صد تا دوست عزیزتری. و او مادر رو بوسید. درست مثل سوگند خوردن بود. ــ نمیدونم چرا تو این تاریکی شب اینو به یادم آوردم ...
در این لحظه در کنار پنجره آتش با رنگ سبز طلائی به هوا زبانه میکشد و آسمان از پشت آن قرمز خونی رنگ دیده میشود. پدر بزرگ روی صندلیاش مینشیند.
دختر از سمت پنجره: آتش درحال بیشتر شدنه. برج هم به آتش کشیده شد. تقریباً تمام شهر در حال سوختنه. دیوارهای شهر با رنگ سیاه در زیر آسمون سرخ بزرگ دیده میشن. دشمن حمله رو شروع کرده. من اونا رو که در گل و لای غوطه میخورن میبینم. آه خدای من! به شهر بیچارهمون رحم کن!
پدر بزرگ: بذار دشمنها حمله کنن، خدا با ماست!
غرش توپهای جنگی بلندتر میشود. در کنار پنجره جرقههای آتش به رقص میآیند.
پدر بزرگ: آروم باش فرزندم. خدا پیش ماست.
ناقوسها با نوسانات بزرگ و سر و صدای زیاد به صدا میآیند.
پدر بزرگ در حال خلسه: گوش کن دخترم، ناقوسها. نشانه حمله! خدا نزدیکه! اینها صدای خداست! صدائی که به جنگیدن فرامیخواند!
دختر پریشان: ناقوسها ... صداهای خدا ... فریاد زنان: خدایا! صداهای خدا! مات و گنگ از کنار پدر بزرگ میگذرد و از اتاق خارج میشود. پدر بزرگ رفتن او را با نگاهی مبهوت تعقیب میکند ــ صدای انفجار بلندتر، متورم و چرخان میشود. یک انفجار کر کننده، کاملاً در نزدیک خانه. دود و آتش از پنجره به درون اتاق هجوم میآورد. خانه در آتش میسوزد. بعد ناگهان همه چیز کاملاً ساکت میگردد ...
پدر بزرگ با صدای بلند و انعکاسدار: خدایا، پیش ما بمان، زیرا که میخواهد شب شود و روز به پایان رسیده است.
پرده با سرعت بر روی اتاق در حال سوختن پائین میآید.
خاتمه
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:48 توسط سعید از برلین
|

Bertolt Brecht
انجیل، درامی در یک پرده.
بازیگران:
پدر بزرگ. پدر، شهردار. دختر. برادر
این داستان درام در یکی از شهرهای پروتستانت نشین هلند که توسط کاتولیکها محاصره شده است رخ میدهد.
صحنه اول
یک اتاق نشیمن راحتِ یک خانه در کنار بازار با یک شاهنشین با دیوارهای شیشهای و محلی فرو رفته برای جای گلدانها. پدر بزرگ در کنار میز در حال خواندن، در شاهنشین دختر. گهگاهی از دوردست سر و صدای درهم بگوش میآید.
پدر بزرگ بلند و باشکوه در حال خواندن: و در نهمین ساعت بلند فریاد کشید و گفت: "خدای من، خدای من، چرا مرا ترک کردی"، و بعد کسانیکه دور او ایستاده بودند او را تمسخر کردند و گفتند: او به دیگران کمک کرد، اما به خودش نمیتواند کمک کند. اگر از صلیب پائین بیائی ما به تو ایمان خواهیم آورد. در این لحظه مسیح یک بار دیگر فریاد کشید: "انجام پذیرفت" و سرش را خم کرد و مرد.
دختر: اینجا هوا بطور عجیبی شرجیه، تو خیابون اصلاً کسی دیده نمیشه. من میترسم.
پدر بزرگ: مردم روی دیوارها هستن، بچه! به این دلیل خیابون خالیه. تو لازم نیست بترسی.
دختر: فکر کنم که حمله بزودی شروع میشه. اما ترس من به این خاطر نیست.
پدر یزرگ جواب نمیدهد و کتاب انجیل را ورق میزند.
دختر: من نمیدونم این ترس از کجا میاد. از امروز صبح ترسم شروع شد. از وقتی که پدر و برادر رفتن. وقت رفتن برادر نگاه عجیبی به من کرد و گفت: امروز همه چیز مشخص میشه. حمله به سختی تحملپذیره. ما با کمال میل خودمونو قربانی میکنیم. روی کلمه "ما" تأکید کرد. این حرف مهم نیست، ولی من مدام بهش فکر میکنم و بعد ناگهان وحشتم میگیره. خودم هم دلیلشو نمیدونم.
پدر بزرگ: فکر باطل! پدر و برادرت پیش از این هم بارها رفته بودن و همیشه دوباره به خونه برگشتن. من هرگز متوجه وحشت در تو نشدم.
دختر خیره: من میدونم که اونا بارها رفتن و من هرگز نگران نمیشدم.
پدر بزرگ: امرور روز سختیه. دشمن میخواد حمله کنه. ما اینجائیم و نمیتونیم کمک کنیم. ما فقط میتونیم از خدا کمک بخواهیم. بیا دعا کنیم! و برای بدست آوردن آرامش انجیل بخونیم.
دختر از پنجره به بیرون نگاه میکند: امروز هوا شرجیه.
سکوت.
پدر بزرگ: اما اگر چنین نشانههائی ظاهر شوند، باید که بر روی کوهها فرار کنید! سپس مقاوم و وفادار بمانید. که این هر دو مهمند!
دختر با نگاهی به دوردست: پدر بزرگ، چیز دیگهای برام تعریف کن! انجیل تو سرده. در انجیل از انسانهائی صحبت میشه که از ما قویترن.
پدر بزرگ: دختر، کفر نگو! ... میخواند: من اما به شما میگویم، به همنوع خود خدمت کنید! نان خود را با گرسنگان تقسیم کنید و بر محتاجان ترحم کنید.
ورق میزند.
دختر عجیبه: چیز دیگهای تعریف کن! انجیل تو سرده. چیزی از بدبختی و مرگ، اما از کمک خداوند تعریف کن. از چیزای خوب، از خدای نجات دهنده تعریف کن. انجیل تو فقط خطاکارا رو میشناسه!
پدر بزرگ: کسی که پدر یا مادرش را بیشتر از من دوست بدارد، او شایسته من نیست. ــ این کتاب خیلی زیباست. چون قویه. مردم باید این کتابو بیشتر بخونن.
دختر گوش تیز میکند: من صدای پا میشنوم. قدمهای خسته و سنگین. کسی که اینطوری راه میره یا باید پیرمرد فقیر و بیچارهای باشه یا اینکه باید چیز سختی رو حمل کنه. من میخوام ببینم ... به طرف در میرود.
پدر بزرگ آهسته: من فکر میکنم صاحب این گامهای خسته رو بشناسم.
صحنه دوم
شهردار با پسرش داخل میشود. یک مرد بلند اندام. برادر دختر را محکم در آغوش میگیرد.
برادر با شوخی: دختر! امروز چه روز خوبیه! نارنجک از آسمون میباره. جدی: اما ما وظیفه خودمونو انجام دادیم.
سکوت.
دختر: پدر، بیرون چه خبره؟ شما خیلی ساکت و جدی هستین. نباید اتفاق خوبی افتاده باشه.
پدر آهسته، خیره دختر را نگاه میکند: وضع خوب نیست، دختر. ــ ــ معذب: ما اینو از صبح میدونستیم که دیگه نمیتونه بیشتر از این طول بکشه.
پدر بزرگ آرام: ما هم میدونستیم.
پدر: ما چیزی به شماها نگفتیم. ما نمیخواستیم نگرانتون کنیم. اما حالا باید این گفته بشه. ــ پسرم، تو تعریف کن.
برادر مرددانه: چیز زیادی برای تعریف کردن وجود نداره. ــ همه کارخونهها تعطیلن، مثل یه آبکش سوراخ سوراخ شدن. ما شب و روز کار کردیم تا قابل استفاده نگهشون داریم. این کار اما بیفایده بود. ــ گرسنگی تو شهر حاکمه. شماها از این بیخبرین. اما در پائینهای شهر مردم از گرسنگی میمیرن.
دختر: باید بهشون غذا داد. اوه خدای من! ما تو فراوونی زندگی میکنیم و مردم میمیرن.
پدر: نمیشه کمک کرد. افراد گرسنه زیاد هستن. تو با این کار فقط خودتو نابود میکنی.
برادر ...: گرسنگی تو شهر حاکمه. مردم همه سست شدن و انقدر ضعیفن که به زحمت میتونن خودشونو رو پاهاشون نگه دارن. و امروز، یعنی حالا، ساعت سه، قراره حمله بزرگ شروع بشه. کاتولیک حمله میکنه. ما نمیتونیم مقاومت کنیم.
پدر بزرگ از جا بلند میشود: آدم باید بتونه خودشو نگهداره! پیروزی یا مرگ! همه مردم باید برن بالای دیوار. اونا باید برای ایمانشون بجنگن و کشته بشن. خداوند میفرماید، اعتراف کنید!
برادر طعنهآمیز: اعتراف کنید! میدونی پدر بزرگ، اعتراف کردن وقتی آدم سیر باشه، تو یک اتاق خوب و آروم در زمان صلح خیلی راحته. ــ اصلاً نمیشه فکر پیروزی رو کرد! کاتولیک در این سرزمین پیروز شد. ما، آخرین شهر پروتستانت هنوز هم انتظار میکشیم. ــ دشمن به داخل شهر رخنه میکنه و آدم میتونه تصور کنه که بعد چه اتفاقی میافته. سرنوشت شهرهای دیگه اینو به ما نشون داده. کاتولیک زنها و کودکان ... حالا ... چی بگم ... پدر، من دیگه نمیتونم ...
دختر: چیه؟ چرا اینطور ترسناک به من نگاه میکنین؟
سکوت.
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 6:22 توسط سعید از برلین
|

یک بار دیگر شکست خوردم. من دوباره یک کتاب نوشتم. من این قصد را نداشتم، من مقاومت کردم، من بر ضد شوق مبارزه کردم، اما شوق پیروز شد. بسیار خوب. در هر حال این یکی از بهترین روشهای کشتن وقت است. برای رفتن به دیسکوتک پیر و کمی زیادی عاقلم و مشغولیت با سیاست مریضم میسازد. بنابراین ترجیح میدهم که کتاب بنویسم.
البته اینها فقط بهانهاند. در حقیقت شبیه اسب سیرکی هستم که با ملودی آشنای ارکستر یورتمه میروم. ملودی من فصل زمستان است. به محض درازتر شدن شب خود را با مداد تراشیده شدهای در اتاق کارم حبس میکنم، درست مانند خرسی که ــ البته بدون مداد ــ در غارش خود را مخفی میسازد. و بعد شروع میکنم به نوشتن داستانهایم، بعد این مورچههای کوچک عبری از راست به چپ روی کاغذ میدوند، ورق به ورق.
باید در این سالهای طولانی فعالیتم بعنوان پرورش دهنده مورچه بین من و خوانندگانم ــ در هر صورت امیدوارم که چنین باشد ــ تا حدودی یک رابطه دوستانه برقرار شده باشد.
گاهی احساس میکنم همه خوانندگانم را شخصاً میشناسم، بخصوص و ترجیحاً کسانی را که کتابهایم را میخرند، و شاید هم آنها را حتی در نسخههای متعدد برای هدیه دادن به دوستان و آشنایانشان تهیه میکنند. اما دیگران هم برایم ارزشمند و دوستداشنیاند. من خودم را تا مرز صمیمیت به آنها نزدیک احساس میکنم، و وظیفه رهانیدن از نگرانیها که هر طنزنویس منصفی در برابر خوانندگانش مکلف به آن است را تحت تأثیر این احساس ناچیز میانگارم و به جای آن این میل بر من غلبه میکند که من نگرانیهایم را با آنها در میان بگذارم. این بار سعی خواهم کرد خود را کنترل کرده و فقط یک فصل را به نگرانیهایم اختصاص دهم.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:31 توسط سعید از برلین
|

عجیب اینکه مردم فقط طنزنویسان را نمیتوانند از شغلشان مجزا به حساب آورند. وگرنه نزد بناها و دندانسازها چنین اتفاقی رخ نمیدهد. برای من اما بیوقفه اتفاق میافتد.
تا جائیکه برایم مقدور است از خود دفاع میکنم. چند سالیست که یک کمپین اطلاعات برای روشنسازی از اینکه من در زندگی خصوصیام مردی از این زمانه و کاملاً معمولیام راه انداختهام. اخیراً هم حتی چند مقاله جدی و خشمناک منتشر کردهام و در مصاحبههائی با قیافه گرفتهای باورم را از اینکه جهان زوال خود را هدایت میکند بیان کردم. آیا این کمکی میکند؟ هیچ کمکی نمیکند. شاید بتوانم چند رفیق قدیمی را متقاعد سازم، اما دوستان جدید دیگری باز اضافه میگردند که فقط محض چراغ راهنمائیم از خنده رودهبر شوند. و اینکه من آنها را میخندانم کافیشان نیست ــ آنها هم به نوبه خود این همت را دارند که مرا به خنده اندازند. تو یک بذلهگوئی، دوست من؟ صبر کن، من برات یک جوک تعریف میکنم. چرا؟ برای اینکه ببینی بقیه هم لطیفه برای گفتن دارن.
یکی از این آدمها با زحمت خندهداری از من پرسید: "آیا داستان اسکاتلندیه رو میشناسین؟
"بله."
"پس گوش کنین. یه اسکاتلندی، یک یهودی و یک سیاهپوست میمیرن میرن به جهنم ..."
من احتیاج به گوش کردن ندارم. من میدانم که مرد یهودی همراه خود یک کپسول آتش خاموشکن برمیدارد. من این را هم میدانم که موریتس Moritz کوچولو چه جوابی به آقای آموزگار میدهد و خاخام معجزهگر کدام اندرز را برای یانکلز Jankels بزغاله آماده ساخته است. من پایان یک جوک را قبل از اینکه شروع شود میدانم. و اگر هم آن را ندانم میتوانم اما محاسبهاش کنم. به این خاطر هم شغلم بذلهگوئیست. به این خاطر و نه اینکه مردم برایم جوک تعریف کنند. با این کارشان آدم را ناامید میکنند.
در طی این سالها انواع و اقسام تدابیر امنیتی را آزمایش کردهام و دوباره آنها را دور ریختهام. حتی کوچکترین اشارات یک لبخند که من با آن به یک جوک پاسخ میدهم، تعریف کننده جوک را سر شوق میآورد تا دومین جوک خود را تعریف کند. اگر هم ساکت بمانم که تازه با خیال راحت دومین جوک را هم تعریف میکند. بهترین روش یک خُرخُر کردن کوتاه و تودماغی همراه با یک نگاه به بند ساعت مچیست. اما این هم متأسفانه همیشه کمک نمیکند.
در اینجا جوکها بهیچوجه از بدترینها نیستند، زیرا در اکثر مواقع لااقل کوتاهند. بدبختی واقعی وقتی شروع میشود که شلومو Schlomo به همسرش مراجعه میکند و میگوید: "این چیزیست برای کیشون." بلافاصله پس از آن یقهام را محکم میچسبد و خودش را در اثر خنده خم میکند: "خوب گوش کنید، این مخصوص شماست. دیروز از شولا Schula پرسیدم که کلید ماشینو به چه کسی داده. شولا چی جواب میده؟ میگه: کلیدا رو میکی Micky داره. تو خودت کلید رو بهش دادی. من میگم، نه، اون کلید چمدون کوچکه قهوهای رنگ بود. بنابراین به میکی تلفن میکنیم، و میکی میگه: خدای من، چمدون تو ماشینه. داخل ماشین. فقط فکرشو بکن. من فوری پیش شریکم میروویتس Meirowitz که یک کلید یدکی پیشش بود میدوم. و میروویتس ..."
طبیعیست که این چیزی برای من است. چطور میتوانم به آن شک کنم. و اگر هم جرأت شک کردن میداشتم ــ اما شلومو هرگز شک نمیکند. او میداند که چه موقع و چه چیزی مناسب من است، و او آن را برایم تعریف میکند. تا پایان تلخ آن.
با این حال نمیخواستم بگویم که طنزنویسان همچنین گاهی هم جدی گرفته نمیشوند. من توانستم خیلی زود به این پی ببرم، وقتیکه در یک پارتی تحت فشارهای خارجی و بر خلاف عادتم، یک جوک عالی تعریف کردم:
"مناخم بگین Menachem Begin هنگام شب در آشپزخونه میخوره به همسرش. چون تو آشپزخونه تاریک بود، طبیعتاً زنش میترسه و فریاد میزنه: "خدای بزرگ، این توئی؟" و بگین جواب میده: "آلیتسا Aliza، وقتی تنهائیم میتونی منو با خیال راحت مناخم صدام کنی!"
شنوندگان من بی روح نگاهم میکردند. سکوت در فضا سنگینی میکرد. ساعت بزرگ دیواری از کار افتاد.
عاقبت مهندس گلیک Glick شروع به صحبت میکند: "حالا زنش معمولاً اونو مناخم صدا میزنه، درست میگم؟"
زن خانهداری از او میپرسد: "پس باید همسرشو چطور صدا کنه؟ خوب مگه اسمش مناخم نیست."
من سرم را پائین آوردم و از خجالت خم شدم. دور تا دورم صدای پچپچ میشنیدم: "این بدبخت عمرش به سر رسیده ... تأسفآوره ..."
این دلیلیست که چرا من این کتاب را ننوشتم. من خودم را بازنشسته میکنم. من مانند هر آدم معمولی وحشتزده از جنگ در خانه جلوی تلویزیون میمانم. البته در نسخه خطی به جای انسان وحشتزده نوشته شده بود "انسان"، اما حروفچینان داستانهایم همیشه اشتباه چاپی انجام میدهند. در پیش ما طنزنویسان آدم هرگز مطمئن نیست.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 10:35 توسط سعید از برلین
|
خانوکا Chanukka، جشن روشنائی ما ــ همچنین در رابطه با تاریخ ــ المثنای جشن کریسمس است، فقط بدون درخت. تقریباً با نزدیک شدن این جشن، درست زمانی که نیمی از بشریت خود را تسلیم استراحت مقدس میسازد، ناشرانم درخواستهایشان را به دستم میرسانند، و من باید برای موسم آینده یک کتاب جدید و فوقالعاده خندهدار تولید کنم. ناشرانم این کار را مرتباً هر سال انجام میدهند، و من هم هر سال بعنوان نوکر گوش به فرمانشان دستورشان را انجام میدادم. اما حالا دیگر کافیست.
من دیگر به این کار ادامه نمیدهم. من دیگر کتابهای خندهدار نمینویسم و من شغلم را عوض خواهم کرد. هیچکس مجبور نیست خرج نانش را از راه خنداندن مردم بدست آورد.
ضمناً من اصلاً از ابتدا تولید شادی را برای شغلم انتخاب نکرده بودم. او خودش مرا انتخاب کرد. من هنگام کودکی همانقدر کم آرزوی بذلهگو شدن را میکردم که کودکی آرزوی وزیر بازرگانی شدن داشته باشد یا آرزوی صادر کردن مرغ یخزده به سرش بیفتد. در کلاس پنجم دبستان معلم احمقی از من سؤال کرد که وقتی بزرگ شدم دلم میخواهد چه بشوم. من جواب دادم: "یک کودک". این احتمالاً اولین نشانه برای وجود یک رگ طنز در بافتم بوده است.
اجبار درونی کمتر در طنزنویس شدنم دخالت داشت، بلکه بیشتر به خاطر شرایط خارجی و تا اندازهای تأثیر شخصیتهای تاریخی معاصر طنزنویس شدم ــ من آدمهائی مانند هیتلر و نظایر او را به یاد میآورم. در هر صورت یک روز بعنوان طنزنویس از خواب بیدار شدم.
از آن زمان به بعد دیگر آسایش ندارم. هیچکس نمیخواهد باور کند که من بدون در نظر گرفتن حرفهام یک انسان کاملاً معمولیام. قیافهام هم حتی کاملاً معمولیست. با صورت معمولیام و با شیشههای عینک بدون دوره بیشتر به حسابدار ساکت و فروتنی شبیهام. من حتی صورتم را هر روز اصلاح میکنم. من یک پدر خانواده تقریباً خوب و یک مالیاتدهنده نسبتاً صادق هستم. هنگام خوردن صبحانه روزنامه میخوانم، بعد از خوردن نهار چرتکی میزنم ــ خلاصه کنم، من انسانی هستم مانند تو و بقیه، نمونه یک مرد معمولی در خیابان، به اختصار یک مرد کوچک.
چه اتفاقی میافتد؟ من به پیادهروی میپردازم و توسط یک مرد کوچک دیگری متوقف میشوم:
"معذرت میخوام ــ میتونید به من بگید که گوردوناشتراسه Gordonstraße کجاست؟"
"گوردوناشتراسه؟ البته. آیا چراغ راهنمائی سر چهار راه را میبنید؟"
"بله."
"اونجا دست چپ میپیچید و ..."
ناگهان در چشمان مرد کوچک برقی از خوشحالی میزند و با این جمله حرفم را قطع میکند:
"هی! آیا شما همون کاریکاتوریستی که همیشه تو تلویزیون کاریکاتور میکشه نیستید؟"
من اصولاً به چنین سؤالاتی بخاطر تغییر نیافتن ماهیت گفتوگو جواب مثبت میدهم. من مدتهاست به این عادت کردهام که با افراد و یا چیزهای دیگر اشتباه گرفته شوم. گهگاهی هم مرا از آمیزش میان میکی موس و داستایوفسکی به حساب میآورند.
سرنخ را دوباره بدست میگیرم: "بنابراین، دم چراغ خطر سمت چپ میپیچید."
مرد کوچک در حالیکه خنده پهنی به صورتش مینشاند میگوید: "روشن شد. و بعد؟"
"بعد، پس از سومین خیابان میپیچید به سمت راست."
حالا مرد کوچک نمیتواند دیگر جلوی خندهاش را بگیرد و محکم بر شانهام میکوبد و در خلسه نشاطی متزلزل میگوید:
"بامزهست! سومین خیابون، آره؟ سمت چپ، درسته؟ شما بذلهگوها از کجا این الهامات دیوانهوار رو همیشه میارین! پیش شماها آدم هیچوقت نمیدونه چیزی رو که میگید جدیه یا اینکه دارید شوخی میکنید!"
بله، جریان اینطوریست. پیش ما هرگز کسی متوجه نمیشود. مدتها پیش یک خانم خارجی با لباسهائی رنگین با من تماس گرفت:
"نظرتون در باره سادات چیه، آقای کیتشن Kitschen؟
من جواب دادم: "یک سیاستمدار بزرگ."
او نخودی خندید: "هیهیهی. این منحصر به فرده که شما فقط با یک جمله کلک مردی را میکنید."
"چرا کلک کندن؟ من سادات رو صادقانه تحسین میکنم!"
"چیزی که منو تحت تأثیر مردهائی مثل شما قرار میده اون چهره پوکریست که باهاش این سخنان نیشدار را میزنید."
+
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:36 توسط سعید از برلین
|

اجاره دادن مجدد بهشت.
پس از آنکه اولین زن و شوهر توریست از بهشت اخراج شدند، خیلی زود نوشتهای بر روی در ورودی قرار داده شد:
"یک بهشت، بخاطر مسافرت مستأجرین قبلی کرایه داده میشود."
فقط تعداد کمی داوطلب پیدا شدند. یک مرد با همسر چاقش که با سیم بکسل باید کشیده میشد بعد از یک بازرسی سطحی از محل توضیح داد که آنجا پس از هر باران حوضچهای غیر قابل عبور از مدفوع تشکیل خواهد گشت. و در زمستان آدم یخ خواهد زد؛ و او آنجا هیچ وسیلهای برای تولید حرارت نمیبیند.
او میپرسد: "چه مدت تا کشف آتش هنوز طول خواهد کشید؟"
جبرئیل فرشته مقرب خدا جواب میدهد: "یک میلیون سال."
قرارداد اجاره باغ بسته نمیشود.
در هر حال چون زن چاق به پرندگان حساسیت داشت نمیتوانست این قرارداد بسته شود:
"جیکجیک مدام پرندهها رو نمیتونم تحمل کنم، این سر و صدا دیوونهام میکنه. تنظیم رنگ رو هم اصلاً دوست ندارم. همه چیز به رنگ سبزه. هیچ کجا رگهای هم از رنگ خاکستری یا صورتی دیده نمیشه. همش سبز، سبز، سبز."
و با این حرف شوهرش را به طرف در خروجی میکشد.
جبرئیل پشت سرشان داد میزند: "ما میتونیم، اگر که مایل باشید براتون کاغذ دیواری هم به کار ببریم."
اما آن دو رفته بودند.
نفر بعدی مهندس گلیک Glick بود. او با دقتی که عادتش بود محل مورد اجاره را بازرسی میکند و مرتب سرش را تکان میدهد:
"بدون یخچال ... بدون تهویه مطبوع ... آدم چطور میتونه اینجا تابستونو تحمل کنه؟"
فرشته مقرب پیشنهاد میدهد که او با صاحب باغ در باره طراحی مجدد فصول سال صحبت خواهد کرد، این پیشنهاد اما برای گلیک جالب نبود، و چون حالا حشرات آنجا شروع به بالا رفتن از پاهای او کرده بودند، او به خود میگوید: انگار اینجا هنوز از اسپری ضد حشره چیزی نشنیدهاند.
جبرئیل عذرخواهانه جواب میدهد: چرا، اما بخاطر سیبها نمیشه از اسپری استفاده کرد.
مهندس گلیک برای خالی نبودن عریضه آدرسش را آنجا میگذارد و خداحافظی میکند.
خانم موبوری بعد از او در راهرو ظاهر میگردد، به اطراف نگاهی میاندازد و میپرسد که آیا خدمتکار هم در اختیارش گذاشته خواهد شد؟ جبرئیل با لبخندی خجالتآمیز از او میخواهد که اول کمی باغ را ببیند، از درختی بالا برود و از آن بالا منظره زیبای باغ را تماشا کند. خانم اما این پیشنهاد را رد میکند:
"یک چنین باغ بزرگی بدون هیچ خدمتکاری! نه، واقعاً که ــ حالا میفهمم جرا آدم و حوا از اینجا اسبابکشی کردن."
بنا به گزارش؛ به آدم و حوا بیرون از بهشت خیلی خوش میگذشت. آن دو یک مزرعه داشتند، گل پرورش میدادند و تصمیم گرفته بودند به صادرات گل بپردازند.
هیچ علاقهمندی برای باغ عدن پیدا نشد، به تدریج جذابیت خود را از دست داد و به خرابهای مبدل شد. از تنها مستأجرین آنجا تنها مار باقی مانده است و از آنجائیکه از بهشت رانده نشده بود، بنابراین همانجا دوران محکومیتش را میگذراند.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 5:48 توسط سعید از برلین
|