قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
امروز دلش شاد بود، مدام در آینه به چهره زیباتر شده‏اش می‏نگریست و به خود می‏گفت:
وقتی که ترس دور می‏شه، قشنگی از راه می‏رسه.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 23:27  توسط سعید از برلین  | 

نشان ضربدر بر چهره مساوی‏ست با مرگ.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 7:49  توسط سعید از برلین  | 

با این خیال که با کار زیاد می‏توان مرگ را به تأخیر انداخت دو شیفت در روز کار می‏کرد.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:18  توسط سعید از برلین  | 

عليا، دختر ۲۰ ساله لخت شد. مصر نقاب‏ از چهره برگرفت و حس حسادت کلئوپاترا به جنبش افتاد.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:28  توسط سعید از برلین  | 

این توئی که جهان را می‏چرخانی و نه باد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:48  توسط سعید از برلین  | 

 
فاصله دو نقطه خط راست نام دارد، فاصله من و تو یک نقطه.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 8:42  توسط سعید از برلین  | 

ساعت پنج و پنج دقیقه صبح و هوا هنوز تاریک است. در حال نوشیدن چای سحری بودم که پیامک‏اش از راه رسید:
 
صبح که از خواب برخیزم شاعری خوش حساب خواهم گشت، و
به تعداد ستاره‏های شب قبل به توان صد شروع به دوست داشتن‏ات خواهم کرد.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:17  توسط سعید از برلین  | 

موسیقی روح تمام هنرهاست.
 
(از «Dilettant»، در سال 1898)
 
***
آلمان در موسیقی خود متدین‏تر، داناتر و بالغ‏تر از واژه‏هایش است.
 
(از «با تشکر از گوته»، 1931)
 
***
موسیقی چیزی نیست جز زمان، زمانی قابل لمس و در ریتم تقسیم گردیده. و البته سعادت‏بخشی موسیقی در این است که ما زمان را در آن همواره بعنوان زمان حال ناب تجربه می‏کنیم، موسیقی بر خلاف روح که در پیش اکثر مردم خیلی بیشتر در زمان گذشته و بخصوص در زمان آینده زندگی می‏کند زمان گذشته و زمان آینده‏ای نمی‏شناسد. هر امید، هر ترس و اضطراب‏ تصوری‏ست از چیزی مربوط به آینده.
 
(از نامه‏ای به پسرش مارتین Martin، در تاریخ 13. 3. 1940)
 
***
بعضی از شعرهای بی‏اهمیت شاعران توسط یک آهنگ‏ساز بلند پایه معروف می‏گردند. و برعکس: بدترین آهنگ‏ها در دراز مدت هم توانا به صدمه زدن به اشعار خوب نیستند.
 
(از نامه‏ای به هربرت شوایکرت Herbert Schweikert، در تاریخ 1. 9. 1952)
 
***
شما نباید هرگز با وجدانی ناراحت به کنسرت بروید و یا کتاب بخرید ... سکه‏های ناچیز شما برای هنر به بقاء انسان‏ها و ایده‏هائی کمک می‏کند که سقوط‏شان بدتر از بزرگترین انقراض‏هاست.
 
(از نامه‏ای به ماریا برنهارت Maria Bernhart، در ژوئن 1949)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:11  توسط سعید از برلین  | 

هنوز مزه اس ام اس عصرانه‏اش ترکم نکرده بود که این نوشته‏اش شبم را پر از تعجب و تعمق ساخت:
 
فکر می‏کنی اگه از پشت تلفن به مادرم بگم که داشتن ماسک ضد گاز از نان شب و تلفن همراه عاقلانه و واجب‏تره نگران بشه؟
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 21:7  توسط سعید از برلین  | 

 
اس ام اس امروزش مزه عصر جمعه‏های تهران را به یادم انداخت:
 
دوست من ببین؛
وقتی صلح را با تیر بزنند،
او مانند مرده‏ای آرام خواهد خفت.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=t38aEWyziBo&feature

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:22  توسط سعید از برلین  | 

ما باید عشق‏مان را تا حد امکان آزاد نگاه داریم تا بتوانیم آن را هر لحظه هدیه‏اش کنیم. ما همیشه برای چیزهائی که عشق‏مان را هدیه می‏کنیم بیش از ارزششان بها می‏دهیم، و به این خاطر رنج فراوانی جاری می‏گردد.
 
(از نامه‏ای به کارل زلیگ Carl Seelig در تاریخ 2. 6. 1920)
 
***
من یک ستایشگر بی‏وفائی‏، تعویض و فانتزی‏ام. من اعتقادی به این ندارم که عشقم را بر نقطه‏ای از زمین میخکوب کنم. من فکر می‏کنم آنچه را که ما دوست می‏داریم، همیشه فقط یک تمثیل است و بس. جائی که عشق ما گیر کند و به وفاداری و فضیلت تبدیل گردد، آنجا این عشق برایم مشکوک خواهد گشت.
 
(از «پیاده‏روی» در سال 1907)
 
***
از آنچه مربوط به عشق می‏شود، می‏توان گفت که فقط مجردها عشق حقیقی را می‏شناسند. اگر یک زن مردی را بدون انتظار پول، ازدواج و سرپرستی از خود و فرزندانش دوست داشته باشد، به این ترتیب او آن مرد را واقعاً دوست می‏دارد. مرد دیگری که تمام این‏ها را برای زن فراهم می‏سازد، هرگز نمی‏تواند بداند که آیا همسرش او را بخاطر خودش یا فقط بخاطر این مزایا دوست ‏دارد.
 
(از «Berthold»، در سال 1907)
 
***
آدم بیشتر کارها در زندگی را فقط بخاطر زن انجام می‏دهد، حتی اگر هم دلایل دیگری ادعا کند.
 
(از «روز تلف گشته»، در سال 1926)
 
***
جرقه‏های کوتاه عشق، خوش‏آمدید؛
بوسه بر شما، ای چشمان آبی و قهوه‏ای،
خوش آمدی، مادر ابدی، ای زن!
ای بازی خواهش، و ای ماجراجوئی رنگارنگ،
می‏دانم، تو را دوست داشتن منجر به مرگ خواهد گشت،
پروانه رویائی‏ من سریع می‏میرد.
اجازه نده در این تاریکی روزی فاسد شوم،
بگذار در میان شعله‏های آتش جان دهم!
 
(از شعر «راهی به سوی مادر»، در سال 1926)
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:47  توسط سعید از برلین  | 

عشق هادی به همه‏ی نتایج و درک کردن‏هاست، و ما زمانی توانائی دوست داشتن صحیح را خواهیم داشت که پرتگاه درونی‏مان را بشناسیم و با همسازی با بعضی از ایده‏آل‏های توده مردم خود را راضی نسازیم. در هر کدام از ما کل زمین و بشریت دوباره بازمی‏گردد، از نو تلاش کنید، برای تغییرات جدید کوشش کنید.
 
(از نامه‏ای به مارتین دونه Martin Doerne در تاریخ 19. 1. 1918)
 
*

اینکه هر عشق فاجعه عمیق خود را داراست، بر این که نباید دیگر عاشق گشت دلالت نمی‏کند!
 
(از نامه‏ای به فسکو کومو Cesco Como در تاریخ 21. 6. 1903)
 
*

هر حرکت روح، که در آن او خود و زندگی‏اش را احساس کند، عشق می‏باشد. بنابراین خوشبخت کسی‏ست که توانا به زیاد عاشق شدن است. اما عشق و اشتیاق کاملاً مانند هم نیستند. عشق عاقل گشته‏ی اشتیاق می‏باشد؛ عشق نمی‏خواهد صاحب شود؛ عشق می‏خواهد فقط عاشق باشد.
 
(از "دفتر خاطرات مارتین"، 1918)
 
*

باز می‏خواهد دهان خندانم به
دیدار لبانت آید، تا مرا بوسه کنان برکت بخشند،
انگشتان دوست‏داشتنی‏ات را می‏خواهم نگاه دارم
و با انگشتانم آنها را بازی‏کنان خم سازم.
نگاه تشنه‏ام را به نگاهت پیوند دهم،
بدنم را در عمق موهایت جا کنم،
می‏خواهم با اعضای جوان همیشه بیدارم
جنبش اعضای تو را وفادارانه پاسخ داده
و با آتش عشقی همیشه تازه
زیبائی تو را هزاران بار نو سازم،
تا اینکه ما کاملاً سیر و راضی هر دو
سعادتمند بر بالای هر رنجی به سر بریم،
تا اینکه ما روز و شب و امروز و دیروز
بی آرزو پرواز کنیم،
تا اینکه از فراز تمام اعمال‏ها و کردارها
مانند سعادتمندان به صلح مبدل ‏گردیم.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:20  توسط سعید از برلین  | 

زندگی تنها با عشق معنا می‏یابد: یعنی: هرچه ما بیشتر عاشق و توانا به از خود گذشتن باشیم، معنای زندگی نیز بیشتر می‏گردد.
 
(از نامه‏ای به ماریانه ودل Marianne Wedel در تاریخ 1. 6. 1956)
 
*
نبوغ نیروی عشق است، و اشتیاق برای سرسپردگی.
 
(از نابغه جوان، 1950)
*
سعادت فداکاری را بجشید، سعادت بی‏ نیازی را، سعادت همکاری آماده خدمت بودن را! هیچ مسیر دیگری شما را چنین سریع به درونی‏ترین تمام دانش‏ها هدایت نمی‏کند: به دانش ِ یگانگی و تقدس زندگی. هیچ مسیر دیگری هم شما را چنین مطمئن به مقصد تمام هنرهای زندگی، به غلبه‏ای شاد بر خودخواهی نمی‏رساند _ نه با صرفنظر کردن از شخصیت، بلکه توسط بالاترین تکامل‏اش!
 
(از "درود به جوانان جهان"، 1922)
*
این یکی از حکمت‏های شایان توجه اما راز ساده زندگی‏ست، که هر فداکاری ِ خالی از نفس پرستی، هر مشارکت و هر عشق ما را ثروتمندتر می‏سازد، در حالی که هر تلاشی به خاطر مال و قدرت نیروهایمان را می‏دزدد و ما را فقیرتر می‏سازد. این را هندی‏ها می‏دانستند و تعلیم می‏دادند، و سپس خردمندان یونان، و بعد عیسی مسیح ... از آن پس نیز هزاران تن از خردمندان و شاعران دیگر که آثارشان با گذشت زمان از بین نمی‏رود، در حالی که ثروتمندان و پادشاهان معاصر آنان گم و فراموش گشته‏اند. شما ممکن است این را به عیسی مسیح یا به پلاتو Plato، به شیلر Schiller یا به اشپینوسا Spinoza ربط دهید، در همه جا آخرین حکمت این است که نه قدرت نه ثروت و نه دانش، بلکه تنها عشق است که خجسته می‏سازد. به نظر می‏رسد هر ازخودگذشتگی، هر چشم‏پوشی با عشق، هر همدردی فعالانه، هر از خود بیگانگی یک عطا کردن و یک خود-ربودن است و با این حال یک ثروتمندتر و بزرگ‏تر شدن و تنها راهی‏ست که به جلو و به بالا هدایت می‏کند.
 
(از "کریسمس"، 1907)
*
وقتی تو عشق‏ات را به یک انسان نشان می‏دهی، او نیز برای این کار با تشکر و عشق خود به تو پرداخت می‏کند؛ اما وقتی تو یک سوسک، ماهی یا پرنده یا یک گیاه یا بوته را در امان می‏داری، تو این کار را برای خدا می‏کنی.
 
(از "مرگ برادر آنتونیو"، 1904)
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:19  توسط سعید از برلین  | 

آنچه مهم است.
 
رفتار ما در زندگی بیشتر بستگی به دین‏مان دارد تا افکارمان. من به هیچ دگماتیسم مذهبی‏ای‏ معتقد نیستم، از این جهت به خدائی هم که انسان‏ها را خلق کرده و برایشان این امکان را بوجود آورده تا در کشتن همدیگر بوسیله گلوله‏های سنگ پیشرفت کنند و کشتن با سلاحهای اتمی را بیاموزند و به آن افتخار کنند ایمان ندارم. از این رو معتقد نیستم که این تاریخ خونین جهان معنایش در نقشه خردمندانه یک حکومت الهی نهفته باشد که چیزی ناشناخته اما الهی‏ و شگفت‏انگیزی را برای ما طرح‏ریزی کرده است. اما با این حال من هم دارای یک مذهب‏ام، یک دانش که به غریزه مبدل شده است، حسی از مفهوم یک زندگی. من از تاریخ جهان نمی‏توانم چنین استنباط کنم که انسان خوب، نجیب، دوستدار صلح و فداکار می‏باشد، اما به اینکه در میان آن امکاناتی که به او داده شده است امکان نجیب و زیبایِ تلاش برای نیکی، صلح و زیبائی نیز در دسترس‏اش می‏باشد و در شرایط مناسب می‏تواند به شکوفه بنشیند صد در صد معتقدم و به آن اطمینان دارم، و اگر این ایمان به تأیید نیاز داشته باشد، بنابراین می‏توان آن را در تاریخ جهان در کنار فاتحین، دیکتاتورها، قهرمانان جنگ و تولیدکنندگان بمب و همچنین پدیدهائی مانند بودا، سقراط، مسیح، کتب مقدس هندی‏ها، یهودیان و چینی‏ها و تمام آثار حیرت‏انگیز انسان‏های صلح طلب جهان هنر یافت. سر یک پیامبر در میان ازدحام مجسمه‏ها بر سر مدخل یک گنبد، چند ریتم موسیقی از مونتووردی Monteverdi، باخ Bach، بتهوون Beethoven، یک عدد بوم نقاشی از روگیر Rogier، از گوآردی Guardi یا رنوار Renoir کافی‏اند تا تمام بازی قدرت و جنگ تاریخ بی‏رحم جهان را به مخالفت خوانند و جهانی دیگر، روح‏دار و در مجموع جهانی سعادتمند ترسیم کنند. وانگهی، دوام آثار هنری خیلی مطمئن‏تر و طولانی‏تر از آثار خشونت است و هزاران سال بیشتر زنده می‏مانند.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:26  توسط سعید از برلین  | 

نان دارم،
آب هم هست.
پس چرا باز دلم بوی پیراهن یوسف کرده!؟
 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:37  توسط سعید از برلین  | 

فکر کنم این رفیق بنده بعد از افطاری یکی دو تا گیلاس رفته بالا! اس ام اس‏ آخر شبی‏‏اش تلو تلو خوران خودش را به من رساند:
نه شعر خوبه نه قصه.
 
شاعری می‏خواست زیباتر از شعر رمانی بنویسد، خسته بود، قلم‏مو را برداشت و بر دیوار اتاقش با رنگ سرخی مثل نقاشان چین دو چشم کشید و دو ابرو!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 2:34  توسط سعید از برلین  | 

پیامک امروزش به دلم نشست:
کسی باز مرا صدا خواهد زد،
باز کسی در گوشم
با نوائی لطیف و شیرین
از عشق خواهد خواند.
باز به آواز بلند هر برگی
خبر از آمدنش خواهد گفت.
 
باز باد آواز خواهد داد:
ای انسان‏های خفته در خاک، می‏شنوید؟ برگ‏ها خبر از آمدنش می‏گویند.
 
با هر قدمش
باز باران
بوسه به خاک خواهد داد.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=-2YipbZUjDw&feature

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:31  توسط سعید از برلین  | 

در باره سفر کردن.(6)
 
این فکر که جای دادن یک قطعه سوئیس Schweiz یا تریول Triol و یا دریای شمال Nordsee یا جنگل سیاه Schwarzwald در خود خیلی ساده‏تر و راحت‏تر از بدست آوردن تخیل جامدی از فلورانس یا سیه‏نا Siena می‏باشد کاملاً اشتباه است. مردمی که از فلورانس چیزی بیشتر از برج پالاسو وکیو Palazzo vecchio و گنبد کلیسای جامع در خاطرشان باقی نمی‏ماند، از شلیرزه Schliersee هم فقط طرحی از وندِل‏شناین Wendelstein و از لوسرن Luzern فقط تصویری از پیلاتوس Pilatus و مه‏ای از رنگ آبی دریا با خود می‏برند در کمتر از چند هفته صاحب همان روح فقیری می‏گردند که قبلاً داشته بودند. طبیعت هم خود را مانند فرهنگ و هنر خیلی کم جلوی پای کسی می‏اندازد و قبل از آنکه پرده از روی برکشد و خود را از آن شهرنشین آموزش ندیده سازد از خودگذشتگی‏ای بی‏پایان از او طلب می‏کند.
زیباست مسافرت کردن با قطار یا در واگن پست و زیباست سراسر ریویرا Riviera را از ژنو Genua تا لیوورنو Livorno راندن یا در لاگونه Lagune با کشتی از ونیز Venedig به سمت چیوجا Chioggia بر آب راندن. اما یک مالکیت مطمئن از چنین برداشت‏هائی به ندرت باقی می‏مانند. فقط انسان‏های دقیق و کاملاً فاضل و ممتاز قادرند مشخصه یک چشم‏انداز وسیع را به هنگام عبور درک و ثبت کنند. برای بقیه اما فقط یک تصور همگانی از نسیم دریا، رنگ آبی آب و طرحی از ساحل کنار دریا باقی می‏ماند، و این‏ها هم بزودی مانند خاطره تصویری از یک تئآتر محو خواهند گشت. تقریباً تمام مسافرین شرکت‏های محبوب مسافرتی دریای مدیترانه دارای چنین وضعی‏اند.
آدم نباید خواهان دیدن و شناختن همه چیز باشد. کسی که با دقت کافی از دو کوه و دره‏های کوه‏های آلپ در سوئیس عبور کرده باشد، سوئیس را بهتر از کسی که با یک نقشه تمام کشور را در زمانی برابر گشته است می‏شناسد. گرچه من پنج بار در لوسرن و ویتسناو Vitznau بودم اما هنوز مؤفق به درک و ثبت فیروالداستترزه Vierwaldstättersee نگشته بودم، تا اینکه یکه و تنها در قایقی هفت روز را بر رویش گذراندم، بر هر مردابی راندم و هر دیدگاهی را آزمودم. از آن زمان به بعد می‏توانم در هر ساعت دلخواهی، بدون عکس‏ها و کارت پستال‏ها کوچکترین قسمت‏های آنجا را خطاناپذیر تجسم کنم و دوباره دوست‏شان بدارم و از آنها لذت ببرم: فرم ساحل‏ها را، قامت و بلندی کوه‏ها را، تک تک روستاها با برج کلیسا و بنادر را و رنگ‏ها و انعکاس آب در ساعت‏های مختلف روز را. بر اساس این تصور واضح روحی بود که برایم امکان پذیر گشت تا بتوانم انسان‏های آنجا را هم درک کنم، رفتارها و لهجه‏‏های محلی روستاهای ساحلی، چهره‏های معمولی و نام‏های خانوادگی، ویژگی و تاریخ تک تک شهرهای کوچک و لهجه‏ها را از هم تشخیص داده و بفهمم.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:3  توسط سعید از برلین  | 

مرد عرب به فکر فرو رفته و خیره به گوشه‏ای از کافه که من آنجا نشسته بودم و بر دیوارش عکس درخت خشکی آویزان بود می‏نگریست. لبانش مانند لبان ماهی انگار که با خود در حال گفتگوست باز و بسته می‏گشتند.
 
من اما صدای فکر کردن آهسته‏اش را از فاصله چند میز به وضوح می‏شنیدم:
خبرها خوش نیستند، دل‏ها ملتهب‏اند، عقل با سر قهر است.
هوش با شنیدن فریاد «آتش» دود می‏شود و از سرهای بی‏عقل بلند می‏گردد.
 
در حال نوشیدن جرعه‏ای از شراب به خود می‏گویم: عجب!
اصلاً به مرد نمی‏آمد که شاعر هم باشد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:58  توسط سعید از برلین  | 

خواب دیدم کودکی مانند جارچیان با فانوسی در دست دور سرم بال‏زنان می‏چرخد و با آواز بلند می‏خواند: "خبر خوش این است، عید در راه است." و بعد از روی ورقه‏ای که برایم قابل رویت نبود می‏خواند: "حتی عده‏ای با چشمان خود دیده‏اند که حاجی فیروز مانند همیشه با داریه کوچکی در دست و ترانه خوان پیاده در راه است و تا چند وقت دیگر به شهر ما خواهد رسید."
وقتی از خواب بلند شدم، نمی‏دونستم باید از دیدن این خواب خوشحال باشم یا نه! می‏تونی برام معنیش کنی؟
 
برایش می‏نویسم: البته تعبیر این خواب چندان هم مشکل نیست، دو سه بار پلک بزنی این چند روز هم می‏گذره و عید خواهد آمد. اما اینکه تو باید از دیدن این خواب یا به تعبیر دیگر، از آمدن عید و تازه شدن خوشحال باشی یا نه را خودت باید فهم کنی.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:39  توسط سعید از برلین  | 

چه سکوت پلیدی حکم‏فرماست، چه رنگ غمگینی دارد آسمان این شهر امروز. نه پرنده می‏خواند و نه باد.
خاطراتم همیشه در چنین حالی به تحرک می‏افتادند و برایم قصه تعریف می‏کردند تا مرا از دام افسردگی ذره ذره رها سازند. اما امروز آنها هم همگی لال شده‏اند.
دعای خیر تو شاید دوای دردم باشد.
 
حق با اوست، هوا امروز چندان دل‏چسب نیست، اما برگ‏های زرد شده و هنوز آویزان به شاخه‏های نوک درخت درون حیاط خانه‏ام در حال تکان خوردنند. و این یعنی باد در وزش است و برگ‏ها آرام در حال رقصیدنند. می‏خواستم برایش بنویسم: البته شاید دعای من مؤثر باشد، اما عقل سلیم حکم می‏کند که تو لااقل خاطراتت را برای معالجه به پزشک نشان دهی. اما من هم امروز به خاطر چیزی که هنوز خوب نمی‏دانم چیست دارای روحی بازی‏گوش نیستم و حوصله شوخی کردن با زندگی را ندارم و به این خاطر برایش اسم ام اس نمی‏فرستم.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 22:1  توسط سعید از برلین  | 

در باره سفر کردن.(5)
 
سوسیس فروش ثروتمندی که بخاطر تظاهر و بد فهمی از آموزش به سمت پاریس و رم می‏راند چیزی از این سفر نصیبش نمی‏گردد. اما کسی که در تمام دوران داغ و طولانی جوانی اشتیاق رفتن به رشته کوه‏های آلپ یا دریاها و یا شهرهای قدیمی ایتالیا را در خود حمل و عاقبت زمان و پول اندکی برای سفر پس‏انداز کرده است، چنین فردی هر سنگ کیلومتر شمار و هر دیوار صومعه پوشیده شده از گل‏های سرخ بالارونده و هر قله‏ی پوشیده از برف و هر موج دریای بیگانه را با شور و شوق از آن خود می‏سازد و آن‏ها را تا قبل از درک زبان‏شان و تا زمانی‏ که مرده برایش زنده شود و آدم لال به سخن افتد در قلبش حفظ می‏کند. او در طول یک روز بی‏نهایت بیشتر از یک سال کسی که بخاطر مد در سفر است تجربه می‏اندوزد و لذت می‏برد و برای تمام عمر گنجی از خرسندی و درک و اشباعی سعادتمند همراه خود به خانه می‏برد.
کسی که احتیاج به پس‏انداز کردن پول و وقت ندارد و مایل به سفر کردن است، برای او این سفر باید یک نیاز برانگیزاننده باشد، در کشورهائی که او برای چشمان و قلبش مطلوب حدس می‏زند، باید بخش به بخش آنجا را از آن خود سازد، در فراگیری آهسته و لذت‏بخشی یک قطعه از جهان را برای خود فتح کند، در بسیاری از کشورها ریشه بدواند و از شرق و غرب سنگ‏هائی برای ساختمان زیبای درکی جامع از جهان و زندگی جمع‏آوری کند.
من اشتباه تخمین نمی‏زنم، که اکثریت مسافرین-هوسی امروزی از شهرنشینان خسته‏گشته‏ای تشکیل می‏گردند که هیچ تمایلی بجز آنکه برای مدتی طراوت‏ و آرام‏بخشی زندگی در طبیعت را از نزدیک حس کنند ندارند. آنها با کمال میل از «طبیعت» حرف می‏زنند و عشق مخصوص نیمه ترسناک و نیمه متکبرانه‏ای به آن دارند. اما آن‏ها آن را در کجا می‏جویند و چه تعدادی از آن‏ها آن را می‏یابند؟
معتقد بودن به اینکه کافی‏ست آدم فقط به مکان زیبائی سفر کند تا در نزدیک «طبیعت» باشد و نیروها و آرامش‏های آنجا را بچشد یک خطای گسترش یافته است. این کاملاً روشن است که خنکی و پاکی هوای کنار دریا یا کوهستان برای شهرنشینی که از خیابان‏های داغ شهر خود فرار کرده است خوشایند باید باشد. و او به این قانع است. او خود را تازه‏تر حس می‏کند، عمیق‏تر نفس می‏کشد، بهتر می‏خوابد و سپاس‏گزار و با این خیال که از «طبیعت» کاملاً لذت برده و آن را در درون خود مکیده است به خانه بازمی‏گردد. او نمی‏داند که فقط چیزی زودگذر و جزئی از طبیعت را ثبت و درک کرده و بهترین را کشف نشده در راه باقی گذارده است. او دیدن، جستجو و سفر کردن را نمی‏فهمد.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:44  توسط سعید از برلین  | 

بجای لذت و استفاده بردن از داشته‏هایش (از جوانی‏، سلامتی و از نیرو و زیبائی‏اش) شب و روز به دنبال آنچه که نداشت و آرزویش را می‏کرد می‏دوید. زمان اما سریع‏‏تر از او می‏چرخید و بجز آرزو آنچه او دارا بود را با خود ‏می‏برد.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:51  توسط سعید از برلین  | 

این هم پیامک شبانه دوست بنده:
می‏بخشی، اما من گاهی با خودم فکر می‏کنم که شاید تو خانه‏ات را عمداً به این صورت رقت‏انگیز درآورده‏ای تا کسی رغبت آمدن پیش تو به سرش نیفتد!
 
برایش می‏نویسم:
با این حال اما گاهی گذر مردم خاکی به خرابه من هم می‏افتد، دوست عزیز.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 21:58  توسط سعید از برلین  | 

در باره سفر کردن.(4)
 
من نمی‏توانم شهر کوچک و زیبای سوفیگن Zofigen را با وجود اقامت کوتاهم در آنجا _ دو ساعت _ به خاطر برنده شدن در یک مسابقه مچ‏‏اندازی با نامزد دختر مهمانخانه‏دار هرگز فراموش کنم. اگر من روستای جذاب هامراشتاین Hammerstein را روزگاری در شب بعد از یک سرگردانی بد و طولانی در جنگل به طور غیرمنتظره پیدا نمی‏کردم، حالا آن روستا نمی‏توانست با تمام پشت‏بام‏ها و کوچه‏هایش چنان زیبا و شفاف جلوی خاطراتم بایستد. من این روستا را که با ارتفاع زیادی در زیر پاهایم قرار داشت وقتی از دماغه کوه پیچیدم کاملاً ناگهانی و غیر منتظره دیدم. روستا آرام و خواب‏آلود بود و خانه‏ها در آغوش هم فرو رفته بودند، و در پشت آنها ماه ایستاده بود. اگر من از جاده اصلی راحت به آنجا رسیده بودم و به پیاده‏روی خود ادامه می‏دادم هرگز نمی‏توانستم از این روستا چیزی بدانم. اما حالا فقط با دو ساعت اقامت در آنجا برای تمام عمرم صاحب تصویری زیبا و شیرین و نمایشی زنده از چشم‏اندازی کامل و ویژه هستم.
این تأثیر را کسی که در دوران جوانی بدون چمدان و با پول کمی مسافت طولانی‏ای را سفر کرده باشد خیلی خوب می‏شناسد. یک شب را در کله‏فلد Kleefeld یا در میان کاه تازه گذراندن، یک قطعه نان و پنیر در مسیر زنهوته Sennhütte تکدی کردن و ورود پیش‏بینی نشده به مراسم یک عروسی روستائی در مهمان‏خانه و دعوت شدن از طرف آنها به شرکت در جشن برای همیشه محکم در ذهن باقی می‏ماند. اما فقط نباید ملزومات بخاطر جریانات اتفاقی و شعر بخاطر رمانتیک فراموش گردند. در مسیر سفر خود را رها کردن و به رخ دادن اتفاقات خوب اعتماد داشتن مطمئناً تمرین و تجربه خوبی‏ست، اما هنگامی یک سفر لذت‏بخش و به معنای واقعی به یک تجربه تبدیل می‏گردد که محتوائی محکم و خاص داشته باشد. پرسه زدن برای کسی که بخاطر کسالت و از سر کنجکاوی‏ای بی‏روح در کشورهای دیگری که ماهیت‏شان برای او بی‏تفاوت و غریب است و چنین نیز میماند مسخره و گناهکارانه می‏باشد. همانطور که باید از دوستی و یا عشق مراقبت و برایشان زحمت کشیده شود، و همانطور که کتابی با تأمل انتخاب، خریداری و خوانده می‏گردد، به همان نحو باید یک سفر تفریحی و یا علمی نیز یک دوست داشتن، یک خواست یادگیری و فداکاری معنا دهد. چنین سفری باید دارای این هدف باشد که یک کشور و ملت، یک شهر یا چشم‏انداز را به دارائی روح مسافر اضافه نماید، چنین مسافری باید بیگانه را با عشق و فداکاری استراق سمع کند و با پشتکار برای شناخت اسرارش تلاش ورزد.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:56  توسط سعید از برلین  | 

طبق نظریه‏ای قدیمی آب بعضی از چیزها با آب بعضی چیزهای دیگر در یک جوی نمی‏روند، مانند آب بعضی رشته‏های هنری از قبیل شاعری، نویسندگی و نقاشی و ... که با آب مادیات هرگز راضی به عبور از یک جوی نیستند!
دیشب مدام دو جوی آب به موازات و در کنار هم در برابر چشمانم ظاهر می‏گشت. آب جاری این دو جوی با عصبانیت به هم نگاه می‏کردند، و من باید حدس می‏زدم کدام جوی آبش متعلق به مادیات و کدامیک آبی هنری در خود جاری دارد!
نمی‏دانم چرا و به چه نحو همیشه در چنین مواقعی پس از لحظه کوتاهی ناگهان این ضرب‏المثل "گربه دستش به گوشت نمی‏رسید می‏گفت پیف پیف چه بوی بدی می‏ده" خودش را با زور درون ذهنم جا می‏دهد!
 
اس ام اس امروزش با جمله "می‏تونی خوابم رو تعبیر کنی؟" به پایان رسید!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:49  توسط سعید از برلین  | 

در باره سفر کردن.(3)
 
به آنها آنچه را که من مایلم بخصوص رمانتیک سفر کردن نام نهم نیز اضافه می‏گردند: تنوع در استنباط‏ها، انتظاری پایدار و شاد یا مضطربانه‏ای بخاطر اتفاقات غیر منتظره، قبل از هر چیز اما رابطه ارزشمند با انسان‏هائی که برایمان تازه و غریبه می‏باشند. نگاه کاوش‏گر دربان یا گارسون در برلین مانند همان نگاه در پالرمو Palermo می‏باشد، اما نگاه رتیا Rhätiaئی پسر چوپانی را که تو در مرتع پرتی در گرابوندن Graubünden به تعجب انداختی و همچنین آن خانواده کوچک در پیستویا Pistoja را که تو یک بار برای دو هفته نزدشان زندگی کردی فراموش نخواهی کرد. شاید نام‏ها را از خاطر ببری، شاید سرنوشت‏ها و نگرانی‏های کوچک آن انسان‏ها را دیگر هرگز شفاف به یاد نیاوری، اما هرگز فراموش نخواهی کرد که تو چگونه در ساعتی سعادتمند اول به کودکان، بعد به زن کوچک رنگ پریده، و بعد از آن به مرد یا به پدر بزرگ نزدیک گشتی. زیرا که تو با آنها نه در باره چیزهای معروف صحبت کردی و نه به صحبت‏هایت چیزهائی قدیمی و مشترک ضمیمه ساختی، تو برای آنها تازه و بیگانه بودی، همانطور که آنها برای تو تازه و بیگانه بودند، و برای آنکه بتوانی چیزی به آنها بگوئی می‏بایست آنچه مرسوم و قراردادی‏ست را به کنار بگذاری، از درون خودت خلق کنی و به ریشه‏های ذات‏ات بازگردی. شاید که تو با آنها فقط در باره چیزهائی جزئی حرف زده باشی، اما تو با آنها مانند انسانی با انسان دیگر صحبت کردی، تجربی و پرسش‏گرانه، با این آرزو که بیاموزی این غریبه‏ها را کمی درک و یک قطعه از نهاد و زندگی‏شان را برای خودت فتح کنی و با خودت ببری.
کسی که در شهرها و مناظر بیگانه فقط به دنبال چیزهای مشهور و چشم‏گیرترین‏ها نمی‏رود، بلکه مایل به درک چیزهائی حقیقی‏تر و عمیق‏تری همراه با عشق است، در خاطر چنین افرادی اغلب پیشامدهای احتمالی و چیزهای بی اهمیت درخشندگی خاصی دارند. وقتی من به فلورانس Florenz فکر می‏کنم، اولین عکسی که می‏‏‏بینم کلیسای جامع یا قصر قدیمی زیگنوریا Signoria نیست، بلکه حوضچه‏ی کوچک ماهی قرمزها در جادینو بوبولی Giardino Boboliست، جائی که من در اولین بعد از ظهر اقامتم در فلورانس یک گفتگو با چند خانم و کودکان‏شان داشتم، برای اولین بار زبان فلورانسی شنیدم و شهری را که از کتاب‏های زیادی می‏شناختم مانند چیزی حقیقی و زنده حس کردم، شهری را که می‏توانستم با آن صحبت و با دست لمس کنم. اما کلیسای جامع و قصر قدیمی و تمام آن چیزهای مهم دیگر در فلورانس به این خاطر از من نگریختند؛ فکر ‏کنم که من آنها را بهتر و صمیمانه‏تر از خیلی از توریست‏های سخت‏کوش تجربه و از آن خود ساخته باشم، مطمئناً این تجارب جزئی به طور یکسان برایم رشد خواهند کرد، و اگر چند تصویر زیبا از اوفی‏سین Uffizien فراموشم گردد، اما در عوض خاطره آن شب‏هائی که با صاحب مهمان‎خانه در آشپزخانه گفتگو می‏کردم، و در شب‏هائی که با پسران و مردان در می‎خانه کوچک همصحبت بودم را فراموش نخواهم کرد، و خیاط پرگوی حومه شهر را که در کنار در خانه‎ خود شلوار پاره شده‎ام را همانطور که بر پا داشتم برایم دوخت و در حین کار برایم سخن‏رانی آتشین سیاسی می‏کرد و ملودی‎های اپرا و ترانه‏های با نشاط محلی را به بهترین نحو می‏خواند از یادم نخواهد رفت. چنین چیزهای جزئی اغلب به هسته اصلی خاطراتی ارزشمند تبدیل می‏گردند.
 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:20  توسط سعید از برلین  | 

اس ام اس امروزش به من از زیبائی خوابی که دیشب دیده است نشان می‏دهد:
پنج و شش که اعدادی نیستند؛ صد سال هم بگذرد و چشم باز کنی باز هم مرا در کنارت خواهی یافت.
نه اعداد می‏توانند مرا از تو دور سازند و نه رسم بازی،
اگر که فقط وقت شمردن با چشمانی باز به من نگاه کنی.
 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:14  توسط سعید از برلین  | 

صبح به خیر. دوست جون، اصلاً لازم نیست از اس ام اس امروزم تعجب کنی، من خودم قبلاً به اندازه کافی کردم:
عده‏ای می‏جنگند، زیرا که در ارتش! دوران خدمت سربازی! خود را طی می‏کنند.
دسته‏ای دیگر می‏جنگند، زیرا که غارتگرند.
گروهی هم می‏جنگند، زیرا که از خود دفاع می‏کنند.
من اما مانند این افراد نه برای دفاع از خود و نه برای غارتگری در جنگم.
من با خودم می‏جنگم، در خیالم بر پیل سوار می‏شوم و همیشه شیری همراه من است. برای حفظ صلح در جنگل هم همه با پیشنهاد کاشتن موز رأی موافق دارند.
 
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:51  توسط سعید از برلین  | 

در باره سفر کردن.(2)
 
کسی که نیت خوبی برای سفر کردن داشته باشد، به تنهائی به راز ساده‏ی هنر سفر کردن پی می‏برد. او در زیراکوس Syrakus آبجوی مونیخی نخواهد نوشید و اگر آن را در آنجا بدست بیاورد، برایش کهنه و گران‏قیمت خواهد بود. او به کشورهای بیگانه بدون آنکه زبانشان را تا اندازه‏ای بفهمد سفر نخواهد کرد. او منظره، انسان‏ها، آداب، نوع غذا و شراب بیگانه را با مقیاس کشور خود اندازه نمی‏گیرد و ونزی‏ها را جسورتر، مردم ناپل را آرام‏تر، مردم برن Bern را مؤدب‏تر، شراب سرخ چیانتی Chianti را شیرین‏تر، ریویرا Riviera را خنک‏تر، سواحل لاگونه Lagune را شیب‏دار‏تر آرزو نمی‏کند. او سعی خواهد کرد، روش زندگی‏اش را با رسم و ویژگی محل منطبق سازد، او در گریندل‏والد Grindelwald صبح زود و در رم Rom دیر از خواب بیدار خواهد گشت و غیره. و او بخصوص همه جا سعی خواهد کرد خود را به مردم نزدیک ساخته و آنها را درک کند. بنابراین او با تورهای بین‏الملی مسافرت نخواهد کرد و در هتل‏های بین‏الملی اقامت نخواهد گزید، بلکه در مسافرخانه‏هائی که صاحبان و کارمندانش از افراد محلی‏اند خواهند ماند، یا بهتر آن است که در خانه افراد محلی بماند و بتواند با دیدن طرز زندگی آنها تصویری از زندگی مردم آن کشور به دست آورد.
اگر مسافری در آفریقا با کت فراک بر تن و کلاه سیلندر بر سر قصد شترسواری کند، مردم این کار او را به طور غیر قابل توصیفی خنده دار خواهند یافت. اما مردم این را کاملاً طبیعی می‏دانند که در سرمات Zermatt یا ونگن Wengen لباس‏های پاریسی بر تن و در شهرهای پاریس به زبان آلمانی صحبت کنند، در گوشنن Göschenen شراب محصول راین Rhein بنوشند و در اورویتو Orvieto همان غذائی را بخورند که در لایپزیگ Leipzig می‏خورند. وقتی تو از چنین مسافرینی از اوبرلند Oberland می‏پرسی، با عصبانیت از قیمت‏های گران بلیط‏ قطارهای الکتریکی یونگفرا‏بان Jungfraubahn می‏گویند، و وقتی از آنها در باره سیسیل Sizilien سؤال می‏کنی، می‏شنوی که در آنجا اتاق‏های گرم وجود ندارند، و اینکه اما در تایومینا Taormina می‏شود غذای بسیار عالی فرانسوی بدست آورد. و وقتی از زندگی و مردم آنجا جویا می‏شوی، به این ترتیب آنها به تو جواب می‏دهند که مردم هنوز همان لباس‏های بی‏نهایت خنده‏دار را می‏پوشند و با لهجه‏ای کاملاً ناخوانا حرف می‏زنند.
حالا اما دیگر کافی‏ست. من می‏خواستم از زیبائی سفر کردن صحبت کنم و نه از نابخردی اکثر مسافرین.
شاعرانه بودن سفر نه در استراحت از یکنواختی روزانه و از کار و خشم قرار دارد، نه در بودن اتفاقی با دیگر انسان‏ها و تماشای عکس‏هائی دیگر، و نه در ارضاء یک حس کنجکاوی. شاعرانه بودن سفر در تجربه کردن قرار دارد، یعنی در ثروتمند شدن، در یکی شدن با آنچه تازه به دست آمده است، در افزایش درک ما برای وحدت در کثرت، برای بافت بزرگ جهان و بشریت، در پیدا کردن دوباره قوانین و حقایق قدیمی تحت شرایطی کاملاً تازه.
 
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 2:35  توسط سعید از برلین  | 

وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم ...
متوجه گشتم که همیشه و در هر موقعیتی در زمان و مکانی مناسب ایستاده‏ام و همه چیز به درستی پیش می‏رود _ از آن به بعد توانستم آرام باشم.
امروز می‏دانم: آن را اعتماد به نفس می‏نامند.
 
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
توانستم پی ببرم که درد عاطفی و رنج فقط هشدارهائی‏‏اند برای متوجه‏ ساختنم که برخلاف حقیقت مخصوص خود زندگی نکنم.
امروز می‏دانم: آن را واقعی بودن می‏نامند.
 
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
فهمیدم زمانی که سعی می‏کنم به کسی آرزوهایم را تحمیل کنم، با وجود دانستن اینکه نه زمان مناسب می‏باشد و نه آن آدم آماده، چه زیاد می‏تواند این کار برای آن شخص توهین‏آمیز باشد، و حتی اگر هم که آن شخص خود من باشم.
امروز می‏دانم: آن را احترام می‏نامند.
 
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
از آرزوی داشتن یک زندگی دیگر دست کشیدم و توانستم ببینم که همه چیز در گرداگرد من دعوتی بوده است برای رشد کردن.
امروز می‏دانم: آن را بلوغ می‏نامند.
 
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
از دزدیدن زمان آزاد خود و طراحی پروژه‏های مجلل برای آینده دست کشیدم.
امروز فقط آن کاری را می‏کنم که برایم خشنودی و شانس با خود به همراه دارد، آنچه را که دوست می‏دارم و آنچه که دلم را به خنده وامیدارد، به آن شکل و ریتم مخصوص و متعلق به خودم.
امروز می‏دانم: آن را سادگی می‏نامند.
 
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
خودم را از چنگ تمام چیزهائی که برایم سالم نبودند رهاندم، از غذاها، انسان‏ها، اشیاء، موقعیت‏ها، از تمام آن چیزهائی که مرا با خود به زیر می‏کشیدند و حتی از خودم هم دور گشتم.
ابتدا آن را «خودخواهی سالم» می‏نامیدم، اما امروز می‏دانم که نامش خوددوستی‏ست.
 
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
از خواست اینکه همیشه حق با من باشد دست کشیدم، و به این ترتیب کمتر دچار اشتباه شدم.
امروز فهمیدم: آن را تواضع می‏نامند.
 
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
دیگر از در گذشته زیستن و نگرانی بخاطر آینده‏ام سرپیچی کردم.
حالا فقط در لحظه اکنون زندگی می‏کنم، جائی که همه چیز در آن به وقوع می‏پیوندد، و در حال حاضر هر روز اینچنین زندگی می‏کنم، روز به روز، و آن را آگاهی می‏نامم.
 
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
پی بردم که تفکرم می‏تواند سد و بیمار ساز باشد. اما وقتی که با دلم یکی شدم، ذهن دارای همپیمان ارزنده‏ای گردید.
من امروز این اتحاد را خرد قلب می‏نامم.
ما دیگر از اختلافات، درگیری‏ها و مشکلات با خود و دیگران نمی‏هراسیم، زیرا که ستاره‏ها هم گاهی با هم تصادف می‏کنند و جهان‏های تازه‏ای تشکیل می‏گردند.
امروز می‏دانم: آن را زندگی‏ می‏نامند.
 
(اثری از چارلی چاپلین در هفتاد سالگی خود در تاریخ 16. آپریل 1959)
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:48  توسط سعید از برلین  | 

عصر مرا آرام‏ساز توئی:
می‏بینی، من هم به یادت هستم، و چشم دلم به دیدارت در آن سر جهان هم که باشی عادت دارد. دست‏ات را دراز کنی، گرمایش را بالای سرم احساس خواهم کرد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:32  توسط سعید از برلین  | 

در باره سفر کردن.(1)
 
تمام این دلایل انگیزه‏هائی محترم و قابل فهم برای سفر کردن به شمار می‏آیند. اما چرا آقای کراکاوئر Krakauer به برشتِس‏گادن Berchtesgaden سفر می‏کند، آقای مولر Müller به گراوبوندن Graubünden و خانم شیلینگ Schilling به زانکت بلازین Sankt Blasien؟ آقای کراوکاوئر این کار را می‏کند، زیرا او آشنایان زیادی دارد که آنها هم همیشه به برشتِس‏گادن سفر می‏کنند، آقای مولر می‏داند که گراوبوندن فاصله‏اش از برلین بسیار طولانی‏ست و رفتن به آنجا مد شده است، و خانم شیلینگ شنیده است که زانکت بلازین آب و هوای بسیار عالی‏ای دارد. هر سه نفر می‏توانستند مسیرها و برنامه‏های سفری خود را با هم مبادله کنند، و سفر کردنشان می‏توانست مشابه هم گردد. آدم می‏تواند همه جا آشنا داشته باشد، آدم می‏تواند پولش را همه جا خرج کند، و اروپا در داشتن مکان‏هائی با هوائی خوب بی‏اندازه ثروتمند است. پس چرا تصادفاً برشتِس‏گادن؟ یا زانکت بلازین؟ اشتباه در این نکته نهفته است. سفر کردن باید همیشه تجربه کردن معنا بدهد، و تجربه کردن چیزی ارزنده فقط می‏تواند در محیطی که آدم با آن ارتباط روحی دارد انجام گیرد. در حقیقت یک سفر کوتاه اتفاقی، نوشیدن آبجو در شبی شاد در باغ یک مهمان‏خانه و یا سفر با کشتی بر روی آب یکی از دریاهای دل‏خواه تجربه نمی‏باشند، ثروتمندساز زندگی و نیروئی دائمی و مهیج نیستند. این سفرها می‏توانند این تأثیرات را هم داشته باشند، اما نه برای آقایان کراکاوئر و مولر.
شاید برای این افراد اصلاً محلی که آنها رابطه عمیق‏تری با آن داشته باشند بر روی زمین وجود نداشته باشد. برای آن‏ها هیچ سرزمینی، هیچ کویر یا جزیره‏ای، هیچ کوه، هیچ شهر قدیمی‏ای که توسط نیروی حس و خیال به سمتشان کشیده شوند، و دیدن آن‏ها رویاهای مورد علاقه‏شان را برآورده سازد و آشنا گشتن با آن‏ها برایشان یک گردآوری ثروت معنا دهد وجود ندارد. با این وجود این افراد می‏توانستند شادتر و زیباتر مسافرت کنند. آنها می‏بایست قبل از سفر کردن، حتی اگر هم که شده از روی نقشه حداقل زودگذر در باره چیزهای عمده کشور و محلی که به آنجا می‏رانند و در مورد موقعیت جغرافیائی و بزرگی‏‏اش، آب و هوا و مردمش اطلاع کسب کنند. و باید در حین اقامت در محل بیگانه سعی به خرج دهند و بتوانند با ویژگی‏های منطقه همآهنگی احساس کنند. آنها می‏بایست دیدن کوه‏ها، آبشارها و شهرها را نه تنها در هنگام عبور به عنوان قطعه‏ای از یک اثر تحسین کنند، بلکه هر کدام از آنها را بعنوان چیزی لازم و رشد کرده در محل خویش و به عنوان چیزی زیبا به رسمیت بشناسند.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:41  توسط سعید از برلین  | 

بعضی از اس ام اس‏هایش مرا با خود به اعصار گذشته می‏برد:
وقتی صورت خونین‏ام را در آینه دیدم، دلم شعر زیر را فریاد کشید.
 
نقش خنده بر لب و
عکسی ز شک در هر نگاه
واژه صلح بر زبان و
خشم رسواساز پگاه
ناشکیبائی بود دردم ای دریغ
با که گویم درد دارد زخم تیغ
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ساعت 23:55  توسط سعید از برلین  | 

خواندن اس ام اس عصرانه تو بوی نارنگی و به در اتاقم پیچاند:
نه با پول، نه با قدرت و نه با ایدئولوژی؛ بلکه هدایت و چرخاندن مطلوب خویش کاری‏ست هنری.
مثل هنر کاشتن بذر قوانینی نیک، مثل هنر به دست آوردن گندم از خاک.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ساعت 17:52  توسط سعید از برلین  | 

در باره سفر کردن.
 
وقتی به من پیشنهاد شد در باره شاعرانه بودن سفر کردن چیزی بنویسم، در لحظه اول وسوسه گشتم که یک بار از ته قلب در باره زشتی نوع سفر کردن مدرن فحاشی کنم، در حقیقت در باره شهوت بی‏معنای سفر کردن، در باره هتل‏های مدرن دل‏گیر، در باره شهرهای خارجی مانند اینترلاکن Interlaken، در باره انگلیسی‏ها و برلینی‏ها، در باره شوارتس‏والد Schwarzwald از شکل افتاده و بیش از حد گران در بادن Baden، در باره پس ‏مانده‏ی افراد شهرنشینی که می‏خواهند در کوه‏های آلپ Alpen هم مانند خانه‏ی خود زندگی کنند، در باره زمین‏های تنیس لوسرن Luzern، در باره مهمان‏خانه‏داران، گارسون‏ها، آداب و رسوم‏های هتل و قیمت هتل‏ها، شراب‏های روستائی و لباس‏های محلی تقلبی. اما هنگامی که یک بار در قطار در بین شهرهای ورونا Verona و پادوآ Padua تصمیم خود را در این رابطه با یک خانواده آلمانی در میان گذاشتم، از من محترمانه و با سردی درخواست شد که ساکت شوم؛ و وقتی من یک بار دیگر در لوسرن به یک گارسون فرومایه کشیده زدم، از من درخواست نشد، بلکه با خشونت مجبور گشتم که کافه را با عجله‏ای نازیبا ترک کنم. از آن زمان آموختم که بر خود مسلط شوم.
اما به یاد می‏آورم که من در اصل در تمام سفرهای کوتاهم خیلی خوشحال و راضی بوده‏ام و از هر سفر گنجی کوچک یا بزرگ با خود آورده‏ام. پس چرا فحاشی؟
در باره این سؤال که انسان مدرن چگونه باید سفر کند، کتاب و کتابچه‏های زیادی موجودند، اما من آن‏ها را کتاب‏های خوبی نمی‏دانم. در حقیقت، وقتی کسی اقدام به یک سفر لذت‏بخش می‏کند باید بداند که چه می‏کند و چرا آن کار را انجام می‏دهد. مسافر شهرنشین امروزی این را نمی‏داند. او سفر می‏کند زیرا که هوا در تابستان‏ها در شهر گرم می‏شود. او سفر می‏کند، زیرا امیدوار است بتواند در هوای عوض گشته و با دیدن محیط و مردمی دیگر به یافتن آرامش مؤفق شود. او به کوه‏ها سفر می‏کند، زیرا اشتیاقی تیره به طبیعت، به زمین و گیاه و مطالبه‏ی درک‏ نگشته آن‏ها او را رنج می‏دهد؛ او به رم سفر می‏کند، زیرا که این یک کار فرهنگی‏ به شمار می‏آید. در درجه اول اما او سفر می‏کند، زیرا که همه عموزاده‏ها و همسایه‏های او هم سفر می‏کنند، زیرا که بعداً از آن سفر صحبت و با آن خودنمائی کند، زیرا که سفر کردن مد شده است و زیرا که آدم دوباره بعد از سفر خود را در خانه راحت احساس می‏کند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:58  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(12)
 
   اروین دوستانه از جا برمی‏خیزد. "کار خوبی کردی که آمدی."
   فریدریش آهسته می‏گوید "آیا منتظرم بودی؟"
   "از همان لحظه که تو از اینجا رفتی و هدیه کوچک مرا با خود بردی انتظار آمدنت را می‏کشیدم. آیا آنچه من آن زمان گفتم به وقوع پیوست؟"
   فریدریش با صدائی آهسته می‏گوید: "بله اتفاق افتاد. بُت اکنون در درون من است. اما دیگه نمی‏تونم تحمل‏اش کنم."
   اروین می‏پرسد: "آیا می‏تونم به تو کمکی کنم؟"
   "نمی‏دونم. هر طور که خودت می‏خواهی انجام بده. از جادوی خودت بیشتر تعریف کن! به من بگو این بُت چطور می‏تونه دوباره از من خارج بشه."
   اروین دستش را روی شانه دوست خود می‏گذارد، او را به سمت صندلی راحتی هدایت کرده و آنجا می‏نشاند.
   سپس صمیمانه، با لبخند و تقریباً با لحنی مادرانه شروع به صحبت با فریدریش می‏کند:
   "بُت از تو دوباره خارج خواهد شد. به من اعتماد داشته باش. به خودت هم اطمینان کن. تو اعتقاد به او را آموختی. حالا بیاموز: او را دوست بداری! او در درون توست، اما او دیگر برای تو مرده و یک شبح بیشتر نیست. بیدارش کن، با او حرف بزن، از او سؤال کن! او خود تو می‏باشد! از او دیگر متنفر نباش، از او وحشت نکن، او را عذاب نده _ چه عذاب سختی تو به این بُت بیچاره‏ای که خود تو بوده است متحمل ساختی، چه شکنجه‏ی سختی تو به خودت دادی!"
   فریدریش که مانند آدم پیری در صندلی فرو رفته و لحن صدایش ملایم بود می‏پرسد "آیا این راهی به سوی سحر و جادوست؟"
   اروین می‏گوید: مسیر این است، و شاید که تو در این راه سخت‏ترین قدم را برداشته باشی. تو تجربه کردی که: بیرون می‏تواند درون شود. تو در آنسوی اضداد بودی. آنجا مانند جهنم به نظرت آمد: دوست من، بیاموز که آنجا آسمان است! زیرا این آسمان است که انتظارت را می‏کشد. ببین، این جادوست: به بیرون و درون اعتماد کردن، نه از روی اجبار، نه طوری که تو با رنج و درد انجام دادی، بلکه رها، اختیاری. گذشته را صدا کن، آینده را فراخوان: هر دو درون تو می‏باشند! تو تا امروز برده درون خود بودی. بیاموز آقای آن گردی. این است سحر و جادو.
 
(1919)
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:38  توسط سعید از برلین  | 

 
به خود می‏گویم شاید که دیشب از معشوق جواب رد شنیده باشد و یک بار دیگر اس ام اس صبح‏گاهی‏اش را می‏خوانم:
چه سخت بود دیدن جای خالی عکس‏ام در چشمانت وقتی آینه تو را نشانم می‏داد.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:36  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(11)
 
   اما ناگهان، کلمات در حالی که او کمی بلندتر صحبت می‏کرد با لکنت به ضمیر آگاهش نفوذ می‏کنند. او آنها را می‏شناخت. آنها چنین می‏گفتند: "آری، حالا تو در درون منی!" و برق‏آسا او با خبر گشت. او می‏دانست که معنای آن چیست، که بُت گِلی مسؤل آن است، و اینکه او حالا، در این ساعات خاکستری شب، دقیق و سر ساعت آن چیزی را انجام داده است که اروین در آن روز وحشتناک برایش پیش‏بینی کرده بود: اینکه حالا این فیگوری که او آنزمان آن را با تحقیر در میان انگشتان خود نگاه داشته بود، دیگر در بیرون او نیست، بلکه در درون اوست! "زیرا آنچه بیرون است، درون می‏باشد."
   او با جستی از جا برمی‏خیزد، احساس می‏کرد که یخ و آتش در او جاری‏ست. جهان در اطرافش گرد می‏چرخید، سیاره‏ها دیوانه‏وار به او خیره می‏نگریستند. او لباس‏های تن‏اش را می‏درد، چراغ را روشن می‏کند، تختخواب و خانه را ترک کرده و نیمه شب به سمت خانه اروین می‏دود. آنجا، روشن بودن چراغ را از پشت پنجره‏ی اتاق مطالعه می‏بیند، در خانه قفل نشده بود، انگار که همه چیز انتظار آمدن او را می‏کشید. او از پله‏ها با سرعت بالا می‏رود. او شعله‏ور به اتاق مطالعه‏ی اروین داخل می‏گردد، دست‏های لرزانش را روی میز او تکیه می‏دهد. اروین متفکر و با لبخندی بر لب در زیر نور ملایم چراغ نشسته بود.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 1:4  توسط سعید از برلین  | 

چند لحظه پیش با پیامک قشنگ‏اش سطلی پر از رنگ‏های شب‏تاب به شب‏ام افشاند:
تشویق ِ امروزت جانی تازه در روحم دمید. به این خاطر شعر "گفتگو با ماه" را برای تو می‏سرایم، باشد که شب‏ات با آن روشن گردد و ستاره‏ها بتوانند تو را راحت نظاره کنند.
 
گفتگو با ماه.
 
ای عشق،
مدت‏هاست که ترکم کردی،
سایه‏ات اما هنوز پیش من است.
 
برایش نوشتم:
زیبائی شعرت واقعاً شگفت‏زده‏ام کرد، و تو مرا با آن ثروتمندتر ساختی. همیشه شاعر باشی.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 22:46  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(10)
 
   فریدریش در برابر این ناگزیری افکارش مردانه مقاومت می‏کرد و در خیلی از روزها حتی با موفقیت روبرو ‏گردید. او خطر را به وضوح احساس می‏کرد _ او نمی‏خواست دیوانه شود! نه، مردن از دیوانه شدن بهتر بود. داشتن عقل ضروری بود اما زندگی کردن ضرورتی نداشت. و به این فکر می‏افتد که شاید هم اکنون این یک سحر و جادو باشد، که شاید اروین او را توسط این فیگور یک جوری جادو کرده است، و شاید که او بعنوان قربانی، بعنوان مدافع عقلانیت و علم در برابر این نیروهای سیاه به دام افتاده باشد. اما _ اگر که اینطور بوده است، اگر او هم می‏توانست آن را امکان‏پذیر بداند _، بنابراین سحر و جادو وجود دارد! نه، مردن برایم بهتر است!
   یک پزشک به او غسل و پیاده‏روی کردن توصیه می‏کند، همچنین گاهی شب‏ها به میخانه می‏رفت. اما آن هم کمک چندانی نبود. او اروین و خودش را لعنت می‏کرد.
   یک شب در بستر بود، همانطور که در آن زمان برایش اغلب اتفاق می‏افتاد، قبل از موعود و وحشت‏زده از خواب بیدار می‏شود، بدون آنکه بتواند دوباره به خواب رود. او خود را کاملاً مضطرب و وحشت‏زده احساس می‏کرد. او می‏خواست اندیشه کند، او می‏خواست تسکین خاطر بیابد، می‏خواست با جملاتی خوب، آرام کننده، تسلی‏بخش و شفاف مانند عبارت "دو ضرب‏در دو می‏شود چهار" به خودش دل‏داری دهد. هیچ چیز به خاطر نمی‏آورد، در آن وضعیت نیمه دیوانه‏ی خود اما اصوات و هجاهائی با لکنت بر زبان می‏آورد، به تدریج بر لبانش کلمات نقش می‏بندند، و او جمله کوتاهی را که در درونش بوجود آمده بود بدون حس کردن معنائی از آن چندین بار با خود تکرار می‏کند. او آن جمله را طوری که انگار می‏خواهد با آن خود را بی‏هوش سازد با لکنت مرتب تکرار می‏کرد، طوری که انگار می‏خواهد خود را در کنار آن مانند در کنار یک جان‏پناه احساس کرده تا بتواند دوباره کورمال کورمال بر روی جاده بسیار باریکی که کنارش پرتگاهی قرار دارد خواب از دست رفته‏اش را لمس کند.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:18  توسط سعید از برلین  | 

وقتی عاشق می‏شود اس ام اس‏هایش حرف ندارند:
باز ابرهای پاک و سفید شکل گل و کفتر و اسب می‏سازند.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:43  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(9)
 
   روزهای بد و شب‏های بدتری برای فریدریش آغاز می‏گردد. او دیگر بدون فکر کردن به آن بُتِ دو چهره‏ای، بدون آنکه دلتنگ‏اش باشد و بدون آنکه احساس کند افکارش به آن مشغول است توانا به عبور کردن از اتاق جلوئی نبود. و این اجباری آزار دهنده گردید. و نه فقط در لحظاتی که او از میان آن اتاق عبور می‏کرد مفتون این اجبار بود، نه متأسفانه، همانگونه که از آن محل خالی شده‏ی روی میز خلاء و ویرانی می‏تابید، این اجبار ِ اندیشه در درونش نیز پرتو افکن بود و آهسته تمام بقیه چیزها در اطراف خود را پس می‏زد و می‏خورد و در اینجا هم همه چیز را از خلاء و بیگانگی پر می‏ساخت.
   بارها و بارها فقط به خاطر فهمیدن اینکه غمگین گشتن بخاطر فقدان فیگور چه بی‏معناست، آن را کاملاً واضح پیش خود مجسم ‏کرد. او آن را با تمام زشتی‏ کاملاً احمقانه و بربرانه‏اش، با خنده‏های خالی و حیله‏گرانه‏اش و با هر دو چهره‏اش مجسم می‏کرد، _ آری، چنین اتفاق می‎‏افتاد که او، انگار که مجبورش کرده باشند، سعی می‏کرد با دهانی کج کرده و با بیزاری زیادی آن لبخند را تقلید کند. این سؤال که آیا واقعاً هر دو چهره کاملاً ً شبیه به هم بوده‏اند او راحت نمی‏گذاشت. و آیا یکی از آن دو چهره‏، شاید فقط بخاطر کمی ضمختی یا یک ترک در لعاب حالتی دیگر نداشت؟ آیا چیزی پرسش‏گرانه و چیزی از ابوالهول Sphinx غول افسانه‌‏ای مصر باستان در او نبود؟ و چه وحشتناک یا شاید هم عجیب رنگ لعاب‏اش بود! سبز، همینطور آبی، خاکستری، اما رنگ قرمز هم رویش بود، یک لعاب که او حالا اغلب در بقیه اشیاء دوباره پیدا می‏کرد، در درخشندگی یک پنجره زیر نور آفتاب، در عکس سنگ‏فرش خیس یک خیابان.
   او بخاطر این لعاب خیلی فکر کرد، حتی در شب. همچنین متوجه گردید که "لعاب" چه کلمه‏ی عجیب، بیگانه و با نوائی زشت‏، بی‏اعتماد و تقریباً شریرانه‏ای می‏باشد. او این واژه را تجزیه می‏کند، او با نفرت آن را از هم تجزیه می‏کند، و یک بار هم آن را می‏چرخاند، که می‏شود "باعل". شیطان می‏داند که این کلمه حالا از کجا در او دوباره به صدا می‏آید؟ او این کلمه "باعل" را می‏شناخت، قطعاً، او آن را می‏شناخت، و در حقیقت واژه‏ای بود دشمنانه و مضر با معانی جانبی‏‏ای زشت و مزاحم. او مدتی با این کار به خود عذاب می‏دهد، عاقبت متوجه می‏گردد که "باعل" او را به یاد کتابی که سال‏ها پیش در سفر خریده و خوانده بوده است می‏اندازد، کتابی که او را به وحشت انداخت، عذابش داد و اما در خفا او را مجذوب خود ساخته بود و شاهزاده خانم روسالکا Fürstin Russalka نام داشت. مانند یک نفرین بود _ تمام آنچه که با فیگور، با لعاب، با رنگ آبی، سبز و با لبخند در ارتباط بود معنائی دشمنانه داشت، زخم می‏زد، عذاب می‏داد و دارای زهر بود! و چه لبخند کاملاً مخصوصی اروین آنزمان بر لب داشت، اروین، دوست دیرینش، وقتی آن بُت را در دستان او قرار می‏داد! چه کاملاً مخصوص، چه پر معنا و چه خصمانه!
 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:20  توسط سعید از برلین  | 

این اس ام اس بازی ما هم این پسره رو پاک خل کرده:
می‏دونی، همونطور که بعضی از گفته‏ها و رفتارها می‏تونن باعث شروع جنگ بشن، بعضی حرکت‏های کوچک و معمولی هم می‏تونن در عوض باعث جلوگیری از جنگ بشن. مثلاً اگه قذافی در این چند ماه آخر عمرش حکم اعدام را در کشورش لغو می‏کرد، شاید دیگر هیچ قاتلی رغبت نمی‏کرد او را بکشد.
حتماً حتماً نظرتو برام بنویس.
 
به خودم می‏گویم حتماً چند ساعتی نشسته و در این باره فکر کرده است، و حیف است اگر چیزی برایش ننویسم تا بخاطر آن هم کمی اندیشه کند:
بقالی برای جلوگیری از ورشکستگی، حنایش را که بی‏رنگ شده بود با ذغال درآمیخت تا بجای سرمه‏ی چشم به مردم ساده بیندازد!
 
+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:48  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(8)
 
   فریدریش خدمت‏کار را مرخص می‏کند. او لبخندی می‏زند. او با شکستن فیگور مخالفتی نداشت. خدا می‏داند که شکستن این بت حیف نبود. و حالا هیولا رفته بود، حالا او به آرامش خواهد رسید. باید او همان روز اول آن را بر زمین می‏کوبید و خرد می‏ساخت! چه رنجی در تمام این مدت برده بوده است! این بت چه سنگین، چه عجیب، چه موذیانه، چه بدخواهانه و چه اهریمنانه به او لبخند می‏زد! حالا او می‏توانست در نبود آن بُت به خود اعتراف کند: او از آن فیگور وحشت داشت، رک و راست از این خدای گِلی وحشت داشت! آیا آن فیگور نماد و نشانه تمام آنچه که او مخالفشان بود و نمی‏توانست تحملشان کند نبود، آنچه را که او همیشه به مضر و خصمانه بودنشان معتقد بود و نبرد با آنها را ارزشمند می‏دانسته است، تمام خرافات‏ها، تمام تیرگی‏ها، تمام محدودیت وجدان‏ها- و روح‏ها؟ آیا آن فیگور آن قدرت مخوفی را که گاهی اوقات آدم احساس میکند که در زیر زمین می‏غرد به نمایش نمی‏گذاشت، آن زمین لرزه دور را، نزدیک شدن سقوط فرهنگ را، تهدید بالاگیرنده هرج و مرج را؟ آیا این فیگور فرومایه بهترین دوستش را از او ندزدیده بود _ نه، نه تنها دزدید _ بلکه او را به دشمن تبدیل ساخت! _ حالا، آن شیء دیگر آنجا نبود. خرد و نابود شده بود. تمام شده بود. و اینطور خوب بود، خیلی بهتر از این بود اگر که او خود آن را خرد و نابود می‏ساخت.
   او اینطور فکر می‏کرد، یا می‏گفت، و مانند همیشه به کارهایش مشغول گشت.
   اما انگار که نفرین شده بود. حالا، در حالی که او تا اندازه‏ای به آن فیگور مضحک عادت کرده بود، در حالی که تماشا کردن به آن در محل همیشگی بر روی میز اتاق جلوئی برایش به تدریج کمی عادی و بی‏تفاوت شده بود _ حالا فقدان آن فیگور عذابش می‏داد! آری، او دلش برای آن فیگور تنگ شده بود، هر بار که او از میان آن اتاق جلوئی عبور می‏کرد چیزی به جز محل خالی فیگور که همیشه آنجا قرار داشت نمی‏دید، و از این محل خلاء‏ای بیرون می‏آمد و تمام اتاق را از بیگانگی و نگاهی ثابت پر می‏ساخت.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=6R_yLKWa4-o&feature

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:12  توسط سعید از برلین  | 

این هم از اس ام اس امروزش! معلوم نیست این بنده خدا دیشب چی خورده:
انگار نوبرشو آورده! امروز قراره ساعت هفت و پنجاه و سه دقیقه از خواب بیدار شه! العان ساعت هفت و پنجاه و پنج دقیقه است و هنوز خبری ازش نیست! قراره امروز فقط سه ساعت مهمون آسمون برلین باشه! چون ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه بعد از ظهر نمی‏دونم با کی قرار داره و باید بره!
یا این اختر شناسان حالشون خوب نیست و یا اینکه به حرف خورشید هم نمیشه دیگه اعتماد داشت!
 
براش می‏نویسم:
به آفتاب آسمون چه کار داری، تو خودت یک پا آفتابی، انگشتتو ببر سمت سینه، کلید لامپ دلتو روشن کن، ببین چه نوری داره. عینک آفتابی یادت نره.
 
+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:47  توسط سعید از برلین  | 

برام پیام گذاشته:
خبر مرگ رو خوندی؟ خیلی آدم خوش‏قلبی بود. همیشه خواهان آسایش دیگران بود، حتی آسایش جانیان. برای زودتر از بدن جدا شدن سر محکومین تا نیرو در بدن داشت با ناخن‏های خودش هم که شده تیغه‏ی گیوتین و شمشیر را تیز می‏کرد، با اشعه‏ی چشمانش برقی قوی به جان صندلی می‏انداخت تا عرق سرد نشسته بر بدن محکوم درجا خشک شود، هوای پاک داخل آمپول می‏کرد نکند خون محکوم هنگام تزریق آلوده گردد.
و عاقبت امروز بعد از سیر شدن از زندگی و خداحافظی با آن، با نخی نازک‏تر از تار موهایش خود را به دار آویخت. واقعاً حیف شد.
 
جوابی برایش نمی‏فرستم. می‏دانم که باز در حال خیال‏بافی‏ست و قصد یافتن موضوعی برای سرودن شعر نو دارد!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 21:11  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(7)
 
    یک روز، بعد از چند ماه، از سفر به خانه بازمی‏گردد _ حالا او، انگار که چیزی مجبورش می‏ساخت، گاهی به چنین سفرهای کوتاهی می‏رفت _، داخل خانه می‏شود، از اتاق جلوئی عبور می‏کند، از طرف خدمت‏کار زن مورد استقبال قرار می‏گیرد، نامه‏های رسیده را می‏خواند. اما انگار که او چیز مهمی را فراموش کرده باشد بی‏قرار و حواسش جای دیگر بود؛ هیچ کتابی او را جذب و بر روی هیچ صندلی‏ای احساس راحتی نمی‏کرد. او شروع به جستجو در خود می‏کند، سعی می‏کند به یاد آورد _ چگونه این حالت ناگهان در او بوجود آمده است؟ آیا از چیز مهمی غفلت ورزیده است؟ آیا خشمگین بوده یا چیزی مضر خورده است؟ او حدس می‏زد و به دنبال علت می‏گشت، به یاد می‏آورد که این احساس ناراحت کننده هنگام داخل شدن به خانه و رد شدن از اتاق جلوئی بر او مستولی شده است. او به اتاق جلوئی می‏رود و اولین نگاهش بدون اراده او به جستجوی فیگور گِلی می‏پردازد.
   وقتی آن بُت را در آنجا نمی‏بیند ترس عجیبی تمام وجودش را در بر می‏گیرد. فیگور ناپدید شده بود. فیگور آنجا نبود. آیا با پاهای از گل ساخته شده‏اش رفته بود؟ پرواز کرده بود؟ آیا جادوئی او را به همان محل که از آنجا آمده بود فراخوانده است؟
   فریدریش بر خود مسلط می‏شود، لبخندی می‏زند، سرش را به خاطر اضطرابی که به او دست داده بود تکان می‏دهد. بعد آرام شروع به جستجوی تمام اتاق می‏کند. وقتی چیزی نمی‏یابد، خدمت‏کار را صدا می‏زند. خدمت‏کار می‏آید، دستپاچه بود و فوری اعتراف می‏کند که فیگور هنگام گردگیری از دستش به زمین افتاده است.
   "حالا کجاست؟"
   فیگور دیگر آنجا نبود. این شیء کوچک خیلی محکم به نظر می‏آمد و او غالباً آن را در دستانش نگاه داشته بود، اما با این وجود پس از افتادن به زمین و شکستن به قطعات کوچک و ریز فراوانی تبدیل شده و دیگر قابل تعمیر نبود؛ خدمت‏کار آنها را برای تعمیر به شیشه‏گری برده، اما شیشه‏گر مسخره‏اش کرده و او هم آنها را دور انداخته است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 17:43  توسط سعید از برلین  | 

برایم می‏نویسد:
برای داشتن روح سالم بدنی سالم الزامی نیست. لطیف ساختن روح و داشتن روحی لطیف الزاماً به معنای داشتن روحی سالم نیست.
تمرکز بر لطیف سازی و پالایش روح و فراموشی جسم اما به سلامت گشتن دوباره بدن یاری می‏رساند.
می‏دانم جوابی که برایم خواهی فرستاد چیزی شبیه به این خواهد بود: فکر می‏کنی اگه برای لطیف سازی و پالایش روح برم روانپزشک ضعف چشمام از بین می‏ره؟
 
و اما جواب من:
اس ام اس خیلی عتیقه‏ای بود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 21:48  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(6)
 
   فریدریش به راه می‏افتد، از پله‏ها پائین می‏رود (_ چه مدت درازی از آخرین باری که او از این پله‏ها پائین رفته بود می‏گذشت!)، او با در دست داشتن آن فیگور کوچک در دست، درمانده و ناخشنود پیاده به سمت خانه می‏رود. در جلوی خانه خود توقف می‏کند، مشتی که فیگور کوچک را در آن نگاه داشته بود لحظه‏ای با خشم تکان می‏دهد، و میل زیادی برای به زمین زدن و خرد کردن آن شیء مضحک در خود حس می‏کند. او این کار را نکرد، لبانش را به دندان گرفت و به خانه‏اش رفت. او هرگز اینچنین تحریک نشده و اینطور از احساساتی متناقض شکنجه نگردیده بود.
   او محلی برای هدیه دوست خود می‏جوید و فیگور را روی بالاترین طبقه قفسه کتاب‏هایش قرار می‏دهد. فعلا فیگور آنجا می‏ماند.
   گاهی در طول روز آن را تماشا می‏کرد، در باره آن و منشاء آن به فکر فرو می‏رفت، و در باره معنائی که این شیء سفیه می‏توانست برایش داشته باشد فکر می‏کرد. فیگور، آدم کوچکی _ یا خدائی_ یا بُتی دو چهره بود، مانند ژانوس Janus خدای رومیان، و از خاک رس تقریباً ساده فرم‏ داده شده و با لعابی شکننده پوشانده شده بود. چهره فیگور خشن و بی‏اهمیت دیده می‏گشت، بدون شک ساخت دست رومیان_ یا یونانیان نبود، بیشتر می‏بایست کار مردم بدوی و عقب مانده از آفریقا یا از جزایر اقیانوس آرام جنوبی باشد. بر روی هر دو چهره که کاملاً شبیه به همدیگر بودند، لبخندی تیره، کسل کننده و اجباری نشسته بود _ لبخندی واقعاً زشت، مانند لبخند جنّ کوچکی که همواره لبخند احمقانه خود را تلف می‏کند.
   فریدریش نمی‏توانست به این فیگور خود را عادت دهد. و برایش کاملاً ناخوشایند بود، فیگور راهش را سد کرده بود، مزاحمش بود. او روز بعد آن را پائین می‏آورد و روی اجاق قرار می‏دهد، و یک روز دیگر آن را روی کمد می‏گذارد. اما باز هم به نظرش می‏آمد که انگار فیگور با فشار خود را به جلو می‏کشد، به او لبخندی سرد و احمقانه می‏زند، خود را مهم جلوه می‏دهد و درخواست مورد توجه قرار گرفتن می‏کند. بعد از دو یا سه هفته آن را برداشته و در اتاق جلوئی در میان عکس‏هائی از ایتالیا و دیگر یادگاری‏ها که آنجا پخش بودند و کسی هرگز توجهی به آنها نمی‏کرد قرار می‏دهد. حالا لااقل او فقط لحظه خارج و داخل شدن به خانه محبور به دیدن آن بُت می‏گشت، و سپس خیلی سریع از کنار آن می‏گذرد، بدون آنکه دیگر هرگز از نزدیک به آن نگاه کند. اما آن فیگور در آنجا هم بدون آنکه او به آن اعتراف کند مزاحمش بود. همراه با این خرده ‏ریز، با این هیولای دو چهره رنج و خشم به زندگی‏اش وارد شده بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:2  توسط سعید از برلین  | 

پیام فرستاده:
دیشب به کسی که دوستش دارم کلک زدم و به جای رفتن و دیدنش گفتم خسته‏ام و خود را به خواب زدم. اصلاً خوب نخوابیدم. خیلی دلم می‏خواد دیگه به کسی نارو نزنم. انقدر کارم شده کلک زدن که دیگه نمی‏دونم اولین بار به غریبه بود یا کسی که دوستش دارم نارو زدم.
 
برایش اس ام اس نزدم، اما خروس دلم وقتی به آواز آمد فکرم پر کشید رو به هوا.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:25  توسط سعید از برلین  | 

هنوز آفتاب غروب نکرده بود که برام نوشت:
پرسیده بودی آیا امروز دوست داشتنمو به کسی نشون دادم. این سؤال‏ات تشویقم کرد برای نشون دادن علاقه‏ام به دختر همسایه روبروئی برای اولین بار از تو بالکن با دست بوسه‏ای براش بفرستم.
 
نیم ساعت پیش خبر رسید که دختر همسایه روبروئی دختر نیست، بلکه زنی‏ست ازدواج کرده و شوهرش هم آنطور که همسایه‏ها می‏گویند پلیس بد اخلاقی‏ست.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 23:1  توسط سعید از برلین  | 

امروز پیش‏دستی کردم و قبل از او برایش اس ام اس فرستادم:
از صبح تا حالا به چند نفر گفتی که دوست‏شون داری یا بهشون این رو نشون دادی؟ اگه این کار رو نکردی، سعی کن تا شب از راه نرسیده انجامش بدی. اگه جلوی ضرر رو همون جلوی در بگیری و اجازه داخل شدن بهش ندی، خیلی بهتره تا اینکه داخل کافه بشه و میز و صندلی‏ها رو بشکونه.
 
به جای اس ام اس نوشتن، بعد از چند دقیقه تلفن کرد و با دل‏خوری گفت:
این کار تو اصلاً درست نیست، من اول باید برات اس ام اس می‏فرستادم!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:25  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(5)
 
   اروین لحظه کوتاهی فکر می‏کند و سپس می‏گوید: "هیچ چیز در بیرون نیست، هیچ چیز در درون نیست. مفهوم مذهبی‏اش برای تو آشناست: خدا همه جاست. او در روح است و همچنین در طبیعت. همه چیز الهی‏‏ست، زیرا که خدا جهان هستی‏ست. ما آنرا در قدیم وحدت وجود Pantheismus می‏نامیدیم. و اما معنای فلسفی آن: جدائی از بیرون و درون عادت ذهن ما گردیده، اما ذهن ضرورتی در این کار نمی‏بیند. روح‏مان این امکان را دارد که به پشت آن مرزی که ما کشیده‏ایم، به آن سمت دیگر عقب‏نشینی کند. بینش‏های متفاوت و تازه‏تری در سمتِ دیگر اضدادی که جهان‏مان را تشکیل می‏دهند شروع خواهند گشت. _ اما، دوست عزیز، من باید به تو اعتراف کنم: از زمانی که فکرم عوض شده است نصایح و کلمات دیگر برایم شفاف نیستند، بلکه هر واژه ده‏ها و صدها معنا دارد. و چیزی که تو از آن می‏ترسی اینجا آغاز می‏گردد: سحر و جادو."
   فریدریش چینی بر پیشانی می‏اندازد و قصد قطع کردن حرف او را داشت، اما اروین نگاهی آرام‏بخش به او می‏کند و با لحن سبک‏تری ادامه می‏دهد: "بگذار که به تو هدیه‏ای بدهم! چیزی از من را با خود ببر، یکی از اشیاءها را، و گه‏‏گاهی آن را اندکی تماشا کن، به این ترتیب جمله‏ی از درون و از بیرون بزودی یکی از معانی فراوان خود را برایت آشکار خواهد ساخت."
   اروین به اطراف خود می‏نگرد، از روی یکی از طاقچه‏ها فیگور کوچک ساخته شده از خاک رس که رویه آن‏ صیقل داده شده‏ بود را برمیدارد، آن را به فریدریش می‏دهد و می‏گوید:
   "این را بعنوان هدیه خداحافظی از من قبول کن. هر وقت این شیء که من در دست‏‏ات قرار می‏دهم دست از بیرون بودن از تو برداشت، و در تو ماند، بعد باز هم پیش من بیا! اما اگر بیرون از تو ماند، همیشه مانند حالا، بنابراین باید خداحافظی‏ای که تو از من می‏کنی همیشگی باشد!"
   فریدریش قصد داشت هنوز خیلی چیزهای دیگر بگوید، اما اروین دست خود را جلو می‏برد و بعد از فشردن دست او با چهره‏ای که دیگر اجازه صحبت بیشتری را نمی‏داد می‏گوید: بدرود.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:40  توسط سعید از برلین  | 

هنوز صبح سحر شروع نشده که اولین اس ام اس را می‏فرستد:
اگه بعد از بیدار شدن از خواب حس می‏کنی که روحت هنوز به جسمت برنگشته، چشماتو چند لحظه ببند، طوری که انگار هنوز در خوابی. روح از ناآرامی ذهن بی‏زاره.
 
بعد از خواندن اس ام اس جادوئی او تا سر ظهر خوابم برد!

http://www.youtube.com/watch_popup?v=mLP4-IJMGC0&feature

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:31  توسط سعید از برلین  | 

برام اس ام اس فرستاده:
یادت نره قبل از خواب جلوی آینه بایستی و ببینی عکس‏ات کجا و به سراغ کی میره. نکنه فراموش کنی به عکس‏ات بسپری به هرکس که رسید سلامتو برسونه و ازش بوسه‏ای بستونه.
 
جواب می‏فرستم:
عکس‏ام از وقتی که دیشب از آینه خارج شد، رفت و هنوز هم برنگشته. به اس ام اس‏ها هم جواب نمی‏ده. کاش زودتر قبل از خواب برمی‏گشت تا من مجبور نباشم امشب در خواب به دنبالش بگردم. حالا اما نمی‏دونم کجاست، یا پیش چه کسی‏ست، و اینکه بعد از رسوندن سلامم و ستاندن بوسه تا حالا اونجا چه می‏کنه!
 
یک اس ام اس دیگر از او بعد از گذشت چند دقیقه:
گم شدن عکستو به پلیس خبر دادی؟
 
http://www.youtube.com/watch_popup?v=ILne2RdfuwM
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ساعت 22:27  توسط سعید از برلین  | 

برام اس ام اس فرستاده:
بعد از باز کردن چشم از خواب، آیا به زندگی لبخند هدیه کردی؟
 
براش جواب می‏فرستم:
پسر، تو بالاخره یک روز با این اس ام اس‏های سر عصری‏ات منو از خنده روده‏بر می‏کنی.
 
بلافاصله برام می‏نویسه:
سعی کن به دنیا بدهکار نمونی، در ازاء یک استکان چای همیشه به اندازه دو استکان ادرار کن! و اگه هنوز به زندگی لبخند نزدی، همین حالا این کار رو بکن، نگذار زندگی دلش بشکنه بره شب پیش کسی دیگه بخوابه!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:34  توسط سعید از برلین  | 

درون و بیرون.(4)
 
   واژه بر زبان جاری گشته بود. فریدریش، حالا از یک چنین اعترافی شفاف سخت متعجب و متوحش گشته و با لرزشی وحشتناک حس می‏کرد که در مقابل دشمن دیرینه‏ی خود در کالبد دوست‏اش چشم در چشم ایستاده است. او سکوت می‏کند. او نمی‏دانست که آیا خشم به او نزدیک‏تر است یا گریه، احساس فقدان پر نشدنی‏ای او را از تلخی پر ساخت و مدت درازی سکوت کرد.
   بعد با تمسخری مصنوعی در صدایش چنین می‏گوید: "بنابراین تو حالا می‏خواهی شاگردساحر بشوی؟"
   اروین بی‏درنگ می‏گوید: "بله"
   "یک نوع کارآموز جادوگری، درسته؟"
   "البته."
   فردریش دوباره ساکت می‏شود. سکوت در اتاق چنان برقرار بود که صدای تیک‏ تاک یک ساعت از اتاق کناری شنیده می‏گشت.
   بعد او می‏گوید: "آیا می‏دانی که تو با این کار از هر اشتراک با علم ِ جدی دست می‏کشی و به این ترتیب هر اشتراک با من را؟"
   اروین جواب می‏دهد: "امیدوارم که اینطور نشود. اما وقتی حتماً چنین باید بشود _ آیا برایم کاری باقی می‏ماند؟"
   فریدریش با خشم فریاد می‏کشد: "چه کاری برایت باقی می‏ماند؟ از این بازی‏ها، از این اعتقاد شرم‏آور و غم‏انگیز به سحر و جادو دست بکشی، کاملاً و برای همیشه دست بکشی! این کار برای‏ات باقی می‏ماند، اگر که می‎خواهی احترامم را حفظ کنی."
   اروین کمی لبخند می‏زند، هرچند که او هم حالا دیگر شاد به نظر نمی‏رسید.
   اروین به قدری آهسته می‏گوید "تو طوری صحبت می‏کنی که انگار به خواست من است" که صدای عصبانی فریدریش در ضمن کلمات آهسته او انگار هنوز در اتاق منعکس است، _ "تو طوری صحبت می‏کنی که انگار به خواست من است، که انگار من حق انتخاب داشته‏ام. اما اینطور نیست. من حقی برای انتخاب نداشتم. من جادو را اختیار نکردم، بلکه این جادوست که مرا انتخاب کرده است."
   فریدریش آه عمیقی می‏کشد و با زحمت می‏گوید: "پس خداحافظ" و بدون آنکه به او دست بدهد از جا برمی‏خیزد.
   حالا اروین بلند فریاد می‏کشد: "اینطور نه! خیر، به این صورت نباید از من دور شوی. تصور کن، یکی از ما دو نفر در حال مرگ است _ و اینطور هم می‏باشد! _ و ما می‏بایست از هم خداحافظی کنیم."
   "اروین، اما کدام یک از ما در حال مرگ است؟"
   "امروز آن شخص حتماً من هستم، دوست عزیز. کسی که خواهان زندگی‏ای نو است، باید برای مردن آماده باشد."
   فریدریش دوباره به جلوی کاغذ آویخته بر دیوار می‏رود و کلمه قصار از درون و بیرون را می‏خواند.
   "بسیارخوب، حق با توست، هیچ سودی ندارد که ما با خشم از هم جدا شویم. من می‏خواهم آنطور که تو مایلی عمل کنم، و می‏خواهم بپذیرم که یکی از ما در حال مرگ است. همینطور من هم می‏توانم آن شخص در حال مرگ باشم. من می‏خواهم قبل از ترک کردن تو آخرین خواهشم را بکنم."
   اروین می‏گوید: "خوشحالم می‏کند. بگو، چه خدمتی می‏توانم برای خداحافظی انجام دهم؟"
   "من اولین سؤالم که هم‏زمان خواهشم از تو می‏باشد را تکرار می‏کنم: این کلمه قصار را به بهترین وجهی که می‏توانی برایم توضیح بده!"
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:42  توسط سعید از برلین  | 

ترجمه قسمتی از یک کامنت در یکی از وبلاگ‏های‏ ایتالیائی.
 
با سلام به کسی که نوشته‏هایش برایم آشناست، و یادآور استانی از جهان است که نخلش بوی گل رز، بوی بادام، و بوی پختن نان در فضا می‏افشاند. من در دشت واژه‏هایش هنگام گردش همیشه حس خوبی دارم، به وقت شنیدن صدای شیرین و شنگول‏اش شاد می‏گردم، و به فرهیختگی‏ و هنرمند بودنش می‏بالم. و در خفا آرزو دارم که این حس زیبا را او هر روز دو بار، یک بار صبح و یک بار عصر نصیبم گرداند. «خواستن» تا حال نشان داده که همیشه قادر به «توانستن» است. و در خفا آرزو کردن من برابر است با «خواستن» تو. و آرزوی مرا، تو ای مهربان، وقتی اجابت سازی برابر می‏گردد با آرزوی تو در پنهان. تو خوب می‏دانی، که ارواح پاک در هوا در پروازند، طلب از آنها کم دارم، اما برای تو از تمامشان می‏طلبم تا آرزویت را وقتی چشم به آسمان دوخته‏ای و ماه روشن و تمام‏قرص از آن بالا به تو می‏نگرد، آری، در همان لحظه‏ی پر نور برآورده سازند.
یکی دیگر از آرزوهای پنهانم، دانستن و فراموش نکردن این مطلب از جانب توست: کسی تو را دوست می‏دارد که روحش هم حتی عاشق توست.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=I_MqvP3VL74&feature

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:16  توسط سعید از برلین  |