امروز دلش شاد بود، مدام در آینه به چهره زیباتر شدهاش مینگریست و به خود میگفت:
وقتی که ترس دور میشه، قشنگی از راه میرسه.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 23:27 توسط سعید از برلین
|
نشان ضربدر بر چهره مساویست با مرگ.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 7:49 توسط سعید از برلین
|
با این خیال که با کار زیاد میتوان مرگ را به تأخیر انداخت دو شیفت در روز کار میکرد.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:18 توسط سعید از برلین
|
عليا، دختر ۲۰ ساله لخت شد. مصر نقاب از چهره برگرفت و حس حسادت کلئوپاترا به جنبش افتاد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:28 توسط سعید از برلین
|
این توئی که جهان را میچرخانی و نه باد.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:48 توسط سعید از برلین
|
فاصله دو نقطه خط راست نام دارد، فاصله من و تو یک نقطه.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 8:42 توسط سعید از برلین
|
ساعت پنج و پنج دقیقه صبح و هوا هنوز تاریک است. در حال نوشیدن چای سحری بودم که پیامکاش از راه رسید:
صبح که از خواب برخیزم شاعری خوش حساب خواهم گشت، و
به تعداد ستارههای شب قبل به توان صد شروع به دوست داشتنات خواهم کرد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:17 توسط سعید از برلین
|
موسیقی روح تمام هنرهاست.
(از «Dilettant»، در سال 1898)
***
آلمان در موسیقی خود متدینتر، داناتر و بالغتر از واژههایش است.
(از «با تشکر از گوته»، 1931)
***
موسیقی چیزی نیست جز زمان، زمانی قابل لمس و در ریتم تقسیم گردیده. و البته سعادتبخشی موسیقی در این است که ما زمان را در آن همواره بعنوان زمان حال ناب تجربه میکنیم، موسیقی بر خلاف روح که در پیش اکثر مردم خیلی بیشتر در زمان گذشته و بخصوص در زمان آینده زندگی میکند زمان گذشته و زمان آیندهای نمیشناسد. هر امید، هر ترس و اضطراب تصوریست از چیزی مربوط به آینده.
(از نامهای به پسرش مارتین Martin، در تاریخ 13. 3. 1940)
***
بعضی از شعرهای بیاهمیت شاعران توسط یک آهنگساز بلند پایه معروف میگردند. و برعکس: بدترین آهنگها در دراز مدت هم توانا به صدمه زدن به اشعار خوب نیستند.
(از نامهای به هربرت شوایکرت Herbert Schweikert، در تاریخ 1. 9. 1952)
***
شما نباید هرگز با وجدانی ناراحت به کنسرت بروید و یا کتاب بخرید ... سکههای ناچیز شما برای هنر به بقاء انسانها و ایدههائی کمک میکند که سقوطشان بدتر از بزرگترین انقراضهاست.
(از نامهای به ماریا برنهارت Maria Bernhart، در ژوئن 1949)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:11 توسط سعید از برلین
|
هنوز مزه اس ام اس عصرانهاش ترکم نکرده بود که این نوشتهاش شبم را پر از تعجب و تعمق ساخت:
فکر میکنی اگه از پشت تلفن به مادرم بگم که داشتن ماسک ضد گاز از نان شب و تلفن همراه عاقلانه و واجبتره نگران بشه؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 21:7 توسط سعید از برلین
|
اس ام اس امروزش مزه عصر جمعههای تهران را به یادم انداخت:
دوست من ببین؛
وقتی صلح را با تیر بزنند،
او مانند مردهای آرام خواهد خفت.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=t38aEWyziBo&feature
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:22 توسط سعید از برلین
|
ما باید عشقمان را تا حد امکان آزاد نگاه داریم تا بتوانیم آن را هر لحظه هدیهاش کنیم. ما همیشه برای چیزهائی که عشقمان را هدیه میکنیم بیش از ارزششان بها میدهیم، و به این خاطر رنج فراوانی جاری میگردد.
(از نامهای به کارل زلیگ Carl Seelig در تاریخ 2. 6. 1920)
***
من یک ستایشگر بیوفائی، تعویض و فانتزیام. من اعتقادی به این ندارم که عشقم را بر نقطهای از زمین میخکوب کنم. من فکر میکنم آنچه را که ما دوست میداریم، همیشه فقط یک تمثیل است و بس. جائی که عشق ما گیر کند و به وفاداری و فضیلت تبدیل گردد، آنجا این عشق برایم مشکوک خواهد گشت.
(از «پیادهروی» در سال 1907)
***
از آنچه مربوط به عشق میشود، میتوان گفت که فقط مجردها عشق حقیقی را میشناسند. اگر یک زن مردی را بدون انتظار پول، ازدواج و سرپرستی از خود و فرزندانش دوست داشته باشد، به این ترتیب او آن مرد را واقعاً دوست میدارد. مرد دیگری که تمام اینها را برای زن فراهم میسازد، هرگز نمیتواند بداند که آیا همسرش او را بخاطر خودش یا فقط بخاطر این مزایا دوست دارد.
(از «Berthold»، در سال 1907)
***
آدم بیشتر کارها در زندگی را فقط بخاطر زن انجام میدهد، حتی اگر هم دلایل دیگری ادعا کند.
(از «روز تلف گشته»، در سال 1926)
***
جرقههای کوتاه عشق، خوشآمدید؛
بوسه بر شما، ای چشمان آبی و قهوهای،
خوش آمدی، مادر ابدی، ای زن!
ای بازی خواهش، و ای ماجراجوئی رنگارنگ،
میدانم، تو را دوست داشتن منجر به مرگ خواهد گشت،
پروانه رویائی من سریع میمیرد.
اجازه نده در این تاریکی روزی فاسد شوم،
بگذار در میان شعلههای آتش جان دهم!
(از شعر «راهی به سوی مادر»، در سال 1926)
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:47 توسط سعید از برلین
|
عشق هادی به همهی نتایج و درک کردنهاست، و ما زمانی توانائی دوست داشتن صحیح را خواهیم داشت که پرتگاه درونیمان را بشناسیم و با همسازی با بعضی از ایدهآلهای توده مردم خود را راضی نسازیم. در هر کدام از ما کل زمین و بشریت دوباره بازمیگردد، از نو تلاش کنید، برای تغییرات جدید کوشش کنید.
(از نامهای به مارتین دونه Martin Doerne در تاریخ 19. 1. 1918)
*
اینکه هر عشق فاجعه عمیق خود را داراست، بر این که نباید دیگر عاشق گشت دلالت نمیکند!
(از نامهای به فسکو کومو Cesco Como در تاریخ 21. 6. 1903)
*
هر حرکت روح، که در آن او خود و زندگیاش را احساس کند، عشق میباشد. بنابراین خوشبخت کسیست که توانا به زیاد عاشق شدن است. اما عشق و اشتیاق کاملاً مانند هم نیستند. عشق عاقل گشتهی اشتیاق میباشد؛ عشق نمیخواهد صاحب شود؛ عشق میخواهد فقط عاشق باشد.
(از "دفتر خاطرات مارتین"، 1918)
*
باز میخواهد دهان خندانم به
دیدار لبانت آید، تا مرا بوسه کنان برکت بخشند،
انگشتان دوستداشتنیات را میخواهم نگاه دارم
و با انگشتانم آنها را بازیکنان خم سازم.
نگاه تشنهام را به نگاهت پیوند دهم،
بدنم را در عمق موهایت جا کنم،
میخواهم با اعضای جوان همیشه بیدارم
جنبش اعضای تو را وفادارانه پاسخ داده
و با آتش عشقی همیشه تازه
زیبائی تو را هزاران بار نو سازم،
تا اینکه ما کاملاً سیر و راضی هر دو
سعادتمند بر بالای هر رنجی به سر بریم،
تا اینکه ما روز و شب و امروز و دیروز
بی آرزو پرواز کنیم،
تا اینکه از فراز تمام اعمالها و کردارها
مانند سعادتمندان به صلح مبدل گردیم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:20 توسط سعید از برلین
|
زندگی تنها با عشق معنا مییابد: یعنی: هرچه ما بیشتر عاشق و توانا به از خود گذشتن باشیم، معنای زندگی نیز بیشتر میگردد.
(از نامهای به ماریانه ودل Marianne Wedel در تاریخ 1. 6. 1956)
*
نبوغ نیروی عشق است، و اشتیاق برای سرسپردگی.
(از نابغه جوان، 1950)
*
سعادت فداکاری را بجشید، سعادت بی نیازی را، سعادت همکاری آماده خدمت بودن را! هیچ مسیر دیگری شما را چنین سریع به درونیترین تمام دانشها هدایت نمیکند: به دانش ِ یگانگی و تقدس زندگی. هیچ مسیر دیگری هم شما را چنین مطمئن به مقصد تمام هنرهای زندگی، به غلبهای شاد بر خودخواهی نمیرساند _ نه با صرفنظر کردن از شخصیت، بلکه توسط بالاترین تکاملاش!
(از "درود به جوانان جهان"، 1922)
*
این یکی از حکمتهای شایان توجه اما راز ساده زندگیست، که هر فداکاری ِ خالی از نفس پرستی، هر مشارکت و هر عشق ما را ثروتمندتر میسازد، در حالی که هر تلاشی به خاطر مال و قدرت نیروهایمان را میدزدد و ما را فقیرتر میسازد. این را هندیها میدانستند و تعلیم میدادند، و سپس خردمندان یونان، و بعد عیسی مسیح ... از آن پس نیز هزاران تن از خردمندان و شاعران دیگر که آثارشان با گذشت زمان از بین نمیرود، در حالی که ثروتمندان و پادشاهان معاصر آنان گم و فراموش گشتهاند. شما ممکن است این را به عیسی مسیح یا به پلاتو Plato، به شیلر Schiller یا به اشپینوسا Spinoza ربط دهید، در همه جا آخرین حکمت این است که نه قدرت نه ثروت و نه دانش، بلکه تنها عشق است که خجسته میسازد. به نظر میرسد هر ازخودگذشتگی، هر چشمپوشی با عشق، هر همدردی فعالانه، هر از خود بیگانگی یک عطا کردن و یک خود-ربودن است و با این حال یک ثروتمندتر و بزرگتر شدن و تنها راهیست که به جلو و به بالا هدایت میکند.
(از "کریسمس"، 1907)
*
وقتی تو عشقات را به یک انسان نشان میدهی، او نیز برای این کار با تشکر و عشق خود به تو پرداخت میکند؛ اما وقتی تو یک سوسک، ماهی یا پرنده یا یک گیاه یا بوته را در امان میداری، تو این کار را برای خدا میکنی.
(از "مرگ برادر آنتونیو"، 1904)
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:19 توسط سعید از برلین
|
آنچه مهم است.
رفتار ما در زندگی بیشتر بستگی به دینمان دارد تا افکارمان. من به هیچ دگماتیسم مذهبیای معتقد نیستم، از این جهت به خدائی هم که انسانها را خلق کرده و برایشان این امکان را بوجود آورده تا در کشتن همدیگر بوسیله گلولههای سنگ پیشرفت کنند و کشتن با سلاحهای اتمی را بیاموزند و به آن افتخار کنند ایمان ندارم. از این رو معتقد نیستم که این تاریخ خونین جهان معنایش در نقشه خردمندانه یک حکومت الهی نهفته باشد که چیزی ناشناخته اما الهی و شگفتانگیزی را برای ما طرحریزی کرده است. اما با این حال من هم دارای یک مذهبام، یک دانش که به غریزه مبدل شده است، حسی از مفهوم یک زندگی. من از تاریخ جهان نمیتوانم چنین استنباط کنم که انسان خوب، نجیب، دوستدار صلح و فداکار میباشد، اما به اینکه در میان آن امکاناتی که به او داده شده است امکان نجیب و زیبایِ تلاش برای نیکی، صلح و زیبائی نیز در دسترساش میباشد و در شرایط مناسب میتواند به شکوفه بنشیند صد در صد معتقدم و به آن اطمینان دارم، و اگر این ایمان به تأیید نیاز داشته باشد، بنابراین میتوان آن را در تاریخ جهان در کنار فاتحین، دیکتاتورها، قهرمانان جنگ و تولیدکنندگان بمب و همچنین پدیدهائی مانند بودا، سقراط، مسیح، کتب مقدس هندیها، یهودیان و چینیها و تمام آثار حیرتانگیز انسانهای صلح طلب جهان هنر یافت. سر یک پیامبر در میان ازدحام مجسمهها بر سر مدخل یک گنبد، چند ریتم موسیقی از مونتووردی Monteverdi، باخ Bach، بتهوون Beethoven، یک عدد بوم نقاشی از روگیر Rogier، از گوآردی Guardi یا رنوار Renoir کافیاند تا تمام بازی قدرت و جنگ تاریخ بیرحم جهان را به مخالفت خوانند و جهانی دیگر، روحدار و در مجموع جهانی سعادتمند ترسیم کنند. وانگهی، دوام آثار هنری خیلی مطمئنتر و طولانیتر از آثار خشونت است و هزاران سال بیشتر زنده میمانند.
+
نوشته شده در جمعه بیستم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:26 توسط سعید از برلین
|

نان دارم،
آب هم هست.
پس چرا باز دلم بوی پیراهن یوسف کرده!؟
+
نوشته شده در جمعه بیستم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:37 توسط سعید از برلین
|
فکر کنم این رفیق بنده بعد از افطاری یکی دو تا گیلاس رفته بالا! اس ام اس آخر شبیاش تلو تلو خوران خودش را به من رساند:
نه شعر خوبه نه قصه.
شاعری میخواست زیباتر از شعر رمانی بنویسد، خسته بود، قلممو را برداشت و بر دیوار اتاقش با رنگ سرخی مثل نقاشان چین دو چشم کشید و دو ابرو!
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 2:34 توسط سعید از برلین
|
پیامک امروزش به دلم نشست:
کسی باز مرا صدا خواهد زد،
باز کسی در گوشم
با نوائی لطیف و شیرین
از عشق خواهد خواند.
باز به آواز بلند هر برگی
خبر از آمدنش خواهد گفت.
باز باد آواز خواهد داد:
ای انسانهای خفته در خاک، میشنوید؟ برگها خبر از آمدنش میگویند.
با هر قدمش
باز باران
بوسه به خاک خواهد داد.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=-2YipbZUjDw&feature
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:31 توسط سعید از برلین
|
در باره سفر کردن.(6)
این فکر که جای دادن یک قطعه سوئیس Schweiz یا تریول Triol و یا دریای شمال Nordsee یا جنگل سیاه Schwarzwald در خود خیلی سادهتر و راحتتر از بدست آوردن تخیل جامدی از فلورانس یا سیهنا Siena میباشد کاملاً اشتباه است. مردمی که از فلورانس چیزی بیشتر از برج پالاسو وکیو Palazzo vecchio و گنبد کلیسای جامع در خاطرشان باقی نمیماند، از شلیرزه Schliersee هم فقط طرحی از وندِلشناین Wendelstein و از لوسرن Luzern فقط تصویری از پیلاتوس Pilatus و مهای از رنگ آبی دریا با خود میبرند در کمتر از چند هفته صاحب همان روح فقیری میگردند که قبلاً داشته بودند. طبیعت هم خود را مانند فرهنگ و هنر خیلی کم جلوی پای کسی میاندازد و قبل از آنکه پرده از روی برکشد و خود را از آن شهرنشین آموزش ندیده سازد از خودگذشتگیای بیپایان از او طلب میکند.
زیباست مسافرت کردن با قطار یا در واگن پست و زیباست سراسر ریویرا Riviera را از ژنو Genua تا لیوورنو Livorno راندن یا در لاگونه Lagune با کشتی از ونیز Venedig به سمت چیوجا Chioggia بر آب راندن. اما یک مالکیت مطمئن از چنین برداشتهائی به ندرت باقی میمانند. فقط انسانهای دقیق و کاملاً فاضل و ممتاز قادرند مشخصه یک چشمانداز وسیع را به هنگام عبور درک و ثبت کنند. برای بقیه اما فقط یک تصور همگانی از نسیم دریا، رنگ آبی آب و طرحی از ساحل کنار دریا باقی میماند، و اینها هم بزودی مانند خاطره تصویری از یک تئآتر محو خواهند گشت. تقریباً تمام مسافرین شرکتهای محبوب مسافرتی دریای مدیترانه دارای چنین وضعیاند.
آدم نباید خواهان دیدن و شناختن همه چیز باشد. کسی که با دقت کافی از دو کوه و درههای کوههای آلپ در سوئیس عبور کرده باشد، سوئیس را بهتر از کسی که با یک نقشه تمام کشور را در زمانی برابر گشته است میشناسد. گرچه من پنج بار در لوسرن و ویتسناو Vitznau بودم اما هنوز مؤفق به درک و ثبت فیروالداستترزه Vierwaldstättersee نگشته بودم، تا اینکه یکه و تنها در قایقی هفت روز را بر رویش گذراندم، بر هر مردابی راندم و هر دیدگاهی را آزمودم. از آن زمان به بعد میتوانم در هر ساعت دلخواهی، بدون عکسها و کارت پستالها کوچکترین قسمتهای آنجا را خطاناپذیر تجسم کنم و دوباره دوستشان بدارم و از آنها لذت ببرم: فرم ساحلها را، قامت و بلندی کوهها را، تک تک روستاها با برج کلیسا و بنادر را و رنگها و انعکاس آب در ساعتهای مختلف روز را. بر اساس این تصور واضح روحی بود که برایم امکان پذیر گشت تا بتوانم انسانهای آنجا را هم درک کنم، رفتارها و لهجههای محلی روستاهای ساحلی، چهرههای معمولی و نامهای خانوادگی، ویژگی و تاریخ تک تک شهرهای کوچک و لهجهها را از هم تشخیص داده و بفهمم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:3 توسط سعید از برلین
|
مرد عرب به فکر فرو رفته و خیره به گوشهای از کافه که من آنجا نشسته بودم و بر دیوارش عکس درخت خشکی آویزان بود مینگریست. لبانش مانند لبان ماهی انگار که با خود در حال گفتگوست باز و بسته میگشتند.
من اما صدای فکر کردن آهستهاش را از فاصله چند میز به وضوح میشنیدم:
خبرها خوش نیستند، دلها ملتهباند، عقل با سر قهر است.
هوش با شنیدن فریاد «آتش» دود میشود و از سرهای بیعقل بلند میگردد.
در حال نوشیدن جرعهای از شراب به خود میگویم: عجب!
اصلاً به مرد نمیآمد که شاعر هم باشد.
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:58 توسط سعید از برلین
|
خواب دیدم کودکی مانند جارچیان با فانوسی در دست دور سرم بالزنان میچرخد و با آواز بلند میخواند: "خبر خوش این است، عید در راه است." و بعد از روی ورقهای که برایم قابل رویت نبود میخواند: "حتی عدهای با چشمان خود دیدهاند که حاجی فیروز مانند همیشه با داریه کوچکی در دست و ترانه خوان پیاده در راه است و تا چند وقت دیگر به شهر ما خواهد رسید."
وقتی از خواب بلند شدم، نمیدونستم باید از دیدن این خواب خوشحال باشم یا نه! میتونی برام معنیش کنی؟
برایش مینویسم: البته تعبیر این خواب چندان هم مشکل نیست، دو سه بار پلک بزنی این چند روز هم میگذره و عید خواهد آمد. اما اینکه تو باید از دیدن این خواب یا به تعبیر دیگر، از آمدن عید و تازه شدن خوشحال باشی یا نه را خودت باید فهم کنی.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:39 توسط سعید از برلین
|
چه سکوت پلیدی حکمفرماست، چه رنگ غمگینی دارد آسمان این شهر امروز. نه پرنده میخواند و نه باد.
خاطراتم همیشه در چنین حالی به تحرک میافتادند و برایم قصه تعریف میکردند تا مرا از دام افسردگی ذره ذره رها سازند. اما امروز آنها هم همگی لال شدهاند.
دعای خیر تو شاید دوای دردم باشد.
حق با اوست، هوا امروز چندان دلچسب نیست، اما برگهای زرد شده و هنوز آویزان به شاخههای نوک درخت درون حیاط خانهام در حال تکان خوردنند. و این یعنی باد در وزش است و برگها آرام در حال رقصیدنند. میخواستم برایش بنویسم: البته شاید دعای من مؤثر باشد، اما عقل سلیم حکم میکند که تو لااقل خاطراتت را برای معالجه به پزشک نشان دهی. اما من هم امروز به خاطر چیزی که هنوز خوب نمیدانم چیست دارای روحی بازیگوش نیستم و حوصله شوخی کردن با زندگی را ندارم و به این خاطر برایش اسم ام اس نمیفرستم.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 22:1 توسط سعید از برلین
|
در باره سفر کردن.(5)
سوسیس فروش ثروتمندی که بخاطر تظاهر و بد فهمی از آموزش به سمت پاریس و رم میراند چیزی از این سفر نصیبش نمیگردد. اما کسی که در تمام دوران داغ و طولانی جوانی اشتیاق رفتن به رشته کوههای آلپ یا دریاها و یا شهرهای قدیمی ایتالیا را در خود حمل و عاقبت زمان و پول اندکی برای سفر پسانداز کرده است، چنین فردی هر سنگ کیلومتر شمار و هر دیوار صومعه پوشیده شده از گلهای سرخ بالارونده و هر قلهی پوشیده از برف و هر موج دریای بیگانه را با شور و شوق از آن خود میسازد و آنها را تا قبل از درک زبانشان و تا زمانی که مرده برایش زنده شود و آدم لال به سخن افتد در قلبش حفظ میکند. او در طول یک روز بینهایت بیشتر از یک سال کسی که بخاطر مد در سفر است تجربه میاندوزد و لذت میبرد و برای تمام عمر گنجی از خرسندی و درک و اشباعی سعادتمند همراه خود به خانه میبرد.
کسی که احتیاج به پسانداز کردن پول و وقت ندارد و مایل به سفر کردن است، برای او این سفر باید یک نیاز برانگیزاننده باشد، در کشورهائی که او برای چشمان و قلبش مطلوب حدس میزند، باید بخش به بخش آنجا را از آن خود سازد، در فراگیری آهسته و لذتبخشی یک قطعه از جهان را برای خود فتح کند، در بسیاری از کشورها ریشه بدواند و از شرق و غرب سنگهائی برای ساختمان زیبای درکی جامع از جهان و زندگی جمعآوری کند.
من اشتباه تخمین نمیزنم، که اکثریت مسافرین-هوسی امروزی از شهرنشینان خستهگشتهای تشکیل میگردند که هیچ تمایلی بجز آنکه برای مدتی طراوت و آرامبخشی زندگی در طبیعت را از نزدیک حس کنند ندارند. آنها با کمال میل از «طبیعت» حرف میزنند و عشق مخصوص نیمه ترسناک و نیمه متکبرانهای به آن دارند. اما آنها آن را در کجا میجویند و چه تعدادی از آنها آن را مییابند؟
معتقد بودن به اینکه کافیست آدم فقط به مکان زیبائی سفر کند تا در نزدیک «طبیعت» باشد و نیروها و آرامشهای آنجا را بچشد یک خطای گسترش یافته است. این کاملاً روشن است که خنکی و پاکی هوای کنار دریا یا کوهستان برای شهرنشینی که از خیابانهای داغ شهر خود فرار کرده است خوشایند باید باشد. و او به این قانع است. او خود را تازهتر حس میکند، عمیقتر نفس میکشد، بهتر میخوابد و سپاسگزار و با این خیال که از «طبیعت» کاملاً لذت برده و آن را در درون خود مکیده است به خانه بازمیگردد. او نمیداند که فقط چیزی زودگذر و جزئی از طبیعت را ثبت و درک کرده و بهترین را کشف نشده در راه باقی گذارده است. او دیدن، جستجو و سفر کردن را نمیفهمد.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:44 توسط سعید از برلین
|
بجای لذت و استفاده بردن از داشتههایش (از جوانی، سلامتی و از نیرو و زیبائیاش) شب و روز به دنبال آنچه که نداشت و آرزویش را میکرد میدوید. زمان اما سریعتر از او میچرخید و بجز آرزو آنچه او دارا بود را با خود میبرد.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:51 توسط سعید از برلین
|
این هم پیامک شبانه دوست بنده:
میبخشی، اما من گاهی با خودم فکر میکنم که شاید تو خانهات را عمداً به این صورت رقتانگیز درآوردهای تا کسی رغبت آمدن پیش تو به سرش نیفتد!
برایش مینویسم:
با این حال اما گاهی گذر مردم خاکی به خرابه من هم میافتد، دوست عزیز.
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 21:58 توسط سعید از برلین
|
در باره سفر کردن.(4)
من نمیتوانم شهر کوچک و زیبای سوفیگن Zofigen را با وجود اقامت کوتاهم در آنجا _ دو ساعت _ به خاطر برنده شدن در یک مسابقه مچاندازی با نامزد دختر مهمانخانهدار هرگز فراموش کنم. اگر من روستای جذاب هامراشتاین Hammerstein را روزگاری در شب بعد از یک سرگردانی بد و طولانی در جنگل به طور غیرمنتظره پیدا نمیکردم، حالا آن روستا نمیتوانست با تمام پشتبامها و کوچههایش چنان زیبا و شفاف جلوی خاطراتم بایستد. من این روستا را که با ارتفاع زیادی در زیر پاهایم قرار داشت وقتی از دماغه کوه پیچیدم کاملاً ناگهانی و غیر منتظره دیدم. روستا آرام و خوابآلود بود و خانهها در آغوش هم فرو رفته بودند، و در پشت آنها ماه ایستاده بود. اگر من از جاده اصلی راحت به آنجا رسیده بودم و به پیادهروی خود ادامه میدادم هرگز نمیتوانستم از این روستا چیزی بدانم. اما حالا فقط با دو ساعت اقامت در آنجا برای تمام عمرم صاحب تصویری زیبا و شیرین و نمایشی زنده از چشماندازی کامل و ویژه هستم.
این تأثیر را کسی که در دوران جوانی بدون چمدان و با پول کمی مسافت طولانیای را سفر کرده باشد خیلی خوب میشناسد. یک شب را در کلهفلد Kleefeld یا در میان کاه تازه گذراندن، یک قطعه نان و پنیر در مسیر زنهوته Sennhütte تکدی کردن و ورود پیشبینی نشده به مراسم یک عروسی روستائی در مهمانخانه و دعوت شدن از طرف آنها به شرکت در جشن برای همیشه محکم در ذهن باقی میماند. اما فقط نباید ملزومات بخاطر جریانات اتفاقی و شعر بخاطر رمانتیک فراموش گردند. در مسیر سفر خود را رها کردن و به رخ دادن اتفاقات خوب اعتماد داشتن مطمئناً تمرین و تجربه خوبیست، اما هنگامی یک سفر لذتبخش و به معنای واقعی به یک تجربه تبدیل میگردد که محتوائی محکم و خاص داشته باشد. پرسه زدن برای کسی که بخاطر کسالت و از سر کنجکاویای بیروح در کشورهای دیگری که ماهیتشان برای او بیتفاوت و غریب است و چنین نیز میماند مسخره و گناهکارانه میباشد. همانطور که باید از دوستی و یا عشق مراقبت و برایشان زحمت کشیده شود، و همانطور که کتابی با تأمل انتخاب، خریداری و خوانده میگردد، به همان نحو باید یک سفر تفریحی و یا علمی نیز یک دوست داشتن، یک خواست یادگیری و فداکاری معنا دهد. چنین سفری باید دارای این هدف باشد که یک کشور و ملت، یک شهر یا چشمانداز را به دارائی روح مسافر اضافه نماید، چنین مسافری باید بیگانه را با عشق و فداکاری استراق سمع کند و با پشتکار برای شناخت اسرارش تلاش ورزد.
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:56 توسط سعید از برلین
|
طبق نظریهای قدیمی آب بعضی از چیزها با آب بعضی چیزهای دیگر در یک جوی نمیروند، مانند آب بعضی رشتههای هنری از قبیل شاعری، نویسندگی و نقاشی و ... که با آب مادیات هرگز راضی به عبور از یک جوی نیستند!
دیشب مدام دو جوی آب به موازات و در کنار هم در برابر چشمانم ظاهر میگشت. آب جاری این دو جوی با عصبانیت به هم نگاه میکردند، و من باید حدس میزدم کدام جوی آبش متعلق به مادیات و کدامیک آبی هنری در خود جاری دارد!
نمیدانم چرا و به چه نحو همیشه در چنین مواقعی پس از لحظه کوتاهی ناگهان این ضربالمثل "گربه دستش به گوشت نمیرسید میگفت پیف پیف چه بوی بدی میده" خودش را با زور درون ذهنم جا میدهد!
اس ام اس امروزش با جمله "میتونی خوابم رو تعبیر کنی؟" به پایان رسید!
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:49 توسط سعید از برلین
|
در باره سفر کردن.(3)
به آنها آنچه را که من مایلم بخصوص رمانتیک سفر کردن نام نهم نیز اضافه میگردند: تنوع در استنباطها، انتظاری پایدار و شاد یا مضطربانهای بخاطر اتفاقات غیر منتظره، قبل از هر چیز اما رابطه ارزشمند با انسانهائی که برایمان تازه و غریبه میباشند. نگاه کاوشگر دربان یا گارسون در برلین مانند همان نگاه در پالرمو Palermo میباشد، اما نگاه رتیا Rhätiaئی پسر چوپانی را که تو در مرتع پرتی در گرابوندن Graubünden به تعجب انداختی و همچنین آن خانواده کوچک در پیستویا Pistoja را که تو یک بار برای دو هفته نزدشان زندگی کردی فراموش نخواهی کرد. شاید نامها را از خاطر ببری، شاید سرنوشتها و نگرانیهای کوچک آن انسانها را دیگر هرگز شفاف به یاد نیاوری، اما هرگز فراموش نخواهی کرد که تو چگونه در ساعتی سعادتمند اول به کودکان، بعد به زن کوچک رنگ پریده، و بعد از آن به مرد یا به پدر بزرگ نزدیک گشتی. زیرا که تو با آنها نه در باره چیزهای معروف صحبت کردی و نه به صحبتهایت چیزهائی قدیمی و مشترک ضمیمه ساختی، تو برای آنها تازه و بیگانه بودی، همانطور که آنها برای تو تازه و بیگانه بودند، و برای آنکه بتوانی چیزی به آنها بگوئی میبایست آنچه مرسوم و قراردادیست را به کنار بگذاری، از درون خودت خلق کنی و به ریشههای ذاتات بازگردی. شاید که تو با آنها فقط در باره چیزهائی جزئی حرف زده باشی، اما تو با آنها مانند انسانی با انسان دیگر صحبت کردی، تجربی و پرسشگرانه، با این آرزو که بیاموزی این غریبهها را کمی درک و یک قطعه از نهاد و زندگیشان را برای خودت فتح کنی و با خودت ببری.
کسی که در شهرها و مناظر بیگانه فقط به دنبال چیزهای مشهور و چشمگیرترینها نمیرود، بلکه مایل به درک چیزهائی حقیقیتر و عمیقتری همراه با عشق است، در خاطر چنین افرادی اغلب پیشامدهای احتمالی و چیزهای بی اهمیت درخشندگی خاصی دارند. وقتی من به فلورانس Florenz فکر میکنم، اولین عکسی که میبینم کلیسای جامع یا قصر قدیمی زیگنوریا Signoria نیست، بلکه حوضچهی کوچک ماهی قرمزها در جادینو بوبولی Giardino Boboliست، جائی که من در اولین بعد از ظهر اقامتم در فلورانس یک گفتگو با چند خانم و کودکانشان داشتم، برای اولین بار زبان فلورانسی شنیدم و شهری را که از کتابهای زیادی میشناختم مانند چیزی حقیقی و زنده حس کردم، شهری را که میتوانستم با آن صحبت و با دست لمس کنم. اما کلیسای جامع و قصر قدیمی و تمام آن چیزهای مهم دیگر در فلورانس به این خاطر از من نگریختند؛ فکر کنم که من آنها را بهتر و صمیمانهتر از خیلی از توریستهای سختکوش تجربه و از آن خود ساخته باشم، مطمئناً این تجارب جزئی به طور یکسان برایم رشد خواهند کرد، و اگر چند تصویر زیبا از اوفیسین Uffizien فراموشم گردد، اما در عوض خاطره آن شبهائی که با صاحب مهمانخانه در آشپزخانه گفتگو میکردم، و در شبهائی که با پسران و مردان در میخانه کوچک همصحبت بودم را فراموش نخواهم کرد، و خیاط پرگوی حومه شهر را که در کنار در خانه خود شلوار پاره شدهام را همانطور که بر پا داشتم برایم دوخت و در حین کار برایم سخنرانی آتشین سیاسی میکرد و ملودیهای اپرا و ترانههای با نشاط محلی را به بهترین نحو میخواند از یادم نخواهد رفت. چنین چیزهای جزئی اغلب به هسته اصلی خاطراتی ارزشمند تبدیل میگردند.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:20 توسط سعید از برلین
|
اس ام اس امروزش به من از زیبائی خوابی که دیشب دیده است نشان میدهد:
پنج و شش که اعدادی نیستند؛ صد سال هم بگذرد و چشم باز کنی باز هم مرا در کنارت خواهی یافت.
نه اعداد میتوانند مرا از تو دور سازند و نه رسم بازی،
اگر که فقط وقت شمردن با چشمانی باز به من نگاه کنی.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:14 توسط سعید از برلین
|
صبح به خیر. دوست جون، اصلاً لازم نیست از اس ام اس امروزم تعجب کنی، من خودم قبلاً به اندازه کافی کردم:
عدهای میجنگند، زیرا که در ارتش! دوران خدمت سربازی! خود را طی میکنند.
دستهای دیگر میجنگند، زیرا که غارتگرند.
گروهی هم میجنگند، زیرا که از خود دفاع میکنند.
من اما مانند این افراد نه برای دفاع از خود و نه برای غارتگری در جنگم.
من با خودم میجنگم، در خیالم بر پیل سوار میشوم و همیشه شیری همراه من است. برای حفظ صلح در جنگل هم همه با پیشنهاد کاشتن موز رأی موافق دارند.
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:51 توسط سعید از برلین
|
در باره سفر کردن.(2)
کسی که نیت خوبی برای سفر کردن داشته باشد، به تنهائی به راز سادهی هنر سفر کردن پی میبرد. او در زیراکوس Syrakus آبجوی مونیخی نخواهد نوشید و اگر آن را در آنجا بدست بیاورد، برایش کهنه و گرانقیمت خواهد بود. او به کشورهای بیگانه بدون آنکه زبانشان را تا اندازهای بفهمد سفر نخواهد کرد. او منظره، انسانها، آداب، نوع غذا و شراب بیگانه را با مقیاس کشور خود اندازه نمیگیرد و ونزیها را جسورتر، مردم ناپل را آرامتر، مردم برن Bern را مؤدبتر، شراب سرخ چیانتی Chianti را شیرینتر، ریویرا Riviera را خنکتر، سواحل لاگونه Lagune را شیبدارتر آرزو نمیکند. او سعی خواهد کرد، روش زندگیاش را با رسم و ویژگی محل منطبق سازد، او در گریندلوالد Grindelwald صبح زود و در رم Rom دیر از خواب بیدار خواهد گشت و غیره. و او بخصوص همه جا سعی خواهد کرد خود را به مردم نزدیک ساخته و آنها را درک کند. بنابراین او با تورهای بینالملی مسافرت نخواهد کرد و در هتلهای بینالملی اقامت نخواهد گزید، بلکه در مسافرخانههائی که صاحبان و کارمندانش از افراد محلیاند خواهند ماند، یا بهتر آن است که در خانه افراد محلی بماند و بتواند با دیدن طرز زندگی آنها تصویری از زندگی مردم آن کشور به دست آورد.
اگر مسافری در آفریقا با کت فراک بر تن و کلاه سیلندر بر سر قصد شترسواری کند، مردم این کار او را به طور غیر قابل توصیفی خنده دار خواهند یافت. اما مردم این را کاملاً طبیعی میدانند که در سرمات Zermatt یا ونگن Wengen لباسهای پاریسی بر تن و در شهرهای پاریس به زبان آلمانی صحبت کنند، در گوشنن Göschenen شراب محصول راین Rhein بنوشند و در اورویتو Orvieto همان غذائی را بخورند که در لایپزیگ Leipzig میخورند. وقتی تو از چنین مسافرینی از اوبرلند Oberland میپرسی، با عصبانیت از قیمتهای گران بلیط قطارهای الکتریکی یونگفرابان Jungfraubahn میگویند، و وقتی از آنها در باره سیسیل Sizilien سؤال میکنی، میشنوی که در آنجا اتاقهای گرم وجود ندارند، و اینکه اما در تایومینا Taormina میشود غذای بسیار عالی فرانسوی بدست آورد. و وقتی از زندگی و مردم آنجا جویا میشوی، به این ترتیب آنها به تو جواب میدهند که مردم هنوز همان لباسهای بینهایت خندهدار را میپوشند و با لهجهای کاملاً ناخوانا حرف میزنند.
حالا اما دیگر کافیست. من میخواستم از زیبائی سفر کردن صحبت کنم و نه از نابخردی اکثر مسافرین.
شاعرانه بودن سفر نه در استراحت از یکنواختی روزانه و از کار و خشم قرار دارد، نه در بودن اتفاقی با دیگر انسانها و تماشای عکسهائی دیگر، و نه در ارضاء یک حس کنجکاوی. شاعرانه بودن سفر در تجربه کردن قرار دارد، یعنی در ثروتمند شدن، در یکی شدن با آنچه تازه به دست آمده است، در افزایش درک ما برای وحدت در کثرت، برای بافت بزرگ جهان و بشریت، در پیدا کردن دوباره قوانین و حقایق قدیمی تحت شرایطی کاملاً تازه.
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 2:35 توسط سعید از برلین
|
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم ...
متوجه گشتم که همیشه و در هر موقعیتی در زمان و مکانی مناسب ایستادهام و همه چیز به درستی پیش میرود _ از آن به بعد توانستم آرام باشم.
امروز میدانم: آن را اعتماد به نفس مینامند.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
توانستم پی ببرم که درد عاطفی و رنج فقط هشدارهائیاند برای متوجه ساختنم که برخلاف حقیقت مخصوص خود زندگی نکنم.
امروز میدانم: آن را واقعی بودن مینامند.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
فهمیدم زمانی که سعی میکنم به کسی آرزوهایم را تحمیل کنم، با وجود دانستن اینکه نه زمان مناسب میباشد و نه آن آدم آماده، چه زیاد میتواند این کار برای آن شخص توهینآمیز باشد، و حتی اگر هم که آن شخص خود من باشم.
امروز میدانم: آن را احترام مینامند.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
از آرزوی داشتن یک زندگی دیگر دست کشیدم و توانستم ببینم که همه چیز در گرداگرد من دعوتی بوده است برای رشد کردن.
امروز میدانم: آن را بلوغ مینامند.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
از دزدیدن زمان آزاد خود و طراحی پروژههای مجلل برای آینده دست کشیدم.
امروز فقط آن کاری را میکنم که برایم خشنودی و شانس با خود به همراه دارد، آنچه را که دوست میدارم و آنچه که دلم را به خنده وامیدارد، به آن شکل و ریتم مخصوص و متعلق به خودم.
امروز میدانم: آن را سادگی مینامند.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
خودم را از چنگ تمام چیزهائی که برایم سالم نبودند رهاندم، از غذاها، انسانها، اشیاء، موقعیتها، از تمام آن چیزهائی که مرا با خود به زیر میکشیدند و حتی از خودم هم دور گشتم.
ابتدا آن را «خودخواهی سالم» مینامیدم، اما امروز میدانم که نامش خوددوستیست.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
از خواست اینکه همیشه حق با من باشد دست کشیدم، و به این ترتیب کمتر دچار اشتباه شدم.
امروز فهمیدم: آن را تواضع مینامند.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
دیگر از در گذشته زیستن و نگرانی بخاطر آیندهام سرپیچی کردم.
حالا فقط در لحظه اکنون زندگی میکنم، جائی که همه چیز در آن به وقوع میپیوندد، و در حال حاضر هر روز اینچنین زندگی میکنم، روز به روز، و آن را آگاهی مینامم.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
پی بردم که تفکرم میتواند سد و بیمار ساز باشد. اما وقتی که با دلم یکی شدم، ذهن دارای همپیمان ارزندهای گردید.
من امروز این اتحاد را خرد قلب مینامم.
ما دیگر از اختلافات، درگیریها و مشکلات با خود و دیگران نمیهراسیم، زیرا که ستارهها هم گاهی با هم تصادف میکنند و جهانهای تازهای تشکیل میگردند.
امروز میدانم: آن را زندگی مینامند.
(اثری از چارلی چاپلین در هفتاد سالگی خود در تاریخ 16. آپریل 1959)
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:48 توسط سعید از برلین
|
عصر مرا آرامساز توئی:
میبینی، من هم به یادت هستم، و چشم دلم به دیدارت در آن سر جهان هم که باشی عادت دارد. دستات را دراز کنی، گرمایش را بالای سرم احساس خواهم کرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:32 توسط سعید از برلین
|
در باره سفر کردن.(1)
تمام این دلایل انگیزههائی محترم و قابل فهم برای سفر کردن به شمار میآیند. اما چرا آقای کراکاوئر Krakauer به برشتِسگادن Berchtesgaden سفر میکند، آقای مولر Müller به گراوبوندن Graubünden و خانم شیلینگ Schilling به زانکت بلازین Sankt Blasien؟ آقای کراوکاوئر این کار را میکند، زیرا او آشنایان زیادی دارد که آنها هم همیشه به برشتِسگادن سفر میکنند، آقای مولر میداند که گراوبوندن فاصلهاش از برلین بسیار طولانیست و رفتن به آنجا مد شده است، و خانم شیلینگ شنیده است که زانکت بلازین آب و هوای بسیار عالیای دارد. هر سه نفر میتوانستند مسیرها و برنامههای سفری خود را با هم مبادله کنند، و سفر کردنشان میتوانست مشابه هم گردد. آدم میتواند همه جا آشنا داشته باشد، آدم میتواند پولش را همه جا خرج کند، و اروپا در داشتن مکانهائی با هوائی خوب بیاندازه ثروتمند است. پس چرا تصادفاً برشتِسگادن؟ یا زانکت بلازین؟ اشتباه در این نکته نهفته است. سفر کردن باید همیشه تجربه کردن معنا بدهد، و تجربه کردن چیزی ارزنده فقط میتواند در محیطی که آدم با آن ارتباط روحی دارد انجام گیرد. در حقیقت یک سفر کوتاه اتفاقی، نوشیدن آبجو در شبی شاد در باغ یک مهمانخانه و یا سفر با کشتی بر روی آب یکی از دریاهای دلخواه تجربه نمیباشند، ثروتمندساز زندگی و نیروئی دائمی و مهیج نیستند. این سفرها میتوانند این تأثیرات را هم داشته باشند، اما نه برای آقایان کراکاوئر و مولر.
شاید برای این افراد اصلاً محلی که آنها رابطه عمیقتری با آن داشته باشند بر روی زمین وجود نداشته باشد. برای آنها هیچ سرزمینی، هیچ کویر یا جزیرهای، هیچ کوه، هیچ شهر قدیمیای که توسط نیروی حس و خیال به سمتشان کشیده شوند، و دیدن آنها رویاهای مورد علاقهشان را برآورده سازد و آشنا گشتن با آنها برایشان یک گردآوری ثروت معنا دهد وجود ندارد. با این وجود این افراد میتوانستند شادتر و زیباتر مسافرت کنند. آنها میبایست قبل از سفر کردن، حتی اگر هم که شده از روی نقشه حداقل زودگذر در باره چیزهای عمده کشور و محلی که به آنجا میرانند و در مورد موقعیت جغرافیائی و بزرگیاش، آب و هوا و مردمش اطلاع کسب کنند. و باید در حین اقامت در محل بیگانه سعی به خرج دهند و بتوانند با ویژگیهای منطقه همآهنگی احساس کنند. آنها میبایست دیدن کوهها، آبشارها و شهرها را نه تنها در هنگام عبور به عنوان قطعهای از یک اثر تحسین کنند، بلکه هر کدام از آنها را بعنوان چیزی لازم و رشد کرده در محل خویش و به عنوان چیزی زیبا به رسمیت بشناسند.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:41 توسط سعید از برلین
|
بعضی از اس ام اسهایش مرا با خود به اعصار گذشته میبرد:
وقتی صورت خونینام را در آینه دیدم، دلم شعر زیر را فریاد کشید.
نقش خنده بر لب و
عکسی ز شک در هر نگاه
واژه صلح بر زبان و
خشم رسواساز پگاه
ناشکیبائی بود دردم ای دریغ
با که گویم درد دارد زخم تیغ
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ساعت 23:55 توسط سعید از برلین
|
خواندن اس ام اس عصرانه تو بوی نارنگی و به در اتاقم پیچاند:
نه با پول، نه با قدرت و نه با ایدئولوژی؛ بلکه هدایت و چرخاندن مطلوب خویش کاریست هنری.
مثل هنر کاشتن بذر قوانینی نیک، مثل هنر به دست آوردن گندم از خاک.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ساعت 17:52 توسط سعید از برلین
|
در باره سفر کردن.
وقتی به من پیشنهاد شد در باره شاعرانه بودن سفر کردن چیزی بنویسم، در لحظه اول وسوسه گشتم که یک بار از ته قلب در باره زشتی نوع سفر کردن مدرن فحاشی کنم، در حقیقت در باره شهوت بیمعنای سفر کردن، در باره هتلهای مدرن دلگیر، در باره شهرهای خارجی مانند اینترلاکن Interlaken، در باره انگلیسیها و برلینیها، در باره شوارتسوالد Schwarzwald از شکل افتاده و بیش از حد گران در بادن Baden، در باره پس ماندهی افراد شهرنشینی که میخواهند در کوههای آلپ Alpen هم مانند خانهی خود زندگی کنند، در باره زمینهای تنیس لوسرن Luzern، در باره مهمانخانهداران، گارسونها، آداب و رسومهای هتل و قیمت هتلها، شرابهای روستائی و لباسهای محلی تقلبی. اما هنگامی که یک بار در قطار در بین شهرهای ورونا Verona و پادوآ Padua تصمیم خود را در این رابطه با یک خانواده آلمانی در میان گذاشتم، از من محترمانه و با سردی درخواست شد که ساکت شوم؛ و وقتی من یک بار دیگر در لوسرن به یک گارسون فرومایه کشیده زدم، از من درخواست نشد، بلکه با خشونت مجبور گشتم که کافه را با عجلهای نازیبا ترک کنم. از آن زمان آموختم که بر خود مسلط شوم.
اما به یاد میآورم که من در اصل در تمام سفرهای کوتاهم خیلی خوشحال و راضی بودهام و از هر سفر گنجی کوچک یا بزرگ با خود آوردهام. پس چرا فحاشی؟
در باره این سؤال که انسان مدرن چگونه باید سفر کند، کتاب و کتابچههای زیادی موجودند، اما من آنها را کتابهای خوبی نمیدانم. در حقیقت، وقتی کسی اقدام به یک سفر لذتبخش میکند باید بداند که چه میکند و چرا آن کار را انجام میدهد. مسافر شهرنشین امروزی این را نمیداند. او سفر میکند زیرا که هوا در تابستانها در شهر گرم میشود. او سفر میکند، زیرا امیدوار است بتواند در هوای عوض گشته و با دیدن محیط و مردمی دیگر به یافتن آرامش مؤفق شود. او به کوهها سفر میکند، زیرا اشتیاقی تیره به طبیعت، به زمین و گیاه و مطالبهی درک نگشته آنها او را رنج میدهد؛ او به رم سفر میکند، زیرا که این یک کار فرهنگی به شمار میآید. در درجه اول اما او سفر میکند، زیرا که همه عموزادهها و همسایههای او هم سفر میکنند، زیرا که بعداً از آن سفر صحبت و با آن خودنمائی کند، زیرا که سفر کردن مد شده است و زیرا که آدم دوباره بعد از سفر خود را در خانه راحت احساس میکند.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:58 توسط سعید از برلین
|
درون و بیرون.(12)
اروین دوستانه از جا برمیخیزد. "کار خوبی کردی که آمدی."
فریدریش آهسته میگوید "آیا منتظرم بودی؟"
"از همان لحظه که تو از اینجا رفتی و هدیه کوچک مرا با خود بردی انتظار آمدنت را میکشیدم. آیا آنچه من آن زمان گفتم به وقوع پیوست؟"
فریدریش با صدائی آهسته میگوید: "بله اتفاق افتاد. بُت اکنون در درون من است. اما دیگه نمیتونم تحملاش کنم."
اروین میپرسد: "آیا میتونم به تو کمکی کنم؟"
"نمیدونم. هر طور که خودت میخواهی انجام بده. از جادوی خودت بیشتر تعریف کن! به من بگو این بُت چطور میتونه دوباره از من خارج بشه."
اروین دستش را روی شانه دوست خود میگذارد، او را به سمت صندلی راحتی هدایت کرده و آنجا مینشاند.
سپس صمیمانه، با لبخند و تقریباً با لحنی مادرانه شروع به صحبت با فریدریش میکند:
"بُت از تو دوباره خارج خواهد شد. به من اعتماد داشته باش. به خودت هم اطمینان کن. تو اعتقاد به او را آموختی. حالا بیاموز: او را دوست بداری! او در درون توست، اما او دیگر برای تو مرده و یک شبح بیشتر نیست. بیدارش کن، با او حرف بزن، از او سؤال کن! او خود تو میباشد! از او دیگر متنفر نباش، از او وحشت نکن، او را عذاب نده _ چه عذاب سختی تو به این بُت بیچارهای که خود تو بوده است متحمل ساختی، چه شکنجهی سختی تو به خودت دادی!"
فریدریش که مانند آدم پیری در صندلی فرو رفته و لحن صدایش ملایم بود میپرسد "آیا این راهی به سوی سحر و جادوست؟"
اروین میگوید: مسیر این است، و شاید که تو در این راه سختترین قدم را برداشته باشی. تو تجربه کردی که: بیرون میتواند درون شود. تو در آنسوی اضداد بودی. آنجا مانند جهنم به نظرت آمد: دوست من، بیاموز که آنجا آسمان است! زیرا این آسمان است که انتظارت را میکشد. ببین، این جادوست: به بیرون و درون اعتماد کردن، نه از روی اجبار، نه طوری که تو با رنج و درد انجام دادی، بلکه رها، اختیاری. گذشته را صدا کن، آینده را فراخوان: هر دو درون تو میباشند! تو تا امروز برده درون خود بودی. بیاموز آقای آن گردی. این است سحر و جادو.
(1919)
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:38 توسط سعید از برلین
|
به خود میگویم شاید که دیشب از معشوق جواب رد شنیده باشد و یک بار دیگر اس ام اس صبحگاهیاش را میخوانم:
چه سخت بود دیدن جای خالی عکسام در چشمانت وقتی آینه تو را نشانم میداد.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:36 توسط سعید از برلین
|
درون و بیرون.(11)
اما ناگهان، کلمات در حالی که او کمی بلندتر صحبت میکرد با لکنت به ضمیر آگاهش نفوذ میکنند. او آنها را میشناخت. آنها چنین میگفتند: "آری، حالا تو در درون منی!" و برقآسا او با خبر گشت. او میدانست که معنای آن چیست، که بُت گِلی مسؤل آن است، و اینکه او حالا، در این ساعات خاکستری شب، دقیق و سر ساعت آن چیزی را انجام داده است که اروین در آن روز وحشتناک برایش پیشبینی کرده بود: اینکه حالا این فیگوری که او آنزمان آن را با تحقیر در میان انگشتان خود نگاه داشته بود، دیگر در بیرون او نیست، بلکه در درون اوست! "زیرا آنچه بیرون است، درون میباشد."
او با جستی از جا برمیخیزد، احساس میکرد که یخ و آتش در او جاریست. جهان در اطرافش گرد میچرخید، سیارهها دیوانهوار به او خیره مینگریستند. او لباسهای تناش را میدرد، چراغ را روشن میکند، تختخواب و خانه را ترک کرده و نیمه شب به سمت خانه اروین میدود. آنجا، روشن بودن چراغ را از پشت پنجرهی اتاق مطالعه میبیند، در خانه قفل نشده بود، انگار که همه چیز انتظار آمدن او را میکشید. او از پلهها با سرعت بالا میرود. او شعلهور به اتاق مطالعهی اروین داخل میگردد، دستهای لرزانش را روی میز او تکیه میدهد. اروین متفکر و با لبخندی بر لب در زیر نور ملایم چراغ نشسته بود.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 1:4 توسط سعید از برلین
|
چند لحظه پیش با پیامک قشنگاش سطلی پر از رنگهای شبتاب به شبام افشاند:
تشویق ِ امروزت جانی تازه در روحم دمید. به این خاطر شعر "گفتگو با ماه" را برای تو میسرایم، باشد که شبات با آن روشن گردد و ستارهها بتوانند تو را راحت نظاره کنند.
گفتگو با ماه.
ای عشق،
مدتهاست که ترکم کردی،
سایهات اما هنوز پیش من است.
برایش نوشتم:
زیبائی شعرت واقعاً شگفتزدهام کرد، و تو مرا با آن ثروتمندتر ساختی. همیشه شاعر باشی.
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 22:46 توسط سعید از برلین
|
درون و بیرون.(10)
فریدریش در برابر این ناگزیری افکارش مردانه مقاومت میکرد و در خیلی از روزها حتی با موفقیت روبرو گردید. او خطر را به وضوح احساس میکرد _ او نمیخواست دیوانه شود! نه، مردن از دیوانه شدن بهتر بود. داشتن عقل ضروری بود اما زندگی کردن ضرورتی نداشت. و به این فکر میافتد که شاید هم اکنون این یک سحر و جادو باشد، که شاید اروین او را توسط این فیگور یک جوری جادو کرده است، و شاید که او بعنوان قربانی، بعنوان مدافع عقلانیت و علم در برابر این نیروهای سیاه به دام افتاده باشد. اما _ اگر که اینطور بوده است، اگر او هم میتوانست آن را امکانپذیر بداند _، بنابراین سحر و جادو وجود دارد! نه، مردن برایم بهتر است!
یک پزشک به او غسل و پیادهروی کردن توصیه میکند، همچنین گاهی شبها به میخانه میرفت. اما آن هم کمک چندانی نبود. او اروین و خودش را لعنت میکرد.
یک شب در بستر بود، همانطور که در آن زمان برایش اغلب اتفاق میافتاد، قبل از موعود و وحشتزده از خواب بیدار میشود، بدون آنکه بتواند دوباره به خواب رود. او خود را کاملاً مضطرب و وحشتزده احساس میکرد. او میخواست اندیشه کند، او میخواست تسکین خاطر بیابد، میخواست با جملاتی خوب، آرام کننده، تسلیبخش و شفاف مانند عبارت "دو ضربدر دو میشود چهار" به خودش دلداری دهد. هیچ چیز به خاطر نمیآورد، در آن وضعیت نیمه دیوانهی خود اما اصوات و هجاهائی با لکنت بر زبان میآورد، به تدریج بر لبانش کلمات نقش میبندند، و او جمله کوتاهی را که در درونش بوجود آمده بود بدون حس کردن معنائی از آن چندین بار با خود تکرار میکند. او آن جمله را طوری که انگار میخواهد با آن خود را بیهوش سازد با لکنت مرتب تکرار میکرد، طوری که انگار میخواهد خود را در کنار آن مانند در کنار یک جانپناه احساس کرده تا بتواند دوباره کورمال کورمال بر روی جاده بسیار باریکی که کنارش پرتگاهی قرار دارد خواب از دست رفتهاش را لمس کند.
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:18 توسط سعید از برلین
|
وقتی عاشق میشود اس ام اسهایش حرف ندارند:
باز ابرهای پاک و سفید شکل گل و کفتر و اسب میسازند.
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:43 توسط سعید از برلین
|
درون و بیرون.(9)
روزهای بد و شبهای بدتری برای فریدریش آغاز میگردد. او دیگر بدون فکر کردن به آن بُتِ دو چهرهای، بدون آنکه دلتنگاش باشد و بدون آنکه احساس کند افکارش به آن مشغول است توانا به عبور کردن از اتاق جلوئی نبود. و این اجباری آزار دهنده گردید. و نه فقط در لحظاتی که او از میان آن اتاق عبور میکرد مفتون این اجبار بود، نه متأسفانه، همانگونه که از آن محل خالی شدهی روی میز خلاء و ویرانی میتابید، این اجبار ِ اندیشه در درونش نیز پرتو افکن بود و آهسته تمام بقیه چیزها در اطراف خود را پس میزد و میخورد و در اینجا هم همه چیز را از خلاء و بیگانگی پر میساخت.
بارها و بارها فقط به خاطر فهمیدن اینکه غمگین گشتن بخاطر فقدان فیگور چه بیمعناست، آن را کاملاً واضح پیش خود مجسم کرد. او آن را با تمام زشتی کاملاً احمقانه و بربرانهاش، با خندههای خالی و حیلهگرانهاش و با هر دو چهرهاش مجسم میکرد، _ آری، چنین اتفاق میافتاد که او، انگار که مجبورش کرده باشند، سعی میکرد با دهانی کج کرده و با بیزاری زیادی آن لبخند را تقلید کند. این سؤال که آیا واقعاً هر دو چهره کاملاً ً شبیه به هم بودهاند او راحت نمیگذاشت. و آیا یکی از آن دو چهره، شاید فقط بخاطر کمی ضمختی یا یک ترک در لعاب حالتی دیگر نداشت؟ آیا چیزی پرسشگرانه و چیزی از ابوالهول Sphinx غول افسانهای مصر باستان در او نبود؟ و چه وحشتناک یا شاید هم عجیب رنگ لعاباش بود! سبز، همینطور آبی، خاکستری، اما رنگ قرمز هم رویش بود، یک لعاب که او حالا اغلب در بقیه اشیاء دوباره پیدا میکرد، در درخشندگی یک پنجره زیر نور آفتاب، در عکس سنگفرش خیس یک خیابان.
او بخاطر این لعاب خیلی فکر کرد، حتی در شب. همچنین متوجه گردید که "لعاب" چه کلمهی عجیب، بیگانه و با نوائی زشت، بیاعتماد و تقریباً شریرانهای میباشد. او این واژه را تجزیه میکند، او با نفرت آن را از هم تجزیه میکند، و یک بار هم آن را میچرخاند، که میشود "باعل". شیطان میداند که این کلمه حالا از کجا در او دوباره به صدا میآید؟ او این کلمه "باعل" را میشناخت، قطعاً، او آن را میشناخت، و در حقیقت واژهای بود دشمنانه و مضر با معانی جانبیای زشت و مزاحم. او مدتی با این کار به خود عذاب میدهد، عاقبت متوجه میگردد که "باعل" او را به یاد کتابی که سالها پیش در سفر خریده و خوانده بوده است میاندازد، کتابی که او را به وحشت انداخت، عذابش داد و اما در خفا او را مجذوب خود ساخته بود و شاهزاده خانم روسالکا Fürstin Russalka نام داشت. مانند یک نفرین بود _ تمام آنچه که با فیگور، با لعاب، با رنگ آبی، سبز و با لبخند در ارتباط بود معنائی دشمنانه داشت، زخم میزد، عذاب میداد و دارای زهر بود! و چه لبخند کاملاً مخصوصی اروین آنزمان بر لب داشت، اروین، دوست دیرینش، وقتی آن بُت را در دستان او قرار میداد! چه کاملاً مخصوص، چه پر معنا و چه خصمانه!
+
نوشته شده در شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:20 توسط سعید از برلین
|
این اس ام اس بازی ما هم این پسره رو پاک خل کرده:
میدونی، همونطور که بعضی از گفتهها و رفتارها میتونن باعث شروع جنگ بشن، بعضی حرکتهای کوچک و معمولی هم میتونن در عوض باعث جلوگیری از جنگ بشن. مثلاً اگه قذافی در این چند ماه آخر عمرش حکم اعدام را در کشورش لغو میکرد، شاید دیگر هیچ قاتلی رغبت نمیکرد او را بکشد.
حتماً حتماً نظرتو برام بنویس.
به خودم میگویم حتماً چند ساعتی نشسته و در این باره فکر کرده است، و حیف است اگر چیزی برایش ننویسم تا بخاطر آن هم کمی اندیشه کند:
بقالی برای جلوگیری از ورشکستگی، حنایش را که بیرنگ شده بود با ذغال درآمیخت تا بجای سرمهی چشم به مردم ساده بیندازد!
+
نوشته شده در جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:48 توسط سعید از برلین
|
درون و بیرون.(8)
فریدریش خدمتکار را مرخص میکند. او لبخندی میزند. او با شکستن فیگور مخالفتی نداشت. خدا میداند که شکستن این بت حیف نبود. و حالا هیولا رفته بود، حالا او به آرامش خواهد رسید. باید او همان روز اول آن را بر زمین میکوبید و خرد میساخت! چه رنجی در تمام این مدت برده بوده است! این بت چه سنگین، چه عجیب، چه موذیانه، چه بدخواهانه و چه اهریمنانه به او لبخند میزد! حالا او میتوانست در نبود آن بُت به خود اعتراف کند: او از آن فیگور وحشت داشت، رک و راست از این خدای گِلی وحشت داشت! آیا آن فیگور نماد و نشانه تمام آنچه که او مخالفشان بود و نمیتوانست تحملشان کند نبود، آنچه را که او همیشه به مضر و خصمانه بودنشان معتقد بود و نبرد با آنها را ارزشمند میدانسته است، تمام خرافاتها، تمام تیرگیها، تمام محدودیت وجدانها- و روحها؟ آیا آن فیگور آن قدرت مخوفی را که گاهی اوقات آدم احساس میکند که در زیر زمین میغرد به نمایش نمیگذاشت، آن زمین لرزه دور را، نزدیک شدن سقوط فرهنگ را، تهدید بالاگیرنده هرج و مرج را؟ آیا این فیگور فرومایه بهترین دوستش را از او ندزدیده بود _ نه، نه تنها دزدید _ بلکه او را به دشمن تبدیل ساخت! _ حالا، آن شیء دیگر آنجا نبود. خرد و نابود شده بود. تمام شده بود. و اینطور خوب بود، خیلی بهتر از این بود اگر که او خود آن را خرد و نابود میساخت.
او اینطور فکر میکرد، یا میگفت، و مانند همیشه به کارهایش مشغول گشت.
اما انگار که نفرین شده بود. حالا، در حالی که او تا اندازهای به آن فیگور مضحک عادت کرده بود، در حالی که تماشا کردن به آن در محل همیشگی بر روی میز اتاق جلوئی برایش به تدریج کمی عادی و بیتفاوت شده بود _ حالا فقدان آن فیگور عذابش میداد! آری، او دلش برای آن فیگور تنگ شده بود، هر بار که او از میان آن اتاق جلوئی عبور میکرد چیزی به جز محل خالی فیگور که همیشه آنجا قرار داشت نمیدید، و از این محل خلاءای بیرون میآمد و تمام اتاق را از بیگانگی و نگاهی ثابت پر میساخت.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=6R_yLKWa4-o&feature
+
نوشته شده در جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:12 توسط سعید از برلین
|
این هم از اس ام اس امروزش! معلوم نیست این بنده خدا دیشب چی خورده:
انگار نوبرشو آورده! امروز قراره ساعت هفت و پنجاه و سه دقیقه از خواب بیدار شه! العان ساعت هفت و پنجاه و پنج دقیقه است و هنوز خبری ازش نیست! قراره امروز فقط سه ساعت مهمون آسمون برلین باشه! چون ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه بعد از ظهر نمیدونم با کی قرار داره و باید بره!
یا این اختر شناسان حالشون خوب نیست و یا اینکه به حرف خورشید هم نمیشه دیگه اعتماد داشت!
براش مینویسم:
به آفتاب آسمون چه کار داری، تو خودت یک پا آفتابی، انگشتتو ببر سمت سینه، کلید لامپ دلتو روشن کن، ببین چه نوری داره. عینک آفتابی یادت نره.
+
نوشته شده در جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:47 توسط سعید از برلین
|
برام پیام گذاشته:
خبر مرگ رو خوندی؟ خیلی آدم خوشقلبی بود. همیشه خواهان آسایش دیگران بود، حتی آسایش جانیان. برای زودتر از بدن جدا شدن سر محکومین تا نیرو در بدن داشت با ناخنهای خودش هم که شده تیغهی گیوتین و شمشیر را تیز میکرد، با اشعهی چشمانش برقی قوی به جان صندلی میانداخت تا عرق سرد نشسته بر بدن محکوم درجا خشک شود، هوای پاک داخل آمپول میکرد نکند خون محکوم هنگام تزریق آلوده گردد.
و عاقبت امروز بعد از سیر شدن از زندگی و خداحافظی با آن، با نخی نازکتر از تار موهایش خود را به دار آویخت. واقعاً حیف شد.
جوابی برایش نمیفرستم. میدانم که باز در حال خیالبافیست و قصد یافتن موضوعی برای سرودن شعر نو دارد!
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 21:11 توسط سعید از برلین
|
درون و بیرون.(7)
یک روز، بعد از چند ماه، از سفر به خانه بازمیگردد _ حالا او، انگار که چیزی مجبورش میساخت، گاهی به چنین سفرهای کوتاهی میرفت _، داخل خانه میشود، از اتاق جلوئی عبور میکند، از طرف خدمتکار زن مورد استقبال قرار میگیرد، نامههای رسیده را میخواند. اما انگار که او چیز مهمی را فراموش کرده باشد بیقرار و حواسش جای دیگر بود؛ هیچ کتابی او را جذب و بر روی هیچ صندلیای احساس راحتی نمیکرد. او شروع به جستجو در خود میکند، سعی میکند به یاد آورد _ چگونه این حالت ناگهان در او بوجود آمده است؟ آیا از چیز مهمی غفلت ورزیده است؟ آیا خشمگین بوده یا چیزی مضر خورده است؟ او حدس میزد و به دنبال علت میگشت، به یاد میآورد که این احساس ناراحت کننده هنگام داخل شدن به خانه و رد شدن از اتاق جلوئی بر او مستولی شده است. او به اتاق جلوئی میرود و اولین نگاهش بدون اراده او به جستجوی فیگور گِلی میپردازد.
وقتی آن بُت را در آنجا نمیبیند ترس عجیبی تمام وجودش را در بر میگیرد. فیگور ناپدید شده بود. فیگور آنجا نبود. آیا با پاهای از گل ساخته شدهاش رفته بود؟ پرواز کرده بود؟ آیا جادوئی او را به همان محل که از آنجا آمده بود فراخوانده است؟
فریدریش بر خود مسلط میشود، لبخندی میزند، سرش را به خاطر اضطرابی که به او دست داده بود تکان میدهد. بعد آرام شروع به جستجوی تمام اتاق میکند. وقتی چیزی نمییابد، خدمتکار را صدا میزند. خدمتکار میآید، دستپاچه بود و فوری اعتراف میکند که فیگور هنگام گردگیری از دستش به زمین افتاده است.
"حالا کجاست؟"
فیگور دیگر آنجا نبود. این شیء کوچک خیلی محکم به نظر میآمد و او غالباً آن را در دستانش نگاه داشته بود، اما با این وجود پس از افتادن به زمین و شکستن به قطعات کوچک و ریز فراوانی تبدیل شده و دیگر قابل تعمیر نبود؛ خدمتکار آنها را برای تعمیر به شیشهگری برده، اما شیشهگر مسخرهاش کرده و او هم آنها را دور انداخته است.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 17:43 توسط سعید از برلین
|
برایم مینویسد:
برای داشتن روح سالم بدنی سالم الزامی نیست. لطیف ساختن روح و داشتن روحی لطیف الزاماً به معنای داشتن روحی سالم نیست.
تمرکز بر لطیف سازی و پالایش روح و فراموشی جسم اما به سلامت گشتن دوباره بدن یاری میرساند.
میدانم جوابی که برایم خواهی فرستاد چیزی شبیه به این خواهد بود: فکر میکنی اگه برای لطیف سازی و پالایش روح برم روانپزشک ضعف چشمام از بین میره؟
و اما جواب من:
اس ام اس خیلی عتیقهای بود.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 21:48 توسط سعید از برلین
|
درون و بیرون.(6)
فریدریش به راه میافتد، از پلهها پائین میرود (_ چه مدت درازی از آخرین باری که او از این پلهها پائین رفته بود میگذشت!)، او با در دست داشتن آن فیگور کوچک در دست، درمانده و ناخشنود پیاده به سمت خانه میرود. در جلوی خانه خود توقف میکند، مشتی که فیگور کوچک را در آن نگاه داشته بود لحظهای با خشم تکان میدهد، و میل زیادی برای به زمین زدن و خرد کردن آن شیء مضحک در خود حس میکند. او این کار را نکرد، لبانش را به دندان گرفت و به خانهاش رفت. او هرگز اینچنین تحریک نشده و اینطور از احساساتی متناقض شکنجه نگردیده بود.
او محلی برای هدیه دوست خود میجوید و فیگور را روی بالاترین طبقه قفسه کتابهایش قرار میدهد. فعلا فیگور آنجا میماند.
گاهی در طول روز آن را تماشا میکرد، در باره آن و منشاء آن به فکر فرو میرفت، و در باره معنائی که این شیء سفیه میتوانست برایش داشته باشد فکر میکرد. فیگور، آدم کوچکی _ یا خدائی_ یا بُتی دو چهره بود، مانند ژانوس Janus خدای رومیان، و از خاک رس تقریباً ساده فرم داده شده و با لعابی شکننده پوشانده شده بود. چهره فیگور خشن و بیاهمیت دیده میگشت، بدون شک ساخت دست رومیان_ یا یونانیان نبود، بیشتر میبایست کار مردم بدوی و عقب مانده از آفریقا یا از جزایر اقیانوس آرام جنوبی باشد. بر روی هر دو چهره که کاملاً شبیه به همدیگر بودند، لبخندی تیره، کسل کننده و اجباری نشسته بود _ لبخندی واقعاً زشت، مانند لبخند جنّ کوچکی که همواره لبخند احمقانه خود را تلف میکند.
فریدریش نمیتوانست به این فیگور خود را عادت دهد. و برایش کاملاً ناخوشایند بود، فیگور راهش را سد کرده بود، مزاحمش بود. او روز بعد آن را پائین میآورد و روی اجاق قرار میدهد، و یک روز دیگر آن را روی کمد میگذارد. اما باز هم به نظرش میآمد که انگار فیگور با فشار خود را به جلو میکشد، به او لبخندی سرد و احمقانه میزند، خود را مهم جلوه میدهد و درخواست مورد توجه قرار گرفتن میکند. بعد از دو یا سه هفته آن را برداشته و در اتاق جلوئی در میان عکسهائی از ایتالیا و دیگر یادگاریها که آنجا پخش بودند و کسی هرگز توجهی به آنها نمیکرد قرار میدهد. حالا لااقل او فقط لحظه خارج و داخل شدن به خانه محبور به دیدن آن بُت میگشت، و سپس خیلی سریع از کنار آن میگذرد، بدون آنکه دیگر هرگز از نزدیک به آن نگاه کند. اما آن فیگور در آنجا هم بدون آنکه او به آن اعتراف کند مزاحمش بود. همراه با این خرده ریز، با این هیولای دو چهره رنج و خشم به زندگیاش وارد شده بود.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:2 توسط سعید از برلین
|
پیام فرستاده:
دیشب به کسی که دوستش دارم کلک زدم و به جای رفتن و دیدنش گفتم خستهام و خود را به خواب زدم. اصلاً خوب نخوابیدم. خیلی دلم میخواد دیگه به کسی نارو نزنم. انقدر کارم شده کلک زدن که دیگه نمیدونم اولین بار به غریبه بود یا کسی که دوستش دارم نارو زدم.
برایش اس ام اس نزدم، اما خروس دلم وقتی به آواز آمد فکرم پر کشید رو به هوا.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:25 توسط سعید از برلین
|
هنوز آفتاب غروب نکرده بود که برام نوشت:
پرسیده بودی آیا امروز دوست داشتنمو به کسی نشون دادم. این سؤالات تشویقم کرد برای نشون دادن علاقهام به دختر همسایه روبروئی برای اولین بار از تو بالکن با دست بوسهای براش بفرستم.
نیم ساعت پیش خبر رسید که دختر همسایه روبروئی دختر نیست، بلکه زنیست ازدواج کرده و شوهرش هم آنطور که همسایهها میگویند پلیس بد اخلاقیست.
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 23:1 توسط سعید از برلین
|
امروز پیشدستی کردم و قبل از او برایش اس ام اس فرستادم:
از صبح تا حالا به چند نفر گفتی که دوستشون داری یا بهشون این رو نشون دادی؟ اگه این کار رو نکردی، سعی کن تا شب از راه نرسیده انجامش بدی. اگه جلوی ضرر رو همون جلوی در بگیری و اجازه داخل شدن بهش ندی، خیلی بهتره تا اینکه داخل کافه بشه و میز و صندلیها رو بشکونه.
به جای اس ام اس نوشتن، بعد از چند دقیقه تلفن کرد و با دلخوری گفت:
این کار تو اصلاً درست نیست، من اول باید برات اس ام اس میفرستادم!
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:25 توسط سعید از برلین
|
درون و بیرون.(5)
اروین لحظه کوتاهی فکر میکند و سپس میگوید: "هیچ چیز در بیرون نیست، هیچ چیز در درون نیست. مفهوم مذهبیاش برای تو آشناست: خدا همه جاست. او در روح است و همچنین در طبیعت. همه چیز الهیست، زیرا که خدا جهان هستیست. ما آنرا در قدیم وحدت وجود Pantheismus مینامیدیم. و اما معنای فلسفی آن: جدائی از بیرون و درون عادت ذهن ما گردیده، اما ذهن ضرورتی در این کار نمیبیند. روحمان این امکان را دارد که به پشت آن مرزی که ما کشیدهایم، به آن سمت دیگر عقبنشینی کند. بینشهای متفاوت و تازهتری در سمتِ دیگر اضدادی که جهانمان را تشکیل میدهند شروع خواهند گشت. _ اما، دوست عزیز، من باید به تو اعتراف کنم: از زمانی که فکرم عوض شده است نصایح و کلمات دیگر برایم شفاف نیستند، بلکه هر واژه دهها و صدها معنا دارد. و چیزی که تو از آن میترسی اینجا آغاز میگردد: سحر و جادو."
فریدریش چینی بر پیشانی میاندازد و قصد قطع کردن حرف او را داشت، اما اروین نگاهی آرامبخش به او میکند و با لحن سبکتری ادامه میدهد: "بگذار که به تو هدیهای بدهم! چیزی از من را با خود ببر، یکی از اشیاءها را، و گهگاهی آن را اندکی تماشا کن، به این ترتیب جملهی از درون و از بیرون بزودی یکی از معانی فراوان خود را برایت آشکار خواهد ساخت."
اروین به اطراف خود مینگرد، از روی یکی از طاقچهها فیگور کوچک ساخته شده از خاک رس که رویه آن صیقل داده شده بود را برمیدارد، آن را به فریدریش میدهد و میگوید:
"این را بعنوان هدیه خداحافظی از من قبول کن. هر وقت این شیء که من در دستات قرار میدهم دست از بیرون بودن از تو برداشت، و در تو ماند، بعد باز هم پیش من بیا! اما اگر بیرون از تو ماند، همیشه مانند حالا، بنابراین باید خداحافظیای که تو از من میکنی همیشگی باشد!"
فریدریش قصد داشت هنوز خیلی چیزهای دیگر بگوید، اما اروین دست خود را جلو میبرد و بعد از فشردن دست او با چهرهای که دیگر اجازه صحبت بیشتری را نمیداد میگوید: بدرود.
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:40 توسط سعید از برلین
|
هنوز صبح سحر شروع نشده که اولین اس ام اس را میفرستد:
اگه بعد از بیدار شدن از خواب حس میکنی که روحت هنوز به جسمت برنگشته، چشماتو چند لحظه ببند، طوری که انگار هنوز در خوابی. روح از ناآرامی ذهن بیزاره.
بعد از خواندن اس ام اس جادوئی او تا سر ظهر خوابم برد!
http://www.youtube.com/watch_popup?v=mLP4-IJMGC0&feature
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:31 توسط سعید از برلین
|
برام اس ام اس فرستاده:
یادت نره قبل از خواب جلوی آینه بایستی و ببینی عکسات کجا و به سراغ کی میره. نکنه فراموش کنی به عکسات بسپری به هرکس که رسید سلامتو برسونه و ازش بوسهای بستونه.
جواب میفرستم:
عکسام از وقتی که دیشب از آینه خارج شد، رفت و هنوز هم برنگشته. به اس ام اسها هم جواب نمیده. کاش زودتر قبل از خواب برمیگشت تا من مجبور نباشم امشب در خواب به دنبالش بگردم. حالا اما نمیدونم کجاست، یا پیش چه کسیست، و اینکه بعد از رسوندن سلامم و ستاندن بوسه تا حالا اونجا چه میکنه!
یک اس ام اس دیگر از او بعد از گذشت چند دقیقه:
گم شدن عکستو به پلیس خبر دادی؟
http://www.youtube.com/watch_popup?v=ILne2RdfuwM
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ساعت 22:27 توسط سعید از برلین
|
برام اس ام اس فرستاده:
بعد از باز کردن چشم از خواب، آیا به زندگی لبخند هدیه کردی؟
براش جواب میفرستم:
پسر، تو بالاخره یک روز با این اس ام اسهای سر عصریات منو از خنده رودهبر میکنی.
بلافاصله برام مینویسه:
سعی کن به دنیا بدهکار نمونی، در ازاء یک استکان چای همیشه به اندازه دو استکان ادرار کن! و اگه هنوز به زندگی لبخند نزدی، همین حالا این کار رو بکن، نگذار زندگی دلش بشکنه بره شب پیش کسی دیگه بخوابه!
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:34 توسط سعید از برلین
|
درون و بیرون.(4)
واژه بر زبان جاری گشته بود. فریدریش، حالا از یک چنین اعترافی شفاف سخت متعجب و متوحش گشته و با لرزشی وحشتناک حس میکرد که در مقابل دشمن دیرینهی خود در کالبد دوستاش چشم در چشم ایستاده است. او سکوت میکند. او نمیدانست که آیا خشم به او نزدیکتر است یا گریه، احساس فقدان پر نشدنیای او را از تلخی پر ساخت و مدت درازی سکوت کرد.
بعد با تمسخری مصنوعی در صدایش چنین میگوید: "بنابراین تو حالا میخواهی شاگردساحر بشوی؟"
اروین بیدرنگ میگوید: "بله"
"یک نوع کارآموز جادوگری، درسته؟"
"البته."
فردریش دوباره ساکت میشود. سکوت در اتاق چنان برقرار بود که صدای تیک تاک یک ساعت از اتاق کناری شنیده میگشت.
بعد او میگوید: "آیا میدانی که تو با این کار از هر اشتراک با علم ِ جدی دست میکشی و به این ترتیب هر اشتراک با من را؟"
اروین جواب میدهد: "امیدوارم که اینطور نشود. اما وقتی حتماً چنین باید بشود _ آیا برایم کاری باقی میماند؟"
فریدریش با خشم فریاد میکشد: "چه کاری برایت باقی میماند؟ از این بازیها، از این اعتقاد شرمآور و غمانگیز به سحر و جادو دست بکشی، کاملاً و برای همیشه دست بکشی! این کار برایات باقی میماند، اگر که میخواهی احترامم را حفظ کنی."
اروین کمی لبخند میزند، هرچند که او هم حالا دیگر شاد به نظر نمیرسید.
اروین به قدری آهسته میگوید "تو طوری صحبت میکنی که انگار به خواست من است" که صدای عصبانی فریدریش در ضمن کلمات آهسته او انگار هنوز در اتاق منعکس است، _ "تو طوری صحبت میکنی که انگار به خواست من است، که انگار من حق انتخاب داشتهام. اما اینطور نیست. من حقی برای انتخاب نداشتم. من جادو را اختیار نکردم، بلکه این جادوست که مرا انتخاب کرده است."
فریدریش آه عمیقی میکشد و با زحمت میگوید: "پس خداحافظ" و بدون آنکه به او دست بدهد از جا برمیخیزد.
حالا اروین بلند فریاد میکشد: "اینطور نه! خیر، به این صورت نباید از من دور شوی. تصور کن، یکی از ما دو نفر در حال مرگ است _ و اینطور هم میباشد! _ و ما میبایست از هم خداحافظی کنیم."
"اروین، اما کدام یک از ما در حال مرگ است؟"
"امروز آن شخص حتماً من هستم، دوست عزیز. کسی که خواهان زندگیای نو است، باید برای مردن آماده باشد."
فریدریش دوباره به جلوی کاغذ آویخته بر دیوار میرود و کلمه قصار از درون و بیرون را میخواند.
"بسیارخوب، حق با توست، هیچ سودی ندارد که ما با خشم از هم جدا شویم. من میخواهم آنطور که تو مایلی عمل کنم، و میخواهم بپذیرم که یکی از ما در حال مرگ است. همینطور من هم میتوانم آن شخص در حال مرگ باشم. من میخواهم قبل از ترک کردن تو آخرین خواهشم را بکنم."
اروین میگوید: "خوشحالم میکند. بگو، چه خدمتی میتوانم برای خداحافظی انجام دهم؟"
"من اولین سؤالم که همزمان خواهشم از تو میباشد را تکرار میکنم: این کلمه قصار را به بهترین وجهی که میتوانی برایم توضیح بده!"
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:42 توسط سعید از برلین
|
ترجمه قسمتی از یک کامنت در یکی از وبلاگهای ایتالیائی.
با سلام به کسی که نوشتههایش برایم آشناست، و یادآور استانی از جهان است که نخلش بوی گل رز، بوی بادام، و بوی پختن نان در فضا میافشاند. من در دشت واژههایش هنگام گردش همیشه حس خوبی دارم، به وقت شنیدن صدای شیرین و شنگولاش شاد میگردم، و به فرهیختگی و هنرمند بودنش میبالم. و در خفا آرزو دارم که این حس زیبا را او هر روز دو بار، یک بار صبح و یک بار عصر نصیبم گرداند. «خواستن» تا حال نشان داده که همیشه قادر به «توانستن» است. و در خفا آرزو کردن من برابر است با «خواستن» تو. و آرزوی مرا، تو ای مهربان، وقتی اجابت سازی برابر میگردد با آرزوی تو در پنهان. تو خوب میدانی، که ارواح پاک در هوا در پروازند، طلب از آنها کم دارم، اما برای تو از تمامشان میطلبم تا آرزویت را وقتی چشم به آسمان دوختهای و ماه روشن و تمامقرص از آن بالا به تو مینگرد، آری، در همان لحظهی پر نور برآورده سازند.
یکی دیگر از آرزوهای پنهانم، دانستن و فراموش نکردن این مطلب از جانب توست: کسی تو را دوست میدارد که روحش هم حتی عاشق توست.
http://www.youtube.com/watch_popup?v=I_MqvP3VL74&feature
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:16 توسط سعید از برلین
|