|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
خیر سرش مثلاً میخواد مهربونیشو بهم نشون بده! بخوره تو اون سرت با این مهربونی کردنت.
دیشب دست میکشید به بازوم، هی میلرزید و میگفت: بلوریِ من!. منم از حرصم دامنو دو وجب زدم بالا و رونامو نشونش دادم و گفتم: مگه پاهای من چشونه تو همش دست میکشی به بازوم!؟. تا چشمش افتاد به رونام آب از تو دهنش جاری شد. رعشه بجونش افتاد. ولی من فوری دامنو دوباره دادم پائین تا جونش دربیاد.
هر دو زن ریز ریز میخندیدند.
زن جوانتر زمزمه کنان ماجراهائی را که با شوهرش شب قبل گذرانده بود تعریف میکرد. ده پانزده سالی اختلاف سن داشتند. شوخ بود و هنوز آمدن زن دیگری به کاشانه اش بعنوان هوو را تجربه نکرده بود. از شب قبل تعریف میکرد و از ته دل میخندید.
در ته چشم زنِ دیگر اما، غم مانند مشعلی جاودانه سو سو میزد و در حین گوش دادن، از زیر چشم دزدکی به پوست سفید، به پستانها و پاهای خوش تراش هووی خود که یکماهی از آمدنش به آن خانه میگذشت مینگریست.