قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

میپرسم: میبخشید خانم، آیا سمعکی دارین که بشه باهاش فکر دیگران را خوانا خوند و احتیاج به عوض کردن باطری نداشته باشه؟ میدونید، آخه من وقتی باطری سمعکم تموم میشه، دیگه نمیشنوَم مغزم چی میگه. مثل آدمهای کر میشم و همه چیز یادم میره. در این مواقع حالم همیشه پریشونه. هرچی بهم میگن شاید از سمعک باشه، شاید باطریش خالیه! نمیدونم چی باید جواب بدم؟ منکه نمیشنوم چی بهم میگن. چی بشه یکی وقت کُنه برام باطری تازه بندازه و من بتونم براشون توضیح بدم که بی باطری موندن خیلی مسخره و ناخوشاینده.

 

فروشنده لبخندی میزنه و مؤدبانه میگه: میبخشید، ولی فکر کنم شما مغازه را اشتباه گرفته اید! برای خواندن افکار مردم احتیاج به عینک دارید و نه سمعک. مغازه بغل دستی ما عینک فروشیست!

از شوخ بودنش خوشم میآد. تو چشمش میخونم که اونم از من بدش نیامده و مشغول فکر کردن به چیزیه. اما هرچی به خودم فشار می آرم فکرشو بخونم مؤفق نمیشم.

باطری سمعک ام ضعیف شده. ازش خواهش میکنم برام تو سمعک باطری نو بذاره.

فروشنده نگاه دقیقی به من میکنه. برق نگاهش چشامو میزنه و مانع خوندن از تو چشماش میشه.

انگشت شست و اشاره شو داخل سوراخ گوش راست میکنه، مغزشو که شبیه به هزارپا میمونه بیرون میکشه، میذاره تو کشوی میز و درشو قفل میکنه. بعد با لبخندی فاتحانه که صورتشو تا آخرین لحظه ترک نمیکنه و با تکان دادن سر بی مغزش مشغول عوض کردن باطری میشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۸ساعت 20:48  توسط سعید از برلین  |