قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


در جنگل درخت کاج ظریف و کوچکی قرار داشت. او دارای محل خوبی بود؛ آفتاب می‎توانست بر او بتابد، هوا به اندازه کافی آنجا وجود داشت و در اطرافش رفقای بسیار بزرگ‎تری در حال رشد کردن بودند، هم درختان نراد و هم درختان کاج. درخت کوچک کاج اما با شوق سرشاری آرزوی بزرگ شدن می‎کرد! او آفتاب گرم و هوای تازه را نادیده می‎گرفت، او به بچه‎های روستائی وقتی برای جمع‎آوری توت فرنگی و تمشک از خانه‎هایشان خارج می‎گشتند و به آن اطراف می‎آمدند و صحبت می‎کردند توجه نمی‎کرد. آنها اغلب با زنبیلی کاملاً پر می‎آمدند، سپس در کنار درخت کاج کوچک می‎نشستند و می‎گفتند: "این درخت چه کوچک و ناز است!". درخت اما اصلاً از شنیدن این حرف خوشش نمی‎آمد.
سال بعد او بطور چشمگیری بزرگ‎تر شده بود و در سال سوم باز هم یک قطعه بزرگ‎تر از سال قبل.
درخت کوچک آه کشان آرزو می‎کرد: "کاش من هم مانند بقیه درخت‎ها بزرگ بودم! بعد می‎توانستم شاخه‎هایم را تا فاصله دور بگسترانم و با نوک سرم به جهان پهناور نگاه کنم! پرندگان می‎توانستند در میان شاخه‎هایم لانه بسازند و هنگام وزیدن باد می‎توانستم مانند بقیه درخت‎ها بزرگ منشانه سر خم کنم!"
او از آفتاب، از پرندگان و ابرهای سرخ فامی که صبح‎ها و شب‎ها بر بالای سرش در حرکت بودند هیچ لذتی نمی‎برد.
و وقتی زمستان فرا می‎رسید و برف در آن اطراف سفید و درخشان بر زمین می‎نشست، اغلب خرگوشی می‎آمد و از روی درخت کوچک می‎پرید و می‎گذشت ــ آخ که چقدر این کار باعث عصبانیت او می‎گشت ــ اما دو زمستان گذشتند و در سومین زمستان درخت کوچک آنقدر بزرگ شده بود که خرگوش باید با دور زدن او از آنجا می‎گذشت. آه! رشد کردن، رشد کردن، بزرگ و پیر گشتن: درخت فکر می‎کرد که این تنها چیز زیبا در جهان است.
در پائیز همیشه هیزم‎شکن‎ها می‎آمدند و بزرگ‎ترین درخت‎ها را قطع می‎کردند؛ این کار هر ساله انجام می‎گرفت، و درخت کاج جوان که حالا کاملاً خوب رشد کرده بود از این کار به خود می‎لرزید، زیرا درخت‎های بزرگ و باشکوه با ترق و تروق و غوغا بر زمین می‎افتادند، بعد شاخه‎هایشان را جدا می‎ساختند، و درخت‎ها کاملاً لخت، دراز و نازک دیده می‎گشتند و دیگر اصلاً قابل شناخته شدن نبودند. اما بعد بر روی گاری قرارشان می‎دادند و توسط اسب‎ها از آنجا و از جنگل به بیرون برده می‎شدند.
کجا برده می‎شدند؟ قرار بود با آنها چه کنند؟
در بهار، وقتی چلچله‎ها و لک‎لک‎ها می‎آمدند درخت از آنها می‎پرسید: "آیا نمی‎دانید که درخت‎ها به کجا برده شده‎اند؟ آیا با آن‎ها مواجه نشدید؟"
چلچله‎ها چیزی نمی‎دانستند؛ اما نگاه لک‎لک‎ها متفکرانه دیده می‎شد، سرشان را تکانی می‎دادند و می‎گفتند: "بله، فکر می‎کنیم وقتی از مصر پرواز می‎کردیم کشتی‎های زیاد تازه‎ای دیده باشیم؛ در کشتی‎ها دکل‎های چوبی بزرگی بودند؛ می‎توان فکر کرد که درخت‎ها آن دکل‎ها بودند؛ آنها بوی کاج می‎دادند؛ بله! چه جلوه‎ای، چه شکوهی!"
"آه، کاش من هم به اندازه کافی بزرگ بودم تا بتوانم بر روی دریا برانم! اصلاً این دریا چگونه است و چطور به نظر می‎آید؟"
لک‎لک‎ها پاسخ می‎دادند: "بله، توضیح دادنش طولانی‎ست" و با این حرف پرواز می‎کردند و از آنجا می‎رفتند.
پرتوهای آفتاب به او می‎گفتند: "از جوانیت لذت ببر! از رشد نو به نو در جوانیت لذت ببر."
و باد درخت را می‎بوسید و اشگ شبنم بر رویش می‎ریخت؛ اما درخت کاج اینها را درک نمی‎کرد.
هنگام نزدیک گشتن عید پاک درختان کاملاً جوانی قطع می‎گشتند که اغلب حتی به بزرگی و همسالی این درخت کاج نبودند که آسایش نداشت و همیشه می‎خواست از آنجا برود. هیچگاه شاخه‎های این درختان جوان را که اتفاقاً از زیباترین‎ها بودند جدا نمی‎ساختند؛ آنها را درون گاری قرار می‎دادند و توسط اسب‎ها از آنجا و از جنگل برده می‎بردند.
درخت کاج می‎پرسید:"آنها به کجا باید بروند؟ آنها بزرگ‎تر از من نیستند، بر عکس یکی از آنها خیلی کوچک‎تر از من بود! چرا شاخه‎هایشان را جدا نکردند؟ آنها را با خود به کجا می‎برند؟"
گنجشک‎ها جیک جیک کنان می‎گفتند: "ما این را می‎دانیم! ما این را می‎دانیم! در شهر از پشت پنجره دیده‎ایم! ما می‎دانیم آنها به کجا برده می‎شوند! اوه، آنها به بزرگ‎ترین شکوه و جلالی که بشود فکرش را کرد دست پیدا می‎کنند! ما از پشت پنجره دیده‎ایم که آنها در وسط اتاقی گرم قرار داده می‎شوند و سپس با زیباترین چیزها: سیب‎های طلائی، شیرینی، اسباب‎بازی و صدها شمع نورانی تزئین می‎گردند."
درخت کاج در حالیکه تمام شاخه‎هایش از هیجان می‎لرزیدند می‎پرسید: "و بعد ــ؟ و بعد؟ بعد چه اتفاق می‎افتد؟"
"بله، بیشتر از این ما چیزی ندیدم! غیر قابل مقایسه است." ــ
درخت کاج با شادی می‎گوید: "آیا احتمالاً سرنوشت من هم طی کردن این مسیر نورانی‎ست؟ این خیلی بهتر از بر روی دریا بودن است! چقدر بخاطر آرزویم در رنجم! کاش عید پاک فرا می‎رسید! حالا من دیگر رشد کرده و مانند بقیه که سال پیش از اینجا برده شدند بزرگ شده‎ام! ــ اوه، کاش مرا اول روی گاری بگذارند! تا اول از همه در اتاق گرم پر شکوه و جلال باشم! و بعد ــ؟ بله، بعد چیز بهتری پیش می‎آید، چیز خیلی زیباتری، پس به چه خاطر باید ما را اینطور تزئین کنند؟ باید حتماً چیز بزرگ‎تری، چیز با شکوه‎تری پیش بیاید ــ! اما چه چیزی؟ اوه، چه رنجی می‎برم! من خیلی مشتاقم، خودم هم نمی‎دانم که چه احساسی دارم!"
هوا و نور آفتاب به او می‎گفتند: "از ما لذت ببر! از جوانیت در هوای آزاد لذت ببر!"
اما او ابداً لذت نمی‎برد و رشد می‎کرد و رشد می‎کرد؛ زمستان و تابستان سبز سیر او آنجا ایستاده بود؛ مردمی که او را می‎دیدند می‎گفتند: "این درخت زیبائی‎ست!". و او برای عید پاک از همه زودتر قطع گشت. تبر ضربه عمیقی به او می‎زند؛ درخت با کشیدن آهی بر زمین می‎افتد؛ او دردی را احساس می‎کند، یک بی هوشی؛ او نمی‎توانست حتی دیگر به خوشبختی فکر کند، او از اینکه باید از وطنش، از محلی که او قد کشیده بود جدا شود غمگین بود؛ او می‎دانست که دیگر هرگز رفقای عزیز قدیمی و خوب، بوته‎های کوچک و گل‎های اطرافش را نخواهد دید، بله شاید نتواند حتی پرندگان را هم ببیند. عزیمت اصلاً لذتبخش نبود.
درخت دوباره هنگامی به خود می‎آید که همراه بقیه درخت‎ها در حیاطی چیده شده بود و او صدای مردی را می‎شنود که می‎گفت: "آن درخت خیلی با شکوه است و ما فقط آن را می‎خواهیم!"
حالا دو خدمتکار می‎آیند و درخت کاج را به سالن بزرگ و زیبائی حمل می‎کنند. دور تا دور سالن بر دیوارها تابلوهای نقاشی آویزان بود، و در کنار شومینه سکوی چینی بزرگی قرار داشت که رویش شیری نشسته بود؛ در آنجا صندلی‎های گهواره‎ای وجود داشتند، مبل‎های ابریشمی، میزهای بزرگ پر از کتاب‎های مصور و اسباب‎بازی به قیمت صد بار صد تالر Thaler ــ البته این را کودکان می‎گفتند. و درخت کاج را در ظرف بزرگی پر شده از شن قرار می‎دهند؛ اما هیچکس نمی‎توانست آن ظرف را ببیند، زیرا چیزهائی سبز رنگ به آن آویزان می‎کنند و روی فرش بزرگ رنگینی قرار می‎دهند، اوه، درخت از هیجان چه می‎لرزید! حالا چه اتفاقی خواهد افتاد؟ هم خدمتکارها و هم دوشیزه او را تزئین می‎کنند. بر شاخه‎هایش تورهای کوچکی ساخته شده از کاغذهای رنگی آویزان می‎کنند؛ هر تور با آبنبات پر شده بود؛ سیب‎های طلائی و گردو انگار که از شاخه‎ها رشد کرده باشند رو به پائین آویزان بودند، و بیش از صد شمع کوچک سبز و سرخ، سفید رنگ به شاخه‎ها محکم وصل می‎شوند. عروسک‎هائی که واقعاً مانند انسان‎ها دیده می‎گشتند ــ درخت تا حال چنین عروسک‎هائی ندیده بود ــ در بین شاخه‎های سبز رنگ درخت معلق بودند و بر نوک آن یک ستاره طلائی رنگ محکم بسته بودند؛ این باشکوه بود، فوق‎العاده باشکوه.
همه می‎گویند: "امشب، امشب درخت خواهد درخشید!"
درخت فکر کرد: "اوه! کاش حالا شب بود! و شمع‎ها را روشن می‎کردند! و بعد چه پیش خواهد آمد؟ آیا درخت‎ها از جنگل برای دیدن من خواهند آمد؟ آیا گنجشک‎ها از پشت پنجره‎ها نگاه خواهند کرد؟ آیا من ریشه خواهم دواند و تابستان و زمستان تزئین گشته در اینجا خواهم ایستاد؟"
بله، او حدس بدی نمی‎زد! اما بخاطر اشتیاق فراوان منظماً پوست درد داشت، و پوست درد برای یک درخت همانقدر بد است که برای ما سر درد خوشایند نیست.
حالا شمع‎ها را روشن می‎کنند. چه درخششی! چه شکوهی! درخت با تمام شاخه‎هایش چنان می‎لرزید که یکی از شمع‎های سبز رنگ به زمین می‎افتد.
دوشیزه فریاد می‎کشد "خدا به ما رحم کند!" و شمع را با عجله خاموش می‎کند.
حالا درخت حتی اجازه لرزیدن هم نداشت. آه، این به طور وحشتناکی عذاب‎آور بود! او می‎ترسید یکی از زیورآلاتش را گم کند؛ او بخاطر آن درخشندگی کاملاً از خود بی‎خود شده بود. ــ و حالا هر دو درب سالن گشوده می‎گردند ــ و تعداد زیادی کودک به داخل هجوم می‎آورند، طوریکه انگار می‎خواهند درخت را به زمین اندازند؛ بزرگسالان به آرامی به دنبال آنها داخل می‎گردند. کوچک‎ترها کاملاً آرام و بی صدا ایستاده بودند ــ اما فقط برای یک لحظه و سپس دوباره با صدای بلند فریاد شوق می‎کشند، آنها به دور درخت می‎رقصیدند و هدایا یکی پس از دیگری از درخت جدا می‎گشت.
درخت فکر می‎کند: "این بچه‎ها چه کار می‎کنند؟ قرار است چه اتفاقی بیفتد؟" و شمع‎ها در نزدیکی شاخه‎ها تا ته می‎سوزند و خاموش می‎گردند. سپس بچه‎ها اجازه یافتند درخت را غارت کنند. آه، آنها طوری به او هجوم می‎آورند که شاخه‎هایش به سر و صدا می‎افتند؛ و اگر ظرف از شن پر نبود و ستاره به سقف بسته نشده بود حتماً او به زمین می‎افتاد.
بچه‎ها با اسباب‎بازی‎های مجلل خود در اطراف سالن می‎رقصیدند. بجز ندیمه پیر بچه‎ها که جلو آمد تا ببیند آیا انجیر یا سیبی بر درخت باقی نمانده باشد و در بین شاخه‎هایش نگاهی انداخت دیگر هیچکس به او نگاه نمی‎کرد.
بچه‎ها فریاد می‎کشیدند "یک قصه! یک قصه!" و با خود مرد کوچک چاقی را به سمت درخت می‎کشیدند؛ و مرد در زیر درخت می‎نشیند و می‎گوید: "اینجا جای سبزی‎ست و درخت هم می‎تواند با گوش کردن از آن سود ببرد! اما من فقط یک قصه تعریف می‎کنم. آیا می‎خواهید براتون از ایوده آوده Ivede-Avede تعریف کنم یا از کلومپه دومپه Klumpe-Dumpe که از پله‎ها به پائین افتاد و با این وجود افتخار گرفتن شاهزاده خانم را بدست آورد؟"
عده‎ای فریاد می‎کشیدند "ایوده آوده" و بقیه فریاد می‎‌کشیدند "کلومپه دومپه"؛ چه داد و فریادی! فقط درخت کاج کاملاً ساکت بود و فکر می‎کرد: "من اصلاً متوجه نمی‎شوم، آیا من کاری نباید بکنم؟" او هم آنجا بود و هر کاری که می‎توانست انجام داده بود.
و مرد قصه کلومپه دومپه که از پله‎ها افتاده بود و با این حال به همسری شاهزاده خانم مفتخر گشت را تعریف می‎کند. و بچه‎ها کف می‎زدند و فریاد می‎کشیدند: "تعریف کن! تعریف کن! " آنها می‎خواستند قصه ایوده آوده را هم بشنوند، اما مرد فقط قصه کلومپه دومپه را برایشان تعریف می‎کند. درخت کاج کاملاً خاموش و متفکرانه ایستاده بود: هرگز گنجشک‎ها چنین داستانی تعریف نکرده بودند. درخت کاج با خود می‎اندیشد: "کلومپه دومپه از پله‎ها پائین می‎افتد و با این وجود شاهزاده خانم را به دست می‎آورد! بله، بله، در جهان از این اتفاق‎ها می‎افتد!" و باور کرده بود که قصه حقیقت دارد، زیرا مردی که آن را تعریف می‎کرد مهربان بود. "بله، بله، که می‎داند! شاید من هم از پله‎ها پائین بیفتم و یک شاهزاده خانم به دست آورم." و او از اینکه روز بعد دوباره با چراغ‎ها و اسباب‎بازی‎ها، طلا و میوه‎ها تزئین خواهد گشت خوشحال بود.
او فکر کرد "فردا از هیجان تکان خواهم خورد! من می‎خواهم از تمام شکوهم لذت ببرم. فردا دوباره قصه کلومپه دومپه و شاید هم قصه ایوده آوده را گوش خواهم کرد." و درخت تمام شب را ساکت و متفکر ایستاد.
صبح روز بعد خدمتکاران و دختر داخل می‎شوند.
درخت فکر می‎کند "حالا دوباره تزئین شدن از نو آغاز می‎شود!" اما آنها او را از سالن بیرون می‎کشند، از پله‎ها پائین می‎برند و در زیرزمین در گوشه تاریکی قرار می‎دهند، جائیکه نور روز به آنجا نمی‎تابید. درخت فکر می‎کند: "این چه معنی می‎دهد؟ من باید اینجا چه کار کنم؟ من چه چیزی احتمالاً در اینجا خواهم شنید؟" و او خود را به دیوار تکیه می‎دهد و فکر می‎کند و فکر می‎کند. ــ ــ و او به اندازه کافی وقت برای فکر کردن داشت؛ زیرا روزها و شب‎های زیادی گذشتند و کسی به آنجا نرفت؛ و عاقبت کسی فقط برای قرار دادن چند جعبه بزرگ در آن گوشه به آنجا می‎آید. حالا درخت کاملاً از دید مخفی در زیرزمین ایستاده بود؛ آدم باید می‎‏توانست باور کند که او را کاملاً فراموش کرده باشند.
درخت فکر می‎کند: "حالا در بیرون زمستان است! زمین سفت و با برف پوشیده شده و آدم‎ها نمی‎توانند مرا بکارند! به این خاطر باید حتماً تا بهار اینجا در امان بمانم! چه فکر خوبی کرده‎اند! انسان‎ها چه خوب هستند! ــ کاش فقط اینجا انقدر تاریک و این چنین وحشتناک خلوت نبود! ــ حتی از یک خرگوش کوچک هم خبری نیست! ــ در جنگل وقتی برف می‎بارید خرگوش کوچک چه بامزه از آنجا می‎گذشت؛ بله، حتی زمانی که برای رد شدن از روی من می‎پرید؛ اما آن زمان من نمی‎توانستم این کارش را تحمل کنم. اینجا بطور وحشتناکی خلوت است.
در این وقت موش کوچکی "پیپ، پیپی!" می‎گوید و به جلو می‎جهد؛ و سپس یک موش کوچک‎تر می‎آید. آنها درخت کاج را بو می‎کشند و بعد از شاخه‎هایش بالا می‎روند.
موش‎های کوچک می‎گویند: "در بیرون سرمای مخوفی‎ست! اما اینجا جای خوبی‎ست! مگه نه، درخت کاج پیر؟"
درخت کاج می‎گوید: "من اصلاً پیر نیستم! درخت‎های زیاد دیگری هستند که از من پیرترند!"
موش‎ها با کنجکاوی فراوانی می‎پرسند: "از کجا می‎آئی؟ و چه می‎دانی؟ برای ما از زیباترین جاهای زمین تعریف کن! آیا تو آنجا بودی؟ آیا در انبار غذا بودی، جائیکه پنیرها روی چوب‎ها قرار دارند و کالباس در زیر سقف آویزان است، جائیکه می‎شود بر روی روغن رقصید، لاغر داخل آنجا شد و چاق از آنجا بیرون آمد؟"
درخت می‎گوید: "چنین جائی را نمی‎شناسم، اما جنگل را می‎شناسم، جائیکه آفتاب می‎درخشد و پرنده‎ها می‎خوانند!" و بعد همه چیز از جوانی خود تعریف می‎کند، و موش‎ها قبلاً چنین چیزهائی نشنیده بودند و آنها گوش سپردند و گفتند: "تو چقدر زیاد دیده‎ای! تو چه خوشبخت بوده‎ای!"
درخت می‎گوید "من؟" و به آنچه که خود تعریف کرده بود فکر می‎کند و می‎گوید: "بله، واقعاً زمان‎های لذت‎بخشی بودند!" ــ اما بعد او از شب عید پاک و از وقتی که با شیرینی‎ها و شمع‎ها تزئین شده بود تعریف می‎کند.
موش‎های کوچک می‎گویند: "اوه! تو درخت کاج پیر چه خوشبخت بوده‎ای!"
درخت می‎گوید: "من اصلاً پیر نیستم! من تازه در این زمستان از جنگل به اینجا آمده‎ام! من فقط در رشد کردن متوقف شده‎ام."
موش‎های کوچک می‎گویند: "تو چه قشنگ تعریف می‎کنی!" و در شب بعد با چهار موش کوچک دیگر می‎آیند تا آنها هم به صحبت‎های درخت گوش بدهند، و هرچه درخت بیشتر تعریف می‎کرد، به همان نسبت هم خودش بیشتر همه چیز را شفاف‎تر به خاطر می‎آورد و با خود می‎اندیشید: "آن وقت‎ها زمان‎های کاملاً لذت‎بخشی بودند! اما آن زمان‎ها می‎توانند بازگردند؛ کلومپه دومپه از پله‎ها به پائین افتاد و با این وجود شاهزاده خانم را بدست آورد؛ شاید من هم بتوانم یک شاهزاده خانم بدست آورم!" و به درخت نراد کوچک و ظریف می‎اندیشید که در جنگل رشد می‎کرد؛ او برای درخت کاج یک شاهزاده خانم زیبای واقعی بود.
موش‎های کوچک می‎پرسند: "کلومپه دومپه" که است؟". و سپس درخت کاج تمام قصه را تعریف می‎کند؛ او می‎توانست هر کلمه را به یاد آورد، و موش‎های کوچک نزدیک بود از هیجان تا نوک درخت بجهند. در شب بعد موش‎های بیشتری می‎آیند و در روز یکشنبه حتی دو موش صحرائی هم می‎آیند؛ اما آنها معتقد بودند که قصه قشنگ نیست، و این حرف آنها موش‎های کوچک را به شک می‎اندازد، زیرا حالا آنها هم این قصه را چندان با ارزش نمی‎دانستند.
موش‎های صحرائی می‎پرسند: "آیا فقط همین یک قصه را می‎دانید؟"
درخت می‎گوید: "فقط همین یک قصه را! من آن را در خوشبخت‎ترین شب زندگیم شنیده‎ام؛ آن زمان فکر نمی‎کردم که من چه خوشبخت بوده‎ام."
"این داستان واقعاً رقت‎انگیزی‎ست! آیا قصه‎هائی از چربی یا روغن نمی‎دانید؟ قصه‎هائی از انبار غذا؟"
درخت می‎‏گوید: "نه!"
موش‎های صحرائی جواب می‎دهند "بنابراین از شما برای قصه‎تان تشکر می‎کنیم!" و به پیش بقیه موش‎های صحرائی بازمی‎گردند.
عاقیت موش‎های کوچک هم می‎روند و درخت در این وقت آه می‎کشد و می‎گوید: "وقتی این موش‎های کوچک متحرک دور تا دور من نشسته بودند و به تعریف کردنم گوش می‎دادند خیلی قشنگ بود! حالا این هم به پایان رسید! ــ اما من به لذت بردن از زمانیکه دوباره مرا بیرون ببرند فکر خواهم کرد!"
اما چه زمانی اتفاق می‎افتد؟ ــ بله، این در صبح یک روز اتفاق می‎افتد، آدم‎هائی می‎آیند و مشغول خالی کردن زیرزمین می‎شوند؛ جعبه‎ها برده می‎شوند، درخت به جلو کشیده می‎شود؛ البته آنها پس از لحظه‎ای او را تا اندازه‎ای خشن دوباره بر روی زمین پرتاب می‎کنند، اما یک خدمتکار او را فوری به طرف پله‎ها، به جائیکه روز روشن ساخته بود می‎کشد.
درخت فکر می‎کند: "حالا زندگی دوباره آغاز می‎گردد! او هوای تازه را و اولین اشعه‎های آفتاب را حس می‎کند ــ و حالا او بیرون از انبار و در حیاط بود. همه چیز خیلی سریع انجام گشت. آنجا در اطراف حیاط برای دیدن آنقدر چیزهای فراوانی قرار داشتند که درخت به کلی فراموش کرده بود به خودش نگاه کند. حیاط به یک باغ منتهی می‎گشت که همه چیز در آن شکوفا شده بود؛ گل‎های رز سرخ کاملاً تازه و عطر افشان بر روی حصار آویزان بودند، درختان زیرفون گل داده و پرستوها در آنجا می‎پریدند و می‎گفتند: "شوهرم آمده است!" اما منظورشان درخت کاج نبود.
درخت با خوشحالی به خود می‎گوید "حالا زندگی خواهم کرد" و ساقه‎هایش را می‎گستراند: اما افسوس، آنها همه خشکیده و زرد بودند؛ و او میان علف‎های هرزه و گزنه دراز می‎کشد و ستاره ساخته شده از کاغذ طلائی هنوز به نوک سرش وصل بود و در نور آفتاب می‎درخشید.
در حیاط تعدادی از بچه‎های سرحالی که در شب عید پاک به دور درخت رقصیده و از بودن او خوشحال بودند بازی می‎کردند. یکی از آنها به سمتش می‎دود و ستاره طلائی را از سرش می‎کند.
کودک به خود می‎گوید "ببینم هنوز چه چیزی زیر این درخت کاج زشت پیر قرار دارد!" و قدم بر روی شاخه‎های درخت می‎گذارد، طوریکه آنها زیر چکمه او به صدا می‎افتند. و درخت به تمام گل‎های زیبا و طراوت باغ می‎نگرد؛ سپس به خودش نگاهی می‎اندازد و آرزو می‎کند که کاش در همان گوشه تاریک زیر زمین می‎ماند و به جوانی‎اش در جنگل، به شب بامزه عید پاک و به موش‎های کوچک که چنان شاداب قصه کلومپه دومپه را گوش می‎دادند فکر می‎کند.
درخت پیر می‎گوید: "گذشت! گذشت! کاش وقتی که می‎توانستم لذت می‎بردم! گذشت! گذشت!"
و خدمتکار می‎آید و درخت را در قطعات کوچک می‎برد؛ به اندازه‎ای که می‎توانست یک کیسه را کاملاً پر کند؛ چوب‎ها در زیر کتری آبجوش سو سو می‎زدند؛ و او آه عمیقی می‎کشید و هر آه او صدائی شبیه به شلیک کوچکی می‎دادند؛ به این خاطر بچه‎هائی که آنجا بازی می‎کردند به آن سمت می‎دوند و در کنار آتش می‎نشینند، به آتش چشم می‎دوزند و داد می‎زنند: "پیف! پیف!" اما درخت با صدای هر انفجاری که یک آه عمیق بود به روز تابستانی در جنگل فکر می‎کرد، یا به یک شب زمستانی وقتیکه ستاره‎ها سو سو می‎زدند؛ او به شب عید پاک فکر می‎کرد و به کلومپه دومپه، به تنها قصه‎ای که شنیده بود و می‎توانست آن را تعریف کند، و بعد درخت می‎سوزد و خاکستر می‎گردد.
بچه‎ها در باغ بازی می‎کردند و کوچک‎ترین‎شان ستاره طلائی را که درخت در خوشبخت‎ترین شب زندگیش حمل کرد به سینه‎ زده بود، و حالا عید پاک و درخت هر دو به پایان رسیدند، و همچنین این قصه؛ گذشت، گذشت ــ و تمام قصه‎ها دارای چنین سرنوشتی‎اند!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 4:0  توسط سعید از برلین  | 

سایه.(7)
 
   شاهزاده خانم می‎گوید: "نمی‎توانید به سؤالاتم جواب بدهید!"
   سایه می‎گوید: "این سؤال‎ها را در دوران دبستان از من می‎پرسیدند. فکر کنم حتی سایه‎ام که آنجا کنار در ایستاده است هم توانا به جواب دادن به این سؤال‎ها باشد!"
   "سایه شما؟ این واقعاً تعجب برانگیز است؛ البته اگر گفته شما حقیقت داشته باشد."
   سایه می‎گوید: "بله، من ادعا نمی‎کنم که او حتماً بتواند این کار را انجام دهد. اما تصور می‎کنم که او بتواند، زیرا که او سالهاست مرا تعقیب کرده و به من گوش داده است، ـ من به او اطمینان دارم. اما ـ شاهزاده خانم اجازه بدهید که توجه شما را به این موضوع جلب کنم ـ او از اینکه مانند انسان است خیلی افتخار می‎کند، و دیگر اینکه اگر می‎خواهید که او جواب سؤال‎ها را خوب بدهد باید حالش خیلی خوب باشد، و به این دلیل باید با او مانند انسان برخورد شود."
   شاهزاده خانم می‎گوید "پیشنهاد خوبیست" و سپس به سمت مرد دانشمند که کنار در ایستاده بود می‎رود، و با او در باره ماه و خورشید و انسان و از درون و بیرونشان صحبت می‎کند، و او حتی جواب‎های خوب و هوشمندانه‎ای می‎شنود.
   شاهزاده خانم با خود می‎اندیشد: "این چه مردی است که چنین سایه خردمندی دارد. اگر او را به شوهری برگزینم می‎تواند موهبتی واقعی برای مردم و سرزمینم گردد؛ ـ من این کار را می‎کنم."
   بزودی هر دو با این کار موافق بودند؛ اما باید تا رسیدن شاهزاده خانم به کشورش کسی از این موضوع باخبر نمی‎گشت.
   سایه می‎گوید "هیچکس، حتی سایه‎ام" و در این حال افکار کاملاً مخصوصی در سر می‎پروراند.
   سپس به سرزمینی می‎رسند که شاهزاده خانم بر آن حکومت می‎کرد.
   سایه به مرد دانشمند می‎گوید: "گوش کن دوست خوبم. حالا من چنان خوشبخت و قدرتمند شده‎ام که از آن بالاترش ممکن نیست، حالا می‎خواهم کار ویژه‎ای برای تو انجام بدهم. تو باید همیشه با من در قصر زندگی کنی، با من در ماشین سلطنتی بنشینی و هزار سکه طلا در سال بدست آوری؛ اما باید اجازه دهی که همه تو را سایه صدا کنند. تو به هیچکس اجازه گفتن اینکه زمانی انسان بودی را نداری، و یک بار در سال هنگامی که من در زیر آفتاب روی بالکن می‎نشینم و خود را به مردم نشان می‎دهم، باید تو در کنار پایم بشینی، همانطور که شایسته یک سایه است. حالا می‎تونم این را به تو بگم، من و شاهزاده خانم ازدواج می‎کنیم. امشب باید عروسی انجام شود."
   مرد دانشمند می‎گوید: "نه، این اوج دیوانگی‎ست! من نه مایل به انجام دادن این کار هستم و نه آن را انجام خواهم داد. این به معنای فریفتن تمام کشور و شاهزاده خانم است! من همه چیز را می‎گویم! تعریف می‎کنم که من انسان هستم و تو سایه‎ای و فقط لباس به تن داری!"
   سایه می‎گوید: "این را کسی از تو باور نخواهد کرد! عاقل باش، وگرنه به نگهبان می‎گم بیندازدت به زندان!"
   مرد دانشمند می‎گوید "من مستقیماً پیش شاهزاده خانم خواهم رفت!" سایه می‎گوید "اما من اول می‎روم! و تو به زندان می‎روی!" ـ و باید هم می‎رفت، زیرا نگهبانان به حرف کسی که با شاهزاد خانم قصد ازدواج داشت گوش می‎دادند.
   شاهزاده خانم وقتی سایه پیش او می‎آید می‎گوید: "تو می‎لرزی! آیا اتفاقی افتاده؟ تو اجازه نداری امشب که ما می‎خواهیم عروسی کنیم بیمار شوی."
   سایه می‎گوید: "وحشتناک‎ترین چیزی که می‎تواند بر سر کسی بیاید بر سرم آمد! فکرش را بکن ـ بله، ذهن پوک چنین سایه‎ای نمی‎تواند خیلی هم دوام بیاورد! ـ می‎توانی فکرش را بکنی، سایه من دیوانه شده است. او فکر می‎کند که او انسان است و من ـ فقط تصورش را بکن ـ که من سایه او هستم!"
   شاهزاده خانم می‎گوید: "این خیلی وحشتناکه! آیا دستور دادی که او را به زندان بیندازند؟"
"بله او در زندان است! من از این می‎ترسم که نتواند دیگر هرگز سالم شود!"
   شاهزاده خانم می‎گوید: "سایه بیچاره! او خیلی غمگین است. شاید واقعاً به نفعش باشد که به آن مقدار کم باقیمانده از زندگی‎اش خاتمه دهیم. وقتی من به این موضوع فکر می‎کنم، بیشتر معتقد می‎شوم که اگر هرچه زودتر این جریان را در سکوت انجام دهیم بیشتر به نفعش است!"
   سایه می‎گوید: "البته این کار آسانی هم نیست. زیرا او خدمت‎کاری وفادار بود!" و بعد وانمود می‎کند که آه می‎کشد.
   شاهزاده خانم می‎گوید: "شما شخصیت نجیبی دارید!"
   هنگام شب، تمام شهر چراغانی گشت، و توپ‎ها شلیک کردند: بوم! و سربازها تفنگ‎هایشان را بر دوش نهادند. چه عروسی‎ای بود! شاهزاده خانم و سایه بر روی بالکن رفتند تا خود را به مردم نشان دهند تا یک بار دیگر مردم برایشان هورا بکشند!
   مرد دانشمند تمام اینها را دیگر نمی‎شنید، زیرا که آنها زندگی‎اش را از او گرفته بودند.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 6:25  توسط سعید از برلین  | 

سایه.(6)
 
   مرد دانشمند با خود اندیشید: "این که من باید به او شما بگویم و او به من تو می‎گوید خیلی عالی‎ست. اما او باید به بازی‎ای بد لبخند می‎زد.
   به این ترتیب آنها نزد پزشکی می‎روند، جائیکه غریبه‎های بسیاری بودند و در بین آنان شاهزاده خانمی زیبا وجود داشت که از بیماری «عمیق دیدن» که جریانی ترسناک بود رنج می‎برد.
   بلافاصله شاهزاده خانم متوجه می‎گردد شخصی که لحظه پیش وارد شده است با دیگران تفاوت زیادی دارد. "او ادعا می‎کند که بخاطر بلند کردن ریشش اینجاست، اما من دلیل واقعی‎اش را می‎بینم: او نمی‎تواند از خود سایه پخش کند."
   حالا او کنجکاو شده بود و فوری در گردشگاه با مرد غریبه باب صحبت را می‎گشاید. این کار برایش بعنوان شاهزاده چندان مشکل نبود و به این ترتیب می‎گوید: "نداشتن سایه بیماری شماست!"
   سایه می‎‎گوید: "شاهزاده خانم باید در حال حاضر در حال بهبودی کامل به سر برند! من می‎دانم که بیماری شما «عمیق دیدن» است، اما شما آن را از دست داده‎اید. شما سلامت هستید؛ من اتفاقاً یک سایه عجیب و غریب دارم! آیا شخصی را که همیشه مرا همراهی می‎کند ندیده‎اید؟ مردم دیگر سایه‎های معمولی دارند، اما من برای چیزهای معمولی ارزش قائل نیستم. آدم به خدمت‎کارش گاهی بعضی اوقات لباس‎های بهتری از آنچه خودش بر تن می‎کند می‎دهد، و من هم با استفاده از این روش به سایه‎ام بعنوان انسان لباسی شیک پوشانده‎ام! بله، شما می‎توانید ببینید که حتی به او یک سایه هم داده‎ام. این خرج زیادی دارد، اما من داشتن چیزهای تک را دوست دارم."
   شاهزاده خانم با خود اندیشید: "آره؟ آیا من واقعاً اشتباه کردم؟ البته این مطب برای چنین کاری از بهترین‎ جاهاست و این نیز مشهور است! آب در زمان ما هم نیروی شگفت‎انگیزی داشت. اما من فعلاً نمی‎روم، تازه اینجا در حال جالب شدن است. از مرد غریبه خیلی خوشم می‎آید. امیدوارم فقط ریشش رشد نکند، وگرنه از این شهر خواهد رفت!"
   او هنگام شب در سالن بزرگ با سایه می‎رقصد. او سبک بود، اما سایه سبک‎تر بود و شاهزاده یک چنین شریک رقصی هرگز در عمرش نداشت. او به سایه نام سرزمین‎اش را می‎گوید و سایه آنجا را می‎شناخت. سایه زمانی آنجا بوده که شاهزاده در خانه نبود. او از بالا و پائین پنجره به داخل نگاه کرده و حتی چیزهائی را هم در آنجا دیده بود، و به این ترتیب می‎توانست به شاهزاده خانم جواب‎هائی بدهد و اشاراتی بکند که او را به شدت شگفت‎زده می‎ساخت. او خردمندترین انسان روی زمین باید باشد. آگاه بودن سایه احترام شاهزاده را برانگیخت و هنگامی که دوباره با هم می‎رقصیدند او عاشق سایه گشت. سایه خیلی زود متوجه این موضوع شد، زیرا که شاهزاده خانم با اشتیاق به او نگاه می‎کرد، انگار که می‎خواست از میان او به بیرون نگاه کند. سپس یک دور دیگر با هم رقصیدند، و نزدیک بود شاهزاده خانم به سایه عشقش را ابراز کند. اما او محتاط بود و به سرزمینش و به مردم بسیاری که باید بر آنها سلطنت می‎کرد اندیشید و به خود گفت: "او مرد خردمندی‎ست و این خوب است! و او بسیار عالی می‎رقصد، این هم خوب است، اما آیا دانشش کامل است، این هم مهم است و باید بررسی شود!" و بعد شروع می‎کند به سؤال کردن در باره سخت‎ترین موضوعاتی که خودش هم قادر به جواب دادن به آنها نبود. و سایه حالتی عجیب به چهره‎اش داده بود.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 2:31  توسط سعید از برلین  | 

سایه.(5)
 
   مرد دانشمند می‎گوید: "خیلی عجیب بود!"
   سال و روز سپری می‎گردند، و سایه دوباره بازمی‎گردد.
   سایه می‎پرسد: "چطورید؟"
   "آخ، من در باره حقیقت و خوبی و زیبائی می‎نویسم؛ اما هیچکس به خود زحمت شنیدن چنین چیزهائی را نمی‎دهد. من کاملاً ناامیدم، زیرا که من آن را به دل می‎گیرم."
   سایه می‎گوید: "من هرگز این کار را نمی‎کنم. من چاق می‎شوم، و آدم باید برای چاق شدن جد و جهد کند! بله، شما جهان را درک نمی‎کنید و به این خاطر بیمار می‎شوید. شما باید به سفر بروید! من در تابستان به یک مساقرت می‎روم؛ مایلید با من بیائید؟ من خیلی دلم یک همسفر می‎خواهد. آیا مایلید بعنوان سایه با من مسافرت کنید؟ شما را همراه خود داشتن برایم لذت‎بخش است، من خرج سفر شما را تقبل می‎کنم."
   مرد دانشمند می‎گوید: "این خیلی زیاد است".
   سایه می‎گوید: "کاملاً همینطور است! سفر کردن برای سلامتیتان خوب است. شما در تمام مدت اگر که در این سفر سایه من شوید مهمان من خواهید بود."
   مرد دانشمند می‎گوید: "این خیلی عالی‎ست".
   سایه می‎گوید "اما جهان به این شکل می‎چرخد و چنین هم خواهد ماند" و سپس می‎رود.
   حال مرد دانشمند اصلاً خوب نبود. مشکلات و نگرانی‎ها در تعقیبش بودند، و برای اکثریت مردم آنچه او در باره حقیقت، نیکی و زیبائی می‎گفت مانند گل سرخی بود برای دهان گاو! ـ او عاقبت کاملاً بیمار می‎گردد.
   مردم به او می‎گفتند "شما واقعاً لاغر شده‎اید و مانند سایه دیده می‎شوید" و این مرد دانشمند را می‎لرزاند، زیرا که او را بعداً به فکر خیلی چیزها می‎انداخت.
   سایه که به عیادتش آمده بود می‎گوید "شما باید پیش دکتر بروید. نه هم نباید بگوئید. من می‎خواهم شما را با خودم ببرم، زیرا که ما آشنایان قدیمی هستیم؛ من کلیه مخارج سفر را به عهده می‎گیرم و شما شرح سفر را می‎نویسید و سعی می‎کنید سفر را برایم مطبوع سازید. من باید نزد پزشک بروم؛ ریشم آنطور که باید درست و حسابی رشد نمی‎کند، این هم یک بیماری‎ست، زیرا آدم باید ریش داشته باشد. حالا عاقل باشید و پیشنهادم را قبول کنید. ما بعنوان دو رفیق به سفر می‎رویم."
   بنابراین آنها به سفر می‎روند؛ سایه آقا بود و آقا سایه. آن دو با هم می‎راندند، با اسب می‎تاختند و با هم می‎رفتند، شانه به شانه، جلو ـ و پشت سر هم، بستگی به این داشت که خورشید کجا ایستاده بود. سایه این را می‎فهمید که دائم خود را کنار آقا نگاه دارد. مرد دانشمند به این خاطر هیچ فکری نمی‎کرد؛ او قلب مهربانی داشت و آرام و دوستانه بود، و از این رو روزی به سایه می‎گوید: "حالا که ما عاقبت همسفر شده‎ایم  و از کودکی با هم رشد کرده‎ایم، بهتر نیست که بخاطر برادری شراب بنوشیم؟ این خیلی خودمانی‎تر است!"
   سایه که حالا آقای اصلی بود می‎گوید: "شما الساعه چیزی گفتید که خیلی مستقیم و واقعاً با حسن نیت بود! من هم می‎خواهم مانند شما مستقیم و با حسن نیت باشم. شما، بعنوان مردی دانشمند خیلی خوب آگاهید که طبیعت گاهی چه عجیب و غریب است. بعضی از مردم تحمل لمس کردن کاغذ خاکستری را ندارند، وگرنه حالشان بد می‎شود، بعضی دیگر وقتی با ناخن بر روی شیشه کشیده می‎شود بدنشان ریش ریش می‎شود. به من هم وقتی شما تو خطاب می‎کنید احساسی دست می‎دهد. من حالا واقعاً خود را بر روی زمین و هول داه شده به موقعیت قدیمی‎ام در نزد شما احساس می‎کنم. می‎بینید، این یک امر احساسی‎ست و نه تکبر، و به این دلیل نمی‎توانم اجازه بدهم که شما به من تو بگوئید، اما در عوض من می‎خواهم با کمال میل به شما تو بگویم، بعد حداقل نیمی از خوشی را برایتان انجام داده‎ام."
   از آن به بعد سایه به آقای قبلی خود تو می‎گفت.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:44  توسط سعید از برلین  | 

سایه.(4)
 
   سایه می‎گوید: "من همه چیز را دیدم، و من همه چیز را می‎دانم!"
   مرد دانشمند می‎پرسد: "درون سالن‎ چطور دیده می‎شد؟ آیا مانند درون جنگلی تازه بود؟ آیا مانند یک کلیسای مقدس بود؟ آیا سالن مانند آسمان پر ستاره هنگامی که آدم بر بالای کوه‎های بلند می‎ایستد و آن را تماشا می‎کند شفاف بود؟
   سایه می‎گوید: "همه چیز آنجا بود! من کاملاً داخل نشدم، من در همان اولین اتاق که نور اندکی داشت ماندم. اما جای خوبی ایستاده بودم، من همه چیز را دیدم و همه چیز را می‎دانم! من در بارگه شعر در اندرونی بودم."
   "اما چه چیزهائی دیدید؟ آیا در سالن بزرگ تمام خدایان باستان قدم می‎زدند؟ آیا پهلوانان قدیمی در آنجا با هم می‎جنگیدند، آیا کودکان بامزه‎ای آنجا بازی و رویاهایشان را تعریف می‎کردند؟"
   "من به شما می‎گویم، من آنجا بودم، و شما درک کنید که من همه چیز را، آنچه که در آنجا برای دیدن وجود داشت را دیده‎ام! اگر شما به آنجا می‎آمدید حتماً انسان باقی نمی‎ماندید، اما من انسان شدم! و همزمان شروع به شناختن ارتباطم با شعر و درونی‎ترین طبیعتم که با من زاده شده است کردم. بله، آنزمان، وقتی من پیش شما بودم به این چیزها فکر نمی‎کردم. اما، شما خیلی خوب آگاهید، همواره، وقتی خورشید طلوع و غروب می‎کرد من به طور عجیبی بزرگ می‎گشتم. در زیر نور مهتاب حتی از خود شما هم شفاف‎تر بودم. آنزمان طبیعت خود را نمی‎شناختم، ابتدا در اندرونی خانه روبروئی این بر من آشکار گشت. من یک انسان شدم! ـ من از آنجا بالغ و کامل گشته خارج شدم، اما شما دیگر در سرزمین‎های گرم نبودید. من بعنوان انسان خجالت می‎کشیدم آنطور راه بروم که می‎رفتم. من به چکمه احتیاج داشتم، به لباس، به تمام آن خرت و پرتی که از انسان چنین انسانی می‎سازد. من خودم را مخفی ساختم، بله، من این را حالا می‎توانم به شما بگویم، شما حتماً مرا در کتابی افشاء نخواهید ساخت، من خودم را در زیر دامن یک زن آشپز مخفی ساختم. زن نمی‎دانست به چه کسی پناه داده است. اما هنگام شب توانستم از زیر دامنش خارج شوم. من در خیابان زیر نور مهتاب می‎گشتم، خودم را روی دیوارها بسط می‎دادم، و این باعث غلغلک خوبی در پشتم می‎گشت! من به بالا و پائین خیابان می‎رفتم، به داخل بلندترین پنجره‎ها، سالن‎ها و اتاق‎های زیر شیروانی نگاه می‎کردم. من جاهائی را می‎دیدم که کسی قادر به دیدنشان نبود، و من چیزهائی دیدم که هیچکس ندیده و اجازه دیدنشان را نداشت. اساساً این یک جهان بی‎ارزشی‎ست و اگر من اطمینان داشتم که انسان چیزی بی‎معناست هرگز دلم نمی‎خواست یک انسان باشم. من باورنکردنی‎ترین چیزها را در پیش خانم‎ها، پیش مردها پیش پدرها و مادرها و همینطور در پیش کودکان ناز و بی‎گناه دیدم؛ ـ من آنچه را که هیچ انسانی اجازه دانستنش را ندارد، اما همه مایل به دانستن آن هستند دیدم."
   "اگر من یک روزنامه می‎نوشتم حتماً خوانده می‎شد! اما من به طور مستقیم برای مردمی که به آنها مربوط می‎گشت نامه می‎نوشتم، و در هر شهری که من می‎رفتم وحشت حاکم می‎گشت. مردم از من می‎ترسیدند و به این دلیل به من خیلی احترام می‎گذاشتند. پروفسورها به من درجه پرفسوری می‎دادند، خیاط‎ها برایم لباس می‎دوختند، از من خیلی خوب مراقبت می‎گشت!
   استادان سکه‎زن به نامم سکه می‎زدند، و زن‎ها می‎گفتند که من خیلی زیبایم. به این ترتیب این مردی شدم که روبرویتان ایستاده. و حالا به شما بدرود می‎گویم؛ بفرمائید، این کارت ویزت من است، من در سمت آفتاب زندگی می‎کنم، و در هوای بارانی همیشه در خانه می‎مانم". و بعد سایه می‎رود. 
     
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت 17:35  توسط سعید از برلین  | 

سایه.(3)
 
   سایه می‎گوید "بله، من همه چیز را می‎خواهم برایتان تعریف کنم" و می‎نشیند؛ "اما به این شرط که به من قول بدهید در هر کجای این شهر مرا می‎بیند به کسی نگوئید که من سایه شما بوده‎ام. زیرا من قصد دارم نامزد کنم؛ من می‎توانم برای بیشتر از یک خانواده هم غذا تهیه کنم!"
   مرد دانشمند می‎گوید: "ساکت باش، من به کسی نمی‎گم که تو واقعاً چه کسی هستی. بفرما، این هم دستم. من به تو قول می‎دم، مرد است و قولش."
   سایه هم دستش را به او می‎دهد و می‎گوید "سایه است و قولش" و بعد باید تعریف می‎کرد.
   واقعاً عجیب بود که سایه چه زیاد انسان شده بود. لباسش کاملاً سیاه و در حقیقت از بهترین پارچه‎ها دوخته شده بود؛ او چکمه چرمی براقی به پا و یک کلاه بر سر داشت که با فشار بر آن شبیه بشقاب نازکی صاف می‎گشت، از آنچیزهائی که می‎دانیم دیگر حرف نمی‎زنیم، از خرده ریزه‎های قیمتی، از گردن بند طلا و انگشترها با نگین‎های الماس. بله، سایه لباس بسیار شیکی پوشیده بود، و بخصوص این لباس بود که او را کاملاً انسان ساخته بود.
   سایه می‎گوید "حالا می‎خواهم تعریف کنم!" و بعد پای خود را با چکمه براقش تا جائی که می‎توانست محکم بر روی دست سایه جدید مرد دانشمند که مانند یک سگ پودل در کنار پایش نشسته بود می‎گذارد. این کار یا از روی تکبر بود، یا شاید هم می‎خواست که سایه جدید را به پایش گیر دهد. اما سایه جدید کاملاً آرام باقی می‎ماند تا بتواند خوب به حرف‎های او گوش کند.
   او همچنین می‎خواست بداند که چطور می‎توان خود را رها ساخت و در خدمت صاحب اصلی خود باقی ماند.
   سایه می‎گوید: "می‎دانید چه کسی در آن خانه روبروئی زندگی می‎کرد؟ آنجا شعر، زیباترین چیزها زندگی می‎کرد. من سه هفته آنجا بودم، و این مانند آن می‎ماند که انگار آدم سه هزار سال زندگی کند و تمام نوشته‎ها و اشعار سروده شده را خوانده باشد. آنچه می‎گویم حقیقت دارد. من همه چیز را دیدم و همه چیز را می‎دانم."
   مرد دانشمند بلند می‎گوید: "شعر. بله، بله ـ شعر اغلب زاهدانه در شهرهای بزرگ زندگی می‎کند. شعر. بله، اما خواب در چشمانم نشسته بود و من فقط او را برای لحظه کوتاهی دیدم. او روی بالکن ایستاده بود و می‎درخشید، همانطور که شفق‎های قطبی می‎درخشند! تعریف کن، تعریف کن! تو روی بالکن بودی، از درب نیمه باز داخل شدی و بعد ـ؟"
   سایه می‎گوید: "بعد در داخل اتاق بودم. شما همیشه می‎نشستید و به آن اتاق روبرو نگاه می‎کردید. آنجا هیچ روشنائی وجود نداشت، مانند هوای گرگ و میش بود؛ اما درب یک ردیف از اتاق‎هائی که در یک تالار قرار داشتند باز بود. آنجا چنان روشن بود که اگر من کاملاً به دوشیزه نزدیک می‎شدم حتماً توسط نور کشته می‎گشتم؛ اما من مواظب بودم، من صبر کردم و باید آدم این کار را انجام دهد."
مرد دانشمند می‎پرسد: "و بعد چه دیدی؟"
   "من همه چیز دیدم، و من می‎خواهم برای شما تعریف کنم، اما ـ این چیزی که عرض می‎کنم ابداً از روی غرور نیست، اما بعنوان یک انسان آزاد و با دانش‎هائی که دارم، از مقام و ثروتم که بگذریم، ـ خیلی خوشحال خواهم شد اگر مرا به جای تو «شما» خطاب کنید!"
   "می‎بخشید! این یک عادت قدیمی‎ست که هنوز از سرم نیفتاده! ـ حق کاملاً با شماست، و من سعی می‎کنم آن را از یاد نبرم. اما حالا همه چیز را، تمام آنچیزهائی را که دیدید برایم تعریف کنید."
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت 12:44  توسط سعید از برلین  | 

سایه.(2)
 
   او هنگام شب دوباره روی بالکن می‎رود، چراغ را خیلی مرتب پشت سرش قرار داده بود، زیرا او می‎دانست که یک سایه همیشه خواهان صاحب خود بعنوان حامی خویش خواهد ماند؛ اما نمی‎توانست او را به آمدن نزد خود بفریبد. او خود را کوچک ساخت، او خود را بزرگ ساخت، اما هیچ سایه‎ای نه آنجا بود و نه آمد. او گفت: "هوم، هوم"، اما این هم به او هیچ کمکی نکرد.
   هرچند این باعث عصبانیت او شده بود اما در سرزمین‎های گرم همه چیز خیلی سریع رشد می‎کند. پس از گذشت هشت روز وقتی زیر آفتاب رفت با کمال خوشحالی متوجه شد که سایه جدیدی از پاهایش روئیده است، سایه‎ای که هنوز باید رشد می‎کرد. بعد از گذشت سه هفته او یک سایه کامل و دوست‎داشتنی داشت که در راه برگشت مرد غریبه به کشورش بیشتر و بیشتر رشد کرد تا اینکه عاقبت چنان دراز و بزرگ شده بود که نیمی از آن هم می‎توانست کافی باشد.
   عاقبت مرد دانشمند به کشورش بازمی‎گردد و کتاب‎هائی در باره حقایق جهان و در باره خوبی و زیبائی می‎نویسد، و روزها و سال‎ها می‎گذرند؛ سال‎های زیادی می‎گذرند.
   شبی مرد دانشمند در اتاقش نشسته بود که آهسته کسی در می‎زند.
او می‎گوید "داخل شوید" اما کسی داخل نمی‎گردد. در این وقت او بلند می‎شود و در را باز می‎کند، در مقابلش انسان فوق‎العاده لاغری ایستاده بود که دانشمند با دیدن لاغر بودن بیش از حد وی حالش به طرز عجیبی دگرگون گشت. بعلاوه مرد لباس کاملاً شیکی بر تن داشت که نشان از ثروتمند بودنش می‎داد.
   "مرد دانشمند می‎پرسد: "با چه کسی افتخار صحبت کردن دارم؟"
   مرد لاغر و ظریف می‎گوید: "بله، فکر می‎کردم که شما مرا به یاد نیاورید. من چنان به بدن تبدیل شده‎ام که مجبور گشتم به خودم گوشت و لباس بیفزایم. شما انتظار نداشتید مرا با این تجمل دوباره ملاقات کنید! آیا دیگر سایه قدیمی خود را نمی‎شناسید؟ شما مطمئناً فکر نمی‎کردید که من روزی دوباره برگردم. وضع من خیلی خوب بود، بعد از رفتن از پیش شما خیلی ثروتمند شده‎ام! اگر بخواهم می‎توانم وظایفی را که انجام نداده‎‎ام بخرم". سپس کیسه‎های محتوی خرده ریزهای قیمتی را که به ساعتش آویزان بودند جرینگ جرینگ به صدا می‎آورد، و دستش را به گردن بند کلفت طلائی که به گردن بسته بود می‎کشد؛ نه، چه درخششی انگشترهای الماس در تمام انگشتانش داشتند. و هر بیست انگشتر واقعی بودند.
   مرد دانشمند می‎گوید: "نه، من اصلاً نمی‎تونم باور کنم! موضوع چیست؟"
   سایه می‎گوید: "بله موضوعی نیست که هر روزه اتفاق افتد. اما خود شما هم جزء مردم عادی نیستید، و من، خودتان بهتر می‎دانید که از همان دوران کودکی جا پای جاپاهای شما می‎گذاشتم. به محض اینکه شما گفتید که من بالغ شده‎ام و می‎توانم تنها به جهان وارد شوم، من هم راه خود را رفتم. من در بهترین شرایط هستم، اما نوعی اشتیاق به سراغم آمد و دلم خواست قبل از فوت‎تان شما را یک بار دیگر ببینم، زیرا که شما بالاخره باید روزی بمیرید! و خیلی دلم می‎خواست دوباره این سرزمین را هم ببینم، زیرا که آدم وطنش را همیشه دوست دارد. ـ من می‎دانم که شما یک سایه دیگر بدست آورده‎اید. آیا می‎توانم به او یا به شما چیزی بدهم؟ فقط کافیست شما محبت کنید و به من بگید جه مقدار."
   مرد دانشمند می‎گوید: "نه، آیا واقعاً این توئی! واقعاً عجیب است. هرگز فکرش را نمی‎کردم که آدم بتواند دوباره سایه قدیمی‎اش را در جلد یک انسان ملاقات کند!"
   سایه می‎گوید: "مقداری را که من باید به شما بپردازم به من بگید، زیرا من مایل نیستم به کسی بدهکار بمانم!"
   مرد دانشمند می‎گوید: "تو چطور می‎تونی اینطور حرف بزنی! از چه بدهکاری‎ای صحبت می‎کنی؟ راحت باش. من از خوشبختی تو بسیار خوشحالم. بشین، دوست قدیمی، و فقط کمی از آنچه بر تو رفته است تعریف کن و آنچه تو آنجا در سرزمین گرم در خانه روبرویمان دیدی بگو!"
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت 1:57  توسط سعید از برلین  | 

سایه.(1)
 
   یک شب مرد غریبه از خواب بیدار می‎شود. او هنگام خواب درب بالکن را باز گذاشته بود، پرده در باد تکان می‎خورد و چنین به نظرش می‎رسد که انگار درخششی زیبا از بالکن روبروئی به چشم می‎آید. تمام گل‎ها مانند شعله آتش در رنگ‎های مختلف می‎درخشیدند، و در میان گل‎ها یک دوشیزه باریک اندام و دوست‎داشتنی ایستاده بود؛ چنین به نظر می‎آمد که انگار از وی هم نور تشعشع می‎شود. روشنائی نور تقریباً او را کور ساخته بود، اما او چشمانش را پس از بیدار گشتن ناگهانی از خواب به زور بازنگهداشته بود. او با یک جهش روی زمین می‎ایستد و آرام به پشت پرده می‎خزد، ولی دوشیزه رفته بود، درخشانی رفته بود، و گل‎ها هم دیگر اصلاً نمی‎درخشیدند بلکه مانند همیشه تازه و فراوان بودند. درب بالکن روبروئی نیمه باز بود و از درون خانه چنان موسیقی ملایم و دوست‎داشتنی‎ای به گوش می‎آمد که آدم هنگام گوش دادن به آن می‎توانست در افکار شیرینی غرق شود. مانند جادو بود، چه کسی آنجا زندگی می‎کرد؟ درب ورودی اصلی آن خانه کجا بود؟ در تمام طبقه اول آن ساختمان مغازه کنار مغازه قرار داشت.
   یک شب مرد غریبه در بالکن خانه‎اش نشسته بود. پشت سرش در اتاق چراغ روشن بود، و این کاملاً طبیعی بود که سایه‎اش بر روی دیوار مقابل بیفتد. بله، سایه‎اش حالا درست آن روبرو بر روی بالکن در میان گل‎ها نشسته بود، و وقتی مرد غریبه خود را تکان می‎داد، او هم خود را تکان می‎داد، زیرا که سایه هم می‎توانست خود را تکان دهد.
   مرد دانشمند می‎گوید "فکر کنم که سایه‎ام تنها موجود زنده‎ای باشد که می‎توان در آن خانه دید!" و به شوخی ادامه می‎دهد "ببین چه خوب میان گل‎ها نشسته است. درب بالکن نیمه‎باز است، حالا باید خیلی هوشمندانه عمل کند، باید داخل اتاق شود و به اطراف نگاهی اندازد؛ بعد باید پیشم برگردد و آنچه را که دیده برایم تعریف کند! بله، باید نشان دهد که می‎تواند مفید هم باشد! بچه خوبی باش و برو داخل اتاق! مگه با تو نیستم، چرا تکون نمی‎خوری؟" و بعد با سر به سایه‎اش اشاره می‎کند، و سایه با حرکت سر به او پاسخ می‎دهد. "آره، برو تو، اما آنجا نمان!" و مرد غریبه از جا برمی‎خیزد و سایه‎اش بر روی بالکن روبروئی هم از جا بر می‎خیزد؛ مرد غریبه رویش را به سمت اتاقش می‎چرخاند و سایه‎اش هم خود را به سمت اتاق می‎چرخاند؛ بله اگر کسی با دقت توجه می‎کرد می‎توانست به راحتی ببیند که سایه درست در همان لحظه‎ای از درب نیمه باز وارد اتاق روبروئی می‎گردد که مرد غریبه نیز داخل اتاقش رفته و پرده را ‎کشید.
   صبح روز بعد مرد دانشمند برای نوشیدن قهوه و خواندن روزنامه از خانه خارج می‎شود. وقتی او زیر نور آفتاب می‎رسد می‎گوید "یعنی چه؟ سایه‎ام کجاست! یعنی واقعاً او دیشب رفته و هنوز برنگشته؟ این واقعاً آزار دهنده است!"
   و این او را عصبانی می‎کند؛ اما نه به این دلیل که سایه‎اش رفته و برنگشته است، بلکه خیلی بیشتر به این خاطر که او می‎دانست یک چنین داستانی قبلاً وجود داشته است و همه مردم سرزمین سردش آن را شنیده بودند، و حالا اگر وقتی مرد دانشمند به کشورش بازگردد و از تجربه‎هایش تعریف کند، به این ترتیب همه مردم خواهند گفت که این یک کپی است، و او نیاز به چنین چیزی نداشت. بنابراین تصمیم می‎گیرد که اصلاً در این باره صحبت نکند، و این فکر عاقلانه‎ای بود.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۰ساعت 19:10  توسط سعید از برلین  | 

 

سایه.
 
   البته درخشش آفتاب در کشورهای داغ متفاوت‎تر از نوع درخشش آن در کشور ماست. رنگ مردم کاملاً قهوه‎ای مایل به قرمز می‎گردد، آری، مردم در داغترین سرزمین‎ها مانند آفریقائی‎ها سیاه می‎گردند. مرد دانشمندی از سرزمین‎های سرد اما به داغترین کشور آمده بود. او حالا فکر می‎کرد که آنجا هم می‎تواند مانند خانه خود در اطراف راه برود؛ اما بزودی این فکر را از سر خارج می‎کند. او و همه مردم دانا مجبور بودند در خانه بمانند. درها و کرکره پنجره‎ها در طول روز بسته می‎ماندند؛ چنین به نظر می‎آمد که تمام خانه در خواب است یا اینکه اصلاً کسی در خانه نیست. او در خیابانی باریک با خانه‎های بلند زندگی می‎کرد و خانه‎ها طوری ساخته شده بودند که خورشید از صبح تا شب بر آنها می‎تابید؛ واقعاً غیر قابل تحمل بود!
   مرد دانشمند از سرزمین‎های سرد ـ او مرد جوان و باهوشی بود ـ تقریباً معتقد بود که انگار درون اجاق گداخته‎ای نشسته است. گرما او را می‎خورد؛ و او کاملاً لاغر شده بود. حتی سایه‎اش هم آب رفته بود و خیلی کوچک‎تر از زمانی که آنها در سرزمین خود بودند شده بود؛ خورشید سایه را هم می‎خورد. ـ آنها تنها در شب وقتی خورشید غروب می‎کرد شروع به زندگی می‎کردند. ـ
   دیدن آورده شدن چراغ به اتاق هنگام غروب یک لذت واقعی بود، سایه خود را روی دیوار کش می‎داد، آری حتی تا سقف، او اینگونه خود را دراز می‎ساخت. سایه برای بدست آوردن نیرو باید خود را کش می‎داد. مرد دانشمند به بالکن می‎رفت تا خود را آنجا کش بدهد، و به محض پیدا شدن ستاره‎ها از میان هوای شفاف و زیبا به نظرش می‎آمد که دوباره زنده شده است. مردم بر روی تمام بالکن‎های خیابان‎ها پدیدار می‎شدند ـ و در سرزمین‎های داغ هر پنجره‎ای یک بالکن دارد ـ؛ زیرا که آدم به هوا محتاج است، حتی اگر هم به داشتن رنگ قهوه‎ای مایل به قرمز عادت کرده باشد. بالا و پائین خیابان همه جا زنده می‎گشت. کفاش و خیاط، همه مردم به خیابان می‎آمدند، میزها و صندلی‎ها بیرون آورده می‎شد، چراغ‎ها روشن می‎گشتند، بله، بیش از هزار چراغ نور می‎دادند، یکی صحبت می‎کرد، یکی می‎خواند؛ مردم قدم می‎زدند، ماشین‎ها عبور می‎کردند، خرها یورتمه می‎رفتند: دیلینگ دیلینگ! زیرا آنها زنگوله به گردن داشتند. آنجا مرده‎ها را با خواندن دعا به گور می‎سپردند، پسران جوان گلولههای آتشین شلیک می‎کردند، و ناقوس‎های کلیسا به صدا آمده بودند؛ حالا در خیابان زندگی واقعی حکمفرما بود! فقط در یک خانه، درست روبروی خانه مرد دانشمند سکوت کاملاً برقرار بود. اما در آن خانه باید کسی زندگی می‎کرد، زیرا بر روی بالکن گلدان‎هائی قرار داشت که با وجود گرمای شدید آفتاب تر و تازه بودند، و این نمی‎توانست بدون آنکه کسی به آنها آب بدهد ممکن باشد، بنابراین باید کسی در خانه باشد که به آنها آب بدهد. پنجره بالکن آنجا شب‎ها باز می‎گشت، اما داخل خانه تاریک بود، حداقل اتاق جلوئی. از درون خانه صدای موسیقی به گوش می‎آمد که به نظر مرد غریبه دانشمند موسیقی‎ای زیبا و بی‎مانند بود. اما احتمالاً آن هم فقط یک تخیل بیش نبود؛ زیرا برای او در سرزمین‎های گرم همه چیز زیبا و بی‎همتا بود، به شرطی که فقط خورشید در آنجاها وجود نمی‎داشت. صاحب‎خانه‎ی مرد غریبه می‎گفت که او هم نمی‎داند چه کسی خانه روبروئی را اجاره کرده است، مردم کسی را آنجا نمی‎بینند، و در باره موسیقی معتقد بود که به طرز وحشتناکی خسته کننده است. "درست مانند این است که کسی بنشیند و قطعه‎ای را تمرین ‎کند، قطعه‎ای که قادر به زدنش نیست. اما مدام همان یک قطعه را بنوازد و با خود فکر کند که آن را فرا خواهد گرفت. اما هرچه هم تمرین کند باز مؤفق به اجرای آن نشود."
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:58  توسط سعید از برلین  | 

همسفر.(13)
 
   آنشب تمام شهر چراغانی و آذین شده بود، سربازها با تفنگ‎هایشان رو به هوا شلیک می‎کردند و جوان‎ها ترقه می‎ترکاندند، و حاضرین در قصر غذا و مشروب می‎خوردند، همدیگر را هل می‎دادند و بالا و پائین می‎پریدند. تمام مردان شیک پوش و دوشیزگان زیبا با همدیگر می‎رقصیدند، و آوازی که در سالن می‎خواندند را می‎شد از فاصله بسیار دوری شنید:
   "اینجا دختران زیبای فراوانی وجود دارند،
   و می‎خواهند یک دور کوچک برقصند.
   مرا ببوس! دختر زیبا،
   مانند چرخی بچرخ، فقط اخم نکن!
   به دورم بچرخ، مانند خورشید به دور جهان
   بچرخ، تا وقتی که پاشنه کوچک کفش‎هایت بیفتند!
   اما شاهزاده خانم جادو شده بود و اصلاً یوهانس را دوست نداشت. همسفر در این باره فکر کرده بود، از این رو سه قطعه پر از بال‎های قو و شیشه کوچکی حاوی چند قطره به یوهانس می‎دهد و می‎گوید که او باید در جلوی تخت عروسی خود یک کاسه بزرگ پر از آب قرار دهد و قطرات درون شیشه و سه قطعه پر را درون آن بیندازد و باید وقتی شاهزاده خانم میخواهد روی تختخواب بیاید او را هول کوچکی بدهد تا روی کاسه آب بیفتد و او باید سه بار سر شاهزاده خانم را در آب کاسه فرو کند، بعد شاهزاده خانم از بند جادو  رها و عاشق او خواهد شد.
   یوهانس آنچه را که همسفرش گفته بود انجام می‎دهد؛ وقتی یوهانس سر شاهزاده خانم را زیر آب فرو می‎کند او فریاد بلندی می‎کشد و به یک قوی سیاه رنگ با چشمانی درخشان تبدیل می‎شود که تلاش می‎کرد خود را از دست یوهانس نجات دهد. وقتی قو برای بار دوم سرش را از آب خارج می‎کند کاملاً سفید رنگ شده و فقط یک لکه سیاه بر گردنش باقی مانده بود. یوهانس از خدا یاری می‎جوید و برای سومین بار سر قو را در آب فرو می‎کند و در این لحظه قو به زیباترین شاهزاده خانم چهان تبدیل می‎شود. او جذاب‎تر و مهربان‎تر از قبل بود و با چشمان زیبای اشگ‎آلود از یوهانس بخاطر نجاتش از بند جادو تشکر می‎کند.
   صبح روز بعد پادشاه پیر با تمام وزرایش می‎آید و تبریک گفتنش چند ساعت طول می‎کشد. بعد همسفرش پیش آنها می‎آید، او عصائی در دست و کولهای بر پشت حمل می‎کرد. یوهانس او را چندین بار میبوسد و می‎گوید که او اجازه رفتن ندارد و باید پیش آنها بماند، زیرا که او بانی اصلی تمام خوشبختی‎ اوست. اما همسفر سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: "نه، حالا وقت من به اتمام رسیده است. من فقط بدهکاریم را پرداختم. آیا آن مرده را که مردان بدجنس قصد آزارش را داشتند به یاد میآوری؟ تو هرچه داشتی برای اینکه او بتواند در گور آرامش بیابد دادی. من آن مرده هستم!"
   و یکباره محو می‎شود.
   جشن عروسی یک ماه طول میکشد. یوهانس و شاهزاده خانم همدیگر را از صمیم قلب دوست داشتند و پادشاه پیر هم روزهای خوش زیادی را با خوشی زندگی کرد و اجازه میداد نوههایش روی زانویش اسبسواری و با عصای سلطنتی‎اش بازی کنند. و یوهانس هم پادشاه سراسر امپراتوری گشت.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:29  توسط سعید از برلین  | 

همسفر.(12)
 
   شاهزاده خانم بعد از رقصیدن باید به خانه می‎رفت وگرنه نبودنش در قصر فاش می‎گشت. جادوگر می‎گوید که می‎خواهد او را مشایعت کند تا به این ترتیب بتوانند بیشتر با هم باشند.
   سپس آن دو در هوای طوفانی به سمت قصر پرواز می‎کنند و همسفر یوهانس در راه با هر سه شاخه همراه خود آنها را می‎زد. جادوگر هرگز در چنین هوای تگرگی‎‎ای بیرون نبود! بیرون قصر جادوگر از شاهزاده خانم خداحافظی می‎کند و آهسته به او می‎گوید: "به سر من فکر کن!" اما همسفر یوهانس آن را می‎شنود، و درست در لحظه‎ای که شاهزاده خانم از پنجره داخل اتاقش می‎شود و جادوگر دوباره قصد بازگشت می‎کند ریش سیاهش را می‎گیرد و با شمشیر بقدری سریع سر کریه‎اش را از بدن جدا می‎سازد که جادوگر اصلاً فرصت دیدن او را پیدا نمی‎کند. همسفر یوهانس بدن جادوگر را برای ماهی‎ها به دریا می‎اندازد، اما سرش را فقط داخل آب می‎کند و بعد در بقچه ابریشمی خود می‎پیچد و با خود به مهمان‎خانه می‎برد و بعد دراز کشیده و به خواب می‎رود.
   او صبح روز بعد بقچه را به یوهانس می‎دهد، اما از او قول می‎گیرد که آن را فقط پس از طرح سؤال شاهزاده خانم باز کند.
   تعداد زیاد از مردم در سالن قصر چنان تنگ در کنار هم جمع شده بودند که مانند دسته تربچه‎های به هم بسته شده دیده می‎شدند. قضات در روی صندلی‎های راحتی نشسته و سرشان را به بالش نرمی تکیه داده بودند، و پادشاه پیر لباسی نو بر تن داشت، تاج طلائی و عصای سلطنتی‎اش تمیز و برق انداخته شده بودند، همه چیز حالتی از سرور به خود گرفته بود، اما شاهزاده خانم چهره‎ای رنگ‎پریده و لباسی به سیاهی ذغال مانند لباس عزاداری‎ها بر تن داشت.
   شاهزاده خانم از یوهانس می‎پرسد "بگو ببینم، من به چه چیزی فکر کردم؟" و او فوری بقچه‎اش را باز می‎کند، اما وقتی سر زشت جادوگر از آن خارج می‎گردد یوهانس خودش هم شوکه می‎شود. با نمایان گشتن سر بریده جادوگر عرق سردی بر اندام حاضرین در سالن می‎نشیند، زیرا که نگاه کردن به آن وحشتناک بود. اما شاهزاده خانم مانند سنگ نشسته بود و قادر به صحبت کردن نبود. عاقبت از جا برمی‎خیزد و دستش را به دست یوهانس می‎دهد، زیرا که او به سؤال درست جواب داده بود. شاهزاده خانم نگاهش را برمی‎گرداند و آه بلندی می‎کشد: "حالا تو شوهر من هستی! و ما می‎خواهیم امشب جشن عروسی را بر پا سازیم!"
   پادشاه پیر می‎گوید: "این کار خیلی خوبی‎ست! و ما می‎خواهیم این کار امشب انجام گیرد!". حاضرین هورا می‎کشند، ارکستر سلطنتی شروع به نواختن می‎کند، ناقوس‎ها به صدا می‎آیند، و زنان شیرین‎یساز شمع‎های سیاه را از روی شیرین‎هایشان برمی‎دارند، زیرا که حالا شادی حکم‎فرما شده بود! سه گاو نر با تعداد زیادی مرغابی و مرغ کباب شده در وسط میدان قرار داده می‎شود و هر کس می‎توانست قطعه‎ای از آن ببرد و بخورد. از فواره حوض میدان شرابی عالی فواره می‎زد، و مردم در ازاء یک شلینگ خرید شش نان شیرینی مجانی دریافت می‎کردند، نان شیرین‎هائی که درونشان کشمش بود.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 18:28  توسط سعید از برلین  | 

همسفر.(11)
 
   آن شب هم مانند شب قبل گذشت. وقتی یوهانس به خواب رفت، همسفرش به تعقیب شاهزاده خانم پرداخت و او را محکم‎تر از بار قبل ‎زد، زیرا که او این بار دو شاخه را با خود برداشته بود و شاهزاده خانم را با آنها می‎زد. هیچکس او را ندید، اما او همه چیز را ‎شنید. شاهزاده خانم قصد داشت فردا به دستکش خود فکر کند و او هنگام تعریف خواب خود برای یوهانس این را به او گفت. حالا یوهانس ‎توانست دوباره جواب صحیح را بدهد و در تمام قصر شادی کودکانه‎ای برقرار می‎گردد. مردم درست همانطور که پادشاه دیروز پشتک زده بود پشتک می‎زنند؛ اما شاهزاده خانم بر روی مبل افتاده بود و میل به گفتن یک کلمه را هم نداشت. ـ حالا همه چیز به این بستگی داشت که یوهانس به سومین سؤال هم جواب صحیح بدهد. آیا یوهانس می‎توانست فردا هم مؤفق گردد؟  اگر او مؤفق به دادن جواب صحیح می‎شد می‎توانست با شاهزاده خانم زیبا عروسی کند و بعد از مرگ پادشاه هم فرمانروای سراسر کشور گردد. و اما اگر جواب غلط بدهد، به این ترتیب کشته خواهد شد و جادوگر چشمان آبی زیبایش را خواهد خورد.
   یوهانس به موقع خود را برای خواب آماده می‎سازد، دعای شبانگاهی‎اش را می‎خواند و کاملاً آرام و راحت می‎خوابد؛ اما همسفرش بال‎های قو را به پشت خود محکم می‎بندد، شمشیر را به کمر می‎آویزد، هر سه شاخه را برمی‎دارد و به سمت قصر پرواز می‎کند.
   آن شب هوا بسیار تاریک و چنان طوفانی بود که شیروانی های بام خانه‎ها به پرواز آمده بودند، و درختان باغ، جائی که اسکلت‎ها آویزان بودند مانند نی در باد تکان می‎خوردند و غرش عصبانی رعد در سراسر شب قطع نگشت. حالا پنجره اتاق باز می‎شود و شاهزاده خانم به پرواز می‎آید. چهره‎اش مانند مرگ رنگ‎پریده بود، اما به طوفان می‎خندید و به نظر می‎آمد که طوفان برایش به اندازه کافی وحشی نیست؛ شنل سفید رنگش مانند بادبان بزرگ یک کشتی می‎چرخید، اما همسفر یوهانس او را با سه شاخه چنان می‎زد که خون از جای زخم‎ها به زمین می‎چکید، و شاهزاده خانم به زحمت می‎توانست پرواز کند، اما عاقبت خود را به کوه می‎رساند.
   "هوا طوفانی‎ست و تگرگ می‎بارد. من هرگز در چنین هوائی بیرون نبوده‎ام."
   جادو گر می‎گوید: "آدم می‎تواند از چیزهای خوب هم خیلی بدست آورد!". حالا شاهزاده خانم برای جادوگر تعریف می‎کند که خواستگارش نوبت دوم را هم صحیح جواب داده است؛ و اگر فردا باز جواب صحیح بدهد، به این ترتیب یوهانس برنده خواهد شد و او نمی‎تواند دیگر به سمت کوه بیاید و نمی‎تواند دیگر مانند همیشه تمرین سحر و جادو کند و به این خاطر کاملاً غمگین است.
   جادوگر می‎گوید: "فردا اما خواستگارت نباید درست حدس بزند! من چیزی پیدا خواهم که هرگز به فکر او نخواهد رسید! و یا اینکه او باید جادوگر بزرگ‎تری از من باشد. و حالا می‎خواهیم خوش بگذرانیم". سپس هر دو دست شاهزاده خانم را در دست‎هایش می‎گیرد و در میان جن‎ها با آن کلاه مضحک و شمع‎های رویشان که در اطراف سالن بودند به رقصیدن می‎پردازد؛ عنکبوت‎های سرخ هم روی دیوارها با خوشحالی به این سو آن سو می‎پریدند. جغدها بر طبل می‎کوبیدند، جیرجیرک‎ها آواز می‎خواندند، و ملخ‎های سیاه‎رنگ ساز دهنی می‎نواختند. بالماسکه جالبی بود.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:4  توسط سعید از برلین  | 

همسفر.(10)
 
   بعد از آنکه مدتی از رقصیدن می‎گذرد، شاهزاده خانم برای جادوگر تعریف می‎کند که خواستگار تازه‎ای برایش پیدا شده است و از او می‎پرسد برای خواستگار فردا به چیز باید فکر کند.
   جادوگر می‎گوید: "گوش کن، حالا می‎خواهم چیزی به تو بگویم! تو باید به چیز خیلی آسانی فکر کنی، به چیزی که به ذهنش خطور نکند. به یکی از کفش‎هایت فکر کن. او نمی‎تواند این را حدس بزند. و بعد تو دستور زدن گردنش را می‎دهی؛ اما فراموش نکن، وقتی فردا دوباره پیشم می‎آئی، چشم‎هایش را برایم بیاور، زیرا می‎خواهم آنها را بخورم!"
   شاهزاده خانم تعظیم بلندی می‎کند و می‎گوید که چشم‎ها را فراموش نخواهد کرد. جادوگر حالا دروازه کوه را دوباره باز می‎کند، اما همسفر یوهانس شاهزاده خانم را تعقیب می‎کند و چنان شدید او را با شاخه می‎زند که شاهزاده به خاطر تگرگی بودن هوا آه‎های عمیقی می‎کشید! و تا جائی که می‎توانست عجله می‎کرد تا به اتاقش برسد. همسفر اما مجدداً به سمت مسافرخانه پرواز می‎کند، به جائی که یوهانس هنوز خوابیده بود. او بال‎هایش را دوباره از شانه‎هایش باز می‎کند، بر روی تخت دراز می‎کشید و  چون خسته بود زود به خواب می‎رود.
   صبح زود فردای آن شب یوهانس از خواب بیدار می‎شود. همسفر او هم بیدار می‎شود و تعریف می‎کند که خواب بسیار عجیبی از شاهزاده خانم و کفش وی دیده است و از یوهانس خواهش می‎کند که به شاهزاده خانم بگوید که آیا به کفشش فکر کرده بوده است! زیرا آن چیزی بود که او از جادوگر در کوه شنیده بود، اما نمی‎خواست از آن به یوهانس چیزی تعریف کند. به این دلیل او از یوهانس خواهش می‎کند بپرسد که آیا او به کفشش فکر کرده است یا نه.
   یوهانس می‎گوید: "من می‎توانم این را مانند هر سؤال دیگری از او بپرسم. شاید آنچه تو در خواب دیده‎ای کاملاً صحیح باشد، اما من همیشه به خدای مهربان اطمینان دارم، او به من کمک خواهد کرد! با این وجود می‎خواهم از تو خداحافظی کنم، زیرا اگر جواب اشتباهی بدهم بعد دیگر دیدنت برایم ناممکن خواهد گشت!"
   آنها همدیگر را می‎بوسند و یوهانس از میان شهر به طرف قصر می‎رود. تمام سالن از مردم پر شده بود؛ قضات روی صندلی‎های راحتی خود نشسته بودند و چون باید خیلی فکر می‎کردند بنابراین سرشان را به بالشی از پر قو تکیه داده بودند. پادشاه ایستاده بود و چشمان از اشگ تر شده‎اش را با دستمال سفید رنگی خشک می‎کرد. حالا شاهزاده خانم وارد می‎شود. او زیباتر از دیروز بود و خیلی دوستانه به همه سلام می‎دهد، اما یوهانس با او دست می‎دهد و می‎گوید: "صبح‎ات به خیر!"
   حالا یوهانس باید حدس می‎زد که شاهزاده خانم به چه چیزی فکر کرده است. خدایا، او چه دوستانه به یوهانس نگاه می‎کرد! اما هنوز کلمه «کفش» که از دهان یوهانس خارج شد به پایان نرسیده بود که چهره شاهزاده خانم مانند گچ سفید می‎گردد و تمام بدنش به لرزش می‎افتد، اما این هیچ کمکی نمی‎توانست به او کند، زیرا که یوهانس صحیح حدس زده بود!
   آه که پادشاه پیر چه خوشحال شد! او پشتکی لذت‎بخش و جانانه می‎زند و مردم برای او و یوهانس که برای اولین بار به سؤال جواب درست داده بود کف می‎زنند.
   همسفر او هم بعد از شنیدن این خبر خیلی خوشحال می‎شود؛ اما یوهانس دست‎هایش را به هم می‎چسباند و از خدا تشکر می‎کند، از خدائی که در دو آزمایش دیگر مطمئناً به او کمک خواهد رساند. چون روز بعد روز دوباره حدس زدن بود. 
           
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 0:43  توسط سعید از برلین  | 

همسفر.(9)
 
   سکوت مرگ‎باری بر تمام شهر حاکم بود و ساعت یک ربع به دوازده را نشان میداد. پنجره گشوده میشود و شاهزاده خانم با شنلی بزرگ و سفید و بالهائی سیاه و دراز بر بالای شهر به سمت کوه بزرگی به پرواز می‎آید. اما همسفر یوهانس خود را نامرئی می‎سازد، طوریکه شاهزاده خانم نمی‎توانست او را ببیند، و به دنبال او پرواز می‎کند و با شاخه‎ای که همراه خود داشت چنان شاهزاده خانم را می‎زد که از محل هر ضربه خون بیرون می‎جهید. اوه! چه پروازی بود! باد طوری در شنل شاهزاده خانم می‎پیچید که انگار در بادبان قایقی می‎پیچد، و او را می‎چرخاند، و نور ماه از میان شنل‎اش پیدا بود.
   شاهزاده خانم با هر ضربه شاخه بر بدنش می‎گفت: "چه تگرگی! چه تگرگی!". و این ضربه‎ها حقش بود. ولی عاقبت به کوه می‎رسد و با مشت به آن می‎کوبد. هنگام باز شدن دروازه‎ای در کوه صدائی مانند رعد در فضا می‎پیچد. شاهزاده خانم داخل کوه می‎شود و مرد غریبه هم به دنبالش، زیرا او نامرئی بود و هیچکس نمی‎توانست او را ببیند. آنها از دالان بزرگ و درازی که دیوارهایش نور عجیبی پخش می‎کردند عبور می‎کنند. نورها هزاران عنکبوتی بودند که بر روی دیوارها بالا و پائین می‎رفتند و مانند آتش می‎درخشیدند. حالا آنها داخل سالن بزرگی که از طلا و نقره ساخته شده بود می‎شوند. گل‎ها به بزرگی گل آفتاب‎گردان بودند، به رنگ سرخ و آبی و از دیوارها می‎درخشیدند. اما کسی نمی‎توانست گل‎ها را بچیند، زیرا که شاخه‎ها مارهائی زشت و زهری بودند و گل‎ها نیز شعله آتشی بودند که از حلقوم مارها خارج می‎گشت. سراسر سقف را کرم‎های شب‎تاب و خفاش‎هائی پوشانده بودند که با بال‎های نازکشان بال‎بال می‎زدند و واقعاً شگفت‎انگیز دیده می‎گشتند. در وسط سالن یک تخت سلطنت قرار داشت که پایه‎هایش را چهار اسب تشکیل می‎دادند، خود تخت سلطنت از شیشه سفید شیری رنگی بود و مخده‎هایش موش‎های کوچک و سیاه‎رنگی بودند که دم‎های همدیگر را گاز می‎گرفتند. بر بالای تخت سلطنت سقف قرمز رنگی بافته شده از تار عنکبوت قرار داشت که حشرات سبز رنگ زیبا و کوچک درخشانی آن را تزئین می‎دادند. جادوگر پیری که بر روی تخت سلطنت نشسته بود تاجی بر سر زشت‎اش قرار داشت و یک عصای سلطنتی در دستش نگه داشته بود. او بوسه‎ای بر پیشانی شاهزاده خانم می‎زند و به او اجازه می‎دهد که در کنارش بر روی تخت پر زرق و برق سلطنت بنشیند، و بعد موسیقی نواخته می‎شود. ملخ‎های بزرگ سیاه‎رنگی سازدهنی می‎زدند، و جغدها چون طبل نداشتند به شکم خود می‎کوفتند. کنسرت عجیب و غریبی بود. جن‎های کوچک و سیاه‎رنگی که بر روی کلاهشان شمعی قرار داشت در اطراف سالن می‎رقصیدند. هیچکس نمی‎توانست همسفر یوهانس را ببیند. او پشت تخت سلطنتی ایستاده بود و همه چیز را می‎شنید. درباریان حالا داخل می‎شوند، آنها خیلی زیبا و شیک بودند، اما اگر کسی دقیق به آنها نگاه می‎کرد، متوجه می‎گشت که از چه تشکیل شده‎اند. آنها چیزی نبودند بجز دسته‎ای چوب جارو که بر سرشان کلمی قرار داده شده بود. جادوگر به آنها زندگی بخشیده و لباس پوشانده بود. اما این مهم نبود، زیرا آنها فقط برای کارهای حکومتی مورد استفاده قرار می‎گرفتند.
            
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 16:34  توسط سعید از برلین  | 

همسفر.(8)
 
   پادشاه پیر می‎گوید: "بفرما، حالا با چشمان خودت دیدی! عاقبتِ تو هم مانند اینها خواهد بود، پس بهتر است که از این کار بگذری. تو واقعاً غمگینم می‎کنی، و این چیزها خیلی حالم را بد می‎سازند!"
   یوهانس دست پادشاه پیر و مهربان را می‎بوسد و می‎گوید: همه چیز خوب پیش خواهد رفت، زیرا که او خیلی زیاد عاشق شاه‎زاده خانم است.
   در این وقت خود شاه‎زاده خانم با تمام خدمه‎هایش سوار بر اسب از راه می‎رسد؛ آنها از باغ بیرون می‎روند و یوهانس به او سلام می‎دهد. او خیلی مهربان بود و با یوهانس دست می‎دهد، و یوهانس بیشتر از قبل عاشق او می‎شود. برای یوهانس غیر ممکن بود که شاهزاده خانم بتواند آنطور که مردم پشت سرش می‎گفتند مانند یک جادوگر بیرحم و بدجنس باشد! سپس آنها به سالن می‎روند، و کودکان خدمت‎کار شکلات و شیرینی زنجفیلی تعارف می‎کنند، اما پادشاه پیر چنان غمگین بود که اصلاً نمی‎توانست چیزی بخورد؛ و شیرینی‎های زنجفیلی هم خیلی سفت بودند.
   بعد معین می‎شود که یوهانس فردا دوباره باید به قصر برود، و قضات و مشاورین هم باید همگی برای شنیدن جواب او و تصمیم گرفتن حاضر باشند. اگر یوهانس فردا جواب صحیح میداد، به این ترتیب باید دو بار دیگر برای حل معما به قصر میرفت، اما تا حال کسی نتوانسته بود به سؤال اول جواب درست بدهد و زندگی‎اش را باخته بود.
   یوهانس نگران نبود چه بر سرش خواهد آمد؛ برعکس بسیار خوشحال بود، فقط به شاهزاده خانم فکر میکرد و اعتقاد راسخ داشت که خدای مهربان به او کمک خواهد کرد، اما چگونه، البته او این را نمیدانست و مایل هم نبود به آن فکر کند. او هنگام بازگشت به مهمان‎خانه، جائی که همسفرش انتظار او را می‎کشید تقریباً تمام طول جاده را رقصید.
   یوهانس نمیتوانست از تعریف مهربانی و رفتار دوست‎داشتنی شاهزاده خانم با او و زیبائی بیحدش دست بکشد؛ او از حالا شدیداً آرزوی گذشتن سریع زمان و فرا رسیدن لحظه رفتن به قصر برای حل معما را می‎کرد.
   اما همسفر او سرش را تکان میداد و خیلی ناراحت بود. او گفت: "من دوستت دارم! ما میتوانستیم هنوز مدتها با هم بمانیم، ولی حالا باید تو را از دست بدهم! یوهانس بیچاره، من میتوانم گریه کنم، اما میخواهم امشب که شاید هم آخرین شب بودنمان با هم باشد خوشی تو را از بین نبرم. ما میخواهیم خوش بگذرانیم، خیلی خوش بگذرانیم، فردا بعد از رفتن تو هم میتوانم به اندازه کافی گریه کنم!"
   همه مردم شهر فوری این خبر را که یک خواستگار جدید برای شاهزاده خانم پیدا شده است شنیدند و به این دلیل غم و اندوه بزرگی در شهر حاکم بود. تئاتر بسته می‎شود، تمام زن‎های شیرینی‎ساز شمع‎های سیاه به روی شیرین‎هایشان قرار می‎دهند و پادشاه و کشیش‎ها در کلیسا برای دعا زانو به زمین می‎زنند. تمام جهان سوگوار بود، زیرا که سرنوشت یوهانس نمی‎توانست بهتر از عاقبت خواستگاران قبلی باشد.
   همسفر یوهانس نزدیک غروب شیشه بزرگی شراب درست می‎کند‎ و به یوهانس می‎گوید: "حالا می‎خواهیم واقعاً خوش بگذرانیم و به سلامتی شاه‎زاده خانم بنوشیم". اما یوهانس بعد از نوشیدن دو جام چنان خواب‎آلوده می‎گردد که دیگر برایش باز نگهداشتن چشم غیر ممکن بود و به خواب عمیقی فرو می‎رود. مرد غریبه او را آرام از روی صندلی بلند می‎کند و روی تخت می‎خواباند، و وقتی کاملاً شب فرا ‎رسید و هوا تاریک شد، دو بال بزرگ قو را برمی‎دارد و به شانه‎هایش محکم می‎بندد، شاخه‎های بزرگ را که از پیرزن گرفته بود در جیبش قرار می‎دهد، پنجره را باز می‎کند و مستقیم از بالای شهر به سمت قصر پرواز می‎کند و در گوشه‎ای کاملاً نزدیک به پنجره اطاق خواب شاه‎زاده خانم می‎نشیند. 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۰ساعت 19:20  توسط سعید از برلین  | 


 
همسفر.(7)
 
   یوهانس می‎گوید: "شاهزاده خانم زشت و بدجنس! واقعاً که باید تنبیه شدن با ترکه را احساس کند، این حتماً برایش مفید خواهد بود. اگر من به جای پادشاه پیر بودم حتماً از دستم کتک مفصلی نوش جان می‎کرد!"
   در همین لحظه آنها صدای هورا کشیدن مردم را از بیرون می‎شنوند. شاهزاده خانم از آنجا عبور می‎کرد، و چنان زیبا بود که همه مردم فراموش کرده بودند که چقدر بدجنس است و به این خاطر برایش هورا می‎کشیدند. دوازده دختر با لباس‎هائی از ابریشم سفید بر تن و یک گل لاله طلائی رنگ در دست سوار بر اسب‎هائی مانند ذغال سیاه‎رنگ از دو طرف شاهزاده خانم را همراهی می‎کردند؛ شاهزاده خانم خودش بر اسب مانند برف سفید رنگی سوار بود که با الماس و یاقوت سرخ تزئین شده بود، لباس اسب‎سواریش از طلای خالص بود، و شلاقی که در دست داشت طوری به چشم می‎آمد که انگار اشعه‎ای از خورشید است. تاج طلائی روی سرش مانند ستاره آسمان می‎درخشید، و بیش از هزاران بال‎ باشکوه به هم دوخته شده پروانه‎ها بالاپوشش را تشکیل می‎داد؛ اما خود او زیباتر از همه لباس‎هایش بود.
   وقتی چشم یوهانس به شاهزاده خانم می‎افتد، صورتش چنان سرخ می‎شود که انگار خون به رویش پاشیده‎اند، و او نمی‎توانست کلمه‎ای بیان کند. شاه‎زاده خانم کاملاً شبیه دختری دیده می‎شد که او در شب مرگ پدر در خواب دیده بود. او شاهزاده خانم را چنان جذاب می‎یابد که راه دیگری به جز عاشق شدن برایش باقی نمی‎ماند. او به خود می‎گوید این خبر که شاهزاده خانم می‎تواند مانند جادوگران بدجنس دستور به دار آویخته و یا گردن زدن خواستگاران خود را بدهد باید صد در صد دروغ باشد.
   "همه این اجازه را دارند به خواستگاری او بروند، حتی فقیرترین گداها. من هم می‎خواهم از این فرصت استفاده کنم و برای خواستگاری از او به قصر بروم!"
   همه او را از این کار منع می‎کردند و می‎گفتند مانند بقیه خواستگاران سرش را از دست خواهد داد. همسفرش هم می‎خواست او را از این کار منصرف سازد، اما یوهانس گفت که همه چیز خوب پیش خواهد رفت، و کفش و لباسش را با ماهوت پاک کن تمیز می‎کند، دست و صورتش را می‎شوید، موهای بلوند زیبایش را شانه می‎زند و بعد به تنهائی از میان شهر به سمت قصر می‎رود.
   وقتی یوهانس در میزند پادشاه پیر می‎گوید "داخل شوید!". یوهانس در را باز می‎کند، و پادشاه با لباس خواب و دمپائی دست‎باف به سمتش می‎آید. او تاج طلائی‎اش را بر سر داشت و عصای سلطنتی را در دست راست نگاه داشته بود. پادشاه می‎گوید "کمی صبر کن! بعد برای دست دادن به او عصا را به دست چپ خود می‎دهد. اما یوهانس هنوز علت آمدنش را تا به آخر نگفته بود که پادشاه شروع می‎کند به گریستن، و طوری سخت می‎گریست که عصای سلطنتی از دستش به زمین می‎افتد و مجبور می‎گردد چشمان گریانش را با لباس خوابش خشک کند. پادشاه پیر بیچاره!
   پادشاه می‎گوید: "از این کار بگذر! بر تو هم همان خواهد رفت که بر دیگران گذشت!". بعد یوهانس را با خود برای نشان دادن تفرجگاه دخترش می‎برد. آنجا وحشتناک دیده می‎شد! بر روی شاخه‎های بالائی هر درخت سه یا چهار پرنس که نتوانسته بودند جواب درست به پرسش‎های شاهزاده خانم بدهند از گردن آویزان بودند و هر بار باد می‎وزید، استخوان‎ها طوری به صدا می‎افتادند که پرندگان کوچک به وحشت افتاده و دیگر هرگز جرئت آمدن به این باغ را نمی‎کردند؛ و در گلدان‎ها جمجمه‎هائی قرار داشتند که پوزخند می‎زدند. این برای یک شاهزاده خانم باغ عجیب و غریبی بود.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۰ساعت 14:7  توسط سعید از برلین  | 

همسفر.(6)
 
   همسفر یوهانس نیز انگشتان دستش را در هم فرو کرده در حال دعا از فراز جنگل‎ها و شهر به نور گرم خورشید نگاه می‎کرد. در این لحظه ناگهان در بالای سرشان صدای شیرین عجیبی طنین می‎اندازد. آنها به بالای سر خود نگاه می‎کنند: یک قویِ سفید و بزرگ در فضا معلق بود؛ قو زیبا بود و چنان قشنگ آواز می‎خواند که مانندش را آنها قبلاً از هیچ پرنده‎ای نشنیده بودند. اما صدا آهسته و آهسته‎تر می‎گشت؛ پرنده زیبا سرش را به پائین خم می‎کند و کاملاً آهسته پیش پایشان می‎افتد و می‎میرد.
   "چه بال‎های مجللی. برای بال‎های سفید و بزرگ این پرنده پول خوبی می‎دهند. من می‎خواهم بال‎ها را برای خود بردارم! می‎بینی چه خوب شد که من شمشیر را درخواست کردم!" و بعد با یک ضربه دو بال را از بدن قو جدا می‎سازد و برای خود برمی‎دارد.
   حالا آنها کیلومترها بر روی کوه‎ها راه می‎روند تا اینکه روبرویشان یک شهر بزرگ با بیشتر از صدها برج که مانند نقره در نور خورشید می‎درخشیدند می‎بینند. در میانه شهر یک قصر مرمری مجلل وجود داشت که از طلای خالص پوشیده شده بود و پادشاه در آن زندگی می‎کرد.
   یوهانس و همسفرش نمی‎خواستند فوری به داخل شهر بروند، بلکه در کنار دروازه شهر به مهمان‎خانه‎ای رفتند تا لباس‎هایشان را عوض کنند، زیرا آنها می‎خواستند وقتی از داخل شهر عبور می‎کنند زیبا دیده شوند. صاحب مهمانخانه برایشان تعریف کرد که پادشاه آنقدر مرد خوبی‎ست که نمی‎تواند به کسی آسیب بزند، اما دخترش، بله، خدا به داد برسد، شاه‎زاده خانم خیلی بدجنسی‎ست. البته از زیبائی به اندازه کافی برخوردار است، هیچکس نمی‎تواند مانند او چنین زیبا و جذاب باشد، اما این چه کمکی می‎تواند بکند، او مانند جادوگر بدجنسی‎ست که در از دست رفتن جان بسیاری از پرنس‎ها مقصر بوده است. به همه اجازه خواستگاری از خودش را داده بود. همه می‎توانستند برای این کار به قصر بروند، برای او فرقی نمی‎کرد، می‎توانست خواستگار یک پرنس باشد و یا یک گدا، اما شاهزاده خانم فقط با کسی حاضر به ازدواج بود که قادر به حل سه معما می‎گشت، و بعد این مرد می‎توانست بعد از مرگ پادشاه جانشین او و حاکم تمام سرزمین گردد. اما وقتی خواستگار قادر به حل معماها نمی‎گردید به دستور او به دار آویخته و یا گردن زده می‎شد، تا این اندازه شاهزاده خانم زیبا بدجنس بود. پدرش، پادشاه پیر، به این خاطر خیلی غمگین بود، اما او نمی‎توانست دخترش را از بد بودن و بدی کردن بازدارد، و یک بار هم گفته بود که نمی‎خواهد کوچک‎ترین کاری با خواستگارانش داشته باشد، و دخترش می‎تواند آنچه را که می‎خواهد انجام دهد.
   و حالا هر بار وقتی پرنسی برای حل معما و بدست آوردن شاهزاده خانم می‎آید، با دادن جواب‎های غلط به دار آویخته یا گردن زده می‎شود؛ زیرا به آنها قبلاً هشدار داده شده بود و آنها می‎توانستند از خواستگاری چشم‎پوشی کنند. پادشاه پیر بخاطر این درد و رنج طوری غمگین بود که هر ساله یک روز کامل را با تمام سربازانش زانو بر زمین می‎زد و دعا می‎کرد که دخترش آدم خوبی شود، اما شاهزاده خانم اصلاً چنین قصدی نداشت. پیرزنانی که شراب می‎نوشند، شرابشان را قبل از نوشیدن کاملاً سیاه می‎کردند، اینطور آنها غمگین بودند، و بیش از این هم نمی‎توانستند کاری انجام دهند.  
  
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۰ساعت 10:8  توسط سعید از برلین  | 

همسفر.(5)
 
   هنگامی که شب فرا رسید و در مهمان‎خانه همه به خواب رفته بودند، ناگهان کسی شروع به آه کشیدن عمیقی می‎کند، و از این کار دست نمی‎کشد تا همه برای دانستن اینکه چه کسی چنین آه می‎کشد از خواب بیدار می‎شوند. خیمه‎شب‎باز به طرف تئاتر کوچک خود می‎رود، زیرا که صدای آه کشیدن از آن سمت می‎آمد. تمام عروسک‎های چوبی، پادشاه و نگهبانانش نامرتب آنجا قرار داشتند، و آنها بودند که چنین رقت‎انگیز آه می‎کشیدند و با چشمان شیشه‎ای خود خیره نگاه می‎کردند، زیرا می‎خواستند که مانند ملکه به آنها هم کمی پماد مالیده شود تا بتوانند به تنهائی خود را حرکت دهند. ملکه پیش پای همسفر یوهانس زانو زد، تاج طلائی مجلل‎اش را از سر برداشت و خواهش کرد: "این را از من قبول کنید، اما به همسر و نگهبانان او هم کمی پماد بمالید!". در این وقت مرد بیچاره‎ای که تئاتر و تمام عروسک‎ها به او تعلق داشتند نتوانست کاری به جز گریستن انجام دهد، زیرا که بخاطر ملکه خیلی متأسف شده بود و قول می‎دهد اگر مرد غریبه به چهار/پنج عروسکش پماد بمالد تمام پولی را که فرداشب بدست خواهد آورد به او خواهد داد. اما همسفر یوهانس می‎گوید که چیزی بیشتر از شمشیری که مرد بر کمرش بسته است نمی‎خواهد، و وقتی آن را گرفت به شش عروسک پماد مالید، و آنها توانستند فوری طوری شروع به رقصیدن کنند که همه دخترهای انسان‎های زنده‎ای که رقصیدنشان را تماشا می‎کردند مجبور به رقصیدن با آنها گشتند. درشکه‎چی و آشپزها رقصیدند، گارسون و خدمت‎کاران، تمام مهمان‎ها، و بیلچه مخصوص ذغال و انبر نیز رقصیدند، اما این دو فوری بعد از برداشتن اولین قدم به زمین افتادندـ بله، شب سرگرم کننده‎ای بود.ـ صبح روز بعد یوهانس و همسفرش از میان جنگل‎های کاج به سمت کوه‎های بلند به راه می‎افتند. آنها تا حدی بالا رفته بودند که مناره‎های کلیسا در زیر پایشان مانند تمشک‎های کوچک قرمز رنگ در میان سبزه‎ها دیده می‎گشتند، و آنها می‎توانستند نقاط دور شهر را ببینند، صدها کیلومتر دورتر را، جائی که آنها هنوز نرسیده بودند! ـ این همه زیبائی جهان را یوهانس با هم یکجا هرگز ندیده بود، و خورشید از میان هوای آبی و تازه با گرمی می‎درخشید، و او از میان کوه‎ها می‎شنید که شکارچیان در بوق شیپوری خود می‎دمند، و این صدا بقدری زیبا و دلنواز به گوش می‎آمد که اشگ از شادی در چشم‎هایش جمع گشت و مجبور شد بگوید: "ای خدای خوب و مهربان! من مایلم ببوسمت، زیرا تو خیلی به ما خوبی می‎کنی، و به ما تمام این چیزهای باشکوه موجود در جهان را داده‎ای!"
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:38  توسط سعید از برلین  | 

همسفر.(4)
 
   پیرزن می‎گوید "برای پمادت قیمت زیادی معین کردی!" و سرش را بطور کاملاً عجیبی تکان می‎دهد؛ او راضی به دادن شاخه‎ها به مرد غریبه نبود. اما با پای شکسته آنجا افتادن هم چندان جالب نبود. بنابراین شاخه‎ها را به او می‎دهد، و هنوز لحظه‎ای از مالیدن پماد بر روی پا نگذشته بود که پیرزن از جا برمی‎خیزد و خیلی بهتر از قبل به رفتن ادامه می‎دهد. پماد فوق‎العاده‎ی بود و در هیچ داروخانه‎ای نمی‎شد آن را پیدا کرد و خرید.
   حالا یوهانس از همسفرش می‎پرسد: "شاخه‎ها به چه دردت می‎خورند؟"
همسفرش می‎گوید: "این سه شاخه گیاه خیلی زیبا هستند! و من چون جوان مضحکی هستم به این چیزها خیلی علاقه ‎دارم!"
   و به این ترتیب آنها مسافت طولانی‎ای را پیموده بودند که یوهانس می‎گوید "ببین، ابرها چه تند در حال پیش آمدن‎اند!" و روبرویش را نشان می‎دهد "آنها ابرهای ضخیم و وحشتناکی هستند!"
   همسفرش می‎گوید: "نه، آنها ابر نیستند، بلکه کوه هستند. کوه‎های زیبای بزرگی که آدم می‎تواند بر قله‎شان از میان ابرها خارج شود و به هوای تازه برسد! باور کن، خیلی با شکوه است! ما مطمئناً تا فردا به آنجا خواهیم رسید!"
   "اما آنطور که دیده می‎شد مقصد چنان نزدیک هم نبود؛ آنها هنوز تا قبل از رسیدن به کوه‎ها، جائیکه جنگل‎های سیاه‎رنگ خود را به سوی آسمان می‎کشیدند و صخره‎هائی بزرگ‎تر از یک شهر در آنجا وجود داشت مجبور به یک روز پیاده‎روی بودند. رسیدن به آنجا مقدار زیادی تلاش طلب می‎کرد، بنابراین یوهانس و همسفرش ابتدا برای استراحت کردن و جمع‎آوری نیرو برای راهپیمائی فردا به مهمان‎خانه‎ای می‎روند.
   عده زیادی در طبقه همکف مهمان‎خانه، جائیکه می‎شد مشروب نوشید حاضر بودند، زیرا آنجا مردی بود که نمایش عروسکی انجام می‎داد؛ او تازه تئاتر کوچکش را برپا ساخته بود و همه دور او نشسته بودند تا یک نمایش کمدی تماشا کنند. اما در جلوترین ردیف یک قصاب چاق نشسته بود، و در واقع در بهترین محل. سگش با آرواره‎های قوی ـ اوه، چه ترسناک این سگ به اطراف خود نگاه می‎کرد! ـ  در کنار او نشسته بود و چشمانش مانند بقیه تماشاچیان از تماشا درشت شده بود.
   حالا نمایش شروع شده بود، صحنه زیبائی از یک پادشاه و یک ملکه که بر تخت سلطنت باشکوهی نشسته و تاج طلائی بر سر و شنل‎های درازی بر تن داشتند نمایش داده می‎شود. عروسک‎های چوبی بامزه‎ای با چشمان بزرگ شیشه‎ای و سیبیل‎هائی که دو گوشه‎شان به سمت گونه‎ها پیش رفته بودند در کنار تمام درها ایستاده و آنها را باز و بسته می‎کردند تا بتواند هوای تازه به داخل اتاق‎ها وارد شود. این صحنه واقعاً زیبا و اصلاً هم غمناک نبود، اما، درست لحظه‎ای که ملکه از جایش بلند می‎شود و بر روی زمین شروع به راه رفتن می‎کند، یکباره ـ بله، فقط خدا می‎داند که سگ قوی هیکل با خود چه فکری کرد، که با یک جهش به داخل تئاتر کوچک می‎پرد، ملکه را از میان اندام لطیفش به دندان می‎گیردـ و بعد صدای "تق توق!" به گوش می‎رسد. صحنه وحشتناکی بود!
   مرد بیچاره‎ای که عروسک‎ها به او تعلق داشتند شوکه و بخاطر ملکه‎اش غمگین شده بود، زیرا که ملکه از زیباترین عروسک‎هایش بود، و حالا این سگ قوی و وحشتناک سر ملکه را کنده بود. همسفر یوهانس بعد از رفتن مردم می‎گوید که او می‎تواند عروسک را دوباره تعمیر کند؛ سپس کوزه کوچکش را از کوله‎پشتی درمی‎آورد و با پمادی که روی پای شکسته پیرزن مالیده بود بر روی عروسک می‎مالد. بلافاصله عروسک دوباره تعمیر و سالم می‎شود، بله، حتی می‎تواند به تنهائی تمام اندامش را حرکت دهد، و دیگر لازم نبود کسی نخ‎هایش را این سمت و آن سمت بکشد. عروسک مانند انسانِ زنده شده بود، فقط با این اختلاف که نمی‎توانست حرف بزند. مردی که عروسک‎های تئاتر به او تعلق داشت خیلی خوشحال گشت؛ او دیگر اصلاً مجبور به نگهداشتن عروسک نبود، بله، حالا عروسک می‎توانست به تنهائی برقصد. کاری که هیچکدام دیگر از عروسک‎ها نمی‎توانستند انجام دهند.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:2  توسط سعید از برلین  | 

همسفر.(3)
 
   دور تا دور جاهائی که ماه می‎توانست از میان درختان روشن سازد پریان کوچک و نازی شادمانه بازی می‎کردند و بودن او در آنجا ناراحت‎شان نمی‎ساخت، آنها خوب می‎دانستند که او انسان خوب و پاکی‎ست، زیرا که فقط انسان‎های شریر اجازه دیدن پریان را نداشتند. بعضی از آنها از انگشت دست هم بزرگ‎تر نبودند و بر موهای دراز بلوندشان تاجی طلائی قرار داشت؛ آنها دو به دو بر روی قطره‎های بزرگ شبنم که بر روی برگ‎ها و علف‎های بلند قرار داشتند تاب می‎خوردند. گاهی یکی از قطرات شبنم سر می‎خورد و پائین می‎افتاد، و وقتی آنها در میان برگ‎های بلند علف‎ها می‎افتادند از میان اجتماع کوچک‎شان صدای خنده و سر و صدا برمی‎خواست. منظره بسیار جالبی بود! آنها آواز می‎خواندند و او تمام داستان‎های زیبا و خردمندانه‎ای را که در ایام کودکی خوانده بود خیلی شفاف به یاد می‎آورد. عنکبوت‎های بزرگ رنگی با تاج‎هائی نقره‎ای رنگ بر سر باید از یک سمت پرچین به سمت دیگر پل‎های هوائی طولانی و قصر می‎تنیدند، و وقتی شبنم لطیفی رویشان می‎افتاد مانند شیشه در نور شفاف ماه می‎درخشید. زمان به این نحو می‎گذشت تا اینکه آفتاب در آمد. سپس پریان کوچک در غنچه‎های گل‎ها خزیدند و باد پل‎ها و قصرهایشان را که مانند تارهای عنکبوت در هوا معلق بودند با خود ‎برد.
   یوهانس تازه از جنگل خارج شده بود که صدای قوی مردانه‎ای از پشت سرش گفت: "سلام، رفیق! به کجا سفر می‎کنی؟"
   یوهانس جواب داد: "در جهان پهناور! من نه پدر دارم و نه مادر، من جوان فقیری‎ام، اما خدای مهربان کمکم خواهد کرد!"
   مرد غریبه می‎گوید: "من هم می‎خواهم در جهان پهناور سفر کنم! آیا مایلی با هم سفر کنیم؟"
   یوهانس می‎گوید "البته!" و با هم به رفتن ادامه می‎دهند. آنها بزودی دوستان خوبی می‎شوند، زیرا که هر دو انسان‎های خوبی بودند. اما یوهانس متوجه می‎گردد که مرد غریبه خیلی باهوش‎تر از اوست؛ او تقریباً تمام جهان را دیده بود و می‎توانست در باره همه چیز حرف بزند. خورشید مستقیم در آسمان می‎درخشید که آنها برای خوردن صبحانه در زیر یک درخت نشستند. در این وقت پیر زنی از راه می‎رسد. اوه، او چه پیر و خمیده بود. او عصائی در دست داشت و یک بسته هیزم که در جنگل جمع‎آوری کرده بود بر پشت خود حمل می‎کرد. پیش‎بندش بالا رفته بود و از زیر آن سه شاخه بزرگ و نازک گیاه سرخس و درخت بید دیده می‎شد. وقتی او کاملاً نزدیک می‎شود، پایش سر می‎خورد، به زمین می‎افتد و جیغ بلندی می‎کشد، زیرا که پای پیرزن بیچاره و فقیر شکسته بود.
   یوهانس فوری به پیرزن می‎گوید که آنها او را به خانه‎اش حمل خواهند کرد، اما مرد غریبه کوله‎پشتی‎اش را باز می‎کند، کوزه کوچکی از آن خارج ساخته و می‎گوید او پمادی دارد که فوری پای او را دوباره شفا خواهد داد، طوریکه بتواند به تنهائی به خانه برود، البته طوری که انگار هرگز پایش نشکسته است. به شرطی که او آن سه شاخه‎ای را که زیر پیش‎بندش دارد به او هدیه کند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 19:41  توسط سعید از برلین  | 

همسفر.(2)
 
   در کنار در حیاط کلیسا یک فقیر پیر ایستاده و به عصای زیر بغل خود تکیه داده بود. یوهانس تمام شیلینگ‎های نقره‎ای‎اش را به او می‎دهد و خرم و خوشحال به رفتن ادامه می‎دهد.
   هوا نزدیک غروب بطور وحشتناکی منقلب می‎گردد. یوهانس عجله می‎کند تا سرپناهی بیابد، اما خیلی زود شب تاریک از راه می‎رسد و او عاقبت کلیسای کوچکی را که کاملاً تنها بر تپه‎ای بنا شده بود می‎بیند، در کلیسا خوشبختانه نیمه باز بود و او خود را از شکاف آن به داخل می‎لغزاند؛ او می‎خواست آنجا بماند تا هوا بهتر شود.
   او به خود می‎گوید "اینجا در گوشه‎ای خواهم نشست! من خیلی خسته‎ام و به کمی استراحت کردن محتاجم" و بعد می‎نشیند، کف دو دستش را به هم می‎چسباند و دعای شبانه‎اش را می‎خواند و لحظه‎ای بعد بدون آنکه متوجه شود به خواب می‎رود، در حالی که در بیرون رعد می‎غرید و برق آسمان و زمین را روشن می‎ساخت.
   وقتی او دوباره در نیمه‎های شب از خواب بیدار گشت طوفان خوابیده و هوا خوب شده بود و ماه از پنجره‎ها به داخل کلیسا نور پخش می‎کرد. در وسط کلیسا یک تابوت رو باز با مرد مرده‎ای در آن قرار داشت. این صحنه یوهانس را نترساند، زیرا که او دارای وجدان پاکی بود و خوب می‎دانست که مرده‎ها هرگز به کسی آسیب نمی‎رسانند و این مردم زنده و ستمکارند که به دیگران شر روا می‎دارند. و دو نفر از این مردم زنده حالا در کنار مرد مرده‎ ایستاده بودند. آن دو مرد می‎خواستند کار شریرانه‎ای با مرده انجام دهند. آنها می‎خواستند مرده بیچاره را از تابوت خارج ساخته و جلوی در کلیسا پرت کنند.
   یوهانس می‎پرسد: "چرا می‎خواهید این کار را بکنید؟ این کار شریرانه و بدی‎ست. بخاطر عیسی مسیح او را راحت بگذارید!"
   آن دو مرد زشت‎خو و زشت‎رو گفتند: "آه، چه حرف‎های تو خالی‎ای! او به ما کلک زده! به ما بدهکار بوده و نمی‎تونست بدهی‎شو برگردونه؛ این کم نبود، حالا افتاده و مرده و ما حتی یک شیلینگ هم نمی‎تونیم بدست بیاریم. به همین خاطر می‎خوایم ازش انتقام بگیریم، باید مثل سگ جلوی در کلیسا پرتش کنیم!"
   یوهانس می‎گوید: "من پنجاه تالر بیشتر ندارم! این تمام پولی‎ست که من به ارث برده‎ام، و حاضرم با کمال میل آن را به شما بدهم، به شرطی که به من قول صادقانه بدهید مرد مرده را راحت می‎گذارید. من بدون پول هم می‎توانم زندگی کنم؛ من سالمم و اندامی قوی دارم و خدای مهربان هم کمکم خواهد کرد."
   آن دو مرد زشت می‎گویند: "باشه، اگر تو واقعاً بدهکاریشو تقبل کنی ما هم راحتش می‎ذاریم، می‎تونی مطمئن باشی!" و به این ترتیب پولی را که یوهانس به آنها داد گرفتند، با صدای بلند به خوش‎قلبی‎ش خندیدند و از آنجا رفتند؛ اما یوهانس دوباره جسد را در تابوت مرتب کرد، دست‎های مرده را روی هم بر روی سینه‎اش قرار داد، بعد از او خداحافظی کرد و با احساس رضایت به رفتن خود از میان جنگل بزرگ ادامه داد.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 14:58  توسط سعید از برلین  | 

همسفر.(1)
 
   یوهانس صبح زود روز بعد وسائل کم خود را می‎بندد و تمام ارث خود را که شامل پنجاه تالر Taler و چند شیلینگ نقره‎ای بود در جیب جا می‎دهد، او می‌خواست با آن به جهانگردی بپردازد. اما او ابتدا به گورستان و پیش قبر پدر می‎رود، دعائی برای آمرزش روح او می‎خواند و می‎گوید: "خداحافظ پدر عزیز! من می‎خواهم همیشه یک انسان خوب باشم. از خدای مهربان خواهش کن که رستگارم سازد!"
   در مزرعه، از جائی که او می‎رفت، تمام گل‎ها تازه و زیبا در زیر نور آفتاب ایستاده بودند و سر خود را در باد خم می‎کردند، طوری که انگار می‎خواهند بگویند: "به طبیعت خوش آمدی! آیا اینجا زیبا نیست؟"
   اما یوهانس یک بار دیگر برای دیدن کلیسای قدیمی برمی‎گردد، کلیسائی که در آن وقتی خیلی کوچک بود غسل تعمید شده بود، جائی که او هر یکشنبه با پدر پیرش رفته و ترانه‎های مذهبی خوانده بود. در این وقت او جن کوچک کلیسا را با کلاه قیفی کوچک قرمز رنگش در یکی از سوراخ‎های برج ایستاده می‎بیند؛ یوهانس دستش را سایه‎بان چشم‎هایش می‎سازد تا نور خورشید چشمش را نزند و بعنوان خداحافظی سرش را تکان می‎دهد. جن کوچک کلاه کوچک قرمز رنگش را در هوا تکان می‎دهد، دستش را روی قلبش می‎گذارد و به نشان آرزوی سلامتی زیاد و سفری خوش بوسه‎های فراوانی با دست برایش می‎فرستد.
   یوهانس حالا به چیزهای زیبا و فراوانی که در جهان پهناور و باشکوه خواهد دید فکر می‎کرد و همچنان پیش می‎رفت، آنقدر دور که تا حال در عمرش نرفته بود؛ او نه شهرهائی را که از آنها می‎گذشت می‎شناخت و نه انسان‎هائی را که با آنها برخورد می‎کرد. حالا او در غربت بود.
   شب اول باید بر روی دسته‎ای خرمن خشک در مزرعه می‎خوابید، او بستر دیگری نداشت. اما او می‎گفت که اتفاقاً جای خیلی قشنگی بود و پادشاه هم نمی‎توانست جای بهتری داشته باشد. تمام مزرعه با نهر، با خرمن‎های خشک و با آسمان آبی بر روی آن یک اتاق خواب زیبائی بود. چمن سبز با گل‎های سفید و سرخ کوچک فرش اتاق خواب بود، بوته آقطی و بوته گل سرخ وحشی دسته گل‎ها بودند، و تمام نهر با آب شفاف و تازه درونش لگن آب او بود، جائیکه نی‎ها خود را خم می‎کردند و به او صبح بخیر و شب بخیر می‎گفتند. ماه آن بالا یک لامپ بزرگ شبانه در زیر لحاف آبی رنگ بود و حداقل پردها را نمی‎توانست به آتش بکشد. یوهانس می‎توانست با آرامش کامل بخوابد، و این کار را هم کرد و دوباره وقتی بیدار گشت که خورشید درآمده بود و تمام پرنده‎های کوچک اطراف او "صبح بخیر، صبح بخیر! هنوز خوابیدی؟" می‎خواندند.
   ناقوس‎ها مردم را به کلیسا رفتن دعوت می‎کردند؛ یکشنبه بود؛ مردم برای شنیدن خطبه می‎رفتند و یوهانس هم به همراهشان رفت، با آنها آواز خواند و به کلام خدا گوش سپرد، و به نظرش چنین آمد که انگار در کلیسای خودش است، جائی که او غسل تعمید داده شده و همرا پدرش آواز خوانده بود.
   در حیاط کلیسا گورهای زیادی بودند، و بر روی تعدای از آنها علف رشد کرده بود. در این وقت یوهانس به قبر پدر خود که روزی شبیه به این گورها خواهد گشت فکر کرد. به این خاطر نشست و علف‎ها را کند، صلیب‎های چوبی‎ای را که افتاده بودند دوباره بر جا نشاند و در حالی که با خود میاندیشید: "حالا که من نمی‎توانم از قبر پدر نگهداری و تزئینش کنم شاید کسی پیدا شود و همین کار را با گور پدر کند!" و دسته گل‎هائی را که باد به کناری برده بود برداشته و سر جایشان بر روی گورها نهاد.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:35  توسط سعید از برلین  | 

همسفر.
 
   یوهانس بیچاره بسیار غمگین بود، زیرا پدرش سخت بیمار بود و بیش از چند ساعت برای زندگی کردن فرصت نداشت. هیچکس بجز آن دو در آن اتاق کوچک نبود. چراغ روی میز در اواخر شب نزدیک به خاموش شدن بود.
   پدر بیمار می‎گوید: "یوهانس، تو برایم پسر خوبی بودی! خدای مهربان در زندگی همچنان به تو کمک خواهد کرد!" و با چشمانی جدی و نرم به او نگاه می‎کند، بعد نفس عمیقی می‎کشد و می‎میرد؛ چنین به نظر می‎آمد که انگار به خواب رفته است. اما یوهانس گریه می‎کرد، زیرا حالا او در تمام جهان هیچکس را نداشت، نه پدر نه مادر، نه خواهر و نه برادر. یوهانس بیچاره! او در کنار تختخواب روی زانوهایش نشسته بود و دست پدر فوت شده را می‎بوسید و اشگ می‎ریخت؛ اما عاقبت در حالی که سرش روی لبه تخت قرار داشت چشمانش بسته می‎گردند و به خواب می‎رود.
   در این وقت او خواب عجیبی می‎بیند، او می‎بیند که چگونه ماه و خورشید به او تعظیم می‎کنند، و او پدرش را دوباره تازه و سالم می‎بیند و صدای خنده‎اش را می‎شنود، درست مانند زمان‎هائی که او سر حال بود و می‎خندید. دختری دوست‎داشتنی با تاج طلائی بر روی موهای زیبا و بلندش دست خود را به دست یوهانس می‎دهد، و پدرش می‎گوید: "می‎بینی، چه عروسی بدست آوردی؟ او زیباترین عروس در تمام جهان است!" در این لحظه او از خواب بیدار می‎شود و تمام آن چیزهای زیبا ناپدید می‎گردند، پدرش فوت شده و با بدنی سرد روی تختخواب قرار داشت و هیچکس پیش او نبود؛ یوهانس بیچاره!
   یک هفته بعد مرده به خاک سپرده می‎شود؛ یوهانس پشت تابوت راه می‎رفت. دیگر هرگز نمی‎توانست پدر خوبش را ببیند، پدری که او را خیلی دوست می‎داشت. او می‎شنود که چطور خاک بر گور پدر می‎ریختند، و هنوز گوشه‎ای از تابوت را می‎دید، اما با ریختن آخرین بیلچه خاک به درون گور آن هم ناپدید می‎گردد؛ در این لحظه او آنچنان غمگین بود که قلبش انگار می‎خواست از هم بدرد. سپس سرودی از انجیل خوانده می‎شود. و بقدری این سرود زیبا به گوش می‎آمد که اشگ در چشمان یوهانس جمع گشت، او گریست، و این دردش را تسکین داد. نور خورشید بر روی درختان سبز می‎تابید، طوری که انگار می‎خواهد بگوید:
   "رنگ آبی آسمان چه زیباست. حالا پدرت در آن بالاست و از خدای مهربان درخواست رفاه و سعادتت را می‎کند!"
   یوهانس می‎گوید: "من می‎خواهم همیشه انسان خوبی باشم! بعد من هم به آسمان پیش پدرم خواهم رفت، و چه لذت‎بخش خواهد گشت وقتی ما دوباره همدیگر را ببینیم! چقدر زیاد حرف برای تعریف کردن برایش دارم و چه زیاد او همه چیز را به من نشان خواهد داد، و چه با شکوه خواهد بود تعلیم دادنش در آسمان، همانگونه که او روی زمین انجام می‎داد. آه، چه شادی بزرگی خواهد بود!"
   یوهانس این صحنه را کاملاً واضح در پیش چشمانش ‎می‎دید و در حالیکه هنوز اشگ‎ بر گونه‎هایش جاری بود لبخند می‎زد. پرنده‎های کوچک بر بالای درختان بلوط نشسته بودند و آواز می‎خواندند "جیک، جیک!". آنها خوشحال بودند، هرچند در یک مراسم خاکس‎پاری شرکت داشتند اما خوب می‎دانسیتند که مرد مرده حالا در آسمان و دارای بال است، بال‎هائی خیلی بزرگ‎تر و زیباتر از بال خودشان، و می‎دانسیتند که او حالا خوشبخت است، زیرا او بر روی زمین آدم خوبی بوده و به این خاطر آنها خوشحال بودند. یوهانس پرواز پرندگان از روی درخت سبز به سوی جهان را می‎دید و هوس پرواز کردن با آنها را داشت. اما او اول یک صلیب بزرگ چوبی می‎تراشد تا آن را بر گور پدر بنشاند، و وقتی او آن را در شب به گورستان می‎برد قبر پدر را با شن و دسته‎های گل تزئین شده می‎یابد. این را مردم غریبه انجام داده بودند، زیرا آنها هم پدر مهربان را که حالا مرده بود دوست می‎داشتند.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:39  توسط سعید از برلین  | 

مادر بزرگ.
 
   مادر بزرگ خیلی پیر است، او چین و چروک زیادی دارد و موهایش مانند برف کاملاً سفید است، اما چشم‎هایش مانند دو ستاره می‎درخشند؛ بله آنها در واقع خیلی زیباتر از ستاره‎اند، آنها چنان لطیف‎اند که نگاه کردن به آنها قلب را تسکین می‎دهد. او زیباترین داستان‎ها را می‎داند و یک لباس با گل‎های بزرگ بزرگ بر تن دارد که از جنس ابریشم است و با هر تکان لیز می‎خورد. مسلم است که مادر بزرگ خیلی می‎داند، زیرا که او خیلی بیشتر از پدر و مادر زندگی کرده است. مادر بزرگ یک کتاب شعر با جلدی کلفت و نقره‎ای دارد و اغلب از روی آن می‎خواند. یک گل رز کاملاً پهن و خشک شده‎ای در میان کتاب قرار دارد که به زیبائی گل‎های رزی که در جاگلدانی شیشه‎ای قرار داده نیست و با این وجود دوستانه‎ترین لبخندها را می‎زند. بله، در این مواقع در چشمان مادر بزرگ اشگ جمع می‎شود. آیا می‎دانی به چه خاطر مادر بزرگ دوست دارد به این گل خشک شده نگاه کند؟ هر بار وقتی اشگ‎های مادر بزرگ بر روی گل می‎ریزند رنگ گل تازه‎تر شده، بعد منبسط می‎گردد و تمام اتاق از رایحه‎اش پر می‎شود، دیوارها طوری که انگار گرد و غبارند ناپدید می‎گردند، و دور تا دور سبز می‎شود، جنگلی باشکوه، جائی که خورشید در میان برگ‎ها بازی می‎کند و مادر بزرگ ـ بله او کاملاً جوان است، یک دختر دوست‎داشتنی با موهای بلوند و فرفری، با گونه‎هائی گلگون، زیبا و دلپذیر، هیچ گل رزی تازه‎تر از او نمی‎تواند باشد. اما چشم‎ها، چشم‎های لطیف و نجیب، بله آنها هنوز همان چشم‎های مادر بزرگند. در کنار او یک مرد نشسته است، کاملاً جوان، قوی و زیبا؛ او در حال دادن یک گل رز به مادر بزرگ است و مادر بزرگ در حال لبخند زدن، ـ اما مادر بزرگ که این شکلی نمی‎خندد. ـ بله، حالا همان لبخند آنجاست. مرد زیبا رفته است، گل سرخ در میان کتاب شعر جای دارد، و مادر بزرگ ـ بله، دوباره آنجا نشسته است، یک زن پیر، و گل رز خشک شده را که داخل کتاب قرار دارد تماشا می‎کند.
   حالا مادر بزرگ درگذشته است. ـ او در روی صندلی راحتی نشسته بود و داستان بلند و زیبائی را تعریف می‎کرد: او گفت "و حالا قصه ما به سر رسید. من خیلی خستهام، حالا بگذار کمی بخوابم!" و بعد پشت خود را به صندلی تکیه داد و آرام نفس کشید؛ او خوابید. اما ساکت و ساکتتر شد و چهرهاش پر از صلح آرامش و شادی گشت، مانند این بود که انگار نور خورشید بر آن می‎تابید، و در این وقت گفتند که او مرده است.
   او در تابوت سیاهی قرار داده می‎شود. پیچیده شده در پارچه کتان سفیدی آنجا قرار می‎گیرد؛ او خیلی زیبا دیده می‎شد ولی چشمانش بسته بود؛ حالا چین و چروک‎ها از بین رفته بودند و او با لبخندی در اطراف دهان دراز کشیده بود. موهایش خیلی سفید و نقره‎ای رنگ و خیلی زیبا بود و دیدن او ترس ایجاد نمی‎کرد، او همان مادر بزرگ عزیز و مهربان بود. و کتاب شعر را به درخواست خودش در تابوت گذاردند، گل رز در داخل کتاب بود و بدین شکل مادر بزرگ به خاک سپرده شد.
   بر روی گور، نزدیک دیوار کلیسا بوته گل سرخی کاشتند که پر از غنچه بود. بلبلی بر روی آن آواز می‎خواند و از کلیسا صدای زیبای ارگ به گوش می‎آمد. ماه نور خود را بر گور ‎پاشاند؛ اما مرده خود را نشان نداد. هر کودکی می‎توانست در شب با خیال راحت آنجا رفته و یک گل سرخ از کنار دیوار کلیسا بچیند. یک مرده از ما زندها بیشتر می‎داند؛ مرده از ترسی که هنگام دیدن مرده‎ها به ما دست می‎دهد آگاهند. مرده‎ها از همه ما بهتر هستند، و به این دلیل پیشمان نمی‎آیند زیرا که بر روی تابوت‎ها و درون آن‎‎ها نیز پر از خاک است. کتاب شعر با صفحاتش به گرد و غبار مبدل شده اما بر روی آن هنوز گل‎های رز تازه می‎رویند، بر روی آن بلبل‎ها می‎خوانند. آدم به مادر بزرگ پیر و چشمان همیشه جوان و لطیف‎اش فکر می‎کند. چشم‎ها هرگز نمی‎توانند بمیرند. چشمان ما روزی دوباره چشمان مادر بزرگ را خواهند دید، چنان زیبا و جوان مانند زمانی که او برای اولین بار گل رز تازه را بوسید، گلی که حالا گرد و غبار گشته و در گور است.    
 
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 17:16  توسط سعید از برلین  | 

سوپِ پوست سوسیس.(9)
 
   جغد بر همه چیز بطور مساوی تسلط کافی داشت؛ او به من ثابت کرد که نگهبان حتی نمی‎تواند بدون قیف چیزی در پاکت بریزد و بطور مفتضحانه‎ای به خود تلقین کرده و فکر می‎کند که جغد برج قدیمی او می‎باشد! پختن سوپ از سوسیس کار بزرگی باید باشد و با این حال اما کار کوچکی‎ست! من از او درخواست دستورالعمل تهیه این سوپ را کردم و او برایم چنین توضیح داد: از پوست سوسیس سوپ پختن تنها یک اصطلاح عامیانه انسان است که معانی مختلفی از آن می‎توان درک کرد و هرکس فکر می‎کند که تفسیرش صحیح‎ترین است. اما در کل چیز بی‎اهمیتی‎ست!
   من عمیقاً مضطرب شده بودم و پرسیدم: بی‎اهمیت؟. حقیقت همیشه لذتبخش نیست اما از والاترین‎هاست، این را هم جغد پیر به من گفت. من به حرف او فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که من برای یافتن حقیقت به چیزی بیشتر از توانائی در تهیه سوپ از پوست سوسیس نیاز دارم. بعد با عجله از آنجا به راه افتادم تا به موقع به خانه برسم و بهترین و والاترین را به اینجا بیاورم: حقیقت را! موش‎ها خلق روشنفکری هستند و پادشاه در روشنفکری در رأس آنهاست. او قادر است بخاطر حقیقت هم که شده مرا به همسری خود انتخاب کند!"
   موش کوچکی که هنوز اجازه صحبت کردن به او داده نشده بود می‎گوید: "حقیقت تو دروغ است! من می‎توانم سوپ را تهیه کنم و این کار را هم خواهم کرد!"
طرز تهیه سوپ.
 
   موش سوم می‎گوید: "من به سفر نرفتم. من در کشور ماندم، تنها راه درست این است! به سفر کردن احتیاجی نیست، اینجا هم می‎شود همه چیز بدست آورد. من ماندم! من دانش خود را نه از موجودات فراطبیعی بدست آورده‎ام، نه آن را در اثر خوردن آموخته‎ام و نه با جغدها صحبت کرده‎ام. من آن را با فکر خودم بدست آوردم. حالا دیگ را روی اجاق بگذارید و در آن آب بریزید، کاملاً تا لبه! چوب داخل اجاق را آتش بزنید! خوب، حالا بگذارید آب گرم شود تا به جوش آید. حالا پوست سوسیس را داخل دیگ بیندازید! و حالا لطفاً اعلیحضرت پادشاه موش‎ها شخصاً دم‎شان را در آب جوش داخل کرده و آن را هم بزنند! هرچه بیشتر هم بزنند سوپ هم قوی‎تر خواهد شد. هیچ هزینه‎ای ندارد، و به هیچ وسیله‎ای هم احتیاج نیست، فقط هم بزنید!
   پادشاه می‎پرسد: "آیا نمی‎شود کس دیگری این کار را انجام دهد؟"
   موش جواب می‎دهد: "نه! این نیرو تنها در دم پادشاه موش‎ها قرار دارد!"
   آب به جوش آمد، و پادشاه موش‎ها در کنار دیگ ایستاده بود. منظره خیلی خطرناکی بود! او دمش را راست می‎کند، همانطور که موش‎ها در انبار شیر وقتی که با دم خود سرشیر را از کاسه می‎گیرند و بعد آن را می‎لیسند. اما او دمش را فقط تا بخار داغ دیگ نزدیک ساخته بود که با عجله دوباره آن را کنار می‎کشد و می‎گوید: "البته که تو ملکه من خواهی گشت! برای تهیه سوپ می‎توانیم تا پنجاهمین سال ازدواجمان صبر کنیم، سپس فقرای مملکتم چیزی دارند که بتوانند با آن خوشحال بشوند و این یک شادی پایدار خواهد گشت!"
   و به این ترتیب آنها ازدواج کردند؛ اما بعضی از موش‎ها بعد از رسیدن به خانه‎‎های خود می‎گفتند که باید به جای سوپ سوسیس آن را سوپ دم موش می‎نامیدند! این و بعضی از چیزهائی که گفته می‎شدند را آن دو  خیلی خوب می‎یافتند اما بعضی چیزها را نه، مثلاً این را: "من می‎توانستم آن را اینطور یا که آنطور تعریف کنم."
   این انتقادی بود که موش‎ها می‎کردند، و البته انتقاد کردن بعد از روی دادن واقعه همیشه آسان است.
   این داستان در سراسر جهان پیچید، نظرات در باره آن مختلف بود، اما خود داستان به همان صورت یکسان ماند و این در کارهای بزرگ و کوچک از مهمترین‎هاست، و همینطور برای تهیه سوپ از پوست سوسیس. اما هرگز نباید توقع تشکر داشت!
 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 14:34  توسط سعید از برلین  | 

سوپِ پوست سوسیس.(8)
 
   فکر ‎کنم که حوصله زندانی سر رفته بود و من مهمان مقبولی برایش بودم. او با خرده نان، با صوت زدن و کلمات ملایم ترغیبم می‎کرد پیش‎اش بروم؛ او از بودن من خیلی خوشحال بود! من به او اطمینان پیدا کردم و با هم دوست شدیم. او نان و آب خود را با من قسمت می‎کرد و به من پنیر و سوسیس می‎داد. من زندگی خوشی داشتم؛ اما عمدتاً این ارتباط خوب بین من و او بود که مرا جذب خود ساخته بود. او می‎گذاشت که من بر روی دست و بازو و در آستینش‎هایش به این سو آن سو بروم. و به من اجازه داد روی ریش‎اش بخزم و مرا دوست دختر کوچلوی خود می‎نامید، او مرا خیلی دوست داشت، و چنین چیزی دو سویه است. من قصد از سفر را فراموش کرده و پوست سوسیس‎ام را هم در یک شکاف روی زمین گم کردم و فکر کنم هنوز هم آنجا باشد. من می‎خواستم آنجا پیش زندانی بمانم. اگر من می‎رفتم بعد زندانی بیچاره دیگر کسی را نداشت و این در جهان خیلی فقیرانه است! بنابراین من ماندم، اما او نماند. آخرین بار خیلی غمگین با من صحبت کرد؛ او دو برابر به من نان و پنیر داد و حتی بوسه‎ای از روی کف دستش به سویم پرتاب کرد؛ او رفت و دیگر هرگز بازنگشت و نمی‎دانم چه بر سرش آمد. بعد من دوباره پیش زندانبان رفتم، اما نمی‎بایست به او اعتماد می‎کردم. هرچند او مرا در دستش گرفت، اما مرا در چرخ و فلکی داخل قفس قرار داد. این چرخ و فلک چیز وحشتناکی‎ست. می‎دوی و می‎دوی اما به جائی نمی‎رسی و گذشته از این مسخره‎ات هم می‎کنند!
   نوه زندان‎بان دختر کوچک و مهربانی بود، با موهائی طلائی و فرفری، چشمانی شاد و دهانی خندان. او به داخل قفس زشت من نگاهی انداخت و گفت "موش کوچلوی بیچاره" و درقفس را باز کرد ـ و من روی کناره پنجره پریدم و از طریق ناودان از آنجا خارج شدم. من تنها به آزادی فکر می‎کردم و نه به قصدی که از سفر کردن داشتم.
   هوا تاریک و شب در حال فرا رسیدن بود. در برجی قدیمی شب را گذراندم؛ آنجا یک نگهبان و یک جغد زندگی می‎کردند. من به هیچیک از این دو نمی‎توانستم اطمینان کنم، مخصوصاً به جغد. جغد مانند گربه‎ای است که تنها عیب او موش خوردن است. اما در این باره می‎توان اشتباه کرد، و من هم اشتباه کرده بودم. این جغد، جغدی سالخورده، محترم و تحصیل کرده بود. او بیشتر از نگهبان و همچنین من می‎دانست. جغدهای کوچک‎تر در مورد هر چیز کوچکی بلند فریاد می‎کشیدند، اما چون جغد پیر احساس زیادی نسبت به خانواده‎اش داشت تنها حرف سختی که می‎توانست به آنها بزند این بود: "از پوست سوسیس سوپ نپزید". من خیلی اطمینانم به او جلب شده بود و از شکافی که نشسته بودم سلام کردم. او از این اعتماد من خوشحال شد، و به من اطمینان داد که حالا دیگر تحت حفاظت او قرار دارم. دیگر هیچ حیوانی اجازه اذیت کردن و خوردنم را نداشت، چون او خودش می‎خواست در زمستان وقتی که غذا نایاب می‎گردد مرا بخورد.
 
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 14:56  توسط سعید از برلین  | 

سوپِ پوست سوسیس.(7)
 
   من دوباره به وطن بازگشتم و به کتاب‎خانه رفتم، بلافاصله تقریباً یک رمان کامل را خوردم، البته فقط قسمت‎های نرم و اصلی آن را و پوسته و جلدش را باقی گذاردم. و بعد از هضم آن و یک رمان دیگر احساس می‎کردم که درونم چطور به جنبش افتاده است؛ و پس از خوردن مقدار کمی از سومین رمان من یک شاعر گشتم. این را من هم به خود گفتم و هم به دیگران. من سر درد داشتم. شکم درد داشتم، بقیه دردهائی را که داشتم دیگر نمی‎توانم به یاد ‎آورم. حالا دیگر من در این باره فکر می‎کردم که کدام داستان در ارتباط با یک پوست سوسیس مناسب خواهد بود، و بزودی فکرم پر شده بود از پوست سوسیس؛ ملکه مورچه‎ها یک ذهن غیر عادی داشته است. من مردی را به یاد آوردم که چوب کوچک سفید رنگی را در دهان قرار داد و بدین وسیله هر دو ناپدید گشتند، و با یادآوری این داستان افکارم به سمت تمام چوب‎های کوچک و پوست‎هائی ‎رفت که در داستان‎ها بدان‏‎ها اشاره شده است. کسی که شاعر باشد می‎تواند از این جریان یک شعر بسازد و من یک شاعرم، من با زحمت دادن به خود توانستم شاعر شوم. و حالا می‎توانم هر روز با پوست سوسیس یک داستان تقدیم کنم، بله، این یک سوپ است."
   پادشاه موش‎ها می‎گوید:و اما حالا می‎خواهیم از موش سوم بشنویم."
   در کنار آشپزخانه صدای "بیب، بیب" موشی می‎پیچد. موش کوچکی که همه فکر می‎کردند مرده است. چهارمین موش با عجله داخل می‎شود و هنگام دویدن از روی پوست سوسیس و نوار سیاه‎رنگی که برای یادبود او آنجا گذاشته بودند رد می‎شود. او روز و شب دویده بود، ولی در آخر مؤفق می‎شود با سوار شدن بر قطار باربری خود را آنجا برساند. او با فشار از میان موش‎ها خود را به جلو می‎کشاند، خیلی ژولیده به چشم می‎آمد. البته او پوست سوسیس‎اش را گم کرده بود ولی زبانش را نه؛ و بلافاصله شروع به تعریف می‎کند، انگار که بقیه فقط منتظر آمدن و تعریف کردن او بوده‎اند، همه چیز آنقدر غیر منتطره رخ می‎دهد که کسی فرصت نمی‎یابد جلوی او و یا حرف‎هایش را قبل از به پایان رسیدنشان بگیرد. حالا می‎خواهیم حرف او را بشنویم:
 
آنچه که چهارمین موش قبل از نوبت تعریف کرد.
 
   او گفت: "من فوری به شهری بزرگ رفتم. نام شهر را دیگر به یاد نمی‎آورم، من خیلی سخت می‎توانم اسامی را به خاطر بسپارم. از ایستگاه قطار همراه با کالاهای مصادره شده به سمت شهرداری آمدم، و آنجا پیش زندانبان رفتم. او از زندانی‎هایش تعریف می‎کرد، بخصوص از یکی از آنها که واژه‎های لاقیدانه‎ای بر زبان رانده بوده که بعدآً دیگران آن را به گوش او رسانده بودند. او گفته بود که همه چیز فقط یک سوپ از پوست سوسیس می‎باشد، و این سوپ می‎تواند خیلی راحت به قیمت از دست دادن سرش تمام شود. این علاقه‎ام را برای زندانی برانگیخت. به این خاطر از یک موقعیت خوب استفاده کرده و داخل سلول او شدم. در پشت درهای بسته همیشه یک سوراخ موش وجود دارد. زندانی رنگ پریده دیده می‎شد، ریشی بلند و چشمانی درخشان داشت. چراغ دود می‎کرد ولی دیوارها به آن عادت داشتند و نمی‎توانستند از آنچه که هستند سیاه‎تر شوند. زندانی عکس‎ها و اشعاری در سیاهی دیوار ‎با میخ کنده بود، سفید بر روی سیاه، اما من آنها را نخواندم. 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 21:45  توسط سعید از برلین  | 

 
سوپِ پوست سوسیس.(6)
 
   حالا من خودم را به درختی که از آن صحبت کردم نزدیک‎تر می‎سازم؛ درخت یک بلوط خیلی پیر با ساقه‎ای بلند و تاجی عظیم بود. من می‎دانستم که اینجا یک موجود زنده، یک زن زندگی می‎کند که عروس جنگل نامیده می‎گردد و با تولد درخت زاده و با مرگ آن می‎میرد. این موضوع را در کتاب‎خانه شنیده بودم. حالا من چنین درخت و چنین جانداری را می‎دیدم، او وقتی من را در نزدیک خود می‎بیند فریاد وحشتناکی می‎کشد، مانند تمام زن‎ها خیلی از موش می‎ترسید، اما او دلیل بیشتری از زن‎های دیگر برای این ترس داشت، زیرا من می‎توانستم درخت را که زندگی‎اش به آن وصل بود جویده و سوراخ کنم. من با او گرم و دوستانه صحبت کردم، به او قوت قلب دادم، و او مرا در دست ظریف‎اش نگاه داشت. وقتی متوجه شد به چه خاطر به این سفر دور و دراز پرداخته‎ام به من قول داد که شاید در همان شب یکی از دو گنجی را که در جستجوی‎شان بودم بدست آورم. او برایم تعریف کرد که فانتازوس Phantasus یکی از دوستان خوب او و برایش مانند خدای عشق می‎باشد. او گاهی اینجا برای استراحت چند ساعتی زیر درخت به استراحت می‎پرداخت. فانتازوس او را عروس جنگل و درخت درختان صدا می‎کرد. درخت پر گره و زیبا و قوی بلوط مورد علاقه او بود، ریشه‎های درخت خود را محکم و عمیق در زمین دوانده بود، ساقه و تاجش خود را در هوای تازه بالا کشیده و سوز برف و بادهای تیز و تابش گرم خورشید را همانطوری که باید شناخته شوند می‎شناخت. و آنجا در آن بالا پرندگان می‎خواندند و از کشورهای غریبه صحبت می‎کردند. لک لکی بر روی تنها شاخه پژمرده درخت لانه ساخته و آن را خیلی زیبا تزئین کرده بود. درخت ادامه می‎دهد: "فانتازوس به تمام این چیزها با کمال میل گوش می‎دهد. و این حتی برایش کافی نیست، من خودم باید به او از زندگی در جنگل تعریف کنم، از زمانی که هنوز کوچک بودم و درخت چنان لطیفی که یک گزنه می‎توانست مرا پنهان سازد تا همین روزها که چنین بزرگ و قوی ایستاده‎ام. حالا بیا اینجا در کنار استاد جنگل بشین و دقت کن: وقتی فانتازوس بیاید من موقعیتی پیدا خواهم کرد که یک پر از بال‎‎هایش بکنم. بعد تو آن را برمیداری، از این بهتر هیج شاعری بدست نیاورده است؛ـ سپس تو به اندازه کافی داری."
   موش کوچک ادامه می‎دهد: "و فانتازوس آمد، یک پر از بال او کنده شد و من آن را برداشتم. اما برای نرم شدن باید اول آن را در آب قرار می‎دادم، با این وجود هضم کردنش کار خیلی سختی بود، اما بالاخره آن را جویده و خوردم. به خود عذاب دادن بخاطر شاعر گشتن اصلاً کار ساده‎ای نیست و آنچه که باید بخاطرش درون خود کنی خیلی هم زیاد است. حالا از آن سه دو چیز را داشتم، هوش و فانتزی، و توسط این دو می‎دانستم که سومین چیز را در کتاب‎خانه باید یافت، زیرا مرد بزرگی گفته و نوشته بود: رمان‎هائی وجود دارند که تنها به این خاطر نوشته شده‎اند تا انسان‎ها را از ریختن اشگ‎های غیر ضروری نجات دهند، آنها نوعی اسفنج برای جذب احساس‎اند. و من چند تا از این کتاب‎ها را به خاطر آوردم، آنها همیشه به نظرم اشتها‎آور می‎آمدند، آنها خیلی چرب و چروک بودند، باید که کل جریان احساس را در خود ثبت کرده باشند.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:34  توسط سعید از برلین  | 

سوپِ پوست سوسیس.(5)
 
   مورچه‎ها موجودات قابل احترامی‎اند، آنها فقط به فرمان عقل عمل می‎کنند. همه چیز در پیش آنها محاسبه گشته و بر پایه اثبات استوار است. آنها می‎گویند که کار و تخم‎گذاری یعنی زندگی کردن در زمان حال و تأمین آینده، و به آن نیز عمل می‎کنند. آنها به مورچه‎های تمیز و مورچه‎های ناپاک تقسیم می‎شوند، مقامشان از شماره تشکیل شده است. ملکه مورچه‎ها شماره یک است و نظرش صحیح‎ترین عقیده است. ملکه تمام خرد را در اجاره خود داشت و اطلاع از آن برایم مهم بود. او خیلی تعریف می‎کرد، چیزهائی که از زیادی خردمندانه بودنشان به نظرم بی‎معنی می‎آمدند. همچنین گفت که از تپه او مرتفعتر در جهان وجود ندارد. اما کاملاً نزدیک تپه درختی قرار داشت که بلندتر بود، خیلی بلندتر و نمیشد آن را انکار کرد، و به این خاطر کسی از آن صحبت نمیکرد. یک شب مورچه‎ای در کنار درخت راه خود را گم کرد، از تنه درخت بالا رفت، اما نه تا رأس آن بلکه بالاتر از محلی ‎که تا حال مورچه‎ای رفته بود. و وقتی که راه رفته را بازگشته و به خانه رسید برای بقیه مورچهها تعریف کرد که چیز خیلی بلندتری از تپه آنها در بیرون وجود دارد. اما مورچه‎ها این را توهینی به کل جامعه مورچه‎ها تفسیر کردند، و به این ترتیب آن مورچه به بستن پوزه‎بند و تا ابد تنها زندگی کردن محکوم گشت. اما مدت کوتاهی پس از آن مورچه دیگری به سمت درخت می‎رود و سفر و کشف مشابه‎ای انجام می‎دهد. او هم به مورچه‎ها از درخت بسیار بلندی که در بیرون دیده بود تعریف می‎کند، اما آنطور که مورچه‎ها می‎گویند، با احتیاط و عباراتی مبهم آن را بیان می‎کند، و چون مورچه محترمی بود و به گروه مورچه‎های پاک تعلق داشت حرفش را باور کردند، و وقتی او مرد، یک پوسته تخم مرغ به عنوان یک بنای یادبود برای دستاورد علمی‎اش برپا ساختند. موش ادامه می‎دهد: "من می‎دیدم که مورچه‎ها اغلب یک تخم بر پشت خود حمل می‎کردند و به این سمت و آن سمت می‎رفتند. تخم یکی از آنها از پشتش می‎افتد و زحمت فراوانی برای بر پشت قرار دادن دوباره آن می‎کشید، اما مؤفق به این کار نمی‎گشت. دو مورچه دیگر به کمک او می‎آیند و طوری با تمام قوا برای کمک می‎کوشند که نزدیک بود بارهای خودشان هم به زمین بیافتد. آنها بلافاصله خود را کنار می‎کشند، زیرا هر کس در وحله اول مسؤل کار خود است. و ملکه مورچه‎ها عقیده داشت که آنها در این مورد هم از قلب کمک گرفته‎اند و هم از هوش خود. و چنین ادامه می‎دهد: "ما مورچه‎ها را این دو ویژگی در خط مقدم موجوداتی منطقی قرار می‎دهند. هوش باید حتماً ویژگی غالب‎تر باشد، و من بزرگ‎ترینش را دارم!" و بعد با کمک دو پای عقب‎اش از جا برمی‎خیزد. او با اینکار خود را به وضوح قابل تشخیص می‎سازد ـ من اجازه نداشتم مرتکب خطا شوم ـ و به این ترتیب او را بلعیدم. <برو نزد مورچه و خردمند گرد!> و حالا من ملکه را داشتم!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 19:2  توسط سعید از برلین  | 

سوپِ پوست سوسیس.(4)
 
آنچه که دومین موش کوچک تعریف کرد.
 
   موش دوم می‎گوید: "من در کتابخانه قصر متولد شدم. من و تعداد زیاد دیگری از افراد خانواده‎ام هرگز این شانس را نداشتیم به یک اتاق غذاخوری برویم چه برسد به انبار آذوغه. من برای اولین بار بعد از سفر و آمدن به این محل نزد شما توانستم یک آشپزخانه را ببینم. ما واقعاً در کتاب‎خانه گرسنگی می‎کشیدیم، اما در عوض برخی از دانش‎ها را از آن خود ساختیم. در آنجا خبر جایزه سلطنتی برای تهیه یک سوپ از پوست سوسیس به ما رسید. مادر بزرگم پس از کمی اندیشیدن یک نسخه خطی را که البته قادر به خواندنش نبود اما روزگاری آن را برایش خوانده بودند می‎آورد. در آن نوشته شده بود: وقتی کسی شاعر باشد می‎تواند حتی از پوست سوسیس هم سوپ بپزد. مادر بزرگ از من پرسید که آیا من یک شاعر هستم. من از شاعری چیزی نمی‎دانستم، و او به من گفت که باید سعی کنم یک شاعر بشوم. من برای دانستن اینکه چه چیزهائی برای شاعر شدن لازم است شروع به تحقیق کردم، زیرا که شاعری هم مانند پختن سوپ کار مشکلی به نظرم می‎آمد. اما مادر بزرگ پیرم خیلی می‎دانست؛ او گفت که سه چیز برای این کار ضروری است: هوش، تخیل و احساس! اگر من مؤفق به بدست آوردن آنها می‎شدم یک شاعر می‎گشتم و می‎توانستم بعداً در پختن سوپ از پوست سوسیس هم مؤفق گردم. و به این خاطر برای شاعر شدن به سمت غرب و دوردست‎ها به سفر پرداختم.
   من می‎دانستم که هوش برای هر کاری از مهمترین‎هاست و آن دو بخش دیگر از چنین اهمیتی برخوردار نیستند. به این ترتیب من نخست به جستجوی عقل پرداختم. اما، محل زندگی عقل کجا می‎توانست باشد؟ "برو نزد مورچه و خردمند گرد!" را زمانی شاه بزرگ یهودیان گفته بوده است. و من آرام و قرار نگرفتم تا اینکه بالاخره یک تپه مورچه پیدا کردم. آنجا برای خردمند گشتن به کمین نشستم.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 8:20  توسط سعید از برلین  | 

سوپِ پوست سوسیس.(3)
 
   یکی از پری‎ها می‎گوید"چگونه ما آن را انجام می‎دهیم؟" و می‎خندد "تهیه آن را تو خودت چند لحظه پیش دیدی! تو بزحمت می‎توانستی پوست سوسیس‎ات را بجا آوری."
   من گفتم "پس شما آن را اینطور می‎پزید!" و برایشان خیلی ساده دلیل آمدن به این سفر را تعریف کردم و گفتم که از من در وطن چه انتظاری دارند و از او پرسیدم "پادشاه موش‎ها و امپراتوری بزرگ ما چه سودی از اینکه من این شگفتی‎ها را دیده‎‎ام می‎برند! من که نمی‎توانم آنچه را دیده‎ام با تکان دادن پوست سوسیس به خارج ریخته و بگویم: ببینید، اینجا پوست است، و حالا سوپ هم می‎آید! در هر حال نوعی دسر است برای وقت شکم‎سیری!.
   در این لحظه پری انگشت کوچکش را در گل آبی‎رنگ یک بنفشه فرو می‎کند و به من می‎گوید: "دقت کن، من حالا انگشتم را بر روی پوست سوسیس تو می‎مالم، و تو این پوست را وقتی به قصر پادشاه موش‎ها رسیدی به سینه گرم پادشاهت بمال. بعد از پوست سوسیس حتی در سردترین فصل زمستان هم گل‎های بنفشه خواهد روئید. می‎بینی، حالا تو چیزی برای به وطن بردن از ما با خود به همراه داری. و ما علاوه بر آن چیز دیگری هم می‎خواهیم به تو بدهیم". اما قبل از آنکه موش کوچک بگوید که آن چیز دیگر چه چیزی‎ است پوست سوسیس را به سینه پادشاه نزدیک می‎سازد. و حقیقتاً در روی پوست زیباترین گل‎های جهان نمایان می‎گردند. گل‎ها عطر قوی‎ای پخش می‎ساختند و پادشاه به موش‎هائی که نزدیک‎تر از بقیه کنار دودکش ایستاده بودند دستور می‎دهد که هرچه زودتر دم‎هایشان را بالای آتش نگه دارند تا کمی بوی سوختگی آنجا بپیچد، زیرا بوی عطر بنفشه را نمی‎شد تحمل کرد: بوی عطر از نوعی نبود که موش‎ها می‎شناختند.
   پادشاه موش‎ها می‎پرسد: "از چه چیز صحبت می‎کردی؟ چه چیز دیگری آنها به تو دادند؟"
   موش کوچک می‎گوید: "بله، آن هدیه همان چیزیست که مردم آنرا نتیجه انفجار می‎نامند" و پوست سوسیس را از سینه پادشاه دور می‎کند؛ در این وقت دیگر گلی وجود نداشت و فقط پوست خالی سوسیس بود که آنرا مانند رهبر ارکستری در دست داشت.
   پری به من گفت که "گل بنفشه برای چشم‎ها، بینی و قلب است، اما برای زبان و گوش‎ها هنوز چیزی کم دارد." و در این وقت بشکنی ‎زد و موسیقی شروع به نواختن کرد، اما نه مانند آن موسیقی‎ که در جشن پری‎ها در جنگل به گوش می‎آمد، بلکه موسیقی‎ای که در آشپزخانه صدایش بلند می‎شود. آخ، چه غوغائی بود! یکباره آغاز شد، مانند باد در تمام لوله دودکش‎ها پیچید، دیگ‎ها و قابلمه‏ها قل و قل به جوش آمدند، آتش زیر دیگ مسی با صدای وحشتناکی زبانه کشید، و بعد ناگهان دوباره سکوت برقرار ‎گشت، درست همانطور که بطور ناگهانی این غوغا آغاز شده بود. بعد آواز خفه کتری چای به گوش ‎آمد، خیلی عجیب بود، نمی‎شد حدس زد که آیا کتری می‎خواهد شروع به جوش آمدن کند و یا از جوش بیفتد. و دیگ کوچک می‎جوشید و دیگ بزرگ می‎جوشید، و هیچیک نگران حال آن دیگری نبود، انگار که فکرشان جای دیگر بود. و موش کوچک عصایش را تندتر و تندتر تکان می‎دهد ـ محتویات دیگ‎ها کف می‎کنند، حباب می‎سازند، سرمی‎روند، باد زوزه می‎کشد، دودکش صوت می‎کشدـ هو ... ها. اما وضع طوری وحشتناک شده بود که موش کوچولو از ترس پوست سوسیس را به زمین می‎اندازد.
   پادشاه پیر موش‎ها می‎گوید: "پختن این سوپ کار سختی بود. آیا حالا سوپ سرو می‎شود؟"
   موش کوچک می‎گوید "چیز دیگری وجود ندارد!" و تعظیم می‎کند.
   پادشاه موش‎ها می‎گوید: "تمام شد! بسیار خوب، بنابراین می‎خواهیم بشنویم که موش بعدی برای گفتن چه دارد".
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 16:53  توسط سعید از برلین  | 

سوپِ پوست سوسیس.(2)
 
   من گفتم: "من فقط می‎توانم آن را به شما قرض بدهم و نمی‎توانید آن را برای خود نگاه دارید!"
   آنها همگی گفتند: "نه، نگاه نمی‎داریم" و پوست سوسیس را از دستم گرفتند و با آن بر روی خزه‎ها رقصیدند. پس از رقصیدن آن را در میان سبزه‎ها برافراشتند. آنها هم می‎خواستند یک دیرک جشن ماه می داشته باشند، و آنچه را که حالا داشتند انگار برای اینکار خلق شده بود. سپس به تزئین کردن آن می‎پردازند؛ بله، حالا پوست سوسیس ظاهر خوبی پیدا کرده بود!
   عنکبوت‎های کوچکی به دور آن تارهای طلائی می‎بستند و پارچه و پرچم‎های لرزانی به آن می‎آویختند که چنان ظریف و ریزبافت و مانند برف در زیر نور ماه سفید بودند که چشمم حسابی درد گرفت. آنها از بال‎های پروانه‎ها رنگ برمی‎داشتند و بر روی ردیف سفید خط‎ها می‎پاشایدند و بلافاصله گل‎ها و الماس‎هائی بر روی این خطوط ظاهر می‎گشتند و من دیگر نمی‎توانستم پوست سوسیس را تشخیص دهم. چنین دیرک مخصوص جشن ماه می یقیقاً در جهان بی‎همتا بود. و بعد عده زیادی از پریان بی‎لباس به جمع بقیه اضافه می‎گردد، این از بهترین قسمت‎های جشن بود، و آنها از من برای دیدن محل زندگی‎شان دعوت می‎کنند، اما تنها از یک فاصله مشخص، زیرا که من برای داخل شدن به خانه‎شان خیلی بزرگ بودم.
   بعد موسیقی اجرا گشت، طوری که انگار هزار ناقوس کوچک شیشه‎ای به صدا آمده‎اند، صدا طوری پر و شیرین بود که من فکر کردم قوها مشغول آواز خواندن‎اند، بله، انگار که من صدای فاخته و سار می‎شنیدم. در آخر طوری شده بود که انگار تمام جنگل هم با آن همصدا شده است. صدای کودکان، بانک جرس و آواز پرنده همگی در هم ادغام شده و به یک ملودی شیرین مبدل گشتند، و تمام این عظمت و شکوه مانند صدای سازی از دیرک، یعنی همان پوست سوسیس من برمی‎خواست. هرگز تصور نمی‎کردم که از آن این همه چیز بتواند خارج شود. من واقعاً تحت تأثیر قرار گرفته بودم و به گریه افتادم، درست همانطور که یک موش کوچولو می‎تواند از شادی زیاد گریه کند.
   شب خیلی کوتاه بود! در سحرگاه نسیم ملایمی ‎وزید، آب در سطح دریاچه به خود پیچید و تمام آن پارچه‎ها و پرچم‎های لطیف لرزان، آلاچیق‎‎ها، پل‎ها و بالکن‎های متحرکی که عنکبوت‎ها بر روی برگ به برگ گل‎ها بافته بودند مانند هوا تبخیر و ناپدید گشتند. شش پری آمدند و پوست سوسیسم را آوردند و پرسیدند آیا آرزوئی دارم که بتوانند برایم برآورده سازند. من هم از آنها خواهش کردم به من بگویند که چگونه می‎توان از پوست سوسیس سوپ پخت.
           
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:29  توسط سعید از برلین  | 

سوپِ پوست سوسیس.(1)
 
آنچه اولین موش کوچولو در سفر دیده و آموحته بود.
 
   موش کوچک می‎گوید: "وقتی من آغاز به سفر دور و درازی کردم، مانند بسیاری از همسالان خود فکر می‎کردم که تمام حکمت‎های جهان را از حفظم. من بلافاصله ار طریق دریا و البته با یک کشتی به سمت شمال راندم. من شنیده بودم که آشپز کشتی باید در کار خود مهارت داشته باشد. اما مهارت داشتن وقتی دیگ از چربی، گوشت کنسرو شده و گوشت خوک پر باشد آسان است؛ بعد آدم می‎تواند عالی زندگی ‎کند! اما نمی‎آموزد که چگونه می‎توان با پوست سوسیس سوپ پخت. ما شب و روزهای بسیاری با کشتی برروی  آب می‎راندیم. گاهی کشتی می‎لرزید و پیش می‎رفت و گاهی هم باید ما با ورود آب به کشتی مقابله می‎کردیم و هنگامی که به شمال رسیدیم من کشتی را ترک کردم.
   این چیز فوق‎العاده‎ای‎ست که از گوشه‎ای از سرزمینت سوار بر یک کشتی که آن هم به نوعی برای خود گوشه‎ای است بشوی و بعد خود را در کشوری غریبه که بیش از صدها مایل دورتر از وطن‎ات است بیابی. آنجا کاج‎های وحشی وجود داشت ـ و جنگل‎های درخت توس که عطر شدیدی داشتند. اما من این بو را دوست ندارم. گیاهان وحشی چنان معطر بودند که من باید عطسه می‎کردم و به سوسیس می‎اندیشیدم. دریاچه‎های بزرگی در آنجا وجود داشت که آبشان از نزدیک کاملاً زلال اما از راه دور مانند جوهر سیاه به چشم می‎آمد. آنجا قوهای سفیدی شنا می‎کردند و چنان آرام بر روی آب قرار داشتند که من ابتدا آنها را با کف‎های روی آب اشتباه گرفتم، اما بعد از دیدن پرواز و حرکت کردنشان آنها را شناختم. آنها به خانواده غاز تعلق دارند، خویشاوندی خونی و خانوادگی را نمی‎توان انکار کرد! من با همنوعانم ارتباط برقرار کردم و به گروه موش‎های جنگلی و صحرائی پیوستم، موش‎هائی که بخصوص در ارتباط با آنچه به یک آشپزی خوب مربوط می‎شود مانند کسانی‎اند که نادانی در خونشان است. و این تنها چیزی بود که من به خاطرش به خارج سفر کردم. این امکان که می‎شود از پوست سوسیس سوپ پخت به نظرشان چنان فوق‎العاده‎ آمد که خبرش مانند آتش خود را در تمام جنگل گستراند. اما آنها تهیه چنین سوپی را کاملاً ناممکن می‎دانستند، و من هم به تنها چیزی که فکر نمی‎کردم این بود که می‎توانم آنجا و در همان شب طرز تهیه این سوپ را از آنها بیاموزم. تقریباً اواسط تابستان بود؛ و آنها می‎گفتند به این خاطر جنگل چنین معطر است، و به همین خاطر گیاهان چنین عطر افشانی می‎کنند و دریاها با قوهای سفید بر روی آبشان چنین زلال و در عین حال اینگونه سیاهند. در حاشیه جنگل، میان سه چهار خانه یک میله مانند دیرک بلندی که در جشن ماه می تاج‎های گل و روبان‎هائی بر آن آویزان می‎کنند قرار داشت. دختران و پسران دور آن به ساز ویولن نوازنده می‎رقصیدند و آواز می‎خواندند. زمان در غروب آفتاب و در زیر نور ماه برایشان با خوشی می‎گذشت، اما من به آنجا نرفتم، موش چه کار با مجلس رقص در جنگل دارد! من بر روی خزه نرم نشسته بودم و پوست سوسیس‎ام را در دست داشتم. ماه بیش از هر کجا بر محل یک درخت می‎تابید که خزه‎های نرمی زیر پایش داشت، خزه‎هائی چنان نرم، بله، من جسارت می‎کنم و می‎گویم چنان لطیف، درست مانند پوست پادشاه خودمان، اما خزه سبز رنگ بود و مایه لذت چشم. بعد ناگهان اشخاص کوچک و زیبائی که قدشان به سختی تا زانوی من می‎رسید ظاهر شدند. آنها مانند انسان‎ها دیده می‎گشتند اما اندام متناسب‎تری داشتند و خود را پری می‎نامیدند. آنها لطیف‎ترین لباس‎ها را از برگ گل‎ها و بال‎های مگس و پشه بر تن داشتند. به زودی به نظرم آمد که آنها چیزی جستجو می‎کنند، اما نمی‎دانستم چه چیزی را. بعد تعدادی از آنها به سویم آمدند، یکی از آنها به پوست سوسیس اشاره کرد و گفت: "این همان چیزیست که ما احتیاج داریم! نوک تیز است، این خیلی عالی‎ست!" و در حال تماشا کردن پوست سوسیس شادیش بیشتر و بیشتر می‎گشت.
  
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 11:31  توسط سعید از برلین  | 

سوپِ پوست سوسیس.
 
   موش پیر مؤنثی به موش دیگری که در جشن روز قبل شرکت نکرده بود می‎گفت "شام دیروز بسیار عالی بود. صندلی من فقط بیست و یک صندلی با صندلی پادشاه فاصله داشت، و این چیز کمی نیست. در باره غذاها فقط می‎تونم به شما بگم که به نحو خیلی خوبی سرو شدند! نان کپک‎زده، چربی گوشت خوک و سوسیس و بعد یک بار دیگر دوباره از نو سرو شدند. این بار هم همه چیز عالی بود طوری که انگار دو بار در یک جشن شرکت کرده‎ای. محیط مهمانی گرم و دوستانه بود، و شلوغی دلپذیری داشت. چیزی از غذا بجز پوست سوسیس‎ها باقی نماند. البته در این باره حرف زدیم و شوخی کردیم و حتی یک نفر گفت که میتوانیم از پوست سوسیس سوپ بپزیم. همه از سوپ شنیده بودند، اما تا حال کسی هرگز چنین سوپی نچشیده بود چه رسد به اینکه بتواند آن را بپزد. حاضرین به افتخار مخترع سوپ که معتقد بودند شایستگی مدیریت نوان‎خانه را دارد هورای زیبائی میکشند. کار بامزه‎ای نبود؟ و پادشاه پیر از جا برمی‎خیزد و قول می‎دهد موش جوانی را که بتواند به خوشمزه‎ترین نحو این سوپ را بپزد به همسری خود در آورد. موش‎ها برای این کار یک سال و یک روز فرصت داشتند." 
   موش دیگر می‎گوید "چیز بدی نیست!، اما این سوپ چه جور تهیه می‎شود؟"
   "بله، چطور می‎شود این سوپ را پخت؟" تمام موش‎های کوچک و جوان و پیر هم همین سؤال را می‎کردند. همه می‎خواستند ملکه بشوند، اما هیچ کس نمی‎خواست به سختی تن بدهد و برای آموختن آن به نقاط دوردست جهان سفر کند، ولی این کار اجتناب‎ناپذیر بود. و کار هر کس هم نیست که خانواده و گوشه و کنارهای آشنا و قدیمی را ترک کند و هر روز در آن دوردست‎ها از کناره پنیر و چربی گوشت خوک چشم‎پوشی کند، نه، حتی می‎تواند اتفاق بیفتد که آدم از گرسنگی بمیرد یا اینکه زنده زنده توسط گربه‎ای خورده شود. 
   اینها افکاری بودند که بسیاری از موش‎ها را از به راه افتادن برای یادگیری و کشف می‎ترساند. عاقبت برای چنین سفری فقط چهار موش باکره، جوان و شاد، اما فقیر و آماده خود را معرفی می‎کنند. هر کدام از آنها می‎خواستند به یک سمت از چهار سمت جهان سفر کنند، حالا دیگر فقط به آن بستگی داشت که کدام یک از آنها خوشبختی را خواهد یافت. موش‎ها پوست سوسیسی را به همراه خود برداشته بودند تا فراموششان نشود به چه خاطر در سفرند، پوست سوسیس باید عصای دست‎شان می‎شد.
   آنها اول ماه می حرکت می‏‎کنند و در اولین روز ماه می یک سال بعد بازمی‎گردند، اما فقط سه نفر از آنها و نفر چهارم هنوز نیامده و از خود هیچ خبری نداده بود. و حالا روز تصمیم‎گیری فرا رسیده بود. 
   پادشاه موش‎ها می‎گوید "همیشه یک قطره تلخ در جام لذت باید باشد" و دستور می‎دهد تمام موش‎های اطراف دور و نزدیک را دعوت کنند: آنها باید در آشپزخانه جمع می‎شدند. سه موش جوانی که مسافتی دور را سفر کرده بودند در یک ردیف می‎ایستند؛ برای موش چهارم که غایب بود پوست سوسیسی با پارچه باریک سیاهی قرار داده شده بود. هیچ موشی قبل از آنکه آن سه موش حرف خود را بزنند و بعد پادشاه موش‎ها بگوید که چه باید اجرا گردد جرأت صحبت کردن نداشت.
 
+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 18:5  توسط سعید از برلین  | 

گل سرخی از مقبره هومر.
 
   در تمام اشعار مشرق زمین عشق بلبل به گل سرخ طنین انداز است. خواننده بال‎دار در شب‎های ساکت و درخشان به گل معطر خود یک قطعه موسیقی عاشقانه تقدیم می‎کند.
   من در نزدیکی اسمیرنا Smyrna، در میان درختان چنار بلندی که بازرگان و شترهای باربری که با افتخار گردن‎هایشان را راست نگاه داشته و از روی زمینی که مقدس است می‎گذشتند پرچینی از گل سرخ دیدم. کبوترهای وحشی در میان شاخه‎های درختان تنومند در پرواز بودند و بال‎هایشان وقتی پرتو آفتاب رویشان لیز می‎خورد طوری می‎درخشید که انگار از صدف مروارید ساخته شده‎اند.
   در پرچین یک گل‎ زیباتر از بقیه گل‎های سرخ بود و بلبل برای او از درد عشق‎ خود آواز می‎خواند، اما گل سرخ سکوت می‎کرد، حتی یک قطره شبنم هم مانند قطره اشگی بخاطر همدردی بر روی برگ‎هایش قرار نداشت، و خود را از روی شاخه‎ها بر روی چند سنگ بزرگ خم کرده بود.
   گل سرخ می‎گوید: "اینحا بزرگترین شاعر روی زمین آرمیده است! من بر بالای سنگ گور او می‎خواهم عطر افشانی کنم، می‎خواهم برگ‎هایم را وقتی که طوفان آنها را از من جدا می‎سازد بر سنگ مقبره‎اش پراکنده کنم. سراینده‎ی ایلیاد Ilias در این خاک به خاکی تبدیل گشته که من از دل آن سر برآورده‎ام! ـ من، یک گل از مقبره هومر و مقدس‎تر از آن هستم که برای یک بلبل بینوا شکوفا گردم!"
   و بلبل آنقدر خواند تا مرد!
ساربان با شترها، بارها و برده‎های سیاه‎پوست خود از راه می‎رسد. پسر کوچک او پرنده مرده را می‎یابد و آن را در گور بزرگ هومر به خاک می‎سپارد؛ و گل‎های سرخ در باد به جنبش می‎‎افتند. شب می‎شود. گل سرخ برگ‎هایش را تنگ‎تر به دور هم جمع می‎کند و به خواب می‎رود، ـ او خواب می‎بیند که یک روز زیبا و آفتابی‎ست و یک عده توریست غریبه برای زیارت قبر هومر خود را به آنجا رسانده‎اند. در میان مردان غریبه شاعری از شمال وجود داشت، یک شاعر از سرزمین مه و شفق‎های‎ قطبی. او گل سرخ را می‎چیند، لای کتابی گذاشته و به این ترتیب او را با خود به بخش دیگری از جهان، به سمت وطن دورافتاده‎اش می‎برد. و گل سرخ از غم و اندوه پژمرده می‎گردد و جایش لای کتابی بود که مرد در وطنش آن را گشود و گفت: "بفرما، یک گل سرخ از مقبره هومر."
   اینها را گل در خواب دید و بعد از بیدار گشتن شروع به لرزیدن کرد و از برگ‎هایش یک چکه شب‎نم بر روی گور شاعر چکید؛ در این وقت خورشید طلوع می‎کند و گل سرخ زیباتر از همیشه شکفته می‎گردد. کم کم هوا گرم می‎شود، خوب آنجا یک منطقه‎ی داغ از آسیا بود. در این وقت صدای پاهائی به گوش می‎رسد، توریست‎های غریبه در حال نزدیک شدن بودند، همانطور که گل سرخ در خواب دیده بود، و در میان این غریبه‎ها شاعری از شمال وجود داشت؛ او گل سرخ را چید، بر لبان تازه‎اش بوسه‎ای نشاند، و او را با خود به سرزمین مه و شفق‎های قطبی برد. حالا جنازه گل مانند یک مومیائی در میان کتاب الیاد اثر حماسی هومر در حال استراحت است، و انگار در خواب می‎شنود که شاعر کتاب را باز کرده و می‎گوید: "بفرما، یک گل سرخ از مقبره هومر!"
 
+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 2:48  توسط سعید از برلین  | 

فانوس خیابانی پیر.(4)
 
   زن و مرد سال‎خورده زرنگ و چابک بودند و هیچ ساعتی را بی کار نمیگذراندند. بعد از ظهر هر یکشنبه کتابی را انتخاب می‎کردند، معمولاً یک سفرنامه، و مرد پیر با صدای بلند از آفریقا می‎خواند، از جنگل‎های بزرگ و فیل‎هائی که در آنجا آزادانه می‎گشتند، و زن پیر گوش می‎سپرد و بعد نگاهش را پنهانی به سمت فیل‎ها که به شکل گلدانی از خاک رس بودند می‎انداخت!
   فانوس می‎گوید "من می‎توانم آنچه را که نگهبان می‎خواند تقریباً پیش خود تصور کنم!" و بعد مشتاقانه آرزو می‎کند که کاش شمعی آنجا ‎بود تا آن را روشن می‎کردند و داخلش قرار می‎دادند تا بعد همسر نگهبان هم می‎توانست همه چیز را دقیقاً آنطور ببیند که او می‎بیند، درختان بلند را، شاخه‎های در هم فرو رفته را، مردم سیاه پوست سوار بر اسب و تعداد زیادی فیل را که با پاهای پهنشان بوته‎ها را خرد می‎کنند.
   فانوس آه می‎کشید و می‎گفت: "مهارت‎هایم چه کمکی می‎توانند به من بکنند وقتی شمعی در این خانه نیست! آنها فقط روغن و پیه دارند و این کافی نیست!"
   یک روز دسته‎ای شمع به زیر زمین آورده می‎شود. شمع‎های بزرگتر روشن می‎گردند، و شمع‎های کوچک‎ را پیرزن هنگام نخ‎ریسی و خیاطی روشن می‎کرد. حالا در خانه شمع بود اما به فکرشان نمی‎افتاد یک قطعه از شمع‎ها را در فانوس قرار دهند.
   فانوس می‎گفت: "من اینجا با توانائی‎های نادر خود ایستاده‎ام! من همه چیز در خود دارم، اما نمی‎توانم آنها را با این دو قسمت کنم. آنها نمی‎دانند که من می‎توانم دیوارهای سفید را به زیباترین پرده نقش‎دار، به جنگل‎هائی غنی، به هر چیزی که آنها آرزو کنند مبدل سازم! آنها این را نمی‎دانند!"
   ضمناً فانوس تمیز و سائیده گشته در گوشه‎ای از اتاق قرار داشت و همیشه پیش چشم بود؛ گرچه مردم می‎گفتند که او فقط یک خرده‎ریز است، اما این حرف برای آن دو مهم نبود و آنها فانوس را دوست داشتند.
   یک روز پیرزن پیش فانوس می‎رود، لبخند می‎زند و می‎گوید: "امروز روز تولد شوهرم است و من می‎خواهم اتاق را برای او درخشان کنم!" و دودکش ِ فانوس از خوشی به سر و صدا می‎افتد، زیرا او فکر می‎کرد: "حالا آنها متوجه قضیه خواهند شد!" اما به جای شمع روغن آورده می‎شود. فانوس تمام شب می‎سوخت، ولی حالا می‎دانست که در این زندگی استعداد ستاره‎ بودن که بهترین استعدادهاست گنجی مرده برای او باقی خواهد ماند.
   در این لحظه فانوس خواب می‎بیند ـ و وقتی کسی چنین توانائی‎هائی را داراست می‎تواند به راحتی در بحر رویا غرق شود ـ، که او خودش نزد ریخته‎گر رفته تا او را به قالب دیگری درآورند. او همچنین بخاطر مورد ارزیابی قرار گرفتن توسط اعضای شورای شهر در وحشت بود؛ گرچه او قادر بود هر زمان که مایل باشد خود را به زنگ و غبار تبدیل ساخته و از هم بپاشد، اما او این کار را نکرد، بلکه داخل کوره ذوب آهن رفت و به زیباترین شمعدان آهنی تبدیل گشت؛ شمعدان شکل یک فرشته بود که دسته گلی در دست داشت و در وسطش یک شمع قرار داده شده بود، و جای شمعدان بر روی یک میز تحریر سبز رنگ در یک اتاق جمع و جور بود که در آن کتاب‎های زیادی قرار داشت و تصاویر زیبائی بر دیوارها آویزان بود، آنجا خانه یک شاعر بود، و تمام چیزهائی را که او می‎گفت و می‎نوشت خود را در آن اطراف نشان می‎دادند. اتاق به جنگل‎های انبوه و تاریک، به چمن‎زاری روشن از نور خورشید که در آن لک‎لک‎ها با فخر قدم می‎زدند و به عرشه یک کشتی بر روی دریائی پر موج مبدل می‎گشت!
   فانوس پیر در حال خارج گشتن از رویا به خود می‎گوید: "چه مهارت‎هائی من دارم! تقریباً دلم می‎خواهد ذوبم کنند! ـ اما نه، این اتفاق تا وقتی این دو زندگی می‎کنند نباید رخ دهد! آنها مرا به خاطر شخص خودم دوست دارند! من بجای کودک آنها هستم، آنها مرا سائیدند و در من روغن ریختند؛ من هم مانند آن تصویر شریف آویزان بر دیوار وضعم خوب است!" از آن زمان به بعد فانوس بیشتر آرامش درون داشت، آرامشی که او سزاوارش بود.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت 12:20  توسط سعید از برلین  | 

فانوس خیابانی پیر.(3)
 
   در روز بعد ـ ـ بله، روز بعد را می‎توانیم جا بیندازیم ـ در شب بعد فانوس بر روی یک صندلی راحتی قرار داشت، و کجا؟ ـ در خانه نگهبان پیر. او از اعضای محترم شورای شهر بخاطر سالیان دراز خدمت وفادارانه‎اش تقاضا کرده بود به او اجازه نگه‎داشتن فانوس قدیمی را بدهند. آنها به او خندیدند، اما بعد تقاضایش را پذیرفتند، و حالا فانوس بر روی صندلی راحتی نزدیک به اجاق گرم نشسته بود. چنین به نظر می‎آمد که انگار فانوس در اثر گرما بزرگ‎تر شده است، او تقریباً تمام صندلی را پر کرده بود. زن و شوهر سال‎خورده هنگام خوردن شام به خود می‎گفتند: کاش فانوس پیر هم جائی در کنار میز می‎داشت، و دوستانه به او نگاه می‎کردند.
   آنها البته در یک زیر زمین زندگی می‎کردند، به اندازه طول دو دست در عمق زمین، آدم برای رسیدن به اتاق باید از راهروی سنگفرش شده‎ای عبور می‎کرد، داخل اتاق گرم بود، زیرا آنها پارچه‎ کلفتی را با میخ به در کوبیده بودند. اتاق تمیز و شسته و رفته دیده می‎شد، به دور میله‎های تخت‎خواب و به دو پنجره کوچک نزدیک سقف پرده آویزان بود. بر روی کناره پنجره‎ها دو گلدان عجیب که ملوان کریستین از شرق و غرب هندوستان با خود به خانه آورده بود قرار داشتند؛ آنها دو فیل ساخته شده از خاک رس و فاقد پشت بودند، و از خاکی که درون شکم فیل‎ها ریخته شده بود، یکی از زیباترین تره‎ها از پشت نداشته فیل سبز شده و بالا آمده بود که باغ آشپزخانه این دو سال‎خورده به شمار می‎آمد و گل شمع‎دانی بزرگ رشد کرده از همان قسمت فیل دوم باغ گل‎شان بود.
   بر روی دیوار یک عکس بزرگ رنگی «کنگره وین» آویزان بود، آنجا قیصرها و پادشاهان در کنار هم نشسته بودند! و یک ساعت از شوارتسوالد Schwarzwald که همیشه جلو می‎افتاد و زن و شوهر پیر معتقد بودند بهتر از آن است که عقب بیفتد. آنها شامشان‎ را می‎خوردند، و همانطور که قبلاً گفته شد فانوس پیر بر روی صندلی راحتی کنار اجاق گرم قرار داشت. چنین به نظر فانوس می‎آمد که انگار کل جهان برعکس شده است.
   و هنگامی که نگهبان به او چشم می‎دوخت و از آنچه آن دو با هم در باران و برف و در شب‎های کوتاه و روشن تابستان تجربه کرده‎ بودند تعریف می‎کرد و می‎گفت فقط وقتی با خیال راحت به زیر زمین بازمی‎گشته که می‎دانسته برای فانوس پیر همه چبز روبراه است، در این وقت فانوس پیر می‎توانست هر آنچه را که نگهبان حکایت می‎کرد طوری که انگار جلوی چشمانش در حال رخ دادنند کاملاً واضح ببیند. بله، باد واقعاً هدیه بسیار عالی‎ای برای روشن ماندن درون به فانوس داده بود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:3  توسط سعید از برلین  | 

فانوس خیابانی پیر.(2)
 
   باد از ماه می‎پرسد "شما چه هدیه می‎دهید؟"
   ماه می‎گوید: "من هیچ چیز نمی‎دهم! من خودم در حال کم نور شدنم، و فانوس‎ها هرگز به من نور نداده‎اند بلکه من به آنها همیشه روشنائی داده‎ام." و چون مایل نبود عذابش بدهند دوباره پشت ابرها ناپدید می‎گردد. در این وقت یک قطره آب انگار که از لبه بامی سقوط کرده باشد درست بر روی دودکش فانوس می‎چکد، اما قطره می‎گوید که او از طرف ابرهای خاکستری می‎آید و هدیه‎ای است برای او، و شاید هم بهترین هدیه. "من چنان در تو نفوذ میکنم که تو دارای این توانائی گردی که هر وقت مایل باشی در اندک زمانی به طول یک شب خودت را به زنگ مبدل سازی، طوریکه کاملاً خراب و به پودر مبدل شوی". اما این قطره به نظر فانوس هدیه خوبی نیامد، و باد هم همین عقیده را داشت و تا جائی که می‎توانست با صدای بلند فریاد کشید "آیا چیز بهتری نبود ... آیا چیز بهتری نبود؟" و در این لحظه یک ستاره دنباله‎دار سقوط می‎کند و به شکل نواری دراز می‎درخشد.
  سر شاه ماهی فریاد می‎کشد "آن چه بود؟ آیا چیزی که سقوط کرد یک سنگ نبود؟ من فکر می‎کنم که در فانوس افتاد! ـ و حالا دیگر شهرداری به دنبال چنین نور بالائی خواهد گشت، بنابراین ما می‎توانیم پی کار خود برویم!" و او و بقیه این کار را انجام می‎دهند. فانوس پیر که ناگهان قوی و شگفت‎آور روشنائی پخش می‎کرد می‎گوید: "این هدیه فوق‎العاده‎ای بود! هدیه ستاره‎های شفافی که بودنشان همیشه خیلی خوشحالم ساخته، و طوری شگفت‎انگیز می‎درخشند که من گرچه بزرگ‎ترین آرزو و آرمانم درخشیدن مانند آنها بوده اما هرگز به این کار مؤفق نشدم. حال آنها به من فقیر توجه کرده‎اند! آنها برایم یک ستاره هدیه فرستاده‎اند که می‎تواند تمام آنچه ‎که من به وضوح مشاهده کرده و در خاطر دارم را برای کسانی که دوستشان ‎دارم هم قابل رویت سازد. لذت واقعی‎ این است، زیرا اگر آدم نتواند لذت خود را با دیگران قسمت کند، بنابراین فقط نیمی از لذت را چشیده است!"
   باد می‎گوید "مطمئناً کار با ارزشی است! اما تو هنوز نمی‎دانی که برای این کار شمع هم لازم است. اگر شمعی در داخل تو روشن نکنند دیگر کسی نمی‎تواند در کنار تو دیگری را ببیند. این را ستاره‎ها متوجه نیستند، آنها فکر می‎کنند که هر چیزی که بدرخشد حداقل یک شمع در درون خود دارد." و بعد ادامه می‎دهد "اما حالا خسته‎ام، حالا می‎خواهم بخوابم!"
   و بعد باد می‎خوابد. 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۰ساعت 17:55  توسط سعید از برلین  | 

فانوس خیابانی پیر.(1)
 
   از ذهن فانوس خیابانی پیر که در این شب برای آخرین بار روشنائی می‎داد افکار زیادی عبور می‎کنند. سرباز نگهبانی که پستش عوض می‎شود جانشین خود را می‎شناسد و می‎تواند به او چند کلمه‎ای بگوید، اما فانوس جانشین خود را نمی‎شناخت و دلش می‎خواست می‎توانست در باره باران و برف، از اندازه نوری که ماه به پیاده‎رو می‎تاباند و از سمتی که باد به وزش می‎آمد اندکی به او  می‎گفت.
   بر روی تخته‎های فاضلاب سه نفر ایستاده و با این خیال که فانوس مسئول استخدام است خود را به او معرفی کرده بودند. یکی از آنها سر شاه ماهی بود که در تاریکی نور منتشر می‎ساخت و معتقد بود که اگر بر دیرک بنشیند باعث صرفه‎جوئی بزرگی در مصرف روغن خواهد گشت. دومی چوب پوسیده‎ای بود که می‎توانست بدرخشد و بعلاوه آخرین قطعه از درختی بود که زمانی زیور جنگل بوده است. نفر سوم کرم شب‎تابی بود که چگونگی پیدا شدنش بر فانوس معلوم نبود، اما کرم آنجا بود و نور پخش می‎کرد. چوب پوسیده و سر شاه‎ ماهی قسم می‎خوردند که کرم فقط در ساعات مشخصی نور دارد و به این دلیل نمی‎تواند برای این کار مناسب باشد.
   فانوس پیر می‎گوید چون آنها به اندازه کافی نور ندارند بنابراین برای فانوس خیابانی شدن مناسب نیستند. اما آن سه به این حرف باور نداشتند و بعد از اینکه می‎شنوند فانوس مسئول استخدام نیست می‎گویند از این موضوع بسیار خوشحالند، زیرا که او برای انتخاب کردن بیش از حد قدیمی و فرسوده است.
   در همان لحظه باد از گوشه خیابان می‎آید و در دودکش فانوس پیر می‎پیچد و به او می‎گوید: "من چه می‎شنوم! تو می‎خواهی فردا بروی؟ این آخرین شبی است که من تو را در اینجا می‎بینم؟ پس به تو هدیه‎ای می‎دهم؛ حالا من جعبه ذهنت را تر و تازه می‎کنم، طوری‎که بتوانی نه تنها شفاف و واضح آن چیزهائی را بخاطر آوری که شنیده و دیده‎ای، بلکه آن چیزهائی را هم که در حضور تو خوانده و یا تعریف می‎شوند مانند غیب‏‎گوئی به خاطر آوری!"
   فانوس خیابانی می‎گوید: "این اما خیلی زیاد است! صمیمانه از تو متشکرم! فقط امیدوارم که مرا به قالب دیگری در نیاورند!"
   باد می‎گوید: "این اتفاق نخواهد افتاد! و حالا حافظه‎ات را تر و تازه می‎کنم. اگر بتوانی از اینگونه هدایا بیشتر بدست آوری زندگی شاد و درازی خواهی کرد!"
   فانوس می‎گوید: "به شرطی که من به قالب دیگری درآورده نشوم! یا اینکه اگر به شکل دیگری ساخته شوم باز هم می‎توانی امنیت حافظه‎ام را تأمین کنی؟"
   باد می‎گوید "فانوس پیر، عاقل باش!" و شروع به دمیدن می‎کند. در این لحظه ماه ظاهر می‎شود.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 14:3  توسط سعید از برلین  | 

فانوس خیابانی پیر.
 
   داستان فانوس خیابانی پیر را شنیده‎ای؟ اصلاً داستانی سرگرم کننده نیست، اما ارزش یک بار شنیدن را دارد. فانوس خیابانی خوب و پیری وجود داشت که سال‎های درازی خدمت کرده بود، اما حالا قرار بود که او را از جا در آورده و ببرند. این شب آخری بود که او بر روی دیرک نشسته بود و خیابان را روشن می‎ساخت، و مانند رقاصه‎ پیری که مشغول آخرین رقص خود است و خوب می‎داند که از فردا فراموش گشته در اتاق زیر شیروانی خود خواهد نشست بی‎حوصله بود. فانوس از فرا رسیدن فردا می‎ترسید، زیرا او می‎دانست که بعد او را برای اولین بار به شهرداری خواهند برد تا توسط  شهردار و شورای داوری بررسی و تشخیص داده شود که آیا او هنوز سودمند است یا بی‎مصرف گشته.
   باید در شهرداری مشخص می‎گردید که آیا به کار بردن فانوس برای روشنائی دادن به یکی از پل‎ها امکان دارد، یا اینکه می‎توان از او در یک کارخانه استفاده جست؛ و یا شاید مستقیم به ریخته‎گری فرستاده شود تا در آنجا ذوبش کنند. البته بعد می‎شد از او هر چیزی ساخت. اما ندانستن اینکه آیا بعداً خاطره فانوس خیابانی بودن با او خواهد ماند یا نه عذابش می‎داد.
   اما در هر حال، هر طور هم که بخواهد بشود، او از نگهبان و همسرش که او را کاملاً جزئی از خانواده خود به شمار می‎آوردند جدا خواهد شد. درست در زمانی که مرد به شغل نگهبانی مشغول شده بود او را به شکل فانوس خیابانی ساختند. همسر نگهبان در آن زمان خیلی خانم شریفی بود، و وقتی که شب‎ها از کنار فانوس می‎گذشت به آن نگاه می‎کرد، اما در روز هرگز این کار را انجام نمی‎داد. اما بر عکس در این سال‎‎های آخر وقتی هر سه نفر، یعنی نگهبان، همسرش و فانوس پیر شده بودند، همسر نگهبان هم از فانوس مراقبت می‎کرد، لامپ را پاک می‎کرد و روغن می‎ریخت. آنها زن و شوهر صادقی بودند، آنها لامپ را هرگز یک قطره روغن هم فریب ندادند. این آخرین شبِ در خیابان بودن بود، و فردا باید در شهرداری باشد و این فکر فانوس را تاریک می‎ساخت. به این ترتیب می‎توان حدس زد که فانوس چگونه می‎سوخت. اما افکار دیگری هم او را به خود مشغول داشتند؛ او خیلی چیزها دیده بود، به خیلی از چیزها روشنائی داده بود، شاید هم به همان اندازه که <شهردار قابل تمجید> می‎تاباند، اما او این را نگفت، زیرا که او فانوسی پیر و صادق بود، او نمی‎خواست هیچ کسی را اذیت کند و کمتر از همه اولیای امور را. خیلی چیزها به یادش می‎آمد، و گاهی به جنبش ‎افتاده و با شعله‎ای نامنظم می‎سوخت، طوری که انگار احساسش به او می‎گوید: بله، بعدها مرا هم به یاد خواهند داشت!، همانطور که مرد جوان و زیبائی که آنجا بود ـ بله، سال‎ها از آن ماجرا گذشته است؛ مرد جوان با نامه‎ای آمد، کاغذی به رنگ گل سرخ، لطیف و با کناره‎های طلائی که خانمی با دست‎خط زیبایش بر روی آن نوشته بود.
   مرد جوان نامه را دو بار خواند و آن را بوسید و با هر دو چشم‎هایش رو به بالا به من نگاه کرد و گفت: "من خوشبخت‎ترین انسان روی زمینم!" ـ فقط او و من می‎دانستیم که در اولین نامه معشوق‎اش چه نوشته شده بود. ـ من دو چشم دیگر را هم به خاطر می‎آورم؛ عجیب است که فکر چگونه می‎تواند به این سمت و آن سمت بپرد! ـ اینجا در خیابان یک مراسم خاک‎سپاری مجلل بر پا شده بود، زن زیبا و جوانی در تابوت بر روی نعش‎کشی با مخمل پوشیده شده قرار داشت. در این وقت گل‎ها و تاج گل‎های زیادی در خیابان می‎درخشیدند، آنجا مشعل‎هائی نورافشانی می‎کردند که من در نورشان کاملاً گم شدم. سراسر پیاده‎رو از جمیت پر بود و همه به دنبال نعش‎کش روان بودند، اما وقتی مشعل‎ها ناپدید شدند و من به اطرافم نگاه کردم، در کنار دیرک مردی ایستاده بود و گریه می‎کرد، من آن دو چشم پر از اندوه را که به سوی من نگاه می‎کردند هرگز فراموش نخواهم کرد!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 17:30  توسط سعید از برلین  | 

کتاب خاموش.(1)
 
   پارچه سفید در اثر باد به کناری می‎رود؛ صلح بر چهره مرده نشسته بود و پرتوی از نور خورشید بر آن می‎تابید، پرستوئی مانند تیری از کمان رها گشته به سمت آلاچیق پرواز می‎کند و چهچه زنان بر بالای سر مرده می‎چرخد.
   چقدر عجیب است که ما  _ البته همه این احساس را می‎شناسند _ تمام نامه‎های دوران جوانی را دوباره می‎خوانیم. و در لحظه خواندن آنها یک عمر زندگی با تمام امیدها و نگرانی‎هایش در پیش چشمانمان ظاهر می‎گردد. چه تعداد از انسان‎هائی که ما با آنها در آن زمان‎ها چنان گرم زندگی می‎کردیم و حال برایمان مرده‎اند، در حالی که آنها هنوز زندگی می‎کنند. اما ما مدت‎هاست که دیگر از آنها یادی نکرده‎ایم، از کسانی که زمانی فکر می‎کردیم برای همیشه متحد خواهیم ماند و غم و شادی را با آنها تقسیم خواهیم کرد.
   برگ‎های خشک شده درخت بلوط در این کتاب یک دوست را به یاد می‎آوردند، یک دوست از دوران دبستان، یک دوست برای تمام دوران زندگی. او این برگ را در گرونن والده grünen Walde وقتی که بینشان پیمان دوستی ابدی بسته شد به کلاه دانش‎جوئی‎ خود سنجاق کرده بود. _ حالا این دوست کجا زندگی می‎کند؟ _ از برگ حفاظت و دوستی فراموش گشته بود! _ درون کتاب برگ‎هائی عجیبب از گیاهی گرم‎سیری که برای باغ‎های شمال قدری لطیف‎‏اند قرار داشتند_ انگار این برگ‎‎ها هنوز رایحه خود را حفظ کرده‎‎اند. دوشیزه‎ای از باغ اشرافی آنها را به او داده بوده است. این رزی است که او خودش گل‎های آن را چیده و با اشگ‎های شور چشمش آنها را آبیاری کرده بود. و اینجا یک گیاه گزنه است. برگ‎های آن چه می‎گویند؟ او هنگام چیدن آنها، هنگام نگهداریشان به چه می‎اندیشیده؟ اینجا گل زنبق از دوران انزوا در جنگل؛ اینجا پیچ امین‎الدوله از گلدان گلی از مسافرخانه، و اینجا ساقه‎های لخت و تیز علف‎اند. بوته یاس بنفش عطر تازه و خوش‎بوی گل‎های خود را بر بالای سر مرده می‎افشاند، پرستو دوباره به پرواز می‎آید: "جیر جیر ... جیر جیر!" _ حالا مردان با میخ و چکش می‎آیند، درب را روی تابوتی که در آن مرده سرش را بر روی کتابی خاموش قرار داده و مشغول استراحت بود قرار می‎دهند. محفوظ _ فراموش گشته.
 
+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن ۱۳۹۰ساعت 17:47  توسط سعید از برلین  | 

کتاب خاموش.
 
   کنار جاده فرعی در جنگل یک مزرعه متروک قرار داشت. آدم باید از وسط حیاط می‎گذشت. در آنجا خورشید می‎درخشید، تمام پنجره‎ها باز بودند. زندگی و فعالیت در داخل حکم‎فرما بود. اما در حیاط، در یک آلاچیق پوشیده شده از گیاه یاس بنفش پر گل یک تابوت باز قرار داشت. مرده در داخل این تابوت قرار داده شده بود، و قرار بر این بود که قبل از ظهر به خاک سپرده شود. هیچ کس آنجا نایستاده بود و با نگاهی پر از غم و عزا به مرده نگاه نمی‎کرد، هیچ کس بخاطر او گریه نمی‎کرد. صورت میت توسط یک پارچه سفید پوشیده شده بود و در زیر سرش یک کتاب بزرگ و ضخیم قرار داشت که کاغذ کلفت صفحاتش خاکستری رنگ بودند. و در میان هر صفحه گل‎های خشک شده‎ای قرار داشتند که آنجا حراست و فراموش گشته بودند، و مجموعه کاملی از گیاهان خشکی که از جاهای مختلف حمع‎آوری شده بودند را تشکیل می‎دادند. کتاب باید با او در قبر قرار می‎گرفت، این را خود او درخواست کرده بود. به هر یک از گل‎ها یک فصل از زندگی او گره خورده بود.
   ما پرسیدیم "مرده چه کسی است؟" و جواب این بود: "دانشجوی قدیمی از اوپسالا  Uppsala! او زمانی مرد لایقی بوده است، محققی زبان‎شناس و توانا به آواز خواندن و نویسندگی. اما بعد مشکلی برایش پیش می‎آید، و او تمام افکار و خودش را در کنیاک غرق می‎سازد. و هنگامی که سلامتی‎اش ویران می‎گردد به این روستا می‎آید. اوقاتی که افکار سیاه بر او غلبه نداشتند مانند کودکی متدین بود، اما وقتی آنها بر او چیره می‎گشتند، او نیروی خود را دوباره بدست می‎آورد و مانند حیوانی که می‎خواهند شکارش کنند در جنگل به اطراف می‎دوید. و وقتی ما او را دوباره می‎گرفتیم و راضی‎اش می‎ساختیم که در این کتاب به گیاهان خشک نگاه کند، او می‎توانست تمام روز بنشیند و یک گیاه را بعد از گیاه دیگری تماشا کند. و در این مواقع اغلب از گونه‎هایش اشگ به پائین جاری می‎گشت. خدا می‎داند در این لحظات به چه فکر می‎کرده است! اما خواهش کرد که کتاب را درون تابوتش بگذارند، و حالا کتاب زیر سر اوست، و کمتر از یک ساعت دیگر باید درب تابوت را ببندند و او راحت در قبر خواهد غنود." 
 
+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن ۱۳۹۰ساعت 1:12  توسط سعید از برلین  | 

پروانه.(1)
   بنابراین به سمت گل‎های شقایق پرواز می‎کند؛ این گل‎ها برایش اما کمی تلخ بودند، بنفشه ها حرارتشان زیاد بود، گل‎های درخت نمدار کوچک بودند و خویشاوندان زیادی هم داشتند. گل‎های درخت سیب _ بله، او با خود فکر کرد که البته آنها مانند گل‎های سرخ زیبا دیده می‎شوند، ولی امروز شکوفه می‎دهند تا فردا به زمین سقوط کنند. گل نخود فرنگی بیشتر از همه مورد علاقه‎اش قرار گرفت، سرخ و سفید بود، لطیف و ظریف، و به آن دسته از دختران خانه‎داری تعلق داشت که با وجود زیبا بودن برای آشپزخانه هم مناسبند؛ او خود را آماده کرده بود تا درخواست عاشقانه‎اش را درمیان بگذارد _ که چشمش در کنار گل لوبیا به پوسته‎‎ای که به نوکش شکوفه پژمرده‎ای آویزان بود می‎افتد و می‎پرسد: "این کیه؟" و گل لوبیا جواب می‎دهد "خواهرم".
   پروانه می‎گوید "آه، پس اینطور! آیا شما هم دیرتر اینچنین دیده خواهید گشت؟" و چون از این موضوع شوکه شده بود از آنجا پرواز می‎کند.
   بوته پر از گل پیچ امین‎الدوله از روی نرده آویزان بود، چنین دوشیزه‎هائی آنجا فراوان بودند، با صورت‎های دراز و رنگ زرد، نه، او از چنین گل‎هائی خوشش نمی‎آمد. اما پس کدام گل را دوست داشت؟
   بهار رفت، تابستان به پایان رسید و پائیز آغاز شده بود؛ اما او هنوز مردد بود.
   گل‎ها حالا در باشکوه‎ترین جامه خود ظاهر می‎گشتند _ اما به عبث.
   آنها تازه نبودند و بوی عطر جوانانه نمی‎دادند. قلب همیشه خواهان بوی خوش است، اگر هم که دیگر جوان نباشد، و به خصوص در نزد گل کوکب و گل شقایق از بوی خوش کم پیدا می‎گشت. از این رو پروانه به گل نعناع در سطح هموارتر زمین مراجعه می‎کند.
   این بوته شکوفه کم دارد، اما خودش کاملاً مثل شکوفه است، از پائین تا بالایش معطر است، در هر برگش بوی گل است. پروانه به خود می‎گوید: "این گل را خواهم گرفت!"
   و حالا او از گل نعناع خواستگاری می‎کند.
   اما بوته نعناع شق و ساکت آنجا ایستاده بود و به او گوش می‎داد؛ و عاقبت می‎گوید: "دوستی، آری! اما نه بیشتر! من پیرم، و شما هم پیر هستید؛ البته ما می‎توانیم خیلی خوب با همدیگر زندگی کنیم، اما به ازدواج هم در آمدن _ نه! لازم نیست دیگر در این سن و سال خودمان را گول بزنیم!
   چنین شد که پروانه همسری نصیبش نگشت. او برای انتخاب همسر خیلی طول داده بود، و نباید این کار را می‎کرد! پروانه، همانطور که آن را می‎نامند یک عزب باقی می‎ماند.
   اواخر پائیز و  هوا ابری و بارانی بود. باد سرد چنان با شدت بر پشت درخت‎های پیر بید می‎کوبید که درونشان به صدا افتاده بود. این هوا مناسب پرواز با لباس تابستانی نبود؛ اما پروانه هم در بیرون مشغول پرواز نبود؛ او بر حسب تصادف در جائی که با آتش اجاق کاملاً مانند تابستان گرم بود گرفتار شده بود؛ او می‎توانست زندگی کند؛ اما او گفت "زندگی کافی نیست. تابش آفتاب، آزادی و یک گل کوچک هم باید داشت!"
   و او به سمت پنجره پرواز می‎کند، اما دیده می‎شود، مورد تحسین واقع می‎گردد و با سوزنی که در بدنش فرو می‎کنند او را در یک جعبه نمایش قرار می‎دهند؛ کار بیشتری نمی‎شد برای او انجام داد.
   پروانه می‎گفت: "حالا من هم مانند گل بر روی ساقه نشسته‎ام! البته کار چندان مطلوبی نیست! تقریباً مانند این است که ازدواج کرده و گیر افتاده باشی!" _ پروانه به این طریق به خود قدری دلداری می‎داد.
   گیاهان گلدان در اتاق می‎گفتند: "این دلداری خوبی نیست!"
  پروانه اما معتقد بود که چون گیاهان گلدان خیلی با انسان‎ها در معاشرت‎اند بنابراین نمی‎شود به آنها اعتماد کرد!
 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی ۱۳۹۰ساعت 5:19  توسط سعید از برلین  | 

پروانه. 

   پروانه می‎خواست از میان گل‎ها برای خود یک عروس خیلی لطیف انتخاب کند. عاقبت نگاهی ارزیابانه به تمام گل‎ها می‎اندازد و درمیابد که همه آنها مانند دوشیزه‎ای هنوز عاشق نگشته کاملاً ساکت و عفیفانه بر روی ساقه‎های خود نشسته‎اند؛ اما تعدادشان بسیار زیاد بود و کار انتخاب کردن را خیلی خسته کننده می‎ساخت. پروانه از این تلاش خوشش نیامده و بقصد ملاقات با گل مینا پرواز می‎کند. فرانسوی‎ها این گل کوچک را مارگریت Margarete می‎نامند؛ آنها این را هم می‎دانند که مارگریت می‎تواند پیش‎گوئی کند، و وقتی مردم عاشق، همانطور که اغلب اتفاق می‎افتد، یک گل‎برگ بعد از دیگری از آن می‎چینند و در این حال از هر گل‎برگ یک سؤال در باره معشوق خود می‎پرسند: آیا با قلبش دوستم دارد؟ - آیا مرا زیاد دوست دارد؟ - یک کم دوست دارد؟ - اصلاً دوستم ندارد؟ و از این قبیل سؤال‎ها. هر کس به زبان خودش سؤال می‎کند. پروانه هم پیش مارگریت آمده بود تا از او بپرسد، اما او گلبرگ‎های مینا را نچید، بلکه بر هر گل‎برگ بوسه‎ای نشاند، زیرا او معتقد بود که با خوبی و مهربانی کارها بهتر پیش می‎روند.
   او به گل مینا می‎گوید: "مارگریت، بهترین گل مینا! بهترن بانو در بین گل‎ها شمائید، شما می‎توانید پش‎گوئی کنید _ خواهش می‎کنم، لطفاً به من بگوئید کدام گل را بدست خواهم آورد؟ کدام گل عروس من خواهد گشت، _ اگر من این را بدانم بلافاصله به سویش پرواز و از او خواستگاری خواهم کرد."
   اما مارگریت از اینکه پروانه او را با وجود دوشیزه بودن بانو خطاب کرده عصبانی بود و جواب او را نمی‎داد _ بین دوشیزه و بانو تفاوت وجود دارد! پروانه برای دومین و سومین بار سؤالش را تکرار کرد؛ اما وقتی گل مینا ساکت ‎ماند و یک کلمه هم نگفت، او هم دیگر اصرار نکرد، بلکه از آنجا بی‎درنگ برای اظهار عشق به پرواز ‎آمد.
   روزهای اول فصل بهار بود، گل‎های برف و زعفران شکوفه داده بودند. پروانه با خود فکر کرد که آنها خیلی لطیف‎اند‎، اما نابالغ‎! _ او، مانند همه پسران جوان چشمش پی دختران مسن‎تر می‎گشت.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۰ساعت 0:38  توسط سعید از برلین  |