قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


وقتی من به شهر صلح Friedenstadt رسیدم برای تلفن کردن به اشپرلینگ Sperling دیر وقت بود. ایستگاه راه‎آهن در تاریکی قرار داشت، و صحن کوچک جلوی آن از سکوتی پر بود که در شهرهای کوچک در ساعت یازده بر قرار می‎گردد. محاسباتم بار دیگر اشتباه بودند، درست مانند بازی بعد از ظهر که بر خلاف انتظارم در آن برنده نشدم، بلکه تمام پولم را باختم. در ساعت یازده به سراغ اشپرلینگ رفتن قطعاً می‎توانست باعث بی لطفی او گردد. این کنده درخت تقریباً دو متری با آن نام مسخره‎اش در این ساعت حتماً مانند برج سقوط کرده‎ای در خواب است و خرناس کشیدن وحشیانه او اتاق خواب کاملاً پوشیده‎اش را پر ساخته است.
در طول دو دقیقه‎ای که من مرددانه بر روی بالاترین پله در مقابل ساختمان راه‎آهن ایستاده بودم آن تعداد اندک مسافری که با من از قطار پیاده شده بودند ناپدید گشتند. من آهسته به سالن خفه و نیمه تاریک برگشتم. در آنجا بجز مردی که در باجه کنار نرده آهنی ورود به سکوی قطار نشسته و متفکرانه به سکوی قطار خیره شده بود هیچ آدم دیگری دیده نمی‎گشت. او با کلاه درخشنده‎اش تأثیری از استحکام بر جای می‎گذاشت. من به او نزدیک شدم، او سرش را بلند کرد و با چهره اخم آلودی به من نگریست ...   
من با لکنت گفتم: "آقای عزیز، من با شرمندگی دردناکی پیش شما آمده‎ام ..."
او حرفم را قطع می‎کند، خونسردانه منگنه سوراخ کنی بلیط را در نزدیک بینی‎ام در هوا حرکت می‎دهد و بی علاقه می‎گوید: "هیچ فایده‎ای ندارد، آنطور که شما مرا اینجا می‎بینید، مانند عدد صفری بی پولم". نگاه او مانند یخ بود.
من سعی کردم از نو شروع کنم: "با این وجود" ...
"من به شما گفتم که بی فایده است. من به غریبه‎ها پول قرض نمی‎دهم ...، اگر هم دارای پولی بودم. از این گذشته ..."
"در واقع ..."
او در حالیکه با آرامش تک تک هجاها را با یک وزن تقریباً سربی بیان می‎کرد ادامه می‎دهد: "از این گذشته، اگر هم من ـــ همانطور که اینجا ایستاده‎ام ــ میلیونر بودم به شما هیچ چیز نمی‎دادم، زیرا ..."
"خدای من ..."
"... زیرا شما مرا فریب دادید. نه، بایستید!" من دوباره برگشتم و نگاه کردم که او چگونه بلیط‎های جمع‎آوری کرده را از جیب اونیفورمش درآورد و طوریکه انگار آن بلیط‎های کوچک مقوائی را مانند پول می‎شمرد با دقت چیزی را در میان‎شان جستجو کرد ...
او می‎گوید "بفرما" و کارت آبی رنگی را به طرفم دراز می‎کند: "یک بلیط ورود به سکوی راه‎آهن، و این مال شما بود."
"آقای عزیز!"
"و این بلیط مال شما بود! شما باید خوشحال باشید که نمی‎گذارم شما را بازداشت کنند، اما در عوض ... در عوض شما سعی می‎کنید از من پول قرض بگیرید. بایستید!" و چون من سعی کردم خودم را دوباره در تاریکی گم و گور سازم با فریادی سرد و صریح می‎پرسد: "شما انکار نمی‎کنید؟"
من می‎گویم: "نه" ...
او دستش را روی شانه‎ام قرار می‎دهد، کلاهش را برمی‎دارد، و حالا می‎بینم که صورتش، خدا را شکر، چندان جوان هم نیست ...
او می‎گوید: "مرد جوان با من روراست باشید، با چه زندگی‎تان را می‎گذرانید؟"
من می‎گویم: "با زندگی."
او به من نگاهی می‎کند و می‎گوید: "هوم. آیا آدم می‎تواند با آن زندگی کند؟"
من می‎گویم: "البته. اما کار سختی‎ست، زندگی خیلی کم وجود دارد."
مرد کلاهش را دوباره بر سر می‎گذارد، به اطراف نگاه می‎کند، به تونل سیاه و ساکت و خالی که به سمت سکوه‎های قطار می‎رفتند هم نگاهی می‎اندازد. ایستگاه کوچک قطار کاملاً مرده بود. بعد او دوباره به من نگاه می‎کند، جعبه تنباکوی خود را از جیب درمی‎آورد و می‎پرسد: "می‎پیچید یا داخل پیپ می‎کنید؟"
من می‎گویم: "می‎پیچم."
او جعبه را باز کرده در برابرم قرار می‎دهد، و در حالیکه من چابک یک سیگار می‎پیچیدم او با انگشت پهن شصت دست خود تنباکوی درون پیپ‎اش را می‎فشرد.
من کنار درب باجه می‎نشینم و در حالیکه عقربه ساعت بر بالای سرهایمان خود را آرام می‎چرخاند ساکت مشغول کشیدن می‎شویم. صدای ظریف ساعت تقریباً مانند خر خر کردن یک گربه شنیده می‎گشت ... او ناگهان می‎گوید "بله، اگر شما صبر داشته باشید و بتوانید تا آمدن قطار ساعت یازده و سی دقیقه انتطار بکشید، من شما را دعوت خواهم کرد که در خانه‎ام بخوابید. به کجا می‎خواهید بروید؟"
"پیش اشپرلینگ."
"او چه کسی‎ست؟"
"یک مرد که گاهی برای خریدن زندگی به من پول می‎دهد."
"رایگان؟"
من می‎گویم: "نه. من به او یک قطعه از زندگی‎ام را می‎فروشم، و او آن را در روزنامه‎اش به چاپ می‎رساند."
او می‎گوید: "اوه، او یک روزنامه دارد؟"
من می‎گویم: "بله."
او می‎گوید "بله پس بنابراین ... پس بنابراین" و او کاملاً متفکرانه آب دهانش را با فاصله یک مو از کنار سرم به زمین تف می‎کند: "... بنابراین ..."
ما دوباره در این مکان خفه و نیمه تاریک کاملاً ساکت که فقط از خرخر ظریف و مرتب عقربه ساعت پر بود تا به حرکت افتادن قطار سکوت می‎کنیم. یک زن سالخورده و یک زوج عاشق از نرده حائل می‎گذرند، بعد مرد نرده آهنی را می‎بندد، بازویم را می‎کشد و بلندم می‎کند ...
آسمان بر بالای شهر صلح کاملاً تاریک شده بود که ما به خانه کوچک او رسیدیم، و من می‎دانستم که حالا خرناس کشیدن وحشیانه اشپرلینگ به نقطه اوج خود رسیده و چنان غرشی در اتاق برپاست که شیشه‎ها را به لرزش انداخته است، اما من یک شب تمام وقت داشتم ...

_ پایان _

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 2:17  توسط سعید از برلین  | 


بنا به درخواست متعددی که یک بار داستانی واقعاً خوش‎بینانه بنویسم، به این فکر افتادم که سرنوشت دوستم فرانس
Franz را تعریف کنم، یک داستان واقعی، اما همزمان بسیار عجیب و تقریباً خیلی خوش‎بینانه، طوریکه می‎توان آن را فقط به سختی باور کرد.
دوستم فرانس یک روز بعنوان کارآموز روزنامه‎نگاری بخاطر کمروئی بیش از حد و غیر قابل غلبه از کار اخراج می‎گردد و خود را در یک صبح آفتابی فصل بهار بدون امکانات، گرسنه و به اندازه کافی جوان برای ناامید گشتن در خیابان می‎بیند. امیدوارم افرادی که داستان‎های خوش‎بینانه آرزو می‎کنند در مخالفت با یک صبح آفتابی فصل بهار هیچ اعتراضی نداشته باشند، اما من ابتدا به خاطر بیکار بودن مجبورم داستان را کمی تیره باقی بگذارم. فرانس فقط پنجاه فنیگ پول داشت. او مدت درازی فکر کرد با آن چه باید بکند. پایه‎ای‎ترین آرزویش این بود که چیزی برای خوردن بدست آورد، زیرا او در تمام ساعات روز گرسنه بود، و افسردگی بخاطر اخراج اشتهایش را افزایش داده بود. تجربه به او آموخته بود که یک غذای ناقص در هنگام گرسنگی بدتر از بی غذائی‎ست. فقط کام را تحریک کردن، بدون آنکه بتوان آن را راضی ساخت، ــ فرانس آن را خوب می‎دانست ــ عذاب بدتری از یک گرسنگی لخت و معمولی‎ست. این فکر به نظرش رسید که یک دل سیر سیگار بکشد و به یک نوع بیهوشی ملایم نائل آید، اما بعد به یادش افتاد که سیگار کشیدن در وضعیت او احتمالاً به چیزی غیر از تهوع منجر نخواهد گشت. بنابراین او اندیشناک از کنار ویترین مغازه‎ها عبور می‎کرد. در یک مغازه لوازم بهداشتی قرص‎های گوارشی تبلیغ می‎گشت، هر بسته پنجاه فنیگ؛ اما دستگاه گوارشی فرانس در بهترین وضع بود: او مشکلی با هضم غذا نداشت، او نمی‎توانست مشکلی داشته باشد، زیرا چنین قرص‎هائی شرایط فیزیکی خاصی را می‎طلبند و او در چند روز اخیر آنقدر کم غذا خورده بود که تماماً در درونش سوخته بود. فرانس از صاحب مغازه آهسته معذرت خواست و با قدم‎های سریع از کنار یک قصابی و یک نانوائی رد می‎شود، حالا احساس می‎کرد که کمی آرام‎تر شده است، در مقابل یک سبزی فروشی فکر می‎کند آیا بهتر نیست که پنج کیلو سیب‎زمینی بخرد، آنها را بپزد و با پوست بخورد. پنج کیلو سیب‎زمینی پوست کنده نمی‎تواند به هیچ وجه تظاهر به سیر بودن کند، بلکه یک سیر بودن است. اما او برای پختن سیب‎زمینی به چوب یا ذغال محتاج بود و بعلاوه به کبریت هم برای روشن ساختن اجاق لازم بود، و چون هنوز چنین پیشرفتی نشده بود که چوب کبریت را تک تک بفروشند (اینجا من به خودم اجازه دادم انگشت بر زخم وضعیت پیچیده و خجسته بازرگانی‎مان بگذارم)، بنابراین خرید یک بسته کبریت باعث حذف یک کیلو از سیب‎زمینی معنا می‎داد، بگذریم از اینکه او نه دارای چوب بود و نه ذغال.
احتمالاً  شرح تفصیل وار اینکه فرانس از کنار چند مغازه عبور کرد غیر ضروری‎ست، در این بین نقشه خریدن یک نان کامل و خوردن فوری آن در او رو به رشد می‎گذارد، اما یک نان پنجاه و هشت فنیگ قیمت داشت.
به یاد فرانس می‎افتد که او بلیط تراموائی دارد و هنوز سه بار از اعتبارش باقی‎ست، که ارزش واقعی آن شصت فنیگ و ارزش عتیقه‎اش حداقل سی فنیگ باید باشد. او با هشتاد فنیگ می‎توانست به اندازه کافی غذا بخورد و دو نخ سیگار بخرد. بنابراین تصمیم می‎گیرد کمروئیش را بطور ریشه‎ای دور اندازد و بلیط تراموا را بفروشد. خوشبختانه او حالا به یک ایستگاه توقف تراموا رسیده بود. او افراد در حال انتظار را از نظر می‎گذراند و سعی می‎کند با خواندن از روی چهره آنها بفهمد که به پیشنهاد غیر معمولی او چه عکس‎العملی نشان خواهند داد. بعد به سمت مردی که کیفی در دست و سیگار برگی در دهان داشت می‎رود، بر خود مسلط می‎شود و می‎گوید: "می‎بخشید ..."
مرد می‎گوید: "کاری داشتید؟"
فرانس می‎گوید "اینجا" و بلیطش را نشان می‎دهد: "شرایط استثنائی، یک مشکل زودگذر مجبورم ساخته این بلیط را بفروشم. آیا مایلید ... ممکن است که؟"
مرد با بدگمانی چنان قاطعانه می‎گوید "نه" که فرانس فوری تسلیم گشته و با سری سرخ ایستگاه تراموا را ترک می‎کند. هنگام عبور از خیابان یک کیوسک روزنامه فروشی می‎بیند. او آنجا می‎ایستد و مشغول خواندن می‎شود، بدون آنکه چیزی بردارد. او بی فایده سعی می‎کرد خود را از آنجا دور سازد، و وقتی زن از درون کیوسک از او می‎پرسد "چیزی مایلید، آقای عزیز؟" او می‎فهمدکه بازنده شده است، و با آخرین باقیمانده اندیشه ضخیم‎ترین روزنامه‎ای را که می‎شناخت انتخاب می‎کند و با صدائی گرفته و آهی مصیبت‎وار می‎گوید: "پژواک زمین Echo der Erde"، اسکناس پنجاه فنیگی را داخل کیوسک می‎برد و یک بسته چهل صفحه‎ای از کاغذ و مرکب چاپ می‎گیرد.
با این آگاهی که یکی از بزرگ‎ترین حماقت‎های زندگی‎اش را مرتکب گشته است تصمیم می‎گیرد به پارک برود تا لااقل آنجا روزنامه را بخواند. فصل بهار بود و خورشید خیلی نرم می‎تابید. او از رهگذری وقت را می‎پرسد و می‎فهمد که ساعت ده است.
در پارک بازنشستگان، چند مادر جوان با کودکان خود و افراد بی کار نشسته بودند. داد و فریاد حاکم بود، بچه‎ها بخاطر محل‎های شنی با هم دعوا می‎کردند، سگ‎ها بخاطر کاغذهای کهنه با هم گلاویز شده بودند، مادرهای جوان تهدید می‎کردند و فریاد می‎کشیدند. فرانس می‎نشیند، متکبرانه روزنامه را می‎گشاید و یک تیتر بزرگ را می‎خواند: "پلیس مبتکر! پلیس ما باید اخیراً به دستگیری مبتکرانه‎ای نائل گشته باشد. پلیس مؤفق شده است یک قصاب بازار سیاه را دستگیر کند. شهرت شایستگی این شغل ..."
فرانس با عصبانیت روزنامه را می‎بندد، بلند می‎شود، و در این لحظه یک ایده به نظرش می‎رسد، ایده چنان خوبی که آدم می‎تواند آن را بعنوان عطف به قسمت خوش‎بینی داستان‎مان در نظر گیرد. او روزنامه را مرتب تا می‎کند، ناگهان صدای تا حال خجالتی خود را بالا می‎برد و کاملاً بلند فریاد می‎کشد: "پژواک زمین. آخرین پژواک زمین ..."
او بخاطر شجاعت خود متعجب می‎گردد، دوباره فریاد می‎کشد و از این که مردم توجه چندانی به او نمی‎کردند متحیر می‎گردد، و متحیرتر وقتی کسی از او می‎پرسد: "قیمت روزنامه چند است؟"
فرانس می‎گوید: "پنجاه فنیگ"، و وقتی چهره ناامید گشته را می‎بیند به اندازه کافی هوشیار بود که بگوید: "آخرین روزنامه برای سی فنیگ. چهل صفحه، بهترین روزنامه ..."
او اسکناس‎های کوچک ده فنیگی را می‎گیرد، با سینه‎ای به جلو داده شده پارک را ترک می‎کند، متقاعد از اینکه همه چیز درست خواهد گشت چابک از چند خیابان می‎گذرد، درون تراموائی که به حرکت افتاده بود می‎پرد، و هنگامیکه راننده پیش او می‎آید و می‎پرسد "هنوز کسی برای پریدن باقی مونده؟" با شگفتی خونسرد می‎ماند.
او بعد از دو ایستگاه پیاده می‎شود و به راه‎آهن می‎رود. او در آنجا با ده فنیگ یک نخ سیگار می‎خرد، ده فنیگ در کلاه یگ گدا می‎اندازد و با آخرین اسکناس بلیط ورود به سکوی راه‎آهن می‎خرد، شاد و سر حال و در حال کشیدن سیگار از محل ورود به سکو می‎گذرد و خیلی جدی ساعات ورود قطارها را می‎خواند. پس از پی بردن از اینکه چند دقیقه دیگر یک قطار از فرانکفورت خواهد رسید به سمت سکوی قطار می‎رود. او صدائی از بلندگو می‎شنود: "احتیاط ..."، و بلافاصله قطار نزدیک می‎شود. و هنگامی که قطار توقف می‎کند ناگهان یک ایده تازه به نظرش می‎رسد، او سیگار را گوشه دهان آویزان می‎کند، به سمت قطار می‎دود و بلند فریاد می‎کشد: "هلا Hella! هلا کوچولو! هلا!"، گرچه او کسی را با چنین نامی نمی‎شناخت. او در حال جستجو، ملتمسانه، متوحش و مانند یک عاشق از دست رفته فریاد می‎کشید، بعد از آنکه او از قسمت لوکوموتیو به انتهای قطار رسید، با چهره‎ای غمگین دست از فریاد کشیدن و دویدن می‎کشد، پایان خوبی ... سودازده و شکست خورده از میان زوج‎هائی که در حال خداحافظی کردن از هم بودند و باربران بد خلق عبور می‎کند، از پله‎ها دوباره پائین می‎رود و عاقبت ته سیگارش را تف می‎کند ...
او مانند تمام افراد خجالتی‎ای که ناگهان شجاعت خود را کشف می‎کنند این احساس را داشت که جهان خود را به روی او گشوده است. پائین بر روی تابلوی ساعات ورود قطارها متوجه می‎شود که قطار بعدی ابتدا بعد از بیست دقیقه از دورتموند خواهد رسید، و او تصمیم می‎گیرد به سالن انتظار برود.
فرانس تمام اینها را برایم به طور کاملاً مفصلی نوشته بود. حالا او به اندازه کافی دارای فراغت است: او آنجا در یک کشور غریب با یک زن ملوس در ویلای خودش زندگی می‎کند. اما من باید داستان او را کوتاه کنم؛ من مأموریت دارم یک داستان خوش‎بینانه کوتاه بنویسم، زیرا دیگر کسی به خوش‎بینی طولانی اعتماد نمی‎کند. بنابراین نمی‎توانم تک تک جنبش‎های روحی را دقیقاً توصیف کنم، آنطور که فرانس انجام داد.
او داخل سالن انتظار می‎شود، با عجله به سمت گارسون می‎رود و مانند کسی که زمان برایش کاملاً با ارزش است شتابان می‎گوید: "دکتر ویندهایمر Windheimer. آیا خانم دکتر اشنه‎کلوت Schneekluth سراغ مرا نگرفته است؟" گارسون نگاهی مشکوکانه به او می‎کند، سرش را تکان می‎جنباند، قاب عینکش را به بالا هل می‎دهد و در حالی که چشم‎های کاملاً شجاع دوست من فرانس شک او را از میان برده بود می‎گوید: "نه، متأسفم."
فرانس می‎گوید "وحشتناکه ... متشکرم"، بعد آهی می‎کشد، می‎نالد و کنار میزی می‎نشیند، دفتر یادداشت خود را که در آن چیزی نوشته نشده بود درمی‎آورد، دوباره آن را داخل جیب می‎کند، دوباره آن را درمی‎آورد و نیمرخ دختری را می‎کشد، تا اینکه توسط گارسون که از او می‎پرسد "چیزی میل دارید؟" کارش قطع می‎شود.
فرانس آهسته می‎گوید: "امروز نه. امروز استثنائاً نه."
گارسون دوباره از بالای عینک به او نگاه می‎کند و با گیلاس‎های خالی آبجو از آنجا می‎رود. حالا فرانس در کنار میز سمت راست خود زنی کشاورز همراه با یک دختر کوچک کشف می‎کند که با سرسختی قابل تحسینی نانی که کره زیادی رویش مالیده شده بود را می‎خوردند، طوری که انگار بخاطر یک تعهد سخت، غیر قابل وصف آگاهانه و تحسین آمیزی مأموریت ناخوشایندی را به انجام می‎رساندند. آنها برای صرفه‎جوئی کردن چیزی با نان نمی‎نوشیدند.
گرسنگی فرانس حالا خود را چنان سخت اعلام می‎کند که او باید حتماً می‎خندید، چنان شدید که همه مردم صورت خود را به طرف او برگرداندند، زن، کودک، که در دهان هر دو یک قطعه بزرگ نان سفید گیر کرده بود، گارسون و بقیه مردم. فرانس به دفتر یادداشتش طوری نگاه می‎کند که انگار آنجا چیز کاملاً مسخره‎ای کشف کرده است. بعد بلند می‎شود، دوباره به سمت گارسون می‎رود و بلند می‎گوید "اگر کسی از من پرسید ــ دکتر ویندهایمر ــ، من ده دقیقه دیگر اینجا خواهم بود" و خارج می‎شود. در بیرون دوباره به تابلو ساعات ورود قطارها نگاه می‎کند، وحشت‎زده متوجه می‎شود یک قطار از اوست‎اِنده Ostende که با خطا قرمز نوشته شده بود را ندیده بوده است، مانند دیوانه‎ها به سکوی قطار مزبور می‎دود، قطار دراز و شیک را در آنجا متوقف می‎بیند، دهانش را باز می‎کند، قصد فریاد کشیدن داشت که به یاد می‎آورد باید نامی خارجی را صدا بزند، و او صدا می‎زند، نه، او فریاد می‎زند: "میبل Mabel. میبل کوچولو، میبل"، و بعد اتفاقی می‎افتد که مرا محق می‎سازد تا این داستان را داستانی خوش‎بینانه بنامم: در آخرین واگون، در آخرین کوپه، از آخرین پنجره قبل از لوکوموتیو که به طرز وحشتناک بدبینانه‎ای با صدای بلند نفس نفس می‎زد سر یک دختر زیبا، بلوند، ملوس بیرون می‎آید و بلند می‎گوید: "بله"، نه، او البته می‎گوید: "yes". فرانس متوقف می‎گردد، به چهره دختر نگاه می‎کند و می‎گوید: "بله، تو همونی". و من باید بپذیرم که دختر هم او را با وجود جیب خالی مردی مناسب می‎یابد، زیرا فرانس در پایان نامه واقعاً تا حد انزجار مفصلش برایم نوشت: "ما همدیگر را خیلی خوب درک می‎کنیم. میبل خیلی ملوس است. آیا به پول احتیاج داری؟"
من تلگرافی برایش نوشتم: "آره!"
_ پایان _

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۱ساعت 4:21  توسط سعید از برلین  | 


من اصلاً نمیدانستم که ناامیدی یعنی چه. اما چند روز پیش آن را تجربه کردم. جهان ناگهان کاملاً خاکستری و تسلی‎ناپذیر به نظرم می‎آمد و همه چیز برایم بی تفاوت شده بود، همه چیز، و گلویم را به تلخی می‎فشرد، و من فکر کردم که دیگر هیچ راه چاره‎ای، هیچ راه گریزی و هیچ کمکی برایم باقی نمانده است. زیرا من تمام کوپن‎هایمان را گم کرده بودم، و کارمندان اداره این را باور نخواهند کرد و به من کوپن جایگزین نخواهند داد، و از بازار سیاه هم دیگر قادر نبودیم چیزی بخریم، و دزدی، من واقعاً مایل به دزدی نبودم، و برای این همه آدم هم نمی‎توانستم دزدی کنم. برای مادر و پدر، کارل Karl و گرته Grete و برای خودم و همینطور برای کوچک‎ترین فرزند خانواده؛ و کوپن مادران گم شده بود و کوپن کارگرانِ سخت‎کار پدر، همه چیز، همه چیز گم شده بود، کل پوشه، من کاملاً ناگهانی در مترو متوجه شدم که پوشه گم شده است، و من آن را اصلاً جستجو نکردم  و از کسی هم نپرسیدم. من فکر کردم که کار بیهوده‎ای است، و هیچ کس کوپن‎ها را بعد از پیدا کردن دوباره به من برنمی‎گرداند، آن هم این همه کوپن، و کوپن مادران و کوپن کارگران سخت‎کار پدر ...
در این لحظه می‎دانستم که ناامیدی یعنی چه. من خیلی زودتر از مترو پیاده شدم و فوری به سمت رود راین  Rhein رفتم؛ من قصد داشتم خودم را در آب غرق کنم. اما وقتی به خیابان مشجر خالی و سرد رسیدم و آب بزرگ، خاکستری و آرام را دیدم فکر کردم که خود را غرق ساختن ساده نیست، اما من می‎خواستم این کار را بکنم. من فکر کردم باید خیلی طول بکشد تا اینکه آدم بمیرد، و من یک مرگ سریع و کاملاً ناگهانی می‎خواستم. دیگر نمی‎توانستم به خانه برگردم. مادر حتماً راه چاره‎ای نمی‎داند، و پدر مرا کتک مفصلی خواهد زد و خواهد گفت که این شرم‎آور است. یک چنین پسر بزرگی که بزودی هفده ساله خواهد شد، که در هر حال به درد چیزی نمی‎خورد، حتی برای معامله قاچاق، چنین پسر بزرگی وقتی برای در صف روغن ایستادن فرستاده می‎شود تمام کوپن‎ها را گم می‎کند. و من حتی روغن هم نگرفته بودم. بعد از آنکه سه ساعت در صف ایستادم روغن تمام شده بود. شاید عصبانیت پدر و مادرم از بین می‎رفت، اما برای غذا خوردن هیچ چیز نخواهیم داشت، هیچ کس چیزی به ما نخواهد داد. در اداره اقتصاد هم به ما خواهند خندید، و مدت‎ها می‎گذشت که دیگر چیزی برای فروش و به حراج گذاشتن نداشتیم، و دزدی، دزدی برای این همه آدم عملی نیست ...
نه، من باید خود را در آب غرق کنم، زیرا جرئت نداشتم خود را به زیر این ماشین‎های بزرگ و سنگین یانکی‎ها بیندازم. ماشین‎های زیادی از کنار رود راین می‎گذشتند، اما هیچ انسانی در خیابان نبود. خیابان لخت و سرد بود، و باد مرطوب و سردی از سمت آب خاکستری و سریع رود می‎وزید. من مستقیم می‎رفتم. و بعد بخاطر زود رسیدن به ته خیابان متعجب شدم. من دلم نمی‎خواست به اطرافم نگاه کنم. به این ترتیب خیلی سریع به انتهای خیابان رسیدم، جائیکه رود راین کمی پهن‎تر است و جائیکه یک راه ورودی برای قایق‎های پارودار است و جائیکه کمی دورتر پل قرار دارد. آنجا هم هیچ انسانی نبود، فقط آن جلو، جائیکه محل راه ورودی برای قایق پارودار است، آنجا یک یانکی نشسته بود و به آب نگاه می‎کرد. آنطور که او چمباته زده بود مضحک دیده می‎شد. او بر روی ساق پاهایش نشسته بود، حتماً سنگ‎ها خیلی سرد بودند که او روی آنها ننشسته بلکه آنطور چمباته زده بود و ته سیگارهای گران قیمت خود را درون آب می‎انداخت. ، من فکر کردم، هر ته سیگار تقریباً یک نصفه نان می‎ارزد. شاید هم که او اصلاً سیگار نمی‎کشید، اما همه یانکی‎ها فقط یک سوم سیگار خود را می‎کشند و بقیه را دور می‎اندازند. من این را دقیقاً می‎دانم. من فکر کردم، او وضعش خوب است، او گرسنه‎اش نیست و هیچ کوپنی گم نکرده است و با هر ته سیگاری سه مارک و هفتاد و پنج فنیگ در آب خاکستری و سرد رود راین می‎اندازد. من فکر کردم، اگر من به جای او بودم بجای آنکه اینجا در کنار راین سرد چمباته بزنم و به آب کثیف نگاه کنم در کنار اجاق می‎نشستم و قهوه می‎نوشیدم ...
من سریع به رفتن ادامه دادم؛ بله، فکر کنم که سریع می‎رفتم. افکار در باره یانکی کاملاً سریع و زودگذر بودند، من بطور وحشتناکی به او حسادت می‎کردم، کاملاً وحشتناک. بعد به رفتن ادامه دادم یا اینکه سریع رفتم، من نمی‎دانم، تا پل شکسته رفتم، و من با خود فکر کردم، وقتی آدم از آن بالا به پائین سقوط کند، بعد همه چیز خیلی سریع تمام می‎شود. من یک بار خواندم که خود را غرق ساختن اگر آدم آهسته در درون آب فرو رود سخت است. آدم باید از بلندی طویلی خود را به درون آب اندازد، این بهترین روش است. و به این ترتیب من سریع به طرف پل شکسته رفتم. آنجا هیچ کارگری نبود. شاید آنها در اعتصاب بودند، یا اینکه نمی‎توانستند در هوای سرد در بیرون کنار پل کار کنند. از یانکی دیگر هیچ چیز ندیدم، من اصلاً به اطراف نگاه نمی‎کردم.
من فکر کردم، نه، هیچ کمکی و هیچ امیدی وجود ندارد، و هیچ انسانی کوپن‎ها را به ما پس نخواهد داد، آنها خیلی هم زیادند، پدر و مادر، دو برادر، کوچک‎ترین فرزند و من، و کوپن مادران و کوپن کارگران سخت‎کار پدر. همه چیز بی فایده است، خودت را غرق کن، بعد لااقل آنها یک غذاخور کمتر دارند. هوا خیلی سرد بود، خیلی سرد، آنجا در خیابان کنار رود راین باد زوزه می‎کشید و شاخه‎های لختی که در تابستان چنین زیبایند از درختان می‎افتادند.
بالا رفتن از پل شکسته سخت بود، آنها بازمانده آسفالت‎ها را کنده بودند، و فقط داربست آنجا بود و بر روی آن یک ریل کوچک قرار داشت که حتماً بر روی آن قلوه سنگ‎ها را حمل می‎کردند.
من خیلی با احتیاط بالا رفتم، و بطور وحشتناکی سردم شده بود، و می‎ترسیدم شاید از آن بالا به پائین سقوط کنم. هنوز خوب می‎دانم که من با خودم فکر کردم این مزخرف است که تو از سقوط کردن می‎ترسی، در حالیکه قصد غرق ساختن خود را داری. تو با به خیابان یا روی قلوه‎های سنگ سقوط کردن هم خواهی مرد، و این خوب است، این را که تو خودت هم می‎خواهی. اما این کاملاً چیز دیگری‎ست. من می‎خواستم خودم را در آب بیندازم و نه اینکه سقوط کنم و زخمی شوم، و من فکر کردم که بعد آدم درد زیادی می‎کشد و شاید هم اصلاً نمیرد. و من نمی‎خواستم درد داشته باشم. بنابراین کاملاً با احتیاط به بالای پل تا جلو رفتم، کاملاً جلو، جائیکه ریل قطار در هوا ادامه پیدا می‎کرد. من آنجا ایستادم و به آب خاکستری و غران نگاه کردم، کاملاً جلو ایستاده بودم. من اصلاً هیچ ترسی نداشتم، فقط ناامید بودم، و من ناگهان می‎دانستم که ناامیدی زیباست، چیزی‎ست کاملاً شیرین و هیچ چیز، ناامیدی هیچ چیزی نیست، همه چیز بی تفاوت است. آب رود راین خاکستری و سرد بود، و من مدت درازی به چهره‎اش نگاه کردم و نگاه کردم که چگونه یانکی هنوز هم آنجا چمباته زده است، و چگونه او حقیقتاً یک ته سیگار گران قیمت را درون آب انداخت. و من متعجب بودم که او این چنین نزدیک من بود، خیلی نزدیک‎تر از آنچه فکر می‎کردم، و من یک بار دیگر رو به پائین به تمام خیابان خالی نگاه کردم، و بعد دوباره ناگهان به راین نگاه کردم، و سرم به طور وحشتناکی گیج رفت، و سقوط کردم! من فقط می‎دانم که در آخرین لحظه به مادر فکر کردم و اینکه وقتی من بمیرم شاید وضع بدتر باشد، بدتر از اینکه کوپن‎ها گم شده‎اند، همه کوپن‎ها ... کوپن‎های پدر و مادر و دو برادر بزرگ و کوچک‎ترین فرزند خانواده و کوپن مادران و کوپن کارگران سخت‎کار پدر و ... بله ... بله، همینطور کوپن من، در حالیکه من یک غذا خورنده بی فایده‎ام و حتی به درد معامله قاچاق هم نمی‎خورم ...

من حتماً نیم ساعتی آنجا در کنار راین تیره چمباته زدم و به آب خیره شدم. مدام فقط به دختر بی حیای مو طلائی فکر می‎کردم، به گرترود Gertrud که دیوانه‎ام ساخته بود. من فکر کردم، لعنتی، و سیگارم را داخل راین تف کردم، خودت را درون آب پرت کن، درون آبگوشت خاکستری، و بگذار تو را با خود ببرد به طرف ... به طرف هلند، بله، و بعد از آنجا ... به کانال، تا عمق کف دریا. هیچ انسانی در آن اطراف نبود، و آب مرا کاملاً دیوانه ساخته بود. من خوب می‎دانم این آب بود که مرا دیوانه ساخته بود و افکارم که مدام پیش دختر بی حیا بود. نه، او مرا نمی‎خواست، و من دقیقاً می‎دانستم که هرگز، هرگز کار من با او به جائی نخواهد رسید. و آب مرا راحت نمی‎گذاشت، آب مرا مجنون ساخته بود. من فکر کردم، لعنتی، خودت را پرت کن و تو از دست این زن‎های لعنتی خلاص می‎شوی، خودت را پرت کن، خودت را پرت کن ...
و من شنیدم که کسی مانند دیوانه‎ها در خیابان می‎دود. من تا حال کسی را چنین در حال دویدن ندیده بودم. من فکردم، او به سمت مرگ می‎دود، و دوباره به آب خیره شدم، اما صدای گام‎ها در خیابان خالی از انسان وادارم ساختند که دوباره به بالا نگاه کنم، و من دیدم که چطور پسر نابکار آن بالا به طرف پل شکسته می‎دود و من فکر کردم که حتماً در تعقیب او هستند و کاش بتواند مؤفق به فرار شود، بی تفاوت از اینکه آیا او سرقت کرده و یا نمی‎دانم چه کار دیگری. یک پسر بلند و لاغر، چنان به سرعت می‎رفت که انگار دیوانه است. من دوباره به آب نگاه کردم، خودت را پرت کن، خودت را پرت کن، خودت را پرت کن، لعنت، پس چرا هنوز منتظری، خودت را پرت کن، آب زمزمه می‎کرد ... تو هرگز دختر را به دست نخواهی آورد، هرگز، خودت را پرت کن و بگذار که آبگوشت خاکستری تو را به سمت هلند ببرد، لعنت، و من سومین سیگار را درون آب تف کردم.
من فکر کردم، تو در این کشور چکار می‎کنی، در این کشور دیوانه، جائیکه خدا و تمام جهان فقط به دنبال سیگار است. در این کشور دیوانه و ترسناک، جائیکه دیگر نه پلی وجود دارد و نه رنگی، ابدا هیچ رنگی، لعنت، فقط خاکستری. و خدا می‎داند که همه به چه خاطر عجله دارند. و این دختر دیوانه پا بلند بی حیا هرگز از آن تو نخواهد شد، حتی برای ملیون‎ها سیگار هم از آن تو نخواهد شد، لعنت.
اما در این وقت شنیدم که چطور این پسر نابکار آن بالا خود را از روی پل بالا کشیده است. داربست آهنی زیر چکمه‎های میخ دارش کاملاً تو خالی صدا می‎داد، و پسر دیوانه کاملاً تا جلو رفت و آنجا ایستاد، مدت درازی انجا ایستاد و او هم به درون آب کثیف و خاکستری نگاه کرد، و ناگهان من متوجه گشتم که کسی در تعقیب او نیست، بلکه او ... لعنت، من فکر کردم که او قصد دارد خودش را داخل آب بیندازد! و من حسابی وحشت کردم و فقط به آنجا نگاه کردم، جائیکه این پسر دیوانه آن بالا کاملاً بی حرکت و لال در دهانه پل شکسته ایستاده بود، و فکر کردم که او کمی مردد است ...
و من چهارمین سیگار را بی اراده در راین تف کردم و فقط به آن بالا نگاه کردم، قلبم کاملاً سرد شده بود، و من به وحشت افتاده بودم. من فکر کردمٍ این جوانک چه اندوهی می‎تواند داشته باشد. غم عشق، و من خندیدم، منظورم این است که حداقل ممکن است که خندیده باشم، من این را دقیق نمی‎دانم. من فکر کردم، مگر می‎تواند این نوجوان نابکار غم عشق داشته باشد. آب سکوت کرد، و چنان ساکت بود که من فکر کردم صدای نفس کشیدن این جوان نابکار را می‎شنوم، جوانی که هنوز هم لال و بی حرکت در دهانه پل شکسته ایستاده بود. من فکر کردم، لعنت، این غیر ممکن است، و من می‎خواستم او را صدا بزنم، اما بعد فکر کردم، تو او را می‎ترسانی و بعد حتماً سقوط خواهد کرد. آنجا به طور وحشتناکی ساکت بود و ما هر دو با این آب کثیف و خاکستری کاملاً در جهان تنها بودیم.
و بعد، ای خدا، بعد او به من نگاه کرد، درست و حسابی نگاه کرد، و من هنوز هم آنجا چمباته زده بودم، کاملاً بی حرکت، و در این لحظه پسر دیوانه حقیقتاً در آب پرید!
در این لحظه من اما درست هوشیار گشتم، لعنت، و من بلافاصله اونیفورمم را درآوردم و گوشه‎ای انداختم، همینطور کلاهم را. من خودم را درون آب سرد انداختم و شروع به شنا کردم، خیلی سخت بود، و شانس آوردم که جریان آب او را به سمت من می‎آورد. بعد او ناگهان گم شد، به پائین رفت، لعنت، و کفش‎هایم خیلی سنگین شده و مانند سرب به پایم چسبیده بودند، همینطور پیراهنم هم مانند سرب بود، و سرد بود، مانند یخ سرد بود، و پسر نابکار دیگر دیده نمی‎شد ... لعنت، من شروع به شنا کردم، و بعد در محلی که او فرو رفته بود فریاد کشیدم، بله، من فریاد کشیدم ... و، لعنت، در این لحظه پسر بالا می‎آید، و مانند یک قطعه از آب رو به پائین در حرکت بود، و من فکر نمی‎کردم که جریان لعنتی آب چنین سریع باشد. حالا وقتی دیدم که این هیکل بی جان آنجا در این آب خاکستری و کثیف در حال گریز است از ترس کمی گرمم شده بود، و، لعنت، من به دنبالش، و در حالی که دو متر از او فاصله داشتم این موی لعنتی تقریباً بلوند را دیدم که دوباره گم شد، خیلی ساده دوباره گم شد، لعنت ... اما من سرم را زیر آب به این سمت و آن سمت بردم، خدای من! من او را  در چنگ داشتم ...
هیچ کس در جهان نمی‎داند که وقتی من او را به چنگ آوردم چه اندازه راحت شده بودم. در وسط رود راین، و فقط آب خاکستری، سرد و کثیف بود، و من مانند سرب سرد و سنگین بودم، و با این وجود راحت شده بودم. من دیگر ترس نداشتم، حتماً دلیل راحت شدنم این بود ... و من آهسته با او از پهلو، کج در سمت جریان آب خود  را به ساحل رساندم و از این که ساحل آنقدر نزدیک بود تعجب کردم ...
لعنت، من برای یخ زدن و ناله و شکوه کردن وقت نداشتم، با وجودیکه معده لعنتی‎ام ترش شده بود. من مقدار زیادی آب خورده بودم، و دلم از آب کثیف بهم می‎خورد، اما یک بار خوب سرفه کردم، و بعد دست‎های او را گرفتم و آنها را چرخاندم، چرخاندم، چرخاندم؛ مطابق مقررات، و لعنت، در این حال گرمم شد ... هیچ انسانی آن بالا در کنار ساحل نبود، و هیچ کس نه چیزی شنید و نه چیزی دید. بعد پسر نابکار چشم‎هایش را باز کرد، لعنت، دو تا از این چشم‎های آبی کودکانه، خدایا رحم کن، و او آب بالا آورد، دائماً ... لعنت، من فکر کردم، آیا این پسر بجز آب چیز دیگری در شکم ندارد، اما بجز آب چیز دیگری خارج نشد، لعنت، و او خودش را متعهد به لبخند زدن هم احساس می‎کرد، لعنت، پسر به من لبخند زد ...
حالا در لباس‎های خیس به طور وحشتناکی سردم شده بود، و من فکر کردم سکته خواهم کرد، و او هم مانند گربه‎ای مرتب آب خاکستری استفراغ می‎کرد و می‎لرزید.
در این لحظه او را بلند کردم و گفتم: Go on, boy ... بدو ..."، و من بازویش را گرفتم و با او از سطح شیبدار با سرعت به راه افتادیم، بعد او در دستم مانند عروسکی خم شد، او دوباره ایستاد و دوباره آب خاکستری استفراغ کرد، فقط آب خاکستری و کثیف راین، و بعد توانست تندتر راه برود ...
لعنت، من فکر کردم او باید گرم بشود و تو باید گرم بشوی، و ما ابتدا خوب تند راه رفتیم، تا بالا تا فاصله کمی مانده به خیابان رفتیم. من خوب گرمم شده بود، و من خوب نفس کشیده بودم، اما پسر هنوز مانند گربه‎ای می‎لرزید. لعنت، من فکر کردم او باید به یک خانه و به تختخواب برود، اما آنجا خانه‎ای نبود، فقط چند ویرانه و ریل قطار، و هوا گرگ و میش شده بود. اما در این لحظه یکی از ماشین‎های ارتشی خودمان آمد، یکی از این ماشین‎های کوچک، و من سریع به سمت خیابان هجوم بردم و دست‎هایم را تکان دادم. ماشین اول به رفتن ادامه داد، یک سیاهپوست پشت فرمان نشسته بود، من کاملاً بلند فریاد کشیدم: "Hallo, Boy ..."، و او حتماً از صدایم فهمید که من هم آمریکائی هستم، من اونیفورم بر تن نداشتم و کلاه هم سرم نبود. در این وقت او نگه می‎دارد و من پسر را به سمتش می‎کشانم، و سیاهپوست سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: "بیچاره، بچه بیچاره، غرق شده، آره؟"
من گفتم: "آره. حرکت کن، و سریع برو!" و به او آدرس قرارگاهم را دادم.
پسر کنار من نشسته بود و دوباره چنان ترحم انگیز لبخند زد که حالم دگرگون شد، و من نبضش را کمی گرفتم، نبضش معمولی می‎زد ...
من به سیاهپوست گفتم "تندتر!" و او خود را چرخاند و پوزخندی زد و حقیقتاً تندتر راند، و در این بین من فقط گاهی می‎گفتم: "چپ ــ راست، دوباره راست"، و غیره، تا اینکه ما عاقبت در کنار قرارگاهم توقف کردیم ...
پات Pat و فردی Freddie در راهرو ایستاده بودند و وقتی مرا دیدند خندیدند و گفتند: " boyاین گرترود دوستداشتنی‎ات است؟" اما من فریاد کشیدم: "بچه‎ها نخندید، کمکم کنید، این پسر را از رود راین نجات دادم." آنها برای بالا بردن او به اتاقمان، به اتاق من و پات، به من کمک کردند، و من به فردی گفتم: "برامون قهوه درست کن."
بعد او را روی تخت انداختم، لباس‎های مرطوبش را درآوردم و مدت درازی او را با حوله ماساژ دادم. لعنت، چقدر این پسر لاغر بود، به طور وحشتناکی لاغر ... مانند ... مانند ... لعنت، او مانند ماکارونی رنگ پریده‎ای دیده می‎شد ...
من گفتم "پات"، زیرا که پات آنجا ایستاده بود، "حالا تو او را بمال، من باید لباس‎هایم را عوض کنم."
لعنت، من هم مانند یک گربه خیس بودم و ترس وحشتناکی از سکته کردن داشتم. و پات حوله را به من داد، زیرا پسر بلند قد در روی تخت حالا مانند بک بچه سرخ شده بود، و او دوباره لبخند زد ... و پات نبضش را گرفت و گفت: "اوکی جانی، فکر کنم چیزی نشده ..."
بچه‎ها واقعاً نجیب و خوب بودند، فردی برایمان قهوه آورد، و پات به پسر لباس هدیه داد، و او روی تخت دراز کشیده بود و قهوه نوشید و لبخند زد، و من با پات روی صندلی نشسته بودیم، و فردی رفت، و فکر کنم که او دوباره پیش زن‎ها رفته باشد ...
من فکر کردم، آه، چه تعقیب وحشتناکی بود، اما ماجرا به خیر گذشت، خدا را شکر!
پات یک سیگار در دهان پسر قرار می‎دهد، و لعنت، پسر آن را می‎کشد. من فکر کردم، این آلمانی‎ها همه مانند دیوانه‎ها سیگار می‎کشند، آنها سیگار را می‎مکند، طوری که انگار خود زندگی در آن است، و صورت‎هایشان کاملاً دیوانه می‎شود. بله، و یادم می‎آید که من اونیفورمم را آنجا کنار آب گذاشته‎ام، با عکس، و همینطور کلاهم را، من اما فکر کردم، مهم نیست، عکس را دیگر لازم ندارم ...
حالا واقعاً ساکت و آرام بودم، و پسر خیلی خوب غذا خورد، پات به او یک قطعه نان و یک قوطی گوشت گاو داده بود و برایش مرتب قهوه می‎ریخت ...
بعد من یک سیگار روشن کردم و گفتم: "پات، فکر می‎کنی می‎شه از او پرسید که چرا خود را در آّب پرت کرده ..."
پات گفت "چراکه نه" و از او سؤال کرد.
پسر مانند دیوانه‎ها به ما نگاه می‎کرد، بعد چیزی به من گفت، و من به پات نگاه کردم، و پات شانه‎اش را بالا انداخت و گفت: "او چیزی از غذا می‎گوید، اما یک کلمه را نمی‎فهمم، من آن را نمی‎فهمم ..."
من پرسیدم: "کدام کلمه را نمی‎فهی؟"
مات گفت: "کوپن"
من از پسر پرسیدم: "کوپن؟"
او سرش را تکان داد و یک کلمه دیگر هم گفت، و پات گفت: "او آن راگم کرده است ... این چیزها را، این کوپن‎ها را ..."
من پرسیدم: "مات، کوپن چی هست؟"
اما پات معنی آن را نمی‎دانست.
من به زبان آلمانی به پسر گفتم "کوپن. چی است"، زیرا <چی است> را می‎توانستم به زبان آلمانی خوب بگویم، <غم عشق> را هم می‎توانستم، وگرنه چیز دیگری بلد نبودم، این زن لعنتی آنها را به من یاد داده بود ...
پسر مبهوت به من نگاه می‎کرد، بعد با انگشت لاغرش یک مربع مسخره بر روی میز کنار تخت می‎کشد و می‎گوید: "کاغذ. مدارک."
<مدارک> را هم می‎فهمیدم، و من فکر کردم که حالا منظورش را متوجه شده‎ام.
من گفتم، "آه، پاسپورت، تو پاسپورتت را گم کرده‎ای."
او می‎گوید: "نه، کوپن."
"لعنت، پات"، من گفتم: " لعنت. پات، این کوپن‎ها منو کاملاً دیوانه می‎کنند. باید چیز مهمی باشد که او به خاطرش خود را به آب انداخته."
پات دوباره برایمان قهوه می‎ریزد، اما این کوپن‎های لعنتی آرامم نمی‎گذاشتند. خدای من، من خودم دیدم که چطور این نوجوان آن بالا لال و بی حرکت در دهانه پل شکسته ایستاده بود، و ناگهان خود را پرت کرد! لعنت.
من گفتم: "پات، برو ببین، تو یک فرهنگ لغت داری."
پات گفت "راست میگی" و از جا جهید و کتاب را از روی قفسه آورد.
من در این حال سرم را برای پسر تکان دادم و یک سیگار دیگر به او دادم، او تمام قوطی گوشت و تمام نان را خورده بود، و قهوه حالش را جا آورده بود. لعنت، چگونه این پسر سیگار می‎کشید، این چیز دیوانه‎واریست، اینها طوری سیگار می‎کشند که ما گاهی در جنگ وقتی اوضاع وخیم می‎شد می‎کشیدیم. اینها همیشه مانند در جنگ سیگار می‎کشند، این آلمانی‎ها ..."
پات گفت "بفرما، من پیدا کردم" و از جا جهید، یک پاکت نامه از روی قفسه آورد و تمبر پشت آن را به پسر نشان داد، اما پسر فقط سرش را تکان داد و حتی کمی هم خندید ...
پسر گفت "نه" و دوباره این کلمه دیوانه کننده را گفت، آن چیزی را که او بخاطرش خود را در آب انداخته بود؛ و من آن را اصلاً نمی‎شناختم.
پات گفت "ایست، پیدا کردم، این کلمه یعنی کوپن غذا"، و با جدیت در کتاب فرهنگش ورق می‎زد.
من با دست از پسر پرسیدم: "آیا هنوز گرسنه‎ای؟". اما او سرش را تکان داد و برای خودش قهوه ریخت. لعنت، من فکر کردم این آلمانی‎ها چقدر می‎تونن قهوه بنوشند، سطل سطل ...
پات گفت: "لعنت، این فرهنگ لغت نویس‎ها؛ این فرهنگ لغت نویس‎های احمق، این لعنتی‎های احمق، اینجا یک پسر بخاطر چیزی خودش را در آب انداخته، و در کتاب هیچ چیز از آن نوشته نشده."
من به نوجوان گفتم "Boy"، البته به زیان آمریکائی، "خیلی آرام بگو که کوپن چه است، ما هم انسانیم، ما باید بتوانیم همدیگر را بفهمیم. بگو، به پات بگو" و با اشاره پات را نشان دادم، "به او، و کاملاً آرام بگو." و پات خندید، اما کاملاً ساکت و خوب گوش می‎کرد که پسر آرام چه به او می‎گوید، نوجوان بیچاره خجالت‎زده شده بود؛ و او مدت طولانی و آهسته برای پات صحبت کرد، و من قسمتی از آن را فهمیدم، و چهره پات کاملاً جدی شده بود ...
پات می‎گوید: "لعنت بر شیطان. ما خیلی احمقیم. اینها غذای خود را با کوپن دریافت می‎کنند، می‎فهمی؟ اینها کوپن‎های غذا دارند، می‎فهمی، لعنت بر ما که به این موضوع فکر نکردیم، و او آنها را گم کرده، و به این خاطر داخل راین پریده ..."
من زمزمه کردم، "لعنت. اینجا یک پسر جوان خودشو تو آب انداخته، و ما نمی‎دونیم چرا، و نمی‎تونیم آنرا تصور کنیم ..."
من فکر کردم که آدم باید بتواند لااقل تصورش را بکند، این حداقل توقع است، اگر هم آدم با پوست خود آن را احساس نکند، اما لااقل باید قادر به تصور کردنش باشد ...
من گفتم: "پات، اگر او آنها را گم کرده، لعنت، پس باید دوباره آنها را به او بدهند. کوپن فقط کاغذه، و آنها می‎توانند چاپ کنند، و آنها باید خیلی راحت به او کاغذهای جدیدی بدهند، این که پول نیست. این می‎شود اتفاق بیفتد که آدم آنها را گم کند، لعنت، از این کاغذ‎های چاپ شده زیاد وجود دارد ..."
پات گفت، "آنها این کار را نمی‎کنند. چون آدم‎هائی هستند که فقط ادعا می‎کنند که آنها را گم کرده‎اند، و بعد آنها را یا می‎فروشند و یا دو برابر غذا می‎خورند، و این کار برای آنها در اداره زیاد تمام می‎شود. لعنت، درست مثل جنگ است، اگر تو اسلحه‎ات را گم کرده باشی و کسی روبرویت قرار گرفته باشد، و تو قادر به شلیک نباشی، نتونی شلیک کنی، چون تو دارای اسلحه نیستی. این یک جنگ لعنتی است که اینها با کاغذ دارند، آره اینطوره."
من فکر کردم که اینطور، پس اینکه خیلی وحشتناک است، پس آنها دیگر چیزی برای خوردن ندارند، خیلی ساده هیچ چیز ندارند، هیچ چیز، و نمی‎شود کاریش کرد، پس او به این خاطر مانند دیوانه‎ها دویده و خود را در راین انداخته ...
پات می‎گوید "آره"، طوریکه انگار می‎خواهد به سؤالات ذهن من جواب بدهد، "و او همه آنها را گم کرد، همه کوپنها را از ... اسمش چی بود، من فکر میکنم، یک کوپن شش نفره و کوپن‎های دیگر، کوپن‎های دیگری که من اصلاً نمی‎فهمم منظورش از آنها چیست ... برای یک ماه ..."
لعنت، من فکر کردم پس می‎خواهند حالا با این وضع چکار کنند. آنها نمی‎توانستند کاری کنند، اینحا این پسر ایستاده و کوپن‎هایش را گم کرده است، و با خود فکر کردم که اگر من هم بجای پسر بودم خودم را غرق می‎کردم. اما من نمی‎توانستم تصور چنین کاری را بکنم ... نه، آدم نمی‎تواند آن را تصور کند ..."
من بلند می‎شوم و برای نوجوان دو جعبه پاکت سیگار از کمد می‎آورم، و ناگهان آنطور که او مرا نگاه کرد وحشت‎زده می‎شوم. لعنت، او مرا طور مضحکی نگاه کرد، من فکر کردم که او دیوانه می‎شود، که او حالا کاملاً دیوانه می‎شود، یک چنین چهره‎ای نوجوان به خود گرفته بود ...
من فریاد کشیدم "پات"، آره فکر کنم که فریاد کشیدم، "لطف کن، و این جوان را از اینجا ببر، او را از اینجا ببر. من نمی‎تونم این چهره را ببینم، این چهره سپاسگزار را، بخاطر دو پاکت سیگار، من نمی‎تونم ببینم، نه، این مانند این است که انگار من به او تمام جهان را بخشیده‎ام، همه را جمع کن، هرچه آنجا است، جمع کن بده به او ..."
لعنت، وقتی پات با نوجوان آنجا را ترک کردند من خوشحال بودم. من فکر کردم پات سیگارها را به او خواهد داد؛ و تو آنجا در کنار آب کثیف و خاکستری نشسته بودی، با آب بخاطر چهره باریک یک زن حرف زده بودی و تو فکر کرده بودی: خودت را پرت کن، خودت را به داخل آب پرت کن، بگذار آب بچرخاندت تا ... ها، به طرف هلند، لعنت، اما کودک خودش را به داخل آب انداخت، او ناگهان خودش را بخاطر چند تکه کاغذ که شاید یک دلار هم ارزش نداشته باشند درون آب انداخت.

_ پایان _

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 6:28  توسط سعید از برلین  | 


وقتی بیدار گشتم از این آگاهی که کاملاً گمشده‎ام پر بودم؛ به نظر می‎آمد در تاریکی مانند در آبی که کند و بی هدف در جریان است شناورم؛ مانند جسدی که عاقبت موج آن را به سطح روئی بی رحم آب کشانده است، من در این تاریکی آهسته در نوسان بودم. من اندامم را احساس نمی‎کردم، آنها بی ارتباط با من بودند، همچنین حس‎هایم هم همگی خاموش بودند؛ هیچ چیز دیده و شنیده نمی‎گشت، هیچ رایحه‎ای خود را به من ارائه نمی‎کرد؛ فقط لمس ملایم بالش با سرم مرا با واقعیت ارتباط می‎داد؛ من فقط از سرم آگاه بودم؛ افکارم مانند یخ شفاف بودند، فقط از آن سر درد شدیدی که شراب‎‏های نامرغوب موجب می‎گردند ملول بودم.
من حتی در کنار خود صدای نفس کشیدن او را نمی‎شنیدم؛ او مانند کودکی آرام خفته بود. اما با این وجود باید باور می‎داشتم که او در کنارم دراز کشیده است. دست‎ها را دراز کردن و صورت و موهای لطیفش را لمس کردن بی معنا بود، من دیگر دارای دست نبودم؛ حافظه فقط برای فکرها بود، ساختار بی خونی که هیچ رد پائی در بدنم بر جای نگذارده بود.
و به این نحو من اغلب با اطمینان آدم مستی که بر لبه باریک یک پرتگاه راه خود را می‎رود در کنار واقعیت راه می‎رفتم، با تعادل ناشناخته‎ای به سمت یک هدف که زیبائی آن از لبش خوانده می‎شود می‎رفتم؛ در خیابان‎هائی راه می‎رفتم که فقط با چراغ‎های خاکستری کم نوری روشن بودند، چراغ‎های سربی‎ای که فقط واقعیت را برای بهتر انکار کردنشان نشان می‎دهند؛ با چشمانی کور درون خیابان سیاهی که از انسان لبریز بود غرق گشته بودم، در حالی که می‎دانستم تنها هستم، تنها.
تنها با سرم، و نه حتی با تمام سرم؛ دهان، بینی، چشم‎ها و گوش‎هایم مرده بودند؛ تنها فقط با مغزم، مغزی که کوشش می‎کرد حافظه را دوباره مرمت کند، درست مانند یک کودک که از میله‎های ظاهراً بی معنی ساختمانی ظاهراً بی معنی بنا می‎کند.
او باید در کنارم دراز کشیده باشد، گرچه من هیچ چیز از او احساس نمی‎کردم.
روز قبل سوار قطاری شده بودم که از بالکان Balkan می‎گذشت و تا آتن Athen می‎رفت، در حالی که من در این ایستگاه کوچک برای عوض کردن قطار پیاده شده و منتظر آمدن قطاری بودم که باید مرا به نزدیکی کارپاتن‎پسه Karpatenpässen می‎رساند. هنگامی که بر روی سکوی راه‎آهن ِ ایستگاهی که نامش برایم نامعلوم بود سکندی خوردم، مستی تلو تلو خوران به سمتم آمد، مهجور در اونیفورم خاکستری‎ایش در میان مجارستانی‎های غیر نظامی با لباس‎های رنگین؛ این رفیق طوری با فریاد تهدیدهای بلندی می‎کرد که مانند سیلی بر چهره‎ام نقش می‎بستند، از آن سیلی‎هائی که آدم جای سوختگی‎شان را تمام عمر بر گونه‎اش حمل می‎کند.
او فریاد می‎کشید: "راهزن‎های فاحشه، خوک‎ها، من از چیزهای بی ارزش خسته شده‎ام." او اینها را در حالیکه با کوله پشتی سنگینی به سمت قطاری که من از آن پیاده شده بودم می‎رفت کاملاً خوانا به مجارستانی‎هائی که احمقانه می‎خندیدند می‎گفت. حالا یک کلاهخود سیاه به سر از یک کوپه صدا می‎زند: "شما! هی! با شما هستم!" مرد مست تپانچه‎اش را می‎کشد، به سمت کلاهخود نشانه می‎گیرد، مردم فریاد می‎کشیدند، من خود بر روی دست او می‎اندازم، اسلحه را از دستش می‎گیرم و آن را مخفی می‎سازم و او را که با زحمت از خود دفاع می‎کرد با یک فن ماهرانه محکم نگاه می‎دارم. کلاهخود به سر فریاد می‎کشید، مردم فریاد می‎کشیدند، مرد نظامی مست هم فریاد می‎کشید، اما قطار به حرکت می‎افتد، و در مقابل قطار در حال حرکت حتی یک کلاهخود به سر هم در بیشتر مواقع ناتوان است. من او را ول می‎کنم، اسلحه را به او پس می‎دهم و مرد مبهوت را به سمت در خروجی با اصرار همراه خود می‎برم.             
منطقه کوچک متروک دیده میگشت. مردم به سرعت پرکنده شده بودند، محل جلوی ایستگاه راه‎آهن خالی بود، یک کارمند خسته و کثیف میخانه کوچکی به ما نشان می‎دهد که سمت دیگر آن محل خاکی در زیر درختانی کوتاه قرار داشت.
ما بار خود را برزمین می‎گذاریم، و من سفارش شراب می‎دهم، همان شراب بدی که سبب تهوعی گشت که مرا حالا بعد از بیداری آزار می‎دهد. همقطار نظامی ساکت و عصبانی آنجا نشسته بود. من به او سیگار تعارف می‎کنم، ما سیگار می‎کشیدیم و من به او نگاه می‎کردم: او به طور معمول تزئین شده بود، جوان بود، همسن و سال خودم، موهای بلوند از روی پیشانی صاف و سفیدی به سمت چشمان سیاهش آویزان بود.
او ناگهان می‎گوید: "موضوع از این قراره، رفیق، من از این چیزهای بی ارزش خسته شده‎ام، می‎فهمی؟"
من سرم را تکان می‎دهم.
"آنقدر خسته، که اصلاً نمی‎توانم بگویم چه اندازه، می‎فهمی، من فرار می‎کنم." من به او نگاه می‎کردم.
او هوشیارانه می‎گوید: "آره، من فرار می‎کنم، به طرف پوستا Pussta فرار می‎کنم. من می‎تونم با اسب‎ها کنار بیام، و اگه لازم بشه سوپ بپزم. ارتش می‎تونه هر غلطی که می‎خواد بکنه. آیا تو هم با من فرار می‎کنی؟"
من سر را به علامت نفی تکان می‎دهم.
"ترس، آره؟ ... نه؟ ...  باشه، هر طور که می‎خوای، من فرار می‎کنم. خداحافظ."
او بلند می‎شود، بارش را همآنجا می‎گذارد، اسکناسی روی میز قرار می‎دهد، بار دیگر برایم سری تکان می‎دهد و می‎رود.
من مدت زیادی منتظر ماندم. من باور نمی‎کردم که او واقعاً به طرف پوستا فرار کرده باشد. من از بارش محافظت می‎کردم و انتظار می‎کشیدم، شراب نامرغوب می‎نوشیدم و بیهوده سعی می‎کردم با میخانه‎چی سر صحبت را باز کنم، به محل خاکی روبرویم که بر رویش گاهی وسیله نقلیه‎ای با اسب‎های لاغر احاطه شده در ابری از گرد و غبار به سرعت حرکت می‎کرد خیره نگاه می‎کردم.
کمی دیرتر استیک خوردم؛ مرتب از شراب نامرغوب نوشیدم و همراهش سیگار برگ کشیدم. هوا گرگ و میش شده بود، از میان در باز میخانه گاهی ابری از گرد و خاک داخل می‎گشت، میخانه‎چی خمیازه می‎کشید یا با مجارستانی‎هائی که شراب می‎نوشیدند صبحبت می‎کرد.
هوا سریع تاریک‎تر گشت؛ من هرگز نخواهم دانست در حالی که آنجا نشسته و انتظار می‎کشیدم، شراب می‎نوشیدم، گوشت می‎خوردم، میخانه‎چی چاق را تماشا می‎کردم، به محل جلوی راه‎آهن خیره شده و سیگار برگ دود می‎کرد به چه چیزهائی می‎اندیشیدم ...
مغزم تمام اینها را بی تفاوت بازمی‎گرداند، آنها را تف می‎کرد، در حالی که من گیج بر روی این رود سیاه شنا می‎کردم، در این شبِ بدون ساعت، در یک خانه ناشناس، در یک خیابان بی نام، در کنار دختری که چهره‎اش را درست ندیده بودم ...
من بعداً سریع به ایستگاه راه‎آهن رفته بودم، دریافته بودم که قطارم حرکت کرده و قطار بعدی فردا خواهد آمد؛ من پول میگساری را پرداخته بودم، چمدانم را کنار بار همقطارم رها کرده و در گرگ و میش غروب در میان این شهر کوچک تلو تلو می‎خوردم. از همه سو نور خاکستری، خاکستری تیره بر سرم می‎بارید، و فقط نورهای ضعیفی می‎گذاشتند که چهره انسان‎ها مانند چهره زندگان به نظر آید.
در جائی شرابی مرغوب‎تر نوشیدم، نگاه سرگردانی به یک صورت جدی زنانه پشت بار انداختم، چیزی مانند بوی سرکه از در آشپزخانه به مشامم خورد، حساب را پرداختم و دوباره در گرگ و میش غروب ناپدید گشتم.
فکر کردم که این زندگی زندگی من نیست. من باید این زندگی را بازی کنم، و من آن را بد بازی می‎کردم. هوا کاملاً تاریک شده بود، و آسمان ملایمی بر روی شهر تابستانی آویزان بود. یک جائی هم جنگ برقرار بود، نامرئی و غیر قابل شنیدن در این خیابان ساکت، جائیکه خانه‎های کم ارتفاع در کنار درختان کم ارتفاع در خواب بودند: یک جائی در این سکوت کامل جنگ بود. من در این شهر کاملاً تنها بودم، این انسان‎ها به من تعلق نداشتند، این درختان کوچک از جعبه‎های اسباب بازی درآورده شده و بر روی این پیاده‎روهای خاکستری چسبانده شده بودند، و آسمان بر روی همه چیز مانند یک بالون بی صدا که انگار سقوط خواهد کرد معلق بود ...
در جائی زیر یک درخت یک صورت ایستاده بود که نور کمی از خود تراوش می‎کرد. چشمانی غمیگین در زیر موهای لطیفی که قهوه‎ای روشن باید باشد، هرچند که آنها در این شب خاکستری دیده می‎گشتند؛ یک پوست رنگ پریده با دهانی گرد که باید قرمز باشد، گرچه آن هم در این شب خاکستری به چشم می‎آمد.
من به این صورت گفتم: "بیا"
من بازویش را گرفتم، یک بازوی آدمی، کف دست‎های ما در همدیگر متشنج بودند، انگشت‎هایمان همدیگر را می‎یافتند و در هم گره می‎خوردند، در حالی که ما در این شهر ناشناس و در خیابانی ناشناس راه می‎رفتیم.
وقتی ما داخل این اتاق گشتیم که حالا من در آن بدون دلیل شناور در تاریکی دراز کشیده بودم گفتم: "چراغ را روش نکن."
من در تاریکی صورت گریانی را احساس کردم و به پرتگاه‎ها سقوط کردم، درست مانند آنکه آدم از روی پله‎ها به پائین می‎غلتد، پله‎هائی گیج کننده از مخمل؛ من سقوط کردم، سقوطی بی پایان به درون پرتگاه‎هائی که مرتب از نو تشکیل می‎گشتند ...
حافظه‎ام به من می‎گفت که اینها همه رخ داده‎اند و اینکه من بر روی این بالش قرار دارم، در این اتاق، او در کنار من، بدون آنکه من بتوانم صدای تنفسش را بشنوم، او مانند کودکی آرام خفته بود، خدای من، آیا من فقط مغز بودم؟
اغلب به نظر می‎آمد که آب تیره راکد ایستاده است، بعد امیدوار گشتم که من بیدار خواهم گشت و بجز فکر کردن پاهایم را هم احساس خواهم کرد، دوباره خواهم شنید، بو خواهم کشید، و این امید اندک خیلی زیاد بود، در حالی که دوباره آهسته ضعیف می‎گشت، زیرا آب تیره دوباره به چرخش افتاده بود، دوباره جسد درمانده‎ام را برداشته و در یک سرگردانی کامل ابدی انداخته بود.
حافظه‎ام همچنین به من می‎گفت که شب محدود است. بله و باید دوباره صبح گردد. او همچنین گفت که من می‎توانم بنوشم، ببوسم و گریه کنم، همچنین دعا کنم؛ اما آدم نمی‎تواند فقط با حافظه دعا کند. در حالی که من می‎دانستم بیدارم، و بیدار بر روی تخت یک دختر مجارستانی دراز کشیده‎ام، بر روی بالش لطیفش در یک شب کاملاً تاریک: در حالی که همه اینها را می‎دانستم، اما باید باور می‎کردم که من مرده‎ام ...
مانند هوای گرگ و میشی بود که خیلی آهسته و آرام آمد، چنان ناگفتنی آهسته که آدم نمی‎تواند آن را درک کند. ابتدا آدم وقتی در شبی تاریک در یک گودال ایستاده باشد فکر می‎کند که خود را می‎فریبد، بعد آدم نمی‎تواند باور کند که این رگه‎های کاملاً لطیف و روشن نور در پشت افق نامرئی واقعاً هوای گرگ و میش است؛ آدم احساس می‎کند که خود را می‎فریبد، که چشمان خسته هیجانزده شده‎اند و تصور می‎کنند که از ذخیره نور مخفی‎ای روشنائی می‎بینند. و در واقع اما این هوای گرگ و میش بود که حالا حتی قوی‎تر می‎گشت. هوا واقعاً روشن می‎گردد، روشن‎تر، نور قوی‎تر می‎شود، لکه‎های خاکستری آنجا در پشت افق آهسته خود را توسعه می‎بخشند، و آدم باید باور کند که حالا روز خواهد شد.
من ناگهان احساس کردم که یخ می‎زنم؛ پاهایم از زیر لحاف بیرون آمده بود، برهنه و سرد، و من سرد بودن واقعیت را احساس کردم، من آه عمیقی کشیدم، نفسم را احساس کردم که چانه‎ام را لمس کرد، خودم را به جلو خم کردم، دستم را به طرف لحاف بردم و پاهایم را پوشاندم. من دوباره دارای دست بودم، دوباره پا داشتم و نفس خود را احساس می‎کردم. بعد دستم را به سمت چپ پرتگاه بردم، شلوارم را از روی زمین صید کردم و در داخل جیب شلوارم صدای قوطی کبریت را شنیدم.
حالا صدای او بود که در کنار من می‎گفت: "چراغ روشن نکن، لطفاً" و بعد آهی می‎کشد.
من آهسته می‎پرسم: "می‎خوای سیگار بکشی؟"
او آهسته می‎گوید: "آره."
او در نور کبریت کاملاً زرد بود. یک دهان زرد تیره، گرد، چشمانی ترسان و سیاه، پوستی لطیف و موها مانند عسل تیره رنگ.
صحبت کردن سخت بود. ما حالا هر دو می‎شنیدم که زمان چگونه می‎گذشت، یک سر و صدای فوق‎العاده تاریک که در آن ثانیه‎ها محو می‎گشتند.
او ناگهان می‎پرسد: "به چه فکر می‎کنی؟". این سؤال مانند تیر نرم و مطمئنی بود که به هدف نشسته بود، در درونم سدی می‎شکند و قبل از اینکه وقت پیدا کنم تا سریع یک بار دیگر صورتش را در روشنائی رو به خاموشی اشتیاق نگاه کنم شروع به صحبت کردم: "من در حال حاضر به این فکر می‎کنم چه کسی هفتاد سال بعد در این اتاق دراز خواهد کشید، چه کسی اینجا می‎نشیند یا دراز می‎کشد و از تو و من چه خواهد دانست. هیچ چیز. او فقط خواهد دانست که هفتاد سال پیش جنگ بوده."
ما هر دو ته سیگارهایمان را در سمت چپ تخت بر روی زمین پرت می‎کنیم؛ آنها بدون صدا روی شلوار من می‎افتند، و من باید آن دو آتش کوچک را که کنار هم قرار گرفته بودند از روی شلوار می‎تکاندم.
و بعد فکر کردم چه کسی یا چه چیزی هفتاد سال پیش اینجا بوده است. شاید اینجا یک مزرعه بوده، ذرت و پیاز اینجا رشد کرده‎اند، و باد در اینجا می‎وزیده، و این گرگ و میش غمگین هر روز صبح از افق پوستا به اینجا می‎آمده و یا شاید کسی اینجا خانه‎ای داشته است.
او آهسته می‎گوید: "آره، هفتاد سال پیش اینجا یک خانه بوده است." من سکوت می‎کنم.
او می‎گوید: "آره، فکر‎ کنم هفتاد سال قبل پدر بزرگم این خانه را ساخته باشد. آن زمان باید اینجا راه‎آهن ساخته می‎شد و او برای راه‎آهن کار می‎کرد و با پول آن این خانه کوچک را ساخت. و بعد از آن او به جبهه رفت، آن زمان، می‎دونی، 1914، و او در روسیه کشته شد. و بعد پدرم بود که کمی زمین داشت و او هم در راه‎آهن کار می‎کرد؛ او در این جنگ مرد."
"او در جنگ کشته شد؟"
نه او مرد. مادرم زودتر جان خود را از دست داده بود. و حالا برادرم با زن و بچه‎هایش اینجا زندگی می‎کنند. و در هفتاد سال بعد نوه‎های برادرم اینجا زندگی خواهند کرد."
من می‎گویم: "شاید، اما آنها از من و تو هیچ نخواهند دانست."
"نه، هیچکس نخواهد دانست که تو پهلوی من بودی."
من دست کوچکش را می‎گیرم، این دست خیلی بسیار لطیف را و نزدیک صورتم نگاه می‎دارم.
حالا در جائیکه پنجره قرار داشت برشی از خاکستری تیره‎ای در تاریکی ایستاده بود، روشن‎تر از تاریکی شب. من ناگهان احساس کردم که او خود را از من کنار کشید، بدون آنکه مرا لمس کند، و من صدای آرام پاهای لختش را بر روی زمین می‎شنیدم، و بعد شنیدم که او لباس می‎پوشد. حرکات او و صداها خیلی سبک بودند؛ فقط هنگامی که او دستش را به پشت برد تا دگمه‎های بلوزش را ببندد صدای تنفس بلندتری را شنیدم.
او می‎گوید: "حالا باید لباس‎هایت را بپوشی."
من می‎گویم: "بگذار دراز بکشم."
"من میل ندارم چراغ روشن کنم."
"چراغ روشن نکن و بگذار که من دراز بکشم."
"اما تو قبل از رفتن باید چیزی بخوری."
"اما من نمی‎رم."
احساس کردم که او هنگام پوشیدن کفش مکثی کرد و به تاریکی در جائیکه من دراز کشیده بودم با تعجب نگاه کرد.
او فقط آهسته گفت "واقعاً؟" و من نمی‎توانستم پی ببرم که او متعجب بود یا وحشتزده.
من وقتی سرم را برگردانم توانستم حالا در این گرگ و میش هوا طرحی از او ببینم. او خود را خیلی لطیف در اتاق حرکت می‎داد، چوب و کاغذ جستجو می‎کرد و قوطی کبریت را از داخل جیب شلوارم برداشت.
این صداها تقریباً کاملاً آرام به من می‎رسیدند، مانند فریادهای ترسناک کسی که در کنار ساحل ایستاده و کس دیگری را که جریان آب او را با خود می‎برد؛ و حالا من می‎دانستم که اگر از جا برنخیزم، اگر در این دقیقه تصمیم نگیرم و این کشتی آهسته در حال غرق گشتن ِ گمگشتگی را ترک نکنم در این تخت مانند فرد فلجی خواهم مرد یا از طرف عوامل خبیث خستگی ناپذیری که چیزی از آنها پنهان نمی‎ماند بر روی این بالش هدف گلوله واقع خواهم گشت.
در حالی که من زمزمه کوتاه او را می‎شنیدم، آنطور که او آنجا کنار اجاق ایستاده بود و به آتشی نگاه می‎کرد که درخشش گرمش با تکان بال‎های سکوت بیشتر می‎گشت، به نظر می‎آمد که انگار من توسط بیشتر از یک جهان از او جدا می‎باشم. او آنجا، جائی از لبه زندگی‎ام ایستاده بود، آهسته زمزمه می‎کرد و بخاطر آتش رو به رشد خوشحال بود؛ من همه اینها را می‎فهمیدم، آنها را می‎دیدم، بوی دود سوختن کاغذها را حس می‎کردم، و با این حال او دور از من ایستاده بود، با فاصله‎ای بیش از یک جهان.
دختر از سمت اجاق می‎گوید: "حالا اما بلند شو. تو باید بروی." من شنیدم که او یک دیگ روی آتش قرار داد و شروع به هم زدن کرد، خراش ظریف قاشق چوبی صدای خیلی زیبا و آرامی می‎داد و بوی آرد سرخ شده اتاق را پر ساخته بود.
حالا من همه چیز را می‎دیدم. اتاق بسیار کوچک بود. من بر روی تخت کم ارتفاعی دراز کشیده بودم، در کنار تخت یک کمد قرار داشت که فضا را تا درب اتاق پر ساخته بود، یک کمد قهوه‎ای رنگ بدون هیچ تزئینی. در پشت سرم باید میز و صندلی‎ها قرار داشته باشند و اجاق کوچک در کنار پنجره. اتاق کاملاً ساکت بود، و شفقی که مانند سایه در اتاق قرار داشت هنوز کاملاً انبوه بود.
او آهسته می‎گوید: "ازت خواهش می‎کنم. من باید برم."
"تو باید بری؟"
"آره، من باید سر کار برم، و تو هم باید بری، با من.
من می‎پرسم: "کار. چرا؟"
"چه چیزهائی سؤال می‎کنی!"
"محل کارت کجاست؟"
"در کنار خط آهن."
"کنار خط آهن؟ آنجا چه کار می‎کنید؟"
"سنگ‎ها و سنگ ریزها را جمع می‎کنیم تا اتفاقی نیفتد."
"هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. تو کجائی؟ حوالی گروسواردین Großwardein؟"
"نه، در اطراف استگدین Szegedin."
"این خوبه."
"چرا؟"
"چون من آنجا با قطار از کنار تو نخواهم گذشت."
او آهسته می‎خندد. "پس تو قصد بلند شدن داری."
من می‎گویم "آره" و یک بار دیگر چشم‎هایم را می‎بندم و خودم را در تهی ِ در نوسانی می‎اندازم که نفسش بدون هیچ رد و بوئی بود، که خیس کردنش فقط مانند یک درد آهسته و به زحمت قابل درک مرا لمس می‎کرد؛ بعد آهی کشیدم و چشمانم را گشودم و دستم را به سمت شلوارم که تمیز شده در کنار تخت بر روی دسته صندلی قرار داشت بردم.
من یک بار دیگر می‎گویم "آره" و بلند می‎شوم.
او پشت به من ایستاده بود، در حالیکه من سریع کارهای معمول را انجام می‎دادم، شلوارم را بالا کشیدم، بند کفش‎هایم را بستم و کت خاکستری نظامی‎ام را پوشیدم.
مدتی ساکت ایستادم، با سیگار خاموشی در دهان، و به اندام کوچک و باریک او که حالا آنجا در کنار پنجره ایستاده بود و بهتر قابل رویت بود نگاه کردم. موهایش مانند شعله آرام آتش زیبا و لطیف بود.
او برمی‎گردد، لبخند می‎زند و می‎پرسد: "دوباره به چی فکر می‎کنی؟"
من برای اولین بار به صورتش نگاه کردم: صورتش چنان ساده بود که من نمی‎توانستم آن را درک کنم: چشمان گردی که در آنها وحشت و شادی بود.
او دوباره می‎پرسد "به چی دوباره فکر می‎کنی؟ و دیگر لبخند نمی‎زد.
من می‎گویم: "به هیچ چیز. من نمی‎تونم به چیزی فکر کنم. من باید برم. هیچ راه فراری وجود نداره."
او سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: "آره، تو باید بری. هیچ راه فراری وجود نداره."
"و تو باید اینجا بمونی."
او می‎گوید: "من باید اینجا بمونم."
"تو باید سنگ‎ها و سنگریزه‎ها را جمع کنی تا اتفاقی رخ ندهد و قطارها با خیال راحت به آنجائی بروند که اتفاقی رخ می‎دهد."
او می‎گوید: "آره، باید اینکار را بکنم."
ما در خیابان خیلی ساکتی که به راه‎آهن می‎رسید به راه افتادیم. همه خیابان‎ها به ایستگاه‎های راه‎آهن می‎رسند، و از آنجا قطارها به جبهه جنگ می‎رانند. ما خود را کنار دری کشیدم و همدیگر را بوسیدیم، و من آنجا، در حالی که دست‎هایم بر روی شانه‎هایش قرار داشتند احساس کردم که او مال من است. و او با شانه‎های آویزان،  بدون آنکه یک بار دیگر به عقب سر خود نگاه کند رفت.
او در این شهر کاملاً تنهاست، و گرچه برای رفتن به ایستگاه قطار باید همان مسیری را بروم که او می‎رود، اما نمی‎توانم با او بروم. من باید صبر کنم تا او آن گوشه در پشت آخرین درخت این خیابان کوچک که تسلیم ناپذیر در روشنائی قرار دارد بپیچد. من باید منتظر بمانم و فقط می‎توانم با یک فاصله به دنبالش بروم، و هرگز او را دوباره نخواهم دید. من باید سوار این قطار شوم، در این جنگ ...
حالا تنها چمدانم فقط دست‎های درون جیب‎هایم است و آخرین سیگار در میان لبانم که بزودی آن را به زمین تف خواهم کرد؛ اما بدون چمدان خیلی راحت‎تر است وقتی که آدم آهسته و تلوتلو خوران دوباره به کنار پرتگاهی قدم می‎گذارد که از لبه آن در ثانیه مشخصی به آنجائی که ما خود را دوباره خواهیم دید سقوط خواهد کرد ...
به موقع آمدن قطار از میان ساقه‎های ذرت و بوته‎های گوجه فرنگی که رایحه تندی می‎دادند تسلی بخش بود.
_ پایان _

https://www.youtube.com/watch_popup?v=kKT1Vf9WCwg&feature
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان ۱۳۹۱ساعت 11:50  توسط سعید از برلین  | 

 
آنها در حال حمل برانکارد کمی آهسته‎تر از پله‎ها بالا می‎رفتند. هر دو عصبانی بودند، آنها یک ساعت پیش کشیک کاری خود را شروع کرده و هنوز هیچ سیگاری بعنوان انعام دریافت نکرده بودند، و یکی از آن دو راننده آمبولانس بود، و راننده‎ها در واقع احتیاج به حمل برانکارد نداشتند. اما از بیمارستان کسی را برای کمک به پائین نفرستاده بودند و آنها نمی‎توانستند پسر جوان را در آمبولانس به حال خود رها کنند؛ آنها باید هنوز یک بیمار فوری ذات‎الریه‎ای و یک فرد خودکشی کرده را که در آخرین دقیقه آوردنش کنسل شده بود را سریع به بیمارستان می‎آوردند. آنها عصبانی بودند و ناگهان برانکارد را کمی سریع‎تر حمل کردند. راهرو دارای نور کمی بود و البته بوی بیمارستان می‎داد.
یکی از آن دو که پشت برانکارد را گرفته بود غر زنان می‎گوید: "چرا آنها از او قطع امید کردند؟" و منظور او فرد خودکشی کرده بود، و فردی که جلوی برانکارد را گرفته بود هم غر زنان می‎گوید: "حق با توست، واقعاً چرا؟" و چون او در این وقت صورتش را برگردانده بود به سختی با قاب در برخورد می‎کند، و کسی که بر روی برانکارد قرار داشت بیدار می‎گردد و فریادهای تیز و وحشتناکی می‎کشد، این فریادهای یک کودک بود.
پزشک، یک جوان با یقه دانشجوئی، موهای بور و چهره‎ای عصبی می‎گوید: "ساکت، ساکت". او به ساعتش نگاه می‎کند: ساعت هشت بود و باید یک ساعت قبل پست‎اش عوض می‎گشت. یک ساعت او بیهوده انتظار آمدن دکتر لومایر Lohmeyer را می‎کشید، اما شاید او را دستگیر کرده باشند؛ امروزه هر کسی می‎تواند در هر لحظه دستگیر شود. پزشک جوان بی اراده گوشی پزشکی‎اش را تکان می‎دهد، او بی وقفه به کودک بر روی برانکارد نگاه می‎کرد، حالا چشمش به آن دو مرد می‎افتد که در کنار در ایستاده بودند و بی صبرانه انتظار می‎کشیدند؛ او با عصبانیت می‎پرسد: "چه خبره، چیز دیگری هم می‎خواهید؟"
راننده می‎گوید: "برانکارد را. نمی‎شود او را از روی برانکارد جای دیگری قرار داد؟ ما باید سریع برگردیم."
دکتر به مبل چرمی اشاره می‎کند و می‎گوید: "آه، البته، اینجا!". در این لحظه پرستار شب می‎آید، او بی تفاوت اما جدی دیده می‎گشت. او شانه‎های کودک را می‎گیرد و یکی از آن دو مرد، راننده نه، پاهای او را می‎گیرد. کودک مانند دیوانه‎ها دوباره فریاد می‎کشد، و دکتر شتابان می‎گوید: "ساکت، آرام، آرام، درد نخواهد داشت ..."
آن دو مرد هنوز انتظار می‎کشیدند. یکی از آنها در جواب نگاه عصبانی دکتر آرام می‎گوید: "پتو". پتو به او تعلق ندارد، یک خانم در محل تصادف آن را داده است، زیرا نمی‎شد کودک را با این پای شکسته به بیمارستان آورد. مرد دیگر می‎گوید بیمارستان با آنکه پتو به اندازه کافی دارد اما آن را نگاه خواهند داشت و به آن خانم پس داده نخواهد شد، و پتو همان اندازه کم به کودک تعلق دارد که به بیمارستان. همسرش پتو را تمیز خواهد کرد، و برای پتو امروزه پول زیادی می‎پردازند.
کودک هنوز فریاد می‎کشید! آنها پتو را از دور پای کودک باز کردند و سریع به راننده دادند. دکتر و پرستار به هم نگاه کردند. کودک وحشتناک دیده می‎شد: پائین تنه‎اش سراسر در خون شناور بود، شلوار کتانی کوتاه کاملاً پاره و تکه پاره‎های شلوار خود را با خون مخلوط ساخته و به جرم وحشتناکی تبدیل ساخته بودند. کودک کفش به پا نداشت و مدام فریاد می‎کشید، با استقامتی وحشتناک و نظم مرتبی فریاد می‎کشید.
دکتر زمزمه می‎کند: "سریع، پرستار، سرنگ، سریع!" پرستار بسیار ماهر و سریع بود، اما دکتر مدام زمزمه می‎کرد: "سریع، سریع!". کودک بی وقفه جیغ می‎کشید، اما پرستار نمی‎توانست سرنگ را سریع‎تر تمام کند.
دکتر نبض کودک را گرفته بود، چهره رنگ پریده‎اش از خستگی می‎لرزید. مانند دیوانه‎ها چند بار زمزمه کرد: "ساکت، ساکت باش!" اما کودک فریاد می‎کشید، طوریکه انگار او را فقط برای فریاد کشیدن به دنیا آورده‎اند. بعد پرستار عاقبت با آمپول می‎آید و دکتر سریع و ماهرانه آن را تزریق می‎کند.
وقتی او با کشیدن آهی سوزن را از پوست سخت و تقریباً چرمین خارج می‎ساخت در باز می‎شود و یک راهبه تند و هیجانزده داخل اتاق می‎گردد، اما وقتی او کودک سانحه دیده و دکتر را می‎بیند دهانش را که برای گفتن چیزی گشوده بود می‎بندد و آهسته و بی سر و صدا خود را نزدیک‎تر می‎سازد. او دوستانه برای دکتر و پرستار تازه کار و رنگ پریده سری تکان می‎دهد و دستش را روی پیشانی کودک می‎گذارد. کودک چشم‎هایش را کاملاً عمودی باز می‎کند و با تعجب به آن هیکل سیاه بالای سرش نگاه می‎کند. تقریباً به نظر می‎آمد که او بخاطر فشار دست سرد بر روی پیشانیش آرام گرفته است، اما آمپول حالا تأثیر خود را گذاشته بود. دکتر آن را هنوز در دست داشت و بار دیگر آه عمیقی می‎کشد، زیرا که حالا آنجا ساکت بود، سکوتی زیبا، چنان ساکت که همه می‎توانستند صدای تنفس خود را بشنوند. آنها کلمه‎ای نمی‎گفتند.
کودک دیگر احساس درد نمی‎کرد، آرام و کنجکاو به اطراف خود نگاه می‎کرد.
دکتر از پرستار شب آهسته می‎پرسد: "چه مقدار؟"
پرستار هم آهسته جواب می‎دهد: "ده"
دکتر شانه‎اش را بالا می‎اندازد. "یک کم زیاد بود، ببینیم چه می‎شود. خواهر لیوبا Lioba آیا کمی به ما کمک می‎کنید؟"
راهبه به سرعت می‎گوید "البته" و چنین به نظر می‎رسید که انگار وحشتزده از خوابی عمیق برخاسته است. آنجا خیلی ساکت بود. راهبه سر و شانه کودک را نگاه داشته بود و پرستار شب پاهایش را و تکه پارچه‎های خیس شده از خون را از پای او در می‎آورد. حالا آنطور که آنها می‎دیدند خون خود را با چیز سیاهی مخلوط ساخته بود، همه چیز سیاه بود، پاهای پسر پوشیده از گرد ذغال بود، همینطور دست‎هایش، همه چیز فقط خون بود، تکه‎های پارچه و گرد ذغال‎ها، گردهای ضخیم و تقریباً چرب ذغال همه خونی بودند.
دکتر زمزمه کنان می‎گوید: "معلومه. تو وقت دزدی ذغال از قطار در حال حرکت سقوط کردی، درسته؟"
پسر با صدای شکسته‎ای می‎گوید: "آره. معلومه."
چشمان پسر بیدار بودند و خوشبختی غریبی در آنها پیدا بود. آمپول باید تأثیر عالی‎ای گذاشته باشد. راهبه پیراهن پسر را کاملاً بالا می‎کشد و در بالای سینه و زیر چانه او آن را لوله می‎سازد. بالاتنه پسر لاغر بود، مانند بالاتنه یک غاز پیر بطور مسخره‎ای لاغر بود. سوراخ‎های بالای ترقوه او بطور عجیبی از سایه سیاهی پوشیده شده بود، سوراخ‎های بزرگی که راهبه می‎توانست دست پهن سفیدش را در آن پنهان سازد. حالا پاهایش را نگاه می‎کنند، آنچه از پا هنوز سالم مانده بود. آنها کاملاً لاغر بودند و ظریف و باریک دیده می‎شدند. دکتر به زن‎‎ها سری تکان می‎دهد و می‎گوید: "احتمالاً شکستگی از هر دو طرف، باید عکسبرداری شوند."
پرستار شب با یک پارچه آغشته به الکل پاها را می‎‏شست، و بعد دیگر پاها مانند اول وحشتناک دیده نمی‎گشتند. کودک فقط بطور وحشتناکی لاغر بود. دکتر در حال باند پیچی کردن سرش را تکان می‎داد. او حالا دوباره بخاطر لومایر نگران می‎شود، شاید واقعاً او را گرفته باشند، و اگر حتی او چیزی را فاش نساخته باشد اما باز چیز شرم آوری بود، او را بخاطر استروفانتین Strophanthin گرفتار سازند و او خودش در آزادی باشد، در حالی که در سود موارد دیگر شریک بوده است. لعنت، حالا حتماً ساعت هشت و نیم باید باشد، و حالا آنجا بطور ترسناکی ساکت بود، در خیابان چیزی برای شنیدن وجود نداشت. او باند پیچی را به اتمام رسانده و راهبه دوباره پیراهن را تا کمر پائین کشیده بود. بعد به سمت کمد می‎رود، یک پتوی سفید خارج می‎‎‎‎کند و روی کودک می‎کشد.
راهبه در حالی که دست‎هایش دوباره بر پیشانی پسر قرار داشت به دکتر که دست‎هایش را می‎شست می‎گوید: "آقای دکتر، من بخاطر شرانس Schranz به اینجا آمده بودم، من نمی‎خواستم شما را در حال مداوا نگران کنم."
دکتر در حال خشک کردن دست‎هایش مکث می‎کند، چهره‎اش کمی منقبض می‎گردد و سیگار که بر لب پائینش آویزان بود می‎لرزد.
او می‎پرسد: "چی. برای شرانس کوچک چه اتفاقی افتاده؟"
و حالا رنگ پریدگی چهرهاش به رنگ زرد تبدیل شده بود.
"آه، کوچولوی زیبا دیگر نمی‎خواهد، دیگر واقعاً نمی‎خواهد، به نظر می‎رسد که به پایان نزدیک باشد."  
دکتر سیگار را دوباره در دست می‎گیرد و حوله را به میخ کنار دستشوئی آویزان می‎کند.
او درمانده می‎گوید: "لعنت، من چه می‎توانم بکنم، من کاری نمی‎توانم بکنم!"
راهبه دستش هنوز بر روی پیشانی پسر بود. پرستار شب دستمال خونی را داخل سطل آشغال که در نیکلی آن نور کمی بر روی دیوار نقاشی می‎کرد انداخت.
دکتر متفکرانه به زمین نگاه می‎کرد، ناگهان سرش را بلند می‎کند، یک بار دیگر یه پسر نگاه می‎کند و به سمت در هجوم می‎برد: "من نگاهی به شرانس می‎اندازم."
پرستار شب پشت سر او می‎پرسد "به من احتیاج ندارید؟"؛ او سرش را یک بار دیگر داخل اتاق می‎کند: "نه، اینجا بمانید، پسر را برای عکسبرداری آماده کنید و سعی کنید که جریان پزشکی را یادداشت کنید."
کودک هنوز بسیار آرام بود، و پرستار شب هم حالا در کنار مبل چرمی ایستاده بود.
راهبه از پسر می‎پرسد. "آیا مادرت خبر دارد؟"
"مرده."
راهبه جرئت نمی‎کند از پدر او سؤال کند.
"به چه کسی باید خبر داد؟"
"به برادر بزرگم، اما او حالا در خانه نیست. اما کوچولوها باید بدونن، آنها حالا تنها هستن."
"کدوم کوچولوها؟"
"هانس و آدولف، آنها منتظرن که من برای غذا درست کردن به خونه برم."
"و برادر بزرگت کجا کار می‎کنه؟"
پسر سکوت می‎کند، و راهبه دیگر سؤال نمی‎کند و به پرستار می‎گوید: "آیا می‎خواهید بنویسید؟"
پرستار شب سری تکان می‎دهد و به سمت میز کوچک سفید رنگی می‎رود که توسط داروها و لوله‎های آزمایش پوشیده شده بود. او دوات‎دان را نزدیک‎تر می‎کشد، قلم را در آن فرو می‎برد و با دست چپ بر روی ورق سفیدی شروع به نوشتن می‎کند.
راهبه از پسر میپرسد: "اسمت چیه؟"
"بکر Becker"
"مذهب؟"
"هیچ مذهبی. من غسل تعمید نشدم."
راهبه وحشتزده می‎گردد، چهره پرستار شب خونسرد باقی می‎ماند.
"کی به دنیا آمدی؟"
"1933 ... در دهم ماه سپتامبر."
"هنوز مدرسه می‎ری، بله؟"
"بله."
پرستار شب زمزمه کنان به راهبه می‎گوید: "و ... نام فامیل!"
"بله ... و نام فامیل؟"
"گرینی Grini"
"چی؟" هر دو زن با لبخند به همدیگر نگاه می‎کنند.
پسر آهسته و با عصبانیت مانند تمام مردمی که یک نام فامیل غیر معمولی دارند می‎گوید: "گرینی".
پرستار شب می‎پرسد: "با I نوشته می‎شه؟"
"بله با دو تا I" و دوباره تکرار می‎کند: "گرینی"
اما نام واقعی او لوهن‎گرین بود، زیرا او در سال 1933 متولد شده بود، آن زمانیکه اولین عکس‎های هیتلر در جشنواره‎های بایرویت Bayreuth توسط تمام فیلم‎های خبری نشان داده می‎گشت. اما مادرش او را همیشه گرینی خطاب می‎کرد.
ناگهان دکتر به داخل اتاق هجوم می‎آورد، چشمانش از خستگی متورم گشته و موهای نازک بلوندش روی چهره جوان اما در عین حال چروکیده‎اش آویزان بودند.
"سریع بیائید، سریع، هر دو. من می‎خواهم هنوز با تزریق کردن خون آزمایش کنم، سریع."
راهبه نگاهی به پسر می‎اندازد.
دکتر فریاد می‎زند: ""بله، بله. می‎تونید او را لحظه‎ای تنها بگذارید."
پرستار شب حالا در کنار در قرار داشت.
راهبه پرسید: "گرینی، یک دقیقه آروم دراز می‎کشی؟"
پسر می‎گوید: "بله."
اما پسر وقتی آنها همگی بیرون رفتند گذاشت تا اشگ‎هایش سرازیر گردند. انگار که دست راهبه بر روی پیشانی‎اش جلوی اشگ‎هایش را گرفته بود. او بخاطر درد گریه نمی‎کرد، او از روی شادی گریه می‎کرد. و همینطور بخاطر درد و ترس. فقط وقتی او به کوچولوها فکر می‎کرد از روی درد گریه‎اش می‎گرفت، و او سعی می‎کرد به آنها فکر نکند، زیرا می‎خواست که از روی شادی گریه کند. او هرگز در زندگی خود را چنین عالی احساس نکرده بود که حالا پس از تزریق آمپول احساس می‎کرد. چیز فوق‎العاده‌ای، کمی مانند شیر گرم در او جریان داشت که او را به سرگیجه انداخته و همزمان بیدار ساخته بود، و بر روی زبان مزه‎ای خوشمزه می‎داد، خوشمزه‎تر از آن را در زندگی نچشیده بود، اما او باید مرتب به کوچولوها فکر می‎کرد. هوبرت Hubert تا قبل از صبح زود بازنخواهد گشت، و پدر ابتدا سه هفته دیگر برمی‎گشت، و مادر ... و حالا کوچولوها کاملاً تنها بودند، و او دقیقاً می‎دانست که آنها در کمین صدای هر قدمی، هر صدای آهسته‎ای از روی پله‎ها گوش سپرده‎اند، و سر و صداهای وهم آور زیادی بر روی پله‎ها وجود داشت و به این ترتیب ناامید شدن‎های وحشتناک زیادی هم برای کوچولوها. بعید به نظر می‎آمد که خانم گروس‎من Großmann به آنها سر بزند: او هرگز این کار را نکرده بود، پس چرا حالا امروز باید این کار را بکند، او هرگز چنین کاری نکرد، او نمی‎توانست بداند که او ... که او مجروح شده است. شاید هانس آدولف را دلداری دهد، اما هانس خودش خیلی ضعیف بود و فوری به بهانه هر چیزی شروع به گریه می‎کرد. شاید آدولف هانس را دلداری بدهد، اما آدولف هنوز پنج سالش بود و هانس هشت ساله، این احتمال بیشتر است که هانس آدولف را دلداری بدهد. اما هانس بطور وحشتناکی ضعیف بود، و آدولف قوی‎تر بود. احتمالاً هر دو آنها گریه خواهند کرد، زیرا وقتی ساعت از هفت می‎گذشت دیگر بازی کردن خوشحال‎شان نمی‎ساخت، زیرا آنها گرسنه بودند و می‎دانستند که او ساعت هفت و نیم به خانه خواهد آمد و به آنها غذا خواهد داد. و آنها جرئت نخواهند کرد به سراغ نان بروند؛ نه، آنها دیگر چنین جرئتی نخواهند کرد، او اینکار را بعد از آنکه آنها چند بار همه را، تمام سهمیه هفتگی را خورده بودند شدیداً ممنوع کرده بود؛ کاش بتوانند لااقل بدون وحشت سیب‎زمینی‎ها را بخورند، اما آنها این را نمی‎دانستند. کاش او این را به آنها گفته بود که آنها اجازه دارند سیب‎زمینی‎ها را بخورند. هانس می‎توانست خیلی خوب سیب‎زمینی بپزد؛ اما آنها جرئت این کار را نخواهند کرد، او آنها را به سختی تنبیه کرده بود، بله، او باید حتی به این خاطر آنها را کتک می‎زد، زیرا این کار درستی نبود که آنها تمام نان را بخورند؛ این کار درستی نیست، اما اگر او آنها را تنبیه نکرده بود می‎توانست حالا خوشحال باشد، بعد آنها می‎توانستند حالا به سراغ نان بروند و لااقل گرسنه نمانند. حالا آنها آنجا نشسته و منتظرند، و با هر صدائی از روی پله با هیجان از جا می‎پرند و صورت رنگ پریده خود را از درز در خارج می‎کنند، آنطور که او اغلب، شاید هزار بار دیده بوده است. آه، او همیشه اول صورت‎هایشان را می‎دید، و آنها خوشحال می‎گشتند. بله، حتی پس از آنکه او آنها را زد، باز هم وقتی او می‎آمد آنها خوشحال می‎شدند؛ آنها همه چیز را قبول می‎کردند. ــ و حالا هر صدائی برایشان یک ناامیدی بود، و آنها خواهند ترسید. هانس وقتی پلیسی را می‎دید شروع به لرزیدن می‎کرد، شاید آنها طوری بلند گریه کنند که خانم گروس‎من دعوایشان کند، زیرا او شب‎ها میل به آرامش داشت، و شاید آنها به گریه کردن ادامه دهند و خانم گروسمن برای اینکه ببیند چه خبر است آنجا برود، و بعد دلش برای آنها بسوزد؛ خانم گروس‎من زن بدی نبود. اما هانس هرگز خودش پیش خانم گروس‎من نخواهد رفت، او به طرز وحشتناکی از او می‎ترسد، او از همه می‎ترسد ...
کاش آنها لااقل سیب‎زمینی‎ها را بخورند!
از وقتی که او دوباره به بچه فکر کرد فقط از روی درد گریه می‎کرد. او سعی کرد دستش را روی چشمانش قرار دهد تا کوچولوها را نبیند، بعد احساس کرد که دستش خیس گشت، و او بیشتر گریست. او سعی کرد متوجه شود که ساعت چند است. حتماً ساعت نه شده است، شاید ده، و این وحشتناک بود. او تا حال هرگز دیرتر از ساعت هفت و نیم به خانه بازنگشته بود، و آنها باید سخت مراقبت می‎کردند، لوکزمبورگی‎ها Luxemburge با کمال میل شلیک می‎کردند. شاید نمی‎توانستند در جنگ خیلی تیراندازی کنند، و حالا با کمال میل تیراندازی می‎کردند؛ اما او را هرگز نمی‎توانند بگیرند، هرگز، آنها هرگز او را نگرفته بودند، او همیشه از دستشان در رفته بود. خدای من، درست آنتراسیت Anthrazit، صرفنظر کردن از آن برایش ناممکن بود. آنتراسیت، برای این ذغال سنگ راحت هفتاد هشتاد مارک Mark می‎پرداختند، و او باید از انها صرفنظر کند! اما لوکزامبورگی‎ها نتوانستند او را بگیرند، او از پس روس‎ها برآمده بود، از پس یانکی‎ها و بلژیکی‎ها، حالا باید لوکزامبورگی‎ها بخواهند او را بگیرند، این لوکزامبورگی‎های مسخره؟ او از دست آنها گریخته، در جعبه را گشوده بود، کیسه را پر ساخته و به پائین پرتاب کرده بود، و بعد چیزهائی را که می‎شد بعداً آنها را برداشت به پائین انداخته بود. اما بعد، خیلی سریع ناگهان قطار از حرکت ایستاد، و او فقط می‎دانست که درد وحشتناکی داشته است، تا اینکه دیگر چیزی نمی‎دانست، و بعد دوباره، وقتی او اینجا در کنار در بیدار گشت و اتاق سفید را دید. و بعد به او آمپول را تزریق کردند. او حالا دوباره فقط از روی خوشحالی گریه می‎کرد. کوچولوها دیگر آنجا نبودند؛ خوشبختی چیز با شکوهی بود، او تا حال اصلاً آن را نمی‎شناخت؛ به نظر می‎آمد قطرات اشگ خوشبختی باشند، خوشبختی از او جاری شده بود، با این حال اما این قطعه چرخان کم سو و شیرین در سینه‎اش، این توده عجیب که به صورت اشگ از او بیرون فوران می‎زد، کوچک‎تر نمی‎گشتند ...
ناگهان او شلیک کردن لوکزامبورگی‎ها را می‎شنود، آنها تفنگ خودکار داشتند و صدای وحشتناکی در شب خنک بهاری تولید می‎کرد؛ بوی جبهه می‎داد، بوی دود قطار، بوی ذغال و کمی هم بوی بهاری حقیقی می‎داد. دو گلوله در آسمان که کاملاً خاکستری تیره رنگ بود زوزه می‎کشند، و پژواکشان هزار باره به سمت او بازمی‎گردد، و بر روی سینه‎اش مانند بخیه‎ای به خارش می‎افتد؛ این لوکزامبورگی‎های لعنتی نباید او را بگیرند، آنها نباید او را با گلوله بزنند! ذغال‎ها که او حالا بر روی آنها صاف دراز کشیده بود تیز و سفت بودند، آنها آنتراسیت بودند و برایش هشتاد مارک می‎دادند، تا هشتاد مارک برای هر پنجاه کیلو. آیا او باید یک بار برای کوچولوها شکلات بخرد؟ نه، پول کفاف نمی‎داد، برای شکلات چهل تا چهل و پنج مارک طلب می‎کردند؛ این همه ذغال نمی‎توانست حمل کند؛ خدای من، پنجاه کیلو برای دو بسته شکلات؛ و لوکزامبورگی‎ها سگ‎های دیوانه‎ای بودند، آنها دوباره شلیک می‎کردند، و پاهای لختش سرد و از آنتراسیت‎های تیز به درد آمده بودند، و آنها سیاه بودند و کثیف، او آن را احساس می‎کرد. گلوله‎ها سوراخ‎های بزرگی در آسمان ایجاد می‎کرد، اما آنها نمی‎توانستند آسمان را با گلوله مجروح سازند، یا اینکه می‎توانند لوکزامبورگی‎ها آسمان را مجروح سازند؟ ...
آیا باید او به راهبه می‎گفت که پدرش کجاست و هوبرت شب‎ها به کجا می‎رفت؟ آنها از او نپرسیدند، و آدم نباید وقتی از او سؤال نشده است جواب بدهد. این را در مدرسه گفته بودند ... لعنت، لوکزامبورگی‎ها ... و کوچولوها... لوکزامبورگی‎ها باید از تیراندازی کردن دست بکشند، او باید پیش کوچولوها می‎رفت ... آنها واقعاً دیوانه بودند، کاملاً دیوانه، این لوکزامبورگی‎ها. لعنت، نه، او چیزی به راهبه نخواهد گفت، نخواهد گفت که پدر کجا است و برادر شب‎ها به کجا می‎رود، و شاید هم کوچولوها از نان بردارند ... شاید هم از سیب زمینی ... یا شاید خانم گروس‎من متوجه شود که آنجا اتفاقی افتاده، زیرا اتفاقی افتاده بود؛ خیلی عجیب بود، در واقع هیچ وقت چیزی درست نبود همیشه اتفاقی می‎افتاد. مدیر مدرسه هم سرزنشم خواهد کرد. آمپول تأثیر خوبی کرده بود، او نیش سوزن را احساس کرد و بعد ناگهان خوشبختی آنجا بود! این پرستار رنگ پریده درون سرنگ خوشبختی کرده بود، و او کاملاً واضح شنید که او خوشبختی را زیاد در سرنگ داخل کرده، بیش از حد خوشبختی، او چندان هم ابله نبود. خوشبختی باشکوه بود، او می‎خواست برای کوچولوها هم یک بار خوشبختی در سرنگ را بخرد؛ آدم می‎توانست همه چیز بخرد ... نان ... کوهی از نان ...
لعنت، با دو I، آیا اینجا بهترین نام فامیل آلمانی را نمی‎شناسید؟ ...
ناگهان او فریاد کشید: "هیچ مذهبی. من غسل تعمید نشدم."
شاید مادر هنوز زنده باشد؟ نه، لوکزامبورگی‎ها او را کشتند، نه روس‎ها ... نه، چه کسی می‎داند، شاید نازی‎ها او را کشته باشند ... نه، یانکی‎ها ... آه، کوچولوها می‎تونن راحت نان را بردارند و بخورند، نان بخورند ... او قصد داشت یک کوه کامل نان برای آنها بخرد ... کوهی از نان ... یک کامیون پر از نان ... پر از آنتراسیت؛ و خوشبختی در سرنگ.
با دو I، لعنت!
راهبه به سمت او می‎دود، بلافاصله نبضش را می‎گیرد و ناآرام به اطرافش می‎نگرد. خدای من، شاید باید دکتر را خبر کنم؟ اما او حالا نمی‎توانست کودک را که در حال هذیان گوئی بود تنها بگذارد. شرانس کوچولو مرده بود، به آن سمت رفته بود، خدا را شکر، این دختر کوچک با چهره روسی! پس دکتر کجا مانده است ... او به دور مبل چرمی می‎چرخید ...
کودک فریاد می‎زد: "هیچ مذهبی. من غسل تعمید نشدم."
ضربان نبض مرتب کم‎تر می‎شد. راهبه با پیشانی عرق کرده ایستاده بود. "آقای دکتر، آقای دکتر!" او بلند فریاد می‎زد، اما او به خوبی می‎دانست که هیچ صدائی از در خارج نمی‎شود ...
کودک حالا ترحم برانگیزانه می‎نالید.
"نان ... یک کوه نان برای کوچولوها ... شکلات ... آنتراسیت ... لوکزامبورگی‎ها، این خوک‎ها، آنها نباید تیراندازی کنند، لعنت، سیب‎زمینی‎ها، شماها می‎تونید با خیال راحت سیب‎زمینی‎ها را بخورید ... برید سیب زمین‎ها را بخورید! خانم گروس‎من ... پدر ... مادر ... هوبرت ... از میان درز در، از میان درز در."
راهبه از ترس می‎گریست، او جرئت نمی‎کرد از آنجا برود، کودک حالا شروع به تقلا می‎کند و او شانه‎هایش را محکم گرفته بود. مبل چرمی صافی بدی داشت. شرانس کوچک مرده بود، آن کوچولوی مهربان حالا در آسمان بود. رحمت خدا بر او، آه بخشنده ... او بی گناه بود، یک فرشته کوچک، یک فرشته کوچک روسی ...
پسر فریاد می‎کشید "هیچ مذهبی" و سعی می‎کرد با دست‎هایش به اطراف خود مشت بزند، "من غسل تعمید نشدم."
راهبه با وحشت به بالا نگاه می‎کند. بعد به سمت لگن آب می‎دود، و با وحشت پسر را از نگاهش دور نمی‎سازد، لیوانی نمی‎یابد، برمی‎گردد، پیشانی تب کرده پسر را نوازش می‎کند. بعد به سمت میز کوچک سفید رنگ می‎رود و یک لوله آزمایش برمی‎دارد. لوله آزمایش سریع از آب پر می‎شود، خدای من، چه قدر کم آب در این لوله‎ها جا می‎گیرد ...
پسر زمزمه می‎کند "خوشبختی"، در آمپول خیلی خوشبختی داخل کنید، خیلی، هرچه دارید، همینطور برای کوچولوها ..."
راهبه با احترام و کاملاً آهسته بر سینه خود صلیبی می‎کشد، بعد آب داخل لوله آزمایش را بر روی پیشانی پسر می‎ریزد و در حال گریه کردن می‎گوید: "من تو را غسل تعمید می‎دهم ..."، اما کودک، در اثر آب سرد ناگهان به خود می‎آید، سرش را چنان ناگهانی بلند می‎کند که لوله آزمایش از دست راهبه بر روی زمین افتاده و می‎شکند. پسر با لبخند کوچکی به راهبه که وحشت کرده بود نگاه می‎کند و تیره و مات می‎گوید: "غسل تعمید ... بله ..."، بعد بقدری با شدت به عقب سقوط می‎کند که سرش با ضربه خفه‎ای به مبل چرمی به طرفی می‎افتد، و حالا چهره‎اش آنطور که او بی حرکت آنجا افتاده بود لاغر، پیر و بطرز وحشتناکی زرد دیده می‎شد، و دست‎ها انگار در پی چنگ انداختن چیزی بودند...
دکتر در حال خندیدن با دکتر لومایر داخل اتاق می‎گردد و می‎پرسد: "از او عکسبرداری شد؟"
راهبه فقط سرش را تکان می‎دهد. دکتر نزدیک‎تر می‎آید، بی اراده گوشی پزشکی‎اش را به دست می‎گیرد، اما آن را دوباره رها می‎سازد و به لومایر نگاه می‎کند. لومایر کلاهش را از سر برمی‎دارد. لوهن‎گرین مرده بود ...
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ساعت 2:41  توسط سعید از برلین  | 

ملایمت معلم ریاضیات ما همانقدر بزرگ بود که کشش زود به خشم آمدنش بود؛ او عادت داشت با هجوم به اتاق درس وارد شود ــ دست‎ها در جیب ــ، ته سیگار خود را در تف دان Spucknapf سمت چپ سطل آشغال تف کند، بعد به سمت تریبون هجوم برد و نام مرا در رابطه با سؤالی ـ هر سؤالی که می‎خواست باشد ــ که هیچگاه من جوابی برایشان نمی‎دانستم بخواند ...
و وقتی من درمانده من‎من کردن را به پایان می‎رساندم، او کاملاً آرام در حالی که تمام کلاس پوزخند می‎زد به سمتم می‎آمد و با مهربانی وحشیانه‎ای بر جمجمه بی شمار شکنجه گشته‎ام می‎کوبید و چندین بار می‎غرید و می‎گفت: "جارو ساز، تو، جارو ساز ..."
این عمل تا اندازه‎ای به مراسمی تبدیل شده بود که من بخاطرش در تمام ایام دبستان به خود می‎لرزیدم، و بیشتر از آن به این خاطر که دانسته‎های من در ریاضیات با افزایش مطالب نه تنها رشد نکرد بلکه بر عکس به نظر می‎آمد کمتر هم شده است. اما وقتی او به اندازه کافی به سرم می‎کوبید بعد راحتم می‎گذاشت، اجازه فرو رفتن به رویای بی هدف را به من می‎داد، زیرا بی ثمر می‎دید، کاملاً بی ثمر، که بخواهد به من ریاضیات یاد بدهد. و من در این سال‎ها همیشه نمره ردی را مانند گوی سنگین بسته به پای مجرمی به دنبال خود می‎کشیدم.
ابهت او در این بود که هرگز کتابی، هیچ دفتری و حتی یک تکه کاغذ با خود حمل نمی‎کرد، بلکه هنرهای اسرارآمیزش را از آستین‎های خود بیرون می‎تکاند و هیولاوارترین اشکال را تقریباً با یک اطمینان رقص روی طناب بر روی تخته سیاه می‎کشید. فقط در کشیدن دایره هرگز مؤفق نمی‎گشت. او بیش از حد بی تاب بود. او نخی به دور یک قطعه گچ می‎بست، مرکز خیالی دایره را انتخاب می‎کرد و چنان سریع و پر تحرک قوس می‎کشید که گچ می‎شکست و با جیغ حزن انگیزی بر روی تخته سیاه جست و خیز می‎کرد ــ خط ــ نقطه، نقطه ــ خط ... و هیچگاه نقطه شروع و نقطه پایان به هم نمی‎رسیدند، طوریکه بجای دایره فرآورده‎ای آشکار می‎گشت که خمیازه وحشتناکی می‎کشید، به راستی که سمبلی ناشناخته برای خلقت با درد پاره گشته بود. و این صدای جیغ و دندان قروچه و اغلب صدای انفجار گچ هم مصیبت دیگری بود برای مغز به هر حال شکنجه گشته‎ام، و من سعی می‎کردم از رویاهایم بیدار شوم، به بالا نگاه کنم، و به محض آنکه او متوجه من می‎گشت به سمتم هجوم می‎آورد، گوش‎هایم را می‎کشید و به من دستور می‎داد دایره‎هایش را بکشم. زیرا من به این هنر پس از چرت زدن مانند یک قانون ذاتی تقریباً بدون خطا مسلط بودم. آن نیم ثانیه بازی با گچ چه با ارزش بود. مانند یک مستی کوچک بود، جهان غرق می‎گشت و شادی عمیقی که تمام رنج‎ها را جبران می‎کرد مرا پر می‎ساخت ... اما از این خیال شیرین هم با کشیده شدن وحشیانه موهایم توسط او به نشانه تائید بیدار می‎گشتم، و در میان خنده تمام کلاس پس از کشیدن دایره بر تخته سیاه مانند سگ کتک خورده‎ای به سر جایم می‎خزیدم، و بعد برای اینکه خود را دوباره در قلمرو رویا بکشانم ناتوان بودم و در عذابی بی پایان انتظار زنگ مدرسه را می‎کشیدم ...
حالا مدت‎ها بود که ما بزرگ شده بودیم، مدت‎ها از دردآورتر شدن رویاهایم می‎گذشت، مدت‎ها می‎گذشت که او "شما" باید می‎گفت، "شما، جارو ساز، شما"، و ماه‎های طولانی پر شکنجه‎ای وجود داشتند که در آنها هیچ دایره‎ای کشیده نمی‎گشت، بلکه من فقط بیهوده به تلاش از بالا رفتن داربست شکننده درس جبر متعهد می‎گشتم، و هنوز هم نمره ردی را به دنبال خود می‎کشیدم، هنوز هم مراسمی که دیگر عادت شده بود اجرا می‎گشت. اما هنگامیکه ما بعد داوطلبانه باید خود را برای افسر شدن معرفی می‎کردیم امتحان سریعی از ما گرفته شد، یک امتحان ساده، در هر حال اما یک امتحان، و چهره کاملاً درمانده‎ام در برابر جدیت رسمی هیئت مدیره مدرسه باید معلم را استثنائاً به مهربانی واداشته باشد، زیرا او آنقدر زیاد و زیرکانه به من کمک کرد که توانستم امتحان را به راحتی قبول شوم. بعد اما هنگامی که معلم‎ها برای خداحافظی دست‎هایمان را می‎فشردند او به من توصیه کرد که از معلومات ریاضی خود استفاده نکنم و به هیچ وجه به نیروی فنی نپیوندم، و برایم زمزمه کرد " پیاده نظام. به پیاده نظام بروید، همه به آنجا تعلق دارند ــ جارو ساز ..."، و برای آخرین بار به کنایه و با مهربانی مخفی‎ای به جمجمه در اثر ضربه ورزیده گشته‎ام کوبید ...
کمتر از دو ماه بعد در فرودگاه اودسا Odessa در گل عمیق بر روی کوله پشتی‎ام چمباته زده بودم و به یک جارو ساز واقعی نگاه می‎کردم، به اولین جارو سازی که برای اولین بار می‎دیدم ...
زمستان زود فرا رسیده و آسمان خاکستری و دلگیر میان افق بالای شهر آویزان بود. ساختمان‎های بلند تیره در میان باغ‎های اطراف شهر و پرچین‎های سیاه قابل دیدن بودند. آنجا، جائیکه دریای سیاه باید باشد، هوا سیاه‎تر از یک سیاه تقریباً آبی بود، و تقریباً چنین به نظر می‎آمد که انگار شفق و شب از شرق می‎آیند. یکجائی در آن پشت‎‎ها هیولاهای غلتان در آشیان‎های تاریک سوختگیری می‎کردند، بعد دوباره آهسته به عقب می‎غلتیدند و می‎گذاشتند خود را با آرامشی وحشتناک با باری از انسان پر سازند، از سربازان خاکستری، خسته و ناامیدی که در چشم‎هایشان بجز ترس هیچ احساس دیگری خوانده نمی‎گشت ــ زیرا مدت‎ها از محاصره کریمه Krim می‎گذشت ...
هواپیمای ما باید آخر از همه به پرواز می‎آمد، همه ساکت بودند و با وجود پالتوهای بلند می‎لرزیدند. بعضی از ناامیدی غذا می‎خوردند، دیگران با وجود ممنوع بودن پیپ می‎کشیدند، در حالیکه پیپ‎هایشان را با دست پوشانده و دودش را آهسته و باریک بیرون می‎دادند ...
من برای تماشای جارو ساز که آنجا در کنار نرده حصار باغی نشسته بود به اندازه کافی فرصت داشتم. او یکی از آن کلاه‎های ماجراجویانه روسی بر سر داشت، و در چهره ریشدارش پیپ کوتاه قهوه‎ای رنگی مانند بینی‎اش چاق و به همان اندازه دراز بود. اما در دستانش که بی سر و صدا کار می‎کردند آرامش و سادگی قرار داشتند، شاخه‎های نازک را می‎برید، با سیم آنها را به هم محکم می‎بست و محصول نهائی را در محل جاروها آویزان می‎کرد ...
من چرخیدم، خودم را تقریباً با شکم بر روی کوله پشتی‎ام قرار دادم و فقط طرح عظیمی از این مرد ساکت فقیر را می‎دیدم که بدون عجله و با کوششی کاملاً عاشقانه جاروهایش را می‎ساخت. هرگز در زندگی‎ام اینچنین به کسی مانند این جارو ساز حسادت نورزیده بودم، نه به لئوپولدوس پریموس Leopoldus Primus، نه به نور ریاضیات شیمسکی Schimski، نه به بهترین بازی کن فوتبال تیم مدرسه و نه حتی به هگن‎باخ Hegenbach که برادرش نشان افتخار برده بود، هرگز به هیچکدام از آنها اینطور که به این جارو ساز که در کنار اودسا نشسته و پیپش را بدون مزاحمت می‎کشید حسادت نورزیده بودم.
آرزوی محرمانه‎ام شکار کردن یک نگاه از مرد بود، زیرا به نظرم چنین می‎آمد که به میان این چهره نگاه کردن باید تسلی بخش باشد، اما ناگهان دستی پالتویم را می‎گیرد و مرا بالا می‎کشد، با پرخاش و فشار داخل هواپیما که در حال زوزه کشیدن بود می‎کند، و هنگامیکه ما به حرکت افتادیم و هواپیما بر بالای پیچ هیجان انگیز باغ‎ها و خیابان‎ها و کلیساها اوج گرفت، دیگر برایم به دنبال مرد جارو ساز گشتن میسر نبود.
من ابتدا بر روی کوله پشتی‎ام چمباته زدم، بعد از پشت فرو رفتم و حالا گیج از سکوت آزار دهنده سرنوشت همقطارانم و در حالی که سرم در کنار دیوار فلزی از تکان‎های یکنواخت به لرزش افتاده بود به سر و صداهای عجیب و تهدید کننده هواپیما دزدکی گوش می‎دادم. در آن فضای تنگ فقط جائی که خلبان نشسته بود تاریکی کمی روشن‎تر بود، و چنین به نظر می‎آمد که این نور به قواره‎های ساکت و غم‎انگیز افرادی که سمت راست و چپ و دیگر جاهای هواپیما بر روی کوله پشتی‎هایشان چمباته زده‎ بودند روشنائی شبح واری می‎بخشد.
اما ناگهان صدای عجیبی به سرعت در امتداد آسمان می‎پیچد، چنان واقعی و آشنا که من وحشت کردم: چنان بود که انگار دست بزرگ، بسیار بزرگ یک معلم ریاضی با یک قطعه کوه گچی به شعاع پهناوری بر روی سطح بی نهایت آسمان تاریک می‎راند، و صدا مانند صدای کاملاً آشنائی بود که من تا دو ماه قبل می‎شنیدم. مانند شکستن و جیغ حزن انگیز و جست و خیز کردن گچ‎های خشمگین بود.
این دست وحشی غول پیکر در آسمان قوس به قوس می‎کشید، اما حالا دیگر آنها فقط سفید و خاکستریِ تیره نبودند، بلکه سرخ بر آبی و ارغوانی بر روی سیاه، و خطوط لرزان بدون تبدیل شدن قوس‎ها به یک دایره کامل منفجر می‎گشتند، ترق و تروق می‎کردند و می‎مردند.
نه ناله‎های ترسناک و وحشی همقطاران همسرنوشتم عذابم می‎داد، نه فریاد درمانده ستوان که فرمان به آرامش و ساکت ماندن می‎داد، و نه چهره پر مشقت و تحریف شده خلبان. مرا فقط این دوایر همیشه ناقص که با شتاب و با نفرت کامل در آسمان زبانه می‎کشیدند و هرگز به نقطه آغاز خویش بازنمی‎گشتند، این دوایری که بطور سطحی کشیده می‎شدند و هرگز خود را به دایره زیبا و گردی تکامل نمی‎دادند عذاب می‎دادند. آنها مرا در متحد کردن خود با انفجار، ترق و تروق و جست و خیز خشم آن دست بزرگ عذاب می‎دادند، می‎ترسیدم  که دست مرا بگیرد به سرم بکوبد تا خونین گردد.
بعد به شدت وحشت کردم: برای اولین بار این خشم پرتاب گشته خود را واقعاً مانند غوقائی بر من آشکار ساخت؛ در نزدیک جمجمه‎ام یک غژ کردن عجیب که شبیه به پائین آمدن خشمگین یک دست بود می‎شنوم، درد خیس و داغی احساس کردم، با فریادی از جا جهیدم و به سمت آسمان، جائیکه حالا دوباره تکان شدید شعله سمی زرد رنگی با خشم زبانه می‎کشید چنگ انداختم، من این مار زرد به شدت در لرزش را محکم نگاه داشتم، او اجازه داد با دست راست چرخش خشمگینش را بکشم، با داشتن این احساس که در تکمیل کردن دایره باید مؤفق گردم، زیرا تنها توانائی ذاتی‎ام این کار بود، کاری که بخاطرش من متولد گشته بودم ... و من آن مار وحشی چرخان، خشمگین، غران و در حال سقوط را نگاه داشتم، هدایتش کردم، آن را با نفسی داغ و دهانی پر درد و لرزان محکم نگاه داشتم، در حالی که به نظر می‎آمد درد خیس در کنار جمجمعه‎ام رو به رشد است، و هنگامی که من نقطه به نقطه دایره را هدایت می‎کردم و قوس شگفت‎انگیز دایره را با غرور تماشا می‎کردم، فضا در بین خطوط نقطه گذاری گشته خود را پر ساخت و یک غژ وحشتناک تمام دایره را با نور و آتش پر ساخت، تا اینکه تمام آسمان سوخت و جهان از فشار سقوط هواپیما به دو قسمت تقسیم گشت. من دیگر بجز نور و آتش چیزی نمی‎دیدم، دم مثله شده هواپیما را، یک دم تحلیل رفته مانند کنده یک جاروی سیاه که بر رویش ساحره‎ای برای انجام تشریفات Sabbat به خانه می‎راند ...
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 23:18  توسط سعید از برلین  | 

اقامتم در این شهر کاملاً موقتی بود؛ در ساعت معینی از شب با نماینده شرکتی وقت ملاقات داشتم که پیشنهاد خرید یک قسمت از محصولی را به من داده بود که فروش‎شان برایمان درد سر می‎آفرید: شمع. ما تمام پول خود را با این فرض که کمبود برق یک وضعیت دائمی خواهد ماند در ساختن تعداد زیادی شمع سرمایه گذاری کرده بودیم، ما خیلی کوشا بودیم، صرفه‎جو و صادق، و وقتی من می‎گویم ما، منظورم از آن همسرم و خودم است. ما تولید کننده‎ایم، فروشنده، خرده فروش، و تمام سطوح نظام پر برکت تجارت را در خودمان متحد ساخته‎ایم: ما نماینده‎ایم، کارگر، مسافر و کارخانه دار.
اما ما بی گدار به آب زده بودیم. در حال حاضر تقاضا برای شمع خیلی کم است. سیستم سهمیه بندی لغو شده است، همچنین اکثر زیرزمین‎ها دوباره با چراغ برق روشن می‎گردند، و درست در لحظه‎ای که به نظر می‎آمد سعی و کوشش ما، تلاش‎هایمان، تمام مشکلات ما با تولید این مقدار زیاد شمع به هدف رسیده باشد تقاضا رو به خاموشی گذارده بود.
تلاش‎های ما برای ارتباط با مغازه‎هائی که به اصطلاح اشیاء مذهبی می‎فروشند بیهوده بود. آن مغازه‎ها شمع به اندازه کافی ذخیره داشتند، وانگهی شمع‎هائی خیلی بهتر از شمع‎های ما، از آن شمع‎های تزئین شده‎ای که روبان‎های سبز، سرخ، آبی و زرد، با ستاره‎های طلائی گلدوزی شده ــ مانند مار اسکولاپ Äskulap ـ به دورشان می‎چرخند و بالا می‎روند و به آنها هم حالتی عبادی و هم ظاهری زیبا می‎بخشند؛ و همینطور شمع‎هائی که دارای بزرگی و ضخامت‎های متفاوتی هستند، در حالی که شمع‎های ما همه یک اندازه‎اند و فرم ساده‎ای دارند؛ آنها تقریباً به بلندی نیمی از استخوان ساعدند، صاف، زرد، بی پیرایه و فقط دارای زیبائی سادگی‎اند. ما باید به خودمان اعتراف می‎کردیم که محاسبه‎مان اشتباه بوده است و شمع‎های ما در مقابل اشیاء درخشنده‎ای که مغازه‎های مذهبی برای فروش عرضه می‎کنند بیش از اندازه فقیرانه به چشم می‎آیند و هیچکس خریدار چیزی فقیرانه نیست. همینطور آمادگی ما به پائین بردن قیمت‎ها سود محصولاتمان را هیچ بالا نبرد. البته از سوئی هم کمبود پول برای برنامه ریزی الگوهای دیگر یا حتی برای تولید داریم، زیرا درآمدی که ما از فروش اندک شمع‎های تولید کرده به دست می‎آوریم به زحمت کفایت خرج زندگی‎مان و هزینه‎های مرتب رو به رشد را می‎کند؛ زیرا حالا باید من مرتب برای ملاقات مشتریان واقعی و غیر واقعی به سفر بروم، باید مدام قیمت‎ها را پائین بیاورم، و ما می‎دانیم که عاقبت برای ما چاره‎ای باقی نخواهد ماند بجز آنکه باقیمانده شمع‎ها را حراج کنیم و توسط کار دیگری پول به دست آوریم.
نامه نماینده یک شرکت بزرگ که اشاره به این داشت قصد دارد مقدار زیادی از تولیدات ما را با قیمت مناسب بخرد مرا به این شهر کشاند. به اندازه کافی احمق بودم که حرفش را باور کنم، یک سفر طولانی انجام دادم و آن جوان را ملاقات کردم. آپارتمانش مجلل بود، بزرگ، سخاوتمندانه، دارای مبلمان شیک، و دفتر بزرگی که او در آن مرا پذیرفت از نمونه‎های مختلف محصولاتی که برای پیشه او پول‎آور بودند پر بود. بر روی قفسه‎های طویلی که آنجا بودند مجسمه‎های ماریا ترزا قرار داشت، مجسمه یوسف، مریم مقدس، قلب خون‎آلود عیسی مسیح، زنان توبه کننده با چشمانی مهربان و موهای بور که بر روی پایه‎های گچی آنها حروفی به زبان‎های مختلف و با حروف برجسته تحسین برانگیز طلائی یا سرخ رنگ: مادلین Madeleine، مادالنا Maddalena دیده می‎شد، یک آخورگاه کامل یا در بخش‎های مجزا، گاو، خر، مجسمه کودکی‎های عیسی از موم یا گچ، شبانان و فرشتگان در همه سنی: فرشته شیرخواره، نو جوان، کودک، پیرمرد، برگ نخل‎های گچی با هله لویاهای نقره‎ای یا طلائی رنگ، کاسه‎های آب مقدس از فولاد، گچ، مس، خاک رس: بامزه و بی مزه.
او ــ یک جوان خوشگذران با چهره‎ای سرخ ــ به من اجازه نشستن داد، ابتدا تظاهر به علاقه‎مند بودن نمود و سیگاری به من تعارف کرد. من باید به او شرح می‎دادم که چرا ما خود را به این شعبه از تولید متعهد ساخته‎ایم، و در حالی که من مشغول گزارش دادن بودم و شرح می‎دادم از میراث جنگ چیزی بیشتر از یک انبار بزرگ استه‎آرین Stearin که همسرم از چهار کامیون در حال سوختن در برابر خانه ویران گشته‎مان نجات داد و کسی خود را معرفی نکرد و آنها را از ما پس نگرفت، و وقتی یک چهارم از سیگارم دود شده بود او ناگهان بدون هیچ مقدمه‎ای گفت: "من متأسفم که شما را تا اینجا کشاندم، اما من نظرم عوض شده است." رنگ پریدگی ناگهانی‎ام شاید به نظرش طور عجیبی آمده باشد. او ادامه می‎دهد: "بله، من از صمیم قلب متأسفم و پوزش میطلبم، اما من پس از بررسی تمام احتمالات به این نتیجه رسیده‎ام که محصول شما بفروش نخواهد رسید. نمی‎شود آنها را فروخت! باور کنید! من متأسفم!" او لبخندی زد، شانه‎اش را بالا انداخت و دستش را برای دست دادن به سمت من دراز کرد. من سیگار نیمه تمام را آنجا باقی گذاشتم و رفتم.
در این بین هوا تاریک شده بود، و شهر برایم کاملاً بیگانه بود. گرچه با تمام این اوصاف یک سبکی مخصوص بر من غلبه کرده بود، اما من این احساس وحشتناک را داشتم که نه تنها فقیر، فریب خورده و قربانی یک ایده نادرستم، بلکه آدم مسخره‎ای هم هستم. ظاهراً من نه مناسب به اصطلاح نبرد برای بقاء هستم و نه مناسب تاجر و کارخانه‎دار بودن. حتی برای مبلغی جزئی هم شمع‎هایمان خریداری نگشتند، آنها به اندازه کافی خوب نبودند که در مسابقه رقابت برنده شوند، و احتمالاً نخواهیم توانست با هدیه دادن هم از دست آنها خلاص شویم، در حالیکه شمع‎های دیگر، شمع‎های بدتر خریداری می‎شدند. هیچگاه نخواهم توانست رمز و راز تجارت را کشف کنم.
من چمدان نمونه شمع‎هایم را با زحمت و خستگی به ایستگاه تراموا حمل کردم و مدتی طولانی انتظار کشیدم. فصل تابستان بود و شب تاریکی شفاف و لطیفی داشت. در تقاطع خیابان‎ها چراغ‎ها روشن بودند، مردم از میان شب بی مقصد می‎گذشتند، همه جا ساکت بود؛ من کنار میدان بزرگی ایستاده بودم ــ در کنار یک ساختمان اداری خالی و تاریک ــ در پشت سرم از یک پارک کوچک سر و صدای آب می‎شنیدم، و وقتی سرم را برگرداندم، دیدم یک زن بزرگ از مرمر آنجا ایستاده که از پستان‎های سفت و سختش آب باریکی در یک حوض مسی جاری می‎گشت؛ من سردم شد و احساس کردم که خسته شده‎ام. عاقبت ترن آمد؛ موسیقی مطبوعی از یک کافه خارج می‎گشت، اما ایستگاه در یک محل ساکت و خالی قرار داشت. تخته سیاه و بزرگ آنجا حرکت قطاری را نشان می‎داد که مرا فقط تا نیمه راه به خانه می‎رساند، این یعنی که رفتن با این قطار برایم یک شب کامل در اتاق انتظار، کثافت و سوپ منزجر کننده در ایستگاه قطار محلی بدون هتل خواهد بود. من برگشتم و به جای قبلی رفتم، در روشنائی فانوس گازی پولم را شمردم: نه مارک، یک بلیط بازگشت و مقداری پول خرد. چند ماشین آنجا بودند که به نظر می‎آمد باید همیشه آنجا منتظر بمانند، درختان کوچکی که مانند سربازان تازه کاری افتاده بودند. من فکر کردم، درختان کوچک و شجاع، درختان کوچک خوب، درختان کوچک مطیع. تابلوهای سفید پزشکان کنار چند خانه تاریک قابل دیدن بود، از میان ویترین یک کافه به تجمع صندلی‎های خالی‎ای که یک ویولونیست با حرکات شدید برایشان می‎نواخت، که می‎توانست در حقیقت به زحمت انسانی را اما سنگ را احساساتی کند. عاقبت در کنار یک کلیسای سیاه تابلوی سبز رنگی کشف می‎کنم: مهمانخانه. من داخل می‎شوم.
پشت سرم صدای تراموا را که به محل روشن‎تر و پر رفت و آمدتر بازمی‎گشت می‎شنوم. راهرو خالی بود، و من از سمت راست آن داخل اتاق کوچکی می‎شوم که چهار میز و دوازده صندلی در آن قرار داشت؛ جعبه‎های فلزی با آبجو ــ و بطری‎های لبموناد بر روی پیشخوان قرار داشتند. همه چیز تمیز و ساده دیده می‎شد. پرده‎ای سبز توسط میخ‎های مسی که به شکل گل رز بودند به دیوار آویزان بود. همینطور صندلی‎ها هم با پارچه نرم مخملین سبز رنگی روکش شده بودند. پرده‎های زرد رنگ کاملاً نزدیک پنجره آویزان بودند، و پشت پیشخوان توسط پنجره متحرکی به آشپزخانه منتهی می‎گشت. من چمدان را زمین می‎گذارم، یک صندلی را نزدیک‎تر می‎کشم و روی آن می‎شینم. من خیلی خسته بودم.
اینجا خیلی آرام بود، آرام‎تر از ایستگاه راه‎آهن که خارج از مرکز کسب و کار قرار داشت، یک سالن تاریک و خفه که از صدای آهسته یک کوشش نامرئی مملو بود: کوششی در پشت درهای قفل گشته، کوششی در پشت مانع‎های چوبی.
من همچنین گرسنه هم بودم، و بی ثمری کامل این سفر به من زیاد فشار می‎آورد. من از اینکه در این مکان ساده و آرام مدتی تنها می‎مانم خوشحال بودم و مایل بودم سیگار بکشم، اما سیگاری نیافتم و از اینکه سیگار نیمه کشیده را نزد آن اشیاء مذهبی فروش بزرگ جا گذاشتم افسوس خوردم. گرچه بخاطر بیهودگی این سفر دلیل خوبی برای غمگین بودن داشتم، اما در من نوعی از احساس آرامش تقویت می‎گشت که برایش نامی نمی‎شناختم و نمی‎توانستم آن را برای خودم توضیح دهم، اما شاید در پنهان از اینکه حالا عاقبت از حرفه تولید و فروش محصولات تدین اخراج شده‎ام خوشحال بودم.
من پس از جنگ بیکار نماندم، من جمع و جور کردم، قلوه سنگ به اطراف راندم، سنگ تمیز کردم، دیوار ساختم، شن جابجا کردم، آهک آوردم، درخواستنامه نوشتم، دوباره بارها و بارها درخواستنامه نوشتم، در کتاب‎ها غلط زدم، با دقت از این پشته استه‎آرین‎ها مدیریت کردم؛ گذشته از همه اینها مستقل از همه کسانیکه تجربه‎های خود را می‎توانستند به من  اطلاع دهند، روش تولید ساخت شمع را پیدا کردم، شمع‎های زیبا، ساده و خوبی که رنگ زرد لطیفی داشتند و موم ذوب شده عسل به آنها این رنگ را می‎بخشید. من برای تأسیس شغلی همه کاری کردم، آنطور که مردم به خوبی می‎گویند: کاری انجام بده که پول به ارمغان می‎آورد، و با وجود اینکه من باید غمگین می‎بودم ــ اما این بی ثمری کامل زحماتم بالعکس مرا با شادی‎ای که آن را نمی‎شناختم پر ساخته بود.
من تنگ نظر نبودم، من به افرادی که در سوراخ‎های تاریک چمباته می‎زدند شمع هدیه کردم، از هر فرصتی برای ثروتمند شدن اجتناب کردم؛ من گرسنگی کشیدم و خود را با شور و شوق برای این منبع درآمد وقف کردم، اما گرچه می‎توانستم متوقع باشم برای نجابتم پاداش بگیرم، اما تقریباً خوشحال بودم که ظاهراً شایسته هیچ پاداشی نیستم.
خیلی زودگذر فکر کردم: شاید اگر واکس کفش تولید کنم وضعمان بهتر شود، همانطور که یک آشنا این را به ما توصیه کرد عنصر دیگری به ماده خام بیفزائیم، دستورالعمل تهیه کنیم، جعبه‎های مقوائی بخریم و آنها را در آنها جا دهیم.
در اثنای فکر کردن صاحب مهمانخانه داخل می‎گردد، یک خانم مسن باریک اندام که رنگ لباسش سبز بود، سبز مانند آبجو ــ و بطری‎های لیموناد بر روی پیشخوان قرار داشتند. او دوستانه می‎گوید: "شب بخیر."
من به سلامش جواب می‎دهم و او می‎پرسد: "چه میل دارید؟"
"یک اتاق، اگر شما یک اتاق خالی داشته باشید."
او می‎گوید: "البته. تا چه قیمتی؟"
"ارزان‎ترین."
"سه مارک و نیم."
من با خوشحالی می‎گویم: "خوبه. غذا برای خوردن دارید؟"
"البته."
"نان، کمی پنیر و کره و ..."، من با یک نگاه بطری روی پیشخوان را نوازش کردم، "شاید شراب."
زن می‎گوید: "البته. یک بطری؟"
"نه، نه! یک گیلاس و ــ قیمتش چند می‎شود؟"
او پشت پیشخوان می‎رود، قلاب را عقب می‎کشد و در حال باز کردن پنجره کوچک مکث می‎کند و بعد می‎پرسد: "چیز دیگری نمی‎خواهید؟"
"نه، متشکرم."
زن دستش را زیر میز می‎برد، مداد و ورقه یادداشتی برمی‎دارد، و حالا در حالی که او آهسته می‎نوشت و حساب می‎کرد دوباره سکوت برقرار می‎گردد. از تمام وجود زن آنطور که آنجا ایستاده بود با تمام سردی یک خوبی آرامبخش جاری می‎گشت. بعلاوه وقتی به نظرش رسید که چند بار اشتباه حساب کرده است برایم جالب توجه‎تر به نظر می‎آید. او ارقام را آهسته زیر هم نوشت، با چین دادن به پیشانی آنها را با هم جمع کرد، سرش را تکان داد، دوباره بر رویشان خط کشید، همه را دوباره از نو نوشت، دوباره جمع کرد، این بار بدون چین دادن به پیشانی با مداد خاکستری نتیجه را می‎نویسد؛ بعد آهسته می‎گوید: "شش و بیست ــ نه، می‎بخشید، شش مارک."
من لبخند می‎زنم. "بسیار خوب. آیا سیگار برگ هم دارید؟"
"البته" و دوباره دستش را به زیر پیشخوان می‎برد و یک پاکت سیگار برگ روبرویم نگاه می‎دارد. من دو سیگار برگ برمی‎دارم و تشکر می‎کنم. زن آهسته غذایم را به آشپزخانه سفارش می‎هد و آنجا را ترک می‎کند.
لحظه‎ای پس از رفتن زن در باز می‎گردد و یک پسر باریک اندام جوان ظاهر می‎گردد، اصلاح نکرده، با یک بارانی روشن بر تن: در پشت او یک دختر بدون کلاه با پالتوئی قهوه‎ای رنگ را می‎بینم. آن دو آهسته داخل و تقریباً خجالتی نزدیک می‎شوند و فقط می‎گویند "شب بخیر" و به سمت پیشخوان می‎روند. پسر کیف خرید فرسوده چرمی دختر را حمل می‎کرد، و گرچه به وضوح کوشش می‎کرد رفتارش طوری شجاعانه و مردانه باشد که انگار هر روز با دوست دخترش شب را در هتل به صبح می‎رساند اما من می‎دیدم که لب پائینی‎اش می‎لرزد و دانه‎های ریز عرق به ته ریشش آویزان است. آن دو آنجا مانند آنکه در یک فروشگاه هستند منتظر ایستاده بودند، کیف خرید بعنوان تنها چمدان به آنها ظاهر آدم‎های فراری را می‎داد که خود را به ایستگاه بین راهی رسانده باشند. دختر جوان زیبا و پوستش زنده بود، گرم و تا اندازه‎ای قرمز رنگ، و تقریباً به نظر  می‎آمد موهای انبوه قهوه‎ای که بر روی شانه‎اش ریخته بود برای پاهای ظریفش سنگین است؛ او عصبی کفش‎های سیاه خاک گرفته‎اش را تکان می‎داد، طوریکه انگار که ضروریست که پایش را یکی بعد از دیگری ستون بدن خود سازد؛ چند رشته از مو روی پیشانی پسر جوان می‎افتاد و او با عجله آنها را به کنار می‎زد، و دهان گرد او ردی از درد و همزمان عزمی خشنود را نشان می‎داد. آن دو ظاهراً از نگاه کردن به همدیگر اجتناب می‎ورزیدند، با همدیگر صحبت هم نمی‎کردند، و من خوشحال بودم که با سیگار برگ خود مشغول هستم، ته آن را می‎بریدم، روشنش می‎کردم، پایان ماجرا را مشکوکانه نگاه می‎کردم، دوباره یکبار دیگر آتشی زیر سیگار برگ می‎گیرم و دوباره مشغول کشیدن آن می‎شوم. هر ثانیه انتظار کشیدن باید یک شکنجه عذاب بوده باشد، من آن را احساس می‎کردم، زیرا گرچه دختر زیبا دیده می‎گشت و خوشبخت به نظر می‎آمد، اما حالا سریع‎تر پا به پا و با لبه پالتویش بازی می‎کرد، و مرد جوان بیشتر به سمت پیشانی که دیگر تارهای موئی برای کنار زدن رویش قرار نداشت دست می‎برد. عاقبت زن دوباره ظاهر می‎شود، آهسته می‎گوید: "شب بخیر" و بطری شراب را روی پیشخوان قرار می‎دهد.
من فوری از جا می‎جهم و به مهمانخانه‎چی می‎گویم: "می‎تونم کمکتان کنم؟" زن با تعجب نگاهم می‎کند، بعد گیلاس را کنار بطری قرار می‎دهد، چوب‎پنبه کش را به من می‎دهد و از مرد جوان می‎پرسد: "چه میل دارید؟" در حالی که من سیگار برگ را به دهان گذاشته و وسیله را داخل چوب‎پنبه فرو می‎کردم شنیدم که چگونه مرد جوان پرسید: "می‎تونیم دو اتاق داشته باشیم؟"
زن می‎پرسد "دو اتاق" و در این لحظه من چوب‎پنبه را خارج ساختم و از کنار چشم دیدم که دختر سرخ گشت، پسر سرخ‎تر و لب پائینش را شدیدتر به دندان گرفت و با باز کردن کمی از دهان گفت: "بله، دو اتاق."
زن به من می‎گوید "آه، ممنون"، گیلاسم را پر می‎سازد و به من می‎دهد. من به سر میز خود بازمی‎گردم، و هنگام شروع نوشیدن جرعه‎های کوچکی از شراب ملایم آرزو می‎کردم که این مراسم اجتناب‎ناپذیر حالا دوباره توسط آمدن غذای من به تعویق نیفتد. اما ثبت نام در کتاب، پر کردن پرسشنامه و نشان دادن کارت شناسائی آبی رنگ، همه زودتر از آنچه که من فکر می‎کردم به انجام رسیدند؛ و یک بار هنگامیکه مرد جوان کیف چرمی را گشود تا کارت‎های شناسائی را خارج سازد، من داخل آن پاکت‎های چرب حاوی شیرینی، یک کلاه لوله شده، چند جعبه سیگار، یک کلاه باسکی Baskenmütze و یک کیف پول کهنه مایل به قرمز را دیدم.
دختر تمام مدت سعی می‎کرد خونسردیش را حفظ کند؛ او بی اعتنا بطری لیموناد را تماشا می‎کرد، پوشش سبز کرباس و میخ‎های شبیه به گل سرخ را، اما سرخی از چهره‎اش پاک نشده بود، و هنگامیکه عاقبت همه چیز به اتمام رسید، آن دو با عجله و بدون خداحافظی با کلیدهایشان به طرف بالا می‎روند. بزودی غذای من از میان دریچه به بیرون فرستاده می‎شود؛ زن با بشقاب آن را برایم می‎آورد، و هنگامیکه ما همدیگر را نگاه کردیم، آنطور که من انتظار داشتم او لبخند نزد، بلکه جدی به کناری نگاه کرد و گفت: "نوش جان."
من گفتم "متشکرم". او همانجا می‎ایستد. من به آهستگی شروع به خوردن می‎کنم، نان برمی‎دارم، کره و پنیر. او هنوز کنار من ایستاده بود. من گفتم: "بخندید."
او واقعاً لبخند می‎زند، بعد آهی می‎کشد و می‎گوید: "من نمی‎تونم در آن چیزی تغییر دهم."
"آیا مایل به این کار هستید؟"
او به شدت می‎گوید "آه، بله" و کنار من بر روی صندلی‎ای می‎نشیند، "من مایلم. من مایلم بعضی چیزها را عوض کنم. اما وقتی او دو اتاق درخواست می‎کند؛ اگر او فقط یک اتاق درخواست می‎کرد ..."، او مکث می‎کند.
من می‎پرسم: "چکار می‎کردید؟"
با عصبانیت ادای مرا درمی‎آورد "چکار می‎کردی؟ من او را بیرون می‎انداختم."
من خسته می‎گویم "چرا؟" و آخرین لقمه را در دهان می‎گذارم. او سکوت می‎کند. من فکر می‎کنم، چرا؟ آیا مگر جهان به عشاق تعلق ندارد؟ آیا مگر شب‎ها به اندازه کافی ملایم نیستند، آیا درهای دیگر مگر باز نیستند، کثیف‎تر شاید، اما درهائی که می‎شود آنها را پشت سر خود بست. من به درون گیلاس خالی‎ام نگاه می‎کنم و لبخند می‎زنم ...
زن برمی‎خیزد، کتاب قطورتش را همراه با یک دسته پرسشنامه می‎آورد و دوباره کنارم می‎نشیند. او در حالی که من پرسشنامه را پر می‎کردم زیر نظر گرفته بود. در برابر سؤال "شغل" مکث می‎کنم، نگاهم را بالا برده و به صورت خندانش نگاه می‎کنم. او آرام می‎پرسد: "چرا معطل می‎کنید. دارای شغل نیستید؟"
"نمی‎دانم."
"نمی‎دانید؟"
"من نمی‎دانم که آیا کارگر، مسافر، کارخانه‎دار، بی کار یا نماینده‎ام ... اما نماینده چه کسی ..." بعد تند می‎نویسم "نماینده" و در حالیکه کتاب را به او برمی‎گرداندم یک لحظه به این فکر کردم با او معامله کنم، بیست شمع برای یک گیلاس شراب یا ده شمع برای یک سیگار برگ، من نمی‎دانم چرا از این کار خودداری کردم، شاید فقط خسته بودم، فقط تنبل، اما روز بعد از اینکه این کار را انجام ندادم خوشحال بودم. من سیگار برگ خاموش شده‎ام را دوباره روشن می‎کنم و از جا بلندم می‎شوم. زن ورقه‎ها را لای کتاب قرار داده و آن را بسته بود و خمیازه می‎کشید.
او می‎پرسد: "فردا صبح زود قهوه میل دارید؟"
"نه، متشکرم، من خیلی زود به ایستگاه قطار خواهم رفت. شب بخیر."
او می‎گوید: "شب بخیر"
اما در روز بعد مدت طولانی‎ای خوابیدم. راهرو، که من آن را در شب گذرا دیده بودم ــ با فرش سرخ تیره رنگی پوشیده شده بودــ، تمام شب ساکت بود. همچنین داخل اتاق هم ساکت بود.
شرابی که به آن عادت نداشتم خسته‎ام ساخته بود و همزمان خوشحال. پنجره باز بود، و من در آسمان آبی تیره و آرام تابستانی بام سیاه کلیسا را و در سمت راست آن بازتاب رنگین چراغ‎های شهر را می‎دیدم، سر و صدای مناطق شلوغ را می‎شنیدم. من برای خواندن روزنامه با سیگار برگ در دهان روی تخت دراز کشیدم، اما فوری به خواب رفتم ...
وقتی از خواب بیدار شدم ساعت از هشت گذشته و قطاری که با آن می‎خواستم بازگردم رفته بود، و من بخاطر بیدار نشدن متأسف بودم. خودم را شستم، تصمیم گرفتم که بگذارم سلمانی ریشم را اصلاح کند و پائین رفتم. اتاق کوچک سبز رنگ حالا روشن و دوستانه بود، خورشید از میان پرده‎های نازک به درون می‎تابید، و من با دیدن میز صبحانه با خردهای نان، ظرف‎های خالی مربا و قوری قهوه شگفتزده گشتم. این احساس را داشتم که در این خانه ساکت تنها مهمان هستم. من به دختر مهربانی صورتحساب را پرداختم و رفتم.
در بیرون ابتدا دو دل بودم. سایه خنک کلیسا احاطه‎ام کرده بود. خیابان باریک و پاکیزه بود، در سمت راست مهمانخانه یک نانوا مغازه‎اش را گشوده و نان‎ها و باگت‎ها به رنگ قهوه‎ای روشن و زرد در ویترین می‎درخشیدند، جائی که قوطی‎های شیر قرار داشتند رد آبی کم رنگی از قطرات شیر به سمت درب پیش می‎رفت.
سمت دیگر خیابان فقط با یک دیوار بلند سیاه از بلوک ساخته شده بود؛ من از میان یک دروازه نیمه مدور چمن سبزی را دیدم و به آنجا داخل گشتم. من در باغ صومعه‎ای ایستاده بودم. یک ساختمان قدیمی با بامی مسطح که لبه سنگی پنجره‎هایش به طور رقت‎انگیزی با آهک سفید شده بودند و در وسط چمن سبزی قرار داشت؛ تابوتی سنگی در سایه بیدهای مجنون. یک راهب به آرامی از مسیر کاشی شده‎ای به سمت کلیسا می‎رفت. هنگام عبور از کنارم با تکان سر سلام داد، من هم در جواب سرم را تکانی دادم، و وقتی او داخل کلیسا گشت بدون آنکه دلیلش را بدانم او را تعقیب کردم.
کلیسا خالی، کهنه و بی زرق و برق بود، و وقتی من طبق عادت دستم را درون آب مقدس فرو بردم و به سمت محراب زانو زدم، دیدم که شمع‎ها در همین چند لحظه پیش باید خاموش شده باشند، دود نازک سیاه رنگی از آنها در هوای روشن بالا می‎رفت؛ هیچ کس آنجا دیده نمی‎گشت، به نظر می‎آمد که در این صبح دیگر مراسم عبادت اجرا نخواهد شد. فرار و ناشیانه با چشمانم بی اختیار آن قامت سیاه را که در برابر محراب زانو زده بود و بعد در یک راهرو ناپدید گشت تعقیب می‎کردم. من نزدیک‎تر گشتم و وحشتزده ایستادم: آنجا یک اتاقک اعتراف قرار داشت، دختر جوان از شب قبل بر روی نیمکتی در برابر آن زانو زده بود، صورتش در میان دست مخفی بودند، و مرد جوان در کنار نیمکت به ظاهر بی اعتنا ایستاده بود، کیف چرمی خرید در یک دست، دست دیگرش آویزان بود و به محراب نگاه می‎کرد ...
من حالا می‎شنیدم که قلبم بلندتر، شدیدتر و با هیجان غریبی شروع به زدن کرده است، همچنین احساس می‎کردم که مرد جوان مرا دیده است، ما در چشمان یکدیگر نگاه کردیم، او مرا شناخت و رنگش سرخ شد. هنوز دختر با چهره‎ای مخفی در دست آنجا زانو زده بود، هنوز هم نخ باریک و تقریباً غیر قابل رویتی از دود شمع‎های خاموش گشته با لطافت به هوا می‎رفت. من روی نیمکتی می‎نشینم، کلاهم را کنار خود قرار می‎دهم و چمدان را روی زمین می‎گذارم. حالم طوری بود که انگار حالا تازه از خواب بیدار شده‎ام، تا حال در واقع همه چیز را فقط با چشمانم دیده بودم، اما بی تفاوت ــ کلیسا، باغ، خیابان، دختر و مرد جوان ــ همه اینها فقط صحنه نمایشی بوده‎اند که من بی تفاوت لمس می‎کردم، اما حالا در حال نگاه کردن به محراب آرزو می‎کردم که کاش مرد جوان هم برای اعتراف کردن به اتاقک برود. من از خودم پرسیدم که چه وقت من برای آخرین بار اعتراف کرده‎ام، تعداد سال‎ها را به یاد نمی‎آوردم، با یک محاسبه تقریبی می‎توانست هفت سال شده باشد، اما هنگامی که به فکر کردن ادامه دادم متوجه چیزی خیلی بدتر گشتم: من احساس گناه نمی‎کردم. من حالا هرچه صادقان‎هتر جستجو می‎کردم باز هم گناهی نمی‎یافتم که قابل اعتراف کردن باشد، و من خیلی غمگین شدم. من احساس کردم که کثیفم، پر از چیزهائی که باید شسته می‎شدند، اما هیچ کجا چیزی ضخیم، سنگین، تیز و شفاف که بتواند بعنوان گناه خوانده شود نیافتم. ضربان قلبم مرتب شدیدتر می‎گشت. شب قبل به این دو زوج حسادت نکرده بودم، اما حالا احساس می‎کردم آن قامت که خالصانه زانو زده و هنوز صورتش را مخفی نگاه داشته است و انتظار می‎کشید موجب حسادتم گشته است. مرد جوان کاملاً بی حرکت و بی تفاوت آنجا ایستاده بود.
من مانند یک سطل آب بودم که مدت‎ها در هوا قرار داشته است؛ تمیز دیده می‎شود و وقتی آدم زودگذر آن را تماشا کند چیزی در آن کشف نمی‎کند: هیچ کس در آن سنگ، کثافت یا زباله‎ای نریخته است و در راهر و یا در زیر زمین خانه شایسته‎ای قرار داشته است؛ بر روی کف بی عیب و نقصش هیچ چیز قابل کشف کردن نیست؛ همه چیز شفاف است و آرام، اما با این حال، وقتی آدم دستش را در این آب فرو می‎برد، یک کثافت ظریف منزجر کننده و غیر قابل درک از میان دست‎ها به بیرون می‎ریزند که به نظر می‎آید نه قامتی دارند و نه فرمی، و تقریباً نه نهایتی. آدم فقط احساس می‎کند که این کثافت وجود دارد و اگر دستش را عمیق‎تر داخل این استخر بی عیب و نقص کند در کف آن یک لایه ضخیم از این کثافت نفرت انگیز بی قامت می‎یابد که برایشان نمی‎توان هیچ نامی پیدا کرد.
من نمی‎توانستم دعا کنم، من فقط ضربان قلبم را می‎شنیدم و انتظار می‎کشیدم که دختر وارد اتاقک اعتراف شود. عاقبت دختر دست‎هایش را بلند می‎کند، یک لحظه صورتش را بر روی آنها قرار می‎دهد، بلند می‎شود و داخل اتاقک چوبی می‎گردد.
مرد جوان همچنان بی حرکت و بی تفات آنجا ایستاده بود، اصلاح نکرده، رنگ پریده، هنوز هم عزمی لطیف و در عین حال محکم در چهره‎اش نمایان بود. هنگامیکه دختر بازگشت، ناگهان او کیف را زمین می‎گذارد و داخل ااقک می‎گردد ...
من هنوز هم نمی‎توانستم دعا کنم، هیچ صدائی با من یا در من صحبت نمی‎کرد، هیچ چیزی به خود حرکت نمی‎داد، فقط قلبم مشغول زدن بود و من نمی‎توانستم بر بی‎صبریم مسلط شوم، بلند می‎شوم، چمدان را همانجا می‎گذارم، از راهرو عبور می‎کنم و در کنار یک نیمکت می‎ایستم. زن جوان در جلوترین نیمکت در برابر مادونای سنگی قدیمی‎ای که بر روی محراب بی زرق و برقی قرار داشت زانو زده بود. صورت مریم باکره زمخت اما خندان بود، یک قطعه از بینی‎اش قطع شده بود، رنگ آبی پوشش او پوسته پوسته شده بود، و ستاره‎های طلائی بر روی آن حالا فقط به صورت لکه‎هائی روشن دیده می‎گشتند؛ عصایش شکسته بود، و از طفلی که در آغوش گرفته بود فقط پشت سر و یک قسمت از پاها قابل مشاهده بود. قطعه میانی، بدن، افتاده بود، و او این پیکره نیمه تنه را با لبخند در آغوش گرفته بود. به نظر می‎آمد صاحب این کلیسا دارای رتبه پائینی باشد.
من دعا می‎کردم "آه، چه می‎شد اگر می‎توانستم دعا کنم!". من خودم را سخت و خشن احساس می‎کردم، بی فایده، کثیف، ناپشیمان، حتی یک گناه هم برای ارائه کردن نداشتم، فقط تنها چیزی که به من تعلق داشت قلبم بود که با شدت می‎زد و این آگاهی که کثیف هستم ...
مرد جوان هنگام عبور از کنارم آهسته به من می‎خورد، من وحشتزده از جا می‎جهم و داخل اتاقک اعتراف می‎گردم ...
هنگامیکه به من با کشیدن علامت صلیب اجازه رفتن داده می‎شود، آن دو کلیسا را ترک کرده بودند. راهب پرده بنفش رنگ اتاقک اعتراف را به کناری می‎زند، در کوچکی را باز می‎کند و به آرامی از کنارم رد می‎شود و دوباره زانویش را در برابر محراب ناشیانه خم می‎کند.
من صبر کردم تا او ناپدید گشت، بعد با سرعت از راهرو گذشتم، من هم زانویم را خم کردم، چمدانم را برداشتم و در کنار نیمکتی درب آن را باز کردم: آنجا همه شمع‎ها قرار داشتند، بسته بندی شده توسط دست‎های ظریف همسرم، باریک، زرد، ساده، و من به بالا رو به پایه سنگی سرد و ساده که مادونا بر رویش قرار داشت نگاه کردم و برای اولین بار از اینکه چرا چمدانم سنگین‎تر نیست متأسف گشتم. بعد اولین دسته از شمع‎ها را باز و کبریتی روشن کردم ...
با داغ کردن ته شمع‎ها با شعله شمعی، آنها را محکم بر روی سنگ خالی و سرد که موم را سریع محکم می‎ساخت چسباندم. من تمام شمع‎ها را آنجا چسباندم، تا اینکه تمام میز با شعله‎های ناآرام و سو سو زن پر گشت و چمدان من خالی. من آن را همانجا گذاردم، کلاهم را برداشته، یک بار دیگر زانویم را در برابر محراب خم می‎کنم و می‎روم؛ چنین به نظر می‎آمد که در حال فرار کردنم ...
و حالا، هنگامی که به سمت ایستگاه قطار می‎رفتم تمام گناهانم به یادم افتادند، و قلبم آرام‎تر از همیشه بود ...
 
_پایان _
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۱ساعت 23:31  توسط سعید از برلین  | 

عاقبت سرباز احساس کرد که حالا مست شده است. همزمان خیلی واضح به یاد آورد که برای پرداختن صورت حساب یک فنیگ هم در جیب ندارد. افکار او مانند مشاهداتش مثل یخ سرد شده بود، او همه چیز را کاملاً شفاف می‎دید؛ صاحب کافه، زنی چاق و نزدیک بین در تاریکی پشت بار نشسته بود و با احتیاط قلابدوزی و همزمان آهسته با مردی که سبیلی مجارستانی و صورتی به رنگ رب گوجه فرنگی داشت صحبت می‎کرد. زن کافه‎چی کمی مانند آلمانی‎ها دیده می‎گشت، تا اندازه‎ای با منظم و بی حرکت که تصورات یک سرباز از زنی مجارستانی را برآورده نمی‎ساخت. زبانی که آن دو با هم صحبت می‎کردند ماننده غرغره کردن نامفهوم، هیجان انگیز، غریبه و زیبا بود. نور کم سبز رنگی از درختان فراوان و تنگ کنار هم قرار گرفته شاه بلوط در خیابان که به راه‎آهن منتهی می‎گشت میخانه را از خود پر ساخته بود: یک ابر ضخیم دوست‎داشتنی، که مانند آبسنتس Absinth دیده می‎گشت و به نوعی ارزشمند دنج و راحت بود. مرد با آن سبیل افسانه‎ای خود بر روی یک صندلی نیمه چمباته نشسته و دست‎هایش را آسوده روی پیشخوان گذاشته بود.
سرباز تمام اینها را کاملاً دقیق تماشا می‎کرد، در حالی که می‎دانست نمی‎تواند بدون آنکه به زمین افتد تا پیشخوان پیش برود. او فکر کرد باید کمی بنشیند، بعد بلند خندید، داد زد "آهای!" و گیلاسش را به سوی صاحب کافه بلند کرد و به زبان آلمانی گفت: "خواهش می‎کنم". زن به آرامی از روی صندلی‎اش بلند می‎شود، به همان آرامی هم وسائل قلابدوزی را به کناری می‎گذارد و لبخند زنان با بطری به سمت او می‎آید، در حالی که مجارستانی هم رویش را برگردانده بود و مدال روی سینه سرباز را بازرسی می‎کرد. زن مانند اردک خود را به او نزدیک می‎سازد، به همان نسبت که چاق بود بزرگ هم بود، صورتی مهربان داشت و یک عینک شیشه کلفت با بندی سیاه بر بینی‎اش نشسته بود. به نظر می‎آمد که پاهایش درد می‎کنند؛ در حال پر کردن گیلاس یکی از پاهایش را کمی بلند می‎کند و با یک دست به میز تکیه می‎دهد؛ سپس عبارت بسیار تاریک مجارستانی‎ای می‎گوید که حتماً "نوش" یا "نوش جان"، یا شاید حتی مهربانی مادرانه معمولی‎ای که زنان سالخورده به سربازان می‎گویند معنی می‎داد ...
سرباز سیگاری روشن می‎کند و جرعه عمیقی از گیلاسش می‎نوشد. به تدریج کافه در برابر چشمانش به چرخش می‎افتد، زن کافه‎چی چاق جائی در فضای کافه کج آویزان بود و پیشخوان کهنه و زنگزده عمودی ایستاده به نظر می‎آمد، و مرد مجاری که کم می‎نوشید مانند میمونی که به او کارهای هنری آموخته باشند حرکات ژیمناستیک انجام می‎داد. لحظه‎ای بعد همه چیز در آنسوی کافه کج در فضا آویزان بود، سرباز بلند می‎خندد و فریاد می‎زند "نوش!" و یک جرعه دیگر می‎نوشد، سپس یک جرعه دیگر، و سیگار تازه‎ای روشن می‎کند.
حالا یک مجارستانی دیگر از در داخل می‎شود، او چاق بود و کوتاه قد و چهره حقه بازی مانند پیاز و یک سبیل بسیار کوچک بر لب بالائی داشت. او به سختی هوا را از دهان خارج می‎سازد، کلاهش را بر روی میزی انداخته و در برابر پیشخوان چمباته می‎زند. کافه‎چی به او آبجو می‎دهد ...
پچ‎پچ آرام آن سه لذت‎بخش  و مانند وزوز آرامی از کنار یک جهان دیگر بود. سرباز یک جرعه عمیق دیگر می‎نوشد، گیلاسش خالی می‎شود، و حالا همه چیز دوباره در محل مناسب خودش قرار داشت. سرباز تقریباً شاد بود، او دوباره گیلاسش را بلند می‎کند و دوباره لبخند زنان می‎گوید: "خواهش می‎کنم".
زن گیلاسش را پر می‎سازد.
سرباز فکر می‎کند "تقریبا ده گیلاس شراب نوشیده‎ام، و حالا می‎خواهم بس کنم، من چنان خوب مست هستم که تقریباً شادم." نور سبز رنگ متراکم‎تر می‎گردد، گوشه دورتر فضای میخانه از سایه مات آبی تیره‎ای رنگ پر شده بود. "سرباز فکر کرد این شرم‎آور است که اینجا عاشق و معشوقی ننشسته‎اند. اینجا می‎توانست میخانه دوستداشتنی‎ای برای عشاق باشد، در این تاریک روشن زیبای سبز و آبی. این ننگی برای هر زوجی در بیرون است که جائی از این جهان باید در روشنائی بنشینند یا راه بروند، در حالی که در این میخانه جا به اندازه کافی برای صحبت کردن، شراب نوشیدن و بوسیدن وجود دارد ...
سرباز فکر می‎کند "خدای من، حالا باید اینجا موسیقی بر پا و تمام این گوشه‎های سبز و آبی تیره از زوج‎های عاشق پر باشد، و من، من یک آواز می‎خواندم. لعنت، من یک آواز می‎خواندم. من خیلی خوشحالم، و من برای این زوج‎های عاشق آواز می‎خواندم، بعد دیگر اصلاً دیگر به جنگ فکر نمی‎کردم، حالا هنوز هم کمی به این جنگ لعنتی فکر می‎کنم. بعد اما دیگر اصلاً به جنگ فکر نمی‎کردم."
او همزمان به ساعت مچی‎اش که حالا ساعت هفت و نیم را نشان می‎داد با دقت نگاه می‎کرد. هنوز بیست دقیقه وقت داشت. سپس جرعه طولانی و عمیقی از شراب ترش و سرد می‎نوشد. تقریباً مانند این بود که انگار عینک واضح‎تری روی چشمانش نشانده‎اند: او حالا همه چیز را نزدیک‎تر و شفاف‎تر و کاملاً محکم می‎دید، و این به او یک مستی فوق‎العاده زیبا و تقریباً کاملی می‎بخشید. او حالا می‎دید که هر دو مرد کنار پیشخوان مردمی فقیرند، کارگر یا چوپان، با شلوارهای کهنه، و اینکه چهره خسته‎شان با وجود سبیل وحشی و زیرکی پیازانه‎شان از یک بندگی وحشتناک پوشیده شده است ...       
سرباز فکر می‎کند "لعنت، آن زمان هنگامیکه من باید می‎رفتم هوا سرد و خیلی وحشتناک بود، هوا کاملاً روشن و همه جا پوشیده از برف بود، ما فقط چند دقیقه وقت داشتیم، و هیچ کجا گوشه‎ای پیدا نمی‎شد، یک گوشه تاریک، زیبا، گوشه‎ای انسانی، جائی که ما بتوانیم همدیگر را ببوسیم. همه جا روشن بود، همه جا سرد بود ..."
او به سمت کافه‎چی فریاد می‎زند "خواهش میکنم!" و وقتی زن نزدیک‎تر می‎گردد او به ساعت خود نگاه می‎کند: او هنوز ده دقیقه وقت داشت. هنگامیکه زن می‎خواست در گیلاس نیمه پرش شراب بریزد، او دستش را روی آن قرار می‎دهد، سرش را با لبخند می‎جنباند، انگشت شست و اشاره‎اش را به هم میمالد و می‎گوید: "صورتحساب. چند پنگو Pengö؟"
او آرام کت و بعد پلوور زیبای خاکستری رنگ یقه اسکی‎اش را در می‎آورد و آن را کنار خود روی میز قرار می‎دهد. مردها در آن جلو سکوت کرده بودند و به او نگاه می‎کردند، به نظر می‎آمد که زن هم وحشت کرده است و با مراقبت کامل روی میز عدد 14 را می‎نویسد. سرباز دستش را روی ساعد چاق و گرم زن قرار می‎دهد، با دست دیگر پلوور را بالا نگاه می‎دارد و با لبخند می‎پرسد: "چقدر؟" و باز انگشت شست و اشاره‎اش را به هم می‎مالد و می‎افزاید "پنگو."
زن در حال تکان دادن سر خود به او نگاه می‎کرد، اما او شانه‎هایش را بالا انداخت و به نشان پول نداشتن آنقدر ایما و اشاره کرد تا اینکه زن مرددانه پلوور را برداشت، آن را به سمت چپ چرخاند، و با دقت وارسی‎اش کرد، حتی آنرا بو هم کشید. بعد به بینی‎اش کمی چین انداخت، خندید و سریع با مداد یک 30 در کنار 14 نوشت. سرباز دست گرم او را رها می‎سازد، برایش سری تکان می‎دهد، گیلاسش را بلند می‎کند و دوباره یک جرعه دیگر می‎نوشد.
در حالی که زن به سمت پیشخوان می‎رفت و با اشتیاق با دو مرد مجارستانی صحبت می‎کرد، سرباز دهانش را باز کرده و شروع به آواز خواندن می‎کند، او "به سمت استراسبورگ بر روی عرشه کشتی" را می‎خواند، و ناگهان احساس کرد که برای اولین بار خوب می‎خواند، و همزمان احساس کرد که دوباره بیشتر مست شده است، که همه چیز دوباره آهسته در نوسان است، و در این حال نگاهی به ساعت انداخت و پی برد که سه دقیقه برای آواز خواندن و شاد بودن وقت دارد و در حالی که لبخند زنان اسکناس‎هائی را که زن بر روی میز گذارده بود در جیب قرار می‎داد شروع به خواندن آواز جدیدی می‎کند: "اینسبروک Innsbruck من باید تو را ترک کنم" ...
حالا در میخانه کاملاً سکوت برقرار بود،  هر دو مرد با شلوارهای کهنه و چهره‎های خسته خود را به سمت او چرخانده بودند، و زن هم در راه برگشت به سمت پیشخوان از رفتن باز ایستاده بود و مانند کودکی ساکت و جدی به آواز خواندن او گوش می‎داد.
بعد سرباز گیلاسش را تا ته می‎نوشد، سیگار تازه‎ای روشن می‎کند و حالا احساس می‎کند که کمی تلو تلو می‎خورد. اما قبل از اینکه به طرف درب خروجی برود، اسکناسی روی پیشخوان قرار می‎دهد، به آن دو مرد اشاره می‎کند و می‎گوید: "خواهش می‎کنم"، و آن سه به او خیره نگاه می‎کردند، تا اینکه او وارد خیابان می‎شود، خیابانی با درختان شاه بلوط که به راه‎آهن منتهی می‎گشت و پر از سایه‎های سبز و آبی تیره رنگ بود و در آن می‎شد برای خداحافظی کردن همدیگر را در آغوش گرفت و بوسید ...
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 3:46  توسط سعید از برلین  | 

آیا آن محله‎های کثیفی که آدم بیهوده از خود می‎پرسد چرا راه‎آهن در آنجا یک ایستگاه ساخته است را می‎شناسید؛ جائی که به نظر می‎رسد ابدیت بر روی چند خانه کثیف و یک کارخانه نیمه ویرانه خیره شده است. گرداگردش مزارعی‎ست که به نازائی ابدی محکوم شده‎اند؛ جائی که آدم بلافاصله احساس می‎کند که آنها غم انگیزند، زیرا نه درختی دیده می‎گردد و نه حتی یک برج کلیسا؟ مرد کلاه قرمز به سری که عاقبت دوباره اجازه حرکت به قطار داد در زیر یک تابلوی بزرگ با نامی پر رنگ ناپدید می‎گردد، و آدم فکر می‎کند که او فقط حقوق می‎گیرد تا دوازده ساعت در روز لحاف کسالت را بر روی خود بکشد و بخواب رود. افق خاکستری رنگ بر بالای مزرعه متروکی که دیگر کسی در آن کشت نمی‎کرد آویزان بود.
با این حال من تنها کسی نبودم که از قطار پیاده گشت؛ یک خانم پیر با بسته بزرگ قهوه‎ای رنگی از کوپه کناری هم از قطار پیاده گشت، اما وقتی من ایستگاه کثیف راه‎آهن را ترک کردم، انگار که او توسط زمین بلعیده شده است، و من یک لحظه درمانده شدم، زیرا حالا نمی‎دانستم از که باید آدرس را سؤال کنم. و آن تعداد اندک خانه‎های آجری موجود با پنجره‎های مرده و پرده‎های سبز مایل به زرد هم به نظر می‎آمدند که نمی‎توانند به هیچ وجه مسکونی باشند، و اریب به این خانه‎ها خیابانی جریان داشت و به دیواری از سیاهی منتهی می‎گشت که انگار در حال ریختن است. من به سمت دیوار تاریک می‎روم، زیرا می‎ترسیدم درب این خانه‎های مرده را بزنم. بعد در گوشه خیابان می‎پیچم و فوری در کنار تابلوئی کثیف و به زحمت خوانا "مهمانخانه" را و با حروف سفید بر زمینه آبی رنگ "خیابان اصلی" را می‎خوانم. دوباره چند خانه که جبهه شیبداری تشکیل داده بودند، گچ‎کاری خرد شده، و در روبرو، دراز و بدون پنجره، دیوار تیره کارخانه‎ای مانند حصاری در قلمرو ویرانی قرار داشت. به تقاضای احساس به سمت چپ پیچیدم، اما آنجا ناگهان محل به پایان رسید؛ دیوار هنوز تقریباً ده متر ادامه داشت، سپس مزرعه‎ای مسطح به رنگ خاکستری‎سیاه با نور خفیف سبز رنگی آغاز می‎گشت که به سختی قابل رویت بود و جائی در افق با بلندای خاکستری رنگ آسمان به هم می‎پیوستند، و من این احساس وحشتناک را داشتم که در آخر جهان جلوی پرتگاه بی انتهائی ایستاده‎ام، که انگار محکوم شده‎ام به درون این پرتگاه فوق‎العاده جذاب و ساکت خیزاب ناامیدی محض کشیده شوم.
در سمت چپ یک خانه کوچک بی روح قرار داشت، مانند آن خانه‎هائی که کارگران بعد از تعطیل شدن از کار برای خود می‎سازند؛ متزلزل، تقریباً تلو تلو خوران به آن سمت حرکت کردم. پس از عبور از دروازه فقیرانه و رقت‎انگیزی که توسط بوته نسترن بی گلی پوشیده شده بود، شماره خانه را می‎بینم و مطمئن می‎گردم که درست آمده‎ام.
سقف بام خانه کم ارتفاع و نمای جلویش که دستم به آن می‎رسید با ورق فلزی زنگ زده‎ای پوشیده شده بود. سکوت غیر قابل وصفی بر قرار بود، همان ساعتی بود که شفق پیش از آنکه خاکستری و اجتناب ناپذیر بر روی لبه دوردست روان شود برای نفس تازه کردن استراحت می‎کرد. من لحظه‎ای در مقابل در خانه توقف می‎کنم، و من آرزو می‎کردم که کاش می‎مردم، آن زمان می‎مردم ... بجای اینکه حالا برای داخل شدن به این خانه اینجا ایستاده باشم. بعد وقتی می‎خواستم دستم را برای در زدن بلند کنم، از درون خانه خنده بغبغو مانند زنانه‎ای می‎شنوم؛ از آن خنده‎های مرموزی که درک ناشدنی‎ست و ما را بر حسب موقعیت روحی یا آرام می‎سازند و یا قلب‎مان را به زنجیر می‎کشند. در هر حال فقط زنی که تنها نیست می‎تواند اینچنین بخندد. و بعد دوباره صبر می‎کنم، و دوباره میل سوزاننده و پاره کننده در من اوج می‎گیرد که خودم را در ابدیت خاکستری رنگ شفق در حال غروب که حالا بر بالای مزرعه پهناور آویزان بود و مرا به خود می‎خواند پرتاب کنم ... و با آخرین نیروی باقیمانده در خود با خشونت به در می‎کوبم.
ابتدا سکوت بود، سپس زمزمه و صدای قدم‎ها، قدم‎های آهسته دمپائی، و سپس در باز می‎گردد، و من یک خانم بور و گلگون را می‎بینم که به نظرم مانند آن نورهای غیر قابل توصیفی آمد که نقاشی‎های تیره رامبرانت Rembrandt را تا آخرین گوشه روشن می‎سازند. در برابرم مانند نور قرمزطلائی رنگی در این ابدیت خاکستری و سیاه روشنائی می‎داد. او با یک فریاد آهسته خود را عقب می‎کشد و با دست‎های لرزان در را نگاه می‎دارد، اما هنگامیکه من کلاه نظامی‎ام را از سر برمی‎دارم و با صدای گرفته‎ای می‎گویم: "عصر بخیر"، تشنج ترس از این چهره بی فرم عجیب محو می‎شود و او لبخند نگرانی می‎زند و می‎گوید "بله." در پس زمینه، در تاریک‎روشن راهرو شکل مبهم مردی عضلانی ظاهر می‎گردد. من آهسته می‎گویم: "من با خانم برینک Brink کار داشتم". دوباره با صدای بی آهنگ می‎گوید "بله" و درب را عصبی باز می‎کند. شکل مردانه در تاریکی گم می‎شود. من داخل اتاق تنگی می‎شوم که با مبل‎های فقیرانه‎ای پر شده بود و در آن بوی غذای بد و سیگار خیلی خوبی نشسته بود. دست سفید زن بی صدا به سمت کلید برق می‎رود، و حالا او در زیر نور رنگ پریده به نظر می‎آمد، تقریباً مانند جنازه‎ای بی رنگ، فقط موی سرخ روشنش زنده و گرم بود. هنوز با دست‎های لرزان لباس قرمز تیره‎اش را روی سینه‎های سنگین خود با تشنج نگاه داشته بود، با وجودی که دگمه‎های پیراهنش بسته بودند ــ تقریباً طوری می‎ترسید که آدم فکر می‎کرد من قصد دارم او را با خنجر بکشم. نگاه چشمان آبی خیس او وحشتزده و مضطرب بود، انگار که در برابر دادگاه ایستاده و به قضاوت وحشتناکی محکوم شده است. حتی پوسترهای ارزان روی دیوارها، این عکس‎های شیرین هم مانند محکومین آویزان گشته بودند.
من فشرده گفتم "نترسید"، و در این لحظه می‎دانستم که بدترین شروعی بود که می‎توانستم انتخاب کنم، اما قبل از آنکه بتوانم ادامه دهم او بطرز عجیبی آرام گفت: "من همه چیز را می‎دانم، او مرده است ... مرده." من توانستم فقط سرم را تکان دهم. بعد دستم را داخل جیبم کردم تا آخرین وسائل باقیمانده را به او بدهم، اما در راهرو صدای خشنی فریاد زد "گیتا!". او به من ناامیدانه نگاه کرد، سپس در را گشود و جیغ کشید: "پنج دقیقه صبر کن ــ لعنتی ــ"، و دوباره در را با سر و صدا می‎بندد، و من فکر کردم می‎توانم تصور کنم که چگونه مرد خود را بزدلانه به پشت اجاق کشاند. چشمان زن لجوجانه دیده می‎گشت و تقریباً پیروزمندانه به من نگاه می‎کرد.
من حلقه ازدواج، ساعت و دفترچه نظامی با عکس‎های فرسوده را آرام بر روی رومیزی مخمل سبز رنگ قرار دادم. در این لحظه او ناگهان وحشی و وحشتناک مانند یک حیوان زاز زار گریست. خطوط صورتش به طور کامل محو شده بودند، مانند حلزون نرم و بی فرم، و قطرات روشن و کوچک اشگ از میان انگشتان کوتاه و گوشتی‎اش به بیرون می‎غلطیدند. او روی مبل می‎نشیند و در حالی که دست راستش را روی میز تکیه داده بود با دست چپ با وسائل فقیرانه بازی می‎کرد. بنطر می‎آمد که خاطره او را با هزار شمشیر پاره می‎سازد. و من در این لحظه می‎دانستم که این جنگ تا زمانی که جای زخم وارده خونریزی می‎کند هرگز به پایان نخواهد رسید.
من همه چیز را، انزجار، ترس و پریشانی را از خودم مانند بار مسخره‎ای بیرون ریختم و دستم را بر روی شانه پرش که تکان تکان می‎خورد گذاردم، و وقتی او صورت شگفتزده‎اش را به طرفم برگرداند، برای اولین بار در چهره‎اش شباهت با آن عکس دختر زیبا و دوستداشتنی را که آن زمان باید صدها بار می‎دیدم مشاهده کردم ...
"کجا بود ــ بفرمائید بشینید ــ، در جنوب؟" من احساس کردم که او می‎خواهد دوباره شروع به گریه کند.
"نه ... در غرب، در اسارت ... ما بیش از صد هزار نفر بودیم ..."
"و کی؟" نگاهش کنجکاو بود، هوشیار و بی اندازه زنده، و تمام صورتش محکم و جوان ــ انگار که زندگی‎اش بسته به پاسخ من است.
من آهسته گفتم: "در جولای 1945"
بنظر می‎رسید که یک لحظه فکر کرده باشد، و بعد لبخند زد ــ کاملاً پاک و بی گناه، و من حدس زدم که چرا او می‎خندد.
اما من ناگهان چنین احساس کردم که انگار خانه می‎خواهد بر سرم ویران شود، من بلند می‎شوم. او بدون آنکه حرفی بزند در را برایم باز می‎کند و قصد نگاه داشتن آن را داشت تا من اول خارج شوم، اما من سرسختانه منتظر ماندم تا اینکه او قبل از من بیرون رفت؛ و هنگامیکه او به من دست کوچک و تا اندازه‎ای چاقش را داد، با گریه تلخی گفت: "من این را می‎دانستم، این را می‎دانستم، هنگامیکه در آن زمان ــ تقریباً سه سال از آن می‎گذرد ــ او را به ایستگاه راه‎آهن همراهی کردم"، و بعد کاملاً آهسته ادامه می‎دهد: "مرا حقیر نشمرید."
من در مقابل این حرف تا درون قلبم وحشت کردم ــ خدای من، مگر من مانند یک قاضی دیده می‎گشتم؟ و قبل از اینکه او بتواند جلوگیری کند، من این دست کوچک و نرم را بوسیدم، و این اولین بار بود که من در زندگی دست یک زن را می‎بوسیدم.
بیرون هوا تاریک شده بود، و من مانند از ترس افسون شده‎ای یک لحظه در جلوی در بسته انتظار کشیدم. در این وقت صدای گریه او را می‎شنوم، بلند و وحشیانه، او به در خانه تکیه داده و فقط توسط چوبی ضخیم از من جدا گشته بود، و در این لحظه واقعاً آرزو کردم که کاش خانه بر روی سرش ویران گردد و او را در زیر خود مدفون سازد.
سپس به آرامی و کورمال و بی نهایت محتاط ــ زیرا من می‎ترسیدم هر لحظه در یک پرتگاه فرو روم، به ایستگاه قطار بازگشتم. نورهای ضعیفی در خانه‎های مرده روشن بود، و تمام منطقه بسیار بزرگتر بنطر می‎آمد. حتی در پشت دیوار سیاه لامپ‎های کوچکی می‎دیدم که بنظر می‎آمد مزارع بی نهایت بزرگی را روشن می‎سازند. شفق متراکم و سنگین شده بود، مه‎آلود و غیر قابل نفوذ.
در اتاق کوچک انتظار بجز من دو زوج سالخورده، لرزان و مچاله در گوشه‎ای ایستاده بودند. من مدت درازی انتظار می‎کشیدم، دست‎هایم داخل جیب‎ها کرده و کلاه را تا گوش پائین کشیده بودم، زیرا سوز سردی از ریل‎ها داخل می‎گشت، و شب مانند وزنه سنگینی عمیق‎تر پائین می‎آمد.
مرد در پشت سرم زمزمه می‎کند "کاش فقط مقدار بیشتری نان و کمی تنباکو داشتم". و من مدام خود را به جلو خم می‎کردم تا در دوردست میان چراغ‎های کم نور به ریل‎های تنگ و موازی نگاهی بیندازم. اما بعد ناگهان در باز می‎شود و مرد کلاه قرمز به سر، با چهره آماده به خدمت، طوری فریاد می‎کشد که باید در سالن انتظار یک ایستگاه بزرگ راه‎آهن فریاد کشید: "قطار مسافری بطرف کلن Köln بیست و نه دقیقه تأخیر دارد!"
حالم طوری شده بود که انگار برای تمام عمر به اسارت گرفته شده‎ام.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 14:5  توسط سعید از برلین  | 

او فرق سر زن را، آن خیابان سفید و باریک را در زیر خود می‎دید، پستان‎هایش را روی پوست خود و نفس گرم او را بر روی صورتش احساس می‎کرد، و چشمانش بی نهایت دور به خیابان باریک سفید فرق زن می‎افتاد. فانوسقه‎ای که به وضوح نوشته برجسته "خدا با ما" قابل مشاهد بود جائی بر روی فرش در کنار کت نظامی یقه گرد کثیفش قرار داشت، و جائی دیگر یک ساعت تیک تاک می‎کرد.
پنجره باز بود، و او در بیرون بر روی یک بالکن جرنگ جرنگ جام‎های شراب را می‎شنید، می‎شنید که مردها آهسته و زن‎ها نخودی می‎خندیدند، آسمان رنگ آبی نرمی داشت، شب تابستانی باشکوهی بود.
او ضربان قلب زن را کاملاً نزدیک سینه خود می‎شنید، و نگاهش مدام به خیابان باریک سفید فرق سر زن می‎افتاد.
هوا تاریک بود، اما آسمان هنوز روشنی لطیفی داشت، و او می‎دانست که به زن کاملاً نزدیک است، نزدیک‎تر از آنچه که هرگز می‎توانست باشد، و در عین حال بی نهایت دور. آنها با یکدیگر کلمه‎ای حرف نمی‎زدند. او احساس می‎کرد که تیک تاک ساعت او را دور می‎ساخت، تیک تاک ساعت قوی‎تر از ضربان قلب درون سینه‎اش بود و او نمی‎دانست که آیا این ضربان قلب اوست یا ضربان قلب زن. همه اینها یعنی: تعطیلی تا بیدار گشتن. یعنی: دوباره نزد زنی بخواب، اما در نزدش شایسته بخواب. او حتی یک بطر شراب هم دریافت کرده بود.
او بطری را کاملاً واضح می‎دید، بطری بر روی گنجه قرار داشت و فقط نوار باریک روشنی از نور بود. آن نوار نور در تاریکی بطری بود. بطری خالی. بر روی فرش، آنجائی که کت نظامی، شلوار و فانوسقه قرار داشتند، باید چوب پنبه بطری هم قرار داشته باشد.
زن در آغوش او قرار داشت، او دست خود را دور کمر زن انداخته بود و با دست دیگر آزادش سیگار می‎کشید؛ آنها کلمه‎ای با همدیگر صحبت نمی‎کردند. تمام جلسات دیدارشان در سکوت برگزار می‎گشت. او همیشه فکر می‎کرد که آدم می‎تواند گاهی با یک زنی حرف بزند، اما این زن صحبت نمی‎کرد.
آسمان در بیرون تاریک‎تر شده بود، خنده ضعیف ساکنین نقاهت‎سرا بر روی بالکن محو و نخودی خندیدن زن‎ها به خمیازه تبدیل می‎شود، و او دیرتر صدای گارسون را می‎شنود که گیلاس‎های شراب را وقتی چهار یا پنج تائی برای بردن در یک دست نگاه می‎داشت آنها را به جرنگ جرنگ می‎انداخت. بعد بطری‎های برده شدند، اما صدای آنها پُرتر بود، و در آخر صندلی‎ها بر روی هم قرار داده شدند، میزها به کناری کشیده گشتند، و او می‎شنید که زنی مدتی طولانی و با دقت جاروب می‎کند: به نظر می‎آمد که تمام شب از این جاروب کشیدن تشکیل شده است. و زن این کار را با آرامی، خیلی منظم و نرم انجام می‎داد. او صدای جاروب کردن و صدای گام برداشتن زن را از یک سر بالکن به آن سر دیگر می‎شنید، سپس یک صدای خسته رو به سوی در پرسید: "هنوز تموم نشده؟" و زن هم با خستگی جواب داد: "چرا ــ فوراً."
بعد از لحظه کوتاهی در بیرون کاملاً ساکت بود، رنگ آسمان به آبی تیره تبدیل شده بود. از راه خیلی دور موسیقی آرامی از پشت پرده‎های کلفت یک کلوپ شبانه بیرون می‎زد. بدینسان آنها در کنار یکدیگر دراز کشیده بودند، تا اینکه بطری شراب سرخ آهسته از تاریکی بیرون می‎زند، یک نوار نور که مرتب پهن‎تر و روشن‎تر می‎گشت خود را به یک گردی سبز تیره رنگ و خالی پلاستیکی تکامل می‎بخشد، بعد کت نظامی بر روی زمین با یقه گرد کثیف و فانوسقه با نوشته برجسته: "خدا با ما!" قابل دیدن می‎گردد.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ساعت 12:16  توسط سعید از برلین  | 


من دقیقاً همانطور که به من گفته شده بود عمل کردم: بدون در زدن، در را گشودم و داخل گشتم. اما بعد وقتی ناگهان زن چاق و بزرگی که صورتش چیزی عجیب را نشان می‎داد روبرویم ایستاده دیدم ترسیدم: چهره‎اش سالم بود، کاملاً سالم، آرام و مطمئن.
طرز نگاهش سرد بود: در کنار میز ایستاده و سبزی پاک می‎کرد. در کنارش یک بشقاب از باقی‎مانده‎های یک خاگینه قرار داشت که گربه فربه و بزرگی آن را می‎بوئید. اتاق تنگ و سقفش کوتاه و هوا بد و چرب بود. تلخی تیز و خفه کننده‎ای بر گلویم نشسته بود و نگاه خجالتزده‎ام ناآرام در میان خاگینه، گربه و چهره سالم زن به این سو و آن سو می‎دوید.
زن بدون آنکه به بالا نگاه کند می‎پرسد: "چه می‎خواهید؟"
من با دستان لرزان در ساکم را باز کردم، در این ضمن سرم با درگاه کوتاه در برخورد می‎کند و عاقبت شیء‎ام را آشکار ساختم: یک پیراهن.
من آهسته گفتم: "یک پیراهن. من فکر کردم ... شاید ... یک پیراهن."
"شوهرم برای ده سال پیرهن دارد!" اما بعد نگاهش را اتفاقی بالا آورد، چشمانش به پیراهن سبز، نرم و خش خش کن دوخته شد، و هنگامیکه من جرقه حرص رام نشدنی را در چشمانش دیدم فکر کردم که برنده شده‎ام. زن بدون پاک کردن انگشتانش پیراهن را می‎قاپد، شانه پیراهن را می‎گیرد و پیراهن خود را رو به پائین میلغزاند، آن را می‎چرخاند، تمام محل‎های دوخت را تماشا می‎کند، سپس غر نامفهومی می‎زند. من بی صبرانه و متوحش به او که دوباره مشغول پاک کردن کلم گشت، به سمت اجاق رفت و سرپوش یک دیگ جوشان را برداشت نگاه می‎کردم. بوی گرم و خوب چربی خود را در اتاق گستراند. در این بین مدت‎ها می‎گذشت که گربه خاگینه را بدون آنکه آن را تازه و خوب تشخیص دهد می‎بوئید. او با جهشی تنبلانه و ظریف روی صندلی پرید، از روی صندلی به سمت کف اتاق و بعد از میان پاهایم خود را لغزاند.
دیگ می‎جوشید، و من تصور کردم جز جز و جهش قطعات چربی را از داخل دیگ و از زیر سرپوش می‎شنوم، زیرا در این بین یک خاطره خیلی قدیمی به من می‎گفت که در این دیگ چربی‎ست. زن همچنان مشغول شستن کلم بود. جائی گاوی آهسته فریاد کشید، یک گاری پر صدا در حرکت بود، و من هنوز همچنان آنجا در کنار در ایستاده بودم، در حالیکه پیراهنم بر روی لبه صندلی کثیفی تکان می‎خورد، پیراهن دوستداشنی، نرم و سبز ابریشمی‎ام که برای نرمی آن من هفت سال حسرت کشیده بودم ...
در حالیکه سکوت مرا بی اندازه و به نوعی وحشتناک تحت فشار قرار داده بود احساس می‎کردم که انگار بر روی آهن گداخته‎ای ایستاده‎ام. خاگینه در این بین توسط ابر سیاهی از مگس پوشیده شده بود: گرسنگی و انزجاری وحشتناک خود را به تلخی گزنده‎ای که گلویم را می‎فشرد مبدل ساختند: من شروع به عرق ریختن کردم.
عاقبت دستم را مرددانه به سمت پیراهن بردم و با صدای گرفته‎تر از قبل گفتم: "خانم. خانم ... نمی‎خواهید؟"
حالا او سرد و بدون آنکه به بالا نگاه کند می‎پرسد: "در عوض چه می‎خواهید؟". انگشتان چابک و ماهرانه‎اش تمیز کردن کلم را به پایان رسانده بودند، او برگ‎ها را در آبکشی قرار می‎دهد، آب بر رویشان می‎ریزد، آنها را در زیر آب با هم مخلوط می‎سازد، بعد دوباره سرپوش آن دیگ را که چربی در آن می‎جوشید برمی‎دارد. برگ‎ها را داخل دیگ می‎ریزد، صدای فیس کردن خوشمزه‎ای دوباره یک خاطره به یادم می‎اندازد. یک خاطره از زمانی که شاید به هزار سال پیش مربوط می‎گشت، و من اما هنوز بیست و هشت سال عمر داشتم ...
زن حالا بی صبرانه می‎پرسد: "خب، در عوض چه می‎خواهید؟"
اما من تاجر نیستم، نه، با وجود آنکه همه بازارهای سیاه بین کاپ گریس نس Kap Gris Nez و کراسنودار Krasnodar را دیده‎ام.
من با لکنت می‎گویم: "چربی ... نان ... شاید آرد، فکر می‎کنم ..."
حالا زن برای اولین بار چشمان آبی سردش را بلند می‎کند و مرا به سردی می‎نگرد، و در این لحظه می‎دانستم که باخته‎ام ... هرگز، هرگز دیگر در زندگی نخواهم دانست که چربی چه طعمی دارد، چربی برای همیشه موج دردناک خاطره رایحه‎ای برایم باقی خواهد ماند ...
همه چیز برایم بی تفاوت بود، نگاهش به من اصابت کرده بود، سوراخم کرده و من حالا از آن خالی می‎گشتم ...
او خندید. "پیراهن"، و تمسخر آمیز فریاد کشید: "من پیراهن را با چند کوپون نان عوض می‎کنم."
من پیراهن را از روی صندلی می‎قاپم، به دور گردن زن می‎پیچم و او را مانند گربه از کاه پر شده‎ای به میخ زیر صلیب بزرگ عیسی که سیاه و تهدید کننده به دیوار زرد رنگ بالای سرش میخ شده بود آویزان می‎کنم ...
اما من این کار را فقط در فکر خود انجام دادم. در حقیقت پیراهنم را برداشتم، مچاله‎اش کردم و دوباره داخل ساک فرو بردم، سپس به سمت در برگشتم.
گربه در راهرو در کنار کاسه شیر چمباته زده بود و حریصانه شیر را می‎لیسید، و وقتی من از کنارش گذشتم سرش را بلند کرد و تکان داد، انگار می‎خواست چاپلوسی کند و دلداریم دهد، و در چشمان مستور سبز رنگش چیزی انسانی وجود داشت، چیزی انسانی و توصیف ناگشتنی ... اما چون به من گفته شده بود که باید صبور هم باشم، خودم را موظف می‎دانستم که یک بار دیگر امتحان کنم. برای فرار از شوق مظلوم  آسمان به جائی در زیر درختان زمین گیر سیب رفتم، از روی گودال‎های آب و کود و میان مرغ‎ها گذشتم و به سمت خانه دهقانی بزرگ‎تری که در زیر سایه با وقار درخت زیزفون کهنسالی قرار داشت رسیدم. نگاهم را تلخی تیره ساخته بود، زیرا ابتدا در آخرین لحظه متوجه پسر کشاورز قوی‎ای شدم که بر روی نیمکتی در جلوی خانه نشسته و در حال تماشای غذا خوردن دو اسب بود و برایشان کلمات نوازشگرانه می‎گفت. وقتی او نگاهش به من افتاد با خنده به درون پنجره بازی از خانه فریاد زد: "ماما. شماره هجده می‎آید." سپس با خوشحالی بر ران‎هایش کوبید و شروع به پر کردن پیپش کرد؛ از داخل خانه بغ‎بغوی چربی جواب خنده او را می‎دهد، و صورت درخشنده، بیش از حد سرخ یک زن برای یک ثانیه در چهار چوب پنجره مانند خاگینه‎ای که از آن روغن می‎چکید ظاهر می‎گردد. من بلافاصله برمی‎گردم و از میان گودال‎ها، مرغ‎ها و غازهای پچ‎پچ کن می‎دوم، من ساک را متشنج زیر بغل چسبانده و مانند دیوانه‎ای می‎دویدم. ابتدا وقتی دوباره به خیابان دهکده رسیدم، قدم‎هایم را آهسته‎تر کردم و کوهی را که نیم ساعت پیش بالا رفته بودم دوباره پائین آمدم.
وقتی من در زیر خود مار خاکستری و دوستدانه جاده را که از درختان لطیفی احاطه شده بود دوباره دیدم نفس راحتی کشیدم. ضربان نبض‎هایم آرام‎تر شدند، و هنگامیکه در آن پائین کنار چهار راه نشستم، جائیکه جاده سنگی و خراب روستائی به آزادی بزرگراه می‎رسید تلخی‎ام کمتر گشت.
من در حال ذوب شدن بودم و از من عرق می‎چکید.
ناگهان لبخندی زدم، پیپم را روشن کردم، پیراهن کهنه، چسبنده و کثیف را از تن کندم و درون ابریشم خنک و نرم لغزیدم؛ پیراهن نرم از تن و از میان وجودم به پائین جاری و تمام تلخی ذوب و مانند هیچ از من خارج گشت، و هنگامیکه دوباره بر روی مزارع به سمت ایستگاه راه‎آهن گام برمی‎داشتم، از عمیق‎ترین نقطه درونیم برای دیدن چهره بیچاره و رها شده شهر و شکلک تحریف گشته‎ام که اغلب نیاز انسانیت را دیده است شوقی برخاست.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ساعت 3:55  توسط سعید از برلین  | 

خانم بدون پائین تنه ثابت کرد که یکی از جذاب‎ترین زنانی است که من تا حال دیده‎ام، او یک کلاه حصیری فریبنده لبه بلند بر سر داشت، زیرا که بعنوان یک خانم خانه‎دار آگاه در سمت آفتابی بالکن کوچک نشسته بود که در کنار ماشین مسکونی قرار داده شده بود. سه فرزند او در زیر بالکن یک بازی اصیل می‎کردند که آن را "نئاندرتال" می‎نامیدند. دو کودک جوان‎تر، پسر و دختر، باید نقش نئاندرتال را بازی می‎کردند و فرزند بزرگ‎تر، هشت ساله، پسر مو بوری که نقش "سوزان خیکی" محقق مدرنی را بازی می‎کرد که نئاندرتال‎ها را پیدا می‎کند. او می‎خواست با تمام قدرت به برادر و خواهر کوچک‎ترش آرواره‎ها را آویزان کند و آنها را به موزه خود ببرد.
خانم بدون پائین تنه چند بار با کف چوبی‎اش به بالکن می‎کوبد، زیرا فریاد وحشیانه‎ای تهدید به خفه ساختن صحبت ما که آغاز شده بود می‎کرد.
کله پسر بزرگ از بالای نرده کم ارتفاع که توسط گل‎های سرخ رنگ شمعدانی تزئین شده بود ظاهر می‎گردد و عبوس می‎پرسد: "بله؟"
مادرش می‎گوید "اذیت نکن" و در حالیکه در چشمان ملایم و خاکستری رنگش یک مزاح را سرکوب می‎ساخت ادامه می‎دهد "پناهگاه یا آسیب کامل بازی کنید."
پسر با ترشروئی چیزی زمزمه می‎کند که شبیه به "چرند" شنیده شد، بعد ناپدید گشت و از آن زیر فریاد زد: "آتش، تمام خانه در حال سوختن است." متأسفانه من نتوانستم دنباله بازی "آسیب کامل" را تعقیب کنم، زیرا خانم بدون پائین تنه حالا مرا ثابت و تیز‎تر نگاه می‎کرد؛ در سایه کلاه لبه بلند که خورشید از میانش گرم و سرخ می‎درخشید خیلی جوان‎تر از آن دیده می‎گشت که بتواند مادر سه کودک باشد و روزانه وظیفه سخت خانم بدون پائین تنه را پنج بار نمایش دهد.
او می‎گوید: "شما چه ..."      
من می‎گویم: "هیچ چیز. مطلقاً هیچ چیز. شما به من بعنوان نماینده یک هیچ نگاه کنید ..."
او به آرامی ادامه می‎دهد: "شما احتمالاً قاچاقچی بوده‎اید."
من می‎گویم: "البته."
او شانه‎هایش را بالا می‎اندازد "کار زیادی وجود ندارد. در هر حال باید در جائیکه ما بتوانیم شما را لازم داشته باشیم کار کنید، کار، می‎فهمید؟"
من جواب می‎دهم: "بانوی من، شاید شما زندگی یک قاچاقچی را بیش از حد گلگون تصور کنید. من، من به اصطلاح در جبهه بودم."
"چی؟" او دوباره با انتهای چوبی‎اش به کف بالکن می‎کوبد، زیرا کودکان حالا جیغ بلند و تقریباً طولانی می‎کشیدند. دوبار کله پسر از بالای نرده ظاهر می‎شود و کوتاه می‎پرسد: "چیه؟"
"حالا پناهنده بازی کنید. حالا باید از شهر در حال سوختن فرار کنید، می‎فهمی؟"
کله پسر دوباره ناپدید می‎شود، و زن از من می‎پرسد: "چی؟"
اوه، او سر نخ را ابداً گم نکرده بود.
من می‎گویم: "خط حمله. من در خط حمله بودم. آیا فکر می‎کنید کار آسانی بود؟"
"در گوشه خیابان؟"
"می‎توان گفت در ایستگاه راه‎آهن، می‎دانید؟"
"بسیار خوب. و حالا؟"
"من مایلم یک کاری داشته باشم. من تنبل نیستم، قطعاً تنبل نیستم، بانوی من."
او می‎گوید "می‎بخشید" و چهره ظریفش را از من برمی‎گرداند و رو به داخل ماشین فریاد می‎زند: "کارلینو Carlino، آیا آب هنوز به جوش نیامده؟"
صدای بی تفاوتی می‎گوید: "صبر کن. من در حال ریختنم."
"تو هم می‎نوشی؟"
"نه."
"پس لطفاً دو فنجان بیار. شما که یک فنجان چای می‎نوشید؟"
من سرم را تکان می‎دهم: "و من هم شما را به یک سیگار دعوت می‎کنم."
در زیر بالکن داد و فریاد چنان بلند شده بود که ما دیگر نمی‎توانستیم کلمه‎ای بشنویم. خانم بدون پائین تنه خود را بر روی جعبه شمعدانی خم می‎کند و فریاد می‎کشد: "حالا باید فرار کنید، سریع، سریع ... روس‎ها به روستا رسیده‎اند ..."
در حال جابجا کردن خود می‎گوید: "شوهر من در خانه نیست، اما من در مورد امور پرسنل ..."
صحبت ما توسط کارلینو، یک پسر باریک، ساکت و تیره رنگ که با توری بر روی سر فنجان‎ها و قهوه را آورده بود قطع می‎شود. او به من بطرز مشکوکی نگاه می‎کرد.
زن از او که در حال برگشتن بود می‎پرسد: "چرا نمی‎نوشی؟"
پسر زمزمه می‎کند "میل ندارم" و در ماشین ناپدید می‎گردد.
"من می‎تونم در مورد امور پرسنل تقریباً مستقلاً تصمیم بگیرم، البته شما هم باید بتوانید کاری انجام دهید. هیچ چیز هیچ چیز است."
من متواضعانه می‎گویم: "بانوی من، شاید بتوانم چرخ‎ها را روغن بزنم یا چادرها را باز کنم، تراکتور برانم یا به مردی نیرومند بعنوان فرد کتک خور خدمت کنم ..."
او گفت: "تراکتور نداریم، و چرخ‎ها را روغن کاری کردن هنر کوچکی‎ست."
من می‎گویم: "یا ترمز کن. ترمز کن تاب‎ها ..."
او مغرورانه ابروهایش را بالا می‎برد، و برای اولین بار با نگاه کمی تحقیر آمیز نگاه می‎کند و سرد می‎گوید: "ترمز کن. این یک یک علم است، من حدس می‎زنم که شما گردن همه مردم را خواهید شکاند. کارلینو یک ترمز کن است."
"یا ..."، می‎خواستم مرددانه پیشنهاد دیگری دهم، اما یک دختر کوچک مو سیاه با زخمی بر روی پیشانی با حرارت از آن پله‎های کوتاه بالا آمد. او خود را به دامان مادر انداخت و با خشم گریست: "من باید بمیرم ..."
خانم بی پائین تنه وحشتزده پرسید: "چی؟"
"من باید کودک پناهنده‎ای باشم که یخ می‎زنه، و فردی Fredi می‎گه کفشامو و همه چیز منو حراج می‎کنه ..."
مادر می‎گوید: "آره درسته. وقتی شما پناهنده بازی می‎کنید."
کودک می‎گوید: "اما من. من باید همیشه بمیرم. همیشه این منم که باید بمیره. وقتی ما بمب بازی، جنگ یا رقص روی طناب می‎کنیم، همیشه باید من بمیرم."
"به فردی بگو که او باید بمیره، من گفته بودم که حالا نوبت مردن اونه." دختر فرار می‎کند.
خانم بدون پائین تنه از من می‎پرسد: "یا؟". اوه، او سرنخ را به این راحتی گم نمی‎کند.
"یا میخ کج شده راست کنم، سیب زمینی پوست بکنم، سوپ تقسیم کنم، من چه می‎دانم" و مرددانه ادامه می‎دهم: "فرصتی به من بدهید ..."
او سیگارش را خاموش می‎کند، برای هر دوی ما دوباره قهوه می‎ریزد و به من نگاه می‎کند، مدتی طولانی و با لبخند، بعد او می‎گوید: "من به شما فرصتی می‎دهم. شما حساب کردن بلدید، درسته، می‎توان گفت که این کار به شغل شما مربوط می‎گشته و" ــ او کمی تردید می‎کند ــ "من کار صندوق را به شما می‎دهم."
من نمی‎توانستم چیزی بگویم، من واقعاً لال شده بودم، من فقط از جا بلند شدم و دست کوچکش را بوسیدم. بعد ما سکوت کردیم، آنجا خیلی ساکت بود، و هیچ چیز بجز آواز لطیفی که کارلینو در داخل ماشین می‎خواند شنیده نمی‎شد، و من از آن آواز می‎توانستم چنین برداشت کنم که او مشغول اصلاح کردن صورت خود می‎باشد.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 12:8  توسط سعید از برلین  | 

 
نام او بر روی صلیب تازه خرد گشته دیگر قابل خواندن نبود؛ درب مقوائی تابوت شکسته شده بود، و جائیکه تا چند هفته قبل هنوز یک تپه بود حالا برکه‎ای بود که در آن گل‎های کثیف و پوسیده، پاپیون‎های کج و معوج مخلوط با سوزن‎های کاج و شاخه‎های لخت توده وحشتناکی را تشکیل می‎دادند. باقیمانده شمع‎ها را باید دزدیده باشند ...
من آهسته گفتم "بلند شو، بلند شو دیگه" و اشگ‎هایم خود را با قطرات باران مخلوط ساختند، با بارانی که زمزمه کنان و یکنواخت هفته‎ها می‎بارید.
سپس چشمانم را بستم: من می‎ترسیدم که خواهشم برآورده گردد. من از پشت پلک‎های بسته بطور شفاف در مقوائی تا شده تابوت را می‎دیدم که حالا باید بر روی سینه‎اش قرار داشته باشد، فشرده گشته از توده خیس خاکی که سرد و حریص از کنار او به داخل تابوت هجوم می‎برد.
من خود را خم کردم تا دکوراسیون کثیف را از گل چسبنده پاک سازم، ناگهان در این لحظه احساس کردم که در پشت من سایه‎ای بطور ناگهانی و خیلی سریع از زمین برخاست، همانطور که از آتش سرپوشیده‎ای گاهی شعله‎ای رو به هوا اوج می‎گیرد.
من با عجله صلیبی بر سینه کشیدم، گل‎ها را انداختم و به سمت در ورودی دویدم. از مسیرهای باریکِ احاطه شده از بوته‎های انبوه شفق ضخیمی خارج می‎گشت، و وقتی من به جاده اصلی رسیدم صدای زنگی را شنیدم که به بازدیدکنندگان ترک کردن گورستان را یادآوری می‎کرد. اما از هیچ کجا صدای پا نشنیدم و هیچ کجا کسی را ندیدم، فقط در پشت سر خود آن بی کالبد را، آن سایه واقعی را که در تعقیبم بود احساس می‎کردم ...
من به قدم‎هایم شتاب بخشیدم، دروازه زنگ زده و پر صدا را پشت سر خود بستم، از میدانی که تراموای واژگون شده‎ای شکم متورم گشته‎اش را رو به سمت باران نگاه داشته بود و باران بر روی آن ضرب می‎زد عبور کردم ...
از نفوذ باران به داخل کفشم مدتی می‎گذشت، اما من نه سرما را حس می‎کردم و نه رطوبت را، یک تب وحشی خون مرا تا دورترین رأس اعضای بدنم تعقیب می‎کرد، و من در میان وحشتی که از پشت به من می‎وزید آن هوس عجیب و غریب بیماری و اندوه را احساس می‎کردم ...
از میان کلبه‎های فقیرانه‎ای که از دودکش‎شان دود ضعیفی برمی‎خاست، و از نرده‎های ماجراجویانه به هم وصل شده‎ای که کشتزار سیاه را احاطه کرده بودند و از کنار میله‎های پوسیده تلگرافی که در شفق در نوسان به نظر می‎آمدند گذشتم، مسیر من از طریق محله‎های به ظاهر بی پایان ناامیدی حومه شهر می‎گذشت؛ در حالیکه بی دقت در چاله‎های آب پا می‎گذاشتم، هر لحظه پر شتاب‎تر به شبح دور شهر ویران گشته‎ای که در ابرهای کثیف و تاریک روشن افق مانند لابیرنتی از اندوه افتاده بود قدم برمی‎داشتم.
ویرانه‎های بزرگ سیاهی در سمت راست و چپ ظاهر می‎گردند، سر و صدای شرجی عجیبی از پنجره کم نوری به سمتم هجوم می‎آورد: دوباره مزرعه‎ای از خاک سیاه، دوباره خانه‎ها، ویلاهای مخروبه ــ و وحشت به همراه بیماری مدام خود را عمیق‎تر در من فرو می‎ساخت، زیرا من چیزی هیولا‎وار احساس می‎کردم: در پشت سرم تاریک می‎شود، در حالیکه در جلوی چشمانم شفق خود را به شیوه معمول متراکم می‎ساخت، در پشت سرم شب می‎شود؛ من شب را پشت سر خود می‎کشیدم، من آن را بر لبه دور افق می‎کشیدم، و هرکجا که پا می‎گذاشتم آنجا تاریک می‎گشت. من هیچ چیز از همه اینها را نمی‎دیدم اما می‎دانستم که: وقت دیدار گور معشوقم، از وقتی که سایه را احضار کردم، بادبان سست و سنگدل شب را در پشت سر خود می‎کشم.
به نظر می‎رسید که جهان از انسان خالی‎ست: یک هیولا، حومه از کثافت پوشیده شده شهر، یک کوه کم ارتفاع از آوارهای شهری که خیلی دور به نظر می‎آمد و حالا فوق‎العاده سریع نزدیک شده بود. من چند بار ایستادم، و احساس کردم که سیاهی چگونه در پشت سرم رفتار می‎کند، خود را گرد می‎ساخت و تمسخر آمیز مکث می‎کرد، سپس مرا با فشاری اجباری و نرم به جلو هل می‎داد.
تازه حالا احساس کردم که عرق از سراسر بدنم رو به پائین جاری‎ست؛ گام برداشتن برایم خسته کننده و باری که باید می‎کشیدم سنگین شده بود، بار جهان. من با طنابی نامرئی به بار وصل بودم، طناب به من وصل بود و حالا مرا می‎کشید، مانند باری به پائین لغزیده که خر باربری را به سقوط در مغاک وامیدارد. طناب نامرئی را با تمام قدرت نگاه داشته بودم، گام‎هایم کوتاه و نامطمئن شده بودند، به نظر می‎آمد پاهایم در زمین فرو می‎روند، در حالیکه هنوز نیرو داشتم که بالا تنه‎ام را مستقیم نگه دارم؛ تا اینکه ناگهان احساس کردم دیگر نمی‎توانم تحمل کنم و باید فوراً کاری انجام دهم، بار سعی فراوانی داشت که مرا در محل جادو کند؛ و من احساس می‎کردم که نمی‎توانم خود را نگاه دارم، من فریادی کشیدم و خود را دوباره به افسار بی اندام پرتاب کردم ــ من با صورت به زمین افتادم، پیوند پاره شده بود، یک رهائی لذیذ غیر قابل وصفی در پشت سرم، و در جلوی چشمانم سطح روشنی که او حالا بر رویش ایستاده بود، او، زنی که آنجا در آن پشت در گور غمناک در زیر گل‎های کثیف قرار داشت، و حالا او بود که با چهره خندان به من می‎گفت: "بلند شو، بلند شو دیگه ..."، اما من بلند شده و به سمت او رفته بودم ...
 
ـ پایان ـ
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:43  توسط سعید از برلین  | 

نمی‎دانم چه مدتی ما در آن گوشه ایستادیم. از انتظاری غیر قابل توجیه پر گشته بودم که در واقع توسط هیچ چیز قابل توجیه نبود. پائیز شده بود، و هر بار وقتی تراموائی در گوشه خیابان می‎ایستاد، سیلی از مردم به سمت ما می‎آمد؛ گام‎هایشان در میان برگ‎ها خش خش صدا می‎کرد، و در قدم‎هایشان شادی بود، شادی انسان‎هائی که به خانه می‎روند ...
ما باید مدت طولانی‎ای آنجا ایستاده باشیم. هنگامیکه ما ناگهان بدون کلمه‎ای حرف در آنجا از رفتن بازایستادیم هوا هنوز تقریباً روشن بود، ما در واقع در آنجا سنگر گرفتیم، سنگر در برابر مالیخولیای پائیز، مالیخولیائی که خود را با نورهای زرد پر رنگ بر تاج درختان چنار که آهسته برگ‎هایشان را از دست می‎دادند آویزان ساخته بود ...
این واقعاً بی اساس بود، اما وقتی هر بار در آن گوشه زنگ تراموا به صدا می‎آمد، بعد وقتی سیل مردم در خیابان جاری می‎گشت و به سمت ما می‎آمد و تراموا با زنگ جیغ‎داری به حرکت می‎افتاد؛ هر بار این اطمینان مرا از خود پر می‎ساخت که حالا کسی باید بیاید، کسی که ما را می‎شناسد، کسی که گام‎های شاد و هیجان‎زده به خانه برگشتنش به گام‎های خسته و بی تفاوت ما سرعت خواهد بخشید و ما را به همراه خود خواهد برد.
اول کسانی که تنها بودند می‎آمدند. آنها خیلی سریع رد می‎شدند؛ بعد گروه‎ها می‎آمدند، زوج‎ها یا حتی سه نفره که سرزنده مشغول گفتگو بودند، و در آخر دوباره تک‎روهای خسته با چمدانی سنگین آهسته از کنارمان می‎گذشتند و خود را در خانه‎هائی که میان باغ‎ها و خیابان‎ها قرار داشتند پخش می‎کردند ...
هیجانی پایدار مرا طلسم کرده بود، زیرا وقتی آخرین نفر از کنارمان عبور کرد، قبل از آنکه ما زنگ تراموای بعدی را از راه دور بشنویم، و قبل از آنکه تراموا دوباره خود را غران و پر سر و صدا با دندان قروچه به ایستگاه آن گوشه نزدیک گرداند فقط دقایق کم و ساکتی به سراغم آمدند...
ما در سایه یک درختچه آقطی که شاخه‎هایش از روی پرچین باغی رو به خیابان بیرون زده بود ایستاده بودیم. او چهره‎اش به سمتی بود که از آن آدم‎ها در میان خش خش برگ‎ها خود را نزدیک می‎ساختند و با هیجانی سخت خیره به آنجا نگاه می‎کرد. چهره‎ای که مرا دو ماه تمام گنگ و لجوج همراهی می‎کرد، چهره‎ای که دوست می‎داشتم و همینطور اغلب از آن متنفر بودم، دو ماه تمام ...
چهار تراموا گذشته بودند، ایستادن در آنجا در مالیخولیای مرتب رو به کاهش شب، در گندیدگی خفیف، با ارزش و خیس پائیز هیجان انگیز بود؛ اما بعد ناگهان دانستم که هرگز کسی که بتوانم به او متعلق باشم نخواهد آمد ...
آهسته گفتم "من می‎روم"، زیرا من مدت درازی آنجا در یک نقطه، مانند بر روی کف استخری گل آلود که بی رحمی مخملینش خود را آهسته و مدام نامحسوس‎تر به دورم می‎پیچد ایستاده بودم ...
او بدون نگاه کردن به من گفت "برو"، و برای اولین بار در مدت دو ماه فراموش کرد به آن اضافه کند: "من هم با تو می‎آیم."
چشمانش مانند خط باریکی خود را تنگ ساختند، او بی حرکت به خیابان که حالا ساکت بود و در آن فقط برگ‎های درختان خود را آهسته می‎چرخاندند و به زمین سقوط می‎کردند خیره شده بود.
من فقط فکر کردم "که اینطور"، و در این لحظه چیزی در من رخ داد، چیزی خود را در من گشود، و من احساس کردم که چگونه چهره‎ام در هم ریخت. انگار کلاف هیجان حالا خود را در اثر یک شوک از هم گشوده و فوق‎العاده سریع از من خارج ساخته و مانند دو ماه پیش هیچ چیز بجز یک پوچی کسل کننده و غمگین برایم باقی نگذارده باشد. زیرا در این لحظه متوجه گشتم که او در انتظار چیز مشخصی اینجا ایستاده. که این نقطه، این گوشه خیابان در زیر سایه پهناور درختچه آقطی برای او هدفی بوده است، هدف یک فرار دشوار و آوارگی دو ماهه، در حالیکه اینجا برای من فقط گوشه یک خیابان از هزاران خیابان دیگر بود.
من او را مدت درازی تماشا کردم، و توانستم این کار را با خیال راحت انجام دهم، زیرا که او دیگر متوجه من نبود. شاید فکر می‎کرد که من رفته‎ام. در نگاه به کمین نشسته‎اش چیزی شبیه به خشم بود، در حالیکه ضربان کوتاه تنفسش او را مانند قبل از منفجر گشتن به لرزه انداخته بودند ...
من با خستگی فکر کردم "کاش فراموشش نشود به من یکی از دو سیگار را و یک قطعه از نانی که متعلق به من بودند بدهد." من می‎ترسیدم از او بپرسم، زیرا حالا دوباره تراموا در آن گوشه توقف می‎کند. و بعد قبل از آنکه او با فریاد سرکوب شده‎ای به آن سمت هجوم ببرد خیلی کوتاه اولین و آخرین لبخند را بر چهره‎اش دیدم. در وسط کلافی از انسان‎ها، از میان کسانی که او چندین نفرشان را به کناری هل داده بود فریاد آهسته زنی را شنیدم که سکوت مالیخولیائی شب پائیزی را پاره کرد و مانند سایه‎ای در خالی شگفتزده قلبم افتاد، زیرا حالا می‎دانستم که باید عاقبت به تنهائی به راهم ادامه دهم. سیگار و نان و دو ماه خطر مشترک و گرسنگی مشترک را هم باید فراموش کنم ...
من رویم را برگرداندم، پاهای خسته‎ام را در موج طلائی برگ‎ها فرو بردم و از شهر خارج گشتم، دوباره به سمت یک جائی. در طراوت خنک شب بوی معطر سیب زمینی بر روی آتش و بوی کودکی و اشتیاق پیچیده بود. آسمان رنگ پریده و خالی از ستاره بود. فقط چهره ماه بر بالای افق آویزان بود و به من که خود را در زیر بار تاریکی به جلو، به یک جائی می‎کشاندم استهزاء کنان می‎نگریست ...
 
ـ پایان ـ
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:15  توسط سعید از برلین  | 

 

اتوبوس همیشه در جائی مشخص نگاه می‎دارد. راننده باید مراقب باشد، زیرا محلی که اتوبوس نگاه می‎دارد تنگ و کوچک است. هر بار با تکانی تند از خواب می‎پرم. از پنجره به سمت چپ خیابان نگاه می‎کنم و تابلوی همیشگی را می‎بینم: نردبان به اندازه‎های مختلف، هر پله سه مارک Mark و بیست فنیگ Pfennig. برای اطمینان داشتن از اینکه ساعت چند است نگاه کردن به ساعت ضروری نیست: دقیقاً چهار دقیقه قبل از ساعت شش است ــ و اگر هم ساعت من شش را نشان بدهد، یا بیشتر از آن را، بعد می‎دانم که ساعتم درست کار نمی‎کند. اتوبوس دقیق‎تر از ساعت است. من نگاهم را بالا می‎برم و تابلو را می‎بینم: نردبان به اندازه‎های مختلف، هر پله سه مارک و بیست فنیگ ــ تابلو بر بالای پنجره یک فروشگاه لوازم خانگی آویزان است، جائیکه در ویترین میان شیشه‎های مربا، ماشین‎های قهوه خرد کنی و خمیر ماکارونی سازی و ظروف چینی یک نردبان کوچک سه پله قرار داده شده است؛ حالا بیشتر صندلی‎های تابستانی آنجا قرار دارند، همینطور صندلی‎های تاشو. بر روی یکی از صندلی‎های تاشو زنی دراز کشیده است، یک عروسک بزرگ از مقوا یا موم ــ عروسک یک عینک آفتابی به چشم دارد و مشغول خوان رمانی به نام "تعطیلی دادن به خویشتن خویش" است. چشم‎هایم ضعیف‎اند و نمی‎توانم نام نویسنده را بخوانم. من عروسک پشت ویترین را تماشا می‎کنم، و عروسک مرا افسرده می‎سازد، افسرده‎تر از آنچه که هستم ــ من از خودم می‎پرسم که چنین عروسکی از موم یا مقوا که رمانی به نام "تعطیلی دادن به خویشتن خویش" می‎خواند واقعاً حق وجود دارد. همه چیز باعث تحیر است. در سمت چپ این ویترین انبوهی از قلوه سنگ و الوار ریخته است که کوهی از آشغال و خاکستر بر روی آن در آفتاب می‎سوزند. دیدن عروسک در کنار این خرابه مرا افسرده می‎سازد.
اما بیشتر از هر چیز نردبان برایم جالب است. ما باید حتماً یک نردبان داشته باشیم. در زیرزمین یک قفسه داریم که بر رویش شیشه‎های مربا قرار دارند، و قفسه بسیار بلند است، زیرا زیرزمین باریک است و ما باید از فضا بهره‎برداری می‎کردیم. قفسه خوبی نیست، من خودم آن را با میخ کردن تخته‎ها به هم ساخته‎ام و کل قفسه را توسط طنابی ضخیم به لوله گاز بستم. اگر آن را محکم نمی‎بستم بعد از گذاشتن شیشه‎های مربا حتماً قفسه می‎افتاد.
زنم مربا زیاد درست می‎کند. در تابستان همیشه بوی چیزهای تازه پخته شده در فضا می‎پیچد: خیار، گیلاس، آلو و ریواس. بوی سرکه داغ چندین روز در خانه ما آویزان است ــ این تقریباً مرا بیمار می‎سازد، اما من درک می‎کنم که باید خیلی کنسرو درست کنیم. قفسه خیلی بلند است و بر روی آخرین طبقه چوبی آن مرباهای گیلاس و هلو قرار دارند که ما روزهای یکشنبه در زمستان می‎خوریم. شنبه‎ها باید زنم از قفسه شیشه مربا را پائین بیاورد، و او برای این کار بیشتر اوقات خود را روی جعبه کهنه‎ای قرار می‎دهد. در بهار از روی یک چنین جعبه‎ای لیز خورد و سقط جنین کرد. البته من در خانه نبودم و او مدتی در زیر زمین افتاده و دچار خونریزی شده بود و داد می‎زد، تا اینکه کسی او را پیدا می‎کند و به بیمارستان می‎برد.
بعد از ظهر یکشنبه به بیمارستان رفتم و برای زنم گل بردم: ما فقط همدیگر را تماشا کردیم، و زنم گریه کرد ــ او خیلی گریه کرد. بچه سقط شده می‎توانست سومین فرزند ما باشد، و ما قبلاً همیشه در این باره صحبت کرده بودیم که چطور باید با سه بچه در دو اتاق زندگی کنیم. داشتن دو اتاق با دو بچه اصلاً خوب نیست. من می‎دانم که بدتر از این هم وجود دارد، مردمی هستند که شش یا هشت نفره در یک اتاق زندگی می‎کنند. اما با دو بچه در دو اتاق زندگی کردن هم خوب نیست، بخصوص در طبقه‎ای که سه خانواده دیگر هم در آن زندگی می‎کنند. من نمی‎خواهم شکایت کنم ــ من کمونیست نیستم ــ اما اینطور زندگی کردن واقعاً بد است.
من وقتی به خانه می‎آیم خسته‎ام، و مایلم نیم ساعتی آسایش داشته باشم، فقط نیم ساعت برای غذا خوردن، اما وقتی من به خانه می‎آیم بچه‎ها ساکت نیستند، بعد من آنها را می‎زنم ــ و دیرتر، وقتی که آنها در تخت قرار دارند از این کار متأسف می‎شوم. بعد گاهی کنار تخت‎شان می‎ایستم و آنها را تماشا می‎کنم، و در این لحظه گاهی کمونیستم ... این را به کسی نگوئید، من فقط برای لحظه کوتاهی کمونیست هستم.
هر شب، در اثر توقف اتوبوس تکان شدیدی می‎خورم و به سمت چپ نگاه می‎کنم: نیمی از چهره قهوه‎ای تیره رنگ عروسک پشت ویترین در لباس شنا توسط عینک آفتابی پوشیده شده است، اما تیتر کتاب به وضوح قابل خواندن است: "تعطیلی دادن به خویشتن خویش". شاید یک بار از اتوبوس پیاده شوم و ببینم که نویسنده کتاب چه کسی است. و بر بالای ویترین یک تابلو آویزان است: نردبان در اندازه‎های مختلف، هر پله سه مارک و بیست فنیگ. نردبان ما باید سه پله داشته باشد، که قیمتش می‎شود نه مارک و شصت فنیگ. من دخل و خرجم را حساب می‎کنم، اما از پول نه مارک و شصت فنیگ باقی نمی‎ماند. حالا هم که تابستان است، و ابتدا در ماه نوامبر زنم دوباره شروع می‎کند شنبه‎ها برای برداشتن یک شیشه هلو یا گیلاس برای یکشنبه از جعبه بالا برود ــ ابتدا در ماه نوامبر، و تا آن موقع هنوز وقت مانده. اما زن من دوباره حامله است. این را لطفاً به خویشاوندان ما و به هیچ یک از همسایه‎ها نگوئید. من مایل نیستم که جار و جنجال به پا شود. من فقط می‎خواهم در روز نیم ساعت استراحت کنم. خویشاوندان وقتی بشنوند که زن من حامله است دشنام خواهند داد ــ و همسایه‎ها بیشتر دشنام خواهند داد، و من دوباره شروع به زدن بچه‎ها خواهم کرد ــ و بعد به این خاطر متأسف می‎گردم، و شب‎ها وقتی آنها در خوابند جلوی تخت‎شان خواهم ایستاد و در این لحظه من یک کمونیست هستم. همه اینها بی معنی‎ست ــ من سعی خواهم کرد تا ماه نوامبر دیگر به آن فکر نکنم ــ، من می‎خواهم عروسک پشت ویترین را تماشا کنم که در صندلی تاشو دراز کشیده و رمانی به نام "تعطیلی دادن به خویشتن خویش" می‎خواند، عروسکی که درست در کنار انبوهی از سنگ و الوار و کوهی از خاکستر قرار دارد که وقتی باران می‎بارد آب کثیف زرد رنگی از آن جاری می‎گردد.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 16:21  توسط سعید از برلین  | 

من آهسته گفتم: "پیرمرد دیوانه است"
"من بیشتر فکر می‎کنم که مست باشه. همیشه وقتی دستور حمله می‎ده مسته. آره، پسر، جریان اینطوره." من سکوت کردم، و صدای خسته هاینی Heini ادامه داد: "او تا خرخره می‎نوشه، طوریکه شنیدن و دیدن در او می‎میرند، و بعد: حمله! به پیش! من به چنین شجاعتی می‎رینم ... خوابیدی؟" دست او به طرف من به حرکت می‎آید، فانسقه‎ام را می‎گیرد و می‎کشد.
من با کمی عصبانیت می‎گویم: "ول کن. من نخوابیدم. اما فقط مایلم بدونم چطور می‎شه از زیر این کار شونه خالی کرد. من اصلاً میل ندارم شهید بشم، دلیلشو خودم هم نمی‎دونم. و تو خودت می‎دونی که دفعه قبل پانزده نفر کشته شدند؛ ما باید غیر محسوس و سریع دور می‎شدیم و پیرمرد چون گلو دردش هنوز خوب نشده بود با عصبانیت با ما مرافعه می‎کرد ..."
"فکر نکنم کار راحتی باشه؛ جلو روس‎ها هستند، در پشت پروسی‎ها و ما هم در وسط بر روی خط بسیار کوچک باریک و سیاهی هستیم؛ باید دید چطور می‎شه مؤفق شد ..."
یک جائی در جلو موشکی به هوا می‎رود و پس از روشن ساختن تاریکی مانند درخشش رنگ پریده‎ای بر روی زمین بیچاره تپه‎دار می‎ریزد ...
ناگهان هاینی شتابان می‎گوید: "آنجا را نگاه کن! آنجا چراغ روشن کرده‎اند، احمق‎ها، مواظب باش، العان شلیک می‎شه."
پشت ما، لبه تپه، جائیکه مراکز فرماندهی قرار داشت ظاهراً سقف یک پناهگاه عقب کشیده می‎شود، شبح خم شده‎ای به چشم می‎آید، بعد دوباره آنجا تاریک می‎شود؛ موشک نور پخش کن هم خاموش شده بود، طوریکه انگار نورش توسط تاریکی بی نهایتی جذب شده است ...
"آنجا پناهگاه پیرمرد بود، امیدوارم یکی از موشک‎ها درست به هدف بخورند، بعد حمله فردا منتفی می‎شه ..."
ما سرمان را سریع به پائین خم کردیم، زیرا جائی در جلوی خود صدای انفجار خفیفی را شنیدیم، بعد صدای یک انفجار بزرگ را، و از پشت تپه چند شعله کوتاه قرمز‎ـ‎سیاه رنگی از زمین به هوا برخاست، سپس دوباره سکوت برقرار گشت، و ما با هیجان گوش سپرده بودیم که آیا از آن پشت سر و صدا و فریاد برمی‎خیزد؛ اما همه جا ساکت بود ...
هاینی با عصبانیت زمزمه می‎کند: "به نظر میاد که بخیر گذشته. آره، این حقیقته، یک اصابت درست و حسابی به پناهگاه پیرمرد، و ما فردا بیست کشته نخواهیم داد ..."
ما خود را می‎چرخانیم و صورتمان را به دیوار مانند کلاغ سیاه شب نگاه می‎داریم ...
"او حالا آنجا نشسته و مشغول فکر کردنه، خوک، عرق می‎نوشه و به نقشه‎اش فکر می‎کنه ..."
من خسته می‎گویم: اما من فکر می‎کنم که خوابیده باشه."
"اما چراغش روشن بود."
"او همیشه نور لازم داره، حتی وقتی خوابیده باشه؛ من چند بار برای رسوندن پیام آنجا بودم. دو شمع مشغول سوختن بودند و او خوابیده بود. با دهانی باز، خرناسه کشان و احتمالاً مست ..."
هاینی فقط گفت "که اینطور" و ناگهان این "که اینطور" باعث شد که در من چیزی بیدار شود. من به آنجائیکه او می‎توانست ایستاده باشد نگاه کردم و به نفس کشیدنش گوش سپردم. او بار دیگر گفت "که اینطور" و من راضی بودم برای دیدن چهره‎اش همه چیز بدهم، اما حالا فقط سیاه‎تر از سیاهی شب و طرحی از اندام خشن او چیزی نمی‎دیدم و ناگهان شنیدم که او شروع به بالا رفتن از سنگر می‎کند؛ تکه‎های کوچک از دیواره به پائین می‎ریختند، و من می‎شنیدم که چطور او برای بالا کشیدن خود به دیوار چنگ می‎اندازد ..."
من ناآرام پرسیدم: "چه خبره؟" زیرا من می‎ترسیدم به تنهائی در این سوراخ چمباته بزنم.
"پسر، من باید برم مستراح، خیلی فوری؛ من اسهال دارم، می‎تونه کمی طول بکشه." او خود را به بالا کشانده بود، و من بزودی صدای قدم‎هایش را شنیدم که در سمت چپ محو گشت، اما بعد تاریکی همه صداها را قورت داد ...
هنگامیکه من تنها ماندم، دستم را به سمت بطری مشروب بردم و فوری آن را در تاریکی زیر حلبی سرد جعبه فشنگ‎ها پیدا کردم. چوب‎پنبه‎اش را درآوردم، با دست سر بطری را پاک کردم و یک جرعه عمیق نوشیدم. اول وقتی مشروب با زبانم تماس پیدا کرد مزه بدی می‎داد، اما بعد آهسته گرمای مطبوعی در بدنم پخش گشت؛ یک بار دیگر جرعه‎ای نوشیدم و باز جرعه دیگری و جرعه‎ای دیگر، بعد خودم را روی زمین سنگر مچاله کردم، پتو را روی خود انداختم و پیپم را روشن کردم. من دیگر ترسی نداشتم. من آرنج دستم را باز کردم، جلوی صورت را با دستانم پوشاندم، طوریکه حالا جای بیشتری برای پیپم باز شده بود، و کمی چرت زدم ...
من در اثر صدای بلند و وحشتناک پرواز هواپیماهای شبانه که به کینه‎توزی و وسواس و دقت در نشانه گیری معروفند بیدار می‎شوم. ما بی دلیل از این هواپیماها نمی‎ترسیدم. من فکر کردم هاینی کجا می‎تواند مانده باشد و خودم را چرخاندم. در این وقت چیزی باور نکردنی دیدم: در آن پشت، در کنار ردیف تپه‎ها، جائیکه محل فرماندهی قرار داشت، لکه بزرگ و روشنی را در تاریکی می‎بینم، یک سوراخ باز در پناهگاه، و در وسط لکه روشن و لرزان، شمعی سو سو می‎زد. صدای هیجانزده افراد که به این سو و آن سو می‎دویدند بلند گشت، با عجله آنجا را با پتو ‎پوشاندند، اما دیر شده بود، زیرا در همان لحظه موتور هواپیما برای یک دهم ثانیه از صدا می‎افتد، و از جائیکه نور دیده شده بود شعله‎ای برمی‎خیزد که بلافاصله توسط تاریکی خفه می‎گردد. چنان سکوتی برقرار می‎شود که آدم همزمان احساس می‎کرد که چگونه همه چیز خود را خم کرده و لرزان به زمین چسبانده است. اما هواپیما آهسته به پرواز ادامه می‎دهد. حالا آن جلو در کنار تپه‎ها صداها بلند می‎شوند، و آدم می‎توانست سر و صدای حفر کردن را بشنود: چنگگ‎ها داخل زمین سنگی می‎گشتند و چوب و الوارها را بیرون می‎کشیدند ...
عاقبت هاینی از سمت راست دوباره بازمی‎گردد؛ او با زحمت خود را داخل سوراخ می‎کند: "پسر، من عجب اسهالی داشتم، می‎تونستم هنوز ساعت‎ها برینم. اون بطری عرق رو رد کن بیاد ..."
صدایش کاملاً آرام بود، اما وقتی من بطری را به سمت او که در تاریکی منتظر بود بردم و دستم دستش را لمس کرد و فهمیدم که حالا بطری را گرفته است متوجه شدم که به سختی می‎لرزد. او چندین جرعه طولانی نوشید، و من شنیدم که نفس نفس می‎زند، و به نظرم رسید که انگار هوا تاریک‎تر و ساکت‎تر شده است ...
هاینی کمی دیرتر گفت: "در ضمن فهمیدی که پیرمرد مرده است؟ این پناهگاه او بود. درست به هدف اصابت کرد. فکر کنم نباید چیزی فهمیده باشه، حتماً مست بوده ..."
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۱ساعت 0:7  توسط سعید از برلین  | 

ما در یک حالت روانی وحشتناکی بودیم، حالتی که در آن مدتها از خداحافظی کردن دو نفر می‎گذرد و چون هنوز قطار به راه نیفتاده است بنابراین قادر به جدا کردن خود از هم نیستند. تالار ایستگاه راه‎آهن مانند بقیه ایستگاه‎ها بود، کثیف و با شتاب، پر از مه‎ای از دود و سر و صدا و غوقای صحبت‎ها و ماشین‎ها.
   شارلوته Charlotte کنار پنجره راهروی باریک و طولانی قطار ایستاده بود، مردم مرتب از پشت به او فشار می‎آوردند و به کناری هل می‎دادند، و ناسزاهای بسیاری به او داده می‎شد، اما ما که نمی‎توانستیم این آخرین دقایق، این آخرین با هم بودن ارزشمند زندگی‎مان را از یک کوپه پر قطار توسط ایماء و اشاره بگذرانیم ...
   من برای سومین بار گفتم: "دلپذیر بود. واقعاً دلپذیر بود که تو برای سر زدن به من پیشم آمدی".
   "این چه حرفیه، ما این همه مدت همدیگر را می‎شناسیم. پانزده سال."
   "آره، آره، ما فعلاً سی ساله‎ایم، در هر حال ... هیچ دلیلی نداره ..."
   "بس کن، خواهش می‎کنم. آره، ما حالا سی ساله هستیم. درست هم سن و سال انقلاب روسیه ..."
   "هم سن و سال کثافت و گرسنگی ..."
   "کمی جوان‎تر ..."
   "تو حق داری، ما بطور وحشتناکی جوانیم." او می‎خندد.
   او عصبی می‎پرسد "آیا چیزی گفتی؟"، زیرا که از پشت سر یک چمدان سنگین به او برخورد کرده بود ...
   "نه، پایم بود."
   "تو باید کاری براش بکنی."
   "آره، یک کاریش می‎کنم، واقعاً خیلی حرف می‎زند ..."
   "آیا هنوز می‎تونی سرپا بایستی؟"
   "آره ..."، و من در واقع قصد داشتم به او بگویم که او را دوست می‎دارم، اما مؤفق به آن نمی‎گشتم، مانند تمام این پانزده سال ..."
   "چی؟"
   "هیچ ... سوئد، بنابراین به طرف سوئد می‎رانی ..."
  "بله، من کمی خجالت‎زدهام ... در واقع این به زندگی‎مون تعلق داره، کثافت و لباس مندرس و مخروبه. احساس می‎کنم نفرت‎انگیز شده‎ام ..."
   "یاوه نگو، تو به اونجا تعلق داری، خوشحال باش بخاطر دیدن سوئد ..."
  "من هم گاهی خوشحالم، می‎دونی، غذا، باید خیلی عالی باشد، و هیچ چیز، اصلاً هیچ چیز خراب نیست. او با شوق کامل می‎نویسد ..."
   صدائی که همیشه اعلام می‎کند چه وقت قطارها براه می‎افتند، حالا از همان نزدیکی به صدا می‎آید، و من وحشت‎زده می‎شوم، اما اعلام حرکت قطار مربوط به سکوی ما نبود. صدا فقط حرکت یک قطار بین‎الملی از روتردام Rotterdam به طرف بازل Basel را اعلام کرد، و در حالی که من صورت کوچک و ظریف او را تماشا می‎کردم، رایحه صابون و قهوه به ذهنم رسید، و من به طرز نفرت‎انگیزی احساس فلاکت می‎کردم.
   برای یک لحظه شجاعت ناامیدانه‎ای احساس می‎کنم، و دلم می‎خواهد این شخص کوچک را به آسانی از پنجره بیرون بکشم و اینجا پیش خود نگهدارم، او به من تعلق داشت، من او را دوست داشتم ...
   "چیه؟ چیزی شده؟"
   من می‎گویم: "چیزی نیست، خوشحال باش بخاطر سوئد ..."
   "آره. فکر نمی‎کنی که او انرژی خوبی دارد؟ سه سال اسارت در روسیه، یک فرار ماجراجویانه، و حالا او آنجا در باره روبنس Rubens می‎خواند."
   "عالیه، واقعاً عالیه ..."
   "تو هم باید کاری بکنی، حداقل دکترای خودت را بگیر ..."
   "خفه شو!"
   او وحشت‎زده می‎پرسد: "چی؟ چی؟" رنگش کاملاً پریده بود.
   من زمزمه می‎کنم: "معذرت می‎خوام، منظورم پایم بود، من گاهی با پایم صحبت می‎کنم ..."
  او اصلاً شباهتی به روبنس نداشت، او بیشتر به پیکاسو شبیه بود، و من مدام از خودم می‎پرسیدم، که چرا آن مرد باید با این زن ازدواج کرده باشد، او حتی خیلی هم زیبا نبود، و من او را دوست داشتم.
   سکوی ایستگاه قطار خلوت‎ شده بود، همه مستقر شده بودند، و فقط چند نفر برای خداحافظی در اطراف ایستاده بودند. هر لحظه صدا خواهد گفت که قطار باید براه بیفتد. هر لحظه می‎توانست آخرین لحظه باشد ...
   "تو باید حتماً کاری بکنی، بیکاری خوب نیست."
   من می‎گویم: "نه."
   او اتفاقاً برعکس روبنس بود: باریک و بلندبالا، عصبی، و هم سن و سال انقلاب روسیه، هم سن و سال گرسنگی و کثافت در اروپا و جنگ ...
   "من اصلاً نمی‎تونم باور کنم ... سوئد ... مانند یک رویاست ..."
   "همه چیز فقط یک رویاست."
   "آیا چنین فکر می‎کنی؟"
   "البته. پانزده سال. سی سال ... هنوز سی سال. مدرک دکترا برای چه، بی‎فایده است. ساکت باش، لعنتی!"
   "داری با پات صحبت می‎کنی؟"
   "آره."
   "چی می‎گه؟"
   "گوش کن."
   ما کاملاً ساکت بودیم و به هم نگاه می‎کردیم و لبخند می‎زدیم، و بدون ادای کلمه‎ای با هم حرف می‎زدیم.
   او به من لبخند می‎زند: "حالا درک می‎کنی، آیا خوب است؟"
   "آره ... آره."
   "واقعاً؟"
   "آره، آره."
   او آهسته ادامه می‎دهد: "می‎بینی. اصلاً اهمیتی ندارد که آدم با هم باشد و از این حرف‎ها. اصلاً اهمیتی ندارد، درست نمی‎گم؟"
   حالا صدائی که می‎گوید چه وقت قطارها براه می‎افتند دقیقاً از بالای سرم به گوش می‎آید، رسمی و پاک، و من ناگهان تکان شدیدی می‎خورم، طوریکه که انگار یک شلاق اداری بزرگ و خاکستری در تالار ایستگاه قطار به نوسان آمده باشد.
   "خداحافظ!"
   "خداحافظ!"
   قطار کاملاً آهسته به حرکت می‎افتد و خود را در سیاهی تالار بزرگ دور می‎سازد ...
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 1:52  توسط سعید از برلین  | 

 
آنها پاهایم را تعمیر کردند و به من کاری دادند که می‎توانستم در حالت نشسته انجامش دهم: من مردمی را که از روی پل تازه ساخته شده می‎گذرند می‎شمرم. به اثبات رساندن شایستگی‎شان با ارقام باعث لذت بردن آنها می‎گردد، آنها از این چند رقم بی معنی و پوچ مست می‎گردند، و در تمام طول روز دهان خاموش من مانند یک ساعت شماره به شماره اضافه می‎کند، تا بتوانم شب با هدیه کردن یک رقم آنها را شاد سازم. چهره‎هایشان می‎درخشد وقتی آنها را از نتیجه شیفت کاری‎ام آگاه می‎سازم، هرچه رقم بالاتر باشد آنها هم بیشتر می‎درخشند، و آنها بی دلیل خود را با رضایت بر روی تختخواب قرار نمی‎دهند، زیرا هر روزه هزاران نفر از روی پل تازه آنها می‎گذرند ...
   اما آمار آنها درست نیست. خیلی متأسفم از اینکه باید این را بگویم، اما آمار صحیح نیست. من فرد غیر قابل اعتمادی‎ام، هرچند قادرم تأثیری نجیبانه بر دیگران بگذارم.
   اختلاس در ارقام گاهی مخفیانه مرا خوشحال می‎سازد، و بعد وقتی برایشان احساس تأسف می‎کنم دوباره چند رقم به آنها می‎بخشم. شادی آنها در دست من است. هنگامیکه عصبانی‎ام، وقتی دیگر سیگار برای کشیدن ندارم، حد متوسط ارقام را ثبت می‎کنم، گاهی پائین‎تر از حد متوسط، و وقتی قلبم می‎زند، وقتی که خوشحالم، اجازه می‎دهم تا سخاوتم خود را در عددی پنج رقمی جاری سازد. آنها خیلی خوشنودند! آنها نتیجه شمارش را رسماً از دستم می‎قاپند، و چشم‎هایشان می‎درخشد، و آنها روی شانه‎هایم می‎نوازند. آنها کاملاً بی‎خبرند! و بعد شروع می‎کنند به ضرب کردن، به بخش کردن، به محاسبه کردن درصد، و چه می‎دانم چه کارهای دیگر. آنها محاسبه می‎کنند که چه تعداد امروز در هر دقیقه از روی پل عبور کرده‎اند و در ده سال بعد چه تعدادی از روی پل خواهند گذشت. آنها عاشق فعل آینده دور می‎باشند، آینده دور تخصص آنهاست ــ و با این حال من خیلی متأسفم از اینکه آمارشان اشتباه است ...
   وقتی محبوب کوچک من روی پل می‎آید ــ و او دوبار در روز می‎آید ــ، سپس قلبم خیلی ساده از کار می‎افتد. تیک تاک بی‎وقفه قلبم تا پیچیدن او در کوچه و ناپدید گشتن‎اش قطع می‎گردد. و همه کسانیکه را که در این لحظه از روی پل می‎گذرند به حساب نمی‎آورم. این دو دقیقه به من تعلق دارد، فقط به من، و من نمی‎گذارم کسی آن را از من بگیرد. و همینطور وقتی شب‎ها او دوباره از بستنی‎فروشی‎اش بازمی‎گردد، وقتی او در آن سمت پیاده‎رو از مقابل دهان خاموشم که باید بشمرد می‎گذرد، بعد قلبم باز از کار می‎افتد، و من فقط وقتی دوباره به شمردن ادامه می‎دهم که او دیگر دیده نشود. و تمام کسانیکه این خوشبختی را دارند که در این لحظه از برابر دیدگان نابینایم رژه بروند در ابدیت آمار ثبت نمی‎گردند: مردان و زنان سایه‎وار و موجودات بی‎اهمیتی که در آمار آینده دور به حساب نخواهند آمد ...
   مشخص است که من دختر را دوست می‎دارم. اما او از آن بی‎خبر است، و من هیچ مایل نیستم که او از آن مطلع گردد. او نباید حس کند که چه فوق‎العاده تمام محاسبات را به فنا می‎دهد، و او باید بی‎خبر و بی‎تقصیر با موهای قهوه‎ای بلند و پاهای ظریفش به بستنی‎فروشی برود، و او باید خیلی انعام دریافت کند. من عاشق او هستم.
   آنها اخیراً کارم را کنترل کردند. رفیقی که در آن سمت می‎نشیند و باید ماشین‎ها را بشمارد، به موقع به من هشدار داد، و من شدیداً مواظب بودم. من مانند دیوانه‎ها می‎شمردم، یک کیلومترشمار هم نمی‎توانست بهتر از من بشمرد. ارشد آمارگیرها خودش آن سمت پل ایستاد و بعد نتیجه یک ساعت آمارگیری خود را با نتیجه من مقایسه کرد. من فقط یک نفر کمتر از او داشتم. معشوق کوچک من از آنجا گذشته بود، و من هرگز در تمام عمرم اجازه نخواهم داد که این کودک زیبا را در آمار آینده دور بنشانند، این معشوقه کوچک من نباید ضرب شود و بخش گردد و به درصدی از هیچ و پوچ تبدیل شود. قلبم به خون نشست وقتی بدون آنکه قادر باشم رفتنش را ببینم باید آدم‎ها را می‎شمردم، و از رفیق آن سمت پل که باید ماشین‎ها را بشمرد خیلی سپاسگزاری کردم. هستی‎ام بدون او می‎توانست بخطر بیفتد.
   ارشد آمارگیرها روی شانه‎ام نواخت و گفت که من خوب کار می‎کنم، قابل اعتماد و وفادارم. او گفت: "در یک ساعت یکنفر را کم شمردن زیاد مهم نیست. ما در هر صورت یک درصد معینی را برای استهلاک در نظر می‎گیریم. من درخواست خواهم کرد که شما را برای شمارش واگون اسب‎ها در نظر بگیرند."
   شمردن واگون اسب‎ها البته که مشکل‎گشاست. واگون اسب‎ها برای خود بهاریست سوای بهاران دیگر. عبور واگون اسب‎ها از روی پل در روز حداکثر به بیست و پنج عدد می‎رسید. و باید هر نیم‎ساعت به نیم‎ساعت یک بار در ذهنم نمره بعدی را می‎انداختم، و این یعنی یک بهار!
شمردن واگون اسب‎ها فوق‎العاده خواهد بود. واگون اسب‎ها بین ساعت چهار و هشت اجازه عبور از پل را ندارند، و من می‎توانستم پیاده‎روی کنم و یا به بستنی‎فروشی بروم، می‎توانستم دختر را مدتها تماشا یا شاید او را اندکی تا خانه همراهی کنم، این معشوق کوچولوی نشمرده‎ام را  ...
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 17:45  توسط سعید از برلین  | 

   هنگامیکه من در آن کنار ایستاده بودم به همه این چیزها فکر می‎کردم.
   فروشنده قاچاقچی من که حالا درست‎کار شده است، مرا گاهی با شک و تردید نگاه می‎کرد. این خوک مرا به خوبی می‎شناسد، طبیعی‎ست وقتی کسی را دو سال ببینی و تقریباً هر روز با او صحبت کنی او را به جا می‎آوری. شاید فکر می‎کند می‎خواهم چیزی از او بدزدم. من آنقدر هم احمق نیستم که آنجا دزدی کنم، جائیکه مردم در هم میلولند و جائیکه تراموا هر دقیقه از آنجا می‎گذرد، جائیکه حتی یک پلیس هم در گوشه‎اش ایستاده است. من از محل‎های دیگری دزدی می‎کنم: البته من گاهی ذغال و از این قبیل چیزها می‎دزدم. و همینطور چوب. اخیراً حتی یک نان از نانوائی دزدیدم.
   این کار فوق‎‎العاده سریع و ساده انجام گرفت. من خیلی ساده نان را برداشتم و بیرون رفتم، من آرام می‎رفتم، و وقتی به اولین پیچ رسیدم تازه شروع به دویدن کردم. آدم حالا دیگر اعصاب ندارد.
من از یک چنین محلی دزدی نمی‎کنم، گرچه گاهی این کار آسان است، اما من اعصاب این کار را ندارم. ترامواهای زیادی می‎آیند، همینطور تراموای من، و من دقیقاً دیدم که وقتی تراموای من رسید چطور ارنست از گوشه چشم مرا می‎پائید. این خوک حتی هنوز می‎داند که من دقیقاً با کدام تراموا می‎روم!
   اما من ته‎سیگارم را دور انداخته و دومین سیگار را روشن می‎کنم و همانجا می‎مانم. حالا کارم به جائی رسیده که سیگار نیمه کشیده را دور می‎اندازم. اما کسی خودش را نزدیک می‎کند و سیگار را از روی زمین برمی‎دارد. آدم باید به همقطارانش هم فکر کند. هنوز افرادی وجود دارند که ته‎سیگار از زمین جمع می‎کنند. این افراد همیشه یکسان نیستند. من در دوران اسارت سرهنگ‎ها را می‎دیدم که ته‎سیگار از زمین جمع می‎کردند، این یکی اما سرهنگ نبود. من او را زیر نظر داشتم. او سیستم خود را داشت، او هم مانند عنکبوتی که در شبکه خود چمباته می‎زند بر روی توده خاک و زباله در جائی ستاد اصلی‎اش را داشت، و وقتی یک تراموا می‎رسید و یا حرکت می‎کرد، او از ستادش خارج می‎گشت و کاملاً آرام به سمت ایستگاه می‎آمد و در آن اطراف ته‎سیگارها را جمع می‎کرد. دلم می‎خواست پیش او می‎رفتم و با او صحبت می‎کردم، احساس می‎کردم که به او تعلق دارم: اما می‎دانم که این کار بی معنی است؛ این دسته از مردم حرف نمی‎زنند.
   من نمی‎دانم چه بر من می‎گذشت، اما در آن روز میل نداشتم به خانه بروم. واژه خوبی است: خانه. حالا همه چیز برایم بی‎تفاوت بود، یک تراموای دیگر هم حرکت می‎کند و من می‎مانم و یک سیگار دیگر روشن می‎کنم. من نمی‎دانم کمبود افرادی مانند من چیست. شاید روزی یک پرفسور این را کشف کند و در روزنامه بنویسد: آنها برای همه چیز یک توضیح دارند. من فقط آرزو می‎کردم کاش برای دزدی اعصابی مانند زمان جنگ می‎داشتم. آن زمان دزدی خیلی صاف و سریع انجام می‎گشت. آن زمان، در جنگ، همیشه وقتی چیزی برای دزدی وجود داشت باید به دزدی می‎رفتیم؛ آنجا گفته می‎شد: او این کار را می‎کند، و ما برای دزدی می‌رفتیم. بقیه فقط در خوردن غذا و در نوشیدن عرق شریک می‎شدند، اما آنها به دزدی نمی‎رفتند. اعصابشان مانند جلیقه‎هایشان بی‎عیب و نقص بود.
   و هنگامیکه به وطن بازگشتیم، آنها از جنگ طوری کنار کشیدند که انگار از تراموائی که نزدیک خانه‎شان آهسته‎تر می‎راند پیاده می‎شوند، آنها بیرون جهیدند بدون آنکه پول بلیط را بپردازند. آنها پیچ کوچکی زدند، داخل خانه شدند، و چه دیدند: کمدچه هنوز سالم آنجا قرار داشت، فقط کمی گرد و خاک در کتاب‎خانه بود، زن سیب‎زمینی در انبار داشت و همینطور مربا؛ آدم زن را همانطور که معمول است کمی در آغوش می‎گیرد، و روز بعد برای پرسیدن اینکه آیا محل کارش هنوز خالی است می‎رود: محل کار هنوز خالی بود. همه چیز بی‎نقص بود، بیمه بیماری همچنان ادامه داشت، آدم از نازیست بودن خود کمی می‎کاهد ــ همانطور که آدم به سلمانی می‎رود تا ریش مزاحمش را اصلاح کند ــ، آدم از مدال‎ها تعریف می‎کند، از جراحات، از عملیات قهرمانانه و در نهایت متوجه می‎گردد که او پسر با شکوهی بوده: و در نهایت آدم چیزی بجز وظیفه انجام نداده است. حتی دوباره بلیط هفتگی برای تراموا وجود داشت، بهترین نشانه که واقعاً همه چیز روبراه بود.
   ما اما در این بین با تراموا به رفتن ادامه دادیم و منتظر ماندیم ببینیم که آیا در سر راهمان ایستگاه آشنائی می‎آید که ارزش ریسک کردن و پیاده شدن در آن برایمان باشد: این ایستگاه هرگز نیامد. عده‎ای هنوز با تراموا مقداری راندند، اما آنها هم در جائی از آن به بیرون پریدند و در هر حال اینطور نشان دادند که انگار به مقصد رسیده‎اند.
   ما اما همچنان می‎راندیم، قیمت بلیط بطور خودکار بالا رفت، و ما باید برای چمدان بزرگ و سنگین هم می‎پرداختیم: برای توده سربی پوچی که ما به همراه خود می‎کشیدیم؛ و تعداد زیادی بازرس آمدند، که به آنها با شانه بالا انداختن جیب‎های خالی‎مان را نشان دادیم. قطار با سرعت حرکت می‎کرد و آنها نمی‎توانستند ما را به بیرون پرت کنند ــ "و ما انسان هستیم" ــ، اما اسامی ما یادداشت می‎گشت، یادداشت می‎گشت، به کرات اسامی ما یادداشت گشت، قطار همچنان با سرعت می‎راند، کسانیکه زرنگ بودند به سرعت بیرون می‎پریدند، ما مرتب کمتر می‎شدیم، و خیلی کمتر شجاعت و میل به بیرون پریدن داشتیم. ما در خفا اراده کرده بودیم، چمدان را در قطار جا بگذاریم، آن را برای حراجی اموال پیداه شده به محض رسیدن به ایستگاه آخر در قطار بگذاریم، اما ایستگاه آخر نمی‎آمد، قیمت بلیط مرتب گران‎تر می‎شد، سرعت قطار مرتب تندتر، بازرس‎ها مرتب مشکوک‎تر، ما قبیله بسیار مشکوکی هستیم.
   سومین ته‎سیگار را دور می‎اندازم و آهسته به سمت ایستگاه می‎روم؛ من حالا می‎خواستم به خانه برانم. سرم گیج می‎رفت: من حالا می‎دانم که آدم نباید در حال گرسنگی این همه سیگار بکشد. من دیگر به آنجائی که فروشنده سابق قاچاقچی‎ام که حالا دارای کسب و کار مشروع است نگاه نمی‎کنم؛ قطعاً حق ندارم عصبانی باشم؛ او مؤفق شده بود، او با اطمینان و در لحظه مناسب از قطار به بیرون پریده بود، اما من نمی‎دانم مؤفقیت چه ربطی به این دارد که آدم با بچه‎هائی که پنج فنیگ برای خرید یک آب‎نبات چوبی کم دارند داد و فریاد کند. شاید در تجارت قانونی این کار معمول باشد: من نمی‎دانم.
   همقطارم کمی قبل از آمدن تراموای من در کمال آرامی به کنار ایستگاه می‎آید و از کنار پاهای مردمی که در انتظار قطارند ته‎سیگارها را جمع می‎کند. آنها این کار را با میل نگاه نمی‎کردند، من می‎دانم. برایشان خیلی بهتر بود که چنین چیزی وجود نمی‎داشت، اما چنین چیزی وجود دارد ...
   ابتدا بعد از سوار شدن، یک بار دیگر ارنست را تماشا کردم، اما او سرش را بطرف دیگر برگرداند و بلند فریاد کشید: شکلات، آب‎نبات، سیگار، جنس‎های آزاد! من نمی‎دانم چه خبر است، اما باید بگویم که او در گذشته بهتر مورد علاقه‎ام بود، زمانی که او لازم نداشت کسی را بخاطر پنج فنیگ از خود براند؛ اما حالا او یک کسب و کار درست و مناسب دارد، و معامله معامله است.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:37  توسط سعید از برلین  | 

 
فروشنده قاچاقچی من حالا درست‎کار شده است؛ مدتها می‎گذشت که او را ندیده بودم، چندین ماه می‎شد، و حالا من او را در یک محله کاملاً متفاوتی کشف می‎کنم، در تقاطع یک خیابان پر رفت و آمد. او آنجا یک کلبه چوبی دارد که خیلی زیبا با رنگ بادوامی سفید شده است؛ یک سقف باشکوه، محکم، کاملاً تازه و از جنس مس او را از سرما و باران محافظت می‎کند، و او سیگار و آب‎نبات چوبی می‎فروشد، کاملاً قانونی. من در ابتدا خوشحال شدم؛ خوب آدم وقتی می‎بیند که کسی دوباره نظم زندگی را یافته است خوشحال می‎شود. زیرا آن زمان، وقتی من او را شناختم وضعش خوب نبود، و ما غمگین بودیم. ما کلاه سربازی قدیمی خود را هنوز بر سر می‎گذاشتیم، و وقتی من پولی در بساط داشتم پیش او می‎رفتم، و ما گاهی در باره گرسنگی و جنگ با هم صحبت می‎کردیم؛ و گاهی هم وقتی من پول نداشتم یک سیگار به من می‎بخشید؛ من هم یک بار برایش کوپن نان آوردم، زیرا در آن زمان برای یک نانوا کار می‎کردم.
   حالا به نظر می‎آمد که وضعش خوب است. او شگفت‎انگیز دیده می‎گشت. گونه‎هایش آن محکمی‎ای را به خود گرفته بودند که فقط با مصرف منظم چربی ممکن می‎گردد، چهره‎اش اعتماد به نفس داشت، و من مشاهده می‎کنم که او یک دختر کوچک و کثیف را چون پنج فنیگ پول برای یک آب‎نبات چوبی کم داشت با دشنام‎های خشن از خود راند. و در این حال مرتب زبانش را به دندان‎هایش می‎مالید، طوری که انگار ساعت‎ها احتیاج دارد تا باقی‎مانده گوشت را از لای دندان‎هایش بیرون بکشد.
   او زیاد کار می‎کرد؛ از او سیگارهای زیادی خریداری می‎شد، همینطور آب‎نبات چوبی.
شاید باید این کار را نمی‎کردم ــ من پیش او می‎روم، او را "ارنست Ernst" خطاب می‎کنم و قصد داشتم با او صحبت کنم. در آن زمان ما همه همدیگر را تو خطاب می‎کردیم، و قاچاقچی‎ها هم به همدیگر تو می‎گفتند.
   او بسیار شگفت‎زده شده بود، مرا با تعجب نگاه کرد و گفت: "چه گفتید؟" من متوجه شدم که او مرا شناخته است، اما میل ندارد شناخته شود.
   من سکوت می‎کنم. من وانمود می‎کنم که هرگز به او ارنست نگفته‎ام، و چون در آن لحظه مقداری پول داشتم چند سیگار می‎خرم و می‎روم. من مدت دیگری او را تماشا می‎کنم؛ قطار من هنوز نیامده بود، و من اصلاً میل نداشتم به خانه بروم. کسانی به خانه‎ام می‎آیند که پول می‎خواهند؛ صاحب‎خانه برای کرایه و مردی که برای برق پول وصول می‎کند. بعلاوه من اجازه ندارم در خانه سیگار بکشم؛ صاحب‎خانه‎ام بوی همه چیز را می‎فهمد، بعد خیلی عصبانی می‎شود، و باید بشنوم که من پول برای تنباکو خریدن دارم اما برای کرایه خانه ندارم. زیرا گناه است که مردم فقیر سیگار بکشند یا مشروب الکلی بنوشند. من می‎دانم که این گناه است، به این خاطر پنهانی آن را انجام می‎دهم، من در بیرون سیگار می‎کشم و فقط گاهی، وقتی که خوابم نمی‎برد و همه چیز ساکت است، و وقتی بدانم که تا صبح بوی سیگار دیگر به مشام نمی‎رسد، بعد در خانه هم می‎کشم.
   نکته وحشتناک این است که من دارای شغلی نیستم. آدم باید حالا حتماً یک شغل داشته باشد. آنها این را می‎گویند. در آن زمان همه می‎گفتند شغل ضروری نیست، ما به سربازها فقط احتیاج داشتیم. حالا می‎گویند آدم باید یک شغل داشته باشد. کاملاً ناگهانی. آنها می‎گویند، کسی که دارای شغلی نباشد آدم تنبلی‎ست. اما این درست نیست. من تنبل نیستم، اما مایل نیستم کارهائی را که از من درخواست می‎کنند انجام دهم. پاک‎سازی آوارها و حمل سنگ و از این قبیل کارها. من بعد از دو ساعت کار خیس عرق می‎شوم، جلوی چشمانم سیاهی می‎رود، و وقتی پیش پزشک‎ها می‎روم، آنها می‎گویند، هیچ چیزیم نیست. شاید که از اعصاب باشد. اما من فکر می‎کنم که گناه است اگر که مردم فقیر دارای عصب باشند. فقیر بودن و عصب داشتن، من فکر کنم این بیش از حد تحمل مردم فقیر باشد. طبیعی‎ست که اعصاب من نابود شده‎اند؛ من مدت طولانی‎ای سرباز بودم. نه سال، فکر کنم. شاید هم طولانی‎تر، دقیقاً نمی‎دانم. آن زمان دوست داشتم دارای شغلی بودم، من میل زیادی داشتم بازرگان شوم. اما آن زمان ــ حالا چرا باید در مورد آن صحبت کنم؛ حالا دیگر حتی مایل نیستم بازرگان هم بشوم. ترجیح می‎دهم روی تخت دراز بکشم و رویا ببینم. بعد پیش خود حساب می‎کنم که آنها چند صدهزار روزهای کاری را صرف ساختن یک پل و یا یک خانه بزرگ می‎کنند، و من به این فکر می‎کنم که آنها می‎توانند فقط در یک دقیقه خانه و پل را ویران سازند. بنابراین برای چه باید کار کرد؟ من فکر می‎کنم کار کردن بی‎معناست. من معتقدم این همان چیزی‎ست که دیوانه‎ام می‎سازد، وقتی باید سنگ‎ها را حمل کنم یا آوارها را پاک سازم، برای اینکه بتواند دوباره یک کافه ساخته شود. من همین العان گفتم شاید از  اعصاب باشد، اما من فکر کنم بخاطر بی‎معنا بودن این کار است.
   در واقع برایم بی‎اهمیت است که آنها چه فکر می‎کنند. اما همیشه بی پول بودن وحشتناک است. آدم باید پول داشته باشد. از پول نمی‎شود صرفنظر کرد. آنجا یک کنتور است، و آدم یک لامپ دارد، البته آدم گاهی به نور احتیاج دارد، چراغ را روشن می‎کند، و پول از آن بالا از لامپ بیرون می‎ریزد. حتی اگر آدم به نور محتاج نباشد باید باز هم بخاطر کرایه کنتور پول بپردازد. در حقیقت: کرایه. آدم باید ظاهراً یک اتاق داشته باشد. من اول در یک زیرزمین زندگی می‎کردم، جای بدی نبود، من یک اجاق داشتم و برای روشن کردن آن ذغال می‎دزدیم؛ اما از این موضوع با خبر شدند، آنها از طرف روزنامه آمدند، از من عکس گرفتند، یک مقاله نوشتند با یک عکس: فلاکت یک سرباز بازگشته‎ از اسارت به وطن. من می‎بایست از آنجا اسباب‎کشی کنم و بروم. مردی از اداره مسکن گفت، این یک مسئله حیثیتی‎ست، و من باید یک اتاق بگیرم. البته من هم گاهی اوقات پول کاسبی می‎کنم. این مشخص است. من برای دیگران خرید می‎روم، قالب ذغال را برایشان حمل می‎کنم و آنها را منظم کنار هم در گوشه‎ای از زیرزمین می‎چینم. من قالب ذغال‎ها را خیلی عالی کنار هم می‎چینم، پول زیادی هم درخواست نمی‎کنم. البته پول زیادی کاسبی نمی‎کنم، هرگز کفایت کرایه خانه را نمی‎کند، گاهی می‎شود با آن پول برق را داد، گاهی چند سیگار و نان خرید ...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 20:29  توسط سعید از برلین  | 

نگهبان با ترشروئی می‎گوید: "نمی‎شه."
من می‎پرسم: "چرا؟"
"چونکه ممنوعه."
"چرا ممنوعه؟"
"چونکه ممنوعه، مرد حسابی، برای بیمارها بیرون رفتن ممنوعه."
با غرور می‎گویم "من مجروح جنگی‎ام."
نگهبان با تحقیر نگاهم می‎کند: "معلومه که برای اولین بار زخمی شدی، وگرنه می‎دونستی که مجروحین هم جزء بیماران به حساب می‎آیند، حالا برو دنبال کارت."
اما من نمی‎توانستم این را درک کنم.
من می‎گویم "چرا نمی‎فهمی. من فقط می‎خوام آنجا از آن دختر شیرینی بخرم."
من به بیرون اشاره می‎کنم، به جائیکه دختر کوچک و زیبای روسی در زیر ریزش ناگهانی برف ایستاده و شیرینی برای فروش عرضه می‎کرد.
"بجنب برو تو!"
برف آهسته در حوض بزرگ حیاط سیاه مدرسه داخل می‎گشت، دختر آنجا ایستاده بود، صبورانه، و مرتباً آهسته فریاد می‎زد شیلنی ... شیلنی ..."
من به نگهبان می‎گویم: "مرد حسابی، دهنم آب افتاده ، پس بگذار که دختر بیاد تو."
"ورود غیرنظامی‎ها ممنوعه."
من می‎گویم: "مرد حسابی، او فقط یک بچه‎ست."
او دوباره نگاه تحقیرآمیزی به من می‎کند. "بچه‎ها جزء غیرنظامی‎ها شمرده نمی‎شند، آره؟"
مأیوس کننده بود، خیابان خالی و تاریک از برف پوشیده شده بود، و دختربچه کاملاً تنها آنجا ایستاده و با وجود آنکه کسی از آنجا عبور نمی‎کرد دائماً فریاد می‎زد: "شیلینی ...".
من می‎خواستم بیرون بروم، اما نگهبان سریع آستینم را گرفت و عصبانی شد. او فریاد زد: "مرد حسابی، شرتو کم کن، وگرنه سرجوخه رو میارم."
من با عصبانیت می‎گویم: "تو آدم گاوی هستی"
نگهبان با رضایت می‎گوید: "آره. کسی که مفهوم خدمت را درک کنه پیش شماها آدم گاوی به حساب می‎آید."
من نیم دقیقه‎ای هنوز در زیر بارش برف ماندم و دیدم که چگونه دانه‎های سفید به کثافت تبدیل می‎شوند؛ تمام حیاط مدرسه پر از گودال شده بود و در میان آنها جزایر سفید کوچکی مانند خاک قند قرار داشتند. ناگهان می‎بینم که دختر زیبای کوچک به من چشمکی زد و ظاهراً بی‎تفاوت به پائین خیابان رفت. من هم از سمت داخلی دیوار به دنبالش می‎روم.
با خود فکر کردم "لعنت. آیا مگه من واقعاً یک بیمار هستم؟" و بعد دیدم که یک سوراخ کوچک در کنار محل ادرار قرار دارد، و در جلوی سوراخ دختر با شیرینی‎ها ایستاده بود. نگهبان نمی‎توانست در اینجا ما را ببیند. من فکر کردم: "دعای خیر رهبر نثار مفهوم درک خدمت نگهبانانی مثل تو".
شیرینی‎ها با شکوه دیده می‎گشتند: شیرینی بادامی، کیک خامه‎ای، شیرینی ... که همگی می‎درخشیدند. من از کودک می‎پرسم: "قیمت اینها چند است؟"
کودک لبخندی می‎زند، سبدش را به طرف من می‎آورد و با صدای لطیفش می‎گوید: یک شیلینی سه مارک و پنجاه فنیگ."
"یک شیرینی؟"
او سرش را تکان می‎دهد: "بله"
برف بر روی موهای لطیف و بورش می‎بارید و به پودر فرار نقره‎ای رنگی تبدیل می‎گشت؛ لبخند کاملاً فرح‎بخشی داشت. خیابان تاریک پشت سرش کاملاً خالی بود، و جهان به نظر مرده می‎آمد ...
من یک قطعه کوچک شیرینی بادامی برمی‎دارم و آن را امتحان می‎کنم. شیرینی مزه‎ای بسیار عالی داشت. من به خود گفتم:  "آهان. به این خاطر قیمت اینها هم مانند قیمت بقیه شیرینی‎هاست."
دختر می‎خندد و می‎پرسد: "خوبه؟"
من فقط سرم را تکان می‎دهم: سرما مرا اذیت نمی‎کرد، دور سرم بانداژ کلفتی بسته شده بود و من مانند تئودور کورنر Theodor Körner دیده می‎شدم. من یک نان خامه‎ای هم امتحان می‎کنم و اجازه می‎دهم که این معجون بسیار عالی آهسته در دهانم ذوب شود. و دوباره آب در دهانم جمع می‎گردد ...
من آهسته می‎گویم: "بیا. من همه را برمی‎دارم، چقدر داری؟"
در حالی که من مشغول فرو دادن یکی از شیرینی‎ها بودم او آهسته با انگشت اشاره کوچک و اندکی کثیف‎اش شروع به شمارش شیرینی‎ها می‎کند. سکوت برقرار بود، و تقریباً چنین به نظرم می‎آمد که انگار دانه‎های برف در هوا آرام و لطیف به هم بافته می‎گردند. او شیرینی‎ها را خیلی آهسته می‎شمرد، چند بار در شمارش اشتباه کرد، و من کاملاً ساکت آنجا ایستاده بودم و دو شیرینی دیگر را هم خوردم. بعد ناگهان دختر چشم‎هایش را به طرف من بالا می‎آورد، چنان عمودی و وحشتناک که مردمک‎هایش کاملاً بالا قرار داشتند، و سفیدی چشم‎هایش مانند شیر بدون چربی رنگ آبی بسیار روشنی داشت. او چیزی به زبان روسی برایم چهچهه می‎زند، اما من با لبخند شانه‎ام را بالا می‎اندازم، و بعد او خود را خم می‎کند و با انگشت کوچک و کثیفش یک 45 روی برف می‎نویسد؛ من پنج شیرینی‎ای را که خورده بودم به آن اضافه می‎کنم و می‎گویم: "سبد را هم بده به من، باشه؟"
او سرش را تکان می‎دهد و از میان سوراخ با احتیاط سبد را به من می‎دهد. من دو اسکناس صد مارکی از سوراخ به بیرون دراز می‎کنم. ما پول زیاد داشتیم، روس‎ها برای یک پالتو هفتصد مارک می‎پرداختند، و ما سه ماه تمام بجز کثافت و خون، چند فاحشه و پول چیز دیگری ندیده بودیم ...
من آهسته می‎گویم: "فردا هم دوباره بیا، باشه؟" اما او دیگر به من گوش نمی‎داد، کاملاً سریع و بی سر و صدا رفته بود، و وقتی من غمگین سرم را از سوراخ دیوار بیرون بردم، او ناپدید شده بود، و من فقط خیابان روسی خلوت را می‎دیدم، تاریک و کاملاً خالی؛ به نظر می‎آمد که پشت بام صاف خانه‎ها آهسته توسط برف در حال پوشانده شدن‎اند. من مدتی همانطور آنجا ایستاده بودم و مانند حیوانی با چشمان غمگین از سوراخ به بیرون نگاه می‎کردم، و ابتدا وقتی احساس کردم گردنم خشک شده است، سرم را دوباره به داخل کشیدم. و حالا تازه بوی منزجر کننده ادرار به مشامم می‎رسد، و شیرینی‎های زیبا و کوچک همگی با خاک قند لطیفی از برف پوشیده شده بودند. من با خستگی سبد را برمی‎دارم و به سمت ساختمان به راه می‎افتم؛ من سردم نبود، من مانند تئودور کورنر دیده می‎شدم و می‎توانستم هنوز یک ساعت در برف بایستم. من می‎روم، چون باید جائی می‎رفتم. آدم باید به جائی برود، آدم باید این کار را بکند. آدم نمی‎تواند از حرکت بایستد و خود را با برف بپوشاند. باید آدم به جائی برود، حتی وقتی آدم در سرزمینی غریبه و سیاه و خیلی تاریک مجروح شده باشد ...
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 1:39  توسط سعید از برلین  | 

   عاقبت دختر با عجله از جا برمی‎خیزد، کیسه خرید کهنه‎ای را به شانه آویزان و سریع سالن انتظار را ترک می‎کند. من به دنبالش می‎روم. او بدون آنکه سرش را به طرفی بچرخاند از پله‎ها بالا می‎رود و به سمت محل ورود مسافرین به سکوی قطار براه می‎افتد. من او را در حال خرید بلیط برای گذشتن از نرده حائل به سکوی قطار محکم نگاه داشتم، محکم در مسیر نگاهم. او فاصله بیشتری از من جلو افتاده بود. من باید چوب‎دستی‎ام را زیر بغل می‎گرفتم و سعی می‎کردم کمی بدوم. نزدیک بود در تونل تاریکی که به سمت سکوی قطار بالا می‎رفت او را گم کنم. من او را روی سکوی قطار و تکیه داده به دیوار ویرانی از اتاق انتظار پیدا می‎کنم. او به ریل قطار خیره شده بود. حتی سرش را هم برنگرداند.
   از سمت رود راین باد سردی در سراسر تالار می‎پیچد. شب فرا می‎رسد. عده زیادی با بسته‎ها و کوله‎پشتی‎ها، جعبه‎ها و چمدان‎ها و با چهره‎های عجول روی سکوی قطار ایستاده بودند. آنها سرهایشان را با وحشت در جهتی که باد می‎آمد نگاه داشته و می‎لرزیدند. نیم‎دایره بزرگ آبی‎تیره و آرام آسمان که از میان شبکه‎های آهنی تالار دیده می‎گشت مشغول خمیازه کشیدن بود.
   آرام به بالا و پائین می‎لنگیدم، گاهی با نگاهی خود را از حضور دختر مطمئن می‎ساختم. اما او فقط و فقط همانطور تکیه داده به دیوار خرابه آنجا ایستاده بود و به گودال سیاهی که ریل‎های براق در آن پیش می‎رفتند خیره شده بود.
   عاقبت قطار آهسته وارد تالار می‎شود. درست در لحظه‎ای که من به لوکوموتیو نگاه می‎کردم دختر به داخل قطار که هنوز در حرکت بود می‎پرد و در واگونی ناپدید می‎گردد. من او را برای چند دقیقه در گره‎های تشکیل شده از فشار مردم در جلوی واگون‎ها گم می‎کنم. اما بزودی کلاه زرد رنگش را در آخرین واگون می‎بینم. من سوار می‎شوم و درست روبروی او می‎نشینم، چنان نزدیک که تقریباً چانه‎هایمان با هم در تماس بودند. وقتی او کاملاً جدی و آرام و فقط با ابروی کمی درهم کشیده به من نگاه می‎کند، در این وقت از چشم‎های بزرگ خاکستری‎اش می‎خوانم: او می‎دانست که من تمام مدت پشت سر او بوده‎ام. مکرراً نگاه درمانده‎ام در حالی که قطار در غروب شب می‎‎راند به چهره‎اش آویزان می‎گشت. من هیچ کلمه‎ای از دهان خارج نساختم. مزارع ناپدید و دهکده‎ها کم کم توسط شب پوشانده می‎گشتند. یخ زده بودم. شب را کجا باید می‎خوابیدم، من فکر ‎کردم ...، کجا می‎توانستم دوباره کمی استراحت کنم. آه، کاش می‎توانستم صورتم را در این موها پنهان سازم. فقط همین، و هیچ چیز دیگر ... من یک سیگار روشن می‎کنم. در این وقت او نگاه زودگذر اما عجیب و بیداری به پاکت سیگار می‎اندازد. من پاکت سیگار را روبرویش می‎گیرم و با صدای گرفته‎ای می‎گویم: "بفرمائید"، و به نظرم می‎رسید که قلبم می‎خواهد از گلویم به بیرون بجهد. او نیم ثانیه تردید می‎کند، و من با وجود تاریکی می‎بینم که کمی صورتش سرخ شده است. سپس یک سیگار برمی‎دارد. او پک‎های عمیق و حریصانه‎ای می‎زد.
   "شما خیلی سخاوتمندید"، صدایش تیره و خجول بود. بعد وقتی صدای بازرس قطار از واگون کناری قابل شنیدن گشت، هر دو ما مانند دستوری از قبل صادر شده خودمان را عقب ‎کشیدیم و به خواب زدیم. من از میان پلک‎هایم می‎دیدم که دختر لبخند می‎زد. من بازرس را که با چراغ قوه خود به بلیط‎ها نور می‎داد تماشا می‎کردم. بعد نور وسط صورت من می‎افتد. من از لرزش نور احساس می‎کردم که بازرس مردد است. بعد نور روی دختر می‎افتد. آه، چه رنگ پریده‎ای داشت و سطح سفید پیشانی‎اش چه غمگین بود.
   یک زن چاق که کنار من نشسته بود آستین بازرس قطار را می‎کشد و چیزی در گوشش زمزمه می‎کند. و من توانستم اینها را بشنوم: "سیگار آمریکائی ... بدون بلیط می‎رانند ..." در این وقت بازرس با عصبانیت به پهلویم می‎زند. در واگون سکوت کاملی برقرار بود، وقتی من از دختر آهسته پرسیدم که مقصدش کجاست. او محلی را نام می‎برد. من دو بلیط تا آن ایستگاه می‎خرم و جریمه را هم می‎پردازم. سکوت مردم بعد از رفتن بازرس قطار یخ‎زده و تحقیرآمیز بود. صدای دختر وقتی پرسید "مگه مقصد شما هم آنجاست؟" به طور عجیبی گرم اما طعنه‎آمیز بود.
   "اوه، من می‎تونم خیلی راحت به آن سمت برانم. من آنجا چند دوست دارم. من خانه دائمی ندارم ..."
   او فقط می‎گوید "که اینطور" ... بعد به صندلی‎اش تکیه می‎دهد، و من در تاریکی عمیق، فقط وقتی که در بیرون چراغی برق‎آسا می‎گذشت چهره‎اش را گاهی می‎دیدم.
   هنگامیکه ما از قطار پیاده شدیم هوا کاملاً تاریک شده بود. تاریک و گرم. و وقتی ما از ایستگاه راه‎آهن خارج شدیم شهر کوچک محکم به خواب رفته بود. خانه‎های کوچک در زیر درختان مهربان آرام و امن نفس می‎کشیدند. من با صدای گرفته می‎گویم: "من شما را همراهی می‎کنم. هوا به طور وحشتناکی تاریک است ..."
   سپس ناگهان او می‎ایستد. ما زیر یک لامپ ایستاده بودیم. او مرا ثابت نگاه می‎کند و با دهانی بسته می‎گوید: "اگر فقط می‎دانستم کجا؟". چهره‎اش مانند پارچه‎ای که توسط باد نوازش می‎گردد آهسته در حرکت بود. نه، ما همدیگر را نبوسیدیم ... ما آهسته از شهر خارج شدیم و عاقبت بر روی دسته‎ای علوفه خشک دراز کشیدیم. آه، من در این شهر ساکت که مانند تمام شهرها برایم غریب بود دوستی نداشتم. با سرد شدن هوا در نزدیک سحر، من خودم را کاملاً نزدیک او کشیدم، و او یک قسمت از پالتوی نازکش را روی من کشید. به این ترتیب ما خود را توسط نفس و خونمان گرم ساختیم.
   از آن زمان ما با هم هستیم ــ تا این زمان.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 15:44  توسط سعید از برلین  | 

این عجیب بود: درست پنج دقیقه قبل از شروع یورش پلیس یک احساس ناامنی به من دست می‎دهد ... با وحشت به اطرافم نگاه می‎کنم، بعد آهسته از کنار رود راین به سمت ایستگاه راه‎آهن به راه می‎افتم، و ابداً شگفت‎زده نشدم وقتی ماشین‎های سریع و پلیس‎های کلاه قرمز به سر را دیدم که به سرعت نزدیک شدند و خانه‎های محله را محاصره و مسدود کردند و به تحقیق پرداختند. این کار فوق‎العاده سریع انجام گشت. من خارج از دایره محاصره ایستاده بودم و با آرامش یک سیگار روشن می‎کنم. همه چیز کاملاً بی سر و صدا اجرا می‎گشت. سیگارهای زیادی روی زمین پرتاب می‎شوند. حیف ... و بی‎اختیار تخمین می‎زنم که حالا چه مقدار پول نقد می‎تواند بر روی زمین ریخته شده باشد. کامیون از کسانیکه پلیس‎ها گرفته بودند سریع پر می‎شود. فرانس Franz هم آنجا در میانشان بود ... او از راه دور برایم اشاره ناامیدانه‎ای می‎کند، که باید چنین معنی می‎داد: سرنوشت. یکی از پلیس‎ها صورتش را به سمت من می‎چرخاند. در این لحظه من از آنجا دور می‎گردم. اما آهسته، خیلی آهسته. خدای من، شاید باید آنها من را هم با خود می‎بردند! من دیگر تمایلی به رفتن به اتاقم نداشتم، بنابراین دوباره آرام به سمت ایستگاه راه‎آهن به راه می‎افتم. با ضربه چوب‎دستی‎ام یک سنگ کوچک را از سر راه دور می‎کنم. خورشید به گرمی می‎درخشید و از سمت رود راین باد لطیف و خنکی می‎وزید.
   در سالن انتظار دویست سیگار را تحویل فریتس Fritz گارسون می‎دهم و پول را داخل جیب عقب شلوارم می‎کنم. حالا دیگر جنسی نداشتم و فقط یک بسته برای خودم باقی مانده بود.
   بعد در میان ازدحام عاقبت محلی پیدا می‎کنم و سوپ گوشت و مقداری نان سفارش می‎دهم. و دوباره فریتس را می‎بینم که از راه دور دست تکان می‎دهد، اما من حوصله بلند شدن نداشتم. در این وقت او با عجله به طرف من می‎آید. پشت سر او ماوزباخ Mausbach کوچک را می‎بینم؛ به نظر می‎آمد که هر دو تا اندازه‎ای هیجان‎زده‎اند. فریتس غرغر کنان می‎گوید "پسر، تو هم خیالت خیلی راحته" و با تکان دادن سر به کناری می‎رود و برای ماوزباخ کوچک جا باز می‎کند. او کاملاً از نفس افتاده بود. "تو"، به لکنت می‎افتد، "تو ... باید بزنی به چاک ... پلیس‎ها اتاق‎ تو رو گشتن و کوکائین‎ها رو پیدا کردن ... پسر!" او به سختی می‎توانست آب دهانش را قورت بدهد. من برای آرام کردن به شانه‎اش می‎کوبم و بیست مارک Mark به او می‎دهم، می‎گویم: "مهم نیست" و او آهسته می‎رود. در این وقت چیزی به یادم می‎افتد و او را صدا می‎کنم و می‎گویم: "گوش کن هاینی، اگه بتونی کتاب‎ها و پالتوئی که در اتاقم هستند جای مطمئنی بگذاری ... من چهارده روز دیگه دوباره سر می‎زنم، باشه؟ ... بقیه چیزهای منو می‎تونی برای خودت برداری." او سرش را تکان می‎دهد. من این را می‎دانستم که می‎توانم به او اطمینان داشته باشم.
   حیف ... دوباره فکر می‎کنم ... هجده هزار مارک به فنا رفت ... هیچ کجا، هیچ کجا آدم امنیت نداشت ... وقتی دوباره به آرامی نشستم و بی‎تفاوت دستم را به سمت جیب خود بردم چند نگاه کنجکاو به من انداخته می‎شود. بعد وزوز جمعیت اطرافم در هم قاطی می‎گردد و من می‎دانستم که هیچ کجا نمی‎توانم مانند اینجا و در میان ازدحام جمعیت چرخان سالن انتظار چنین عالی با افکارم تنها باشم.
   ناگهان احساس کردم که چشمانم تقریباً بدون دیدن چیزی بطور خودکار می‎چرخند و در نقطه‎ای ثابت می‎مانند. طوریکه انگار آنها بر خلاف میلم آنجا طلسم شده‎اند. مرتباً در محدوده‎ای که چشمم می‎چرخید محلی بود که نگاهم توقف می‎کرد و بعد سریع می‎لغزید. انگار از خواب عمیقی بیدار شده باشم به آن سمت خوب نگاه می‎کنم. دو میز دورتر از من دختر جوانی در پالتوئی با رنگ روشن و با کلاه قهوه‎ای مایل به زردی که بر روی موهای سیاهش قرار داشت‎ نشسته بود و روزنامه می‎خواند. من فقط می‎توانستم هیکل کمی درهم فرو رفته و قوز کرده، یک قطعه خیلی کوچک از بینی و دستان باریک و کاملا آرامش را ببینم. پاهایش را هم می‎دیدم، زیبا، باریک و ... بله، پاهائی تمیز. نمی‎دانم چه مدت خیره به او نگاه می‎کردم، گاهی هنگام ورق زدن روزنامه خیلی زودگذر برش باریکی از چهره‎اش را می‎دیدم. ناگهان او سرش را بالا می‎گیرد و برای یک لحظه مرا با چشمان بزرگ و خاکستری، جدی و بی‎تفاوتش خوب تماشا می‎کند، بعد به خواندن ادامه می‎دهد.
   این نگاه کوتاه به دلم می‎نشیند.
   صبورانه اما با تپش قلب نگاهم را به او می‎دوزم، تا اینکه عاقبت خواندن روزنامه را به پایان می‎رساند، خود را به روی میز تکیه می‎دهد و با ژستی مرددانه و  عجیب از لیوان آبجویش جرعه‎ای می‎نوشد.
   حالا می‎توانستم چهره کاملش را ببینم. او رنگ‎پریده بود، کاملاً رنگ‎پریده، یک دهان باریک و کوچک و یک بینی راست و ظریف داشت ... اما چشم‎ها، این چشمان جدی و بزرگ خاکستری! موهای سیاه، بلند و فرفری‎اش مانند پرده‎ای از ماتم روی شانه‎اش آویزان بود.
   من نمی‎دانم چه مدت به او خیره شده بودم، آیا بیست دقیقه بود، یک‎ساعت یا بیشتر. در حالی که نگاه غمگین‎اش مرتب ناآرام‎تر، مرتب کوتاه‎تر از صورتم می‎گذشت، اما خشمی که در این مواقع در چشمان دختران جوان دیده می‎شود در چهره او دیده نمی‎شد. در عوض ناآرامی دیده می‎شد ... و ترس.
   آه، من اصلاً نمی‎خواستم او را ناآرام و وحشت‎زده سازم، اما نمی‎توانستم به او نگاه نکنم.
 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 20:57  توسط سعید از برلین  | 

هنگامیکه خواهرم فوری برای فرزندش، پسرخوانده من، یک لاتاری خرید، من هم به فکر کردن پرداختم، ساعتها فکر و خیال میکردم که چه کسی از این نسل که در حال رشد کردن است راهم را ادامه خواهد داد؛ کدامیک از فرزندان زیبا و بازیگوش خواهران و برادرانم که در حال شکفتن اند گاو پیشانی سفید نسل آینده خواهد گردید؟ زیرا که ما یک خانواده ویژه میباشیم و خانواده ویژه ای نیز باقی خواهیم ماند. چه کسی آیا خود را ناگهان وقف نقشه های دیگر خواهد ساخت، نقشه هائی بی عیب، نقشه هائی بهتر؟ من مایلم بدانم، من مایلم به او گوشزد کنم، زیرا که ما هم تجربه هائی کسب کرده ایم، شغل ما نیز قوانین بازی خود را داراست، قوانینی که میتوانم به اطلاع او برسانم، به جانشینم، جانشینی که موقتاً هنوز گمنام میباشد و مانند گرگی در لباس میش در دسته دیگران مشغول بازیست ...

اما من احساس میکنم که مدت کمی برای زنده ماندن دارم تا بتوانم او را بشناسم و او را با رازها آشنا سازم. پس از مرگم و بعد از منقضی گشتن موعود تعویض جانشین او ظهور خواهد کرد، خود را آشکار خواهد ساخت و با چهره ای خشمگین در برابر والدین خود خواهد ایستاد و خواهد گفت که جانش به لب رسیده است، و من در خفا این امید را دارم که بعد از مرگ مقداری از پولم باقی بماند، زیرا که من وصیتنامه ام را تغییر داده ام و دارائی ام را به آنکسی تخصیص داده ام که اول از همه علامتی خطاناپذیر که نشان دهد برای جانشینی من تعییین شده است از خود بروز دهد...

مطلب عمده اما این است که او به آنها چیزی بدهکار نماند.

 

_ پایان _

باتقدیم به تو که خوشبختی دیگران برایت ارزشمندتر از هر چیزیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۹ساعت 17:58  توسط سعید از برلین  | 

 
اما تنها شخصیت با نفوذی که من در حین این میانپردهُ مؤثر شغلی با او برخورد کردم راننده تراموا بود که با آن وسیله بلیط سوراخ کن خود روزم را بی اعتبار میکرد؛ او این تکه کاغذ کوچک را، بلیط هفتگیم را بلند میکرد و آنرا میان دو پوزه بلیط سوراخ کن هل میداد، و بعد جریان مرکبی نامرعی با گذاشتن ردی دو سانتیمتری بر روی بلیط _ یک روز از زندگی ام را_ باطل میساخت، یک روز با ارزشی را که برایم تنها خستگی با خود به همراه داشت، خشم و آن مبلغ پولی که میتوانستم با آن این شغل بیمعنی را ادامه دهم. بزرگی ِ سرنوشت سازی در این مرد با آن اونیفورم ساده راننده های تراموا خانه داشت، مردیکه میتوانست هر شب روز هزاران آدم را باطل اعلام سازد.
امروز هم هنوز به خشم می آیم که چرا قرارداد کار با رئیسم را قبل از آنکه تقریباً محبور به فسخ آن شدم فسخ نکردم؛ که چرا خرت و پرتها را قبل از آنکه تقریباً مجبور به پرتاب کردن آنها بسویش شدم بطرفش پرتاب نکردم: زیرا روزی صاحبخانه ام مردی را که نگاه غضبناکی داشت با خود به دفتر کارم آورد و مرد خود را مأمور مؤسسه لاتاری معرقی کرد و برایم توضیح داد که من صاحب پنجاه هزار مارک خواهم شد در صورتیکه این و آن باشم و لاتاری مشخصی در مالکیتم باشد. و من همان این و آن بودم و مالک آن لاتاری مشخص. من فوری بدون فسخ قرار داد و رها کردن صورتحسابهای سوراخ و دسته بندی نشده دفتر کار را ترک کرده و تنها چاره ای که برایم باقی مانده بود را انجام دادم: اینکه به خانه بروم، پول را تحویل بگیرم و خویشاوندان را بوسیله نامه رسانها سریع از خبر جدید باخبر سازم.
ظاهراً همه فکر میکردند که من بزودی خواهم مرد یا قربانی حادثه ناگواری خواهم شد. اما موقتاً به نظر میرسد که هنوز ماشینی برای زیر گرفتنم برگزیده نشده است تا که زندگیم را از من بدزدد، و قلبم هم با اینکه منهم به بطری مشروب بی اعتنائی نمیکنم کاملاً سالم است. من بعد از پرداختن بدهکاریهایم صاحب سی هزار مارک بدون مالیات گشتم، یک عموی پسندیده و خواستنی که ناگهان دوباره دسترسی به فرزندخوانده اش امکانپذیر شده بود. از این گذشته، بچه ها دوستم دارند، و من حالا اجازه دارم با آنها بازی کنم، برایشان توپ بخرم، به بستنی دعوتشان کنم، بستنی با خامه، اجازه دارم تمام بادکنکهائی را که شبیه خوشه انگوری بزرگ بهم چسبیده اند برایشان بخرم، تاب بازی کنم و با دسته ای کودک بامزه و شوخ چرخ و فلک سوار شوم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۹ساعت 21:36  توسط سعید از برلین  | 

بدین سان روزهایم را یکی پس از دیگری _ رویهمرفته تقربباً چهارده روز _ در دفتر کار این آدم بی بصیرت گذراندم، آدمیکه خود را مهم میپنداشت و تصور میکرد که هنرمند هم میباشد، زیرا گهگاهی _ زمانیکه من آنجا بودم فقط یکبار اتفاق افتاد _ در کنار میز نقشه کشی می ایستاد و با مداد رنگی ها چیز لرزانی را بر روی کاغذ طراحی میکرد، یک ساقه گل یا یک بار ِ خانگی، چیزی جدید برای عصبانی کردن چندین نسل.
چنین به نظر می آمد که او از پوچی مرگبار محصولاتش آگاه نیست. بعد از آنکه او یک چنین چیزی را طراحی میکرد _ همانطور که قبلاً گفتم تا زمانیکه من آنجا بود فقط یکبار اتفاق افتاد _، به سرعت با ماشینش آنجا را ترک میکرد تا استراحت کوتاه خلاقانه ای کند، استراحتی که هشت روز طول میکشید، در حالیکه او فقط پانزده دقیقه کار کرده بود. طراحی ها جلوی استاد انداخته میشد و او آنها را روی میز درودگریش قرار میداد و با اخم از زیر نظر میگذراند، بعد چوبهای موجود را قبل از اعلام اجازه تولید بازرسی میکرد. روزهای متمادی میدیدم که چگونه پشت پنجره های خاک گرفته کارگاه _ او به آن کارخانه میگفت _ فرآورده های تازه روی هم تلنبار میگشتند: دیوارهای چوبی یا میزهائیکه حتی ارزش سریش تلف کردن را هم نداشتند.
تنها وسائلی قابل استفاده بودند که کارگران بدون اطلاع رئیس و زمانیکه مدت غیبتش برای چندین روز تضمین بود میساختند: چهارپایه یا جعبه های زینت آلات که از استحکام و سادگی دلپسندی برخوردار بودند؛ نبیره ها هم بر روی این چهار پایه ها اسب سواری خواهند کرد یا خرده ریزه هایشان را در آن جعبه ها محفوظ نگاه خواهند داشت: رخت آویزهائی که بر رویشان پیراهنهای چندین نسل هنوز پر پر خواهد زد. بدینگونه وسائل دلپذیر و قابل استفاده بی اجازه رئیس خلق میگردید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۹ساعت 15:31  توسط سعید از برلین  | 

هر شب، هنگامیکه من خسته به خانه بازمیگشتم، از دست خودم عصبانی بودم که باز یک روز دیگر از زندگیم سپری گشته است، یک روزیکه حاصلش برای من فقط خستگی و خشم و آن مقدار پولی بود که میشد با آن به کار کردن ادامه داد؛ اگر بتوان اصلاً نام این مشغولیت را کار نام نهاد: ردیف کردن صورت حسابها به ترتیب الفبا و سوراخ و متصل کردنشان در یک پوشه کاملاً نو تا بتوانند سرنوشتِ هرگز پرداخت نشدن را با صبوری تحمل کنند؛ یا نوشتن نامه های تبلیغاتی که بی نتیجه به اطراف فرستاده میشدند و تنها باری غیر ضروری برای نامه رسانان بودند؛ گاهی هم نوشتن صورت حسابهائی که بعضی از اوقات نقد پرداخت میگردید. باید با کسانیکه در سفر بیهوده تلاش میکردند اجناس بنجلی را که رئیس ما تولید میکرد به مسافران بفروشند مذاکره میکردم. رئیس ما، این گاو بیقرار، کسیکه هرگز وقت نداشت و کاری انجام نمیداد، کسیکه ساعات با ارزش روز را با وراجی به هدر میداد _ هستی ای بی معنی و مرگبار _، کسیکه جرئت اعتراف کردن به مبلغ بدهکاریهایش را نداشت، کسیکه خود را با بلوف و کلاه برداری سرپا نگاه میداشت، یک بندباز ِ بادکنک که وقتی شروع به باد کردن یک بادکنک میکرد همزمان اما بادکنک قبلی میترکید: آنچه باقی میماند دستمال نظافت لاستیکی تنفرانگیزیست که تا یک دقیقه پیش دارای درخشندگی، زندگی و استحکام بوده است.
دفتر ما درست کنار کارخانه قرار داشت، جائیکه ده دوازده کارگر مبلهائی را میساختند که آدم بعد از خرید آنها تا آخر عمر از اینکار پشیمان و عصبانی میگشت، البته اگر بعد از سه روز تصمیم به خرد کردن آن برای ریختن در اجاق نمیکرد: میزهای سیگارکشی، میزهای خیاطی، کمدهای بسیار کوچک، صندلیهای کوچک با مهارت رنگ شده ای که زیر وزن کودکان سه ساله در هم میشکستند، میزهای کوچک زیر گلدان، خرت و پرتهائی که به نظر می آمدند نجاری هنرمند آنها را ساخته است اما در حقیقت رنگرزی ناشی با روغن جلا به آنها یک زیبائی ظاهری داده بود تا بتوان آنها را با قیمتی گران فروخت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۹ساعت 15:44  توسط سعید از برلین  | 

خلاصه کنم، من نه مهربانی عمو اُتو را داشتم و نه پشتکار او را، از این گذشته من سخنران نیستم، من پیش مردم ساکت و گنگ مینشینم، حوصله شان را سر میبرم و در میانه سکوت چنان ناگهانی برای قرض گرفتن پول تلاش میکنم که مانند اخاذی و تهدید به گوش میرسد. فقط با کودکان میتوانم خوب کنار بیایم، به نظر می آید که حداقل این ویژگی مثبت را از عمو اُتو به ارث برده باشم. کودکان شیرخواره به محض قرار گرفتن در دستانم آرام میگیرند، و باوجودیکه میگویند چهره ام باعث ترس دیگران میشود ولی وقتی آنها به من نگاه میکنند لبخند میزنند، البته اگر بتوانند اصلاً لبخند بزنند. آدمهای بدجنس و شرور به من پیشنهاد میدهند بعنوان اولین نماینده مرد کودکستانی تأسیس کنم و به سیاست نقشه کشی بی پایانم با تحقق بخشیدن به این نقشه پایان دهم. اما من این کار را نمیکنم. من فکر میکنم که این دلیلی بر غیر ممکن بودن ماست: چونکه ما استعدادهای واقعیمان را نمیتوانیم نقره کاری کنیم _ و یا آنطور که امروزه میگویند: حرفه ای مورد استفاده قرار دهیم.
در هر صورت این ثابت شده است: که اگر من یک گاو پیشانی سفید باشم _ و من خود به هیچ وجه متقاعد نشده ام که گاو پیشانی سفیدی میباشم _، ولی اگر یکی از آنها باشم، بنابراین یک نوع دیگری از عمو اُتو را نمایندگی میکنم: من روان بودن او را دارا نیستم، فریبندگی او را ندارم و علاوه بر این بدهکاریها نیز بر من فشار می آورد، در حالیکه ظاهراً برای او کمتر زحمت ایجاد میکرده است. و من کار وحشتناکی انجام دادم: من تسلیم شدم _ من تقاضای شغلی کردم. من فامیل را قسم دادم که به من کمک کنند، از آشنائی و رابطه هایشان استفاده و جائی برایم تهیه کنند تا برایم یکبار، لا اقل یکبار، یک حقوق ماهیانه در اضای انجام کار مشخصی را مطمئن سازد. بعد از آنکه خواهشم را ابراز و عجز و لابه ام را کتبی و شفاهی تهیه و فرمولبندی کردم آنها در این کار مؤفق شدند. و هنگامیکه درخواستم جدی تلقی گردید و به واقعیت پیوست، کاری انجام دادم که تا حال هیچ گاو پیشانی سفیدی نکرده است؛ من عقب ننشستم، بلکه شغلی را که برایم پیدا کرده بودند قبول کردم. من چیزی را قربانی کردم که هرگز نمی باید میکردم: آزادی ام را!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۹ساعت 3:37  توسط سعید از برلین  | 

عجیب بود که من درست در روز خاکسپاری عمو اُتو به سن قانونی رسیدم، بنابراین اجازه داشتم مبلغ ده هزار مارک سهم ارثیه ام را بگیرم و فوری به تحصیل در دانشگاه که تازه شروع کرده بودم پایان داده تا با نقشه های دیگری خود را مشغول سازم. با وجود گریه پدر و مادر از خانه پدری به اطاق عمو اُتو نقل مکان کردم، چیزی مرا به آنجا میکشاند، و باوجودیکه موهای سرم زمان درازیست شروع به کم شدن کرده اند اما من هنوز در آنجا زندگی میکنم. لوازم خانه نه زیاد شده اند و نه کم. امروز میدانم که بعضی چیزها را اشتباه آغاز کرده بودم. کوشش کردن برای موسیقیدان یا آهنگساز شدن بیهوده بود، من استعداد این کار را ندارم. امروز این را میدانم، اما این حقیقت را با یک دوره تحصیل بی نتیجه با این اطمینان که به شهرت یک آدم تنبل و بیکاره دست یابم پرداختم، از این گذشته تمام ارثم در این راه خرج شد، اما مدت درازی از این ماجرا گذشته است.
من از توالی نقشه هایم دیگر بیخبرم، تعدادشان خیلی زیاد بود. وانگهی مهلت هائی که من احتیاج داشتم تا به پوچ بودن نقشه هایم پی ببرم مدام کوتاهتر میگشتند. بعدها عمر یک نقشه سه روز طول کشید، طول عمری که حتی برای یک نقشه هم کوتاه است. دوره حیات نقشه هایم چنان سریع کوتاه میگشتند که من حتی نمیتوانستم به کسی در باره آنها توضیح بدهم، زیرا که آنها برای خود من هم روشن نبودند. به یاد دارم با این وجود من سه ماه وقت برای آموزش میمیک صرف کردم تا اینکه عاقبت در عرض تنها یک بعد از ظهر تصمیم گرفتم نقاش، باغبان، مکانیسین و ملوان شوم، و اینکه من با این اندیشه که برای معلمی زاده شده ام بخواب میرفتم و با اعتقادی سخت مانند سنگ که کار در گمرگ تنها راه قطعی ترقی ام میباشد چشم از خواب میگشودم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:47  توسط سعید از برلین  | 

عمو اُتو، همانطور که گفتم در اثر یک حادثه ناگوار مرد. او بوسیله یک قطار باری با سه واگن یدکی در مرکز شهر زیر گرفته شد، و جای خوشبختیست که مرد شرافتمندی او را بلند کرده و به پلیس واگذار میکند و ماجرا را به اطلاع خانواده میرساند. در جیبهای عمو اُتو یک کیف پول پیدا کردند که حاوی مدالی از مریم مقدس، یک بلیط اتوبوس که دوبار سوراخ شده بود و بیست و چهار هزار مارک پول نقد به همراه رونوشتی از یک قبض دریافت پول بود که او برای حسابدار مؤسسه لاتاری باید امضاء میکرد، و او بیشتر از یکدقیقه صاحب پول نبوده است، احتمالاً حتی کمتر از یکدقیقه، زیرا که قطار باری پنجاه متر دورتر از مؤسسه لاتاری او را زیر گرفته بود. آنچه که بعد در پی آمد موجب خجالت فامیل گشت. در اطاق او فقر حاکم بود: میز، صندلی، تختخواب و کمد، چند کتاب و یک دفتر یادداشت بزرگ وجود داشت، و در این دفتر نام تمام کسانیکه او به آنها بدهکار بود نوشته شده بود، به اضافه ثبت چهار مارک قرضی که شب پیش گرفته بود و یک وصیتنامه کوتاه که در آن مرا وارث خویش معین کرده بود.
به پدرم بعنوان مجری وصیتنامه مأموریت داده شد که بدهکاریهای او را بپردازد. به راستی که نام طلبکاران عمو اُتو چهار صفحه کامل را پر کرده بود، و اولین ثبت او به سالهائی برمیگشت که او دوره کارآموزیش در دادگاه را قطع کرده و خود را ناگهان با نقشه های دیگری مشغول ساخته بود، نقشه هائی که تفکر به آنها برای او مقدار زیادی وقت و پول هزینه برداشته بود. بدهکاریهایش در مجموع حدود پانزده هزار مارک بود، تعداد طلبکاران به بالای هفتصد نفر میرسید و از یک راننده تراموا شروع میشد که به او برای خرید بلیط بازگشت سی فنیگ قرض داده بوده تا پدر من که چون خالی کردن جیبش برای عمو اُتو راحتتر بوده است رویهمرفته دو هزار مارک به او مقروض بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۸۹ساعت 3:10  توسط سعید از برلین  | 

من نمیخواهم بیشتر از این در باره مشروبخوار بودن او سکوت کنم. او مشروب مینوشید اما هرگز کسی او را مست ندیده بود. از این گذشته نیاز آشکاری به تنهائی مشروب نوشیدن داشت. مشروب تعارف کردن به او بخاطر فرار از شر تلاشش برای پول قرض گرفتن کاملاً بیفایده بود. یک خمره پر از شراب هم او را بازنمیداشت تا هنگام خداحافظی و در آخرین دقیقه سرش را از در داخل نکند و بپرسد: "راستی، میتونی به من کوتاه مدت ...؟"

اما در باره بدترین ویژگی او تا حال سکوت کرده ام: او بعضی اوقات پول را پس میداد. چنین به نظر می آمد که گاهی به نحوی کسب درآمد میکند؛ من فکر میکنم که احیاناً بعنوان کارآموز سابق دولت گاهی مشاوره حقوقی به دیگران میداده است. بعد او می آمد، یک اسکناس را از جیب در می آورد و با عشقی دردناک آنرا صاف میکرد و میگفت: "تو خیلی با محبت بودی و به من کمک کردی، بیا این هم یک پنج مارکی!" و بعد خیلی سریع میرفت و دو روز بعد دوباره می آمد تا مبلغی که بیشتر از مبلغ پس داده شده بود قرض بگیرد. این راز همچنان سربسته باقی میماند که او چگونه مؤفق شده بود بدون داشتن چیزی که ما طبق عادت آنرا شغلی مناسب و خوب می نامیم تقربباً شصت سال عمر کند. و او ابداً در ارتباط با بیماری ایکه میتوانست به علت مشروبخواری به آن مبتلا گردیده باشد نمرد. او کاملاً سالم بود، قلبش بطور افسانه ای انجام وظیفه میکرد و خوابیدنش شبیه به خوابیدن نوزاد شیرخواری بود که شیر کاملی خورده باشد و کاملاً آسوده تا وعده بعدی به خواب رفته است. نه، او بطور ناگهانی مرد: یک حادثه ناگوار به زندگی او خاتمه داد، و بعد از مرگش یکی از اسرآمیزترین کارهایش فاش گردید.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۹ساعت 21:3  توسط سعید از برلین  | 

اما همیشه هر کجا و در باره هر چیزی که صحبت بود، وقتی آخر کار نزدیک میشد و زمان خداحافظی فرا میرسید، اغلب در راهرو دالان، و زمانیکه در خانه تا نیمه بسته میشد، او سر کم مو با آن چشمان زنده و سیاهش را یکبار دیگر داخل خانه میکرد و انگار مطلب جزئی ای را فراموش کرده است به بزرگترین فرد حاضر خانواده که در وحشت به سر میبرد میگفت: "راستی، میتونی به من ...؟"
مبالغی که او درخواست میکرد میان یک تا پنجاه مارک در نوسان بود. پنجاه مارک بالاترین رقم بود و او هرگز با گذشت دهه ها طبق قانون نانوشته ای اجازه درخواست پول بیشتری را نداشت. و همیشه "کوتاه مدت!" را نیز به آخر جمله اش می افزود.
کوتاه مدت از کلمات محبوبش بود. بعد او دوباره به داخل خانه بازمیگشت، کلاهش را یکبار دیگر به چوبرختی می آویخت، شال را از گردن باز میکرد و شروع به توضیح اینکه او پول را برای چه میخواهد میکرد. او همیشه نقشه هائی داشت، نقشه هائی بی عیب. او هرگز پول را مستقیم برای خود احتیاج نداشت، بلکه همیشه برای اینکه بتواند بنیاد هستی اش را محکم سازد بدان محتاج بود. نقشه هایش بین راه انداختن یک دکه لیموناد فروشی که درآمدی مطمئن و دائمی را وعده میداد تا تأسیس حزبی سیاسی که میتوانست اروپا را از سقوط نجات دهد در نوسان بود.
عبارت "راستی، میتونی به من ..." عبارتی ترسناک برای خانواده ما شده بود، زنهائی در فامیل مانند عمه و خاله های ما، خاله ها و عمه های پدر و مادرمان، حتی دخترهای برادر و خواهرهایمان وجود داشتند که با شنیدن "کوتاه مدت" حالشان بد میشد و تقریباً به حالت اغماء فرو میرفتند.
عمو اُتو _ من چنین تصور میکنم که وقتی او از پله ها به سرعت پائین میرفت کاملاً خوشبخت بوده است _ حالا داخل اولین میخانه میشد تا به نقشه هایش بیندیشد. او در ضمن نوشیدن یک بطر عرق یا سه بطر شراب _ بستگی به مقدار پولی داشت که او با زرنگی بدست آورده بود، به نقشه هایش فکر و آنها را سبک و سنگین میکرد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۹ساعت 12:37  توسط سعید از برلین  | 

عمو اُتو فردی آگاه بود؛ رشته ای وجود نداشت که او در آن تبحر نداشته باشد: جامعه شناسی، ادبیات، موسیقی، معماری، و حقیقتاً در باره همه چیز آگاهی داشت. حتی متخصصین هم با کمال میل با او گفتگو میکردند و او را مشوق، باهوش و خارق العاده مهربان می یافتند، تا اینکه شوکِ تلاش او برای قرض گرفتن پول آنها را هوشیار میساخت. او نه تنها خویشاوندان را به ستوه آورده بود بلکه دام فریبنده اش را هر کجا سودی در آن نهفته بود پهن میکرد.
همه معتقد بودند که او میتواند دانش و آگاهیش را »نقره کاری کند« _ نسل قبل آنرا اینطور ذکر میکردند (مترجم: اینجا به معنی کسب پول از طریق دانش است)، اما او آنرا نقره کاری نمیکرد، او اعصاب خویشاوندان را نقره کاری میکرد.
اینکه که او چگونه مؤفق میشد این تصور را در دیگران بوجود آورد که او در این روز اعصاب کسی را خرد نخواهد کرد از اسرار او باقی میماند. اما او اینکار را مرتب و تسلیم ناپذیر انجام میداد. من فکر میکنم که او دلش نمی آمد از هیچ فرصت بدست آمده ای صرفنظر کند. صحبتهایش با دقت اندیشه شده، جالب و از شوقی حقیقی سرشار و بسیار بامزه بود، نابود کننده برای دشمنان و روحپرور برای دوستانش. خیلی خوب میتوانست در باره هر چیز صحبت کند، بهتر از آنچه آدم بتواند فکر کند که او بخواهد ...! اما او آن کار را میکرد.
با وجودیکه او هرگز دارای فرزند نبود اما میدانست که چگونه باید از کودکان شیرخواره مراقبت کرد، زنها را درگیر گفتگوهای فوق العاده جالب در باره رژیم غذائی در ارتباط با بیماریهای مشخصی میکرد، پیشنهاد اقسام پودرها را میداد، برایشان نسخه پماد مینوشت، آری او میدانست که چطور آنها را جذب کرده و نگاه دارد: کودک گریان در بغلش فوری ساکت میشد. چیزی سحرآمیز از او تشعشع میگردید. سنفونی بتهوون را به خوبی تجزیه و تحلیل میکرد، شماره قوانین ضروری را از حفظ بود و اسناد قضائی تنظیم میکرد ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۹ساعت 0:31  توسط سعید از برلین  | 

Heinrich Böll: Die schwarzen Schafe
 
ظاهراً من برای مراقبت از پاره نشدن زنجیر پیوستگی گاوهای پیشانی سفید نسل خود برگزیده شده ام. یکی باید اینکار را به عهده میگرفت و آن شخص من بودم. هیچکس فکرش را هم نمیکرد، اما نمیتوان در آن تغییری داد: من یک گاو پیشانی سفیدم. افراد عاقل خانواده ام ادعا میکنند که عمو اُتو Otto بر من تأثیر بدی گذاشته است. عمو اُتو گاو پیشانی سفید نسل قبل و عموی تعمیدی من بود. یک کسی باید گاو پیشانی سفید باشد و او آن کس بود. البته او را قبل از آنکه معلوم شود که کشتی اش به گل خواهد نشست بعنوان عموی تعمیدی ام انتخاب کردند، و همینطور مرا، مرا هم پدرخوانده پسر کوچکی کردند و از زمانیکه گاو پیشانی سفید به حساب می آیم او را هراسان از من دور نگه میدارند. در حقیقت باید از ما سپاسگزار بود؛ زیرا هیچ خانواده ای بدون داشتن گاوهای پیشانی سفید نمیتواند خانواده ویژه ای باشد.
دوستی من با عمو اُتو خیلی زود شروع شد. او اغلب پیش ما می آمد و بیشتر از آنچه پدرم صحیح میدانست با خود نقل و نبات می آورد، یکنفس حرف میزد و در آخر برای قرض گرفتن مقداری پول تلاش میکرد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۹ساعت 15:6  توسط سعید از برلین  | 

هنگامیکه من همچنان با زحمت و با پیروی از آن میل عجیبی که در ثانیه های مشخص بطور یکنواخت ما را در بر میگرفت نیمچه سرباز را حمل میکردم؛ و هنگامیکه ما همچنان بیوقفه سنگینی جهان را در حاشیه دهکده با خود میکشیدیم، آن آگاهی از ترسی مخوف که از پارچه کفن که بزرگ و بزرگتر میگشت و مانند زهر در من سرازیر میشد تقریباً محو گشت. من دیگر نه چیزی میدیدم و نه چیزی میشنیدم، با این وجود آگاه به هر قسمت از حادثه بودم ...
پرتاب و زوزه نارنجک را نشنیدم. انفجار، تمام خیالهای خارق العاده و رنج نیمه آگاه را از هم دراند و من با دستان خالی به فضای خالی خیره ماندم، در حالیکه آن دورتر در مکانی کنار یک تپه پژواک انفجار مانند خنده بلندی چندین بار منعکس گردید و طوری از روبرو، از پشت سر و از سمت راست و چپ در گوشم پیچید که انگار در زندانی محصور از کوه محبوسم، و شبیه به چکاچک فلزین ِ آن سرودهای وطنی بود که در کنار دیوارهای پادگان به اینطرف و آنطرف سینه خیز میرفتند.
با کنجکاوی و هیجانی واهی منتظر اعلام درد در بدنم بودم یا حس کردن جاری شدن خون گرم از آن. هیچکدام رخ نداد؛ اما ناگهان حس کردم که نیمی از پاهایم بر بالای حفره ای ایستاده اند، حس کردم که نوک پاهایم تا نیمی از پا در فضای خالی تلو تلو میخورند، و هنگامیکه با کنجکاوی هوشیارانه یک فرد بیدار به پائین نگاه کردم، یک حفره بزرگِ سیاهتر از سیاهی جلوی پاها و پیرامون خود دیدم ...
من جسورانه جلو رفته و داخل حفره شدم، اما نه سقوط کردم و نه در آن فرو رفتم؛ همچنان بر روی خاک نرم حیرت انگیز در زیر طاق کاملاً تاریک گشته میرفتم. مدت درازی در حین پیشروی با خود اندیشیدم که آیا حالا باید به استوار بیست و یک، هفده یا چهارده نفر گزارش دهم ... تا اینکه ستاره بزرگ و زرد و روشنی از جلوی چشمانم صعود کرد و خود را بر طاق آسمان نشاند. ستاره های کم نور دیگری نیز دو به دو همدیگر را یافتند و خود را به شکل مثلثی کنار هم قرار دادند. در این هنگام میدانستم که من در جای دیگری هستم و باید صادقانه چهار و نیم نفر اعلام کنم، و هنگامیکه من لبخند زنان و آهسته میگویم: چهار و نیم نفر، صدای بلند و محبت آمیزی میگوید: پنج نفر!
_ پایان _
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:25  توسط سعید از برلین  | 

سنگینی هر مرده ای برابر است با وزن زمین، اما این نیمچه سرباز مانند جهان سنگین بود. انگار تمام دردها و وزن تمام کائنات را در خود مکیده است. ما نفس نفس میزدیم و آه میکشیدیم، و بدون رد و بدل کردن کلمه ای بعد از کمتر از سی قدم دوباره مرده را بر زمین گذاردیم.
مدام این کار با فاصله های کمتری انجام میشد و مدام نیمچه سرباز سنگین و سنگینتر میگردید، طوریکه انگار او دائماً وزن تازه ای در خود میمکد. چنین به نظرم می آمد که میبایست پوسته ضعیف زمین زیر این سنگینی فرو ریزد، و وقتی ما خسته و کوفته مرده را پائین میگذاشتیم تصور میکردم که هرگز دیگر قادر به بلند کردن او نخواهیم گشت. همزمان چنین تصور میکردم که کفن بینهایت رشد کرده است و آن سه نفر دیگر در آن سر کفن بی اندازه دور از من ایستاده اند، چنان دور که فریادم به آنها نمیرسد. من هم رشد میکردم، دستها و سرم بطرز وحشتناکی بزرگ شده بودند، جنازه و کفن اما خود را مانند لاستیک وحشتناکی که خون تمام میادین جنگ را در خود مکیده باشند باد کرده بودند.
تمام قوانین وزن ها و معیارها لغو و به ابدیت پیوسته بودند و آن به اصطلاح واقعیتی که در اثر قوانین شوم و زود گذر باد کرده بود واقعیت دیگر را ریشخند میکرد.
نیمچه سرباز مانند اسفنج وحشتناکی باد میکرد، اسفنجی که خود را با خونی از سرب پر ساخته بود. عرقی سرد از بدنم خارج میشود و خود را با کثافت وحشتناکی که در طول هفته های طولانی بر بدنم نشسته بود می آمیزد. حس میکردم که بوی لاشه گرفته ام ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۹ساعت 18:10  توسط سعید از برلین  | 

 
من هم جائی بر روی کپه ای از جعبه های مقوائی چمباته میزنم. جعبه ها شامل فشنگهای دو سانتیمتری بودند که از ماه ها پیش در این اطراف رها شده و قسمتی از آنها هنوز پر از فشنگ بودند، درست مانند توپ ضد هوائی که در ناآرامی و فرار وحشتناک باید جاگذاشته میشد. هیچکس تکان نمیخورد. ما همه آنجا نشسته بودیم، دستها در جیبها، و مانند مرغ کرچی انتظار میکشیدیم، و احتمالاْ هر یک از ما گاهی به بسته سیاه و گنگی که در میان ما قرار داشت نظر می انداخت. عاقبت مأمور بی سیم بلند شده و میگوید: "نباید حرکت کنیم؟"
ما همگی بجای جواب دادن از جا بلند میشویم، در آنجا چمباته زدن بی معنی بود، ما در این حالت سودی نمی بردیم، در حقیقت کاملاً بیتفاوت بود که آیا ما اینجا چمباته بزنیم یا درآن جلو در گودالهای خودمان، و بعلاوه قرار است امروز شکلات بدهند، شاید هم اصلاً عرق بدهند، یک دلیل کافی برای اینکه تا حد امکان سریع به سمت محل غذاگیری حرکت کنیم.
"اولین دسته چند نفر؟"
صدای ضعیفی جواب میدهد: "پنج نفر".
"دومین دسته؟"
"شش نفر."
"و دسته سوم؟"
من جواب میدهم: "چهار نفر".
مأمور بی سیم میشمارد و میگوید: "ما دو نفر هستیم. خوب، چونکه امروز قراره عرق داده بشه میگیم بیست و یک نفر، چطوره؟"
حالا مأمور بی سیم اولین نفریست که نزیک بسته می آید، ما دیدم که او خود را خم کرد و بعد گفت: "هر نفر یک گوشه را میگیرد، او یک سرباز جوان است، یک نیمچه سرباز."
ما هم خود را خم کرده و گوشه ای از قطعه پارچه را بدست گرفتیم، بعد مأمور بی سیم میگوید: "حرکت"، ما بلند میشویم و با زحمت در حاشیه دهکده خود را به جلو میکشیم ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 12:59  توسط سعید از برلین  | 

کورمال کورمال خود را بوسیله دستها و پاهایم بر روی زمین ویران شده به جلو میکشیدم، تا اینکه کوره راهی را که مأمورین خبر رسانی و مأمورین آوردن غذا در طول این چند ماه از آن عبور میکردند پیدا کردم. من تفنگم را بر شانه آویزان کرده و کیسه پارچه ای داخل کیف را با دست محکم چسبیده بودم. بعد از چند صد قدمی به جلو رفتن لکه های سیاهتری را در تاریکی تشخیص دادم؛ درختان و باقیمانده خانه ها و بالاخره آلونک های نیمه داغان شده محل قدیمی توپ ضد هوائی را. وحشتزده گوش سپردم تا بشنوم که آیا صدائی از بقیه بگوش میرسد یا نه، اما وقتیکه نزدیکتر شده و توانستم واضح آن سوراخ چهارگوش و تاریک را که داخلش اسلحه قرار داشت ببینم باز هم چیزی نشنیدم، اما من آنها را دیدم، بقیه را، مانند پرندگانی بزرگ و لال در شب روی جعبه های کهنه مهمات چمباته زده بودند. دیدن اینکه آنها هیچ کلمه ای با یکدیگر رد و بدل نمیکنند برایم بینهایت ناراحت کننده بود. در میانشان بسته ای بر روی قطعه پارچه قرار داشت، درست مانند همان بسته ای که همراه با بقیه تجهیزات از انبار گرفتیم تا آنرا بعد از زدن پودر ضد بید که بوی وحشتناکی میداد جداگانه در آلونکهایمان قرار دهیم. این عجیب بود که در این شب در بحبوحه جنگی حقیقی برای اولین بار یادآوری رسوم پادگان برایم چنیین واضح و قابل لمس شده بود، و من وحشتزده به آن فکر میکردم کسی که حالا مانند توده بی شکلی آنجا افتاده، یکبار مانند همه ما وقتی چنین بسته ای از انبار لباس دریافت میکرده توپ و تشر خورده است. آهسته میگویم "شب بخیر" و زمزمه ای مبهم به من جواب میدهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 3:1  توسط سعید از برلین  | 

... من بیدار شدم و هنوز کمی از آن انفجار حقیقی که مرا بیدار کرده بود را حس میکردم. یک قسمت از دیوار خاکی بر روی سر و شانه هایم قرار داشت و بوی نارنجک هنوز در هوایِ ساکت و سیاه پخش بود. من خاک و گل را از روی خودم میتکانم، به جلو خم میشوم تا قطعه پارچه را روی سرم بکشم و یک سیگار روشن کنم که از صدای خمیازه هانس Hans میفهمم او هم خوابیده بوده و حالا بیدار شده است؛ او مچ دست خود را بسویم دراز میکند، صفحه نورانی ساعتش را نشانم میدهد و آهسته میگوید: "دقیق مانند خود شیطان، از ساعت دو یک ثانیه هم نمیگذره، تو حالا باید بری."

سرهایمان زیر چادر از ناحیه پیشانی به هم میرسند. هنگامیکه چوب کبریت را بالای پیپ هانس نگه داشته بودم نگاه کوتاهی هم به صورت باریک و غیر قابل توصیف خونسردش انداختم.

ما ساکت در حال دود کردن بودیم. در تاریکی بجز غرولند بی آزار یکی از این لکوموتیوهائیکه بزحمت مهمات جنگی بدنبال خود میکشند دیگر صدائی بگوش نمی آمد. بنظر می آمد که سیاهی و سکوت در هم ذوب شده و مانند وزنه سنگینی بر پشت گردنمان قرار گرفته است ...

بعد از تمام شدن سیگارم باز هانس آهسته میگوید: "تو باید حالا بری، و فراموش نکن که اونو با خودتون ببرید، او آن جلو کنار محل قدیمی توپ ضد هوائی افتاده." و وقتی من با زحمت خودم را از سوراخ بیرون کشیدم ادامه داد: "میدونی، او یک نصفه به حساب میاد، در یک قطعه پارچه."

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:24  توسط سعید از برلین  | 

Heinrich Böll: Die Essenholer

 

ستاره ها بر طاق تاریک آسمان مانند نقطه های تیره ای از نقره های سربین ایستاده بودند. ناگهان جنبشی در بینظمی آشکارشان پدید می آید؛ نقطه هائی که نرم و لطیف میدرخشیدند به سمت یکدیگر کوچ کرده و خود را کنار هم به شکل کمان لبه تیزی که دو سرش به سمت بالا محکم کشیده شده و یک ستاره درخشان آنرا نگهداشته بود مرتب میکنند. هنوز لحظه ای از آگاه شدن من به این معجزه لطیف نگذشته بود که از هر دو سر کمان یک ستاره خود را جدا ساخته و هر دو آهسته به سوی پائین لغزیدند و در جائی از سیاهی بیکران فرو رفتند. ترس در من بیدار شده بود و خود را هرچه بیشتر گسترش میداد، زیرا که حالا مدام دو ستاره از چپ و دو ستاره از راستِ کمان با تقلید از دو ستاره ی قبلی خود را از بقیه جدا ساخته و به پائین سقوط میکردند، و من گاهی فکر میکردم فش کردن خاموش شدنشان را میشنوم. به این ترتیب همه ستاره ها سقوط کردند، ستاره به ستاره و هر بار دو زوج درخشنده کم نور با هم سقوط میکردند، تا اینکه یکی از بزرگترهاشان که کمان را نگاه داشته بود به تنهائی در آن بالا می ایستد. به نظرم می آمد که او تلو تلو میخورد، میلرزد و مردد است ... بعد او هم آهسته و مجلل رو به پائین با فشار سقوط میکند، و هرچه او خود را به زمین سیاه نزدیکتر میساخت، در من هم ترس مانند یک درد زایمان نفرت انگیز بیشتر نفخ میکرد، و در همان لحظه ای که ستاره بزرگ به پائین رسیده بود و من با وجود تمام ترسی که داشتم کنجکاوانه در انتظار دیدن سیاهی کامل شده ی طاق آسمان بودم ناگهان با صدای انفجار وحشتناکی سیاهی از هم میپاشد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 20:7  توسط سعید از برلین  | 

رنه که بخاطر خستگی و استیصال اشگش درآمده و گوشهایش را جسورانه نگه داشته بود نجوا کنان میگوید: "من دیگه نمیتونم. اینطور روی توده کود دراز کشیدن و گوش دادن به اینکه آنها چطور میخوانند منو کاملاً مریض میکنه ..."

اینبار من به تنهائی پشت پنجره ایستاده بودم، هنگامیکه آنها ردیف به ردیف، صورت کنار صورت، گرسنه و خسته، با شوقی تقریباً تلخ نشسته بر صورتهایشان، عبوس و با چشمانی آلوده به ترس از آنجا میگذشتند ...

هنگامیکه آنها رد شدند و سرود رو به خاموشی گذاشت من به رنه گفتم. "تموم شد" و دستش را از گوشهایش برداشتم و ادامه دادم: "خل بازی در نیار."

او لجبازانه میگوید: "نه، من خل نیستم، من از اینجا میرم، من در جائی یک سینما باز میکنم، در Dieppe یا Abbeville."

"و ما بدون تو چه باید بکنیم؟ کمی هم به ما فکر کن."

او میگوید: "خواهرزاده ام میاد اینجا" و به من نگاه میکند: "یک چیز جوان و زیبا، شوق و انرژی به مغازه میاره، من تصمیم گرفتم مغازه را به خواهرزاده ام بدم."

من میپرسم: "کی؟"

"فردا."

من وحشتزده میپرسم: "همین فردا؟"

او خنده کنان میگوید: "آخ، او جوان است و زیبا. بیا نگاه کن!." بعد یک عکس از کشویش بیرون می آورد و نشانم میدهد. اما دختر در عکس اصلاً غمخوار و دلسوز دیده نمیشد، او جوان بود و زیبا، اما سرد، و دقیقاً همان دهان میهن پرستانه مردیکه بر دیوار بالای بار با آن حلقه نجاتش آویزان بود را داشت ...

من اندوهناک میگویم: "به سلامتی."

او میگوید: "به سلامتی" و برای خود در پیاله اش شراب میریزد.

 

بطری شراب خالی شده بود، و به نظر می آمد که من بر روی صندلی کنار بار مانند یک کشتی بر روی اقیانوس در حال نوسانم، با این حال اما افکارم واضح و روشن بود.

من میگویم: "صورت حساب، لطفاً."

او میگوید: "سیصد."

اما وقتیکه من در حال شمردن اسکناسها بودم ناگهان اشاره ای با دست کرده و میگوید: "نه، بکن تو جیبت، برای وداع. تو تنها کسی هستی که من کمی خوشم می آمد. اگر بخوای میتونی فردا با این پول پهلوی خواهرزاده ام مشروب بخوری."

"خداحافظ" و او بسویم دست تکان میدهد.

هنگام خروج میبینم که او چگونه گیلاس های مشروب را برای شستن در لگن ورشوئی فرو میکند، و من میدانستم که خواهرزاده اش هرگز دستهای کوچک و زیبائی مانند دستهای او نخواهد داشت، زیرا که دستها مانند دهان اند، و واقعاً وحشتناک میبود اگر او دستهائی میهن پرستانه میداشت ...

 

_ پایان _

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 23:29  توسط سعید از برلین  | 

او میگوید: "میشنوی" و چیزی مانند پیروزی در صدایش بود، "این غوغای سکوت مثل توده ای از کود است."

من میپرسم: "توده کود؟ به سلامتی!"

او میگوید: "آره" و یک جرعه لیموناد مینوشد. "این غوغا دقیقاً مثل توده کود است. میدونی، من یک روستائیم، از محلی در دیپّه Dieppe، و وقتیکه من شبها بر روی تخت دراز میکشیدم دقیقاً میشنیدم: هم ساکت بود و هم ساکت نبود و دیرتر فهمیدم که: این صدای مبهم ترق تروق، غرغره کردن و بوسه های صدادار زمانیکه مردم فکر میکردند سکوت حکمفرماست چیزی نیست بجز توده کود. بعد توده کود مشغول به کار میشد، توده کود همیشه کار میکند، این دقیقاً همان غوغا است. خوب گوش بده!" او دوباره بازویم را محکم میگیرد و با چشمان مبهم و متورمش صریح و ملتمسانه به من مینگرد ...

اما من باز پیاله ام را پر میکنم و میگویم: "آره"، و با وجودیکه منظورش را خوب فهمیده بودم و همچنین این غوغای عجیب ظاهراً بی معنی غرغره سکوت را شنیدم، اما مانند او نمیترسیدم، با وجودیکه چمباته زدن در این لانه کثیف، در این جنگ کثیف و با یک صاحب میخانه ناامید صبحها در ساعت یازده شراب گیلاس نوشیدن تسلی ناپذیر بود ولی من خود را در امان میدیدم.

بعد او میگوید: "ساکت، خوب گوش کن." حالا در دوردست صدای یکنواخت سرود گروهان را میشنوم که از مأموریت باز میگشت.

اما او با دست گوشهایش را گرفته بود.

او میگوید: "نه. این نه! این بدترین شکنجه است. هر روز صبح این بی میل سرود خواندن منو کاملاً دیوونه میکنه."

من لبخندزنان میگویم: "به سلامتی" و پیاله را پر میکنم، "حالا یکبار گوش کن."

او فریاد میزند: "نه، به این خاطر میخوام از اینجا برم، این منو مریض میکنه."

او بطور تزلزل ناپذیری گوشهایش را گرفته بود، در حالیکه من به رویش لبخند میزدم به نوشیدن ادامه داده و به سرود گوش میدادم، سرودیکه نزدیک و نزدیکتر میشد و واقعاً در سکوت دهکده تهدید آمیز به گوش می آمد. همچنین حالا سر و صدای چکمه ها بلند شدند، صدای ناسزاگوئی استوارها در وقت استراحت وقتیکه سرود خوانده نمیشد، و فریاد ستوان یکم که همیشه دوباره برای فریاد کشیدن شجاعت و قدرت داشت: "یک سرود، یک سرود!"

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:10  توسط سعید از برلین  | 

 

"حالا چیزی برام تعریف کن. خبر تازه ای اتفاق نیفتاده؟"

او در حالیکه تند تند سیب زمینها را پوست میکند میگوید: "آخ، خبر تازه ای نیست. چند نفری دوباره بدون پرداختن پول فرار کردند، گیلاسهایم را شکستند. ژاکلین مهربان دوباره حامله است و نمیداند از چه کسی. باران بارید، خورشید درخشید، من پیر شده ام و میخوام از اینجا برم."

"رنه، میخوای از اینجا بری؟"

او آرام میگوید: "آره، باور کن که دیگه اینجا برام لطفی نداره. پسرها پول کمتری از گذشته دارند، هرچه میگذرد گستاختر میشوند، عرقها بدتر و گرانتر شده اند. به سلامتی پسرم!"

"به سلامتی، رنه!"

ما هر دو معجون سرخ واقعاً خوب و آتشین را نوشیدیم و من فوری پیاله ها را پر کردم.

"به سلامتی!"

"به سلامتی!"

او میگوید: "تموم شد" و آخرین سیب زمینی پوست کنده شده را در کاسه نیمه پر آب می اندازد، "برای امروز کافیه. حالا میخوام دستمو بشورم تا بوی سیب زمینی از دماغت خارج بشه. سیب زمینی بوی وحشتناکی میده، فکر نمیکنی که پوست سیب زمینی بوی وحشتناکی میده؟"

من میگویم: "آره اینطوره."

"تو پسر خوبی هستی."

او دوباره به آشپزخانه میرود.  

شراب واقعاً عالی بود. آتشی شیرین از گیلاس در درونم جاری شد و من این جنگ کثیف را فراموش کردم.

"اینطوری بهتر مورد پسندت هستم، مگه نه؟"

حالا او بلوزی زرد رنگ بر تن داشت و در میان در ایستاده بود، و از بوئی که می آمد میشد فهمید دستهایش را با صابون مرغوبی شسته است.

من میگویم: "به سلامتی!"

او میگوید: "به سلامتی!"

"تو واقعاً میخوای از اینجا بری، اینو جدی میگی؟"

او میگوید: "آره، کاملاً جدی میگم."

من میگویم: "به سلامتی" و دوباره پیاله ها را پر میکنم.

او میگوید: "نه، اجازه بده که من لیموناد بخورم، صبحهای زود نمیتونم زیاد عرق بخورم."

"باشه، اما تعریف کن."

او میگوید: "آره، من دیگه نمیتونم" و به من نگاه میکند. در چشمان مبهم و متورمش ترسی مخوف دیده میشد. "میشنوی پسرم، من دیگه نمیتونم. این سکوت منو دیوونه میکنه. گوش کن." او بازویم را چنان محکم میگیرد که من وحشت کرده و واقعاً مشغول گوش کردن میشوم. واقعاً عجیب بود: چیزی برای شنیدن به گوش نمیرسید، اما با این وجود ساکت هم نبود، چیز غیر قابل وصفی در فضا بود، چیزی مانند غرغره کردن: غوغای سکوت.  

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 11:37  توسط سعید از برلین  | 

"میتونم با سیب زمینهام پیش تو بشینم یا اینکه مخالفی؟"

من میگویم: "اما نه. بجنب و با من یک استکان بزن."

هنگامیکه او پشت درب باریک قهوه ای رنگ که به آشپزخانه اش منتهی میشد ناپدید گردید، نگاهی به اطراف انداختم. همه چیز مانند سال قبل بود. بالای بار بر دیوار عکسی از شوهر فرضی اش آویزان بود، یک سریاز زیبای نیروی دریائی با سیبیلی سیاهرنگ، یک عکس رنگی که جوانک را در حلقه نجاتی که مانند قاب عکسی او را در خود گرفته بود نشان میداد و بر رویش امضائی به نام پاتری دیده میشد. این جوانک چشمانی سرد، یک چانه خشن و دهانی کاملاً میهن پرستانه داشت. من از او خوشم نمی آمد. کنار عکس او چند عکس گل آویزان بود و یک زوج جوان که خیلی شیرین در حال بوسیدن یکدیگر بودند. همه چیز مانند یکسال پیش بود. شاید که لوازم کمی کهنه تر شده بودند، اما آیا اصلاً این لوازم میتوانستند کهنه تر هم بشوند؟ صندلی ای که من رویش چمباته زده بودم یک پایه اش را با چسب چوب چسبانده بودند _ من هنوز دقیقاً به یاد دارم که در نزاع بین فریدریش Friedrich با هانس Hans بخاطر یک دختر زشت به نام لیزته Lisette شکسته شده بود _، و این پایه شکسته هنوز آثار اضافی چسب را که فراموش کرده بودند با سمباده از بین ببرند نشان میداد.

در حالیکه رنه در دست چپ یک بطری حمل میکرد و در زیر بغل سمت راستش کاسه ای را چپانده بود که درونش سیب زمینی و پوست سیب زمینی قرار داشت میگوید: "شراب گیلاس".

من میپرسم: "خوبه؟"

او با لبهایش صدائی در می آورد: "بهترین نوع، عزیز من، واقعاً عالیه."

"لطفاً بریز."

او بطری را روی بار میگذارد، کاسه را روی چهار پایه ای پشت بار قرار میدهد و دو پیاله از کمد برمیدارد. بعد پیاله ها را با آن معجون قرمز پر میسازد.

میگویم: "رنه، به سلامتی."

او میگوید: "به سلامتی، پسرم!"

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 9:10  توسط سعید از برلین  | 

آنزمان، هنگامیکه برای دومین بار میبایست دوره استراحت و تجدید قوا کردن ما با رژه رفتن و ملالت در آن دهکده بگذرد، وضع رنه بدتر شده بود. او دیگر بخود توجه ای نمیکرد، اغلب تا ساعت یازده صبح میخوابید و با لباس راحتی منزل آبجو و لیموناد میفروخت، بعد از ظهرها دوباره مغازه را میبست، چون در اثنای ساعات کار دهکده خلوت و خالی مانند یک چاه فضولاتِ سرریز کرده بود _ و شبها حدود ساعت هفت، بعد از آنکه بعد از ظهر را به نحوی به غروب رسانده بود دوباره مغازه اش را باز میکرد. بعلاوه دیگر توجه ای هم به درآمدش نداشت. او به همه قرض میداد، با همه عرق میخورد، اجازه میداد او را با آن جثه ضخیم به رقصیدن وادارند و هنگام نزدیک شدن زمان بستن مغازه فریادهای مستانه میکشید و بر زمین می افتاد و متشنج زار زار میگریست.

آنزمان، هنگامیکه ما برای دومین بار به دهکده آمدیم، فوری خودم را بیمار معرفی کردم. من بیماری ای را جستجو کرده بودم که دکتر به خاطر آن میبایست مرا حتماً پیش دکتر متخصص به پاریس بفرستد. وقتیکه حدود ساعت ده و نیم در مغازه او را زدم خوش و سر حال بودم. دهکده کاملاً ساکت و خیابانهای خالی پر از گل و لای بود. من صدای به زمین کشیده شدن دمپائی خانگی و صدای خش و خش کنار زدن پرده را مانند گذشته شنیدم، بعد غر غر کنان گفت: "آه، توئی؟"، سپس شادی پاورچین بر چهره اش نشست. بعد از بازکردن در تکرار کرد: "آه، توئی؟ باز هم گروهانتون یکبار دیگر اینجاست؟"

من میگویم: "آره" و کلاهم را روی یک صندلی پرت کرده و به دنبالش روان میشوم.

"مرغوبترین چیزیکه داری بیار."

او متحیر میپرسد: "مرغوبتری چیزی که دارم؟" و دستهایش را با پیشبند پاک میکند. "میبخشی، من سیب زمینی پوست میکندم." بعد با من دست میدهد؛ دستش هنوز کوچک و محکم بود، یک دست زیبا. بعداز کشیدن کلون در از داخل بر روی بکی از صندلیهای بار مینشینم.

او پشت بار مردد ایستاده بود. دوباره متحیر میپرسد: "مرغوبترین چیزی که دارم؟"

من میگویم: "آره، راه بیفت."

"اما بطور معصیت آمیزی گران است."

"مهم نیست، من پول دارم."

"بسیار خب،" او دوباره دستهایش را پاک میکند و نوک زبانش به علامت درماندگی میان لبهای رنگ پریده اش نمایان میگردد.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:38  توسط سعید از برلین  | 

 

براستی که او زشت به چشم می آمد، اما این تنها میخانه قابل استفاده محل در میان سی و هفت ساختمان کثیف و دو راه شوسه ویران بود که عرقهای خوبی داشت، وانگهی او نسیه هم میداد، و گذشته از تمام این مزیتها میشد واقعاً با او بطور دوست داشتنی ای گفتگو و درد دل کرد و پیش از ظهر طولانی و سربی رنگ را سریع پشت سر گذاشت. من اغلب فقط تا زمانی آنجا میماندم که ما از دور آوای سرود گروهانی را که از مأموریت بازمیگشت میشنیدیم، صدائیکه در سکوت سنگین دهکده دور افتاده هراس انگیز نزدیک و نزدیکتر میشد و احساسی هولناک زنده میگردانید.

او هر بار میگفت: "گه دارد می آید، جنگ." و بعد ما گروهان، ستوان یکم، سرجوخه ها، استوارها و سربازها را زیر نظر میگرفتیم که چگونه همگی خسته و با چهره هائی ناراضی از کنار این در شیشه ای شیری رنگ میگذشتند، ما گروهان را از میان نقش گلهای حک شده بر شیشه زیر نظر داشتیم. میان گلهای رز و گلهای لاله خطوط شفاف راه راهی وجود داشت که از میانشان میشد همه آنها را دید، ردیف به ردیف، صورت به صورت، همه ترشرو و گرسنه و کاملاً بی رغبت ...

او تقریباً تمام مردها را شخصاً میشناخت، واقعاً هر مردی را. مخالفان الکل و زن ستیزان واقعی را هم میشناخت، زیرا که آنجا تنها میخانه به درد بخور محل بود، و حتی وحشیترین مرتاض هم گاهی اوقات احتیاج دارد همراه با سوپی داغ و نامرغوب یک لیوان لیموناد بنوشد، یا اصلاً شبها وقتیکه در دهکده ای با سی و هفت خانه کثیف، دو راه شوسه ویران که بنظر می آمد در گل و لای در حال فرو رفتن و در تنبلی و یکنواختی در حال حل شدن است زندانیست، یک گیلاس شراب بنوشد ...

او علاوه بر گروهان ما اولین گروهانهای گردانهای هنگ را هم میشناخت، زیرا که بعد از هر مأموریت پیچیده ای و بعد از مدتی معیین اولین گروهان گردان به این دهکده دور افتاده بازمیگشت تا در این مکان شش هفته "استراحت و تجدید قوا" کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 13:15  توسط سعید از برلین  | 

Heinrich Böll: Unsere gute, alte Renee

 

هنگامی که صبح ها حدود ساعت ده یا یازده کسی نزد او میرفت، وی را دقیقاً مانند زن چاقی میافت که شلخته وار صبحانه خورده است. روپوش بیقواره ای که بر تن داشت با آن گلهای بزرگ نقش بسته بر آن نمیتوانست بر شانه های گرد و بزرگش مسلط گردد، چنین به نظر می آمد بیگودی هائیکه مانند شاقولی از موهای شکننده اش آویزانند در جلبکهای لزج دریائی گیر افتاده اند، صورتش باد کرده و خرده ریز نان به اطراف یقه اش چسبیده بود. او ابداً زشت بودن خود در این ساعات از صبح را مخفی نمیساخت، زیرا که او تنها مهمانهای معینی را میپذیرفت _ بیشتر اوقات تنها مرا _، مهمانهائی که دلربائی زنانه او برایشان مهم نبود، بلکه تنها عرق های خوب و مرغوب برایشان اهمیت داشت. و عرق های او خوب بودند، همینطور گرانقیمت؛ آنزمان هنوز او کنیاک عالی داشت و از این گذشته نسیه هم میداد. شبها اما واقعاً فریبنده و خوب بسته بندی شده بود، شانه ها و پستانهایش بالا و محکم بودند. در مو و چشمهایش چیزی آتشین میچکاند و تقریباً کسی پیدا نمیشد که در برابرش مقاومت کند، و شاید من از اندک کسانی بودم که او صبح ها میپذیرفت، زیرا خوب میدانست که من شبها هم سعی میکنم در برابر زیبائیش متزلزل نشوم.

صبحها، حدود ساعت ده یا یازده نفرت انگیز و بد خُلق بود و اندرزهای مالیخولیائی صادر میکرد. وقتی من در و یا زنگ میزدم (برای او مطبوعتر بود که من در بزنم، میگفت: "خصوصی به گوش میرسد")، بعد به زمین کشیده شدن گامهایش را میشنیدم، پرده پشت شیشه شیری رنگ در ورودی را کنار میکشید و من سایه اش را میدیدم؛ او از میان نقش گل نگاه میکرد، سپس غر غر صدای کلفتش را میشنیدم: "آه، توئی" و کلون در را به کناری میکشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 21:11  توسط سعید از برلین  | 

 

من نگاهم را از دور دستِ بی انتها بازمیگردانم، به یوپ که حالا طوری رویرویم ایستاده بود که چشم هایمان در یک سطح قرار داشت نگاه میکنم؛ بعد او دستش را بلند کرده و آهسته به سمت غلاف چاقوها میبرد، و من دوباره متوجه میشوم که آن اشاره ای برای من بوده است. من آرام می ایستم، کاملاً آرام، و چشمم را میبندم ...

احساس باشکوهی بود؛ شاید که تنها دو ثانیه دوام آورد، دقیقاً نمیدانم. در اثنای شنیدن ویژ ِ آهسته چاقوها و جریان کوتاه و خشن هوا، وقتی که آنها کنار من بر تخته پشت سرم با ضربه مینشستند، فکر میکردم بر روی تیر چوبی بسیار باریکی بالای یک پرتگاه بی پایان در حال رفتنم. من میرفتم، کاملاً مطمئن و با این وجود تمام خوف خطر را احساس میکردم ... من میترسیدم ولی اعتماد کامل داشتم که سقوط نخواهم کرد، من نمیشمردم و با این وجود وقتی چشمانم را باز کردم که آخرین چاقو کنار دست راستم بر تخته پشت سرم فرو رفت ...

طوفانی از تشویق مرا وحشتزده ساخت؛ چشمانم را کاملاً باز میکنم و به صورت رنگپریده یوپ که با شتاب به پیشم آمده بود و حالا با دستانی لرزان طناب را از دور بدنم باز میکرد نگاه میکنم. بعد او مرا با خود به وسط صحنه نمایش میکشاند، او تعظیم میکند، و من تعظیم میکنم؛ او در میان تشویق رو به افزایش با دست به من اشاره میکند و من به او؛ بعد لبخندی به من میزند، من به او لبخندی میزنم، و هر دو با هم لبخند زنان در مقابل تماشگران تعظیم میکنیم.

در کابین کلمه ای بینمان رد و بدل نمیشود. یوپ ورق های بازی سوراخ شده را روی صندلی پرت میکند، پالتویم را از روی میخ برمیدارد و در پوشیدنش به من کمک میکند. بعد لباس کابوئیش را دوباره به میخ آویزان کرده و ژاکت ضد بادش را میپوشد، و ما کلاه هایمان را بر سر میگذاریم. هنگامیکه من در کابین را باز میکنم مرد کله طاس به سویمان هجوم می آورد و فریاد زنان میگوید: "دستمزد به چهل مارک بالا رفت!" و به یوپ تعدادی اسکناس میدهد. در اینجا بود که فهمیدم یوپ حالا رئیس من است، و من لبخندی زدم، و او هم نگاهی به من میکند و لبخند میزند.

یوپ بازویم را میگیرد و ما در کنار یکدیگر از پله های تنگ و تاریک که بوی بزک کهنه میداد به پائین میرویم، هنگام خروج از ساختمان یوپ با خنده میگوید: "حالا سیگار و نان میخریم ..."

من اما بعد از یکساعت تازه فهمیدم که حالا دیگر یک شغل درست و حسابی دارم، شغلی که من در آن تنها احتیاج به ایستادن دارم و کمی رویا دیدن. دوازده و یا بیست ثانیه تمام. من آن انسانی بودم که بسویش چاقو پرتاب میشد.

 

_ پایان _

 

ترجمه نه چندان خوب این اثر جالب از هاینریش بُل هدیه ای ست به بهراد که چند هفته بیشتر نیست چشم به این جهان گشوده است. امید که مانند حمیدرضا سلیمانی شاعر شود و در گلستان و بوستان بچرخد و برای دل خود، برای دل من و دل تو شعر بسراید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 12:34  توسط سعید از برلین  | 

"بسیار خوب، به حسابش برسید و در پرتاب چاقوها خساست به خرج ندهید". هنگامیکه آقای اردمنگر با پاهائی گشاده از یکدیگر و پوزخند زنان در حال ترک کردن صحنه بود یوپ یقه ام را میگیرد. از جائی یک طناب بر روی صحنه پرتاب میشود و بعد یوپ مرا به ستون یونانی عهد باستان که در پشت آن تخته بزرگی به اندازه یک در تکیه داده شده بود طناب پیچ میکند. من چیزی مانند بیتفاوتی ای نشأت آور احساس میکردم. در سمت راستم ازدحام ترسناک همهمه تماشگران هیجانزده بگوش میرسید و من حس کردم وقتی او از خونخوار بودنش برایم تعریف میکرد حرف درستی زده است. میل و هوس او در هوائی که بوی شیرین و کسل کننده ای میداد در ارتعاش بود و ارکستر با ضربه های ممتد احساساتی طبل و با شهوتی آرام تراژدی کمدی ای ناگوار را تداعی میکرد که در آن خون واقعی جاری خواهد گشت، خون صحنه ای که برایش پول پرداخت گردیده ... من خیره به جلو نگاه میکردم و چون طوری طناب پیچی شده بودم که مرا کاملاً نگاه میداشت بنابراین بدنم را شل به سمت پائین ول کردم. در حالیکه یوپ چاقوهایش را دوباره از ورقهای بازی بیرون میکشید و آنها را در کیسه جای میداد و همزمان مرا با نگاه های دراماتیک تفتیش میکرد صدای ارکستر آهسته و آهسته تر میگردد. سپس، وقتی او تمام چاقوها را خارج ساخت به سوی تماشگران برگشت و با صدائی که به صورت تهوع آوری بزک شده بود گفت: "آقایان و خانمها، من برای شما دور تا دور این آقا را با چاقو گلکاری خواهم کرد، اما شما باید با چشمان خود ببینید که من با چاقوهای کند کار نمیکنم ..." بعد نخ محکمی از چمدان خارج ساخته و با آرامشی هولناک یک چاقو پس از دیگری از کیسه در می آورد و با تماس اندکی به نخ آنرا میبرد. نخ به دوازده قطعه بریده تقسیم میشود و او چاقوها را دوباره در کیسه قرار میدهد.

در این ضمن نگاهم از بالای سر یوپ به جاهای دور میرود، دور از صحنه نمایش، همچنین دورتر از بالای سر دختر نیمه لختی که به نظرم می آمد در زندگی قبلی همدیگر را میشناختیم ...

هیجان تماشاگران در هوا پخش بود. یوپ به طرفم می آید، به ظاهر یکبار دیگر طناب را محکم میکند و با صدائی نرم پچ پچ کنان میگوید: "کاملاً بیحرکت میمانی، و به من اعتماد داشته باش دوست عزیز ..."

درنگ اخیر یوپ از هیجان اولیه تماشگران کاسته و نزدیک به جاری شدن در خلأ بود که ناگهان او دستهایش را به اطراف میگشاید و اجازه میدهد مانند پرواز آهسته پرنده ای به نوسان آیند. در صورتش همان حالت جادوئی تمرکز که من روی پله ها تحسین کرده بودم پدیدار میگردد و همزمان چنین به نظر میرسید که او تماشگران را نیز با این حرکت جادو میکند.

چنین گمان کردم که آه بلند، عجیب و مخوفی را میشنوم، و فهمیدم این زنگ خطریست که برای من نواخته میشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 21:20  توسط سعید از برلین  | 

برایم همه چیز بیتفاوت بود. میتوانستند زنده زنده به سیخ بکشندم؛ من یک شانه فلج شده داشتم، یک سیگار نازک کشیده بودم، فردا قرار بود برای هفتاد و پنج سنگ سه چهارم نان بدست آورم. اما فردا ... تشویق تماشگران صحنه نمایش را به لرزش انداخته بود. دلقک با صورتی خسته و غمگین تلو تلو خوران از میان شکاف پرده صحنه به سمت ما می آید، چند ثانیه ای آنجا با چهره ای عبوس می ایستد، بعد به صحنه بازمیگردد و با لبخندی مهربانانه تعظیم میکند. طبل های ارکستر به صدا می آیند. یوپ هنوز مشغول وسوسه کردن مرد کله طاس بود. دلقک سه بار از روی صحنه خارج و سه بار بر روی صحنه میرود و لبخند زنان تعظیم میکند!. بعد ارکستر شروع به نواختن مارش میکند و یوپ با قدمهای محکم و با چمدانی کوچک در دست به روی صحنه میرود. تماشگران با کف زدن خفیفی به او خوشامد میگویند. من با چشمانی خسته تماشا میکردم که چگونه یوپ ورقهای بازی را به میخهائی که از قبل آماده شده بودند وصل میکند و چگونه او چاقوهایش را پرتاب و درست در وسط آنها می نشاند. کف زدن شدیدتر میشود ولی هنوز به اوج خود نرسیده بود. بعد او با همراهی ضربه های بیوقفه و آهسته طبلهای ارکستر مانور با چاقوی بزرگ نان بری و صفحه چوبی را انجام میدهد. گذشته از تمام بیتفاوتیها احساس کردم که این مانور حقیقتاً کمی ساده بود. آنسوی صحنه چند دختر با لباسهای فقیرانه مشغول نگاه کردن بودند ... و بعد ناگهان مرد کله طاس مرا محکم میگیرد و با خود به سوی صحنه میبرد، با حرکت رسمی و مجلل دست به یوپ سلام میدهد و با صدائی مانند صدای پلیسها میگوید: "شب بخیر آقای بورگالِوسکی Borgalewski".

یوپ هم با صدائی باشکوه جواب میدهد: "شب بخیر آقای اِردمنگر Erdmenger".

"آقای بورگالِوسکی، من این دزد اسب و رذل واقعی را اینجا پیش شما آورده ام تا قبل از به دار آویختنش او را کمی با چاقوهای تر و تمیزتان غلغلک بدهید ... یک رذل ..."

صدایش بنظرم کاملاً مسخره می آمد، بصورت اندوهناکی مصنوعی، مانند گلهای کاغذی و ارزانترین بَزَک. من نگاهی به جایگاه تماشگران می اندازم، و از این لحظه به بعد به هیولای هزار سر شهوانی و کنجکاوی که در تاریکی آماده جهش نشسته بود بی توجه میگردم. برای من همه چیز بیتفاوت بود، نور چراغ نافذ نورافکن بر من افتاده بود و من در کت و شلوار نخ نما و کفشهای فلاکت بارم درست مانند یک دزد اسب به نظر می آمدم.

"آقای اردمنگر، او را اینجا پیش من بگذارید، من به حساب این مردک خواهم رسید."

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:39  توسط سعید از برلین  | 

گرچه مدت طولانی ای منتظر این سؤال بودم، با این وجود طرح ناگهانیش مرا ترساند. ممکن است خیلی شجاع به نظر نمیرسیدم وقتیکه جواب دادم: "برای ناامید بودن شجاعت دارم."

یوپ زورکی میخندد و بلند میگوید: "این صحیحتر است. حالا تصمیمت چیست؟"

من سکوت میکنم، و ناگهان موجی از خنده وحشیانه از راهروی تنگ مانند سیلی شدید بر ما هجوم می آورد، صدای خنده بقدری شدید بود که من از ترس و بدون اراده احساس سرما کرده و لرزیدم.

آهسته میگویم: "من شجاع نیستم و میترسم."

"من هم میترسم. مگه تو به من اعتماد نداری؟"

آهسته جواب میدهم: "چرا، البته که اعتماد دارم ... اما ... باشه بریم" و به جلو هلش میدهم و اضافه میکنم: "برای من همه چیز بیتفاوت است."

ما به راهروی باریکی میرسیم که در هر دو سمتش تعدادی کابین از جنس تخته چند لای خام قرار داشت؛ چند هیبت رنگی تند و تیز به این سو و آنسو میرفتند و من از میان شکاف پرده رنجور دلقکی را بر روی صحنه میبینم که دهان گشادش را باز کرده بود؛ دوباره خنده وحشیانه جمعیت به استقبالمان می آید، اما یوپ مرا با خود به سمت کابینی میکشد و در آنرا پشت سرمان میبندد. من به اطرافم نگاه میکنم. کابین خیلی تنگ بود و تقریباً خالی. یک آیینه به دیوار آویزان بود، بر روی میخی مهجور لباس کابوئی یوپ آویزان بود و بر روی صندلی ای سست و لرزان یک دست ورق بازی کهنه قرار داشت. یوپ عجله داشت و عصبی بود؛ او پالتوی خیس را از تنم خارج میسازد، لباس کابوئی خود را برداشته محکم روی صندلی پرتاب میکند و پالتوی مرا به میخ می آویزد و بعد ژاکت ضد باد خود را بر روی آن قرار میدهد. از بالای دیوار کابین یک ستون عهد یونان باستان دیده میشد و ساعتی الکتریکی بر آن آویزان بود که هشت و بیست و پنج دقیقه را نشان میداد. یوپ در اثنای صاف کردن لباسش غر غر کنان میگوید: "پنج دقیقه" و ادامه میدهد: "میخواهی قبلاً تمرین کنیم؟"

در این لحظه کسی به در کابین میکوبد و فریاد میزند: "آماده!"

یوپ دگمه کتش را میبندد و کلاه وسترنی بر سر مینهد. من متشنج میخندم و با صدای بلند میگویم: "نمیخواهی فرد به مرگ محکوم شده را اول یک دور آزمایشی دار بزنی؟"

یوپ چمدان را در دست میگیرد و مرا به خارج می کشد. در بیرون مرد کله طاسی ایستاده بود که به آخرین کار دلقک بر روی صحنه نگاه میکرد. یوپ چیزی در گوش او زمزمه میکند که برایم مفهوم نبود. مرد نگاه وحشتزده ای به بالا می اندازد، مرا ورانداز کرده، بعد به یوپ نگاهی میکند و سرش را تند تکان میدهد. و یوپ دوباره در گوشش زمزمه میکند.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد ۱۳۸۹ساعت 17:53  توسط سعید از برلین  | 

در بیرون بارانی سرد، یکنواخت و آهسته میبارید. ما یقه ها را بالا کشیدیم و لرزان خودمان را مچاله کردیم. مه شامگاهی آغشته به رنگ نیلی ظلمت شب در خیابان جاری بود. در بعضی از زیرزمینهای وبلاهای ویران گشته نوری رنجور در زیر برتری سنگین و سیاه یک مخروبه غول آسا سوسو میزد. خیابان بطور نامحسوس از میان کوچه باغی گل آلود میگذشت، جائیکه در تراکم غروب چنین بنظر می آمد که آلونکهای چوبی تیره سمت چپ و راست باغهای نحیف مانند کشتیهای تهدید کننده بر روی قسمت جدا شده ای از یک رود کم عمق به شنا مشغولند. بعد مخالف جهت حرکت تراموا رفته و در چاله چوله های حومه شهر غوطه ور میگردیم، جائیکه میان آشغال _ و محلهای دفن زباله هنوز چند خانه در کثافت باقی مانده بود، تا اینکه ناگهان به خیابانی پر رفت و آمد میرسیم؛ مقدار درازی از راه را بوسیله جاری بودن جمعیت به جلو رانده شدیم و بعد به کوچه ای پیچیدیم که نور نافذ چراغهای آگهی <هفت آسیاب> خود را بر آسفالت درخشنده منعکس ساخته بود.

مدخل ورود به واریته خالی بود. مدتی از شروع نمایش میگذشت و از میان پرده نخنمای سرخرنگ دربانی سر و صدای جمعیت بگوشمان میرسید.

یوپ خندان عکسی را در جعبه اعلانات نشانم میدهد، عکسی که او را در لباسی کابوئی میان دو رقاصه خندان که پستانهایشان با منجوق های رنگارنگ رویه کشی شده بود نشان میداد و زیر آن نوشته شده بود: "مردی با چاقوهایش".

یوپ دوباره میگوید "بریم" و قبل از آنکه متوجه شوم به محل ورود باریک و غیر قابل تشخیص و باریکی کشیده میشوم. ما از پله های تنگ و تاریک مارپیچی بالا میرویم و بوی عرق بدن و بزک اطلاع از نزدیک بودنمان به صحنه نمایش را گواهی میداد.

یوپ از جلو میرفت _ و ناگهان در انحناء یکی از پله ها توقف میکند، بعد از پائین گذاردن چمدان شانه هایم را در دستانش گرفته و از من آهسته میپرسد: "آیا شجاعت داری؟"

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:56  توسط سعید از برلین  | 

من فریاد میزنم: "عالیه، عالیه! این هم یک نمایش با کمی بطونه کاری."

یوپ میگوید: "فقط یک مرد کم دارد، و چه بهتر که آن یکنفر زن باشد. افسوس"، او چاقوها را دوباره از در بیرون میکشد و با دقت در کیسه جا میدهد و ادامه میدهد: "کسی اما پیدا نمیشود. زنها ترسو اند، و مردها گرانقیمت. من میتوانم درک کنم، این نمایش خطرناکیست."

او حالا دوباره چاقوها را به سرعت برق پرتاب میکند، طوری که بدن مرد سیاه با یک تقارن استثنائی دقیقاً به دو نیمه تقسیم میگردد و سیزدهمین چاقو مانند تیری مرگبار آنجائی مینشیند که قلب مرد باید قرار میداشت.

یوپ پکی به سیگارش میزند و اندک باقیمانده آنرا پشت اجاق پرتاب میکند و میگوید: "بلند شو، فکر کنم باید برویم" و سرش را از پنجره بیرون میبرد، آهسته زیر لب زمزمه میکند "باران لعنتی" و سپس میگوید: "چند دقیقه بیشتر به ساعت هشت نمانده، ساعت هشت و نیم نوبت نمایش من است."

همزمان هنگامیکه او دوباره مشغول گذاردن چاقوها در چمدان کوچک چرمی بود من صورتم را از پنجره خارج ساختم. بنظر می آمد که ویلاهای مخروبه در باران آهسته ناله میکنند، و در پشت دیواری از سپیدارهای لرزان جیغ یک تراموا را میشنیدم. اما نتوانستم در هیچ کجا ساعتی را کشف کنم.

"از کجا میدانی که ساعت چند است؟"

"از روی احساس _ یکی از کارهائیست که طی تمرین کردن انجام میدهم."

من بدون درک مطلب به او نگاه میکنم. یوپ اول به من در پوشیدن پالتو کمک میکند و بعد ژاکت ضد بادش را بر تن میکند. شانه من کمی فلج است و فقط تا شعاع محدودی میتوانم دستم را حرکت دهم، درست برای سنگکوبی کفایت میکند. کلاه بر سر گذارده و داخل راهروی تاریکی میشویم، و من حالا خوشحال بودم از اینکه حداقل جائی در خانه صدای خنده و زمزمه آهسته میشنوم.

یوپ در حال پائین رفتن از پله ها میگوید: "جریان از این قرار است که من به خودم زحمت دادم تا تعدادی از قوانین کیهانی را کشف کنم. اینطوری". او چمدان را روی پله قرار میدهد و دستهایش را به اطراف میگشاید، درست مانند بعضی از عکسهای باستانی ایکاروس Ikarus هنگامیکه خود را برای پرواز آماده میکند. بر روی صورت گرسنهُ یوپ رویائی سرد و عجیب ظاهر میشود که نیمی از آن مفتون و نیم دیگرش سرد و سحرآمیز بود که مرا بی اندازه ترساند. او آهسته ادامه میدهد: "اینطوری. من خیلی ساده جو را لمس میکنم، و احساس میکنم که چگونه دستانم درازتر و درازتر میگردند و چگونه آنها داخل مکانی میشوند که در آن قوانین دیگری معتبرند، بعد به سقف برخورد میکنند و آنجا در آن بالا کشش های جادوئی و عجیبی قرار دارند که من میقاپمشان، خیلی ساده میقاپم ... و بعد قوانینشان را محکم میکشم، میگیرمشان، نیمه دزدانه، نیمه شهوانی، و بهمراه خود میبرم!". دستانش به تشنج افتاده بودند و او آنها را کاملاً نزدیک بدنش کشیده بود. بعد میگوید: "بریم" و صورتش دوباره به حالت اول برگشته بود.

من گیج و کرخ بدنبالش براه می افتم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد ۱۳۸۹ساعت 16:46  توسط سعید از برلین  | 

من جایم را عوض میکنم، به نحویکه میتوانستم یوپ را ببینم و همزمان بیشتر از گرمای ملایم اجاق بهره مند شوم. زمانیکه من از کاغذ نانم بعنوان زیردستی استفاده کرده و با احتیاط مشغول باز کردن ته سیگارها بودم یوپ قفل چمدان را باز کرده و یک کیسه عجیب خارج میکند؛ از آن کیسه هائیکه جیبهای زیادی به آن دوخته شده و در آنها مادران ما از قاشق و چنگالهای جهیزه خود مراقبت میکردند. او چابک گره بندِ کیسه را گشود، کیسه لوله شده را روی میز باز کرد و یک دوجین چاقو با دسته های چوبی نمایان گردید، چاقوهائیکه «چاقوی شکار» نامیده میشدند و به دورانی متعلق بودند که مادران ما والس میرقصیدند.

من تنباکوهای حاصله را بطور مساوی روی دو کاغذ سیگار تقسیم میکنم و دو سیگار میپیچانم و میگویم: "بفرما".

یوپ میگوید "مرسی" و بعد تمام کیسه را به من نشان میدهد.

"این تنها وسائلی از دارائی والدینم میباشد که نجات یافته است. همه چیز آتش گرفت، زیر آوار ماند، و باقیمانده به سرقت رفت. وقتی من تنگدست و با لباسی پاره از اسارت بازگشتم، هیچ چیز نداشتم _ تا اینکه روزی یک خانم سالخورده شریف، آشنای مادرم، مرا بعد از جستجوی زیاد پیدا کرد و این چمدان کوچک زیبا را به من تحویل داد. مادرم چند روز قبل از کشته شدن بوسیله بمب این چمدان کوچک را برای اطمینان پیش او گذاشته بود، و چمدان نجات پیدا کرد. عجیبه. اینطور نیست؟ اما ما میدانیم که وقتی ترس ِ زوال بر مردم مستولی میشود آنها سعی میکنند تا عجیب و غریب ترین لوازم را نجات دهند و نه ضروریترین چیزها را. حالا من حداقل صاحب محتویات این چمدان کوچک بودم: یک کاسه حلبی قهوه ای رنگ، دوازده چنگال، دوازده چاقو و دوازده قاشق و یک چاقوی نان بری بزرگ. من قاشق و چنگالها را فروختم و با پول بدست آمده یکسال زندگی را گذراندم و با چاقوها تمرین کردم، سیزده چاقو. دقت کن..."

من کاغذ لوله شده ای را که با آتشش سیگارم را روشن کرده بودم بطرف یوپ دراز میکنم. یوپ سیگارش را که به لب پائینی چسبانده بود آتش میزند، بند کیسه را به دگمه ای بر روی شانه اش میبندد و میگذارد کیسه غلت خورده باز شود و دستش را مانند پیرایش جنگی بپوشاند. بعد با سرعتی باور نکردنی چاقوها را از داخل جیبهای کیسه بیرون میکشد و قبل از آنکه برایم حرکت دست و شگرد به کار گرفته اش روشن شود سریع مانند برق هر دوازده چاقو را به سوی مرد سایه وار روی در پرتاب میکند، مردی که به آن هیبت های تلو تلو خور مخوفی شباهت داشت که در آخرهای جنگ بعنوان ممنوعیت انحطاط از تمام ستونهای نصب آگهی، از تمام گوشه های ممکن تاب خوران به پیشوازمان می آمدند. دو چاقو بر کلاه مرد مینشیند، بالای هر شانه دو چاقو و در امتداد هر یک از دو دستِ آویزان سه چاقو ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد ۱۳۸۹ساعت 23:18  توسط سعید از برلین  | 

"منظورت را نمیفهمم."

"چونکه آنها نمرده اند. هیچکدامشان نمرده اند، میفهمی؟"

"من اینرا خوب میفهمم، اما به آن معتقد نیستم."

"تو حالا هنوز کمی ستوان یکم هستی. خوب! طبیعیست که حالا کمی طول بکشد. خدای من، من خوشحال میشوم وقتی تماشگران خوششان بیاید. آنها خاموشند، من آنها را کمی غلغلک میدهم و اجازه میدهم برای اینکار به من پول بدهند. شاید یکنفر، تنها یکنفر، به خانه رود و مرا فراموش نکند. شاید هم بگوید: >آن پرتاب کننده چاقو، لعنتی، او اصلاً ترس نمیشناخت و من همیشه میترسم، لعنتی.< چونکه آنها همگی همیشه میترسند. آنها ترس را مانند سایه سنگینی بدنبال خود میکشند، و من خوشحال میشوم اگر ترس را فراموش کنند و کمی بخندند. این دلیلی برای لبخند زدن نیست؟"

من سکوت کردم و به غلغل آب گوش سپردم. یوپ در کاسه حلبی قهوه ای رنگی آبجوش میریزد، و بعد به ترتیب از کاسه حلبی قهوه ای رنگ نوشیدیم و به همراهش از نان من خوردیم. در بیرون آسمان بیصدا شروع به غروب کردن میکند، و مانند شیر خاکستری رنگی لطیف به درون اطاق جاری میشود.

یوپ میپرسد: "راستی تو چه کار میکنی؟"

"هیچ ... سعی میکنم زنده بمانم."

"یک شغل خیلی سخت."

"آره _ برای این نان باید صد سنگ پیدا کرده و خردشان میکردم. کارگر موقتی ام."

"هوم... آیا مایلی یکی از تردستی هایم را ببینی؟"

و چون سرم را تکان داده بودم بلند میشود، برق را روشن میکند، بطرف دیوار میرود و پرده ای را که مانند فرش بود بکناری میزند؛ بر روی دیوار قرمز رنگ طرح درشت مردی که با ذغال کشیده شده بود نمایان میگردد: یک برآمدگی عجیب و غریب در محلی که جمجمه باید قرار میداشت و احتمالاً باید یک کلاه را به نمایش میگذارد. با دقت بیشتری متوجه میشوم که تصویر مرد بطور ماهرانه ای بر روی یک در مخفی کشیده شده است. من کنجکاوانه نگاه میکردم که حالا یوپ چگونه از زیر بار و بندلیش یک چمدان زیبای قهوه ای رنگ را بیرون کشیده و آنرا روی میز قرار میدهد. قبل از باز کردن در چمدان بطرفم می آید و چهار ته سیگار را روبرویم گذارده و میگوید: "ازشون دو تا سیگار نازک درست کن".

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد ۱۳۸۹ساعت 12:14  توسط سعید از برلین  | 

"هرچه چاقو بیشتر به بالا پرواز کند تأثیرش مطمئناً بهتر خواهد بود. اما من در آن بالا احتیاج به یک وسیله مقاوم دارم، جائیکه چاقو به آن برخورد کند، از نوسان بیفتد و بتواند تند و مستقیم درست سمت کاسه سر بیفایده ام پائین آید. نگاه کن." او به حاملهای داربست آهنی یک بالکن مخروبه که در بالای سرمان پیدا بود اشاره میکند.

"یکسال تمام من اینجا تمرین میکردم. دقت کن!" او چاقو را به هوا پرتاب میکند، چاقو با یک نظم و یکنواختی شگفت انگیز صعود میکند، مانند پرنده ای بنظر میآمد که ملایم و بدون زحمت به بالا پرواز میکرد، بعد به یکی از حاملها اصابت میکند و با سرعتی که نفس را در سینه حبس میساخت به پائین فرود می آید و با شدت با تخته چوبی برخورد کرده و در آن فرو میرود. تحمل ضربه برخورد به تنهائی میباید سخت باشد، اما یوپ حتی مژه هم نزد. چاقو چند سانتیمتر در چوب فرو رفته بود.

میگویم: "یوپ، این اما خیلی عالی بود، باید اینرا به رسمیت بشناسند، به این میگویند نمایش!"

یوپ چاقو را خونسرد از چوب بیرون میکشد و میگوید: "آنها این کار را تائید میکنند، آنها به من دوازده مارک برای هر شب میپردازند، و من اجازه دارم مابین دو نمایش بزرگ یک کمی با چاقو بازی کنم. اما این نمایش خیلی ساده است. یک مرد، یک چاقو، یک تخته چوبی، میفهمی؟ من باید یک همکار زن نیمه عریان میداشتم که چاقوها را خیلی دقیق و با سرعت از کنار بینی اش پرتاب میکردم. بعد تماشگران به وجد می آمدند. اما مگر چنین زنی پیدا میشود!"

او از جلو به راه می افتد و ما به اطاقش بازمیگردیم. او چاقو را با احتیاط روی میز گذارده، تخته چوبی را در کنارش قرار میدهد و دستهایش را به هم میمالد. بعد در سکوت روی جعبه کنار اجاق مینشنیم. من نانم را از جیب خارج کرده و میپرسم: اجازه دارم به نان دعوتت کنم؟"

"با کمال میل، اما من میخواهم قهوه درست کنم. بعد تو با من می آئی و برنامه ام را میبینی."

او مقداری چوب در اجاق انداخته و دیگ را روی اجاق میگذارد و می گوید: "ناامید کننده است، فکر کنم که قیافه ام خیلی جدی دیده میشود، شاید کمی شبیه به سرجوخه ها! نطر تو چیه؟"

"چرند میگی، تو هرگز یک سرجوخه نبوده ای، وقتی تماشگران دست میزنند آیا لبخند میزنی؟

"معلومه _ تعظیم هم میکنم."

"این کار از من ساخته نیست. من حتی قادر نیستم در قبرستان هم لبخند بزنم."

"این اشتباه بزرگیست، مخصوصاً در قبرستان باید آدم لبخند بزند."

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:23  توسط سعید از برلین  | 

Heinrich Böll: Der Mann mit den Messern

 

یوپ Jupp نوک تیغه چاقو را در دست داشت و با تکان دادن آرام به آن چاقو تنبلانه الاکلنگ بازی میکرد، یک چاقوی دراز و باریک نان بری که تیز بودنش بخوبی دیده میشد. یوپ با حرکتی سریع و ناگهانی چاقو را به بالا پرتاب میکند، چاقو مانند ملخ هواپیما وزوز کنان میچرند و در حالیکه تیغه براقش در دسته ای از آخرین پرتو خورشید مانند ماهی قرمزی برق میزد رو به بالا به پرواز آمده و با برخورد به سقف از نوسان می افتد، بعد با زوزه تیزی مستقیم به سمت کله یوپ پائین می آید؛ یوپ مانند برق یک تخته ی چوبی را روی سرش قرار میدهد؛ چاقو با صدا و محکم در چوب فرو میرود و لرزان برجای میماند. یوپ تخته را از روی سر برمیدارد، چاقو را بیرون میکشد و با حرکتی خشمگینانه به سمت در پرتاب میکند، جای پری که چاقو بعد از پایان لرزش آهسته به زمین می افتد...

یوپ آهسته میگوید: "تهوع آور است. من فکر میکنم مردمیکه بلیط میخرند، بیشتر مایلند برنامه هائی ببینند که سلامتی یا زندگی را به خطر می اندازد _ درست مانند سیرکهای رومی _، آنها میخواهند لااقل بدانند که خون جاری خواهد شد، میفهمی؟" او چاقو را از زمین برمیدارد و با حرکت آهسته دست آنرا به سمت بالای پنجره چنان محکم پرتاب میکند که شیشه ها جرنگ جرنگ به صدا آمده و میخواستند از بطونه ورقه ورقه گشته جدا شوند. این پرتاب _ مطمئن و آمرانه _ مرا به یاد آن ساعات غمگین گذشته می اندازد، زمانی که او چاقوی جیبی اش را به سمت بالا و پائین ستونهای چوبی پناهگاه پرتاب میکرد. او ادامه میدهد: "میخواهم همه کار بکنم تا برای تماشاگران لحظه مهیج کوتاهی بسازم. من میخواهم گوشهایم را ببرم، اما متأسفانه کسی پیدا نمیشود که آنرا دوباره سر جایش بچسباند. با من بیا." او در را باز میکند، میگذارد که من اول بروم. ما داخل راه پله ساختمان میشویم، جائیکه تکه های کاغذدیواری تنها آنجاهائی دیده میشد که بخاطر سریشم قوی کنده نشده بودند تا با آنها اجاق را روشن کنند. بعد از میان حمامی پوسیده و خراب میگذریم و به تراسی میرسیم که کف بتونی اش ترک برداشته و از خزه پوشیده شده بود.            

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 16:41  توسط سعید از برلین  | 

من میگویم: "آقای عزیز" و خودم را عقب کشیده و پس از تکیه دادن به صندلی نفس عمیقی میکشم، "من فکر میکنم که شما پای مرا کاملاً دست کم گرفته اید. پای من خیلی بیش از اینها می ارزد، پای من پای گرانقیمتیست. من نه تنها قلبم که متأسفانه مغزم هم کاملاً سالم است. خوب گوش کنید تا برایتان تعریف کنم."

"من اما وقت خیلی کمی دارم."

من میگویم: "گوش کنید! پای من جان گروهی از مردم را نجات داده است که امروز یک حقوق بازنشستگی خیلی خوب دریافت میکنند.

جریان آنزمان از این قرار بود: "من کاملاً تنها یکجائی در جلو دراز کشیده بودم و قرار بود مراقبت کنم ببینم که آنها کی می آیند، تا دیگران در زمان مناسب بتوانند فرار کنند. ستادهای پشت در حال باربندی بودند و نمیخواستند نه زودتر و نه دیرتر فرار کنند. اول ما دو نفر بودیم، اما او با شلیک گلوله ای کشته شد، او دیگر ارزشی نداشت. هر چند او ازدواج کرده و دارای همسر بود، اما زن او سالم است و میتواند کار کند، احتیاج نیست که شما بترسید. او بطور وحشتناکی ارزان بود. تنها چهار هفته از دوران سربازیش میگذشت و خرج زیادی برایش نشده بود، تنها یک کارت پستال و مقدار کمی نان دوران خدمت نظام. او سرباز شجاعی بود، او اقلاً اجازه داد که درست و حسابی با تیر بکشندش. اما حالا من تنها آنجا دراز کشیده بودم و میترسیدم، و هوا سرد بود، و من هم میخواستم فرار کنم، بله، من میخواستم درست در آن لحظه فرار کنم، که ..."

مرد میگوید: "وقت من خیلی کوتاه است" و شروع به جستجوی مداد خود میکند.

من میگویم: "نه، گوش کنید، تازه حالا جریان جالب میشود. درست لحظه ای که من میخواستم فرار کنم، این اتفاق برای پایم رخ داد. و چون من باید همانطور درازکش میماندم، فکر کردم حالا میتوانم جریان را خبر دهم، و من موضوع را خبر دادم، و آنها همگی زدند به چاک، یکی بعد از دیگری، اول لشگر، بعد هنگ، بعد گردان، و غیره، خیلی ماهرانه و قشنگ یکی بعد از دیگری. اما قسمت ابلهانه داستان وقتی بود که فراموش کردند من را با خود ببرند، اگر من پای خود را از دست نمیدادم تمام آنها کشته میشدند، ژنرال، سرهنگ، سرگرد، یکی پس از دیگری، و شما لازم نبود دیگر به آنها حقوق بازنشستگی بپردازید. حالا حساب کنید، ارزش پای من چقدر میباشد. ژنرال پنجاه و دو سالش است، سرهنگ چهل و هشت سال و سرگرد پنجاه سال، و تک تکشان هم کاملاً تندرستند، هم قلبشان و هم مغزشان، و همه با آن نوع زندگی ارتشی ای که میکنند حد اقل هشتاد سال عمر خواهند کرد، مانند هیندنبورگ Hindenburg. لطفاً حالا حساب کنید: یکصد و شصت ضربدر دوازده ضربدر سی، حالا ما حد متوسط را سی فرض میگیریم، درسته؟ پای من یک پای وحشتناک ارزشمند شده ایست، یکی از گرانبهاترین پاهائی که میتوانم فکر کنم، متوجه هستید؟"

مرد میگوید: "با این وجود شما دیوانه اید"

من جواب میدهم: "نه، من دیوانه نیستم. متأسفانه همانقدر که قلبم سالم است مغزم هم سالم است، و جای تأسف است که من هم دو دقیقه قبل از اینکه این اتفاق برای پایم بیفتد بوسیله گلوله کشته نشدم، وگرنه میتوانستیم خیلی پول پس انداز کنیم."

مرد میپرسد: "آیا این کار را قبول میکنید؟"

من میگویم: "نه" و میروم.

ــ پایان ــ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 0:0  توسط سعید از برلین  | 

Heinrich Böll: Mein teures Bein

 

آنها حالا به من یک شانس میدهند. آنها برایم کارتی فرستادند، نوشته بودند من باید پیش آنها به اداره مراجعه کنم، و من به اداره رفتم. در اداره همه بسیار خوش اخلاق بودند. آنها پرونده مرا بیرون کشیده و گفتند: "هوم. Hm" من هم گفتم: "هوم. Hm"

کارمند میپرسد: "کدام پا؟"

"دست راستی."

"کاملاً؟"

"کاملاً."

دوباره میگوید: "هوم Hm".

بعد ورقه های مختلفی را وارسی میکند. من اجازه داشتم بنشینم.

عاقبت مرد ورقه مطلوب را که در جستجویش بود پیدا میکند. او میگوید: "فکر کنم چیز مناسبی برای شما پیدا کردم. یک چیز خیلی خوب. شما میتوانید در هنگام کار بنشینید. واکسزنی در یک مستراح عمومی در میدان جمهوری. چطوره؟"

"من نمیتوانم کفش واکس بزنم؛ من همیشه بخاطر بد واکس زدن جلب توجه کرده ام."

"اینکار را میتوانید بیاموزید. آدم میتواند همه چیز بیاموزد. یک فرد آلمانی قادر به هر کاریست. شما میتوانید، اگر که بخواهید، در یک دوره آموزش مجانی شرکت کنید."

میگویم: "هوم. Hm"

"موافقید؟"

میگویم: "نه. من نمیخواهم. من میخواهم یک حقوق بازنشستگی بالاتری داشته باشم."

او خیلی دوستانه و ملایم میگوید: "شما دیوانه اید".

"من دیوانه نیستم، هیچکسی نمیتواند پایم را به من بازگرداند، من دیگر اجازه ندارم حتی سیگار بفروشم، شما هم دارید حالا مشکل میسازید."

مرد خود را عقب کشیده و به صندلی اش تکیه میدهد و نفس بسیار عمیقی میکشد. "دوست عزیز" او چنین ادامه میدهد، "پای لعنتی شما پای بسیار گرانقیمتیست. من میبینم که شما بیست و نه ساله اید، با قلبی سالم، در مجموع کاملاً سالم، جز پایتان. شما هفتاد ساله خواهید شد. لطفاً پیش خود حساب کنید، ماهیانه هفتاد مارک، دوازده بار در سال، بنابراین چهل و یک ضربدر دوازده ضربدر هفتاد. خواهش میکنم لطفاً حساب کنید، بدون بهره، و فکر نکنید که پای شما تنها پای جهان میباشد. شما هم تنها کسی نیستید که احتمالاً سالیان درازی زندگی خواهد کرد. و بعد افزایش بازنشستگی! میبخشید، اما شما دیوانه اید."

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 17:23  توسط سعید از برلین  | 

داخل یک اطاق تقریباً خالی میشویم، اطاقی تنها با یک میز تحریر، یک تلفن و دو صندلی، من در وسط اطاق باید می ایستادم؛ پلیس کلاه خودِ خود را از سر برداشته و روی یکی از صندلیها مینشیند.

ابتدا سکوت بر قرار بود و اتفاقی نیفتاد؛ آنها همیشه چنین میکنند؛ این از شریرترین کارهای آنهاست؛ احساس میکردم که چگونه صورتم مرتباً بهم میریزد، من خسته بودم و گرسنه، و همچنین آخرین رد پای آن خوشی ِ ماتم نوشیدن حالا دیگر محو شده بود، زیرا میدانستم که بازنده ام.

بعد از گذشت چند ثانیه آدم قد بلند رنگ پریده ای ساکت داخل میشود، با اونیفورم قهوه ای رنگ پیشبازجوها؛ بدون ادای کلمه ای مینشیند و به تماشای من میپردازد.

"شغل؟"

"همرزم ساده."

"تاریخ تولد؟"

میگویم: "۱.۱. یک".

آندو به هم نگاه میکنند.

"کی و کجا آزاد شدید؟"

"دیروز، ساختمان ۱۲، بند ۱۳".

"آزادی ورود به کدام محل؟"

"به پایتخت."

"ورقه."

از داخل جیبم ورقه آزادی را در آورده و به او میدهم. او آنرا به کارت سبزی که اظهاراتم را ثبت میکرد منگنه میکند.

"جرم آن دوره؟"

"صورت شادم."

آندو به هم نگاه میکنند.

پیشبازجو میگوید: "توضیح."

جواب میدهم: "آنزمان، صورت شادم توجه پلیسی را به خود جلب کرد، در روزیکه دستور عزای عمومی داده شده بود. آنروز روز وفات رئیس بود."

"مدت محکومیت؟"

"پنج."

"ارشاد؟"

"بد."

"دلیل؟"

"ناکافی بودن فداکاری در کار."

"تمام."

بعد پیشبازجو از جا بلند شده و به سمت من می آید و با مشتی محکم دقیقاً سه دندان میانی پیشین را از دهانم به بیرون پرتاب میکند: به این نشانه که من بعنوان تکرار جرم داغ زده باید میشدم، تدبیر تکثیر شده ای که من انتظارش را نداشتم. سپس پیشبازجو اطاق را ترک میکند و یک جوانک چاق با اونیفورمی به رنگ قهوه ای سیر داخل میشود: بازجو.

آنها همگی مرا به باد کتک میگیرند: بازجو، سربازجو، بازجوی اصلی، قاضی نهائی، و در ضمن پلیس هم همانگونه که قانون دستورش را داده بود تمام راهکردهای جسمانی را به مرحله اجرا در می آورد؛ و آنها مرا بخاطر صورت غمناکم به دهسال زندان محکوم میکنند، همانگونه که پنج سال پیش مرا به خاطر صورت شادم به پنج سال زندان محکوم کرده بودند.

اگر مؤفق شوم دهسال بعد را نزد سعادت و صابون تاب آورم سعی خواهم کرد که دیگر اصلاً صورتی نداشته باشم.

_ پایان _

با تقدیم به عباس معروفی معلم ادب وطنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 16:46  توسط سعید از برلین 

دروازه حوزه این محله یکسره از بتون بود و توسط دو نگهبان محافظت میشد، نگهبانانی که به من هنگام عبور بصورت مرسوم "راهکرد جسمانی" اعطاء کردند: آنها با اسلحه کمری خود محکم به شقیقه و با لوله تفنگشان به استخوان شانه ام کوبیدند، به موجب مقدمه قانون دولتی شماره یک: پلیس موظف است در برابر هر خطاکاری (منظورشان هر دستگیر شده ای است) در حقیقت آنرا بعنوان یک خشونت حقیقی به حساب آورده و پرونده تشکیل دهد، به استثناء فردی که خطاکار را دستگیر میکند، زیرا به این فرد این سعادت نصیب خواهد شد که هنگام بازجوئی راهکرد جسمانی ضروری را عهده دار گردد."

اصل قانون دولتی شماره یک دارای مفاد زیر است: پلبس میتواند هر کس را مجازات کند، او باید فرد خطاکار و مجرم را مجازات کند. برای هیچیک از همرزمان معافیت کیفری وجود ندارد، بلکه تنها امکان معافیت کیفری."
 
ما حالا از میان راهروی خالی و درازی با تعداد زیادی پنجره های بزرگ عبور میکنیم، بعد دری اتوماتیک باز میشود، زیرا در این میان نگهبانان ورود ما را خبر داده بودند، و در آن روزها چون همه چیز خوشبخت بود، مطیع، منظم، و همه کوشش میکردند طبق دستور روزانه نیم کبلو صابون مصرف کنند، در آن روزها ورود یک خاطی (دستگیر شده) حادثه مهمی به شمار می آمد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 12:12  توسط سعید از برلین 

مدیر مدرسه محل را به سرعت ترک کرد. بجز او همه موفق شدند از روبرو شدن با ما جلوگیری کنند؛ فقط یک زن مو طلائی رنگ پریده و چاق که کنار یک پادگان عشق قبل از شادیهای شبانگاهی برای هواخوری اجباری ایستاده بود، تند و تیز بوسه ای با کف دست بسویم فرستاد و من سپاسگزارانه لبخندی زدم، در این بین مرد پلیس عصبانی شده سعی میکرد طوری رفتار کند که انگار متوجه چیزی نشده است. به آنها گفته شده بود که برای این زنها آزادی هائی قائل شوند، آزادی هائی که برای دیگر همرزمان قطعاً مجازاتهائی بهمراه میداشت؛ اما از آنجا که این زنها در به جنبش انداختن شادی معمولی کارگران تشریک مساعی داشته و نقش اساسی بازی میکردند، بنابراین آنها اجازه داشتند خارج از قوانین به حساب آیند، یک اعطاء آزادی، آزادی ای که فیلسوف دولتی دکتر. دکتر. دکتر بلای گویت Bleigoeth را تحت تأثیر قرار داده و در مجله دولتی فلسفه آن را بعنوان نشانه آغاز لیبرالیزه کردن تفسیر کرده بود. من آنرا روز قبل از آمدن به پایتخت هنگامیکه در توالت یک خانه روستائی چند ورقی از مجله را پیدا کردم که دانشجوئی احتمالاً پسر دهقان _ تفسیری خوش مزه ای کنارش نوشته بود خواندم.

 

خوشبختانه موقعی به پاسگاه رسیدم که آژیرها به صدا آمده بودند، و این بدان معنیست که خیابانها لبریز از هزاران آدمی خواهد شد که یک شادی ملایم بر صورتهایشان نشسته است (زیرا دستور داده شده بود در پایان ساعت کار شادی بزرگی نشان داده نشود، چون دلیلی خواهد شد بر اثبات اینکه کار یک تکلیف و فشار بار است؛ اما برعکس باید شادمانی در شروع کار حاکم باشد، فریاد شادی و سرود)، تک تک این هزاران نفر میبایستی به رویم تف پرتاب میکردند. البته، آژیر ده دقیقه قبل از پایان کار به صدا می آمد، زیرا همه مجبور بودند بر طبق شعار رئیس دولت فعلی "سعادت و صابون" ده دقیقه تن به یک غسل اساسی بدهند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 13:33  توسط سعید از برلین 

اما تمام این آدمها بطرز ماهرانه ای طوری اینسو و آنسو میرفتند که مجبور نشوند مستقیماً در مسیر ما قرار گیرند؛ آنچه که از زندگی ردی از خود در خیابان نشان میداد بیست قدم قبل از رسیدن ما محو میگردید، هر کس سعی میکرد سریع داخل مغازه ای شود یا به گوشه و کناری بپیچد، گاهی هم بعضی ها داخل خانه ناشناسی میشدند و در پشت در با ترس انتظار خاموشی صدای قدمهای ما را میکشیدند.

فقط یکبار وقتیکه ما از چهارراهی میگذشتیم مرد مسنی رو در رویمان قرار گرفت و من خیلی سریع در او نقش مدیر مدرسه را تشخیص دادم؛ او دیگر نمیتوانست جاخالی بدهد و حالا به زحمت افتاده بود، بعد از آنکه ابتدا طبق مقررات به پلیس سلام باید میداد (بدین شکل که به نشانه اخلاص و افتادگی بی قید و شرط سه بار با کف دست بر سر خود کوبید)، بنابراین باید سعی میکرد که وظیفه اش را هم خوب انجام دهد، وظیفه ای که از او مطالبه میکرد سه بار به صورتم تف بیندازد و مرا با فریاد الزامی "خوکِ خائن" محکوم سازد. او خوب هدف گیری کرد، اما چون هوا گرم بود میبایست گلویش خشک بوده باشد، زیرا که تنها چند قطره رنجور و تا اندازه ای بی خاصیت به صورتم نشست که من _ بر خلاف مقررات_ غیر ارادی سعی کردم با آستین پاکش کنم؛ به این دلیل پلیس لگدی به نشیمنگاهم میزند و با مشت وسط ستون فقراتم میکوبد و با صدائی آرام می افزاید: "مرحله یک" که چنین معنی میداد: اولین و ساده ترین شکل تنبیه که بوسیله هر پلیس قابل بکار گیریست. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 15:13  توسط سعید از برلین 

خیابانها خالی بودند، تا پاسگاه راه دوری نبود، و اگر چه میدانستم که آنها بزودی دلیلی خواهند یافت تا مرا دوباره به زندان محکوم کنند، با این حال اما قلبم شکست، زیرا که او مرا با خود از میان مکانهای زمان جوانیم میبرد، مکان هائی که من بعد از تماشای بندر قصد دیدارشان را داشتم: باغهائی که در گذشته پر از گل و بوته بودند، زیبا از بی نظمی، مسیرهائی که از میان درختان میگذشتند_ تمام اینها را حالا اما صاف و هموار کرده بودند، منظم، تمیز، چهار ضلعی هائی که برای اتحادیه های وطنی ساخته بودند، اتحادیه هائی که دوشنبه ها، چهارشنبه ها و شنبه ها در آنجا رژه میرفتند. تنها آسمان مانند گذشته بود و هوا مانند روزهائی که قلب من پر از رویا بود.

اینجا و آنجا در حال عبور میدیدم که در بعضی از پادگانهای عشق علامت دولتی برای کسانی آویخته شده است که چهار شنبه ها نوبتشان بود تا شادی بهداشتی نصیبشان گردد؛ همچنین به نظر می آمد که به بعضی از میخانه ها اختیار داده شده است تا علامت برای مشروب تولید کنند، یک لیوان آبجو از حلبی منگنه کاری شده در رنگهای امپراطوری به شکل خطوط مورب: قهوه ای روشن _ قهوه ای سیر _ قهوه ای روشن. حتماً در دل آنانی که در لیست دولتی ِ میگساران روزهای چهارشنبه قرار داشتند و آبجوهای چهار شنبه نصیبشان میگردید شادی بر قرار بود.

به تمام افرادیکه با ما مواجه میشدند آشکارا علامت تعصب چسبیده بود، مایع آبگونه نازکِ جد و جهد آنها را در خود فرا گرفته بود، و بیشتر نیز به این دلیل که چشمشان به مرد پلیس افتاده بود؛ همه تندتر میرفتند، قیافه کسانی را بخود میگرفتند که وظیفه خود را کاملاً انجام داده اند، و زنانی که از مغازه ها بیرون می آمدند کوشش میکردند به صورتهایشان آن نوع شادی را بنشانند که از آنها انتظار میرفت، زنانیکه به آنها دستور داده شده بود شادی از خود نشان دهند، یک شادی سرزنده بخاطر وظایف زن خانه دار بودن، زن خانه داری که شبها کارگران دولتی را با غذای خوب سر حال نگاه میدارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 2:13  توسط سعید از برلین 

"با من بیائید... !"

آرام پرسیدم: "و به چه دلیل؟"

قبل از آنکه کار خطائی از من سر بزند، مچ دست چپم به زنجیر نازکی بسته میشود، و من در این لحظه میدانستم که دوباره بازنده شده ام. برای آخرین بار به سوی مرغان دریائی پرسه زن و به آسمان زیبای خاکستری رنگ نگاهی انداخته و سعی میکنم خود را با چرخشی ناگهانی در آب پرتاب کنم؛ چنین به نظرم می آمد که اگر من خودم را در این آبگوشت کثیف غرق کنم بهتر از آنست جائی در گوشه یک حیاط خلوت به دست گروهبانی خفه گردم یا دوباره به زندان فرستاده شوم. اما پلیس مرا با یک تکان ناگهانی و سریع بقدری نزدیک خود کشید که گریز از دستش دیگر ممکن نبود.

یکبار دیگر سؤال میکنم: "و به چه دلیل؟"

"قانونی وحود دارد که شما را موظف به خوشبخت بودن میکند."

داد میزنم: "من خوشبختم!"

"چهره غمناکتان .."، او سر خود را تکان میدهد.

میگویم: "اما این قانون جدید است"

"۳۶ ساعت از عمر این قانون میگذرد، و شما خوب میدانید که هر قانونی پس از گذشت ۲۴ ساعت از اعلام آن لازم الاجرا میگردد."

"اما من این را نمیدانستم."

"این اما چیزی از مجازات شما کم نمیکند. این قانون دیروز بوسیله تمام بلندگوها، در تمام روزنامه ها اعلام شده است، و برای آنهائیکه"، در این جا او نگاه مشکوکی به من میکند، "برای آنهائیکه دسترسی به مطبوعات ندارند و از داشتن دستگاه گیرنده بی نصیبند، بوسیله اعلامیه ها اطلاع رسانی شده است، بر بالای تمام خیابانهای کشور اعلامیه ها پخش گردیده. و این که شما ۳۶ ساعت گذشته را در کجا گذرانیده اید هم بعداْ مشخص خواهد شد، رفیق."

او مرا با خود میکشد. تازه در این لحظه متوجه گشتم که هوا سرد است و من بی پالتو میباشم. تازه در این لحظه گرسنگی خود را تمام قد نشانم داده و جلوی دروازه معده ام به غار و غور افتاده بود، تازه در این لحظه متوجه میشوم که کثیف هم هستم، با صورتی اصلاح نکرده، با لباسی کهنه، و اینکه قوانینی وجود داشته اند که بر طبق آنها هر رفیقی میبایست تمیز، اطلاح کرده، خوشبخت و سیر باشد. او مرا مانند مترسکی که به جرم دزدی محکوم گشته به جلو هل میداد، مترسکی که باید محل کوچک رویاهایش در کنار باریکه ای از مزرعه را ترک میکرد.  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 13:25  توسط سعید از برلین 

 

اگر میتوانستم آرزوئی طلب کنم که میدانستم برآورده خواهد گردید، بدینسان داشتن قطعه نانی برایم میتوانست بهترین آرزو باشد تا آنرا خوراک پرندگان دریائی میکردم، خرد و ریز ریزش کرده و بر پروازهای بی نقشه شان نقظه سفیدی مینشاندم، هدفی معیین میکردم که پرندگان بسویش پرواز کنند؛ این تعلیق جیغ آلودِ مسیر نامنظم را بوسیله انداختن قطعه نانی محکم میساختم و مانند چند تکه گره برای قاپیدن میپاشاندم در مسیرشان.

من هم مانند آنها گرسنه و خسته اما با وجود حضور غم خرسند بودم، زیرا که آنجا ایستادن با دستانی در جیب، پرندگان دریائی را تماشا کردن و ماتم نوشیدن زیبا بود.

ناگهان اما دستی مانند دست مأموران خود را روی شانه ام گذارده و صدائی میگوید: "با من بیائید!" همزمان دست سعی داشت مرا از ناحیه شانه محکم بکشد و بسوی خود بچرخاند. من بیحرکت ایستادم، دست را از روی شانه ام به کناری زده و آرام گفتم: "شما دیوانه اید!"

کسیکه پشت سرم ایستاده و هنوز دیده نمیشد به من گفت: "رفیق، من به شما اخطار میکنم."

پاسخ دادم:"آقای محترم و نه رفیق".

عصبانی داد زد: "آقائی وجود ندارد. ما همه همرزمیم."

حالا او خود را کنارم قرار میدهد و از پهلو با دقت به من نگاه میکند، و من مجبور میشوم نگاه ولگرد و خرسندم را بازگردانم و در چشمان مطیع او خیره گردانم: او مانند گاومیشی جدی بود که سالیان درازی بجز وظیفه چیز دیگری نشخوار نکرده بوده است.

داشتم سؤال میکردم "به چه دلیل..." که او گفت: "صورت غمناکتان دلیلی کافیست."

من خندیدم.

"نخندید!"، خشم اش حقیقی بود. اول فکر کردم که چون هیچ فاحشه ی ثبت نشده ای، هیچ ملوان تلو تلو خوری، نه دزد و نه فراری ای را برای دستگیری پیدا کرده است حوصله اش سر رفته، اما حالا میدیدم که ماجرا جدیست: او قصد داشت مرا بازداشت کند.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 15:29  توسط سعید از برلین 

 

Heinrich Böll: Mein trauriges Gesicht

 

هنگامیکه کنار بندر ایستاده بودم تا مرغان دریائی را تماشا کنم، صورت غمناکم توجه پلیسی را به خود جلب کرد که برای سرکشی به این محل آمده بود. من کاملاً مجذوب منظره پرواز پرنده هائی بودم که بی نتیجه برای یافتن اندکی غذا اوج میگرفتند و رو به پائین شیرجه میرفتند: بندر ویران بود. آب مایل به سبز و پوشیده از روغنی کثیف که بر روی آن انواع آشغالها شناور بودند. هیچ کشتی ای دیده نمیشد. جرثقیل ها زنگ زده و انبار بندر ویرانه ای بیش نبود و چنین به نظر می آمد که حتی موشهای صحرائی هم در این مخروبه ی سیاه کنار اسکله مایل به سکنی گزیدن نیستند. سکوت بر قرار بود. سالیان درازی میگذشت که هر تماسی با خارج قطع شده بود.

من مرغ دریائی مشخصی را نشانه کرده و پروازش را زیر نظر داشتم. ترسان مانند پرستوئی که هوای طوفانی را حدس زده باشد نزدیک سطح آب در نوسان بود، تنها گاهی جسارت میکرد جیغ زنان به بالا اوج گیرد تا مسیرش را با دیگر همقطاران متحد گرداند.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 14:25  توسط سعید از برلین 

Pssst. Star-Dirigent Daniel Barenboim mag es nicht so gern,

wenn Zuhörer im Konzert husten.

 

من خیلی محترمانه اما قاطع شروع به رد کردن دعوتهای برترام کردم و فکر کنم که دلیلش قابل درک باشد. گهگاهی فقط بخاطر حفظ فرهنگ دوباره با او همراه میشوم: وقتیکه اطمینان دارم که در ارکستر سازهای بادی برنجی دست بالا را دارند یا دسته کُر مردان آوازهائی مانند "غرش رعد آسا" یا "سقوط بهمن" را ماهرانه اجرا میکنند؛ آثار هنری ای که در آنها کمیتِ خیلی بلند ضمانت شده است. اما تصادفاً این نوع از موزیک برایم جذابیت کمتری دارد.

کاملاً بیهوده است هنگامیکه دکترها کوشش میکنند به من ثابت کنند که این فقط به اعصاب مربوط است، که من باید بر خود مسلط شوم. من میدانم که این مریوط به اعصاب است اما پی و عصب هایم درست وقتی از کار می افتند که من در کنار برترام مینشینم. و صحبت از بر خود مسلط گشتن هم کاری ست غیر ضروری. ساده بگویم این کار از من برنمی آید. احتمالاً در گهواره در گوشم خوانده شده است که من فردی تسلط گر نخواهم گردید.

حالا غمگین به نمونه های تبلیغاتی برگزارکنندگان کنسرت نگاه میکنم. نمیتوانم پیشنهاد دوستانه آنها را قبول کنم، زیرا میدانم که برترام هم در آنجا خواهد بود و من به محض شنیدن اولین صدای صاف کردن سینه اش خودداری از کف خواهم داد.

_ پایان _

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 14:26  توسط سعید از برلین 

وحشتناک است، چنین به نظر می آید که برترام با سرفه کردنش دیگران و مخصوصاً بیماران عصبی مخفی را دعوت به سرفه کردن میکند. مانند سگهائی که یکدیگر را با پارس کردن میشناسند از هر گوشه سالن به او پاسخ میدهند. و عجیب آنکه هرچه بیشتر از ادامه کنسرت میگذرد من هم که معمولاً دچار سرماخوردگی نمیشوم و به هیچ وجه مبتلا به ضعف اعصاب هم نیستم یک تحریک مقاومت ناپذیر به سرفه کردن حس میکنم. حس میکنم که چگونه دستهایم خیس میشوند و یک تشنج درونی مرا فرا میگیرد. و ناگهان میفهمم که تمام کوشش هایم بیهوده اند: که من سرفه خواهم کرد. بعد گلویم به خارش می افتد، دیگر تنفس کردن برایم ناممکن میگردد، سراسر بدنم غرق عرق میشود، ذهنم از کار می افتد و روحم بخاطر بقا مملو از ترس میشود. شروع به اشتباه تنفس کردن میکنم، با بیقراری دستمالی از جیب در می آورم تا حتی المکان جلوی دهان قرار دهم، و دیگر به کنسرت گوش نمیدهم بلکه به پارسهای عصبی حاضرین حساس در کنسرت گوش میسپارم.

لحظه کوتاهی قبل از آنتراکت حس میکنم که عفونت عصبی بوقوع پیوسته است؛ بعد دیگر نمیتوانم جلوی خودم را نگاه دارم و شروع میکنم به دستیاری کردن با برترام، تا آنتراکت بیوقفه سرفه میکنم، همینکه کف زدن حاضرین آغاز میگردد به سوی رختکن میدوم. متشنج و خیس از عرق میدوم، از کنار دربان رد شده و از ساختمان خارج میشوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 0:15  توسط سعید از برلین 

زمانیکه او شروع به عرق کردن میکند، گوشهایش قرمز میشوند، نفس را در سینه حبس میکند و در جیب به دنبال آبنبات ضد سرفه میگردد، وقتی رایحه نافذ اوکالیپتوس در فضا میپیچد، بعد من میدانم که موزیک وعده نواخته شدن ویولون یا پیانو را میدهد و در واقع درست زمانی که آرشه ویولونیست هنوز ویولون را لمس نکرده یا به نظر می آید که پیانیست هنوز در حال جادوی پیانوی خود میباشد. و هنگامیکه طبق یک عادت آلمانی سکوت بطور ملموسی خود را در سالن گسترانده است برترام با لپهائی باد کرده و با چشمانی عمیقاً مالیخولیائی ناگهان منفجر میگردد.

از آنجائیکه در شهر ما فقط آدمهای با ادب به کنسرت میروند، طبیعیست که کسی سرش را برنمیگرداند، هیچکس هم فورمولهای آموزشی را برای خود زیر لب زمزمه نمیکند، اما مشخص است که چگونه تمام حاضرین وقتی که دیگر هیچ چیز نمیتواند مانع سرفه کردن برترام گردد با زحمت خشم خود را فرو میخورند و به تشنج می افتند. سرفه های بیوقفه ای که با پایان یافتن قسمت آرام موزیک آهسته تر میگردند. بعد او سعی میکند سیلی که اوکالیپتوس در دهانش به راه انداخته و در حال خفه کردن اوست را با زحمت قورت دهد و برآمدگی حلقش مانند آسانسوری چابک بالا و پائین میرود.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 13:41  توسط سعید از برلین 

 Heinrich Böll: Husten im Konzert

 

پسر خاله ام برترام Bertram به آن گروه از بیماران عصبی تعلق دارد که در کنسرتها بدون کوچکترین سرماخوردگی ناگهان شروع به سرفه کردن میکنند. ابتدا با صاف کردن ملایم و تقریباً دوستانه ی سینه آغاز میشود که بی شباهت به کوک کردن یک آلت موسیقی نیست و بعد آهسته و آرام تقویت گشته و با استدلالی جانفرسا مانند انفجار پارس سگی میگردد، طوریکه موی بانوی نشسته در ردیف جلو مانند بادبان سبکی به تکان می آید.

برترام بر طبق حساسیت اش وقتی موزیک آهسته نواخته میشود بلند سرفه میکند و وقتیکه موزیک بلند نواخته میشود سرفه هایش آهسته تر میگردد. در واقع او با وسیله ای ناخوشایند یک کنترپوان ناموزون میسازد. و چون دارای حافظه ای عالی ست و بر پارتیتورها تسلط دقیقی دارد، برای من بیسواد تقریباً مانند رهبری آهنگدار به کار می آید.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 18:57  توسط سعید از برلین 

                                        Heinrich Böll: Der Lacher

 

هنگامیکه از شغلم سؤال میشود، شرمندگی احاطه ام میکند:

قرمز میشوم، زبانم لکنتش میگیرد،

من،

کسیکه کلاً به عنوان انسانی مطمئن معروفم.

رشک میبرم بر مردمیکه میتوانند بگویند: من یک بنّا هستم.

حسادتم میشود به آرایشگران، کتابداران و نویسندگان که چه ساده معترف به شغل خود میگردند، چراکه تمامی این شغلها ماهیت خویش را همراه نامشان نمایان میسازند و به توضیحی بیشتر محتاج نمیگردند.

من اما مجبورم، به اینگونه از سؤالها جواب بدهم: "من یک لبخند زنم".

یکچنین اعترافی منجر به طرح سؤال بعدی میگردد،

و من دومین سؤال را: "امرار معاشتان با آن میگذرد؟"

با گفتن صادقانه "بلی" جواب باید بدهم.

در حقیقت من از لبخند زدن امرار معاش میکنم، و زندگی خوبی هم دارم،

زیراکه لبخند زدنم _تجارتی بیانش کنم _ خریدار فراوان دارد.

من لبخند زن ماهری هستم، لبخند زنی کار آموخته،

در حرفهُ خود بی رقیبم، هیچکس مانند من مسلط به سایه های هنرم نمیباشد.

مدتی طولانی خودم را _ بخاطر فرار از توضیحات زحمتزا _ هنرپیشه معرفی میکردم،

اما توانایی تقلید و قدرت بیانم بقدری کم است که به نظرم آمد این نام حقیقت مطلب را بیان نمیکند: من عاشق حقیقتم، و حقیقت اینستکه: من یک لبخند زنم.

من نه دلقکم و نه کمدین، کار من سرگرم کردن مردم نیست، بلکه شادی را به نمایش میگذارم،

من مانند یک امپراطور رومی میخندم و یا مانند یک دیپلمهُ احساسی،

همانقدر خنده های قرن هفدهم را روانم که خنده های قرن نوزده را،

و اگر لازم گردد، تمامی قرون را میخندم،

تمامی قشرهای جامعه را، از کودک تا پیر را،

من آنرا به نحوی ساده آموختم،

به همان ساده گی که آدم یاد میگیرد چطور به کفش تخت باید بزند.

خندهُ آمریکایی در خون من جاریست، در دلم جای دارد،

خندهُ آفریقا، خنده سفید، سرخ، خندهُ زرد و در ازای دستمزدی بالا

آنگونه به طنینش میاندازم که کارگردان دستورش را بدهد.

من چاره ناپذیر شده ام، خندهُ من بر روی صفحات گرامافون ضبط است،

بر روی نوارهای ضبط صوت میخندم،

و کارگردانان نمایشنامه در کمال احتیاط با من برخورد میکنند، هوایِم را دارند. 

خنده هایم مالیخولیا وارست، ملایم و معتدل، هیستریک _مانند یک رانندهُ تراموا میخندم

و یا مانند یک کار آموز رشتهُ تغذیه؛

لبخند صبحگاهی، لبخند در غروب، لبخندهای شبانه،

لبخند در هنگام غروب آفتاب، هنگام طلوع خورشید،

به اختصار بگویم: هر کجا که میخواهد باشد و به هر شکلی که لبخند زده باید بشود:

من قادر به انجام آن خواهم بود.

خطا نرفته ام اگر بگویم، که چنین شغلی طاقت فرساست،

بویژه که من _این تخصص منست_ همچنین در خنده از نوع واگیردارش نیز مهارت دارم؛

اینگونه است که چاره ناپذیر گشته ام،

و حضورم لازم است و حتمی، حتی برای کُمدین هایِ درجه سه و چهار،

کمدین هایی که به خاطر پوئنهایشان در لرزند،

و من اکثر شبها در واریته های مختلف به عنوان کفزنی حرفه ای در بین تماشاچیان

در گوشه ای مینشینم، تا در لحظاتیکه برنامه از پیشروی لازم بهره نداشت

واگیرگونه شروع به خندیدن بکنم.

کاریست ظریف و باید با دقّت انجام گیرد:

خنده های وحشیانه و با احساسم نه ثانیه ای زودتر و نه ثانیه ای دیرتر،

بلکه باید در صحیح و دقیقترین لحظه شروع شوند _آنگاه طبق برنامه منفجر میگردم،

مستمعین همگی خنده های نعره وارم را همراهی میکنند، و پوئنهایم نجات میابند.

من اما خسته و کوفته به رختکن میخزم، پالتو را بدوش میگیرم،

خوشبخت از اینکه سرانجام، زمان خاتمهُ کار  فرا رسیده است.

در خانه معمولاً تلگرافهایی برایم رسیده است: "خیلی سریع به لبخندتان محتاجیم. زمان ضبط سه شنبه" و من خود را در یک قطار بیش از حد معمول گرم آلمانی مینشانم، و افسوس میخورم برسرنوشت و تقدیرم.

درک اینکه من بعد از پایان کارم یا در ایام مرخصی کمتر میل به خندیدن احساس میکنم، برای هیچکس سخت نخواهد بود: شیردوش هنگامی خوشحال است، که او گاو را،

بنّا خشنود است در آن لحظه، که او ساروج را از یاد بتواند ببرد،

و درودگران اکثراً در خانه خود درهایی دارند که خرابند و باز و بسته نمیگردند، 

و یا کشو هایی که با زحمت زیاد به حرکت می آیند.

قنادها خیار شور دوست میدارند، قصابها شیرینی بادامی، و نانوا سوسیس را بر نان مقدم میدارد؛ گاوبازان عاشق مراوده با کبوترانند، بوکسورها رنگشان میپرد، وقتی فرزندنشان خوندماغ میگردد:

من تمام اینها را میفهمم، زیرا که من پس از پایان کار هرگز نمیخندم.

من یک انسان کاملاً جدی ای هستم،

و مردم مرا _شاید به درستی_ به عنوان یک انسان بدبین میشناسند.

در سالهای اولیه ازدواجمان به کرات همسرم به من میگفت: "خوب کمی لبخند بزن!"،

اما با گذشت زمان دیگر برایش آشکار گشته، که من این خواهش او را نمیتوانم برآورده سازم.

من خوشبخت و راضیم، وقتیکه عضلات خستهُ صورت و روح فرسوده ام را با وقار و جدیتی عمیق تنش زدایی کرده و اجازه  تمدید اعصاب به آنها بدهم.

بله، حتی خنده دیگران هم متشنج و عصبیم میسازد،

زیرا که در من یاد آوری شغلم را بیدار میسازد.

چند صباحی را اینگونه در آرامش گذراندیم،

از آنجائیکه همسرم هم خندیدن را از یاد برده بود، یک زناشویی مسالمت آمیز و آرام داشتیم:

گهگاهی در هنگام زدن لبخندی کوچک غافلگیرش میکنم، سپس منهم لبخندی میزنم.

چون من از سر و صدای واریته ها بیزارم، بنابراین با یکدیگر آهسته صحبت میکنیم،

متنفرم از قیل و قال، از هیاهویی که بتواند در استودیوی ضبط صدا حکومت بکند.

آنانیکه مرا نمیشناسند، مرا مردی ساکت و کم حرف در نظر میدارند. شاید که اینگونه باشم،

زیرا که من دهانم را اکثراً برای خندیدن باید باز کنم.

با منظری بی حرکت زندگی شخصیم را میپیمایم،

گاهکی به خود اجازه زدن لبخندی ملایم میدهم، لحظات فراوانی به این می اندیشم،

که آیا هرگز به درستی من لبخند زده ام؟ من خود معتقدم که: نه.

خواهران و برادرانم میتوانند شهادت و گزارش بدهند که من همیشه یک جوان جدی بوده ام.

اینگونه ماهرانه که من گونه گون میخندم، نوع لبخند خویشرا امّا هنوز نشناخته ام.

 

تقدیم به عباس معروفی 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان ۱۳۸۵ساعت 11:25  توسط سعید از برلین  |