وقتی من به شهر صلح Friedenstadt رسیدم برای تلفن کردن به
اشپرلینگ Sperling دیر وقت بود. ایستگاه راهآهن در تاریکی قرار داشت، و صحن کوچک
جلوی آن از سکوتی پر بود که در شهرهای کوچک در ساعت یازده بر قرار میگردد.
محاسباتم بار دیگر اشتباه بودند، درست مانند بازی بعد از ظهر که بر خلاف انتظارم در آن برنده نشدم، بلکه تمام پولم را باختم. در ساعت یازده به سراغ اشپرلینگ رفتن قطعاً میتوانست باعث بی لطفی او گردد. این کنده درخت تقریباً دو
متری با آن نام مسخرهاش در این ساعت حتماً مانند برج سقوط کردهای در خواب است و خرناس
کشیدن وحشیانه او اتاق خواب کاملاً پوشیدهاش را پر ساخته است.
در طول دو دقیقهای که من مرددانه بر روی بالاترین پله در مقابل
ساختمان راهآهن ایستاده بودم آن تعداد اندک مسافری که با من از قطار پیاده شده بودند
ناپدید گشتند. من آهسته به سالن خفه و نیمه تاریک برگشتم. در آنجا بجز مردی که در باجه
کنار نرده آهنی ورود به سکوی قطار نشسته و متفکرانه به سکوی قطار خیره شده بود هیچ
آدم دیگری دیده نمیگشت. او با کلاه درخشندهاش تأثیری از استحکام بر جای میگذاشت.
من به او نزدیک شدم، او سرش را بلند کرد و با چهره اخم آلودی به من نگریست ...
من با لکنت گفتم: "آقای عزیز، من با شرمندگی دردناکی
پیش شما آمدهام ..."
او حرفم را قطع میکند، خونسردانه منگنه سوراخ کنی بلیط را
در نزدیک بینیام در هوا حرکت میدهد و بی علاقه میگوید: "هیچ فایدهای
ندارد، آنطور که شما مرا اینجا میبینید، مانند عدد صفری بی پولم". نگاه او
مانند یخ بود.
من سعی کردم از نو شروع کنم: "با این وجود" ...
"من به شما گفتم که بی فایده است. من به غریبهها پول
قرض نمیدهم ...، اگر هم دارای پولی بودم. از این گذشته ..."
"در واقع ..."
او در حالیکه با آرامش تک تک هجاها را با یک وزن تقریباً سربی
بیان میکرد ادامه میدهد: "از این گذشته، اگر هم من ـــ همانطور که اینجا
ایستادهام ــ میلیونر بودم به شما هیچ چیز نمیدادم، زیرا ..."
"خدای من ..."
"... زیرا شما مرا فریب دادید. نه، بایستید!" من
دوباره برگشتم و نگاه کردم که او چگونه بلیطهای جمعآوری کرده را از جیب
اونیفورمش درآورد و طوریکه انگار آن بلیطهای کوچک مقوائی را مانند پول میشمرد با
دقت چیزی را در میانشان جستجو کرد ...
او میگوید "بفرما" و کارت آبی رنگی را به طرفم دراز
میکند: "یک بلیط ورود به سکوی راهآهن، و این مال شما بود."
"آقای عزیز!"
"و این بلیط مال شما بود! شما باید خوشحال باشید که نمیگذارم
شما را بازداشت کنند، اما در عوض ... در عوض شما سعی میکنید از من پول قرض بگیرید.
بایستید!" و چون من سعی کردم خودم را دوباره در تاریکی گم و گور سازم با فریادی
سرد و صریح میپرسد: "شما انکار نمیکنید؟"
من میگویم: "نه" ...
او دستش را روی شانهام قرار میدهد، کلاهش را برمیدارد، و
حالا میبینم که صورتش، خدا را شکر، چندان جوان هم نیست ...
او میگوید: "مرد جوان با من روراست باشید، با چه زندگیتان
را میگذرانید؟"
من میگویم: "با زندگی."
او به من نگاهی میکند و میگوید: "هوم. آیا آدم میتواند
با آن زندگی کند؟"
من میگویم: "البته. اما کار سختیست، زندگی خیلی کم
وجود دارد."
مرد کلاهش را دوباره بر سر میگذارد، به اطراف نگاه میکند،
به تونل سیاه و ساکت و خالی که به سمت سکوههای قطار میرفتند هم نگاهی میاندازد.
ایستگاه کوچک قطار کاملاً مرده بود. بعد او دوباره به من نگاه میکند، جعبه
تنباکوی خود را از جیب درمیآورد و میپرسد: "میپیچید یا داخل پیپ میکنید؟"
من میگویم: "میپیچم."
او جعبه را باز کرده در برابرم قرار میدهد، و در حالیکه من
چابک یک سیگار میپیچیدم او با انگشت پهن شصت دست خود تنباکوی درون پیپاش را
میفشرد.
من کنار درب باجه مینشینم و در حالیکه عقربه ساعت بر بالای سرهایمان خود را آرام میچرخاند ساکت مشغول کشیدن میشویم. صدای ظریف ساعت تقریباً مانند خر خر کردن یک گربه شنیده
میگشت ... او ناگهان میگوید "بله، اگر شما صبر داشته باشید و بتوانید تا
آمدن قطار ساعت یازده و سی دقیقه انتطار بکشید، من شما را دعوت خواهم کرد که در
خانهام بخوابید. به کجا میخواهید بروید؟"
"پیش اشپرلینگ."
"او چه کسیست؟"
"یک مرد که گاهی برای خریدن زندگی به من پول میدهد."
"رایگان؟"
من میگویم: "نه. من به او یک قطعه از زندگیام را میفروشم،
و او آن را در روزنامهاش به چاپ میرساند."
او میگوید: "اوه، او یک روزنامه دارد؟"
من میگویم: "بله."
او میگوید "بله پس بنابراین ... پس بنابراین" و
او کاملاً متفکرانه آب دهانش را با فاصله یک مو از کنار سرم به زمین تف میکند: "...
بنابراین ..."
ما دوباره در این مکان خفه و نیمه تاریک کاملاً ساکت که فقط
از خرخر ظریف و مرتب عقربه ساعت پر بود تا به حرکت افتادن قطار سکوت میکنیم. یک زن سالخورده و یک زوج عاشق از نرده حائل میگذرند، بعد مرد
نرده آهنی را میبندد، بازویم را میکشد و بلندم میکند ...
آسمان بر بالای شهر صلح کاملاً تاریک شده بود که ما به خانه
کوچک او رسیدیم، و من میدانستم که حالا خرناس کشیدن وحشیانه اشپرلینگ به نقطه اوج
خود رسیده و چنان غرشی در اتاق برپاست که شیشهها را به لرزش انداخته است، اما
من یک شب تمام وقت داشتم ...
_ پایان _
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 2:17 توسط سعید از برلین
|
بنا به درخواست متعددی که یک بار داستانی واقعاً خوشبینانه
بنویسم، به این فکر افتادم که سرنوشت دوستم فرانس Franz را تعریف کنم، یک داستان واقعی، اما همزمان
بسیار عجیب و تقریباً خیلی خوشبینانه، طوریکه میتوان آن را فقط به سختی باور کرد.
دوستم فرانس یک روز بعنوان کارآموز روزنامهنگاری
بخاطر کمروئی بیش از حد و غیر قابل غلبه از کار اخراج میگردد و خود را در یک صبح
آفتابی فصل بهار بدون امکانات، گرسنه و به اندازه کافی جوان برای ناامید گشتن در
خیابان میبیند. امیدوارم افرادی که داستانهای خوشبینانه آرزو میکنند در مخالفت
با یک صبح آفتابی فصل بهار هیچ اعتراضی نداشته باشند، اما من ابتدا به خاطر بیکار بودن
مجبورم داستان را کمی تیره باقی بگذارم. فرانس فقط پنجاه فنیگ پول داشت. او مدت
درازی فکر کرد با آن چه باید بکند. پایهایترین آرزویش این بود که چیزی برای
خوردن بدست آورد، زیرا او در تمام ساعات روز گرسنه بود، و افسردگی بخاطر اخراج
اشتهایش را افزایش داده بود. تجربه به او آموخته بود که یک غذای ناقص در هنگام
گرسنگی بدتر از بی غذائیست. فقط کام را تحریک کردن، بدون آنکه بتوان آن را راضی ساخت،
ــ فرانس آن را خوب میدانست ــ عذاب بدتری از یک گرسنگی لخت و معمولیست. این فکر
به نظرش رسید که یک دل سیر سیگار بکشد و به یک نوع بیهوشی ملایم نائل آید، اما بعد
به یادش افتاد که سیگار کشیدن در وضعیت او احتمالاً به چیزی غیر از تهوع منجر
نخواهد گشت. بنابراین او اندیشناک از کنار ویترین مغازهها عبور میکرد. در
یک مغازه لوازم بهداشتی قرصهای گوارشی تبلیغ میگشت، هر بسته پنجاه فنیگ؛ اما
دستگاه گوارشی فرانس در بهترین وضع بود: او مشکلی با هضم غذا نداشت، او نمیتوانست
مشکلی داشته باشد، زیرا چنین قرصهائی شرایط فیزیکی خاصی را میطلبند و او در چند
روز اخیر آنقدر کم غذا خورده بود که تماماً در درونش سوخته بود. فرانس از صاحب مغازه
آهسته معذرت خواست و با قدمهای سریع از کنار یک قصابی و یک نانوائی رد میشود، حالا
احساس میکرد که کمی آرامتر شده است، در مقابل یک سبزی فروشی فکر میکند آیا بهتر
نیست که پنج کیلو سیبزمینی بخرد، آنها را بپزد و با پوست بخورد. پنج کیلو سیبزمینی
پوست کنده نمیتواند به هیچ وجه تظاهر به سیر بودن کند، بلکه یک سیر بودن است. اما
او برای پختن سیبزمینی به چوب یا ذغال محتاج بود و بعلاوه به کبریت هم برای روشن ساختن اجاق لازم بود، و چون هنوز چنین پیشرفتی نشده بود که چوب کبریت را تک تک بفروشند
(اینجا من به خودم اجازه دادم انگشت بر زخم وضعیت پیچیده و خجسته بازرگانیمان
بگذارم)، بنابراین خرید یک بسته کبریت باعث حذف یک کیلو از سیبزمینی معنا میداد،
بگذریم از اینکه او نه دارای چوب بود و نه ذغال.
احتمالاً شرح تفصیل وار اینکه فرانس از کنار چند مغازه
عبور کرد غیر ضروریست، در این بین نقشه خریدن یک نان کامل و خوردن فوری آن در او رو
به رشد میگذارد، اما یک نان پنجاه و هشت فنیگ قیمت داشت.
به یاد فرانس میافتد که او بلیط تراموائی دارد و
هنوز سه بار از اعتبارش باقیست، که ارزش واقعی آن شصت فنیگ و ارزش عتیقهاش حداقل
سی فنیگ باید باشد. او با هشتاد فنیگ میتوانست به اندازه کافی غذا بخورد و دو نخ
سیگار بخرد. بنابراین تصمیم میگیرد کمروئیش را بطور ریشهای دور اندازد و بلیط
تراموا را بفروشد. خوشبختانه او حالا به یک ایستگاه توقف تراموا رسیده بود. او
افراد در حال انتظار را از نظر میگذراند و سعی میکند با خواندن از روی چهره آنها
بفهمد که به پیشنهاد غیر معمولی او چه عکسالعملی نشان خواهند داد. بعد به سمت
مردی که کیفی در دست و سیگار برگی در دهان داشت میرود، بر خود مسلط میشود و میگوید:
"میبخشید ..."
مرد میگوید: "کاری داشتید؟"
فرانس میگوید "اینجا" و بلیطش را نشان میدهد:
"شرایط استثنائی، یک مشکل زودگذر مجبورم ساخته این بلیط را بفروشم. آیا
مایلید ... ممکن است که؟"
مرد با بدگمانی چنان قاطعانه میگوید "نه"
که فرانس فوری تسلیم گشته و با سری سرخ ایستگاه تراموا را ترک میکند. هنگام عبور
از خیابان یک کیوسک روزنامه فروشی میبیند. او آنجا میایستد و مشغول خواندن میشود،
بدون آنکه چیزی بردارد. او بی فایده سعی میکرد خود را از آنجا دور سازد، و وقتی
زن از درون کیوسک از او میپرسد "چیزی مایلید، آقای عزیز؟" او میفهمدکه
بازنده شده است، و با آخرین باقیمانده اندیشه ضخیمترین روزنامهای را که میشناخت
انتخاب میکند و با صدائی گرفته و آهی مصیبتوار میگوید: "پژواک زمین Echo der Erde"، اسکناس
پنجاه فنیگی را داخل کیوسک میبرد و یک بسته چهل صفحهای از کاغذ و مرکب چاپ میگیرد.
با این آگاهی که یکی از بزرگترین حماقتهای زندگیاش را
مرتکب گشته است تصمیم میگیرد به پارک برود تا لااقل آنجا روزنامه را بخواند. فصل بهار بود و خورشید
خیلی نرم میتابید. او از رهگذری وقت را میپرسد و میفهمد که
ساعت ده است.
در پارک بازنشستگان، چند مادر جوان با کودکان خود و افراد بی
کار نشسته بودند. داد و فریاد حاکم بود، بچهها بخاطر محلهای شنی با هم دعوا میکردند،
سگها بخاطر کاغذهای کهنه با هم گلاویز شده بودند، مادرهای جوان تهدید میکردند و
فریاد میکشیدند. فرانس مینشیند، متکبرانه روزنامه را میگشاید و یک تیتر بزرگ را
میخواند: "پلیس مبتکر! پلیس ما باید اخیراً به دستگیری مبتکرانهای نائل
گشته باشد. پلیس مؤفق شده است یک قصاب بازار سیاه را دستگیر کند. شهرت شایستگی این
شغل ..."
فرانس با عصبانیت روزنامه را میبندد، بلند میشود، و در
این لحظه یک ایده به نظرش میرسد، ایده چنان خوبی که آدم میتواند آن را بعنوان
عطف به قسمت خوشبینی داستانمان در نظر گیرد. او روزنامه را مرتب تا میکند،
ناگهان صدای تا حال خجالتی خود را بالا میبرد و کاملاً بلند فریاد میکشد:
"پژواک زمین. آخرین پژواک زمین ..."
او بخاطر شجاعت خود متعجب میگردد، دوباره فریاد میکشد و از این که مردم توجه چندانی به او نمیکردند متحیر میگردد، و متحیرتر وقتی کسی از او
میپرسد: "قیمت روزنامه چند است؟"
فرانس میگوید: "پنجاه فنیگ"، و وقتی چهره ناامید
گشته را میبیند به اندازه کافی هوشیار بود که بگوید: "آخرین روزنامه برای سی
فنیگ. چهل صفحه، بهترین روزنامه ..."
او اسکناسهای کوچک ده فنیگی را میگیرد، با سینهای به جلو
داده شده پارک را ترک میکند، متقاعد از اینکه همه چیز درست خواهد گشت چابک از
چند خیابان میگذرد، درون تراموائی که به حرکت افتاده بود میپرد، و هنگامیکه راننده
پیش او میآید و میپرسد "هنوز کسی برای پریدن باقی مونده؟" با شگفتی
خونسرد میماند.
او بعد از دو ایستگاه پیاده میشود و به راهآهن میرود. او
در آنجا با ده فنیگ یک نخ سیگار میخرد، ده فنیگ در کلاه یگ گدا میاندازد و با
آخرین اسکناس بلیط ورود به سکوی راهآهن میخرد، شاد و سر حال و در حال کشیدن سیگار
از محل ورود به سکو میگذرد و خیلی جدی ساعات ورود قطارها را میخواند. پس از پی
بردن از اینکه چند دقیقه دیگر یک قطار از فرانکفورت خواهد رسید به سمت سکوی قطار
میرود. او صدائی از بلندگو میشنود: "احتیاط ..."، و بلافاصله قطار
نزدیک میشود. و هنگامی که قطار توقف میکند ناگهان یک ایده تازه به نظرش میرسد،
او سیگار را گوشه دهان آویزان میکند، به سمت قطار میدود و بلند فریاد میکشد:
"هلا Hella! هلا کوچولو! هلا!"، گرچه او کسی را با چنین نامی نمیشناخت.
او در حال جستجو، ملتمسانه، متوحش و مانند یک عاشق از دست رفته فریاد میکشید، بعد
از آنکه او از قسمت لوکوموتیو به انتهای قطار رسید، با چهرهای غمگین دست از فریاد
کشیدن و دویدن میکشد، پایان خوبی ... سودازده و شکست خورده از میان زوجهائی که
در حال خداحافظی کردن از هم بودند و باربران بد خلق عبور میکند، از پلهها دوباره
پائین میرود و عاقبت ته سیگارش را تف میکند ...
او مانند تمام افراد خجالتیای که ناگهان شجاعت خود را کشف
میکنند این احساس را داشت که جهان خود را به روی او گشوده است. پائین بر روی
تابلوی ساعات ورود قطارها متوجه میشود که قطار بعدی ابتدا بعد از بیست دقیقه از
دورتموند خواهد رسید، و او تصمیم میگیرد به سالن انتظار برود.
فرانس تمام اینها را برایم به طور کاملاً مفصلی نوشته بود.
حالا او به اندازه کافی دارای فراغت است: او آنجا در یک کشور غریب با یک زن ملوس در
ویلای خودش زندگی میکند. اما من باید داستان او را کوتاه کنم؛ من مأموریت دارم یک
داستان خوشبینانه کوتاه بنویسم، زیرا دیگر کسی به خوشبینی طولانی اعتماد نمیکند.
بنابراین نمیتوانم تک تک جنبشهای روحی را دقیقاً توصیف کنم، آنطور که فرانس
انجام داد.
او داخل سالن انتظار میشود، با عجله به سمت گارسون میرود
و مانند کسی که زمان برایش کاملاً با ارزش است شتابان میگوید: "دکتر
ویندهایمر Windheimer. آیا خانم دکتر اشنهکلوت Schneekluth سراغ مرا نگرفته است؟" گارسون نگاهی مشکوکانه
به او میکند، سرش را تکان میجنباند، قاب عینکش را به بالا هل میدهد و در حالی
که چشمهای کاملاً شجاع دوست من فرانس شک او را از میان برده بود میگوید:
"نه، متأسفم."
فرانس میگوید "وحشتناکه ... متشکرم"، بعد آهی میکشد،
مینالد و کنار میزی مینشیند، دفتر یادداشت خود را که در آن چیزی نوشته نشده بود درمیآورد،
دوباره آن را داخل جیب میکند، دوباره آن را درمیآورد و نیمرخ دختری را میکشد،
تا اینکه توسط گارسون که از او میپرسد "چیزی میل دارید؟" کارش قطع
میشود.
فرانس آهسته میگوید: "امروز نه. امروز استثنائاً
نه."
گارسون دوباره از بالای عینک به او نگاه میکند و با گیلاسهای
خالی آبجو از آنجا میرود. حالا فرانس در کنار میز سمت راست خود زنی کشاورز همراه با یک
دختر کوچک کشف میکند که با سرسختی قابل تحسینی نانی که کره زیادی رویش مالیده شده
بود را میخوردند، طوری که انگار بخاطر یک تعهد سخت، غیر قابل وصف آگاهانه و تحسین آمیزی
مأموریت ناخوشایندی را به انجام میرساندند. آنها برای صرفهجوئی کردن چیزی با نان
نمینوشیدند.
گرسنگی فرانس حالا خود را چنان سخت اعلام میکند که او باید
حتماً میخندید، چنان شدید که همه مردم صورت خود را به طرف او برگرداندند، زن،
کودک، که در دهان هر دو یک قطعه بزرگ نان سفید گیر کرده بود، گارسون و بقیه مردم.
فرانس به دفتر یادداشتش طوری نگاه میکند که انگار آنجا چیز کاملاً مسخرهای کشف
کرده است. بعد بلند میشود، دوباره به سمت گارسون میرود و بلند میگوید "اگر
کسی از من پرسید ــ دکتر ویندهایمر ــ، من ده دقیقه دیگر اینجا خواهم بود" و
خارج میشود. در بیرون دوباره به تابلو ساعات ورود قطارها نگاه میکند، وحشتزده متوجه میشود یک قطار از اوستاِنده Ostende که با خطا قرمز نوشته شده بود را ندیده بوده
است، مانند دیوانهها به سکوی قطار مزبور میدود، قطار دراز و شیک را در آنجا متوقف
میبیند، دهانش را باز میکند، قصد فریاد کشیدن داشت که به یاد میآورد باید نامی
خارجی را صدا بزند، و او صدا میزند، نه، او فریاد میزند: "میبل Mabel. میبل کوچولو،
میبل"، و بعد اتفاقی میافتد که مرا محق میسازد تا این داستان را داستانی خوشبینانه
بنامم: در آخرین واگون، در آخرین کوپه، از آخرین پنجره قبل از لوکوموتیو که به طرز
وحشتناک بدبینانهای با صدای بلند نفس نفس میزد سر یک دختر زیبا، بلوند، ملوس
بیرون میآید و بلند میگوید: "بله"، نه، او البته میگوید: "yes". فرانس
متوقف میگردد، به چهره دختر نگاه میکند و میگوید: "بله، تو همونی". و
من باید بپذیرم که دختر هم او را با وجود جیب خالی مردی مناسب مییابد، زیرا فرانس
در پایان نامه واقعاً تا حد انزجار مفصلش برایم نوشت: "ما همدیگر را خیلی خوب
درک میکنیم. میبل خیلی ملوس است. آیا به پول احتیاج داری؟"
من تلگرافی برایش نوشتم: "آره!"
_ پایان _
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۱ساعت 4:21 توسط سعید از برلین
|

من
اصلاً نمیدانستم که ناامیدی یعنی چه. اما چند روز
پیش آن را تجربه کردم. جهان ناگهان کاملاً خاکستری و تسلیناپذیر به نظرم میآمد و
همه چیز برایم بی تفاوت شده بود، همه چیز، و گلویم را به تلخی میفشرد، و من فکر کردم
که دیگر هیچ راه چارهای، هیچ راه گریزی و هیچ کمکی برایم باقی نمانده است. زیرا
من تمام کوپنهایمان را گم کرده بودم، و کارمندان اداره این را باور نخواهند کرد و
به من کوپن جایگزین نخواهند داد، و از بازار سیاه هم دیگر قادر نبودیم چیزی بخریم،
و دزدی، من واقعاً مایل به دزدی نبودم، و برای این همه آدم هم نمیتوانستم دزدی
کنم. برای مادر و پدر، کارل Karl و گرته Grete و برای خودم و همینطور برای کوچکترین فرزند
خانواده؛ و کوپن مادران گم شده بود و کوپن کارگرانِ سختکار پدر، همه چیز، همه چیز
گم شده بود، کل پوشه، من کاملاً ناگهانی در مترو متوجه شدم که پوشه گم شده است، و
من آن را اصلاً جستجو نکردم و از کسی هم
نپرسیدم. من فکر کردم که کار بیهودهای است، و هیچ کس کوپنها را بعد از پیدا کردن
دوباره به من برنمیگرداند، آن هم این همه کوپن، و کوپن مادران و کوپن کارگران
سختکار پدر ...
در
این لحظه میدانستم که ناامیدی یعنی چه. من خیلی زودتر از مترو پیاده شدم و فوری
به سمت رود راین Rhein رفتم؛ من قصد داشتم خودم را در آب غرق کنم. اما وقتی به خیابان مشجر
خالی و سرد رسیدم و آب بزرگ، خاکستری و آرام را دیدم فکر کردم که خود را غرق ساختن
ساده نیست، اما من میخواستم این کار را بکنم. من فکر کردم باید خیلی طول بکشد تا
اینکه آدم بمیرد، و من یک مرگ سریع و کاملاً ناگهانی میخواستم. دیگر نمیتوانستم به
خانه برگردم. مادر حتماً راه چارهای نمیداند، و پدر مرا کتک مفصلی خواهد زد و
خواهد گفت که این شرمآور است. یک چنین پسر بزرگی که بزودی هفده ساله خواهد شد، که
در هر حال به درد چیزی نمیخورد، حتی برای معامله قاچاق، چنین پسر بزرگی وقتی برای
در صف روغن ایستادن فرستاده میشود تمام کوپنها را گم میکند. و من حتی روغن هم
نگرفته بودم. بعد از آنکه سه ساعت در صف ایستادم روغن تمام شده بود. شاید عصبانیت
پدر و مادرم از بین میرفت، اما برای غذا خوردن هیچ چیز نخواهیم داشت، هیچ کس چیزی
به ما نخواهد داد. در اداره اقتصاد هم به ما خواهند خندید، و مدتها میگذشت که
دیگر چیزی برای فروش و به حراج گذاشتن نداشتیم، و دزدی، دزدی برای این همه آدم عملی
نیست ...
نه،
من باید خود را در آب غرق کنم، زیرا جرئت نداشتم خود را به زیر این ماشینهای بزرگ
و سنگین یانکیها بیندازم. ماشینهای زیادی از کنار رود راین میگذشتند، اما هیچ
انسانی در خیابان نبود. خیابان لخت و سرد بود، و باد مرطوب و سردی از سمت آب
خاکستری و سریع رود میوزید. من مستقیم میرفتم. و بعد بخاطر زود رسیدن به ته
خیابان متعجب شدم. من دلم نمیخواست به اطرافم نگاه کنم. به این ترتیب خیلی سریع
به انتهای خیابان رسیدم، جائیکه رود راین کمی پهنتر است و جائیکه یک راه ورودی برای
قایقهای پارودار است و جائیکه کمی دورتر پل قرار دارد. آنجا هم هیچ انسانی نبود،
فقط آن جلو، جائیکه محل راه ورودی برای قایق پارودار است، آنجا یک یانکی نشسته بود
و به آب نگاه میکرد. آنطور که او چمباته زده بود مضحک دیده میشد. او بر روی ساق
پاهایش نشسته بود، حتماً سنگها خیلی سرد بودند که او روی آنها ننشسته بلکه آنطور
چمباته زده بود و ته سیگارهای گران قیمت خود را درون آب میانداخت. ، من فکر کردم،
هر ته سیگار تقریباً یک نصفه نان میارزد. شاید هم که او اصلاً سیگار نمیکشید،
اما همه یانکیها فقط یک سوم سیگار خود را میکشند و بقیه را دور میاندازند. من
این را دقیقاً میدانم. من فکر کردم، او وضعش خوب است، او گرسنهاش نیست و هیچ
کوپنی گم نکرده است و با هر ته سیگاری سه مارک و هفتاد و پنج فنیگ در آب خاکستری و
سرد رود راین میاندازد. من فکر کردم، اگر من به جای او بودم بجای آنکه اینجا در
کنار راین سرد چمباته بزنم و به آب کثیف نگاه کنم در کنار اجاق مینشستم و قهوه مینوشیدم
...
من
سریع به رفتن ادامه دادم؛ بله، فکر کنم که سریع میرفتم. افکار در باره یانکی
کاملاً سریع و زودگذر بودند، من بطور وحشتناکی به او حسادت میکردم، کاملاً
وحشتناک. بعد به رفتن ادامه دادم یا اینکه سریع رفتم، من نمیدانم، تا پل شکسته
رفتم، و من با خود فکر کردم، وقتی آدم از آن بالا به پائین سقوط کند، بعد همه چیز
خیلی سریع تمام میشود. من یک بار خواندم که خود را غرق ساختن اگر آدم آهسته در
درون آب فرو رود سخت است. آدم باید از بلندی طویلی خود را به درون آب اندازد، این
بهترین روش است. و به این ترتیب من سریع به طرف پل شکسته رفتم. آنجا هیچ کارگری
نبود. شاید آنها در اعتصاب بودند، یا اینکه نمیتوانستند در هوای سرد در بیرون
کنار پل کار کنند. از یانکی دیگر هیچ چیز ندیدم، من اصلاً به اطراف نگاه نمیکردم.
من
فکر کردم، نه، هیچ کمکی و هیچ امیدی وجود ندارد، و هیچ انسانی کوپنها را به ما پس
نخواهد داد، آنها خیلی هم زیادند، پدر و مادر، دو برادر، کوچکترین فرزند و من، و کوپن
مادران و کوپن کارگران سختکار پدر. همه چیز بی فایده است، خودت را غرق کن، بعد
لااقل آنها یک غذاخور کمتر دارند. هوا خیلی سرد بود، خیلی سرد، آنجا در خیابان
کنار رود راین باد زوزه میکشید و شاخههای لختی که در تابستان چنین زیبایند از
درختان میافتادند.
بالا
رفتن از پل شکسته سخت بود، آنها بازمانده آسفالتها را کنده بودند، و فقط داربست
آنجا بود و بر روی آن یک ریل کوچک قرار داشت که حتماً بر روی آن قلوه سنگها را حمل
میکردند.
من
خیلی با احتیاط بالا رفتم، و بطور وحشتناکی سردم شده بود، و میترسیدم شاید از آن
بالا به پائین سقوط کنم. هنوز خوب میدانم که من با خودم فکر کردم این مزخرف است
که تو از سقوط کردن میترسی، در حالیکه قصد غرق ساختن خود را داری. تو با به
خیابان یا روی قلوههای سنگ سقوط کردن هم خواهی مرد، و این خوب است، این را که تو
خودت هم میخواهی. اما این کاملاً چیز دیگریست. من میخواستم خودم را در آب
بیندازم و نه اینکه سقوط کنم و زخمی شوم، و من فکر کردم که بعد آدم درد زیادی میکشد
و شاید هم اصلاً نمیرد. و من نمیخواستم درد داشته باشم. بنابراین کاملاً با
احتیاط به بالای پل تا جلو رفتم، کاملاً جلو، جائیکه ریل قطار در هوا ادامه پیدا
میکرد. من آنجا ایستادم و به آب خاکستری و غران نگاه کردم، کاملاً جلو ایستاده
بودم. من اصلاً هیچ ترسی نداشتم، فقط ناامید بودم، و من ناگهان میدانستم که
ناامیدی زیباست، چیزیست کاملاً شیرین و هیچ چیز، ناامیدی هیچ چیزی نیست، همه چیز
بی تفاوت است. آب رود راین خاکستری و سرد بود، و من مدت درازی به چهرهاش نگاه
کردم و نگاه کردم که چگونه یانکی هنوز هم آنجا چمباته زده است، و چگونه او حقیقتاً
یک ته سیگار گران قیمت را درون آب انداخت. و من متعجب بودم که او این چنین نزدیک
من بود، خیلی نزدیکتر از آنچه فکر میکردم، و من یک بار دیگر رو به پائین به تمام
خیابان خالی نگاه کردم، و بعد دوباره ناگهان به راین نگاه کردم، و سرم به طور
وحشتناکی گیج رفت، و سقوط کردم! من فقط میدانم که در آخرین لحظه به مادر فکر کردم
و اینکه وقتی من بمیرم شاید وضع بدتر باشد، بدتر از اینکه کوپنها گم شدهاند، همه
کوپنها ... کوپنهای پدر و مادر و دو برادر بزرگ و کوچکترین فرزند خانواده و کوپن
مادران و کوپن کارگران سختکار پدر و ... بله ... بله، همینطور کوپن من، در حالیکه
من یک غذا خورنده بی فایدهام و حتی به درد معامله قاچاق هم نمیخورم ...
من
حتماً نیم ساعتی آنجا در کنار راین تیره چمباته زدم و به آب خیره شدم. مدام فقط به
دختر بی حیای مو طلائی فکر میکردم، به گرترود Gertrud که دیوانهام ساخته بود. من فکر کردم، لعنتی، و سیگارم را داخل راین تف
کردم، خودت را درون آب پرت کن، درون آبگوشت خاکستری، و بگذار تو را با خود ببرد به
طرف ... به طرف هلند، بله، و بعد از آنجا ... به کانال، تا عمق کف دریا. هیچ
انسانی در آن اطراف نبود، و آب مرا کاملاً دیوانه ساخته بود. من خوب میدانم این
آب بود که مرا دیوانه ساخته بود و افکارم که مدام پیش دختر بی حیا بود. نه، او مرا
نمیخواست، و من دقیقاً میدانستم که هرگز، هرگز کار من با او به جائی نخواهد
رسید. و آب مرا راحت نمیگذاشت، آب مرا مجنون ساخته بود. من فکر کردم، لعنتی، خودت
را پرت کن و تو از دست این زنهای لعنتی خلاص میشوی، خودت را پرت کن، خودت را پرت
کن ...
و
من شنیدم که کسی مانند دیوانهها در خیابان میدود. من تا حال کسی را چنین در حال
دویدن ندیده بودم. من فکردم، او به سمت مرگ میدود، و دوباره به آب خیره شدم، اما
صدای گامها در خیابان خالی از انسان وادارم ساختند که دوباره به بالا نگاه کنم، و
من دیدم که چطور پسر نابکار آن بالا به طرف پل شکسته میدود و من فکر کردم که
حتماً در تعقیب او هستند و کاش بتواند مؤفق به فرار شود، بی تفاوت از اینکه آیا او
سرقت کرده و یا نمیدانم چه کار دیگری. یک پسر بلند و لاغر، چنان به سرعت میرفت
که انگار دیوانه است. من دوباره به آب نگاه کردم، خودت را پرت کن، خودت را پرت کن،
خودت را پرت کن، لعنت، پس چرا هنوز منتظری، خودت را پرت کن، آب زمزمه میکرد ...
تو هرگز دختر را به دست نخواهی آورد، هرگز، خودت را پرت کن و بگذار که آبگوشت
خاکستری تو را به سمت هلند ببرد، لعنت، و من سومین سیگار را درون آب تف کردم.
من
فکر کردم، تو در این کشور چکار میکنی، در این کشور دیوانه، جائیکه خدا و تمام
جهان فقط به دنبال سیگار است. در این کشور دیوانه و ترسناک، جائیکه دیگر نه پلی
وجود دارد و نه رنگی، ابدا هیچ رنگی، لعنت، فقط خاکستری. و خدا میداند که همه به
چه خاطر عجله دارند. و این دختر دیوانه پا بلند بی حیا هرگز از آن تو نخواهد شد، حتی
برای ملیونها سیگار هم از آن تو نخواهد شد، لعنت.
اما
در این وقت شنیدم که چطور این پسر نابکار آن بالا خود را از روی پل بالا کشیده
است. داربست آهنی زیر چکمههای میخ دارش کاملاً تو خالی صدا میداد، و پسر دیوانه
کاملاً تا جلو رفت و آنجا ایستاد، مدت درازی انجا ایستاد و او هم به درون آب کثیف
و خاکستری نگاه کرد، و ناگهان من متوجه گشتم که کسی در تعقیب او نیست، بلکه او ...
لعنت، من فکر کردم که او قصد دارد خودش را داخل آب بیندازد! و من حسابی وحشت کردم
و فقط به آنجا نگاه کردم، جائیکه این پسر دیوانه آن بالا کاملاً بی حرکت و لال در
دهانه پل شکسته ایستاده بود، و فکر کردم که او کمی مردد است ...
و
من چهارمین سیگار را بی اراده در راین تف کردم و فقط به آن بالا نگاه کردم، قلبم
کاملاً سرد شده بود، و من به وحشت افتاده بودم. من فکر کردمٍ این جوانک چه اندوهی
میتواند داشته باشد. غم عشق، و من خندیدم، منظورم این است که حداقل ممکن است که
خندیده باشم، من این را دقیق نمیدانم. من فکر کردم، مگر میتواند این نوجوان نابکار
غم عشق داشته باشد. آب سکوت کرد، و چنان ساکت بود که من فکر کردم صدای نفس کشیدن
این جوان نابکار را میشنوم، جوانی که هنوز هم لال و بی حرکت در دهانه پل شکسته
ایستاده بود. من فکر کردم، لعنت، این غیر ممکن است، و من میخواستم او را صدا
بزنم، اما بعد فکر کردم، تو او را میترسانی و بعد حتماً سقوط خواهد کرد. آنجا به
طور وحشتناکی ساکت بود و ما هر دو با این آب کثیف و خاکستری کاملاً در جهان تنها
بودیم.
و
بعد، ای خدا، بعد او به من نگاه کرد، درست و حسابی نگاه کرد، و من هنوز هم آنجا
چمباته زده بودم، کاملاً بی حرکت، و در این لحظه پسر دیوانه حقیقتاً در آب پرید!
در
این لحظه من اما درست هوشیار گشتم، لعنت، و من بلافاصله اونیفورمم را درآوردم و گوشهای
انداختم، همینطور کلاهم را. من خودم را درون آب سرد انداختم و شروع به شنا کردم،
خیلی سخت بود، و شانس آوردم که جریان آب او را به سمت من میآورد. بعد او ناگهان
گم شد، به پائین رفت، لعنت، و کفشهایم خیلی سنگین شده و مانند سرب به پایم چسبیده
بودند، همینطور پیراهنم هم مانند سرب بود، و سرد بود، مانند یخ سرد بود، و پسر نابکار
دیگر دیده نمیشد ... لعنت، من شروع به شنا کردم، و بعد در محلی که او فرو رفته
بود فریاد کشیدم، بله، من فریاد کشیدم ... و، لعنت، در این لحظه پسر بالا میآید، و
مانند یک قطعه از آب رو به پائین در حرکت بود، و من فکر نمیکردم که جریان لعنتی
آب چنین سریع باشد. حالا وقتی دیدم که این هیکل بی جان آنجا در این آب خاکستری و
کثیف در حال گریز است از ترس کمی گرمم شده بود، و، لعنت، من به دنبالش، و در حالی
که دو متر از او فاصله داشتم این موی لعنتی تقریباً بلوند را دیدم که دوباره گم
شد، خیلی ساده دوباره گم شد، لعنت ... اما من سرم را زیر آب به این سمت و آن سمت بردم،
خدای من! من او را در چنگ داشتم ...
هیچ
کس در جهان نمیداند که وقتی من او را به چنگ آوردم چه اندازه راحت شده بودم. در
وسط رود راین، و فقط آب خاکستری، سرد و کثیف بود، و من مانند سرب سرد و سنگین
بودم، و با این وجود راحت شده بودم. من دیگر ترس نداشتم، حتماً دلیل راحت شدنم این
بود ... و من آهسته با او از پهلو، کج در سمت جریان آب خود را به ساحل رساندم و از این که ساحل آنقدر
نزدیک بود تعجب کردم ...
لعنت،
من برای یخ زدن و ناله و شکوه کردن وقت نداشتم، با وجودیکه معده لعنتیام ترش شده
بود. من مقدار زیادی آب خورده بودم، و دلم از آب کثیف بهم میخورد، اما یک بار خوب
سرفه کردم، و بعد دستهای او را گرفتم و آنها را چرخاندم، چرخاندم، چرخاندم؛ مطابق
مقررات، و لعنت، در این حال گرمم شد ... هیچ انسانی آن بالا در کنار ساحل نبود، و
هیچ کس نه چیزی شنید و نه چیزی دید. بعد پسر نابکار چشمهایش را باز کرد، لعنت، دو
تا از این چشمهای آبی کودکانه، خدایا رحم کن، و او آب بالا آورد، دائماً ...
لعنت، من فکر کردم، آیا این پسر بجز آب چیز دیگری در شکم ندارد، اما بجز آب چیز
دیگری خارج نشد، لعنت، و او خودش را متعهد به لبخند زدن هم احساس میکرد، لعنت،
پسر به من لبخند زد ...
حالا
در لباسهای خیس به طور وحشتناکی سردم شده بود، و من فکر کردم سکته خواهم کرد، و
او هم مانند گربهای مرتب آب خاکستری استفراغ میکرد و میلرزید.
در
این لحظه او را بلند کردم و گفتم: Go
on, boy ... بدو
..."، و من بازویش را گرفتم و با او از سطح شیبدار با سرعت به راه افتادیم، بعد
او در دستم مانند عروسکی خم شد، او دوباره ایستاد و دوباره آب خاکستری استفراغ
کرد، فقط آب خاکستری و کثیف راین، و بعد توانست تندتر راه برود ...
لعنت،
من فکر کردم او باید گرم بشود و تو باید گرم بشوی، و ما ابتدا خوب تند راه رفتیم،
تا بالا تا فاصله کمی مانده به خیابان رفتیم. من خوب گرمم شده بود، و من خوب نفس
کشیده بودم، اما پسر هنوز مانند گربهای میلرزید. لعنت، من فکر کردم او باید به
یک خانه و به تختخواب برود، اما آنجا خانهای نبود، فقط چند ویرانه و ریل قطار، و
هوا گرگ و میش شده بود. اما در این لحظه یکی از ماشینهای ارتشی خودمان آمد، یکی
از این ماشینهای کوچک، و من سریع به سمت خیابان هجوم بردم و دستهایم را تکان
دادم. ماشین اول به رفتن ادامه داد، یک سیاهپوست پشت فرمان نشسته بود، من کاملاً
بلند فریاد کشیدم: "Hallo,
Boy
..."، و او حتماً از صدایم فهمید که من هم آمریکائی هستم، من اونیفورم بر تن
نداشتم و کلاه هم سرم نبود. در این وقت او نگه میدارد و من پسر را به سمتش میکشانم،
و سیاهپوست سرش را تکان میدهد و میگوید: "بیچاره، بچه بیچاره، غرق شده،
آره؟"
من
گفتم: "آره. حرکت کن، و سریع برو!" و به او آدرس قرارگاهم را دادم.
پسر
کنار من نشسته بود و دوباره چنان ترحم انگیز لبخند زد که حالم دگرگون شد، و من
نبضش را کمی گرفتم، نبضش معمولی میزد ...
من
به سیاهپوست گفتم "تندتر!" و او خود را چرخاند و پوزخندی زد و حقیقتاً
تندتر راند، و در این بین من فقط گاهی میگفتم: "چپ ــ راست، دوباره
راست"، و غیره، تا اینکه ما عاقبت در کنار قرارگاهم توقف کردیم ...
پات
Pat و فردی Freddie در راهرو ایستاده بودند و وقتی
مرا دیدند خندیدند و گفتند: " boyاین
گرترود دوستداشتنیات است؟" اما من فریاد کشیدم: "بچهها نخندید، کمکم کنید،
این پسر را از رود راین نجات دادم." آنها برای بالا بردن او به اتاقمان، به
اتاق من و پات، به من کمک کردند، و من به فردی گفتم: "برامون قهوه درست
کن."
بعد
او را روی تخت انداختم، لباسهای مرطوبش را درآوردم و مدت درازی او را با حوله
ماساژ دادم. لعنت، چقدر این پسر لاغر بود، به طور وحشتناکی لاغر ... مانند ...
مانند ... لعنت، او مانند ماکارونی رنگ پریدهای دیده میشد ...
من
گفتم "پات"، زیرا که پات آنجا ایستاده بود، "حالا تو او را بمال،
من باید لباسهایم را عوض کنم."
لعنت،
من هم مانند یک گربه خیس بودم و ترس وحشتناکی از سکته کردن داشتم. و پات حوله را
به من داد، زیرا پسر بلند قد در روی تخت حالا مانند بک بچه سرخ شده بود، و او
دوباره لبخند زد ... و پات نبضش را گرفت و گفت: "اوکی جانی، فکر کنم چیزی
نشده ..."
بچهها
واقعاً نجیب و خوب بودند، فردی برایمان قهوه آورد، و پات به پسر لباس هدیه داد، و
او روی تخت دراز کشیده بود و قهوه نوشید و لبخند زد، و من با پات روی صندلی نشسته
بودیم، و فردی رفت، و فکر کنم که او دوباره پیش زنها رفته باشد ...
من
فکر کردم، آه، چه تعقیب وحشتناکی بود، اما ماجرا به خیر گذشت، خدا را شکر!
پات
یک سیگار در دهان پسر قرار میدهد، و لعنت، پسر آن را میکشد. من فکر کردم، این
آلمانیها همه مانند دیوانهها سیگار میکشند، آنها سیگار را میمکند، طوری که انگار
خود زندگی در آن است، و صورتهایشان کاملاً دیوانه میشود. بله، و یادم میآید که
من اونیفورمم را آنجا کنار آب گذاشتهام، با عکس، و همینطور کلاهم را، من اما فکر
کردم، مهم نیست، عکس را دیگر لازم ندارم ...
حالا
واقعاً ساکت و آرام بودم، و پسر خیلی خوب غذا خورد، پات به او یک قطعه نان و یک
قوطی گوشت گاو داده بود و برایش مرتب قهوه میریخت ...
بعد
من یک سیگار روشن کردم و گفتم: "پات، فکر میکنی میشه از او پرسید که چرا
خود را در آّب پرت کرده ..."
پات
گفت "چراکه نه" و از او سؤال کرد.
پسر
مانند دیوانهها به ما نگاه میکرد، بعد چیزی به من گفت، و من به پات نگاه کردم، و
پات شانهاش را بالا انداخت و گفت: "او چیزی از غذا میگوید، اما یک کلمه را
نمیفهمم، من آن را نمیفهمم ..."
من
پرسیدم: "کدام کلمه را نمیفهی؟"
مات
گفت: "کوپن"
من
از پسر پرسیدم: "کوپن؟"
او
سرش را تکان داد و یک کلمه دیگر هم گفت، و پات گفت: "او آن راگم کرده است ...
این چیزها را، این کوپنها را ..."
من
پرسیدم: "مات، کوپن چی هست؟"
اما
پات معنی آن را نمیدانست.
من
به زبان آلمانی به پسر گفتم "کوپن. چی است"، زیرا <چی است> را میتوانستم
به زبان آلمانی خوب بگویم، <غم عشق> را هم میتوانستم، وگرنه چیز دیگری بلد
نبودم، این زن لعنتی آنها را به من یاد داده بود ...
پسر
مبهوت به من نگاه میکرد، بعد با انگشت لاغرش یک مربع مسخره بر روی میز کنار تخت
میکشد و میگوید: "کاغذ. مدارک."
<مدارک>
را هم میفهمیدم، و من فکر کردم که حالا منظورش را متوجه شدهام.
من
گفتم، "آه، پاسپورت، تو پاسپورتت را گم کردهای."
او
میگوید: "نه، کوپن."
"لعنت،
پات"، من گفتم: " لعنت. پات، این کوپنها منو کاملاً دیوانه میکنند.
باید چیز مهمی باشد که او به خاطرش خود را به آب انداخته."
پات
دوباره برایمان قهوه میریزد، اما این کوپنهای لعنتی آرامم نمیگذاشتند. خدای من،
من خودم دیدم که چطور این نوجوان آن بالا لال و بی حرکت در دهانه پل شکسته ایستاده
بود، و ناگهان خود را پرت کرد! لعنت.
من
گفتم: "پات، برو ببین، تو یک فرهنگ لغت داری."
پات
گفت "راست میگی" و از جا جهید و کتاب را از روی قفسه آورد.
من
در این حال سرم را برای پسر تکان دادم و یک سیگار دیگر به او دادم، او تمام قوطی
گوشت و تمام نان را خورده بود، و قهوه حالش را جا آورده بود. لعنت، چگونه این پسر
سیگار میکشید، این چیز دیوانهواریست، اینها طوری سیگار میکشند که ما گاهی در
جنگ وقتی اوضاع وخیم میشد میکشیدیم. اینها همیشه مانند در جنگ سیگار میکشند،
این آلمانیها ..."
پات
گفت "بفرما، من پیدا کردم" و از جا جهید، یک پاکت نامه از روی قفسه آورد
و تمبر پشت آن را به پسر نشان داد، اما پسر فقط سرش را تکان داد و حتی کمی هم
خندید ...
پسر
گفت "نه" و دوباره این کلمه دیوانه کننده را گفت، آن چیزی را که او بخاطرش
خود را در آب انداخته بود؛ و من آن را اصلاً نمیشناختم.
پات
گفت "ایست، پیدا کردم، این کلمه یعنی کوپن غذا"، و با جدیت در کتاب
فرهنگش ورق میزد.
من
با دست از پسر پرسیدم: "آیا هنوز گرسنهای؟". اما او سرش را تکان داد و
برای خودش قهوه ریخت. لعنت، من فکر کردم این آلمانیها چقدر میتونن قهوه بنوشند،
سطل سطل ...
پات
گفت: "لعنت، این فرهنگ لغت نویسها؛ این فرهنگ لغت نویسهای احمق، این لعنتیهای
احمق، اینجا یک پسر بخاطر چیزی خودش را در آب انداخته، و در کتاب هیچ چیز از آن
نوشته نشده."
من
به نوجوان گفتم "Boy"، البته به زیان آمریکائی، "خیلی
آرام بگو که کوپن چه است، ما هم انسانیم، ما باید بتوانیم همدیگر را بفهمیم. بگو،
به پات بگو" و با اشاره پات را نشان دادم، "به او، و کاملاً آرام
بگو." و پات خندید، اما کاملاً ساکت و خوب گوش میکرد که پسر آرام چه به او میگوید،
نوجوان بیچاره خجالتزده شده بود؛ و او مدت طولانی و آهسته برای پات صحبت کرد، و
من قسمتی از آن را فهمیدم، و چهره پات کاملاً جدی شده بود ...
پات
میگوید: "لعنت بر شیطان. ما خیلی احمقیم. اینها غذای خود را با کوپن دریافت
میکنند، میفهمی؟ اینها کوپنهای غذا دارند، میفهمی، لعنت بر ما که به این موضوع
فکر نکردیم، و او آنها را گم کرده، و به این خاطر داخل راین پریده ..."
من
زمزمه کردم، "لعنت. اینجا یک پسر جوان خودشو تو آب انداخته، و ما نمیدونیم
چرا، و نمیتونیم آنرا تصور کنیم ..."
من
فکر کردم که آدم باید بتواند لااقل تصورش را بکند، این حداقل توقع است، اگر هم آدم
با پوست خود آن را احساس نکند، اما لااقل باید قادر به تصور کردنش باشد ...
من
گفتم: "پات، اگر او آنها را گم کرده، لعنت، پس باید دوباره آنها را به او
بدهند. کوپن فقط کاغذه، و آنها میتوانند چاپ کنند، و آنها باید خیلی راحت به او
کاغذهای جدیدی بدهند، این که پول نیست. این میشود اتفاق بیفتد که آدم آنها را گم
کند، لعنت، از این کاغذهای چاپ شده زیاد وجود دارد ..."
پات
گفت، "آنها این کار را نمیکنند. چون آدمهائی هستند که فقط ادعا میکنند که
آنها را گم کردهاند، و بعد آنها را یا میفروشند و یا دو برابر غذا میخورند، و این
کار برای آنها در اداره زیاد تمام میشود. لعنت، درست مثل جنگ است، اگر تو اسلحهات
را گم کرده باشی و کسی روبرویت قرار گرفته باشد، و تو قادر به شلیک نباشی، نتونی
شلیک کنی، چون تو دارای اسلحه نیستی. این یک جنگ لعنتی است که اینها با کاغذ
دارند، آره اینطوره."
من
فکر کردم که اینطور، پس اینکه خیلی وحشتناک است، پس آنها دیگر چیزی برای خوردن
ندارند، خیلی ساده هیچ چیز ندارند، هیچ چیز، و نمیشود کاریش کرد، پس او به این
خاطر مانند دیوانهها دویده و خود را در راین انداخته ...
پات
میگوید "آره"، طوریکه انگار میخواهد به سؤالات ذهن من جواب بدهد،
"و او همه آنها را گم کرد، همه کوپنها را از ... اسمش چی بود، من فکر میکنم،
یک کوپن شش نفره و کوپنهای دیگر، کوپنهای دیگری که من اصلاً نمیفهمم منظورش از
آنها چیست ... برای یک ماه ..."
لعنت،
من فکر کردم پس میخواهند حالا با این وضع چکار کنند. آنها نمیتوانستند کاری
کنند، اینحا این پسر ایستاده و کوپنهایش را گم کرده است، و با خود فکر کردم که اگر
من هم بجای پسر بودم خودم را غرق میکردم. اما من نمیتوانستم تصور چنین کاری را
بکنم ... نه، آدم نمیتواند آن را تصور کند ..."
من
بلند میشوم و برای نوجوان دو جعبه پاکت سیگار از کمد میآورم، و ناگهان آنطور که
او مرا نگاه کرد وحشتزده میشوم. لعنت، او مرا طور مضحکی نگاه کرد، من فکر کردم
که او دیوانه میشود، که او حالا کاملاً دیوانه میشود، یک چنین چهرهای نوجوان به
خود گرفته بود ...
من
فریاد کشیدم "پات"، آره فکر کنم که فریاد کشیدم، "لطف کن، و این
جوان را از اینجا ببر، او را از اینجا ببر. من نمیتونم این چهره را ببینم، این
چهره سپاسگزار را، بخاطر دو پاکت سیگار، من نمیتونم ببینم، نه، این مانند این است
که انگار من به او تمام جهان را بخشیدهام، همه را جمع کن، هرچه آنجا است، جمع کن
بده به او ..."
لعنت،
وقتی پات با نوجوان آنجا را ترک کردند من خوشحال بودم. من فکر کردم پات سیگارها را
به او خواهد داد؛ و تو آنجا در کنار آب کثیف و خاکستری نشسته بودی، با آب بخاطر
چهره باریک یک زن حرف زده بودی و تو فکر کرده بودی: خودت را پرت کن، خودت را به
داخل آب پرت کن، بگذار آب بچرخاندت تا ... ها، به طرف هلند، لعنت، اما کودک خودش
را به داخل آب انداخت، او ناگهان خودش را بخاطر چند تکه کاغذ که شاید یک دلار هم
ارزش نداشته باشند درون آب انداخت.
_
پایان _
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 6:28 توسط سعید از برلین
|

وقتی
بیدار گشتم از این آگاهی که کاملاً گمشدهام پر بودم؛ به نظر میآمد در تاریکی
مانند در آبی که کند و بی هدف در جریان است شناورم؛ مانند جسدی که عاقبت موج آن را
به سطح روئی بی رحم آب کشانده است، من در این تاریکی آهسته در نوسان بودم.
من اندامم را احساس نمیکردم، آنها بی ارتباط با من بودند، همچنین حسهایم هم همگی خاموش
بودند؛ هیچ چیز دیده و شنیده نمیگشت، هیچ رایحهای خود را به من
ارائه نمیکرد؛ فقط لمس ملایم بالش با سرم مرا با واقعیت ارتباط میداد؛ من فقط از
سرم آگاه بودم؛ افکارم مانند یخ شفاف بودند، فقط از آن سر درد شدیدی که شرابهای
نامرغوب موجب میگردند ملول بودم.
من
حتی در کنار خود صدای نفس کشیدن او را نمیشنیدم؛ او مانند کودکی آرام خفته بود. اما
با این وجود باید باور میداشتم که او در کنارم دراز کشیده است. دستها را دراز
کردن و صورت و موهای لطیفش را لمس کردن بی معنا بود، من دیگر دارای دست نبودم؛ حافظه
فقط برای فکرها بود، ساختار بی خونی که هیچ رد پائی در بدنم بر جای
نگذارده
بود.
و
به این نحو من اغلب با اطمینان آدم مستی که بر لبه باریک یک پرتگاه راه خود را میرود
در کنار واقعیت راه میرفتم، با تعادل ناشناختهای به سمت یک هدف که زیبائی آن از
لبش خوانده میشود میرفتم؛ در خیابانهائی راه میرفتم که فقط با چراغهای
خاکستری کم نوری روشن بودند، چراغهای سربیای که فقط واقعیت را برای بهتر انکار کردنشان نشان میدهند؛ با چشمانی کور درون خیابان سیاهی که از انسان
لبریز بود غرق گشته بودم، در حالی که میدانستم تنها هستم، تنها.
تنها با سرم، و نه حتی با تمام سرم؛ دهان، بینی، چشمها و گوشهایم مرده بودند؛ تنها
فقط با مغزم، مغزی که کوشش میکرد حافظه را دوباره مرمت کند، درست مانند یک کودک که
از میلههای ظاهراً بی معنی ساختمانی ظاهراً بی معنی بنا میکند.
او
باید در کنارم دراز کشیده باشد، گرچه من هیچ چیز از او احساس نمیکردم.
روز
قبل سوار قطاری شده بودم که از بالکان Balkan میگذشت و تا آتن Athen میرفت، در حالی که من در این ایستگاه کوچک برای عوض کردن قطار پیاده
شده و منتظر آمدن قطاری بودم که باید مرا به نزدیکی کارپاتنپسه Karpatenpässen میرساند. هنگامی که بر روی سکوی راهآهن ِ
ایستگاهی که نامش برایم نامعلوم بود سکندی خوردم، مستی تلو تلو خوران به سمتم آمد،
مهجور در اونیفورم خاکستریایش در میان مجارستانیهای غیر نظامی با لباسهای
رنگین؛ این رفیق طوری با فریاد تهدیدهای بلندی میکرد که مانند سیلی بر چهرهام
نقش میبستند، از آن سیلیهائی که آدم جای سوختگیشان را تمام عمر بر گونهاش حمل
میکند.
او
فریاد میکشید: "راهزنهای فاحشه، خوکها، من از چیزهای بی ارزش خسته شدهام."
او اینها را در حالیکه با کوله پشتی سنگینی به سمت قطاری که من از آن پیاده شده
بودم میرفت کاملاً خوانا به مجارستانیهائی که احمقانه میخندیدند میگفت. حالا
یک کلاهخود سیاه به سر از یک کوپه صدا میزند: "شما! هی! با شما هستم!"
مرد مست تپانچهاش را میکشد، به سمت کلاهخود نشانه میگیرد، مردم فریاد میکشیدند،
من خود بر روی دست او میاندازم، اسلحه را از دستش میگیرم و آن را مخفی میسازم و
او را که با زحمت از خود دفاع میکرد با یک فن ماهرانه محکم نگاه میدارم. کلاهخود
به سر فریاد میکشید، مردم فریاد میکشیدند، مرد نظامی مست هم فریاد میکشید، اما
قطار به حرکت میافتد، و در مقابل قطار در حال حرکت حتی یک کلاهخود به سر هم در
بیشتر مواقع ناتوان است. من او را ول میکنم، اسلحه را به او پس میدهم و مرد
مبهوت را به سمت در خروجی با اصرار همراه خود میبرم.
منطقه کوچک متروک دیده میگشت.
مردم به سرعت پرکنده شده بودند، محل جلوی ایستگاه راهآهن خالی بود، یک کارمند
خسته و کثیف میخانه کوچکی به ما نشان میدهد که سمت دیگر آن محل خاکی در زیر
درختانی کوتاه قرار داشت.
ما
بار خود را برزمین میگذاریم، و من سفارش شراب میدهم، همان شراب بدی که سبب تهوعی
گشت که مرا حالا بعد از بیداری آزار میدهد. همقطار نظامی ساکت و عصبانی آنجا
نشسته بود. من به او سیگار تعارف میکنم، ما سیگار میکشیدیم و من به او نگاه میکردم:
او به طور معمول تزئین شده بود، جوان بود، همسن و سال خودم، موهای بلوند از روی
پیشانی صاف و سفیدی به سمت چشمان سیاهش آویزان بود.
او
ناگهان میگوید: "موضوع از این قراره، رفیق، من از این چیزهای بی ارزش خسته
شدهام، میفهمی؟"
من
سرم را تکان میدهم.
"آنقدر
خسته، که اصلاً نمیتوانم بگویم چه اندازه، میفهمی، من فرار میکنم." من به
او نگاه میکردم.
او
هوشیارانه میگوید: "آره، من فرار میکنم، به طرف پوستا Pussta فرار میکنم. من میتونم با اسبها کنار بیام، و اگه لازم بشه سوپ
بپزم. ارتش میتونه هر غلطی که میخواد بکنه. آیا تو هم با من فرار میکنی؟"
من
سر را به علامت نفی تکان میدهم.
"ترس،
آره؟ ... نه؟ ... باشه، هر طور که میخوای،
من فرار میکنم. خداحافظ."
او
بلند میشود، بارش را همآنجا میگذارد، اسکناسی روی میز قرار میدهد، بار دیگر
برایم سری تکان میدهد و میرود.
من
مدت زیادی منتظر ماندم. من باور نمیکردم که او واقعاً به طرف پوستا فرار کرده
باشد. من از بارش محافظت میکردم و انتظار میکشیدم، شراب نامرغوب مینوشیدم و
بیهوده سعی میکردم با میخانهچی سر صحبت را باز کنم، به محل خاکی روبرویم که بر رویش
گاهی وسیله نقلیهای با اسبهای لاغر احاطه شده در ابری از گرد و غبار به سرعت
حرکت میکرد خیره نگاه میکردم.
کمی
دیرتر استیک خوردم؛ مرتب از شراب نامرغوب نوشیدم و همراهش سیگار برگ کشیدم. هوا
گرگ و میش شده بود، از میان در باز میخانه گاهی ابری از گرد و خاک داخل میگشت،
میخانهچی خمیازه میکشید یا با مجارستانیهائی که شراب مینوشیدند صبحبت میکرد.
هوا سریع تاریکتر گشت؛ من هرگز
نخواهم دانست در حالی که آنجا نشسته و انتظار میکشیدم، شراب مینوشیدم، گوشت میخوردم،
میخانهچی چاق را تماشا میکردم، به محل جلوی راهآهن خیره شده و سیگار برگ دود
میکرد به چه چیزهائی میاندیشیدم ...
مغزم تمام اینها را بی تفاوت بازمیگرداند، آنها را تف میکرد، در حالی که من گیج بر
روی این رود سیاه شنا میکردم، در این شبِ بدون ساعت، در یک خانه ناشناس، در یک
خیابان بی نام، در کنار دختری که چهرهاش را درست ندیده بودم ...
من
بعداً سریع به ایستگاه راهآهن رفته بودم، دریافته بودم که قطارم حرکت کرده و قطار
بعدی فردا خواهد آمد؛ من پول میگساری را پرداخته بودم، چمدانم را کنار بار همقطارم
رها کرده و در گرگ و میش غروب در میان این شهر کوچک تلو تلو میخوردم. از همه سو نور
خاکستری، خاکستری تیره بر سرم میبارید، و فقط نورهای ضعیفی میگذاشتند که چهره
انسانها مانند چهره زندگان به نظر آید.
در
جائی شرابی مرغوبتر نوشیدم، نگاه سرگردانی به یک صورت جدی زنانه پشت بار انداختم،
چیزی مانند بوی سرکه از در آشپزخانه به مشامم خورد، حساب را پرداختم و دوباره در
گرگ و میش غروب ناپدید گشتم.
فکر
کردم که این زندگی زندگی من نیست. من باید این زندگی را بازی کنم، و من آن را بد
بازی میکردم. هوا کاملاً تاریک شده بود، و آسمان ملایمی بر روی شهر تابستانی
آویزان بود. یک جائی هم جنگ برقرار بود، نامرئی و غیر قابل شنیدن در این خیابان
ساکت، جائیکه خانههای کم ارتفاع در کنار درختان کم ارتفاع در خواب بودند: یک جائی
در این سکوت کامل جنگ بود. من در این شهر کاملاً تنها بودم، این انسانها به من
تعلق نداشتند، این درختان کوچک از جعبههای اسباب بازی درآورده شده و بر روی این
پیادهروهای خاکستری چسبانده شده بودند، و آسمان بر روی همه چیز مانند یک بالون بی
صدا که انگار سقوط خواهد کرد معلق بود ...
در
جائی زیر یک درخت یک صورت ایستاده بود که نور کمی از خود تراوش میکرد. چشمانی
غمیگین در زیر موهای لطیفی که قهوهای روشن باید باشد، هرچند که آنها در این شب
خاکستری دیده میگشتند؛ یک پوست رنگ پریده با دهانی گرد که باید قرمز باشد، گرچه
آن هم در این شب خاکستری به چشم میآمد.
من
به این صورت گفتم: "بیا"
من
بازویش را گرفتم، یک بازوی آدمی، کف دستهای ما در همدیگر متشنج بودند، انگشتهایمان
همدیگر را مییافتند و در هم گره میخوردند، در حالی که ما در این شهر ناشناس و در
خیابانی ناشناس راه میرفتیم.
وقتی
ما داخل این اتاق گشتیم که حالا من در آن بدون دلیل شناور در تاریکی دراز کشیده
بودم گفتم: "چراغ را روش نکن."
من
در تاریکی صورت گریانی را احساس کردم و به پرتگاهها سقوط کردم، درست مانند آنکه آدم
از روی پلهها به پائین میغلتد، پلههائی گیج کننده از مخمل؛ من سقوط کردم، سقوطی
بی پایان به درون پرتگاههائی که مرتب از نو تشکیل میگشتند ...
حافظهام
به من میگفت که اینها همه رخ دادهاند و اینکه من بر روی این بالش قرار دارم،
در این اتاق، او در کنار من، بدون آنکه من بتوانم صدای تنفسش را بشنوم، او مانند
کودکی آرام خفته بود، خدای من، آیا من فقط مغز بودم؟
اغلب
به نظر میآمد که آب تیره راکد ایستاده است، بعد امیدوار گشتم که من بیدار خواهم گشت و بجز فکر کردن پاهایم را هم احساس خواهم کرد، دوباره خواهم شنید، بو خواهم کشید،
و این امید اندک خیلی زیاد بود، در حالی که دوباره آهسته ضعیف میگشت، زیرا آب
تیره دوباره به چرخش افتاده بود، دوباره جسد درماندهام را برداشته و در یک سرگردانی
کامل ابدی انداخته بود.
حافظهام
همچنین به من میگفت که شب محدود است. بله و باید دوباره صبح گردد. او همچنین گفت
که من میتوانم بنوشم، ببوسم و گریه کنم، همچنین دعا کنم؛ اما آدم نمیتواند فقط
با حافظه دعا کند. در حالی که من میدانستم بیدارم، و بیدار بر روی تخت یک دختر
مجارستانی دراز کشیدهام، بر روی بالش لطیفش در یک شب کاملاً تاریک: در حالی که
همه اینها را میدانستم، اما باید باور میکردم که من مردهام ...
مانند
هوای گرگ و میشی بود که خیلی آهسته و آرام آمد، چنان ناگفتنی آهسته که آدم نمیتواند
آن را درک کند. ابتدا آدم وقتی در شبی تاریک
در یک گودال ایستاده باشد فکر میکند که خود را میفریبد، بعد آدم نمیتواند باور کند که این رگههای کاملاً لطیف
و روشن نور در پشت افق نامرئی واقعاً هوای گرگ و میش است؛ آدم احساس میکند که خود
را میفریبد، که چشمان خسته هیجانزده شدهاند و تصور میکنند که از ذخیره نور مخفیای روشنائی میبینند. و در واقع اما این هوای گرگ و میش بود که حالا حتی قویتر
میگشت. هوا واقعاً روشن میگردد، روشنتر، نور قویتر میشود، لکههای خاکستری
آنجا در پشت افق آهسته خود را توسعه میبخشند، و آدم باید باور کند که حالا روز
خواهد شد.
من
ناگهان احساس کردم که یخ میزنم؛ پاهایم از زیر لحاف بیرون آمده بود، برهنه و سرد،
و من سرد بودن واقعیت را احساس کردم، من آه عمیقی کشیدم، نفسم را احساس کردم که
چانهام را لمس کرد، خودم را به جلو خم کردم، دستم را به طرف لحاف بردم و پاهایم را
پوشاندم. من دوباره دارای دست بودم، دوباره پا داشتم و نفس خود را احساس میکردم.
بعد دستم را به سمت چپ پرتگاه بردم، شلوارم را از روی زمین صید کردم و در داخل جیب
شلوارم صدای قوطی کبریت را شنیدم.
حالا
صدای او بود که در کنار من میگفت: "چراغ روشن نکن، لطفاً" و بعد آهی میکشد.
من
آهسته میپرسم: "میخوای سیگار بکشی؟"
او
آهسته میگوید: "آره."
او
در نور کبریت کاملاً زرد بود. یک دهان زرد تیره، گرد، چشمانی ترسان و سیاه، پوستی لطیف و موها مانند عسل تیره رنگ.
صحبت
کردن سخت بود. ما حالا هر دو میشنیدم که زمان چگونه میگذشت، یک سر و صدای فوقالعاده
تاریک که در آن ثانیهها محو میگشتند.
او
ناگهان میپرسد: "به چه فکر میکنی؟". این سؤال مانند تیر نرم و مطمئنی بود
که به هدف نشسته بود، در درونم سدی میشکند و قبل از اینکه وقت پیدا کنم تا سریع
یک بار دیگر صورتش را در روشنائی رو به خاموشی اشتیاق نگاه کنم شروع به صحبت کردم:
"من در حال حاضر به این فکر میکنم چه کسی هفتاد سال بعد در این اتاق دراز
خواهد کشید، چه کسی اینجا مینشیند یا دراز میکشد و از
تو و من چه خواهد دانست. هیچ چیز. او فقط خواهد دانست که هفتاد سال پیش جنگ بوده."
ما
هر دو ته سیگارهایمان را در سمت چپ تخت بر روی زمین پرت میکنیم؛ آنها بدون صدا
روی شلوار من میافتند، و من باید آن دو آتش کوچک را که کنار هم قرار گرفته بودند از
روی شلوار میتکاندم.
و
بعد فکر کردم چه کسی یا چه چیزی هفتاد سال پیش اینجا بوده است. شاید اینجا یک مزرعه
بوده، ذرت و پیاز اینجا رشد کردهاند، و باد در اینجا میوزیده،
و این گرگ و میش غمگین هر روز صبح از افق پوستا به اینجا میآمده و یا شاید کسی
اینجا خانهای داشته است.
او
آهسته میگوید: "آره، هفتاد سال پیش اینجا یک خانه بوده است." من سکوت
میکنم.
او
میگوید: "آره، فکر کنم هفتاد سال قبل پدر بزرگم این خانه را ساخته باشد. آن
زمان باید اینجا راهآهن ساخته میشد و او برای راهآهن کار میکرد و با پول آن
این خانه کوچک را ساخت. و بعد از آن او به جبهه رفت، آن زمان، میدونی، 1914،
و او در روسیه کشته شد. و بعد پدرم بود که کمی زمین داشت و او هم در راهآهن کار
میکرد؛ او در این جنگ مرد."
"او
در جنگ کشته شد؟"
نه
او مرد. مادرم زودتر جان خود را از دست داده بود. و حالا برادرم با زن و بچههایش
اینجا زندگی میکنند. و در هفتاد سال بعد نوههای برادرم اینجا زندگی خواهند
کرد."
من
میگویم: "شاید، اما آنها از من و تو هیچ نخواهند دانست."
"نه،
هیچکس نخواهد دانست که تو پهلوی من بودی."
من
دست کوچکش را میگیرم، این دست خیلی بسیار لطیف را و نزدیک صورتم نگاه میدارم.
حالا
در جائیکه پنجره قرار داشت برشی از خاکستری تیرهای در تاریکی ایستاده بود، روشنتر
از تاریکی شب. من ناگهان احساس کردم که او خود را از من کنار کشید، بدون آنکه مرا
لمس کند، و من صدای آرام پاهای لختش را بر روی زمین میشنیدم، و بعد شنیدم که او لباس
میپوشد. حرکات او و صداها خیلی سبک بودند؛ فقط هنگامی که او دستش را به پشت برد
تا دگمههای بلوزش را ببندد صدای تنفس بلندتری را شنیدم.
او
میگوید: "حالا باید لباسهایت را بپوشی."
من
میگویم: "بگذار دراز بکشم."
"من
میل ندارم چراغ روشن کنم."
"چراغ
روشن نکن و بگذار که من دراز بکشم."
"اما
تو قبل از رفتن باید چیزی بخوری."
"اما
من نمیرم."
احساس
کردم که او هنگام پوشیدن کفش مکثی کرد و به تاریکی در جائیکه من دراز کشیده بودم
با تعجب نگاه کرد.
او
فقط آهسته گفت "واقعاً؟" و من نمیتوانستم پی ببرم که او متعجب بود یا
وحشتزده.
من
وقتی سرم را برگردانم توانستم حالا در این گرگ و میش هوا طرحی از او ببینم. او خود
را خیلی لطیف در اتاق حرکت میداد، چوب و کاغذ جستجو میکرد و قوطی کبریت را از
داخل جیب شلوارم برداشت.
این
صداها تقریباً کاملاً آرام به من میرسیدند، مانند فریادهای ترسناک کسی که در کنار ساحل
ایستاده و کس دیگری را که جریان آب او را با خود میبرد؛ و حالا من میدانستم که
اگر از جا برنخیزم، اگر در این دقیقه تصمیم نگیرم و این کشتی آهسته در حال غرق گشتن
ِ گمگشتگی را ترک نکنم در این تخت مانند فرد فلجی خواهم مرد یا از طرف عوامل خبیث خستگی
ناپذیری که چیزی از آنها پنهان نمیماند بر روی این بالش هدف گلوله واقع خواهم
گشت.
در
حالی که من زمزمه کوتاه او را میشنیدم، آنطور که او آنجا کنار اجاق ایستاده بود و
به آتشی نگاه میکرد که درخشش گرمش با تکان بالهای سکوت بیشتر میگشت، به نظر میآمد
که انگار من توسط بیشتر از یک جهان از او جدا میباشم. او آنجا، جائی از لبه زندگیام
ایستاده بود، آهسته زمزمه میکرد و بخاطر آتش رو به رشد خوشحال بود؛ من همه اینها
را میفهمیدم، آنها را میدیدم، بوی دود سوختن کاغذها را حس میکردم، و با این حال
او دور از من ایستاده بود، با فاصلهای بیش از یک جهان.
دختر
از سمت اجاق میگوید: "حالا اما بلند شو. تو باید بروی." من شنیدم که او
یک دیگ روی آتش قرار داد و شروع به هم زدن کرد، خراش ظریف قاشق چوبی صدای خیلی زیبا
و آرامی میداد و بوی آرد سرخ شده اتاق را پر ساخته بود.
حالا
من همه چیز را میدیدم. اتاق بسیار کوچک بود. من بر روی تخت کم ارتفاعی دراز کشیده
بودم، در کنار تخت یک کمد قرار داشت که فضا را تا درب اتاق پر ساخته بود، یک کمد
قهوهای رنگ بدون هیچ تزئینی. در پشت سرم باید میز و صندلیها قرار داشته باشند و
اجاق کوچک در کنار پنجره. اتاق کاملاً ساکت بود، و شفقی که مانند سایه در اتاق
قرار داشت هنوز کاملاً انبوه بود.
او
آهسته میگوید: "ازت خواهش میکنم. من باید برم."
"تو
باید بری؟"
"آره،
من باید سر کار برم، و تو هم باید بری، با من.
من
میپرسم: "کار. چرا؟"
"چه
چیزهائی سؤال میکنی!"
"محل
کارت کجاست؟"
"در
کنار خط آهن."
"کنار
خط آهن؟ آنجا چه کار میکنید؟"
"سنگها
و سنگ ریزها را جمع میکنیم تا اتفاقی نیفتد."
"هیچ
اتفاقی نخواهد افتاد. تو کجائی؟ حوالی گروسواردین Großwardein؟"
"نه،
در اطراف استگدین Szegedin."
"این
خوبه."
"چرا؟"
"چون
من آنجا با قطار از کنار تو نخواهم گذشت."
او
آهسته میخندد. "پس تو قصد بلند شدن داری."
من
میگویم "آره" و یک بار دیگر چشمهایم را میبندم و خودم را در تهی
ِ در نوسانی میاندازم که نفسش بدون هیچ رد و بوئی بود، که خیس کردنش فقط مانند یک
درد آهسته و به زحمت قابل درک مرا لمس میکرد؛ بعد آهی کشیدم و چشمانم را گشودم و
دستم را به سمت شلوارم که تمیز شده در کنار تخت بر روی دسته صندلی قرار داشت بردم.
من یک بار دیگر میگویم "آره" و بلند میشوم.
او
پشت به من ایستاده بود، در حالیکه من سریع کارهای معمول را انجام میدادم، شلوارم
را بالا کشیدم، بند کفشهایم را بستم و کت خاکستری نظامیام را پوشیدم.
مدتی
ساکت ایستادم، با سیگار خاموشی در دهان، و به اندام کوچک و باریک او که حالا آنجا
در کنار پنجره ایستاده بود و بهتر قابل رویت بود نگاه کردم. موهایش مانند شعله
آرام آتش زیبا و لطیف بود.
او
برمیگردد، لبخند میزند و میپرسد: "دوباره به چی فکر میکنی؟"
من
برای اولین بار به صورتش نگاه کردم: صورتش چنان ساده بود که من نمیتوانستم آن را
درک کنم: چشمان گردی که در آنها وحشت و شادی بود.
او
دوباره میپرسد "به چی دوباره فکر میکنی؟ و دیگر لبخند نمیزد.
من
میگویم: "به هیچ چیز. من نمیتونم به چیزی فکر کنم. من باید برم. هیچ راه
فراری وجود نداره."
او
سرش را تکان میدهد و میگوید: "آره، تو باید بری. هیچ راه فراری وجود نداره."
"و
تو باید اینجا بمونی."
او
میگوید: "من باید اینجا بمونم."
"تو
باید سنگها و سنگریزهها را جمع کنی تا اتفاقی رخ ندهد و قطارها با خیال راحت به آنجائی
بروند که اتفاقی رخ میدهد."
او
میگوید: "آره، باید اینکار را بکنم."
ما
در خیابان خیلی ساکتی که به راهآهن میرسید به راه افتادیم. همه خیابانها به
ایستگاههای راهآهن میرسند، و از آنجا قطارها به جبهه جنگ میرانند. ما خود را
کنار دری کشیدم و همدیگر را بوسیدیم، و من آنجا، در حالی که دستهایم بر روی شانههایش
قرار داشتند احساس کردم که او مال من است. و او با شانههای آویزان، بدون آنکه یک بار دیگر به عقب سر خود نگاه کند رفت.
او
در این شهر کاملاً تنهاست، و گرچه برای رفتن به ایستگاه قطار باید همان مسیری را بروم
که او میرود، اما نمیتوانم با او بروم. من باید صبر کنم تا او آن گوشه در پشت
آخرین درخت این خیابان کوچک که تسلیم ناپذیر در روشنائی قرار دارد بپیچد. من باید
منتظر بمانم و فقط میتوانم با یک فاصله به دنبالش بروم، و هرگز او را دوباره
نخواهم دید. من باید سوار این قطار شوم، در این جنگ ...
حالا
تنها چمدانم فقط دستهای درون جیبهایم است و آخرین سیگار در میان لبانم که بزودی
آن را به زمین تف خواهم کرد؛ اما بدون چمدان خیلی راحتتر است وقتی که آدم آهسته و
تلوتلو خوران دوباره به کنار پرتگاهی قدم میگذارد که از لبه آن در ثانیه مشخصی به
آنجائی که ما خود را دوباره خواهیم دید سقوط خواهد کرد ...
به
موقع آمدن قطار از میان ساقههای ذرت و بوتههای گوجه فرنگی که رایحه تندی میدادند
تسلی بخش بود.
https://www.youtube.com/watch_popup?v=kKT1Vf9WCwg&feature
+
نوشته شده در جمعه پنجم آبان ۱۳۹۱ساعت 11:50 توسط سعید از برلین
|
آنها در حال حمل برانکارد کمی آهستهتر از پلهها بالا میرفتند. هر دو عصبانی بودند، آنها یک ساعت پیش کشیک کاری خود را شروع کرده و هنوز هیچ سیگاری بعنوان انعام دریافت نکرده بودند، و یکی از آن دو راننده آمبولانس بود، و رانندهها در واقع احتیاج به حمل برانکارد نداشتند. اما از بیمارستان کسی را برای کمک به پائین نفرستاده بودند و آنها نمیتوانستند پسر جوان را در آمبولانس به حال خود رها کنند؛ آنها باید هنوز یک بیمار فوری ذاتالریهای و یک فرد خودکشی کرده را که در آخرین دقیقه آوردنش کنسل شده بود را سریع به بیمارستان میآوردند. آنها عصبانی بودند و ناگهان برانکارد را کمی سریعتر حمل کردند. راهرو دارای نور کمی بود و البته بوی بیمارستان میداد.
یکی از آن دو که پشت برانکارد را گرفته بود غر زنان میگوید: "چرا آنها از او قطع امید کردند؟" و منظور او فرد خودکشی کرده بود، و فردی که جلوی برانکارد را گرفته بود هم غر زنان میگوید: "حق با توست، واقعاً چرا؟" و چون او در این وقت صورتش را برگردانده بود به سختی با قاب در برخورد میکند، و کسی که بر روی برانکارد قرار داشت بیدار میگردد و فریادهای تیز و وحشتناکی میکشد، این فریادهای یک کودک بود.
پزشک، یک جوان با یقه دانشجوئی، موهای بور و چهرهای عصبی میگوید: "ساکت، ساکت". او به ساعتش نگاه میکند: ساعت هشت بود و باید یک ساعت قبل پستاش عوض میگشت. یک ساعت او بیهوده انتظار آمدن دکتر لومایر Lohmeyer را میکشید، اما شاید او را دستگیر کرده باشند؛ امروزه هر کسی میتواند در هر لحظه دستگیر شود. پزشک جوان بی اراده گوشی پزشکیاش را تکان میدهد، او بی وقفه به کودک بر روی برانکارد نگاه میکرد، حالا چشمش به آن دو مرد میافتد که در کنار در ایستاده بودند و بی صبرانه انتظار میکشیدند؛ او با عصبانیت میپرسد: "چه خبره، چیز دیگری هم میخواهید؟"
راننده میگوید: "برانکارد را. نمیشود او را از روی برانکارد جای دیگری قرار داد؟ ما باید سریع برگردیم."
دکتر به مبل چرمی اشاره میکند و میگوید: "آه، البته، اینجا!". در این لحظه پرستار شب میآید، او بی تفاوت اما جدی دیده میگشت. او شانههای کودک را میگیرد و یکی از آن دو مرد، راننده نه، پاهای او را میگیرد. کودک مانند دیوانهها دوباره فریاد میکشد، و دکتر شتابان میگوید: "ساکت، آرام، آرام، درد نخواهد داشت ..."
آن دو مرد هنوز انتظار میکشیدند. یکی از آنها در جواب نگاه عصبانی دکتر آرام میگوید: "پتو". پتو به او تعلق ندارد، یک خانم در محل تصادف آن را داده است، زیرا نمیشد کودک را با این پای شکسته به بیمارستان آورد. مرد دیگر میگوید بیمارستان با آنکه پتو به اندازه کافی دارد اما آن را نگاه خواهند داشت و به آن خانم پس داده نخواهد شد، و پتو همان اندازه کم به کودک تعلق دارد که به بیمارستان. همسرش پتو را تمیز خواهد کرد، و برای پتو امروزه پول زیادی میپردازند.
کودک هنوز فریاد میکشید! آنها پتو را از دور پای کودک باز کردند و سریع به راننده دادند. دکتر و پرستار به هم نگاه کردند. کودک وحشتناک دیده میشد: پائین تنهاش سراسر در خون شناور بود، شلوار کتانی کوتاه کاملاً پاره و تکه پارههای شلوار خود را با خون مخلوط ساخته و به جرم وحشتناکی تبدیل ساخته بودند. کودک کفش به پا نداشت و مدام فریاد میکشید، با استقامتی وحشتناک و نظم مرتبی فریاد میکشید.
دکتر زمزمه میکند: "سریع، پرستار، سرنگ، سریع!" پرستار بسیار ماهر و سریع بود، اما دکتر مدام زمزمه میکرد: "سریع، سریع!". کودک بی وقفه جیغ میکشید، اما پرستار نمیتوانست سرنگ را سریعتر تمام کند.
دکتر نبض کودک را گرفته بود، چهره رنگ پریدهاش از خستگی میلرزید. مانند دیوانهها چند بار زمزمه کرد: "ساکت، ساکت باش!" اما کودک فریاد میکشید، طوریکه انگار او را فقط برای فریاد کشیدن به دنیا آوردهاند. بعد پرستار عاقبت با آمپول میآید و دکتر سریع و ماهرانه آن را تزریق میکند.
وقتی او با کشیدن آهی سوزن را از پوست سخت و تقریباً چرمین خارج میساخت در باز میشود و یک راهبه تند و هیجانزده داخل اتاق میگردد، اما وقتی او کودک سانحه دیده و دکتر را میبیند دهانش را که برای گفتن چیزی گشوده بود میبندد و آهسته و بی سر و صدا خود را نزدیکتر میسازد. او دوستانه برای دکتر و پرستار تازه کار و رنگ پریده سری تکان میدهد و دستش را روی پیشانی کودک میگذارد. کودک چشمهایش را کاملاً عمودی باز میکند و با تعجب به آن هیکل سیاه بالای سرش نگاه میکند. تقریباً به نظر میآمد که او بخاطر فشار دست سرد بر روی پیشانیش آرام گرفته است، اما آمپول حالا تأثیر خود را گذاشته بود. دکتر آن را هنوز در دست داشت و بار دیگر آه عمیقی میکشد، زیرا که حالا آنجا ساکت بود، سکوتی زیبا، چنان ساکت که همه میتوانستند صدای تنفس خود را بشنوند. آنها کلمهای نمیگفتند.
کودک دیگر احساس درد نمیکرد، آرام و کنجکاو به اطراف خود نگاه میکرد.
دکتر از پرستار شب آهسته میپرسد: "چه مقدار؟"
پرستار هم آهسته جواب میدهد: "ده"
دکتر شانهاش را بالا میاندازد. "یک کم زیاد بود، ببینیم چه میشود. خواهر لیوبا Lioba آیا کمی به ما کمک میکنید؟"
راهبه به سرعت میگوید "البته" و چنین به نظر میرسید که انگار وحشتزده از خوابی عمیق برخاسته است. آنجا خیلی ساکت بود. راهبه سر و شانه کودک را نگاه داشته بود و پرستار شب پاهایش را و تکه پارچههای خیس شده از خون را از پای او در میآورد. حالا آنطور که آنها میدیدند خون خود را با چیز سیاهی مخلوط ساخته بود، همه چیز سیاه بود، پاهای پسر پوشیده از گرد ذغال بود، همینطور دستهایش، همه چیز فقط خون بود، تکههای پارچه و گرد ذغالها، گردهای ضخیم و تقریباً چرب ذغال همه خونی بودند.
دکتر زمزمه کنان میگوید: "معلومه. تو وقت دزدی ذغال از قطار در حال حرکت سقوط کردی، درسته؟"
پسر با صدای شکستهای میگوید: "آره. معلومه."
چشمان پسر بیدار بودند و خوشبختی غریبی در آنها پیدا بود. آمپول باید تأثیر عالیای گذاشته باشد. راهبه پیراهن پسر را کاملاً بالا میکشد و در بالای سینه و زیر چانه او آن را لوله میسازد. بالاتنه پسر لاغر بود، مانند بالاتنه یک غاز پیر بطور مسخرهای لاغر بود. سوراخهای بالای ترقوه او بطور عجیبی از سایه سیاهی پوشیده شده بود، سوراخهای بزرگی که راهبه میتوانست دست پهن سفیدش را در آن پنهان سازد. حالا پاهایش را نگاه میکنند، آنچه از پا هنوز سالم مانده بود. آنها کاملاً لاغر بودند و ظریف و باریک دیده میشدند. دکتر به زنها سری تکان میدهد و میگوید: "احتمالاً شکستگی از هر دو طرف، باید عکسبرداری شوند."
پرستار شب با یک پارچه آغشته به الکل پاها را میشست، و بعد دیگر پاها مانند اول وحشتناک دیده نمیگشتند. کودک فقط بطور وحشتناکی لاغر بود. دکتر در حال باند پیچی کردن سرش را تکان میداد. او حالا دوباره بخاطر لومایر نگران میشود، شاید واقعاً او را گرفته باشند، و اگر حتی او چیزی را فاش نساخته باشد اما باز چیز شرم آوری بود، او را بخاطر استروفانتین Strophanthin گرفتار سازند و او خودش در آزادی باشد، در حالی که در سود موارد دیگر شریک بوده است. لعنت، حالا حتماً ساعت هشت و نیم باید باشد، و حالا آنجا بطور ترسناکی ساکت بود، در خیابان چیزی برای شنیدن وجود نداشت. او باند پیچی را به اتمام رسانده و راهبه دوباره پیراهن را تا کمر پائین کشیده بود. بعد به سمت کمد میرود، یک پتوی سفید خارج میکند و روی کودک میکشد.
راهبه در حالی که دستهایش دوباره بر پیشانی پسر قرار داشت به دکتر که دستهایش را میشست میگوید: "آقای دکتر، من بخاطر شرانس Schranz به اینجا آمده بودم، من نمیخواستم شما را در حال مداوا نگران کنم."
دکتر در حال خشک کردن دستهایش مکث میکند، چهرهاش کمی منقبض میگردد و سیگار که بر لب پائینش آویزان بود میلرزد.
او میپرسد: "چی. برای شرانس کوچک چه اتفاقی افتاده؟"
و حالا رنگ پریدگی چهرهاش به رنگ زرد تبدیل شده بود.
"آه، کوچولوی زیبا دیگر نمیخواهد، دیگر واقعاً نمیخواهد، به نظر میرسد که به پایان نزدیک باشد."
دکتر سیگار را دوباره در دست میگیرد و حوله را به میخ کنار دستشوئی آویزان میکند.
او درمانده میگوید: "لعنت، من چه میتوانم بکنم، من کاری نمیتوانم بکنم!"
راهبه دستش هنوز بر روی پیشانی پسر بود. پرستار شب دستمال خونی را داخل سطل آشغال که در نیکلی آن نور کمی بر روی دیوار نقاشی میکرد انداخت.
دکتر متفکرانه به زمین نگاه میکرد، ناگهان سرش را بلند میکند، یک بار دیگر یه پسر نگاه میکند و به سمت در هجوم میبرد: "من نگاهی به شرانس میاندازم."
پرستار شب پشت سر او میپرسد "به من احتیاج ندارید؟"؛ او سرش را یک بار دیگر داخل اتاق میکند: "نه، اینجا بمانید، پسر را برای عکسبرداری آماده کنید و سعی کنید که جریان پزشکی را یادداشت کنید."
کودک هنوز بسیار آرام بود، و پرستار شب هم حالا در کنار مبل چرمی ایستاده بود.
راهبه از پسر میپرسد. "آیا مادرت خبر دارد؟"
"مرده."
راهبه جرئت نمیکند از پدر او سؤال کند.
"به چه کسی باید خبر داد؟"
"به برادر بزرگم، اما او حالا در خانه نیست. اما کوچولوها باید بدونن، آنها حالا تنها هستن."
"کدوم کوچولوها؟"
"هانس و آدولف، آنها منتظرن که من برای غذا درست کردن به خونه برم."
"و برادر بزرگت کجا کار میکنه؟"
پسر سکوت میکند، و راهبه دیگر سؤال نمیکند و به پرستار میگوید: "آیا میخواهید بنویسید؟"
پرستار شب سری تکان میدهد و به سمت میز کوچک سفید رنگی میرود که توسط داروها و لولههای آزمایش پوشیده شده بود. او دواتدان را نزدیکتر میکشد، قلم را در آن فرو میبرد و با دست چپ بر روی ورق سفیدی شروع به نوشتن میکند.
راهبه از پسر میپرسد: "اسمت چیه؟"
"بکر Becker"
"مذهب؟"
"هیچ مذهبی. من غسل تعمید نشدم."
راهبه وحشتزده میگردد، چهره پرستار شب خونسرد باقی میماند.
"کی به دنیا آمدی؟"
"1933 ... در دهم ماه سپتامبر."
"هنوز مدرسه میری، بله؟"
"بله."
پرستار شب زمزمه کنان به راهبه میگوید: "و ... نام فامیل!"
"بله ... و نام فامیل؟"
"گرینی Grini"
"چی؟" هر دو زن با لبخند به همدیگر نگاه میکنند.
پسر آهسته و با عصبانیت مانند تمام مردمی که یک نام فامیل غیر معمولی دارند میگوید: "گرینی".
پرستار شب میپرسد: "با I نوشته میشه؟"
"بله با دو تا I" و دوباره تکرار میکند: "گرینی"
اما نام واقعی او لوهنگرین بود، زیرا او در سال 1933 متولد شده بود، آن زمانیکه اولین عکسهای هیتلر در جشنوارههای بایرویت Bayreuth توسط تمام فیلمهای خبری نشان داده میگشت. اما مادرش او را همیشه گرینی خطاب میکرد.
ناگهان دکتر به داخل اتاق هجوم میآورد، چشمانش از خستگی متورم گشته و موهای نازک بلوندش روی چهره جوان اما در عین حال چروکیدهاش آویزان بودند.
"سریع بیائید، سریع، هر دو. من میخواهم هنوز با تزریق کردن خون آزمایش کنم، سریع."
راهبه نگاهی به پسر میاندازد.
دکتر فریاد میزند: ""بله، بله. میتونید او را لحظهای تنها بگذارید."
پرستار شب حالا در کنار در قرار داشت.
راهبه پرسید: "گرینی، یک دقیقه آروم دراز میکشی؟"
پسر میگوید: "بله."
اما پسر وقتی آنها همگی بیرون رفتند گذاشت تا اشگهایش سرازیر گردند. انگار که دست راهبه بر روی پیشانیاش جلوی اشگهایش را گرفته بود. او بخاطر درد گریه نمیکرد، او از روی شادی گریه میکرد. و همینطور بخاطر درد و ترس. فقط وقتی او به کوچولوها فکر میکرد از روی درد گریهاش میگرفت، و او سعی میکرد به آنها فکر نکند، زیرا میخواست که از روی شادی گریه کند. او هرگز در زندگی خود را چنین عالی احساس نکرده بود که حالا پس از تزریق آمپول احساس میکرد. چیز فوقالعادهای، کمی مانند شیر گرم در او جریان داشت که او را به سرگیجه انداخته و همزمان بیدار ساخته بود، و بر روی زبان مزهای خوشمزه میداد، خوشمزهتر از آن را در زندگی نچشیده بود، اما او باید مرتب به کوچولوها فکر میکرد. هوبرت Hubert تا قبل از صبح زود بازنخواهد گشت، و پدر ابتدا سه هفته دیگر برمیگشت، و مادر ... و حالا کوچولوها کاملاً تنها بودند، و او دقیقاً میدانست که آنها در کمین صدای هر قدمی، هر صدای آهستهای از روی پلهها گوش سپردهاند، و سر و صداهای وهم آور زیادی بر روی پلهها وجود داشت و به این ترتیب ناامید شدنهای وحشتناک زیادی هم برای کوچولوها. بعید به نظر میآمد که خانم گروسمن Großmann به آنها سر بزند: او هرگز این کار را نکرده بود، پس چرا حالا امروز باید این کار را بکند، او هرگز چنین کاری نکرد، او نمیتوانست بداند که او ... که او مجروح شده است. شاید هانس آدولف را دلداری دهد، اما هانس خودش خیلی ضعیف بود و فوری به بهانه هر چیزی شروع به گریه میکرد. شاید آدولف هانس را دلداری بدهد، اما آدولف هنوز پنج سالش بود و هانس هشت ساله، این احتمال بیشتر است که هانس آدولف را دلداری بدهد. اما هانس بطور وحشتناکی ضعیف بود، و آدولف قویتر بود. احتمالاً هر دو آنها گریه خواهند کرد، زیرا وقتی ساعت از هفت میگذشت دیگر بازی کردن خوشحالشان نمیساخت، زیرا آنها گرسنه بودند و میدانستند که او ساعت هفت و نیم به خانه خواهد آمد و به آنها غذا خواهد داد. و آنها جرئت نخواهند کرد به سراغ نان بروند؛ نه، آنها دیگر چنین جرئتی نخواهند کرد، او اینکار را بعد از آنکه آنها چند بار همه را، تمام سهمیه هفتگی را خورده بودند شدیداً ممنوع کرده بود؛ کاش بتوانند لااقل بدون وحشت سیبزمینیها را بخورند، اما آنها این را نمیدانستند. کاش او این را به آنها گفته بود که آنها اجازه دارند سیبزمینیها را بخورند. هانس میتوانست خیلی خوب سیبزمینی بپزد؛ اما آنها جرئت این کار را نخواهند کرد، او آنها را به سختی تنبیه کرده بود، بله، او باید حتی به این خاطر آنها را کتک میزد، زیرا این کار درستی نبود که آنها تمام نان را بخورند؛ این کار درستی نیست، اما اگر او آنها را تنبیه نکرده بود میتوانست حالا خوشحال باشد، بعد آنها میتوانستند حالا به سراغ نان بروند و لااقل گرسنه نمانند. حالا آنها آنجا نشسته و منتظرند، و با هر صدائی از روی پله با هیجان از جا میپرند و صورت رنگ پریده خود را از درز در خارج میکنند، آنطور که او اغلب، شاید هزار بار دیده بوده است. آه، او همیشه اول صورتهایشان را میدید، و آنها خوشحال میگشتند. بله، حتی پس از آنکه او آنها را زد، باز هم وقتی او میآمد آنها خوشحال میشدند؛ آنها همه چیز را قبول میکردند. ــ و حالا هر صدائی برایشان یک ناامیدی بود، و آنها خواهند ترسید. هانس وقتی پلیسی را میدید شروع به لرزیدن میکرد، شاید آنها طوری بلند گریه کنند که خانم گروسمن دعوایشان کند، زیرا او شبها میل به آرامش داشت، و شاید آنها به گریه کردن ادامه دهند و خانم گروسمن برای اینکه ببیند چه خبر است آنجا برود، و بعد دلش برای آنها بسوزد؛ خانم گروسمن زن بدی نبود. اما هانس هرگز خودش پیش خانم گروسمن نخواهد رفت، او به طرز وحشتناکی از او میترسد، او از همه میترسد ...
کاش آنها لااقل سیبزمینیها را بخورند!
از وقتی که او دوباره به بچه فکر کرد فقط از روی درد گریه میکرد. او سعی کرد دستش را روی چشمانش قرار دهد تا کوچولوها را نبیند، بعد احساس کرد که دستش خیس گشت، و او بیشتر گریست. او سعی کرد متوجه شود که ساعت چند است. حتماً ساعت نه شده است، شاید ده، و این وحشتناک بود. او تا حال هرگز دیرتر از ساعت هفت و نیم به خانه بازنگشته بود، و آنها باید سخت مراقبت میکردند، لوکزمبورگیها Luxemburge با کمال میل شلیک میکردند. شاید نمیتوانستند در جنگ خیلی تیراندازی کنند، و حالا با کمال میل تیراندازی میکردند؛ اما او را هرگز نمیتوانند بگیرند، هرگز، آنها هرگز او را نگرفته بودند، او همیشه از دستشان در رفته بود. خدای من، درست آنتراسیت Anthrazit، صرفنظر کردن از آن برایش ناممکن بود. آنتراسیت، برای این ذغال سنگ راحت هفتاد هشتاد مارک Mark میپرداختند، و او باید از انها صرفنظر کند! اما لوکزامبورگیها نتوانستند او را بگیرند، او از پس روسها برآمده بود، از پس یانکیها و بلژیکیها، حالا باید لوکزامبورگیها بخواهند او را بگیرند، این لوکزامبورگیهای مسخره؟ او از دست آنها گریخته، در جعبه را گشوده بود، کیسه را پر ساخته و به پائین پرتاب کرده بود، و بعد چیزهائی را که میشد بعداً آنها را برداشت به پائین انداخته بود. اما بعد، خیلی سریع ناگهان قطار از حرکت ایستاد، و او فقط میدانست که درد وحشتناکی داشته است، تا اینکه دیگر چیزی نمیدانست، و بعد دوباره، وقتی او اینجا در کنار در بیدار گشت و اتاق سفید را دید. و بعد به او آمپول را تزریق کردند. او حالا دوباره فقط از روی خوشحالی گریه میکرد. کوچولوها دیگر آنجا نبودند؛ خوشبختی چیز با شکوهی بود، او تا حال اصلاً آن را نمیشناخت؛ به نظر میآمد قطرات اشگ خوشبختی باشند، خوشبختی از او جاری شده بود، با این حال اما این قطعه چرخان کم سو و شیرین در سینهاش، این توده عجیب که به صورت اشگ از او بیرون فوران میزد، کوچکتر نمیگشتند ...
ناگهان او شلیک کردن لوکزامبورگیها را میشنود، آنها تفنگ خودکار داشتند و صدای وحشتناکی در شب خنک بهاری تولید میکرد؛ بوی جبهه میداد، بوی دود قطار، بوی ذغال و کمی هم بوی بهاری حقیقی میداد. دو گلوله در آسمان که کاملاً خاکستری تیره رنگ بود زوزه میکشند، و پژواکشان هزار باره به سمت او بازمیگردد، و بر روی سینهاش مانند بخیهای به خارش میافتد؛ این لوکزامبورگیهای لعنتی نباید او را بگیرند، آنها نباید او را با گلوله بزنند! ذغالها که او حالا بر روی آنها صاف دراز کشیده بود تیز و سفت بودند، آنها آنتراسیت بودند و برایش هشتاد مارک میدادند، تا هشتاد مارک برای هر پنجاه کیلو. آیا او باید یک بار برای کوچولوها شکلات بخرد؟ نه، پول کفاف نمیداد، برای شکلات چهل تا چهل و پنج مارک طلب میکردند؛ این همه ذغال نمیتوانست حمل کند؛ خدای من، پنجاه کیلو برای دو بسته شکلات؛ و لوکزامبورگیها سگهای دیوانهای بودند، آنها دوباره شلیک میکردند، و پاهای لختش سرد و از آنتراسیتهای تیز به درد آمده بودند، و آنها سیاه بودند و کثیف، او آن را احساس میکرد. گلولهها سوراخهای بزرگی در آسمان ایجاد میکرد، اما آنها نمیتوانستند آسمان را با گلوله مجروح سازند، یا اینکه میتوانند لوکزامبورگیها آسمان را مجروح سازند؟ ...
آیا باید او به راهبه میگفت که پدرش کجاست و هوبرت شبها به کجا میرفت؟ آنها از او نپرسیدند، و آدم نباید وقتی از او سؤال نشده است جواب بدهد. این را در مدرسه گفته بودند ... لعنت، لوکزامبورگیها ... و کوچولوها... لوکزامبورگیها باید از تیراندازی کردن دست بکشند، او باید پیش کوچولوها میرفت ... آنها واقعاً دیوانه بودند، کاملاً دیوانه، این لوکزامبورگیها. لعنت، نه، او چیزی به راهبه نخواهد گفت، نخواهد گفت که پدر کجا است و برادر شبها به کجا میرود، و شاید هم کوچولوها از نان بردارند ... شاید هم از سیب زمینی ... یا شاید خانم گروسمن متوجه شود که آنجا اتفاقی افتاده، زیرا اتفاقی افتاده بود؛ خیلی عجیب بود، در واقع هیچ وقت چیزی درست نبود همیشه اتفاقی میافتاد. مدیر مدرسه هم سرزنشم خواهد کرد. آمپول تأثیر خوبی کرده بود، او نیش سوزن را احساس کرد و بعد ناگهان خوشبختی آنجا بود! این پرستار رنگ پریده درون سرنگ خوشبختی کرده بود، و او کاملاً واضح شنید که او خوشبختی را زیاد در سرنگ داخل کرده، بیش از حد خوشبختی، او چندان هم ابله نبود. خوشبختی باشکوه بود، او میخواست برای کوچولوها هم یک بار خوشبختی در سرنگ را بخرد؛ آدم میتوانست همه چیز بخرد ... نان ... کوهی از نان ...
لعنت، با دو I، آیا اینجا بهترین نام فامیل آلمانی را نمیشناسید؟ ...
ناگهان او فریاد کشید: "هیچ مذهبی. من غسل تعمید نشدم."
شاید مادر هنوز زنده باشد؟ نه، لوکزامبورگیها او را کشتند، نه روسها ... نه، چه کسی میداند، شاید نازیها او را کشته باشند ... نه، یانکیها ... آه، کوچولوها میتونن راحت نان را بردارند و بخورند، نان بخورند ... او قصد داشت یک کوه کامل نان برای آنها بخرد ... کوهی از نان ... یک کامیون پر از نان ... پر از آنتراسیت؛ و خوشبختی در سرنگ.
با دو I، لعنت!
راهبه به سمت او میدود، بلافاصله نبضش را میگیرد و ناآرام به اطرافش مینگرد. خدای من، شاید باید دکتر را خبر کنم؟ اما او حالا نمیتوانست کودک را که در حال هذیان گوئی بود تنها بگذارد. شرانس کوچولو مرده بود، به آن سمت رفته بود، خدا را شکر، این دختر کوچک با چهره روسی! پس دکتر کجا مانده است ... او به دور مبل چرمی میچرخید ...
کودک فریاد میزد: "هیچ مذهبی. من غسل تعمید نشدم."
ضربان نبض مرتب کمتر میشد. راهبه با پیشانی عرق کرده ایستاده بود. "آقای دکتر، آقای دکتر!" او بلند فریاد میزد، اما او به خوبی میدانست که هیچ صدائی از در خارج نمیشود ...
کودک حالا ترحم برانگیزانه مینالید.
"نان ... یک کوه نان برای کوچولوها ... شکلات ... آنتراسیت ... لوکزامبورگیها، این خوکها، آنها نباید تیراندازی کنند، لعنت، سیبزمینیها، شماها میتونید با خیال راحت سیبزمینیها را بخورید ... برید سیب زمینها را بخورید! خانم گروسمن ... پدر ... مادر ... هوبرت ... از میان درز در، از میان درز در."
راهبه از ترس میگریست، او جرئت نمیکرد از آنجا برود، کودک حالا شروع به تقلا میکند و او شانههایش را محکم گرفته بود. مبل چرمی صافی بدی داشت. شرانس کوچک مرده بود، آن کوچولوی مهربان حالا در آسمان بود. رحمت خدا بر او، آه بخشنده ... او بی گناه بود، یک فرشته کوچک، یک فرشته کوچک روسی ...
پسر فریاد میکشید "هیچ مذهبی" و سعی میکرد با دستهایش به اطراف خود مشت بزند، "من غسل تعمید نشدم."
راهبه با وحشت به بالا نگاه میکند. بعد به سمت لگن آب میدود، و با وحشت پسر را از نگاهش دور نمیسازد، لیوانی نمییابد، برمیگردد، پیشانی تب کرده پسر را نوازش میکند. بعد به سمت میز کوچک سفید رنگ میرود و یک لوله آزمایش برمیدارد. لوله آزمایش سریع از آب پر میشود، خدای من، چه قدر کم آب در این لولهها جا میگیرد ...
پسر زمزمه میکند "خوشبختی"، در آمپول خیلی خوشبختی داخل کنید، خیلی، هرچه دارید، همینطور برای کوچولوها ..."
راهبه با احترام و کاملاً آهسته بر سینه خود صلیبی میکشد، بعد آب داخل لوله آزمایش را بر روی پیشانی پسر میریزد و در حال گریه کردن میگوید: "من تو را غسل تعمید میدهم ..."، اما کودک، در اثر آب سرد ناگهان به خود میآید، سرش را چنان ناگهانی بلند میکند که لوله آزمایش از دست راهبه بر روی زمین افتاده و میشکند. پسر با لبخند کوچکی به راهبه که وحشت کرده بود نگاه میکند و تیره و مات میگوید: "غسل تعمید ... بله ..."، بعد بقدری با شدت به عقب سقوط میکند که سرش با ضربه خفهای به مبل چرمی به طرفی میافتد، و حالا چهرهاش آنطور که او بی حرکت آنجا افتاده بود لاغر، پیر و بطرز وحشتناکی زرد دیده میشد، و دستها انگار در پی چنگ انداختن چیزی بودند...
دکتر در حال خندیدن با دکتر لومایر داخل اتاق میگردد و میپرسد: "از او عکسبرداری شد؟"
راهبه فقط سرش را تکان میدهد. دکتر نزدیکتر میآید، بی اراده گوشی پزشکیاش را به دست میگیرد، اما آن را دوباره رها میسازد و به لومایر نگاه میکند. لومایر کلاهش را از سر برمیدارد. لوهنگرین مرده بود ...
_ پایان _
+
نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ساعت 2:41 توسط سعید از برلین
|

ملایمت معلم ریاضیات ما همانقدر بزرگ بود که کشش زود به خشم آمدنش بود؛ او عادت داشت با هجوم به اتاق درس وارد شود ــ دستها در جیب ــ، ته سیگار خود را در تف دان Spucknapf سمت چپ سطل آشغال تف کند، بعد به سمت تریبون هجوم برد و نام مرا در رابطه با سؤالی ـ هر سؤالی که میخواست باشد ــ که هیچگاه من جوابی برایشان نمیدانستم بخواند ...
و وقتی من درمانده منمن کردن را به پایان میرساندم، او کاملاً آرام در حالی که تمام کلاس پوزخند میزد به سمتم میآمد و با مهربانی وحشیانهای بر جمجمه بی شمار شکنجه گشتهام میکوبید و چندین بار میغرید و میگفت: "جارو ساز، تو، جارو ساز ..."
این عمل تا اندازهای به مراسمی تبدیل شده بود که من بخاطرش در تمام ایام دبستان به خود میلرزیدم، و بیشتر از آن به این خاطر که دانستههای من در ریاضیات با افزایش مطالب نه تنها رشد نکرد بلکه بر عکس به نظر میآمد کمتر هم شده است. اما وقتی او به اندازه کافی به سرم میکوبید بعد راحتم میگذاشت، اجازه فرو رفتن به رویای بی هدف را به من میداد، زیرا بی ثمر میدید، کاملاً بی ثمر، که بخواهد به من ریاضیات یاد بدهد. و من در این سالها همیشه نمره ردی را مانند گوی سنگین بسته به پای مجرمی به دنبال خود میکشیدم.
ابهت او در این بود که هرگز کتابی، هیچ دفتری و حتی یک تکه کاغذ با خود حمل نمیکرد، بلکه هنرهای اسرارآمیزش را از آستینهای خود بیرون میتکاند و هیولاوارترین اشکال را تقریباً با یک اطمینان رقص روی طناب بر روی تخته سیاه میکشید. فقط در کشیدن دایره هرگز مؤفق نمیگشت. او بیش از حد بی تاب بود. او نخی به دور یک قطعه گچ میبست، مرکز خیالی دایره را انتخاب میکرد و چنان سریع و پر تحرک قوس میکشید که گچ میشکست و با جیغ حزن انگیزی بر روی تخته سیاه جست و خیز میکرد ــ خط ــ نقطه، نقطه ــ خط ... و هیچگاه نقطه شروع و نقطه پایان به هم نمیرسیدند، طوریکه بجای دایره فرآوردهای آشکار میگشت که خمیازه وحشتناکی میکشید، به راستی که سمبلی ناشناخته برای خلقت با درد پاره گشته بود. و این صدای جیغ و دندان قروچه و اغلب صدای انفجار گچ هم مصیبت دیگری بود برای مغز به هر حال شکنجه گشتهام، و من سعی میکردم از رویاهایم بیدار شوم، به بالا نگاه کنم، و به محض آنکه او متوجه من میگشت به سمتم هجوم میآورد، گوشهایم را میکشید و به من دستور میداد دایرههایش را بکشم. زیرا من به این هنر پس از چرت زدن مانند یک قانون ذاتی تقریباً بدون خطا مسلط بودم. آن نیم ثانیه بازی با گچ چه با ارزش بود. مانند یک مستی کوچک بود، جهان غرق میگشت و شادی عمیقی که تمام رنجها را جبران میکرد مرا پر میساخت ... اما از این خیال شیرین هم با کشیده شدن وحشیانه موهایم توسط او به نشانه تائید بیدار میگشتم، و در میان خنده تمام کلاس پس از کشیدن دایره بر تخته سیاه مانند سگ کتک خوردهای به سر جایم میخزیدم، و بعد برای اینکه خود را دوباره در قلمرو رویا بکشانم ناتوان بودم و در عذابی بی پایان انتظار زنگ مدرسه را میکشیدم ...
حالا مدتها بود که ما بزرگ شده بودیم، مدتها از دردآورتر شدن رویاهایم میگذشت، مدتها میگذشت که او "شما" باید میگفت، "شما، جارو ساز، شما"، و ماههای طولانی پر شکنجهای وجود داشتند که در آنها هیچ دایرهای کشیده نمیگشت، بلکه من فقط بیهوده به تلاش از بالا رفتن داربست شکننده درس جبر متعهد میگشتم، و هنوز هم نمره ردی را به دنبال خود میکشیدم، هنوز هم مراسمی که دیگر عادت شده بود اجرا میگشت. اما هنگامیکه ما بعد داوطلبانه باید خود را برای افسر شدن معرفی میکردیم امتحان سریعی از ما گرفته شد، یک امتحان ساده، در هر حال اما یک امتحان، و چهره کاملاً درماندهام در برابر جدیت رسمی هیئت مدیره مدرسه باید معلم را استثنائاً به مهربانی واداشته باشد، زیرا او آنقدر زیاد و زیرکانه به من کمک کرد که توانستم امتحان را به راحتی قبول شوم. بعد اما هنگامی که معلمها برای خداحافظی دستهایمان را میفشردند او به من توصیه کرد که از معلومات ریاضی خود استفاده نکنم و به هیچ وجه به نیروی فنی نپیوندم، و برایم زمزمه کرد " پیاده نظام. به پیاده نظام بروید، همه به آنجا تعلق دارند ــ جارو ساز ..."، و برای آخرین بار به کنایه و با مهربانی مخفیای به جمجمه در اثر ضربه ورزیده گشتهام کوبید ...
کمتر از دو ماه بعد در فرودگاه اودسا Odessa در گل عمیق بر روی کوله پشتیام چمباته زده بودم و به یک جارو ساز واقعی نگاه میکردم، به اولین جارو سازی که برای اولین بار میدیدم ...
زمستان زود فرا رسیده و آسمان خاکستری و دلگیر میان افق بالای شهر آویزان بود. ساختمانهای بلند تیره در میان باغهای اطراف شهر و پرچینهای سیاه قابل دیدن بودند. آنجا، جائیکه دریای سیاه باید باشد، هوا سیاهتر از یک سیاه تقریباً آبی بود، و تقریباً چنین به نظر میآمد که انگار شفق و شب از شرق میآیند. یکجائی در آن پشتها هیولاهای غلتان در آشیانهای تاریک سوختگیری میکردند، بعد دوباره آهسته به عقب میغلتیدند و میگذاشتند خود را با آرامشی وحشتناک با باری از انسان پر سازند، از سربازان خاکستری، خسته و ناامیدی که در چشمهایشان بجز ترس هیچ احساس دیگری خوانده نمیگشت ــ زیرا مدتها از محاصره کریمه Krim میگذشت ...
هواپیمای ما باید آخر از همه به پرواز میآمد، همه ساکت بودند و با وجود پالتوهای بلند میلرزیدند. بعضی از ناامیدی غذا میخوردند، دیگران با وجود ممنوع بودن پیپ میکشیدند، در حالیکه پیپهایشان را با دست پوشانده و دودش را آهسته و باریک بیرون میدادند ...
من برای تماشای جارو ساز که آنجا در کنار نرده حصار باغی نشسته بود به اندازه کافی فرصت داشتم. او یکی از آن کلاههای ماجراجویانه روسی بر سر داشت، و در چهره ریشدارش پیپ کوتاه قهوهای رنگی مانند بینیاش چاق و به همان اندازه دراز بود. اما در دستانش که بی سر و صدا کار میکردند آرامش و سادگی قرار داشتند، شاخههای نازک را میبرید، با سیم آنها را به هم محکم میبست و محصول نهائی را در محل جاروها آویزان میکرد ...
من چرخیدم، خودم را تقریباً با شکم بر روی کوله پشتیام قرار دادم و فقط طرح عظیمی از این مرد ساکت فقیر را میدیدم که بدون عجله و با کوششی کاملاً عاشقانه جاروهایش را میساخت. هرگز در زندگیام اینچنین به کسی مانند این جارو ساز حسادت نورزیده بودم، نه به لئوپولدوس پریموس Leopoldus Primus، نه به نور ریاضیات شیمسکی Schimski، نه به بهترین بازی کن فوتبال تیم مدرسه و نه حتی به هگنباخ Hegenbach که برادرش نشان افتخار برده بود، هرگز به هیچکدام از آنها اینطور که به این جارو ساز که در کنار اودسا نشسته و پیپش را بدون مزاحمت میکشید حسادت نورزیده بودم.
آرزوی محرمانهام شکار کردن یک نگاه از مرد بود، زیرا به نظرم چنین میآمد که به میان این چهره نگاه کردن باید تسلی بخش باشد، اما ناگهان دستی پالتویم را میگیرد و مرا بالا میکشد، با پرخاش و فشار داخل هواپیما که در حال زوزه کشیدن بود میکند، و هنگامیکه ما به حرکت افتادیم و هواپیما بر بالای پیچ هیجان انگیز باغها و خیابانها و کلیساها اوج گرفت، دیگر برایم به دنبال مرد جارو ساز گشتن میسر نبود.
من ابتدا بر روی کوله پشتیام چمباته زدم، بعد از پشت فرو رفتم و حالا گیج از سکوت آزار دهنده سرنوشت همقطارانم و در حالی که سرم در کنار دیوار فلزی از تکانهای یکنواخت به لرزش افتاده بود به سر و صداهای عجیب و تهدید کننده هواپیما دزدکی گوش میدادم. در آن فضای تنگ فقط جائی که خلبان نشسته بود تاریکی کمی روشنتر بود، و چنین به نظر میآمد که این نور به قوارههای ساکت و غمانگیز افرادی که سمت راست و چپ و دیگر جاهای هواپیما بر روی کوله پشتیهایشان چمباته زده بودند روشنائی شبح واری میبخشد.
اما ناگهان صدای عجیبی به سرعت در امتداد آسمان میپیچد، چنان واقعی و آشنا که من وحشت کردم: چنان بود که انگار دست بزرگ، بسیار بزرگ یک معلم ریاضی با یک قطعه کوه گچی به شعاع پهناوری بر روی سطح بی نهایت آسمان تاریک میراند، و صدا مانند صدای کاملاً آشنائی بود که من تا دو ماه قبل میشنیدم. مانند شکستن و جیغ حزن انگیز و جست و خیز کردن گچهای خشمگین بود.
این دست وحشی غول پیکر در آسمان قوس به قوس میکشید، اما حالا دیگر آنها فقط سفید و خاکستریِ تیره نبودند، بلکه سرخ بر آبی و ارغوانی بر روی سیاه، و خطوط لرزان بدون تبدیل شدن قوسها به یک دایره کامل منفجر میگشتند، ترق و تروق میکردند و میمردند.
نه نالههای ترسناک و وحشی همقطاران همسرنوشتم عذابم میداد، نه فریاد درمانده ستوان که فرمان به آرامش و ساکت ماندن میداد، و نه چهره پر مشقت و تحریف شده خلبان. مرا فقط این دوایر همیشه ناقص که با شتاب و با نفرت کامل در آسمان زبانه میکشیدند و هرگز به نقطه آغاز خویش بازنمیگشتند، این دوایری که بطور سطحی کشیده میشدند و هرگز خود را به دایره زیبا و گردی تکامل نمیدادند عذاب میدادند. آنها مرا در متحد کردن خود با انفجار، ترق و تروق و جست و خیز خشم آن دست بزرگ عذاب میدادند، میترسیدم که دست مرا بگیرد به سرم بکوبد تا خونین گردد.
بعد به شدت وحشت کردم: برای اولین بار این خشم پرتاب گشته خود را واقعاً مانند غوقائی بر من آشکار ساخت؛ در نزدیک جمجمهام یک غژ کردن عجیب که شبیه به پائین آمدن خشمگین یک دست بود میشنوم، درد خیس و داغی احساس کردم، با فریادی از جا جهیدم و به سمت آسمان، جائیکه حالا دوباره تکان شدید شعله سمی زرد رنگی با خشم زبانه میکشید چنگ انداختم، من این مار زرد به شدت در لرزش را محکم نگاه داشتم، او اجازه داد با دست راست چرخش خشمگینش را بکشم، با داشتن این احساس که در تکمیل کردن دایره باید مؤفق گردم، زیرا تنها توانائی ذاتیام این کار بود، کاری که بخاطرش من متولد گشته بودم ... و من آن مار وحشی چرخان، خشمگین، غران و در حال سقوط را نگاه داشتم، هدایتش کردم، آن را با نفسی داغ و دهانی پر درد و لرزان محکم نگاه داشتم، در حالی که به نظر میآمد درد خیس در کنار جمجمعهام رو به رشد است، و هنگامی که من نقطه به نقطه دایره را هدایت میکردم و قوس شگفتانگیز دایره را با غرور تماشا میکردم، فضا در بین خطوط نقطه گذاری گشته خود را پر ساخت و یک غژ وحشتناک تمام دایره را با نور و آتش پر ساخت، تا اینکه تمام آسمان سوخت و جهان از فشار سقوط هواپیما به دو قسمت تقسیم گشت. من دیگر بجز نور و آتش چیزی نمیدیدم، دم مثله شده هواپیما را، یک دم تحلیل رفته مانند کنده یک جاروی سیاه که بر رویش ساحرهای برای انجام تشریفات Sabbat به خانه میراند ...
_ پایان _
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 23:18 توسط سعید از برلین
|

اقامتم در این شهر کاملاً موقتی بود؛ در ساعت معینی از شب با نماینده شرکتی وقت ملاقات داشتم که پیشنهاد خرید یک قسمت از محصولی را به من داده بود که فروششان برایمان درد سر میآفرید: شمع. ما تمام پول خود را با این فرض که کمبود برق یک وضعیت دائمی خواهد ماند در ساختن تعداد زیادی شمع سرمایه گذاری کرده بودیم، ما خیلی کوشا بودیم، صرفهجو و صادق، و وقتی من میگویم ما، منظورم از آن همسرم و خودم است. ما تولید کنندهایم، فروشنده، خرده فروش، و تمام سطوح نظام پر برکت تجارت را در خودمان متحد ساختهایم: ما نمایندهایم، کارگر، مسافر و کارخانه دار.
اما ما بی گدار به آب زده بودیم. در حال حاضر تقاضا برای شمع خیلی کم است. سیستم سهمیه بندی لغو شده است، همچنین اکثر زیرزمینها دوباره با چراغ برق روشن میگردند، و درست در لحظهای که به نظر میآمد سعی و کوشش ما، تلاشهایمان، تمام مشکلات ما با تولید این مقدار زیاد شمع به هدف رسیده باشد تقاضا رو به خاموشی گذارده بود.
تلاشهای ما برای ارتباط با مغازههائی که به اصطلاح اشیاء مذهبی میفروشند بیهوده بود. آن مغازهها شمع به اندازه کافی ذخیره داشتند، وانگهی شمعهائی خیلی بهتر از شمعهای ما، از آن شمعهای تزئین شدهای که روبانهای سبز، سرخ، آبی و زرد، با ستارههای طلائی گلدوزی شده ــ مانند مار اسکولاپ Äskulap ـ به دورشان میچرخند و بالا میروند و به آنها هم حالتی عبادی و هم ظاهری زیبا میبخشند؛ و همینطور شمعهائی که دارای بزرگی و ضخامتهای متفاوتی هستند، در حالی که شمعهای ما همه یک اندازهاند و فرم سادهای دارند؛ آنها تقریباً به بلندی نیمی از استخوان ساعدند، صاف، زرد، بی پیرایه و فقط دارای زیبائی سادگیاند. ما باید به خودمان اعتراف میکردیم که محاسبهمان اشتباه بوده است و شمعهای ما در مقابل اشیاء درخشندهای که مغازههای مذهبی برای فروش عرضه میکنند بیش از اندازه فقیرانه به چشم میآیند و هیچکس خریدار چیزی فقیرانه نیست. همینطور آمادگی ما به پائین بردن قیمتها سود محصولاتمان را هیچ بالا نبرد. البته از سوئی هم کمبود پول برای برنامه ریزی الگوهای دیگر یا حتی برای تولید داریم، زیرا درآمدی که ما از فروش اندک شمعهای تولید کرده به دست میآوریم به زحمت کفایت خرج زندگیمان و هزینههای مرتب رو به رشد را میکند؛ زیرا حالا باید من مرتب برای ملاقات مشتریان واقعی و غیر واقعی به سفر بروم، باید مدام قیمتها را پائین بیاورم، و ما میدانیم که عاقبت برای ما چارهای باقی نخواهد ماند بجز آنکه باقیمانده شمعها را حراج کنیم و توسط کار دیگری پول به دست آوریم.
نامه نماینده یک شرکت بزرگ که اشاره به این داشت قصد دارد مقدار زیادی از تولیدات ما را با قیمت مناسب بخرد مرا به این شهر کشاند. به اندازه کافی احمق بودم که حرفش را باور کنم، یک سفر طولانی انجام دادم و آن جوان را ملاقات کردم. آپارتمانش مجلل بود، بزرگ، سخاوتمندانه، دارای مبلمان شیک، و دفتر بزرگی که او در آن مرا پذیرفت از نمونههای مختلف محصولاتی که برای پیشه او پولآور بودند پر بود. بر روی قفسههای طویلی که آنجا بودند مجسمههای ماریا ترزا قرار داشت، مجسمه یوسف، مریم مقدس، قلب خونآلود عیسی مسیح، زنان توبه کننده با چشمانی مهربان و موهای بور که بر روی پایههای گچی آنها حروفی به زبانهای مختلف و با حروف برجسته تحسین برانگیز طلائی یا سرخ رنگ: مادلین Madeleine، مادالنا Maddalena دیده میشد، یک آخورگاه کامل یا در بخشهای مجزا، گاو، خر، مجسمه کودکیهای عیسی از موم یا گچ، شبانان و فرشتگان در همه سنی: فرشته شیرخواره، نو جوان، کودک، پیرمرد، برگ نخلهای گچی با هله لویاهای نقرهای یا طلائی رنگ، کاسههای آب مقدس از فولاد، گچ، مس، خاک رس: بامزه و بی مزه.
او ــ یک جوان خوشگذران با چهرهای سرخ ــ به من اجازه نشستن داد، ابتدا تظاهر به علاقهمند بودن نمود و سیگاری به من تعارف کرد. من باید به او شرح میدادم که چرا ما خود را به این شعبه از تولید متعهد ساختهایم، و در حالی که من مشغول گزارش دادن بودم و شرح میدادم از میراث جنگ چیزی بیشتر از یک انبار بزرگ استهآرین Stearin که همسرم از چهار کامیون در حال سوختن در برابر خانه ویران گشتهمان نجات داد و کسی خود را معرفی نکرد و آنها را از ما پس نگرفت، و وقتی یک چهارم از سیگارم دود شده بود او ناگهان بدون هیچ مقدمهای گفت: "من متأسفم که شما را تا اینجا کشاندم، اما من نظرم عوض شده است." رنگ پریدگی ناگهانیام شاید به نظرش طور عجیبی آمده باشد. او ادامه میدهد: "بله، من از صمیم قلب متأسفم و پوزش میطلبم، اما من پس از بررسی تمام احتمالات به این نتیجه رسیدهام که محصول شما بفروش نخواهد رسید. نمیشود آنها را فروخت! باور کنید! من متأسفم!" او لبخندی زد، شانهاش را بالا انداخت و دستش را برای دست دادن به سمت من دراز کرد. من سیگار نیمه تمام را آنجا باقی گذاشتم و رفتم.
در این بین هوا تاریک شده بود، و شهر برایم کاملاً بیگانه بود. گرچه با تمام این اوصاف یک سبکی مخصوص بر من غلبه کرده بود، اما من این احساس وحشتناک را داشتم که نه تنها فقیر، فریب خورده و قربانی یک ایده نادرستم، بلکه آدم مسخرهای هم هستم. ظاهراً من نه مناسب به اصطلاح نبرد برای بقاء هستم و نه مناسب تاجر و کارخانهدار بودن. حتی برای مبلغی جزئی هم شمعهایمان خریداری نگشتند، آنها به اندازه کافی خوب نبودند که در مسابقه رقابت برنده شوند، و احتمالاً نخواهیم توانست با هدیه دادن هم از دست آنها خلاص شویم، در حالیکه شمعهای دیگر، شمعهای بدتر خریداری میشدند. هیچگاه نخواهم توانست رمز و راز تجارت را کشف کنم.
من چمدان نمونه شمعهایم را با زحمت و خستگی به ایستگاه تراموا حمل کردم و مدتی طولانی انتظار کشیدم. فصل تابستان بود و شب تاریکی شفاف و لطیفی داشت. در تقاطع خیابانها چراغها روشن بودند، مردم از میان شب بی مقصد میگذشتند، همه جا ساکت بود؛ من کنار میدان بزرگی ایستاده بودم ــ در کنار یک ساختمان اداری خالی و تاریک ــ در پشت سرم از یک پارک کوچک سر و صدای آب میشنیدم، و وقتی سرم را برگرداندم، دیدم یک زن بزرگ از مرمر آنجا ایستاده که از پستانهای سفت و سختش آب باریکی در یک حوض مسی جاری میگشت؛ من سردم شد و احساس کردم که خسته شدهام. عاقبت ترن آمد؛ موسیقی مطبوعی از یک کافه خارج میگشت، اما ایستگاه در یک محل ساکت و خالی قرار داشت. تخته سیاه و بزرگ آنجا حرکت قطاری را نشان میداد که مرا فقط تا نیمه راه به خانه میرساند، این یعنی که رفتن با این قطار برایم یک شب کامل در اتاق انتظار، کثافت و سوپ منزجر کننده در ایستگاه قطار محلی بدون هتل خواهد بود. من برگشتم و به جای قبلی رفتم، در روشنائی فانوس گازی پولم را شمردم: نه مارک، یک بلیط بازگشت و مقداری پول خرد. چند ماشین آنجا بودند که به نظر میآمد باید همیشه آنجا منتظر بمانند، درختان کوچکی که مانند سربازان تازه کاری افتاده بودند. من فکر کردم، درختان کوچک و شجاع، درختان کوچک خوب، درختان کوچک مطیع. تابلوهای سفید پزشکان کنار چند خانه تاریک قابل دیدن بود، از میان ویترین یک کافه به تجمع صندلیهای خالیای که یک ویولونیست با حرکات شدید برایشان مینواخت، که میتوانست در حقیقت به زحمت انسانی را اما سنگ را احساساتی کند. عاقبت در کنار یک کلیسای سیاه تابلوی سبز رنگی کشف میکنم: مهمانخانه. من داخل میشوم.
پشت سرم صدای تراموا را که به محل روشنتر و پر رفت و آمدتر بازمیگشت میشنوم. راهرو خالی بود، و من از سمت راست آن داخل اتاق کوچکی میشوم که چهار میز و دوازده صندلی در آن قرار داشت؛ جعبههای فلزی با آبجو ــ و بطریهای لبموناد بر روی پیشخوان قرار داشتند. همه چیز تمیز و ساده دیده میشد. پردهای سبز توسط میخهای مسی که به شکل گل رز بودند به دیوار آویزان بود. همینطور صندلیها هم با پارچه نرم مخملین سبز رنگی روکش شده بودند. پردههای زرد رنگ کاملاً نزدیک پنجره آویزان بودند، و پشت پیشخوان توسط پنجره متحرکی به آشپزخانه منتهی میگشت. من چمدان را زمین میگذارم، یک صندلی را نزدیکتر میکشم و روی آن میشینم. من خیلی خسته بودم.
اینجا خیلی آرام بود، آرامتر از ایستگاه راهآهن که خارج از مرکز کسب و کار قرار داشت، یک سالن تاریک و خفه که از صدای آهسته یک کوشش نامرئی مملو بود: کوششی در پشت درهای قفل گشته، کوششی در پشت مانعهای چوبی.
من همچنین گرسنه هم بودم، و بی ثمری کامل این سفر به من زیاد فشار میآورد. من از اینکه در این مکان ساده و آرام مدتی تنها میمانم خوشحال بودم و مایل بودم سیگار بکشم، اما سیگاری نیافتم و از اینکه سیگار نیمه کشیده را نزد آن اشیاء مذهبی فروش بزرگ جا گذاشتم افسوس خوردم. گرچه بخاطر بیهودگی این سفر دلیل خوبی برای غمگین بودن داشتم، اما در من نوعی از احساس آرامش تقویت میگشت که برایش نامی نمیشناختم و نمیتوانستم آن را برای خودم توضیح دهم، اما شاید در پنهان از اینکه حالا عاقبت از حرفه تولید و فروش محصولات تدین اخراج شدهام خوشحال بودم.
من پس از جنگ بیکار نماندم، من جمع و جور کردم، قلوه سنگ به اطراف راندم، سنگ تمیز کردم، دیوار ساختم، شن جابجا کردم، آهک آوردم، درخواستنامه نوشتم، دوباره بارها و بارها درخواستنامه نوشتم، در کتابها غلط زدم، با دقت از این پشته استهآرینها مدیریت کردم؛ گذشته از همه اینها مستقل از همه کسانیکه تجربههای خود را میتوانستند به من اطلاع دهند، روش تولید ساخت شمع را پیدا کردم، شمعهای زیبا، ساده و خوبی که رنگ زرد لطیفی داشتند و موم ذوب شده عسل به آنها این رنگ را میبخشید. من برای تأسیس شغلی همه کاری کردم، آنطور که مردم به خوبی میگویند: کاری انجام بده که پول به ارمغان میآورد، و با وجود اینکه من باید غمگین میبودم ــ اما این بی ثمری کامل زحماتم بالعکس مرا با شادیای که آن را نمیشناختم پر ساخته بود.
من تنگ نظر نبودم، من به افرادی که در سوراخهای تاریک چمباته میزدند شمع هدیه کردم، از هر فرصتی برای ثروتمند شدن اجتناب کردم؛ من گرسنگی کشیدم و خود را با شور و شوق برای این منبع درآمد وقف کردم، اما گرچه میتوانستم متوقع باشم برای نجابتم پاداش بگیرم، اما تقریباً خوشحال بودم که ظاهراً شایسته هیچ پاداشی نیستم.
خیلی زودگذر فکر کردم: شاید اگر واکس کفش تولید کنم وضعمان بهتر شود، همانطور که یک آشنا این را به ما توصیه کرد عنصر دیگری به ماده خام بیفزائیم، دستورالعمل تهیه کنیم، جعبههای مقوائی بخریم و آنها را در آنها جا دهیم.
در اثنای فکر کردن صاحب مهمانخانه داخل میگردد، یک خانم مسن باریک اندام که رنگ لباسش سبز بود، سبز مانند آبجو ــ و بطریهای لیموناد بر روی پیشخوان قرار داشتند. او دوستانه میگوید: "شب بخیر."
من به سلامش جواب میدهم و او میپرسد: "چه میل دارید؟"
"یک اتاق، اگر شما یک اتاق خالی داشته باشید."
او میگوید: "البته. تا چه قیمتی؟"
"ارزانترین."
"سه مارک و نیم."
من با خوشحالی میگویم: "خوبه. غذا برای خوردن دارید؟"
"البته."
"نان، کمی پنیر و کره و ..."، من با یک نگاه بطری روی پیشخوان را نوازش کردم، "شاید شراب."
زن میگوید: "البته. یک بطری؟"
"نه، نه! یک گیلاس و ــ قیمتش چند میشود؟"
او پشت پیشخوان میرود، قلاب را عقب میکشد و در حال باز کردن پنجره کوچک مکث میکند و بعد میپرسد: "چیز دیگری نمیخواهید؟"
"نه، متشکرم."
زن دستش را زیر میز میبرد، مداد و ورقه یادداشتی برمیدارد، و حالا در حالی که او آهسته مینوشت و حساب میکرد دوباره سکوت برقرار میگردد. از تمام وجود زن آنطور که آنجا ایستاده بود با تمام سردی یک خوبی آرامبخش جاری میگشت. بعلاوه وقتی به نظرش رسید که چند بار اشتباه حساب کرده است برایم جالب توجهتر به نظر میآید. او ارقام را آهسته زیر هم نوشت، با چین دادن به پیشانی آنها را با هم جمع کرد، سرش را تکان داد، دوباره بر رویشان خط کشید، همه را دوباره از نو نوشت، دوباره جمع کرد، این بار بدون چین دادن به پیشانی با مداد خاکستری نتیجه را مینویسد؛ بعد آهسته میگوید: "شش و بیست ــ نه، میبخشید، شش مارک."
من لبخند میزنم. "بسیار خوب. آیا سیگار برگ هم دارید؟"
"البته" و دوباره دستش را به زیر پیشخوان میبرد و یک پاکت سیگار برگ روبرویم نگاه میدارد. من دو سیگار برگ برمیدارم و تشکر میکنم. زن آهسته غذایم را به آشپزخانه سفارش میهد و آنجا را ترک میکند.
لحظهای پس از رفتن زن در باز میگردد و یک پسر باریک اندام جوان ظاهر میگردد، اصلاح نکرده، با یک بارانی روشن بر تن: در پشت او یک دختر بدون کلاه با پالتوئی قهوهای رنگ را میبینم. آن دو آهسته داخل و تقریباً خجالتی نزدیک میشوند و فقط میگویند "شب بخیر" و به سمت پیشخوان میروند. پسر کیف خرید فرسوده چرمی دختر را حمل میکرد، و گرچه به وضوح کوشش میکرد رفتارش طوری شجاعانه و مردانه باشد که انگار هر روز با دوست دخترش شب را در هتل به صبح میرساند اما من میدیدم که لب پائینیاش میلرزد و دانههای ریز عرق به ته ریشش آویزان است. آن دو آنجا مانند آنکه در یک فروشگاه هستند منتظر ایستاده بودند، کیف خرید بعنوان تنها چمدان به آنها ظاهر آدمهای فراری را میداد که خود را به ایستگاه بین راهی رسانده باشند. دختر جوان زیبا و پوستش زنده بود، گرم و تا اندازهای قرمز رنگ، و تقریباً به نظر میآمد موهای انبوه قهوهای که بر روی شانهاش ریخته بود برای پاهای ظریفش سنگین است؛ او عصبی کفشهای سیاه خاک گرفتهاش را تکان میداد، طوریکه انگار که ضروریست که پایش را یکی بعد از دیگری ستون بدن خود سازد؛ چند رشته از مو روی پیشانی پسر جوان میافتاد و او با عجله آنها را به کنار میزد، و دهان گرد او ردی از درد و همزمان عزمی خشنود را نشان میداد. آن دو ظاهراً از نگاه کردن به همدیگر اجتناب میورزیدند، با همدیگر صحبت هم نمیکردند، و من خوشحال بودم که با سیگار برگ خود مشغول هستم، ته آن را میبریدم، روشنش میکردم، پایان ماجرا را مشکوکانه نگاه میکردم، دوباره یکبار دیگر آتشی زیر سیگار برگ میگیرم و دوباره مشغول کشیدن آن میشوم. هر ثانیه انتظار کشیدن باید یک شکنجه عذاب بوده باشد، من آن را احساس میکردم، زیرا گرچه دختر زیبا دیده میگشت و خوشبخت به نظر میآمد، اما حالا سریعتر پا به پا و با لبه پالتویش بازی میکرد، و مرد جوان بیشتر به سمت پیشانی که دیگر تارهای موئی برای کنار زدن رویش قرار نداشت دست میبرد. عاقبت زن دوباره ظاهر میشود، آهسته میگوید: "شب بخیر" و بطری شراب را روی پیشخوان قرار میدهد.
من فوری از جا میجهم و به مهمانخانهچی میگویم: "میتونم کمکتان کنم؟" زن با تعجب نگاهم میکند، بعد گیلاس را کنار بطری قرار میدهد، چوبپنبه کش را به من میدهد و از مرد جوان میپرسد: "چه میل دارید؟" در حالی که من سیگار برگ را به دهان گذاشته و وسیله را داخل چوبپنبه فرو میکردم شنیدم که چگونه مرد جوان پرسید: "میتونیم دو اتاق داشته باشیم؟"
زن میپرسد "دو اتاق" و در این لحظه من چوبپنبه را خارج ساختم و از کنار چشم دیدم که دختر سرخ گشت، پسر سرختر و لب پائینش را شدیدتر به دندان گرفت و با باز کردن کمی از دهان گفت: "بله، دو اتاق."
زن به من میگوید "آه، ممنون"، گیلاسم را پر میسازد و به من میدهد. من به سر میز خود بازمیگردم، و هنگام شروع نوشیدن جرعههای کوچکی از شراب ملایم آرزو میکردم که این مراسم اجتنابناپذیر حالا دوباره توسط آمدن غذای من به تعویق نیفتد. اما ثبت نام در کتاب، پر کردن پرسشنامه و نشان دادن کارت شناسائی آبی رنگ، همه زودتر از آنچه که من فکر میکردم به انجام رسیدند؛ و یک بار هنگامیکه مرد جوان کیف چرمی را گشود تا کارتهای شناسائی را خارج سازد، من داخل آن پاکتهای چرب حاوی شیرینی، یک کلاه لوله شده، چند جعبه سیگار، یک کلاه باسکی Baskenmütze و یک کیف پول کهنه مایل به قرمز را دیدم.
دختر تمام مدت سعی میکرد خونسردیش را حفظ کند؛ او بی اعتنا بطری لیموناد را تماشا میکرد، پوشش سبز کرباس و میخهای شبیه به گل سرخ را، اما سرخی از چهرهاش پاک نشده بود، و هنگامیکه عاقبت همه چیز به اتمام رسید، آن دو با عجله و بدون خداحافظی با کلیدهایشان به طرف بالا میروند. بزودی غذای من از میان دریچه به بیرون فرستاده میشود؛ زن با بشقاب آن را برایم میآورد، و هنگامیکه ما همدیگر را نگاه کردیم، آنطور که من انتظار داشتم او لبخند نزد، بلکه جدی به کناری نگاه کرد و گفت: "نوش جان."
من گفتم "متشکرم". او همانجا میایستد. من به آهستگی شروع به خوردن میکنم، نان برمیدارم، کره و پنیر. او هنوز کنار من ایستاده بود. من گفتم: "بخندید."
او واقعاً لبخند میزند، بعد آهی میکشد و میگوید: "من نمیتونم در آن چیزی تغییر دهم."
"آیا مایل به این کار هستید؟"
او به شدت میگوید "آه، بله" و کنار من بر روی صندلیای مینشیند، "من مایلم. من مایلم بعضی چیزها را عوض کنم. اما وقتی او دو اتاق درخواست میکند؛ اگر او فقط یک اتاق درخواست میکرد ..."، او مکث میکند.
من میپرسم: "چکار میکردید؟"
با عصبانیت ادای مرا درمیآورد "چکار میکردی؟ من او را بیرون میانداختم."
من خسته میگویم "چرا؟" و آخرین لقمه را در دهان میگذارم. او سکوت میکند. من فکر میکنم، چرا؟ آیا مگر جهان به عشاق تعلق ندارد؟ آیا مگر شبها به اندازه کافی ملایم نیستند، آیا درهای دیگر مگر باز نیستند، کثیفتر شاید، اما درهائی که میشود آنها را پشت سر خود بست. من به درون گیلاس خالیام نگاه میکنم و لبخند میزنم ...
زن برمیخیزد، کتاب قطورتش را همراه با یک دسته پرسشنامه میآورد و دوباره کنارم مینشیند. او در حالی که من پرسشنامه را پر میکردم زیر نظر گرفته بود. در برابر سؤال "شغل" مکث میکنم، نگاهم را بالا برده و به صورت خندانش نگاه میکنم. او آرام میپرسد: "چرا معطل میکنید. دارای شغل نیستید؟"
"نمیدانم."
"نمیدانید؟"
"من نمیدانم که آیا کارگر، مسافر، کارخانهدار، بی کار یا نمایندهام ... اما نماینده چه کسی ..." بعد تند مینویسم "نماینده" و در حالیکه کتاب را به او برمیگرداندم یک لحظه به این فکر کردم با او معامله کنم، بیست شمع برای یک گیلاس شراب یا ده شمع برای یک سیگار برگ، من نمیدانم چرا از این کار خودداری کردم، شاید فقط خسته بودم، فقط تنبل، اما روز بعد از اینکه این کار را انجام ندادم خوشحال بودم. من سیگار برگ خاموش شدهام را دوباره روشن میکنم و از جا بلندم میشوم. زن ورقهها را لای کتاب قرار داده و آن را بسته بود و خمیازه میکشید.
او میپرسد: "فردا صبح زود قهوه میل دارید؟"
"نه، متشکرم، من خیلی زود به ایستگاه قطار خواهم رفت. شب بخیر."
او میگوید: "شب بخیر"
اما در روز بعد مدت طولانیای خوابیدم. راهرو، که من آن را در شب گذرا دیده بودم ــ با فرش سرخ تیره رنگی پوشیده شده بودــ، تمام شب ساکت بود. همچنین داخل اتاق هم ساکت بود.
شرابی که به آن عادت نداشتم خستهام ساخته بود و همزمان خوشحال. پنجره باز بود، و من در آسمان آبی تیره و آرام تابستانی بام سیاه کلیسا را و در سمت راست آن بازتاب رنگین چراغهای شهر را میدیدم، سر و صدای مناطق شلوغ را میشنیدم. من برای خواندن روزنامه با سیگار برگ در دهان روی تخت دراز کشیدم، اما فوری به خواب رفتم ...
وقتی از خواب بیدار شدم ساعت از هشت گذشته و قطاری که با آن میخواستم بازگردم رفته بود، و من بخاطر بیدار نشدن متأسف بودم. خودم را شستم، تصمیم گرفتم که بگذارم سلمانی ریشم را اصلاح کند و پائین رفتم. اتاق کوچک سبز رنگ حالا روشن و دوستانه بود، خورشید از میان پردههای نازک به درون میتابید، و من با دیدن میز صبحانه با خردهای نان، ظرفهای خالی مربا و قوری قهوه شگفتزده گشتم. این احساس را داشتم که در این خانه ساکت تنها مهمان هستم. من به دختر مهربانی صورتحساب را پرداختم و رفتم.
در بیرون ابتدا دو دل بودم. سایه خنک کلیسا احاطهام کرده بود. خیابان باریک و پاکیزه بود، در سمت راست مهمانخانه یک نانوا مغازهاش را گشوده و نانها و باگتها به رنگ قهوهای روشن و زرد در ویترین میدرخشیدند، جائی که قوطیهای شیر قرار داشتند رد آبی کم رنگی از قطرات شیر به سمت درب پیش میرفت.
سمت دیگر خیابان فقط با یک دیوار بلند سیاه از بلوک ساخته شده بود؛ من از میان یک دروازه نیمه مدور چمن سبزی را دیدم و به آنجا داخل گشتم. من در باغ صومعهای ایستاده بودم. یک ساختمان قدیمی با بامی مسطح که لبه سنگی پنجرههایش به طور رقتانگیزی با آهک سفید شده بودند و در وسط چمن سبزی قرار داشت؛ تابوتی سنگی در سایه بیدهای مجنون. یک راهب به آرامی از مسیر کاشی شدهای به سمت کلیسا میرفت. هنگام عبور از کنارم با تکان سر سلام داد، من هم در جواب سرم را تکانی دادم، و وقتی او داخل کلیسا گشت بدون آنکه دلیلش را بدانم او را تعقیب کردم.
کلیسا خالی، کهنه و بی زرق و برق بود، و وقتی من طبق عادت دستم را درون آب مقدس فرو بردم و به سمت محراب زانو زدم، دیدم که شمعها در همین چند لحظه پیش باید خاموش شده باشند، دود نازک سیاه رنگی از آنها در هوای روشن بالا میرفت؛ هیچ کس آنجا دیده نمیگشت، به نظر میآمد که در این صبح دیگر مراسم عبادت اجرا نخواهد شد. فرار و ناشیانه با چشمانم بی اختیار آن قامت سیاه را که در برابر محراب زانو زده بود و بعد در یک راهرو ناپدید گشت تعقیب میکردم. من نزدیکتر گشتم و وحشتزده ایستادم: آنجا یک اتاقک اعتراف قرار داشت، دختر جوان از شب قبل بر روی نیمکتی در برابر آن زانو زده بود، صورتش در میان دست مخفی بودند، و مرد جوان در کنار نیمکت به ظاهر بی اعتنا ایستاده بود، کیف چرمی خرید در یک دست، دست دیگرش آویزان بود و به محراب نگاه میکرد ...
من حالا میشنیدم که قلبم بلندتر، شدیدتر و با هیجان غریبی شروع به زدن کرده است، همچنین احساس میکردم که مرد جوان مرا دیده است، ما در چشمان یکدیگر نگاه کردیم، او مرا شناخت و رنگش سرخ شد. هنوز دختر با چهرهای مخفی در دست آنجا زانو زده بود، هنوز هم نخ باریک و تقریباً غیر قابل رویتی از دود شمعهای خاموش گشته با لطافت به هوا میرفت. من روی نیمکتی مینشینم، کلاهم را کنار خود قرار میدهم و چمدان را روی زمین میگذارم. حالم طوری بود که انگار حالا تازه از خواب بیدار شدهام، تا حال در واقع همه چیز را فقط با چشمانم دیده بودم، اما بی تفاوت ــ کلیسا، باغ، خیابان، دختر و مرد جوان ــ همه اینها فقط صحنه نمایشی بودهاند که من بی تفاوت لمس میکردم، اما حالا در حال نگاه کردن به محراب آرزو میکردم که کاش مرد جوان هم برای اعتراف کردن به اتاقک برود. من از خودم پرسیدم که چه وقت من برای آخرین بار اعتراف کردهام، تعداد سالها را به یاد نمیآوردم، با یک محاسبه تقریبی میتوانست هفت سال شده باشد، اما هنگامی که به فکر کردن ادامه دادم متوجه چیزی خیلی بدتر گشتم: من احساس گناه نمیکردم. من حالا هرچه صادقانهتر جستجو میکردم باز هم گناهی نمییافتم که قابل اعتراف کردن باشد، و من خیلی غمگین شدم. من احساس کردم که کثیفم، پر از چیزهائی که باید شسته میشدند، اما هیچ کجا چیزی ضخیم، سنگین، تیز و شفاف که بتواند بعنوان گناه خوانده شود نیافتم. ضربان قلبم مرتب شدیدتر میگشت. شب قبل به این دو زوج حسادت نکرده بودم، اما حالا احساس میکردم آن قامت که خالصانه زانو زده و هنوز صورتش را مخفی نگاه داشته است و انتظار میکشید موجب حسادتم گشته است. مرد جوان کاملاً بی حرکت و بی تفاوت آنجا ایستاده بود.
من مانند یک سطل آب بودم که مدتها در هوا قرار داشته است؛ تمیز دیده میشود و وقتی آدم زودگذر آن را تماشا کند چیزی در آن کشف نمیکند: هیچ کس در آن سنگ، کثافت یا زبالهای نریخته است و در راهر و یا در زیر زمین خانه شایستهای قرار داشته است؛ بر روی کف بی عیب و نقصش هیچ چیز قابل کشف کردن نیست؛ همه چیز شفاف است و آرام، اما با این حال، وقتی آدم دستش را در این آب فرو میبرد، یک کثافت ظریف منزجر کننده و غیر قابل درک از میان دستها به بیرون میریزند که به نظر میآید نه قامتی دارند و نه فرمی، و تقریباً نه نهایتی. آدم فقط احساس میکند که این کثافت وجود دارد و اگر دستش را عمیقتر داخل این استخر بی عیب و نقص کند در کف آن یک لایه ضخیم از این کثافت نفرت انگیز بی قامت مییابد که برایشان نمیتوان هیچ نامی پیدا کرد.
من نمیتوانستم دعا کنم، من فقط ضربان قلبم را میشنیدم و انتظار میکشیدم که دختر وارد اتاقک اعتراف شود. عاقبت دختر دستهایش را بلند میکند، یک لحظه صورتش را بر روی آنها قرار میدهد، بلند میشود و داخل اتاقک چوبی میگردد.
مرد جوان همچنان بی حرکت و بی تفات آنجا ایستاده بود، اصلاح نکرده، رنگ پریده، هنوز هم عزمی لطیف و در عین حال محکم در چهرهاش نمایان بود. هنگامیکه دختر بازگشت، ناگهان او کیف را زمین میگذارد و داخل ااقک میگردد ...
من هنوز هم نمیتوانستم دعا کنم، هیچ صدائی با من یا در من صحبت نمیکرد، هیچ چیزی به خود حرکت نمیداد، فقط قلبم مشغول زدن بود و من نمیتوانستم بر بیصبریم مسلط شوم، بلند میشوم، چمدان را همانجا میگذارم، از راهرو عبور میکنم و در کنار یک نیمکت میایستم. زن جوان در جلوترین نیمکت در برابر مادونای سنگی قدیمیای که بر روی محراب بی زرق و برقی قرار داشت زانو زده بود. صورت مریم باکره زمخت اما خندان بود، یک قطعه از بینیاش قطع شده بود، رنگ آبی پوشش او پوسته پوسته شده بود، و ستارههای طلائی بر روی آن حالا فقط به صورت لکههائی روشن دیده میگشتند؛ عصایش شکسته بود، و از طفلی که در آغوش گرفته بود فقط پشت سر و یک قسمت از پاها قابل مشاهده بود. قطعه میانی، بدن، افتاده بود، و او این پیکره نیمه تنه را با لبخند در آغوش گرفته بود. به نظر میآمد صاحب این کلیسا دارای رتبه پائینی باشد.
من دعا میکردم "آه، چه میشد اگر میتوانستم دعا کنم!". من خودم را سخت و خشن احساس میکردم، بی فایده، کثیف، ناپشیمان، حتی یک گناه هم برای ارائه کردن نداشتم، فقط تنها چیزی که به من تعلق داشت قلبم بود که با شدت میزد و این آگاهی که کثیف هستم ...
مرد جوان هنگام عبور از کنارم آهسته به من میخورد، من وحشتزده از جا میجهم و داخل اتاقک اعتراف میگردم ...
هنگامیکه به من با کشیدن علامت صلیب اجازه رفتن داده میشود، آن دو کلیسا را ترک کرده بودند. راهب پرده بنفش رنگ اتاقک اعتراف را به کناری میزند، در کوچکی را باز میکند و به آرامی از کنارم رد میشود و دوباره زانویش را در برابر محراب ناشیانه خم میکند.
من صبر کردم تا او ناپدید گشت، بعد با سرعت از راهرو گذشتم، من هم زانویم را خم کردم، چمدانم را برداشتم و در کنار نیمکتی درب آن را باز کردم: آنجا همه شمعها قرار داشتند، بسته بندی شده توسط دستهای ظریف همسرم، باریک، زرد، ساده، و من به بالا رو به پایه سنگی سرد و ساده که مادونا بر رویش قرار داشت نگاه کردم و برای اولین بار از اینکه چرا چمدانم سنگینتر نیست متأسف گشتم. بعد اولین دسته از شمعها را باز و کبریتی روشن کردم ...
با داغ کردن ته شمعها با شعله شمعی، آنها را محکم بر روی سنگ خالی و سرد که موم را سریع محکم میساخت چسباندم. من تمام شمعها را آنجا چسباندم، تا اینکه تمام میز با شعلههای ناآرام و سو سو زن پر گشت و چمدان من خالی. من آن را همانجا گذاردم، کلاهم را برداشته، یک بار دیگر زانویم را در برابر محراب خم میکنم و میروم؛ چنین به نظر میآمد که در حال فرار کردنم ...
و حالا، هنگامی که به سمت ایستگاه قطار میرفتم تمام گناهانم به یادم افتادند، و قلبم آرامتر از همیشه بود ...
_پایان _
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۱ساعت 23:31 توسط سعید از برلین
|

عاقبت سرباز احساس کرد که حالا مست شده است. همزمان خیلی واضح به یاد آورد که برای پرداختن صورت حساب یک فنیگ هم در جیب ندارد. افکار او مانند مشاهداتش مثل یخ سرد شده بود، او همه چیز را کاملاً شفاف میدید؛ صاحب کافه، زنی چاق و نزدیک بین در تاریکی پشت بار نشسته بود و با احتیاط قلابدوزی و همزمان آهسته با مردی که سبیلی مجارستانی و صورتی به رنگ رب گوجه فرنگی داشت صحبت میکرد. زن کافهچی کمی مانند آلمانیها دیده میگشت، تا اندازهای با منظم و بی حرکت که تصورات یک سرباز از زنی مجارستانی را برآورده نمیساخت. زبانی که آن دو با هم صحبت میکردند ماننده غرغره کردن نامفهوم، هیجان انگیز، غریبه و زیبا بود. نور کم سبز رنگی از درختان فراوان و تنگ کنار هم قرار گرفته شاه بلوط در خیابان که به راهآهن منتهی میگشت میخانه را از خود پر ساخته بود: یک ابر ضخیم دوستداشتنی، که مانند آبسنتس Absinth دیده میگشت و به نوعی ارزشمند دنج و راحت بود. مرد با آن سبیل افسانهای خود بر روی یک صندلی نیمه چمباته نشسته و دستهایش را آسوده روی پیشخوان گذاشته بود.
سرباز تمام اینها را کاملاً دقیق تماشا میکرد، در حالی که میدانست نمیتواند بدون آنکه به زمین افتد تا پیشخوان پیش برود. او فکر کرد باید کمی بنشیند، بعد بلند خندید، داد زد "آهای!" و گیلاسش را به سوی صاحب کافه بلند کرد و به زبان آلمانی گفت: "خواهش میکنم". زن به آرامی از روی صندلیاش بلند میشود، به همان آرامی هم وسائل قلابدوزی را به کناری میگذارد و لبخند زنان با بطری به سمت او میآید، در حالی که مجارستانی هم رویش را برگردانده بود و مدال روی سینه سرباز را بازرسی میکرد. زن مانند اردک خود را به او نزدیک میسازد، به همان نسبت که چاق بود بزرگ هم بود، صورتی مهربان داشت و یک عینک شیشه کلفت با بندی سیاه بر بینیاش نشسته بود. به نظر میآمد که پاهایش درد میکنند؛ در حال پر کردن گیلاس یکی از پاهایش را کمی بلند میکند و با یک دست به میز تکیه میدهد؛ سپس عبارت بسیار تاریک مجارستانیای میگوید که حتماً "نوش" یا "نوش جان"، یا شاید حتی مهربانی مادرانه معمولیای که زنان سالخورده به سربازان میگویند معنی میداد ...
سرباز سیگاری روشن میکند و جرعه عمیقی از گیلاسش مینوشد. به تدریج کافه در برابر چشمانش به چرخش میافتد، زن کافهچی چاق جائی در فضای کافه کج آویزان بود و پیشخوان کهنه و زنگزده عمودی ایستاده به نظر میآمد، و مرد مجاری که کم مینوشید مانند میمونی که به او کارهای هنری آموخته باشند حرکات ژیمناستیک انجام میداد. لحظهای بعد همه چیز در آنسوی کافه کج در فضا آویزان بود، سرباز بلند میخندد و فریاد میزند "نوش!" و یک جرعه دیگر مینوشد، سپس یک جرعه دیگر، و سیگار تازهای روشن میکند.
حالا یک مجارستانی دیگر از در داخل میشود، او چاق بود و کوتاه قد و چهره حقه بازی مانند پیاز و یک سبیل بسیار کوچک بر لب بالائی داشت. او به سختی هوا را از دهان خارج میسازد، کلاهش را بر روی میزی انداخته و در برابر پیشخوان چمباته میزند. کافهچی به او آبجو میدهد ...
پچپچ آرام آن سه لذتبخش و مانند وزوز آرامی از کنار یک جهان دیگر بود. سرباز یک جرعه عمیق دیگر مینوشد، گیلاسش خالی میشود، و حالا همه چیز دوباره در محل مناسب خودش قرار داشت. سرباز تقریباً شاد بود، او دوباره گیلاسش را بلند میکند و دوباره لبخند زنان میگوید: "خواهش میکنم".
زن گیلاسش را پر میسازد.
سرباز فکر میکند "تقریبا ده گیلاس شراب نوشیدهام، و حالا میخواهم بس کنم، من چنان خوب مست هستم که تقریباً شادم." نور سبز رنگ متراکمتر میگردد، گوشه دورتر فضای میخانه از سایه مات آبی تیرهای رنگ پر شده بود. "سرباز فکر کرد این شرمآور است که اینجا عاشق و معشوقی ننشستهاند. اینجا میتوانست میخانه دوستداشتنیای برای عشاق باشد، در این تاریک روشن زیبای سبز و آبی. این ننگی برای هر زوجی در بیرون است که جائی از این جهان باید در روشنائی بنشینند یا راه بروند، در حالی که در این میخانه جا به اندازه کافی برای صحبت کردن، شراب نوشیدن و بوسیدن وجود دارد ...
سرباز فکر میکند "خدای من، حالا باید اینجا موسیقی بر پا و تمام این گوشههای سبز و آبی تیره از زوجهای عاشق پر باشد، و من، من یک آواز میخواندم. لعنت، من یک آواز میخواندم. من خیلی خوشحالم، و من برای این زوجهای عاشق آواز میخواندم، بعد دیگر اصلاً دیگر به جنگ فکر نمیکردم، حالا هنوز هم کمی به این جنگ لعنتی فکر میکنم. بعد اما دیگر اصلاً به جنگ فکر نمیکردم."
او همزمان به ساعت مچیاش که حالا ساعت هفت و نیم را نشان میداد با دقت نگاه میکرد. هنوز بیست دقیقه وقت داشت. سپس جرعه طولانی و عمیقی از شراب ترش و سرد مینوشد. تقریباً مانند این بود که انگار عینک واضحتری روی چشمانش نشاندهاند: او حالا همه چیز را نزدیکتر و شفافتر و کاملاً محکم میدید، و این به او یک مستی فوقالعاده زیبا و تقریباً کاملی میبخشید. او حالا میدید که هر دو مرد کنار پیشخوان مردمی فقیرند، کارگر یا چوپان، با شلوارهای کهنه، و اینکه چهره خستهشان با وجود سبیل وحشی و زیرکی پیازانهشان از یک بندگی وحشتناک پوشیده شده است ...
سرباز فکر میکند "لعنت، آن زمان هنگامیکه من باید میرفتم هوا سرد و خیلی وحشتناک بود، هوا کاملاً روشن و همه جا پوشیده از برف بود، ما فقط چند دقیقه وقت داشتیم، و هیچ کجا گوشهای پیدا نمیشد، یک گوشه تاریک، زیبا، گوشهای انسانی، جائی که ما بتوانیم همدیگر را ببوسیم. همه جا روشن بود، همه جا سرد بود ..."
او به سمت کافهچی فریاد میزند "خواهش میکنم!" و وقتی زن نزدیکتر میگردد او به ساعت خود نگاه میکند: او هنوز ده دقیقه وقت داشت. هنگامیکه زن میخواست در گیلاس نیمه پرش شراب بریزد، او دستش را روی آن قرار میدهد، سرش را با لبخند میجنباند، انگشت شست و اشارهاش را به هم میمالد و میگوید: "صورتحساب. چند پنگو Pengö؟"
او آرام کت و بعد پلوور زیبای خاکستری رنگ یقه اسکیاش را در میآورد و آن را کنار خود روی میز قرار میدهد. مردها در آن جلو سکوت کرده بودند و به او نگاه میکردند، به نظر میآمد که زن هم وحشت کرده است و با مراقبت کامل روی میز عدد 14 را مینویسد. سرباز دستش را روی ساعد چاق و گرم زن قرار میدهد، با دست دیگر پلوور را بالا نگاه میدارد و با لبخند میپرسد: "چقدر؟" و باز انگشت شست و اشارهاش را به هم میمالد و میافزاید "پنگو."
زن در حال تکان دادن سر خود به او نگاه میکرد، اما او شانههایش را بالا انداخت و به نشان پول نداشتن آنقدر ایما و اشاره کرد تا اینکه زن مرددانه پلوور را برداشت، آن را به سمت چپ چرخاند، و با دقت وارسیاش کرد، حتی آنرا بو هم کشید. بعد به بینیاش کمی چین انداخت، خندید و سریع با مداد یک 30 در کنار 14 نوشت. سرباز دست گرم او را رها میسازد، برایش سری تکان میدهد، گیلاسش را بلند میکند و دوباره یک جرعه دیگر مینوشد.
در حالی که زن به سمت پیشخوان میرفت و با اشتیاق با دو مرد مجارستانی صحبت میکرد، سرباز دهانش را باز کرده و شروع به آواز خواندن میکند، او "به سمت استراسبورگ بر روی عرشه کشتی" را میخواند، و ناگهان احساس کرد که برای اولین بار خوب میخواند، و همزمان احساس کرد که دوباره بیشتر مست شده است، که همه چیز دوباره آهسته در نوسان است، و در این حال نگاهی به ساعت انداخت و پی برد که سه دقیقه برای آواز خواندن و شاد بودن وقت دارد و در حالی که لبخند زنان اسکناسهائی را که زن بر روی میز گذارده بود در جیب قرار میداد شروع به خواندن آواز جدیدی میکند: "اینسبروک Innsbruck من باید تو را ترک کنم" ...
حالا در میخانه کاملاً سکوت برقرار بود، هر دو مرد با شلوارهای کهنه و چهرههای خسته خود را به سمت او چرخانده بودند، و زن هم در راه برگشت به سمت پیشخوان از رفتن باز ایستاده بود و مانند کودکی ساکت و جدی به آواز خواندن او گوش میداد.
بعد سرباز گیلاسش را تا ته مینوشد، سیگار تازهای روشن میکند و حالا احساس میکند که کمی تلو تلو میخورد. اما قبل از اینکه به طرف درب خروجی برود، اسکناسی روی پیشخوان قرار میدهد، به آن دو مرد اشاره میکند و میگوید: "خواهش میکنم"، و آن سه به او خیره نگاه میکردند، تا اینکه او وارد خیابان میشود، خیابانی با درختان شاه بلوط که به راهآهن منتهی میگشت و پر از سایههای سبز و آبی تیره رنگ بود و در آن میشد برای خداحافظی کردن همدیگر را در آغوش گرفت و بوسید ...
_ پایان _
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 3:46 توسط سعید از برلین
|

آیا آن محلههای کثیفی که آدم بیهوده از خود میپرسد چرا راهآهن در آنجا یک ایستگاه ساخته است را میشناسید؛ جائی که به نظر میرسد ابدیت بر روی چند خانه کثیف و یک کارخانه نیمه ویرانه خیره شده است. گرداگردش مزارعیست که به نازائی ابدی محکوم شدهاند؛ جائی که آدم بلافاصله احساس میکند که آنها غم انگیزند، زیرا نه درختی دیده میگردد و نه حتی یک برج کلیسا؟ مرد کلاه قرمز به سری که عاقبت دوباره اجازه حرکت به قطار داد در زیر یک تابلوی بزرگ با نامی پر رنگ ناپدید میگردد، و آدم فکر میکند که او فقط حقوق میگیرد تا دوازده ساعت در روز لحاف کسالت را بر روی خود بکشد و بخواب رود. افق خاکستری رنگ بر بالای مزرعه متروکی که دیگر کسی در آن کشت نمیکرد آویزان بود.
با این حال من تنها کسی نبودم که از قطار پیاده گشت؛ یک خانم پیر با بسته بزرگ قهوهای رنگی از کوپه کناری هم از قطار پیاده گشت، اما وقتی من ایستگاه کثیف راهآهن را ترک کردم، انگار که او توسط زمین بلعیده شده است، و من یک لحظه درمانده شدم، زیرا حالا نمیدانستم از که باید آدرس را سؤال کنم. و آن تعداد اندک خانههای آجری موجود با پنجرههای مرده و پردههای سبز مایل به زرد هم به نظر میآمدند که نمیتوانند به هیچ وجه مسکونی باشند، و اریب به این خانهها خیابانی جریان داشت و به دیواری از سیاهی منتهی میگشت که انگار در حال ریختن است. من به سمت دیوار تاریک میروم، زیرا میترسیدم درب این خانههای مرده را بزنم. بعد در گوشه خیابان میپیچم و فوری در کنار تابلوئی کثیف و به زحمت خوانا "مهمانخانه" را و با حروف سفید بر زمینه آبی رنگ "خیابان اصلی" را میخوانم. دوباره چند خانه که جبهه شیبداری تشکیل داده بودند، گچکاری خرد شده، و در روبرو، دراز و بدون پنجره، دیوار تیره کارخانهای مانند حصاری در قلمرو ویرانی قرار داشت. به تقاضای احساس به سمت چپ پیچیدم، اما آنجا ناگهان محل به پایان رسید؛ دیوار هنوز تقریباً ده متر ادامه داشت، سپس مزرعهای مسطح به رنگ خاکستریسیاه با نور خفیف سبز رنگی آغاز میگشت که به سختی قابل رویت بود و جائی در افق با بلندای خاکستری رنگ آسمان به هم میپیوستند، و من این احساس وحشتناک را داشتم که در آخر جهان جلوی پرتگاه بی انتهائی ایستادهام، که انگار محکوم شدهام به درون این پرتگاه فوقالعاده جذاب و ساکت خیزاب ناامیدی محض کشیده شوم.
در سمت چپ یک خانه کوچک بی روح قرار داشت، مانند آن خانههائی که کارگران بعد از تعطیل شدن از کار برای خود میسازند؛ متزلزل، تقریباً تلو تلو خوران به آن سمت حرکت کردم. پس از عبور از دروازه فقیرانه و رقتانگیزی که توسط بوته نسترن بی گلی پوشیده شده بود، شماره خانه را میبینم و مطمئن میگردم که درست آمدهام.
سقف بام خانه کم ارتفاع و نمای جلویش که دستم به آن میرسید با ورق فلزی زنگ زدهای پوشیده شده بود. سکوت غیر قابل وصفی بر قرار بود، همان ساعتی بود که شفق پیش از آنکه خاکستری و اجتناب ناپذیر بر روی لبه دوردست روان شود برای نفس تازه کردن استراحت میکرد. من لحظهای در مقابل در خانه توقف میکنم، و من آرزو میکردم که کاش میمردم، آن زمان میمردم ... بجای اینکه حالا برای داخل شدن به این خانه اینجا ایستاده باشم. بعد وقتی میخواستم دستم را برای در زدن بلند کنم، از درون خانه خنده بغبغو مانند زنانهای میشنوم؛ از آن خندههای مرموزی که درک ناشدنیست و ما را بر حسب موقعیت روحی یا آرام میسازند و یا قلبمان را به زنجیر میکشند. در هر حال فقط زنی که تنها نیست میتواند اینچنین بخندد. و بعد دوباره صبر میکنم، و دوباره میل سوزاننده و پاره کننده در من اوج میگیرد که خودم را در ابدیت خاکستری رنگ شفق در حال غروب که حالا بر بالای مزرعه پهناور آویزان بود و مرا به خود میخواند پرتاب کنم ... و با آخرین نیروی باقیمانده در خود با خشونت به در میکوبم.
ابتدا سکوت بود، سپس زمزمه و صدای قدمها، قدمهای آهسته دمپائی، و سپس در باز میگردد، و من یک خانم بور و گلگون را میبینم که به نظرم مانند آن نورهای غیر قابل توصیفی آمد که نقاشیهای تیره رامبرانت Rembrandt را تا آخرین گوشه روشن میسازند. در برابرم مانند نور قرمزطلائی رنگی در این ابدیت خاکستری و سیاه روشنائی میداد. او با یک فریاد آهسته خود را عقب میکشد و با دستهای لرزان در را نگاه میدارد، اما هنگامیکه من کلاه نظامیام را از سر برمیدارم و با صدای گرفتهای میگویم: "عصر بخیر"، تشنج ترس از این چهره بی فرم عجیب محو میشود و او لبخند نگرانی میزند و میگوید "بله." در پس زمینه، در تاریکروشن راهرو شکل مبهم مردی عضلانی ظاهر میگردد. من آهسته میگویم: "من با خانم برینک Brink کار داشتم". دوباره با صدای بی آهنگ میگوید "بله" و درب را عصبی باز میکند. شکل مردانه در تاریکی گم میشود. من داخل اتاق تنگی میشوم که با مبلهای فقیرانهای پر شده بود و در آن بوی غذای بد و سیگار خیلی خوبی نشسته بود. دست سفید زن بی صدا به سمت کلید برق میرود، و حالا او در زیر نور رنگ پریده به نظر میآمد، تقریباً مانند جنازهای بی رنگ، فقط موی سرخ روشنش زنده و گرم بود. هنوز با دستهای لرزان لباس قرمز تیرهاش را روی سینههای سنگین خود با تشنج نگاه داشته بود، با وجودی که دگمههای پیراهنش بسته بودند ــ تقریباً طوری میترسید که آدم فکر میکرد من قصد دارم او را با خنجر بکشم. نگاه چشمان آبی خیس او وحشتزده و مضطرب بود، انگار که در برابر دادگاه ایستاده و به قضاوت وحشتناکی محکوم شده است. حتی پوسترهای ارزان روی دیوارها، این عکسهای شیرین هم مانند محکومین آویزان گشته بودند.
من فشرده گفتم "نترسید"، و در این لحظه میدانستم که بدترین شروعی بود که میتوانستم انتخاب کنم، اما قبل از آنکه بتوانم ادامه دهم او بطرز عجیبی آرام گفت: "من همه چیز را میدانم، او مرده است ... مرده." من توانستم فقط سرم را تکان دهم. بعد دستم را داخل جیبم کردم تا آخرین وسائل باقیمانده را به او بدهم، اما در راهرو صدای خشنی فریاد زد "گیتا!". او به من ناامیدانه نگاه کرد، سپس در را گشود و جیغ کشید: "پنج دقیقه صبر کن ــ لعنتی ــ"، و دوباره در را با سر و صدا میبندد، و من فکر کردم میتوانم تصور کنم که چگونه مرد خود را بزدلانه به پشت اجاق کشاند. چشمان زن لجوجانه دیده میگشت و تقریباً پیروزمندانه به من نگاه میکرد.
من حلقه ازدواج، ساعت و دفترچه نظامی با عکسهای فرسوده را آرام بر روی رومیزی مخمل سبز رنگ قرار دادم. در این لحظه او ناگهان وحشی و وحشتناک مانند یک حیوان زاز زار گریست. خطوط صورتش به طور کامل محو شده بودند، مانند حلزون نرم و بی فرم، و قطرات روشن و کوچک اشگ از میان انگشتان کوتاه و گوشتیاش به بیرون میغلطیدند. او روی مبل مینشیند و در حالی که دست راستش را روی میز تکیه داده بود با دست چپ با وسائل فقیرانه بازی میکرد. بنطر میآمد که خاطره او را با هزار شمشیر پاره میسازد. و من در این لحظه میدانستم که این جنگ تا زمانی که جای زخم وارده خونریزی میکند هرگز به پایان نخواهد رسید.
من همه چیز را، انزجار، ترس و پریشانی را از خودم مانند بار مسخرهای بیرون ریختم و دستم را بر روی شانه پرش که تکان تکان میخورد گذاردم، و وقتی او صورت شگفتزدهاش را به طرفم برگرداند، برای اولین بار در چهرهاش شباهت با آن عکس دختر زیبا و دوستداشتنی را که آن زمان باید صدها بار میدیدم مشاهده کردم ...
"کجا بود ــ بفرمائید بشینید ــ، در جنوب؟" من احساس کردم که او میخواهد دوباره شروع به گریه کند.
"نه ... در غرب، در اسارت ... ما بیش از صد هزار نفر بودیم ..."
"و کی؟" نگاهش کنجکاو بود، هوشیار و بی اندازه زنده، و تمام صورتش محکم و جوان ــ انگار که زندگیاش بسته به پاسخ من است.
من آهسته گفتم: "در جولای 1945"
بنظر میرسید که یک لحظه فکر کرده باشد، و بعد لبخند زد ــ کاملاً پاک و بی گناه، و من حدس زدم که چرا او میخندد.
اما من ناگهان چنین احساس کردم که انگار خانه میخواهد بر سرم ویران شود، من بلند میشوم. او بدون آنکه حرفی بزند در را برایم باز میکند و قصد نگاه داشتن آن را داشت تا من اول خارج شوم، اما من سرسختانه منتظر ماندم تا اینکه او قبل از من بیرون رفت؛ و هنگامیکه او به من دست کوچک و تا اندازهای چاقش را داد، با گریه تلخی گفت: "من این را میدانستم، این را میدانستم، هنگامیکه در آن زمان ــ تقریباً سه سال از آن میگذرد ــ او را به ایستگاه راهآهن همراهی کردم"، و بعد کاملاً آهسته ادامه میدهد: "مرا حقیر نشمرید."
من در مقابل این حرف تا درون قلبم وحشت کردم ــ خدای من، مگر من مانند یک قاضی دیده میگشتم؟ و قبل از اینکه او بتواند جلوگیری کند، من این دست کوچک و نرم را بوسیدم، و این اولین بار بود که من در زندگی دست یک زن را میبوسیدم.
بیرون هوا تاریک شده بود، و من مانند از ترس افسون شدهای یک لحظه در جلوی در بسته انتظار کشیدم. در این وقت صدای گریه او را میشنوم، بلند و وحشیانه، او به در خانه تکیه داده و فقط توسط چوبی ضخیم از من جدا گشته بود، و در این لحظه واقعاً آرزو کردم که کاش خانه بر روی سرش ویران گردد و او را در زیر خود مدفون سازد.
سپس به آرامی و کورمال و بی نهایت محتاط ــ زیرا من میترسیدم هر لحظه در یک پرتگاه فرو روم، به ایستگاه قطار بازگشتم. نورهای ضعیفی در خانههای مرده روشن بود، و تمام منطقه بسیار بزرگتر بنطر میآمد. حتی در پشت دیوار سیاه لامپهای کوچکی میدیدم که بنظر میآمد مزارع بی نهایت بزرگی را روشن میسازند. شفق متراکم و سنگین شده بود، مهآلود و غیر قابل نفوذ.
در اتاق کوچک انتظار بجز من دو زوج سالخورده، لرزان و مچاله در گوشهای ایستاده بودند. من مدت درازی انتظار میکشیدم، دستهایم داخل جیبها کرده و کلاه را تا گوش پائین کشیده بودم، زیرا سوز سردی از ریلها داخل میگشت، و شب مانند وزنه سنگینی عمیقتر پائین میآمد.
مرد در پشت سرم زمزمه میکند "کاش فقط مقدار بیشتری نان و کمی تنباکو داشتم". و من مدام خود را به جلو خم میکردم تا در دوردست میان چراغهای کم نور به ریلهای تنگ و موازی نگاهی بیندازم. اما بعد ناگهان در باز میشود و مرد کلاه قرمز به سر، با چهره آماده به خدمت، طوری فریاد میکشد که باید در سالن انتظار یک ایستگاه بزرگ راهآهن فریاد کشید: "قطار مسافری بطرف کلن Köln بیست و نه دقیقه تأخیر دارد!"
حالم طوری شده بود که انگار برای تمام عمر به اسارت گرفته شدهام.
_ پایان _
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 14:5 توسط سعید از برلین
|

او فرق سر زن را، آن خیابان سفید و باریک را در زیر خود میدید، پستانهایش را روی پوست خود و نفس گرم او را بر روی صورتش احساس میکرد، و چشمانش بی نهایت دور به خیابان باریک سفید فرق زن میافتاد. فانوسقهای که به وضوح نوشته برجسته "خدا با ما" قابل مشاهد بود جائی بر روی فرش در کنار کت نظامی یقه گرد کثیفش قرار داشت، و جائی دیگر یک ساعت تیک تاک میکرد.
پنجره باز بود، و او در بیرون بر روی یک بالکن جرنگ جرنگ جامهای شراب را میشنید، میشنید که مردها آهسته و زنها نخودی میخندیدند، آسمان رنگ آبی نرمی داشت، شب تابستانی باشکوهی بود.
او ضربان قلب زن را کاملاً نزدیک سینه خود میشنید، و نگاهش مدام به خیابان باریک سفید فرق سر زن میافتاد.
هوا تاریک بود، اما آسمان هنوز روشنی لطیفی داشت، و او میدانست که به زن کاملاً نزدیک است، نزدیکتر از آنچه که هرگز میتوانست باشد، و در عین حال بی نهایت دور. آنها با یکدیگر کلمهای حرف نمیزدند. او احساس میکرد که تیک تاک ساعت او را دور میساخت، تیک تاک ساعت قویتر از ضربان قلب درون سینهاش بود و او نمیدانست که آیا این ضربان قلب اوست یا ضربان قلب زن. همه اینها یعنی: تعطیلی تا بیدار گشتن. یعنی: دوباره نزد زنی بخواب، اما در نزدش شایسته بخواب. او حتی یک بطر شراب هم دریافت کرده بود.
او بطری را کاملاً واضح میدید، بطری بر روی گنجه قرار داشت و فقط نوار باریک روشنی از نور بود. آن نوار نور در تاریکی بطری بود. بطری خالی. بر روی فرش، آنجائی که کت نظامی، شلوار و فانوسقه قرار داشتند، باید چوب پنبه بطری هم قرار داشته باشد.
زن در آغوش او قرار داشت، او دست خود را دور کمر زن انداخته بود و با دست دیگر آزادش سیگار میکشید؛ آنها کلمهای با همدیگر صحبت نمیکردند. تمام جلسات دیدارشان در سکوت برگزار میگشت. او همیشه فکر میکرد که آدم میتواند گاهی با یک زنی حرف بزند، اما این زن صحبت نمیکرد.
آسمان در بیرون تاریکتر شده بود، خنده ضعیف ساکنین نقاهتسرا بر روی بالکن محو و نخودی خندیدن زنها به خمیازه تبدیل میشود، و او دیرتر صدای گارسون را میشنود که گیلاسهای شراب را وقتی چهار یا پنج تائی برای بردن در یک دست نگاه میداشت آنها را به جرنگ جرنگ میانداخت. بعد بطریهای برده شدند، اما صدای آنها پُرتر بود، و در آخر صندلیها بر روی هم قرار داده شدند، میزها به کناری کشیده گشتند، و او میشنید که زنی مدتی طولانی و با دقت جاروب میکند: به نظر میآمد که تمام شب از این جاروب کشیدن تشکیل شده است. و زن این کار را با آرامی، خیلی منظم و نرم انجام میداد. او صدای جاروب کردن و صدای گام برداشتن زن را از یک سر بالکن به آن سر دیگر میشنید، سپس یک صدای خسته رو به سوی در پرسید: "هنوز تموم نشده؟" و زن هم با خستگی جواب داد: "چرا ــ فوراً."
بعد از لحظه کوتاهی در بیرون کاملاً ساکت بود، رنگ آسمان به آبی تیره تبدیل شده بود. از راه خیلی دور موسیقی آرامی از پشت پردههای کلفت یک کلوپ شبانه بیرون میزد. بدینسان آنها در کنار یکدیگر دراز کشیده بودند، تا اینکه بطری شراب سرخ آهسته از تاریکی بیرون میزند، یک نوار نور که مرتب پهنتر و روشنتر میگشت خود را به یک گردی سبز تیره رنگ و خالی پلاستیکی تکامل میبخشد، بعد کت نظامی بر روی زمین با یقه گرد کثیف و فانوسقه با نوشته برجسته: "خدا با ما!" قابل دیدن میگردد.
_ پایان _
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ساعت 12:16 توسط سعید از برلین
|

من دقیقاً همانطور که به من گفته شده بود عمل کردم: بدون در زدن، در را گشودم و داخل گشتم. اما بعد وقتی ناگهان زن چاق و بزرگی که صورتش چیزی عجیب را نشان میداد روبرویم ایستاده دیدم ترسیدم: چهرهاش سالم بود، کاملاً سالم، آرام و مطمئن.
طرز نگاهش سرد بود: در کنار میز ایستاده و سبزی پاک میکرد. در کنارش یک بشقاب از باقیماندههای یک خاگینه قرار داشت که گربه فربه و بزرگی آن را میبوئید. اتاق تنگ و سقفش کوتاه و هوا بد و چرب بود. تلخی تیز و خفه کنندهای بر گلویم نشسته بود و نگاه خجالتزدهام ناآرام در میان خاگینه، گربه و چهره سالم زن به این سو و آن سو میدوید.
زن بدون آنکه به بالا نگاه کند میپرسد: "چه میخواهید؟"
من با دستان لرزان در ساکم را باز کردم، در این ضمن سرم با درگاه کوتاه در برخورد میکند و عاقبت شیءام را آشکار ساختم: یک پیراهن.
من آهسته گفتم: "یک پیراهن. من فکر کردم ... شاید ... یک پیراهن."
"شوهرم برای ده سال پیرهن دارد!" اما بعد نگاهش را اتفاقی بالا آورد، چشمانش به پیراهن سبز، نرم و خش خش کن دوخته شد، و هنگامیکه من جرقه حرص رام نشدنی را در چشمانش دیدم فکر کردم که برنده شدهام. زن بدون پاک کردن انگشتانش پیراهن را میقاپد، شانه پیراهن را میگیرد و پیراهن خود را رو به پائین میلغزاند، آن را میچرخاند، تمام محلهای دوخت را تماشا میکند، سپس غر نامفهومی میزند. من بی صبرانه و متوحش به او که دوباره مشغول پاک کردن کلم گشت، به سمت اجاق رفت و سرپوش یک دیگ جوشان را برداشت نگاه میکردم. بوی گرم و خوب چربی خود را در اتاق گستراند. در این بین مدتها میگذشت که گربه خاگینه را بدون آنکه آن را تازه و خوب تشخیص دهد میبوئید. او با جهشی تنبلانه و ظریف روی صندلی پرید، از روی صندلی به سمت کف اتاق و بعد از میان پاهایم خود را لغزاند.
دیگ میجوشید، و من تصور کردم جز جز و جهش قطعات چربی را از داخل دیگ و از زیر سرپوش میشنوم، زیرا در این بین یک خاطره خیلی قدیمی به من میگفت که در این دیگ چربیست. زن همچنان مشغول شستن کلم بود. جائی گاوی آهسته فریاد کشید، یک گاری پر صدا در حرکت بود، و من هنوز همچنان آنجا در کنار در ایستاده بودم، در حالیکه پیراهنم بر روی لبه صندلی کثیفی تکان میخورد، پیراهن دوستداشنی، نرم و سبز ابریشمیام که برای نرمی آن من هفت سال حسرت کشیده بودم ...
در حالیکه سکوت مرا بی اندازه و به نوعی وحشتناک تحت فشار قرار داده بود احساس میکردم که انگار بر روی آهن گداختهای ایستادهام. خاگینه در این بین توسط ابر سیاهی از مگس پوشیده شده بود: گرسنگی و انزجاری وحشتناک خود را به تلخی گزندهای که گلویم را میفشرد مبدل ساختند: من شروع به عرق ریختن کردم.
عاقبت دستم را مرددانه به سمت پیراهن بردم و با صدای گرفتهتر از قبل گفتم: "خانم. خانم ... نمیخواهید؟"
حالا او سرد و بدون آنکه به بالا نگاه کند میپرسد: "در عوض چه میخواهید؟". انگشتان چابک و ماهرانهاش تمیز کردن کلم را به پایان رسانده بودند، او برگها را در آبکشی قرار میدهد، آب بر رویشان میریزد، آنها را در زیر آب با هم مخلوط میسازد، بعد دوباره سرپوش آن دیگ را که چربی در آن میجوشید برمیدارد. برگها را داخل دیگ میریزد، صدای فیس کردن خوشمزهای دوباره یک خاطره به یادم میاندازد. یک خاطره از زمانی که شاید به هزار سال پیش مربوط میگشت، و من اما هنوز بیست و هشت سال عمر داشتم ...
زن حالا بی صبرانه میپرسد: "خب، در عوض چه میخواهید؟"
اما من تاجر نیستم، نه، با وجود آنکه همه بازارهای سیاه بین کاپ گریس نس Kap Gris Nez و کراسنودار Krasnodar را دیدهام.
من با لکنت میگویم: "چربی ... نان ... شاید آرد، فکر میکنم ..."
حالا زن برای اولین بار چشمان آبی سردش را بلند میکند و مرا به سردی مینگرد، و در این لحظه میدانستم که باختهام ... هرگز، هرگز دیگر در زندگی نخواهم دانست که چربی چه طعمی دارد، چربی برای همیشه موج دردناک خاطره رایحهای برایم باقی خواهد ماند ...
همه چیز برایم بی تفاوت بود، نگاهش به من اصابت کرده بود، سوراخم کرده و من حالا از آن خالی میگشتم ...
او خندید. "پیراهن"، و تمسخر آمیز فریاد کشید: "من پیراهن را با چند کوپون نان عوض میکنم."
من پیراهن را از روی صندلی میقاپم، به دور گردن زن میپیچم و او را مانند گربه از کاه پر شدهای به میخ زیر صلیب بزرگ عیسی که سیاه و تهدید کننده به دیوار زرد رنگ بالای سرش میخ شده بود آویزان میکنم ...
اما من این کار را فقط در فکر خود انجام دادم. در حقیقت پیراهنم را برداشتم، مچالهاش کردم و دوباره داخل ساک فرو بردم، سپس به سمت در برگشتم.
گربه در راهرو در کنار کاسه شیر چمباته زده بود و حریصانه شیر را میلیسید، و وقتی من از کنارش گذشتم سرش را بلند کرد و تکان داد، انگار میخواست چاپلوسی کند و دلداریم دهد، و در چشمان مستور سبز رنگش چیزی انسانی وجود داشت، چیزی انسانی و توصیف ناگشتنی ... اما چون به من گفته شده بود که باید صبور هم باشم، خودم را موظف میدانستم که یک بار دیگر امتحان کنم. برای فرار از شوق مظلوم آسمان به جائی در زیر درختان زمین گیر سیب رفتم، از روی گودالهای آب و کود و میان مرغها گذشتم و به سمت خانه دهقانی بزرگتری که در زیر سایه با وقار درخت زیزفون کهنسالی قرار داشت رسیدم. نگاهم را تلخی تیره ساخته بود، زیرا ابتدا در آخرین لحظه متوجه پسر کشاورز قویای شدم که بر روی نیمکتی در جلوی خانه نشسته و در حال تماشای غذا خوردن دو اسب بود و برایشان کلمات نوازشگرانه میگفت. وقتی او نگاهش به من افتاد با خنده به درون پنجره بازی از خانه فریاد زد: "ماما. شماره هجده میآید." سپس با خوشحالی بر رانهایش کوبید و شروع به پر کردن پیپش کرد؛ از داخل خانه بغبغوی چربی جواب خنده او را میدهد، و صورت درخشنده، بیش از حد سرخ یک زن برای یک ثانیه در چهار چوب پنجره مانند خاگینهای که از آن روغن میچکید ظاهر میگردد. من بلافاصله برمیگردم و از میان گودالها، مرغها و غازهای پچپچ کن میدوم، من ساک را متشنج زیر بغل چسبانده و مانند دیوانهای میدویدم. ابتدا وقتی دوباره به خیابان دهکده رسیدم، قدمهایم را آهستهتر کردم و کوهی را که نیم ساعت پیش بالا رفته بودم دوباره پائین آمدم.
وقتی من در زیر خود مار خاکستری و دوستدانه جاده را که از درختان لطیفی احاطه شده بود دوباره دیدم نفس راحتی کشیدم. ضربان نبضهایم آرامتر شدند، و هنگامیکه در آن پائین کنار چهار راه نشستم، جائیکه جاده سنگی و خراب روستائی به آزادی بزرگراه میرسید تلخیام کمتر گشت.
من در حال ذوب شدن بودم و از من عرق میچکید.
ناگهان لبخندی زدم، پیپم را روشن کردم، پیراهن کهنه، چسبنده و کثیف را از تن کندم و درون ابریشم خنک و نرم لغزیدم؛ پیراهن نرم از تن و از میان وجودم به پائین جاری و تمام تلخی ذوب و مانند هیچ از من خارج گشت، و هنگامیکه دوباره بر روی مزارع به سمت ایستگاه راهآهن گام برمیداشتم، از عمیقترین نقطه درونیم برای دیدن چهره بیچاره و رها شده شهر و شکلک تحریف گشتهام که اغلب نیاز انسانیت را دیده است شوقی برخاست.
_ پایان _
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ساعت 3:55 توسط سعید از برلین
|

خانم بدون پائین تنه ثابت کرد که یکی از جذابترین زنانی است که من تا حال دیدهام، او یک کلاه حصیری فریبنده لبه بلند بر سر داشت، زیرا که بعنوان یک خانم خانهدار آگاه در سمت آفتابی بالکن کوچک نشسته بود که در کنار ماشین مسکونی قرار داده شده بود. سه فرزند او در زیر بالکن یک بازی اصیل میکردند که آن را "نئاندرتال" مینامیدند. دو کودک جوانتر، پسر و دختر، باید نقش نئاندرتال را بازی میکردند و فرزند بزرگتر، هشت ساله، پسر مو بوری که نقش "سوزان خیکی" محقق مدرنی را بازی میکرد که نئاندرتالها را پیدا میکند. او میخواست با تمام قدرت به برادر و خواهر کوچکترش آروارهها را آویزان کند و آنها را به موزه خود ببرد.
خانم بدون پائین تنه چند بار با کف چوبیاش به بالکن میکوبد، زیرا فریاد وحشیانهای تهدید به خفه ساختن صحبت ما که آغاز شده بود میکرد.
کله پسر بزرگ از بالای نرده کم ارتفاع که توسط گلهای سرخ رنگ شمعدانی تزئین شده بود ظاهر میگردد و عبوس میپرسد: "بله؟"
مادرش میگوید "اذیت نکن" و در حالیکه در چشمان ملایم و خاکستری رنگش یک مزاح را سرکوب میساخت ادامه میدهد "پناهگاه یا آسیب کامل بازی کنید."
پسر با ترشروئی چیزی زمزمه میکند که شبیه به "چرند" شنیده شد، بعد ناپدید گشت و از آن زیر فریاد زد: "آتش، تمام خانه در حال سوختن است." متأسفانه من نتوانستم دنباله بازی "آسیب کامل" را تعقیب کنم، زیرا خانم بدون پائین تنه حالا مرا ثابت و تیزتر نگاه میکرد؛ در سایه کلاه لبه بلند که خورشید از میانش گرم و سرخ میدرخشید خیلی جوانتر از آن دیده میگشت که بتواند مادر سه کودک باشد و روزانه وظیفه سخت خانم بدون پائین تنه را پنج بار نمایش دهد.
او میگوید: "شما چه ..."
من میگویم: "هیچ چیز. مطلقاً هیچ چیز. شما به من بعنوان نماینده یک هیچ نگاه کنید ..."
او به آرامی ادامه میدهد: "شما احتمالاً قاچاقچی بودهاید."
من میگویم: "البته."
او شانههایش را بالا میاندازد "کار زیادی وجود ندارد. در هر حال باید در جائیکه ما بتوانیم شما را لازم داشته باشیم کار کنید، کار، میفهمید؟"
من جواب میدهم: "بانوی من، شاید شما زندگی یک قاچاقچی را بیش از حد گلگون تصور کنید. من، من به اصطلاح در جبهه بودم."
"چی؟" او دوباره با انتهای چوبیاش به کف بالکن میکوبد، زیرا کودکان حالا جیغ بلند و تقریباً طولانی میکشیدند. دوبار کله پسر از بالای نرده ظاهر میشود و کوتاه میپرسد: "چیه؟"
"حالا پناهنده بازی کنید. حالا باید از شهر در حال سوختن فرار کنید، میفهمی؟"
کله پسر دوباره ناپدید میشود، و زن از من میپرسد: "چی؟"
اوه، او سر نخ را ابداً گم نکرده بود.
من میگویم: "خط حمله. من در خط حمله بودم. آیا فکر میکنید کار آسانی بود؟"
"در گوشه خیابان؟"
"میتوان گفت در ایستگاه راهآهن، میدانید؟"
"بسیار خوب. و حالا؟"
"من مایلم یک کاری داشته باشم. من تنبل نیستم، قطعاً تنبل نیستم، بانوی من."
او میگوید "میبخشید" و چهره ظریفش را از من برمیگرداند و رو به داخل ماشین فریاد میزند: "کارلینو Carlino، آیا آب هنوز به جوش نیامده؟"
صدای بی تفاوتی میگوید: "صبر کن. من در حال ریختنم."
"تو هم مینوشی؟"
"نه."
"پس لطفاً دو فنجان بیار. شما که یک فنجان چای مینوشید؟"
من سرم را تکان میدهم: "و من هم شما را به یک سیگار دعوت میکنم."
در زیر بالکن داد و فریاد چنان بلند شده بود که ما دیگر نمیتوانستیم کلمهای بشنویم. خانم بدون پائین تنه خود را بر روی جعبه شمعدانی خم میکند و فریاد میکشد: "حالا باید فرار کنید، سریع، سریع ... روسها به روستا رسیدهاند ..."
در حال جابجا کردن خود میگوید: "شوهر من در خانه نیست، اما من در مورد امور پرسنل ..."
صحبت ما توسط کارلینو، یک پسر باریک، ساکت و تیره رنگ که با توری بر روی سر فنجانها و قهوه را آورده بود قطع میشود. او به من بطرز مشکوکی نگاه میکرد.
زن از او که در حال برگشتن بود میپرسد: "چرا نمینوشی؟"
پسر زمزمه میکند "میل ندارم" و در ماشین ناپدید میگردد.
"من میتونم در مورد امور پرسنل تقریباً مستقلاً تصمیم بگیرم، البته شما هم باید بتوانید کاری انجام دهید. هیچ چیز هیچ چیز است."
من متواضعانه میگویم: "بانوی من، شاید بتوانم چرخها را روغن بزنم یا چادرها را باز کنم، تراکتور برانم یا به مردی نیرومند بعنوان فرد کتک خور خدمت کنم ..."
او گفت: "تراکتور نداریم، و چرخها را روغن کاری کردن هنر کوچکیست."
من میگویم: "یا ترمز کن. ترمز کن تابها ..."
او مغرورانه ابروهایش را بالا میبرد، و برای اولین بار با نگاه کمی تحقیر آمیز نگاه میکند و سرد میگوید: "ترمز کن. این یک یک علم است، من حدس میزنم که شما گردن همه مردم را خواهید شکاند. کارلینو یک ترمز کن است."
"یا ..."، میخواستم مرددانه پیشنهاد دیگری دهم، اما یک دختر کوچک مو سیاه با زخمی بر روی پیشانی با حرارت از آن پلههای کوتاه بالا آمد. او خود را به دامان مادر انداخت و با خشم گریست: "من باید بمیرم ..."
خانم بی پائین تنه وحشتزده پرسید: "چی؟"
"من باید کودک پناهندهای باشم که یخ میزنه، و فردی Fredi میگه کفشامو و همه چیز منو حراج میکنه ..."
مادر میگوید: "آره درسته. وقتی شما پناهنده بازی میکنید."
کودک میگوید: "اما من. من باید همیشه بمیرم. همیشه این منم که باید بمیره. وقتی ما بمب بازی، جنگ یا رقص روی طناب میکنیم، همیشه باید من بمیرم."
"به فردی بگو که او باید بمیره، من گفته بودم که حالا نوبت مردن اونه." دختر فرار میکند.
خانم بدون پائین تنه از من میپرسد: "یا؟". اوه، او سرنخ را به این راحتی گم نمیکند.
"یا میخ کج شده راست کنم، سیب زمینی پوست بکنم، سوپ تقسیم کنم، من چه میدانم" و مرددانه ادامه میدهم: "فرصتی به من بدهید ..."
او سیگارش را خاموش میکند، برای هر دوی ما دوباره قهوه میریزد و به من نگاه میکند، مدتی طولانی و با لبخند، بعد او میگوید: "من به شما فرصتی میدهم. شما حساب کردن بلدید، درسته، میتوان گفت که این کار به شغل شما مربوط میگشته و" ــ او کمی تردید میکند ــ "من کار صندوق را به شما میدهم."
من نمیتوانستم چیزی بگویم، من واقعاً لال شده بودم، من فقط از جا بلند شدم و دست کوچکش را بوسیدم. بعد ما سکوت کردیم، آنجا خیلی ساکت بود، و هیچ چیز بجز آواز لطیفی که کارلینو در داخل ماشین میخواند شنیده نمیشد، و من از آن آواز میتوانستم چنین برداشت کنم که او مشغول اصلاح کردن صورت خود میباشد.
_ پایان _
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 12:8 توسط سعید از برلین
|
نام او بر روی صلیب تازه خرد گشته دیگر قابل خواندن نبود؛ درب مقوائی تابوت شکسته شده بود، و جائیکه تا چند هفته قبل هنوز یک تپه بود حالا برکهای بود که در آن گلهای کثیف و پوسیده، پاپیونهای کج و معوج مخلوط با سوزنهای کاج و شاخههای لخت توده وحشتناکی را تشکیل میدادند. باقیمانده شمعها را باید دزدیده باشند ...
من آهسته گفتم "بلند شو، بلند شو دیگه" و اشگهایم خود را با قطرات باران مخلوط ساختند، با بارانی که زمزمه کنان و یکنواخت هفتهها میبارید.
سپس چشمانم را بستم: من میترسیدم که خواهشم برآورده گردد. من از پشت پلکهای بسته بطور شفاف در مقوائی تا شده تابوت را میدیدم که حالا باید بر روی سینهاش قرار داشته باشد، فشرده گشته از توده خیس خاکی که سرد و حریص از کنار او به داخل تابوت هجوم میبرد.
من خود را خم کردم تا دکوراسیون کثیف را از گل چسبنده پاک سازم، ناگهان در این لحظه احساس کردم که در پشت من سایهای بطور ناگهانی و خیلی سریع از زمین برخاست، همانطور که از آتش سرپوشیدهای گاهی شعلهای رو به هوا اوج میگیرد.
من با عجله صلیبی بر سینه کشیدم، گلها را انداختم و به سمت در ورودی دویدم. از مسیرهای باریکِ احاطه شده از بوتههای انبوه شفق ضخیمی خارج میگشت، و وقتی من به جاده اصلی رسیدم صدای زنگی را شنیدم که به بازدیدکنندگان ترک کردن گورستان را یادآوری میکرد. اما از هیچ کجا صدای پا نشنیدم و هیچ کجا کسی را ندیدم، فقط در پشت سر خود آن بی کالبد را، آن سایه واقعی را که در تعقیبم بود احساس میکردم ...
من به قدمهایم شتاب بخشیدم، دروازه زنگ زده و پر صدا را پشت سر خود بستم، از میدانی که تراموای واژگون شدهای شکم متورم گشتهاش را رو به سمت باران نگاه داشته بود و باران بر روی آن ضرب میزد عبور کردم ...
از نفوذ باران به داخل کفشم مدتی میگذشت، اما من نه سرما را حس میکردم و نه رطوبت را، یک تب وحشی خون مرا تا دورترین رأس اعضای بدنم تعقیب میکرد، و من در میان وحشتی که از پشت به من میوزید آن هوس عجیب و غریب بیماری و اندوه را احساس میکردم ...
از میان کلبههای فقیرانهای که از دودکششان دود ضعیفی برمیخاست، و از نردههای ماجراجویانه به هم وصل شدهای که کشتزار سیاه را احاطه کرده بودند و از کنار میلههای پوسیده تلگرافی که در شفق در نوسان به نظر میآمدند گذشتم، مسیر من از طریق محلههای به ظاهر بی پایان ناامیدی حومه شهر میگذشت؛ در حالیکه بی دقت در چالههای آب پا میگذاشتم، هر لحظه پر شتابتر به شبح دور شهر ویران گشتهای که در ابرهای کثیف و تاریک روشن افق مانند لابیرنتی از اندوه افتاده بود قدم برمیداشتم.
ویرانههای بزرگ سیاهی در سمت راست و چپ ظاهر میگردند، سر و صدای شرجی عجیبی از پنجره کم نوری به سمتم هجوم میآورد: دوباره مزرعهای از خاک سیاه، دوباره خانهها، ویلاهای مخروبه ــ و وحشت به همراه بیماری مدام خود را عمیقتر در من فرو میساخت، زیرا من چیزی هیولاوار احساس میکردم: در پشت سرم تاریک میشود، در حالیکه در جلوی چشمانم شفق خود را به شیوه معمول متراکم میساخت، در پشت سرم شب میشود؛ من شب را پشت سر خود میکشیدم، من آن را بر لبه دور افق میکشیدم، و هرکجا که پا میگذاشتم آنجا تاریک میگشت. من هیچ چیز از همه اینها را نمیدیدم اما میدانستم که: وقت دیدار گور معشوقم، از وقتی که سایه را احضار کردم، بادبان سست و سنگدل شب را در پشت سر خود میکشم.
به نظر میرسید که جهان از انسان خالیست: یک هیولا، حومه از کثافت پوشیده شده شهر، یک کوه کم ارتفاع از آوارهای شهری که خیلی دور به نظر میآمد و حالا فوقالعاده سریع نزدیک شده بود. من چند بار ایستادم، و احساس کردم که سیاهی چگونه در پشت سرم رفتار میکند، خود را گرد میساخت و تمسخر آمیز مکث میکرد، سپس مرا با فشاری اجباری و نرم به جلو هل میداد.
تازه حالا احساس کردم که عرق از سراسر بدنم رو به پائین جاریست؛ گام برداشتن برایم خسته کننده و باری که باید میکشیدم سنگین شده بود، بار جهان. من با طنابی نامرئی به بار وصل بودم، طناب به من وصل بود و حالا مرا میکشید، مانند باری به پائین لغزیده که خر باربری را به سقوط در مغاک وامیدارد. طناب نامرئی را با تمام قدرت نگاه داشته بودم، گامهایم کوتاه و نامطمئن شده بودند، به نظر میآمد پاهایم در زمین فرو میروند، در حالیکه هنوز نیرو داشتم که بالا تنهام را مستقیم نگه دارم؛ تا اینکه ناگهان احساس کردم دیگر نمیتوانم تحمل کنم و باید فوراً کاری انجام دهم، بار سعی فراوانی داشت که مرا در محل جادو کند؛ و من احساس میکردم که نمیتوانم خود را نگاه دارم، من فریادی کشیدم و خود را دوباره به افسار بی اندام پرتاب کردم ــ من با صورت به زمین افتادم، پیوند پاره شده بود، یک رهائی لذیذ غیر قابل وصفی در پشت سرم، و در جلوی چشمانم سطح روشنی که او حالا بر رویش ایستاده بود، او، زنی که آنجا در آن پشت در گور غمناک در زیر گلهای کثیف قرار داشت، و حالا او بود که با چهره خندان به من میگفت: "بلند شو، بلند شو دیگه ..."، اما من بلند شده و به سمت او رفته بودم ...
ـ پایان ـ
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:43 توسط سعید از برلین
|

نمیدانم چه مدتی ما در آن گوشه ایستادیم. از انتظاری غیر قابل توجیه پر گشته بودم که در واقع توسط هیچ چیز قابل توجیه نبود. پائیز شده بود، و هر بار وقتی تراموائی در گوشه خیابان میایستاد، سیلی از مردم به سمت ما میآمد؛ گامهایشان در میان برگها خش خش صدا میکرد، و در قدمهایشان شادی بود، شادی انسانهائی که به خانه میروند ...
ما باید مدت طولانیای آنجا ایستاده باشیم. هنگامیکه ما ناگهان بدون کلمهای حرف در آنجا از رفتن بازایستادیم هوا هنوز تقریباً روشن بود، ما در واقع در آنجا سنگر گرفتیم، سنگر در برابر مالیخولیای پائیز، مالیخولیائی که خود را با نورهای زرد پر رنگ بر تاج درختان چنار که آهسته برگهایشان را از دست میدادند آویزان ساخته بود ...
این واقعاً بی اساس بود، اما وقتی هر بار در آن گوشه زنگ تراموا به صدا میآمد، بعد وقتی سیل مردم در خیابان جاری میگشت و به سمت ما میآمد و تراموا با زنگ جیغداری به حرکت میافتاد؛ هر بار این اطمینان مرا از خود پر میساخت که حالا کسی باید بیاید، کسی که ما را میشناسد، کسی که گامهای شاد و هیجانزده به خانه برگشتنش به گامهای خسته و بی تفاوت ما سرعت خواهد بخشید و ما را به همراه خود خواهد برد.
اول کسانی که تنها بودند میآمدند. آنها خیلی سریع رد میشدند؛ بعد گروهها میآمدند، زوجها یا حتی سه نفره که سرزنده مشغول گفتگو بودند، و در آخر دوباره تکروهای خسته با چمدانی سنگین آهسته از کنارمان میگذشتند و خود را در خانههائی که میان باغها و خیابانها قرار داشتند پخش میکردند ...
هیجانی پایدار مرا طلسم کرده بود، زیرا وقتی آخرین نفر از کنارمان عبور کرد، قبل از آنکه ما زنگ تراموای بعدی را از راه دور بشنویم، و قبل از آنکه تراموا دوباره خود را غران و پر سر و صدا با دندان قروچه به ایستگاه آن گوشه نزدیک گرداند فقط دقایق کم و ساکتی به سراغم آمدند...
ما در سایه یک درختچه آقطی که شاخههایش از روی پرچین باغی رو به خیابان بیرون زده بود ایستاده بودیم. او چهرهاش به سمتی بود که از آن آدمها در میان خش خش برگها خود را نزدیک میساختند و با هیجانی سخت خیره به آنجا نگاه میکرد. چهرهای که مرا دو ماه تمام گنگ و لجوج همراهی میکرد، چهرهای که دوست میداشتم و همینطور اغلب از آن متنفر بودم، دو ماه تمام ...
چهار تراموا گذشته بودند، ایستادن در آنجا در مالیخولیای مرتب رو به کاهش شب، در گندیدگی خفیف، با ارزش و خیس پائیز هیجان انگیز بود؛ اما بعد ناگهان دانستم که هرگز کسی که بتوانم به او متعلق باشم نخواهد آمد ...
آهسته گفتم "من میروم"، زیرا من مدت درازی آنجا در یک نقطه، مانند بر روی کف استخری گل آلود که بی رحمی مخملینش خود را آهسته و مدام نامحسوستر به دورم میپیچد ایستاده بودم ...
او بدون نگاه کردن به من گفت "برو"، و برای اولین بار در مدت دو ماه فراموش کرد به آن اضافه کند: "من هم با تو میآیم."
چشمانش مانند خط باریکی خود را تنگ ساختند، او بی حرکت به خیابان که حالا ساکت بود و در آن فقط برگهای درختان خود را آهسته میچرخاندند و به زمین سقوط میکردند خیره شده بود.
من فقط فکر کردم "که اینطور"، و در این لحظه چیزی در من رخ داد، چیزی خود را در من گشود، و من احساس کردم که چگونه چهرهام در هم ریخت. انگار کلاف هیجان حالا خود را در اثر یک شوک از هم گشوده و فوقالعاده سریع از من خارج ساخته و مانند دو ماه پیش هیچ چیز بجز یک پوچی کسل کننده و غمگین برایم باقی نگذارده باشد. زیرا در این لحظه متوجه گشتم که او در انتظار چیز مشخصی اینجا ایستاده. که این نقطه، این گوشه خیابان در زیر سایه پهناور درختچه آقطی برای او هدفی بوده است، هدف یک فرار دشوار و آوارگی دو ماهه، در حالیکه اینجا برای من فقط گوشه یک خیابان از هزاران خیابان دیگر بود.
من او را مدت درازی تماشا کردم، و توانستم این کار را با خیال راحت انجام دهم، زیرا که او دیگر متوجه من نبود. شاید فکر میکرد که من رفتهام. در نگاه به کمین نشستهاش چیزی شبیه به خشم بود، در حالیکه ضربان کوتاه تنفسش او را مانند قبل از منفجر گشتن به لرزه انداخته بودند ...
من با خستگی فکر کردم "کاش فراموشش نشود به من یکی از دو سیگار را و یک قطعه از نانی که متعلق به من بودند بدهد." من میترسیدم از او بپرسم، زیرا حالا دوباره تراموا در آن گوشه توقف میکند. و بعد قبل از آنکه او با فریاد سرکوب شدهای به آن سمت هجوم ببرد خیلی کوتاه اولین و آخرین لبخند را بر چهرهاش دیدم. در وسط کلافی از انسانها، از میان کسانی که او چندین نفرشان را به کناری هل داده بود فریاد آهسته زنی را شنیدم که سکوت مالیخولیائی شب پائیزی را پاره کرد و مانند سایهای در خالی شگفتزده قلبم افتاد، زیرا حالا میدانستم که باید عاقبت به تنهائی به راهم ادامه دهم. سیگار و نان و دو ماه خطر مشترک و گرسنگی مشترک را هم باید فراموش کنم ...
من رویم را برگرداندم، پاهای خستهام را در موج طلائی برگها فرو بردم و از شهر خارج گشتم، دوباره به سمت یک جائی. در طراوت خنک شب بوی معطر سیب زمینی بر روی آتش و بوی کودکی و اشتیاق پیچیده بود. آسمان رنگ پریده و خالی از ستاره بود. فقط چهره ماه بر بالای افق آویزان بود و به من که خود را در زیر بار تاریکی به جلو، به یک جائی میکشاندم استهزاء کنان مینگریست ...
ـ پایان ـ
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:15 توسط سعید از برلین
|

اتوبوس همیشه در جائی مشخص نگاه میدارد. راننده باید مراقب باشد، زیرا محلی که اتوبوس نگاه میدارد تنگ و کوچک است. هر بار با تکانی تند از خواب میپرم. از پنجره به سمت چپ خیابان نگاه میکنم و تابلوی همیشگی را میبینم: نردبان به اندازههای مختلف، هر پله سه مارک Mark و بیست فنیگ Pfennig. برای اطمینان داشتن از اینکه ساعت چند است نگاه کردن به ساعت ضروری نیست: دقیقاً چهار دقیقه قبل از ساعت شش است ــ و اگر هم ساعت من شش را نشان بدهد، یا بیشتر از آن را، بعد میدانم که ساعتم درست کار نمیکند. اتوبوس دقیقتر از ساعت است. من نگاهم را بالا میبرم و تابلو را میبینم: نردبان به اندازههای مختلف، هر پله سه مارک و بیست فنیگ ــ تابلو بر بالای پنجره یک فروشگاه لوازم خانگی آویزان است، جائیکه در ویترین میان شیشههای مربا، ماشینهای قهوه خرد کنی و خمیر ماکارونی سازی و ظروف چینی یک نردبان کوچک سه پله قرار داده شده است؛ حالا بیشتر صندلیهای تابستانی آنجا قرار دارند، همینطور صندلیهای تاشو. بر روی یکی از صندلیهای تاشو زنی دراز کشیده است، یک عروسک بزرگ از مقوا یا موم ــ عروسک یک عینک آفتابی به چشم دارد و مشغول خوان رمانی به نام "تعطیلی دادن به خویشتن خویش" است. چشمهایم ضعیفاند و نمیتوانم نام نویسنده را بخوانم. من عروسک پشت ویترین را تماشا میکنم، و عروسک مرا افسرده میسازد، افسردهتر از آنچه که هستم ــ من از خودم میپرسم که چنین عروسکی از موم یا مقوا که رمانی به نام "تعطیلی دادن به خویشتن خویش" میخواند واقعاً حق وجود دارد. همه چیز باعث تحیر است. در سمت چپ این ویترین انبوهی از قلوه سنگ و الوار ریخته است که کوهی از آشغال و خاکستر بر روی آن در آفتاب میسوزند. دیدن عروسک در کنار این خرابه مرا افسرده میسازد.
اما بیشتر از هر چیز نردبان برایم جالب است. ما باید حتماً یک نردبان داشته باشیم. در زیرزمین یک قفسه داریم که بر رویش شیشههای مربا قرار دارند، و قفسه بسیار بلند است، زیرا زیرزمین باریک است و ما باید از فضا بهرهبرداری میکردیم. قفسه خوبی نیست، من خودم آن را با میخ کردن تختهها به هم ساختهام و کل قفسه را توسط طنابی ضخیم به لوله گاز بستم. اگر آن را محکم نمیبستم بعد از گذاشتن شیشههای مربا حتماً قفسه میافتاد.
زنم مربا زیاد درست میکند. در تابستان همیشه بوی چیزهای تازه پخته شده در فضا میپیچد: خیار، گیلاس، آلو و ریواس. بوی سرکه داغ چندین روز در خانه ما آویزان است ــ این تقریباً مرا بیمار میسازد، اما من درک میکنم که باید خیلی کنسرو درست کنیم. قفسه خیلی بلند است و بر روی آخرین طبقه چوبی آن مرباهای گیلاس و هلو قرار دارند که ما روزهای یکشنبه در زمستان میخوریم. شنبهها باید زنم از قفسه شیشه مربا را پائین بیاورد، و او برای این کار بیشتر اوقات خود را روی جعبه کهنهای قرار میدهد. در بهار از روی یک چنین جعبهای لیز خورد و سقط جنین کرد. البته من در خانه نبودم و او مدتی در زیر زمین افتاده و دچار خونریزی شده بود و داد میزد، تا اینکه کسی او را پیدا میکند و به بیمارستان میبرد.
بعد از ظهر یکشنبه به بیمارستان رفتم و برای زنم گل بردم: ما فقط همدیگر را تماشا کردیم، و زنم گریه کرد ــ او خیلی گریه کرد. بچه سقط شده میتوانست سومین فرزند ما باشد، و ما قبلاً همیشه در این باره صحبت کرده بودیم که چطور باید با سه بچه در دو اتاق زندگی کنیم. داشتن دو اتاق با دو بچه اصلاً خوب نیست. من میدانم که بدتر از این هم وجود دارد، مردمی هستند که شش یا هشت نفره در یک اتاق زندگی میکنند. اما با دو بچه در دو اتاق زندگی کردن هم خوب نیست، بخصوص در طبقهای که سه خانواده دیگر هم در آن زندگی میکنند. من نمیخواهم شکایت کنم ــ من کمونیست نیستم ــ اما اینطور زندگی کردن واقعاً بد است.
من وقتی به خانه میآیم خستهام، و مایلم نیم ساعتی آسایش داشته باشم، فقط نیم ساعت برای غذا خوردن، اما وقتی من به خانه میآیم بچهها ساکت نیستند، بعد من آنها را میزنم ــ و دیرتر، وقتی که آنها در تخت قرار دارند از این کار متأسف میشوم. بعد گاهی کنار تختشان میایستم و آنها را تماشا میکنم، و در این لحظه گاهی کمونیستم ... این را به کسی نگوئید، من فقط برای لحظه کوتاهی کمونیست هستم.
هر شب، در اثر توقف اتوبوس تکان شدیدی میخورم و به سمت چپ نگاه میکنم: نیمی از چهره قهوهای تیره رنگ عروسک پشت ویترین در لباس شنا توسط عینک آفتابی پوشیده شده است، اما تیتر کتاب به وضوح قابل خواندن است: "تعطیلی دادن به خویشتن خویش". شاید یک بار از اتوبوس پیاده شوم و ببینم که نویسنده کتاب چه کسی است. و بر بالای ویترین یک تابلو آویزان است: نردبان در اندازههای مختلف، هر پله سه مارک و بیست فنیگ. نردبان ما باید سه پله داشته باشد، که قیمتش میشود نه مارک و شصت فنیگ. من دخل و خرجم را حساب میکنم، اما از پول نه مارک و شصت فنیگ باقی نمیماند. حالا هم که تابستان است، و ابتدا در ماه نوامبر زنم دوباره شروع میکند شنبهها برای برداشتن یک شیشه هلو یا گیلاس برای یکشنبه از جعبه بالا برود ــ ابتدا در ماه نوامبر، و تا آن موقع هنوز وقت مانده. اما زن من دوباره حامله است. این را لطفاً به خویشاوندان ما و به هیچ یک از همسایهها نگوئید. من مایل نیستم که جار و جنجال به پا شود. من فقط میخواهم در روز نیم ساعت استراحت کنم. خویشاوندان وقتی بشنوند که زن من حامله است دشنام خواهند داد ــ و همسایهها بیشتر دشنام خواهند داد، و من دوباره شروع به زدن بچهها خواهم کرد ــ و بعد به این خاطر متأسف میگردم، و شبها وقتی آنها در خوابند جلوی تختشان خواهم ایستاد و در این لحظه من یک کمونیست هستم. همه اینها بی معنیست ــ من سعی خواهم کرد تا ماه نوامبر دیگر به آن فکر نکنم ــ، من میخواهم عروسک پشت ویترین را تماشا کنم که در صندلی تاشو دراز کشیده و رمانی به نام "تعطیلی دادن به خویشتن خویش" میخواند، عروسکی که درست در کنار انبوهی از سنگ و الوار و کوهی از خاکستر قرار دارد که وقتی باران میبارد آب کثیف زرد رنگی از آن جاری میگردد.
_ پایان _
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 16:21 توسط سعید از برلین
|

من آهسته گفتم: "پیرمرد دیوانه است"
"من بیشتر فکر میکنم که مست باشه. همیشه وقتی دستور حمله میده مسته. آره، پسر، جریان اینطوره." من سکوت کردم، و صدای خسته هاینی Heini ادامه داد: "او تا خرخره مینوشه، طوریکه شنیدن و دیدن در او میمیرند، و بعد: حمله! به پیش! من به چنین شجاعتی میرینم ... خوابیدی؟" دست او به طرف من به حرکت میآید، فانسقهام را میگیرد و میکشد.
من با کمی عصبانیت میگویم: "ول کن. من نخوابیدم. اما فقط مایلم بدونم چطور میشه از زیر این کار شونه خالی کرد. من اصلاً میل ندارم شهید بشم، دلیلشو خودم هم نمیدونم. و تو خودت میدونی که دفعه قبل پانزده نفر کشته شدند؛ ما باید غیر محسوس و سریع دور میشدیم و پیرمرد چون گلو دردش هنوز خوب نشده بود با عصبانیت با ما مرافعه میکرد ..."
"فکر نکنم کار راحتی باشه؛ جلو روسها هستند، در پشت پروسیها و ما هم در وسط بر روی خط بسیار کوچک باریک و سیاهی هستیم؛ باید دید چطور میشه مؤفق شد ..."
یک جائی در جلو موشکی به هوا میرود و پس از روشن ساختن تاریکی مانند درخشش رنگ پریدهای بر روی زمین بیچاره تپهدار میریزد ...
ناگهان هاینی شتابان میگوید: "آنجا را نگاه کن! آنجا چراغ روشن کردهاند، احمقها، مواظب باش، العان شلیک میشه."
پشت ما، لبه تپه، جائیکه مراکز فرماندهی قرار داشت ظاهراً سقف یک پناهگاه عقب کشیده میشود، شبح خم شدهای به چشم میآید، بعد دوباره آنجا تاریک میشود؛ موشک نور پخش کن هم خاموش شده بود، طوریکه انگار نورش توسط تاریکی بی نهایتی جذب شده است ...
"آنجا پناهگاه پیرمرد بود، امیدوارم یکی از موشکها درست به هدف بخورند، بعد حمله فردا منتفی میشه ..."
ما سرمان را سریع به پائین خم کردیم، زیرا جائی در جلوی خود صدای انفجار خفیفی را شنیدیم، بعد صدای یک انفجار بزرگ را، و از پشت تپه چند شعله کوتاه قرمزـسیاه رنگی از زمین به هوا برخاست، سپس دوباره سکوت برقرار گشت، و ما با هیجان گوش سپرده بودیم که آیا از آن پشت سر و صدا و فریاد برمیخیزد؛ اما همه جا ساکت بود ...
هاینی با عصبانیت زمزمه میکند: "به نظر میاد که بخیر گذشته. آره، این حقیقته، یک اصابت درست و حسابی به پناهگاه پیرمرد، و ما فردا بیست کشته نخواهیم داد ..."
ما خود را میچرخانیم و صورتمان را به دیوار مانند کلاغ سیاه شب نگاه میداریم ...
"او حالا آنجا نشسته و مشغول فکر کردنه، خوک، عرق مینوشه و به نقشهاش فکر میکنه ..."
من خسته میگویم: اما من فکر میکنم که خوابیده باشه."
"اما چراغش روشن بود."
"او همیشه نور لازم داره، حتی وقتی خوابیده باشه؛ من چند بار برای رسوندن پیام آنجا بودم. دو شمع مشغول سوختن بودند و او خوابیده بود. با دهانی باز، خرناسه کشان و احتمالاً مست ..."
هاینی فقط گفت "که اینطور" و ناگهان این "که اینطور" باعث شد که در من چیزی بیدار شود. من به آنجائیکه او میتوانست ایستاده باشد نگاه کردم و به نفس کشیدنش گوش سپردم. او بار دیگر گفت "که اینطور" و من راضی بودم برای دیدن چهرهاش همه چیز بدهم، اما حالا فقط سیاهتر از سیاهی شب و طرحی از اندام خشن او چیزی نمیدیدم و ناگهان شنیدم که او شروع به بالا رفتن از سنگر میکند؛ تکههای کوچک از دیواره به پائین میریختند، و من میشنیدم که چطور او برای بالا کشیدن خود به دیوار چنگ میاندازد ..."
من ناآرام پرسیدم: "چه خبره؟" زیرا من میترسیدم به تنهائی در این سوراخ چمباته بزنم.
"پسر، من باید برم مستراح، خیلی فوری؛ من اسهال دارم، میتونه کمی طول بکشه." او خود را به بالا کشانده بود، و من بزودی صدای قدمهایش را شنیدم که در سمت چپ محو گشت، اما بعد تاریکی همه صداها را قورت داد ...
هنگامیکه من تنها ماندم، دستم را به سمت بطری مشروب بردم و فوری آن را در تاریکی زیر حلبی سرد جعبه فشنگها پیدا کردم. چوبپنبهاش را درآوردم، با دست سر بطری را پاک کردم و یک جرعه عمیق نوشیدم. اول وقتی مشروب با زبانم تماس پیدا کرد مزه بدی میداد، اما بعد آهسته گرمای مطبوعی در بدنم پخش گشت؛ یک بار دیگر جرعهای نوشیدم و باز جرعه دیگری و جرعهای دیگر، بعد خودم را روی زمین سنگر مچاله کردم، پتو را روی خود انداختم و پیپم را روشن کردم. من دیگر ترسی نداشتم. من آرنج دستم را باز کردم، جلوی صورت را با دستانم پوشاندم، طوریکه حالا جای بیشتری برای پیپم باز شده بود، و کمی چرت زدم ...
من در اثر صدای بلند و وحشتناک پرواز هواپیماهای شبانه که به کینهتوزی و وسواس و دقت در نشانه گیری معروفند بیدار میشوم. ما بی دلیل از این هواپیماها نمیترسیدم. من فکر کردم هاینی کجا میتواند مانده باشد و خودم را چرخاندم. در این وقت چیزی باور نکردنی دیدم: در آن پشت، در کنار ردیف تپهها، جائیکه محل فرماندهی قرار داشت، لکه بزرگ و روشنی را در تاریکی میبینم، یک سوراخ باز در پناهگاه، و در وسط لکه روشن و لرزان، شمعی سو سو میزد. صدای هیجانزده افراد که به این سو و آن سو میدویدند بلند گشت، با عجله آنجا را با پتو پوشاندند، اما دیر شده بود، زیرا در همان لحظه موتور هواپیما برای یک دهم ثانیه از صدا میافتد، و از جائیکه نور دیده شده بود شعلهای برمیخیزد که بلافاصله توسط تاریکی خفه میگردد. چنان سکوتی برقرار میشود که آدم همزمان احساس میکرد که چگونه همه چیز خود را خم کرده و لرزان به زمین چسبانده است. اما هواپیما آهسته به پرواز ادامه میدهد. حالا آن جلو در کنار تپهها صداها بلند میشوند، و آدم میتوانست سر و صدای حفر کردن را بشنود: چنگگها داخل زمین سنگی میگشتند و چوب و الوارها را بیرون میکشیدند ...
عاقبت هاینی از سمت راست دوباره بازمیگردد؛ او با زحمت خود را داخل سوراخ میکند: "پسر، من عجب اسهالی داشتم، میتونستم هنوز ساعتها برینم. اون بطری عرق رو رد کن بیاد ..."
صدایش کاملاً آرام بود، اما وقتی من بطری را به سمت او که در تاریکی منتظر بود بردم و دستم دستش را لمس کرد و فهمیدم که حالا بطری را گرفته است متوجه شدم که به سختی میلرزد. او چندین جرعه طولانی نوشید، و من شنیدم که نفس نفس میزند، و به نظرم رسید که انگار هوا تاریکتر و ساکتتر شده است ...
هاینی کمی دیرتر گفت: "در ضمن فهمیدی که پیرمرد مرده است؟ این پناهگاه او بود. درست به هدف اصابت کرد. فکر کنم نباید چیزی فهمیده باشه، حتماً مست بوده ..."
_ پایان _
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۱ساعت 0:7 توسط سعید از برلین
|

ما در یک حالت روانی وحشتناکی بودیم، حالتی که در آن مدتها از خداحافظی کردن دو نفر میگذرد و چون هنوز قطار به راه نیفتاده است بنابراین قادر به جدا کردن خود از هم نیستند. تالار ایستگاه راهآهن مانند بقیه ایستگاهها بود، کثیف و با شتاب، پر از مهای از دود و سر و صدا و غوقای صحبتها و ماشینها.
شارلوته Charlotte کنار پنجره راهروی باریک و طولانی قطار ایستاده بود، مردم مرتب از پشت به او فشار میآوردند و به کناری هل میدادند، و ناسزاهای بسیاری به او داده میشد، اما ما که نمیتوانستیم این آخرین دقایق، این آخرین با هم بودن ارزشمند زندگیمان را از یک کوپه پر قطار توسط ایماء و اشاره بگذرانیم ...
من برای سومین بار گفتم: "دلپذیر بود. واقعاً دلپذیر بود که تو برای سر زدن به من پیشم آمدی".
"این چه حرفیه، ما این همه مدت همدیگر را میشناسیم. پانزده سال."
"آره، آره، ما فعلاً سی سالهایم، در هر حال ... هیچ دلیلی نداره ..."
"بس کن، خواهش میکنم. آره، ما حالا سی ساله هستیم. درست هم سن و سال انقلاب روسیه ..."
"هم سن و سال کثافت و گرسنگی ..."
"کمی جوانتر ..."
"تو حق داری، ما بطور وحشتناکی جوانیم." او میخندد.
او عصبی میپرسد "آیا چیزی گفتی؟"، زیرا که از پشت سر یک چمدان سنگین به او برخورد کرده بود ...
"نه، پایم بود."
"تو باید کاری براش بکنی."
"آره، یک کاریش میکنم، واقعاً خیلی حرف میزند ..."
"آیا هنوز میتونی سرپا بایستی؟"
"آره ..."، و من در واقع قصد داشتم به او بگویم که او را دوست میدارم، اما مؤفق به آن نمیگشتم، مانند تمام این پانزده سال ..."
"چی؟"
"هیچ ... سوئد، بنابراین به طرف سوئد میرانی ..."
"بله، من کمی خجالتزدهام ... در واقع این به زندگیمون تعلق داره، کثافت و لباس مندرس و مخروبه. احساس میکنم نفرتانگیز شدهام ..."
"یاوه نگو، تو به اونجا تعلق داری، خوشحال باش بخاطر دیدن سوئد ..."
"من هم گاهی خوشحالم، میدونی، غذا، باید خیلی عالی باشد، و هیچ چیز، اصلاً هیچ چیز خراب نیست. او با شوق کامل مینویسد ..."
صدائی که همیشه اعلام میکند چه وقت قطارها براه میافتند، حالا از همان نزدیکی به صدا میآید، و من وحشتزده میشوم، اما اعلام حرکت قطار مربوط به سکوی ما نبود. صدا فقط حرکت یک قطار بینالملی از روتردام Rotterdam به طرف بازل Basel را اعلام کرد، و در حالی که من صورت کوچک و ظریف او را تماشا میکردم، رایحه صابون و قهوه به ذهنم رسید، و من به طرز نفرتانگیزی احساس فلاکت میکردم.
برای یک لحظه شجاعت ناامیدانهای احساس میکنم، و دلم میخواهد این شخص کوچک را به آسانی از پنجره بیرون بکشم و اینجا پیش خود نگهدارم، او به من تعلق داشت، من او را دوست داشتم ...
"چیه؟ چیزی شده؟"
من میگویم: "چیزی نیست، خوشحال باش بخاطر سوئد ..."
"آره. فکر نمیکنی که او انرژی خوبی دارد؟ سه سال اسارت در روسیه، یک فرار ماجراجویانه، و حالا او آنجا در باره روبنس Rubens میخواند."
"عالیه، واقعاً عالیه ..."
"تو هم باید کاری بکنی، حداقل دکترای خودت را بگیر ..."
"خفه شو!"
او وحشتزده میپرسد: "چی؟ چی؟" رنگش کاملاً پریده بود.
من زمزمه میکنم: "معذرت میخوام، منظورم پایم بود، من گاهی با پایم صحبت میکنم ..."
او اصلاً شباهتی به روبنس نداشت، او بیشتر به پیکاسو شبیه بود، و من مدام از خودم میپرسیدم، که چرا آن مرد باید با این زن ازدواج کرده باشد، او حتی خیلی هم زیبا نبود، و من او را دوست داشتم.
سکوی ایستگاه قطار خلوت شده بود، همه مستقر شده بودند، و فقط چند نفر برای خداحافظی در اطراف ایستاده بودند. هر لحظه صدا خواهد گفت که قطار باید براه بیفتد. هر لحظه میتوانست آخرین لحظه باشد ...
"تو باید حتماً کاری بکنی، بیکاری خوب نیست."
من میگویم: "نه."
او اتفاقاً برعکس روبنس بود: باریک و بلندبالا، عصبی، و هم سن و سال انقلاب روسیه، هم سن و سال گرسنگی و کثافت در اروپا و جنگ ...
"من اصلاً نمیتونم باور کنم ... سوئد ... مانند یک رویاست ..."
"همه چیز فقط یک رویاست."
"آیا چنین فکر میکنی؟"
"البته. پانزده سال. سی سال ... هنوز سی سال. مدرک دکترا برای چه، بیفایده است. ساکت باش، لعنتی!"
"داری با پات صحبت میکنی؟"
"آره."
"چی میگه؟"
"گوش کن."
ما کاملاً ساکت بودیم و به هم نگاه میکردیم و لبخند میزدیم، و بدون ادای کلمهای با هم حرف میزدیم.
او به من لبخند میزند: "حالا درک میکنی، آیا خوب است؟"
"آره ... آره."
"واقعاً؟"
"آره، آره."
او آهسته ادامه میدهد: "میبینی. اصلاً اهمیتی ندارد که آدم با هم باشد و از این حرفها. اصلاً اهمیتی ندارد، درست نمیگم؟"
حالا صدائی که میگوید چه وقت قطارها براه میافتند دقیقاً از بالای سرم به گوش میآید، رسمی و پاک، و من ناگهان تکان شدیدی میخورم، طوریکه که انگار یک شلاق اداری بزرگ و خاکستری در تالار ایستگاه قطار به نوسان آمده باشد.
"خداحافظ!"
"خداحافظ!"
قطار کاملاً آهسته به حرکت میافتد و خود را در سیاهی تالار بزرگ دور میسازد ...
_ پایان _
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 1:52 توسط سعید از برلین
|
آنها پاهایم را تعمیر کردند و به من کاری دادند که میتوانستم در حالت نشسته انجامش دهم: من مردمی را که از روی پل تازه ساخته شده میگذرند میشمرم. به اثبات رساندن شایستگیشان با ارقام باعث لذت بردن آنها میگردد، آنها از این چند رقم بی معنی و پوچ مست میگردند، و در تمام طول روز دهان خاموش من مانند یک ساعت شماره به شماره اضافه میکند، تا بتوانم شب با هدیه کردن یک رقم آنها را شاد سازم. چهرههایشان میدرخشد وقتی آنها را از نتیجه شیفت کاریام آگاه میسازم، هرچه رقم بالاتر باشد آنها هم بیشتر میدرخشند، و آنها بی دلیل خود را با رضایت بر روی تختخواب قرار نمیدهند، زیرا هر روزه هزاران نفر از روی پل تازه آنها میگذرند ...
اما آمار آنها درست نیست. خیلی متأسفم از اینکه باید این را بگویم، اما آمار صحیح نیست. من فرد غیر قابل اعتمادیام، هرچند قادرم تأثیری نجیبانه بر دیگران بگذارم.
اختلاس در ارقام گاهی مخفیانه مرا خوشحال میسازد، و بعد وقتی برایشان احساس تأسف میکنم دوباره چند رقم به آنها میبخشم. شادی آنها در دست من است. هنگامیکه عصبانیام، وقتی دیگر سیگار برای کشیدن ندارم، حد متوسط ارقام را ثبت میکنم، گاهی پائینتر از حد متوسط، و وقتی قلبم میزند، وقتی که خوشحالم، اجازه میدهم تا سخاوتم خود را در عددی پنج رقمی جاری سازد. آنها خیلی خوشنودند! آنها نتیجه شمارش را رسماً از دستم میقاپند، و چشمهایشان میدرخشد، و آنها روی شانههایم مینوازند. آنها کاملاً بیخبرند! و بعد شروع میکنند به ضرب کردن، به بخش کردن، به محاسبه کردن درصد، و چه میدانم چه کارهای دیگر. آنها محاسبه میکنند که چه تعداد امروز در هر دقیقه از روی پل عبور کردهاند و در ده سال بعد چه تعدادی از روی پل خواهند گذشت. آنها عاشق فعل آینده دور میباشند، آینده دور تخصص آنهاست ــ و با این حال من خیلی متأسفم از اینکه آمارشان اشتباه است ...
وقتی محبوب کوچک من روی پل میآید ــ و او دوبار در روز میآید ــ، سپس قلبم خیلی ساده از کار میافتد. تیک تاک بیوقفه قلبم تا پیچیدن او در کوچه و ناپدید گشتناش قطع میگردد. و همه کسانیکه را که در این لحظه از روی پل میگذرند به حساب نمیآورم. این دو دقیقه به من تعلق دارد، فقط به من، و من نمیگذارم کسی آن را از من بگیرد. و همینطور وقتی شبها او دوباره از بستنیفروشیاش بازمیگردد، وقتی او در آن سمت پیادهرو از مقابل دهان خاموشم که باید بشمرد میگذرد، بعد قلبم باز از کار میافتد، و من فقط وقتی دوباره به شمردن ادامه میدهم که او دیگر دیده نشود. و تمام کسانیکه این خوشبختی را دارند که در این لحظه از برابر دیدگان نابینایم رژه بروند در ابدیت آمار ثبت نمیگردند: مردان و زنان سایهوار و موجودات بیاهمیتی که در آمار آینده دور به حساب نخواهند آمد ...
مشخص است که من دختر را دوست میدارم. اما او از آن بیخبر است، و من هیچ مایل نیستم که او از آن مطلع گردد. او نباید حس کند که چه فوقالعاده تمام محاسبات را به فنا میدهد، و او باید بیخبر و بیتقصیر با موهای قهوهای بلند و پاهای ظریفش به بستنیفروشی برود، و او باید خیلی انعام دریافت کند. من عاشق او هستم.
آنها اخیراً کارم را کنترل کردند. رفیقی که در آن سمت مینشیند و باید ماشینها را بشمارد، به موقع به من هشدار داد، و من شدیداً مواظب بودم. من مانند دیوانهها میشمردم، یک کیلومترشمار هم نمیتوانست بهتر از من بشمرد. ارشد آمارگیرها خودش آن سمت پل ایستاد و بعد نتیجه یک ساعت آمارگیری خود را با نتیجه من مقایسه کرد. من فقط یک نفر کمتر از او داشتم. معشوق کوچک من از آنجا گذشته بود، و من هرگز در تمام عمرم اجازه نخواهم داد که این کودک زیبا را در آمار آینده دور بنشانند، این معشوقه کوچک من نباید ضرب شود و بخش گردد و به درصدی از هیچ و پوچ تبدیل شود. قلبم به خون نشست وقتی بدون آنکه قادر باشم رفتنش را ببینم باید آدمها را میشمردم، و از رفیق آن سمت پل که باید ماشینها را بشمرد خیلی سپاسگزاری کردم. هستیام بدون او میتوانست بخطر بیفتد.
ارشد آمارگیرها روی شانهام نواخت و گفت که من خوب کار میکنم، قابل اعتماد و وفادارم. او گفت: "در یک ساعت یکنفر را کم شمردن زیاد مهم نیست. ما در هر صورت یک درصد معینی را برای استهلاک در نظر میگیریم. من درخواست خواهم کرد که شما را برای شمارش واگون اسبها در نظر بگیرند."
شمردن واگون اسبها البته که مشکلگشاست. واگون اسبها برای خود بهاریست سوای بهاران دیگر. عبور واگون اسبها از روی پل در روز حداکثر به بیست و پنج عدد میرسید. و باید هر نیمساعت به نیمساعت یک بار در ذهنم نمره بعدی را میانداختم، و این یعنی یک بهار!
شمردن واگون اسبها فوقالعاده خواهد بود. واگون اسبها بین ساعت چهار و هشت اجازه عبور از پل را ندارند، و من میتوانستم پیادهروی کنم و یا به بستنیفروشی بروم، میتوانستم دختر را مدتها تماشا یا شاید او را اندکی تا خانه همراهی کنم، این معشوق کوچولوی نشمردهام را ...
_ پایان _
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 17:45 توسط سعید از برلین
|

هنگامیکه من در آن کنار ایستاده بودم به همه این چیزها فکر میکردم.
فروشنده قاچاقچی من که حالا درستکار شده است، مرا گاهی با شک و تردید نگاه میکرد. این خوک مرا به خوبی میشناسد، طبیعیست وقتی کسی را دو سال ببینی و تقریباً هر روز با او صحبت کنی او را به جا میآوری. شاید فکر میکند میخواهم چیزی از او بدزدم. من آنقدر هم احمق نیستم که آنجا دزدی کنم، جائیکه مردم در هم میلولند و جائیکه تراموا هر دقیقه از آنجا میگذرد، جائیکه حتی یک پلیس هم در گوشهاش ایستاده است. من از محلهای دیگری دزدی میکنم: البته من گاهی ذغال و از این قبیل چیزها میدزدم. و همینطور چوب. اخیراً حتی یک نان از نانوائی دزدیدم.
این کار فوقالعاده سریع و ساده انجام گرفت. من خیلی ساده نان را برداشتم و بیرون رفتم، من آرام میرفتم، و وقتی به اولین پیچ رسیدم تازه شروع به دویدن کردم. آدم حالا دیگر اعصاب ندارد.
من از یک چنین محلی دزدی نمیکنم، گرچه گاهی این کار آسان است، اما من اعصاب این کار را ندارم. ترامواهای زیادی میآیند، همینطور تراموای من، و من دقیقاً دیدم که وقتی تراموای من رسید چطور ارنست از گوشه چشم مرا میپائید. این خوک حتی هنوز میداند که من دقیقاً با کدام تراموا میروم!
اما من تهسیگارم را دور انداخته و دومین سیگار را روشن میکنم و همانجا میمانم. حالا کارم به جائی رسیده که سیگار نیمه کشیده را دور میاندازم. اما کسی خودش را نزدیک میکند و سیگار را از روی زمین برمیدارد. آدم باید به همقطارانش هم فکر کند. هنوز افرادی وجود دارند که تهسیگار از زمین جمع میکنند. این افراد همیشه یکسان نیستند. من در دوران اسارت سرهنگها را میدیدم که تهسیگار از زمین جمع میکردند، این یکی اما سرهنگ نبود. من او را زیر نظر داشتم. او سیستم خود را داشت، او هم مانند عنکبوتی که در شبکه خود چمباته میزند بر روی توده خاک و زباله در جائی ستاد اصلیاش را داشت، و وقتی یک تراموا میرسید و یا حرکت میکرد، او از ستادش خارج میگشت و کاملاً آرام به سمت ایستگاه میآمد و در آن اطراف تهسیگارها را جمع میکرد. دلم میخواست پیش او میرفتم و با او صحبت میکردم، احساس میکردم که به او تعلق دارم: اما میدانم که این کار بی معنی است؛ این دسته از مردم حرف نمیزنند.
من نمیدانم چه بر من میگذشت، اما در آن روز میل نداشتم به خانه بروم. واژه خوبی است: خانه. حالا همه چیز برایم بیتفاوت بود، یک تراموای دیگر هم حرکت میکند و من میمانم و یک سیگار دیگر روشن میکنم. من نمیدانم کمبود افرادی مانند من چیست. شاید روزی یک پرفسور این را کشف کند و در روزنامه بنویسد: آنها برای همه چیز یک توضیح دارند. من فقط آرزو میکردم کاش برای دزدی اعصابی مانند زمان جنگ میداشتم. آن زمان دزدی خیلی صاف و سریع انجام میگشت. آن زمان، در جنگ، همیشه وقتی چیزی برای دزدی وجود داشت باید به دزدی میرفتیم؛ آنجا گفته میشد: او این کار را میکند، و ما برای دزدی میرفتیم. بقیه فقط در خوردن غذا و در نوشیدن عرق شریک میشدند، اما آنها به دزدی نمیرفتند. اعصابشان مانند جلیقههایشان بیعیب و نقص بود.
و هنگامیکه به وطن بازگشتیم، آنها از جنگ طوری کنار کشیدند که انگار از تراموائی که نزدیک خانهشان آهستهتر میراند پیاده میشوند، آنها بیرون جهیدند بدون آنکه پول بلیط را بپردازند. آنها پیچ کوچکی زدند، داخل خانه شدند، و چه دیدند: کمدچه هنوز سالم آنجا قرار داشت، فقط کمی گرد و خاک در کتابخانه بود، زن سیبزمینی در انبار داشت و همینطور مربا؛ آدم زن را همانطور که معمول است کمی در آغوش میگیرد، و روز بعد برای پرسیدن اینکه آیا محل کارش هنوز خالی است میرود: محل کار هنوز خالی بود. همه چیز بینقص بود، بیمه بیماری همچنان ادامه داشت، آدم از نازیست بودن خود کمی میکاهد ــ همانطور که آدم به سلمانی میرود تا ریش مزاحمش را اصلاح کند ــ، آدم از مدالها تعریف میکند، از جراحات، از عملیات قهرمانانه و در نهایت متوجه میگردد که او پسر با شکوهی بوده: و در نهایت آدم چیزی بجز وظیفه انجام نداده است. حتی دوباره بلیط هفتگی برای تراموا وجود داشت، بهترین نشانه که واقعاً همه چیز روبراه بود.
ما اما در این بین با تراموا به رفتن ادامه دادیم و منتظر ماندیم ببینیم که آیا در سر راهمان ایستگاه آشنائی میآید که ارزش ریسک کردن و پیاده شدن در آن برایمان باشد: این ایستگاه هرگز نیامد. عدهای هنوز با تراموا مقداری راندند، اما آنها هم در جائی از آن به بیرون پریدند و در هر حال اینطور نشان دادند که انگار به مقصد رسیدهاند.
ما اما همچنان میراندیم، قیمت بلیط بطور خودکار بالا رفت، و ما باید برای چمدان بزرگ و سنگین هم میپرداختیم: برای توده سربی پوچی که ما به همراه خود میکشیدیم؛ و تعداد زیادی بازرس آمدند، که به آنها با شانه بالا انداختن جیبهای خالیمان را نشان دادیم. قطار با سرعت حرکت میکرد و آنها نمیتوانستند ما را به بیرون پرت کنند ــ "و ما انسان هستیم" ــ، اما اسامی ما یادداشت میگشت، یادداشت میگشت، به کرات اسامی ما یادداشت گشت، قطار همچنان با سرعت میراند، کسانیکه زرنگ بودند به سرعت بیرون میپریدند، ما مرتب کمتر میشدیم، و خیلی کمتر شجاعت و میل به بیرون پریدن داشتیم. ما در خفا اراده کرده بودیم، چمدان را در قطار جا بگذاریم، آن را برای حراجی اموال پیداه شده به محض رسیدن به ایستگاه آخر در قطار بگذاریم، اما ایستگاه آخر نمیآمد، قیمت بلیط مرتب گرانتر میشد، سرعت قطار مرتب تندتر، بازرسها مرتب مشکوکتر، ما قبیله بسیار مشکوکی هستیم.
سومین تهسیگار را دور میاندازم و آهسته به سمت ایستگاه میروم؛ من حالا میخواستم به خانه برانم. سرم گیج میرفت: من حالا میدانم که آدم نباید در حال گرسنگی این همه سیگار بکشد. من دیگر به آنجائی که فروشنده سابق قاچاقچیام که حالا دارای کسب و کار مشروع است نگاه نمیکنم؛ قطعاً حق ندارم عصبانی باشم؛ او مؤفق شده بود، او با اطمینان و در لحظه مناسب از قطار به بیرون پریده بود، اما من نمیدانم مؤفقیت چه ربطی به این دارد که آدم با بچههائی که پنج فنیگ برای خرید یک آبنبات چوبی کم دارند داد و فریاد کند. شاید در تجارت قانونی این کار معمول باشد: من نمیدانم.
همقطارم کمی قبل از آمدن تراموای من در کمال آرامی به کنار ایستگاه میآید و از کنار پاهای مردمی که در انتظار قطارند تهسیگارها را جمع میکند. آنها این کار را با میل نگاه نمیکردند، من میدانم. برایشان خیلی بهتر بود که چنین چیزی وجود نمیداشت، اما چنین چیزی وجود دارد ...
ابتدا بعد از سوار شدن، یک بار دیگر ارنست را تماشا کردم، اما او سرش را بطرف دیگر برگرداند و بلند فریاد کشید: شکلات، آبنبات، سیگار، جنسهای آزاد! من نمیدانم چه خبر است، اما باید بگویم که او در گذشته بهتر مورد علاقهام بود، زمانی که او لازم نداشت کسی را بخاطر پنج فنیگ از خود براند؛ اما حالا او یک کسب و کار درست و مناسب دارد، و معامله معامله است.
_ پایان _
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:37 توسط سعید از برلین
|
فروشنده قاچاقچی من حالا درستکار شده است؛ مدتها میگذشت که او را ندیده بودم، چندین ماه میشد، و حالا من او را در یک محله کاملاً متفاوتی کشف میکنم، در تقاطع یک خیابان پر رفت و آمد. او آنجا یک کلبه چوبی دارد که خیلی زیبا با رنگ بادوامی سفید شده است؛ یک سقف باشکوه، محکم، کاملاً تازه و از جنس مس او را از سرما و باران محافظت میکند، و او سیگار و آبنبات چوبی میفروشد، کاملاً قانونی. من در ابتدا خوشحال شدم؛ خوب آدم وقتی میبیند که کسی دوباره نظم زندگی را یافته است خوشحال میشود. زیرا آن زمان، وقتی من او را شناختم وضعش خوب نبود، و ما غمگین بودیم. ما کلاه سربازی قدیمی خود را هنوز بر سر میگذاشتیم، و وقتی من پولی در بساط داشتم پیش او میرفتم، و ما گاهی در باره گرسنگی و جنگ با هم صحبت میکردیم؛ و گاهی هم وقتی من پول نداشتم یک سیگار به من میبخشید؛ من هم یک بار برایش کوپن نان آوردم، زیرا در آن زمان برای یک نانوا کار میکردم.
حالا به نظر میآمد که وضعش خوب است. او شگفتانگیز دیده میگشت. گونههایش آن محکمیای را به خود گرفته بودند که فقط با مصرف منظم چربی ممکن میگردد، چهرهاش اعتماد به نفس داشت، و من مشاهده میکنم که او یک دختر کوچک و کثیف را چون پنج فنیگ پول برای یک آبنبات چوبی کم داشت با دشنامهای خشن از خود راند. و در این حال مرتب زبانش را به دندانهایش میمالید، طوری که انگار ساعتها احتیاج دارد تا باقیمانده گوشت را از لای دندانهایش بیرون بکشد.
او زیاد کار میکرد؛ از او سیگارهای زیادی خریداری میشد، همینطور آبنبات چوبی.
شاید باید این کار را نمیکردم ــ من پیش او میروم، او را "ارنست Ernst" خطاب میکنم و قصد داشتم با او صحبت کنم. در آن زمان ما همه همدیگر را تو خطاب میکردیم، و قاچاقچیها هم به همدیگر تو میگفتند.
او بسیار شگفتزده شده بود، مرا با تعجب نگاه کرد و گفت: "چه گفتید؟" من متوجه شدم که او مرا شناخته است، اما میل ندارد شناخته شود.
من سکوت میکنم. من وانمود میکنم که هرگز به او ارنست نگفتهام، و چون در آن لحظه مقداری پول داشتم چند سیگار میخرم و میروم. من مدت دیگری او را تماشا میکنم؛ قطار من هنوز نیامده بود، و من اصلاً میل نداشتم به خانه بروم. کسانی به خانهام میآیند که پول میخواهند؛ صاحبخانه برای کرایه و مردی که برای برق پول وصول میکند. بعلاوه من اجازه ندارم در خانه سیگار بکشم؛ صاحبخانهام بوی همه چیز را میفهمد، بعد خیلی عصبانی میشود، و باید بشنوم که من پول برای تنباکو خریدن دارم اما برای کرایه خانه ندارم. زیرا گناه است که مردم فقیر سیگار بکشند یا مشروب الکلی بنوشند. من میدانم که این گناه است، به این خاطر پنهانی آن را انجام میدهم، من در بیرون سیگار میکشم و فقط گاهی، وقتی که خوابم نمیبرد و همه چیز ساکت است، و وقتی بدانم که تا صبح بوی سیگار دیگر به مشام نمیرسد، بعد در خانه هم میکشم.
نکته وحشتناک این است که من دارای شغلی نیستم. آدم باید حالا حتماً یک شغل داشته باشد. آنها این را میگویند. در آن زمان همه میگفتند شغل ضروری نیست، ما به سربازها فقط احتیاج داشتیم. حالا میگویند آدم باید یک شغل داشته باشد. کاملاً ناگهانی. آنها میگویند، کسی که دارای شغلی نباشد آدم تنبلیست. اما این درست نیست. من تنبل نیستم، اما مایل نیستم کارهائی را که از من درخواست میکنند انجام دهم. پاکسازی آوارها و حمل سنگ و از این قبیل کارها. من بعد از دو ساعت کار خیس عرق میشوم، جلوی چشمانم سیاهی میرود، و وقتی پیش پزشکها میروم، آنها میگویند، هیچ چیزیم نیست. شاید که از اعصاب باشد. اما من فکر میکنم که گناه است اگر که مردم فقیر دارای عصب باشند. فقیر بودن و عصب داشتن، من فکر کنم این بیش از حد تحمل مردم فقیر باشد. طبیعیست که اعصاب من نابود شدهاند؛ من مدت طولانیای سرباز بودم. نه سال، فکر کنم. شاید هم طولانیتر، دقیقاً نمیدانم. آن زمان دوست داشتم دارای شغلی بودم، من میل زیادی داشتم بازرگان شوم. اما آن زمان ــ حالا چرا باید در مورد آن صحبت کنم؛ حالا دیگر حتی مایل نیستم بازرگان هم بشوم. ترجیح میدهم روی تخت دراز بکشم و رویا ببینم. بعد پیش خود حساب میکنم که آنها چند صدهزار روزهای کاری را صرف ساختن یک پل و یا یک خانه بزرگ میکنند، و من به این فکر میکنم که آنها میتوانند فقط در یک دقیقه خانه و پل را ویران سازند. بنابراین برای چه باید کار کرد؟ من فکر میکنم کار کردن بیمعناست. من معتقدم این همان چیزیست که دیوانهام میسازد، وقتی باید سنگها را حمل کنم یا آوارها را پاک سازم، برای اینکه بتواند دوباره یک کافه ساخته شود. من همین العان گفتم شاید از اعصاب باشد، اما من فکر کنم بخاطر بیمعنا بودن این کار است.
در واقع برایم بیاهمیت است که آنها چه فکر میکنند. اما همیشه بی پول بودن وحشتناک است. آدم باید پول داشته باشد. از پول نمیشود صرفنظر کرد. آنجا یک کنتور است، و آدم یک لامپ دارد، البته آدم گاهی به نور احتیاج دارد، چراغ را روشن میکند، و پول از آن بالا از لامپ بیرون میریزد. حتی اگر آدم به نور محتاج نباشد باید باز هم بخاطر کرایه کنتور پول بپردازد. در حقیقت: کرایه. آدم باید ظاهراً یک اتاق داشته باشد. من اول در یک زیرزمین زندگی میکردم، جای بدی نبود، من یک اجاق داشتم و برای روشن کردن آن ذغال میدزدیم؛ اما از این موضوع با خبر شدند، آنها از طرف روزنامه آمدند، از من عکس گرفتند، یک مقاله نوشتند با یک عکس: فلاکت یک سرباز بازگشته از اسارت به وطن. من میبایست از آنجا اسبابکشی کنم و بروم. مردی از اداره مسکن گفت، این یک مسئله حیثیتیست، و من باید یک اتاق بگیرم. البته من هم گاهی اوقات پول کاسبی میکنم. این مشخص است. من برای دیگران خرید میروم، قالب ذغال را برایشان حمل میکنم و آنها را منظم کنار هم در گوشهای از زیرزمین میچینم. من قالب ذغالها را خیلی عالی کنار هم میچینم، پول زیادی هم درخواست نمیکنم. البته پول زیادی کاسبی نمیکنم، هرگز کفایت کرایه خانه را نمیکند، گاهی میشود با آن پول برق را داد، گاهی چند سیگار و نان خرید ...
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 20:29 توسط سعید از برلین
|

نگهبان با ترشروئی میگوید: "نمیشه."
من میپرسم: "چرا؟"
"چونکه ممنوعه."
"چرا ممنوعه؟"
"چونکه ممنوعه، مرد حسابی، برای بیمارها بیرون رفتن ممنوعه."
با غرور میگویم "من مجروح جنگیام."
نگهبان با تحقیر نگاهم میکند: "معلومه که برای اولین بار زخمی شدی، وگرنه میدونستی که مجروحین هم جزء بیماران به حساب میآیند، حالا برو دنبال کارت."
اما من نمیتوانستم این را درک کنم.
من میگویم "چرا نمیفهمی. من فقط میخوام آنجا از آن دختر شیرینی بخرم."
من به بیرون اشاره میکنم، به جائیکه دختر کوچک و زیبای روسی در زیر ریزش ناگهانی برف ایستاده و شیرینی برای فروش عرضه میکرد.
"بجنب برو تو!"
برف آهسته در حوض بزرگ حیاط سیاه مدرسه داخل میگشت، دختر آنجا ایستاده بود، صبورانه، و مرتباً آهسته فریاد میزد شیلنی ... شیلنی ..."
من به نگهبان میگویم: "مرد حسابی، دهنم آب افتاده ، پس بگذار که دختر بیاد تو."
"ورود غیرنظامیها ممنوعه."
من میگویم: "مرد حسابی، او فقط یک بچهست."
او دوباره نگاه تحقیرآمیزی به من میکند. "بچهها جزء غیرنظامیها شمرده نمیشند، آره؟"
مأیوس کننده بود، خیابان خالی و تاریک از برف پوشیده شده بود، و دختربچه کاملاً تنها آنجا ایستاده و با وجود آنکه کسی از آنجا عبور نمیکرد دائماً فریاد میزد: "شیلینی ...".
من میخواستم بیرون بروم، اما نگهبان سریع آستینم را گرفت و عصبانی شد. او فریاد زد: "مرد حسابی، شرتو کم کن، وگرنه سرجوخه رو میارم."
من با عصبانیت میگویم: "تو آدم گاوی هستی"
نگهبان با رضایت میگوید: "آره. کسی که مفهوم خدمت را درک کنه پیش شماها آدم گاوی به حساب میآید."
من نیم دقیقهای هنوز در زیر بارش برف ماندم و دیدم که چگونه دانههای سفید به کثافت تبدیل میشوند؛ تمام حیاط مدرسه پر از گودال شده بود و در میان آنها جزایر سفید کوچکی مانند خاک قند قرار داشتند. ناگهان میبینم که دختر زیبای کوچک به من چشمکی زد و ظاهراً بیتفاوت به پائین خیابان رفت. من هم از سمت داخلی دیوار به دنبالش میروم.
با خود فکر کردم "لعنت. آیا مگه من واقعاً یک بیمار هستم؟" و بعد دیدم که یک سوراخ کوچک در کنار محل ادرار قرار دارد، و در جلوی سوراخ دختر با شیرینیها ایستاده بود. نگهبان نمیتوانست در اینجا ما را ببیند. من فکر کردم: "دعای خیر رهبر نثار مفهوم درک خدمت نگهبانانی مثل تو".
شیرینیها با شکوه دیده میگشتند: شیرینی بادامی، کیک خامهای، شیرینی ... که همگی میدرخشیدند. من از کودک میپرسم: "قیمت اینها چند است؟"
کودک لبخندی میزند، سبدش را به طرف من میآورد و با صدای لطیفش میگوید: یک شیلینی سه مارک و پنجاه فنیگ."
"یک شیرینی؟"
او سرش را تکان میدهد: "بله"
برف بر روی موهای لطیف و بورش میبارید و به پودر فرار نقرهای رنگی تبدیل میگشت؛ لبخند کاملاً فرحبخشی داشت. خیابان تاریک پشت سرش کاملاً خالی بود، و جهان به نظر مرده میآمد ...
من یک قطعه کوچک شیرینی بادامی برمیدارم و آن را امتحان میکنم. شیرینی مزهای بسیار عالی داشت. من به خود گفتم: "آهان. به این خاطر قیمت اینها هم مانند قیمت بقیه شیرینیهاست."
دختر میخندد و میپرسد: "خوبه؟"
من فقط سرم را تکان میدهم: سرما مرا اذیت نمیکرد، دور سرم بانداژ کلفتی بسته شده بود و من مانند تئودور کورنر Theodor Körner دیده میشدم. من یک نان خامهای هم امتحان میکنم و اجازه میدهم که این معجون بسیار عالی آهسته در دهانم ذوب شود. و دوباره آب در دهانم جمع میگردد ...
من آهسته میگویم: "بیا. من همه را برمیدارم، چقدر داری؟"
در حالی که من مشغول فرو دادن یکی از شیرینیها بودم او آهسته با انگشت اشاره کوچک و اندکی کثیفاش شروع به شمارش شیرینیها میکند. سکوت برقرار بود، و تقریباً چنین به نظرم میآمد که انگار دانههای برف در هوا آرام و لطیف به هم بافته میگردند. او شیرینیها را خیلی آهسته میشمرد، چند بار در شمارش اشتباه کرد، و من کاملاً ساکت آنجا ایستاده بودم و دو شیرینی دیگر را هم خوردم. بعد ناگهان دختر چشمهایش را به طرف من بالا میآورد، چنان عمودی و وحشتناک که مردمکهایش کاملاً بالا قرار داشتند، و سفیدی چشمهایش مانند شیر بدون چربی رنگ آبی بسیار روشنی داشت. او چیزی به زبان روسی برایم چهچهه میزند، اما من با لبخند شانهام را بالا میاندازم، و بعد او خود را خم میکند و با انگشت کوچک و کثیفش یک 45 روی برف مینویسد؛ من پنج شیرینیای را که خورده بودم به آن اضافه میکنم و میگویم: "سبد را هم بده به من، باشه؟"
او سرش را تکان میدهد و از میان سوراخ با احتیاط سبد را به من میدهد. من دو اسکناس صد مارکی از سوراخ به بیرون دراز میکنم. ما پول زیاد داشتیم، روسها برای یک پالتو هفتصد مارک میپرداختند، و ما سه ماه تمام بجز کثافت و خون، چند فاحشه و پول چیز دیگری ندیده بودیم ...
من آهسته میگویم: "فردا هم دوباره بیا، باشه؟" اما او دیگر به من گوش نمیداد، کاملاً سریع و بی سر و صدا رفته بود، و وقتی من غمگین سرم را از سوراخ دیوار بیرون بردم، او ناپدید شده بود، و من فقط خیابان روسی خلوت را میدیدم، تاریک و کاملاً خالی؛ به نظر میآمد که پشت بام صاف خانهها آهسته توسط برف در حال پوشانده شدناند. من مدتی همانطور آنجا ایستاده بودم و مانند حیوانی با چشمان غمگین از سوراخ به بیرون نگاه میکردم، و ابتدا وقتی احساس کردم گردنم خشک شده است، سرم را دوباره به داخل کشیدم. و حالا تازه بوی منزجر کننده ادرار به مشامم میرسد، و شیرینیهای زیبا و کوچک همگی با خاک قند لطیفی از برف پوشیده شده بودند. من با خستگی سبد را برمیدارم و به سمت ساختمان به راه میافتم؛ من سردم نبود، من مانند تئودور کورنر دیده میشدم و میتوانستم هنوز یک ساعت در برف بایستم. من میروم، چون باید جائی میرفتم. آدم باید به جائی برود، آدم باید این کار را بکند. آدم نمیتواند از حرکت بایستد و خود را با برف بپوشاند. باید آدم به جائی برود، حتی وقتی آدم در سرزمینی غریبه و سیاه و خیلی تاریک مجروح شده باشد ...
_ پایان _
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 1:39 توسط سعید از برلین
|

عاقبت دختر با عجله از جا برمیخیزد، کیسه خرید کهنهای را به شانه آویزان و سریع سالن انتظار را ترک میکند. من به دنبالش میروم. او بدون آنکه سرش را به طرفی بچرخاند از پلهها بالا میرود و به سمت محل ورود مسافرین به سکوی قطار براه میافتد. من او را در حال خرید بلیط برای گذشتن از نرده حائل به سکوی قطار محکم نگاه داشتم، محکم در مسیر نگاهم. او فاصله بیشتری از من جلو افتاده بود. من باید چوبدستیام را زیر بغل میگرفتم و سعی میکردم کمی بدوم. نزدیک بود در تونل تاریکی که به سمت سکوی قطار بالا میرفت او را گم کنم. من او را روی سکوی قطار و تکیه داده به دیوار ویرانی از اتاق انتظار پیدا میکنم. او به ریل قطار خیره شده بود. حتی سرش را هم برنگرداند.
از سمت رود راین باد سردی در سراسر تالار میپیچد. شب فرا میرسد. عده زیادی با بستهها و کولهپشتیها، جعبهها و چمدانها و با چهرههای عجول روی سکوی قطار ایستاده بودند. آنها سرهایشان را با وحشت در جهتی که باد میآمد نگاه داشته و میلرزیدند. نیمدایره بزرگ آبیتیره و آرام آسمان که از میان شبکههای آهنی تالار دیده میگشت مشغول خمیازه کشیدن بود.
آرام به بالا و پائین میلنگیدم، گاهی با نگاهی خود را از حضور دختر مطمئن میساختم. اما او فقط و فقط همانطور تکیه داده به دیوار خرابه آنجا ایستاده بود و به گودال سیاهی که ریلهای براق در آن پیش میرفتند خیره شده بود.
عاقبت قطار آهسته وارد تالار میشود. درست در لحظهای که من به لوکوموتیو نگاه میکردم دختر به داخل قطار که هنوز در حرکت بود میپرد و در واگونی ناپدید میگردد. من او را برای چند دقیقه در گرههای تشکیل شده از فشار مردم در جلوی واگونها گم میکنم. اما بزودی کلاه زرد رنگش را در آخرین واگون میبینم. من سوار میشوم و درست روبروی او مینشینم، چنان نزدیک که تقریباً چانههایمان با هم در تماس بودند. وقتی او کاملاً جدی و آرام و فقط با ابروی کمی درهم کشیده به من نگاه میکند، در این وقت از چشمهای بزرگ خاکستریاش میخوانم: او میدانست که من تمام مدت پشت سر او بودهام. مکرراً نگاه درماندهام در حالی که قطار در غروب شب میراند به چهرهاش آویزان میگشت. من هیچ کلمهای از دهان خارج نساختم. مزارع ناپدید و دهکدهها کم کم توسط شب پوشانده میگشتند. یخ زده بودم. شب را کجا باید میخوابیدم، من فکر کردم ...، کجا میتوانستم دوباره کمی استراحت کنم. آه، کاش میتوانستم صورتم را در این موها پنهان سازم. فقط همین، و هیچ چیز دیگر ... من یک سیگار روشن میکنم. در این وقت او نگاه زودگذر اما عجیب و بیداری به پاکت سیگار میاندازد. من پاکت سیگار را روبرویش میگیرم و با صدای گرفتهای میگویم: "بفرمائید"، و به نظرم میرسید که قلبم میخواهد از گلویم به بیرون بجهد. او نیم ثانیه تردید میکند، و من با وجود تاریکی میبینم که کمی صورتش سرخ شده است. سپس یک سیگار برمیدارد. او پکهای عمیق و حریصانهای میزد.
"شما خیلی سخاوتمندید"، صدایش تیره و خجول بود. بعد وقتی صدای بازرس قطار از واگون کناری قابل شنیدن گشت، هر دو ما مانند دستوری از قبل صادر شده خودمان را عقب کشیدیم و به خواب زدیم. من از میان پلکهایم میدیدم که دختر لبخند میزد. من بازرس را که با چراغ قوه خود به بلیطها نور میداد تماشا میکردم. بعد نور وسط صورت من میافتد. من از لرزش نور احساس میکردم که بازرس مردد است. بعد نور روی دختر میافتد. آه، چه رنگ پریدهای داشت و سطح سفید پیشانیاش چه غمگین بود.
یک زن چاق که کنار من نشسته بود آستین بازرس قطار را میکشد و چیزی در گوشش زمزمه میکند. و من توانستم اینها را بشنوم: "سیگار آمریکائی ... بدون بلیط میرانند ..." در این وقت بازرس با عصبانیت به پهلویم میزند. در واگون سکوت کاملی برقرار بود، وقتی من از دختر آهسته پرسیدم که مقصدش کجاست. او محلی را نام میبرد. من دو بلیط تا آن ایستگاه میخرم و جریمه را هم میپردازم. سکوت مردم بعد از رفتن بازرس قطار یخزده و تحقیرآمیز بود. صدای دختر وقتی پرسید "مگه مقصد شما هم آنجاست؟" به طور عجیبی گرم اما طعنهآمیز بود.
"اوه، من میتونم خیلی راحت به آن سمت برانم. من آنجا چند دوست دارم. من خانه دائمی ندارم ..."
او فقط میگوید "که اینطور" ... بعد به صندلیاش تکیه میدهد، و من در تاریکی عمیق، فقط وقتی که در بیرون چراغی برقآسا میگذشت چهرهاش را گاهی میدیدم.
هنگامیکه ما از قطار پیاده شدیم هوا کاملاً تاریک شده بود. تاریک و گرم. و وقتی ما از ایستگاه راهآهن خارج شدیم شهر کوچک محکم به خواب رفته بود. خانههای کوچک در زیر درختان مهربان آرام و امن نفس میکشیدند. من با صدای گرفته میگویم: "من شما را همراهی میکنم. هوا به طور وحشتناکی تاریک است ..."
سپس ناگهان او میایستد. ما زیر یک لامپ ایستاده بودیم. او مرا ثابت نگاه میکند و با دهانی بسته میگوید: "اگر فقط میدانستم کجا؟". چهرهاش مانند پارچهای که توسط باد نوازش میگردد آهسته در حرکت بود. نه، ما همدیگر را نبوسیدیم ... ما آهسته از شهر خارج شدیم و عاقبت بر روی دستهای علوفه خشک دراز کشیدیم. آه، من در این شهر ساکت که مانند تمام شهرها برایم غریب بود دوستی نداشتم. با سرد شدن هوا در نزدیک سحر، من خودم را کاملاً نزدیک او کشیدم، و او یک قسمت از پالتوی نازکش را روی من کشید. به این ترتیب ما خود را توسط نفس و خونمان گرم ساختیم.
از آن زمان ما با هم هستیم ــ تا این زمان.
_ پایان _
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 15:44 توسط سعید از برلین
|

این عجیب بود: درست پنج دقیقه قبل از شروع یورش پلیس یک احساس ناامنی به من دست میدهد ... با وحشت به اطرافم نگاه میکنم، بعد آهسته از کنار رود راین به سمت ایستگاه راهآهن به راه میافتم، و ابداً شگفتزده نشدم وقتی ماشینهای سریع و پلیسهای کلاه قرمز به سر را دیدم که به سرعت نزدیک شدند و خانههای محله را محاصره و مسدود کردند و به تحقیق پرداختند. این کار فوقالعاده سریع انجام گشت. من خارج از دایره محاصره ایستاده بودم و با آرامش یک سیگار روشن میکنم. همه چیز کاملاً بی سر و صدا اجرا میگشت. سیگارهای زیادی روی زمین پرتاب میشوند. حیف ... و بیاختیار تخمین میزنم که حالا چه مقدار پول نقد میتواند بر روی زمین ریخته شده باشد. کامیون از کسانیکه پلیسها گرفته بودند سریع پر میشود. فرانس Franz هم آنجا در میانشان بود ... او از راه دور برایم اشاره ناامیدانهای میکند، که باید چنین معنی میداد: سرنوشت. یکی از پلیسها صورتش را به سمت من میچرخاند. در این لحظه من از آنجا دور میگردم. اما آهسته، خیلی آهسته. خدای من، شاید باید آنها من را هم با خود میبردند! من دیگر تمایلی به رفتن به اتاقم نداشتم، بنابراین دوباره آرام به سمت ایستگاه راهآهن به راه میافتم. با ضربه چوبدستیام یک سنگ کوچک را از سر راه دور میکنم. خورشید به گرمی میدرخشید و از سمت رود راین باد لطیف و خنکی میوزید.
در سالن انتظار دویست سیگار را تحویل فریتس Fritz گارسون میدهم و پول را داخل جیب عقب شلوارم میکنم. حالا دیگر جنسی نداشتم و فقط یک بسته برای خودم باقی مانده بود.
بعد در میان ازدحام عاقبت محلی پیدا میکنم و سوپ گوشت و مقداری نان سفارش میدهم. و دوباره فریتس را میبینم که از راه دور دست تکان میدهد، اما من حوصله بلند شدن نداشتم. در این وقت او با عجله به طرف من میآید. پشت سر او ماوزباخ Mausbach کوچک را میبینم؛ به نظر میآمد که هر دو تا اندازهای هیجانزدهاند. فریتس غرغر کنان میگوید "پسر، تو هم خیالت خیلی راحته" و با تکان دادن سر به کناری میرود و برای ماوزباخ کوچک جا باز میکند. او کاملاً از نفس افتاده بود. "تو"، به لکنت میافتد، "تو ... باید بزنی به چاک ... پلیسها اتاق تو رو گشتن و کوکائینها رو پیدا کردن ... پسر!" او به سختی میتوانست آب دهانش را قورت بدهد. من برای آرام کردن به شانهاش میکوبم و بیست مارک Mark به او میدهم، میگویم: "مهم نیست" و او آهسته میرود. در این وقت چیزی به یادم میافتد و او را صدا میکنم و میگویم: "گوش کن هاینی، اگه بتونی کتابها و پالتوئی که در اتاقم هستند جای مطمئنی بگذاری ... من چهارده روز دیگه دوباره سر میزنم، باشه؟ ... بقیه چیزهای منو میتونی برای خودت برداری." او سرش را تکان میدهد. من این را میدانستم که میتوانم به او اطمینان داشته باشم.
حیف ... دوباره فکر میکنم ... هجده هزار مارک به فنا رفت ... هیچ کجا، هیچ کجا آدم امنیت نداشت ... وقتی دوباره به آرامی نشستم و بیتفاوت دستم را به سمت جیب خود بردم چند نگاه کنجکاو به من انداخته میشود. بعد وزوز جمعیت اطرافم در هم قاطی میگردد و من میدانستم که هیچ کجا نمیتوانم مانند اینجا و در میان ازدحام جمعیت چرخان سالن انتظار چنین عالی با افکارم تنها باشم.
ناگهان احساس کردم که چشمانم تقریباً بدون دیدن چیزی بطور خودکار میچرخند و در نقطهای ثابت میمانند. طوریکه انگار آنها بر خلاف میلم آنجا طلسم شدهاند. مرتباً در محدودهای که چشمم میچرخید محلی بود که نگاهم توقف میکرد و بعد سریع میلغزید. انگار از خواب عمیقی بیدار شده باشم به آن سمت خوب نگاه میکنم. دو میز دورتر از من دختر جوانی در پالتوئی با رنگ روشن و با کلاه قهوهای مایل به زردی که بر روی موهای سیاهش قرار داشت نشسته بود و روزنامه میخواند. من فقط میتوانستم هیکل کمی درهم فرو رفته و قوز کرده، یک قطعه خیلی کوچک از بینی و دستان باریک و کاملا آرامش را ببینم. پاهایش را هم میدیدم، زیبا، باریک و ... بله، پاهائی تمیز. نمیدانم چه مدت خیره به او نگاه میکردم، گاهی هنگام ورق زدن روزنامه خیلی زودگذر برش باریکی از چهرهاش را میدیدم. ناگهان او سرش را بالا میگیرد و برای یک لحظه مرا با چشمان بزرگ و خاکستری، جدی و بیتفاوتش خوب تماشا میکند، بعد به خواندن ادامه میدهد.
این نگاه کوتاه به دلم مینشیند.
صبورانه اما با تپش قلب نگاهم را به او میدوزم، تا اینکه عاقبت خواندن روزنامه را به پایان میرساند، خود را به روی میز تکیه میدهد و با ژستی مرددانه و عجیب از لیوان آبجویش جرعهای مینوشد.
حالا میتوانستم چهره کاملش را ببینم. او رنگپریده بود، کاملاً رنگپریده، یک دهان باریک و کوچک و یک بینی راست و ظریف داشت ... اما چشمها، این چشمان جدی و بزرگ خاکستری! موهای سیاه، بلند و فرفریاش مانند پردهای از ماتم روی شانهاش آویزان بود.
من نمیدانم چه مدت به او خیره شده بودم، آیا بیست دقیقه بود، یکساعت یا بیشتر. در حالی که نگاه غمگیناش مرتب ناآرامتر، مرتب کوتاهتر از صورتم میگذشت، اما خشمی که در این مواقع در چشمان دختران جوان دیده میشود در چهره او دیده نمیشد. در عوض ناآرامی دیده میشد ... و ترس.
آه، من اصلاً نمیخواستم او را ناآرام و وحشتزده سازم، اما نمیتوانستم به او نگاه نکنم.
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 20:57 توسط سعید از برلین
|

هنگامیکه خواهرم فوری برای فرزندش، پسرخوانده من، یک لاتاری خرید، من هم به فکر کردن پرداختم، ساعتها فکر و خیال میکردم که چه کسی از این نسل که در حال رشد کردن است راهم را ادامه خواهد داد؛ کدامیک از فرزندان زیبا و بازیگوش خواهران و برادرانم که در حال شکفتن اند گاو پیشانی سفید نسل آینده خواهد گردید؟ زیرا که ما یک خانواده ویژه میباشیم و خانواده ویژه ای نیز باقی خواهیم ماند. چه کسی آیا خود را ناگهان وقف نقشه های دیگر خواهد ساخت، نقشه هائی بی عیب، نقشه هائی بهتر؟ من مایلم بدانم، من مایلم به او گوشزد کنم، زیرا که ما هم تجربه هائی کسب کرده ایم، شغل ما نیز قوانین بازی خود را داراست، قوانینی که میتوانم به اطلاع او برسانم، به جانشینم، جانشینی که موقتاً هنوز گمنام میباشد و مانند گرگی در لباس میش در دسته دیگران مشغول بازیست ...
اما من احساس میکنم که مدت کمی برای زنده ماندن دارم تا بتوانم او را بشناسم و او را با رازها آشنا سازم. پس از مرگم و بعد از منقضی گشتن موعود تعویض جانشین او ظهور خواهد کرد، خود را آشکار خواهد ساخت و با چهره ای خشمگین در برابر والدین خود خواهد ایستاد و خواهد گفت که جانش به لب رسیده است، و من در خفا این امید را دارم که بعد از مرگ مقداری از پولم باقی بماند، زیرا که من وصیتنامه ام را تغییر داده ام و دارائی ام را به آنکسی تخصیص داده ام که اول از همه علامتی خطاناپذیر که نشان دهد برای جانشینی من تعییین شده است از خود بروز دهد...
مطلب عمده اما این است که او به آنها چیزی بدهکار نماند.
_ پایان _
باتقدیم به تو که خوشبختی دیگران برایت ارزشمندتر از هر چیزیست.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۹ساعت 17:58 توسط سعید از برلین
|
اما تنها شخصیت با نفوذی که من در حین این میانپردهُ مؤثر شغلی با او برخورد کردم راننده تراموا بود که با آن وسیله بلیط سوراخ کن خود روزم را بی اعتبار میکرد؛ او این تکه کاغذ کوچک را، بلیط هفتگیم را بلند میکرد و آنرا میان دو پوزه بلیط سوراخ کن هل میداد، و بعد جریان مرکبی نامرعی با گذاشتن ردی دو سانتیمتری بر روی بلیط _ یک روز از زندگی ام را_ باطل میساخت، یک روز با ارزشی را که برایم تنها خستگی با خود به همراه داشت، خشم و آن مبلغ پولی که میتوانستم با آن این شغل بیمعنی را ادامه دهم. بزرگی ِ سرنوشت سازی در این مرد با آن اونیفورم ساده راننده های تراموا خانه داشت، مردیکه میتوانست هر شب روز هزاران آدم را باطل اعلام سازد.
امروز هم هنوز به خشم می آیم که چرا قرارداد کار با رئیسم را قبل از آنکه تقریباً محبور به فسخ آن شدم فسخ نکردم؛ که چرا خرت و پرتها را قبل از آنکه تقریباً مجبور به پرتاب کردن آنها بسویش شدم بطرفش پرتاب نکردم: زیرا روزی صاحبخانه ام مردی را که نگاه غضبناکی داشت با خود به دفتر کارم آورد و مرد خود را مأمور مؤسسه لاتاری معرقی کرد و برایم توضیح داد که من صاحب پنجاه هزار مارک خواهم شد در صورتیکه این و آن باشم و لاتاری مشخصی در مالکیتم باشد. و من همان این و آن بودم و مالک آن لاتاری مشخص. من فوری بدون فسخ قرار داد و رها کردن صورتحسابهای سوراخ و دسته بندی نشده دفتر کار را ترک کرده و تنها چاره ای که برایم باقی مانده بود را انجام دادم: اینکه به خانه بروم، پول را تحویل بگیرم و خویشاوندان را بوسیله نامه رسانها سریع از خبر جدید باخبر سازم.
ظاهراً همه فکر میکردند که من بزودی خواهم مرد یا قربانی حادثه ناگواری خواهم شد. اما موقتاً به نظر میرسد که هنوز ماشینی برای زیر گرفتنم برگزیده نشده است تا که زندگیم را از من بدزدد، و قلبم هم با اینکه منهم به بطری مشروب بی اعتنائی نمیکنم کاملاً سالم است. من بعد از پرداختن بدهکاریهایم صاحب سی هزار مارک بدون مالیات گشتم، یک عموی پسندیده و خواستنی که ناگهان دوباره دسترسی به فرزندخوانده اش امکانپذیر شده بود. از این گذشته، بچه ها دوستم دارند، و من حالا اجازه دارم با آنها بازی کنم، برایشان توپ بخرم، به بستنی دعوتشان کنم، بستنی با خامه، اجازه دارم تمام بادکنکهائی را که شبیه خوشه انگوری بزرگ بهم چسبیده اند برایشان بخرم، تاب بازی کنم و با دسته ای کودک بامزه و شوخ چرخ و فلک سوار شوم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۹ساعت 21:36 توسط سعید از برلین
|

بدین سان روزهایم را یکی پس از دیگری _ رویهمرفته تقربباً چهارده روز _ در دفتر کار این آدم بی بصیرت گذراندم، آدمیکه خود را مهم میپنداشت و تصور میکرد که هنرمند هم میباشد، زیرا گهگاهی _ زمانیکه من آنجا بودم فقط یکبار اتفاق افتاد _ در کنار میز نقشه کشی می ایستاد و با مداد رنگی ها چیز لرزانی را بر روی کاغذ طراحی میکرد، یک ساقه گل یا یک بار ِ خانگی، چیزی جدید برای عصبانی کردن چندین نسل.
چنین به نظر می آمد که او از پوچی مرگبار محصولاتش آگاه نیست. بعد از آنکه او یک چنین چیزی را طراحی میکرد _ همانطور که قبلاً گفتم تا زمانیکه من آنجا بود فقط یکبار اتفاق افتاد _، به سرعت با ماشینش آنجا را ترک میکرد تا استراحت کوتاه خلاقانه ای کند، استراحتی که هشت روز طول میکشید، در حالیکه او فقط پانزده دقیقه کار کرده بود. طراحی ها جلوی استاد انداخته میشد و او آنها را روی میز درودگریش قرار میداد و با اخم از زیر نظر میگذراند، بعد چوبهای موجود را قبل از اعلام اجازه تولید بازرسی میکرد. روزهای متمادی میدیدم که چگونه پشت پنجره های خاک گرفته کارگاه _ او به آن کارخانه میگفت _ فرآورده های تازه روی هم تلنبار میگشتند: دیوارهای چوبی یا میزهائیکه حتی ارزش سریش تلف کردن را هم نداشتند.
تنها وسائلی قابل استفاده بودند که کارگران بدون اطلاع رئیس و زمانیکه مدت غیبتش برای چندین روز تضمین بود میساختند: چهارپایه یا جعبه های زینت آلات که از استحکام و سادگی دلپسندی برخوردار بودند؛ نبیره ها هم بر روی این چهار پایه ها اسب سواری خواهند کرد یا خرده ریزه هایشان را در آن جعبه ها محفوظ نگاه خواهند داشت: رخت آویزهائی که بر رویشان پیراهنهای چندین نسل هنوز پر پر خواهد زد. بدینگونه وسائل دلپذیر و قابل استفاده بی اجازه رئیس خلق میگردید.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۹ساعت 15:31 توسط سعید از برلین
|
هر شب، هنگامیکه من خسته به خانه بازمیگشتم، از دست خودم عصبانی بودم که باز یک روز دیگر از زندگیم سپری گشته است، یک روزیکه حاصلش برای من فقط خستگی و خشم و آن مقدار پولی بود که میشد با آن به کار کردن ادامه داد؛ اگر بتوان اصلاً نام این مشغولیت را کار نام نهاد: ردیف کردن صورت حسابها به ترتیب الفبا و سوراخ و متصل کردنشان در یک پوشه کاملاً نو تا بتوانند سرنوشتِ هرگز پرداخت نشدن را با صبوری تحمل کنند؛ یا نوشتن نامه های تبلیغاتی که بی نتیجه به اطراف فرستاده میشدند و تنها باری غیر ضروری برای نامه رسانان بودند؛ گاهی هم نوشتن صورت حسابهائی که بعضی از اوقات نقد پرداخت میگردید. باید با کسانیکه در سفر بیهوده تلاش میکردند اجناس بنجلی را که رئیس ما تولید میکرد به مسافران بفروشند مذاکره میکردم. رئیس ما، این گاو بیقرار، کسیکه هرگز وقت نداشت و کاری انجام نمیداد، کسیکه ساعات با ارزش روز را با وراجی به هدر میداد _ هستی ای بی معنی و مرگبار _، کسیکه جرئت اعتراف کردن به مبلغ بدهکاریهایش را نداشت، کسیکه خود را با بلوف و کلاه برداری سرپا نگاه میداشت، یک بندباز ِ بادکنک که وقتی شروع به باد کردن یک بادکنک میکرد همزمان اما بادکنک قبلی میترکید: آنچه باقی میماند دستمال نظافت لاستیکی تنفرانگیزیست که تا یک دقیقه پیش دارای درخشندگی، زندگی و استحکام بوده است.
دفتر ما درست کنار کارخانه قرار داشت، جائیکه ده دوازده کارگر مبلهائی را میساختند که آدم بعد از خرید آنها تا آخر عمر از اینکار پشیمان و عصبانی میگشت، البته اگر بعد از سه روز تصمیم به خرد کردن آن برای ریختن در اجاق نمیکرد: میزهای سیگارکشی، میزهای خیاطی، کمدهای بسیار کوچک، صندلیهای کوچک با مهارت رنگ شده ای که زیر وزن کودکان سه ساله در هم میشکستند، میزهای کوچک زیر گلدان، خرت و پرتهائی که به نظر می آمدند نجاری هنرمند آنها را ساخته است اما در حقیقت رنگرزی ناشی با روغن جلا به آنها یک زیبائی ظاهری داده بود تا بتوان آنها را با قیمتی گران فروخت.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۹ساعت 15:44 توسط سعید از برلین
|
خلاصه کنم، من نه مهربانی عمو اُتو را داشتم و نه پشتکار او را، از این گذشته من سخنران نیستم، من پیش مردم ساکت و گنگ مینشینم، حوصله شان را سر میبرم و در میانه سکوت چنان ناگهانی برای قرض گرفتن پول تلاش میکنم که مانند اخاذی و تهدید به گوش میرسد. فقط با کودکان میتوانم خوب کنار بیایم، به نظر می آید که حداقل این ویژگی مثبت را از عمو اُتو به ارث برده باشم. کودکان شیرخواره به محض قرار گرفتن در دستانم آرام میگیرند، و باوجودیکه میگویند چهره ام باعث ترس دیگران میشود ولی وقتی آنها به من نگاه میکنند لبخند میزنند، البته اگر بتوانند اصلاً لبخند بزنند. آدمهای بدجنس و شرور به من پیشنهاد میدهند بعنوان اولین نماینده مرد کودکستانی تأسیس کنم و به سیاست نقشه کشی بی پایانم با تحقق بخشیدن به این نقشه پایان دهم. اما من این کار را نمیکنم. من فکر میکنم که این دلیلی بر غیر ممکن بودن ماست: چونکه ما استعدادهای واقعیمان را نمیتوانیم نقره کاری کنیم _ و یا آنطور که امروزه میگویند: حرفه ای مورد استفاده قرار دهیم.
در هر صورت این ثابت شده است: که اگر من یک گاو پیشانی سفید باشم _ و من خود به هیچ وجه متقاعد نشده ام که گاو پیشانی سفیدی میباشم _، ولی اگر یکی از آنها باشم، بنابراین یک نوع دیگری از عمو اُتو را نمایندگی میکنم: من روان بودن او را دارا نیستم، فریبندگی او را ندارم و علاوه بر این بدهکاریها نیز بر من فشار می آورد، در حالیکه ظاهراً برای او کمتر زحمت ایجاد میکرده است. و من کار وحشتناکی انجام دادم: من تسلیم شدم _ من تقاضای شغلی کردم. من فامیل را قسم دادم که به من کمک کنند، از آشنائی و رابطه هایشان استفاده و جائی برایم تهیه کنند تا برایم یکبار، لا اقل یکبار، یک حقوق ماهیانه در اضای انجام کار مشخصی را مطمئن سازد. بعد از آنکه خواهشم را ابراز و عجز و لابه ام را کتبی و شفاهی تهیه و فرمولبندی کردم آنها در این کار مؤفق شدند. و هنگامیکه درخواستم جدی تلقی گردید و به واقعیت پیوست، کاری انجام دادم که تا حال هیچ گاو پیشانی سفیدی نکرده است؛ من عقب ننشستم، بلکه شغلی را که برایم پیدا کرده بودند قبول کردم. من چیزی را قربانی کردم که هرگز نمی باید میکردم: آزادی ام را!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۹ساعت 3:37 توسط سعید از برلین
|
عجیب بود که من درست در روز خاکسپاری عمو اُتو به سن قانونی رسیدم، بنابراین اجازه داشتم مبلغ ده هزار مارک سهم ارثیه ام را بگیرم و فوری به تحصیل در دانشگاه که تازه شروع کرده بودم پایان داده تا با نقشه های دیگری خود را مشغول سازم. با وجود گریه پدر و مادر از خانه پدری به اطاق عمو اُتو نقل مکان کردم، چیزی مرا به آنجا میکشاند، و باوجودیکه موهای سرم زمان درازیست شروع به کم شدن کرده اند اما من هنوز در آنجا زندگی میکنم. لوازم خانه نه زیاد شده اند و نه کم. امروز میدانم که بعضی چیزها را اشتباه آغاز کرده بودم. کوشش کردن برای موسیقیدان یا آهنگساز شدن بیهوده بود، من استعداد این کار را ندارم. امروز این را میدانم، اما این حقیقت را با یک دوره تحصیل بی نتیجه با این اطمینان که به شهرت یک آدم تنبل و بیکاره دست یابم پرداختم، از این گذشته تمام ارثم در این راه خرج شد، اما مدت درازی از این ماجرا گذشته است.
من از توالی نقشه هایم دیگر بیخبرم، تعدادشان خیلی زیاد بود. وانگهی مهلت هائی که من احتیاج داشتم تا به پوچ بودن نقشه هایم پی ببرم مدام کوتاهتر میگشتند. بعدها عمر یک نقشه سه روز طول کشید، طول عمری که حتی برای یک نقشه هم کوتاه است. دوره حیات نقشه هایم چنان سریع کوتاه میگشتند که من حتی نمیتوانستم به کسی در باره آنها توضیح بدهم، زیرا که آنها برای خود من هم روشن نبودند. به یاد دارم با این وجود من سه ماه وقت برای آموزش میمیک صرف کردم تا اینکه عاقبت در عرض تنها یک بعد از ظهر تصمیم گرفتم نقاش، باغبان، مکانیسین و ملوان شوم، و اینکه من با این اندیشه که برای معلمی زاده شده ام بخواب میرفتم و با اعتقادی سخت مانند سنگ که کار در گمرگ تنها راه قطعی ترقی ام میباشد چشم از خواب میگشودم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:47 توسط سعید از برلین
|
عمو اُتو، همانطور که گفتم در اثر یک حادثه ناگوار مرد. او بوسیله یک قطار باری با سه واگن یدکی در مرکز شهر زیر گرفته شد، و جای خوشبختیست که مرد شرافتمندی او را بلند کرده و به پلیس واگذار میکند و ماجرا را به اطلاع خانواده میرساند. در جیبهای عمو اُتو یک کیف پول پیدا کردند که حاوی مدالی از مریم مقدس، یک بلیط اتوبوس که دوبار سوراخ شده بود و بیست و چهار هزار مارک پول نقد به همراه رونوشتی از یک قبض دریافت پول بود که او برای حسابدار مؤسسه لاتاری باید امضاء میکرد، و او بیشتر از یکدقیقه صاحب پول نبوده است، احتمالاً حتی کمتر از یکدقیقه، زیرا که قطار باری پنجاه متر دورتر از مؤسسه لاتاری او را زیر گرفته بود. آنچه که بعد در پی آمد موجب خجالت فامیل گشت. در اطاق او فقر حاکم بود: میز، صندلی، تختخواب و کمد، چند کتاب و یک دفتر یادداشت بزرگ وجود داشت، و در این دفتر نام تمام کسانیکه او به آنها بدهکار بود نوشته شده بود، به اضافه ثبت چهار مارک قرضی که شب پیش گرفته بود و یک وصیتنامه کوتاه که در آن مرا وارث خویش معین کرده بود.
به پدرم بعنوان مجری وصیتنامه مأموریت داده شد که بدهکاریهای او را بپردازد. به راستی که نام طلبکاران عمو اُتو چهار صفحه کامل را پر کرده بود، و اولین ثبت او به سالهائی برمیگشت که او دوره کارآموزیش در دادگاه را قطع کرده و خود را ناگهان با نقشه های دیگری مشغول ساخته بود، نقشه هائی که تفکر به آنها برای او مقدار زیادی وقت و پول هزینه برداشته بود. بدهکاریهایش در مجموع حدود پانزده هزار مارک بود، تعداد طلبکاران به بالای هفتصد نفر میرسید و از یک راننده تراموا شروع میشد که به او برای خرید بلیط بازگشت سی فنیگ قرض داده بوده تا پدر من که چون خالی کردن جیبش برای عمو اُتو راحتتر بوده است رویهمرفته دو هزار مارک به او مقروض بود.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۸۹ساعت 3:10 توسط سعید از برلین
|
من نمیخواهم بیشتر از این در باره مشروبخوار بودن او سکوت کنم. او مشروب مینوشید اما هرگز کسی او را مست ندیده بود. از این گذشته نیاز آشکاری به تنهائی مشروب نوشیدن داشت. مشروب تعارف کردن به او بخاطر فرار از شر تلاشش برای پول قرض گرفتن کاملاً بیفایده بود. یک خمره پر از شراب هم او را بازنمیداشت تا هنگام خداحافظی و در آخرین دقیقه سرش را از در داخل نکند و بپرسد: "راستی، میتونی به من کوتاه مدت ...؟"
اما در باره بدترین ویژگی او تا حال سکوت کرده ام: او بعضی اوقات پول را پس میداد. چنین به نظر می آمد که گاهی به نحوی کسب درآمد میکند؛ من فکر میکنم که احیاناً بعنوان کارآموز سابق دولت گاهی مشاوره حقوقی به دیگران میداده است. بعد او می آمد، یک اسکناس را از جیب در می آورد و با عشقی دردناک آنرا صاف میکرد و میگفت: "تو خیلی با محبت بودی و به من کمک کردی، بیا این هم یک پنج مارکی!" و بعد خیلی سریع میرفت و دو روز بعد دوباره می آمد تا مبلغی که بیشتر از مبلغ پس داده شده بود قرض بگیرد. این راز همچنان سربسته باقی میماند که او چگونه مؤفق شده بود بدون داشتن چیزی که ما طبق عادت آنرا شغلی مناسب و خوب می نامیم تقربباً شصت سال عمر کند. و او ابداً در ارتباط با بیماری ایکه میتوانست به علت مشروبخواری به آن مبتلا گردیده باشد نمرد. او کاملاً سالم بود، قلبش بطور افسانه ای انجام وظیفه میکرد و خوابیدنش شبیه به خوابیدن نوزاد شیرخواری بود که شیر کاملی خورده باشد و کاملاً آسوده تا وعده بعدی به خواب رفته است. نه، او بطور ناگهانی مرد: یک حادثه ناگوار به زندگی او خاتمه داد، و بعد از مرگش یکی از اسرآمیزترین کارهایش فاش گردید.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۹ساعت 21:3 توسط سعید از برلین
|

اما همیشه هر کجا و در باره هر چیزی که صحبت بود، وقتی آخر کار نزدیک میشد و زمان خداحافظی فرا میرسید، اغلب در راهرو دالان، و زمانیکه در خانه تا نیمه بسته میشد، او سر کم مو با آن چشمان زنده و سیاهش را یکبار دیگر داخل خانه میکرد و انگار مطلب جزئی ای را فراموش کرده است به بزرگترین فرد حاضر خانواده که در وحشت به سر میبرد میگفت: "راستی، میتونی به من ...؟"
مبالغی که او درخواست میکرد میان یک تا پنجاه مارک در نوسان بود. پنجاه مارک بالاترین رقم بود و او هرگز با گذشت دهه ها طبق قانون نانوشته ای اجازه درخواست پول بیشتری را نداشت. و همیشه "کوتاه مدت!" را نیز به آخر جمله اش می افزود.
کوتاه مدت از کلمات محبوبش بود. بعد او دوباره به داخل خانه بازمیگشت، کلاهش را یکبار دیگر به چوبرختی می آویخت، شال را از گردن باز میکرد و شروع به توضیح اینکه او پول را برای چه میخواهد میکرد. او همیشه نقشه هائی داشت، نقشه هائی بی عیب. او هرگز پول را مستقیم برای خود احتیاج نداشت، بلکه همیشه برای اینکه بتواند بنیاد هستی اش را محکم سازد بدان محتاج بود. نقشه هایش بین راه انداختن یک دکه لیموناد فروشی که درآمدی مطمئن و دائمی را وعده میداد تا تأسیس حزبی سیاسی که میتوانست اروپا را از سقوط نجات دهد در نوسان بود.
عبارت "راستی، میتونی به من ..." عبارتی ترسناک برای خانواده ما شده بود، زنهائی در فامیل مانند عمه و خاله های ما، خاله ها و عمه های پدر و مادرمان، حتی دخترهای برادر و خواهرهایمان وجود داشتند که با شنیدن "کوتاه مدت" حالشان بد میشد و تقریباً به حالت اغماء فرو میرفتند.
عمو اُتو _ من چنین تصور میکنم که وقتی او از پله ها به سرعت پائین میرفت کاملاً خوشبخت بوده است _ حالا داخل اولین میخانه میشد تا به نقشه هایش بیندیشد. او در ضمن نوشیدن یک بطر عرق یا سه بطر شراب _ بستگی به مقدار پولی داشت که او با زرنگی بدست آورده بود، به نقشه هایش فکر و آنها را سبک و سنگین میکرد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۹ساعت 12:37 توسط سعید از برلین
|

عمو اُتو فردی آگاه بود؛ رشته ای وجود نداشت که او در آن تبحر نداشته باشد: جامعه شناسی، ادبیات، موسیقی، معماری، و حقیقتاً در باره همه چیز آگاهی داشت. حتی متخصصین هم با کمال میل با او گفتگو میکردند و او را مشوق، باهوش و خارق العاده مهربان می یافتند، تا اینکه شوکِ تلاش او برای قرض گرفتن پول آنها را هوشیار میساخت. او نه تنها خویشاوندان را به ستوه آورده بود بلکه دام فریبنده اش را هر کجا سودی در آن نهفته بود پهن میکرد.
همه معتقد بودند که او میتواند دانش و آگاهیش را »نقره کاری کند« _ نسل قبل آنرا اینطور ذکر میکردند (مترجم: اینجا به معنی کسب پول از طریق دانش است)، اما او آنرا نقره کاری نمیکرد، او اعصاب خویشاوندان را نقره کاری میکرد.
اینکه که او چگونه مؤفق میشد این تصور را در دیگران بوجود آورد که او در این روز اعصاب کسی را خرد نخواهد کرد از اسرار او باقی میماند. اما او اینکار را مرتب و تسلیم ناپذیر انجام میداد. من فکر میکنم که او دلش نمی آمد از هیچ فرصت بدست آمده ای صرفنظر کند. صحبتهایش با دقت اندیشه شده، جالب و از شوقی حقیقی سرشار و بسیار بامزه بود، نابود کننده برای دشمنان و روحپرور برای دوستانش. خیلی خوب میتوانست در باره هر چیز صحبت کند، بهتر از آنچه آدم بتواند فکر کند که او بخواهد ...! اما او آن کار را میکرد.
با وجودیکه او هرگز دارای فرزند نبود اما میدانست که چگونه باید از کودکان شیرخواره مراقبت کرد، زنها را درگیر گفتگوهای فوق العاده جالب در باره رژیم غذائی در ارتباط با بیماریهای مشخصی میکرد، پیشنهاد اقسام پودرها را میداد، برایشان نسخه پماد مینوشت، آری او میدانست که چطور آنها را جذب کرده و نگاه دارد: کودک گریان در بغلش فوری ساکت میشد. چیزی سحرآمیز از او تشعشع میگردید. سنفونی بتهوون را به خوبی تجزیه و تحلیل میکرد، شماره قوانین ضروری را از حفظ بود و اسناد قضائی تنظیم میکرد ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۹ساعت 0:31 توسط سعید از برلین
|

Heinrich Böll: Die schwarzen Schafe
ظاهراً من برای مراقبت از پاره نشدن زنجیر پیوستگی گاوهای پیشانی سفید نسل خود برگزیده شده ام. یکی باید اینکار را به عهده میگرفت و آن شخص من بودم. هیچکس فکرش را هم نمیکرد، اما نمیتوان در آن تغییری داد: من یک گاو پیشانی سفیدم. افراد عاقل خانواده ام ادعا میکنند که عمو اُتو Otto بر من تأثیر بدی گذاشته است. عمو اُتو گاو پیشانی سفید نسل قبل و عموی تعمیدی من بود. یک کسی باید گاو پیشانی سفید باشد و او آن کس بود. البته او را قبل از آنکه معلوم شود که کشتی اش به گل خواهد نشست بعنوان عموی تعمیدی ام انتخاب کردند، و همینطور مرا، مرا هم پدرخوانده پسر کوچکی کردند و از زمانیکه گاو پیشانی سفید به حساب می آیم او را هراسان از من دور نگه میدارند. در حقیقت باید از ما سپاسگزار بود؛ زیرا هیچ خانواده ای بدون داشتن گاوهای پیشانی سفید نمیتواند خانواده ویژه ای باشد.
دوستی من با عمو اُتو خیلی زود شروع شد. او اغلب پیش ما می آمد و بیشتر از آنچه پدرم صحیح میدانست با خود نقل و نبات می آورد، یکنفس حرف میزد و در آخر برای قرض گرفتن مقداری پول تلاش میکرد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۹ساعت 15:6 توسط سعید از برلین
|

هنگامیکه من همچنان با زحمت و با پیروی از آن میل عجیبی که در ثانیه های مشخص بطور یکنواخت ما را در بر میگرفت نیمچه سرباز را حمل میکردم؛ و هنگامیکه ما همچنان بیوقفه سنگینی جهان را در حاشیه دهکده با خود میکشیدیم، آن آگاهی از ترسی مخوف که از پارچه کفن که بزرگ و بزرگتر میگشت و مانند زهر در من سرازیر میشد تقریباً محو گشت. من دیگر نه چیزی میدیدم و نه چیزی میشنیدم، با این وجود آگاه به هر قسمت از حادثه بودم ...
پرتاب و زوزه نارنجک را نشنیدم. انفجار، تمام خیالهای خارق العاده و رنج نیمه آگاه را از هم دراند و من با دستان خالی به فضای خالی خیره ماندم، در حالیکه آن دورتر در مکانی کنار یک تپه پژواک انفجار مانند خنده بلندی چندین بار منعکس گردید و طوری از روبرو، از پشت سر و از سمت راست و چپ در گوشم پیچید که انگار در زندانی محصور از کوه محبوسم، و شبیه به چکاچک فلزین ِ آن سرودهای وطنی بود که در کنار دیوارهای پادگان به اینطرف و آنطرف سینه خیز میرفتند.
با کنجکاوی و هیجانی واهی منتظر اعلام درد در بدنم بودم یا حس کردن جاری شدن خون گرم از آن. هیچکدام رخ نداد؛ اما ناگهان حس کردم که نیمی از پاهایم بر بالای حفره ای ایستاده اند، حس کردم که نوک پاهایم تا نیمی از پا در فضای خالی تلو تلو میخورند، و هنگامیکه با کنجکاوی هوشیارانه یک فرد بیدار به پائین نگاه کردم، یک حفره بزرگِ سیاهتر از سیاهی جلوی پاها و پیرامون خود دیدم ...
من جسورانه جلو رفته و داخل حفره شدم، اما نه سقوط کردم و نه در آن فرو رفتم؛ همچنان بر روی خاک نرم حیرت انگیز در زیر طاق کاملاً تاریک گشته میرفتم. مدت درازی در حین پیشروی با خود اندیشیدم که آیا حالا باید به استوار بیست و یک، هفده یا چهارده نفر گزارش دهم ... تا اینکه ستاره بزرگ و زرد و روشنی از جلوی چشمانم صعود کرد و خود را بر طاق آسمان نشاند. ستاره های کم نور دیگری نیز دو به دو همدیگر را یافتند و خود را به شکل مثلثی کنار هم قرار دادند. در این هنگام میدانستم که من در جای دیگری هستم و باید صادقانه چهار و نیم نفر اعلام کنم، و هنگامیکه من لبخند زنان و آهسته میگویم: چهار و نیم نفر، صدای بلند و محبت آمیزی میگوید: پنج نفر!
_ پایان _
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:25 توسط سعید از برلین
|

سنگینی هر مرده ای برابر است با وزن زمین، اما این نیمچه سرباز مانند جهان سنگین بود. انگار تمام دردها و وزن تمام کائنات را در خود مکیده است. ما نفس نفس میزدیم و آه میکشیدیم، و بدون رد و بدل کردن کلمه ای بعد از کمتر از سی قدم دوباره مرده را بر زمین گذاردیم.
مدام این کار با فاصله های کمتری انجام میشد و مدام نیمچه سرباز سنگین و سنگینتر میگردید، طوریکه انگار او دائماً وزن تازه ای در خود میمکد. چنین به نظرم می آمد که میبایست پوسته ضعیف زمین زیر این سنگینی فرو ریزد، و وقتی ما خسته و کوفته مرده را پائین میگذاشتیم تصور میکردم که هرگز دیگر قادر به بلند کردن او نخواهیم گشت. همزمان چنین تصور میکردم که کفن بینهایت رشد کرده است و آن سه نفر دیگر در آن سر کفن بی اندازه دور از من ایستاده اند، چنان دور که فریادم به آنها نمیرسد. من هم رشد میکردم، دستها و سرم بطرز وحشتناکی بزرگ شده بودند، جنازه و کفن اما خود را مانند لاستیک وحشتناکی که خون تمام میادین جنگ را در خود مکیده باشند باد کرده بودند.
تمام قوانین وزن ها و معیارها لغو و به ابدیت پیوسته بودند و آن به اصطلاح واقعیتی که در اثر قوانین شوم و زود گذر باد کرده بود واقعیت دیگر را ریشخند میکرد.
نیمچه سرباز مانند اسفنج وحشتناکی باد میکرد، اسفنجی که خود را با خونی از سرب پر ساخته بود. عرقی سرد از بدنم خارج میشود و خود را با کثافت وحشتناکی که در طول هفته های طولانی بر بدنم نشسته بود می آمیزد. حس میکردم که بوی لاشه گرفته ام ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۹ساعت 18:10 توسط سعید از برلین
|
من هم جائی بر روی کپه ای از جعبه های مقوائی چمباته میزنم. جعبه ها شامل فشنگهای دو سانتیمتری بودند که از ماه ها پیش در این اطراف رها شده و قسمتی از آنها هنوز پر از فشنگ بودند، درست مانند توپ ضد هوائی که در ناآرامی و فرار وحشتناک باید جاگذاشته میشد. هیچکس تکان نمیخورد. ما همه آنجا نشسته بودیم، دستها در جیبها، و مانند مرغ کرچی انتظار میکشیدیم، و احتمالاْ هر یک از ما گاهی به بسته سیاه و گنگی که در میان ما قرار داشت نظر می انداخت. عاقبت مأمور بی سیم بلند شده و میگوید: "نباید حرکت کنیم؟"
ما همگی بجای جواب دادن از جا بلند میشویم، در آنجا چمباته زدن بی معنی بود، ما در این حالت سودی نمی بردیم، در حقیقت کاملاً بیتفاوت بود که آیا ما اینجا چمباته بزنیم یا درآن جلو در گودالهای خودمان، و بعلاوه قرار است امروز شکلات بدهند، شاید هم اصلاً عرق بدهند، یک دلیل کافی برای اینکه تا حد امکان سریع به سمت محل غذاگیری حرکت کنیم.
"اولین دسته چند نفر؟"
صدای ضعیفی جواب میدهد: "پنج نفر".
"دومین دسته؟"
"شش نفر."
"و دسته سوم؟"
من جواب میدهم: "چهار نفر".
مأمور بی سیم میشمارد و میگوید: "ما دو نفر هستیم. خوب، چونکه امروز قراره عرق داده بشه میگیم بیست و یک نفر، چطوره؟"
حالا مأمور بی سیم اولین نفریست که نزیک بسته می آید، ما دیدم که او خود را خم کرد و بعد گفت: "هر نفر یک گوشه را میگیرد، او یک سرباز جوان است، یک نیمچه سرباز."
ما هم خود را خم کرده و گوشه ای از قطعه پارچه را بدست گرفتیم، بعد مأمور بی سیم میگوید: "حرکت"، ما بلند میشویم و با زحمت در حاشیه دهکده خود را به جلو میکشیم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 12:59 توسط سعید از برلین
|

کورمال کورمال خود را بوسیله دستها و پاهایم بر روی زمین ویران شده به جلو میکشیدم، تا اینکه کوره راهی را که مأمورین خبر رسانی و مأمورین آوردن غذا در طول این چند ماه از آن عبور میکردند پیدا کردم. من تفنگم را بر شانه آویزان کرده و کیسه پارچه ای داخل کیف را با دست محکم چسبیده بودم. بعد از چند صد قدمی به جلو رفتن لکه های سیاهتری را در تاریکی تشخیص دادم؛ درختان و باقیمانده خانه ها و بالاخره آلونک های نیمه داغان شده محل قدیمی توپ ضد هوائی را. وحشتزده گوش سپردم تا بشنوم که آیا صدائی از بقیه بگوش میرسد یا نه، اما وقتیکه نزدیکتر شده و توانستم واضح آن سوراخ چهارگوش و تاریک را که داخلش اسلحه قرار داشت ببینم باز هم چیزی نشنیدم، اما من آنها را دیدم، بقیه را، مانند پرندگانی بزرگ و لال در شب روی جعبه های کهنه مهمات چمباته زده بودند. دیدن اینکه آنها هیچ کلمه ای با یکدیگر رد و بدل نمیکنند برایم بینهایت ناراحت کننده بود. در میانشان بسته ای بر روی قطعه پارچه قرار داشت، درست مانند همان بسته ای که همراه با بقیه تجهیزات از انبار گرفتیم تا آنرا بعد از زدن پودر ضد بید که بوی وحشتناکی میداد جداگانه در آلونکهایمان قرار دهیم. این عجیب بود که در این شب در بحبوحه جنگی حقیقی برای اولین بار یادآوری رسوم پادگان برایم چنیین واضح و قابل لمس شده بود، و من وحشتزده به آن فکر میکردم کسی که حالا مانند توده بی شکلی آنجا افتاده، یکبار مانند همه ما وقتی چنین بسته ای از انبار لباس دریافت میکرده توپ و تشر خورده است. آهسته میگویم "شب بخیر" و زمزمه ای مبهم به من جواب میدهد.
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 3:1 توسط سعید از برلین
|

... من بیدار شدم و هنوز کمی از آن انفجار حقیقی که مرا بیدار کرده بود را حس میکردم. یک قسمت از دیوار خاکی بر روی سر و شانه هایم قرار داشت و بوی نارنجک هنوز در هوایِ ساکت و سیاه پخش بود. من خاک و گل را از روی خودم میتکانم، به جلو خم میشوم تا قطعه پارچه را روی سرم بکشم و یک سیگار روشن کنم که از صدای خمیازه هانس Hans میفهمم او هم خوابیده بوده و حالا بیدار شده است؛ او مچ دست خود را بسویم دراز میکند، صفحه نورانی ساعتش را نشانم میدهد و آهسته میگوید: "دقیق مانند خود شیطان، از ساعت دو یک ثانیه هم نمیگذره، تو حالا باید بری."
سرهایمان زیر چادر از ناحیه پیشانی به هم میرسند. هنگامیکه چوب کبریت را بالای پیپ هانس نگه داشته بودم نگاه کوتاهی هم به صورت باریک و غیر قابل توصیف خونسردش انداختم.
ما ساکت در حال دود کردن بودیم. در تاریکی بجز غرولند بی آزار یکی از این لکوموتیوهائیکه بزحمت مهمات جنگی بدنبال خود میکشند دیگر صدائی بگوش نمی آمد. بنظر می آمد که سیاهی و سکوت در هم ذوب شده و مانند وزنه سنگینی بر پشت گردنمان قرار گرفته است ...
بعد از تمام شدن سیگارم باز هانس آهسته میگوید: "تو باید حالا بری، و فراموش نکن که اونو با خودتون ببرید، او آن جلو کنار محل قدیمی توپ ضد هوائی افتاده." و وقتی من با زحمت خودم را از سوراخ بیرون کشیدم ادامه داد: "میدونی، او یک نصفه به حساب میاد، در یک قطعه پارچه."
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:24 توسط سعید از برلین
|

Heinrich Böll: Die Essenholer
ستاره ها بر طاق تاریک آسمان مانند نقطه های تیره ای از نقره های سربین ایستاده بودند. ناگهان جنبشی در بینظمی آشکارشان پدید می آید؛ نقطه هائی که نرم و لطیف میدرخشیدند به سمت یکدیگر کوچ کرده و خود را کنار هم به شکل کمان لبه تیزی که دو سرش به سمت بالا محکم کشیده شده و یک ستاره درخشان آنرا نگهداشته بود مرتب میکنند. هنوز لحظه ای از آگاه شدن من به این معجزه لطیف نگذشته بود که از هر دو سر کمان یک ستاره خود را جدا ساخته و هر دو آهسته به سوی پائین لغزیدند و در جائی از سیاهی بیکران فرو رفتند. ترس در من بیدار شده بود و خود را هرچه بیشتر گسترش میداد، زیرا که حالا مدام دو ستاره از چپ و دو ستاره از راستِ کمان با تقلید از دو ستاره ی قبلی خود را از بقیه جدا ساخته و به پائین سقوط میکردند، و من گاهی فکر میکردم فش کردن خاموش شدنشان را میشنوم. به این ترتیب همه ستاره ها سقوط کردند، ستاره به ستاره و هر بار دو زوج درخشنده کم نور با هم سقوط میکردند، تا اینکه یکی از بزرگترهاشان که کمان را نگاه داشته بود به تنهائی در آن بالا می ایستد. به نظرم می آمد که او تلو تلو میخورد، میلرزد و مردد است ... بعد او هم آهسته و مجلل رو به پائین با فشار سقوط میکند، و هرچه او خود را به زمین سیاه نزدیکتر میساخت، در من هم ترس مانند یک درد زایمان نفرت انگیز بیشتر نفخ میکرد، و در همان لحظه ای که ستاره بزرگ به پائین رسیده بود و من با وجود تمام ترسی که داشتم کنجکاوانه در انتظار دیدن سیاهی کامل شده ی طاق آسمان بودم ناگهان با صدای انفجار وحشتناکی سیاهی از هم میپاشد ...
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 20:7 توسط سعید از برلین
|

رنه که بخاطر خستگی و استیصال اشگش درآمده و گوشهایش را جسورانه نگه داشته بود نجوا کنان میگوید: "من دیگه نمیتونم. اینطور روی توده کود دراز کشیدن و گوش دادن به اینکه آنها چطور میخوانند منو کاملاً مریض میکنه ..."
اینبار من به تنهائی پشت پنجره ایستاده بودم، هنگامیکه آنها ردیف به ردیف، صورت کنار صورت، گرسنه و خسته، با شوقی تقریباً تلخ نشسته بر صورتهایشان، عبوس و با چشمانی آلوده به ترس از آنجا میگذشتند ...
هنگامیکه آنها رد شدند و سرود رو به خاموشی گذاشت من به رنه گفتم. "تموم شد" و دستش را از گوشهایش برداشتم و ادامه دادم: "خل بازی در نیار."
او لجبازانه میگوید: "نه، من خل نیستم، من از اینجا میرم، من در جائی یک سینما باز میکنم، در Dieppe یا Abbeville."
"و ما بدون تو چه باید بکنیم؟ کمی هم به ما فکر کن."
او میگوید: "خواهرزاده ام میاد اینجا" و به من نگاه میکند: "یک چیز جوان و زیبا، شوق و انرژی به مغازه میاره، من تصمیم گرفتم مغازه را به خواهرزاده ام بدم."
من میپرسم: "کی؟"
"فردا."
من وحشتزده میپرسم: "همین فردا؟"
او خنده کنان میگوید: "آخ، او جوان است و زیبا. بیا نگاه کن!." بعد یک عکس از کشویش بیرون می آورد و نشانم میدهد. اما دختر در عکس اصلاً غمخوار و دلسوز دیده نمیشد، او جوان بود و زیبا، اما سرد، و دقیقاً همان دهان میهن پرستانه مردیکه بر دیوار بالای بار با آن حلقه نجاتش آویزان بود را داشت ...
من اندوهناک میگویم: "به سلامتی."
او میگوید: "به سلامتی" و برای خود در پیاله اش شراب میریزد.
بطری شراب خالی شده بود، و به نظر می آمد که من بر روی صندلی کنار بار مانند یک کشتی بر روی اقیانوس در حال نوسانم، با این حال اما افکارم واضح و روشن بود.
من میگویم: "صورت حساب، لطفاً."
او میگوید: "سیصد."
اما وقتیکه من در حال شمردن اسکناسها بودم ناگهان اشاره ای با دست کرده و میگوید: "نه، بکن تو جیبت، برای وداع. تو تنها کسی هستی که من کمی خوشم می آمد. اگر بخوای میتونی فردا با این پول پهلوی خواهرزاده ام مشروب بخوری."
"خداحافظ" و او بسویم دست تکان میدهد.
هنگام خروج میبینم که او چگونه گیلاس های مشروب را برای شستن در لگن ورشوئی فرو میکند، و من میدانستم که خواهرزاده اش هرگز دستهای کوچک و زیبائی مانند دستهای او نخواهد داشت، زیرا که دستها مانند دهان اند، و واقعاً وحشتناک میبود اگر او دستهائی میهن پرستانه میداشت ...
_ پایان _
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 23:29 توسط سعید از برلین
|

او میگوید: "میشنوی" و چیزی مانند پیروزی در صدایش بود، "این غوغای سکوت مثل توده ای از کود است."
من میپرسم: "توده کود؟ به سلامتی!"
او میگوید: "آره" و یک جرعه لیموناد مینوشد. "این غوغا دقیقاً مثل توده کود است. میدونی، من یک روستائیم، از محلی در دیپّه Dieppe، و وقتیکه من شبها بر روی تخت دراز میکشیدم دقیقاً میشنیدم: هم ساکت بود و هم ساکت نبود و دیرتر فهمیدم که: این صدای مبهم ترق تروق، غرغره کردن و بوسه های صدادار زمانیکه مردم فکر میکردند سکوت حکمفرماست چیزی نیست بجز توده کود. بعد توده کود مشغول به کار میشد، توده کود همیشه کار میکند، این دقیقاً همان غوغا است. خوب گوش بده!" او دوباره بازویم را محکم میگیرد و با چشمان مبهم و متورمش صریح و ملتمسانه به من مینگرد ...
اما من باز پیاله ام را پر میکنم و میگویم: "آره"، و با وجودیکه منظورش را خوب فهمیده بودم و همچنین این غوغای عجیب ظاهراً بی معنی غرغره سکوت را شنیدم، اما مانند او نمیترسیدم، با وجودیکه چمباته زدن در این لانه کثیف، در این جنگ کثیف و با یک صاحب میخانه ناامید صبحها در ساعت یازده شراب گیلاس نوشیدن تسلی ناپذیر بود ولی من خود را در امان میدیدم.
بعد او میگوید: "ساکت، خوب گوش کن." حالا در دوردست صدای یکنواخت سرود گروهان را میشنوم که از مأموریت باز میگشت.
اما او با دست گوشهایش را گرفته بود.
او میگوید: "نه. این نه! این بدترین شکنجه است. هر روز صبح این بی میل سرود خواندن منو کاملاً دیوونه میکنه."
من لبخندزنان میگویم: "به سلامتی" و پیاله را پر میکنم، "حالا یکبار گوش کن."
او فریاد میزند: "نه، به این خاطر میخوام از اینجا برم، این منو مریض میکنه."
او بطور تزلزل ناپذیری گوشهایش را گرفته بود، در حالیکه من به رویش لبخند میزدم به نوشیدن ادامه داده و به سرود گوش میدادم، سرودیکه نزدیک و نزدیکتر میشد و واقعاً در سکوت دهکده تهدید آمیز به گوش می آمد. همچنین حالا سر و صدای چکمه ها بلند شدند، صدای ناسزاگوئی استوارها در وقت استراحت وقتیکه سرود خوانده نمیشد، و فریاد ستوان یکم که همیشه دوباره برای فریاد کشیدن شجاعت و قدرت داشت: "یک سرود، یک سرود!"
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:10 توسط سعید از برلین
|

"حالا چیزی برام تعریف کن. خبر تازه ای اتفاق نیفتاده؟"
او در حالیکه تند تند سیب زمینها را پوست میکند میگوید: "آخ، خبر تازه ای نیست. چند نفری دوباره بدون پرداختن پول فرار کردند، گیلاسهایم را شکستند. ژاکلین مهربان دوباره حامله است و نمیداند از چه کسی. باران بارید، خورشید درخشید، من پیر شده ام و میخوام از اینجا برم."
"رنه، میخوای از اینجا بری؟"
او آرام میگوید: "آره، باور کن که دیگه اینجا برام لطفی نداره. پسرها پول کمتری از گذشته دارند، هرچه میگذرد گستاختر میشوند، عرقها بدتر و گرانتر شده اند. به سلامتی پسرم!"
"به سلامتی، رنه!"
ما هر دو معجون سرخ واقعاً خوب و آتشین را نوشیدیم و من فوری پیاله ها را پر کردم.
"به سلامتی!"
"به سلامتی!"
او میگوید: "تموم شد" و آخرین سیب زمینی پوست کنده شده را در کاسه نیمه پر آب می اندازد، "برای امروز کافیه. حالا میخوام دستمو بشورم تا بوی سیب زمینی از دماغت خارج بشه. سیب زمینی بوی وحشتناکی میده، فکر نمیکنی که پوست سیب زمینی بوی وحشتناکی میده؟"
من میگویم: "آره اینطوره."
"تو پسر خوبی هستی."
او دوباره به آشپزخانه میرود.
شراب واقعاً عالی بود. آتشی شیرین از گیلاس در درونم جاری شد و من این جنگ کثیف را فراموش کردم.
"اینطوری بهتر مورد پسندت هستم، مگه نه؟"
حالا او بلوزی زرد رنگ بر تن داشت و در میان در ایستاده بود، و از بوئی که می آمد میشد فهمید دستهایش را با صابون مرغوبی شسته است.
من میگویم: "به سلامتی!"
او میگوید: "به سلامتی!"
"تو واقعاً میخوای از اینجا بری، اینو جدی میگی؟"
او میگوید: "آره، کاملاً جدی میگم."
من میگویم: "به سلامتی" و دوباره پیاله ها را پر میکنم.
او میگوید: "نه، اجازه بده که من لیموناد بخورم، صبحهای زود نمیتونم زیاد عرق بخورم."
"باشه، اما تعریف کن."
او میگوید: "آره، من دیگه نمیتونم" و به من نگاه میکند. در چشمان مبهم و متورمش ترسی مخوف دیده میشد. "میشنوی پسرم، من دیگه نمیتونم. این سکوت منو دیوونه میکنه. گوش کن." او بازویم را چنان محکم میگیرد که من وحشت کرده و واقعاً مشغول گوش کردن میشوم. واقعاً عجیب بود: چیزی برای شنیدن به گوش نمیرسید، اما با این وجود ساکت هم نبود، چیز غیر قابل وصفی در فضا بود، چیزی مانند غرغره کردن: غوغای سکوت.
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 11:37 توسط سعید از برلین
|

"میتونم با سیب زمینهام پیش تو بشینم یا اینکه مخالفی؟"
من میگویم: "اما نه. بجنب و با من یک استکان بزن."
هنگامیکه او پشت درب باریک قهوه ای رنگ که به آشپزخانه اش منتهی میشد ناپدید گردید، نگاهی به اطراف انداختم. همه چیز مانند سال قبل بود. بالای بار بر دیوار عکسی از شوهر فرضی اش آویزان بود، یک سریاز زیبای نیروی دریائی با سیبیلی سیاهرنگ، یک عکس رنگی که جوانک را در حلقه نجاتی که مانند قاب عکسی او را در خود گرفته بود نشان میداد و بر رویش امضائی به نام پاتری دیده میشد. این جوانک چشمانی سرد، یک چانه خشن و دهانی کاملاً میهن پرستانه داشت. من از او خوشم نمی آمد. کنار عکس او چند عکس گل آویزان بود و یک زوج جوان که خیلی شیرین در حال بوسیدن یکدیگر بودند. همه چیز مانند یکسال پیش بود. شاید که لوازم کمی کهنه تر شده بودند، اما آیا اصلاً این لوازم میتوانستند کهنه تر هم بشوند؟ صندلی ای که من رویش چمباته زده بودم یک پایه اش را با چسب چوب چسبانده بودند _ من هنوز دقیقاً به یاد دارم که در نزاع بین فریدریش Friedrich با هانس Hans بخاطر یک دختر زشت به نام لیزته Lisette شکسته شده بود _، و این پایه شکسته هنوز آثار اضافی چسب را که فراموش کرده بودند با سمباده از بین ببرند نشان میداد.
در حالیکه رنه در دست چپ یک بطری حمل میکرد و در زیر بغل سمت راستش کاسه ای را چپانده بود که درونش سیب زمینی و پوست سیب زمینی قرار داشت میگوید: "شراب گیلاس".
من میپرسم: "خوبه؟"
او با لبهایش صدائی در می آورد: "بهترین نوع، عزیز من، واقعاً عالیه."
"لطفاً بریز."
او بطری را روی بار میگذارد، کاسه را روی چهار پایه ای پشت بار قرار میدهد و دو پیاله از کمد برمیدارد. بعد پیاله ها را با آن معجون قرمز پر میسازد.
میگویم: "رنه، به سلامتی."
او میگوید: "به سلامتی، پسرم!"
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 9:10 توسط سعید از برلین
|

آنزمان، هنگامیکه برای دومین بار میبایست دوره استراحت و تجدید قوا کردن ما با رژه رفتن و ملالت در آن دهکده بگذرد، وضع رنه بدتر شده بود. او دیگر بخود توجه ای نمیکرد، اغلب تا ساعت یازده صبح میخوابید و با لباس راحتی منزل آبجو و لیموناد میفروخت، بعد از ظهرها دوباره مغازه را میبست، چون در اثنای ساعات کار دهکده خلوت و خالی مانند یک چاه فضولاتِ سرریز کرده بود _ و شبها حدود ساعت هفت، بعد از آنکه بعد از ظهر را به نحوی به غروب رسانده بود دوباره مغازه اش را باز میکرد. بعلاوه دیگر توجه ای هم به درآمدش نداشت. او به همه قرض میداد، با همه عرق میخورد، اجازه میداد او را با آن جثه ضخیم به رقصیدن وادارند و هنگام نزدیک شدن زمان بستن مغازه فریادهای مستانه میکشید و بر زمین می افتاد و متشنج زار زار میگریست.
آنزمان، هنگامیکه ما برای دومین بار به دهکده آمدیم، فوری خودم را بیمار معرفی کردم. من بیماری ای را جستجو کرده بودم که دکتر به خاطر آن میبایست مرا حتماً پیش دکتر متخصص به پاریس بفرستد. وقتیکه حدود ساعت ده و نیم در مغازه او را زدم خوش و سر حال بودم. دهکده کاملاً ساکت و خیابانهای خالی پر از گل و لای بود. من صدای به زمین کشیده شدن دمپائی خانگی و صدای خش و خش کنار زدن پرده را مانند گذشته شنیدم، بعد غر غر کنان گفت: "آه، توئی؟"، سپس شادی پاورچین بر چهره اش نشست. بعد از بازکردن در تکرار کرد: "آه، توئی؟ باز هم گروهانتون یکبار دیگر اینجاست؟"
من میگویم: "آره" و کلاهم را روی یک صندلی پرت کرده و به دنبالش روان میشوم.
"مرغوبترین چیزیکه داری بیار."
او متحیر میپرسد: "مرغوبتری چیزی که دارم؟" و دستهایش را با پیشبند پاک میکند. "میبخشی، من سیب زمینی پوست میکندم." بعد با من دست میدهد؛ دستش هنوز کوچک و محکم بود، یک دست زیبا. بعداز کشیدن کلون در از داخل بر روی بکی از صندلیهای بار مینشینم.
او پشت بار مردد ایستاده بود. دوباره متحیر میپرسد: "مرغوبترین چیزی که دارم؟"
من میگویم: "آره، راه بیفت."
"اما بطور معصیت آمیزی گران است."
"مهم نیست، من پول دارم."
"بسیار خب،" او دوباره دستهایش را پاک میکند و نوک زبانش به علامت درماندگی میان لبهای رنگ پریده اش نمایان میگردد.
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:38 توسط سعید از برلین
|
براستی که او زشت به چشم می آمد، اما این تنها میخانه قابل استفاده محل در میان سی و هفت ساختمان کثیف و دو راه شوسه ویران بود که عرقهای خوبی داشت، وانگهی او نسیه هم میداد، و گذشته از تمام این مزیتها میشد واقعاً با او بطور دوست داشتنی ای گفتگو و درد دل کرد و پیش از ظهر طولانی و سربی رنگ را سریع پشت سر گذاشت. من اغلب فقط تا زمانی آنجا میماندم که ما از دور آوای سرود گروهانی را که از مأموریت بازمیگشت میشنیدیم، صدائیکه در سکوت سنگین دهکده دور افتاده هراس انگیز نزدیک و نزدیکتر میشد و احساسی هولناک زنده میگردانید.
او هر بار میگفت: "گه دارد می آید، جنگ." و بعد ما گروهان، ستوان یکم، سرجوخه ها، استوارها و سربازها را زیر نظر میگرفتیم که چگونه همگی خسته و با چهره هائی ناراضی از کنار این در شیشه ای شیری رنگ میگذشتند، ما گروهان را از میان نقش گلهای حک شده بر شیشه زیر نظر داشتیم. میان گلهای رز و گلهای لاله خطوط شفاف راه راهی وجود داشت که از میانشان میشد همه آنها را دید، ردیف به ردیف، صورت به صورت، همه ترشرو و گرسنه و کاملاً بی رغبت ...
او تقریباً تمام مردها را شخصاً میشناخت، واقعاً هر مردی را. مخالفان الکل و زن ستیزان واقعی را هم میشناخت، زیرا که آنجا تنها میخانه به درد بخور محل بود، و حتی وحشیترین مرتاض هم گاهی اوقات احتیاج دارد همراه با سوپی داغ و نامرغوب یک لیوان لیموناد بنوشد، یا اصلاً شبها وقتیکه در دهکده ای با سی و هفت خانه کثیف، دو راه شوسه ویران که بنظر می آمد در گل و لای در حال فرو رفتن و در تنبلی و یکنواختی در حال حل شدن است زندانیست، یک گیلاس شراب بنوشد ...
او علاوه بر گروهان ما اولین گروهانهای گردانهای هنگ را هم میشناخت، زیرا که بعد از هر مأموریت پیچیده ای و بعد از مدتی معیین اولین گروهان گردان به این دهکده دور افتاده بازمیگشت تا در این مکان شش هفته "استراحت و تجدید قوا" کند.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 13:15 توسط سعید از برلین
|

Heinrich Böll: Unsere gute, alte Renee
هنگامی که صبح ها حدود ساعت ده یا یازده کسی نزد او میرفت، وی را دقیقاً مانند زن چاقی میافت که شلخته وار صبحانه خورده است. روپوش بیقواره ای که بر تن داشت با آن گلهای بزرگ نقش بسته بر آن نمیتوانست بر شانه های گرد و بزرگش مسلط گردد، چنین به نظر می آمد بیگودی هائیکه مانند شاقولی از موهای شکننده اش آویزانند در جلبکهای لزج دریائی گیر افتاده اند، صورتش باد کرده و خرده ریز نان به اطراف یقه اش چسبیده بود. او ابداً زشت بودن خود در این ساعات از صبح را مخفی نمیساخت، زیرا که او تنها مهمانهای معینی را میپذیرفت _ بیشتر اوقات تنها مرا _، مهمانهائی که دلربائی زنانه او برایشان مهم نبود، بلکه تنها عرق های خوب و مرغوب برایشان اهمیت داشت. و عرق های او خوب بودند، همینطور گرانقیمت؛ آنزمان هنوز او کنیاک عالی داشت و از این گذشته نسیه هم میداد. شبها اما واقعاً فریبنده و خوب بسته بندی شده بود، شانه ها و پستانهایش بالا و محکم بودند. در مو و چشمهایش چیزی آتشین میچکاند و تقریباً کسی پیدا نمیشد که در برابرش مقاومت کند، و شاید من از اندک کسانی بودم که او صبح ها میپذیرفت، زیرا خوب میدانست که من شبها هم سعی میکنم در برابر زیبائیش متزلزل نشوم.
صبحها، حدود ساعت ده یا یازده نفرت انگیز و بد خُلق بود و اندرزهای مالیخولیائی صادر میکرد. وقتی من در و یا زنگ میزدم (برای او مطبوعتر بود که من در بزنم، میگفت: "خصوصی به گوش میرسد")، بعد به زمین کشیده شدن گامهایش را میشنیدم، پرده پشت شیشه شیری رنگ در ورودی را کنار میکشید و من سایه اش را میدیدم؛ او از میان نقش گل نگاه میکرد، سپس غر غر صدای کلفتش را میشنیدم: "آه، توئی" و کلون در را به کناری میکشید.
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 21:11 توسط سعید از برلین
|
من نگاهم را از دور دستِ بی انتها بازمیگردانم، به یوپ که حالا طوری رویرویم ایستاده بود که چشم هایمان در یک سطح قرار داشت نگاه میکنم؛ بعد او دستش را بلند کرده و آهسته به سمت غلاف چاقوها میبرد، و من دوباره متوجه میشوم که آن اشاره ای برای من بوده است. من آرام می ایستم، کاملاً آرام، و چشمم را میبندم ...
احساس باشکوهی بود؛ شاید که تنها دو ثانیه دوام آورد، دقیقاً نمیدانم. در اثنای شنیدن ویژ ِ آهسته چاقوها و جریان کوتاه و خشن هوا، وقتی که آنها کنار من بر تخته پشت سرم با ضربه مینشستند، فکر میکردم بر روی تیر چوبی بسیار باریکی بالای یک پرتگاه بی پایان در حال رفتنم. من میرفتم، کاملاً مطمئن و با این وجود تمام خوف خطر را احساس میکردم ... من میترسیدم ولی اعتماد کامل داشتم که سقوط نخواهم کرد، من نمیشمردم و با این وجود وقتی چشمانم را باز کردم که آخرین چاقو کنار دست راستم بر تخته پشت سرم فرو رفت ...
طوفانی از تشویق مرا وحشتزده ساخت؛ چشمانم را کاملاً باز میکنم و به صورت رنگپریده یوپ که با شتاب به پیشم آمده بود و حالا با دستانی لرزان طناب را از دور بدنم باز میکرد نگاه میکنم. بعد او مرا با خود به وسط صحنه نمایش میکشاند، او تعظیم میکند، و من تعظیم میکنم؛ او در میان تشویق رو به افزایش با دست به من اشاره میکند و من به او؛ بعد لبخندی به من میزند، من به او لبخندی میزنم، و هر دو با هم لبخند زنان در مقابل تماشگران تعظیم میکنیم.
در کابین کلمه ای بینمان رد و بدل نمیشود. یوپ ورق های بازی سوراخ شده را روی صندلی پرت میکند، پالتویم را از روی میخ برمیدارد و در پوشیدنش به من کمک میکند. بعد لباس کابوئیش را دوباره به میخ آویزان کرده و ژاکت ضد بادش را میپوشد، و ما کلاه هایمان را بر سر میگذاریم. هنگامیکه من در کابین را باز میکنم مرد کله طاس به سویمان هجوم می آورد و فریاد زنان میگوید: "دستمزد به چهل مارک بالا رفت!" و به یوپ تعدادی اسکناس میدهد. در اینجا بود که فهمیدم یوپ حالا رئیس من است، و من لبخندی زدم، و او هم نگاهی به من میکند و لبخند میزند.
یوپ بازویم را میگیرد و ما در کنار یکدیگر از پله های تنگ و تاریک که بوی بزک کهنه میداد به پائین میرویم، هنگام خروج از ساختمان یوپ با خنده میگوید: "حالا سیگار و نان میخریم ..."
من اما بعد از یکساعت تازه فهمیدم که حالا دیگر یک شغل درست و حسابی دارم، شغلی که من در آن تنها احتیاج به ایستادن دارم و کمی رویا دیدن. دوازده و یا بیست ثانیه تمام. من آن انسانی بودم که بسویش چاقو پرتاب میشد.
_ پایان _
ترجمه نه چندان خوب این اثر جالب از هاینریش بُل هدیه ای ست به بهراد که چند هفته بیشتر نیست چشم به این جهان گشوده است. امید که مانند حمیدرضا سلیمانی شاعر شود و در گلستان و بوستان بچرخد و برای دل خود، برای دل من و دل تو شعر بسراید.
+
نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 12:34 توسط سعید از برلین
|

"بسیار خوب، به حسابش برسید و در پرتاب چاقوها خساست به خرج ندهید". هنگامیکه آقای اردمنگر با پاهائی گشاده از یکدیگر و پوزخند زنان در حال ترک کردن صحنه بود یوپ یقه ام را میگیرد. از جائی یک طناب بر روی صحنه پرتاب میشود و بعد یوپ مرا به ستون یونانی عهد باستان که در پشت آن تخته بزرگی به اندازه یک در تکیه داده شده بود طناب پیچ میکند. من چیزی مانند بیتفاوتی ای نشأت آور احساس میکردم. در سمت راستم ازدحام ترسناک همهمه تماشگران هیجانزده بگوش میرسید و من حس کردم وقتی او از خونخوار بودنش برایم تعریف میکرد حرف درستی زده است. میل و هوس او در هوائی که بوی شیرین و کسل کننده ای میداد در ارتعاش بود و ارکستر با ضربه های ممتد احساساتی طبل و با شهوتی آرام تراژدی کمدی ای ناگوار را تداعی میکرد که در آن خون واقعی جاری خواهد گشت، خون صحنه ای که برایش پول پرداخت گردیده ... من خیره به جلو نگاه میکردم و چون طوری طناب پیچی شده بودم که مرا کاملاً نگاه میداشت بنابراین بدنم را شل به سمت پائین ول کردم. در حالیکه یوپ چاقوهایش را دوباره از ورقهای بازی بیرون میکشید و آنها را در کیسه جای میداد و همزمان مرا با نگاه های دراماتیک تفتیش میکرد صدای ارکستر آهسته و آهسته تر میگردد. سپس، وقتی او تمام چاقوها را خارج ساخت به سوی تماشگران برگشت و با صدائی که به صورت تهوع آوری بزک شده بود گفت: "آقایان و خانمها، من برای شما دور تا دور این آقا را با چاقو گلکاری خواهم کرد، اما شما باید با چشمان خود ببینید که من با چاقوهای کند کار نمیکنم ..." بعد نخ محکمی از چمدان خارج ساخته و با آرامشی هولناک یک چاقو پس از دیگری از کیسه در می آورد و با تماس اندکی به نخ آنرا میبرد. نخ به دوازده قطعه بریده تقسیم میشود و او چاقوها را دوباره در کیسه قرار میدهد.
در این ضمن نگاهم از بالای سر یوپ به جاهای دور میرود، دور از صحنه نمایش، همچنین دورتر از بالای سر دختر نیمه لختی که به نظرم می آمد در زندگی قبلی همدیگر را میشناختیم ...
هیجان تماشاگران در هوا پخش بود. یوپ به طرفم می آید، به ظاهر یکبار دیگر طناب را محکم میکند و با صدائی نرم پچ پچ کنان میگوید: "کاملاً بیحرکت میمانی، و به من اعتماد داشته باش دوست عزیز ..."
درنگ اخیر یوپ از هیجان اولیه تماشگران کاسته و نزدیک به جاری شدن در خلأ بود که ناگهان او دستهایش را به اطراف میگشاید و اجازه میدهد مانند پرواز آهسته پرنده ای به نوسان آیند. در صورتش همان حالت جادوئی تمرکز که من روی پله ها تحسین کرده بودم پدیدار میگردد و همزمان چنین به نظر میرسید که او تماشگران را نیز با این حرکت جادو میکند.
چنین گمان کردم که آه بلند، عجیب و مخوفی را میشنوم، و فهمیدم این زنگ خطریست که برای من نواخته میشود.
+
نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 21:20 توسط سعید از برلین
|

برایم همه چیز بیتفاوت بود. میتوانستند زنده زنده به سیخ بکشندم؛ من یک شانه فلج شده داشتم، یک سیگار نازک کشیده بودم، فردا قرار بود برای هفتاد و پنج سنگ سه چهارم نان بدست آورم. اما فردا ... تشویق تماشگران صحنه نمایش را به لرزش انداخته بود. دلقک با صورتی خسته و غمگین تلو تلو خوران از میان شکاف پرده صحنه به سمت ما می آید، چند ثانیه ای آنجا با چهره ای عبوس می ایستد، بعد به صحنه بازمیگردد و با لبخندی مهربانانه تعظیم میکند. طبل های ارکستر به صدا می آیند. یوپ هنوز مشغول وسوسه کردن مرد کله طاس بود. دلقک سه بار از روی صحنه خارج و سه بار بر روی صحنه میرود و لبخند زنان تعظیم میکند!. بعد ارکستر شروع به نواختن مارش میکند و یوپ با قدمهای محکم و با چمدانی کوچک در دست به روی صحنه میرود. تماشگران با کف زدن خفیفی به او خوشامد میگویند. من با چشمانی خسته تماشا میکردم که چگونه یوپ ورقهای بازی را به میخهائی که از قبل آماده شده بودند وصل میکند و چگونه او چاقوهایش را پرتاب و درست در وسط آنها می نشاند. کف زدن شدیدتر میشود ولی هنوز به اوج خود نرسیده بود. بعد او با همراهی ضربه های بیوقفه و آهسته طبلهای ارکستر مانور با چاقوی بزرگ نان بری و صفحه چوبی را انجام میدهد. گذشته از تمام بیتفاوتیها احساس کردم که این مانور حقیقتاً کمی ساده بود. آنسوی صحنه چند دختر با لباسهای فقیرانه مشغول نگاه کردن بودند ... و بعد ناگهان مرد کله طاس مرا محکم میگیرد و با خود به سوی صحنه میبرد، با حرکت رسمی و مجلل دست به یوپ سلام میدهد و با صدائی مانند صدای پلیسها میگوید: "شب بخیر آقای بورگالِوسکی Borgalewski".
یوپ هم با صدائی باشکوه جواب میدهد: "شب بخیر آقای اِردمنگر Erdmenger".
"آقای بورگالِوسکی، من این دزد اسب و رذل واقعی را اینجا پیش شما آورده ام تا قبل از به دار آویختنش او را کمی با چاقوهای تر و تمیزتان غلغلک بدهید ... یک رذل ..."
صدایش بنظرم کاملاً مسخره می آمد، بصورت اندوهناکی مصنوعی، مانند گلهای کاغذی و ارزانترین بَزَک. من نگاهی به جایگاه تماشگران می اندازم، و از این لحظه به بعد به هیولای هزار سر شهوانی و کنجکاوی که در تاریکی آماده جهش نشسته بود بی توجه میگردم. برای من همه چیز بیتفاوت بود، نور چراغ نافذ نورافکن بر من افتاده بود و من در کت و شلوار نخ نما و کفشهای فلاکت بارم درست مانند یک دزد اسب به نظر می آمدم.
"آقای اردمنگر، او را اینجا پیش من بگذارید، من به حساب این مردک خواهم رسید."
+
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:39 توسط سعید از برلین
|

گرچه مدت طولانی ای منتظر این سؤال بودم، با این وجود طرح ناگهانیش مرا ترساند. ممکن است خیلی شجاع به نظر نمیرسیدم وقتیکه جواب دادم: "برای ناامید بودن شجاعت دارم."
یوپ زورکی میخندد و بلند میگوید: "این صحیحتر است. حالا تصمیمت چیست؟"
من سکوت میکنم، و ناگهان موجی از خنده وحشیانه از راهروی تنگ مانند سیلی شدید بر ما هجوم می آورد، صدای خنده بقدری شدید بود که من از ترس و بدون اراده احساس سرما کرده و لرزیدم.
آهسته میگویم: "من شجاع نیستم و میترسم."
"من هم میترسم. مگه تو به من اعتماد نداری؟"
آهسته جواب میدهم: "چرا، البته که اعتماد دارم ... اما ... باشه بریم" و به جلو هلش میدهم و اضافه میکنم: "برای من همه چیز بیتفاوت است."
ما به راهروی باریکی میرسیم که در هر دو سمتش تعدادی کابین از جنس تخته چند لای خام قرار داشت؛ چند هیبت رنگی تند و تیز به این سو و آنسو میرفتند و من از میان شکاف پرده رنجور دلقکی را بر روی صحنه میبینم که دهان گشادش را باز کرده بود؛ دوباره خنده وحشیانه جمعیت به استقبالمان می آید، اما یوپ مرا با خود به سمت کابینی میکشد و در آنرا پشت سرمان میبندد. من به اطرافم نگاه میکنم. کابین خیلی تنگ بود و تقریباً خالی. یک آیینه به دیوار آویزان بود، بر روی میخی مهجور لباس کابوئی یوپ آویزان بود و بر روی صندلی ای سست و لرزان یک دست ورق بازی کهنه قرار داشت. یوپ عجله داشت و عصبی بود؛ او پالتوی خیس را از تنم خارج میسازد، لباس کابوئی خود را برداشته محکم روی صندلی پرتاب میکند و پالتوی مرا به میخ می آویزد و بعد ژاکت ضد باد خود را بر روی آن قرار میدهد. از بالای دیوار کابین یک ستون عهد یونان باستان دیده میشد و ساعتی الکتریکی بر آن آویزان بود که هشت و بیست و پنج دقیقه را نشان میداد. یوپ در اثنای صاف کردن لباسش غر غر کنان میگوید: "پنج دقیقه" و ادامه میدهد: "میخواهی قبلاً تمرین کنیم؟"
در این لحظه کسی به در کابین میکوبد و فریاد میزند: "آماده!"
یوپ دگمه کتش را میبندد و کلاه وسترنی بر سر مینهد. من متشنج میخندم و با صدای بلند میگویم: "نمیخواهی فرد به مرگ محکوم شده را اول یک دور آزمایشی دار بزنی؟"
یوپ چمدان را در دست میگیرد و مرا به خارج می کشد. در بیرون مرد کله طاسی ایستاده بود که به آخرین کار دلقک بر روی صحنه نگاه میکرد. یوپ چیزی در گوش او زمزمه میکند که برایم مفهوم نبود. مرد نگاه وحشتزده ای به بالا می اندازد، مرا ورانداز کرده، بعد به یوپ نگاهی میکند و سرش را تند تکان میدهد. و یوپ دوباره در گوشش زمزمه میکند.
+
نوشته شده در جمعه هفتم خرداد ۱۳۸۹ساعت 17:53 توسط سعید از برلین
|

در بیرون بارانی سرد، یکنواخت و آهسته میبارید. ما یقه ها را بالا کشیدیم و لرزان خودمان را مچاله کردیم. مه شامگاهی آغشته به رنگ نیلی ظلمت شب در خیابان جاری بود. در بعضی از زیرزمینهای وبلاهای ویران گشته نوری رنجور در زیر برتری سنگین و سیاه یک مخروبه غول آسا سوسو میزد. خیابان بطور نامحسوس از میان کوچه باغی گل آلود میگذشت، جائیکه در تراکم غروب چنین بنظر می آمد که آلونکهای چوبی تیره سمت چپ و راست باغهای نحیف مانند کشتیهای تهدید کننده بر روی قسمت جدا شده ای از یک رود کم عمق به شنا مشغولند. بعد مخالف جهت حرکت تراموا رفته و در چاله چوله های حومه شهر غوطه ور میگردیم، جائیکه میان آشغال _ و محلهای دفن زباله هنوز چند خانه در کثافت باقی مانده بود، تا اینکه ناگهان به خیابانی پر رفت و آمد میرسیم؛ مقدار درازی از راه را بوسیله جاری بودن جمعیت به جلو رانده شدیم و بعد به کوچه ای پیچیدیم که نور نافذ چراغهای آگهی <هفت آسیاب> خود را بر آسفالت درخشنده منعکس ساخته بود.
مدخل ورود به واریته خالی بود. مدتی از شروع نمایش میگذشت و از میان پرده نخنمای سرخرنگ دربانی سر و صدای جمعیت بگوشمان میرسید.
یوپ خندان عکسی را در جعبه اعلانات نشانم میدهد، عکسی که او را در لباسی کابوئی میان دو رقاصه خندان که پستانهایشان با منجوق های رنگارنگ رویه کشی شده بود نشان میداد و زیر آن نوشته شده بود: "مردی با چاقوهایش".
یوپ دوباره میگوید "بریم" و قبل از آنکه متوجه شوم به محل ورود باریک و غیر قابل تشخیص و باریکی کشیده میشوم. ما از پله های تنگ و تاریک مارپیچی بالا میرویم و بوی عرق بدن و بزک اطلاع از نزدیک بودنمان به صحنه نمایش را گواهی میداد.
یوپ از جلو میرفت _ و ناگهان در انحناء یکی از پله ها توقف میکند، بعد از پائین گذاردن چمدان شانه هایم را در دستانش گرفته و از من آهسته میپرسد: "آیا شجاعت داری؟"
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:56 توسط سعید از برلین
|

من فریاد میزنم: "عالیه، عالیه! این هم یک نمایش با کمی بطونه کاری."
یوپ میگوید: "فقط یک مرد کم دارد، و چه بهتر که آن یکنفر زن باشد. افسوس"، او چاقوها را دوباره از در بیرون میکشد و با دقت در کیسه جا میدهد و ادامه میدهد: "کسی اما پیدا نمیشود. زنها ترسو اند، و مردها گرانقیمت. من میتوانم درک کنم، این نمایش خطرناکیست."
او حالا دوباره چاقوها را به سرعت برق پرتاب میکند، طوری که بدن مرد سیاه با یک تقارن استثنائی دقیقاً به دو نیمه تقسیم میگردد و سیزدهمین چاقو مانند تیری مرگبار آنجائی مینشیند که قلب مرد باید قرار میداشت.
یوپ پکی به سیگارش میزند و اندک باقیمانده آنرا پشت اجاق پرتاب میکند و میگوید: "بلند شو، فکر کنم باید برویم" و سرش را از پنجره بیرون میبرد، آهسته زیر لب زمزمه میکند "باران لعنتی" و سپس میگوید: "چند دقیقه بیشتر به ساعت هشت نمانده، ساعت هشت و نیم نوبت نمایش من است."
همزمان هنگامیکه او دوباره مشغول گذاردن چاقوها در چمدان کوچک چرمی بود من صورتم را از پنجره خارج ساختم. بنظر می آمد که ویلاهای مخروبه در باران آهسته ناله میکنند، و در پشت دیواری از سپیدارهای لرزان جیغ یک تراموا را میشنیدم. اما نتوانستم در هیچ کجا ساعتی را کشف کنم.
"از کجا میدانی که ساعت چند است؟"
"از روی احساس _ یکی از کارهائیست که طی تمرین کردن انجام میدهم."
من بدون درک مطلب به او نگاه میکنم. یوپ اول به من در پوشیدن پالتو کمک میکند و بعد ژاکت ضد بادش را بر تن میکند. شانه من کمی فلج است و فقط تا شعاع محدودی میتوانم دستم را حرکت دهم، درست برای سنگکوبی کفایت میکند. کلاه بر سر گذارده و داخل راهروی تاریکی میشویم، و من حالا خوشحال بودم از اینکه حداقل جائی در خانه صدای خنده و زمزمه آهسته میشنوم.
یوپ در حال پائین رفتن از پله ها میگوید: "جریان از این قرار است که من به خودم زحمت دادم تا تعدادی از قوانین کیهانی را کشف کنم. اینطوری". او چمدان را روی پله قرار میدهد و دستهایش را به اطراف میگشاید، درست مانند بعضی از عکسهای باستانی ایکاروس Ikarus هنگامیکه خود را برای پرواز آماده میکند. بر روی صورت گرسنهُ یوپ رویائی سرد و عجیب ظاهر میشود که نیمی از آن مفتون و نیم دیگرش سرد و سحرآمیز بود که مرا بی اندازه ترساند. او آهسته ادامه میدهد: "اینطوری. من خیلی ساده جو را لمس میکنم، و احساس میکنم که چگونه دستانم درازتر و درازتر میگردند و چگونه آنها داخل مکانی میشوند که در آن قوانین دیگری معتبرند، بعد به سقف برخورد میکنند و آنجا در آن بالا کشش های جادوئی و عجیبی قرار دارند که من میقاپمشان، خیلی ساده میقاپم ... و بعد قوانینشان را محکم میکشم، میگیرمشان، نیمه دزدانه، نیمه شهوانی، و بهمراه خود میبرم!". دستانش به تشنج افتاده بودند و او آنها را کاملاً نزدیک بدنش کشیده بود. بعد میگوید: "بریم" و صورتش دوباره به حالت اول برگشته بود.
من گیج و کرخ بدنبالش براه می افتم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد ۱۳۸۹ساعت 16:46 توسط سعید از برلین
|

من جایم را عوض میکنم، به نحویکه میتوانستم یوپ را ببینم و همزمان بیشتر از گرمای ملایم اجاق بهره مند شوم. زمانیکه من از کاغذ نانم بعنوان زیردستی استفاده کرده و با احتیاط مشغول باز کردن ته سیگارها بودم یوپ قفل چمدان را باز کرده و یک کیسه عجیب خارج میکند؛ از آن کیسه هائیکه جیبهای زیادی به آن دوخته شده و در آنها مادران ما از قاشق و چنگالهای جهیزه خود مراقبت میکردند. او چابک گره بندِ کیسه را گشود، کیسه لوله شده را روی میز باز کرد و یک دوجین چاقو با دسته های چوبی نمایان گردید، چاقوهائیکه «چاقوی شکار» نامیده میشدند و به دورانی متعلق بودند که مادران ما والس میرقصیدند.
من تنباکوهای حاصله را بطور مساوی روی دو کاغذ سیگار تقسیم میکنم و دو سیگار میپیچانم و میگویم: "بفرما".
یوپ میگوید "مرسی" و بعد تمام کیسه را به من نشان میدهد.
"این تنها وسائلی از دارائی والدینم میباشد که نجات یافته است. همه چیز آتش گرفت، زیر آوار ماند، و باقیمانده به سرقت رفت. وقتی من تنگدست و با لباسی پاره از اسارت بازگشتم، هیچ چیز نداشتم _ تا اینکه روزی یک خانم سالخورده شریف، آشنای مادرم، مرا بعد از جستجوی زیاد پیدا کرد و این چمدان کوچک زیبا را به من تحویل داد. مادرم چند روز قبل از کشته شدن بوسیله بمب این چمدان کوچک را برای اطمینان پیش او گذاشته بود، و چمدان نجات پیدا کرد. عجیبه. اینطور نیست؟ اما ما میدانیم که وقتی ترس ِ زوال بر مردم مستولی میشود آنها سعی میکنند تا عجیب و غریب ترین لوازم را نجات دهند و نه ضروریترین چیزها را. حالا من حداقل صاحب محتویات این چمدان کوچک بودم: یک کاسه حلبی قهوه ای رنگ، دوازده چنگال، دوازده چاقو و دوازده قاشق و یک چاقوی نان بری بزرگ. من قاشق و چنگالها را فروختم و با پول بدست آمده یکسال زندگی را گذراندم و با چاقوها تمرین کردم، سیزده چاقو. دقت کن..."
من کاغذ لوله شده ای را که با آتشش سیگارم را روشن کرده بودم بطرف یوپ دراز میکنم. یوپ سیگارش را که به لب پائینی چسبانده بود آتش میزند، بند کیسه را به دگمه ای بر روی شانه اش میبندد و میگذارد کیسه غلت خورده باز شود و دستش را مانند پیرایش جنگی بپوشاند. بعد با سرعتی باور نکردنی چاقوها را از داخل جیبهای کیسه بیرون میکشد و قبل از آنکه برایم حرکت دست و شگرد به کار گرفته اش روشن شود سریع مانند برق هر دوازده چاقو را به سوی مرد سایه وار روی در پرتاب میکند، مردی که به آن هیبت های تلو تلو خور مخوفی شباهت داشت که در آخرهای جنگ بعنوان ممنوعیت انحطاط از تمام ستونهای نصب آگهی، از تمام گوشه های ممکن تاب خوران به پیشوازمان می آمدند. دو چاقو بر کلاه مرد مینشیند، بالای هر شانه دو چاقو و در امتداد هر یک از دو دستِ آویزان سه چاقو ...
+
نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد ۱۳۸۹ساعت 23:18 توسط سعید از برلین
|

"منظورت را نمیفهمم."
"چونکه آنها نمرده اند. هیچکدامشان نمرده اند، میفهمی؟"
"من اینرا خوب میفهمم، اما به آن معتقد نیستم."
"تو حالا هنوز کمی ستوان یکم هستی. خوب! طبیعیست که حالا کمی طول بکشد. خدای من، من خوشحال میشوم وقتی تماشگران خوششان بیاید. آنها خاموشند، من آنها را کمی غلغلک میدهم و اجازه میدهم برای اینکار به من پول بدهند. شاید یکنفر، تنها یکنفر، به خانه رود و مرا فراموش نکند. شاید هم بگوید: >آن پرتاب کننده چاقو، لعنتی، او اصلاً ترس نمیشناخت و من همیشه میترسم، لعنتی.< چونکه آنها همگی همیشه میترسند. آنها ترس را مانند سایه سنگینی بدنبال خود میکشند، و من خوشحال میشوم اگر ترس را فراموش کنند و کمی بخندند. این دلیلی برای لبخند زدن نیست؟"
من سکوت کردم و به غلغل آب گوش سپردم. یوپ در کاسه حلبی قهوه ای رنگی آبجوش میریزد، و بعد به ترتیب از کاسه حلبی قهوه ای رنگ نوشیدیم و به همراهش از نان من خوردیم. در بیرون آسمان بیصدا شروع به غروب کردن میکند، و مانند شیر خاکستری رنگی لطیف به درون اطاق جاری میشود.
یوپ میپرسد: "راستی تو چه کار میکنی؟"
"هیچ ... سعی میکنم زنده بمانم."
"یک شغل خیلی سخت."
"آره _ برای این نان باید صد سنگ پیدا کرده و خردشان میکردم. کارگر موقتی ام."
"هوم... آیا مایلی یکی از تردستی هایم را ببینی؟"
و چون سرم را تکان داده بودم بلند میشود، برق را روشن میکند، بطرف دیوار میرود و پرده ای را که مانند فرش بود بکناری میزند؛ بر روی دیوار قرمز رنگ طرح درشت مردی که با ذغال کشیده شده بود نمایان میگردد: یک برآمدگی عجیب و غریب در محلی که جمجمه باید قرار میداشت و احتمالاً باید یک کلاه را به نمایش میگذارد. با دقت بیشتری متوجه میشوم که تصویر مرد بطور ماهرانه ای بر روی یک در مخفی کشیده شده است. من کنجکاوانه نگاه میکردم که حالا یوپ چگونه از زیر بار و بندلیش یک چمدان زیبای قهوه ای رنگ را بیرون کشیده و آنرا روی میز قرار میدهد. قبل از باز کردن در چمدان بطرفم می آید و چهار ته سیگار را روبرویم گذارده و میگوید: "ازشون دو تا سیگار نازک درست کن".
+
نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد ۱۳۸۹ساعت 12:14 توسط سعید از برلین
|

"هرچه چاقو بیشتر به بالا پرواز کند تأثیرش مطمئناً بهتر خواهد بود. اما من در آن بالا احتیاج به یک وسیله مقاوم دارم، جائیکه چاقو به آن برخورد کند، از نوسان بیفتد و بتواند تند و مستقیم درست سمت کاسه سر بیفایده ام پائین آید. نگاه کن." او به حاملهای داربست آهنی یک بالکن مخروبه که در بالای سرمان پیدا بود اشاره میکند.
"یکسال تمام من اینجا تمرین میکردم. دقت کن!" او چاقو را به هوا پرتاب میکند، چاقو با یک نظم و یکنواختی شگفت انگیز صعود میکند، مانند پرنده ای بنظر میآمد که ملایم و بدون زحمت به بالا پرواز میکرد، بعد به یکی از حاملها اصابت میکند و با سرعتی که نفس را در سینه حبس میساخت به پائین فرود می آید و با شدت با تخته چوبی برخورد کرده و در آن فرو میرود. تحمل ضربه برخورد به تنهائی میباید سخت باشد، اما یوپ حتی مژه هم نزد. چاقو چند سانتیمتر در چوب فرو رفته بود.
میگویم: "یوپ، این اما خیلی عالی بود، باید اینرا به رسمیت بشناسند، به این میگویند نمایش!"
یوپ چاقو را خونسرد از چوب بیرون میکشد و میگوید: "آنها این کار را تائید میکنند، آنها به من دوازده مارک برای هر شب میپردازند، و من اجازه دارم مابین دو نمایش بزرگ یک کمی با چاقو بازی کنم. اما این نمایش خیلی ساده است. یک مرد، یک چاقو، یک تخته چوبی، میفهمی؟ من باید یک همکار زن نیمه عریان میداشتم که چاقوها را خیلی دقیق و با سرعت از کنار بینی اش پرتاب میکردم. بعد تماشگران به وجد می آمدند. اما مگر چنین زنی پیدا میشود!"
او از جلو به راه می افتد و ما به اطاقش بازمیگردیم. او چاقو را با احتیاط روی میز گذارده، تخته چوبی را در کنارش قرار میدهد و دستهایش را به هم میمالد. بعد در سکوت روی جعبه کنار اجاق مینشنیم. من نانم را از جیب خارج کرده و میپرسم: اجازه دارم به نان دعوتت کنم؟"
"با کمال میل، اما من میخواهم قهوه درست کنم. بعد تو با من می آئی و برنامه ام را میبینی."
او مقداری چوب در اجاق انداخته و دیگ را روی اجاق میگذارد و می گوید: "ناامید کننده است، فکر کنم که قیافه ام خیلی جدی دیده میشود، شاید کمی شبیه به سرجوخه ها! نطر تو چیه؟"
"چرند میگی، تو هرگز یک سرجوخه نبوده ای، وقتی تماشگران دست میزنند آیا لبخند میزنی؟
"معلومه _ تعظیم هم میکنم."
"این کار از من ساخته نیست. من حتی قادر نیستم در قبرستان هم لبخند بزنم."
"این اشتباه بزرگیست، مخصوصاً در قبرستان باید آدم لبخند بزند."
+
نوشته شده در شنبه یکم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:23 توسط سعید از برلین
|

Heinrich Böll: Der Mann mit den Messern
یوپ Jupp نوک تیغه چاقو را در دست داشت و با تکان دادن آرام به آن چاقو تنبلانه الاکلنگ بازی میکرد، یک چاقوی دراز و باریک نان بری که تیز بودنش بخوبی دیده میشد. یوپ با حرکتی سریع و ناگهانی چاقو را به بالا پرتاب میکند، چاقو مانند ملخ هواپیما وزوز کنان میچرند و در حالیکه تیغه براقش در دسته ای از آخرین پرتو خورشید مانند ماهی قرمزی برق میزد رو به بالا به پرواز آمده و با برخورد به سقف از نوسان می افتد، بعد با زوزه تیزی مستقیم به سمت کله یوپ پائین می آید؛ یوپ مانند برق یک تخته ی چوبی را روی سرش قرار میدهد؛ چاقو با صدا و محکم در چوب فرو میرود و لرزان برجای میماند. یوپ تخته را از روی سر برمیدارد، چاقو را بیرون میکشد و با حرکتی خشمگینانه به سمت در پرتاب میکند، جای پری که چاقو بعد از پایان لرزش آهسته به زمین می افتد...
یوپ آهسته میگوید: "تهوع آور است. من فکر میکنم مردمیکه بلیط میخرند، بیشتر مایلند برنامه هائی ببینند که سلامتی یا زندگی را به خطر می اندازد _ درست مانند سیرکهای رومی _، آنها میخواهند لااقل بدانند که خون جاری خواهد شد، میفهمی؟" او چاقو را از زمین برمیدارد و با حرکت آهسته دست آنرا به سمت بالای پنجره چنان محکم پرتاب میکند که شیشه ها جرنگ جرنگ به صدا آمده و میخواستند از بطونه ورقه ورقه گشته جدا شوند. این پرتاب _ مطمئن و آمرانه _ مرا به یاد آن ساعات غمگین گذشته می اندازد، زمانی که او چاقوی جیبی اش را به سمت بالا و پائین ستونهای چوبی پناهگاه پرتاب میکرد. او ادامه میدهد: "میخواهم همه کار بکنم تا برای تماشاگران لحظه مهیج کوتاهی بسازم. من میخواهم گوشهایم را ببرم، اما متأسفانه کسی پیدا نمیشود که آنرا دوباره سر جایش بچسباند. با من بیا." او در را باز میکند، میگذارد که من اول بروم. ما داخل راه پله ساختمان میشویم، جائیکه تکه های کاغذدیواری تنها آنجاهائی دیده میشد که بخاطر سریشم قوی کنده نشده بودند تا با آنها اجاق را روشن کنند. بعد از میان حمامی پوسیده و خراب میگذریم و به تراسی میرسیم که کف بتونی اش ترک برداشته و از خزه پوشیده شده بود.
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 16:41 توسط سعید از برلین
|

من میگویم: "آقای عزیز" و خودم را عقب کشیده و پس از تکیه دادن به صندلی نفس عمیقی میکشم، "من فکر میکنم که شما پای مرا کاملاً دست کم گرفته اید. پای من خیلی بیش از اینها می ارزد، پای من پای گرانقیمتیست. من نه تنها قلبم که متأسفانه مغزم هم کاملاً سالم است. خوب گوش کنید تا برایتان تعریف کنم."
"من اما وقت خیلی کمی دارم."
من میگویم: "گوش کنید! پای من جان گروهی از مردم را نجات داده است که امروز یک حقوق بازنشستگی خیلی خوب دریافت میکنند.
جریان آنزمان از این قرار بود: "من کاملاً تنها یکجائی در جلو دراز کشیده بودم و قرار بود مراقبت کنم ببینم که آنها کی می آیند، تا دیگران در زمان مناسب بتوانند فرار کنند. ستادهای پشت در حال باربندی بودند و نمیخواستند نه زودتر و نه دیرتر فرار کنند. اول ما دو نفر بودیم، اما او با شلیک گلوله ای کشته شد، او دیگر ارزشی نداشت. هر چند او ازدواج کرده و دارای همسر بود، اما زن او سالم است و میتواند کار کند، احتیاج نیست که شما بترسید. او بطور وحشتناکی ارزان بود. تنها چهار هفته از دوران سربازیش میگذشت و خرج زیادی برایش نشده بود، تنها یک کارت پستال و مقدار کمی نان دوران خدمت نظام. او سرباز شجاعی بود، او اقلاً اجازه داد که درست و حسابی با تیر بکشندش. اما حالا من تنها آنجا دراز کشیده بودم و میترسیدم، و هوا سرد بود، و من هم میخواستم فرار کنم، بله، من میخواستم درست در آن لحظه فرار کنم، که ..."
مرد میگوید: "وقت من خیلی کوتاه است" و شروع به جستجوی مداد خود میکند.
من میگویم: "نه، گوش کنید، تازه حالا جریان جالب میشود. درست لحظه ای که من میخواستم فرار کنم، این اتفاق برای پایم رخ داد. و چون من باید همانطور درازکش میماندم، فکر کردم حالا میتوانم جریان را خبر دهم، و من موضوع را خبر دادم، و آنها همگی زدند به چاک، یکی بعد از دیگری، اول لشگر، بعد هنگ، بعد گردان، و غیره، خیلی ماهرانه و قشنگ یکی بعد از دیگری. اما قسمت ابلهانه داستان وقتی بود که فراموش کردند من را با خود ببرند، اگر من پای خود را از دست نمیدادم تمام آنها کشته میشدند، ژنرال، سرهنگ، سرگرد، یکی پس از دیگری، و شما لازم نبود دیگر به آنها حقوق بازنشستگی بپردازید. حالا حساب کنید، ارزش پای من چقدر میباشد. ژنرال پنجاه و دو سالش است، سرهنگ چهل و هشت سال و سرگرد پنجاه سال، و تک تکشان هم کاملاً تندرستند، هم قلبشان و هم مغزشان، و همه با آن نوع زندگی ارتشی ای که میکنند حد اقل هشتاد سال عمر خواهند کرد، مانند هیندنبورگ Hindenburg. لطفاً حالا حساب کنید: یکصد و شصت ضربدر دوازده ضربدر سی، حالا ما حد متوسط را سی فرض میگیریم، درسته؟ پای من یک پای وحشتناک ارزشمند شده ایست، یکی از گرانبهاترین پاهائی که میتوانم فکر کنم، متوجه هستید؟"
مرد میگوید: "با این وجود شما دیوانه اید"
من جواب میدهم: "نه، من دیوانه نیستم. متأسفانه همانقدر که قلبم سالم است مغزم هم سالم است، و جای تأسف است که من هم دو دقیقه قبل از اینکه این اتفاق برای پایم بیفتد بوسیله گلوله کشته نشدم، وگرنه میتوانستیم خیلی پول پس انداز کنیم."
مرد میپرسد: "آیا این کار را قبول میکنید؟"
من میگویم: "نه" و میروم.
ــ پایان ــ
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 0:0 توسط سعید از برلین
|

Heinrich Böll: Mein teures Bein
آنها حالا به من یک شانس میدهند. آنها برایم کارتی فرستادند، نوشته بودند من باید پیش آنها به اداره مراجعه کنم، و من به اداره رفتم. در اداره همه بسیار خوش اخلاق بودند. آنها پرونده مرا بیرون کشیده و گفتند: "هوم. Hm" من هم گفتم: "هوم. Hm"
کارمند میپرسد: "کدام پا؟"
"دست راستی."
"کاملاً؟"
"کاملاً."
دوباره میگوید: "هوم Hm".
بعد ورقه های مختلفی را وارسی میکند. من اجازه داشتم بنشینم.
عاقبت مرد ورقه مطلوب را که در جستجویش بود پیدا میکند. او میگوید: "فکر کنم چیز مناسبی برای شما پیدا کردم. یک چیز خیلی خوب. شما میتوانید در هنگام کار بنشینید. واکسزنی در یک مستراح عمومی در میدان جمهوری. چطوره؟"
"من نمیتوانم کفش واکس بزنم؛ من همیشه بخاطر بد واکس زدن جلب توجه کرده ام."
"اینکار را میتوانید بیاموزید. آدم میتواند همه چیز بیاموزد. یک فرد آلمانی قادر به هر کاریست. شما میتوانید، اگر که بخواهید، در یک دوره آموزش مجانی شرکت کنید."
میگویم: "هوم. Hm"
"موافقید؟"
میگویم: "نه. من نمیخواهم. من میخواهم یک حقوق بازنشستگی بالاتری داشته باشم."
او خیلی دوستانه و ملایم میگوید: "شما دیوانه اید".
"من دیوانه نیستم، هیچکسی نمیتواند پایم را به من بازگرداند، من دیگر اجازه ندارم حتی سیگار بفروشم، شما هم دارید حالا مشکل میسازید."
مرد خود را عقب کشیده و به صندلی اش تکیه میدهد و نفس بسیار عمیقی میکشد. "دوست عزیز" او چنین ادامه میدهد، "پای لعنتی شما پای بسیار گرانقیمتیست. من میبینم که شما بیست و نه ساله اید، با قلبی سالم، در مجموع کاملاً سالم، جز پایتان. شما هفتاد ساله خواهید شد. لطفاً پیش خود حساب کنید، ماهیانه هفتاد مارک، دوازده بار در سال، بنابراین چهل و یک ضربدر دوازده ضربدر هفتاد. خواهش میکنم لطفاً حساب کنید، بدون بهره، و فکر نکنید که پای شما تنها پای جهان میباشد. شما هم تنها کسی نیستید که احتمالاً سالیان درازی زندگی خواهد کرد. و بعد افزایش بازنشستگی! میبخشید، اما شما دیوانه اید."
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 17:23 توسط سعید از برلین
|

داخل یک اطاق تقریباً خالی میشویم، اطاقی تنها با یک میز تحریر، یک تلفن و دو صندلی، من در وسط اطاق باید می ایستادم؛ پلیس کلاه خودِ خود را از سر برداشته و روی یکی از صندلیها مینشیند.
ابتدا سکوت بر قرار بود و اتفاقی نیفتاد؛ آنها همیشه چنین میکنند؛ این از شریرترین کارهای آنهاست؛ احساس میکردم که چگونه صورتم مرتباً بهم میریزد، من خسته بودم و گرسنه، و همچنین آخرین رد پای آن خوشی ِ ماتم نوشیدن حالا دیگر محو شده بود، زیرا میدانستم که بازنده ام.
بعد از گذشت چند ثانیه آدم قد بلند رنگ پریده ای ساکت داخل میشود، با اونیفورم قهوه ای رنگ پیشبازجوها؛ بدون ادای کلمه ای مینشیند و به تماشای من میپردازد.
"شغل؟"
"همرزم ساده."
"تاریخ تولد؟"
میگویم: "۱.۱. یک".
آندو به هم نگاه میکنند.
"کی و کجا آزاد شدید؟"
"دیروز، ساختمان ۱۲، بند ۱۳".
"آزادی ورود به کدام محل؟"
"به پایتخت."
"ورقه."
از داخل جیبم ورقه آزادی را در آورده و به او میدهم. او آنرا به کارت سبزی که اظهاراتم را ثبت میکرد منگنه میکند.
"جرم آن دوره؟"
"صورت شادم."
آندو به هم نگاه میکنند.
پیشبازجو میگوید: "توضیح."
جواب میدهم: "آنزمان، صورت شادم توجه پلیسی را به خود جلب کرد، در روزیکه دستور عزای عمومی داده شده بود. آنروز روز وفات رئیس بود."
"مدت محکومیت؟"
"پنج."
"ارشاد؟"
"بد."
"دلیل؟"
"ناکافی بودن فداکاری در کار."
"تمام."
بعد پیشبازجو از جا بلند شده و به سمت من می آید و با مشتی محکم دقیقاً سه دندان میانی پیشین را از دهانم به بیرون پرتاب میکند: به این نشانه که من بعنوان تکرار جرم داغ زده باید میشدم، تدبیر تکثیر شده ای که من انتظارش را نداشتم. سپس پیشبازجو اطاق را ترک میکند و یک جوانک چاق با اونیفورمی به رنگ قهوه ای سیر داخل میشود: بازجو.
آنها همگی مرا به باد کتک میگیرند: بازجو، سربازجو، بازجوی اصلی، قاضی نهائی، و در ضمن پلیس هم همانگونه که قانون دستورش را داده بود تمام راهکردهای جسمانی را به مرحله اجرا در می آورد؛ و آنها مرا بخاطر صورت غمناکم به دهسال زندان محکوم میکنند، همانگونه که پنج سال پیش مرا به خاطر صورت شادم به پنج سال زندان محکوم کرده بودند.
اگر مؤفق شوم دهسال بعد را نزد سعادت و صابون تاب آورم سعی خواهم کرد که دیگر اصلاً صورتی نداشته باشم.
_ پایان _
با تقدیم به عباس معروفی معلم ادب وطنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 16:46 توسط سعید از برلین

دروازه حوزه این محله یکسره از بتون بود و توسط دو نگهبان محافظت میشد، نگهبانانی که به من هنگام عبور بصورت مرسوم "راهکرد جسمانی" اعطاء کردند: آنها با اسلحه کمری خود محکم به شقیقه و با لوله تفنگشان به استخوان شانه ام کوبیدند، به موجب مقدمه قانون دولتی شماره یک: پلیس موظف است در برابر هر خطاکاری (منظورشان هر دستگیر شده ای است) در حقیقت آنرا بعنوان یک خشونت حقیقی به حساب آورده و پرونده تشکیل دهد، به استثناء فردی که خطاکار را دستگیر میکند، زیرا به این فرد این سعادت نصیب خواهد شد که هنگام بازجوئی راهکرد جسمانی ضروری را عهده دار گردد."
اصل قانون دولتی شماره یک دارای مفاد زیر است: پلبس میتواند هر کس را مجازات کند، او باید فرد خطاکار و مجرم را مجازات کند. برای هیچیک از همرزمان معافیت کیفری وجود ندارد، بلکه تنها امکان معافیت کیفری."
ما حالا از میان راهروی خالی و درازی با تعداد زیادی پنجره های بزرگ عبور میکنیم، بعد دری اتوماتیک باز میشود، زیرا در این میان نگهبانان ورود ما را خبر داده بودند، و در آن روزها چون همه چیز خوشبخت بود، مطیع، منظم، و همه کوشش میکردند طبق دستور روزانه نیم کبلو صابون مصرف کنند، در آن روزها ورود یک خاطی (دستگیر شده) حادثه مهمی به شمار می آمد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 12:12 توسط سعید از برلین

مدیر مدرسه محل را به سرعت ترک کرد. بجز او همه موفق شدند از روبرو شدن با ما جلوگیری کنند؛ فقط یک زن مو طلائی رنگ پریده و چاق که کنار یک پادگان عشق قبل از شادیهای شبانگاهی برای هواخوری اجباری ایستاده بود، تند و تیز بوسه ای با کف دست بسویم فرستاد و من سپاسگزارانه لبخندی زدم، در این بین مرد پلیس عصبانی شده سعی میکرد طوری رفتار کند که انگار متوجه چیزی نشده است. به آنها گفته شده بود که برای این زنها آزادی هائی قائل شوند، آزادی هائی که برای دیگر همرزمان قطعاً مجازاتهائی بهمراه میداشت؛ اما از آنجا که این زنها در به جنبش انداختن شادی معمولی کارگران تشریک مساعی داشته و نقش اساسی بازی میکردند، بنابراین آنها اجازه داشتند خارج از قوانین به حساب آیند، یک اعطاء آزادی، آزادی ای که فیلسوف دولتی دکتر. دکتر. دکتر بلای گویت Bleigoeth را تحت تأثیر قرار داده و در مجله دولتی فلسفه آن را بعنوان نشانه آغاز لیبرالیزه کردن تفسیر کرده بود. من آنرا روز قبل از آمدن به پایتخت هنگامیکه در توالت یک خانه روستائی چند ورقی از مجله را پیدا کردم که دانشجوئی احتمالاً پسر دهقان _ تفسیری خوش مزه ای کنارش نوشته بود خواندم.
خوشبختانه موقعی به پاسگاه رسیدم که آژیرها به صدا آمده بودند، و این بدان معنیست که خیابانها لبریز از هزاران آدمی خواهد شد که یک شادی ملایم بر صورتهایشان نشسته است (زیرا دستور داده شده بود در پایان ساعت کار شادی بزرگی نشان داده نشود، چون دلیلی خواهد شد بر اثبات اینکه کار یک تکلیف و فشار بار است؛ اما برعکس باید شادمانی در شروع کار حاکم باشد، فریاد شادی و سرود)، تک تک این هزاران نفر میبایستی به رویم تف پرتاب میکردند. البته، آژیر ده دقیقه قبل از پایان کار به صدا می آمد، زیرا همه مجبور بودند بر طبق شعار رئیس دولت فعلی "سعادت و صابون" ده دقیقه تن به یک غسل اساسی بدهند.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 13:33 توسط سعید از برلین

اما تمام این آدمها بطرز ماهرانه ای طوری اینسو و آنسو میرفتند که مجبور نشوند مستقیماً در مسیر ما قرار گیرند؛ آنچه که از زندگی ردی از خود در خیابان نشان میداد بیست قدم قبل از رسیدن ما محو میگردید، هر کس سعی میکرد سریع داخل مغازه ای شود یا به گوشه و کناری بپیچد، گاهی هم بعضی ها داخل خانه ناشناسی میشدند و در پشت در با ترس انتظار خاموشی صدای قدمهای ما را میکشیدند.
فقط یکبار وقتیکه ما از چهارراهی میگذشتیم مرد مسنی رو در رویمان قرار گرفت و من خیلی سریع در او نقش مدیر مدرسه را تشخیص دادم؛ او دیگر نمیتوانست جاخالی بدهد و حالا به زحمت افتاده بود، بعد از آنکه ابتدا طبق مقررات به پلیس سلام باید میداد (بدین شکل که به نشانه اخلاص و افتادگی بی قید و شرط سه بار با کف دست بر سر خود کوبید)، بنابراین باید سعی میکرد که وظیفه اش را هم خوب انجام دهد، وظیفه ای که از او مطالبه میکرد سه بار به صورتم تف بیندازد و مرا با فریاد الزامی "خوکِ خائن" محکوم سازد. او خوب هدف گیری کرد، اما چون هوا گرم بود میبایست گلویش خشک بوده باشد، زیرا که تنها چند قطره رنجور و تا اندازه ای بی خاصیت به صورتم نشست که من _ بر خلاف مقررات_ غیر ارادی سعی کردم با آستین پاکش کنم؛ به این دلیل پلیس لگدی به نشیمنگاهم میزند و با مشت وسط ستون فقراتم میکوبد و با صدائی آرام می افزاید: "مرحله یک" که چنین معنی میداد: اولین و ساده ترین شکل تنبیه که بوسیله هر پلیس قابل بکار گیریست.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 15:13 توسط سعید از برلین

خیابانها خالی بودند، تا پاسگاه راه دوری نبود، و اگر چه میدانستم که آنها بزودی دلیلی خواهند یافت تا مرا دوباره به زندان محکوم کنند، با این حال اما قلبم شکست، زیرا که او مرا با خود از میان مکانهای زمان جوانیم میبرد، مکان هائی که من بعد از تماشای بندر قصد دیدارشان را داشتم: باغهائی که در گذشته پر از گل و بوته بودند، زیبا از بی نظمی، مسیرهائی که از میان درختان میگذشتند_ تمام اینها را حالا اما صاف و هموار کرده بودند، منظم، تمیز، چهار ضلعی هائی که برای اتحادیه های وطنی ساخته بودند، اتحادیه هائی که دوشنبه ها، چهارشنبه ها و شنبه ها در آنجا رژه میرفتند. تنها آسمان مانند گذشته بود و هوا مانند روزهائی که قلب من پر از رویا بود.
اینجا و آنجا در حال عبور میدیدم که در بعضی از پادگانهای عشق علامت دولتی برای کسانی آویخته شده است که چهار شنبه ها نوبتشان بود تا شادی بهداشتی نصیبشان گردد؛ همچنین به نظر می آمد که به بعضی از میخانه ها اختیار داده شده است تا علامت برای مشروب تولید کنند، یک لیوان آبجو از حلبی منگنه کاری شده در رنگهای امپراطوری به شکل خطوط مورب: قهوه ای روشن _ قهوه ای سیر _ قهوه ای روشن. حتماً در دل آنانی که در لیست دولتی ِ میگساران روزهای چهارشنبه قرار داشتند و آبجوهای چهار شنبه نصیبشان میگردید شادی بر قرار بود.
به تمام افرادیکه با ما مواجه میشدند آشکارا علامت تعصب چسبیده بود، مایع آبگونه نازکِ جد و جهد آنها را در خود فرا گرفته بود، و بیشتر نیز به این دلیل که چشمشان به مرد پلیس افتاده بود؛ همه تندتر میرفتند، قیافه کسانی را بخود میگرفتند که وظیفه خود را کاملاً انجام داده اند، و زنانی که از مغازه ها بیرون می آمدند کوشش میکردند به صورتهایشان آن نوع شادی را بنشانند که از آنها انتظار میرفت، زنانیکه به آنها دستور داده شده بود شادی از خود نشان دهند، یک شادی سرزنده بخاطر وظایف زن خانه دار بودن، زن خانه داری که شبها کارگران دولتی را با غذای خوب سر حال نگاه میدارد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 2:13 توسط سعید از برلین

"با من بیائید... !"
آرام پرسیدم: "و به چه دلیل؟"
قبل از آنکه کار خطائی از من سر بزند، مچ دست چپم به زنجیر نازکی بسته میشود، و من در این لحظه میدانستم که دوباره بازنده شده ام. برای آخرین بار به سوی مرغان دریائی پرسه زن و به آسمان زیبای خاکستری رنگ نگاهی انداخته و سعی میکنم خود را با چرخشی ناگهانی در آب پرتاب کنم؛ چنین به نظرم می آمد که اگر من خودم را در این آبگوشت کثیف غرق کنم بهتر از آنست جائی در گوشه یک حیاط خلوت به دست گروهبانی خفه گردم یا دوباره به زندان فرستاده شوم. اما پلیس مرا با یک تکان ناگهانی و سریع بقدری نزدیک خود کشید که گریز از دستش دیگر ممکن نبود.
یکبار دیگر سؤال میکنم: "و به چه دلیل؟"
"قانونی وحود دارد که شما را موظف به خوشبخت بودن میکند."
داد میزنم: "من خوشبختم!"
"چهره غمناکتان .."، او سر خود را تکان میدهد.
میگویم: "اما این قانون جدید است"
"۳۶ ساعت از عمر این قانون میگذرد، و شما خوب میدانید که هر قانونی پس از گذشت ۲۴ ساعت از اعلام آن لازم الاجرا میگردد."
"اما من این را نمیدانستم."
"این اما چیزی از مجازات شما کم نمیکند. این قانون دیروز بوسیله تمام بلندگوها، در تمام روزنامه ها اعلام شده است، و برای آنهائیکه"، در این جا او نگاه مشکوکی به من میکند، "برای آنهائیکه دسترسی به مطبوعات ندارند و از داشتن دستگاه گیرنده بی نصیبند، بوسیله اعلامیه ها اطلاع رسانی شده است، بر بالای تمام خیابانهای کشور اعلامیه ها پخش گردیده. و این که شما ۳۶ ساعت گذشته را در کجا گذرانیده اید هم بعداْ مشخص خواهد شد، رفیق."
او مرا با خود میکشد. تازه در این لحظه متوجه گشتم که هوا سرد است و من بی پالتو میباشم. تازه در این لحظه گرسنگی خود را تمام قد نشانم داده و جلوی دروازه معده ام به غار و غور افتاده بود، تازه در این لحظه متوجه میشوم که کثیف هم هستم، با صورتی اصلاح نکرده، با لباسی کهنه، و اینکه قوانینی وجود داشته اند که بر طبق آنها هر رفیقی میبایست تمیز، اطلاح کرده، خوشبخت و سیر باشد. او مرا مانند مترسکی که به جرم دزدی محکوم گشته به جلو هل میداد، مترسکی که باید محل کوچک رویاهایش در کنار باریکه ای از مزرعه را ترک میکرد.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 13:25 توسط سعید از برلین

اگر میتوانستم آرزوئی طلب کنم که میدانستم برآورده خواهد گردید، بدینسان داشتن قطعه نانی برایم میتوانست بهترین آرزو باشد تا آنرا خوراک پرندگان دریائی میکردم، خرد و ریز ریزش کرده و بر پروازهای بی نقشه شان نقظه سفیدی مینشاندم، هدفی معیین میکردم که پرندگان بسویش پرواز کنند؛ این تعلیق جیغ آلودِ مسیر نامنظم را بوسیله انداختن قطعه نانی محکم میساختم و مانند چند تکه گره برای قاپیدن میپاشاندم در مسیرشان.
من هم مانند آنها گرسنه و خسته اما با وجود حضور غم خرسند بودم، زیرا که آنجا ایستادن با دستانی در جیب، پرندگان دریائی را تماشا کردن و ماتم نوشیدن زیبا بود.
ناگهان اما دستی مانند دست مأموران خود را روی شانه ام گذارده و صدائی میگوید: "با من بیائید!" همزمان دست سعی داشت مرا از ناحیه شانه محکم بکشد و بسوی خود بچرخاند. من بیحرکت ایستادم، دست را از روی شانه ام به کناری زده و آرام گفتم: "شما دیوانه اید!"
کسیکه پشت سرم ایستاده و هنوز دیده نمیشد به من گفت: "رفیق، من به شما اخطار میکنم."
پاسخ دادم:"آقای محترم و نه رفیق".
عصبانی داد زد: "آقائی وجود ندارد. ما همه همرزمیم."
حالا او خود را کنارم قرار میدهد و از پهلو با دقت به من نگاه میکند، و من مجبور میشوم نگاه ولگرد و خرسندم را بازگردانم و در چشمان مطیع او خیره گردانم: او مانند گاومیشی جدی بود که سالیان درازی بجز وظیفه چیز دیگری نشخوار نکرده بوده است.
داشتم سؤال میکردم "به چه دلیل..." که او گفت: "صورت غمناکتان دلیلی کافیست."
من خندیدم.
"نخندید!"، خشم اش حقیقی بود. اول فکر کردم که چون هیچ فاحشه ی ثبت نشده ای، هیچ ملوان تلو تلو خوری، نه دزد و نه فراری ای را برای دستگیری پیدا کرده است حوصله اش سر رفته، اما حالا میدیدم که ماجرا جدیست: او قصد داشت مرا بازداشت کند.
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 15:29 توسط سعید از برلین
Heinrich Böll: Mein trauriges Gesicht
هنگامیکه کنار بندر ایستاده بودم تا مرغان دریائی را تماشا کنم، صورت غمناکم توجه پلیسی را به خود جلب کرد که برای سرکشی به این محل آمده بود. من کاملاً مجذوب منظره پرواز پرنده هائی بودم که بی نتیجه برای یافتن اندکی غذا اوج میگرفتند و رو به پائین شیرجه میرفتند: بندر ویران بود. آب مایل به سبز و پوشیده از روغنی کثیف که بر روی آن انواع آشغالها شناور بودند. هیچ کشتی ای دیده نمیشد. جرثقیل ها زنگ زده و انبار بندر ویرانه ای بیش نبود و چنین به نظر می آمد که حتی موشهای صحرائی هم در این مخروبه ی سیاه کنار اسکله مایل به سکنی گزیدن نیستند. سکوت بر قرار بود. سالیان درازی میگذشت که هر تماسی با خارج قطع شده بود.
من مرغ دریائی مشخصی را نشانه کرده و پروازش را زیر نظر داشتم. ترسان مانند پرستوئی که هوای طوفانی را حدس زده باشد نزدیک سطح آب در نوسان بود، تنها گاهی جسارت میکرد جیغ زنان به بالا اوج گیرد تا مسیرش را با دیگر همقطاران متحد گرداند.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 14:25 توسط سعید از برلین

Pssst. Star-Dirigent Daniel Barenboim mag es nicht so gern,
wenn Zuhörer im Konzert husten.
من خیلی محترمانه اما قاطع شروع به رد کردن دعوتهای برترام کردم و فکر کنم که دلیلش قابل درک باشد. گهگاهی فقط بخاطر حفظ فرهنگ دوباره با او همراه میشوم: وقتیکه اطمینان دارم که در ارکستر سازهای بادی برنجی دست بالا را دارند یا دسته کُر مردان آوازهائی مانند "غرش رعد آسا" یا "سقوط بهمن" را ماهرانه اجرا میکنند؛ آثار هنری ای که در آنها کمیتِ خیلی بلند ضمانت شده است. اما تصادفاً این نوع از موزیک برایم جذابیت کمتری دارد.
کاملاً بیهوده است هنگامیکه دکترها کوشش میکنند به من ثابت کنند که این فقط به اعصاب مربوط است، که من باید بر خود مسلط شوم. من میدانم که این مریوط به اعصاب است اما پی و عصب هایم درست وقتی از کار می افتند که من در کنار برترام مینشینم. و صحبت از بر خود مسلط گشتن هم کاری ست غیر ضروری. ساده بگویم این کار از من برنمی آید. احتمالاً در گهواره در گوشم خوانده شده است که من فردی تسلط گر نخواهم گردید.
حالا غمگین به نمونه های تبلیغاتی برگزارکنندگان کنسرت نگاه میکنم. نمیتوانم پیشنهاد دوستانه آنها را قبول کنم، زیرا میدانم که برترام هم در آنجا خواهد بود و من به محض شنیدن اولین صدای صاف کردن سینه اش خودداری از کف خواهم داد.
_ پایان _
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 14:26 توسط سعید از برلین

وحشتناک است، چنین به نظر می آید که برترام با سرفه کردنش دیگران و مخصوصاً بیماران عصبی مخفی را دعوت به سرفه کردن میکند. مانند سگهائی که یکدیگر را با پارس کردن میشناسند از هر گوشه سالن به او پاسخ میدهند. و عجیب آنکه هرچه بیشتر از ادامه کنسرت میگذرد من هم که معمولاً دچار سرماخوردگی نمیشوم و به هیچ وجه مبتلا به ضعف اعصاب هم نیستم یک تحریک مقاومت ناپذیر به سرفه کردن حس میکنم. حس میکنم که چگونه دستهایم خیس میشوند و یک تشنج درونی مرا فرا میگیرد. و ناگهان میفهمم که تمام کوشش هایم بیهوده اند: که من سرفه خواهم کرد. بعد گلویم به خارش می افتد، دیگر تنفس کردن برایم ناممکن میگردد، سراسر بدنم غرق عرق میشود، ذهنم از کار می افتد و روحم بخاطر بقا مملو از ترس میشود. شروع به اشتباه تنفس کردن میکنم، با بیقراری دستمالی از جیب در می آورم تا حتی المکان جلوی دهان قرار دهم، و دیگر به کنسرت گوش نمیدهم بلکه به پارسهای عصبی حاضرین حساس در کنسرت گوش میسپارم.
لحظه کوتاهی قبل از آنتراکت حس میکنم که عفونت عصبی بوقوع پیوسته است؛ بعد دیگر نمیتوانم جلوی خودم را نگاه دارم و شروع میکنم به دستیاری کردن با برترام، تا آنتراکت بیوقفه سرفه میکنم، همینکه کف زدن حاضرین آغاز میگردد به سوی رختکن میدوم. متشنج و خیس از عرق میدوم، از کنار دربان رد شده و از ساختمان خارج میشوم.
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 0:15 توسط سعید از برلین

زمانیکه او شروع به عرق کردن میکند، گوشهایش قرمز میشوند، نفس را در سینه حبس میکند و در جیب به دنبال آبنبات ضد سرفه میگردد، وقتی رایحه نافذ اوکالیپتوس در فضا میپیچد، بعد من میدانم که موزیک وعده نواخته شدن ویولون یا پیانو را میدهد و در واقع درست زمانی که آرشه ویولونیست هنوز ویولون را لمس نکرده یا به نظر می آید که پیانیست هنوز در حال جادوی پیانوی خود میباشد. و هنگامیکه طبق یک عادت آلمانی سکوت بطور ملموسی خود را در سالن گسترانده است برترام با لپهائی باد کرده و با چشمانی عمیقاً مالیخولیائی ناگهان منفجر میگردد.
از آنجائیکه در شهر ما فقط آدمهای با ادب به کنسرت میروند، طبیعیست که کسی سرش را برنمیگرداند، هیچکس هم فورمولهای آموزشی را برای خود زیر لب زمزمه نمیکند، اما مشخص است که چگونه تمام حاضرین وقتی که دیگر هیچ چیز نمیتواند مانع سرفه کردن برترام گردد با زحمت خشم خود را فرو میخورند و به تشنج می افتند. سرفه های بیوقفه ای که با پایان یافتن قسمت آرام موزیک آهسته تر میگردند. بعد او سعی میکند سیلی که اوکالیپتوس در دهانش به راه انداخته و در حال خفه کردن اوست را با زحمت قورت دهد و برآمدگی حلقش مانند آسانسوری چابک بالا و پائین میرود.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 13:41 توسط سعید از برلین

Heinrich Böll: Husten im Konzert
پسر خاله ام برترام Bertram به آن گروه از بیماران عصبی تعلق دارد که در کنسرتها بدون کوچکترین سرماخوردگی ناگهان شروع به سرفه کردن میکنند. ابتدا با صاف کردن ملایم و تقریباً دوستانه ی سینه آغاز میشود که بی شباهت به کوک کردن یک آلت موسیقی نیست و بعد آهسته و آرام تقویت گشته و با استدلالی جانفرسا مانند انفجار پارس سگی میگردد، طوریکه موی بانوی نشسته در ردیف جلو مانند بادبان سبکی به تکان می آید.
برترام بر طبق حساسیت اش وقتی موزیک آهسته نواخته میشود بلند سرفه میکند و وقتیکه موزیک بلند نواخته میشود سرفه هایش آهسته تر میگردد. در واقع او با وسیله ای ناخوشایند یک کنترپوان ناموزون میسازد. و چون دارای حافظه ای عالی ست و بر پارتیتورها تسلط دقیقی دارد، برای من بیسواد تقریباً مانند رهبری آهنگدار به کار می آید.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 18:57 توسط سعید از برلین

Heinrich Böll: Der Lacher
هنگامیکه از شغلم سؤال میشود، شرمندگی احاطه ام میکند:
قرمز میشوم، زبانم لکنتش میگیرد،
من،
کسیکه کلاً به عنوان انسانی مطمئن معروفم.
رشک میبرم بر مردمیکه میتوانند بگویند: من یک بنّا هستم.
حسادتم میشود به آرایشگران، کتابداران و نویسندگان که چه ساده معترف به شغل خود میگردند، چراکه تمامی این شغلها ماهیت خویش را همراه نامشان نمایان میسازند و به توضیحی بیشتر محتاج نمیگردند.
من اما مجبورم، به اینگونه از سؤالها جواب بدهم: "من یک لبخند زنم".
یکچنین اعترافی منجر به طرح سؤال بعدی میگردد،
و من دومین سؤال را: "امرار معاشتان با آن میگذرد؟"
با گفتن صادقانه "بلی" جواب باید بدهم.
در حقیقت من از لبخند زدن امرار معاش میکنم، و زندگی خوبی هم دارم،
زیراکه لبخند زدنم _تجارتی بیانش کنم _ خریدار فراوان دارد.
من لبخند زن ماهری هستم، لبخند زنی کار آموخته،
در حرفهُ خود بی رقیبم، هیچکس مانند من مسلط به سایه های هنرم نمیباشد.
مدتی طولانی خودم را _ بخاطر فرار از توضیحات زحمتزا _ هنرپیشه معرفی میکردم،
اما توانایی تقلید و قدرت بیانم بقدری کم است که به نظرم آمد این نام حقیقت مطلب را بیان نمیکند: من عاشق حقیقتم، و حقیقت اینستکه: من یک لبخند زنم.
من نه دلقکم و نه کمدین، کار من سرگرم کردن مردم نیست، بلکه شادی را به نمایش میگذارم،
من مانند یک امپراطور رومی میخندم و یا مانند یک دیپلمهُ احساسی،
همانقدر خنده های قرن هفدهم را روانم که خنده های قرن نوزده را،
و اگر لازم گردد، تمامی قرون را میخندم،
تمامی قشرهای جامعه را، از کودک تا پیر را،
من آنرا به نحوی ساده آموختم،
به همان ساده گی که آدم یاد میگیرد چطور به کفش تخت باید بزند.
خندهُ آمریکایی در خون من جاریست، در دلم جای دارد،
خندهُ آفریقا، خنده سفید، سرخ، خندهُ زرد و در ازای دستمزدی بالا
آنگونه به طنینش میاندازم که کارگردان دستورش را بدهد.
من چاره ناپذیر شده ام، خندهُ من بر روی صفحات گرامافون ضبط است،
بر روی نوارهای ضبط صوت میخندم،
و کارگردانان نمایشنامه در کمال احتیاط با من برخورد میکنند، هوایِم را دارند.
خنده هایم مالیخولیا وارست، ملایم و معتدل، هیستریک _مانند یک رانندهُ تراموا میخندم
و یا مانند یک کار آموز رشتهُ تغذیه؛
لبخند صبحگاهی، لبخند در غروب، لبخندهای شبانه،
لبخند در هنگام غروب آفتاب، هنگام طلوع خورشید،
به اختصار بگویم: هر کجا که میخواهد باشد و به هر شکلی که لبخند زده باید بشود:
من قادر به انجام آن خواهم بود.
خطا نرفته ام اگر بگویم، که چنین شغلی طاقت فرساست،
بویژه که من _این تخصص منست_ همچنین در خنده از نوع واگیردارش نیز مهارت دارم؛
اینگونه است که چاره ناپذیر گشته ام،
و حضورم لازم است و حتمی، حتی برای کُمدین هایِ درجه سه و چهار،
کمدین هایی که به خاطر پوئنهایشان در لرزند،
و من اکثر شبها در واریته های مختلف به عنوان کفزنی حرفه ای در بین تماشاچیان
در گوشه ای مینشینم، تا در لحظاتیکه برنامه از پیشروی لازم بهره نداشت
واگیرگونه شروع به خندیدن بکنم.
کاریست ظریف و باید با دقّت انجام گیرد:
خنده های وحشیانه و با احساسم نه ثانیه ای زودتر و نه ثانیه ای دیرتر،
بلکه باید در صحیح و دقیقترین لحظه شروع شوند _آنگاه طبق برنامه منفجر میگردم،
مستمعین همگی خنده های نعره وارم را همراهی میکنند، و پوئنهایم نجات میابند.
من اما خسته و کوفته به رختکن میخزم، پالتو را بدوش میگیرم،
خوشبخت از اینکه سرانجام، زمان خاتمهُ کار فرا رسیده است.
در خانه معمولاً تلگرافهایی برایم رسیده است: "خیلی سریع به لبخندتان محتاجیم. زمان ضبط سه شنبه" و من خود را در یک قطار بیش از حد معمول گرم آلمانی مینشانم، و افسوس میخورم برسرنوشت و تقدیرم.
درک اینکه من بعد از پایان کارم یا در ایام مرخصی کمتر میل به خندیدن احساس میکنم، برای هیچکس سخت نخواهد بود: شیردوش هنگامی خوشحال است، که او گاو را،
بنّا خشنود است در آن لحظه، که او ساروج را از یاد بتواند ببرد،
و درودگران اکثراً در خانه خود درهایی دارند که خرابند و باز و بسته نمیگردند،
و یا کشو هایی که با زحمت زیاد به حرکت می آیند.
قنادها خیار شور دوست میدارند، قصابها شیرینی بادامی، و نانوا سوسیس را بر نان مقدم میدارد؛ گاوبازان عاشق مراوده با کبوترانند، بوکسورها رنگشان میپرد، وقتی فرزندنشان خوندماغ میگردد:
من تمام اینها را میفهمم، زیرا که من پس از پایان کار هرگز نمیخندم.
من یک انسان کاملاً جدی ای هستم،
و مردم مرا _شاید به درستی_ به عنوان یک انسان بدبین میشناسند.
در سالهای اولیه ازدواجمان به کرات همسرم به من میگفت: "خوب کمی لبخند بزن!"،
اما با گذشت زمان دیگر برایش آشکار گشته، که من این خواهش او را نمیتوانم برآورده سازم.
من خوشبخت و راضیم، وقتیکه عضلات خستهُ صورت و روح فرسوده ام را با وقار و جدیتی عمیق تنش زدایی کرده و اجازه تمدید اعصاب به آنها بدهم.
بله، حتی خنده دیگران هم متشنج و عصبیم میسازد،
زیرا که در من یاد آوری شغلم را بیدار میسازد.
چند صباحی را اینگونه در آرامش گذراندیم،
از آنجائیکه همسرم هم خندیدن را از یاد برده بود، یک زناشویی مسالمت آمیز و آرام داشتیم:
گهگاهی در هنگام زدن لبخندی کوچک غافلگیرش میکنم، سپس منهم لبخندی میزنم.
چون من از سر و صدای واریته ها بیزارم، بنابراین با یکدیگر آهسته صحبت میکنیم،
متنفرم از قیل و قال، از هیاهویی که بتواند در استودیوی ضبط صدا حکومت بکند.
آنانیکه مرا نمیشناسند، مرا مردی ساکت و کم حرف در نظر میدارند. شاید که اینگونه باشم،
زیرا که من دهانم را اکثراً برای خندیدن باید باز کنم.
با منظری بی حرکت زندگی شخصیم را میپیمایم،
گاهکی به خود اجازه زدن لبخندی ملایم میدهم، لحظات فراوانی به این می اندیشم،
که آیا هرگز به درستی من لبخند زده ام؟ من خود معتقدم که: نه.
خواهران و برادرانم میتوانند شهادت و گزارش بدهند که من همیشه یک جوان جدی بوده ام.
اینگونه ماهرانه که من گونه گون میخندم، نوع لبخند خویشرا امّا هنوز نشناخته ام.
تقدیم به عباس معروفی
+
نوشته شده در جمعه پنجم آبان ۱۳۸۵ساعت 11:25 توسط سعید از برلین
|