|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
کلمات قصارـ۱
۸ـ دعوت شیطان به جنگ، همانند جنگ مردان با زنانی ست که در تختخواب به پایان میرسد.
۹ـ آ. خیلی متکبر است، او فکر میکند در نیکی بسیار ترقی کرده است، ظاهراً احساس میکند، از مسیرهائی ناآشنا، وسوسه هائی که روز بروز بیشتر میگردند او را مورد خطاب قرار میدهند.
۱۰ـ اما صحیحترین توضیح این است که یک شیطان بزرگ در او برای خود جا باز کرده و شیطانهای کوچک بیشماری از پس او آمده اند تا به شیطان یزرگ خدمت کنند.
۱۱/۱۲ـ اختلاف نظراتی که میتوان کم و بیش در باره یک سیب داشت: عقیده پسر جوانی که گردنش را باید دراز کند تا اندکی از سیب رویِ میز را ببیند، و نظر صاحبخانه ایکه سیب را برمیدارد و رایگان بدوست هم میز خود میبخشد.
۱۳ـ از اولین نشانه های شناخت، میل به مردن است. این زندگانی به نظر غیر قابل تحمل میگردد، دست نیافتنی از نوعی دیگر. آرزوی مرگ کردن دیگر باعث خجالت نمیشود؛ آدم خواهش میکند از زندان قدیمی ای که از آن متنفر است او را به یک زندان جدید ببرند، به زندانیکه ابتدا در آن باید نفرت آموخته شود. بازمانده ای از اعتقادات در این کار مؤثرند؛ در اثنای حمل و نقل، تصادفاً آقا به میان مسیر خواهد آمد، زندانی را تماشا خواهد کرد و خواهد گفت: "این یکی را نباید دوباره حبس کنید. او می آید پیش من."
۱۴ـ اگر تو با نیتی خوب در مسیری هموار راه میپیمودی و با این وجود پَسرَوی میکردی، آنوقت میتوانست گفته شود که این موضوعی مأیوس کننده است؛ اما از آنجائیکه تو یک دامنه سراشیبی را بالا میروی، تقریباً آنگونه سراشیب که تو خود از پائین دیده مبشوی، پس پسروی ها هم میتوانند تنها بواسطهُ کیفیت زمین حاصل گشته باشند و تو نباید تردید کنی.