قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


همسر دالار Dalar در کنار پمپ آب یکی از خیابان‎های بومی بمبئی ایستاده بود. زن شیر آب را باز می‎کند و سر پسر شش ساله‎اش را زیر آب می‎گیرد و موی او را می‎شوید. 
ساعت هفت صبح است و خیابان پر از هندی‎هائی‎ست که مانند دسته‎ای آهوی لخت با عجله از کنار هم می‎گذرند. گله‎ای بز و بوقلمون در کنار گاری دو چرخ بلندی بر سنگفرش خیابان ول می‎گردند. مردان هندی در پیاده‎رو نشسته‎اند و می‎گذارند ریش‎شان را اصلاح کنند، گوش‎هایشان را پاک سازند و اندامشان را ماساژ دهند. آرایشگران خیابانی وسائل اصلاح را در کمربند مخصوصی حمل می‎کنند، عمامه بر سر دارند و با بدنی لخت چمباته زده در کنار مشتریان مشغول به کارند. 
زن دالار موی سیاه پسرش را چنان تمیز شسته بود که سر پسر مانند کفش ورنی یک اروپائی می‎درخشید. حالا او موی خودش را باز می‎کند و سرش را زیر آب می‎گیرد، آب با فشار بر سرش ضربه می‎زد و بعد تا فاصله دوری دایره وار پخش می‎گشت. 
یک گوساله، یک سگ وحشی و چند بوقلمون که در کنار پمپ آب پرسه می‌زدند به جلو می‌‎آیند و قطرات آب را با صدای بلند می‎نوشند. 
دو کارگر هندی مغازه رو باز خیاطی دالار که با چرخ‎های خیاطی انگلیسی مشغول دوختن نوارهای عمامه و چادر بودند به پاشش فوران آب می‎خندیدند. اولیمن Oliman، یکی از کارگرها رو به سمت زن دالار پند برهمن را فریاد می‎زند: "الیدا Elida، مواظب باش که سرت در زیر چشمه به آب تبدیل نشود." 
الیدا، زن دالار به او جواب نمی‎دهد.
زن اما پس از چلاندن موی سیاهش و مرتب ساختن خود با اشاره چشم پسرش را پیش مردی که صحبت کرده بود می‎فرستد. اولیمن دستش را برای یک ثانیه بر روی موی سیاه و تازه شسته شده پسر قرار می‎دهد، برایش دعائی را زمزمه می‎کند و می‎گذارد که دوباره برود. سپس او خود را خاضعانه و خجالتی بر بالای چرخ خیاطی‎اش خم می‎کند، قطره‎ای روغن به درون چرخ خیاطی می‎چکاند و به دوختن ادامه می‎دهد. 
هر بار که زن مویش را در کنار پمپ آب مقابل مغازه شوهرش می‎شست فرزندش را پیش اولیمن می‎فرستاد و اولیمن برای پسر دعا می‎کرد. الیدا از زمانیکه کودک راه رفتن آموخته بود او را هر روز صبح پیش اولیمن می‎فرستاد. 
هیچکس در خیابان به این فکر نمی‎کرد که چرا اولیمن هر صبح برای آن پسر کوچک دعا می‎کند. اما دالار، صاحب چرخ‎های خیاطی حالا روزها در نزد نقره کار گوشه آن سمت خیابان می‎نشست و به فکر فرو می‎رفت. در این حال قلیانش اغلب خاموش می‎گشت و او آن را دوباره روشن می‎ساخت و به فکر کردن ادامه می‎داد. دالار می‎توانست اریب از بالای ازدحام گاری‎هائی که گاوها می‎کشاندند، از بالای رفت و آمد مردم بازار و پنهانی از بالای شانه‎های دوست نقره کارش مغازه و چرخ‎های خیاطی و زن خود را در کنار پمپ آب، پسر و اولیمن را زیر نظر داشته باشد. 
هنگامیکه در این صبح زن و پسر کوچک به خانه می‎روند، دالار با کف دست عرق پیشانی‎اش را پاک می‎کند، برمی‎خیزد، پاهایش را درون دمپائی‎اش می‎کند و با افکاری تاریک در ازدحام خیابان ناپدید می‎گردد. در مغازه نقره‎کار به علت شلوغی کسی متوجه رفتن دالار نمی‎گردد. دالار در کوچه‎ای مقابل یک چادر بزرگ می‎رسد. در برابر پرده ورودی چادر الهه انتقام کالی Kali با دست‎های متعدد و ساخته شده از چوب نشسته بود. درون چادر خدایان انتقامجوی مرگ هندی‎ها که در راهپیمائی‎های روزهای جشن از میان خیابان‎ها حمل می‎گردند قرار داده شده بودند. در کنار الهه مرگ کالی یک صندوق اعانه بزرگ فلزی قرار دارد. دالار یک سکه نقره در آن می‎اندازد و آرزوی افکار انتقام‎جویانه می‎کند. او در این حالت به اندام سیاه و چوبی الهه کالی که اطراف دهانش بجای خون انسان با رنگ روغن قرمز نقاشی شده و بر روی یک ببر زرد لیموئی رنگ نشسته است خیره می‎گردد. خنجرها، شمشیرها و نیزه‎های زهرآگین در دست‎های متعدد و سیاه الهه انتقام در نوسانند؛ او یک زرادخانه کامل از سلاح‎های درخشنده در هوا نگاه داشته است. همه مردم خیابان با سلام کردن از کنار الهه انتقام می‎گذرند و چشم‎های همه هندی‎ها هنگام سلام کردن برای یک ثانیه مانند راکتی در شب می‎درخشد. دالار سه بار تعظیم می‎کند و برای جلب توجه الهه سیاه کف دو دستش را به هم می‎کوبد. ــ او حالا می‎دانست که زنش الیدا توسط اولیمان به او خیانت کرده است، زیرا به وضوح می‎دید که کودک هر روز بیشتر شبیه به اولیمان می‎گردد. و امروز عاقبت به این فکر می‎افتد که از الیدا انتقام بگیرد. 
دالار برای یافتن یک مرگ برای زنش داخل معبد خاک گرفته می‎گردد. 
ردیفی از عروسک‎های چوبی قرمز، زرد و سبز رنگ شده در درون چادر خاکستری رنگ بر روی میزهای طویلی قرار داشتند: انسان‎های بسته شده به ستون‎های شکنجه که با تیرهای آتشین سوراخ سوراخ گشته‎اند؛ سربازان انگلیسی که توسط الهه <فیل خشمگین>  لگدمال شده‎اند؛ الهه کالی نشسته بر روی اشکال بی شماری از ببرها، بر روی ببرهای قرمز و سیاه رنگ نماد آتش و طاعون؛ خدای میمون آبی رنگی که با شکلک درآوردن‎هایش باعث دیوانه گشتن چشم انسان‎ها می‎گردد. انسان‎هائی که توسط الهه انتقام تا حد مرگ شلاق می‎خورند، یک ببر انسان‎های مأیوس را در چنگالش نگاه داشته و روده‎هایشان را از درون شکم بیرون می‎کشد. ببر <خدای زرد> دارای چشم‎های سبز رنگ شیشه‎ای و چنگال‎های یک ببر حقیقی‎ست. در چادر تصویر هر گونه شکنجه و هر نوع مرگ وحشتناک وجود داشت. برای توصیف خون‎های ریخته گشته از به کار بردن رنگ‎های قرمز مایل به زرد، ارغوانی و سرخ دریغ نگشته بود. 
دالار به فکر فرو رفته بود. چشم‎هایش با دیدن اقسام شکنجه‎های با رنگ سرخ نقاشی شده طوری نوازش می‎گشتند که انگار او در برابر گل‎های باغچه باغ‎های بهشت ایستاده است. اما هنگامیکه او دو بار ردیف‎های طویل را مشاهده و تمام دردهای مرگ را در جسم خود احساس کرد نتواست در میان تمام انواع مرگ‎ها مرگی را برای زنش به اندازه کافی بی رحمانه یابد. نه مرگ قرمز یعنی آتش را که می‎توانست انسان را ذره ذره بجود؛ نه مرگ سیاه یعنی طاعون را با طاول‎های سیاهش؛ نه مرگ آبی یعنی جنون با شکلک‎هایش. مرگی را که دالار برای الیدا جستجو می‎کرد در میان سیصد و شصت نوع مرگ موجود نیافت. 
دالار طوریکه انگار از خدایان آزرده گشته باشد قصد ترک معبد خاکستری را داشت که در این لحظه عمامه‎اش زیر درب خروجی چادر به یک میخ زنگ زده گیر می‎کند، پارچه عمامه جر می‎خورد و تمام پول‎های دالار که او همیشه مانند تمام مردم فقیر مشرق زمین پیچیده شده در عمامه با خود حمل می‎کرد و در حدود صد سکه نقره بود از روی شانه‎هایش، پشتش و سینه‎اش به پائین بر روی زمین و به جلوی پاهای الهه کالی دارنده دست‎های متعدد می‎غلطند. 
دالار به این صحنه نگاه می‎کرد و شگفت‎زده به صدای سکه‎ها گوش می‎داد، انگار می‎شنید که هر سکه صحبت می‎کند. 
دالار توسط فکری ناگهانی الهام می‎گیرد، سه بار با احترام در برابر مجسمه تعظیم بلند بالائی می‎کند، سپس از چادر خارج می‎شود و می‎گذارد تمام پول‎هایش نزد الهه انتقام بماند. 
"الهه کالی صحبت کرد!" 
"الیدا، الهه کالی برایت مرگ خاکستری یعنی فقر را آرزو می‎کند!" و دالار به علامت تأیید سرش را تکان  می‎دهد، سپس  در شلوغی خیابان ناپدید می‎گردد. ــ 
دالار در اعماق شب، هنگامیکه تصاویر ستارگان نافذ استوائی مانند حصار پرچین‎های خاردار بر بالای خانه‎ها ایستاده بودند خود را دزدکی به درب خانه‎اش می‎رساند و به نشانه اینکه کسی در این خانه مرده است با کمی رنگ نیلی دایره‎ای بر روی آن می‎کشد. سپس مرد در تاریکی شب از آنجا می‎رود. او چنین می‎اندیشید که زنش صبح فردا تصور خواهد کرد که او در آستان درب خانه افتاده و توسط پلیس گشت بعنوان مشکوک به طاعون برده شده و بعد پلیس طبق معمول دایره‎ای بر در خانه کشیده است. 
دالار در تاریکی شب به محل دیگری مهاجرت می‎کند. فردا اول ماه می‎گشت و باید برای دو چرخ خیاطی به تولیدکنندگان سنگدل انگلیسی و کرایه خانه پول پرداخت می‎شد. شاگردان بزدل و مسکین مغازه نمی‎توانستند به الیدا فایده‎ای برسانند. فردا باید اولیما یک کار دیگر برای خود جستجو کند، فردا باید الیدا با پسرش به گدائی بروند. 
دالار در زیر وزن سنگین ستاره‎ها در میان تاریکی شب گام برمی‎داشت و طوری خود را سعادتمند احساس می‎کرد که انگار اندامش تمام دست‎های الهه کالی را داراست. او با هر یک از دست‎های الهه عمیقاً انتقام می‎گرفت. 
دالار در این شب بعنوان زائر مانند تاریکی به سمت کوه آبو Abu راه می‎پیمود تا یک جین Jaïn گردد. جین‎ها آنجا در کوه لخت زندگی می‎کنند و در روح‎شان منکر هر زنی می‎باشند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 21:21  توسط سعید از برلین  | 



لیکسه Likse، یک زن چینی فروشنده آب و پانولا Panulla، یک خانم خیابانی سريلانكائی در اتاق بازداشت اداره پلیس <خیابان زرد> سنگاپور زندانی بودند.
ساعت شش صبح است. شب قبل پلیس هر دو زن را کاملاً مست در خیابان توقیف کرده و در بازداشتگاه انداخته بود. اتاق زندان دارای یک پنجره است و در طبقه اول خانه‎ای یک طبقه و آبی رنگ قرار دارد. میله‎های پنجره تا کف اتاق ادامه دارند. لیکسه و پانولا از روی صندلی‎هائی که رویشان خوابیده بودند بلند شده‎اند. آنها در کنار پنجره بر روی زمین چمباته زده‎اند و به خیابان شلوغ صبحگاهی نگاه می‎کنند و انتظار آزاد گشتن خود از بازداشتگاه را می‎کشند.
سر لیکسه مانند کدوی بزرگ تو خالی‎ایست که در آن شمعی قرار داده باشند. مردمک چشم‎هایش هنوز از مستی شبانه می‎درخشند. پانولا هنوز رنگ قرمز و سفید آرایش و باقی مانده پودر بر چهره دارد. هر دو صورت، صورت زرد و صورت صورتی مایل به سفید به میله‎های پنجره چسبیده و با علاقه شلوغی <خیابان زرد> سنگاپور را پیگیری می‎کنند.
مالایی‎های برهنه، چینی‎های نیمه لخت با لباس آبی رنگ، فروشندگان موز، حمل کنندگان آب، ماهی فروشان، گاریچی‎های غذاهای پخته گشته و ریشکا رانها درهم برهم می‎دوند، همدیگر را هل می‎دهند و بر سنگفرش خیابان سر و صدا می‎کنند. صدای انسان‎ها و چرخ‎ها با حرکات متشنجی از هم سبقت می‎گیرند. هر دو زن در کنار میله‎های پنجره به آشنابان خود در خیابان سلام می‎دهند، صورت‎ها رو به بالا خم می‎شوند و دست‎ها سلام می‎دهند.
از غرش زندگی در خیابان میله‎های آهنی پنجره که انگشت‎های هر دو زن آنها را محکم نگاه داشته‎اند می‎لرزند. لیکسه، زن چینی، شلوار گشاد و سیاه رنگ براقی از جنس چلوار پوشیده است و یک ژاکت کتانی آبی رنگ که ردیفی دگمه اریب بر آن دوخته شده بر تن دارد. صورت زرد گِلی رنگش مرتب دوستانه می‎خندد. بینی فشرده گشته‎اش از میان میله‎های پنجره با اشتیاق رو به پائین به سمت خیابان با صدای بلند نفس می‎کشد. پانولا در کیمونوئی کهنه از جنس کرپ که رنگ صورتی مایل به خاکستری دارد و برگ‎های درخت افرا بر رویش نقاشی شده بر روی زمین چمباته زده است. گردن باریکش مانند مرغ ماهی‎خواری به جلو و عقب می‎چرخد. او تمام رهگذران را با سر متحرکش تعقیب می‎کند، طوریکه انگار مایل است مردم را مانند قورباغه از باتلاق شکار کند.
پستان‎ها و باسن لیکسه چینی محکم و مانند هندوانه چاقند. پانولا اما مانند یک ملخ باریک است و وقتی در کنار میله‎های پنجره به ملوان آشنائی در خیابان سلام می‎دهد زانوهایش تند و تیز میله‎های پنجره را می‎مالند.
به تدریج حلقه دوستان متشکل از آرایشگران چینی، گاری‎کش‎های مالایی و زنان باربر چینی در زیر پنجره جمع می‎شوند. آنها در میان قیل و  قال فراوان با دو زن بازداشت شده صحبت می‎کنند. مردی چند موز به بالا پرتاب می‎کند و یک ماهی فروش چند ماهی لاغر. لیکسه دهان گشاد ماهی‎های زنده و خام را می‎بلعد. پانولا موزها را می‎لیسد.
از یک میخانه چینی مرد جوانی به آن سمت می‎دود. او نی خیزران درازی که بر نوک آن یک تکه اسفنج بسته شده است در دست دارد. او اسفنج نمناک را به سمت دو زن به پنجره زندان می‎رساند.
لیکسه نفس بلندی می‎کشد و فوری متوجه می‎گردد که اسفنج در کنیاک خیس داده شده است. پانولا کنیاک را از چشم لیکسه حدس می‎زند و هر دو زن با ولع دهان‎های بازشان را از میان میله‎های آهنی به بیرون می‎فشرند تا اسفنج آغشته به کنیاک را میان لب‎هایشان بگیرند.
هنوز لیکسه اسفنج را با بینی‎اش درست و حسابی لمس نکرده بود که پانولا تلاش می‎کند زن چینی را محکم کنار بکشد. لیکسه اما با استقامت بر روی دو پای ستبر خود ایستاده باقی می‎ماند، اسفنج را می‎قاپد و آن را می‎مکد. حلقه دوستان در زیر زندان با صدای بلند می‎خندند، زیرا پانولا مانند میمونی بر روی شانه لیکسه پریده بود و از پشت گردن او را می‎فشرد تا زن چینی نتواند جرعه‎ای از کنیاک را به معده‎اش بفرستد.
چهره زرد لیکسه مانند کوزهای خاکی قهوه‎ای رنگ می‎گردد. آنچه نوشیده بود در گلویش بالا و پائین می‎رود و می‎خواهد پانولا را از پشتش به زیر اندازد. زن لاغر سريلانكائی اما مانند گازانبری به گردن زن چاق چینی آویزان می‎ماند. لیکسه به زانو می‎افتد، از سوراخ‎های بینی‎اش کنیاک بیرون می‎زند، و پانولا هنوز هم مانند پلنگی که فیلی را به دندان گرفته باشد بر روی زن چاق چینی سوار بود.
چهره‎های زرد تماشگران در خیابان مانند ردیف زردی از فانوس در باد می‎رقصیدند و تعداد زیادی از سرها هنگام خنده به هم برخورد می‎کنند.
پانولا عاقبت از بالای شانه‎های زن چینی اسفنج را از میان میله‎ها با دندان می‎قاپد، آن را با دهان از نی خیزران می‎کند، کنیاک را با لب‎هایش می‎مکد و سپس اسفنج را خیلی سریع به خیابان تف می‎کند.
اما حالا زن قوی هیکل چینی نفس نفس زنان مانند یک اسب آبی که از درون آب به خشکی می‎آید به طور وحشتناکی از روی زمین بلند می‎شود و قبل از آنکه پانولا که به میله‎های آهنی آویزان بود بتواند از چهره وحشتناک تماشاچیان در خیابان متوجه ماجرا گردد از پشت مویش را می‎گیرد و به زمین می‎کشد. مو باز می‎گردد و زن چینی آب فروش فاحشه خیابانی را مانند ریسمان سیاهی بر روی زمین به نمای پشتی اتاق بازداشتگاه می‎کشد.
تماشاگران هنوز چند لحظه‎ای پائین پنجره بازداشتگاه می‎ایستند و انتظار می‎کشند. گردن‎های دراز کرده آنها به اولین طبقه ساختمان نمی‎رسید تا بتوانند ته اتاق را تماشا کنند، و چون نه پانولا و نه لیکسه دیگر در کنار میله‎های پنجره ظاهر نمی‎شوند بنابراین همه آنها خنده کنان پراکنده می‎گردند و زندگی در خیابان یکنواخت و شلوغ مانند قبل در زیر پنجره با عجله می‎گذرد.
پانولا مانند عروسکی که دور انداخته شده باشد، با دست‌‎های به اطراف باز شده و پاهای به صورت مضحک کج گشته‎ای، طوریکه انگار یک گردباد تمام بندهای مفاصلش را در جامفصلی چرخانده باشد در گوشه‎ای بر روی کف سنگی اتاق افتاده است. کیمونوی صورتی رنگش در قطعات کوچک پاره گشته‎ای زیرش قرار دارد. پانولا انگار که مایل به خندیدن باشد گوشه دهانش را کج کرده و زبانش را مانند پارچه گردگیری آبی رنگی نشان می‎دهد. رشته مویش مانند طناب داری محکم به دور گردنش گره خورده است. زن سريلانكائی دیگر حرکت نمی‎کند.
لیکسه در گوشه دیگر اتاق از پشت بر روی یک صندلی سقوط کرده است. پاهایش از هم باز گشته در هوا رو به سقف اتاق قرار دارند. شلوار سیاهرنگ چلواری‎اش پائین کشیده شده و ماهیچه‎های ساق پای زرد رنگش نمایان است. صورت زرد رنگ زن چینی بر روی کف اتاق قرار دارد و مانند یک لامپ روشن در میان اتاق آبی رنگ شده بازداشتگاه نور می‎دهد. ژاکت آبی رنگش از قسمت پستان چپ پاره شده است. ته کوچک شیشه‎ای یک سنجاق ته گرد در کنار نوک پستان می‎درخشد. لحظه‎ای بعد یک قطره کوچک خون پس از جمع گشتن به دور سنجاق ته گرد به دایره کوچک قرمز خشکی تبدیل می‎گردد.
لیکسه پانولا را با موی خودش خفه کرده بود و پانولا هنگام نبرد با یک سنجاق ته گرد چنان عمیق در پستان زن چینی فرو کرده بود که سنجاق به قلب رسیده و آن را سوراخ نموده بود.
لیکسه و پانولا مرده‎اند. زن سريلانكائی به تدریج بخاطر انجماد مردگی دهانی کج بدست می‎آورد و به نظر می‎رسد که در حال تمسخر کردن است.
جنبش ماشین‎ها در خیابان کف اتاق را می‎لرزاند و پاهای سیخ رو به هوا ایستاده لیکسه طوریکه انگار بالانس زده است و تمرین می‎کند تکان می‎خورند.
زن سریلانکائی یکی از چشم‎های خود را به پاهای زن چینی دوخته است و چشم دیگرش به سمت مقابل به پنجره نگاه می‎کند.
"نگاه کن لیکسه! حالا یک رگبار موسمی از راه می‎رسد!" مردمک چشم پانولا پوزخند می‎زند و خود را در زیر رعد و برق آسمان به قرمز‎ـ‎قهوه‎ای رنگی تیره و تار می‎سازد، در حالیکه مردمک چشم دیگرش رنگ آبی دیوار را به خود گرفته بود. با شروع تندبادی که خانه را می‎لرزاند پاهای لیکسه الاکلنگ بازی می‎کردند و دهان بازش انگار لعنت می‎فرستاد:
"لعنت، من لباس بچه‎ها را برای خشک شدن روی پشت بام گذاشته‎ام! باران همه آنها را با خود خواهد برد. من باید بدوم و به خانه بروم". پاهای لیکسه سرزنده‎تر تکان می‎خورند.
پانولا اما با نگاه کنایه آمیزش در سکوت ریشخند می‎زد: "لیکسه، هرچه بخواهی می‎توانی لول بخوری! تو دیگر به تنهائی هرگز از جا بلند نخواهی شد. تو مرده‎ای، توسط من، پانولا، کشته شده‎ای، قبل از آنکه بتوانی آن را حس کنی، تو جانور چینی مربع شکل! بعلاوه ته کوچک شیشه‎ای سنجاق به نوک پستانت خوب می‎آید."
زن چینی با چهره واژگون گشته‎اش پوزخند می‎زد، و الکل بالا آمده از راه سوراخ‎های بینی‎اش حباب‎های کوچک زنده‎ای تشکیل داده بود. پانولا با مردمک آبی چشمش مشکوکانه جرقه می‎زد: "لیکسه، من حتی فکر می‎کنم که تو می‎خواهی دوباره نفس بکشی!"
اولین صاعقه رنگ چهره لیکسه را چنان زردتر رنگ می‎کند که انگار دهان بزرگ و بازش تا گوش‎ها درخشنده شروع به خندیدن کرده است.
بر پیشانی پانولا قطرات عرق براق و کوچکی نشسته بودند، طوریکه انگار افکاری از او که هنوز در اتاق بازداشتگاه در رفت و آمد بودند خود را بر روی پوست پیشانی‎اش نشانده و آنجا متبلور گشته‎اند، و این افکار درخشان صحبت‎های شب قبل لیکسه و پانولا در اتاق بازداشتگاه را دوباره تکرار می‎کردند.
زن سنگاپوری با حالتی آموزنده ادعا کرده بود: "آدم باید قادر به کشتن باشد. کسی که نتواند بکشد به مرگ توهین کرده و فقط نیمی از زندگانی را زندگی می‎کند.
می‎بینی لیکسه، نیمی از مهتاب یک بار سیاه است و او در هر ماه یک بار این را می‎داند. انسان باید اینگونه باشد، لیکسه. همانطور که تو با چوب بلندی دو سطل آب بر شانه‎هایت در خیابان حمل می‎کنی و هر دو سطل آویزان بر چوب باید تعادل‎شان را حفظ کنند، به همین نحو هم مرگ و زندگی بر چوب شانه جهان آویزانند. آدم باید بتواند زندگی کند، اما آدم همچنین باید بتواند بکشد. زندگی کردن و کشتن را باید آموخت.
گوش کن!:
یک بار من و مرد ثروتمندی در اتاقم در تختخواب بودیم. من نیمه شب از خواب بیدار شدم و در تاریکی دیدم که یک نور سبز رنگ از میان درب چوبی داخل اتاق می‎شود. من فکر کردم که هنوز در خوابم و چشم‎هایم را مالیدم. من در روشنائی نور سبزی که بی صدا داخل شده بود سایه اندام یک زن محاصره شده در نور را که به طرف لگن دستشوئیم می‎لغزید دیدم. او شانه‎ام را برداشت و با آن موی آتشین خود را شانه کرد. من به وضوح صدای ترق ترق کردن جرقه‎ها را می‎شنیدم و سر سفید درخشان شبح را بر بالای لگن دستشوئی در آینه می‎دیدم. من زن را از تصویرش در آینه دوباره شناختم. او یکی از دوستان من بود و قبل از من در اتاقم زندگی و از عشاقش در آنجا پذیرائی می‎کرد. او کاملاً طبیعی مرده بود و حالا از دنیای مردگان برای بازدید اتاقش که در آن یک بار مرد جوانی را کشت و بعد او را آنطور که می‎گویند در زیرزمین خانه چال کرد آمده بود. من دلیل ظاهر شدنش را دیر فهمیدم و حالا می‎دانم که او بخاطر لذت بردن از خاطرات قتل این بازدید‎ها را انجام می‎داد. در حالیکه او هنوز مویش را با شانه‎ام شانه می‎کرد من نیمخیز از تختخواب به چهره‎اش در آینه نگاه می‎کردم. تمام وسائل اتاقم از نور اندامش روشن شده بودند. من از هیجانی ناشناخته لذت می‎بردم و با نگاه کردن به زن قاتل درخشان و امواج‎های نوری که او از خود می‎پراکند خونم مست گشت. من ناخن انگشت‎هایم را با لذت و اضطراب در گلوی مرد خوابیده در کنارم فرو کردم و حنجره‎اش را مانند گردوئی در میان انگشتانم گرفتم. مرد چند بار با دست‎هایش به اطراف خود کوبید. در این لحظه نور سبز آتشین شبح چرخی زد و از میان درب چوبی اتاق ناپدید گشت. دوباره اتاق در تاریکی فرو رفت و مرد در کنارم آرام دراز کشیده بود. من دست‎هایم را از او بیرون کشیدم. مرد دیگر تکان نمی‎خورد.
من ده کبریت یکی پس از دیگری روشن کردم. در نور کبریت اول دیدم که فک مرد به پائین آویزان شده است؛ با دومین کبریت چشم‎هایش را دیدم که مانند چشم‎های ماهی سفید پخته شده‎ای از سرش بیرون زده بود. ده بار مرتب یک قسمت از مرده را دیدم. پنج بار اول وحشت کردم، اما پنج بار آخر از بودن مرده در کنارم مانند یک وعده غذای متشکل از پنج خوراک خوشمزه لذت بردم. من از اینکه کشتن چنین سرگرم کننده است متعجب بودم و با رضایت در کنار جسد خوابیدم، راضی‎تر از وقتی که اگر مرد زنده بود.
صبح تصمیم گرفتم با کمک مستخدم مورد اطمینان خانه‎ام که در آن زمان عاشق پر شور من بود مردی که خفه کرده بودم را در زیرزمین چال کنیم. امیلیو Emilio زمین را می‎کند و من در کناری ایستاده بودم و تماشا می‎کردم. بیل امیلیو پس از به اندازه یک پا خاکبرداری کردن به اسکلتی برخورد می‎کند. ما استخوان‎ها را بیرون ریختیم، زمین را عمیق‎تر حفر کردیم. دوباره یک اسکلت دیگر زیر خاک بود و با حفر عمیق‎تر یک اسکلت دیگر. من مطمئنم که اگر زمین را همچنان عمیق‎تر می‎کندیم حتماً در تمام لایه‎های خاک به اسکلت انسان‎ها برخورد می‎کردیم‎، زیرا هر ساله و هر قرن قبل از ما در این خانه و احتمالاً مانند بقیه خانه‎های شهر قتلی انجام گرفته و کشته شده‎ها را چال کرده‎اند.
من در گذشته از هر صاعقه‎ای به وحشت می‎افتادم. حالا دیگر اما از هیچ رعد و برقی نمی‎ترسم. هنگام رعد و برق مانند زمانی که هنجره بی قرار مرد را می‎فشردم قلقلکی درانگشت‎هایم احساس می‎کنم. و وقتی صاعقه‎ها در بیرون به قتل می‎رسانند من هیجانزده‎تر از زمانی‎ام که گاو وحشی نری مرا درآغوش گرفته باشد.
اشباح را هر جا که بروم و هر جا که ایستاده باشم می‎بینم. همه آنهائی که زمانی قتلی انجام داده‎اند یک خانواده بزرگ جاودانه و شهوت برانگیزند و شب و روز از میان درب‎های بسته و پنجره‎های میله بندی شده با هم در رفت و آمدند.
من حالا دیگر هرگز تنها نیستم. من وقتی چشم‎هایم را می‎بندم در مقابلم قاتلین تمام دوران‎ها را می‎بینم. من به جلو و عقب نگاه می‎کنم ــ تمام خون‎هائی که ریخته شده است و تمام خون‎هائی که ریخته خواهند گشت را می‎بینم.
اینکه آیا من خواب باشم یا بیدار بی تفاوت است. من در تمام قتل‎هائی که رخ می‎دهند حضور دارم و خونم از آن زمان به بعد مانند دسته‎ای میمون با شهوت در کالبدم زندگی می‎کند". افکار قدیمی پانولا در حال گفتگو با خود مانند نخ درازی بی صدا از دهانش سرازیر است. لیکسه همچنان بر روی سرش ایستاده. صاعقه در بیرون خود را به دیوارهای خانه می‎مالد و پاهای لیکسه از جنبیدن بر بالای دسته صندلی خسته نمی‎شوند، انگار که او به آموزش پانولا پاسخ می‎دهد:
"هی، هو! حالا من هم کشتن را آموختم. و من، لیکسه، بخاطر لذت بردن از آن بالانس زده‎ام. کشتن کار خیلی بامزه‎تری از آب فروختن است. و بعلاوه تو نتوانستی تمام کنیاک را بدست آوری، می‎بینی، پانولا. من هنوز چند قطره کنیاک در بینی‎ام دارم."
سوراخ‎های بینی لیکسه آخرین حباب‎ها را تشکیل می‎دهند و آنها نیز می‎ترکند.
سپس صحبت مرده‎ها قطع می‎گردد. درب باز می‎شود، و پلیس‎ها شگفت زده اجساد هر دو زن را که یکی مانند عروسک خیمه شب بازی پیچ خورده در گوشه‎ای پرتاب شده بود و دیگری مانند زن بند بازی که از صندلی افتاده و بر روی سر ایستاده بود را می‎بینند.
هیچکس جرئت نکرد در هنگام صاعقه برای بردن مرده‎ها داخل اتاق شود. پلیس‎ها مانند تماشگران صحنه تآتر خیره و بی حرکت در خیابان کنار درب ساختمان ایستاده بودند. فقط رعد و برقی موسمی که در شهر مانند قاتلی آتش‎افروز سریع در حرکت بود سرخ‎ و ‎آتشین از میان پنجره داخل اتاق گشته و به دور آن دو جسد می‎چرخید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۲ساعت 1:41  توسط سعید از برلین  | 



اوزوما Ozuma فروشنده ثروتمند لاکپشت از ناگازاکی Nagasaki بر روی تپه‎ای در خارج از شهر یک خانه با یک باغ گیلاس داشت. او صد و یک سال از عمرش می‎گذشت، مویش مانند شیر سفید رنگ بود و دست‎هایش مانند ساقه علفی لاغر، اما اندامش خمیده نبود. او در خانه روستائی خویش که دیوارهای کاغذی‎اش کاملاً بالا کشیده شده بودند با قامتی راست می‎ایستاد و اجازه می‎داد مردمی که از جاده کوهستانی می‎گذشتند باغ گیلاس شکوفایش را از میان خانه تماشا کنند. آنجا درخت‎ها مانند پرهای نرم صورتی رنگی با لذت ایستاده و در زیرشان خارهای سرخ رنگ قدیمی مانند شاخه‎های مرجان کج و معوج رشد کرده‎ای گل داده بودند. اوزوما دو متر بالاتر از سطح جاده با ردای خاکستری رنگی شبیه به لباس خواب بر روی حصیر خیزران زرد مایل به سبز رنگ اتاقش می‎ایستاد. او در سمت راستش جاده کوهستانی را داشت و در سمت چپ باغ گل‎های صورتی رنگش را که در آن هر درخت گلی پر از زنبور بود که مانند دیگ آب در حال جوشی می‎غریدند. در تمام روزهای آبی رنگ بهاری وضع اینگونه بود، اما امروز یک روز خاکستری رنگ بهاری بارانی بود و اوزوما، این مرد مهجور به خود می‎گفت: "باروری در باغ می‎بارد و افکار بر روی جاده." 
تمام اعضای خانوده‎اش مرده بودند. دارای نوه‎ای نبود. دردناک‎ترین چیز برای یک ژاپنی تنها بودن است. اما برای اوزوما اینطور نبود. او می‎توانست با تمام چیزها مانند باران که بر روی هر چیزی صدایش را منعکس می‎سازد صحبت کند و هرگز خود را تنها احساس نمی‎کرد. 
روبروی خانه‎اش تنها چایخانه جاده کوهستانی قرار داشت. گاریچی‎ها از شهر ریکشاها را می‎کشیدند و اروپائی‎های بسیاری را به آنجا می‎آوردند. باغ گیلاس اوزوما تا اروپا و آمریکا شهرت داشت و در کتاب‎های سفر توریست‎ها آدرس او چاپ شده بود. وقتی یک کشتی خارجی قبل از ظهر در زیر کوه بندر ناگازاکی در روزی بهاری لنگر می‎انداخت، سپس پس از چند ساعت چندین ریکشا توسط گاریچی‎ها به آن بالا به جنگل خیزران کشیده می‎گشتند و از کنار خانه اوزوما به سمت چایخانه می‎رفتند، و توریست‎ها با رفتن به آنسوی جاده از میان خانه‎اش تحسین کنان به شکوفه‎های گیلاسش نگاه می‎کردند. خانه گشوده اوزوما سپس مانند صحنه کوچک یک تآتر سیّار توسط تماشگران محاصره می‎گشت و پیرمرد مانند تنها هنرپیشه این تآتر بر روی صحنه می‎ایستاد و با پیپ کوتاه برنزی‎اش هر از گاهی به لبه جا خاکستری که در مقابلش قرار داشت می‎کوفت. بر چهره‎اش آنقدر چین نشسته بود که مردم فکر می‎کردند او همیشه در حال خندیدن است. وقتی اوزوما غمگین و متفکر و درونش مانند یک دو جین گور جدی بود همه فکر می‎کردند که او در درون خویش نخودی می‎خندد. اما چین‎های چهره‎اش مستقل از درون جدی او مانند ماسکی که از مدت‎ها پیش دیگر به او تعلق نداشت و او آن را مانند هنرپیشه‎ای در برابر چهره حقیقی‎اش بسته بود می‎خندیدند. اوزوما در سن نود سالگی هنگامیکه توریسم در ژاپن مد گشت زبان انگلیسی آموخته بود. او آن زمان اغلب با مسافرها در برابر خانه خود صحبت می‎کرد و یک بار هم با یک کشیش آمریکائی وارد گفت و شنود در باره مذاهب شد و کشیش برایش از رستاخیز تعریف کرد. از آن زمان هیچ بهاری نگذشت که پیرمرد در آن مؤمن‎تر از هر مسیحی انتظار رستاخیز را نکشیده باشد، انتظار رستاخیز تمام خویشاوندانش را که مرده بودند، انتظار رستاخیز جوانی خویش و نیروی عاشقی و انتظار رستاخیز خاطرات آتشین عاشقانه‎اش را. 
امروز یکی از روزهای پایانی فصل بهار بود و اوزوما مانند همیشه خانه‎اش را کاملاً گشوده بود. پیرمرد چایخانه‎چی و زنش هنگامیکه در این صبح دیوارهای کاغذی‎شان را بالا می‎کشیدند متوجه آنسوی جاده می‎گردند و می‎بینند که پیرمرد ناگهان یک شبه مو و ابروهایش سیاه و گونه‎ها و لب‎هایش قرمز، بسیار قرمز شده‎اند. چایخانه‎چی و زنش مانند موش‎هائی که بر بالای یک تکه چربی جست و خیز می‎کنند پوزخندی می‎زنند، و هر یک با آرنج به دیگری ضربه آرامی می‎زند. اما آنها هیچ چیز به یکدیگر نمی‎گویند، آنها فقط به همدیگر یک نگاه رد و بدل می‎کنند. 
زن چایخانه‎چی پتوهای پشمی سرخ رنگی که توریست‎ها بعد از ظهر باید رویشان می‎نشستند را فرچه می‎کشید، چایخانه‎چی چمباته‎زده در پشت چرتکه‎اش مهره‎های چوبی رنگین را به بالا و پائین می‎لغزاند و در دلش می‎خندید. با فرا رسیدن بعد از ظهر چایخانه‎چی و زنش کاملاً فراموش کرده بودند که اوزوما خود را با تزئین مصنوعاً جوان ساخته است؛ آنها رنگ او را طبیعی یافته بودند و با دیدن اوزوما خود را شصت سال جوان‎تر احساس می‎کردند. چایخانه‎چی اوکارینای Okarina خود را می‎آورد و با آن ترانه‎ای می‎نوازد که مدت شصت سال ننواخته بود. زن چایخانه‎چی یک گل میخک قرمز رنگ از گلدانش می‎کند و آن را به مویش فرو می‎کند و مانند شصت سال پیش مرتب به اوزوما در آنسوی جاده لبخند می‎زند. در آن زمان او در ناگازاکی رقصنده بود و بعضی از شب‎ها در برابر اوزومای ثروتمند در چایخانه محله‎های تفریحی ناگازاکی رقصیده بود. اوزوما اما در آنسو در کنار جا خاکستری خود در خانه گشوده‎اش بر روی حصیر خیزران زرد رنگی نشسته و گرچه مانند همیشه غمگین بود اما توسط هزار چین چهره خویش می‎خندید. در پشت سر او باغ شکوفه‎های گیلاس در روز خاکستری بارانی مانند نوری صورتی می‎درخشید. جریان هوای شب با خود برگ گلی را به خانه هدایت می‎کند و به یک باره خانه دیگر خالی به نظر نمی‎رسید. توریست‎هائی که تمام بعد از ظهر را از جاده کوهستانی بالا آمده بودند حالا بازمی‎گشتند، و هنگامیکه آخرین ریشکا تلق تلق کنان به پائین می‎راند، اوزامای پیر که خود را مانند جوان‎ها تزئین کرده بود هنوز هم در کنار جا خاکستری خود نشسته بود و حرکت نمی‎کرد. چشم‎های چایخانه‎چی به چشم‎های زنش می‎گفتند که اوزوما به خواب رفته است و آن‎ها به همدیگر چشمک می‎زنند و همدیگر را درک می‎کنند. زن چایخانه‎چی در حالیکه بر روی یکی از پتوهای پشمی قرمز جمباته می‎زند و پیپ کوچک خود را روشن می‎سازد به شوهرش جواب می‎دهد: ما می‎خواهیم صبر کنیم تا او بیدار شود. چایخانه‎چی هم کاری که زنش از او می‎خواست انجام می‎دهد و پهلوی او چمباته می‎زند و هر دو در سکوت پیپ می‎کشند و مواظب بودند که پیپ‎شان را آهسته به جا خاکستری بکوبند تا همسایه خود اوزوما را از خواب بیدار نسازند. 
و حالا اتفاقی رخ می‎دهد که هیچ کس نمی‎داند و هیچکس بجز من، کسی که این قصه را برایتان تعریف می‎کند آن را ندید. 
اوزومای جوان تزئین گشته ناگهان از جا برمی‎خیزد و به آن سمت جاده به چایخانه می‎آید، و هنگامیکه به زن چایخانه‎چی می‎گوید "ماه کوچک من، تو باید مانند گذشته برقصی" چشم‎هایش از لذت می‎درخشیدند. پیرزن چایخانه‎چی با لکنت چیزی زمزمه می‎کند که آهسته‎تر از خش خش چمن بود، و در حالیکه توسط خونش مانند یک باغ گیلاس جوان گشته بود با خجالت از جا برمی‎خیزد، لبه لباسش را کمی از روی پایش بالا می‎کشد و شروع به رقصیدن می‎کند. اما مرد چایخانه‎چی، شوهر زن، که با چهره‎ای زرد مانند دسته‎ای خیزران سوزان آنجا ایستاده بود عصبانی به میان آن دو می‎آید و می‎گوید: "اوزوما، این زن من است و نه زن تو. زن من دیگر برای تو نمی‎رقصد، حتی اگر هم تو تمام کاسه‎های پشت لاکپشت‎های آب ناگازاکی را با طلا پر سازی و در برابر پایش قرا دهی. اوزوما، از اینجا گمشو، من زنم را با کیسه‎های پولت معاوضه نمی‎کنم." 
اوزوما اما کف دو دستش را سه بار به هم می‎کوبد، در این لحظه شش باربر از گوشه خانه ظاهر می‎گردند و به چشم‎های پیرمرد چایخانه‎چی خاکستر چوب می‎پاشند، دست و پایش را می‎بندند و با صورت روی زمین قرار می‎دهند تا نبیند که زنش جلوی اوزوما می‎رقصد. اوزوما مشتاقانه هوا را از مو، از پوست و از لباس ابریشمی زن به درون می‎مکید. اما زود بر خود مسلط می‎گردد و بجز گل میخکی که زن در مویش فرو کرده بود چیزی بیشتر از وی درخواست نمی‎کند. زن اما حاضر به دادن گل نگشت و دیگر به اوزوما نگاه نکرد. در این لحظه اوزوما از جا برمی‎خیزد و یک کیسه طلا، یک جعبه آرایش ساخته شده از کاسه پشت لاکپشت و یک گردنبند سفید از مرجان بر روی حصیر خیزران در کنار پیرمرد چایخانه‎چی قرار می‎دهد. سپس خود اوزوما دست و پایش را باز می‎کند و شاکیانه به او می‎گوید: "همسایه، مرا بکش، من زن تو را دوست دارم، اما او مرا دوست ندارد". پیرمرد چایخانه‎چی خاکستر را از چشم‎های خود پاک می‎کند و می‎گوید: "اوزوما، او تو را دوست ندارد، به این دلیل باید تو زنده بمانی، صد سال و بیشتر از صد سال باید زنده بمانی و همواره آرزوی دیدن او را بکنی. حالا طلا و هدایایت را بردار، من تو را حتی بخاطر تمام طلاهای جهان هم نخواهم کشت."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۲ساعت 16:23  توسط سعید از برلین  | 



در یکی از شهرهای استان یک فروشنده میوه‎های مدیترانه‎ای مغازه‎‌ای تأسیس کرده بود که کف آن توسط درب کوچکی به زیرزمین گودی راه داشت.
موش‎ها هر شب از این زیرزمین دسته جمعی به بالا می‎آمدند. آنها در آن مغازه سیب‎های زیبای پیچیده شده در کاغذهای براق را می‎جویدند، خرما و انجیر، کشمش و موز و سبزی‎های تازه و جوان را می‎خوردند و از سیب زمینی‎های مالت Malta هم نمی‎گذشتند. بین نیمه شب و طلوع خورشید هیچکدام از اجناس موجود در مغازه در برابر این جوندگان کوچک و سمج در امان نبود.
موش‎ها در شب تا زمانیکه خیابان شلوغ بود و ماشین‎ها در حرکت بودند در زیرزمین خود را مخفی می‎ساختند. اما بلافاصله با آغاز نیمه شب و برقراری سکوت در خیابان آنها دسته جمعی بالا می‎آمدند، از خوردن ذخایر شیرین لذت می‎بردند و طوری سورچرانی خود را جشن می‎گرفتند که رد آن فروشنده را با وارد شدن به مغازه هر روز دچار یأس می‎ساخت.
مغازه را تخلیه و به یک مغازه دیگر اسباب کشی کردن کار درستی نبود، زیرا اینجا مرکز شهر استان و قلمرو فروش بود و مرد میوه فروش احتمالاً توسط عوض کردن محل کسب و کارش بسیاری از مشتریان خود را از دست می‎داد.
بنابراین تلاش می‎کند با روش‎های مختلف از خود در برابر موش‎ها محافظت کند. او چند گربه به مغازه می‎آورد، اما باید آنها را دوباره اخراج می‎کرد، زیرا پیش آمده بود که گربه‎ها در شب فضای مغازه را به کثافت آلوده می‎ساختند و بوی نامطبوع آن در صبح فروشنده را وحشت‎زده می‎ساخت.
او سپس سگ‎های موش گیر می‎آورد. اما این حیوان‎های تهاجمی شب‎ها در پی تعقیب و شکار موش‎ها پارس‎های وحشیانه‎ای می‎کردند و با پریدن به روی سبدهای پر از میوه آنها را واژگون می‎ساختند، طوریکه مرد میوه فروش باید آن‎ها را هم اخراج می‎کرد، زیرا همسایه‎ها بخاطر پارس‎های شبانه سگ‎ها شکایت کرده بودند و ضرری که سگ‎ها به او می‎رساندند کمتر از ضرری نبود که موش‎ها به او وارد می‎کردند.
سم قرار دادن برای موش‎ها هم مصلحت نبود، زیرا موش‎های نیمه مسموم می‎توانستند سم را بر روی مواد غذائی منتقل سازند و بعد می‎توانست توسط مسموم گشتن میوه‎ها فاجعه بزرگی به بار آید.
بنابراین چاره دیگری برای مرد بیچاره میوه فروش باقی نمی‎ماند بحز آنکه خود با در دست گرفتن یک چوب نگهبانی دهد و از سبدهای میوه‎اش محافظت کند و با کف زدن و پا به زمین کوبیدن موش‎ها را بترساند و فراری دهد.
اما چون او نمی‎توانست هر شب نگهبانی دهد بنابراین این کار شبانه را با زنش تقسیم می‎کند. اما این کار در دراز مدت هر دو را بسیار خسته می‎سازد.
در این وقت این ایده به فکرشان خطور می‎کند که یکی از خویشاوندان دور را که کار جستجو می‎کرد به خانه خود بیاورند تا هر سه شب یک بار نگهبانی را به عهده گیرد.
مرد میوه فروش این را وظیفه خود ساخته بود تا در شب‎هائی که دختر جوان نگهبانی می‎داد برای مطمئن گشتن از اینکه او به خواب نرفته باشد گاهی به مغازه سر بزند.
اما او هرگز دختر را در حال خواب نیافت، زیرا دختر به قصاید و اشعار عاشقانه علاقه داشت و با خواندن آنها وقت را می‎گذراند.
با گذشت زمان لحظاتی که مرد میوه فروش در ساعات غذا خوردن موشها با دختر جوان حرف می‎زد، زمان‎هائی که آنها در مغازه با هم پشت سبدهای اجناس را نگاه می‎کردند تا سارقان کوچک را فراری دهند، یا وقتی دختر برایش یکی از اشعار عاشقانه‎ای را که به هنگام نگهبانی در شب با صدای بلند می‎خواند تا موش‎ها را فراری دهد و به خاطر تکرارشان آنها را از حفظ شده بود برای او دکلمه می‎کرد به چنان عادت مطبوعی تبدیل شده بودند که او همیشه دقایق بودن در مغازه را ناخودآگاه به درازا می‎کشاند و در شبی پی می‎برد که او عاشق دختر جوان شده است.
این را مرد زمانی متوجه می‎گردد که وقتی شبی دوباره گوش دادن طولانی به قصاید به پایان می‎رسد و او  از دختر جوان تقاضای خواندن یک ترانه عاشقانه می‎کند دختر جوان به او یادآوری می‎کند که بهتر است دوباره به طبقه بالا و به اتاق خواب همسرش برود. و دختر با لبخند اضافه کرده بود: می‎داند که او زندگی زناشوئی کاملاً سعادتمندی دارد.
در این حال دختر زیباترین سیبی که مرد انتخاب کرده و بخاطر خواندن قصیده زیبایش به او هدیه داده بود را دوباره در کاغذ رنگین و براق می‎پیچد و همانجائی قرار می‎دهد که مرد آن را از آنجا برداشته بود.
"برای من سیب‎های نه چندان زیبا هم به اندازه کافی خوبند. شاید اگر من بهترین سیب مغازه را بخورم باعث عصبانی گشتن زن‎تان بشود."
دختر پس از گفتن این حرف آه آهسته‎ای می‎کشد و مرد قبل از بیرون رفتن از مغازه با خنده چنین می‎گوید:
"البته که من زندگی زناشوئی سعادتمندی دارم، حتی خیلی سعادتمند."
اما مرد میوه فروش از آن ساعت به بعد، پس از آن اطمینان دادن به سعاتمند بودنش از یک ناآرامی که او را ناخشنود می‎ساخت در رنج بود. چنین به نظرش می‎آمد که در لحظه علنی ساختن سادتمند بودن زندگی زناشوئی‎اش از قله این سعادت بیش از حد عبور کرده است. زیرا او خرافاتی بود و عقیده راسخ داشت که با اعتراف به سعادتمند بودن خود فاجعه بزرگی به خانه دعوت کرده. او در عین حال مرد صادق و وفاداری بود که به همسرش همیشه حقیقت را می‎گفت و وقتی در ساعات غذا خوردن موشها دوخته شدن لذت‎بخش چشمانش به دختر را غافلگیر ساخت که در حال شعر خوانی می‎توانست خواب و زمان را از او برباید قلبش به شدت به وحشت افتاده بود.
دختر جوان با چشمان خاکستری خاکی و موهای تنباکوئی رنگش در میان هرم‎های پرتقال‎های تو سرخ و لیموهای سبز طلائی و در کنار آناناس‎ها که بوی شراب می‎دادند خوب به هم می‎آمدند. و اغلب روزها وقتی مرد به مشتریان خود خدمت می‎کرد و دختر جوان اصلاً در مغازه حضور نداشت به نظرش چنین می‎آمد که انگار انگورهای به هم فشرده و خشک شده که در جعبه‎های سبک و کوتاه چوبی قرار داشتند یا نارنگی‎های اسپانیائی پیچده شده در زرورق نقره‎ای رنگ همان بوئی را در مغازه می‎افشانند که از گردن آن دختری که ریشه‎های لطیف حلقه موی قهوه‎ای تنباکو رنگش به سمت او افشانده می‎گشت، و او این رایحه را از لحظه‎ای که آن دو در ساعات غذا خوردن موشها با چوب در پشت گونی‎های سیب زمینی و پشت سبدهای پر از گل کلم آفریقائی آن‎ها را فراری می‎دادند به وضوح می‎شناخت.
ناآرامی مرد میوه فروش به تدریج رشد می‎کند، بخصوص در برابر زن خود که او واقعاً با صداقت دوستش می‎داشت و نمی‎خواست با خیانت کردن غمگینش سازد.
او دیگر راه چاره‎ای نمی‎شناخت، حتی وقتی تصمیم گرفت که دیگر به دیدار دختر جوان در زمانیکه نگهبانی می‎دهد نرود باز هم این کار کمک زیادی به او نکرد، زیرا که او دختر را در روز می‎دید. و او نمی‎توانست دختر را دوباره به نزد پدر و مادرش بفرستد، زیرا که دختر برای نگهبانی شب ضروری بود؛ و او هیچ دلیلی بجز تمایلش به دختر نداشت، تمایلی که نمی‎خواست حتی به خودش هم آن را اعتراف کند.
حالا چنین اتفاق می‎افتاد که او وقتی دختر را در روز بر روی پله‎ها یا در مغازه یا در خانه‎اش می‎دید یک چهره بی تفاوت به خود می‎گرفت تا با این کار احساسش را با زور انکار کند. و سپس به نظرش رسید که انگار دختر جوان بخاطر تغییر رفتارش رنجیده است و اینکه دختر کمی تحقیرآمیز با او رفتار می‎کند. برایش ناخوشایند بود که به دختر گفته: او خوشبخت است، خیلی خوشبخت. این را خام و زشت می‎دانست که او خوشبخت باید باشد، در حالیکه دختر جوان سعادتمند نبود و روزهای زندگی خویش را فقط برای دستمزد کارش باید در رفتن و آمدن می‎دید.
یک بار هنگام خرید محموله بزرگی در اولین بندر، جائیکه کشتی‎های باربری پهلو می‎گرفتند به او پیشنهاد می‎شود که مغازه‎ای در آن شهر دریائی دائر کند، تا میوه‎ها را که در اثر بسته  بندی و سفر کمی صدمه دیده اما خوب مانده‎اند و فرستادنشان با قطار بیشتر به آنها صدمه می‎زند را در همانجا به فروش رساند.
مرد فروشنده با خوشحالی این پیشنهاد را می‎پذیرد. و چون مزایده میوه اغلب او را به بندر می‎کشاند بنابراین زنش هم این ایده را کاملاً می‎پسندد، به شرطی که شوهرش شعبه جدید را در بندر و مغازه در مرکز شهر را خودش اداره کند.
زن و شوهر قرار گذاشته بودند که در روزهای تعطیل سال همدیگر را ملاقات کنند. اما چون زن در ایام کریسمس نمی‎توانست مغازه را ترک کند بنابراین منتظر فرا رسیدن جشن شب سال نو برای دیدار شوهرش می‎ماند.
رسیدگی به مغازه جدید در اوایل جدائی آنچنان وقت مرد میوه فروش را می‎گرفت که او نه برای زنش و نه برای دختر جوان که در مغازه مرکز شهر همچنان شب‎ها نگهبانی می‎داد احساس دلتنگی می‎کرد.
اما هنگامیکه مغازه جدید خوب به چرخش افتاد و کار روال عادی به خود گرفت خاطرات نیز با شدتی دو برابر به سویش بازگشتند، و بوی میوه‎ها که شیرینی دختر را در فضای مغازه می‎پراکندند تصویر و رایحه بدنش را دوباره زنده می‎ساختند، بخصوص وقتی او شب‎‌ها مغازه را می‎بست، دفتر حسابش را بررسی می‎کرد و آن را کناری می‎گذاشت و اجازه می‎یافت خود را به دست آرامش و رویاهایش بسپرد، به دست تصویر دختر و رایحه بوی بدنش در ساعات غذا خوردن موشها.
او متوجه می‎گردد که حتی تک تک بیت‎های آن قصاید و اشعار عاشقانه را که دختر همیشه در سکوت شب‎ها در حلقه سبدهای میوه می‎خواند به خاطر می‎آورد، ابیاتی که او را با خود به جزایر و کشوهای دور می‎بردند، به زیر درخت‎های عجیب و غریب، پیش انسان‎های آتشین و عجیبی که گویش‎شان پر از واژه‎های پر شور و درخور توجه بود و زنده مانند رنگ‎های میوه‎های گرمسیری می‎درخشیدند.
وقتی مرد به اتاقش که یک طبقه بالاتر قرار داشت می‎رفت، جائیکه او حالا بدون زنش باید زندگی می‎کرد، بوی عطرهای سرزمین‎های گرمسیری که به لباسش چسبیده بودند به رویاهایش داخل می‎گشتند. و او در خواب زنش را در آغوش نمی‎گرفت بلکه دختر جوان را در حالیکه سینه‎هایش مانند دو سیب به سمت او عطر می‎افشاندند به سمت قلبش می‎کشید.
و او بخصوص در ساعات غذا خوردن موشها اغلب با دست‎های به زیر سر گذارده بیدار سر بر بالش داشت و مغازه‎اش در مرکز شهر را تجسم می‎کرد، جائیکه یکی از لامپ‎های گازی می‎سوخت و دختر جوان بر روی صندلی چرخان کنار میز مغازه نشسته و قصایدش را می‎خواند و گاهی از جا می‎جهد و به سمت گوشه‎ای می‎خزد، به محلی که تله‎‎هائی قرار داشتند که برای موش‎ها بقدری آشنا بودند که کسی از آنها مایل به اجازه دادن گرفتار ساختن خویش نبود.
بعد او می‎دید چگونه دختر خود را خم می‎کند و یک تله موش که خودبخود درش بسته شده بود را دوباره تنظیم می‎کند، در حالیکه شاید این بیت را می‎خواند:

یک قهرمان که قلبش مانند آتش بود،
هفت سال در میان جنگل‎ها می‎تاخت.
او هفت سال سکوت کرد،
زیرا که او خوراکی برای آتش بود.

بزودی مرد تاجر در روز هم با رویاهای عاشقانه‎اش مشغول بود. و این فکر که اشتیاقش شاید بتواند محبوب را به آنجا بکشاند نمی‎خواست دیگر از ذهنش خارج شود.
او عاقبت تصمیم می‎گیرد یک نامه بنویسد و به زنش بگوید که او به کمک یک نفر در مغازه احتیاج دارد و اینکه او نمی‎تواند همیشه وقتی برای خرید میوه به بندر می‎رود درب مغازه را بسته نگاه دارد. او می‎خواست کاملاً ساده و بی خطر در نامه متذکر شود که زنش باید آن خویشاوند را برای کمک به او بفرستد.
او نامه را شاید هزار بار در ذهن خود نوشت، شب‎ها و در روز، هرجا که می‎رفت و می‎ایستاد این نامه را در ذهنش می‎نوشت.
اما او نمی‎توانست تصمیم بگیرد قلم، جوهر و کاغذ را در دست گیرد. او خود را مانند یک خائن فرض می‎کرد، خائن به آن صداقتی که می‎خواست به زنش متعهد باشد و خائن به قلبش که می‎خواست صادق بماند.
بنابراین او این نامه را فقط با چشم‎هایش در هوا می‎نوشت. او نامه را ساعت‎ها در شب هنگامیکه کار رسیدگی به حساب‎هایش را به پایان می‎رساند در پائین جمع اعداد در کتابچه اصلی‎اش می‎نوشت و به آن خیره می‎گشت. او نامه را با چشم بر روی درب جعبه پرتقال‎ها وقتیکه آنها را بجای قرار دادن در گوشه‎ای در دست نگاه می‎داشت و به افکارش خیره می‎گشت می‎نوشت. او نامه را بر روی پوست‎های براق و سرخ پرتقال‎های تو سرخ می‎نوشت. او آن را بر روی دیوارهای آهکی خالی مغازه‎اش می‎نوشت، و او نامه را در روز وقتی میوه‎هائی را که باید به دست دختران و زنان می‎داد داخل پاکت‎های سفید می‎گذاشت و می‎شمرد هزار بار می‎خواند. او آن نامه را که چشم‎هایش مدام می‎نوشتند بر روی دست‎های تمام زن‎هائی که پاکت میوه را از دست‎های او می‎گرفتند می‎خواند.
اما همانطور که آدم وحشت می‎کند با پاهای لخت از میان آتش فروزان رد شود یا دست‎های لخت را در آتش روشن فرو برد او هم تردید می‎کرد دست‎ها و اراده‎اش را برای نوشتن نامه و فرستادن آن به کار برد، نامه‎ای که باید معشوق را پیش او سفارش می‎داد.
مرد شکجه شده با گذشت زمان سعی می‎کند اشتیاق سوزانش را فقط با پذیرفتن درخواست‎های خونش کمی آرام سازد. وقتی زمان به او اجازه می‎داد به فروشگاه‎ها می‎رفت و برای اتاقش وسائلی می‎خرید که او در غیر این صورت هرگز آنها را نمی‎خرید، و آنها را در اتاق برای پذیرائی از کسی که او هرگز پذیرائی نکرده بود قرار می‎داد. او متکا برای مبل می‎خرید، گلدان‎هائی که در آنها دسته‎های گل قرار می‎داد اما می‎گذاشت که مانند ساعات رویاهایش خشک شوند. او تصاویر رمانتیک می‎خرید که با آنها دیوارها را تزئین می‎کرد، او کتاب‎های قصاید و اشعار عاشقانه می‎خرید و آنها را بر روی قفسه کتاب می‎چید. او گیلاس‎های شراب می‎خرید، یک ظرف چینی برای شیرینی، یک ظرف کریستال برای میوه و یک ملافه ابریشمی.
او در کنار سیگار برگ‎های همیشگی خود که هر روز می‎کشید یک جعبه از بهترین و گران‎ترین سیگار برگ هاوانا می‎خرد و فقط زمانی قصد کشیدن آنها را داشت که مهمان محبویش آمده باشد.
با اینها و با خریدهای دیگری تب اشتیاقش را که به آرامی دود می‎کرد و مانند تنفس آتش وحشتناکی در او در گردش بود و قصد سوزاندنش را داشت آرام می‎ساخت.
اما او نامه‎ای را که باید می‎نوشت ننوشت.
اغلب وقتی زنگ خانه‎اش به صدا می‎افتاد او خود را با وحشت مچاله می‎ساخت و با فریاد بی صدای کمک خواستن قلب پوزه بند زده‎اش فکر می‎کرد که آن دختر می‎تواند ناگهان در آستان درب خانه‎اش ایستاده باشد.
بعد برای جشن شب سال نو زن بی خبر از ماجرا همانطور که قرار گذاشته بودند به مهمانی نزد او می‎آید.
زن از زمان افتتاح مغازه جدید در بندر هنوز پیش او نیامده بود. و حالا وقتی مرد میوه فروش زنش را از ایستگاه با خود به خانه می‎آورد و به اتاقش که از سقف آن یک لامپ صورتی رنگ آویزان بود هدایت می‎کند، در این وقت زن با تعجب دست‎هایش را به هم می‎کوبد و فراموش می‎کند کلاه و پالتویش را درآورد. زن بر روی پاشنه پا همانطور که در وسط اتاق ایستاده بود به دور خود می‎چرخد و می‎گذارد گلدان‎های ظریف و شکننده و گل‎های درونشان، کتاب‎های منظم چیده شده بر روی قفسه، ظرف چینی با شیرینی، ظرف کریستال با میوه و عکس‎های رمانتیک بر روی دیوارها بر او تأثیر گذارند. و هنگامیکه در آخر متوجه ملافه ابریشمی روی تختخواب بزرگ می‎گردد چشمانش از مهربانی پر می‎شود و شوهرش را در آغوش می‎گیرد و از اینکه چنین با لطافت همه چیز را برای پذیرائی آماده ساخته است از او تشکر می‎کند.
مرد چیزی نمی‎گوید و زنش را دوباره در آغوش می‎گیرد. زیرا زمانیکه او تمام این وسائل را برای تزئین خریداری کرد و اتاق را با آنها آراست حتی با آگاهی و شفافیت به خود اعتراف نکرد که او این کار را نه بخاطر همسرش بلکه برای دختر جوان انجام داده است.
او مانند در خواب راه رونده‎ای عمل کرده بود، هدایت گشته توسط یک میل درونی برای تزئین اتاقش، عمل کردن در میان رؤیا و بیداری. و حالا آنگونه که او همسرش را که هنوز هم مانند همیشه وفادارانه دوست می‎داشت در آغوش می‎کشد برای لحظه‎ای به نظرش می‎رسد که اتاق را واقعاً بخاطر همسر و خودش برای جشن آخرین شب سال و برای دیدار دوباره اینچنین با دقت و مجلل تزئین کرده است.
زن و مرد میوه فروش همراه با آشنایان خود شب به شرابخانه می‎روند و آنجا به نوشیدن می‎پردازند، تا اینکه ساعت دوازده شب می‎شود و سال نو آغاز می‎گردد. مرد وقتی سرش از نوشیدن شراب داغ می‎شود طوری خوش مشرب می‎گردد که زنش او را تا حال آنطور ندیده بود.   
حالا پس از آنکه سال نو با <به سلامتی>های بسیار تحویل گشت، زن بسیار مایل بود حلقه شلوغ دوستان را ترک کند و به اتاق زیبا تزئین شده‎ای که انتظار آن دو را می‎کشید فکر می‎کرد، اتاقی که شوهرش با آنهمه محبت تزئین کرده بود و زن حالا مایل بود که در آنجا با همان لطافت از او تشکر کند.
او آستین کت شوهرش را می‎کشد، اما چنین به نظر می‎رسید که مرد نمی‎خواهد ابداً به رفتن به خانه فکر کند و همچنان به نوشیدن با دوستانش ادامه و شراب سفارش می‎داد.
اما زنان دیگری هم در حلقه دوستان حضور داشتند که مانند او مایل به خانه رفتن بودند، و زن‎ها در بین خود از همدیگر خداحافظی می‎کنند و از جا برمی‎خیزند و کلاه‎هایشان را بر سر می‎گذارند، پالتوهایشان را می‎پوشند و سپس از شوهران‎شان که با صدای بلند در حال وراجی بودند خواهش می‎کنند به خانه برده شوند.
مردها هم همگی مطیعانه می‎خواستند بروند. فقط مرد میوه فروش نمی‎خواست به رفتن فکر کند. او محکم روی صندلی‎اش نشسته بود و ادعا می‎کرد که او در ساعات غذا خوردن موشها به خانه نمی‎رود، زیرا که در این ساعات ارواح در آنجا در رفت و آمدند.
همه از او می‎پرسند: "چه ارواحی؟"
او کمی مستانه جواب می‎دهد: "موش‎ها و دختر جوان."
مردها می‎خندند و به همدیگر چشمک می‎زنند. زن‎ها اما در رفتن پافشاری می‎کردند.
همسر مرد میوه فروش در هنگام شنیدن این حرف ناگهان رنگش می‎پرد و می‎لرزد، و در خیابان شوهرش را کناری می‎کشد و می‎پرسد:
"این چه حرفی بود که در باره ارواح گفتی، از موش‎ها و دختر جوانی که در خانه‎ات در رفت و آمدند؟ حالا می‎دانم که تو اتاق را برای چه کسی اینطور تزئین کرده‎ای! در هر حال تو برای من این کار را نکرده‎ای."
مرد بی گناه می‎گوید: "چی؟ من چه چیزی از دختر جوان گفتم؟" و کلاهش را در دست می‎گیرد و اجازه می‎دهد که هوای سرد شبانه سر گرم گشته‎اش را خنک سازد و ادامه می‎دهد "تو واقعاً فکر می‎کنی که من شب‎ها از دختر جوان پذیرائی می‎کنم؟"
زن در حالیکه می‎گریست، می‎نالید و آستین پالتویش را به صورت می‎فشرد می‎گوید: "بله، پس چه فکری باید بکنم؟ تو خودت قبلاً در برابر تمام دوستان گفتی که دختر جوان در ساعات غذا خوردن موشها پیش تو می‎آید."
مرد از خود دفاع می‎کند: "من آنجا در مستی شراب حرف‎های احمقانه زدم. پای هیچ زنی بجز زن سالخورده‎ای که آنجا را مرتب و تمیز می‎کند هرگز در اتاق من داخل نشده است."
زن می‎پرسد: "این حقیقت دارد؟" و به شوهرش نگاه می‎کند و آستینش را می‎کشد تا او به چشم‎هایش نگاه کند.
مرد اصرار می‎ورزد: "من قسم یاد می‎کنم". اما او به زن نگاه نمی‎کند، بلکه به سمت آسمان، جائیکه ستاره‎ها مانند اهرامی از میوه‎های طلائی می‎درخشیدند خیره می‎ماند.
زن نفس راحتی می‎کشد و خود را سرزنش می‎کند که چنین سریع در باره شوهرش بد فکر کرده است، در باره شوهری که همیشه او را مردی صالح و وفادار می‎شناخت. و زن حالا چون شوهر اتاق را فقط برای او اینچنین زیبا تزئین کرده بود تصمیم می‎گیرد با او با محبت رفتار کند.
در خانه، زن پس از درآوردن پالتوی خود می‎بیند که چگونه شوهرش پس از نگاه کردن به ساعت یکی از کتاب‎های قصیده را از روی قفسه کتاب برمی‎دارد و به جای اینکه لباس‎هایش را در آورد پاها را روی مبل دراز می‎کند، کتاب را می‎گشاید و برای خود می‎خواند.
در این بین زن برهنه می‎گردد و موهایش را در برابر آینه شانه می‎کند، بعد بر روی تختخواب به زیر لحاف با ملافه ابریشمی می‎خزد، مدتی کاملاً آرام باقی می‎ماند و صبر می‎کند تا شوهذش خواندن را به پایان برساند.
در این وقت مرد بلند می‎شود و به طرف کمد کوچکی می‎رود، یک دستگاه قهوه‎جوش نیکلی جدید و دو فنجان کوچک قهوه می‎آورد، آنها را روی میز گرد در زیر چراغ آویزان از سقف قرار می‎دهد و در پریموس الکل صنعتی می‎ریزد، از داخل جعبه‎ای قهوه آسیاب شده را برمی‎دارد و مشغول آماده کردن قهوه‎ای که زنش آن را سفارش داده بود می‎گردد.
زن از روی تختخواب با تعجب به دست‎های شوهرش نگاه می‎کرد و ناگهان به نظرش رسید که دست‎های مردِ ساکت که در کنار میز مشغول کار بودند دست‎های شبح‎مانند یک فرد در خواب راه رونده می‎باشند. و زن از چشم یک زن عاشق احساس کرد قلب شوهرش در اتاق حضور ندارد. زن دوباره نگران و درمانده می‎گردد و احساس می‎کند که ارواح در اتاق همانطور که شوهرش قبلاً هنگام شراب‎نوشی گفته بود در ساعات غذا خوردن موشها در رفت و آمدند. همزمان این را هم می‎دانست که شوهرش نمی‎تواند هرگز به او دروغ بگوید. و زن به جهان غریبه اتاق تزئین گشته نگاه می‎کند، به جائیکه او مردی را که دوست می‎داشت را دیگر به جا نمی‎آورد. مرد مانند شبحی آنجا بر روی مبل نشسته بود. همچنین سیگار کشیدنش غیر طبیعی و اجباری بود. چشم‎هایش به شعله‎های الکل که در زیر قهوهجوش آهسته زوزه می‎کشیدند نگاه می‎کردند و در این حال به نظر می‎آمد که چشم‎هایش شعله را نمی‎بینند. به نظر می‎آمد که گوش‎هایش به وزوز قهوه‎جوش گوش می‎دهند و اما اینطور هم دیده می‎گشت که انگار آنها به چیزی دیگر گوش می‎دهند. یکی از دست‎هایش بی وقفه مانند فرد غایبی جلد کتاب را که در مقابلش قرار داشت نوازش می‎کرد. و زن با حس حسادت یک زن عاشق مجذوب آن کتاب می‎گردد. و هنگامیکه آب به جوش می‎آید و شوهرش به کنار قهوه‎جوش می‎رود تا قهوه را در فنجان‎ها بریزد او آهسته از تختخواب پائین می‎آید و با بی تفاوتی ظاهری کتاب را به سمت خود می‎کشد. زن به ورق زدن کتاب می‎پردازد و فوری متوجه می‎گردد که قصاید کتاب همان‎هائی هستند که خویشاوند جوانی که در خانه‎اش زندگی می‎کرد همیشه می‎خواند و از آنها صحبت می‎کرد.
زن حالا با به سرعت ناگهان متوجه می‎گردد که شبح متعلق به چه کسی می‎باشد، و آن دختر جوانی که در ساعات غذا خوردن موشها در اتاق شوهرش در رفت و آمد است کیست.
زن چون احساس می‎کرد افکار شوهرش فقط در پیش آن خویشاوند جوان است بنابراین خشمگین می‎گردد، زیرا فکر می‎کرد شوهرش در خانه و در آن لحظاتی که پیش دختر به هنگام نگهبانی دادن در مغازه مرکز شهر می‎رفته به او خیانت کرده است.
هنگامیکه مرد با فنجان‎های از قهوه پر شده پیش او به کنار تخت می‎آید زن قهوه را رد می‎کند، صورتش را به سمت دیوار می‎چرخاند و شروع به گریستن می‎کند. و در جواب سؤال‎های مرد دهانش به تهمت زدن باز می‎شود. اما مرد توانست به آرامی به او جواب دهد که هیچ کلمه‎ای و هیچ چیزی بین او و آن دختر رد و بدل نگشته بوده است که بتواند وفاداری او را زیر سؤال ببرد.
زن با سرسختی ادامه می‎دهد: "اما باید چیزی بین شما دو نفر رخ داده باشد، زیرا من حالا به یاد می‎آورم که تو کاملاً ناگهانی دست از نگهبانی دادن در مغازه کشیدی. به من بگو آخرین جمله‎ای که با هم صحبت کردید چه بود؟"
مرد پس لحظه‎ای فکر کردن پاسخ می‎دهد: "من به او گفتم که من خوشبختم، زندگی زناشوئی خیلی خوشبختی دارم."
زن با تعجب و با چهره‎ای گریان رو به او نگاه می‎کند و می‎گوید: "من حرفت را باور می‎کنم. اما در عین حال می‎دانم که دختر جوان روحیی‎ست که بعد از ساعت دوازده شب در اینجا در رفت و آمد است. آیا می‎توانی به من واقعاً اطمینان دهی که تو همه فنجان‎ها، قهوه‎جوش و تمام چیزها دراتاق را فقط برای من خریداری کرده‎ای و دیگری را در ذهن هرگز در کنار من ننشانده‎ای؟"
دراین وقت مرد ساده و آهسته می‎گوید: "وقتی که حالا تو در این ساعت دختر را به یادم می‎آوری برایم روشن می‎شود که هر چیزی را که در اینجا می‎بینی خریداری کرده‎ام تا از او پذیرائی کنم و نه از تو. و من در تمام ساعات دیگر از این موضوع آگاه نبودم."
در این وقت زن می‎گرید و وقتی شوهرش کنار او بر روی تختخواب می‎نشیند و لحاف ابریشمی را بر روی او می‎کشد او لحاف را از روی خود به شدت پرتاب می‎کند. و به نظر مرد چنین می‎رسد که انگار زن با این حرکت لحاف را به سمت دختری پرتاب کرده که او مخفیانه در کنار همسرش دوست می‎داشت.
در این وقت قلب گرفته مرد باز می‎شود و او می‎رود و در گوشه دوری از اتاق می‎نشیند و صورتش را با هر دو دست می‎پوشاند.
نزدیک صبح هنگامیکه سر و صدای ماشین شیر فروش و اولین تراموا شیشه‎های پنجره را آهسته به جرنگ و جرنگ می‎اندازند زن از تختخواب نام شوهرش را صدا می‎کند. اما هنگامیکه او پیشش می‎آید دوباره زن به گریه می‎افتد.
"برای تو اتفاقی نیفتاده است و اتفاقی هم نخواهد افتاد، زیرا من هرگز توسط این دختر به تو خیانت نخواهم کرد. افکار من نسبت به او با گذشت زمان باید سرد گردد. اگر تو مرا به او لو ندهی مؤفق خواهم گشت او را فراموش کنم."
و زن به او قول می‎دهد وقتی به خانه برسد به دختر که مانند شوهرش بیگناه بود در باره تمام چیزهائی که او در این شب از او شنیده است سکوت کند و غمگین نباشد. مرد می‎دانست به آنچه زنش قول می‎دهد وفادار می‎ماند.
مرد میوه فروش یزودی پس از رفتن زن یک عکس بعد از دیگری از روی دیوارها برمی‎دارد و گلدان‎ها را در گوشه‎ای از کمد بلندی می‎گذارد تا نتواند آنها را ببیند، ملافه ابریشمی را بسته‎بندی می‎کند و آن را به کناری می‎گذارد. همچنین کتاب‎های قصاید را از روی قفسه برمی‎دارد و در کشوی میز قرار می‎دهد و آن را قفل می‎کند. زیرا پس از آن گفت و شنود شبانه با زنش در شب آخر سال روح دختر جوان که همیشه در ساعات غذا خوردن موشها در قلب شرجی‎اش در رفت و آمد بود از او دور می‎ماند، و شور و شوق خاموش در او به تدریج می‎میرد. مرد میوه فروش مشتاقانه به کسب و کارش می‎پردازد، شب‎ها از تنها ماندن اجتناب می‎ورزید، به دیدن دوستان و آشنایان می‎رفت و کم کم به نظر می‎رسید که به طور کامل از بختک عشقی که او را مدت‎های طولانی مخفیانه تحت فشار گذارده بود بهبود یافته است.   
در این موقع او یک روز تلگرافی دریافت می‎کند که در آن زنش از او خواهش کرده بود به سرعت به خانه بیاید، زیرا برای دختر جوان تصادف سختی اتفاق افتاده است.
مرد وقتی کاغذ حاوی خبر را در دست نگاه داشت برای لحظه‎ای می‎لرزد. اما بعد خود را در برابر احساسات فروزان قدیمی خونسرد و سخت می‎کند و با اولین قطار به سمت خانه می‎راند.
زن با چشمان پر از اشگ از او استقبال و در کنار گردنش هق و هق می‎کند و به او می‎گوید که دختر جوان در اثر تصادفی ناگهانی کشته شده است. در این حال با لکنت می‎گوید:
"تو حتماً فکر می‎کنی که من در در مردنش مقصرم. اما من برایت قسم یاد می‎کنم که بی گناهم."
مرد شگفت‎زده می‎گردد و می‎پرسد چه فاجعه‎ای رخ داده است، و سپس از زن گریان می‎شنود که دختر در تاریکی شب هنگامی که قصد به نگهبانی رفتن داشته با برداشتن یک قدم غیر محتاطانه از طریق درب بازی که در کف مغازه قرار دارد به درون زیرزمین سقوط کرده و او دختر بیچاره را بر کف سنگی زیرزمین با ستون فقرات شکسته پیدا کرده است.
مرد میوه فروش با وحشت می‎پرسد: "اما چه کسی درب را باز گذاشته بود؟"
زن صورتش را در سینه مرد مخفی می‎سازد و دوباره شروع به گریستن می‎کند:
"من در را باز گذاشته بودم، من. من مطمئناً در مردنش مقصرم، اما من عمداً این کار را نکردم."
به اندام مرد وحشتی می‎افتد و او خود را از آغوش زنش عقب می‎کشد.
زن اما خود را محکم به او می‎چسباند و مرددانه می‎گوید: "وقتی ناگهان به یادم افتاد که من درب زیرزمین را بازگذاشته‎ام از اتاق خارج شدم، به راه پله رفتم و او را صدا کردم و گفتم که نباید به مغازه برود، زیرا درب منتهی به زیرزمین باز است. در این لحظه اما فریاد وحشتناکی شنیدم و صدای برخورد اندامش با سنگ کف زیر زمین را شنیدم."
زن خود را بر روی صندلی‎ای می‎نشاند و در میان هر دو دستش هق هق می‎گرید و وقتی پس از لحظه‎ای دوباره دست را از روی صورت برمی‎دارد اتاق را خالی می‎بیند.
او فکر می‎کرد که شوهرش به سردخانه کلیسا رفته تا دختر را یک بار دیگر ببیند. اما مرد بدون خداحافظی به مغازه شهر بندری بازگشته و اجازه داده بود تا زن به وضوح احساس کند که او نتوانسته باور کند که زن از روی قصد درب کوچک کف مغازه را باز نگذارده است.
زن پس از به خاک سپردن دختر فوری پیش شوهر خود سفر می‎کند و برایش یک بار دیگر توضیح می‎دهد که او بی گناه بوده است. مرد اما دوباره از اتاق خارج می‎شود و مایل نبود با او صحبت کند.
زن ناامید از اینکه نتوانسته بود به شوهرش بی گناهی خود را بقبولاند به مغازه مرکز استان بازمی‎گردد.
زن بخاطر تحمل وحشت و بخاطر سکوت شوهرش رنج می‎برد و مرتب ضعیف‎تر می‎گشت و عاقبت گرفتار بیماری تب مغز می‎گردد.
روزی مرد میوه فروش تلگرافی از یک دکتر بدست می‎آورد که در آن از او خواسته شده بود اگر می‎خواهد زنش را زنده ببیند باید خیلی سریع حرکت کند، زیرا که ساعات پایان زندگی زن آغاز گشته است.
مرد پیش زنش می‎رود، اما زن تب‎آلود دیگر قادر به شناختن او نبود. پزشک به مرد میوه فروش می‎گوید که او باید کنار تخت بنشیند، زیرا ممکن است که زن قبل از مرگ به هوش آید و بتواند او را بشناسد.
حالا او کنار تخت می‎نشیند و به صحبت تب‎آلود زن که در آن کلماتی از بی گناه بودن خود را تکرار می‎کرد گوش می‎سپارد. اما مرد نمی‎توانست آن را باور کند و به خود می‎گفت که زنش دختر را بخاطر حسادت کشته است.
ناگهان زن تب‎آلود نیمخیز می‎شود و شوهرش را به جا می‎آورد.
زن با آسودگی می‎گوید: "آمده‎ای تا حرفم را باور کنی؟"
در این لحظه مرد به چشمان همسرش نگاه می‎کند و از آهنگ صدایش باید باور می‎کرد که او در مردن دختر جوان بی گناه می‎باشد.
و او در قلبش از سرنوشت درخواست معجزه‎ای می‎کند و با سکوتش می‎گوید که زن در حال مرگ اگر که بی گناه است باید زنده بماند و سلامت گردد. مرد نافذ در چشمان زن می‎نگرد و با عمیق‎ترین آرزو التماس زندگی برای او می‎کند.
مرد با صدای بلند رو به زن بیمار که سرش روی شانه خم شده بود و با چشمانی نیمه روشن او را نگاه می‎کرد می‎گوید: "من حرف تو را باور می‎کنم. تو بی گناهی. ما هر دو تقصیری نداریم و می‎خواهیم خوشبخت و آرام به زندگی ادامه دهیم."
زن با صدای ضعیفی می‎گوید: "من می‎خواهم بخوابم، و وقتی بیدار شوم می‎خواهم مانند گذشته با تو خوشبخت باشم."
دست‎های مرد سر زن را با احتیاط روی متکا قرار می‎دهد. و او دوازده ساعت بر بالین همسرش بیدار می‎نشیند و در تمام این مدت دست‎های زنش را در دستان خود نگاه می‎دارد.
زن پس بعد از دوازده ساعت برای لحظه‎ای چشمانش را می‎گشاید و وقتی چهره مرد را در کنار خود می‎بیند لبخند می‎زند.
مرد میوه فروش به زنش می‎گوید "بخواب تا سلامتی‎ات را بدست آوری!" زن دوباره چشم‎هایش را می‎بندد و دوباره دوازده ساعت می‎خوابد. و پس از بیست و چهار ساعت مرد همچنان در کنار بستر زن بیدار نشسته و دست‎هایش را محکم مانند اولین ساعات در دست‎های خود نگاه داشته بود.
زن چشم‎هایش را می‎گشاید و هنگامیکه شوهرش را هنوز در کنار خود می‎بیند شاد و قوی می‎گردد و و احساس می‎کند که دوباره به زندگی بازگشته است. و با دست چشم‎های شوهرش را نوازش می‎کند. سپس سر مرد به سمت او بر روی متکا خم می‎شود و به خواب می‎رود، و هر دو یک بار دیگر دوازده ساعت می‎خوابند.
سپس زن سالم و قوی چشم از خواب می‎گشاید. و از این ساعت به بعد تمام گذشته‎ها فراموش می‎گردند و زندگی‎شان مانند روزهای اول زندگی زناشوئی‎شان سعادتمند می‎گردد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 23:57  توسط سعید از برلین  | 



قدیمی‎ترین درخت ژاپن در کنار دریاچه بیوا Biwasee ایستاده است، در فاصله‎ای نه چندان دور از شهر ازو Ozu و نزدیک ایوان‎های معبد میجدرا Mijderatempel که بر روی تپه سبزی در میان جنگلی از درختان سرو قرار دارد.
هنگامیگه این درخت چند هزار ساله هنوز بلندتر از یک ساقه علف نبود دریاچه شبیه به چنگِ بیوا به این نهال نور می‎تاباند، همانطور که امروز هم بدون هیچ تغییری به درخت ویران و شکافته گشته روشنائی می‎بخشد.
حالا اما صدها چوب بلند شبیه به صدها عصای زیر بغل وجود پوسیده این قدیمی‎ترین درخت ژاپن را مانند خدای پیر گشته‎ای که از آسمان صدها دست به سوی زمین گسترانده است حمل می‎کنند.
در آن زمان، هنگامیکه درخت مانند یک ساقه جوان بود معبد میجدرا هنوز وجود نداشت و هنوز هیچکس صدای حیرت انگیز ناقوس معبد میجدرا را نمی‎شنید که شب‎ها مانند زن آوازخوانی صدای آرامبخشش را از ایوان‎های معبد کنار درخت قدیمی به سمت دریاچه مانند چنگ بیوا می‎فرستد.
این درخت در گذشته‎های خیلی دور ابتدا بصورت بذری کوچک از چین به ژاپن آورده شده بود و مردم این سرزمین خیلی دیر از داستان چینی بودن آن مطلع می‎گردند.
هنگامیکه درخت مانند فرزند یک انسان رشد می‎کند هنوز حتی یک فرد ژاپنی را هم ندیده بود. و هنگامیکه اولین ژاپنی‎ها پیشش آمدند می‎آیند او در قوی‎ترین دوران مردانگیش به سر می‎برد و تقریباً مانند درختان سرو جنگل آن اطراف بلند شده بود.
یک چنین درختی که هرگز از جایش حرکت نمی‎کند و فقط حرکت‎های فصول سال را می‎شناسد و محیط اطرافش هم مانند او هرگز به سفر نمی‎رود دارای یک حافظه بسیار عالی‎ست. این اما خود را در این بیان نمی‎کند که مغز چوب او به آنچه گذشته است یا آنچه که خواهد آمد فکر می‎کند، بلکه ذهن یک درخت همیشه گشوده در بیرونش قرار دارد. پوست آنها هر روز با سطور، غضروف‎ها و خراش‎ها کوچک‎ترین تجربه‎ها را مانند تند نویسی با حروف الفبا ثبت می‎کنند. همانطور که وقتی به درخت در جهان خوش می‎گذشت خود را می‎گستراند، و وقتی که جهان او را تهدید می‎کرد زره می‎پوشید و خود را مستور می‎ساخت، پوستش به فکر فرو می‎رفت و خود را با حروف الفبا چین می‎انداخت.
مورچه‎ها، سنجاقک‎ها، زنبورها و پرندگان نویسندگان درخت‎ها هستند. سوسک‎ها و کرم‎های چوب حروفچین‎های مادونی‎اند که در سرنوشت زبان درخت‎ها و خط شیارها همکاری دارند.
این زبان درخت‎ها را یک روز یک زاهد خردمند به نام آتا مونو Ata Mono در زمانیکه ژاپنی‎ها هنوز لباس‎های ماقبل تاریخ از الیاف و از برگ درختان می‎پوشیدند و موهای ژولیده بر سر حمل می‎کردند کشف کرد، نه در ژاپن بلکه در چین.
داستان آتا مونو به سال‎های بسیار دور و پیش از کشف درخت قدیمی کنار دریاچه بیوا بازمی‎گردد.
هنگامیکه آتا مونو اولین حروف الفبای یک درخت بید چینی را کشف کرد در پوست آن همچنین روشی را خواند که توسطش می‎توانست جسم خود را جاودانه سازد. در پوست آن درخت بید در چین نوشته شده بود که هر انسانی بی تفاوت از بزرگ یا کوچک، باهوش یا کم فهم، ضعیف یا قوی، پیر یا جوان بودن می‎تواند جاودانگی رشته حیات و جسمش را حفظ کند، به شرطی که یک بار در زندگی همراه با نوای یک چنگ معین به خواب رود. درخت بید چینی می‎گفت که این چنگ در چین نیست، اما نه چندان دور آن سوی دریا در جزیره کوچکی که آن زمان در چین هنوز دارای نامی نبود و فقط توسط تعدادی از مردم به این خاطر که آتشفشان فوشی‎یاما Fushiyama در آنجا همیشه دود می‎کرد <سرزمین آتش جاودان> خوانده می‎شد قرار دارد.
آتا مونو به سمت <سرزمین آتش جاودان> براه می‎افتد و در جاده از روی پوست تک تک درخت‎ها می‎خواند تا به کنار دریاچه می‎رسد؛ اما هیچکس نمی‎توانست او را به آن جزیره برساند، زیرا فقط کشتی‎هائی که هر صد سال یک بار بر حسب اتفاق راهشان به آن جزیره می‎افتاد مسافری از <سرزمین آتش جاودان> که چنگ آتا مونو باید در آن قرار داشته باشد را با خود می‎آوردند.
سال‎ها از پی هم می‎گذشتند و آتا مونو در کنار دریاچه نشسته بود و بخاطر جاودانگی ضعیف می‎گشت، پشت کرده به سرزمین پدری‎اش روز به روز رو به سمت شرق نگاه می‎کرد، به پشت امواج، جائیکه سرزمین کوچک آتش جاودان بود و در آن باید آن چنگ غریبه قرار داشته باشد.
یک روز طوفانی از سمت شرق برمی‎خیزد. آتا مونو خود را کمی از ساحل به عقب می‎کشد. او در این وقت در فاصله دور بر از روی دریای خروشان موجودی با دست‎های متعدد می‎بیند که با بدنی راست نگاه داشته شده و پنجه‎های سیاه مانند یک درخت قدرتمند و پر برگ بر روی دریا مانند تیری شلیک گشته در حرکت بود و جلو می‎آمد.
آلتا مونو ابتدا این پدیده را شبح پنداشت، سپس یک اژدها و بعد تشخیص می‎دهد که اندام برافراشته و بزرگ با دست‎های متعدد واقعاً یک درخت است، یک درخت تازه و سبز سرو با تنه قرمز آتشین؛ زیرا که پوست درختان سرو وقتی مرطوب می‎گردند سرخ می‎درخشند. از این درخت آب دریاچه می‎چکید، با سرعت به سمت ساحل شنی مانند تیر از کمان رها شده‎ای در حرکت بود؛ و انگار که حقیقتاً بر روی ریشه‎هایش راه می‎رود با سرعت توسط باد برده می‎گشت و بعد از یک ربع ساعت حرکت در درون سرزمین درختان دیگری می‎یابد و نزدیک‎شان در محلی محافظت گشته از باد توقف می‎کند و خود را با ریشه‎هایش مانند پنچه‎های غول‎آسای یک عقاب محکم نگاه می‎دارد.
آتا مونو ترس نمی‎شناخت؛ و هنگامیکه درخت شگفت انگیز مانند مشعلی سرخ بر بالای امواج دریا با اندامی برافراشته نزدیک گشت و شاخه‎های سیاهش را مانند دود سیاهی در هوا گستراند، در این لحظه اما مرد رؤیائی مشتاق عقب ننشست، زیرا او اولین محرمی بود که درخت‎ها از میان انسان‎ها انتخاب کرده و خط پوست‎شان را برای او قابل شناسائی ساخته بودند؛ و او هیچ وحشتی از درخت‎ها نداشت، همینطور از این درخت غول پیکر شگفت‎انگیز که بر روی دریا راه می‎رفت.
آتا مونو در این شب بعد از پاک کردن ریشه و پوست درخت تازه از راه رسیده از خزه‎ها، لجن و صدف دریائی در زیر آن دراز می‎کشد؛ و او با این آگاهی که این درخت فقط برای او و نه هیچ کس دیگر به چین فرستاده شده است به خواب می‎رود. و او خوشحال بود که می‎تواند در روز بعد سرنوشت‎ها و افکار و خواهش‎های این درخت کاج را از روی پوستش بخواند و شاید پی ببرد که چگونه می‎تواند مؤفق به رفتن به سرزمین کوچک آتش جاودان و بدست آوردن چنگ شود.
صبح از راه می‎رسد و آتا مونو بدون غذا خوردن، بدون آب نوشیدن و بدون به بالا نگاه کردن تا غروب آفتاب حفره‎ها، پیچ‎ها و برآمدگی‎های روی پوست رفیقش را مطالعه می‎کند. اما نمی‎توانست حروف الفبای روی پوست را بخواند، او هیچ چیز از زبان این درخت نمی‎فهمید. حروف الفبای تمام درختان چینی را می‎توانست بخواند اما زبان این درخت برایش نامفهوم بود. و آتا مونو همچنان نادان و تنها در زیر درخت غیر قابل درک نشسته بود و با غروب کردن خورشید شروع به گریستن می‎کند. و وقتی خورشید برای آخرین بار بر تنه درخت نور می‎پاشاند و از ریشه تا تاج آن مانند ذغال آتشینی شروع به درخشیدن می‎کند آتا مونو با هیجان و بی صبری فریاد می‎کشد: "ای درخت مجلل و باشکوه! حالا که نمی‎توانم خط ترا بخوانم، پس با من صحبت کن!"
شب فرا می‎رسد و درخت ساکت می‎ماند.
آتا مونو فریاد می‎زند: "من قسم می‎خورم تا زمانی که نگذاری الفبای پوستت را  بخوانم یا کسی را برایم نفرستی تا خواندن خط‎ات را به من بیاموزد دیگر نه چیزی خواهم خورد و نه آب خواهم نوشید."
و آتا مونو به سمت ساحل می‎دود و دهانش را از شن پر می‎سازد، زیرا او نمی‎خواست دیگر غذا بخورد، صحبت کند، فریاد بکشد و نفس بکشد.
او با حالتی نیمه خفه گشته در ساحل دراز کشیده بود و از درخت جدید، از چین و از اشتیاقش به جاودانگی متنفر بود.
او در حالیکه آخرین نفس‎هایش را می‎کشید با خود فکر کرد "من می‎خواهم چنگ را فراموش کنم". سپس حالش بهتر گشت. چه آرامبخش است چشم پوشیدن از داشتن یک آرزوی وحشی! آدم انگار از اسبی وحشی به پائین می‎آید و دوباره زمینی سفت در زیر پا دارد.
پس از این اندیشه آرامبخش بدون تفکر خود را راست می‎کند، شن‎ها را بی اعتناء از دهان خارج می‎سازد و نفس تازه‎ای می‎کشد. سپس از جا می‎جهد، دست‎هایش را به دو سمت بدن دراز می‎کند، دوباره برای اولین بار پس از چندین سال می‎خندد و پیشانی همیشه چین افتاده‎اش مانند قرص ماه براق و جوان می‎گردد.
"آه ماه، آیا هنوز زنده‎ای؟ من مدت‎های طولانی‎ست که تو را ندیده‎ام." و آتا مونو کوچک‎ترین صدف را در نور ماه، گودال‎های کوچک ساحل شنی و ابرهای کوچکی را که با ماه در حرکت بودند تحسین می‎کند، زیرا که او سال‎ها فقط درخت‎ها و پوست‎شان را دیده و بقیه چیزها را فراموش کرده بود. و حالا اجازه می‎دهد که شنوائی دوباره به نزدش بازگردد. او، کسیکه فقط با چشمانش کنار پوست درخت‎ها زندگی کرده بود حالا می‎شنید که چگونه علف نازک خش خش می‎کند، که چگونه موش‎ها با همدیگر زمزمه می‎کنند، که چگونه روباه‎ها در پشت ریشه درختان زوزه می‎کشند، که چگونه جغدها همدیگر را صدا می‎زنند و چگونه ماهی‎ها در روشنائی نور ماه به آب بازی مشغولند. و پس از آنکه او شنوائیش را خشنود ساخت، زبان و سقف‎ دهان، دندان‎ها و معده و خون سرد شده‎اش به او می‎گویند: "می‎دانی، چیزهای کاملاً متفاوت دیگری هم بجز شیره و پوست درخت که تو سال‎ها از آنها خورده‎ای برای ارتزاق وجود دارد. آیا نمی‎شنوی؟ در فاصله‎ای دور بوقلمون‎ها در خواب وراجی و خوک‎ها چون ماه بر روی پوزه‎شان می‎تابد خرخر می‎کنند. و خانه‎های روستائی در این نزدیکی‎ها هستند و تو می‎توانی تخم مرغ، چربی خوک، ماهی‎های پخته و برنج بخوری. و آیا مشتاق نیستی تمام بدنت گرم شود؟ و آیا تو در آن محلی که بقیه مردم یک قلب عاشق دارند یک لکه سرد و تلخ با خود در سینه حمل نمی‎کنی؟
آتا مونو آه عمیقی می‎کشد، زیرا آنچه را که حواسش به او می‎گفت به نظرش درست می‎آمد. او از جا برمی‎خیزد و به یاد می‎آورد که انسان‎ها لباس بر تن می‎کنند. و او در همان شب از خزه خشک شده دریائی برای خود یک پیراهن بلند می‎بافد، و او به اندازه کافی خودپسند بود و آن را با تعدادی صدف تزئین می‎دهد و زنجیری بافته شده از صدف را هم به مویش وصل می‎کند، زیرا او مایل بود که مورد علاقه زنان روسپی‎ای که باید در راه می‎دید قرار گیرد.
آتا مونو سپس هنگامیکه هنوز روز نشده بود در زیر آخرین ستاره‎ها و دوباره با صورتی به سمت سرزمین چین نگاه داشته شده از کنار دریا به راه می‎افتد.
در کنار چاه آب اولین خانه روستائی سه زن ایستاده بودند. آنها دوستانه می‎گویند: "صبح بخیر، آتا مونو." و آتا مونو تشکر می‎کند و متعجب از اینکه نام او را می‎دانند از آنها تقاضای کمی آب شیرین می‎کند.
و در حالیکه او هنوز انتظار می‎کشید تا سطل از چاه بالا کشیده شود یکی از سه زن خداحافظی می‎کند و می‎رود. اولین لیوان آب شیرینی که او پس از سال‎ها نوشید چنان مغذی و با طراوت به نظرش آمد که فکر کرد دیگر هرگز تشنه‎اش نخواهد گشت. و او به زن‎ها گفت:
"من دیرتر، زمانیکه ثروتمند شدم از شما تشکر خواهم کرد."
زن‎ها در برابر آتا مونو انگار که یک نجیب‎زاده باشد تعظیم می‎کنند و می‎گویند: "تو ثروتمندترین مرد این سرزمینی!" و خوشامد گوئی زن‎ها باعث می‎گردد که او دوباره قلبش را طوریکه انگار خورشید به درون یک دهان باز می‎تابید گرم گشته احساس کند.
آتا مونو اشباع گشته از نوشیدن آب از خانه روستائی دور می‎شود و عمیق‎تر داخل سرزمین می‎گردد، مزارع برنج و درختان توت را تحسین می‎کند و به روستائی می‎رسد که فقط از ده خانه تشکیل شده بود. اما تقریباً سی زن در راه ورودی روستا ایستاده بودند. و هر سی زن در برابر آتا مونو تعظیم می‎کنند. او در میان زن‎ها آن زنی را که در کنار چاه آب دیده بود به جا می‎آورد، همان زنی که زود رفته بود تا خبر ورود او را به اطلاع دیگران برساند. او از این اتفاق شگفت زده شده بود و نمی‎دانست که چرا مردم اینهمه برای وجود ناشناس او ارزش قائل می‎گردند.
یکی از زن‎ها قرمز می‎شود، جلو می‎آید و می‎گوید: "شوهران ما مشغول کار در مزرعه هستند و نمی‎دانند که تو آمده‎ای و فقط ما تازه توسط زنی مطلع شده‎ایم که تو داری به چین بازمی‎گردی."
او از تعجب نمی‎توانست جواب بدهد و از آنها تشکر کند ــ هرچه فکر می‎کرد نمی‎توانست حدس بزند که چرا تمام زن‎ها وقت و میل دارند که از او مراقبت کنند.
آتا مونو هنوز روستای ده خانه‎ای را کاملاً ترک نکرده بود که از بالای تپه بعدی و تپه دوم و تپه سوم و تپه چهارم زنان و دختران جدیدی در جاده روستائی به پیشوازش می‎آیند. او مرتب همان سلام‎ها را می‎شنود و مرتب باید از آنها می‎شنید که مردها در مزارع مشغول کارند.
آتا مونو از تپه پنجم می‎گذرد. در آنجا هم در هر دو سمت جاده زن‎ها صفی تشکیل داده بودند و با دیدن او برمی‎خیزند و به او تعظیم می‎کنند. صفوف زن‎ها بسیار شلوغ بود. اما کمی قبل از غروب آفتاب و پس از ششمین تپه‎ای که در پشت آن مرکز استان قرار داشت زن‎ها نه تنها در جاده بلکه بر روی شاخه‎های درختان هم نشسته بودند و صورتهایشان مانند لامپی در شب میدرخشید. آنهائیکه بر روی درختها بودند برایش کف میزنند و زنهائی که پائین درختها بودند به او تعظیم میکردند و کف می‎زدند.
صد قدم مانده به دروازه و چهار برج مرکز استان، جائیکه ازدحام زن‎ها در جاده بیشتر از هر جای دیگر بود ناگهان آتا مونو یک فریاد دسته جمعی وحشتناکی می‎شنود. یک صدای غژ به گوشش می‎رسد و یک تیر بلند زوزه کشان بطور عمودی و لرزان کنار پایش محکم در زمین فرو می‎رود.
او شگفت زده شده بود اما نگذاشت که مزاحم رفتنش گردند و سه قدم به پیش می‎رود. در این لحظه سه نیزه در برابرش فرود می‎آیند. یکی از آنها یک درخت را می‎شکافد، دومی قلب یکی از زن‎ها را سوراخ می‎کند، سومی از میان موی آتا مونو می‎گذرد و صدف‎های بافته شده آویزان به مویش را می‎کند و با خود می‎برد.
آتا مونو بلافاصله پس از آن می‎بیند که زن‎ها بر روی چهار برج دروازه شهر به جنب و جوش می‎افتند و از هر برج مردی به پائین سقوط می‎کند.
آتا مونو از دو زنی که نزدیک او ایستاده بودند می‎پرسد: "اینجا چه خبر است؟". یکی از زن‎ها با هیجان می‎گوید: "آه، سرور من، چند مرد حسود می‎خواهند شما را بکشند." و زن دومی می‎خندد.
او در ادامه می‎پرسد: "چرا من فقط زن‎ها را می‎بینم و هیچ مردی به استقبالم نیامده است؟"
"آه، سرور من، حاکم مقرر فرموده: در روزیکه شما دوباره از دریا به چین مراجعت کنید هیچ مردی اجازه خارج شدن از خانه را ندارد و هیچ مردی اجازه آمدن به خیابان را ندارد، زیرا که حسادت مردها بی مرز است و همه مردها در اینجا از تو تنفر دارند."
آتا مونو حیرت زده می‎گوید: "اما من سال‎های درازی‎ست که با مردها صحبت نکرده‎ام. چرا آنها از من متنفرند و چرا به من حسادت می‎ورزند؟"
"سرور من، شما نمی‎دانید که حاکم چه زیاد غمگین بود، چون شما ــ اولین کسی که زبان درختان را می‎فهمید ــ قصد داشتید چین را ترک کنید."
آتا مونو شگفت زده می‎گردد:
"اما من این را برای کسی تعریف نکرده بودم. حاکم از کجا می‎داند که من می‎توانم خط روی پوست درختان را بخوانم؟"
"سرور من، مردم هر روز در محل تولدتان شما را که در تمام جاده‎ها، در تمام جنگل‎ها با صدای بلند در حال کشف رمز زبان درختان بودید می‎دیدند. مردم انبوهی در کنارتان می‎ایستادند و از شما خواندن خط پوست درختان را می‎آموختند. و حالا همه مردان ما مانند شما می‎توانند خط درخت‎ها را بخوانند و زبان‎شان را بفهمند."
"مردهای شما به این خاطر چون اولین کسی بودم که زبان درخت‎ها را فهمید به من حسادت می‎کنند؟"
"آه نه، سرور من، آنها حسادت می‎کنند، زیرا حاکم در روزیکه شما به چین پشت کردید و به سمت دریا رفتید قسم یاد کرد که شما در روزیکه بازمی‎گردید و به میان خلق او مراجعت می‎کنید حق انتخاب هر زنی را دارید، بی تفاوت از اینکه شوهردار یا مجردند، بی تفاوت از اینکه فقیر باشند یا غنی؛ حتی همسر حاکم را هم می‎توانید به همسری برگزیند. اما شما باید تصمیم خود را تا غروب آفتاب روزی که به چین بازمی‎گردید گرفته باشید. اما اگر تا غروب آفتاب انتخابتان را نکرده باشید فردای آن روز شما را خواهند کشت. حاکم می‎خواهد که حالا زنده یا مرده شما در این سرزمین بماند و شما شکوه و عظمت سرزمین را به خطر نیندازید، مهاجرت نکنید یا بجز از خلق خود زنی از خلقی دیگر به همسری برنگزینید.
مردهائی هم که قبلاً از برج‎ها سقوط کردند شوهران چهار دختر زیبای حاکم بودند؛ این چهار مرد می‎خواستند شما را قبل از اینکه داخل شهر شوید بکشند، زیرا آنها از انتخاب شدن همسرانشان توسط شما می‎ترسیدند."
آتا مونو می‎گوید: "من از تمام صد هزار زن این سرزمین استقبال می‎کنم. همان اندازه کم که حالا من خواست جاودانگی دارم، به همان اندازه هم قصد انتخاب عشق دارم. من می‎خواهم فردا بمیرم. پس چرا قبلاً وقتیکه تیر رها گشت و نیزه به جای کشتن من یک زن را کشت من نمردم؟"
زنی که به او جواب داده بود می‎گوید: "بیا! بازویت را به دور کمر من بینداز و مرا بعنوان همسرت معرفی کن. بعد دیگر مجبور به مردن  نیستی و من می‎خواهم به تو کمک کنم تا تو جاودانگی‎ای را که بیهوده در کنار دریا انتظار می‎کشیدی برای خود تضمین سازی."
آتا مونو سریع می‎پرسد:
"آیا زبان پوست درخت‎های کاج قرمز را بلدی؟"
زن هم سریع جواب می‎دهد: "طبیعی‎ست. البته من هرگز چنین درختی ندیده‎ام، اما خط پوستش را مانند خط کف دستم می‎شناسم."
آتا مونو سریع‎تر می‎پرسد:
"آیا می‎دانی چنگی که من به دنبالش هستم کجا قرار دارد؟"
"طبیعی‎ست. تمام درخت‎ها تعریف می‎کنند که چنگ در سرزمین کوچک آتش جاودان قرار دارد."
"زن، آیا راه رسیدن به آنجا را می‎دانی؟"
"طبیعی‎ست. من آن را به تو نشان خواهم داد. البته پس از آنکه تو من را به همسری بگیری من تو را از آن با خبر می‎سازم. اگر مرا دوست بداری من به هر چیزی مؤفق خواهم گشت."
"آیا اگر من با تو ازدواج کنم به من وفادار خواهی ماند، و آیا جاودانگی را با من قسمت خواهی کرد؟"
زن اخم می‎کند و می‎پرسد: "وفادار بمانم؟ این طبیعی‎ترین چیز در جهان است. من قول چیزی را نمی‎دهم. اما البته جاودانگی را با تو قسمت خواهم کرد."
آتا مونو داخل شهر نمی‎شود. در هفتاد و نه قدمی شهر به رسم چینی‎ها و ژاپنی‎ها بازویش را به دور کمر یک زن می‎پیچد. اما نه آن زنی که جواب سؤال‎هایش را همیشه سلیس با <طبیعی‎ست> پاسخ می‎داد، بلکه بازویش را به دور کمر زنی می‎اندازد که در آن کنار ایستاده بود و به همه چیز با ملودی و دوستانه مانند یک ناقوس آواز خوان می‎خندید.
این زن به آتا مونو قول هیچ چیزی نداد و مردم سرزمین‎ها امروز هم هنوز خاطره او و خنده مانند آوازش را محترم می‎شمرند.
هنگامیکه مرد حکیم و دانای بزرگ چینی و همسر دوستداشتنی و خندانش پس از زندگی‎ای سعادتمندانه در سالخوردگی فوت می‎کنند مردم آن دو را در ساحل در زیر آن درخت پر راز به خاک می‎سپارند که آتا مونو هرگز مؤفق به خواندن نوشته‎های پوستش نگشت.
صد سال بعد، هنگامیکه چینی‎ها ژاپن را کشف می‎کنند و دریاچه شبیه به جنگ بیوا را بعنوان چنگ بزرگی در سرزمین آتش جاودان قرار گرفته می‎یابند یک بذر از آن درخت غیر قابل توضیح را در زمانی که ژاپنی‎ها هنوز لباس‎شان برگ درختان و موهایشان ژولیده بود و در سرزمین کوچک آتشین زندگی می‎کردند با خود می‎آورند و در آنجا اولین رسولان آموزش عالی و تمدن می‎گردند.
و دوباره چندین صد سال دیرتر، هنگامیکه اولین راهبین بودائی چین مذهب گیاهان‎ـ‎، جهان حیوانات و جهان انسان‎ها را به ژاپنی‎ها می‎دهند و به آنها برادری تمام موجودات کائنات را می‎آموزند و روحانیون صومعه میجدرا و ایوان‎هایش را در کنار دریای بیوا می‎سازند، در این وقت مردم دوباره به یاد درخت پر رازی که حالا با گذشت سده‎ها قوی و با اقتدار شده بود می‎افتند. و هر کسی که پیش درخت به ساحل دریاچه بیوا می‎آمد از داستان آتا مونو صحبت می‎کرد، تا اینکه روزی یک راهب ژاپنی زاده می‎گردد. او اولین کسی بود که آموخت از نوشته‎های درخت پر راز کنار دریاچه بیوا که تا آن وقت ناخوانا مانده بود کشف رمز کند. و او از روی پوست درخت جمله‎ای که او را متحیر ساخت می‎خواند:
"آه انسان بدان، و به من گوش بسپار، به من که مانند پوست زمین پیر می‎گردم: به من و به همه چیزهائی که بر روی زمین مانند من پیر می‎گردند و عشق برایشان بالاتر از جاودانگی‎ست گوش بسپار."
و این کلام قصار را راهب ژاپنی میلیاردها و میلیاردها بار در شاخه‎های رأس درخت، در تنه و در پوست ریشه‎ها حفر شده می‎خواند؛ تا عمیق‎ترین پوست ریشه‎ها در زمین فقط همین یک جمله نوشته شده بود. حالا مردم هم به خاطر می‎آورند که آتا مونو از زمانیکه با زن خندانش سعادتمند زندگی می‎کرد دیگر هرگز از جاودانگی حرف نزد و از او هرگز سراغ جاده رو به جاودانگی را نگرفت. و صدای خنده آن زن از گذشته مانند از داخل گوری برمی‎خیزد، طوریکه انگار راهبین ناقوسی را خورده باشند که هنوز شب‎ها در صومعه میجدرا به صدا می‎آید و نوایش مانند صدای ملایمی شنیده می‎گردد و لحن آواز یک زن سعادتمند را دارد.
از درخت قدیمی اما حالا فقط یک کُنده باقی مانده است که چوب‎های بلندی مانند عصا تکیه گاهش هستند. محلی که او در کنار دریا ایستاده است به درب چوبی صومعه راه دارد. بر شاخه‎هایش هزاران کاغذ سفید دعا آویزان است. هزاران زائر از ژاپن و چین از درخت جاودانه‎ای که اعلام می‎کند «عشق بزرگ‎تر از جاودانگی‎ست» بازدید می‎کنند و این درخت را «سعادتمند» می‎نامند، زیرا که او اجازه دارد شب به شب صدای زنانه و ارزشمند ناقوس شبانه صومعه میجدرا را که به مانند خنده زنی‎ست که آتا مونو روزگاری در نزدش آرزوی جاودانگی را به دست فراموشی سپرد استراق سمع کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 8:8  توسط سعید از برلین  |