قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


کشتی پهلو می‎گیرد؛ من پاهایم را بر روی قاره جدید جهان می‎گذارم ... 
صبح خاکستری پائیز بر خشکی و دریا سایه افکنده و هنوز همه چیز زیر پاهایم در نوسان است؛ هنوز هم جنبش امواج را حس می‎کنم ... شهر از میان مه خود را بالا می‎کشد ... جمعیت در کنار من با چشمانی باز و سرزنده شتابان است. آنها فقط چیزهای تازه‎ها را احساس می‎کنند و نه غریبه را. من می‎شنوم که چطور این یا آن برای خود زمزمه می‎کند: آمریکا ــ انگار می‎خواهد در ذهن خود حک کند که او حالا واقعاً اینجا می‎باشد، در جائی بسیار دور! ... 
من در کنار ساحل تنها ایستاده‎ام. من به آمریکای جدید که از آن طلب سعادتی را دارم که وطنم به من بدهکار مانده است فکر نمی‎کنم ــ من به چیز دیگری می‎اندیشم. 
من آن اتاق کوچک را می‎بینم، من آن را کاملاً واضح می‎بینم، طوریکه انگار آن را دیروز و نه سال‎های بسیار پیش ترک کرده‎ام. چراغ با حباب سبز بر روی میز را و در گوشه اتاق صندلی راحتی گلدوزی شده را می‎بینم. مس‎های حکاکی گشته روی دیوار آویزانند و تصاویر در سایه نامشخصند. آنا Anna پیش من است. او کنار پاهایم دراز کشیده و سر با موهای فرفری‎اش را روی زانویم تکیه داده و من برای دیدن چشمانش باید خودم را خم کنم. 
ما دست از گپ زدن کشیدیم؛ شب تاریک‎تر می‎شود و در اتاق سکوت حکمفرما می‎گردد. در بیرون باران شروع به بارش می‎کند، ما صدای کوبیدن آهسته و سخت قطرات باران برشیشه پنجره‎ها را می‎شنویم. آنا می‎خندد و من خودم را به سمت دهانش خم می‎کنم. من لب‎ها، پیشانی و چشمانش را که بسته نگاه داشته بود می‎بوسم. انگشتانم با موهای لطیف طلائی فر خورده پشت گوش‎هایش بازی می‎کنند. من آنها را کنار می‎زنم و قسمت شیرین و سفید پشت گوشش را می‎بوسم. او به طرف بالا نگاه می‎کند، می‎خندد و با تعجب زمزمه می‎کند: "چیز جدید". من لبم را با فشار پشت گوشش محکم نگاه می‎دارم. بعد لبخندزنان می‎گویم: "بله، چیز جدیدی کشف کردم!" او شروع به خندیدن می‎کند و مانند کودکی با خوشحالی فریاد می‎کشد: "آمریکا!" 
آن زمان چه سرگرم کننده بود! چه عالی و نادان! من صورتش را در برابرم می‎بینم که چطور با چشمانی حقه‎باز به من نگاه کرد و چگونه از لبان سرخش بانگ "آمریکا" طنین انداخت. چقدر آن زمان ما خندیدیم، و چقدر عطری که از گیسویش بر بالای آمریکای ما جاری می‎گشت مرا مست ساخت ... 
و این نامگذاری معرکه همچنان باقی ماند. در ابتدا وقتی یکی از بوسه‎های بی شمار ما منحرف می‎گشت و در پشت گوش می‎نشست نام آمریکا را فریاد می‎زدیم؛ سپس آن را زمزمه می‎کردیم ــ بعد فقط به آن می‎اندیشیدیم؛ اما این نام همیشه به ضمیر خودآگاه می‎آمد. 
انبوهی از خاطرات در من زنده می‎گردد. ما یک بار بر روی یک پلاکات عکس کشتی بزرگی دیدیم، خود را به آن نزدیک ساختیم و خواندیم: "از لیورپول Liverpool به نیویورک ــ از برمن Bremen به نیویورک" ... ما در وسط خیابان شروع به خندیدن کردیم و آنا در حالیکه مردم در اطراف ایستاده بودند با صدای بلند ادعا کرد: "ما همین امروز به آمریکا سفر می‎کنیم!" مردم به او شگفت‎زده نگاه می‎کردند؛ بخصوص مرد جوان سبیل بوری که حتی لبخندی هم زد. این کار او مرا خیلی عصبانی ساخت و من فکر کردم: بله، احتمالاً مایل است همسفرمان هم بشود ... 
بعد یک بار ما به تآتر رفته بودیم، من نام قطعه را بخاطر نمی‎آورم، آنجا بر روی صحنه یکی از کریستف کلمب Kolumbus صحبت کرد. این قسمت از نمایش با خواندن شعر همراه بود و من این بیت را به یاد آوردم: "ــ و چون کلمب بر روی پل پا گذاشت ..." آنا با بازویش آرام به بازویم زد؛ من به او نگاه کردم و متوجه نگاه تحقیرآمیزش گشتم. کریستف بیچاره ... انگار که آمریکای واقعی را او کشف کرده است! وقتی ما بعد از تآتر در میخانه‎ای نشستیم از این مرد خوب که آنقدر زیاد به آمریکای بینوا افتخار می‎کرد بسیار صحبت کردیم. در واقع ما برایش تأسف می‎خوردیم. من برای مدت درازی نمی‎توانستم او را بجز با یک کلاه سیلندر و یک پالتوی بسیار مدرن و نگاه‎های سوگوار که در کنار ساحل قاره جدیدش غبر معمولی ایستاده و سرش را تکان می‎دهد طور دیگری تجسم کنم. یک بار با همدیگر او را بر روی میز مرمری یک رستوران نقاشی کردیم و مرتب جزئیات جدیدی در او پیدا می‎کردیم. آنا اصرار داشت که او باید حتماً یک سیگار برگ بکشد؛ بعلاوه کاشف بزرگ بر روی نقاشی ما یک چتر حمل می‎کرد و کلاه سیلندرش فرو رفته بود ــ البته ــ بخاطر افراد شورشی. به این ترتیب کلمبوس برای ما چهره فکاهی کل تاریخ جهان شده بود. چه عالی! چه احمقانه! ... 
و حالا من در میان شهر بزرگ و سرد ایستاده‎ام. من در آمریکای بدلی ایستاده‎ام و از آمریکای شیرین و معطرم در آن سمت آب خواب می‎بینم ... و چه مدت گذشته است! سال‎های بسیار زیادی. یک درد، یک جنون بخاطر چیزهای از دست رفته و غیر قابل بازگشت به سراغم می‎آید. و اینکه من حتی نمی‎دانم که کجا خبری و نامه‎ای از من می‎تواند بدستش برسد ــ که من دیگر هیج چیز، ابداً هیچ چیز از او نمی‎دانم ... 
مسیرم مرا بیشتر به داخل شهر هدایت می‎کند و باربرم به دنبال من در حرکت است. من برای لحظه‎ای توقف می‎کنم، چشمانم را می‎بندم، و با یک بازی عجیب و فریبنده‎ی حس توسط همان عطری محاصره می‎شوم که در آن شب از موهای فرفری آنا به سمت من جاری می‎گشت، همان لحظه که ما آمریکا را کشف کردیم ...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر ۱۳۹۲ساعت 15:53  توسط سعید از برلین  | 



از میان کاغذ‎های یک پزشک. 

اگر تراژدی‎ـ‎کمدی بتواند برای سرنوشت برخی از انسان‎ها واژه مناسبی باشد بنابراین بی گمان یکی از آن انسان‎ها دوست مرحوم من اپسیلون Ypsilon می‎باشد که دیروز بر خاک گورش دوباره یک تاج گل قرار دادم، تاج گلی از گل‎های ابدی که برگ بو به دورش پیچانده شده بود. زیرا به عقیده من کمتر شاعری بجز دوستم اپسیلون سزاوار چنین تاج گلی‎ست ــ نه بخاطر نبوغش که به سختی می‎توانست در برابر تمام انتقادات معترضانه خود را به اثبات رساند، بلکه بخاطر شیوه باشکوهی که در آن هنر از قلبش سرچشمه می‎گرفت. من همانند او را هرگز ندیدم، و بعضی از شاعران بزرگی که توسط همعصران خود ستایش می‎شوند می‎توانستند به گورستان ورینگر Währinger بروند و در کنار صلیب کوچکی که نوشته زیر بر آن حک گشته دعای خاموشی بجا آورند: 
اینجا پیش خدا خوابیده 
مارتین براند MARTIN BRAND 
او نام حقیقی‎اش مارتین براند بود. امیدوارم کسی بخاطر حرمت زیادی که من برای یادبود نامی که موفقیت خاصی بدست نیاورده است تعجب نکند. اشعاری که بعضی از آنها را با <Y> امضاء می‎کرد و در یکی از مجلات زالسبورگ Salzburger یا گراتسر Grazer منتشر می‎گشتند چندان چشمگیر نبودند، حتی برای من که دانشجوی زبان و ادبیاتم و گاهی اوقات نوشته‎های تخیلی‎اش را می‎خواندم به ندرت می‎توانستند مورد تشویق واقعی یا تائیدم قرار گیرند. 
اما او مانند اکثر شاعران جوان توجه چندانی به قضاوت کسانیکه نوشته‎هایش را نمی‎پسندیدند نمی‎کرد، و در نزد خدای هنر Muse خویش که به شکلی نامرئی مدام در کنارش گام برمی‎داشت چنان بی پایان خوش بود که تا زمان مشخصی به یکی از خوشبخت‎ترین انسان‎هائی تعلق داشت که من تا کنون دیده‎ام. البته بدون شک گاهی هم اندوهگین بود؛ اما مطمئناً نه بخاطر پیشامدهای بحرانی که زندگی حقیر روزمره برایش فراهم می‎ساخت، بلکه فقط وقتی حسش با موضوع واقعاً غم‎انگیزی مشغول می‎گشت: وقتی یک قطعه درام می‎نوشت که در آن ملکه‎ها در اثر قلب‎های شکسته و شاهزادگان بخاطر جمجمه‎های به دو نیم گشته می‎مردند، یا وقتی او داستانی می‎نوشت که در آن یک پری بدجنس بخاطر شرارت ذاتی خوشبختی دو انسان را تهدید به نابودی می‎کرد. اما در مقابل وقتی او بهار را می‎ستود یا یک شب در مجلس رقصی که در آن یک زن با ماسک زیبائی لب فارق‎التحصیل رشته هنر در لباس یک نوبیرانی Nubier ثروتمند را می‎بوسید و بعد می‎گفت: "بله، توئی؛ و هیچ کس نباید تو را از من برباید!" به طرز شگفت‎انگیزی شاد بود.
در اینجا اما قطعاً جنون دوستم اپسیلون آغاز می‎گشت. من سعی می‎کردم جدی‎تر از کسان دیگر به او هشدار دهم: او باید در زندگی بجای بر قرار کردن دوستی تنگاتنگ با سایه‎هایش کمی هم به اطراف بنگرد، به جاهائیکه بعضی چیزهای زنده ارزش دیدن دارند، حتی دختران بلوند یا قهوه‎ای که برای مثال برای من خیلی بهتر از هیبت‎های وزوز کننده یک روزه او می‎باشند. 
حالا، او یک بار ماجرای عشقی کوچکی را شروع می‎کند ــ البته بعد از تآتر و با دختری از اعضای کر یک ارکستر. در واقع دختر بیشتر خود را در آغوش او انداخت تا اینکه مارتین بخاطر بدست آوردنش تلاش کرده باشد؛ اما این ماجرا چنان با خشم و غم انگیز به پایان رسید که عجیب و ابلهانه بودن آن ابتدا هنگامیکه همه چیز به پایان رسیده بود به فکرم رسید. 
دختر در یک بعد از ظهر هنگامیکه من در مقابل پیانو نشسته بودم و چرت می‎زدم به ملاقاتم آمد. من هنوز دست‎هایم بر روی پیانو قرار داشت که صدائی ناموزون در گوشم پیچید. 
من با کمی تعجب به چهره دختر نگاه کردم، مخصوصاً که دوستم اپسیلون را در کنار او ندیدیم و دختر هرگز بدون او به خانه‎ام به مهمانی نیامده بود. نگاه سریعم به درب اتاق جواب سؤال پرسیده نشده نشسته بر لبانم را توضیح می‎داد، و او در حالیکه گریه در صدایش می‎لرزید گفت: "او در خانه نشسته است و می‎نویسد!" 
در حالیکه از جا بلند می‎شدم گفتم "تو از پیش او می‎آئی؟" و از او دعوت کردم بر روی مبل بنشیند و صندلی‎ام را به او نزدیک ساختم. 
هنوز از نشستن او لحظه‎ای نگذشته بود که شروع کرد به گریه کردن. 
من از او پرسیدم: "کوچولو چته؟ بگو؟" 
اما او جوابی نداد. 
من صبورانه انتظار می‎کشیدم. بعد دوباره بدون هیچ ناآرامی در صدا پرسیدم: "بگو ــ؟" 
او دستمالش را برداشت و اشگ‎هایش را خشک کرد و گفت: "یک والس یا یک چیز خنده‎دار بنوازید، بعد من برایتان تعریف خواهم کرد ..." 
من به سمت پیانو رفتم و بر کلیدها نواختم. بلافاصله بعد از اولین آکورد صدایش را در کنارم شنیدم که آهسته می‎گفت: "او مرا دوست ندارد." 
من از نواختن دست کشیدم و چون برای چنین خبری آماده بودم با شگفت‎ای که در واقع کاملاً صادقانه نبود به او نگاه کردم. 
او غمگین گفت: "به نواختن ادامه دهید". 
من برای اینکه هر دو نفرمان را با یک شوخی از این لحظه ناگوار رهائی دهم جواب دادم "بله، اما حالا نمی‎توانم یک والس بنوازم" ــ و یک مارش عزا اجرا کردم ... کاش آن زمان این مارش را نمی‎نواختم ــ امروز این فکر بطرز مسخره و خرافاتی‎ای عذابم می‎دهد. 
دختر ادامه داد: "او باید کس دیگری را داشته باشد. زیرا او امروز بیش از یک بار فریاد کشید: <تو که مانند او نیستی ــ مانند او نیستی ــ، و بعد وقتی من او را کاملاً مضطربانه بوسیدم مرا نگاه کرد ــ خیلی از بالا به پائین ــ و گفت: <برو، مگر نمی‎بینی که مزاحمم هستی؟> من یخ زده بودم، او اما به نوشتن ادامه داد، رنگ چهره‎اش سرخ شده بود و چشمانش می‎درخشیدند. پس از لحظه‎ای به اطرافش نگاه کرد و مرا همچنان آنجا ایستاده دید و گفت: <هنوز اینجائی؟> و من رفتم. 
من پرسیدم: "تو خودت چه فکر می‎کنی؟" 
او فقط شانه‎هایش را بالا انداخت. 
من ادامه دادم: "من می‎خواهم آن را به تو بگویم. گرچه ممکن است که نتوانی در ابتدا مرا درک کنی. تو رقیبی از گوشت و خون نداری ــ، آن کس دیگری که تو از او صحبت می‎کنی اصلاً موجود زنده‎ای نیست و فقط تخیل دوستمان اپسیلون است." 
او به من خیره نگاه کرد. 
من گفتم: "من او را می‎شناسم و می‎دانم که او دیوانه است!" 
شگفتی بر روی چهره‎اش بخاطر آرامشی که با آن حقیقت را بیان کردم دیده می‎شد. "این اولین بار نیست که او عاشق آفرینش فانتزی‎اش می‎گردد. بگذار که او با سرودن شعرش به پایان برسد، بگذار که آن را روی میز تحریرش پرتاب کند و بعد این کابوس دوباره ناپدید می‎گردد." 
او فریاد زد: "اما آدم باید برای او ترس داشته باشد!" 
من جواب دادم: "ترسیدن اصلاً لازم نیست. اما من یکی دو بار به این فکر کردم که برای عشق او به تو خیلی مفید خواهد بود اگر تو برایش توضیح دهی: <اپسیلون شیرینم، من در واقع وجود ندارم، من خودم را از یک داستان دزدیده‎ام و این جسم زنانه در آغوش تو فقط یک رؤیاست ...>" 
او خوب متوجه منظورم نشده بود و پرسید: "چگونه؟" 
"من می‎خواهم فقط به تو توضیح دهم که تو برای حسود بودن دلیل عقلانی نداری. بگذار که او کار کند، او خودش بعد از دو سه روز پیش تو خواهد آمد و از تو خواهش خواهد کرد که دوباره خودت باشی. حرفم را باور کن!" 
او فریاد زد: "پس بنابراین او یک نیمه دیوانه است!" 
"یک نیمه دیوانه؟ یک نیمه شاعر و بنابراین یک دیوانه کامل! اما حالا آرام بگیر و دیگر گریه نکن!" 
و دوباره به کلید‎های پیانو فشار آورم و یک والس نواختم. 
در این وقت او به سمت درب اتاق رفت و وقتی خواستم برای مشایعت از جا بلند شوم او با حرکت دست آن را رد کرد و گفت: "من دوباره خواهم آمد!" با این حرف او ناپدید شد و من دست‎هایم را روی زانوهایم گذاشتم ... 
صبح روز بعد به دیدار دوستم اپسیلون رفتم. گرچه نور به درون اتاق می‎تابید اما چهار شمع قرمز رنگ بر روی میزش روشن بود (او فقط با شمع‎های قرمز می‎توانست کار کند)، و اپسیلون با چشم‎های کم نور در حالیکه قلمش بدون آسایش بر روی کاغذ سرگردان می‎چرخید در برابر آنها نشسته بود. 
من شمع‎ها را خاموش کردم؛ هنگام خاموش کردن آخرین شمع تازه متوجه حضورم شد و گفت: "آه، توئی". 
من جدی گفتم: "اپسیلون، برای لحظه‎ای کاغذها را کنار بگذار؛ بیا برویم با هم صبحانه بخوریم، اگر مخالفت کنی تمام تلاشم را خواهم کرد که تو را در تیمارستان نگه دارند." 
او چشمان بدون درخشش را به من دوخت. 
من در ادامه برایش تعریف کردم: "دیروز دوست دخترت پیش من بود. چه خرابکاری به بار آوردی؟" 
او لبخند زد: "از این آدم بیچاره صحبت نکن! من از این جنس سیر شده‎ام." 
من گفتم: "بله، البته! این زن‎های زنده! اینها هنگام خوردن، هنگام نوشیدن و هنگام عشقبازی به قدر کافی خشن‎اند و گام نهادن وجود واقعی‎شان در زندگی آدم هزینه سنگینی دارد." 
او حرفم را قطع کرد: "از آنها برایم حرف نزن. برای من فقط یک زن وجود دارد. تو نمی‎توانی او را از من بربائی! گوش کن! روزگاری ــ ــ ــ" 
حالا او در حالیکه گاهی به کاغذهای روی میز نگاه می‎کرد شروع به تعریف کردن یک داستان می‎کند. داستانش در باره زن جوان عجیبی بود که در یکی از جزایر اقیانوس هند زندگی می‎کرد و تورکیزا Türkisa نام داشت و دلپذیرترین زنی بود که هرگز انسان‎ها یا خدایان دیده بودند. اپسیلون نمی‎توانست واژه کافی پیدا کند تا افسونی که از این زن سرچشمه می‎گرفت را توصیف کند. عاقبت با نگاهی در خلسه فرو رفته برایم توضیح داد که از وقتی تورکیزا درب امپراطوریش را به ذهن و قلب او گشوده است دیگر نمی‎تواند برای چیزهای دیگر کمترین احساس علاقه‎ای کند. 
من به او گفتم: "تو حتماً عاشقش شده‎ای؟" 
او با صدائی که جدی بودن عمیقی از آن شنیده می‎شد گفت: "من او را ستایش می‎کنم. اما آه، او هم باید بمیرد!" 
من سرم را با وحشت تمام تکان دادم. 
او به تعریفش ادامه داد: "و در آنجا یک شاهزاده آفریقائی هم وجود دارد" و گزارش بیشتری از این شاهزاده که شور و علاقه نامبارکی برای تورکیزا پیدا کرده بود داد. 
من پرسیدم: "تو احتمالاً حسادت می‎کنی؟" 
او با صدای خفه‎ای گفت: "چه سودی دارد. او عاشق شاهزاده می‎گردد." 
من سرش فریاد کشیدم: "اما احمق از خواب بیدار شو، فکری کن و بگذار که شاهزاده آفریقائی توسط یک ببر خورده شود، تا یک شاعر آلمانی به نام اپسیلون بتواند با یک قایق کوچک به ساحل این جزیره برسد و ..." 
او با اطمینان راسخی جواب داد: "او این کار را نمی‎تواند بکند". 
من گفتم: "چطور؟ ــ چرا نمی‎تواند؟ این در دست تو قرار دارد! تو نخ‎ها را هدایت می‎کنی، از جمجمه تو این جنون به بیرون پریده، این تورکیزا فقط در فانتزی تو موجود است!" 
او آرام جواب داد: "با این حال جریان آنطور پیش می‎رود که باید برود، اتفاق‎ها همه به هم پاس می‎دهند، من نمی‎توانم آن را تغییر دهم." 
من از جا جهیدم و گفتم: "تو کاملاً دیوانه‎ای!" 
او لبانش را برای لبخند زدن اندکی کج کرد و کاملاً آهسته گفت: "نه." 
من در اتاق به این سمت و آن سمت قدم می‎زدم و احساس می‎کردم که هیجان شدیدی بر من حاکم شده است. 
بعد او گفت: "من از تو خواهش می‎کنم، برو! تو مزاحم من هستی!" 
من در مقابل او ایستادم، با نگاهی تلخ او را تماشا کردم و جواب دادم: "ظهر دوباره برمی‎گردم تا از تو بپرسم که آیا می‎خواهی غذا بخوری." 
من در حالی که درب را پشت سرم می‎بستم دیدم که اپسیلون دوباره شمع‎های قرمزش را روشن کرد. من اما به خیابان پر نور قدم گذاشتم، در میان مردمی که با گام‎های خشمگین روزانه از میان خیابان می‎گذشتند. در لحظات اول نزدیک بود بخاطر این تازگی زندگی تعجب کنم. آدم وقتی از خانه دیوانه‎ها خارج می‎شود دیگر تندرستی را درک نمی‎کند ... 
هنگامیکه من ظهر درب خانه دوستم اپسیلون را به صدا آوردم درب برویم باز نشد. او از میان در گفت: "شب بیا، من کار می‎کنم، تو مزاحم هستی." 
شب هم همین جریان اتفاق افتاد. من طعنه آمیز به درون خانه فریاد زدم: "آیا تورکیزا هنوز نمرده است؟". در این وقت صدای آه عمیقی شنیدم. ظاهراً زن بیچاره به پایان زندگیش نزدیک بود. من چیزی مانند شادی احساس کردم، زیرا امیدوار بودم که با مردن زن طلسم دوباره خواهد شکست. 
همچنین صبح فردای آن روز هم سر وقت درب خانه‎اش را به صدا آوردم. من صدای "داخل شوید" نشنیدم، اما درب فقل نبود و من دوستم اپسیلون را دیدم که با رنگی پریده پشت میز تحریرش نشسته است. 
من صدا زدم: "اپسیلون!" 
او با چشمان مات مرده‎ای به من نگاه کرد. 
من پرسیدم: "چه رخ داده است؟" 
او زمزمه کرد: "تورکیزا در حال مردن است." 
من جواب دادم: "خدا را شکر!" 
با این حرف به نگاهش سایه افتاد، او این شادی را دیگر نمی‎توانست درک کند. 
من در حالیکه احساس می‎کردم وحشتی قلبم را می‎فشرد گفتم: "اپسیلون بیا بریم، بیا!" 
او جواب داد: "من نمی‎توانم" و اشاره‎ای به کاغذهای روی میز و بعد به سرش کرد. 
"تو آدم مسخره‎ای هستی، اپسیلون، تو بیماری." 
او در حالیکه دست‎ها را به سرش فشار می‎داد انگار که با خودش صحبت می‎کند گفت: "سریع، سریع، دارد به پایان می‎رسد". 
من گفتم "اما این ضروری نیست" و دست‎هایش را از روی پیشانی برداشتم و در دست‎های خود نگه داشتم. 
او دوباره مشتاقانه و با لبخند به صورتم نگاه کرد و گفت: "تو می‎گوئی این ضروری نیست؟ ... تو نمی‎توانی این را بفهمی!" 
"به راستی، اپسیلون! من خیلی خوب تو را می‎فهمم، تو بیش از حد کار کرده‎ای، اعصابت از شدت هیجانی که تخیل وحشی‎ات برایت می‎فرستد بیمارند ... یک نفس تازه و سالم از جهان زندگی حقیقی و همه چیز مثل حباب منفجر می‎گردد." 
من به سمت پنجره رفتم، آن را باز کردم و ادامه دادم: "آیا آن را حس می‎کنی؟ متوجه می‎شوی که چطور باد صبحگاهی گستاخانه آنجا کنار ماشین تحریرت ورق‎ها را زیر و رو می‎کند، که چگونه اشعه خورشید جسورانه بر روی بدن خسته‎ات و بر روی زمین خاک گرفته می‎درخشد؟ متوجه می‎شوی که چطور این جهان هزار رنگ خود را در آبی پر برکت آسمان غوطه‎ور می‎سازد؟" 
او دنباله نگاهم را گرفت و از پنجره بیرون را تماشا کرد. او باید چشمش را می‎بست، نور آفتاب او را اذیت می‎کرد. من به سمتش رفتم و او را از جا بلند کردم، کاری که او تقریباً غیر ارادی اجازه انجامش را داد. 
من بخاطر اینکه مزاحم این اجازه دادن ناآگاهانه‎اش نشوم ساکت شدم و او را تا پله‎های خانه هدایت کردم. در آنجا او از حال رفت، اما فقط برای یک لحظه، و بعد با قدم‎هائی که بر روی زمین کشیده می‎شدند به دنبالم از پله‎ها پائین آمد و در خیابان بدون مخالفت کردن گذاشت که بازویم را به او بدهم. حالا من جرأت پیدا کرده بودم و دوباره شروع به صحبت کردم. 
من از او پرسیدم: "حالا چطوره، اپسیلون؟ این هوا سر حالت نمی‎آورد؟" 
او اما هیچ چیز نمی‎گفت و وقتی من گاهی سر صحبت را باز می‎کردم جوابی نمی‎داد. 
پیاده‎روی ما را به باغ‎های ویلاهای حومه شهر رساند، و گل‎های صبحگاهی با شکوه عطر می‎افشاندند. از غنچه‎های جوان درختان در نفس‎هایمان عطر جاری می‎گشت. سینه قوی‎تر به بالا می‎آمد و گام‎ها تازه و محکم‎تر گشتند. اپسیلون اما مانند اینکه در چشم‎انداز مرده‎ای قدم می‎زند به رفتن ادامه داد. کنار یک محل صبحانه‎خوری نشستیم و اپسیلون فوری قهوه‎اش را نوشید، و چنین به نظر می‎آمد که انگار به زندگی واقعی‎ای بازگشته، زیرا بعد از نوشیدن یک جرعه قهوه سرش را تکانی داد و چشمانش را مالید. 
من پرسیدم: "آیا می‎خواهی از میان جاده روستائی برانیم؟ هوا کاملاً مناسب است." 
او گفت: "اوه، بله!" و من بخاطر این اولین کلمه او کاملاً خوشحال شدم. 
ما در درشکه‎ای نشستیم و در امتداد جنگل وین Wienerwald راندیم. در ابتدا اپسیلون بی حرکت در کنار من نشسته بود اما وقتی به فضای آزاد رسیدیم و درختان مسیر جاده بر ما سایه افکندند او با تعجب به اطرافش نگاه کرد، انگار که می‎خواست چیزی به یاد آورد، و عاقبت لبخندی زد. 
من پرسیدم: "آیا اینجا زیبا نیست؟" 
او دوباره لبخند زنان به من نگاه کرد، طوریکه انگار می‎خواست بگوید: "احمق، آیا واقعاً فکر می‎کنی که این کار باید به من کمک کند؟" 
من به صحبت آنطور که از قلب فشرده‎ام برمی‎خواست ادامه دادم و از انزوای مجلل و آشتی دهنده جنگلی که در آن می‎راندیم صحبت کردم ... 
او چشم‎هایش را بست و پیشانیش چین افتاد. بعد سرش را تکان داد. من احساس کردم که او می‎خواهد بگوید: "تو نمی‎توانی حالم را بهتر کنی!" 
به این ترتیب من در خیال مرتب با او صحبت می‎کردم، بدون آنکه او اصلاً دهانش را باز کند. 
در یک مهمانخانه خلوت و ساکت گذاشتیم برایمان نهار بیاورند. در اطراف ما جنگل با صداهای مرموزی آواز می‎خواند و باد نوک درخت‎ها را نوازش می‎کرد. 
من دوستم را راضی ساختم که از غذای آورده شده بخورد، کاری که عاقبت او انجام داد. بعد از چند لقمه اما چنگال و کارد را به کنار گذاشت، به صورتم نگاه طولانی‎ای کرد و گفت: "تو انسان خوبی هستی، اما تو نمی‎توانی حالم را بهتر کنی!" 
آه، این را قبلاً هم با چهره پر اندوهش به من گفته بود. 
من جواب دادم: "نه، شاید نتوانم حالت را بهتر کنم اما اگر تو عاقل باشی حالت بهتر خواهد شد. من تو را درک می‎کنم. من فاقد درک تحریک پذیری تو و ذهن بیمار شاعرانه‎ات نیستم، تو اصلاً نمی‎توانستی شاعر باشی اگر عاشق تورکیزا نمی‎گشتی." 
او حرفم را قطع کرد و گفت "و چون تورکیزا می‎میرد باید پر از رنج و بدبختی باشم" و نگاه لرزانش را به من دوخت. 
حالا او دیگر از این ایده دست بردار نبود و به تمام تلاش‎هایم برای متقاعد ساختنش فقط با یک حرکت سر جواب می‎داد. من احساس می‎کردم که دانش من در مقابل این دیوانه به پایان رسیده است. 
ما مدتی آنجا نشستیم، سپس در جنگل پرسه زدیم. روز وحشتناکی بود. آن روز چطور برایم گذشت؟ به زحمت خودم آن را می‎دانم: دقایق بسیار سنگین و مضطرب بر شانه‎هایم فشار می‎آوردند. 
هنگامیکه ما دوباره سوار درشکه شدیم خورشید در دور دست در سمت غرب قرار گرفته بود. اسب‎های خوب استراحت کرده با سرعتی لذتبخش در جاده جنگلی یورتمه می‎رفتند. 
به این ترتیب ما مسافتی را راندیم، تا اینکه من متوجه شدم دوستم ناآرام گشته است. 
خورشید شروع به پائین رفتن کرده بود و تاریکی خود را بر روی مزارع می‎گستراند ... او آهسته گفت: "سریع‎تر!" ... 
ما به اندازه کافی سریع می‎راندیم و با دیدن اولین خانه‎های شهر در پایان جاده چنین فکر کردیم که باید قبل از فرا رسیدن شب به خانه برسیم؛ اما سایه‎های شب فریب می‎دادند. 
در این وقت اپسیلون طوری فریاد کشید: "سریع‎تر، سریع‎تر" که درشکه‎چی آن را شنید و اسب‎ها را به سریع‎تر تاختن واداشت ... 
من از او پرسیدم: "چه شده است؟" 
او زمزمه کنان جواب داد: "به طرف خانه! من باید به پایان برسانم." 
چهره‎اش منقبض و نفس کشیدنش سریع‎تر گشته بود؛ لحظه‎ای آرام می‎نشست و سپس دوباره آه پر اندوهی از او برمی‎خواست. درختان شاه بلوط اطراف جاده خش و خش می‎کردند و سوز سردی برخاسته بود ... من کمی به لرزش افتاده بودم ... 
در این وقت اپسیلون ناله کنان و بلند فریاد زد: "به طرف خانه، به طرف خانه!" 
من او را مطمئن ساختم: "بس کن. ما به موقع به خانه می‎رسیم. در حانه چه کار داری؟ ... تو دیگر اجازه کار کردم نداری." 
او با تعجب به من نگاه کرد و گفت: "اما من باید." 
حالا ما از میان اولین فانوس‎های حومه شهر می‎گذریم. اپسیلون مرتب ناآرام‎تر می‎گشت. او دست‎هایش را به این سو و آن سو پرتاب می‎کرد و چشم‎هایش سرگردان بودند؛ و همچنین مانند بیمار تب‎زده‎ای نفس می‎کشید ... 
او بقدری سخت نفس می‎کشید که درشکه‎چی سرش را برگرداند و او را با تعجب نگاه کرد. سپس شلاقش را بلند کرد و ما با سرعت زیادی بر روی سنگفرش خیابان به سمت خانه دوستم راندیم. یک یا چند بار دیگر او را صدا کردم: "اپسیلون! اپسیلون!" او اما ابداً به من گوش نمی‎داد؛ به نظر می‎آمد که روحش گرفتار کار بی پایانی‎ست، و روحیه من مرتب محزون‎تر می‎گشت. 
هنگامیکه ما از میان خیابان با نور کم می‎راندیم یک تصویر در مقابلم ظاهر گشت که من هرگز نتوانستم از آن رها شوم ... من شاهزاده خانم تورکیزا را می‎دیدم که در یک تابوت کاملاً شیشه‎ای قرار دارد و در مقابل آن شاعر مصیبت دیده ما با چشمانی بی اشگ و پر درد ایستاده است. 
در این وقت ما در جلوی خانه توقف کردیم و اپسیلون از درشکه به بیرون جهید و به سمت پله هجوم برد. وقتی من به بالا رسیدم او در کنار میز تحریرش با چهار شمع قرمز روشن نشسته بود و اصلاً داخل شدن من به اتاق را متوجه نگشت. 
او تازه شروع به نوشتن کرده بود. همه چیز اطراف او غرق گشته بودند. تورکیزای در حال مرگ او را در دایره افسون خود کشانده بود. 
من روی مبل دراز کشیدم و به این فکر افتادم که آنجا بمانم، زیرا من بطور جدی ناآرام بودم. 
قلمش بر روی کاغذ با شتاب می‎نوشت، پنجره باز بود، شعله شمع‎ها می‎لرزیدند و ورق کاغذها بر روی میز در پرواز بودند. حالت چهره‎اش مرتب در حرکت اما با این حال رنگش مانند مرده‎ها بود. 
یک آن من این حس شفاف را داشتم که تورکیزا فوت کرده است، زیرا او ناگهان در حالیکه به سختی نفس می‎کشید و نگاهش به خطوط نوشته‎های مقابلش خیره شده بود شروع کرد به آرام‎تر نوشتن. سپس قلم را به روی میز انداخت، سرش به پائین خم گشت و به تلخی طوری که قلب را می‎شکافت گریست. من راحت‎تر و آزادتر شدم. من فکر می‎کردم که حالا دیگر همه چیز تمام شده، طلسم شکسته و فانتزی وحشتناکی که او روزها آن را زندگی می‎کرده از میان رفته است. بله، به نظرم می‎رسید که تمام جو اطراف ما در حال تغییر است. ارواح شریر از پنجره در گریزند ــ و شمع‎های قرمز آرام‎تر و روشن‎تر می‎سوختند. همچنین ورق کاغذهای روی میز دیگر حرکت نمی‎کردند؛ صلح دوباره بازگشته بود. و دوست بیچاره من می‎گریست، آرام و آرام‎تر می‎گریست. 
من آهسته بر روی مبل به چرت زدن پرداختم ... 
باید تا اندازه‎ای خوابم طولانی بوده باشد، زیرا وقتی که دوباره بیدار شدم شمع‎ها کاملاً کوتاه شده بودند. اپسیلون اما هنوز آنجا با سری خم گشته نشسته بود. 
من به سمت او رفتم. او مرا با نگاهی کاملاً آرام گشته تماشا کرد. 
من به او گفتم: "برو بخواب". 
او با صدائی محکم و معتدل جواب داد: "تو برو و نگران چیزی نباش." 
من با شادی و هیجان گفتم: "خب، حالا همه چیز به پایان رسید!" 
او پیشانیم را بوسید و گفت: "همه چیز به پایان رسید". 
من گفتم: " اپسیلون، پس بگذار باقی مانده استراحت شب را اینجا بر روی مبل در اتاق تو بگذرانم."
او با نگاه دوستانه‎ای گفت: "هر طور که مایلی". 
در حالیکه روی مبل دراز می‎کشیدم او چشم از من برنمی‎داشت. و وقتی به او گفتم: "برو بخواب!" برایم با لبخند سری تکان داد. من در حال بخواب رفتن هنوز نگاهش را بر خودم احساس می‎کردم. 
حالا هوای گرمی از بیرون به داخل اتاق هجوم می‎آورد، یکی از شمع‎ها خاموش می‎شود و دو شمع دیگر بی قرار سو سو می‎زدند، من تمام اینها را در نیمه بیداری دیدم و سپس کاملاً به خواب رفتم ... 
وقتی من از خواب بیدار گشتم هوا روشن شده بود و اپسیلون دیگر در اتاق نبود. 
من وقتی از جا برخاستم و به کنار میزش رفتم و در آنجا کاغذ تا شده‎ای یافتم هنوز به هیچ چیز فکر نمی‎کردم. 
قبل از اینکه کاغذ را باز کنم به سمت تختخواب دوستم رفتم. تختخواب دست نخورده بود. 
من لرزیدم و قبل از هر چیز، همانطور که سردرگمی در چنین لحظاتی با ما بازی می‎کند، به سمت شمع‎ها نگاه کردم. آنها اما دیگر بر روی میز نبودند و همراه با شمعدان‎ها در کنار اجاق قرا داشتند. من به ورق کاغذهای نگاه کردم، آنها بصورت پراکنده مانند قبل روی میز بودند. 
حالا تازه کاغذ را باز کردم. در آن نوشته شده بود: 
"تورکیزا مرده است! همه چیز به پایان رسید!" 
دندان‎هایم به هم می‎خوردند. او کجا بود، او کجا می‎توانست باشد؟ 
من با عجله به سالن رفتم ــ خالی! در را باز کردم و داخل راهرو خانه شدم ــ آنجا تاریک بود. بازگشتم، یکی از شمع‎ها را روشن کردم و دوباره به راهرو رفتم. آن پائین چیز سیاهی افتاده بود! من شمع را بالای نرده نگه می‎دارم تا بهتر ببینم. یک قطره شمع سرخ به پائین می‎چکد و من با شمع از پله‎ها به پائین می‎دوم ــ آنجا جسدش در برابرم افتاده بود ــ 
سپس همسایه‎های دیگری که در اثر دویدن شتابان من بر روی پله‎ها از خواب بیدار گشته بودند به آنجا می‎آیند و جسد را می‎بینند. 
یکی می‎پرسد: "اینجا چه خبر است؟ و بعضی هم بلند فریاد می‎کشیدند. 
من چون خود را موظف به پاسخ دادن می‎دیدم بنابراین گفتم: "او دیوانه بود". 
یک نفر شمع را از دستم می‎گیرد؛ باید دستم در حال لرزیدن بوده باشد. 

من آخرین داستان دوستم اپسیلون را خواندم؛ اثر کاملاً ضعیفی‎ست و ابداً استعدادی در آن نهفته نیست. 
البته این یک پایان غم‎انگیز برای داستان من است؛ اما این پایان به گزارش کامل من تعلق داشت. 

با این حال اپسیلون یک شاعر واقعی بود، بله، یک شاعر بزرگ! زیرا کدام شاعری می‎تواند از چنین فانتزی قوی‎ای برخوردار باشد و قادر به خلق موجودی شود که خودش تا حد دیوانگی عاشق آن موجود گردد. آنچنان عاشق که وقتی معشوق خیالی توسط یک بازی دیگر تخیل درون نیستی شیرجه می‎رود شاعر نمی‎خواهد دیگر بیشتر زنده بماند.
  
خدای شعر و موسیقی گاهی چه هوس‎هائی به سرش می‎افتد ... دوستم اپسیلون وسیله بازی یکی از این خدایان بود. او دیوانه گشت و مرد. 

او را در زمان زنده بودنش تعداد اندکی می‎شناختند ... آثار او برایش جاودانگی به بار نخواهند آورد. دیوانگی‎اش اما می‎گذارد که برخی او را دوستداشتنی در نظر آورند، افرادی که علاقه‎شان با شوخی‎های غم‎انگیز تحریک می‎شود و طبیعت گاهی از آن‎ها خوشش می‎آید. 
فانتزی بوالهوس طلائی! تو خود را چاپلوسانه در بوی معطر دوستانه به یکی نزدیک می‎سازی و او را به خوشبخت‎ترین دیوانه‎ها و به یک شاعر مبدل می‎سازی؛ آری، مانند یک دشمن به دیگری حمله می‎بری و او را تأسف‎انگیزترین شعرا و دیوانه‎ها می‎سازی!

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد ۱۳۹۲ساعت 18:30  توسط سعید از برلین  |