|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
_ وای... سعید آدم حالش بهم میخوره! آخه این چه وضعیه که تو برای خودت درست کردی!؟ چرا انقدر حشره تو اطاقت اینور اونور میپرن!؟ چرا انقدر به دیوار و سقف اطاقت تارعنکبوت بسته شده!؟ بابا آخه نظافت هم خوب چیزیه! ناسلامتی خودتو مرد خدا به حساب میاری! ... مگه نشنیدی میگن: پاکیزگی از ایمان است؟
میگم اولاً اینا حشره نیستن بلکه پرنده کوچلو نام دارن. در ثانی مگه من دعوتشون کردم بیان اینجا تو اطاق؟ یکدفعه دیدم که هستن. دقت کردی چه قشنگن؟
_ وا! قشنگن یعنی چی!؟ اینا که با زور با چشم دیده میشن!
میگم به رنگ بدنشون دقت کردی؟ میتونی بگی چه رنگین؟
_ تو رو خدا دست بردار از این کارا. و وقتی تو چشمام میخونه که سئوالم سرسری نبوده میگه: والا دیگه نمیدونم چی باید بتو گفت. خب، بدنشون خرمائی خیلی کمرنگه.
میگم ببین بالهاشون چه ظریفه، اگه گفتی چه رنگین؟
_ خاکستری خیلی روشن.
میگم آفرین، چشمات رنگا رو چه خوب میبینن.
_ اوا، مگه رنگ دیدن هم هنره!؟
میگم اگه از کوررنگا بپرسی حتماً تعجب میکنن.
قاشق چایخوری کنار بسته شکر را که در اثر تماس با شیرینی شکر در چای شیرین شده است و بر روی تمام سطحش پرنده های کوچلو آرام و بیحرکت نشسته و در حال لیسیدن شیرینی بودند را نشانش میدهم و میگویم: فکر نکنی فقط مزه شیرین رو دوست دارن و شیشه کوچک خیار شوری که چند دانه باقیمانده در آن شبیه ذغال اختهُ خشک شده بود نشان میدهم و میگویم: مزه شور هم دوست دارن و بلافاصله شیشه آبلیمو را هم نشانش میدهم. آنجا هم ساکت و آرام در حال مزه مزه کردن آبلیو بودند و بعضی هم مانند مستان از شیشه کج و ماوج بالا و پائین میرفتند. جا سیگاری که دیگر رنگ سفیدش سیاه به چشم می آید و پر از کونه سیگار بود را هم نشانش میدهم و میگویم: خوبیش اینه که مطمئنی پرنده های کثیفی نیستن و اینجا هم بجز این کثافاتی که من در اطاق دارم و گاهی مورد استفاده ام قرار میگیرن دیگه چیز کثیفی وجود نداره که بشه ادعا کرد ناقل کثافتن و باعث بیماری میشن.
بعد دستش را گرفتم و با خود به گوشه اطاق جائیکه متکائی قرار داشت میبرم. متکا را کمی بلند میکنم، با دیدن شهر عنکبوتها در زیر متکا جیغ گوشخراشی میکشد و می افتد رو زمین. با زحمت کمی آب در دهانش میکنم، آهسته چند سیلی چپ و راست به صورتش میزنم تا اینکه به حال می آید. مینشیند، وحشت زده و با دهانی باز به سمت متکا خیره میماند. و من در ادامه میگویم: خوب تکلیف عنکبوتها چی میشه؟ از کجا غذا بیارن تا از گرسنگی منو نخورن؟ حالا که خدا خودش این پرنده های کوچلوی خوشگل رو فرستاده من دیگه چکاره ام که تو کارش دخالت کنم و به گوشه ای که گروهی مورچه چند دست و پای کوچک پرنده های کوچلو را دست بدست میچرخاندند و به خانه اشان نزدیک میساختند را نشان داده و میگویم: میبینی کارای خدا بی حساب نیستن؟
لیوان آب را تا ته سر میکشد، بلند میشود و بعد از نگاهی به دور و بر خود وسائلش را جمع میکند و با گفتن من خیلی دیرم شده خداحافظی بیروحی میکند و سریع از خانه خارج میشود.