
افکاری درباره سعادت.
سعادت یک «چگونه» است و نه «چه»، یک «استعداد» است و نه «شیء».
(از "مجموعه نامهها" جلد اول)
***
دوست من، سعادت همه جا است، در کوه و دره، در گل و کریستال.
(از "قصهها")
***
زیبائی کسی را که دارای آن است سعادتمند نمیسازد، بلکه کسی را که عاشق زیبائی است و آن را پرستش میکند.
(از "لذتهای کوچک")
***
به نظر من چنین میآمد که برای بسیاری از انسانهای مبتلا به بیماری سخت روحی از دست دادن ثروت و به لرزش افتادن اعتقادشان به مقدس بودن پول ابداً فاجعه نیست، بلکه مطمئنترین، آری، تنها راه نجات آنها معنی میداد، و همچنین به نظرم میآید حس بازی در لحظه اکنون و آماده بودن برای پیشامد که چیزهائی مطلقاً مطلوبند در میان زندگی امروزی ما غایبند و ما همگی بخاطر نبودشان سخت در رنجیم.
(از "استراحت استعلاجی")
***
بخاطر افکار ترسناکی که فردا چه رخ خواهد داد امروز را، لحظه اکنون را و با آن واقعیت را از دست میدهیم. به امروز، به روز، به ساعت، به لحظه حقشان را بدهید!
(از نامهای منتشر نشده.)
***
سعادت عشق است و نه هیچ چیز دیگر. کسی که میتواند عاشق شود، سعادتمند است.
(از "سعادتهای کوچک")
***
انسان از خواهش خواست سعادت پر است، اما نمیتواند مدتی طولانی آن را تحمل کند. در زندگی تک تک افراد اینطور است، سعات آدم را خسته و تنبل میسازد، و سعادت بعد از مدتی دیگر سعادت نیست! چیزیست زیبا و دوستداشتنی، اما مانند گلیست پژمرده گشته.
(از "سیاست وجدان")
***
زیبائی قسمتی از جادویش را از ناپایداری بدست میآورد.
(از "موسیقی")
***
بهشت زمانی خود را بعنوان بهشت میشناساند که ما از آن رانده شده باشیم.
(از "برگهای یادبود")
***
آدم نمیتواند با تمام وظایف، تمام اخلاقها و تمام احکامها دیگری را سعادتمند سازد، زیرا کسی نمیتواند با آنها حتی خود را هم خوشبخت سازد. انسان فقط زمانی میتواند انسانی «خوب» گردد که سعادتمند باشد.
(ار "سعادتهای کوچک)
***
نیروی لذت بردن و نیروی یادآوری وابسته به یکدیگرند. لذت یعنی شیرینی یک میوه را بدون باقیمانده گرفتن. و خاطره هنر محکم نگاه نداشتن لذت، بلکه همیشه خالصتر به آن شکل دادن است.
(از "کتاب مصور")
***
زیبائی یکی از ظواهر حقیقت است.
(از "نامههای انتخابی")
***
سعادت را فقط زمانی میتوان صاحب گشت که نتوان آن را دید.
(از "برگهای یادبود")
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 3:48 توسط سعید از برلین
|
در باره سفر کردن.(6)
این فکر که جای دادن یک قطعه سوئیس Schweiz یا تریول Triol و یا دریای شمال Nordsee یا جنگل سیاه Schwarzwald در خود خیلی سادهتر و راحتتر از بدست آوردن تخیل جامدی از فلورانس یا سیهنا Siena میباشد کاملاً اشتباه است. مردمی که از فلورانس چیزی بیشتر از برج پالاسو وکیو Palazzo vecchio و گنبد کلیسای جامع در خاطرشان باقی نمیماند، از شلیرزه Schliersee هم فقط طرحی از وندِلشناین Wendelstein و از لوسرن Luzern فقط تصویری از پیلاتوس Pilatus و مهای از رنگ آبی دریا با خود میبرند در کمتر از چند هفته صاحب همان روح فقیری میگردند که قبلاً داشته بودند. طبیعت هم خود را مانند فرهنگ و هنر خیلی کم جلوی پای کسی میاندازد و قبل از آنکه پرده از روی برکشد و خود را از آن شهرنشین آموزش ندیده سازد از خودگذشتگیای بیپایان از او طلب میکند.
زیباست مسافرت کردن با قطار یا در واگن پست و زیباست سراسر ریویرا Riviera را از ژنو Genua تا لیوورنو Livorno راندن یا در لاگونه Lagune با کشتی از ونیز Venedig به سمت چیوجا Chioggia بر آب راندن. اما یک مالکیت مطمئن از چنین برداشتهائی به ندرت باقی میمانند. فقط انسانهای دقیق و کاملاً فاضل و ممتاز قادرند مشخصه یک چشمانداز وسیع را به هنگام عبور درک و ثبت کنند. برای بقیه اما فقط یک تصور همگانی از نسیم دریا، رنگ آبی آب و طرحی از ساحل کنار دریا باقی میماند، و اینها هم بزودی مانند خاطره تصویری از یک تئآتر محو خواهند گشت. تقریباً تمام مسافرین شرکتهای محبوب مسافرتی دریای مدیترانه دارای چنین وضعیاند.
آدم نباید خواهان دیدن و شناختن همه چیز باشد. کسی که با دقت کافی از دو کوه و درههای کوههای آلپ در سوئیس عبور کرده باشد، سوئیس را بهتر از کسی که با یک نقشه تمام کشور را در زمانی برابر گشته است میشناسد. گرچه من پنج بار در لوسرن و ویتسناو Vitznau بودم اما هنوز مؤفق به درک و ثبت فیروالداستترزه Vierwaldstättersee نگشته بودم، تا اینکه یکه و تنها در قایقی هفت روز را بر رویش گذراندم، بر هر مردابی راندم و هر دیدگاهی را آزمودم. از آن زمان به بعد میتوانم در هر ساعت دلخواهی، بدون عکسها و کارت پستالها کوچکترین قسمتهای آنجا را خطاناپذیر تجسم کنم و دوباره دوستشان بدارم و از آنها لذت ببرم: فرم ساحلها را، قامت و بلندی کوهها را، تک تک روستاها با برج کلیسا و بنادر را و رنگها و انعکاس آب در ساعتهای مختلف روز را. بر اساس این تصور واضح روحی بود که برایم امکان پذیر گشت تا بتوانم انسانهای آنجا را هم درک کنم، رفتارها و لهجههای محلی روستاهای ساحلی، چهرههای معمولی و نامهای خانوادگی، ویژگی و تاریخ تک تک شهرهای کوچک و لهجهها را از هم تشخیص داده و بفهمم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:3 توسط سعید از برلین
|
در باره سفر کردن.(5)
سوسیس فروش ثروتمندی که بخاطر تظاهر و بد فهمی از آموزش به سمت پاریس و رم میراند چیزی از این سفر نصیبش نمیگردد. اما کسی که در تمام دوران داغ و طولانی جوانی اشتیاق رفتن به رشته کوههای آلپ یا دریاها و یا شهرهای قدیمی ایتالیا را در خود حمل و عاقبت زمان و پول اندکی برای سفر پسانداز کرده است، چنین فردی هر سنگ کیلومتر شمار و هر دیوار صومعه پوشیده شده از گلهای سرخ بالارونده و هر قلهی پوشیده از برف و هر موج دریای بیگانه را با شور و شوق از آن خود میسازد و آنها را تا قبل از درک زبانشان و تا زمانی که مرده برایش زنده شود و آدم لال به سخن افتد در قلبش حفظ میکند. او در طول یک روز بینهایت بیشتر از یک سال کسی که بخاطر مد در سفر است تجربه میاندوزد و لذت میبرد و برای تمام عمر گنجی از خرسندی و درک و اشباعی سعادتمند همراه خود به خانه میبرد.
کسی که احتیاج به پسانداز کردن پول و وقت ندارد و مایل به سفر کردن است، برای او این سفر باید یک نیاز برانگیزاننده باشد، در کشورهائی که او برای چشمان و قلبش مطلوب حدس میزند، باید بخش به بخش آنجا را از آن خود سازد، در فراگیری آهسته و لذتبخشی یک قطعه از جهان را برای خود فتح کند، در بسیاری از کشورها ریشه بدواند و از شرق و غرب سنگهائی برای ساختمان زیبای درکی جامع از جهان و زندگی جمعآوری کند.
من اشتباه تخمین نمیزنم، که اکثریت مسافرین-هوسی امروزی از شهرنشینان خستهگشتهای تشکیل میگردند که هیچ تمایلی بجز آنکه برای مدتی طراوت و آرامبخشی زندگی در طبیعت را از نزدیک حس کنند ندارند. آنها با کمال میل از «طبیعت» حرف میزنند و عشق مخصوص نیمه ترسناک و نیمه متکبرانهای به آن دارند. اما آنها آن را در کجا میجویند و چه تعدادی از آنها آن را مییابند؟
معتقد بودن به اینکه کافیست آدم فقط به مکان زیبائی سفر کند تا در نزدیک «طبیعت» باشد و نیروها و آرامشهای آنجا را بچشد یک خطای گسترش یافته است. این کاملاً روشن است که خنکی و پاکی هوای کنار دریا یا کوهستان برای شهرنشینی که از خیابانهای داغ شهر خود فرار کرده است خوشایند باید باشد. و او به این قانع است. او خود را تازهتر حس میکند، عمیقتر نفس میکشد، بهتر میخوابد و سپاسگزار و با این خیال که از «طبیعت» کاملاً لذت برده و آن را در درون خود مکیده است به خانه بازمیگردد. او نمیداند که فقط چیزی زودگذر و جزئی از طبیعت را ثبت و درک کرده و بهترین را کشف نشده در راه باقی گذارده است. او دیدن، جستجو و سفر کردن را نمیفهمد.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:44 توسط سعید از برلین
|
در باره سفر کردن.(4)
من نمیتوانم شهر کوچک و زیبای سوفیگن Zofigen را با وجود اقامت کوتاهم در آنجا _ دو ساعت _ به خاطر برنده شدن در یک مسابقه مچاندازی با نامزد دختر مهمانخانهدار هرگز فراموش کنم. اگر من روستای جذاب هامراشتاین Hammerstein را روزگاری در شب بعد از یک سرگردانی بد و طولانی در جنگل به طور غیرمنتظره پیدا نمیکردم، حالا آن روستا نمیتوانست با تمام پشتبامها و کوچههایش چنان زیبا و شفاف جلوی خاطراتم بایستد. من این روستا را که با ارتفاع زیادی در زیر پاهایم قرار داشت وقتی از دماغه کوه پیچیدم کاملاً ناگهانی و غیر منتظره دیدم. روستا آرام و خوابآلود بود و خانهها در آغوش هم فرو رفته بودند، و در پشت آنها ماه ایستاده بود. اگر من از جاده اصلی راحت به آنجا رسیده بودم و به پیادهروی خود ادامه میدادم هرگز نمیتوانستم از این روستا چیزی بدانم. اما حالا فقط با دو ساعت اقامت در آنجا برای تمام عمرم صاحب تصویری زیبا و شیرین و نمایشی زنده از چشماندازی کامل و ویژه هستم.
این تأثیر را کسی که در دوران جوانی بدون چمدان و با پول کمی مسافت طولانیای را سفر کرده باشد خیلی خوب میشناسد. یک شب را در کلهفلد Kleefeld یا در میان کاه تازه گذراندن، یک قطعه نان و پنیر در مسیر زنهوته Sennhütte تکدی کردن و ورود پیشبینی نشده به مراسم یک عروسی روستائی در مهمانخانه و دعوت شدن از طرف آنها به شرکت در جشن برای همیشه محکم در ذهن باقی میماند. اما فقط نباید ملزومات بخاطر جریانات اتفاقی و شعر بخاطر رمانتیک فراموش گردند. در مسیر سفر خود را رها کردن و به رخ دادن اتفاقات خوب اعتماد داشتن مطمئناً تمرین و تجربه خوبیست، اما هنگامی یک سفر لذتبخش و به معنای واقعی به یک تجربه تبدیل میگردد که محتوائی محکم و خاص داشته باشد. پرسه زدن برای کسی که بخاطر کسالت و از سر کنجکاویای بیروح در کشورهای دیگری که ماهیتشان برای او بیتفاوت و غریب است و چنین نیز میماند مسخره و گناهکارانه میباشد. همانطور که باید از دوستی و یا عشق مراقبت و برایشان زحمت کشیده شود، و همانطور که کتابی با تأمل انتخاب، خریداری و خوانده میگردد، به همان نحو باید یک سفر تفریحی و یا علمی نیز یک دوست داشتن، یک خواست یادگیری و فداکاری معنا دهد. چنین سفری باید دارای این هدف باشد که یک کشور و ملت، یک شهر یا چشمانداز را به دارائی روح مسافر اضافه نماید، چنین مسافری باید بیگانه را با عشق و فداکاری استراق سمع کند و با پشتکار برای شناخت اسرارش تلاش ورزد.
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:56 توسط سعید از برلین
|
در باره سفر کردن.(3)
به آنها آنچه را که من مایلم بخصوص رمانتیک سفر کردن نام نهم نیز اضافه میگردند: تنوع در استنباطها، انتظاری پایدار و شاد یا مضطربانهای بخاطر اتفاقات غیر منتظره، قبل از هر چیز اما رابطه ارزشمند با انسانهائی که برایمان تازه و غریبه میباشند. نگاه کاوشگر دربان یا گارسون در برلین مانند همان نگاه در پالرمو Palermo میباشد، اما نگاه رتیا Rhätiaئی پسر چوپانی را که تو در مرتع پرتی در گرابوندن Graubünden به تعجب انداختی و همچنین آن خانواده کوچک در پیستویا Pistoja را که تو یک بار برای دو هفته نزدشان زندگی کردی فراموش نخواهی کرد. شاید نامها را از خاطر ببری، شاید سرنوشتها و نگرانیهای کوچک آن انسانها را دیگر هرگز شفاف به یاد نیاوری، اما هرگز فراموش نخواهی کرد که تو چگونه در ساعتی سعادتمند اول به کودکان، بعد به زن کوچک رنگ پریده، و بعد از آن به مرد یا به پدر بزرگ نزدیک گشتی. زیرا که تو با آنها نه در باره چیزهای معروف صحبت کردی و نه به صحبتهایت چیزهائی قدیمی و مشترک ضمیمه ساختی، تو برای آنها تازه و بیگانه بودی، همانطور که آنها برای تو تازه و بیگانه بودند، و برای آنکه بتوانی چیزی به آنها بگوئی میبایست آنچه مرسوم و قراردادیست را به کنار بگذاری، از درون خودت خلق کنی و به ریشههای ذاتات بازگردی. شاید که تو با آنها فقط در باره چیزهائی جزئی حرف زده باشی، اما تو با آنها مانند انسانی با انسان دیگر صحبت کردی، تجربی و پرسشگرانه، با این آرزو که بیاموزی این غریبهها را کمی درک و یک قطعه از نهاد و زندگیشان را برای خودت فتح کنی و با خودت ببری.
کسی که در شهرها و مناظر بیگانه فقط به دنبال چیزهای مشهور و چشمگیرترینها نمیرود، بلکه مایل به درک چیزهائی حقیقیتر و عمیقتری همراه با عشق است، در خاطر چنین افرادی اغلب پیشامدهای احتمالی و چیزهای بی اهمیت درخشندگی خاصی دارند. وقتی من به فلورانس Florenz فکر میکنم، اولین عکسی که میبینم کلیسای جامع یا قصر قدیمی زیگنوریا Signoria نیست، بلکه حوضچهی کوچک ماهی قرمزها در جادینو بوبولی Giardino Boboliست، جائی که من در اولین بعد از ظهر اقامتم در فلورانس یک گفتگو با چند خانم و کودکانشان داشتم، برای اولین بار زبان فلورانسی شنیدم و شهری را که از کتابهای زیادی میشناختم مانند چیزی حقیقی و زنده حس کردم، شهری را که میتوانستم با آن صحبت و با دست لمس کنم. اما کلیسای جامع و قصر قدیمی و تمام آن چیزهای مهم دیگر در فلورانس به این خاطر از من نگریختند؛ فکر کنم که من آنها را بهتر و صمیمانهتر از خیلی از توریستهای سختکوش تجربه و از آن خود ساخته باشم، مطمئناً این تجارب جزئی به طور یکسان برایم رشد خواهند کرد، و اگر چند تصویر زیبا از اوفیسین Uffizien فراموشم گردد، اما در عوض خاطره آن شبهائی که با صاحب مهمانخانه در آشپزخانه گفتگو میکردم، و در شبهائی که با پسران و مردان در میخانه کوچک همصحبت بودم را فراموش نخواهم کرد، و خیاط پرگوی حومه شهر را که در کنار در خانه خود شلوار پاره شدهام را همانطور که بر پا داشتم برایم دوخت و در حین کار برایم سخنرانی آتشین سیاسی میکرد و ملودیهای اپرا و ترانههای با نشاط محلی را به بهترین نحو میخواند از یادم نخواهد رفت. چنین چیزهای جزئی اغلب به هسته اصلی خاطراتی ارزشمند تبدیل میگردند.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:20 توسط سعید از برلین
|
در باره سفر کردن.(2)
کسی که نیت خوبی برای سفر کردن داشته باشد، به تنهائی به راز سادهی هنر سفر کردن پی میبرد. او در زیراکوس Syrakus آبجوی مونیخی نخواهد نوشید و اگر آن را در آنجا بدست بیاورد، برایش کهنه و گرانقیمت خواهد بود. او به کشورهای بیگانه بدون آنکه زبانشان را تا اندازهای بفهمد سفر نخواهد کرد. او منظره، انسانها، آداب، نوع غذا و شراب بیگانه را با مقیاس کشور خود اندازه نمیگیرد و ونزیها را جسورتر، مردم ناپل را آرامتر، مردم برن Bern را مؤدبتر، شراب سرخ چیانتی Chianti را شیرینتر، ریویرا Riviera را خنکتر، سواحل لاگونه Lagune را شیبدارتر آرزو نمیکند. او سعی خواهد کرد، روش زندگیاش را با رسم و ویژگی محل منطبق سازد، او در گریندلوالد Grindelwald صبح زود و در رم Rom دیر از خواب بیدار خواهد گشت و غیره. و او بخصوص همه جا سعی خواهد کرد خود را به مردم نزدیک ساخته و آنها را درک کند. بنابراین او با تورهای بینالملی مسافرت نخواهد کرد و در هتلهای بینالملی اقامت نخواهد گزید، بلکه در مسافرخانههائی که صاحبان و کارمندانش از افراد محلیاند خواهند ماند، یا بهتر آن است که در خانه افراد محلی بماند و بتواند با دیدن طرز زندگی آنها تصویری از زندگی مردم آن کشور به دست آورد.
اگر مسافری در آفریقا با کت فراک بر تن و کلاه سیلندر بر سر قصد شترسواری کند، مردم این کار او را به طور غیر قابل توصیفی خنده دار خواهند یافت. اما مردم این را کاملاً طبیعی میدانند که در سرمات Zermatt یا ونگن Wengen لباسهای پاریسی بر تن و در شهرهای پاریس به زبان آلمانی صحبت کنند، در گوشنن Göschenen شراب محصول راین Rhein بنوشند و در اورویتو Orvieto همان غذائی را بخورند که در لایپزیگ Leipzig میخورند. وقتی تو از چنین مسافرینی از اوبرلند Oberland میپرسی، با عصبانیت از قیمتهای گران بلیط قطارهای الکتریکی یونگفرابان Jungfraubahn میگویند، و وقتی از آنها در باره سیسیل Sizilien سؤال میکنی، میشنوی که در آنجا اتاقهای گرم وجود ندارند، و اینکه اما در تایومینا Taormina میشود غذای بسیار عالی فرانسوی بدست آورد. و وقتی از زندگی و مردم آنجا جویا میشوی، به این ترتیب آنها به تو جواب میدهند که مردم هنوز همان لباسهای بینهایت خندهدار را میپوشند و با لهجهای کاملاً ناخوانا حرف میزنند.
حالا اما دیگر کافیست. من میخواستم از زیبائی سفر کردن صحبت کنم و نه از نابخردی اکثر مسافرین.
شاعرانه بودن سفر نه در استراحت از یکنواختی روزانه و از کار و خشم قرار دارد، نه در بودن اتفاقی با دیگر انسانها و تماشای عکسهائی دیگر، و نه در ارضاء یک حس کنجکاوی. شاعرانه بودن سفر در تجربه کردن قرار دارد، یعنی در ثروتمند شدن، در یکی شدن با آنچه تازه به دست آمده است، در افزایش درک ما برای وحدت در کثرت، برای بافت بزرگ جهان و بشریت، در پیدا کردن دوباره قوانین و حقایق قدیمی تحت شرایطی کاملاً تازه.
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 2:35 توسط سعید از برلین
|
در باره سفر کردن.(1)
تمام این دلایل انگیزههائی محترم و قابل فهم برای سفر کردن به شمار میآیند. اما چرا آقای کراکاوئر Krakauer به برشتِسگادن Berchtesgaden سفر میکند، آقای مولر Müller به گراوبوندن Graubünden و خانم شیلینگ Schilling به زانکت بلازین Sankt Blasien؟ آقای کراوکاوئر این کار را میکند، زیرا او آشنایان زیادی دارد که آنها هم همیشه به برشتِسگادن سفر میکنند، آقای مولر میداند که گراوبوندن فاصلهاش از برلین بسیار طولانیست و رفتن به آنجا مد شده است، و خانم شیلینگ شنیده است که زانکت بلازین آب و هوای بسیار عالیای دارد. هر سه نفر میتوانستند مسیرها و برنامههای سفری خود را با هم مبادله کنند، و سفر کردنشان میتوانست مشابه هم گردد. آدم میتواند همه جا آشنا داشته باشد، آدم میتواند پولش را همه جا خرج کند، و اروپا در داشتن مکانهائی با هوائی خوب بیاندازه ثروتمند است. پس چرا تصادفاً برشتِسگادن؟ یا زانکت بلازین؟ اشتباه در این نکته نهفته است. سفر کردن باید همیشه تجربه کردن معنا بدهد، و تجربه کردن چیزی ارزنده فقط میتواند در محیطی که آدم با آن ارتباط روحی دارد انجام گیرد. در حقیقت یک سفر کوتاه اتفاقی، نوشیدن آبجو در شبی شاد در باغ یک مهمانخانه و یا سفر با کشتی بر روی آب یکی از دریاهای دلخواه تجربه نمیباشند، ثروتمندساز زندگی و نیروئی دائمی و مهیج نیستند. این سفرها میتوانند این تأثیرات را هم داشته باشند، اما نه برای آقایان کراکاوئر و مولر.
شاید برای این افراد اصلاً محلی که آنها رابطه عمیقتری با آن داشته باشند بر روی زمین وجود نداشته باشد. برای آنها هیچ سرزمینی، هیچ کویر یا جزیرهای، هیچ کوه، هیچ شهر قدیمیای که توسط نیروی حس و خیال به سمتشان کشیده شوند، و دیدن آنها رویاهای مورد علاقهشان را برآورده سازد و آشنا گشتن با آنها برایشان یک گردآوری ثروت معنا دهد وجود ندارد. با این وجود این افراد میتوانستند شادتر و زیباتر مسافرت کنند. آنها میبایست قبل از سفر کردن، حتی اگر هم که شده از روی نقشه حداقل زودگذر در باره چیزهای عمده کشور و محلی که به آنجا میرانند و در مورد موقعیت جغرافیائی و بزرگیاش، آب و هوا و مردمش اطلاع کسب کنند. و باید در حین اقامت در محل بیگانه سعی به خرج دهند و بتوانند با ویژگیهای منطقه همآهنگی احساس کنند. آنها میبایست دیدن کوهها، آبشارها و شهرها را نه تنها در هنگام عبور به عنوان قطعهای از یک اثر تحسین کنند، بلکه هر کدام از آنها را بعنوان چیزی لازم و رشد کرده در محل خویش و به عنوان چیزی زیبا به رسمیت بشناسند.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:41 توسط سعید از برلین
|
در باره سفر کردن.
وقتی به من پیشنهاد شد در باره شاعرانه بودن سفر کردن چیزی بنویسم، در لحظه اول وسوسه گشتم که یک بار از ته قلب در باره زشتی نوع سفر کردن مدرن فحاشی کنم، در حقیقت در باره شهوت بیمعنای سفر کردن، در باره هتلهای مدرن دلگیر، در باره شهرهای خارجی مانند اینترلاکن Interlaken، در باره انگلیسیها و برلینیها، در باره شوارتسوالد Schwarzwald از شکل افتاده و بیش از حد گران در بادن Baden، در باره پس ماندهی افراد شهرنشینی که میخواهند در کوههای آلپ Alpen هم مانند خانهی خود زندگی کنند، در باره زمینهای تنیس لوسرن Luzern، در باره مهمانخانهداران، گارسونها، آداب و رسومهای هتل و قیمت هتلها، شرابهای روستائی و لباسهای محلی تقلبی. اما هنگامی که یک بار در قطار در بین شهرهای ورونا Verona و پادوآ Padua تصمیم خود را در این رابطه با یک خانواده آلمانی در میان گذاشتم، از من محترمانه و با سردی درخواست شد که ساکت شوم؛ و وقتی من یک بار دیگر در لوسرن به یک گارسون فرومایه کشیده زدم، از من درخواست نشد، بلکه با خشونت مجبور گشتم که کافه را با عجلهای نازیبا ترک کنم. از آن زمان آموختم که بر خود مسلط شوم.
اما به یاد میآورم که من در اصل در تمام سفرهای کوتاهم خیلی خوشحال و راضی بودهام و از هر سفر گنجی کوچک یا بزرگ با خود آوردهام. پس چرا فحاشی؟
در باره این سؤال که انسان مدرن چگونه باید سفر کند، کتاب و کتابچههای زیادی موجودند، اما من آنها را کتابهای خوبی نمیدانم. در حقیقت، وقتی کسی اقدام به یک سفر لذتبخش میکند باید بداند که چه میکند و چرا آن کار را انجام میدهد. مسافر شهرنشین امروزی این را نمیداند. او سفر میکند زیرا که هوا در تابستانها در شهر گرم میشود. او سفر میکند، زیرا امیدوار است بتواند در هوای عوض گشته و با دیدن محیط و مردمی دیگر به یافتن آرامش مؤفق شود. او به کوهها سفر میکند، زیرا اشتیاقی تیره به طبیعت، به زمین و گیاه و مطالبهی درک نگشته آنها او را رنج میدهد؛ او به رم سفر میکند، زیرا که این یک کار فرهنگی به شمار میآید. در درجه اول اما او سفر میکند، زیرا که همه عموزادهها و همسایههای او هم سفر میکنند، زیرا که بعداً از آن سفر صحبت و با آن خودنمائی کند، زیرا که سفر کردن مد شده است و زیرا که آدم دوباره بعد از سفر خود را در خانه راحت احساس میکند.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:58 توسط سعید از برلین
|
از روح (9)
آری، حالا به یاد میآوری که یک بار پروفسوری شبیه به این حرف را به تو گفته بود، که جهان بخاطر ماتریالیسم و روشنفکریسم در رنج است. آن مرد درست میگوید، اما او نمیتواند پزشک تو باشد، همچنان که پزشک خود هم نیست. در نزد او بصیرت تا تخریب خویش به صحبت ادامه میدهد. او زوال خواهد یافت.
امید که گیتی چنان بچرخد که مایل است، یک پزشک و یاریرسان، یک آینده و انگیزهای نو را همیشه فقط در خودت خواهی یافت، در بازوانت، در روح انعطافپذیر و نابودنگشتنی و مورد آزار قرار گرفتهات. نه دانشی در روح است و نه هیچ داوری و برنامهای. در روح فقط غریزه است، فقط آینده، فقط احساس. مقدسین و واعظان بزرگی به دنبال روح رفتهاند، پهلوانان و بردباران، پادشاهان و فاتحین بزرگ، ساحرین و هنرمندان بزرگ، تمام افرادی که راههایشان در زندگی روزمره آغاز گردید و در ارتفاعی خجسته به پایان رسید. راه فرد میلیونر راه دیگریست و به تیمارستان ختم میگردد.
مورچهها هم جنگ به راه میاندازند، زنبورها هم دارای حکومتاند، راسو هم ثروت جمع میکند. روح تو راههای دیگری اما جستجو میکند، و آنجائی که او مورد بیتوجهی قرار میگیرد، آنجائی که تو برای مؤفقیت خود از او هزینه میکنی سعادت برایت شکوفه نخواهد داد. زیرا «سعادت» را فقط روح میتواند احساس کند و نه عقل، نه شکم، سر یا کیف پول.
اما، در این باره آدم نمیتواند مدت درازی فکر و صحبت کند، بنابراین واژه دست از کار میکشد، واژهای که تمام این افکار را مدتها پیش اندیشیده و گفته است. واژهای که مدتها پیش صحبت گشته و به آن اندک کلمات انسان تعلق دارد که بیزمان و جاودانه تازهاند: "چه کمکی میتواند به تو کند، وقتی تمام جهان را به دست آوری، اما به روحت آسیب رسانی!"
(1917)
http://www.youtube.com/watch_popup?v=LpBso3kGdBc
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 20:55 توسط سعید از برلین
|
از روح (8)
از روحت بپرس! سؤال کن که آینده یعنی چه، عشق چه معنا دارد! از عقلات نپرس، در تاریخ جهان رو به سمت عقب جستجو نکن! روحات تو را متهم نخواهد ساخت که تو تا به حال خیلی کم به سیاست توجه داشتهای، خیلی کم کار کردهای، دشمنان را خیلی کم منفور شمردهای، مرزها را خیلی کم محصور ساختهای. اما شاید متهمات سازد که تو اغلب از درخواستهایش ترسیدهای و از زیر بار انجامشان فرار کردهای، که تو هیچ گاه وقت نداشتهای خود را با او، با جوانترین و زیباترین کودک مشغول سازی، با او بازی کنی، به ترانهاش گوش بسپاری، تو بارها بخاطر پول او را فروختی، بخاطر مزایا به او خیانت کردی. و این شرح حال میلیونها نفر میباشد، و به هر کجا نگاه کنی، انسانها در آنجا چهرههائی عصبی، رنج کشیده و شریری دارند، و وقت ندارند مگر برای کارهای بیفایده، برای بورس و آسایشگاه روانی، و این وضعیت زشت چیزی نیست بجز دردی هشدار دهنده، یک گوشزد کننده در خون. روح تو اینچنین میگوید: اگر که تو از من غفلت ورزی عصبی و با زندگی دشمن خواهی گشت، و اگر با دقت و عشقی کاملاً تازه به سویم بازنگردی همچنان در این وضع خواهی ماند و به این خاطر نابود خواهی شد. همینطور کسانی که بیمار میگردند مطلقاً از مردم ضعیف و بیارزشی نمیباشند که با گذشت زمان بیمار میگردند و قابلیت خوشبخت بودن را از دست میدهند. بلکه بیشتر مردم خوب هستند، جوانههای آینده؛ آنها کسانیاند که روحشان در رضایت به سر نمیبرد، کسانی که از نبرد بر علیه یک نظم اشتباه جهانی فقط از روی حجب مضایقه میکنند، کسانی که شاید فردا بطور جدی این کار را اما انجام دهند.
از این نتیجه گرفته میشود که اروپا مانند یک به خواب رفتهای در رویاهای ترسناکاش مشت به اطراف میکوبد و خودش را زخمی میسازد.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:37 توسط سعید از برلین
|
از روح (7)
و تو میاندیشی: آه، ای ارواح خجالتی! آیا روزی، زیبا و دوستانه در تجربهای رهائی بخش سبز خواهید گشت؟ در اتحاد با یک عروس، در نبرد بخاطر یک باور، در عمل و فداکاری _ شاید هم غفلتاً و ناامیدانه در یک عمل شتابزده و مورد تجاوز قرار گرفته و نهان گشتهی خواهشهای یک قلب تاریک، در یک شکایت وحشی، در یک تبهکاری و در یک عمل شرارتآمیز؟ و من و ما همه: چگونه میخواهیم روح خود را از این جهان عبور دهیم؟ آیا مؤفق خواهیم گشت که به آنها کمک کنیم و آنها را در اشارات و در کلماتمان شرکت دهیم؟ آیا ما قطع امید خواهیم کرد، آیا ما به دنبال کمیت و سستی خواهیم رفت، آیا پرنده را باز هم در قفس خواهیم کرد، آیا باز حلقه در بین بینی خود وصل خواهیم کرد؟
و تو احساس میکنی: همه جا، هر جائی که حلقه بینیها و پوست گوریلها دور انداخته میگردند، در آنجا روح مشغول به کار است. اگر روح آزاد میبود، ما میتوانستیم حالا مانند انسانهائی شبیه به گوته با هم صحبت و هر نَفَسی را مانند یک نغمه احساس کنیم. روح بیچاره و شگفتانگیز، آنجائی که تو هستی، انقلاب و شکستن فاسدین، زندگی تازه و خدا آنجاست. روح عشق است، روح آینده است، و تمام چیزهای دگر تنها شیءاند، ماده و فقط مانع میباشند.
افکار به آمدن ادامه میدهند: آیا ما در زمانهای زندگی نمیکنیم که خبرهای جدید خود را با صدای بلند اعلان میدارند، زمانهای که پیوندهای میان انسانها در حال لرزش و دستخوش تغیر است، زمانهای که در حجم عظیمی خشونت در آن رخ میدهد، مرگ شدت میگیرد، یأس فریاد میکشد؟ و آیا روح نیز در پشت این روندها نایستاده است؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 18:0 توسط سعید از برلین
|
از روح (6)
شگفتانگیز است دیدن اینکه: این دو آقای جوان (مانند همهی ما) ظاهراً هیچ مشکلی نمیبینند که اینطور رفتار کنند، که چنین فشاری به خود وارد آورند. آنها میتوانند با قلبی خندان آه بکشند و افسوس بخورند، سردی و مقاومت را با روحی محتاج به پیام جعل کنند.
اما تو به تماشا کردن ادامه میدهی. مگر روح در واژهها هم نیستند، در سیما، در لحن صدا، اما در هر صورت جائی خواهد بود. و تو میبینی: مرد بلوند حالا خود را فراموش کرده است، او خود را زیر نظر احساس نمیکند، و طوریکه او از پنجره قطار به جنگلهای دندانهدار دوردست مینگرد، نگاهش رهاست و واقعی و پر است از جوانی، از اشتیاق، از رویاهای ساده و داغ. او کاملاً طوری دیگر دیده میشود، جوانتر، سادهتر، بیآزرتر، و قبل از هر چیز زیباتر.
دیگری اما، که او هم آقائی باشکوه و غیر قابل دسترس است، از جا بلند میشود و در بالای سر خود دستش را به سمت چمدانش میبرد. طوری که انگار میخواهد محتویات چمدان را بررسی یا از افتادنش جلوگیری کند، فقط این چمدان است که خیلی خوب و محکم در جایش قرار گرفته است و به چنین نگرانیهائی محتاج نیست. مرد جوان هم اصلاً قصد نگاه داشتن چمدان را ندارد، او میخواهد آن را احساس کند و از بابت آن خاطرش راحت باشد، آن را با نرمی لمس کند. زیرا در چمدان بی عیب و نقص و چرمی بجز سیبها و بجز لباسها یک چیز مهمتری هم وجود داشت، یک چیز مقدس، یک هدیه برای معشوق خود، یک سگ از جنس چینی یا یک کلیسای جامع کلن از شکلات، بیتفاوت است چه چیزی، اما در هر صورت چیزی که این مرد جوان در حال حاضر به آن وابسته است، چیزی که رویاهایش با آن بازی میکنند، آن را دوست میدارند و مقدس میشمرند، چیزی که او خیلی بیشتر میل به نگاه داشتن در دست، نوازش و تحسین کردن آن را داشت.
در طی یک ساعت مسافرت با قطار فقط دو جوان را تماشا کردهای، مردان جوان و تا اندازهای تحصیلکردهی امروزی را. آنها صحبت کردند، به هم سلام دادند، نظراتشان را مبادله کردند، سرهایشان را تکان دادند، آنها هزار کار کوچک انجام دادند، حرکاتی به نمایش گذاردند، و در هیچکدام از این کارها روح شرکت نداشت، در کنار هیچ واژهای، در کنار هیچ نگاهی، و همه چیز با ماسک بود، همه چیز مکانیکی بود، همه چیز، به استثنایِ یک نگاه فراموش شده از پنجره قطار به سمت جنگل ِ مایل به آبی در دور دست و دست بردن ناشیانه و کوتاه مدت به سمت چمدان چرمی.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:2 توسط سعید از برلین
|
از روح (5)
چه کمروست این روح، چه ضعیف است او، چه جوان و کمشناختهگشته خود را بر روی زمین حس میکند! چه پنهانی میکند خود را، و چه ترسو است این روح!
اگر حالا یکی از این دو آقا آن کاری را میکرد که واقعاً احساس میکرد و میل به انجامش داشت، بنابراین به دیگری دست میداد و یا شانهاش را نوازش میکرد و چیزی مانند این میگفت: "خدای من، چه صبح زیبائی، همه چیز مانند طلاست، و من تعطیلاتم را میگذرانم. آیا کراوات تازهام زیباست؟ من سیب در چمدان دارم، آیا سیب میل دارید؟"
اگر او واقعاً اینچنین صحبت میکرد، بنابراین آن دیگری هم میتوانست چیزی فوقالعاده شاد و مؤثر احساس کند، چیزی از خنده و چیزی از هق هق گریه. زیرا او دقیقاً حس خواهد کرد که این نه بخاطر سیب و کراوات و اصلاً بخاطر هیچ چیز دیگریست، بجز آنکه اینجا شکستن یک سد اتفاق افتاده است، که چیزی در برابر نور قرار گرفته است، چیزی که به آنجا تعلق دارد و چیزی که ما همه به دلیل یک توافق مانعش میگردیم _ همینطور، به دلیل توافقی که الزامشان هنوز پابرجاست و شروع سقوط آن را ما خوب احساس میکنیم!
به این ترتیب او چنین احساس خواهد کرد، اما او آن را ظاهر نخواهد ساخت. او به وسیله ایمنی مکانیکیای توصل خواهد جست تا یک تکه بی معنی از هزاران کلمات جایگزین را بپراند. او کمی با غر غر خواهد گفت: "بله ... هوم ...خیلی زیبا"، یا چیزی شبیه به این، و نگاهش را با حرکت سر خواهد دزدید، با صبوریای کاملاً توهین و شکنجه گشته. او با زنجیر ساعتش بازی خواهد کرد، از میان پنجره به بیرون خیره خواهد گشت و توسط بیست نوع از چنین هیروگلیفیهائی نشان خواهد داد که او به هیچ وجه تمایلی به ظاهر ساختن شادی درونیاش ندارد، که او هیچ چیز نشان نخواهد داد، و حداکثر میتواند اجازه کمی همدردی با این آقای سمج و مزاحم از خود نشان دهد.
اما، تمام این جریانها اتفاق نمیافتند. مرد سیاه پوست حقیقتاً سیب در چمدان و حقیقتاً شادی بزرگ پسرانهای بخاطر آن روز زیبا و تعطیلاتش و بخاطر کراوات و کفشهای زرد رنگش داشت. اما اگر حالا مرد مو بور شروع میکرد و میگفت: "وضع ارزش پول اسفناک است"، بعد مرد سیاهپوست آنطور که روحش مایل است انجام نخواهد داد، او نخواهد گفت: "مهم نیست، بیائید لذت ببریم، ارزش پول چه ربطی به ما دارد!" بلکه او با چهرهای کاملاً نگران و با یک آه خواهد گفت: "آره، خیلی افتضاح است!".
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 19:14 توسط سعید از برلین
|
از روح (4)
در اینجا از این اهداف و خبر داشتن آن دو از آنها هنوز چیزی دیده و احساس نمیگشت. دو مرد جوان نه انسانی بدویاند و نه انسانی مقدس. آنها زبان روزمره را صحبت میکنند، زبانی که با اهداف روح بسیار کم همخوانی دارد، مانند آنکه بخواهیم با صدها هزار بار تلاش، اما خیلی آهسته، توانا به بی مو ساختن پوست گوریلی گردیم.
این زبان وابسته به روزگار اولیه، خشن و لکنتدار چیزی شبیه به این بود:
یکی میگوید: "سلام".
دیگری میگوید: "سلام".
این میگوید: "اجازه است؟".
دیگری میگوید: "بفرمائید".
به این ترتیب آنچه که گفته باید میگشت گفته شد. واژهها معنائی ندارند، آنها فرمهای کاملاً تزئینی انسانهای بدوی میباشند، هدف و ارزش آنها درست مانند حلقهایست که یک سیاه پوست آفریقائی میان بینیاش وصل میکند.
اما لحنی که با آن کلمات تشریفاتی رد و بدل میشود فوقالعاده عجیب و غریب است. آنها کلمات مؤدبانهای هستند. اما آهنگشان به طور عجیبی کوتاه، کیپ، و اگر نخواهم بگویم بد ولی سرد است. آنجا برای نزاع دلیلی وجود ندارد، برعکس، و هیچ یک از آن دو فکر بدی هم نمیکنند. اما چهره و لحن صدایشان سرد، سنجیده، خشن و تقریباً آزرده گشته است. مرد مو بور با گفتن "بفرمائید" ابروهایش را تا مرز تحقیر بالا میبرد. او چنین احساسی نمیکند. او فرمولی را به کار میبرد که ترافیکی بیروح در میان انسانها بعنوان نوعی از محافظت خود را طی دههها تثبیت کرده است. او معتقد است که باید علائق و روحش را پنهان سازد؛ او نمیداند که آنها تنها با همت و در به نمایش گذاشته شدن رشد میکنند. او مغرور است، او دیگر یک وحشی ساده نمیباشد، او حالا یک شخصیت است. اما غرور او به طور رقتانگیزی مرددانه است، او باید خود را در سنگر مخفی سازد، باید حصارهائی از دفاع و سردی به دور خود بکشد. این غرور، اگر آن را به لبخند زدن عادت دهیم ویران خواهد گشت. و تمام این سردیها، تمام این بدیها و غرورهای مرددانهی ترافیک لحن بین "تحصیل کردهها" نشان از بیماری میدهد، بیماری ضروری و امیدوارانهی روح، روحی که نمیتواند در برابر تجاوز بجز نمایاندن چنین نشانههائی از خود دفاع کند.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:48 توسط سعید از برلین
|
از روح (3)
در قطار نشستهام و دو آقای جوانی را ملاحظه میکنم که چون دست تصادف آنها را برای یک ساعت با هم همسایه ساخته بود بنابراین به یکدیگر سلام میدهند. سلام دادنشان بینهایت عجیب و غریب و تقریباً مانند یک تراژدیست. انگار این دو مرد بیآزار از مسافت بسیار دور سرزمینی بیگانه و سرد، از لهستان ِ تنها و یخزده به یکدیگر سلام میدهند _ البته من به مالزیائیها یا چینیها فکر نمیکنم، بلکه به اروپائیهای مدرن _ چنین به نظر میرسد که هر یک از این دو برای خود در دژی از غرور، از غروری در معرض خطر، از سوءظن و سردی زندگی میکند. آنچه آنها به هم میگویند کاملاً بیمعناست، ظاهراً صحبتشان هیروگلیفی آهک بستهای از جهان بی روح میباشد. به ندرت، فوقالعاده به ندرت انسانهائی پیدا میشوند که روحشان در صحبت روزانه هم خود را نشان میدهد. آنها بیش از شاعر هستند، آنها تقریباً مقدساند. همچنین «ملت» مالزیائی یا سیاه پوست هم دارای روح میباشد، و در سلام کردن و چیزهای دیگر بیشتر از انسان متوسط در نزد ما از خود روح نشان میدهد. اما روح او آن روحی نیست که ما جستجو میکنیم و طالبیم، در صورتی که آن روحها هم از خویشاوندان نزدیک ما هستند و برایمان عزیزند. روح انسان بدوی که هنوز هیچ بیگانگی، هیچ یک از مشقات یک جهان بیخدا و ماشینی گشته را نمیشناسد، یک روح اشتراکیست، یک روح کودکانه و ساده، چیزی زیبا و عزیز، اما چنین روحی هدف ما نمیباشد. هر دو جوان اروپائی ما در واگن قطار خیلی جلوترند. آنها روح کمتری و یا اصلاً روحی از خود نشان نمیدهند، به نظر میرسد که آنها از خواستی سازمان داده شده، از عقل و نقشه تشکیل شدهاند. آنها روح خود را در جهان پول، در جهان ماشین و در جهان بیاعتمادی گم کردهاند. آنها باید آن را دوباره بیابند، و اگر آنها در این کار غفلت ورزند بیمار خواهند گشت و رنج خواهند کشید. اما آنچه را که آنها بعداً دارا خواهند گشت، دیگر روح گم شده دوران کودکی نخواهد بود، بلکه یک روح بسیار ظریفتر، بسیار شخصیتر، بسیار آزادتر و تواناتر به پذیرش مسؤلیت خواهد بود. ما نه به سمت کودکی باید برویم و نه به سمت بدویت، بلکه دورتر، به جلو، به هویت، به مسؤلیت، به سمت آزادی باید بازگردیم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:30 توسط سعید از برلین
|
از روح (2)
به این ترتیب بنی آدم از شریفترین، برترین، با ارزشترین مطالب مشاهده ما میگردد. همه اما این ارزیابی بدیهی را آزادانه و طبیعی تمرین نمیکنند _ من این را در خودم میبینم. من در زمان جوانی رابطهای نزدیکتر و درونیتری به مناظر و آثار هنری نسبت به انسانها داشتم، آری، من سالها در رویای خود تراکمی میدیدم که در آن فقط هوا، زمین، آب، درخت، کوه و حیوان حاضر بودند و از انسانها خبری در آنجا نبود. من انسانها را چنان از جاده روح منحرف گشته، چنان تسخیرگشته خواستههایشان، چنان خام و وحشی در پی هدفهای حیوانی، میمونوار، و چنان مشتاق چیزهای خردهریز و بیارزش روان میدیدم که خطای وخیمی توانست موقتاً بر من مسلط گردد، شاید انسان بعنوان جادهای برای روح باشد که انگار تباه گردیده و در صدد مراجعت میباشد، که انگار باید در جائی دیگر از طبیعت این چشمه راه خود را پیدا کند.
وقتی آدم دو انسان معمولی ِ مدرن را که بر حسب تصادف همدیگر را شناخته و ابداً طمع چیزی مادی از هم ندارند مشاهده میکند _ و میبیند که رفتار این دو نسبت به همدیگر چگونه است، بعد آدم به گونهای تقریباً نفسانی احساس میکند که چه تنگ هر انسان از جوّ اجباری خویش، از پوستهای سخت و لایه دفاعی احاطه شده است، توسط توری بافته گشته از گمراهی روحی، از ترسها و امیالهائی که همگی بر اهدافی جزئی نشانه گرفته شدهاند و انسان را از بقیه چیزهای جدا میسازند. اینچنین به نظر میآید که انگار فقط روح است که نباید اجازه صحبت پیدا کند، که انگار احاطه کردن روح با حصارهائی کاملاً بلند از ترس و شرم ضروری میباشد. فقط عشق بی قید و شرط قادر است از این تور برای خود راه بگشاید. و روح از تمام آن جاهای گشوده گشته به ما مینگرد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:59 توسط سعید از برلین
|
از روح (1)
ابتدا پس از بدست آوردن این کیفیت، میخواهد برای یک دقیقه، یک ساعت یا یک روز (نگاه داشتن همیشگی این حالت سعادت کامل خواهد بود)، انسانها متفاوتتر از معمول دیده خواهند گشت. آنها دیگر آینه یا تصویر فکاهی خواستههای ما نیستند، آنها دوباره طبیعت شدهاند. دیگر زیبا و زشت، پیر و جوان، مهربان یا خشن، رک یا کم حرف و سخت یا نرم در تضاد با هم نیستند و با هم مقایسه نمیگردند. همه زیبا هستند، همه عجیب هستند، دیگر نمیتواند کسی تحقیر گردد، مورد تنفر و سوء تفاهم واقع شود.
چون نقطه نظر مشاهده آرام میگوید، تمام طبیعت چیزی نیست بجز فرمهای متغیر پیدایش زندگیای جاودان و تا ابد زاینده، بنابراین نقش و تکلیف انسانها بخصوص این است که روح را وصف کنند. جدال کردن به این خاطر که آیا «روح» چیزیست بشری، که آیا روح در حیوان و گیاه موجود است بیفایده است! البته که روح همه جا میباشد، در همه جا ممکن است و در همه جا آماده است، همه جا حس و خواسته میشود. اما همانطور که ما حیوان را بعنوان حامل و نماد حرکت درک میکنیم و نه سنگ را (با وجود اینکه سنگ هم دارای حرکت، زندگی، ساخت و ساز، فروپاشی و ارتعاش است)، بنابراین روح را قبل از هر چیز در نزد انسانها جستجو میکنیم. ما روح را آنجائی جستجو میکنیم که بطور خیلی آشکاری پیداست، رنج میبرد، داد و ستد میکند. و انسان بعنوان زاویه جهان، بعنوان ایالتی خاص وظیفه فعلیاش آن است که روح را تکامل دهد _ همانطور که روزی وظیفهاش این بود که بر روی دو پا راه برود، پوست حیوان را از تن خود بکند، ابزار کار اختراع و آتش کشف کند.
از این رو تمام جهان بشر برایمان نمایشی از روح میگردد. همانطور که من در کوه و صخره نیروهای اولیه جاذبهی زمین و در حیوان تحرک و تقلا برای آزادی را میبینم و دوست دارم، به همین نحو نیز در انسانها (آن انسانی که همه چیز را به نمایش میگذارد) بیش از هر چیز آن فرم و امکانات بیان زندگیای که ما «روح» مینامیم را دوست دارم، و برای ما انسانها نه فقط یک تابش اختیاری در میان هزاران تابش دیگر زندگی به نظر میآید، بلکه هدفیست مخصوص، منتخب گشته، بسیار پیشرفته و نهائی. زیرا بیتفاوت است که ما مادی یا ایدهآلیستی یا نوعی دیگر فکر کنیم، که ما «روح» را چیزی الهی یا بعنوان ماده در حال سوخت تصور کنیم _ ما همگی آن را اما میشناسیم و ارزشمند میدانیم؛ برای هر یک از ما نگاه جاندار انسان است، هنر است. طراحی روح از بالاترین، جوانترین و با ارزشترین مرحله و موج زندگی تمام جانداران است.
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 21:26 توسط سعید از برلین
|
از روح.
نگاهِ خواستن، ناپاک و بد شکل است. فقط وقتی که ما چیزی را طلب نکنیم و فقط وقتی که تماشا کردن ما مشاهدهای خالص گردد آن زمان روح زیبائی خود را بر همه چیز مینماید. وقتی من به یک جنگل نگاه میکنم، به جنگلی که میخواهم بخرم، میخواهم اجاره کنم، میخواهم درختانش را قطع کنم، میخواهم در آن شکار کنم، میخواهم آن را رهن بگذارم، آنگاه من دیگر جنگل را نمیبینم، بلکه فقط آن را در ارتباط با خواست خودم، با برنامههایم، با نگرانیها و با کیف پولم میبینم. به این ترتیب جنگل فقط از چوب تشکیل شده است، جوان است یا پیر، سالم یا بیمار. اما اگر من چیزی از جنگل نخواهم، و فقط به عمق سبزش «بی اندیشه» نگاه کنم، تنها در این وقت او یک جنگل است، یک طبیعت و رستنی و زیبا.
در نزد انسانها و چهرههایشان نیز به همین ترتیب است. انسانی را که من با ترس، با امید، با طمع، با قصد و درخواست تماشا کنم، دیگر او انسان نیست، او فقط یک آینه کدر از خواسته من است. من او را نگاه میکنم، آگاهانه یا ناخودآگاه، با سؤالاتی اشتباه و محدود کننده: آیا امکان دسترسی به او وجود دارد یا اینکه مغرور است؟ او به من احترام میگذارد؟ آیا میشود از او پول قرض گرفت؟ آیا از هنر چیزی درک میکند؟ ما اکثر انسانهائی را که با آنها سر و کار داریم با هزار نوع از اینگونه سؤالات مشاهده میکنیم، و ما اگر مؤفق شویم در ظهورشان، در وضع ظاهر و رفتارشان آن چیزی را تفسیر کنیم که به قصدمان یاری رساند بعنوان انسانشناس و روانشناس به حساب میآئیم. اما این یک طرز فکر فقیرانه است، و در این نوع روانشناسی، دهقان، دستفروش و وکیل مدافعی مکار از بیشتر سیاستمداران یا عالمان برترند.
در همان لحظهای که خواستن آرام میگیرد و مشاهده جانشیناش میگردد، دیدنِ خالص و فدائی بودن تماماً به نوعی دیگر مبدل میگردد و انسان از اینکه مفید یا خطرناک، دوستداشتنی یا ملالآور، خوش قلب یا خشن، قوی یا ضعیف باشد دیگر دست میکشد. او طبیعت میگردد، او مانند هر چیز که مشاهدهای پاک بر آن نشانه گرفته شده باشد زیبا میگردد و شایان توجه. زیرا مشاهده نه پژوهش است و نه نقد، مشاهده چیزی نیست بجز عشق. مشاهده بالاترین و مطلوبترین کیفیت روحی ما میباشد: عشق بی قید و شرط.
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:9 توسط سعید از برلین
|
در هواپیما(5)
رویاها، تکههای کوچکی از افکار و قطعاتی از موسیقیای بزرگ مرا در محاصره خود گرفتهاند. در این وقت یک احساس غیر قابل بیان از ترس و لذتی همزمان، و هیجان غیرمنتظره و مشکوکی که در تمام عصبهایم در جریان بود بیدارم میسازد. موتور ساکت میشود. ما در هوا معلق میمانیم، ما سرازیر میشویم، و حالا خارقالعادهترینها اتفاق میافتد، ما بر روی هوای انعطافپذیری که گاهی به شکل آماسی به ما مشت میکوبید سرازیر میشویم، ما هوشیار و زیرک مانند یک ماشین با موتوری خاموش از کوهی پائین میرفتیم، مانند اسکیبازی که از سرازیری رو به پائین سُر میخورد. پشتبامها، خیابانها، دودکشها به سمت ما میپریدند، چمنزار کوچکی که ما نشانه گرفته بودیم بزرگ و بزرگتر میگشت، و حالا میبینم که آنجا محل پرواز است، و آن چند دانه کم نور انگور و آن چند لکه سیاه نشسته بر رویشان انبوه مردماند. خدای من، ما به میان آنها میرانیم! ما رو به جلو، بسیار سریع و هرچه بیشتر به سمت توده سیاه در حال سقوط بودیم، من بعضی گروهها و نقشها را کاملاً واضح میبینم، آنها کاملاً به ما نزدیکاند، زنها جیغ میکشند، خدمتکاران ِ کودکان وحشتزده و مأیوس با کالسکه با سرعت میدوند و از آنجا دور میشوند، پسر بچهها چهار نعل میدوند، میافتند و تسلیم میشوند. ما اما ناگهان یک خیز برمیداریم و به جلو میجهیم و دوباره رو به به بالا پرواز میکنیم، و من برای آخرین بار دوباره غلغلکی عجیب در معدهام حس میکنم. ما فقط محل نشستن هواپیما را جستجو میکردیم و به دور آن محل بزرگ یک بار دیگر به آرامی میچرخیم و پائینتر و پائینتر میآئیم. مدتیست که از گم شدن افق بزرگ میگذرد، زمین و نفسهای مردم موجزنان به سوی ما میآمدند. مردم دوباره از برابر هواپیما فرار میکنند، یک کوچه تشکیل میدهند و ما رو به پائین سر میخوریم.
میخواهم با التماس فریاد بزنم "هنوز نه! اوه هنوز نه!". چرخهای کوچک به زمین اصابت میکنند، یک هل به جلو در حال نشسته، زمین زیر ماست و پذیرایمان میگردد، و حالا توقف میکنیم، هزار نفر فریاد میکشند و به سمت دستگاه هجوم میآورند. من با احساس عجیبی از آگاهی از کوچک بودن و خجالت پیاده شده و روی زمین قرار میگیرم، عینکم را از روی چشم برمیدارم، کلاه و پالتو را از تن درمیآورم و به خلبان دست میدهم و بدون اطمینان از احساس و افکارم، و قبل از هر چیز نامطمئن از هرآنچه در مورد لزوم اشتیاق و ماجراجوئی و درد غربتِ شکستناپذیر در من وجود دارند، با هیجانی تازه و قوی و عمیق از میان تودهی به هم فشرده مردم عبور کرده و دور میشوم.
(1912)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:16 توسط سعید از برلین
|
در هواپیما(4)
چشمانداز هنوز برایم شفاف نشده بود؛ من مانند جوانکی متحیر از مشاهده تجربه پرواز نشستهام، و عقلم را در خانه جاگذاشتهام. من نگاهها و نفسهایم را مانند آهها و آوازها در جهان میریزم و رگبار مضطرب خجستهای در این کار وقفه ایجاد میکرد، من هیجانزده و بینفس در موسیقی فوقالعادهای در میان مکانها شناورم، من یک کودک واقعیام، پسری کاملاً جوان، کاملاً ماجراجو، من شراب مستیآور ِ در هیجان بودن را مینوشم، بیتفاوتی و تحقیر بر ضد همه چیز دیروز را، هیجانی حیوانی را با نفسهائی عمیق، من اژدها هستم و ابر، پرومتئوس Prometheus و ایکاروس Ikarus. ...
آه خدای من، آن دیگر چیست؟ آنجا چه چیزی به این بزرگی، اینچنین حقیقی و اصیل در وسط جهان کثیفی که من عمیقاً خوار میشمرمش ایستاده است، جهانی که چنین کهنه و کوچک و تنگنظرانه تقسیم گشته و زیر پاهایم قرار دارد؟ در لبه جهان و در پشت تمام این فرمهای ازدحام پوچ و وقتگذرانیهای بیهوده زمینی، کوهها بزرگ و شگفتانگیز ایستادهاند. من کوه غولآسای آیگر Eiger را جدی و تیره و شرکهورن Schreckhorn بلند بالا را تنها و نجیب در جای همیشگی خود ایستاده میبینم، و من هنگام دیدن منظره افق که بسیار گسترش یافته بود چیزی مانند یک پرواز سریع بر بالای زمین حس میکنم: که چگونه آنجا کوههای بزرگ، کویرها، دریاها تنها چیزهائی هستند که باقی میمانند، اما بقیه چیزهای دیگر غرق میگردند و خود را بعنوان سنگریزههای پوسیدهای بعدها آشکار میسازند.
ما سقوط عمیقی میکنیم، معدهام به آن عادت کرده بود، درست بعد از چند دقیقه خود را با آن وفق داده و دیگر غلعلکم نمیداد. کوهها رفتهاند، ما در برابر یک باد دشمن کج به طرف سمت چپ آویزانیم، از بالای بالها میشود در آن دورها سلسله کوههای یورا Jura را و در زیر خود رود آره Aare را به طور عمودی، جنگل منظم و خانههای دهقانی را دید _ و در پایان پیچ به طرز غیر منتظرهای یک نگاه بر بالای تمام شهر انداخت.
کی از بالای کوههای آلپ و از بالای دریا پرواز خواهم کرد؟ من باید یک بار تا حد اشباع لذت ببرم! من هیچ چیز نمیبینم، من فقط حدس میزنم و احساس میکنم، من مفتون و ترسان در میان جهان دیگری که ناگهان جلوی من باز شده بود گیج میخوردم، فقط آهسته دوباره فکر کردن را میآموزم. جهان باشکوه است، باشکوه است کوهستان و کویر و دریا. انسان شوخی را نیز به آن میافزاید. من شروع میکنم دوباره آنها را دوست داشته باشم، انسانها را که در آن پائین چنین کوچک و عجیب مشغول به کارند، انسانهائی که جنگل را آرایش کردهاند و نیمی از جهان را در تکه زمینهای کوچک حصار کشیده شده پاره پاره کردهاند. من نمیخواهم ابری شناور باشم، دانه برفی در حرکت، و پرندهای مهاجر. من نمیخواهم عاشق کوهها باشم و به انسانها که من ضعیفترینشان میباشم توهین کنم _ من میخواهم با تمام عشق به داشتن ضعفها و غرور انسانها اعتراف کنم. نه تعداد قدرت اسبهای موتور و نه محاسبه دقیق علوم فنیاند که مرا و خلبان را و بریوت و لاتهام را طالب پرواز کردن ساخته است. این همان اشتیاق بزرگ قدیمیست، همان اشتیاق تمردی که از ضعف زاده میگردد، همان میراث پرومتئوس. تمرد به ما پرواز کردن آموخت. اما با پرواز کردن هیچ اشتیاقی تحقق نمییابد، کمان فقط قوساش بیشتر و وحشیتر میگردد، دایرههای آرزو همچنان میچرخند، قلب متمردانهتر میگدازد.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ساعت 21:17 توسط سعید از برلین
|
در هواپیما(3)
حالا خلبان سوار میشود. برای پرواز کردن با این اسباببازی جدی بود، و وقتی مرد سنگین وزن با چکمه قهوهایش محکم و خشن برای نشستن در داخل قوطی چوبی که به باریکی انگشت دست بود پا میگذارد درهم نمیشکند، بلکه وزن او و همچنین وزن مرا تحمل میکند، و حالا ما در جاهای خود در میان داربست میلهای که توسط بوم نقاشی پوشانده شده بود بر روی صندلیهای راحت نشسته بودیم، انبوه جمعیت کمی عقبنشینی میکند و هوا بهتر میشود.
خدای من، من دستکشم را جا گذاشته بودم. اما حالا دیگر نمیخواستم به این خاطر باعث مزاحمت شوم.
در این لحظه موتور شروع به وزوز میکند و در جلوی چشمان ما پروانه با جیغ و با گردش درخشانش به کار میافتد، در پشت سر ما پرندهی بزرگ دود و بو تف میکرد، مردم فریاد زنان به اطراف فرار میکنند. ما به طور جهنده بر روی دو چرخ روی چمن به طور عجیبی نرم و آرام میراندیم، و ناگهان من دوباره درون لباسهای پشمی خود به هیجانی خوب و وحشی دچار شدم. قلبم فریاد میکشید، ما پرواز میکنیم، حالا ما در حال پروازیم.
در این لحظه چمن محو گشت و ما کج به سمت بالا پرواز کردیم، و این حالت خیلی دلپذیر و آرامبخش بود. ما پرواز میکنیم! بله، این عجیب است، اما من فکر میکردم که پرواز باید هیجانانگیزتر باشد.
نه، من همه چیز را پس میگیرم. پرواز به قدر کافی هیجانانگیز بود. وقتی من الساعه در حال فکر کردن به این بودم که آیا حالا ده ثانیه یا یک ساعت از زمان شروع پرواز گذشته است، آقای خلبان از سرما قوز کرد و من به پشت صندلی فشرده شدم و دستگاه رو به بالا جهشی میکند. در آن سطح لحظهای میماند، در حال عبور غرنده جریان هوا از کنار گوشم دستگاه دوباره جهش دیگری رو به بالا میکند، یک جهش غیر منتظره و لعنتی.
من به پروانه چوبی در حال چرخش نگاهی میاندازم. لحظهای فکر میکنم که اگر این کوچلو به هیجان بیاید و عصبانی بشود ما خرد خواهیم گشت، اما بیشتر فقط به صورت تکثیری، من اما فقط نیمه اعتقادی به آن داشتم و این فکر را بلافاصله کاملاً فراموش کردم، زیرا بر حسب تصادف نگاهم از کنار جائی که نشسته بودم به زمین میافتد و برای اولین بار میبینم که ما در ارتفاع خیلی بالائی در حال پرواز هستیم. موتور زوزه میکشید، باد فریاد میزد، دستها و بینیام سردشان شده بود، و من از کناره چوبی و نازک هواپیما شهر برن Bern، کارخانهها، پادگانها، میدانهای اسبسواری و خیابانها را میبینم که به طور خندهداری کوچک و کج در اطراف پراکندهاند، و به یاد میآورم که چگونه دیدن این تماشاگهِ جنبش کوچک و انسانهایِ به اسباببازی مبدل گشته برایم روزی از بالون سپلین لذتبخش بوده است.
اما آن چیزی دیگر بود! آنجا مانند یک تماشای راحت از یک لژ بود. اینجا نگاهها بر شهر و مزارع بودند، بر تمام جهان که کوتاه و هموار گشته بود و فقط به صورت تصادفی دیده میگشتند. نکته اصلی این بود: ما پرواز میکردیم. و آن هم چه پروازی! ما داخل مسیرهای موجدار میشویم، باز هم بالاتر، و هر بار ناگهان مانند یک مکث سقوط کوتاه و بیصدائی میکردیم و بعد صندلی از زیرم گم میشد، داخل معدهام خالی میگشت. بعد فوری دوباره حرکت، اوج، احساس قدرت. بعد مجدداً سقوطی کوچک و غیر قابل پیش بینی، مکث، و استراق سمع سکوت در معده.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:55 توسط سعید از برلین
|
در هواپیما(2)
ساعت سه بعد از ظهر یک روز آفتابی و گرم بهاری به محل پرواز رفتم، جائی که جمعیت زیادی به هم فشار میآوردند و گرداگرد هم در چرخش بودند. از میانهی این جمعیت دستگاهی که من باید با آن پرواز میکردم سربرآورده و منتظر من بود. چون توانا به تحمل انبوه جمعیت نیستم، با خود فکر کردم "نکند حالم بهم بخورد!".
با عینک سبز رنگ نشانده بر بینی و ساک زرد رنگی در دست خود را با فشار به جلو کشاندم. من با چهرهای جدی دستم را بر شانه مردم قرار میدادم و با فشار آهستهای آنها را کنار میزدم، و به من برای عبور راه داده میشد، و این فراتر از انتظارم بود. حالا از سختترین و بدترین قسمت پرواز جان سالم به در برده بودم. من کنار دستگاه ایستادم، به خلبان سلام دادم و یک سیگار برگ روشن کردم. یک مکانیک فرانسوی سعی میکرد به من از موتور آموزش دهد، من برای تشکر کردن از او در حال تکان سر برای اولین بار به این فکر افتادم که موتور را از نزدیکتر با دقت تماشا کنم. در وسط ِ سر ِ بدنِ این پرنده پروانهی چوبی نشسته بود، پشت سر آن موتور و باک بنزین قرار داشت، بعد محل خلبان و بعد از آن جای نشستن من قرار داشت و در پشت آن ساختمان چوبی و سبکی قرار گرفته بود که سریع خود را جوان ساخته و به دُم زیبای سکانی نزدیک کرده بود. این دستگاه بعنوان اسباببازی جذاب بود، اما اینکه باید دو انسان را در هوا حمل کند عجیب به نظر میآمد، میلهها و سیمها چنان سبک و دوستداشتنی و ژاپنیمانند دیده میگشتند، و چنان بالهایش نازک و بازیگوشانه و بادخور ساخته شده بودند که آدم جرئت نمیکرد به آنها دست بزند.
من با خود فکر میکردم "مهم نیست، اصل کار موتور است، و خوشبختانه نمیتوانم تخمینی در باره آن بزنم. چه خوب میشد اگر میتوانستیم زودتر پرواز کنیم."
در این هنگام خلبان به من اشاره میکند که خودم را برای پرواز کردن آماده کنم. به سرعت ساک زرد رنگم را باز و وسائلم را از آن خارج میکنم، یک کلاه اسکی، یک جفت دستکش، یک شال پشمی. وقتی با خوشحالی کلاه را بر سر گذاشته و بندش را زیر چانهام بستم، مکانیک فرانسوی با مهربانی برویم لبخند زد و گفت، اینطور نمیشود، من باید کلاه را برعکس و از سمت لبه به عقب بر سر بگذارم، وگرنه خیلی زود کلاه از سرم کنده خواهد شد. مردم با علاقه به صحنهی چگونگی مرتب کردن کامل لباسم نگاه میکردند و میخندیدند. عاقبت هوانورد یک پالتو و یک عینک رانندگی به من میدهد؛ من درون این لباسهای پشمی عرق کرده بودم و چنان فریبنده دیده میگشتم که دوباره جمعیت با شادی بیشتری شروع به خندیدن کرد. دوربینهای عکاسان ما را نشانه گرفتند و کسی به طرف من فریاد کشید: "اگر حالا فقط دماغت را هم ببندی مطمئناً دیگر نمیتواند اتفاقی برایت رخ دهد".
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:30 توسط سعید از برلین
|
در هواپیما(1)
زمان میگذشت و پرواز کردن برایم آرزو و معما باقی مانده بود. دو بار مقاله سریع و ماهرانه نوشته شده از روزنامهنگارانی که همراه خلبانان پرواز کرده بودند به دستم رسید. من آنها را با هیجان فراوان خواندم، اما هیچ چیز در این مقالهها نبود. این آقایان بر بالای ماجرا ایستاده بودند، در حالیکه من در وسط ماجرا ایستادن را بسیار طالب بودم. آنها از تعداد قدرت اسبهای موتور و سرعت چرخش آن در ثانیه باخبر بودند، از داستان زندگی هوانورد خود اطلاع داشتند، کارخانهای که موتور هواپیما را ساخته بود میشناختند، آنها میدانستند که چگونه از غرور زمانه و از رویای باستانی بشر و تحقق بخشیدن آن توسط بریوت Bleriot تعریف کنند. اما آدم از پرواز کردن یا خیلی کم و یا هیچ اطلائی به دست نمیآورد. در این مقالهها فقط چیزهائی نوشته شده بود که آدم از قبل هم میدانست، یا آنکه آنها را حداقل نویسنده میتوانست قبلاً هم بداند. بنابراین پرواز کردن بایستی در واقع اهمیت کمی داشته باشد؛ پرواز کردن یک "احساسی نشاطبخش و مغرورانه" بود، و یادآور بنا نهادن سنگ یادبود و جشن سالانه، آدم "کاملاً احساس اطمینان میکرد، و هیچ خبری از احساس ترس یا سرگیجه نبود"، بنابراین پرواز کردن باید چیزی شبیه به یک پیادهروی از مونیخ München به سمت نیفنبورگ Nymphenburg بوده باشد. یا نویسندگان آن مقاله واقعاً بر این نقطه نظر فرهنگ عموی و غیر شخصی که مقالهشان آن را برجسته میساخت معتقد بودند، یا اینکه نشان دادن احساسات واقعی یک پرواز برایشان بسیار دشوار بود. من امروز فکر میکنم که فرضیه دوم صحیح بوده است.
حالا بهتر است که به اصل مطلب بپردازم: من دیروز پرواز کردم. هوانوردان به برن Bern آمده بودند، یک روز صبح از بالای بام خانهام صدای وژو وژ یک دستگاه را شنیدم و یک هواپیمای یک ملخهی زیبا، کاملاً مغرور و سرد و اصیل طوری که انگار میخواست قلبم را به پیچش اندازد از بالای سرم در حال حرکت کردن و رفتن دیدم. روز بعد با آنها پرواز کردم. و حالا میخواهم کوشش کنم، برخی از برداشتهایم از این اولین پرواز زندگیام را تا آنجائی که امکانپذیر باشد اطلاع دهم، و چون داستان "تحقق رویای باستانی بشر" از "پیروزی هوش بر ماده" و تمام آن چیزهائی که برای هر کس آشنا میباشند، بنابراین من میخواهم تلاش سخت و حقناشناسی را انجام دهم، میخواهم فرهنگ و تکنیک و تمام این چیزها را به کنار بگذارم و تنها چیزهائی که خودم تجربه کردم یادداشت کنم. من در این تصمیم توسط نادانی عمیقی پشتیبانی میگردم: من نه از نام کارخانهای که موتور را ساخته است باخبرم، نه از تعداد قدرت اسبهای موتور آگاهم، نه وزن آن را میدانم، و نه از اجازه وزن بارش با خبرم. من هیچ چیز بجز اینکه حالا عاقبت پرواز کردهام چیزی نمیدانم، و اینکه این کار برایم ابداً بدیهی و کاری که فرهنگی عمومی باشد به نظر نرسید، بلکه خیلی بیشتر ماجراجویانه بود. من واقعاً "صرفاً بخاطر هیجان" پرواز کردم، و هیجان لذت نامحدودی برایم به ارمغان آورد.
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 21:28 توسط سعید از برلین
|
در هواپیما
وقتی چند سال پیش برای اولین بار در نمایشگاه سفر هوائی بینالمللی فرانکفورت پروازهای آزمایشی ضعیف تعدادی هواپیمای یک ملخه را دیدم، افکار آرزومندانهام این بود: "به محض اینکه وضع کمی بهتر شود، باید که پرواز کنی!" و هنگامی که دو سال بعد برای اولین بار با یک بالون کوچک سپلین Zeppelin پرواز کردم، لذت بردن و کسب تجربه از سرگیجه شگفتانگیز در بلندی و دیدن مناظر عالی و غیر منتظره و وجه تازه چشمانداز اما شوق پرواز را در من بیشتر به هیجان آورده بود و پس از آن خواهش پنهان من این بود که بزودی یک بار خلبانی کنم. اما من در دهکده زندگی میکردم و همیشه فقط زمستانها به شهرهای بزرگ میآمدم، دوستانم مرا دست میانداختند و کل حمل و نقل هوائی را ورزشی خطرناک و بسیار وحشتناک میشمردند که حداکثر رانندههای سابق اتومبیلرانی میتوانستند با آن سر و کار داشته باشند، و بر این عقیده بودند که یک انسان تا اندازهای بالا مقام، کسی که وظایفی دارد و حتی پدر یک خانواده است نباید به هیچ وجه «صرفاً بخاطر هیجان» به یک چنین مبل شیطانیای اعتماد کند.
گرچه من این صحبتها را رد نمیکردم، اما آنها هم نمیتوانستند اشتیاق پرواز کردن را در من کمتر کنند. من از پرواز بر فراز زیمپلون Simplon، از گزارشهای پاو Pau و پاریس Paris و دوبندورف Dübendorf و از هوانوردان ایتالیائی میخواندم، و از همسرم خبرهای منتشر شده از سقوط هواپیماها در روزنامه هفتگی را مخفی نگاه میداشتم. و صد بار به یاد میآوردم و تجسم میکردم که یک خلبان در چنین لحظهای چه حال و احساسی باید داشته باشد. بیشتر آنها ورزشکاران زیرک سفت و سختی بودند یا سفتهبازان فنی که برایشان فقط شرایط باد، قدرت موتور، سرعت چرخش و قیمت پرواز مهم بود. اما خیلی از آنها حتما ماجراجوی واقعی بودند، کسانی که با آنها یک شاعر خود را به آسانی یکی احساس میکند یا اینکه میتوانستند با هم برادر باشند، در آنها چیزی مانند اشتیاق وجود داشت، که افرادی مانند ما را برای سیر و سیاحت و سفر وسوسه میکند و بخاطر بیکار نشستن عصبانی میسازد، و هیچ چیز نمیتواند سیرشان کند و با هر تحققی فقط گرسنگیشان بیشتر میگردد. بدون شک این اشتیاق، هرچند در فرمهای خام خود، انگیزهای مخفی و فریبدهنده در نزد بسیاری از این خلبانان بوده است، و کسانی که از صد متری به پائین سقوط کرده و یا بر روی زمین کشیده شده بودند، کسانی که در هوا سوختند یا در آب درگذشتند، نمیتوان با افرادی برابر نشاند که برای مبارزهای شجاعانه بخاطر پول روزانه از دسترس ما خارج شدهاند، بلکه آنها به جمعیت کوچکتری تعلق دارند که بعنوان بردگان آن اشتیاق مرموز و بزرگ پایان خویش را یافتهاند، که استخوانهایشان در سوراخهای توده یخ قرار دارند یا کسانی که در جنگلهای آفریقا، در قطب جنوب یا اقیانوسهای دور هلاک میگردند. خبر مرگ لاتهم Latham در اثر سقوط در کانال و اینکه عاقبت او پایان خویش را بعنوان خلبان در مناظق استوائی یافت و من در فرانکفورت پروازش را دیده بودم مرا در این کار تشویق کرد.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:8 توسط سعید از برلین
|
شادیهای کوچک (3)
و با <دیدن>، شادی، عشق و شعر میآیند. مردی که برای اولین بار یک گل کوچک میچیند تا آن را هنگام کار در نزدیکی خود داشته باشد، پیشرفتی در لذت بردن از زندگی کرده است.
روبروی خانهای که من در آن مدتی طولانی کار میکردم مدرسه دخترانهای قرار داشت. محل بازی کلاس دختران تقریباً ده ساله در این سمت قرار گرفته بود. من باید با دقت کار میکردم و گاهی سر و صدای بازی کودکان مزاحم کارم میگشت، اما اینکه فقط با یک نگاه به این محل بازی چه شادی و لذت بردن زیادی از زندگی به من هدیه میگشت غیر قابل بیان است. این لباسهای رنگی، این چشمهای سرزنده و بامزه، این حرکتهای ظریف و محکم شوق زندگی را در من میافزودند. فقط شاید یک مدرسه سوارکاری یا یک مرغدانی میتوانست خدمت مشابهای برایم انجام دهد. کسی که تأثیر نور بر سطح تکرنگ دیوار خانهای را یک بار مشاهده کرده باشد، خوب میداند که چشم چه قانع و مستعد لذت بردن است.
ما میخواهیم با این مثال بسنده کنیم. حتماً بعضی از خوانندگان شادیهای کوچک فراوان دیگری به یاد آوردهاند، به خصوص در موردفوقالعاده بودن بوییدن یک گل یا یک میوه، گوش سپردن به صدای خود و صدای دیگران، استراق سمع گفتگوی کودکان. همچنین زمزمه کردن یا سوت زدن یک ملودی هم به شادیهای کوچک تعلق دارند و هزاران چیزهای کوچک دیگر که با آنها میشود در زندگی زنجیرهای نورانی از دلخوشیهای کوچک بافت.
هر روز تا جائی که ممکن است فقط از شادیهای کوچک تجربه کردن و شادیهای بزرگتر و لذتهای سخت را مقتصدانه برای روزهای تعطیل و ساعات خوب معین کردن، این آن چیزی است که من مایلم به کسانی توصیه کنم که از کمبود وقت و بی میلی در رنجند. به ما برای رفع خستگی و سبکباری و رستگاری روزانه قبل از هر چیز شادیهای کوچک و نه شادیهای بزرگ داده شده است.
(1899)
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 20:34 توسط سعید از برلین
|
شادیهای کوچک (2)
در میان این شادیها آنهائی بالاتر از بقیه قرار دارند که تماس روزانه با طبیعت را برایمان ممکن میسازند. بالاتر از همه چشمان ما میباشند، همان چشمان انسانهای مدرنی که زیاد مورد سوءاستفاده قرار گرفته و تقلای زیاد نمودهاند، که از یک ظرفیت پایان ناپذیر برای لذت بردن برخوردارند، البته اگر آدم فقط آن را بخواهد. وقتی من صبحها به سر کارم میروم، همراه و از روبروی من هر روز کارگران متعدد دیگری که همین حالا از خواب و تختخواب بیرون خزیدهاند، لرزان و با عجله در گذرند. بیشتر آنها به سرعت میروند و چشمهای خود را به مسیر میدوزند یا حداکثر به لباسها و چهرههای عابرین میزان میکنند. شجاع باشید، دوستان عزیز! یک بار امتحان کنید _ یک درخت یا حداقل یک قطعهی خوب از آسمان همه جا دیده میشود. حتماً نباید آسمان آبیرنگ باشد، نور خورشید همیشه به نحوی اجازه حس کردن خود را میدهد. خود را عادت دهید که هر روز صبح دمی به آسمان نگاه کنید، و ناگهان هوای اطراف خود را و تنفس تازگی صبح را که میان خواب و کار به شما ارزانی گشته است احساس خواهید نمود. شما درخواهید یافت که هر روز و هر شیروانی پشت بام ظاهر و نور ویژهی خویش را داراست. کمی به این موضوع توجه کنید، و شما برای تمام مدت روز باقیماندهای از لذت و قطعهی کوچکی از زندگی همراه با طبیعت خواهید داشت. چشم به تدریج خود را بدون زحمت به میانجی بسیاری از هیجانهای کوچک آموزش میدهد، به تماشگر طبیعت و خیابانها بودن، به درک طنز پایان ناپذیر زندگی کوتاه. از آن به بعد تا دارای نگاه هنری تربیت گشته شدن نیمه کوچکتر راه است، مطلب عمده شروع کار است، چشمها را باز کردن.
یک قطعه آسمان، دیوار یک باغ با شاخههائی سبز آویزان گشته بر آن، یک اسب باهوش، یک سگ زیبا، دستهای کودک، سر زیبای یک زن _ تمام اینها را نمیخواهیم اجازه بدهیم از ما بربایند. آنکه کار را شروع کرده است، میتواند در محدوده درازای یک خیابان بدون تلف کردن یک دقیقه از وقت چیزهائی نفیس و مطبوع ببیند. با این همه این مشاهده به هیچ وجه باعث خستگی نمیگردد، بلکه قوی و تازه میسازد، و نه تنها چشم را. تمام چیزها یک سمت آشکار دارند، حتی چیزهای غیر قابل توجه یا زشت؛ آدم فقط باید مایل به دیدن باشد.
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 0:36 توسط سعید از برلین
|
شادیهای کوچک (1)
من برای رفع این نارضایتیها کمتر از دیگران یک نسخه جهانی میشناسم. من فقط مایلم یک راه حل خصوصی کهنه و متأسفانه کاملاً غیر مدرن را به یاد آورم: لذت معتدل دو برابر لذتبخش است. و : شادیهای کوچک را نادیده نانگارید!
بنابراین: اعتدال. در برخی از محافل عدم حضور در اولین اجرای برنامهای جسارت میخواهد. در محافل دیگر نشناختن تازههای آثار ادبی چند هفته بعد از انتشارشان جسارت میخواهد. در محافل وسیعتری به علت نخواندن روزنامهی روز شرمسار میگردند. اما من تعدای را میشناسم که برای داشتن چنین جسارتی پیشمان نیستند.
کسی که صندلیای در تاتر آبونه شده باشد، تصور نکنم چیزی از دست بدهد اگر که فقط هر دو هفته یک بار از آبونه خود استفاده کند. من به او تضمین میدهم: او برنده خواهد گشت.
کسی که عادت به دیدن تصاویر زیادی دارد، او میتواند یک بار امتحان کند، البته اگر هنوز قادر به این کار باشد، یک ساعت یا بیشتر تنها بر روی یک شاهکار درنگ نموده و خود را با آن برای این روز راضی سازد. او با انجام این کار برنده خواهد گشت.
همچنین فرد زیاد-خوان هم این را امتحان کند. او به این خاطر که نمیتواند در باره چیز تازهای صحبت کند چند بار عصبانی خواهد گشت. او چند بار به تبسم کردن تحریک خواهد شد. اما بزودی او خود لبخند بر لب خواهد نشاند و بهتر خواهد دانست. و کسی که مایل به قبول هیچ مانعی نیست، آن را با <عادت> امتحان کند، حداقل یک بار در هفته رأس ساعت ده به رختخواب برود. او تعجب خواهد کرد که چه عالی این از دست دادن کمی از زمان و لذت بردن برای خود جانشین میسازد. توانائی لذت بردن برای «شادیهای کوچک» و عادت به نگاه داشتن حد با هم پیوندی باطنی دارند. چون این توانائی در اصل با هر انسانی زاده میشود، بنابراین شرایطی میطلبد که مکرراً در زندگی مدرن روزانه از رشد افتاده و گم شدهاند، یعنی درجهای از آرامش، از عشق و از شعر. این شادیهای کوچک که بخصوص به فقرا بخشیده شده است چنان نامرئیاند و چنان متعدد در زندگی روزانه پراکنده میباشند که حس تیره بیشماری از انسانهای مشغول کار به زحمت از آنها متأثر میگردد. آنها جلب نظر نمیکنند، آنها مورد ستایش قرار نمیگیرند، آنها مجانیاند! (این عجیب است که حتی فقیران هم نمیدانند که زیباترین شادیها همیشه بیهزینهاند).
+
نوشته شده در یکشنبه سوم مهر ۱۳۹۰ساعت 18:31 توسط سعید از برلین
|
شادیهای کوچک
در حال حاضر اکثریت مردم در یک تیرگی خالی از نشاط و عشق زندگی میکنند. ارواح لطیف، فرم زندگی فاقد اصول هنری ما را دردناک و فشارآور احساس کرده و خود را کنار میکشند. در هنر و سرایندگی بعد از دوره کوتاه رئالیسم همه جا یک کمبود احساس میگردد، که بارزترین علائمش احساس غربت بعد از رنسانس و رمانتیک نو میباشد.
کلیسا بانگ برمیدارد "ایمان در پیش شما غایب است!" و آوهناریوس Avenarius میگوید "هنر نزد شما غایب است!". موافقم. من فکر میکنم، نبود شادی دلیل آن میباشد. نوسان یک زندگی ارتقاء یافته و درک زندگی به عنوان چیزی مسرتبخش و یک جشن همان امریست که در اصل با آن رنسانس ما را چنین خیره کننده مجذوب خود میسازد. بدون شک یکی از خطرناکترین دشمنان شادی ارزیابی بیش از اندازه از دقیقه و عجله به عنوان مهمترین دلیل فرم زندگی ما میباشد. ما غزلهای عاشقانه و سفرهای حساس دورانهای گذشته را با لبخندی مشتاقانه میخوانیم. به چه علت پدر بزرگهایمان وقت نداشتند؟ هنگامی که من یک بار اکلوگه Eckloge از فریدریش شلهگل Friedrich Schlegel را در وقت بیکاری میخواندم، نمیتوانستم در برابر این فکر مقاومت کنم: چه آهی میکشیدی، اگر تو مجبور به انجام کار ما میگشتی!
اینکه این عجله داشتن، زندگی امروز ما را برایمان از همان اولین آموزش به صورت تهاجمی و مضر تحت تأثیر خود گذاشته است، غمانگیز اما ضروری به نظر میآید. اما این شتاب زندگی مدرن دیر زمانیست که متأسفانه خود را مالک فراغت اندک ما نیز کرده است؛ فرم لذت بردن ما به زحمت میتواند کمتر عصبی و استرسزا از کارخانه محل کارمان باشد. "تا حد امکان زیاد و سریع" این راه حل است. و بدین ترتیب همیشه سرگرمی بیشتر و شادی کمتری عاید میگردد. کسی که یک بار یک جشن بزرگ را در شهرها یا شهرهای کاملاً بزرگ تماشا کرده باشد، یا مکانهای تفریح شهرهای مدرن را دیده باشد، این چهرههای تبآلوده و از شکل طبیعی خارج گشته و با نگاهی خیره به طور دردناک و نفرتانگیزی در حافظهاش میچسبند. و این کمبود جاودانهی بیمارگونه و خار دار ِ فرم ِ بیش از حد لذت بردن همچنین در تآترها، در سالنهای اپرا، آری در سالنهای کنسرت و نمایشگاههای نقاشی جایگاه خود را دارد. از یک نمایشگاه آثار هنری مدرن دیدن کردن، مطمئناً به ندرت یک لذت بردن است.
فرد ثروتمند هم از این شرارتها در امان نمیماند. او احتمالاً میتوانست در امان بماند، اما او نمیتواند. زیرا آدم باید شراکت کند، به روز بماند و خود را در اوج نگاه دارد.
+
نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 22:59 توسط سعید از برلین
|