قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

    

    در دل به خود میگویم: دمت گرم، همینطوری ادامه بده تا طرف یه حالی بکنه؛ تا پیش خودش بگه بالاخره یک خارجی پیدا شد که آلمانی رو مثل خود آلمانیا صحبت میکنه!

    تمام کوششم را به خرج میدادم تا بدون اشتباه و با لهجه سلیس آلمانی جمله ها را بیان کنم. راننده اما انگار در دنیای دیگری بود. گاهی هم که جوابی میداد، فکر میکردی چیزی در ذهن اش با ضرب آهنگ کیلومتر شمار داخل تاکسی در حال عربی رقصیدن است.

    اواسط راه، نمیدانم چرا به ناگهان راننده سخت عصبانی میشود. واقعیت آن است که اگر هم دلیلش را میفهمیدم باز نمیتوانست کمکی به حالم گردد.

راننده بعد از انداختن نگاهی جانی دالری از داخل آینه به من، طوریکه خسته شدن خود را از شنیدن اراجیفم یگوش برساند میپرسد: آقا شما بچه سلسبیل نیستین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۸ساعت 14:52  توسط سعید از برلین  |