|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
از کتاب: <فاشیسم چیه، پرندس یا لک لک؟> از ییلماز گونی
ترجمه از: ایرج نوبخت در تاریخ ۸/۴/۱۳۵۸
بچه گریه کنان به خانه آمد. پدرش پرسید:
_ چی شده پسرم؟
بچه گفت:
من ارابه* می خوام، اکرم یه ارابه چوبی داره اما نمی زاره من سوار شم.
پدر گفت:
_ شما با هم رفیقین، یه ارابه برای دوتاتون بسه.
بچه گفت:
_ آخه اکرم منو سوار نمیکنه، همش خودش سوار میشه، من اونو می کِشم میگه ((این ارابه مال منه، تو هم اسب منی))
_ شماها که خیلی وقته با هم رفیقین، دوستای خوب، خیلی هم همدیگه رو دوست دارین... حالا چی شده؟
بچه اشگش را پاک کرد و گفت:
_ باباش واسه اون یه ارابه چوبی ساخته! ارابه که نداشت میونه مون خوب بود، خیلی هم خوب بود، اسب** نیی داشتیم، با هم سواری می کردیم. امّا حالا که بابای اکرم براش یه ارابه چوبی ساخته اخلاقش عوض شده اصلن منو سوار نمیکنه، خودش سوار میشه منم ارابه رو می کشم. بعضی وقتا هم بچه ها می کشن...
_ خب تو نکش...
_ من نکشم، بچه های دیگه می کشن، من بهش می گم ((اکرم!... من سوار بشم تو بکش، بعدش هم تو سوار میشی من می کشم)) میگه ((نمیشه، همه بچه ها دلشون میخواد ارابه ی منو بکشن))... اون به ارابه اش خیلی می نازه... مثل اینکه باباش رنگ سبز و آبی هم خریده میخواد رنگش کنه.
_ به بچه ها سفارش کن اونام نکشن. وقتی همه حرفتون یکی شد و متحد شدین اونوقت اونم مجبوره بزاره همه سوار شین.
_ بچه ها گوش نمیدن... به اکرم گفتم ((من دوستت هستم، منم سوار کن یه کمی هم تو منو راه ببر)) گفت: ((نه)). نه منو سوار میکنه نه بچه های دیگه رو.
پدر فکری کرد و گفت:
_ می بینم از اون وقتیکه این ارابه چوبی پیداش شده، اگرمو عوض کرده... حالا اگه اکرم ارابه نداشت، من برای تو یه ارابه چوبی می ساختم، مطمئنی که تو هم مثل اکرم نمیشدی؟ سوار ارابه نمی شدی و بچه ها رو دنبال خودت نمیدووندی؟ بهش نمی نازیدی؟...
_ من مث اکرم نمی شدم من... من همهُ بچه ها رو سوار می کردم.
پدر با خنده گفت:
_ باشه پسرم حالا که اینطوریه، یه ارابه ی چوبی برات می سازم.
بچه خوشحال شد و گفت:
_ از ارابهُ اکرم حوشگل تر باشه. رنگشم قرمز بکن.
پدر مشغول ساختن یک ارابه چوبی شد و بچه با خوشحالی منتظر تمام شدنش بود. وقتی ساختن ارابه تمام شد پدرش را بغل کرد و بوسید و بعد بطرف جمع بچه ها دوید.
پدر که با چشم پسرش را دنبال می کرد دید تا یکی از بچه ها خواست سوار ارابه بشود پسرش با عصبانیت او را هول داد و داد زد:
_ ارابه مال منه!...
و کمی بعد در حالیکه باد تو دماغ انداخته بود نزدیک اکرم شد و بدون اینکه از او جدا بشود بچه ها را یکی یکی وادار کرد که ارابه اش را بکشند.
اکرم گفت:
_ ارابه ی من بهتره.
بچه گفت:
نه خیر مال من بهتره.
اکرم گفت:
_ بیا مسابقه بدیم.
_ باشه. مسابقه میدیم.
آندو با غرور از بین بچه ها اسب انتخاب کردند... و پدرش با تلخی لبخند زد... زنش وقتی دید شوهر بدون دلیل می خندد پرسید:
_ خیر باشه. واس چی داری می خندی؟
مرد گفت:
_ دارم به ارابه می خندم.
زن به طرف بچه ها نگاه کرد. ارابهُ اکرم و پسرش در خط مسابقه بود!
((یک... دو... س)) سه نشده دو تا ارابه راه افتادند و اکرم و بچه با دستشان ادای شلاق زدن را در می آوردند و داد می کشیدند ((هی... هی...)). سایر بچه ها در هیجان مسابقه بودند و دنبال ارابه ها می دویدند و پسربچه ایکه زمین خورده بود داشت پشت سر ارابه ها گریه می کرد.
_________________________________
*ارابه در ترکی بمعنی اتومبیل هم هست.
**در روستاها و محله های فقیرنشین شهر بچه هائیکه اسباب بازی ندارند یک چوب یا نی را می برند، سوارش میشوند و تقلید راه رفتن اسب را درمی آورند.