قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

به این ترتیب او به حیاط قصر می‎رسد. زمان شور و مشورت به پایان رسیده و پادشاه تنها بود. ویراتا به سمت او می‎رود، پادشاه بلند می‎شود تا او را در آغوش گیرد، اما ویراتا خود روی زمین خم می‎کند و لبه لباس او را به نشانه داشتن تمنا می‎گیرد.
پادشاه می‎گوید: "خواهش‎ات قبل از آنکه کلمه شود و از لبانت خارج گردد پذیرفته گشت. برای من افتخار است که این قدرت را دارم که بتوانم به مرد پارسائی خدمت کنم و کمکی برای خردمندان باشم."
ویراتا جواب می‎دهد: "مرا پارسا خطاب نکن. زیرا راه من راه حق نبود. من در دایره می‎چرخیدم و حال در درگاه تو خواهشمند ایستاده‎ام، جائیکه روزی من ایستاده بودم و از تو خواستم که مرا از خدمت معاف سازی. من می‎خواستم دست از هر کاری بکشم تا از گناه مبرا بمانم، اما من هم در توری که از طرف خدایان برای زمینیان بافته شده است گرفتار بودم."
پادشاه جواب می‎دهد: "دور باشد که در باره تو چنین فکر کنم. چگونه توانستی با وجود بریدن از مردم بر کسی بی‎عدالتی کنی، و با وجود زندگی کردن با خدایان دچار گناه گردی؟"
"من آگاهانه گناه نکردم، من از گناه فرار می‎کردم، اما پای ما به این زمین و اعمال ما به قوانین ابدی بسته است. همچنین انفعال نیز یک عمل است و من نتوانستم از چشم برادر ازلی که در کنارش تا ابد بر خلاف اراده خود کار خوب و بد انجام می‎دهیم فرار کنم. اما من هفت بار مقصرم، زیرا که از برابر خدا گریختم و از خدمت به زندگی امتناع کردم، من فردی بی‎فایده بودم، زیرا که من فقط خود را سیر می‎ساختم و به کس دیگری خدمت نمی‎کردم. حالا می‎خواهم دوباره خدمت کنم."
"ویراتا، حرف‎ات برایم غریب است، من تو را درک نمی‎کنم. آرزوی‎ات را بگو که آن را انجام دهم."
"من دیگر نمی‎خواهم در اراده خود آزاد باشم. زیرا که نه فرد آزاده آزاد است و نه فرد غیر فعال بدون گناه. فقط تنها کسیکه خدمت می‎کند آزاد است، کسیکه اراده خود را به دست کس دیگری می‎دهد و بدون سؤال کردن نیرویش را به کار می‎برد. دستاورد ما و شروع و پایان‎اش فقط در میان کار قرار دارد و علت و تأثیر آن در نزد خدایان. پادشاه من، مرا از اراده‎ام آزاد کن تا سپاس‎گزار تو گردم، زیرا که همه خواسته‎ها سردرگمی به بار می‎آورند و همه خدمت‎ها حکمت‎اند."
"من تو را درک نمی‎کنم. از من می‎خواهی که تو را آزاد سازم و بعد درخواست خدمت می‎کنی. حالا دیگر کسی آزاد است که به کس دیگری خدمت می‎کند، و کسی که به او دستور خدمت می‎دهد آزاد نیست؟ من این را نمی‎فهمم."
"پادشاه من، این خوب است که تو آن را در قلب‎ات نمی‎فهمی. زیرا اگر که آن را می‎فهمیدی بعد چگونه می‎توانستی پادشاه باشی و فرمان برانی؟"
چهره پادشاه از خشم سیاه می‎گردد. "پس تو معتقدی که پادشاه در برابر خدایان از برده کمتر است؟"
"در برابر خدایان کسی کمتر و بیشتر نیست. کسی که بدون پرسش فقط خدمت می‎کند و از اراده‎اش می‎گذرد گناه را از دوش خود برداشته و به خدا پس داده است. اما کسیکه می‎خواهد و فکر می‎کند می‎تواند توسط خرد از گناه اجتناب ورزد به وسوسه دچار و در گناه می‎افتد."
چهره پادشاه همانطور تاریک می‎ماند.
"بنابراین یک خدمت با خدمت دیگر برابر است و در برابر خدا و انسان‎ها کسی نه بزرگ‎تر از دیگری و نه کم‎تر است؟"
"پادشاه من، ممکن است که به چشم انسان بعضی چیزها بزرگ‎تر به نظر آید، اما در برابر خدا همه خدمت‎ها برابرند."
پادشاه مدت درازی با خشم به ویراتا نگاه می‎کند. غرور با بدجنسی خود را کمی در روحش خم می‎کند. اما وقتی چهره ویران و موی سفید روی پیشانی چین‎دار او را می‎بیند فکر می‎کند که شاید پیرمرد با گذشت زمان به حالت بچگی برگشته است، و برای امتحان او را دست می‎اندازد و می‎گوید: "آیا می‎خواهی نگهبان سگ‎های قصرم شوی؟" ویراتا خم می‎شود و به نشانه تشکر پله را می‎بوسد.

از آن روز به بعد پیرمرد که مردم سرزمین روزی او را با چهار نام فضیلت ستایش می‎کردند نگهبان سگ‎های انبار جلوی قصر می‎گردد و همراه با نوکران در پائین دهلیز زندگی می‎کند. پسرانش بخاطر او خجالت می‎کشیدند، و هنگام عبور از آنجا از پشت خانه می‎رفتند تا او را نبینند و مجبور نشوند نزد دیگران نسبت خونی‎شان را آشکار سازند، روحانیون از فرد فرودست دوری می‎جستند. فقط مردم می‎ایستادند و چند روزی شگفت‎زده بودند وقتی که پیرمرد را که روزی فرد اول این سرزمین بود حالا بعنوان خدمت‎کار سگ‎ها می‎دیدند. اما او توجه‎ای به آنها ‎نمی‎کرد، و به زودی مردم پراکنده می‎شوند و دیگر به او توجه‎ای نمی‎کنند.
ویراتا خدمت‎اش را از شروع سرخی صبح تا سرخی شب صادقانه انجام می‎داد. او پوزه سگ‎ها را می‎شست، جلویشان غذا می‎گذاشت، جای خواب‎شان را آماده می‎ساخت و مدفوع‎شان را جارو می‎کرد. به زودی سگ‎ها او را بیشتر از هرکس دیگر در قصر دوست داشتند، و او بخاطر بودن با آنها خوشحال بود، دهان چروک‎شده‎اش که به ندرت با انسان‎ها حرف می‎زد، همیشه هنگام شادی آنها لبخند می‎زد، و او سال‎های زندگی‎اش را که دراز و بدون اتفاقات بزرگ بودند دوست می‎داشت. پادشاه پیش از او می‎میرد، پادشاه جدیدی می‎آید که به او توجه‎ای نمی‎کرد و حتی یک بار او را به این دلیل که هنگام عبور یک سگ دندان غروچه کرده بود با چوب زد. و همینطور دیگر انسان‎ها هم کم کم زندگی او را فراموش می‎کنند.
اما هنگامیکه زندگی او هم به پایان می‎رسد و ویراتا می‎میرد و چشم بر جهان می‎بندد او را در گودال خاکروبه برده‎ها چال می‎کنند، دیگر مردم او را که روزی در سراسر سرزمین با چهار نام فضیلت ستایش می‎کردند به یاد نمی‎آوردند. پسرانش خود را مخفی ساخته بودند و هیچ روحانی‎ای سرود مردگان را برای کالبد بی‎جانش نخواند. فقط سگ‎ها دو روز و دو شب زوزه کشیدند، و بعد آنها هم ویراتا را فراموش کردند، مردی را که نامش نه در شرح وقایع تاریخی پادشاهان آمده و نه در کتب حکما حک شده است.
 
_ پایان _    
      
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ساعت 2:25  توسط سعید از برلین  | 

 

و هنگامیکه ویراتا قصد داشت پرسش‎گرانه به دفاع از خود برخیزد، دوباره زن او را با خود می‎کشد: "بفرما، دستگاه بافندگی را که خالی است ببین! همسر من پاراتیکا Paratika روزها اینجا می‎ایستاد و پارچه سفید می‎بافت، بافنده بهتری از او در کشور پیدا نمی‎شد. مردم از راه دور می‎آمدند و برای او کار می‎آوردند، و کار برای ما زندگی می‎آورد. روزهایمان روشن بود، زیرا که پاراتیکا مردی مهربان و پشت‎کارش خلل ناپذیر بود. او از فاسدین و از خیابان اجتناب می‎کرد، سه فرزند در زهدانم بیدار ساخت، و ما آنها را بزرگ کردیم تا مانند او  مردانی مهربان و عادل شوند. بعد او از یک شکارچی شنید ــ اگر خدا می‎خواست، هرگز مرد غریبه نمی‎آمد ــ که کسی در سرزمین وجود دارد که برای رسیدن به خدا خانه و میراث خود را رها کرده و با دست خود یک خانه ساخته است. در این وقت احساس پاراتیکا تاریک و تاریک‎تر می‎شود، او شب‎ها بسیار به فکر فرو می‎رفت و به ندرت کلمه‎ای حرف می‎زد. و یک شب وقتی من از خواب بیدار شدم، او از کنارم به جنگلی که منطقه پرهیزگاران نامیده می‎شود و تو از آنجا می‎آئی رفته بود تا در فکر خدا باشد. اما زمانیکه او به خدا می‎اندیشید ما را فراموش کرد، فراموش کرد که ما از نیروی بازوی او زندگی می‎کنیم. فقر بر خانه ما حاکم شد، بچه‎ها دیگر نان برای خوردن نداشتند و یکی بعد از دیگری مرد، و امروز هم این آخرین فرزندم بخاطر تو مرد. زیرا که پدر او را تو فریفتی. فقط به این خاطر که تو به ماهیت واقعی خدا می‎خواهی نزدیک‎تر باشی باید سه فرزندم در زمین سخت نقل مکان کنند. والا مقام، چطور می‎خواهی این کفاره را پس بدهی، وقتی من از تو در پیشگاه قاضی مردگان و زندگان شکایت کنم که اندام کوچک فرزندانم قبل از خارج شدن جان از بدن با هزار رنج و عذاب خم گشتند، و تو در این حال برای پرندگان غذا می‎ریختی و از تمام رنج‎ها دور بودی؟ چگونه می‎خواهی کفاره این گناه را پس بدهی که تو مرد عادلی را که به من و پسربچه‎های بی‎گناه غذا می‎داد با این توهم احمقانه که او در عزلت نزدیک‎تر به خداست و نه در خانه خود فریفتی تا دست از کار بکشد؟"
ویراتا بارنگی پریده و لبانی لرزان ایستاده بود.
"من این را نمی‎دانستم که انگیزه‎ای برای دیگران بوده‎ام. من فکر می‎کردم به تنهائی عمل می‎کنم."
"عاقل، پس حکمت‎ات کجاست، وقتی تو چیزی را کودکان می‎دانند نمی‎دانی، که تمام کارها توسط خدا انجام می‎گیرد، که کسی نمی‎تواند خود را با زور از او و از قانون گناه جدا سازد! تو بیش از یک آدم متکبر چیزی نبوده‎ای، که فکر می‎کردی آقا و مسلط بر اعمالت هستی و می‎توانی به دیگران آموزش دهی: آنچه برای تو شیرین بود حالا تلخی من و زندگی تو مرگ این کودک گشته."
ویراتا لحظه‎ای می‎اندیشد و بعد تعظیم می‎کند.
"تو درست می‎گوئی، و من می‎بینم: معرفت حقیقت همیشه در یک درد بیشتر است تا در نزد آرامش حکما. آنچه را که من می‎دانم، از تیره‎بختان آموخته‎ام، و آنچه را که مشاهده کرده‎ام، از دریچه نگاه رنج‎دیدگان بود، از نگاه برادر ازلی‎ام و نه آنطور که من فکر می‎کردم از نگاه یک مرد فروتن خدا، من یک آدم متکبر بودم: این را من از رنج تو می‎دانم، رنجی که حالا من آن را می‎کشم. مرا به این خاطر ببخش، که من اعتراف می‎کنم: من در حق تو گناه کرده‎ام و احتمالاً در حق خیلی‎های دیگر، و من این را حدس نمی‎زدم. زیرا که حتی آدم بیکار هم عملی انجام می‎دهد که او را بر روی زمین گناه‎کار می‎سازد، فرد خلوت‎نشین هم در تمام برادران خود می‎زید. زن، مرا ببخش! من می‎خواهم دوباره از جنگل خارج شوم تا پاراتیکا هم دوباره به خانه‎اش بازگردد و برای تو زندگی تازه‎ای در زهدان بجای فرزندان قبلی بیدار سازد."
او دوباره تعظیم می‎کند و لبه لباس زن را با لبانش می‎بوسد. در این وقت اما خشم از زن می‎گریزد و او شگفت‎زده به رفتن پیرمرد نگاه می‎کند.

فقط یک شب دیگر را او در کلبه‎اش به سر می‎برد، به ستاره‎ها نگاه می‎کند که چگونه با رنگی سفید از عمق آسمان خارج می‎شوند و دوباره صبح خاموش می‎گردند، یک بار دیگر پرنده‎ها را برای خوردن غذا صدا می‎زند و آنها را نوازش می‎کند. بعد چوب‎دستی و کاسه گدائی‎اش را برمی‎دارد و همانطور که سال‎ها پیش آمده بود به شهر بازمی‎گردد.
بزودی خبر پخش می‎گردد که مرد مقدس گوشه عزلت خود را ترک گفته و دوباره به خانه بازگشته است، به این خاطر مردم سعادتمندانه از خیابان‎ها هجوم آوردند تا مرد به ندرت دیده شده را ببینند، برخی هم با ترس مخفیانه‎ای فکر می‎کردند شاید نزدیک شدن به او از طرف خدا اعلام یک فاجعه معنا بدهد. ویراتا از میان مردم که برایش دست تکان می‎دادند با احترام گام برمی‎داشت و کوشش می‎کرد جواب سلام و استقبال مردم را با لبخند شادی که همیشه مهربانانه بر لبانش می‎نشست بدهد؛ اما برای اولین بار قادر به این کار نمی‎گردد و چشمانش جدی و دهانش بسته می‎مانند.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت 17:58  توسط سعید از برلین  | 

 
شهرت ویراتا یک بار دیگر بال درمی‎آورد و مانند شاهین سفیدی بر بالای سرزمین به پرواز می‎آید. تا دورترین دهکده‎ها و کلبه‎های کنار ساحل‎ها خبر مردی که برای تجربه کردن زندگی حقیقی در نیایش خانه و ارث خود را رها کرده است می‎پیچد، و مردم مرد خداترس را بخاطر چهارمین فضیلت‎اش <ستاره خلوت‎نشینی> نام می‎نهند. راهبان در معابد خلوت‎نشینی او را می‎ستودند و پادشاه در پیش خدمت‎گزارانش از او ستایش می‎کرد؛ قاضی‎های کشور بعد از اعلام حکم خود به آن اضافه می‎کردند: "امیدوارم حکم من مانند احکامی که ویراتا می‎داد عادلانه باشد، مرد عادلی که حالا با خدا زندگی می‎کند و از تمام حکمت‎ها آگاه است."
حالا اما گاهی چنین اتفاق می‎افتاد و با گذشت سالها مرتب بیشتر می‎گشت که یک مرد وقتی به ناحقی کردارش واقف می‎گشت و حس مبهم زندگی‎اش را می‎شناخت، خانه و وطن را رها می‎کرد، مالش را می‎بخشید و به جنگل می‎رفت، مانند ویراتا برای خود یک کلبه می‎ساخت تا با خدا زندگی کند. زیرا که سرمشق قوی‎ترین ریسمان بر روی زمین است که مردم را به هم متصل می‎کند؛ هر عمل در دیگران اراده انجام عمل حق را بیدار می‎سازد، او را از چرت زدن رویاهایش می‎پراند و فعالانه به آنها جامه عمل می‎پوشاند. و این مردان بیدار گشته داخل زندگی خالی خویش گشتند، آنها خون بر دست‎های خود و گناه در روحشان دیدند؛ بنابراین از جا برخاسته و به گوشه‎ای رفته بودند تا برای خود کلبه‎ای مانند ویراتا بسازند، و تنها به ضروریات بدن لخت خود و نیایشی بی‎انتها بپردازند. وقتی این مردان هنگام جستجوی میوه سر راه هم قرار می‎گرفتند کلمه‎ای با هم صحبت نمی‎کردند، تا از تشکیل اجتماع تازه‎ای خودداری کنند، اما چشم‎های‎شان دوستانه به همدیگر لبخند می‎زدند و آرزوی آرامش می‎کردند. مردم اما آن جنگل را <منطقه پرهیزگاران> نام نهادند و به خاطر آشفته نساختن تقدس آن منطقه هیچ شکارچی‎ای برای شکار به آنجا نمی‎رفت.
حالا یک بار، هنگامیکه ویراتا صبح به جنگل قدم می‎گذارد، یکی از زاهدین را بی حرکت بر روی زمین دراز افتاده می‎بیند، و وقتی خودش را خم می‎کند تا او را بلند کند، متوجه می‎گردد که کالبد مرد خالی از زندگی است. ویراتا چشمان متوفی را می‎بندد، نمازی برایش می‎خواند و سعی می‎کند جسم بی روح او را به خارج از جنگل حمل کند، تا توده هیزمی برای سوزاندن جنازه‎اش درست کند و بتواند کالبد این برادر پاک گشته به دگردیسی بپیوندد. اما این کار بخاطر تغذیه اندک برای دستان از قوت افتاده‎اش سخت بود. بنابراین از پایاب رودخانه برای کمک گرفتن به اولین دهکده می‎رود.
وقتی اهالی دهکده مرد والا را که آنها به او ستاره خلوت‎نشینی نام نهاده بودند در خیابانشان در حال رفتن می‎بینند به سویش می‎روند، محترمانه خواسته او را می‎شنوند و فوری می‎روند تا چند درخت را برای تشییع جنازه مرد مرده قطع کنند. اما هرجا ویراتا گام ‎می‎نهاد، زن‎ها تعظیم می‎کردند، کودک‎ها می‎ایستادند و او را که آرام قدم برمی‎داشت شگفت‎زده نگاه می‎کردند، و بعضی از مردها از خانه‎های خود بیرون می‎آمدند تا لباس مهمان عالیقدر را ببوسند و از مرد مقدس تقاضای دعای خیر کنند. ویراتا اما با لبخند از میان این موج پاک می‎رفت و احساس می‎کرد که دوباره چه زیاد و چه پاک از زمانیکه دیگر با انسا‎ها در ارتباط نبوده است قدرت دوست داشتن آن‎ها را دارد.
همه جا همسایه‎ها با شادی به او سلام می‎دادند، اما هنگامیکه از کنار آخرین کلبه کوتاه دهکده می‎گذشت دو چشم پر از نفرت زنی را بر خود دوخته می‎بیند ــ با وحشت چشم از او می‎گیرد، زبرا حالش طوری شده بود که انگار دوباره چشمان خیره و فراموش گشته برادر مقتولش را دیده است. اما سریع به عقب برمی‎گردد، زیرا روحش از زمانیکه ترک دنیا کرده بود از تمام دشمنی‎ها سخت دوری می‎جست. و او خود را متقاعد می‎سازد که ممکن است چشمانش اشتباه کرده باشند. اما نگاه‎ها هنوز خشمگین و خیره به او می‎نگریستند. و وقتی بر آرامش خود مسلط می‎گردد، قدمش را کج می‎کند تا به کنار در آن خانه برود، زن اما خصمانه به راهرو برمی‎گردد، و ویراتا از درون تاریکی آنجا هنوز نگاه گداخته او را مانند چشم ببری بی حرکت در میان بیشه بر روی خود مانند آتش احساس می‎کرد.
ویراتا به خودش جرئت می‎دهد. به خود می‎گوید <چطور می‎توانم به کسی که هرگز ندیده‎ام گناه کرده باشم که چنین خشمش به سمت من می‎جهد. باید اشتباهی رخ داده باشد، من می‎خواهم آن را حل کنم>. آرام به کنار در خانه نزدیک می‎شود و با استخوان انگشت‎اش به در می‎زند. فقط انعکاسی لخت به سوی او بازمی‎گردد، و با این حال او نزدیک بودن پر نفرت زن غریبه به در را احساس می‎کرد. صبورانه به در زدن ادامه می‎دهد، انتظار می‎کشید و مانند گدائی در می‎زد. عاقبت زن با تردید و با نگاهی تاریک و خصمانه قدم به جلو می‎گذارد.
زن از او با غرش می‎پرسد "هنوز از جان من چه می‎خواهی؟" و ویراتا می‎بیند که خشم چنان زن را می‎لرزاند که او دستش را مجکم به در گرفته است.
ویراتا اما فقط در چهره او نگاه می‎کرد، و قلب‎اش سبک شده بود، زیرا که او مطمئن گشت این زن را هرگز تا حال ندیده است. زیرا که زن جوان بود و سال‎ها می‎گذشت که او در سر راه انسان‎ها قرار نگرفته بود؛ ممکن نبود که با این زن برخورد کرده و بر علیه زندگیاش عملی انجام داده باشد.
ویراتا جواب می‎دهد: "خانم غریبه، من می‎خواستم به تو در صلح سلام بدهم و از تو بپرسم که چرا تو با خشم به من نگاه می‎کنی. آیا من به تو دشمنی روا داشته‎ام، آیا بر علیه تو کاری انجام داده‎ام؟"
"تو با من چه کرده‎ای؟" ــ خنده‎ای شیطانی دهانش را می‎گشاید، "تو با من چه کرده‎ای؟ کاری کوچک، یک کار خیلی کوچک: تو خانه‎ام را پر از پوچی ساختی، عزیزترین‎ام را از من گرفتی و زندگی‎ام را پیش مرگ پرتاب کردی. برو تا من چهره‎ات را بیشتر نبینم، وگرنه نمی‎توانم جلوی خشمم را بگیرم."
ویراتا او را با دقت نگاه می‎کند. چشمان زن چنان آشفته بودند که او فکر کرد جنون در زن ناآشنا رخنه کرده است. بنابراین برمی‎گردد تا به رفتن ادامه دهد، و به زن می‎گوید: "من آنکسی نیستم که تو فکر می‎کنی. من دور از انسان‎ها زندگی می‎کنم و گناهی در سرنوشت کسی از من سر نمی‎زند. چشمان تو مرا اشتباه گرفته‎اند."
اما خشم زن از پشت او را تعقیب می‎کرد.
"من تو را خوب می‎شناسم، کسی را که همه می‎شناسند! تو ویراتا هستی، کسی که او را ستاره خلوت‎نشینی می‎نامند، کسی که با چهار نام فضیلت ستایش می‎گردد. اما من تو را ستایش نمی‎کنم، دهان من بر ضد تو فریاد خواهد کشید تا به گوش آخرین قاضی زند‎گان برسد. حالا که می‎پرسی، پس بیا و ببین که با من چه کرده‎ای."
و زن ویراتای متعجب را می‎گیرد و به سمت کلبه‎اش می‎کشد، دری را به سمت یک اتاق که کوتاه و تاریک‎تر بود باز می‎کند و او را با خود به گوشه اتاق می‎کشد، جائیکه بر روی حصیر چیزی بی حرکت قرار داشت. ویراتا خود را خم می‎کند، و بعد با وحشت خود را عقب می‎کشد: یک پسربچه مرده آنجا افتاده بود، و چشمانش به او خیره نگاه می‎کردند، درست مانند زمانی که چشمان برادر در شکایتی ازلی به او می‎نگریست. در کنار او اما زن متذلل از درد فریاد می‎کشید: "سومین، آخرین فرزند از زهدان‎ام، و او را هم کشتی، تو، کسی که مردم او را مقدس می‎نامند و خادم خدا."
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت 4:3  توسط سعید از برلین  | 

 
ویراتا اما خود را در اتاقش حبس می‎کند و به تذکر و فریادها اهمیتی نمی‎داد. ابتدا او خود را وقتی سایه‎ها داخل شب می‎افتند برای رفتن مجهز می‎کند، چوب‎دستی برمی‎دارد، کاسه گدائی، یک تبر برای کار، یک مشت میوه برای خوردن و برگ‎های نخل با نوشته‎های حکیمانه برای عبادت، جامه بلندش را تا زانو بالا می‎آورد و گره می‎زند و ساکت خانه را ترک می‎کند، بدون آنکه دیگر به طرف زن، فرزندان و املاکش سر برگرداند. تمام شب را به راهپیمائی می‎گذراند تا به رودخانه‎ای می‎رسد که او روزی شمشیرش را درون آن انداخته بود، بعد از پایاب رود می‎گذرد و به سمت بالادست آن سمت رود می‎رود، جائیکه هیچ چیز در آن ساخته نشده بود و زمین هنوز شخم را نمی‎شناخت.
او نزدیک سحر به محلی مسطح از جنگی سوخته می‎رسد که رعد و برق در یک درخت باستانی انبه زده بود. آب رود با پیچی آرام در آنجا جریان داشت، و دسته‎ای پرنده برای نوشیدن آب در اطراف آب کم عمق رود بدون ترس اجتماع کرده بودند. رود آنجا را روشن ساخته و سایه در پشت درختان قرار داشت. هنوز در آن اطراف چوب‎های متلاشی گشته از رعد و بوته‎های خم گشته ریخته بود. او آن محل چهارگوش تنها افتاده در وسط جنگل را نگاه می‎کند و تصمیم می‎گیرد آنجا یک کلبه بسازد و زندگی‎اش را کاملاً در مشاهده بگذراند، به دور از مردم و بدون گناه.
پنج روز برای ساختن کلبه کار کرد، زیرا که دست‎هایش عادت به کار نداشتند. و بعد از ساختن کلبه کار روزانه‎اش هم مشکل بود، زیرا که او باید برای غذا خوردن میوه جستجو می‎کرد، از کلبه و بوته و درخت‎هائی که دوباره با زور رو به رشد گذارده بودند محافظت و بخاطر ببرها که گرسنه در تاریکی می‎غریدند با بوته‎های خاردار احاطه می‎کرد تا نتوانند در شب به کلبه نزدیک شوند. اما هیچ صدائی از انسان‎ها در زندگی او نفوذ نمی‎کرد و روحش را آشفته نمی‎ساخت، روزها مانند آبی جاری که با لطافت از منبع نامحدودی دوباره تازه می‎گشت آرام می‎گذشتند.
اما فقط پرنده‎ها هنوز می‎آمدند، مرد غنوده آنها را نمی‎ترساند و به زودی در کنار کلبه‎اش آشیانه می‎سازند. او برای آنها دانه‎های بزرگ گل‎ها و میوه‎های خشک می‎ریخت. پرنده‎ها با کمال میل به سمت او می‎پریدند و از دست‎هایش وحشت نداشتند، وقتی او آنها را صدا می‎کرد از نخل‎ها فرود می‎آمدند، او با آنها بازی می‎کرد، و پرنده‎ها با اعتماد به او اجازه می‎دادند که لمس‎شان کند. یک بار او در جنگل یک بچه‎میمون با پای شکسته افتاده بر روی زمین می‎بیند که کودکانه از زور درد فریاد می‎کشید. او بچه‎میمون را با خود می‎برد و او را بزرگ می‎کند، تا اینکه او مشتاق آموزش می‎گردد و به او بازی‎گوشانه و مقلدانه مانند برده‎ای خدمت می‎کرد. با اینکه او اینگونه لطیف توسط موجودات دیگر احاطه شده بود اما همواره می‎دانست که در حیوانات هم مانند انسان‎ها خشونت و شر چرت می‎زند. او می‎دید که چگونه تمساح‎ها همدیگر را دندان می‎گرفتند و با خشم تعقیب می‎کردند، که چگونه پرندگان با منقار تیزشان ماهی از آب رود خارج می‎کردند و مارها را می‎دید که ناگهان به دور پرنده‎ها می‎پیچیدند و آنها را خرد می‎کردند: زنجیره هولناک تخریبی که الهه خصم به دور دنیا پیچیده بود خود را به عنوان قانونی که دانش بر ضد آن نمی‎توانست مخالفت کند بر او آشکار می‎سازد. او از اینکه فقط بعنوان تماشاگر این جنگ‎ها است و در هیچ گناهی در دایره رو به رشد انهدام و رهائی مشارکت ندارد خوشحال بود.
یک سال و چند ماه می‎گذشت و او هیچ انسانی ندیده بود. اما یک بار اتفاق می‎افتد که شکارچی‎ای رد یک فیل را تا محل نوشیدن آب رودخانه تعقیب می‎کند و در آنسوی رودخانه صحنه عجیبی می‎بیند. آنجا در جلوی کلبه‎ای کوچک مرد ریش سفیدی احاطه شده در نور خفیف زرد شب نشسته بود، پرنده‎ها کاملاً مسالمت‎آمیز بر روی موهایش فرود می‎آمدند، یک میمون با ضربات دقیقی در جلوی پای او گردو را برایش به دو قسمت می‎کرد. او بر رأس درخت‎ها طوطی‎های آبی و رنگینی را در حال تاب خوردن می‎بیند که وقتی پیرمرد دستش را بلند می‎کرد، آنها با سر و صدا و مانند یک ابر طلائی به پائین و به سمت دستش به پرواز می‎آمدند. اما به نظر شکارچی چنین می‎آید که او مرد مقدسی را دیده است که آمدنش را بشارت داده‎اند: <حیوانات با او به زبان انسان سخن خواهند گفت، و گل‎ها در زیر قدم‎هایش رشد خواهند کرد. او می‎تواند ستاره‎ها را با لبانش بچیند و ماه را با نفس دهانش بی‎نفس سازد>. شکارچی از شکار دست می‎کشد و با سرعت به سمت خانه بازمی‎گردد تا آنچه را که دیده گزارش دهد.
در روزهای بعد مردم کنجکاو به آنجا سرازیر می‎شوند تا نگاهی اجمالی به معجزه آن سمت ساحل بیندازند، بر تعداد شگفت‎زدگان مرتب افزوده می‎گشت، تا اینکه در میان آنها یکی ویراتای مفقودالاثر گشته از خانه را می‎شناسد، کسی را که خانه و ارث را بخاطر بزرگ‎ترین عدالت ترک کرده است. خبر به پرواز می‎آید و به پادشاه که فقدان مرد باوفا را بطور دردناکی احساس می‎کرد می‎رسد. و او دستور می‎دهد قایقی با چهار بار هفت غلام پاروزن تجهیز کنند. و آنها قایق را به حرکت می‎اندازند، و در بالادست رود به محل کلبه ویراتا می‎رسند، بعد در جلوی گام‎های پادشاه که به سمت مرد حکیم می‎رفت فرش پهن می‎کنند. اما یک سال و شش ماه می‎گذشت که ویراتا صدای انسان‎ها را اصلاً نشنیده بود؛ او خجل و مردد در مقابل مهمان‎هایش ایستاده بود، تعظیم خدمتگزار در مقابل پادشاه را فراموش می‎کند و فقط می‎گوید: "پادشاه من، آمدنت فرخنده باد." و پادشاه او را در آغوش می‎گیرد.
"سال‎هاست راه تو را برای رسیدن به کمال می‎بینم، و من آمده‎ام این مرد نادر را تماشا کنم و ببینم چگونه یک فرد عادل زندگی می‎کند، شاید که از او بیاموزم."
ویراتا تعظیم می‎کند.
"دانش من فقط این است که بودن با انسان‎ها از یاد برده‎ام تا آزاد از تمام گناه‎ها بمانم. فقط یک آدم خلوت‎‎گزین می‎تواند خود را آموزش دهد. من نمی‎دانم که آیا آنچه انجام می‎دهم حکمت است یا نه، من نمی‎دانم آنچه احساس می‎کنم خرسندی است یا نه ــ هیچ چیز نمی‎توانم توصیه کنم و آموزش دهم. حکمت یک خلوت‎نشین با حکمت دیگران تفاوت دارد، قانون مشاهده متفاوت با قانون واقعیت است."
پادشاه جواب می‎دهد: "اما فقط دیدن اینکه چگونه یک فرد عادل زندگی می‎کند خود یک نوع یادگیری است. بعد از دیدن چشمان تو لذت بی‎گناهی را احساس می‎کنم. خواست من هم بیشتر از این نیست."
ویراتا چندین بار تعظیم می‎کند. و پادشاه چندین بار او را در آغوش می‎گیرد.
"آیا می‎توانم در امپراطوری‎ام آرزوئی برایت برآورده کنم یا خبری به خانواده‎ات برسانم؟"
"پادشاه من، دیگر هیچ چیز یا همه چیز این جهان به من تعلق ندارد. من فراموش کرده‎ام که روزی خانه‎ای در میان خانه‎ها و فرزندانی در میان فرزندان داشته‎ام. جهان به بی‎خانمانانی تعلق دارد که از تمامیت زندگی جدا گشته‎اند و به بی‎گناهان صلح. من هیچ آرزوئی بجز بی‎گناه ماندن در جهان ندارم."
"به خوبی زندگی کنی و مرا هم در دعاهایت به یاد آور."
"من خدا را به یاد می‎آورم، و به این ترتیب به تو و به همه در این جهان که بخشی از او و نفس‎اش هستید هم فکر می‎کنم."
ویراتا تعظیم می‎کند. قایق پادشاه دوباره به سمت پائین‎دست رود به حرکت می‎افتد، و ماه‎های زیادی مرد کوچک و خلوت‎نشین صدای هیچ انسانی را نمی‎شنود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۱ساعت 19:58  توسط سعید از برلین  | 

 
اما حالا در حالیکه سیاهی از دیوارهای اتاق فرو می‎ریختند ناگهان چیزی اسرآمیز در فکرش نفوذ می‎کند: اتاقی که  او با نگاهی کور به دیوارهایش دست می‎کشد دیگر اتاق او نیست، بلکه زندانی است که روزی او در آن با احساس وحشتناکی به این شناخت رسیده بود که آزادی عمیق‎ترین حق بشر است و هیچکس اجازه زندانی کردن کسی را ندارد، نه برای تمام عمر و نه برای یک سال. او آگاه می‎گردد که این برده‎ها را اما در دایره ناپیدای خواست و تصمیمات اتفاقی خویش حبس و به زنجیر کشیده است، طوریکه آنها آزادی برداشتن قدمی برای زندگی خود را نداشتند! در حالیکه او ساکت نشسته بود و احساس ‎می‎کرد که چگونه افکار سینه‎اش را می‎گشایند، از بلندی ناپیدائی نور در او نفوذ می‎کند و شفافیت در او بیدار می‎گردد. حالا او به این آگاه گشته بود که تا زمانیکه انسان‎ها را در اختیار خواست خود نگاه دارد و بر آنها طبق قانون انسان‎های فانی و نه قانون آن خدای هزار چهره ازلی نام برده ‎نهد گناه کار است. و او سر به نماز می‎گذارد: "خدای هزار چهره، سپاس‎گزارم از این که برایم از تمام فرم‎های خود نشانه می‎فرستی، که این نشانه‎ها مرا به گناهانم هشیار و همیشه به تو در مسیر راه نامرئی خواسته‎ات نزدیک‎تر می‎سازند! اجابت فرما که من آنها را در چشمان شاکی برادر ازلی که همه جا به ملاقاتم می‎آید، و کسی که از نگاه من می‎بیند و رنج‎هایش رنج من است تماشا کنم، تا زندگی‎ام را در پاکی بگذرانم و بدون گناه تنفس کنم."
چهره ویراتا دوباره شاداب شده بود، با چشمان روشن به درون شب گام نهاد، سلام سفید ستاره‎ها را نوشید، زوزه باد سحری را به درون تنفس کرد و از میان باغ به سمت رود رفت. او خود را هنگامیکه خورشید از سمت شرق بالا آمد درون رود مقدس فرو می‎کند و به خانه بازمی‎گردد، جائیکه خانواده‎اش برای برگزاری نماز صبح جمع شده بودند.

او به جمع آنها می‎پیوندد، با لبخند خوبی به آنها سلام می‎کند، برای زن‎ها در اتاق‎هایشان دست تکان می‎دهد، بعد به پسرانش می‎گوید:
"شماها می‎دانید که از سالیان پیش تا حال فقط این فکر روحم را به حرکت می‎اندازد که یک مرد عادل باشم و بر روی زمین بدون گناه زندگی کنم؛ حالا دیروز این اتفاق افتاد که خون در خاک خانه‎ام به راه افتاد، خون یک آدم زنده، و من می‎خواهم از گناه این خون پاک شوم و کفاره پس بدهم برای جرمی که زیر سایه سقف خانه من رخ داد. باید برده‎ای که بخاطر چیزی جزئی سخت تنبیه شد از این ساعت آزاد باشد و هر کجا که مایل است برود، تا اینکه او به آخرین قاضی شکایت از من و شماها نبرد."
پسران ساکت ایستاده بودند، و ویراتا یک دشمنی در این افراد ساکت احساس می‎کند.
"من در مخالفت با حرفم سکوت احساس می‎کنم. من اما نمی‎خواهم بدون شنیدن نظرتان با شماها مخالفت کنم."
بزرگ‎ترین پسر شروع به صحبت می‎کند: "تو می‎خواهی به یک مجرم که بی‎حرمتی کرده آزادی ببخشی، پاداش به جای تنبیه. ما در خانه برده‎های زیادی داریم و رفتن این یک نفر اهمیتی ندارد. اما هر عملی از خود تأثیری به جا می‎گذارد که مانند زنجیر به هم مرتبط‎اند. اگر او را آزاد کنی، بعد چگونه اجازه داری بقیه برده‎هایت را وقتی تمایل به رفتن کنند نگهداری؟"
"اگر آنها مایل به رفتن از خانه من باشند بنابراین باید به آنها این اجازه را بدهم. من نمی‎خواهم سرنوشت هیچ فرد زنده‎ای را نگاه دارم، زیرا کسی که به سرنوشت دیگران شکل دهد به گناه آلوده می‎شود."
دومین پسر می‎گوید: "اما تو نشانه قانون را از بین می‎بری. این برده‎ها مال ما هستند مانند زمین و درخت این زمین و میوه‎های این درخت. آنها از طریق خدمت کردن به تو وصل‎اند و تو به آنها متصلی. تو موضوعی را نادیده می‎گیری که از هزاران سال پیش تکامل یافته است: برده آقای زندگی خود نیست، بلکه خدمت‎کار صاحب خود می‎باشد."
"فقط یک حق از جانب خدا وجود دارد، و آن حق زندگی کردن است که با نفس دهان او به هر کس بخشیده می‎گردد. برای انجام کارهای خوب به من هشدار دادی، به کسی که کور بود و فکر می‎کرد آزاد از هر گناهی است: من سال‎ها قبل جان فردی را گرفتم. اما حالا شفاف می‎بینم و می‎دانم: فرد عادل اجازه تبدیل انسان‎ها به حیوان را ندارد. من می‎خواهم به همه آزادی بدهم تا بتوانم بدون احساس گناه در برابرشان بر روی زمین زندگی کنم."
تمرد بر پیشانی پسران ایستاده بود. و بزرگ‎ترین آنها با خشم جواب می‎دهد:
"چه کسی مزارع را برای اینکه برنج از تشنگی نمیرد آب خواهد داد، چه کسی بوفالوها را در مزارع هدایت خواهد کرد؟ ما باید به خاطر خواست وهمناک تو نوکری کنیم؟ تو خودت در تمام زندگی دست‎ات را خسته نساختی و هرگز به خود زحمت ندادی، و خدمت دیگران زندگی‎ات را رشد داد. و عرق دیگران در حصیری هم که رویش دراز می‎کشی هنگام بافت ریخته شده است، و بالای سرت وقت خواب برده با بادبزن باد می‎زند. و ناگهان می‎خواهی آنها را برانی، که هیچکس دیگر بجز ما، پسران خونی‎ات به خود زحمت ندهد؟ شاید باید بوفالوها را هم برای اینکه به آنها شلاق زده نشود از خیش جدا کنیم و ریسمان‎ها را خودمان به جای آنها بکشیم؟ زیرا که نفس دهان خدای هزار چهره در آنها هم جریان داد. پدر، به شرایط موجود دست نزنید، زیرا این هم از خداست. زمین هیچگاه با میل خود را باز نمی‎کند، باید با آن با خشونت رفتار کرد تا اینکه میوه از آن سرچشمه گیرد، خشونت در زیر ستاره‎ها قانون است، ما نمی‎توانیم خود را از آن محروم سازیم."
"من اما می‎خواهم خود را از آن محروم سازم، زیرا که قدرت به ندرت در سمت حق می‎ایستد، و من می‎خواهم بدون ظلم بر روی زمین زندگی کنم."
قدرت در همه چیز وجود دارد، می‎خواهد انسان باشد یا حیوان یا اینکه زمین صبور. جائی که تو سروری، باید حاکم هم باشی: سرنوشت فرد حاکم به سرنوشت انسان‎ها گره خورده است."
"اما من می‎خواهم خود را از هر چیزی که مرا به گناه می‎اندازد جدا سازم. بنابراین به شماها دستور می‎دهم، برده‎ها را از خانه آزاد کنید، و نیازهای‎مان را خود انجام می‎دهیم."
خشم در چشمان پسران متورم می‎گردد، به زحمت می‎توانستند خشم خود را بروز ندهند. بعد پسر بزرگ می‎گوید: "تو گفتی نمی‎خواهی دست به سرنوشت کسی بزنی. برای اینکه به گناه نیفتی مایل نیستی به برده‎هایت دستور بدهی؛ به ما اما دستور می‎دهی و در سرنوشت ما دخالت می‎کنی. من از تو می‎پرسم، پس اینجا حق در برابر خدا و انسان‎ها چه می‎شود؟
ویراتا مدتی طولانی سکوت می‎کند. وقتی چشمانش را بالا می‎آورد در نگاهشان آتش طمع می‎بیند و روحش دچار وحشت می‎گردد. بعد آهسته می‎گوید: "شماها به من پند خوبی دادید. من نمی‎خواهم با شماها با خشونت رفتار کنم. خانه را بردارید و به اراده خود آن را تقسیم کنید، من دیگر سهمی نه در املاک دارم و نه در گناه. تو حرف خوبی زدی: کسی که حاکم است، آزادی دیگران را در بند می‎کند، اما بیش از همه آزادی روح خود را. کسی که می‎خواهد بدون گناه زندگی کند، اجازه سهیم بودن در خانه و مهارت‎های دیگران را ندارد، اجازه ندارد از زحمت دیگران زندگی بگذراند، از عرق ریختن دیگران بنوشد، اجازه ندارد در شهوت زن و در کاهلی سیر بودن متوقف گردد: فقط کسی که تنها زندگی می‎کند می‎تواند برای خدای خود زندگی کند، فقط کسی که کار می‎کند می‎تواند او را احساس ‎کند، فقط فقر او را کاملاً در اختیار خود دارد. اما من می‎خواهم به خدای نادیدنی نزدیک‎تر باشم تا به خانه خود، من می‎خواهم بدون گناه زندگی کنم. خانه را بردارید و در صلح آن را تقسیم کنید."
ویراتا روی برمی‎گرداند و می‎رود. پسرانش شگفت‎زده ایستاده بودند؛ حرص و آز اشباع گشته در کالبدشان شیرین می‎گداخت، اما با این حال در روحشان خجالت‎زده بودند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:7  توسط سعید از برلین  | 

ویراتا در خانه خود روزهای درخشانی را زندگی می‎کرد. بیداری او، اجازه دیدن روشنائی آسمان به جای تاریکی، احساس کردن رنگ‎ها و رایحه زمین مقدس و موسیقی‎ای که با شروع صبح آغاز می‎گشت نتیجه دعاهای شاکرانه‎اش بود. او هر روز معجزه تنفس و افسون آزادی را مانند هدیه بزرگی گرامی می‎داشت، بدن خود را، نرمی همسرش را و قدرت پسرانش را پارسا منشانه احساس می‎کرد، از حضور خدای هزار شکل در همه جا با خشنودی یاد می‎کرد، از اینکه دیگر با سرنوشت دیگران بازی نمی‎کند و هرگز با خدای نادیدنی هزار چهره از در دشمنی وارد نمی‎شود اندکی مغرور بود و روحش را با آن به پرواز می‎آورد. از بام تا شام کتب حکمت مطالعه و راه‎های مختلف عبادت را تمرین می‎کرد، از جمله فرو رفتن در سکوت، عمیق گشتن دوستانه در ذهن، برای فقرا کار نیک انجام دادن و نماز قربانی بجا آوردن. ذهنش اما شاد شده بود و حرف‎هایش نرم‎تر، حتی با غلامانش، و خانواده‎اش او را بیشتر از هر زمان دیگر دوست داشتند. او یاور فقرا و تسلی‎بخش تیره‎بختان بود. دعای مردم زیادی گرداگرد خانه‎اش در نوسان بود، و آنها مانند قدیم او را دیگر <آذرخش شمشیر> و <چشمه عدالت> نمی‎نامیدند، بلکه <مزرعه مشورت>. زیرا نه تنها همسایه‎ها از خیابان پیش او می‎آمدند تا از او تقاضای حکم شرعی کنند، بلکه از راه دور هم غریبه‎ها با وجود اینکه او دیگر قاضی آن سرزمین نبود نزد او می‎آمدند تا او نزاع‎شان را حل و فصل کند، و همه بلافاصله نظر او را می‎پذیرفتند. و ویراتا به این خاطر خوشبخت بود، زیرا او احساس می‎کرد که پند و مشورت بهتر از دستور دادن و بر قرار ساختن صلح میان مردم بهتر از قضاوت کردن است: او زندگی خود را از زمانیکه دیگر هیچ سرنوشتی را مجبور نساخت بدون گناه احساس می‎کرد، و با این حال در سرنوشت بسیاری از مردم شرکت داشت. و او ظهر عمرش را مستانه دوست می‎داشت.
به این نحو سه سال و بعد از آن سه سال دیگر مانند فقط یک روز روشن می‎گذرند. روح ویراتا مرتب ملایم‎تر می‎گشت: وقتی نزاعی پیش او می‎آوردند، دیگر روحش نمی‎فهمید که چرا این همه ناآرامی بر روی زمین وجود دارد و انسان‎ها با وجود آنکه زندگی‎ای گسترده و رایحه شیرین هستی را پیش رو دارند اما باز با حسادت‎های کوچک خود بخاطر مال به هم هجوم می‎برند. او به کسی حسادت نمی‎ورزید و کسی هم به او حسادت نمی‎کرد. خانه‎اش مانند جزیره‎ای از صلح بر زندگی‎ای هموار ایستاده بود، بی‎تأثیر از جریان‎های شدید هیجان و طوفان آز.
یک شب ویراتا در ششمین سال آرامش خود برای خوابیدن به اتاقش رفته بود که ناگهان صدای جیغی تیز و سر و صدای ضرباتی را می‎شنود. از جا می‎جهد و می‎بیند که پسرانش یک برده را به زانو زدن واداشته و با شلاق طوری بر پشت‎اش می‎زنند که خون از جای شلاق می‎ریخت. چشمان از درد گشاد شده برده به او خیره نگاه می‎کردند: نگاه برادر کشته شده‎اش دوباره در روح او زنده می‎گردد. ویراتا با عجله به سویشان می‎رود، دست آنها را می‎گیرد و می‎پرسد که آنجا چه خبر است.
از صحبت‎ها چنین مشخص می‎شود که آن برده وظیفه‎اش آوردن آب از چشمه بوده و باید آب در بشکه چوبی به خانه می‎آورده، و چندین بار در گرمای ظهر، با تظاهر به خستگی با بارش دیر آمده و مکرراً تنبیه شده بوده است، تا اینکه دیروز، بعد از یک مجازات سخت فرار کرده و پسرانش سوار اسب شده و او را در آن سوی رود در یک دهکده می‎گیرند، او را با یک طناب به زین اسب می‎بندند، و با کشیدن و مجبور ساختن او به دویدن، او را با پاهای پاره و زخم شده دوباره به خانه بازمی‎گردانند. و برای هشدار به برده فراری و دیگر برده‎ها که ترسان و با زانوهای لرزان به برده زانو زده نگاه می‎کردند او را سخت شلاق می‎زدند، تا اینکه ویراتا با رفتن خود پیش آنها شکنجه خشونت‎آمیزشان را متوقف می‎سازد.
ویراتا به برده نگاه می‎کند. سنگ‎ریزه‎ها در زخم‎های خیس و خونین پاشنه پایش فرو رفته بودند. چشم‎های وحشت‎زده برده مانند چشم حیوانی که باید سر بریده شود گشاد شده بودند، و ویراتا در پشت سیاهی ثابت چشمان او روزهای سیاه خود را می‎بیند و به پسرانش می‎گوید: "او را رها کنید، جرمش پاک شده است."
برده خاک جلوی پای او را می‎بوسد. برای اولین بار پسرانش از او می‎رنجند. ویراتا به اتاق خود بازمی‎گردد. ناآگاه از اینکه چه می‎کند، پیشانی و دست خود را می‎شوید، با لمس آب ناگهان با وحشت آنچه که ذهن بیدارش فراموش کرده بود را می‎فهمد: که او برای اولین بار دوباره قاضی شده بوده و برای سرنوشت کسی حکم داده است. و برای اولین بار بعد از شش سال دوباره خواب از او می‎گریزد.
هنگامی که او بی‎خواب در تاریکی دراز کشیده بود، چشمان وحشت‎زده برده به سویش می‎آیند (یا اینکه چشم‎های برادر کشته شده‎اش بودند؟) و چشمان عصبانی پسرانش، و او از خود بارها و بارها می‎پرسد که آیا از فرزندانش ظلم بر برده روا نشده است. بخاطر اندکی تنبلی سنگ و خاک خانه‎اش را خونی ساخته بودند، برای مسامحه کوچکی بر بدن زنده‎ای شلاق زده شده بود، و این گناه او را بیشتر از ضربات شلاقی می‎سوزاند که بر پشت خویش مانند نیش داغ افعی حس کرده بود. این مجازات البته برای مردم آزاد اجرا نمی‎گشت، بلکه فقط برای برده‎ای که بدنش طبق قوانین پادشاهان از زمان تولد به خودش تعلق داشت. اما این قانون پادشاه در نگاه خدای هزار چهره هم عادلانه بود، زیرا که جسم یک انسان کاملاً به خواست ناشناسی جاری می‎گردد، عاری از هر اختیار، و همه بی‎گناه در برابر او، بی‎تفاوت از اینکه آیا او این زندگی را می‎درد یا آشفته می‎سازد؟
ویراتا از جا برمی‎خیزد و شمعی روشن می‎کند تا در کتاب آگاهی نشانه‎ای بیابد. نگاهش در هیچ کجا بجز در قوانین طبقات و کاست‎ها تفاوتی میان انسان و انسان نمی‎یابد، هیچ کجا در هستی هزار چهره برای طلب عشق تفاوت و فاصله وجود نداشت. با عطش از چشمه دانش می‎نوشید، زیرا روحش برای پرسش هرگز برانگیخته‎تر از حال نبود؛ در این وقت شعله شمع پت پتی می‎کند و خاموش می‎گردد.
          
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 20:57  توسط سعید از برلین  | 


زمان که مانند حوضی سیاه، منعکس کننده و آرام در زیر پاهای ویراتا قرار داشت از این روز به بعد خود را می‎گستراند و مانند طوفانی که همیشه بر ضد او بود رو به ذهن‎اش هجوم می‎برد. او می‎خواست که زمان او را به هیجان آورد و با خود مانند یک الوار شکسته به سمت ساعت منجمد گشته آزادی ببرد. اما زمان بر ضد او جریان داشت: او با تقلا برای تنفس مانند شناگر ناامیدی در آب فرو می‎رفت، و ساعت به ساعت ناامیدتر می‎گشت. و چنین به نظرش می‎آمد که انگار قطرات آب روی دیوار دیگر تمایلی به چکیدن ندارند، زمان در بین فاصله چکیدن قطرات آب خود را سخت گسترانده بود. او دیگر نمی‎توانست آن وضعیت را تحمل کند و آنجا بماند. این فکر که مرد جوان قسم خود را فراموش کند و او مجبور به ماندن در این زیرزمین ساکت شود و محکوم به پوسیدن گردد او را مانند فرفرهای از این دیوار به آن دیوار می‎کوبید. سکوت او را خفه می‎کرد: او با لعن و نفرین بر سر سنگ‎ها فریاد می‎کشید، او به خود و خدایان و پادشاهان لعنت می‎فرستاد. با ناخن‎های خونین بر صخره که او را تمسخر می‎کرد چنگ می‎کشید و خود را با سر به در می‎کوبید، تا اینکه بیهوش بر زمین می‎افتاد، و وقتی دوباره بهوش می‎آمد از جا می‎جهید و به دنبال موش صحرائی تیز و سریعی در میان آن چهاردیواری به این سو و آن سو می‎دوید.
ویراتا این هجده روز انزوا تا رسیدن ماه کامل را با امواجی از وحشت گذراند. از غذا و آب متنفر شده بود، زیرا که بدنش پر از ترس بود. او دیگر توانا به نگهداشتن افکارش نبود، فقط لبانش برای آنکه زمان بی‎پایان را از روزی به روز دیگر تقسیم کند چکیدن قطرات آب به زمین را می‎شمرد. و بدون آنکه بداند موهای اطراف شقیقه‎هایش که ‎مانند پتک می‎کوبیدند سفید شده بود.
در سی‎امین روز اما جلوی در سر و صدائی بلند می‎شود و در سکوت می‎ریزد. بعد قدم‎ها از رفتن می‎ایستند، درب به شدت بازمی‎گردد، نور داخل می‎گردد، و پادشاه در برابر زنده به گور در تاریکی می‎ایستد. و او را با مهربانی در آغوش می‎گیرد و می‎گوید: "من از کار تو شنیدم، که بزرگ‎تر است از آنچه تا حال از کتاب پدران ما شنیده شده است. کار تو مانند ستاره‎ای بر بالای زندگی پست ما خواهد درخشید. خارج شو تا آتش خدا تو را درخشان سازد و مردم چشمان خجسته یک عادل و صالح را تماشا کنند."
ویراتا دست‎هایش را جلوی چشمان خود نگاه می‎دارد، زیرا که نور مانند خاری در چشمانش که به تاریکی عادت کرده بودند فرو می‎رفت. او مانند مستی از جا برمی‎خیزد، و غلامان باید او را نگاه می‎داشتند که نیفتد. اما قبل از آنکه او از در خارج شود می‎گوید:
"پادشاه، تو مرا یک عادل و صالح نامیدی، اما من حالا می‎دانم کسیکه قضاوت می‎کند بی‎عدالتی روا می‎دارد و خود را از گناه پر می‎سازد. هنوز مردانی در این گودال‎ها هستند که بخاطر قضاوت من رنج می‎برند، و من حالا تازه از رنج آنها آگاه شده‎ام: هیچ چیز نباید با چیزی تلافی گردد. پادشاه، بگذار زندانی‎ها را آزاد سازند و مردم را از سر راهم دور کن، زیرا من از محبت و تشویق آنها خجالت می‎کشم." پادشاه با دست اشاره‎ای می‎کند، و غلامان مردم را پراکنده می‎سازند. حالا باز آنجا ساکت می‎شود. بعد پادشاه می‎گوید:
"تو برای قضاوت کردن بر بلندترین پله قصر نشستی. اما حالا که تو توسط آگاه گشتن از رنج خردمندتر از هر قاضی دیگری گشته‎ای باید در کنارم بنشینی تا کلمات تو را بشنوم و من هم از عدالت تو بیاموزم."
"بگذار تا من از این خدمت جدا شوم! از زمانیکه می‎دانم: هیچ کس نمی‎تواند قاضی کس دیگری باشد دیگر قادر به قضاوت کردن نیستم. مجازات کار خداست و نه کار انسان، زیرا کسیکه سرنوشت دیگری را لمس کند در گناه سقوط می‎کند. و من می‎خواهم زندگانی‎ام را بدون گناه کردن زندگی کنم."
پادشاه جواب می‎دهد: "پذیرفته می‎گردد. تو نه قاضی سرزمین بلکه مشاور اعمال من می‎شوی، و به من در باره جنگ و صلح، مالیات و ربح به عدالت نظر می‎دهی تا من دچار اشتباه در تصمیم گیری نشوم". ویراتا دوباره زانوی پادشاه را به نشانه تمنا می‎گیرد. "پادشاه، به من قدرت نده، زیرا قدرت به عمل تحریک می‎کند، و پادشاه من، کدام عمل عادلانه و بر ضد یک سرنوشت نمی‎باشد؟ اگر به جنگ توصیه کنم، در آن مرگ می‎بینم، و آنچه نظر دهم به عمل تبدیل می‎گردد، و هر عمل نتیجه‎ای تولید میکند که من از آن بی‎خبرم. تنها کسی می‎تواند عادل باشد که در سرنوشت و کاری سهیم نباشد، کسی که در انزوا زندگی کند: هرگز به شناخت نزدیک‎تر از زمانیکه آنجا در انزوا به سر ‎بردم نبودم، بدون یک کلمه حرف از دیگران، و عاری از گناه. بگذار که در خانه‎ام در مسالمت زندگی کنم و فقط به قربانی کردن در پیشگاه خدایان بپردازم، تا تمام گناهانم را پاک سازم."
پادشاه می‎گوید: "با اکراه می‎گذارم بروی. اما چه کسی اجازه دارد با یک خردمند مخالفت و خواست او را ضایع کند؟ بر اراده خود زندگی کن، برای سرزمین پادشاهی من افتخار است که کسی در مرزهایش زندگی می‎کند و اعمالش بدون گناه است". آنها با هم تا دروازه قصر می‎روند، بعد پادشاه از او خداحافظی می‎کند. ویراتا تنها می‎رود و عطر شیرین هوای آفتابی را در بینی‎اش می‎کشد، روحش تا حال هرگز چنین سبک نبود، وقتی رها از تمام خدمت‎ها به طرف خانه می‎رفت، از پشت سرش صدای سریع و آهسته پای برهنه‎ای را می‎شنود، و با برگرداندن سر خود مرد جوانی را که رنج‎اش را او به جان خریده بود می‎بیند. جوان خاک رد پای او را می‎بوسد، تعظیم می‎کند و ناپدید می‎گردد. در این لحظه ویراتا برای اولین بار بعد از کشتن برادرش لبخند می‎زند و با شادی به خانه می‎رود.
      
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 21:49  توسط سعید از برلین  | 

"باید به الهه انتقام قسم بخوری که تو در تمام این یک ماه سکوت خواهی کرد، و من به تو کلید و لباسم را می‎دهم. کلید را بگذار جلوی در اتاق نگهبان، بعد آزادی و می‎توانی بروی. اما تو به قسم خود به خدای هزار شکل پایبند خواهی ماند و بعد از پایان یک ماه این نامه را پیش پادشاه می‎بری تا مرا از اینجا بیرون آورد و بتوانم دوباره به عدالت حکم دهم. به خدای هزار چهره قسم می‎خوری که اینکار را انجام خواهی داد؟"
مانند زمین لرزه‎ای از عمق زمین "من قسم می‎خورم" از لبان مرد جوان خارج می‎گردد.
ویراتا زنجیر او را باز می‎کند و جامه خود را از تن درمی‎آورد.
"بیا، لباسم را بپوش و لباس خود را به من بده و چهره‎ات را خوب بپوشان تا توسط نگهبانان شناخته نشوی. و حالا این چاقو را بگیر و ریش و مویم را ببر تا من هم توسط آنها شناخته نشوم."
زندانی چاقو را می‎گیرد، اما دست لرزانش به پائین می‎افتد. نگاه فرمان دهنده ویراتا در او نفوذ می‎کند، و مرد جوان کاری را که به او دستور داده شده بود انجام می‎دهد. مرد جوان مدتی سکوت می‎کند. بعد خود را روی زمین می‎اندازد و کلمات با فریاد از دهانش خارج می‎شوند: "سرور من، من حاضر نیستم که بخاطر من رنج بکشید. من آدم کشتم، با دستان گرم خود خون ریختم. حکم تو عادلانه بود."
"نه تو می‎توانی بسنجی و نه من، اما من بزودی روشن خواهم گشت. حالا برو، همانطور که قسم خورده‎ای بعد از گرد شدن ماه پیش پادشاه می‎روی تا او مرا از اینجا آزاد سازد: بعد من دیگر به اعمالی که انجام می‎دهم دانا خواهم بود، و حکم من برای همیشه خالی از بی‎عدالتی خواهد گشت. برو!"
مرد جوان تعظیم می‎کند و زمین را می‎بوسد ... در با سنگینی به روی تاریکی باز می‎گردد، یک بار دیگر نور از مشعل به دیوار می‎تابد و بعد تاریکی به روشنائی هجوم می‎برد.

ویراتا را که کسی نمی‎شناخت صبح روز بعد به نزدیک شهر می‎برند و به او شلاق می‎زنند. هنگامیکه اولین شلاق بر بدن لختش فرود می‎آید از درد فریاد می‎کشد. بعد دندان‎هایش را محکم به هم می‎فشرد. در هفتادمین ضربه ذهنش از کار می‎افتد و نگهبانان او را مانند لاشه حیوانی با خود می‎برند.
ویراتا در سلول دوباره به هوش می‎آید، او احساس می‎کرد که از پشت بر روی آتش روشنی قرار گرفته است. اما اطراف پیشانی‎اش خنک بود، با هر نفس بوی گیاهان وحشی به بینی‎اش داخل می‎گشت: او احساس می‎کند که یک دست روی موهایش قرار دارد و زیزفون از آن می‎چکد. آهسته پلک‎هایش را می‎گشاید و می‎بیند: همسر نگهبان در کنار او ایستاده بود و پیشانی‎اش را با مواظبت می‎شست. و وقتی چشمانش را به سوی زن کاملاً باز نمود، ستاره درخشنده همدردی از نگاه زن به استقبالش می‎آید. و توسط سوزش اندامش معنی تمام رنج‎های احسان و نیکی را درک می‎کند. آهسته به روی زن لبخند می‎زند و دیگر دردش را احساس نمی‎کند.
در روز دوم توانست از جا برخیزد و بدن سردش را با دست‎هایش لمس کند. او احساس می‎کرد با هر قدمی که برمی‎دارد جهانی نو رشد می‎کند، و در روز سوم زخم‎های بازش بسته و حس و نیرو به او بازمی‎گردند. حالا او می‎نشست و گذشت زمان را فقط با قطرات آبی که از دیوار می‎چکیدند احساس می‎کرد، قطرات آبی که سکوت بزرگ را به هزاران تکه زمان کوچک که ساکت در روز و شب رشد می‎کردند تقسیم می‎ساختند، مانند یک زندگی که در هزاران روز خودبه‎خود دوباره به مردانگی و پیری رشد می‎کند. هیچکس با او صحبت نمی‎کرد، تاریکی سفت و سخت در خون او خیره ایستاده بود، اما خاطره حالا رنگین از درون به شکل چشمه آرامی جان می‎گرفت، به تدریج در برکه آشتی مشاهده که در آن تمام زندگی‎اش منعکس بود جاری و مخلوط می‎گشت. آنچه او به صورت تکه تکه مشاهده می‎کرد، حالا یکی شده بودند، و شفافیتی سرد بدون ضربه امواج تصویر پاک را در نوسان قلب نگاه داشته بود. هرگز احساس‎اش مانند این حس بی‎جنبش مشاهده انعکاس جهان چنین پاک نبود. حالا با گذشت هر روز چشم‎های ویراتا روشن‎تر می‎گشت، از میان تاریکی چیزهائی به استقبال او می‎آمدند و احساس او به خود جلب می‎کردند. و همچنین همه چیز در درونش در اثر مشاهده در سکوت روشن‎تر شده بود: هوای زیزفونی مشاهده، بی‎آرزو از بالای ظاهری به ظاهر دیگر سر می‎خورد، خاطره، با اشکال مختلف تحول مانند دست مرد اسیر با سنگریزه‎های ریخته شده در عمق زمین بازی می‎کرد. خویش خود فراموش کرده و بی‎جنبش و افسون گشته بود، و موجودات با فرم‎های ناشناس خود را در تاریکی به او نشان می‎دادند، او قدرت خود و خدای هزار چهره را در هیبت آنها قوی‎تر احساس می‎کرد، بدون احتیاج، از بردگی اراده شفاف جدا گشته، مرده در زندگان زنده در مرده‎ها ... تمام ترس از ناپایداری به میل ملایم جدائی از جسم مبدل می‎گردد. او حس می‎کرد که انگار با گذشت هر ساعت عمیق‎تر در تاریکی زمین و ریشه سیاه خاک فرو می‎رود، و اما هنوز آبستن ریشه‎ای تازه است.
ویراتا هجده شب با فراموش کردن خود از مشاهده اسرار خدا لذت برد، رها از خواهش‎های خویش و رها از تیغ‎های زندگی. آنچه او بعنوان ستم انجام داده بود بعنوان سعادت خود را به او نشان می‎داد، و او گناه و عذاب را در خود فقط مانند تصاویری رویائی بالای بیداری جاویدان دانش احساس می‎کرد. در نوزدهمین شب اما از خواب می‎جهد: یک فکر زمینی او را لمس کرده بود و مانند سوزن مشتعلی خود را در مغز او فرو می‎کرد. وحشت موهای بدنش را به لرزه می‎اندازد و انگشتان دستش مانند برگ‎های درختان شروع به لرزیدن می‎کنند. این اما فکر وحشت‎انگیزی بود: مرد جوان می‎توانست به سوگند خود وفادار نماند و او را فراموش کند، و او باید هزاران، هزاران و هزاران روز اینجا بماند، تا گوشت ازبدنش جدا و زبانش در سکوت منجمد شود. یک بار دیگر میل به زندگی مانند پلنگی بر کالبدش می‎جهد و پوسته را پاره می‎کند: زمان و ترس و امید و سردرگمی انسان‎ها در جانش جاری می‎گردد. او دیگر نمی‎توانست به خدای هزار چهره زندگی جاودان بیندیشد، بلکه فقط به خود فکر می‎کرد، چشمانش گرسنه نور گشتند، پاهایش که از سنگ سخت وحشت داشتند حالا دوردست را، دویدن و پریدن را می‎خواستند. او باید به زن و پسران، به خانه و مال، به وسوسه گرم جهان که با حواس مست و با گرمای زنده خون احساس می‎گردد فکر می‎کرد.
                     
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 3:18  توسط سعید از برلین  | 

ویراتا در آن شب حتی یک کلمه هم با کسی حرف نزد. نگاه مرد جوان در روحش مانند تیر آتشینی فرو رفته بود. او تمام شب را، ساعت به ساعت، بی‎خواب بر روی پشت‎بام خانه‎اش قدم می‎زد، تا اینکه صبح سرخ‎رنگ از میان نخل‎ها بالا می‎آید.

ویراتا در حوض مقدس معبد شستشوی سحرگاهی را انجام می‎دهد و رو به شرق نماز می‎گذارد، بعد دوباره داخل خانه می‎گردد، جامه‎ای زرد رنگ مخصوص جشن را انتخاب می‎کند، به اهالی خانه که بدون پرسش و با تعجب به کارهای باشکوه او نگاه می‎کردند سلام جدی‎ای می‎کند، و به تنهائی به قصر پادشاه که درش هر لحظه از شب و روز به روی او باز بود می‎رود. ویراتا در برابر پادشاه تعظیم می‎کند و لبه لباس او را به نشانه تمنا داشتن لمس می‎کند. پادشاه با خوش‎روئی رو به پائین به او نگاه می‎کند و می‎گوید: "خواهش تو لباسم را لمس کرد. ویراتا، خواهش‎ات قبل از آنکه کلمه‎ای بگوئی اجابت می‎گردد."
ویراتا همچنان در همان حال تعظیم باقی می‎ماند.
"تو مرا قاضی خود قرار دادی. هفت سال به نام تو قضاوت کردم و نمی‎دانم که آیا عادلانه حکم کرده‎ام. یک ماه به من سکوت عطا کن، تا من راهی به حقیقت پیدا کنم، و به من اجازه بده که از تو و دیگران این راه را پنهان نگاه دارم. من می‎خواهم کاری انجام دهم تا بتوانم بدون بی‎عدالتی و بدون گناه زندگی کنم."
پادشاه شگفت‎زده می‎گردد:
"عدالت سرزمینم از این ماه تا ماه دیگر با نبود تو فقیر خواهد گشت. اما من از راهت نمی‎پرسم. امیدوارم که تو را به حقیقت برساند."
ویراتا زمین را به نشانه سپاس می‎بوسد، یک بار دیگر تعظیم می‎کند و می‎رود.

در روشنائی روز وارد خانه‎اش می‎گردد و زن و فرزندان خود را صدا می‎زند و می‎گوید: "یک ماه تمام مرا نخواهید دید. از من خداحافظی کنید و چیزی نپرسید."
زن با ترس نگاه می‎کند و فرزندان وارسته. او خود را خم می‎کند و پیشانی تک تک آنها را می‎بوسد. "حالا به اتاق‎هایتان بروید، در را ببندید تا کسی نتواند وقتی از در خارج میشوم ببیند من به چه سمت می‎روم. و تا قبل از رسیدن ماه تازه به دنبالم من نگردید."
و همه آنها در سکوت می‎روند.
ویراتا لباس مخصوص جشن را از تن خارج می‎کند و لباس سیاه رنگی می‎پوشد، در مقابل مجسمه‎ای از خدای هزار چهره دعا می‎خواند، چیزهای زیادی بر روی برگ نخل می‎نویسد و آن را به صورت نامه لوله می‎کند. با تاریک شدن هوا ساکت از خانه خارج می‎شود و به طرف صخره‎های اطراف شهر می‎رود، جائیکه سیاه‎چال‎ها و زندان‎ها بودند. او بر در اتاق نگهبان می‎کوبد، تا اینکه دربان از روی حصیر خوابش برمی‎خیزد و می‎پرسد چه کسی او را صدا می‎زند.
"من ویراتا هستم، قاضی پادشاه. من آمده‎ام زندانی‎ای را که دیروز به اینجا آورده‎اند ببینم."
"در سیاه‎چال حبس شده، سرور، در عمق تاریک‎ترین محل. بیایم راهنمائی‎تان کنم، سرور؟"
"من آن محل را می‎شناسم. کلید را به من بده و دوباره آرام بخواب. فردا کلید را کنار در پیدا خواهی کرد. و به کسی نگو که مرا اینجا دیده‎ای."
نگهبان تعظیم می‎کند، کلید و یک مشعل می‎آورد. ویراتا به او اشاره می‎کند، نگهبان ساکت برمی‎گردد و دوباره روی حصیرش دراز می‎کشد و می‎خوابد. او اما دروازه مسی سیاه‎چال درون صخره را باز می‎کند و داخل می‎گردد. بیش از صدها سال پیش پادشاهان در این صخره‎ها شروع به حبس زندانی‎ها کردند، و هر زندانی را روز به روز در چاله‎های عمیق‎تری می‎انداختند و زندانی‎های جدید باید در سنگ‎های سرد برای قربانیان بعدی چاله تازه‎ای می‎کندند.
ویراتا قبل از بستن در مسی نگاهی به چهار سمت آسمان با ستاره‎های سفید و درخشان می‎کند، بعد در را می‎بندد، ناگهان تاریکی و رطوبت به استقبالش می‎آید و از بالای شعله نامطمئن مشعل‎اش حیوانی می‎پرد. هنوز صدای وزش آرام باد در درختان و جیغ تیز میمون‎ها را می‎شنید: در اولین گودال صدا دورتر می‎گردد، در دومین گودال سکوت مانند زیر سطح دریا بود، بی‎جنبش و سرد. از سنگ‎ها فقط سرما می‎وزید و نه دیگر بوی خاک زمین، و هرچه او پائین‎تر می‎رفت، صدای قدم او در سکوت بلندتر طنین می‎انداخت.
در پنجمین گودال در عمق زمین، گودتر از بلندترین نخل‎هائی که رو به آسمان رشد می‎کنند سلول جوان زندانی قرار داشت. ویراتا داخل می‎شود و مشعل را در مقابل توده تاریکی نگاه می‎دارد که اصلاً تکان نمی‎خورد، تا اینکه نور بر او می‎تابد. زنجیری به صدا می‎آید. ویراتا خود را بر روی او خم می‎کند: "آیا مرا می‎شناسی؟"
"من تو را می‎شناسم. تو کسی هستی که پادشاه به سروری سرنوشتم تعیین نموده، همان کسی که زندگی‎ام را زیر پایش پایمال کرده است."
"من سرور کسی نیستم. من خدمت‎گزار پادشاه و عدالت‎ام. من آمده‎ام به شما خدمت کنم."
زندانی با نگاهی مبهم رو به بالا نگاه می‎کند و به چهره قاضی خیره می‎شود: "از من چه می‎خواهی؟"
ویراتا مدتی سکوت می‎کند و بعد می‎گوید:
"من تو را با کلمه آزردم، اما تو هم مرا با کلماتت آزردی. من نمی‎دانم که آیا حکم‎ام عادلانه بود یا نه، اما در کلمات تو یک حقیقت وجود داشت: کسی اجازه ندارد با پیمانه‎ای که نمی‎شناسد بسنجد. من آدم نادانی بودم و می‎خواهم دانا شوم. صدها نفر را به این تاریکی فرستادم، با افراد زیادی رفتار زیادی کردم و نمی‎دانم چه کرده‎ام. و می‎خواهم تجربه کنم، می‎خواهم عادل بودن را بیاموزم و بدون گناه به جهان دگردیسی وارد شوم."
زندانی همچنان به او خیره بود و زنجیر آهسته جرنگ جرنگ می‎کرد. "من می‎خواهم آنچه برای تو مقرر داشته‎ام، حتی شلاق خوردن را با پوست و استخوانم بشناسم و در قل و زنجیر بودن را با روحم احساس کنم. می‎خواهم برای یک ماه به جای تو اینجا بمانم، تا بدانم چه اندازه گناه کرده‎ام. بعد در حکم خود تجدید نظر خواهم کرد، با علم به سنگینی و شدت آن. تو در این مدت آزادی و می‎توانی بروی. من به تو کلیدی که تو را به روشنائی می‎رساند می‎دهم، تو باید قسم بخوری که بعد از یک ماه بازمی‎گردی. ــ بعد تاریکی این گودال عمیق نور دانش برایم خواهد گشت."
زندانی مانند یک سنگ ایستاده بود و صدای جرنگ جرنگ زنجیر دیگر به گوش نمی‎آمد.
         
+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:41  توسط سعید از برلین  | 

وقتی حاضرین می‎شنوند که این مرد لجوج به قاضی عادل ناسزا می‎گوید خشم مانند طوفانی در میانشان درمیگیرد، و غلام محکمه چوب خاردارش را برای زدن بلند می‎کند. اما ویراتا با اشاره دست خشم غلام را می‎خواباند و یک بار دیگر سؤال‎های خود را تکرار می‎کند. همیشه، وقتی شاکیان جواب می‎دادند، او از نو از مرد دستگیر شده سؤال می‎کرد. اما مرد جوان دندان‎هایش را به هم می‎فشرد و می‎خندید و فقط یک بار دیگر به سخن آمد: "چطور می‎خواهی حقیقت را از حرف دیگران بدانی؟"
آفتاب ظهر بر بالای سر آنها کج ایستاده بود که سؤالات ویراتا به پایان می‎رسند. و او از جا برمی‎خیزد و همانطور که عادتش بود قصد داشت به خانه برود و رأی خود را ابتدا در روز بعد اعلام کند. اما شاکیان دست‎های خود را بلند کرده و می‎گویند: "سرور، ما برای دیدن چهره شما هفت روز در راه بودیم،  هفت روز هم سفرمان برای بازگشت طول خواهد کشید. ما نمی‎توانیم تا فردا صبر کنیم، زیرا احشام ما بدون آب از تشنگی تلف خواهند گشت، و ما باید زمین را شخم بزنیم. سرور، استدعا می‎کنیم، رأی خود را حالا اعلام کن!"
در این وقت ویراتا دوباره روی پله می‎نشیند و به فکر فرو می‎رود. چهره‎اش مانند فردی که بار سنگینی بر پشت خود حمل می‎کند منقبض شده بود، زیرا هرگز برایش اتفاق نیفتاده بود مجرمی که تقاضای رحمت و بخشش نکند و با استفاده از کلمه با او بجنگد را محاکمه کرده باشد. مدت درازی فکر می‎کند، و سایه‎ها هم با گذشت زمان رشد می‎کردند. بعد او به سمت حوض آب می‎رود، دست‎ها و صورت را با آب سرد حوض می‎شورد تا رأیش از داغی هیجان آزاد گردد و می‎گوید: "امیدوارم حکمی که من اعلام می‎کنم عادلانه باشد. او مرتکب به گناه قتل شده و یازده انسان زنده را با کشتن از کالبد گرمشان به جهان دگردیسی فرستاده است. به بار آمدن و کامل شدن زندگی انسان‎ها در زندان زهدان مادر یک سال طول می‎کشد، به این خاطر این مرد برای هر نفری که او کشته، یک سال در تاریکی زمین زندانی می‎گردد. و چون او یازده بار بدن انسان‎ها را به خون ریختن انداخته است، باید برای تاوان دادن به تعداد قربانیانش یازده بار در سال او را شلاق بزنند تا بدنش به خون بیفتد. اما او به مرگ محکوم نمی‎شود، زیرا زندگی را خدایان می‎دهند، و هیچ انسانی اجازه ندارد آن را بگیرد. امیدوارم رأی من که به خاطر انتقام گرفتن از کسی نیست عادلانه باشد."
و دوباره ویراتا روی پله می‎نشیند، شاکیان به نشانه احترام پله را می‎بوسند. مرد زنجیر شده اما تاریک و مبهم به چشمان پرسشگر قاضی خیره می‎گردد. در این لحظه ویراتا می‎گوید:
"من امیدوار بودم که تو طلب بخشش کنی و به من در مقابل شاکیان خود فرصت کمک کردن را بدهی، اما لب‎های تو بسته ماندند. اگر اشتباهی در رأی من باشد، نباید در پیشگاه خدا از من شکایت کنی، بلکه از سکوت خود. من می‎خواستم به تو لطف کنم."
مرد زنجیر شده می‎گوید: "من لطف تو را نمی‎خواهم. این لطف تو در مقابل زندگی‎ای که از من می‎گیری چه ارزشی دارد؟"
"من زندگیت را از تو نمی‎گیرم."
"تو زندگی‎ام را می‎گیری و حتی ظالمانه‎تر از رؤسای قبیله ما که آنها را وحشی می‎نامید. چرا مرا نمی‎کشی؟ من آدم کشتم، مرد در برابر مرد، تو اما می‎گذاری مرا مانند مرداری درون زمین تاریک مدفون کنند، تا من با گذشت سال‎ها بپوسم، فقط به خاطر بزدل بودن قلب‎ات در برابر خون و امعاء و احشای‎ات نیز ناتوانند. قانون تو خودکامگی‎ست و حکم‎ات شکنجه. مرا بکش، زیرا که من آدم کشته‎ام."
"رأی من برای مجازت تو عادلانه بود ..."
"عادلانه قضاوت کردی؟ تو قاضی، اما پیمانه‎ای که با آن می‎سنجی کجاست؟ چه کسی به تو شلاق زده است که تو شلاق را می‎شناسی؛ چه خوب سال‎ها را ساده با انگشتانت می‎شماری، انگار که آنها با ساعت‎ها در زیر آفتاب بودن و در تاریکی زمین مدفون گشتن برابرند؟ آیا در سیاه‎چال بوده‎ای که می‎دانی چند بهار زندگیم را باید از من بگیری؟ تو یک نادانی و نه انسانی عادل، زیرا کسی ضربه شلاق را بر بدنش احساس کرده از درد خبر دارد، نه آنکه شلاق می‎زند، و فقط کسیکه رنج برده است اجازه سنج آن را دارد. مجرم بخاطر تکبر تو مدفون می‎گردد و تو خودت مجرم‎تر از همه هستی، زیرا که من در حالت خشم و بخاطر محرومیت از عشقم آدم کشتم، تو اما در کمال خونسردی زندگی‎ام را از من می‎گیری و مرا با پیمانه‎ای می‎سنجی که دستانت آن را نه وزن کرده و نه سنگینی‎اش را بررسی. تو قاضی، از پله عدالت دور شو، تا به پائین لیز نخورده‎ای! وای بر کسی که با ترازوی استبداد می‎سنجد، وای بر نادانی که فکر می‎کند حق را می‎داند. از پله دور شو، قاضی نادان، و انسان‎های زنده را با کلمات مرده‎ات محکوم نکن!"
مرد جوان با رنگی پریده فریاد نفرت از دهان خارج می‎ساخت، و دوباره دیگران با عصبانیت بر سرش ریختند. اما ویراتا باز آنها را آرام ساخت، بعد سرش را از مرد وحشی برمی‎گرداند و آهسته می‎گوید: "من حکمی را که فعلاً اعلام کردم نمی‎توانم بشکنم! امیدوارم که حکمی عادلانه باشد."
بعد ویراتا می‎رود، در حالی که غلامان مرد جوان در زنجیر را که مقاومت می‎کرد گرفته بودند. اما قاضی یک بار دیگر می‎ایستد و بعد پیش آنها بازمی‎گردد: در این لحظه چشمان خیره و خشمگین مرد جوان در مقابلش قرار می‎گیرند. قلب ویراتا به لرزش می‎افتد، چشمان مرد جوان چه شباهت عجیبی با چشمان برادرش در آن ساعتی که او را با دستان خود کشته بود و آنجا در چادر دشمن پادشاه افتاده بود داشت ...
 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 19:13  توسط سعید از برلین  | 

حالا ویراتا از بالای پله صورتی رنگ تالار قصر از طلوع آفتاب تا غروب آن به نام پادشاه قضاوت می‎کرد. کلامش اما مانند ترازوئی بود که قبل از سنجش وزنه مدت طولانی‎ای می‎لرزد: نگاه صریح او در روح متهم فرو می‎رفت، و پرسش‎هایش به عمق جرم‎ها مانند گورکنی که با پشتکار در تاریکی زمین نقب می‎زند نفوذ می‎کردند. رأی او قاطع بود، اما هرگز رأی خود را در همان روز اعلام نمی‎کرد، همیشه فاصله سرد شب را میان بازجوئی و اعلام رأی قرار می‎داد: ساعات طولانی تا طلوع خورشید را در باره ظلم و عدالت تفکر می‎کرد و اغلب صدای قدم زدن بی‎قرارانه‎اش در اتاق و بعد روی پشت‎بام  خانه به گوش می‎آمد. اما قبل از دادن رأی خود دست و پیشانی‎اش را در آب فرو می‎کرد، زیرا رأی او گرم‎تر از گرمای هیجان بود. و همیشه بعد از دادن رأی از مجرمین میپرسید که آیا رأیش اشتباه به نظر می‎آید؛ اما به ندرت اتفاق می‎افتاد که کسی به رأی او اعتراض کند؛ ساکت جایگاه او را می‎بوسیدند و با سری خم گشته حکم را مانند آنکه از دهان خداوند خارج گشته می‎پذیرفتند.
دهانش اما هرگز رأی به مرگ نداد، حتی برای مقصرترین مجرمین، و در برابر کسانیکه به او هشدار می‎دادند مقاومت می‎کرد. زیرا که او از خونریزی بیم داشت. حوض گرد اجداد راجپوتا که بر لبه آن جلاد سرها را برای جدا ساختن خم می‎ساخت و سنگ‎هایش از خون‎های منعقد گشته بر آنها سیاه گشته بود با گذشت سال‎ها توسط باران دوباره سفید گشتند. و دیگر در سرزمین فاجعه‎ای رخ نداد. او مجرمین را در زندان‎های سنگی حبس می‎کرد یا آنها را به سنگ خرد کردن برای ساختن دیوار باغ‎ها به کوه می‎فرستاد، و در آسیاب‎های برنج کنار رودخانه، جائیکه باید به همراه فیل‎ها چرخ آسیاب را می‎چرخاندند به کار می‎گمارد. اما او به زندگی احترام می‎گذاشت و مردم برای او احترام زیادی قائل بودند، زیرا که در رأی‎هایش هرگز نقصی نبود، هرگز در سؤال کردن اهمال نمی‎کرد، هرگز خشم در کلامش نبود، کشاورزان با اختلاف و دعواهایشان از راه‎های دور در گاری‎هائی که توسط بوفالوها کشیده می‎گشتند پیش او می‎آمدند تا او میان آنها داوری کند؛ راهبان به سخنان او گوش می‎سپردند و توصیه‎هایش برای پادشاه ارزشمند بود. شهرت او رشد کرد، مانند رشد بامبوس‎های جوان، راست و روشن در شب. و مردم نامی را که در قدیم به او داده بودند فراموش کردند، زمانیکه او را با نام آذرخش شمشیر ستایش می‎کردند، و او را در سراسر سرزمین راجپوتا چشمه عدالت نامیدند.
در ششمین سال قضاوت، وقتی ویراتا از روی پله صحن جلوی قصر رأی می‎داد، چنین رخ می‎دهد که عده‎ای شاکی مرد جوانی از قبیله وحشی کازارها Kazare را که بر روی صخره‎ها زندگی و به خدایان دیگری خدمت می‎کردند پیش او می‎آورند. پاهای مرد جوان در این سفر چند روزه به علت پیاده آمدن زخمی شده بود، و چهار بار به دور بازوهای قوی‎اش زنجیر پیچیده بودند، طوریکه نمی‎توانست دیگر با کسی با خشونت رفتار کند، همانطور که چشمان تهدیدآمیزش نشان می‎دادند، چشمانی که در زیر ابروهای قهوه‎ای تاریک‎اش با عصبانیت می‎چرخیدند. آنها او را کنار پله قرار می‎دهند و با زور به زانو زدن جلوی قاضی وامی‎دارند، بعد خود تعظیم کرده و دست‎هایشان را به علامت شکایت بالا می‎برند.
ویراتا با تعجب به غریبه‎ها نگاه می‎کند: "برادران، شماها چه کسانی هستید که از راه دور می‎آئید، و این شخص که شما به زنجیر کشیده و پیش من آورده‎اید چه کسی است؟"
سالخورده‎ترین آنها تعظیم می‎کند و می‎گوید:
"سرور من، ما شبانیم، و مردمانی صلح‎طلب که در قسمت جنوبی سرزمین زندگی می‎کنیم، این مرد که بدترین فرد قبیله خود می‎باشد، جانوری است که بیشتر از انگشتان دستش آدم کشته. مردی از دهکده ما از دادن دخترش به این مرد که از قبیله پرهیزکاران نیست خودداری کرده، زیرا که آنها گاو میکشند و گوشت سگ میخورند، و او دخترش را به یک تاجر از دره به همسری داده است. در این وقت این مرد از خشم در گله‎های ما شروع به دزدی کرد، او پدر و سه برادر دختر را در شب کتک زد، و هر وقت فردی احشام آن مرد را به کوه برای چریدن می‎برد این مرد او را می‎کشت. یازده نفر از اهالی دهکده ما را این مرد به این ترتیب کشت، تا اینکه ما جمع شدیم و به تعقیب این رذل که مانند حیوان وحشی است پرداختیم و او را اینجا پیش عادل‎ترین قاضی سرزمین آوردیم تا تو این سرزمین را از عامل خشونت نجات دهی." ویراتا صورتش را به طرف جوان زنجیر گشته می‎گرداند.
"آیا چیزهائی که اینها می‎گویند حقیقت دارد؟"
"تو کی هستی؟ آیا تو پادشاهی؟"
"من ویراتا هستم، خدمت‎گزار پادشاه و خدمتگزار حق و قانون‎ام، و من کیفر می‎دهم و درست و غلط را تشخیص می‎دهم."
جوان زنجیر شده مدت طولانی‎ای سکوت می‎کند. بعد قیافه عبوسی به خود می‎گیرد.
"چطور می‎توانی از راه دور بدانی چه چیزی درست و چه غلط است، وقتیکه دانسته‎های تو از گفته‎های آدم‎ها آب می‎خورند!"
"شاید حرف‎ها و استدلال تو خلاف حرف آنها باشد، تا اینکه من حقیقت را بشناسم."
مرد دستگیر شده ابروهایش را تحقیرانه بالا می‎اندازد.
"من در برابر آنها از خودم دفاع نمی‎کنم. تو از کجا می‎توانی بدانی من چه کرده‎ام، در صورتیکه خودم هم نمی‎دانم وقتی خشمگین می‎شوم دست‎هایم چه می‎کنند! من کار خوبی با آنها کردم، زیرا که یک زن را بخاطر پول فروختند، من کار خوبی با پسران و نوکرانش کردم. آنها آزادند که از من شکایت کنند. من آنها را خوار می‎شمرم، و رأی تو را هم خوار می‎شمرم."
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:32  توسط سعید از برلین  | 

آنها هنوز از برج‎های دندانه‎دار سرزمین بیرواگهر دور بودند که در دوردست دونده‎ها و سواران مانند ابر سفیدی غلت زنان خود را نزدیک می‎گردانند و با دیدن سواران متوقف می‎گردند و در جاده فرش پهن می‎کنند، و این نشانه آن بود که پادشاه به بدرقه جنگاورانش می‎آید، پادشاهی که پایش از لحظه به دنیا آمدن تا لحظه مرگ هرگز خاک زمین را نباید لمس کند، وگرنه شعله آتش جسم خالص گشته‎اش را می‎سوزاند. و حالا پادشاه احاطه گشته در میان پسرانش سوار بر فیل بسیار پیری از دور نزدیک می‎گردد. فیل با اطاعت از میخی که به زانویش می‎خورد خود را خم می‎کند و پادشاه بر روی فرش پهن شده پیاده می‎شود. ویراتا قصد داشت در مقابل پادشاه تعظیم کند، اما پادشاه بسوی او گام می‎نهد و با هر دو دست او را در آغوش می‎گیرد، ادای احترام به زیردست، کاری بود که تا آن زمان هنوز اجابت نشده یا در کتاب‎ها نوشته نشده بود. ویراتا دستور می‎هد حواصیل‎ها را بیاورند، و هنگامیکه آنها بال‎های سفیدشان را به حرکت می‎اندازند، غریو شادی از جمعیت برمی‎خیزد، طوریکه اسب‎ها روی دو پا بلند می‎شوند و محافظان مجبور می‎شوند با میخ فیل‎ها را آرام سازند. پادشاه به محض دیدن نشانه پیروزی ویراتا را دوباره در آغوش می‎گیرد و با دست اشاره‎ای به یکی از غلامانش می‎کند. غلام شمشیر پدر قهرمان راجپوتا را که از هفت بار هفتصد سال پیش در خزانه پادشاه نگهداری می‎شد، شمشیری که دسته‎اش از جواهرات نشانده شده بر آن سفید شده بود و بر تیغه آن علامات طلائی رنگ کلمات سرّی پیروزی با خط دوران گذشته حک شده بود که حتی عالمان و راهبان معابد بزرگ هم نمی‎توانستند آن را بخوانند. و پادشاه برای قدردانی شمشیر را به ویراتا هدیه می‎کند، به این معنی که او از حالا به بعد یکی از بالاترین جنگجویان او و فرمانده ارتش سرزمین‎هایش می‎باشد.
اما ویراتا صورتش را رو به زمین خم و آن را بلند نمی‎کند و می‎گوید:
"اجازه دارم از بخشنده‎ترین بخشنده‎ها تقاضای مرحمت و از سخاوتمندترین پادشاهان یک خواهش کنم؟"
پادشاه به او نگاه می‎کند و می‎گوید:
"خواهش‎ات عملی خواهد شد، قبل از اینکه تو چشمانت را به سوی من بگشائی. و اگر حتی نیمی از امپراتوری‎ام را بخواهی، به محض تکان دادن لب‎هایت از آن تو خواهد شد."
در این وقت ویراتا می‎گوید:
"بنابراین پادشاه من، اجازه بده که این شمشیر در خزانه بماند، زیرا من از زمانیکه تنها برادرم را که با من در یک زهدان رشد کرد، و کسی را که با من بر روی دستان مادرم بازی می‎کرد کشتم در قلب خود قسم یاد کردم که دیگر شمشیری در دست نگیرم."
پادشاه با تعجب او را نگاه می‎کرد. و سپس چنین می‎گوید:
"بنابراین بدون شمشیر فرمانده جنگجویانم باش، تا من امپراتوریم را در برابر هر دشمنی در امان ببینم، زیرا تا حال کسی بهتر از تو در برابر دشمنی با نیروی برتر فرماندهی نکرده است: کمربند و اسبم را بعنوان نشانه‎ای از قدرت بگیر تا همه تو را بعنوان بالاترین جنگجوی من بشناسند."
ویراتا اما بار دیگر صورتش را رو به زمین خم می‎کند و می‎گوید:
"آنکه نادیدنی‎ست برایم نشانه‎ای فرستاد، و قلب من آن را درک کرد. من برادرم را کشتم، تا بدانم هرکه یک انسان را بکشد، برادر خود را کشته است. من نمی‎توانم در جنگ فرمانده باشم، زیرا در شمشیر خشونت نهفته است، و خشونت با حق دشمن است. کسی که در گناه کشتار شریک باشد، خود یک مرده است. اما من می‎خواهم که از من ترس منعکس نگردد، و برایم گدائی کردن نان خیلی بهتر است تا اینکه بر خلاف نشانه‎ای که برایم فرستاده شد و من آن را شناختم عمل کنم. این زندگی در مقابل دگردیسی ابدی بسیار کوتاه است، اجازه بده این مدت کوتاه را من بعنوان یک مرد عادل بگذرانم."
چهره پادشاه برای مدتی تاریک می‎شود، سکوت وحشت‎انگیزی در اطراف او برقرار گشته بود، زیرا که هرگز نه برای پدر و نه برای اجدادش پیش نیامده بود که فردی هدیه پادشاهی را رد کرده باشد. اما بعد سلطان نگاهش را به سمت حواصیل‎های مقدس، نمای پیروزی‎ای که او برایش آورده بود می‎اندازد، و چهره‎اش مجدداً روشن می‎گردد، و در این لحظه می‎گوید:
"ویراتا، من همیشه تو را بعنوان مردی شجاع در برابر دشمن و بعنوان عادل‎ترین خدمت‎کار امپراتوریم می‎شناختم. حالا که باید از وجود تو در جنگ‎ها محروم باشم، اما نمی‎خواهم از وجود تو در خدمت به من چشم‎پوشی کنم. از آنجائیکه تو گناه را می‎شناسی و می‎توانی بعنوان مردی عادل گناه را بسنجی، باید بالاترین قاضی من گردی و بر روی پله قصرم قضاوت کنی، تا حقیقت در امپراتوری‎ام حفظ و قانون تضمین گردد."
ویراتا در برابر پادشاه تعظیم می‎کند و بعنوان تشکر دست بر زانوی خود می‎گذارد. پادشاه به او دستور می‎دهد سوار بر فیل شود و در کنارش بنشیند، و آنها به سمت شهر شصت برج به حرکت افتادند و غریو شادی و تشویق مردم این شهر مانند دریای طوفانی‎ای به استقبال‎شان آمد.
  
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 11:24  توسط سعید از برلین  | 

 
حالا او بعد از لمس بدنش توسط موج سفید نور به سمت ساحل بازمی‎گردد، جامه‎اش را بر تن می‎کند و با سیمائی روشن دوباره به سمت چادر می‎رود تا اعمال شب گذشته خویش را در روشنائی صبح تماشا کند. ترس در چهره مرده مردان هنوز حفظ گشته بود، جنازه‎ها با چشمان گشاد و ایمائی پاره گشته و ناتمام آنجا افتاده بودند: دشمن پادشاه با پیشانی‎ای شکافته و خائنی که قبلاً فرمانده جنگ سرزمین برواگهر بود با سینه‎ای سوراخ گشته. ویراتا چشمان آنها را می‎بندد و جلوتر می‎رود تا دیگرانی را که در خواب کشته بود تماشا کند. آنها نیمه مستور در میان حصیرهای خواب خود افتاده بودند، دو چهره برایش غریب ‎آمد، آنها غلامان این مرد اغفالگر و از سرزمین جنوب بودند، با موهائی فرفری و پوستی سیاه. اما وقتی نگاهش به چهره آخرین جنازه می‎افتد پیش چشمانش سیاه می‎گردد، زیرا این برادر بزرگش بل‎آنگور Belangur شاهزاده کوه‎ها بود که به کمک دشمن پادشاه آمده و او در سیاهی شب ندانسته با دست خود برادرش را کشته بود. با حرکتی تند خود را به سمت قلب زخم برداشته او خم می‎کند. اما قلب برادر دیگر نمی‎زد، چشمانش باز بودند و نگاهش ثابت، و مردمک‎های سیاه چشمانش قلب او را سوراخ می‎کردند. در این وقت تنفس ویراتا از کار می‎افتد، و او مانند مرده‎ای در میان مرده‎ها می‎نشیند، نگاهش را برمی‎گرداند تا چشمان خیره کسیکه مادرش پیش از وی او را به دنیا آورده بود از عملش شکایت نکند.
اما بعد از دور صدای فریادها به پرواز می‎آید؛ غلامان پس از تعقیب دشمن مانند پرندگان وحشی فریاد شادی می‎کشیدند و با غنائم فراوان و حسی شاد به سمت چادر می‎آمدند. و چون آنها دشمن پادشاه را کشته می‎یابند و در میان یاران کشته او حواصیل‎های مقدس را می‎بینند، بالا و پائین می‎پرند و می‎رقصند و ویراتا را که بی‎توجه در میان آنها نشسته بود می‎بوسند و او را با نامی بجز آذرخش شمشیر تشویق می‎کنند. آنها غنائم را روی گاری‎ها می‎گذاشتند، اما چرخ‎ها آنقدر در زیر بار در خاک فرو می‎رفتند که مجبور به زدن بوفالوها با خار می‎گشتند و قایق‎های کوچک تهدید به غرق شدند می‎کردند. یک رسول در رود می‎پرد و می‎رود تا خبر را به پادشاه برساند، بقیه اما با غنائم آهسته و بخاطر پیروزی خود شادی کنان می‎رفتند. ویراتا اما ساکت نشسته و در رویا فرو رفته بود. او فقط یک بار به صدا آمد، و آن هم هنگامی بود که آنها می‎خواستند جامه‎های کشته شدگان را از تنشان بربایند. بعد او بلند می‎شود، دستور می‎دهد که هیزم و الوار جمع کنند و اجساد را روی آن قرار دهند، که سوزانده شوند تا روحشان برای پیوستن به دگردیسی پاک گردد. غلامان متعجب می‎گردند از اینکه او برای توطئه‎گرانی که باید توسط شغال‎های جنگل پاره پاره شوند و استخوان‎هایشان در زیر نور خورشید بی‎رنگ گردد چنین کاری انجام می‎دهد، اما آنها دستور او را اجرا می‎کنند. پس از آماده شدن هیزم‎ها، ویراتا خودش آن را آتش می‎زند و عطر و صندل در آتش می‎اندازد، ــ بعد صورتش را برمی‎گرداند و ساکت می‎ایستد، تا اینکه چوب‎ها به خاکستر سرخی تبدیل گشته و به زمین می‎ریزند. در این میان غلامان ساختن پلی را که دیروز غلامان دشمن پادشاه با افتخار شروع به ساختن کرده بودند به پایان می‎رسانند، جنگجوها تزئین شده با گل‎های موز پیشاپیش می‎رفتند، پشت سرشان غلامان و شاهزادگان بر روی اسب. ویراتا می‎گذارد که آنها پیش از او بروند، زیرا که آواز خواندن و فریاد کشیدن آنها روحش را می‎خراشید، و وقتی او براه می‎افتد که فاصله دلخواه او ایجاد شده بود. او در وسط پل متوقف می‎گردد و مدت درازی به آب روان رود می‎نگرد، ــ افراد جلوی او و افراد پشت سرش خیال می‎کردند که باید مواظبت کنند، جنگجوها متعجب بودند. و آنها دیدند که او چگونه بازویش را با شمشیر بالا برد، انگار که می‎خواهد در برابر آسمان آن را به نوسان آورد، اما او بعد بازویش را خم کرد و گذاشت که دسته شمشیر آهسته از میان دستش بلغزد و در رود افتد. از هر دو سوی ساحل پسران برهنه به این خیال که شمشیر تصادفی از دست او در آب افتاده شروع به پریدن در آب می‎کنند تا آن را از قعر رودخانه بالا آورند، اما ویراتا آنها را شدیداً از این کار بر حذر می‎دارد و با چهره‎ای بی‎حرکت و پیشانی‎ای سیاه گشته در میان تعجب غلامان خود به رفتن ادامه می‎دهد. دیگر کلمه‎ای لبش را به حرکت نینداخت، و در این حال آنها ساعت به ساعت به جاده زرد وطن نزدیک می‎گشتند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:22  توسط سعید از برلین  | 

در سال‎های خیلی دور، قبل از به دنیا آمدن بودای برجسته و پاشاندن بذر روشنگری بر جان پیروانش، در سرزمین بیرواگهر Birwagher و در خدمت پادشاهی به نام راج‎پوتا Rajputa نجیب‎زاده‎ای به نام ویراتا Virata زندگی می‎کرد که مردم او را آذرخش شمشیر می‎نامیدند، زیرا که او جنگجو بود، جسورتر از دیگران، و یک شکارچی که تیرهایش هرگز به خطا نمی‎رفتند، و نیزه‎اش را هرگز بیهوده به چرخش نمی‎انداخت و بازویش مانند صاعقه به همراه نوسان شمشیرش فرود می‎آمد. پیشانیش رنگ روشنی داشت، چشمانش در برابر سؤالات مردم راستگو بودند: هرگز کسی دست او را به صورت مشت گره کرده ندید و هرگز در صدایش فریاد خشم وجود نداشت. او وفادارانه به پادشاه خدمت می‎کرد، و غلامانش با احترام به او خدمت می‎کردند، زیرا که از پنج جهت رودخانه عادل‎تر از او کسی پیدا نمی‎گشت: مردم متدین هنگام عبور از جلوی خانه او تعظیم می‎کردند، و کودکان وقتی او را می‎دیدند به ستاره چشمانش لبخند می‎زدند.
اما چنین اتفاق می‎افتد که پادشاه دچار مصیبتی می‎گردد. برادر همسر پادشاه که بعنوان نایب بر نیمی از قلمرو گمارده شده بود، مایل به تمامیت‎خواهی بود، و در پنهان با دادن هدیه به بهترین جنگ‎جویان پادشاه آنها را وسوسه و به خدمت خود درآورده بود. و روحانیون را متقاعد ساخته بود تا حواصیل‎های مقدس که از هزاران و هزاران سال پیش نشانه‎ای از حکمرانی طایفه بیرواگهر بود را برای او ببرند. او مسلح به فیل‎ها و حواصیل‎ها به فکر جنگیدن با پادشاه می‎افتد، و به قصد حمله به شهر از ناراضیان کوه‎نشین لشگری تشکیل می‎دهد.
پادشاه دستور می‎دهد که از بام تا شام بر لگن‎های مسی بکوبند و در شیپورهای ساخته شده از عاج سفید فیل بدمند؛ شب‎ها بر روی برج‎ها آتش روشن می‎کردند و فلس‎های خرد شده ماهی را در آن می‎ریختند تا در زیر ستاره‎ها با رنگی زرد بعنوان علامت نیاز بسوزند. اما فقط عده کمی آمدند؛ خبر دزدیده شدن حواصیل‎های مقدس بر قلب پادشاه سنگینی می‎کرد و او را غمگین ساخته بود: فرماندهان جنگجویان و نگهبانان فیل‎ها، قابل اطمینان‎ترین فرماندهان او به اردوگاه دشمن می‎پیوستند، این تَرک گشته به عبث انتظار دوستان را می‎کشید (زیرا که او پادشاه سخت‎گیری بود، سخت‎گیر در دادگاه، و یک بیگاری‎کش بی‎رحم). و او فرد معتمدی در میان رؤسا و فرماندهان جنگ در جلوی قصرش نمی‎دید، فقط جمعیتی از برده‎ها و نوکران آنجا بودند.
پادشاه در این لحظه حساس و سخت به ویراتا می‎اندیشد. او دستور می‎دهد که تخت روان چوب آبنوس را آماده سازند و او را به پیش خانه او ببرند. ویراتا با دیدن پیاده شدن پادشاه از تخت روان خود را به خاک می‎اندازد، اما پادشاه او را مانند یک خواهشمند در آغوش می‎گیرد و از او می‎خواهد که فرماندهی جنگ با دشمن را به عهده گیرد. ویراتا تعظیم می‎کند و می‎گوید: "سرورم، من این کار را می‎کنم، و تا قبل از خفه ساختن آتش این شورش در زیر پاهای بندگان تو به این خانه بازنخواهم گشت."
و او پسرانش را، اقوام و غلامان را فرا‏‎خواند و همراه با دیگر وفاداران به پادشاه برای جنگیدن به راه افتادند. تمام روز را از بیشه‎ها گذشتند و به رودخانه‎ای رسیدند که در آنسوی ساحلش تعداد بی‎شماری از دشمنان جمع شده بودند، و مغرور از تعداد خود درخت‎ها را برای ساختن پل می‎انداختند تا بتوانند فردا مانند سیلی حمله آورند و شهر را درخون غرق سازند. اما ویرتا از زمان شکار ببر گداری را می‎شناخت که کمی بالاتر از پل قرار داشت، و وقتی هوا تاریک گشت، او یک به یک وفاداران را از میان آب هدایت کرد، و شب آنها به طور ناگهانی به دشمن یورش می‎برند. آنها مشعل‎هایشان را می‎چرخاندند و فیل‎ها و بوفالوها از ترس به هنگام فرار دشمن را در خواب زیر سم و پاهای خود له می‎کردند و شعله آتش به چادر فرماندهی سرایت می‎کند. ویراتا اولین کسی بود که به چادر هجوم می‎برد، و قبل از آنکه بتواند کسی از جا برخیزد دو نفر را با شمشیر می‎کشد و سومین نفر را وقتی دست به شمشیر می‎برد می‎کشد. چهارمین و پنجمین نفر را هم یکی بعد از دیگری می‎کشد، یکی را با ضربه‎ای بر پیشانی و دیگری را با ضربه‎ای بر سینه لختش. به محض آنکه آنها بی‎حرکت بر زمین افتادند، سایه در میان سایه، او خود را در جلوی درب چادر قرار می‎دهد، تا با هر دشمنی که قصد نجات نشانه خدا، حواصیل‎های سفید را داشته باشد بجنگد. اما دیگر دشمنان نمی‎آمدند، آنها با ترس پا به فرار گذارده بودند، و سربازان پیروز با غریو شادی آنها را تعقیب می‎کردند. دشمنان دورتر و دورتر می‎گشتند. در این وقت او چهار زانو در جلوی چادر با آرامی نشسته و شمشیر خون‎آلود خود را در دست داشت، و انتظار می‎کشید تا یارانش دوباره از شکار مشتعل‎شان بازگردند.
زمان زیاد طولی نمی‎کشد که روز خدا در پشت جنگل از خواب برمی‎خیزد، درختان نخل در رنگ سرخ طلائی سحر می‎گداختند و مانند مشعلی در رودخانه می‎درخشیدند. خورشید خون‎آلود، مانند زخم آتشینی در شرق می‎شکفد. در این لحظه ویراتا از جا برمی‎خیزد، جامه از تن در می‎آورد، به سمت رودخانه می‎رود، دست‎ها را به سوی آسمان بلند می‎کند، و در برابر چشم درخشان خدا نماز می‎گذارد؛ بعد برای شستشوی مقدس داخل رودخانه می‎گردد و دستان خون‎آلودش را می‎شوید.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 11:28  توسط سعید از برلین  | 

Stefan Zweig
 
تقدیم به دوست عزیز Hans Müller

پرچم خاکستری رنگ مه خود را بر آنتورپن Antwerpen پائین آورده و کل شهر را کاملاً در پارچه فشرنده و متراکم خویش جا داده بود. خانه‎ها خیلی زود در دودی لطیف جاری و جاده‎ها به مسیری ناشناخته منتهی می‎گردند: بر فرازشان اما بانگ تهدیدآمیزی مانند کلام خداوند در میان ابرها در حرکت بود، زیرا برج‎های کلیسا که ناقوس‎هایش با صدائی آهسته شکایت و لابه می‎کردند در این دریای بزرگ وحشی مه که شهر و دهکده را از خود پر ساخته و دورتر در ساحل با جزر و مدهای بی‎قرار و آهسته غران اقیانوس هم آغوشی می‎کرد گم گشته بودند. اینجا و آنجا روشنائی نوری تیره با دود خیس در نبرد بود و برای یافتن نشانه‎ای بارز و نور بخشیدن به آن سعی میکرد، اما فقط میخانه‎ای که در آن هیاهوی مبهم و خنده‎های حلقوم قوی مردمی لرزان و بی شوق که بخاطر آب و هوا در آنجا دور هم جمع شده بودند را لو می‎داد. کوچه‎ها خالی بودند، و اگر پیکرهائی هم عبور می‎کردند، فقط مانند رگه‎های فرّاری بودند که سریع در مه محو می‎گشتند. غم‎انگیز و خسته کننده بود این صبح یکشنبه.            

فقط ناقوس‎ها مأیوسانه و بی‎وقفه فریاد می‎کشیدند و فریاد می‎کشیدند که مه فریادشان را خفه می‎سازد. اما پارسامنشان اندک بودند؛ گمراهی غریبی جای پای خود را در مملکت محکم ساخته بود، و افراد مرتد نگشته آنچنان کاهل‎ و کدر در خدمت خداوند بودند که یک ابر مه‎آلود صبحگاهی کافی بود تا بسیاری از آنها با وظایفشان غریبه گردند. زن‎های پیر و چروک گشته تسیبح می‎انداختند و فعالانه زیر لب دعا می‎خواندند، مردم فقیر در لباس‎های ساده مانند درمانده‎ها در عمق تاریک سالن‎های کلیسا که از آن نور خفیف طلائی رنگ محراب‎ها و لباده روشن مخصوص عبادت مانند روشنائی ضعیف و نرمی به سمتشان می‎درخشید ایستاده بودند. انگار که از میان منافذ دیوارهای بلند کلیسا مه به درون نفوذ کرده است، زیرا اینجا هم حال و هوای غمگین و دلسرد کننده خیابانِ رها گشته و فکور زندگی می‎کرد. و خطابه صبح هم سرد، خشن و بدون پرتو آفتاب بود: خطبه به پروتستان‎ها مربوط می‎گشت و با خشم وحشیانه‎ای بیان می‎گردید و در آن نفرت و قدرت آگاهی نیرومندی همآغوش می‎گشتند، زیرا دوران ملایمت پایان یافته به نظر می‎آمد، و از اسپانیا خبر خوش به کشیشان رسیده بود که پادشاه جدید با شدتی ستودنی در خدمت کلیسا است. و با تشریح تهدیدهای جزای روز قیامت دنباله کلمات سیاه هشدار دهنده‎اش را برای دیدار بعدی می‎گذارد، برای زمانی که بتوانند شاید با بودن شنوندگان بیشتری از میان سر و صدای نیمکت‎ها به گوش برسند، اما حالا، در خلاء تاریکی مانند آنکه در هوای سرد و مرطوب یخ زده باشند غرّان و تو خالی بر زمین سقوط می‎کردند.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:52  توسط سعید از برلین  | 

 
او بقیه راه را خسته و از نفس افتاده پشت سر می‎گذارد، و حالا مقصد جلوی چشمانش قرار داشت. او اما مدام فکر می‎کرد به دعوتی که از او شده بخاطر یک لذت زودگذر بی‎وفائی کرده است، و سنگینی قلبش نمیخواست سبکتر شود، و از خود می‎پرسید آیا او دیوار روشن و برج‎های درخشان شهر مقدس و برجهای درخشان معابد را خواهد دید.

او فقط یک بار در پیاده‎روی خود توقف کرد. نزدیک شهر، بر تپه کوتاهی، جمعیت زیادی را می‎بیند که در هم فشرده و وحشیانه خود را جلو می‎کشیدند و چنان شلوغ می‎کردند که او صداها را از راه دور می‎شنید. بر فراز سرشان سه صلیب برافراشته گشته خود را سیاه و تیز به سمت دیواره آسمان کشیده بودند. آسمان اما از شعله آتش روشنی لبریز بود، طوریکه انگار روی تمام جهان آتش درخشانی ریخته و در درخششی تهدید کننده فرو برده باشند. و نیزه‎های براق سربازان طوری می‎گداختند که انگار به خون آغشته‎اند ...

مردی در جاده متروکه با گام‎های بی هدف و بی‎قرار به سوی او می‎آمد. از او سؤال می‎کند که چه اتفاق افتاده است، و لحظه‎ای بعد بی‎اندازه شگفت‎زده می‎گردد. زیرا چهره مرد وقتی سرش را بلند می‎کند چنان از وحشت از شکل افتاده و منجمد گشته بود که انگار ماری به ناگهان نیشش زده است، و قبل از اینکه سؤال کننده بتواند متوجه گردد، مرد غریبه انگار که شیاطین در پی او باشند با ناامیدی وحشیانه‎ای از آنجا شتابان می‎گریزد. او شگفت‎زده مرد را صدا می‎زند. غریبه اما برنمی‎گردد، بلکه دورتر و دورتر می‎دود، به نظر مرد مسافر چنین آمد که در غریبه مردی از کریوت Kerioth به نام یودا ایشاریوت Juda Ischariot را شناخته است. اما نتوانست رفتار عجیب او را درک ‎کند.

از مرد بعدی که از آنجا می‎گذشت سؤال می‎کند. او عجله داشت و فقط می‎گوید که سه جنایتکاری را که پونتیوس پیلاتوس محکوم به مرگ کرده بود به صلیب کشیده‎اند. و قبل از آنکه بتواند سؤال بیشتری کند او رفته بود.

او حالا خودش به سمت اورشلیم به راه می‎افتد. یک بار دیگر به تپه پشت سرش که از ابرهائی مانند خون پوشیده شده بود سر می‎چرخاند و به سه مصلوب نگاه می‎کند. اول به نفر سمت راستی، بعد به نفر سمت چپی و در آخر به فرد وسطی. اما چهره مرد دیگر برایش قابل تشخیص نبود.

و او بی‎توجه از آنجا می‎گذرد و به سمت شهر می‎رود تا چهره ناجی را زیارت کند. ...
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:23  توسط سعید از برلین  | 

او از زن بخاطر مهمان‎نوازی تشکر گرمی می‎کند، گرچه قلبش او را برای رفتن تحت فشار گذارده بود، اما جرأت نمی‎کرد از رفتن حرف بزند. و فقط با اکراه با وی به اتاق غذاخوری می‎رود، جائی که زن برای او غذا آماده می‎سازد، با اشاره به او اجازه نشستن می‎دهد و بعد نام او و مقصدش را می‎پرسد. خیلی زود آن دو مشغول صحبت با هم می‎شوند. زن شروع می‎کند از خود گفتن و اینکه همسرش یک افسر رومی می‎باشد که او را از سرزمینش ربوده و به اینجا آورده است، و زندگی او در یکنواختی و دور از همنوعانش می‎گذرد و زیاد لذت بخش نیست. و چون فرماندار پونتیوس پیلاتوس Pontius Pilatus دستور به دار آویختن سه مجرم را داده است باید شوهرش تمام روز را در شهر بماند. و به این ترتیب بدون آنکه به چهره ناآرام و بی‎قرار او توجه کند از بسیاری چیزهای بی‎اهمیت دیگر هم با حرارت صحبت کرد. و گاهی اوقات نیز نگاه عجیب و خندانی به او می‎انداخت، زیرا که او مرد جوان و زیبائی بود.

ابتدا او متوجه چیزی نمی‎شود، زیرا او به زن توجه نمی‎کرد و می‎گذاشت که کلمات مانند صدای بی‎معنی از کنارش بگذرند. تمام افکارش تنها دور یک موضوع می‎چرخید و آن این بود که باید دوباره به رفتن ادامه دهد تا بتواند در همان روز ناجی را ببیند. اما اندامش در اثر شراب قوی‎ای که او بی احتیاط نوشید سنگین و خسته شده بود، و کم کم احساس ملایم تنبلی بر او حاکم می‎گردد. و وقتی نیروی اراده رو به کاهش‎اش او را بعد از غذا برای خداحافظی به کوشش ضعیفی مجبور می‎سازد، زن بدون هیچ زحمتی به بهانه گرمای بعد از ظهر او را از این کار بازمی‎دارد.

زن از اینکه او بخاطر فقط چند ساعت اینطور خساست به خرج می‎دهد لبخند زنان سرزنش‎اش می‎کند: تو چند ماه در این کار درنگ کرده‎ای، بنابراین یک روز نمی‎تواند چندان مهم باشد. و با آن لبخند عجیبش مرتب تکرار می‎کرد که او در خانه تنها است، کاملاً تنها. و در این حال نگاه مشتاقش را به نگاه او می‎دوخت. بر او نیز ناآرامی عجیبی مستولی شده بود. شراب خواسته‎ی مبهمی را در او بیدار ساخته و خون به جوش آمده از حرارت داغ خورشید به طور عجیبی در رگ‎هایش می‎تپید و بیشتر و بیشتر بر فکرش پیروز می‎گشت. و وقتی زن یک بار صورت خود را به سمت صورتش نزدیک ساخت و او بوی فریبنده موها را استنشاق کرد، زن را به سمت خود می‎کشد و سریع و فراوان او را می‎بوسد. و زن مقاومتی نمی‎کند ...

و او اشتیاق مقدسش را فراموش می‎کند و تمام بعد از ظهر تابستانی و شرجی را تنها به زنی که در آغوش تب‎زده‎اش جای داده بود می‎اندیشد.

او سپیده دم دوباره از گیجی خارج می‎شود. ناگهان، و تقریباً خصمانه خود را از بازوان زن جدا می‎سازد، زیرا این فکر که عیسی مسیح را به خاطر خواست یک زن از دست داده باشد او را وحشی و وحشت‎زده ساخته بود. با عجله لباس‎هایش را می‎پوشد، عصایش را به دست می‎گیرد و با اشاره خاموش دست خداحافظی و خانه را ترک می‎کند. زیرا که او حس می‎کرد اجازه تشکر کردن از این زن را ندارد.

با شتاب به سمت اورشلیم به راه می‎افتد. شب رو به پایان بود، و در تمام شاخه‎ها و ساقه‎ها زلزله بر پا شده و جهان را از خود پر ساخته بود. در دوردست، در مسیر رو به شهر چند ابر سنگین و سیاه قرار داشتند که آهسته در قرمز‎ی شب شروع به گداختن می‎کنند. قلب او با دیدن این نشانه نافذ به وحشتی غیر قابل درک دچار می‎گردد.
 
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:15  توسط سعید از برلین  | 

او چندین ساعت با عجله رفت، بعد صبح می‎شود. مه به آرامی خود را بالا می‎کشد و سرزمین کوهستانی آغشته به رنگ با کوه‎های بلند و مزارع روشنی را که به استراحت دعوت می‎کردند نشان می‎دهد. او اما سفرش را متوقف نساخت، بلکه پیوسته در رفتن کوشش می‎کرد. آهسته خورشید بالا و بالاتر می‎آید. هوای داغ خود را به شدت بر سرزمین می‎گستراند.
 
بزودی سرعت قدم‎هایش آهسته‎تر می‎گردند. دانه‎های نورانی عرق از اندامش می‎چکیدند، جامه سنگین مهمانی شروع به فشار آوردن بر تنش می‎کند. ابتدا او برای حفظ جامه آن را روی شانه‎اش آویزان می‎کند و با لباس فقیرانه براه می‎افتد. بزودی اما او سنگینی بار بر دوش را احساس می‎کند و نمی‎دانست که باید با آن لباس چه کند. چون او فقیر بود و دیگر لباس مهمانی نداشت نمی‎خواست آن را از دست بدهد، از این رو به این فکر افتاد که آن را در اولین دهات بفروشد یا آن را در ازاء پول گرو بگذارد. اما وقتی یک گدا خسته از راه به او می‎رسد، او به استاد دور از دسترش می‎اندیشد و جامه را به مرد فقیر می‎بخشد.
 
او دوباره زمان کوتاهی فعال‎تر گام برمی‎دارد، اما بعد قدم‎هایش از نو آهسته می‎گردند. خورشید داغ افقی ایستاده بود و سایه درختان فقط بصورت راه راه‎های باریک بر جاده خاکی افتاده بودند. به ندرت باد ضعیفی از میان ظهر شرجی و داغ می‎وزید که اما فقط گرد و خاک سنگین و درشت جاده و چسبیده بر اندام خیس از عرق او را با خود می‎برد. او حس می‎کرد که این باد لب‎های خشکیده‎اش که مدت‎ها آرزوی نوشیدن جرعه‎ای آب داشتند را می‎سوزاند. اما منطقه کوهستانی و متروک بود، هیچ کجا خانه‎ای مهمان‎نواز یا چشمه‎ای با آب تازه پیدا نبود.
 
گاهی به فکر بازگشت و یا حداقل چند ساعتی استراحت در سایه می‎افتاد. اما ناآرامی رو به افزایش او را با زانوانی لرزان و لبانی تشنه رو به هدف به رفتن وامیداشت.
 
در این بین ظهر شده بود. خورشید داغ و سوزان از آسمان بی ابر می‎درخشید، و جاده در زیر کفش صندل راهپیما مانند سنگ معدن مذابی حرارت می‎داد. چشمانش از گرد و خاک سرخ شده و باد کرده بودند، گام‎‎هایش مرتب نامطمئن‎تر می‎گشتند و زبان خشکیده‎اش دیگر قادر به جواب دادن خوش‎آمدگوئی پارسایانه تعداد اندکی عابر را نداشت. باید مدت‎ها پیش نیرویش او را ترک کرده باشد، اما چنین به نظر می‎رسید که حالا فقط نیروی اراده و ترسی وحشتناک از اینکه دیر برسد و نتواند چهره درخشان ناجی را ببیند و آرزوهایش برآورده گردند و همچنین این فکر مسخره که او به ناجی نزدیک شده است او را به پیشروی وامی‎داشت. فقط دو ساعت ناقابل دیگر تا شهر مقدس مانده بود که مغزش او را تهدید به منفجر شدن می‎کند.
 
او خود را تا خانه‎ای در مسیر راهش می‎کشاند. با آخرین نیرو باقی مانده عصای راهپیمائی را به سمت در خانه پرتاب می‎کند و با صدائی خشک و تقریباً غیر قابل شنیدن از زنی که در را باز کرده بود تقاضای آب می‎کند. بعد در آستانه در از هوش می‎رود و می‎افتد.
 
وقتی دوباره به هوش می‎آید مجدداً در اندامش نیروی تازه و مطمئنی حس می‎کند. او خود را در یک اتاق کوچک دارای هوای خنک بر روی یک تخت دراز کشیده می‎بیند. همه جا اثر یک دست خیّرانه و موشکافانه دیده می‎شد؛ بدن سوزانش با سرکه شسته شده و مرهم گذاشته شده بود، و در کنار تخت ظرفی که از آن به او غذا داده بودند قرار داشت.
 
اولین فکر او متوجه زمان می‎گردد، به سرعت از جا می‎پرد تا خورشید را نگاه کند. خورشید هنوز آن بالا بود، بنابراین باید اوایل بعد از ظهر باشد و او وقت زیادی از دست نداده بود. در این لحظه زنی که در را قبلاً به رویش گشوده بود وارد اتاق می‎شود. او هنوز جوان بود و ظاهراً از سوریه بود؛ حداقل چشمانش آن برق سیاه زنان این منطقه را داشت، و دستان و گوشواره‎هایش شادی کودکانه داشتن زیورآلات را که تمام این زنان دارای آنند را نشان می‎داد. دهانش لبخند آرامی می‎زد، انگار بدین وسیله به بودن او در خانه‎اش خوش‎آمد می‎گفت.
 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:53  توسط سعید از برلین  | 

تقدیم به دوست هنرمند E.M.Lilien 
 
شایعاتی مبهم و کلماتی عجیب در سرزمین پیچیده بود، می‎گفتند که زمان ظهور مسیح نزدیک است. مردان اورشلیمی غالباً به  مناطق کوچک‎تر یهودیه می‎رفتند و از نشانه‎ها و معجزات رخ داده تعریف می‎کردند. و وقتی دسته‎ای کوچک با هم جمع می‎گشتند، سپس به طرز مرموزی صدایشان را کاملاً پائین می‎آوردند تا از مرد عجیبی گزارش دهند که او را استاد Meister می‎نامیدند. همه جا به حرف‎های آنها با میل گوش می‎دادند و با اعتماد و وحشت حرفشان را باور می‎کردند، زیرا که اشتیاق دیدار ناجی در مردم رسیده و بارور شده بود، مانند غنچه‎ای که کاسه گل را می‎درد. و وقتی کسی به وعده‎های خداوند در کتاب‎های مقدس می‎اندیشید، نام او را بر زبان می‎آورد و نور شاد و امیدوار کننده‎ای در نگاهش می‎تابید.
 
در آن زمان یک جوان هم در این سرزمین زندگی می‎کرد که قلبی مؤمن و منتظر داشت. زائران فقیری را که از راه اورشلیم می‎آمدند به خانه خود دعوت می‎کرد و آنها برایش از ناجی گزارش می‎دادند، و وقتی آنها از اعمال و کلمات معجزه‎آسای ناجی تعریف می‎کردند او درد خفه‎ای در قلب خود احساس می‎کرد. زیرا که تمایلش برای دیدن چهره ناجی شدیدتر می‎گشت. روز و شب خواب او را می‎دید، و اشتیاق بی‎قرارش هزاران تصویر پر از مهربانی و نجابت از او تجسم می‎کرد، او اما احساس می‎کرد که ابن تصاویر فقط قطعه کوچکی از یک کل مطلق‎اند. و ایمان داشت که اگر بتواند یک بار هاله نوری را که از ناجی برمی‎خیزد ببیند تمام بیقراری و دردهای روحش ناپدید خواهند گشت. اما هنوز جرأت نمی‎کرد خانه و کارش را که نان او را می‎داد رها کند و آنجائی برود که اشتیاقش او را می‎خواند.
 
یک بار اما در نیمه شب هنگام خواب دیدن ناگهان بیدار می‎شود. او نمی‎توانست دیگر رویایش را بخاطر آورد، حتی نمی‎دانست که آیا رویای دیده شده خوشحال یا غمگین‎اش ساخته؛ او فقط اینطور احساس می‎کرد که انگار باید کسی او را از دور صدا کرده باشد. و حالا او می‎دانست که ناجی او را به سوی خویش خوانده است. تصمیم قدیمی‎‎اش در سخت‎ترین تاریکی رشد می‎کند، و حالا می‎دانست که بیشتر از این اجازه ندارد دیدن چهره پروردگار را به تعویق اندازد، و انگیزه پر شوق درونش چنان قوی و پیروزمند بود که او بلافاصله لباس بر تن می‎کند، یک عصای پیاده‎روی برمی‎دارد و بدون آنکه به کسی کلمه‎ای بگوید از خانه خواب‎آلود بیرون می‎آید و مسیر اورشلیم را در پیش می‎گیرد.
 
نور روشن ماه بر روی جاده نشسته بود، و سایه قامت عجولش در جلوی او در حرکت بود. گام‎هایش پر شتاب و تقریباً ترسناک بودند؛ به نظر می‎رسید که انگار می‎خواهد غفلت چندین ماهانه خود را در این شب جبران سازد. فکری او را مضطرب می‎ساخت و او جرأت گفتن آن را به خود نداشت: نکند که دیر شده باشد و نتواند دیگر ناجی را پیدا کند. و گاهی هم از اینکه نکند مسیر را اشتباه می‎رود وحشتزده می‎گشت. اما بعد به معجزه درونی‎ای که توانست آن سه پادشاه سرزمین‎های دور را توسط یک ستاره درخشان از میان تاریکی هدایت کند اندیشید و در این لحظه بار آزاردهنده دوباره روحش را ترک کرد، و گام شتابانش دوباره مشول پیاده‎روی مطمئن و محکم بر روی جاده سخت گشت.
 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 1:34  توسط سعید از برلین  |