قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

XIV
زاکن چهره‎اش را درهم می‎کشد و می‎گوید:
"شما انجیل را زیاد خوانده‎اید، انجیل را نخوانید. این کار مناسب انگلیسی‎هاست: شما در اعتقاد خود ضعیف هستید و همه چیز را اشتباه تفسیر می‎کنید. انجیل خطرناک است، این یک کتاب دنیوی‎ست. یک انسان با سرشت زاهدانه نباید انجیل را در دست بگیرد."
من با خود فکر می‎کنم ــ خدای من، چه شکنجه‎گری! ــ
و به او می‎گویم:
"قربان، من که به شما گفتم: در من هیچ سرشت زاهدانه‎ای نیست."
"مهم نیست، بدون سرشت زاهدانه به صومعه بروید! سرشت‎ها بعداً می‎آیند؛ ارزشمندتر اما این است که زهد با شما متولد شده است: شما نه تنها گوشت بلکه ماهی هم نمی‎خورید. دیگر بیش از این چه می‎خواهید!"
من خاموش می‎مانم. من خاموش می‎مانم و تنها به این فکر می‎کنم که پس چه وقت مرا مرخص خواهد کرد، تا من بتوانم برای خوابیدن بروم.
اما او دست‎هایش را روی شانه‎ام می‎گذارد، مدتی طولانی به چشم‎هایم نگاه می‎کند و می‎گوید:
"دوست عزیز! شما برای این کار به دنیا آمده‎اید، اما شما هنوز آن را نمی‎فهمید! ..."
من به او جواب می‎دهم: "بله، من آن را نمی‎فهمم!"
من احساس می‎کنم همه چیز برایم بی تفاوت است و من فوری در حالت ایستاده به خواب خواهم رفت، به این دلیل به طور غریزی جواب می‎دهم:
"من آن را نمی‎فهمم."
او می‎گوید: "خب، پس ما می‎خواهیم با همدیگر در برابر این تصویر مقدس مشتاقانه دعا کنیم. این تصویر را من در فرانسه، ایران و در کنار رود دانوب با خود به همراه داشتم ... بارها مرددانه در برابر این تصویر زانو زدم و هنگامیکه از جا برخاستم همه چیز برایم روشن بود. بر روی فرش زانو بزنید و تا روی زمین تعظیم کنید ... من شروع می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم."
من زانو زده و تعظیم کردم، و او با صدای پارسامنشانه‎ای شروع کرد: "درب اندرز جاودانه را به رویم بگشا ....."
بعد دیگر چیز بیشتری نشنیدم، فقط بعد از لمس پیشانی‎ام با فرش احساس کردم که مانند میخی شروع به فرو رفتن کرده‎ام، مدام عمیق‎تر و عمیق‎تر به سمت مرکز زمین فرو می‎رفتم.
من احساس می‎کنم این چیزی نیست که احتیاج دارم: من باید مانند پر سبکی به بالا پرواز می‎کردم، اما مانند میخی در عمق فرو می‎روم، آنطور که گوته می‎گوید <به جائی داخل نگشته، و نه به سمت داخل‎شونده>."
من پس از مدتی طولانی از ژرفا به سطح بازمی‎گردم و دیگر چیزی تشخیص نمی‎دهم: شمعدان سه شعله‎ای روشن بود، هوای تاریک از پشت پنجره‎ها دیده می‎گشت، در برابر من ژنرالی خود را مانند کلافی گلوله کرده بر روی فرش خوابیده بود.
در خواب همه چیز را فراموش کرده بودم: "اینجا کجاست؟"
من آهسته بلند می‎شوم، می‎شینم و از خود می‎پرسم: من کجا هستم؟ آیا این مرد واقعاً یک ژنرال است، یا فقط اینطور به نظرم می‎آید؟ ... من او را لمس می‎کنم ... بدنش گرم است؛ در این وقت می‎بینم که او هم بیدار می‎گردد و خود را حرکت می‎دهد ... او هم می‎شیند و به من نگاه می‎کند ... سپس می‎گوید:
"من چه می‎بینم؟ ... فیگورا!"
من جواب می‎دهم: "امر بفرمائید."
او صلیبی بر سینه خود می‎کشد و به من دستور می‎دهد:
"صلیب بر سینه‎ات بکش!"
من بر سینه‎ام صلیب می‎کشم.
"ما با هم آنجا بودیم؟"
"بله قربان."
"آنجا چطور بود؟"
من چیزی نگفتم.
"چه سعادتی!"
من منظورش را نمی‎فهمم، اما او با خوشحالی ادامه می‎دهد: "آیا حضرت را دیدید؟!"
"کجا؟"
"در بهشت!"
من می‎گویم: "در بهشت؟ نه، من در بهشت نبودم و هیچ چیز ندیدم."
"چرا هیچ چیز ندیدید! ما باهم پرواز کردیم ... به آنجا ... به سمت بالا!"
من پاسخ می‎دهم که من پرواز کردم، اما نه به سمت بالا بلکه رو به پائین.
"چی، رو به پائین؟"
"بله قربان."
"به سمت پائین؟" 
"بله قربان."
"در پائین اما جهنم قرار دارد!"
"من آن را ندیدم."
"جهنم را ندیدی؟"
"نه."
"کدام احمقی به تو اجازه داخل شدن داد؟"
"کُنت زاکن."
من کُنت زاکن هستم."
من می‎گویم: "من حالا این را می‎بینم."
"تا حالا آن را ندیده بودی؟"
من می‎گویم: "می‎بخشید، من احساس کردم که در خواب بودم."
"تو خوابیدی!"
"بله قربان."
"بنابراین فوری از اینجا خارج شوید!"
من به او می‎گویم: "اطاعت، اما اینجا تاریک است، من نمی‎دانم که چطور بیرون باید بروم."
زاکن از جا برمی‎خیزد، خودش در را برایم باز میکند و به زبان آلمانی می‎گوید:
"بروید به پیش شیطان!"
گرچه ما کمی خشک از هم خداحافظی کردیم اما لطف او هنوز به پایان نرسیده بود.

XV
من کاملاً آرام بودم، زیرا می‎دانستم چه چیز برایم بیشتر از هر چیزی باارزش‎تر بود: آزادی من و این فرصت که طبق یک فرمان و نه چندین فرمان زندگی کنم، نزاع نکنم، مجبور نباشم خودم را با هیچکس انطباق دهم و چیزی را به کسی ثابت کنم، و من می‎دانستم کجا می‎توانم این آزادی را پیدا کنم. من دیگر نمی‎خواستم هیچ شغلی را قبول کنم، نه شغلی که آدم غرور اصیلی برایش محتاج است، و نه شغلی که آدم بتواند آن را کاملاً بی هیچ غروری انجام دهد. انسان نمی‎تواند در هیچ شغلی خودش باشد؛ او اجازه ندارد ابتدا چیزی را وعده دهد و بعد با توجه به آن رفتار کند؛ اما می‎بینم که من فاسد شده‎ام و نه می‎توانم و نه اجازه دارم چیزی وعده دهم، زیرا شبات Sabbat برای انسان است و نه انسان برای شبات ... گرچه قلبم احساس شفقت می‎کند، با این حال نمی‎توانم به چیزهای وعده داده شده عمل کنم: وقتی من انسانی را در رنج می‎بینم، بنابراین نمی‎توانم خود را کنترل کرده و شبات را نقض می‎کنم! آدم باید در خدمت استحکامی راسخ داشته باشد و بتواند خود را متقاعد سازد، من اما این استعداد را ندارم. من به چیزی کاملاً ساده محتاجم ... من مدت درازی فکر کردم که کجا می‎توانم این چیز ساده را بیابم، جائیکه محتاج به متقاعد ساختن خود نباشم، و عاقبت به این نتیجه رسیدم که بهترین کار با زمین کار کردن است.
اما هنوز یک پاداش انتظارم را می‎کشید.
قبل از عزیمتم فرمانده به من توضیح می‎دهد:
"صحبت کردن با دیمیتری یروفییچ برای شما با فایده بود. او در آن وقت در بهترین حالت روحی بود، زیرا او در صبح یک شکم سیر عبادت کرده بود؛ من فکر می‎کنم که او با شما هم به عبادت پرداخته باشد؟"
من می‎گویم: "البته. ما دعا کردیم."
"آیا با هم در کشتزارهای بهشتی بودید؟"
"به این معنی که ... چطور باید آن را به شما توضیح دهم ..."
"شما یک سیاستمدار ممتازی هستید! شما همچنین مؤفق گشتید، شما به شدت مورد علاقه او قرار گرفتید. او اجازه داده به شما بگویم که او از راه‎های ویژه‎ای امکان دریافت بازنشستگی را برای شما فراهم خواهند ساخت."
من می‎گویم: "اما من سزاوار حقوق بازنشستگی نیستم."
"خب، حالا دیگر برای حساب کردن دیر شده، او درخواست را داده است و کسی پیشنهاد او را رد نخواهد کرد."
به این ترتیب برایم سی و شش روبل در سال حقوق بازنشستگی تعیین گشت و من هنوز آن را دریافت می‎کنم. سربازها خیلی زیبا از من خداحافظی کردند.
آنها گفتند: "مهم نیست قربان، ما از شما خیلی راضی هستیم و هیچ شکایتی نداریم. برای ما فرقی نمی‎کند کجا خدمت کنیم. اما قربان ما آرزو می‎کنیم که شما کشیش ما بشوید تا در جبهه‎‎های جنگ برایمان دعای خیر کنید."
آنها این همه خوبی را برایم آرزو می‎کردند!
من اما بجای برآورده ساختن آرزوی مؤمنانه سربازها این مزرعه را خریدم ... مزرعه بزرگی نیست، اما خوب ... شاید روزی کاترجا با همسرش اینجا را بچرخانند ... کاترجای بیچاره! من او و مادرش را روزی در باغی زیر درخت صنوبر یافتم ... مادر می‎خواست او را به دست غریبه‎ها بدهد و خودش در نزد آدم خیرخواهی پرستار شود. من اما عصبانی شدم و به او گفتم:
"آیا تو از بدو تولد چنین احمق یا دیوانه بودی؟ چطور به این فکر می‎کنی که فرزندت را ترک کنی و فرزند دیگران را با شیر خود تغذیه کنی! یک بانوی خوب فرزندی را که به دنیا آورده باید با شیر خود بزرگ کند: همانطور که خدا به آن فرمان داده. بیا پیش من و به فرزند خود غذا بده.
او برمی‎خیزد، کاترجا را در پارچه ژنده‎ای می‎پیچد و با من می‎آید. او می‎گوید:
"من می‎خواهم به آنجائی بروم که سرنوشت مرا به آنجا می‎خواند!"
اینگونه ما زندگی می‎کنیم، شخم می‎زنیم و بذر می‎افشانیم، و وقتی چیزی کم داریم آرزوی داشتن آن را نمی‎کنیم. زیرا که ما مردم ساده‎ای هستیم: مادر یک یتیم بی خانمان است، دختر کوچک است، و من یک افسر کشیده خورده‎ام، بدون هیچگونه غرور اصیل. مُهره‎ای غم‎انگیز!
فیگورا طبق اطلاعاتی که من دارم در اواخر دهه پنجاه و یا اوایل دهه شصت درگذشت. من در کتاب ادبیات در باره او هیچ چیز نیافتم.

_ پایان _

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۱ساعت 21:32  توسط سعید از برلین  | 


XI
در روز سوم فرمانده مرا پیش خود احضار می‎کند، در اتاق را می‎بندد و می‎گوید:
"چطور توانستید پس از بازگشت از آخرین پست خود گزارش دهید که همه چیز روبراه می‎باشد، در حالیکه اتفاق وحشتناکی رخ داده بوده است؟"
من جواب دادم:
"هرچه امر بفرمائید جناب سرهنگ، آنچه رخ داد واقعاً وحشتناک بود، اما خدا ما را روشن ساخت و همه چیز خوب به پایان رسید."
"آدم فرومایه‎ای یک افسر را کتک زده و توهین کرده و بدون مجازات مانده ... شما به این می‎گوئید خوب به پایان رسید؟ مگر شما از اطاعت از مافوق و غیرت چیزی نمی‎دانید؟"
من به او گفتم: "جناب سرهنگ، قزاق بجز آن روز هرگز مشروب ننوشیده و دیوانه گشته بود، زیرا او را به اجبار مست ساخته بودند."
"میخوارگی نمی‎تواند دلیلی برای بخشش باشد!"
"من هم آن را دلیل نمی‎دانم ــ میخوارگی باعث نابودیست، می‎بخشید جناب سرهنگ، اما من جرئت نداشتم برای اینکه بخاطر من یک آدم بی عقل مجازات شود واقعه را گزارش دهم. من او را بخشیدم."
"شما اجازه بخشیدن او را نداشتید!"
"جناب سرهنگ، من این را خوب می‎دانم، اما نمی‎توانستم بر خود مسلط شوم."
"شما بعد از این اتفاق دیگر نمی‎توانید در خدمت باقی بمانید."
"من آماده کناره‎گیری کردن هستم."
"بله، یک درخواست کنارگیری تحویل دهید."
"بله قربان!"
"من برای شما متأسفم، اما نوع برخورد شما کاملاً غیر مجاز است. شما و کسی که چنین اعتقادی را به شما تلقین کرده برای این کار مسؤلید."
این کلمات مرا خیلی آزرده ساختند، من معذرت خواستم و گفتم که من هیچکس را مسؤل اینکار نمی‎دانم، به ویژه آن کسی را که به من چنین اعتقادی داده است، زیرا من آن را از آموزه‎‎های مسیح دارم.
جناب سرهنگ از این اصلاً خوشش نیامد.
او می‎گوید "یعنی چه که از مسیحیت برایم می‎گوئید! من نه تاجر ثروتمندی هستم و نه یک خانم. من نه می‎توانم به کلیسا یک ناقوس اهداء کنم و نه بلدم برای کلیسا فرشی ببافم؛ اما از شما انتظار دارم که وظیفه خود را انجام دهید. سرباز باید قوانین مسیحیت را از سوگند خدمت‎اش کسب کند؛ اما اگر او نتواند یکی را با دیگری آشتی دهد، بنابراین باید کشیش همه چیز را برایش توضیح دهد. شما باید شرم کنید از اینکه قزاقی که شما را کتک زده است بهتر از شما می‎داند چه باید کرد: او پیش کشیش می‎رود و همه چیز را برایش اعتراف می‎کند! فقط اینکار او را نجات داد و نه بخشش شما. دیمیتری یروفییچ او را نه بخاطر شما بلکه بخاطر کشیش بخشیده است، اما تمام سربازهائی که با شما کشیک می‎دادند تنزل رتبه خواهند گرفت. حالا بروید نزد زاکن Sacken، او خودش با شما صحبت خواهد کرد، به او می‎توانید از مسیحیت خود تعریف کنید: او کتاب‎های کلیسائی را مانند اساسنامه ارتش خوب می‎شناسد. از من ناراحت نشوید: با اجازه باید بگویم، همه معتقدند که شما قزاق را پس از سیلی خوردن از او فقط به این خاطر قابل بخشیدن دانسته‎اید که سدی سر راه حیثیت توهین شده خود نبینید و در خدمت باقی بمانید ... این ممکن نیست! همکاران شما دیگر نمی‎خواهند با شما خدمت کنند."
این برای من در آن زمان که هنوز جوان بودم ظالمانه و توهین آمیز به نظر می‎آمد. من به او می‎گویم: "بله قربان من نزد کُنت زاکن می‎روم، به او جریان را گزارش و دلیل آنچه باعث رفتارم گشت را توضیح می‎دهم ــ من می‎خواهم همه چیز را صادقانه برایش تعریف کنم. شاید که او با دید دیگری به ماجرا نگاه کند."
فرمانده فقط دست خود را تکان می‎دهد.
"هر چیز که مایلید به او بگوئید، اما این به شما هیچ کمکی نخواهد کرد. این درست است که زاکن قوانین کلیسا را می‎داند اما فعلاً او فقط از اساسنامه نظامی پیروی می‎کند. او هنوز اسقف نشده است."
آن زمان در محافل نظامی انواع مزخرفات در باره زاکن گفته می‎شد: یکی می‎گفت که او رؤیائی‎ست و از طریق فرشته‎ای می‎داند چه زمان باید یک جنگ را آغاز کند؛ دیگران چیزهای عجیب‎تری تعریف می‎کردند؛ اما مأمور پرداخت هنگ که آشناهای زیادی در میان تاجران داشت اطمینان می‎داد که پیلارت Philaret رهبر اسقفان مسکو به کنُت پروتسو Protassow گفته است: "وقتی من مردم، شما بخاطر خدا نه موراوجو Murawjow را برای ریاست شورای کلیسائی انتخاب کنید و نه اینوکنتی Innokentij را پیشوای اسقف‎ها سازید. آنها فقط ظاهری خوب دارند، اما کارهایشان را خوب انجام نخواهند داد؛ بجای آنها زاکن را جانشین من راهب فروتن کنید. وگرنه من بعد از مرگ در نوری تاریک بر شما ظاهر خواهم گشت."

XII
من آن زمان نمی‎خواستم تحمل کنم که زاکن فکر کند من سیلی دریافت کرده را فقط به خاطر در خدمت ماندن مخفی نگاه داشته‎ام. بطور وحشتناک احمقانه! آیا مگر اهمیتی دارد؟ حالا به نظرم مضحک می‎آید، اما من در وضعیت خشمگین آن زمان شرفم را در چنین حماقت‎هائی واقعاً مانند عقیده غریبه‎ای می‎دیدم ... من چندین شب نخوابیدم: یک شب را هنگام کشیک دادن و سه شب دیگر را بخاطر هیجان نخوابیدم ... از اینکه همکارانم و زاکن در باره من بد فکر می‎کنند مرا می‎آزرد! ببینید، من می‎خواستم که همه در باره من خوب فکر کنند! ..."
به این خاطر دوباره تمام شب را نخوابیدم، صبح روز بعد اما زود بلند می‎شوم و پیش زاکن می‎روم. در سالن پذیرائی ابتدا فقط یک منشی بود، سپس افراد بیشتری آنجا جمع شدند. آنها آرام برای همدیگر زمزمه می‎کردند، اما من آنجا آشنائی نداشتم ــ ساکت می‎مانم و احساس می‎کنم که خواب کاملاً بی موقع بر من مستولی می‎گردد. ــ پلک چشمان بسته می‎گشتند. همراه با دیگران مدتی طولانی انتظار آمدن زاکن را می‎کشم، انگار او در این روز از روی قصد خیال آمدن نداشت: او هنوز در اتاق خوابش در برابر تصویر مقدس دعا می‎کرد. او بسیار مؤمن بود: هر روز دعای روزانه و شبانه خود را بجا می‎آورد؛ گاهی نماز و دعایش بی نهایت طول می‎کشید. گاهی پیش می‎آمد که او از زانو زدن خسته می‎شد و بر روی فرش می‎افتاد، بعد همانطور به نمازش ادامه می‎داد. خدا باید به کسی که در آن حال مزاحم او می‎گشت رحم کند! حتی هنگام حمله دشمن هم کسی عزم این کار را نمی‎کرد، زیرا مزاحم او گشتن هنگام نماز مانند این بود که یک کودک را که کافی نخوابیده باشد بیدار سازی. سپس او بد خو و ستیزه‎جو می‎گشت و دیگر کسی نمی‎توانست او را تسکین دهد. آجودان‎های او این را می‎دانستند ــ بعضی از آنها هم مانند او مؤمن بودند، و بعضی فقط تظاهر می‎کردند. او تفاوتی میان آنها قائل نمی‎گشت و همه را یکسان دوست داشت و امتیاز می‎داد.
به این ترتیب وقتی او وارد سالن می‎گشت، افسران کارمندش فوری می‎فهمیدند که او یک دل سیر عبادت کرده و دارای روحیه خوبی‎ست، بعد اسناد را برای امضاء کردن به او می‎دادند. 
در این هنگام شانس با من بود: به محض آنکه زاک در سالن پذیرائی ظاهر گشت مرد مجربی به من گفت:
"شما وقت مناسبی آمده‎اید، امروز می‎توان هر خواهشی از او کرد، او یک دل سیر عبادت کرده." 
من پرسیدم:
"از کجا به آن پی بردید؟" 
مرد با تجربه جواب می‎دهد:
"آیا مگر نمی‎بینید: زانوهایش سفید شده‎اند، و بر بالای ابروهایش لکه‎های روشن دارد ... این مانند یک درخشش است ... بنابراین او مهربان خواهد بود." 
درخشش بالای ابروهایش را من ندیدم، اما زانوهای شلوارش واقعاً سفید بودند.
او با همه صحبت کرد و مرخصشان ساخت، اما مرا بعنوان نفر آخر نگاه داشت و دستور داد به دنبالش به اتاق مطالعه بروم. 
من به خود می‎گویم حالا پایان کار فرا می‎رسد. ــ و خواب از سرم پریده بود."
 
XIII
زاکن در اتاق مطالعه‎اش یک تصویر مقدس بزرگ با قاب فلزی گرانبها قرار داشت، و جلوی آن یک شمعدان سه شعله روشن بود.
او ابتد به جلوی تصویر مقدس می‎رود، بر سینه خود صلیبی می‎کشد، تعظیمی تا زمین می‎کند، و بعد از آن به سمت من برمی‎گردد و می‎گوید:
"فرمانده هنگ شما طرفدار شماست، او حتی شما را تحسین می‎کرد، او می‎گوید، که شما افسر خوبی بوده‎اید، اما من نمی‎توانم شما را در خدمت نگهدارم."
من به او جواب می‎دهم که من اصلاً به این خاطر از او خواهش نمی‎کنم.
"شما بخاطر آن خواهش نمی‎کنید؟ چرا خواهش نمی‎کنید؟"
"من می‎دانم که کار ناممکنی است، و من برای کار ناممکن خواهش نمی‎کنم."
"شما مغروید!"
"خیر قربان."
"پس چرا از <محالات> صحبت می‎کنید؟ این روح فرانسوی‎ست! تکبر! غرور!"
"در من غرور وجود ندارد."
"مهمل نگوئید ... من آن را می‎بینم. این بیماری فرانسوی‎ست! ... استبداد! ... شما می‎خواهید اراده خود را تحمیل کنید. اما من واقعاً نمی‎توانم شما را نگاه دارم. من هم رؤسای بالادست خود را دارم ... نزاع دست و دل بازانه شما ممکن است به گوش پادشاه هم برسد ... حادثه چگونه رخ داد!"
من به او می‎گویم: "قزاق اجازه داد که او را گمراه و تا حد بیهوشی مست سازند، و هنگامیکه مرا زد بر حواس خود مسلط نبود."
"و شما اینکار او را بخشیدید؟"
"بله، من کار دیگری نمی‎توانستم بکنم! ..."
"به چه دلیل؟"
"به علت یک الهام قلبانه."
"که اینطور! ... قلبانه! ... در زمان خدمت ابتدا وظیفه مهم است و نه قلب ... حداقل شما از این کار پشیمان هستید؟
"من کار دیکری نمی‎توانستم انجام دهم."
"بنابراین پشیمان نیستید!"
"نه."
"و شما متأسف هم نیستید؟"
"من برای او متأسفم، اما نه برای خودم."
"و شما احتمالاً او را برای بار دوم هم خواهید بخشید؟"
"فکر کنم، برای بار دوم برایم این کار آسان‎تر باشد."
"خب، خب! ... پس شما اینطور فکر می‎کنید! ... سرباز به یک سمت از صورتش سیلی زده، و او می‎خواهد طرف دیگر صورتش را ارائه کند."
من با خود فکر می‎کنم: ــ ایست! جسارت به خرج نده، در باره چنین چیزهائی شوخی نکن! ــ و من با همین حالت او را ساکت نگاه می‎کردم.
به نظر می‎آمد که او کمی دستپاچه شده باشد، اما بلافاصله دوباره حالت همیشگی را به خود می‎گیرد و می‎پرسد: "پس غرورتان چه می‎شود؟"
"من همین الساعه افتخار داشتم به شما گزارش دهم که من غرور ندارم."
"آیا شما نجیبزاده‎اید؟"
"بله، من از تبار اشراف هستم."
"و شما دارای این ... noblesse oblige ... غرور اشراف نیستید؟ یک نجیبزاده بدون غرور؟"
من ساکت ماندم و با خودم فکر کردم: ــ خب، بله: یک نجیبزاده کاملاً بدون غرور. حالا می‎خواهی با من چه کار کنی؟" ــ
اما او دست بردار نبود و گفت: "پس چرا سکوت کردید؟ من از شما در باره این غرور اصیل می‎پرسم؟"
من دوباره سکوت می‎کنم، او اما ادامه می‎دهد:
"من دوباره از شما در باره این غرور با ارزش می‎پرسم که انسان‎ها را ترفیع می‎دهد، کتاب حکمت یشوع بن زیراخ Jesus Sirach دستور داده: <کوشش کن، که تو نام خوبت را حفظ کنی ..."
چون من خود را برکنار شده به حساب می‎آوردم و به این دلیل فردی آزاد می‎دانستم به او جواب دادم که من در انجیل در باره غرور اصیل هیچ چیز نخوانده‎ام، اما از تکبر شیطانی‎ای که برای آقایمان یک عمل شنیع به حساب می‎آید خوانده‎ام.
زاکن ناگهان از من دور می‎شود و می‎گوید:
"صلیب بکشید! ... گوش کنید: من به شما دستور می‎دهم، بر سینه خود صلیب بکشید!"
من صلیبی بر سینه می‎کشم.
"یک بار دیگر!"
من دوباره صلیب دیگری می‎کشم.
"یک بار دیگر!"
من برای سومین بار صلیب می‎کشم.
حالا او به سمت من می‎آید، و خود بر سینه‎ام صلیبی می‎کشد و زمزمه می‎کند:
"از شیطان صحبت نکنید! شما ارتدوکس هستید؟"
"بله، ارتدوکس."
"کشیش‎ها هنگام غسل تعمید شیطان را از خود می‎رانند، همچنین از تکبر و تمام اعمال آن؛ و برویشان تف می‎کننند. او از ابتدا یک قاتل و پدر دروغ است. تف کنید."
من تف می‎کنم.
"یک بار دیگر!"
من بار دیگر تف می‎کنم.
"درست و حسابی! ... یک بار دیگر!"
من تف می‎کنم، همچنین زاکن هم تفی می‎اندازد و تف‎ها را لگدمال می‎کند. به این ترتیب ما به شیطان از بالا تا پائین تف می‎کنیم.
"بله، اینطور! ... و حالا ... بگوئید ببینم ... شما بعد از کناره‎گیری چه می‎خواهید بکنید؟"
"من هنوز نمی‎دانم."
"آیا ثروتی دارید؟"
"نه."
"این خوب نیست! آیا خویشاوند بانفوذی دارید؟"
"نه، ندارم."
"این بد است! پس امیدتان به چه کسی‎ست؟"
"نه به شاهزادگان و نه به پسران انسان: بدون خدا یک گنجشک هم بر زمین نمی‎افتد، و من هم مطمئناً همینطور."
"اوه، چه با سواد هستید ... می‎خواهید راهب شوید؟"
"نه، قربان، من نمی‎خواهم."
"چرا نه؟ من می‎توانم برای شما سفارشنامه بنویسم."
"من احساسی به این حرفه ندارم."
"پس چه می‎خواهید؟"
"من فقط می‎خواهم که شما فکر نکنید من کشیده خوردن را برای از دست ندادن شغلم مخفی نگاه داشتم: من فقط این کار را انجام دادم تا ..."
"تا روح خود را نجات دهید! من شما را خیلی خوب درک می‎کنم! به همین دلیل هم به شما می‎گویم: یک راهب شوید."
"نه، من نمی‎توانم یک راهب شوم، همچنین به نجات روح خود هم اصلاً فکر نکردم؛ انسانی در درونم به من می‎گفت که او نباید به حد مرگ کتک بخورد."
"مجازات اغلب مفید است. «کسی را که آقا دوست داشته باشد، او را تنبیه می‎کند.» شما همه چیز را نخوانده‎اید ... بعلاوه شما مرا متأسف می‎سازید. شما خود را بخاطر اعتقادتان رنج می‎دهید! ... می‎خواهید به کمیسیون اداره آگاهی بیائید؟"
"نه، من فروتنانه از شما متشکرم."
"چرا نه؟"  
"من نمی‎دانم چگونه می‎توانم صادقانه توضیح دهم ... من برای این کار مناسب نیستم."
"در اداره خواربار؟"
"برای این کار هم نامناسب هستم."
"پس در زرادخانه! آنجا گاهی کارمندان صادقی هم پیدا می‎شوند."
او با سؤال‎های خود مرا هیپنوتیزم کرده بود، من چنان خواب‎آلود بودم که به سختی می‎توانستم خود را نگاه دارم.
زاکن اما در برابرم ایستاده بود و سر خود را با ریتم تکان می‎داد و با انگشتانش می‎شمرد:
"کتاب مقدس را به خوبی خوانده؛ دارای غرور نجیبزادگی نیست؛ کشیده خورده است؛ نمی‎خواهد به کمیسیون ادارآگاهی برود؛ نمی‎خواهد به اداره خواربار برود؛ همچنیین به صومعه هم نمی‎خواهد برود! اما من فکر می‎کنم که حالا می‎فهمم چرا شما نمی‎خواهید به صومعه بروید: شما عاشق هستید؟"
اما من فقط می‎خواستم بخوابم.
"نه، قربان، من عاشق کسی نیستم."
"قصد ازدواج کردن هم ندارید؟"
"نه."
"به چه دلیل؟"
"من دارای یک شخصیت ضعیفم."
"این را می‎شود در شما دید! با اولین نگاه! آیا آدم خجالتی‎ای هستید، از زنها می‎ترسید، بله؟"
"از بعضی از زنها می‎ترسم."
"کار خوبی می‎کنید! زنها خودپسندند و ... همچنین زنهای بدی هم وجود دارند؛ اما همه زنها بد نیستند و همه دروغ نمی‎گویند."
"من می‎ترسم که خودم دروغگو باشم."
"چرا؟ ... به چه دلیل؟"
"من امید ندارم که زنی را خوشبخت سازم."
"چرا؟ از تنوع شخصصیت‎ها وحشت دارید؟"
من به او می‎گویم: "بله، زن می‎تواند آنچه که از نظر من خوب است را بد بداند و همچنین بر عکس."
"به او اثبات کنید که حق با شماست!"
"آدم می‎تواند همه چیز را ثابت کند، اما فقط به اختلاف می‎انجامد، و انسان در این ارتباط بدتر می‎شود و نه بهتر."
"شما اختلافات را دوست ندارید؟"
"من اختلاف را نمی‎توانم تحمل کنم."
"پس عزیز من، به صومعه بروید! چرا با آن مخالفید؟! راهب بودن برای شما با این خلق و خو خیلی مناسب است."
"من فکر نمی‎کنم."
"چرا؟ چرا آن را باور نمی‎کنید؟ چرا؟"
"من احساسی به این حرفه ندارم."
"شما در اشتباه هستید: توهین را بخشیدن، مجرد زندگی کردن ــ این کار یک راهب است. پس دیگر هیچ مشکلی باقی نمی‎ماند. گوشت نخوردن؟ این شما را می‎ترساند؟ اما برای این کار سختگیری نمی‎شود ..."
"من هرگز گوشت نمی‎خورم."
"در عوض ماهی‎های بسیار عالی وجود دارند."
"من ماهی‎ها را هم نمی‎خورم."
"چی، ماهی هم نمی‎خورید؟ چرا؟"
"برایم ناخوشایند است."
"چطور می‎تواند خوردن ماهی ناگوار باشد؟"
"این احتمالاً ذاتی‎ست: مادرم هم حیوان ذبح شده و ماهی نمی‎خورد."
"چه عجیب! بنابراین شما فقط قارچ و سبزی می‎خورید؟"
"بله، همچنین شیر و تخم مرغ. خیلی چیزهای دیگر هم وجود دارند که آدم می‎تواند بخورد."
"خب، بنابرین شما خودتان را نمی‎شناسید: شما یک راهب به دنیا آمده‎اید، و شما را بلافاصله در سطوح بالا خواهند پذیرفت. این مرا خیلی خوشحال می‎سازد! من می‎خواهم برایتان فوری یک سفارشنامه بنویسم!"
"قربان، من به صومعه نمی‎روم!"
"نه، شما می‎روید ــ کسی که حتی ماهی هم نخورد خیلی کم وجود دارد! شما یک زاهدید! من فوری نامه را می‎نویسم."
"خواهش می‎کنم آن را ننویسید: من به صومعه نمی‎روم. من می‎خواهم با کار و عرق پیشانی نان خود را بدست آورم."
_ناتمام _

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۱ساعت 3:27  توسط سعید از برلین  | 


VIII
من گماشته را صدا میزنم، از کیفم به او پول می‎دهم و او را برای خرید 150 گرم چای، یک کیلو و نیم قند، شصت عدد تخم‎مرغ رنگ شده عید پاک و نان زعفرانی می‎فرستم. دلم می‎خواست که او خرید بیشتری می‎کرد، اما من دیگر پولی به همراه خود نداشتم.
گماشته همه اقلام سفارشی را می‎آورد، من کنار میز می‎شینم، قند را در قطعات کوچک می‎شکنم و خودم را با محاسبه مشغول می‎سازم: چند قطعه قند به هر نفر می‎رسد.
کار بزرگی نبود، اما ملالت را از من دور می‎ساخت. من خوشحال آنجا نشسته‎ام، قطعات قند را می‎شمرم و فکر می‎کنم: اینها مردم ساده‎ای هستند، هیچکس با آنها خوب نیست، این هدیه ناقابل برایشان لذتبخش خواهد بود. من وقتی ناقوس کلیسا را بشنوم و مردم از کلیسا بروند به افرادم تبریک خواهم گفت: <بچه‎ها! مسیح برخاسته است!> و هدایایم را به آنها تقدیم می‎کنم.
ما خارج در جلوی شهر مستقر بودیم، زیرا که انبار مهمات بسیار دور از خانه مردم قرار دارد. اتاق جلوئی یک انبار خالی که در آن زمان خالی از مهمات بود بعنوان اتاق کشیک در اختیار ما قرار داشت. من و سربازها از همان اتاق پاسدارها را که در بیرون ایستاده بودند می‎دیدم ... سه قزاق در پیش آنها بودند و سه نفر دیگرشان با اسب رفته بودند.
حالا ما از شهر صدای ناقوس‎ها را می‎شنویم و نور چراغ‎ها را هم می‎بینیم. ساعت نشان می‎داد که باید حالا مراسم عبادت به پایان برسد ــ بنابراین من هم از باید از افرادم پذیرائی کنم. من بلند می‎شوم تا به پاسدارها نگاهی بیندازم، و ناگهان سر و صدائی می‎شنوم ... یک نزاع ... من به آنجا می‎روم، و از آنجا چیزی پیش پایم پرواز می‎کند و همزمان من یک سیلی دریافت می‎کنم ... چرا اینطور به من نگاه می‎کنید؟ بله، یک کشیده واقعی، و در همان لحظه یک سردوشی از شانه‎ام به پرواز می‎آید!
"این چه کاریه؟ چه کسی منو زد؟"
در این وقت هوا مانند قیر سیاه بود.
من فریاد می‎زنم: "بچه‎ها! برادرها! آنجا چه خبره؟"
سربازها صدایم را شناختند و جواب دادند:
"قربان، قزاق‎ها مست کرده‎اند و همه را می‎زنند."
"چه کسی به من حمله کرد؟"
"قربان، یکی از قزاق‎ها به شما هم سیلی زد. او بیهوش اینجا افتاده، دو قزاق دیگر در زیرزمین‎اند و سربازها مشغول بستن دست‎های آنها هستند. شما باید آنها را با شمشیرتان بکشید."

IX
در سرم ناگهان همه چیز در هم می‎چرخید. سخت‎ترین اهانت! من جوان بودم و همه چیز را با چشمان خود نمی‎دیدم، بلکه آنطور که در سرم فرو کرده بودند؛ بنابراین من در آن زمان فکر می‎کردم: "اگر تو را بزنند بی حرمتی‎ست، اما اگر تو زده باشی، هیچ مانعی ندارد، بلکه حتی افتخار است ..." من باید بلادرنگ قزاق را می‎‎‎‎کشتم! ... اما من او را نکشتم. دیگر چه ارزشی دارم؟ من یک افسر کشیده خورده‎ام. حالا برایم همه چیز تمام شده است ....
من قسم می‎خورم که او را با چاقو خواهم کشت! من باید او را با چاقو بکشم! او مرا بی حیثیت و تمام ترقی شغلی‎ام را خراب ساخته است. من باید او را بکشم، باید بلافاصله او را به قتل برسانم! می‎خواهد دادگاه مرا تبرئه کند یا نکند، ــ حیثیتم اما نجات خواهد یافت.
در قلبم اما صدائی با من صحبت می‎کند: "تو نباید بکشی!" و من متوجه می‎گردم که صدا به که تعلق دارد! این خدا بود که به من این را می‎گفت، روح من از آن اطمینان داشت. می‎دانید، چنان اعتقاد راسخ و تزلزل ناپذیری بود که من نیازی به نشانه نداشتم. او خدا است! او خود بر بالای سر افتادگان ایستاده است! بر افتادگان حکم می‎راند و یک بار با امتیاز بالائی مرخص می‎سازد. خدا اما بر جهان تا ابد فرمان خواهد راند! اگر او به من اجازه نمی‎دهد کسی را که مرا زده است بکشم، پس چه باید با او بکنم؟ چه باید بکنم؟ با چه کسی باید مشورت کنم؟ ... بهتری کار این است با کسی که خودش این را تجربه کرده است مشورت کنم. عیسی مسیح! ... آیا مگر تو را هم نزده‎اند؟ ... تو را زدند، و تو بخشیدی ... اما من در برابر تو چه هستم ... یک کرم ... یک صفر! من می‎خواهم از آن تو باشم: من بخشیدم! من از آن تو هستم... با این وجود اما باید گریه کنم ... و من گریه می‎کنم، گریه می‎کنم!
سربازها فکر می‎کنند که من بخاطر توهین گریه می‎کنم، من اما اصلاً بخاطر توهین گریه نمی‎کردم، شما متوجه منظورم هستید ...
سربازها می‎گویند:
"ما او را خواهیم کشت!"
"این چه حرفیه! ... خدا با شما باشد! ... کسی اجازه کشتن یک انسان را ندارد!" و از سرباز ارشد می‎پرسم:
"با او چه کردید؟"
ما دست‎های او را بستیم و او را همانطور در زیرزمین انداختیم."
"فوری دست‎هایش را باز کنید و او را اینجا بیاورید."
آنها می‎روند تا دست‎هایش را باز کنند که ناگهان در زیرزمین کاملاً گشوده می‎گردد و قزاق مانند پرنده‎ای به سمت من می‎پرد، مانند کیسه‎ای جلوی پاهایم می‎افتد و فریاد می‎کشد:
"قربان! ... من آدم بدبختی هستم ..."
"البته که آدم بدبختی هستی."
"با من چکار کردید! ..."
او در این حال می‎گرید، خواهش می‎کند و حتی زار می‎زند.
من به او می‎گویم: "بلند شو!"
"من نمی‎تونم بلند بشم ... من هنوز به حواسم مسلط نیستم ..."
"چرا به حواست مسلط نیستی؟"
"من هرگز مشروب نمی‎نوشم، اما آنها منو مست کردند ... من یک زن جوان و فرزندان کوچک در خانه دارم ... و پدرو مادری پیر ... من چه کار کرده‎ام! ..."
"چه کسی تو را مست ساخت؟"
"رفقا، قربان، ــ آنها مجبورم کردند که برای زندگان و مردگان بنوشم ... وگرنه من هرگز نمی‎نوشم ..."
و او برایم تعریف کرد که رفقایش او را به میخانه‎ای برده و مجبور ساخته‎اند بخاطر جشن رستاخیز با اولین ناقوس بنوشد، تا از این طریق تمام زندگان و مردگان <به آرامش برسند>؛ یکی از رفقایش او را به یک گیلاس کوچک مشروب دعوت می‎کند، یکی دیگر او را به دومین گیلاس، گیلاس سوم و بقیه گیلاس‎ها را اما خودش می‎پردازد؛ او دیگر به خاطر نمی‎آورد که چرا به من حمله کرده، مرا زده و قپان سردوشی‎ام را کنده است.
چه عیدی‎ای! حالا در برابر پاهایم غلت می‎خورد، مانند کودکی گریه می‎کند، تمام مستی‎اش پریده است ... او زار می‎زند:
"فرزندک من، کبوترکم! ... پدر و مادر بیچاره‎ام! ... زن بدبختم! ..."

X
"جوان بیچاره زار می‎زند، همه سربازها به او نگاه می‎کنند، و من در چهره آنها می‎بینم که دیدن این صحنه برایشان سخت است؛ اما برای من سخت‎تر از بقیه بود. اما بعد از اینکه کمی به جریان فکر کردم قلبم آرام گرفت؛ من به خود می‎گویم: "اگر مرا در خلوت می‎زد، بنابراین من یک لحظه هم تردید نمی‎کردم، من به او می‎گفتم: <برو صلح به همراهت و این کار را دیگر نکن.> اما این کار در برابر چشمان افراد زیر دستم که باید برایشان سرمشق باشم انجام گرفت ...
این کلمه مرا نجات می‎دهد ... با چه <سرمشقی> باید پیشاپیش آنها بروم؟ اما من نمی‎توانم این را فراموش کنم ... من نمی‎توانم به عیسی مسیح فکر کنم و همزمان با انسان‎ها کاملاً به ترتیبی دیگر رفتار کنم ...
من به خود می‎گویم "نه، این ممکن نیست ... من دستپاچه بودم ــ من ترجیح می‎دهم موقتاً آن را کنار بگذارم ... حداقل برای مدت کوتاهی، و فقط آنچه را که مناسب است بگویم ..."
من یک تخم مرغ در دست می‎گیرم و می‎خواهم بگویم: <عیسی برخاسته است!> اما احساس می‎کنم که دروغ می‎گویم. حالا دیگر من از آن او نیستم، من برایش غریبه‎ام ... اما من این را نمی‎خواهم ... من نمی‎خواهم خودم را از او دور سازم. پس چرا مانند کسانی رفتار می‎کنم که با او مشکل داشتند ... مانند کسی که در آنجا می‎گفت: "آقا، از من دور شو، زیرا که من یک انسان گنه کارم!" البته بدون او راحت‎تر است ... بدون او آدم می‎تواند با تمام انسان‎ها کنار بیاید ... خودش را با همه انطباق دهد ...
اما من این را نمی‎خواهم! من نمی‎خواهم بدون او برایم آسان‎تر باشد! من این را نمی‎خواهم!
در این لحظه چیز دیگری به خاطرم می‎آید ... من نمی‎خواهم از او خواهش کنم مرا ترک کند، بلکه می‎خواهم او را پیش خود بخوانم ... نزدیک‎تر بیا! و من شروع می‎کنم: <عیسی مسیح، تو ای نور واقعی، تو هر انسانی را که با صلح همراه است روشن می‎گردانی ...>
سربازها گوش‎هایشان را تیز می‎کنند ... کسی با من تکرار می‎کند:
"هر انسانی را!"
من می‎گویم: "بله. هر انسانی را که با صلح همره است." و کلمه‎ها را چنین تفسیر می‎کنم: او کسی را روشن می‎سازد که از دشمنی به صلح روی آورد و بلندتر می‎گویم: "نور چهره‎اش ما گنه‎کاران را روشن می‎سازد!>
<ما را روشن می‎سازد! ... ما را روشن می‎سازد!> ... همه سربازها همنوا دم برمی‎آورند ... همه می‎لرزند ... همه زار زار می‎گریند ... همه بلندترین نور را می‎بینند و به سمتش هجوم می‎برند ...
من می‎گویم : "برادران، آیا می‎خواهیم خاموش بمانیم!"
همه آن را فوری متوجه می‎شوند.
آنها جواب می‎دهند: "زبانمان بخشکد اگر ما چیزی بگوئیم. ما چیزی نخواهیم گفت."
من می‎گویم "مسیح برخاسته است!" و اول قزاقی را که مرا زده بود می‎بوسم، و بعد شروع به بوسیدن دیگران می‎کنم. "مسیح برخاسته است!" ــ "او حقیقتاً برخاسته است!"
و ما همدیگر را با خوشحالی‎ای واقعی در آغوش گرفتیم. قزاق اما هنوز گریه می‎کرد و می‎گفت: "من می‎خواهم به زیارت بیت‎المقدس بروم و آنجا خدا را نیایش کنم ... من می‎خواهم از کشیش خواهش کنم که برایم توبه تعیین کند."
من به او می‎گویم: "خدا به همراهت باشد، به بیت‎المقدس نرو، بجای آن بهتر است که دیگر مشروب ننوشی."
او گریان می‎گوید: <نه، قربان، من دیگر مشروب نخواهم نوشید، و پیش کشیش هم خواهم رفت ...>
"باشه، هر طور که مایلی."
مأمورین تعویض پست می‎آیند، ما بازمی‎گردیم، و من گزارش می‎دهم که همه چیز طبق مقررات انجام گرفت؛ سربازها هم همه سکوت می‎کنند و از ماجرا چیزی نمی‎گویند. اما تقدیر چنین می‎خواست که راز ما آشکار گردد."

_ ناتمام _

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ساعت 1:38  توسط سعید از برلین  | 

I
زمانی که من هنوز در کی‎یف Kiew تحصیل می‎کردم و ابداً به فکر نویسنده شدن نبودم در نزد خانواده‎ای فقیر اما بسیار محترم رفت و آمد می‎کردم که در خانه کوچک خود در دورترین نقطه انتهای شهر در نزدیکی صومعه کریل Kyrill زندگی می‎کردند. خانواده متشکل بود از دو خواهر مجرد و سالخورده و عمه پیرشان که او هم مجرد بود. آنها با حقوق کم بازنشستگی و از سود محصول لبنیات و باغ سبزی خود قانع زندگی می‎کردند. فقط سه نفر به دیدار آنها می‎رفتند: یک روسی برجسته طرفدار الغای برده‎داری به نام دیمیتری پتروویچ شوراوسکی Dmitrij Petrowitsch Shurawskij، من و مردی بسیار اصیل به نام ویگورا Wigura که همه اما او را فیگورا می‎نامیدند و کاملاً شبیه یک دهقان دیده می‎گشت.
این نوشته من یادبودی‎ست از او.

II
زمانی که من فیگورا، یا آنطور که اوکرائینی‎ها این کلمه را می‎نامند ــ شیگورا Chwigura ــ را می‎شناختم حدود شصت سال سن داشت، اما هنوز خیلی قوی و فعال بود و هرگز بخاطر سلامتی‎اش شکایت نمی‎کرد. او قدی بسیار بلند و بدنی ورزشکارانه داشت؛ موی پر پشت و قهوه‎ای رنگش هنوز خاکستری نشده بود، اما سبیل کاملاً خاکستری رنگی داشت. او می‎گفت که "سبیلش مانند یک سگ خاکستری شده است" یعنی سقید شدن موهایش نه مانند یک انسان از سر، بلکه مانند سگ‎های پیر از سبیل شروع شده است. ریش‎اش هم خاکستری شده بود اما او آن را اصلاح می‎کرد. چشمانش خاکستری رنگ بودند و درشت، لبانش سرخ، صورتش برنزه. نگاهی جسورانه و هوشمندانه داشت که طنز مخفی اوکرائینی در آن در پرواز بود.
فیگورا مانند یک دهقان واقعی حومه نشین در مزرعه کوچک خود در اطراف شهر کورنیوکا Kurinewka زندگی می‎کرد و با کمک یک زن اوکرائینی جوان و زیبائی به نام کریستیا Christja اقتصاد خود را می‎چرخاند. فیگورا همه کارها را با دست خود انجام می‎داد و همه چیز را در نظمی ساده اما بی نقص نگاه می‎داشت. او خودش باغچه را شخم می‎زد، سبزی‎ها را می‎کاشت و خودش هم آنها را برای فروش به بازار تره‎بار در پودول Podol می‎برد، جائیکه او در کنار بقیه دهقانان خیارها، کدوها، هندوانه‎ها، کلم‎ها و شلغم‎هایش را برای فروش عرضه می‎کرد.
فیگورا بهتر از بقیه می‎فروخت، زیرا محصولاتش از بالاترین کیفیت برخوردار بودند. بخصوص کدوهای لطیف و شیرین و اندازه بزرگ و غیر معمولی‎شان که گاهی تا یک فود  Pud سنگینی داشتند مشهور بود.
همچنین خیارها، شلغم‎ها و کلم‎هایش بزرگ‎تر و بهتر بودند.
تاجران تره‎بار در پودول می‎دانستند که نمی‎توانند هیچ جا جنس بهتری از جنس او بدست آورند؛ اما او محصولاتش را با کمال میل به آنها نمی‎فروخت، "به این خاطر که آنها مردم را فریب ندهند" و ترجیح می‎داد محصولاتش را مستقیم به مصرف کننده بفروشد.
فیگورا از تاجران زن و مرد بد صحبت می‎کرد؛ او دوست داشت که به حقه‎هایشان پی ببرد و آنها را دست بیندازد. ممکن بود یک کاسب مرد یا زن ماهرانه تغییر لباس دهد یا کس دیگری را نزد فیگورا بفرستد تا از او خرید کند، او اما فوری متوجه فریب آنها می‎گشت و در برابر سؤال‎ "کنگر فرنگی چنده؟" جواب می‎داد:
"قیمتش پوله، اما نه برای پول شما."
و اگر فرد مذکور سعی می‎کرد به او اطمینان دهد که فردی معمولی‎ست و برای خودش خرید می‎کند، فیگورا بدون آنکه پیش‎اش را از دهان خارج کند جواب می‎داد:
"خب، که اینطور! دست بردار، تو در هر صورت چیزی از من بدست نمیاری!" و دیگر کلمه‎ای نمی‎گفت.
همه در بازار او را می‎شناختند و می‎دانستند که او آدم عادی‎ای نمی‎باشد و فقط مانند آدم‎های عادی عمل می‎کند، اما هیچکس نام و مقام حقیقی او را نمی‎دانست و از اینکه چرا او چنین زندگی ساده‎ای را انتخاب کرده آگاه نبود، و کسی هم سعی نمی‎کرد آن را کشف کند.
من هم مدت‎ها از این موضوع بی خبر بودم، و هنوز هم مقام واقعی او را نمی‎دانم.

III
خانه کوچک فیگورا یک کلبه گلی کوچک اوکرائینی بود که به یک اتاق نشیمن و یک آشپزخانه تقسیم شده بود. او فقط سبزیجات و فرآورده‎های لبنی‎ای را که کریستیای زیبا به ساده‎ترین روش دهقانی برایش آماده می‎ساخت می‎خورد. کریستیا مجرد بود، اما یک فرزند به نام کاترجا Katrja داشت که دحتر بسیار زیبائی بود. مردم محله او را دختر شیگورا می‎دانستند، اما فیگورا فقط چهره‎اش را در هم می‎کشید و می‎گفت:
"البته که او فرزند من است! اگر خدا به من لطف کرده تا من بتوانم او را سیر سازم، بنابراین او فرزند من است؛ اما من فرد نیکوکاری که او را در این دنیای خاکی پر رنج نشانده است را نمی‎شناسم. مردم می‎توانند هر طور که مایلند فکر کنند: بسیار خب، او می‎تواند فرزند من باشد، برای من اهمیتی ندارد."
مردم در ارتباط با کاترجا هنوز مشکوک بودند؛ اما آنچه به خود کریستیا مربوط می‎گشت، بدون هیچ تردیدی او را دوست دختر فیگورا می‎دانستند.
فیگورا این موضوع را هم بی اهمیت می‎دانست، و اگر کسی در این باره لطیفه‎ای می‎گفت، او فقط جواب می‎داد:
"شما احتمالاً حسادت نمی‎کنید؟"
در عوض فیگورا و کریستیا و حتی کاترجای کاملاً بی گناه داوطلبانه کفاره پس می‎دادند: هیچیک از این سه گوشت یا ماهی یا ابداً جانداری را نمی‎خوردند.
زن‎های شهر کورنیوکا فکر می‎کردند که می‎دانند به چه خاطر این کفاره بر آنها تحمیل شده است.
فیگورا اما فقط می‎خندید و می‎گفت:
"غازهای ابله!"

IV
رابطه میان فیگورا و کریستیا بسیار خوب بود، اما چیزی را فاش نمی‎ساخت.
کریستیا نه مانند یک خدمتکار نزد یک خانم خانه‎دار، بلکه مانند خویشاوندی در نزد خویشاوندی دیگر در آن خانه زندگی می‎کرد. او از چشمه آب می‎آورد، زمین‎ها را تمیز و اتاق را گچ‎کاری می‎کرد، رخت‎های  خود، کاترجا و فیگورا را می‎شست و می‎دوخت، اما گاوها را او نمی‎دوشید، زیرا آنها برای او بزرگ و قوی بودند؛ این کار را فیگورا با دست‎های مناسب و قدرتمند خود انجام می‎داد. آن سه در کنار یک میز غذا می‎خوردند، در حالیکه کریستیا غذا را می‎کشید و بشقاب‎ها را هم خودش جمع می‎کرد. آنها اصلاً چای نمی‎نوشیدند، زیرا آن را عادتی بی فایده می‎دانستند، اما در روزهای تعطیل جوشانده گیلاس یا تمشک خشک می‎نوشیدند، و در حقیقت هر سه در کنار یک میز. فقط دو دوشیزه سالخورده که از آنها نام برده شد، شوراوسکی و من به دیدارشان می‎رفتیم. کریستیا بخاطر ما خیلی کار می‎کرد، و فقط با زحمت می‎شد او را برای لحظه‎ای به نشستن واداشت؛ اما وقتی مهمان‎ها برای رفتن از جا برمی‎خاستند سریع از جایش می‎جهید و عجله می‎کرد تا در پوشیدن پالتو و گالش‎ها به آنها کمک کند. مهمان‎ها مقاومت می‎کردند، اما او در این کار اصرار می‎ورزید، و فیگورا هم به طرفداری از او به کمک‎اش می‎آمد و به مهمان‎ها می‎گفت:
"بگذارید قانون خودش را انجام دهد."
کریستیا فقط وقتی آرام می‎گرفت که مهمان‎ها به او اجازه می‎دادند همانطور که قانونش دستور می‎دهد در پوشیدن پالتو و گالش به آنها کمک کند. این قانون او بود، و زیبای روی مهربان وفادارانه و منصفانه به آن عمل می‎کرد.
فیگورا و کریستیا هنگام صحبت با عناوین مختلف همدیگر را صدا می‎کردند: فیگورا به او می‎گفت <تو> و او را کریستینا یا کریستیا می‎نامید، اما کریستیا به او <شما> می‎گفت و او را با نام و نام خانوادگی می‎نامید. و هر دو آنها به کاترجا <دختر> می‎گفتند، کاترجا اما به فیگارو <پاپا> و به کریستیا <ماما> می‎گفت ... کاترجا نه ساله بود و شباهت زیادی به مادر زیبایش داشت.

V
نه فیگورا خویشاوندی داشت و نه کریستیا. کریستیا یک یتیم بی کس بود؛ فیگورا (در واقع ویگورا) در حقیقت خویشاوند داشت و یکی از آنها حتی پرفسور دانشگاه بود، اما او با آنها رفت و آمد نمی‎کرد ــ زیرا آنها با اشراف در رفت و آمد بودند، چیزی که به عقیده فیگورا در حقیقت مستوجب سرزنش نبود، اما برای او نامناسب بود.
"خدا نگهدارشان باد؛ شاید آنها دستیار قاضی یا حتی در شوراها باشند، ما اما، همانطور که می‎بینید به خوک‎های ساده تعلق داریم."
در شخصیت و تمام رفتار فیگورا هویت اصیلی نمایان بود که ضرب المثل "یک انسان کتک خورده با ارزش‎تر از یک فرد کتک نخورده است" ظاهر پوچ خود را از دست می‎داد.
این شرح یکی از کارهای او است که بزرگ‎ترین مفهوم سراسر زندگی‎اش به حساب می‎آمد و در حقیقت زندگی او را معین می‎ساخت. این داستان برای کسی آشنا نبوده و نیست، من اما آن را از زبان فیگارو شنیدم و می‎خواهم تا جائیکه به یاد می‎آورم آن را بازگویم.

VI
من در کی‎یف در یک قسمت خیلی شلوغ شهر در میان کلیسای جامع میشائیل و زوفین  Michaels- und der Sophienkathedraleکه در میانشان دو کلیسای چوبی دیگر هم وجود داشت زندگی می‎کردم. آدم در روزهای تعطیل به زحمت می‎توانست ناقوس کلیساها را در اینجا تحمل کند، در تمام خیابان‎هائی که به کرشچاتیک Kreschtschatik منتهی می‎گردند تعداد زیادی میخانه و سالن آبجو خوری قرار داشت، و در میدان انواع غرفه‎ها و تاب‎ها. به این خاطر در چنین روزهائی رفتن به نزد فیگورا نجاتم می‎داد. در پیش او ساکت و آرام بود: کودک زیبا در چمن بازی می‎کرد، چشم‎های زیبای زن مهربانانه می‎درخشیدند، و فیگورای همیشه عاقل و همیشه هشیار آهسته و سنجیده صحبت می‎کرد.
یک بار بخاطر سر و صدائی که از صبح زود در محله‎ام شروع می‎گردد نزد او شکایت کردم و او به من جواب داد:
"از آن برایم تعریف نکنید. من از کودکی نمی‎توانستم جشن گرفتن به سبک روسی را تحمل کنم و هنوز هم از آن می‎ترسم. زمانیکه من دانشجوی دانشکده افسری بودم، گاهی ما را در روزهای تعطیل عمومی به این جشن‎ها می‎بردند و به ما می‎گفتند: <ببینید، اینها سرگرمی‎های ملی ما هستند!> من اما آن زمان با خودم فکر می‎کردم: چه چیز این سرگرمی‎ها خوبند، اگر هم که ملی باشند! در نزد آموس Amos پیامبر می‎خوانیم: <من از تعطیلات شما در اندوهم.> و من بدون دلیل این احساس را نداشتم که یک بار در چنین جشن‎هائی چیز بدی را تجربه خواهم کرد. و چنین هم شد، اما خوبی‎اش این است که همه چیزهای بد خودشان را برای من به چیزهای خوب تبدیل کردند."
"آیا اجازه دارم بدانم، که موضوع چه بوده است؟"
"من فکر می‎کنم، بله. ببینید ... هنگامیکه شما هنوز در آغوش مادربزرگ خود می‎نشستید، ما دارای دو ارتش بودیم: یکی از آنها <اول> نامیده می‎شد، و دیگری <دوم> نام داشت. من تحت فرماندهی اوستن زاکن Osten-Sacken خدمت می‎کردم. این همان دیمیتری یروفی‎یچ Dmitrij Jerofejitsch است که امروز هم آواز مذهبی می‎خواند. او یک عبادت کننده بزرگ خدا بود، همیشه زانو زده نماز می‎خواند یا خودش را روی زمین می‎انداخت و مدت‎ها همانطور باقی می‎ماند؛ با هر گام و هر حرکتی صلیبی بر سینه می‎کشید. در آن زمان بسیاری از افسران ارتش به خود زحمت می‎دادند از او تقلید کنند، تا چاپلوسی او را کنند ... بعضی‎ها که این را می‎توانستند خوب هم مؤفق گشتند ... این کار همچنین به من هم کمک کرد که بتوانم هنوز تا امروز یک حقوق بازنشستگی دریافت کنم. جریان از این قرار بود."

VII
"هنگ ما در جنوب قرار داشت، در شهری که ستاد یروفی‎یچ هم آنجا بود. چنین اتفاق افتاد که من یک شب مانده به عید پاکِ یکشنبه برای محافظت از انبار مهمات به فرماندهی انتخاب شدم. من پاسداری خود را ساعت دوازده ظهر روز شنبه آغاز کردم و باید تا ظهر یکشنبه پاسداری می‎دادم.
من تحت فرماندهی خود چهل و دو سرباز بعلاوه شش قزاق سواره به همراه داشتم.
هنگامیکه شب فرا رسید یک اندوه در من رخنه می‎کند. من جوان و وابسته به خانوده‎ام بودم. پدر و مادرم هنوز زنده بودند، همینطور خواهرم ... اما برای من مهم‎تر و با ارزش‎تر مادرم بود ... مادر خیرخواهم! ... من مادر باشکوهی داشتم، روحی خوب و قلبی پاک داشت، در نیکی متولد گشته و در خوبی پیچیده شده بود ... او به اندازه‎ای خوش قلب بود که نمی‎توانست موئی نه از انسانی و نه از حیوانی خم کند ــ او حتی برای همدردی با حیوانات نه گوشت می‎خورد و نه ماهی. پدرم گاهی ملامتش می‎کرد: <اجازه بده، بگو، چه مدت هنوز باید این حیوانات به زاد و ولد ادامه دهند؟ بزودی دیگر جائی برای ما باقی نخواهد ماند.> و او جواب می‎داد: <خب، هنوز مدتی طول خواهد کشید، من اما خودم آنها را بزرگ کردم و آنها برایم مانند خویشاوند هستند. من که نمی‎تونم خویشاوندانم را بخورم>. همینطور پیش همسایه‎ها هم حیوانات را نمی‎خورد و می‎گفت: <من اما آنها را زنده دیده بودم، آنها آشنایان من هستند و من نمی‎تونم آشنایانم را بخورم.> بعد نمی‎خواست حیوانات غریبه را هم بخورد و می‎گفت <مهم نیست، آنها هم به قتل رسیده‎اند>. کشیش کوشش می‎کرد او را متقاعد سازد، می‎گفت که مصرف گوشت دستور خداست، و به او از کتاب تلخیص دعای تبرک گوشت را نشان می‎داد، اما مادرم در عقیده خود باقی می‎ماند و می‎گفت: <بسیار خب، حالا که آن را خواندید، بنابراین می‎توانید گوشت بخورید>. کشیش به پدرم می‎گفت که همسرت از طرف بعضی زن‎ها که به خانه‎ها نفوذ می‎کنند گمراه گشته. این زن‎ها همه کسانی را که تا ابد می‎آموزند اما هرگز نمی‎توانند عاقل شوند می‎فریبند.> مادرم به به پدرم می‎گفت: <این مزخرف است: من چنین زن‎هائی را نمی‎شناسم، اما باعث تهوع من می‎گردد وقتی مخلوقی مخلوق دیگر را می‎خورد>.
من از مادرم اصلاً نمی‎توانم با آرامش صحبت کنم، من باید همیشه هیجانزده شوم. آن زمان هم این چنین بود. من اشتیاق زیادی برای دیدار مادرم داشتم! من بالا و پائین می‎روم، از بی حوصلگی پر کاهی را به دندان می‎گیرم و فکر می‎کنم: حالا همه برای دعای صبح به کلیسای دهکده می‎روند، او اما همه یتیمان را که لباس‎های ژنده و نشسته بر تن دارند را پیش خود جمع می‎کند، در کنار اجاق آنها را می‎شوید، موهایشان را شانه می‎زند و پیراهن‎های تمیز بر تنشان می‎کند. بودن با او اینچنین زیباست! اگر نجیبزاده نبودم، بنابراین در پیش او می‎ماندم و بجای حفاظت از انبار مهمات کار می‎کردم. ما آنجا از چه چیزی محافظت می‌کنیم؟ مواد منفجره که برای کشتن به کار می‎رود ... اما من اصلاً اجازه شکایت کردن ندارم ... من باید شرم می‎کردم! من حقوقم را دریافت می‎کنم، ترفیع مقام می‎گیرم، اما سرباز، یک انسان کاملاً سیه روز است، او را حتی با بی رحمی کتک می‎زنند، او وضعش بی شک سخت‎تر است ... و با این وجود او به زندگی ادامه می‎دهد و همه چیز را تحمل می‎کند و گله‎مند نیست ... شجاع باش، همه این افکار از بین خواهند رفت. من فکر می‎کنم: چه کاری می‎تواند بهترین کاری باشد که یک انسان وقتی قلبش غصه‎دار است انجام می‎دهد؟ من به این چیز می‎اندیشم، به آن چیز فکر می‎کنم و به چیز سوم و عاقبت باید دوباره به مادرم فکر کنم؛ او می‎گفت: <وقتی حالت خوش نیست، بنابراین پیش کسانی برو که حالشان بدتر از توست ...> حالا، حال سربازها از من بدتر است ...
من به خود می‎گویم: <من می‎خواهم باعث خوشحالی سربازان بیچاره شوم! من می‎خواهم از آنها با چای پذیرائی کنم، می‎خواهم به خرج خودم با آنها عید پاک را جشن بگیرم!>
این ایده را دوست داشتم.
_ ناتمام _

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:11  توسط سعید از برلین  |