قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

عمر و محمود پسران یک خانواده فقیر در نزدیک بغداد زندگی می‎کردند. وقتی پدر می‎میرد آنها فقط سرمایه کوچکی به ارث می‎برند و هر دو تصمیم می‎گیرند برای افزودن به سرمایه خود تلاش کنند. عمر اسباب‎کشی می‎کند و برای پیدا کردن محل مناسب کسب و زندگی به سفر کوتاهی می‎پردازد. محمود به بغداد می‎رود و شروع به کار کوچکی می‎کند که دارائیش را در مدت کوتاهی به مقدار قابل توجه‎ای افزایش می‎دهد. او بسیار مقتصدانه و تنها زندگی می‎کرد، و با دقت هر سکه را به سرمایه‎اش می‎افزود تا با آن دوباره سرمایه‎گذاری تازه‎ای کند. به این طریق برای وام گرفتن در نزد تعداد زیادی تجار ثروتمند اعتبار پیدا می‎کند. آنها گاهی او را در بخشی از بار یک کشتی شریک می‎ساختند و در بعضی از معاملات با او شریک می‎گشتند. محمود با شانس آوردن پی در پی در معاملات گستاخ‎تر شده بود، او جسارت مبالغ بزرگ‎تری می‎کند، و تجار هر بار بهره کافی از او می‎گرفتند. به تدریج او معروف‎تر می‎گردد، کسب و کارش بزرگ‎تر می‎شود، او در نزد افراد زیادی مبالغ وصول نشده داشت، همانطور که از افراد زیاد دیگری وجوه نقد در دست‎هایش بود، و چنین به نظر می‎رسید که سعادت مدام به او لبخند می‎زند. عمر برعکس راضی نبود، در هیچکدام از تلاش‎های فراوانش موفق نشده بود؛ حالا او کاملاً فقیر و تقریباً بدون لباس به بغداد می‎رسد، از برادرش می‎شنود و برای کمک گرفتن پیش او می‎رود. محمود از دیدار دوباره برادرش خوشحال می‎شود، از فقر او اظهار تأسف می‎کند و چون بسیار نرم و مهربان بود مبلغی از پولش را به او می‎دهد، و از آن پول یک مغازه هم برای برادر خود تهیه می‌کند. عمر با خرید و فروش پارچه ابریشم و لباس زنانه شروع به کار می‎کند، و سرنوشت برایش در بغداد مناسب‌تر به نظر می‌رسید، محمود مبلغ پرداخت شده را به عمر می‎بخشد و او دیگر مجبور نبود برای پرداخت دوباره پول ترس داشته باشد. او در تمام معاملات گستاخ‎تر از برادرش بود و به همین دلیل هم سعادتمندتر. عمر بزودی با بعضی از تجار که تا آن موقع با محمود داد و ستد می‎کردند آشنا گشته و موفق می‎شود آنها را از دوستان خود سازد: بدین سبب برادرش برخی از مزیت‎ها که حالا نصیب او شده بودند را از دست می‎دهد. محمود برای خود یک همسر انتخاب کرده بود که او را به بعضی از خرج‎هائی مجبور می‎ساخت که او تا آن زمان انجام نداده بود؛ او برای پرداختن بدهی‎های خود باید از آشنایانش پول قرض می‎گرفت. پول‎هائی که انتظارشان را می‎کشید بدستش نمی‎رسند، وقتی او مطلع می‎شود که یکی از کشتی‎هایش بدون آنکه بتوان بارها را نجات دهند غرق شده است اعتبارش سقوط می‎کند و او نزدیک به ناامید گشتن بود. حالا یکی از طلبکاران درخواست پرداخت فوری پول خود را می‎کند. محمود متوجه می‎شود که آن مقدار از سعادت هنوز باقیمانده‎اش بستگی به پرداخت این پول دارد، بنابراین تصمیم می‎گیرد در این نیاز ضروری به برادرش متوسل شود. با عجله پیش او می‎رود و او را بسیار خشمگین می‎یابد، چون او در آن روز دچار زیان کوچکی شده بود. ــ محمود شروع می‎کند: برادر، من با خجالت فراوان با یک خواهش پیش تو آمده‎ام.
عمر: در چه موردی؟
محمود: کشتی من غرق شد، همه طلبکاران به من فشار می‎آورند و از مهلت دادن نمی‎خواهند چیزی بدانند، تمام شانس من به امروز بستگی دارد، فقط برای مدت کوتاهی به من ده هزار سکه قرض بده.
عمر: ده هزار سکه؟ ــ برادر، اشتباه که تلفظ نمی‎کنی؟
محمود: نه عمر، من مبلغی را که تقاضا می‎کنم خیلی خوب می‎شناسم، و فقط این مقدار و نه یک سکه کمتر می‎تواند مرا از رسواترین فقر نجات دهد.
عمر: ده هزار سکه؟
محمود: برادر آن را  به من بده، من تمام تلاشم را می‎کنم که آن را هرچه زودتر به تو بازگردانم.
عمر: اگر این پول را می‎داشتم! ــ من موفق به پرداخت بدهکاری خودم نیستم، ــ من خودم هم نمی‎دانم که چه باید بکنم، ــ همین امروز صد سکه سرم کلاه گذاشتند.
محمود: تو با اعتبار خود در نزد تجار قادری خیلی راحت این مبلغ را برایم تهیه کنی.
عمر: اما هیچکس نمی‎خواهد پول قرض بدهد، بی‎اعتمادی از همه طرف: خدا شاهد است که من بی‎اعتماد نیستم! ــ اما همه حدس خواهند زد که من پول را برای تو درخواست می‎کنم، و تو خودت بهتر از هرکس دیگر می‎دانی که اعتماد آدم به یک تاجر اغلب به چه نخ نازکی آویزان است.
محمود: عمر عزیز، باید اعتراف کنم که من این تردید در نزد تو را احتمال نمی‎دادم. من در چنین موقعیتی برای تو مسامحه نمی‎کردم و مشکوک نمی‎گشتم.
عمر: من هم اصلاً مشکوک نیستم ــ من دلم می‎خواست می‎توانستم به تو کمک کنم ــ خدا شاهد است که این کار خوشحالم می‎کرد.
محمود: تو قادری، اگر فقط بخواهی.
عمر: همه پولی که دارم هم نمی‎تواند مبلغی را که درخواست می‎کنی پر سازد.
محمود: آه آسمان! من با این کار یک سرزنش برای خودم درست کردم، و حقیقتاً از اینکه فقط با یک کلمه بر دوشش بار گذاشه‎ام متأسفم.
عمر: تو عصبانی می‎شوی؛ اما نباید بشوی، چون تو بی‎عدالتی می‎کنی.
محمود: بی‎عدالتی؟ ــ کدامیک یک از ما وظیفه‎اش را انجام نمی‎دهد؟ ــ آه، برادر، من تو را دیگر نمی‎شناسم.
عمر: من همین امروز صد سکه از دست دادم، اطمینان ندارم که چهارصد سکه دیگر هم از دست ندهم و باید خودم را آماده از دست دادن آنها کنم. ــ اگر هفته قبل پیشم می‎آمدی، آه ــ بله، آنموقع با کمال میل ــ
محمود: آیا باید دوستی سابق‎مان را به تو یادآوری کنم؟ ــ آه، بدبختی چه عمیق می‎تواند ما را تحقیر کند!
عمر: تو مانند برادری با من صحبت می‎کنی که تقریباً به من توهین می‎کند.
محمود: به تو توهین کنم؟ ــ
عمر: آیا نباید آدم برنجد وقتی هر کاری را که می‎تواند انجام می‎دهد، ــ وقتی آدم خودش نیاز دارد و برای بیشتر از دست دادن باید بترسد؛ ــ وقتی برای اراده خوبش هیچ چیز بجز تمسخری تلخ و تحقیری عمیق دریافت نمی‎کند؟
محمود: نیت خوب خود را به من نشان بده و تو گرم‎ترین تشکرم را دریافت می‎کنی.
عمر: بیش از این در آن شک نکن، یا اینکه تو عصبانیم می‎کنی؛ من مدت طولانی‎ای خونسرد می‎مانم، من می‎توانم بسیار تحمل کنم، اما اگر آدم مرا این نوع برنجاند ــ
محمود: عمر، من خیلی خوب می‎فهمم که تو نقش یک فرد رنجیده را بازی می‎کنی تا بهانه بهتری برای قطع کردن کامل رابطه ما داشته باشی.
عمر:  تو به این فکر نمی‎افتادی، اگر تو خود را گرفتار چنین کارهای بی‎ارزشی نمی‎کردی به این فکر نمی‎افتادی. آدم به عادات ناشایستی که خودش بیشتر با آنها آشناست در دیگران ساده‎تر بدگمان می‎گردد.  
محمود: نه، عمر، اما چون تو با این صحبت مرا به خودستائی دعوت می‎کنی باید بگویم که من با تو چنین عملی نکردم وقتی تو بعنوان یک غریبه ناآشنا به بغداد آمده بودی.
عمر: بنابراین حالا برای پانصد سکه‎ای که آن زمان به من دادی از من تقاضای ده هزار سکه می‎کنی؟
محمود: اگر قادر بودم آن زمان بیشتر می‎دادم.
عمر: البته، اگر تو آن را تقاضا می‎کنی باید به تو پانصد سکه پس بدهم، هرچند تو نمی‎توانی ثابت کنی که به من پول داده‎ای.
محمود: آه، برادر من! ــ
عمر: من آن را برایت می‎فرستم. ــ آیا منتظر نامه‎ای از ایران نیستی؟  
محمود: من دیگر منتظر هیچ چیز نیستم.
عمر: رک بگویم برادر، تو باید خودت را کمی بیشتر محدود می‎ساختی، نباید ازدواج می‎کردی، مانند من که هنوز هم از این کار خودداری کرده‎ام؛ اما تو از کودکی کمی لاقید بودی. بگذار این برایت یک هشدار باشد.
محمود: تو حق داری درخواستم را رد کنی اما حق نداری به من چنین اتهامات تلخی بزنی.
محمود با قلبی کاملاً غمگین برادر ناسپاسش را ترک می‎کند. ــ و فریاد می‎کشد: بنابراین حقیقت دارد که روح انسان فقط از حرص پول تشکیل شده است! ــ فکر اول و آخرشان فقط خودشان هستند! بخاطر پول وفاداری و عشق را می‎فروشند، زیباترین احساسات خود را برای تصاحب فلز بی ارزشی که ما را با غل و زنجیرهای ننگین به این زمین کثیف می‎بندد دور می‎اندازند! ــ نفع شخصی صخره‎ای‎ست که در کنارش هر دوستی تکه تکه می‎گردد، ــ انسان‎ها یک جنس فاسدند! ــ من هیچ دوست و برادری نمی‎شناسم، فقط با تجار معاشرت داشته‎ام. من ابله با آنها از عشق و بشردوستی صحبت کردم! آدم باید با آنها فقط سکه مبادله کند!
او برای اینکه دردش کمی آرام گیرد از یک بیراهه به خانه می‎رود. او وقتی شلوغی بازار را می‎بیند می‎گرید؛ وقتی می‎بیند که چطور هر کس مانند مورچه مشغول بردن چیزی به خانه تاریک خود است، که چطور هیچکس غم دیگری را نمی‎خورد مگر اینکه برایش سودی داشته باشد، و اینکه چطور همه کاملاً بی‎احساس مانند ارقام مشغول رفتنند. ــ او پریشان به خانه می‎رود.
در اینجا بر دردش افزوده می‎گردد؛ او پانصد سکه‎ای را که روزی با بهترین حسن نیت به برادرش داده بود می‎یابد و آن هم بزودی طعمه هجوم طلبکاران می‎گردد. تمام آنچه دارا بود به مردم فروخته می‎شود؛ یکی از کشتی‎هایش به بندر می‎رسد، اما بار کشتی فقط کفاف بدهکاری‎هایش را می‎داد. او فقیر مانند یک گدا بدون آنکه از کنار خانه برادر سنگ‎دلش عبور بگذرد شهر را ترک می‎کند.  
همسرش همراه او بود و دلداریش می‎داد و تلاش می‎کرد غم و اندوه او را برطرف سازد؛ اما فقط اندکی موفق به این کار گشت. خاطره بدبختی در ذهن محمود هنوز تازه بود، او هنوز برج شهری را که برادرش در آن زندگی می‎کرد و در مقابل بدبختی‎اش سرد و بی‎احساس مانده بود در مقابل خود می‎دید.
عمر هیچ سراغی از برادرش نگرفت، برای اینکه مجاز به تأسف خوردن برای او نباشد به خود تلقین می‎کرد که شاید همه چیز روبراه شده است. اما با این حال اعتبار او هم بخاطر برادرش صدمه دیده بود، مردم به او بدگمان شده بودند و چند تاجر بخاطر بی‎اعتمادی دیگر راضی نبودند مانند قبل به سهولت به او پول وام بدهند. علاوه بر این عمر حالا بسیار خسیس و به دارائی بدست آورده‎اش مغرور شده بود، طوریکه عده زیادی را دشمن خود می‎سازد که با دچار شدن او به هر خسارتی خوشحال می‎گشتند.
اینطور به نظر می‎رسید که انگار سرنوشت قصد داشت او را بخاطر ناسپاسی از برادرش مجازات کند، زیرا یک زیان از پی زیان دیگر برایش از راه می‎رسید. عمر که مایل بود آنچه از دست داده را دوباره سریع به دست آورد مبلغ بزرگ‎تری برای سرمایه‎گذاری وام می‎گیرد، و اما این هم از دست می‎رود. او از پرداختن به طلبکاران دست می‎کشد، سوءظن بر علیه او همگانی می‎شود، طلبکاران در یک زمان با هم پیش او می‎آیند، عمر کسی را نمی‎شناخت که بخواهد برای رهائی از این مشکل به او کمک کند؛ او چاره دیگری نمی‎بیند بجز آنکه شبانه پنهانی شهر را ترک کند و ببیند که آیا شانس برایش در مناطق دیگر مناسب‎تر خواهد گشت. ــ
دارائی اندکی که او توانست به همراه خود ببرد به زودی مصرف می‎شود. همراه با به پایان رسیدن پول تشویشش بسیار رشد می‎کند؛ او فشارآورترین فقر را در مقابلش می‎دید، ــ و در عین حال هیچ راه فراری از آن نمی‎یافت.
با شگوه و شکایت و افکار مالیخولیائی تا مرز ایران راه می‎پیماید. او تمام پولش بجز سه سکه کوچک را خرج کرده بود و با آن می‎توانست در یک کاروانسرا فقط پول شام شبش را بپردازد؛ او احساس گرسنگی می‎کرد و چون خورشید رو به کاهش گذارده بود عجله می‎کند تا شاید به پناهگاهی برسد و بتواند شب را در آنجا بخوابد.
او به خودش می‎گوید چه بدبختم من! چطور سرنوشت مرا تعقیب می‎کند و خواستار بدبختی‎ام است، چه چشم‎انداز وحشتناکی خود را نشانم می‎دهد! ــ من از صدقه ارواح مهربان باید زندگی کنم، اگر کسی مرا با ریشخند از خود براند باید تحمل کنم، اجازه گله کردن ندارم اگر آدم دست و دلبازی مرا لایق نگاه کردن نداند و وقیحانه از کنارم بگذرد. ــ آه فقر، انسان‎ها را چه حقیر می‎سازی! ــ سعادت چه نابرابر و ناعادلانه گنج‎هایش را تقسیم می‎کند. سعادت تمام ثروتش را بر روی سر بدکاران می‎باراند و اجازه می‎دهد مردم عفیف از گرسنگی بمیرند.
جاده‎های صخره‎ای عمر را خسته می‎ساختند، او بر روی چمن بلندی در کنار صخره‎ای می‎نشیند و استراحت می‎کند. در این هنگام یک گدا با کمک عصا خود را پیش او می‎کشاند و آهسته چیز نامفهومی زیر لب درخواست می‎کند؛ او لاغر بود و لباس ژنده‎ای بر تن داشت، چشمان سوزانش در عمق سرش قرار داشتند و شکل رنگ پریده‎اش قلب را خراش می‎داد و مجبور به شفقت می‎ساخت. توجه عمر بدون اراده به این فرد که زمزمه کنان دست پژمرده‎اش را به سمت او دراز کرده بود جلب شده بود. او نام گدا را می‎پرسد، و حالا متوجه می‎شود که این بدبخت هم کر است و هم لال.
او فریاد می‎کشد: آه من چه غیر قابل وصف سعادتمندم! ــ و من هنوز شکایت دارم؟ چرا نمی‎توانم کار کنم؛ ــ چرا نیازهایم را از طریق دستانم کسب نکنم؟ این بدبخت چه زیاد دلش می‎خواهد جایش را با من عوض کرده و خود را سعادتمند تعریف کند! من در مقابل آسمان ناسپاسم.
او توسط احساس یک همدردی ناگهانی آخرین سکه نقره را از جیب خارج می‎کند و آنرا به گدا می‎بخشد، و گدا پس از یک تشکر خاموش به راهش ادامه می‎دهد.
حالا عمر خود را سبک و شاد احساس می‎کرد، الوهیت در واقع برای آموزش دادن به او یک عکس در برابرش نگاه داشته بود که نشان می‎داد یک انسان چه بدبخت می‎تواند باشد. او حالا برای تحمل فقر و منفعت بردن توسط فعالیتش خود را نیرومند احساس می‎کرد. او برای گذران زندگی نقشه می‎کشید و فقط آرزو داشت فوری فرصتی بدست آورد تا ساعی بودن خود را نشان دهد. پس از همدردی نجیبانه با گدا و بخشیدن باقیمانده پولش احساسی به او دست داده بود که آن را نمی‎شناخت.
یک صخره شیبدار در کنارش قرار داشت، و عمر با قلبی سبک از آن بالا رفت تا منطقه را که غروب کردن خورشید آن را زیبا ساخته بود تماشا کند. او جهان زیبا زیر پایش را با دشت تازه و کوه‎های باشکوهش، با جنگل‎های تاریک و آب درخشنده رودها که بر بالای‎شان تور طلائی غروب کشانده شده بود تماشا و خود را مانند شاهزاده‎ای احساس می‎کرد که بر همه این چیزها تسلط دارد و بر کوه‎ها، جنگل‎ها و رودها فرمان می‎راند.
او بر روی قله صخره نشسته و در تماشای منطقه غرق گشته بود. او تصمیم می‎گیرد در آنجا منتظر طلوع مهتاب شود.
سرخی افق پائین می‎رود و تاریکی از ابرها شروع به باریدن می‎کند و بزودی شب تاریک به دنبالش می‎آید. ــ ستاره‎ها در طاق آبی تیره رنگ آسمان سو سو می‎زدند و زمین استراحت می‎کرد و در سکوتی موقرانه خاموش بود. عمر خیره به شب نگاه می‎کرد و چشم‎هایش با دیدن تعداد بی‎پایان ستاره‎ها به گیجی افتاده بود، او شکوه خداوند را می‎ستاید و احساس می‎کند که روحش به لرزشی مقدس افتاده است.
آنجا طوری بود که انگار پرتو نور آبی رنگی در افق خود را بالا می‎کشد و مانند آتش درخشانی به مرکز آسمان نزدیک می‎گردد. ستاره‎ها خود را کنار می‎کشند، نور از میان آسمان مانند بازتاب بامدادان سو سو می‎زند و در اشعه‎های لطیف قرمز رنگی به پائین می‎بارد. ــ عمر بخاطر این پدیده حیرت انگیز شگفتزده بود و از نور زیبا و عجیب لذت می‎برد: جنگل‎ها و کوه‎های اطراف برق می‎زدند، ابرها در دوردست در رنگ بنفش کم رنگی شنا می‎کردند، نور طلائی رنگی بر بالای سر عمر کمانه می‎کند.     
صدای شیرینی از بالا به گوش می‎رسد: سلام بر تو مرد شریفِ دلرحم و پاکدامن. تو به فرد تنگدستی ترحم کردی و خداوند از بالا با رضایت به تو نگاه می‎کند.
بادِ شبانه مانند نوای رو به کاهش فلوت در اطراف عمر صدا می‎کرد، قفسه سینه‎اش با زحمت و شادی خود را بلند می‎ساخت، چشمانش می‎درخشیدند و گوش‎هایش از هماهنگی آسمانی مست بودند. و یک بدن نورانی از میان درخشش قدم به جلو می‎گذارد و خود را در مقابل عمر مفتون گشته قرار می‎دهد؛ او عزرائیل بود، فرشته درخشان خدا. ــ صدای شیرین می‎گوید: با من سوار بر این اشعه‎های قرمز شو و به خانه خوبان بیا، زیرا تو توسط سخاوتمندیت سزاوار گشته‎ای بهشت را با تمام رحمت‎هایش تماشا کنی.
عمر با لرز می‎گوید، آقا، من چطور می‎توانم بعنوان یک فرد فانی به دنبالت بیایم؟ بدن فیزیکی‎ام هنوز از من گرفته نشده است.
بدن نورانی می‎گوید دستت را به من بده. ــ عمر با لرزش لذتبخشی دستش را به او می‎دهد و آنها بر روی پرتو قرمز رنگ از میان ابرها و ستارگان می‎گذرند. صداهای شیرین آنها را تعقیب می‎کردند، پگاه خود را در سر راه آنها قرار می‎دهد و عطر گل‎ها هوا را معطر می‎سازند.
ناگهان شب می‎شود، عمر با صدای بلندی فریاد می‎کشد و در میان ظلمتی غلیظ به پائین صخره شیبدار می‎افتد و بازوانش خرد می‎گردند. در این وقت مهتاب خود را با رنگ قرمزی از پشت یک صخره بیرون می‎کشد و اولین اشعه‎های نامشخصش را بر روی دره صخره‎ای می‎افشاند.
هنگامیکه عمر حواس خود را دوباره جمع می‎سازد ندبه کنان به خود می‎گوید: آه من ِ سه بار بدبخت! ــ آیا مگر آسمان خداوند به اندازه کافی از بدبختیم نداشته است که مرا در یک رویای کاذب از قله صخره به پائین پرتاب می‎کند، آیا بدنم را خرد می‎سازد تا من طعمه گرسنگی گردم؟ ــ آیا او همدردی‎ای را که من با یک بدبخت داشتم اینطور پاداش می‎دهد؟ ــ چه کسی هرگز بدبخت‎تر از من بوده است؟
یک قامت خود را با زحمت به آنجا می‎رساند، عمر گدائی را که به او دارائیش را داده بود می‎شناسد و ندبه کنان صدایش می‎زند و می‎گوید پولی را که از او دریافت کرده باید با او شریک شود. اما مرد چلاق بی‎تفاوت به راهش ادامه می‎دهد و عمر نمی‎دانست که آیا گدا صدایش را شنیده است یا فقط تظاهر به نشنیدن کرده. عمر در میان شب شکایت می‎کند: آیا حالا من از این دورانداخته شده بدبخت‎تر نیستم؟ چه کسی حالا که همه چیز از من گرفته شده است به من رحم خواهد کرد؟
او آه عمیقی می‎کشد و دست‎هایش درد داشتند، پاهایش مانند آتش درخشانی می‎سوختند و نفس کشیدن برایش عذاب آور بود. او خاموش به سرنوشتش می‎اندیشید، و ابتدا حالا دوباره به برادرش فکر می‎کند. ــ
او فریاد می‎کشد: آه، کجائی تو جوانمرد! شاید شمشیر فرشته مرگ به تو اثابت کرده است، شاید بدبختی تو را در فقری عذاب‎آور فرو کرده و تو در لحظه مرگ برادر بیچاره‎ات را لعنت کرده‎ای. ــ آه من لایق آن هستم، من حالا رنج مجازات ناسپاسی‎ام را می‎کشم، بخاطر سنگدلی‎ام، آسمان عادل است! ــ و آیا من هنوز می‎توانم مغرور راه بروم و خدا را برای فضیلتم شاهد گیرم؟ ــ آه آسمان! من گناهکار را ببخش که بدون غر غر کردن مجازاتت را می‎پذیرم.
عمر خود را در افکاری غم‎انگیز گم می‎کند، او به یاد می‎آورد که با چه عشق برادرانه‎ای محمود هنگامیکه او برای اولین بار کاملاً فقیر شده بود پذیرایش گشت، او خودش را بخاطر سرباز زدن از نجات بردارش لایق سرزنش می‎داند و برای پایان مجازات و رنج خود آرزوی مرگ می‎کند.
مهتاب آن منطقه را روشن می‎سازد، و یک کاروان کوچک متشکل از چند شتر آهسته از میان دره می‎گذرند. عشق به زندگی در عمر بیدار می‎گردد، او با صدای نگرانی از کاروانیانِ در حال عبور طلب کمک می‎کند. مردها او را آرام و محتاط روی شتری قرار می‎دهند تا در اولین شهر بعدی که کاروان با روشن شدن هوا به آنجا می‎رسید زخم‎هایش را مداوا کنند. تاجر خودش از فرد بیچاره پرستاری می‎کرد، و عمر برادر خود را می‎شناسد. شرمش مانند همدردی محمود بی مرز بود. یکی از برادرها تقاضای بخشش می‎کرد، و برادر دیگر بخشیده بود؛ اشگ از چشمان هر دو برادر جاری بود، و آشتی احساس برانگیز بین آن دو جشن گرفته می‎شود.  
محمود پس از فقیر شدن به اصفهان رفته و در آنجا با یک تاجر ثروتمند سالخورده آشنا شده بود. مرد تاجر بزودی از محمود خوشش می‎آید و با ثروت خود از او حمایت می‎کند. سعادت برای آواره سازگار بود و موفق می‎شود دارائی از دست داده خود را در زمان کوتاهی دوباره به دست آورد؛ بانی خیرش فوت می‎کند و او را وارث خود می‎سازد. ــ
عمر پس از شفا یافتن همراه برادرش به اصفهان سفر می‎کند، جائیکه محمود برایش محل کسبی آماده می‎سازد. عمر ازدواج می‎کند و هرگز از یاد نمی‎برد که چه اندازه قدردانی به برادرش بدهکار است. از این زمان به بعد هر دو در هماهنگی بزرگی زندگی می‎کنند و برای تمام شهر نمادی از عشق برادرانه می‎گردند.

https://www.youtube.com/embed/CmTxxw-32Bs

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:38  توسط سعید از برلین  | 

 
یک تراژدی
بازیگران:
آریدوس Aridus، پادشاه .
استراتو Strato، فرمانده آریدوس.
فیلوتاس Philotas، زندانی.
پارمنیو Parmenio، سرباز.
صحنه نمایش یک چادر در اردوگاه آریدوس است.
صحنه اول
فیلوتاس.
بنابراین من واقعاً زندانیم؟ ــ زندانی! ــ یک آغاز شایسته از سال‎های آموزش نظامی‎ام! ــ آه شما خدایان! آه پدرم! ــ ایکاش می‎توانستم خودم را قانع سازم که همه چیز یک رویاست! دوران اولیه کودکی‎ام هرگز بجز اسلحه، اردوگاه، جنگ و حمله خوابِ چیز دیگری ندید. آیا نمی‎توانست این نوباوه از شکست و خلع‎سلاح خواب ببیند؟ ــ فیلوتاس، فقط از خودت تملق کن! اگر من زخمی که بخاطرش دست خشک گشته شمشیر را انداخت و بر خلاف اراده‎ام آن را پانسمان کردند نمی‎دیدم و احساس نمی‎کردم! آه شفقت بی‎رحمانه یک دشمن مکار! پزشک گفت که این زخم کشنده نیست و فکر می‎کرد با آن مرا تسلی  می‎دهد. ــ فرومایه، این زخم باید کشنده می‎بود! ــ و فقط یک زخم، فقط یکی! ــ اگر می‎دانستم که با پاره کردن پانسمان زخم را مرگبار می‎سازم آن را پاره می‎کردم؛ و دوباره می‎گذاشم پانسمانش کنند، و دوباره پاره‎اش می‎کردم، ــ من بیچاره، دیوانه شده‎ام! ــ و چه چهره تمسخرآمیزی ــ حالا به یاد می‎آورم ــ جنگجوی پیری که مرا از اسب انداخت به خود گرفته بود! او مرا بچه نامید! ــ همچنین پادشاهش هم باید مرا برای یک بچه، برای یک بچه نازپرورده به حساب آورد. در چه چادری گذاشته است من را بیاورند! تر و تمیز، با تمام وسائل استراحت در آن! باید به یکی از همخوابه‎هایش تعلق داشته باشد. یک اقامتگاه نفرت‎انگیز برای یک سرباز! و بجای نگهبانی از من پذیرائی می‎شوم. هتک حرمت مؤدبانه! ــ 
صحنه دوم
استراتو. فیلوتاس.
استراتو: شاهزاده ــ
فیلوتاس: دوباره یک مهمان؟ پیرمرد، من با کمال میل تنها هستم.
استراتو: شاهزاده، من به فرمان پادشاه می‎آیم ــ
فیلوتاس: من تو را درک می‎کنم! این حقیقت دارد، من زندانی پادشاه تو هستم و اوست که باید اجازه دهد چگونه با او مواجه شوم ــ اما گوش کن، اگر آنکسی هستی که چهره‎اش را تو حمل می‎کنی ــ تو یک جنگجوی قدیمی و صادقی، بنابراین خواهشم را بپذیر و از پادشاه تقاضا کن به من اجازه دهد مانند یک سرباز و نه مانند یک زن به ملاقاتش بروم.
استراتو: او الساعه پیش تو خواهد بود؛ من آمده‎ام تا آمدن او را خبر دهم.
فیلوتاس: پادشاه پیش من؟ و تو آمده‎ای آمدنش را اطلاع دهی؟ ــ من نمی‎خواهم که او از تحقیر کردنم که یک زندانی باید پذیرایش باشد دریغ کند. ــ بیا، مرا پیش او هدایت کن! پس از شرم خلع‎سلاح بودن دیگر هیچ چیز برایم شرم‎آور نیست.
استراتو: شاهزاده، آموزش پر از فضل جوانی تو یک روح لطیف‎تری را وعده می‎دهد.
فیلوتاس: دست از مسخره کردن آموزشم بردار! چهره پر از زخم تو قطعاً یک چهره زیباتری‎ست ــ ــ
استراتو: قسم به خدایان! یک پاسخ بزرگ! من باید تو را تحسین کنم و دوست بدارم.
فیلوتاس: تو مایل به تحسین کردنی چون از من وحشت داری.
استراتو: مرتب قهرمانانه‎تر! ما وحشتناک‎ترین دشمن را در برابرمان داریم، اگر در میان جوانانش فیلوتاس‎های زیادی باشند.
فیلوتاس: از من تملق نکن! ــ برای وحشتناک شدن برای‎تان باید به افکارم اعمال بزرگ‎تری مرتبط سازید. آیا اجازه دارم نامت را بدانم؟
استراتو: استراتو.
فیلوتاس: استراتو؟ استراتو دلیری که پدرم را در لیکوس Lykus شکست داد؟ ــ
استراتو: این پیروزی مبهم را به یادم نینداز! و چه انتقام خونینی پدرت در دشت متیمنا Methymna گرفت! چنین پدری باید چنین فرزندی داشته باشد.
فیلوتاس: آه پیش تو اجازه دارم شکایت کنم، تو شایسته‎ترین دشمن پدرم، به تو اجازه دارم از سرنوشتم شکایت کنم. ــ فقط تو می‎توانی مرا کاملاً درک کنی؛ زیرا همچنین تو را، همچنین تو را هم آتش ِ حاکم ِ شرافت و افتخار ِ خون دادن برای وطن جوانیت را بلعید. وگرنه آن کسی بودی که هستی؟ ــ چطور من او را، پدرم را از هفت روز پیش ــ زیرا ابتدا از هفت روز پیش توگای مردانه بر تن دارم ــ چقدر از او خواهش کردم، التماس کردم، قسم دادم، هفت بار در تمام هفت روز زانو زده قسم دادم قبول کند که من بیهوده کودکی را پشت سر نگذارده‎ام و اجازه دهد با رزمندگانش بروم، و به این خاطر بسیار اشگ ریختم. دیروز او را به حرکت انداختم، بهترین پدر را، زیرا آریستودم Aristodem کمک کرد دعایم اجابت شود. ــ استراتو، تو او را می‎شناسی، آریستودم را؛ او استوراتو پدر من است. ــ آریستودم گفت: «پادشاه، بگذار جوان فردا همراهم بیاید. من می‎خواهم برای باز نگاه داشتن مسیر قیطریه کوه را کنترل کنم.» ــ پدرم آهی می‎کشد و می‎گوید «کاش من می‎توانستم همراه‎تان بیایم». ــ او هنوز هم بخاطر زخم‎هایش در بستر است. ــ «قبول، او را با خود ببر!» و در اینجا پدرم مرا در آغوش می‎گیرد. آه چه احساسی این فرزند سعادتمند از درآغوش گرفته شدن می‎کرد! ــ و شب بعد از آن! من دیگر چشم بر هم نگذاشتم؛ اما رویای افتخار و پیروزی تا دومین نگهبانی شبانه در اردوگاه با من بود. ــ در این وقت از جا جهیدم، زرهپوش تازه‎ای پوشیدم، کلاهخود بر سر گذاردم، از میان شمشیرهای پدرم یکی را که فکر می‎کردم برایش به اندازه کافی رشد کرده‎ام انتخاب کردم، سوار بر اسب شدم؛ و حتی قبل از آنکه ترومپت نقره‎ای فرمان بیداری گروه را بدهد با مهمیز خود موجب خسته شدن یک اسب گشتم. آنها آمدند، من با هر یک از همراهانم صحبت می‎کردم و در این وقت برخی از رزمندگان شجاع مرا به سینه‎های زخمی خود می‎فشردند! فقط با پدرم صحبت نکردم؛ زیرا می‎ترسیدم اگر او مرا یک بار دیگر ببیند ممکن است حرفش را پس بگیرد. ــ بعد ما حرکت کردیم! آدم نمی‎تواند در کنار خدایان فناناپذیر آنطور که من خود را در کنار آریستودم احساس می‎کردم سعادتمندتر باشد! من در هر یک از نگاه‎های مشوقانه‎اش می‎توانستم به تنهائی به یک ارتش حمله کنم و خود را در آهن‎های دشمن به مرگ حتمی اندازم. من با عزمی راسخ با این امید که دشمن را در دشت کشف کنم بر روی هر تپه‎ای خوشحال بودم؛ و در پشت هر پیچ دره برای هجوم به آنها از خودم تملق می‎کردم. و چون عاقبت هجوم آنها را از ارتفاعات بلند جنگلی به سمت‎مان دیدم؛ به پیشوازشان به کنار کوه به پرواز آمدم ــ تو را صدا می‎زنم پیرمرد باشکوه، تو نمی‎توانستی هرگز شادتر باشی! ــ اما حالا، حالا به من نگاه کن، استراتو، مرا ببین که از قله انتظارات بلندم شرمنده رو به پائین سقوط می‎کنم! آه چه لرزشی به من دست می‎دهد وقتی این سقوط را در ذهن یک بار دیگر سقوط می‎کنم! ــ من خیلی به پیش رفته بودم؛ من زخمی شده بودم و ــ اسیر! جوان بینوا، آماده مردن بودی و فقط بخاطر زخم زنده مانده‎ای، ــ و اسیر می‎گردی. پس خدایان سختگیر فقط همیشه شرارت پیش‎بینی نشده را برای خنثی کردن آرامش خاطر ما می‎فرستند؟ ــ من می‎گریم؛ من باید گریه کنم، هرچند از اینکه بگذارم به این خاطر مرا خار بشماری بیم دارم. اما مرا خار نشمار! ــ تو از من روی برمی‎گردانی؟
استراتو: من ناراضیم؛ تو نباید مرا چنین هیجانزده کنی. ــ من با تو کودک می‎شوم ــ
فیلوتاس: نه؛ گوش کن که چرا من گریه می‎کنم! این گریه‎ای کودکانه نیست که تو با اشگ‎های چشم مردانه‎ات آن را شایسته همراهی بدانی ــ آنچه را که من برای بزرگ‎ترین سعادت می‎شمردم، عشق لطیفی که با آن پدرم دوستم می‎دارد بزرگ‎ترین بدبختیم خواهد گشت. من می‎ترسم، من می‎ترسم که او مرا بیشتر از سرزمینش دوست بدارد! چرا او نمی‎خواهد بفهمد که برای نجاتم از اسارت مجبور است باج هنگفتی به پادشاهت بدهد! او توسط من ِ بینوا در یک روز بیشتر از آنچه در سه سالِ دشوار، توسط خون شریف نجیب‎زادگانش و توسط خون خودش برنده گشته بود را از دست خواهد داد. من، بدترین دشمن او با چه روئی باید دوباره در برابرش ظاهر شوم؟ و زیردستان پدرم ــ در آینده زیردستان من، اگر که خودم را شایسته حکومت بر آنها می‎ساختم ــ چگونه می‎توانند شاهزاده‎ای از اسارت آزاد گشته را بدون تحقیرآمیزترین تمسخر در میان خود تحمل کنند؟ پس اگر من از خجالت بمیرم و بی تأسف آهسته به بالا به سمت سایه‎ها بروم، چه تاریک و سرافراز روح قهرمانانی از کنارم عبور خواهند کرد که برای سود رساندن به پادشاه باید زندگی‎شان را می‎دادند، و او بعنوان پدر از بین آنها پسر نالایق را برمی‎گریند. ــ آه این بیشتر از آنچیزی‎ست که یک روح حساس بتواند تحمل کند!
استراتو:  بر خودت مسلط شو، شاهزاده عزیز! این اشتباه جوانان است که خود را همیشه سعادتمندتر و بدبخت‎تر از آنچه هستند در نظر گیرند. سرنوشت تو هنوز خیلی بی‎رحمانه نیست؛ پادشاه نزدیک می‎شود، و تو از زبان او تسلی بیشتری خواهی شنید.
صحنه سوم
پادشاه آریدوس. فیلوتاس. استراتو.
آریدوس: جنگ‎هائی که پادشاهان در میان خود مجبور به آن می‎گردند دشمنی‎های شخصی نیستند. ــ بگذار در آغوشت بگیرم شاهزاده من! آه چه روزهای سعادتمندی را جوانی شکوفایت به یادم می‎اندازد! جوانی پدرت نیز همینطور شکوفا گشت! این چشم باز و سخنگوی او بود؛ این چهره جدی و درستکارش؛ و این رفتار نجیبانه او! ــ بگذار یک بار دیگر در آغوشت بگیرم؛ من پدر جوانت را در تو در آغوش می‎گیرم. ــ شاهزاده، آیا هرگز از او نشنیده‎ای که ما در سن تو چه دوستان صمیمی‎ای بودیم؟ سن سعادتمندی بود، چون ما اجازه داشتیم خود را به قلب‎های‎مان بسپاریم. اما ما هر دو بزودی به تخت پادشاهی خوانده شدیم، و پادشاه نگران، این همسایه حسود به دوست با صفا متأسفانه ستم کرد!. ــ
فیلوتاس: آه ببخش پادشاه، اگر در پاسخ چنین کلمات شیرینی مرا بیش از حد سرد می‎یابی. به من در جوانی فکر کردن آموختند و نه صحبت کردن. ــ حالا اینکه تو و پدرم روزی با هم دوست بودید چه کمکی می‎تواند به من کند؟ دوست بودید: تو خودت اینطور می‎گوئی. آدم نفرتی را که بر یک دوستی خاموش گشته پیوند می‎زند باید بیش از هر چیز میوه‎های مرگبار به بار آورد؛ ــ یا من از قلب بشر کم می‎دانم. ــ بنابراین به تأخیر نینداز پادشاه، فقط ناامیدی‎ام را به تأخیر نینداز. تو بعنوان یک رجل مؤدب سیاسی صحبت کردی؛ حالا بعنوان پادشاهی صحبت کن که بزرگی رقیبش را کاملاً در اختیار دارد.  
استراتو: آه پادشاه، نگذار که عدم اطمینان از سرنوشت بیشتر عذابش دهد. ــ
فیلوتاس: استراتو، متشکرم! ــ بله، فقط بگذار فوری بشنوم که تو چه لایق نفرت می‎خواهی یک پسر بدبخت را به پدرش نشان دهی. با چه صلح ننگینی، با چه سرزمیین‎هائی باید او را بخرد؟ چه اندازه بخاطر یتیم نماندن باید کوچک و حقیر گردد؟ ــ آه پدرم! ــ
آریدوس: شاهزاده، همچنین این زبان زود مردانه گشته پدر تو بود! بنابراین با کمال میل به تو گوش می‎دهم! و مایلم همانطور که لایق پسرم است، او هم حالا در برابر پدرت چنین صحبت کند! ــ  
فیلوتاس: منظورت چیست؟
آریدوس: خدایان ــ من این را مطمئنم ــ از تقوی ما حراست می‎کنند، همانطور که از زندگی‎مان حراست می‎کنند. کار ابدی و پنهان خدایان حفظ تقوی و زندگی‎ای تا حد امکان طولانی‎ست. انسان میرنده از کجا می‎داند که در واقع چه شرور است، چه بد عمل می‎کند، به هر مناسبتِ اغوا کننده‎ای اجازه می‎دهد بر او تأثیر گذارند و به خود با انجام اعمال کوچک اهانت کند؟ ــ بله، شاهزاده، شاید من آنکسی باشم که تو فکر می‎کنی هستم؛ شاید من به اندازه کافی نجیبانه نیندیشیده باشم، اما باید از اقبال جنگ عجیبی که تو را در دستانم اسیر ساخت فروتنانه استفاده کنم؛ شاید توسط تو تسلی یابم، چیزی که بیشتر دیگر شهامت مبارزه برایش را ندارم؛ شاید ــ اما هیچ نترس؛ تمام این «شاید»ها را یک قدرت بالاتر از قبل ایجاد کرده است؛ من نمی‎توانم بگذارم پدرت پسرش را گران‎تر بخرد ــ بجز توسط فرزند من.
فیلوتاس: من شگفتزده‎ام! تو می‎خواهی به من بگوئی که ــ
آریدوس: که پسر من اسیر پدر توست، همانطور که تو اسیر منی. ــ
فیلوتاس: پسر تو اسیر پدر من؟ پولیتیمت Polytimet تو؟ ــ از چه زمانی؟ چگونه؟ کجا؟
آریدوس: سرنوشت اینطور می‎خواست! از کفه‎های یک ترازو ناگهان وزنه‎های مساوی برداشت، و کفه‎ها مساوی باقی ماندند.
استراتو: تو می‎خواهی جریان را بیشتر بدانی. ــ همان دسته از مردمی که تو خشمگینانه به پیشوازشان شتافتی پولیتیمت هدایت‎شان می‎کرد؛ و هنگامیکه افرادت تو را از دست داده دیدند خشم و تردید بر تمام قدرت انسانی‎شان چیره گشت. آنها حمله کردند، و همه به یکی حمله بردند که در او جایگزین از دست دادن تو را می‎دیدند. پایان ماجرا را تو می‎دانی. ــ حالا از یک سرباز قدیمی این آموزش را قبول کن: حمله یک مسابقه دو نیست؛ آنکسی که اول به دشمن می‎رسد خود را به پیروزی نزدیک نساخته، بلکه آنکه مطمئن‎تر به دشمن می‎رسد. شاهزاده آتشین، این را از یاد نبر؛ وگرنه قهرمان آینده در نطفه خفه می‎گردد.   
آریدوس: استراتو، گرچه هشدارت دوستانه است، اما تو شاهزاده را توسط آن آزرده می‎سازی. او چه عصبانی آنجا ایستاده! ــ
فیلوتاس:نه! اما بگذار که من در ستایش عمیق ِ احتیاط گم شوم ــ
آریدوس: شاهزاده، بهترین عبادت شادی سپاسگزارانه است. شاد باش! ما پدرها نمی‎خواهیم مدتی طولانی از داشتن پسران‎مان محروم باشیم. فرستاده من خود را آماده ساخته است؛ او باید برود و مبادله را سرعت بخشد. اما تو بخوبی می‎دانی، خبرهای خوشحال کننده‎ای که ما فقط از دشمن مطلع می‎گردیم تله به نظر می‎رسند. مردم می‎توانند گمان کنند که شاید تو در اثر زخم‎هایت کشته شده‎ای. به این دلیل ضروری‎ست که تو خودت همراه فرستاده من فرد معتمدی به نزد پدرت بفرستی. با من بیا! از میان زندانیان یکی را جستجو کن که بتواند لیاقت اعتمادت را داشته باشد. ــ
فیلوتاس: پس تو می‎خواهی که من از خود بصورت تکثیر گشته نفرت داشته باشم؟ من در هر یک از زندانی‎ها خودم را خواهم دید. ــ این آشفتگی را به من هدیه کن.
آریدوس: اما ــ
فیلوتاس: پارمنیو Parmenio باید در میان زندانیان باشد. او را پیش من بفرست؛ من می‎خواهم او را برای رفتن آماده سازم.
آریدوس: حتماً؛ خب استراتو بیا! شاهزاده ما به زودی همدیگر را دوباره می‎بینیم.
صحنه چهارم
فیلوتاس.
خدایان! صاعقه نمی‎توانست بدون آنکه مرا کاملاً خرد کند نزدیک‎تر در برابرم فرود آید. خدایان بسیار خوب! شعله آتش بازمی‎گردد؛ بخار ناپدید می‎گردد، و من فقط گیج بودم. ــ تمام فلاکت من چنین بود، دیدن اینکه چه درمانده می‎توانستم بشوم؟ و پدرم توسط من چه بدبخت می‎توانست بشود! ــ پدرم، حالا اجازه دارم دوباره در برابرت ظاهر شوم! البته هنوز با چشمانی بسته؛ اما فقط شرم آن را می‎بندد و نه این آگاهی مشتعل که تو را با من به ویرانی کشانده است. حالا اجازه ندارم هیچ وحشتی از تو داشته باشم، بجز یک سرزنش با لبخند؛ هیچ سوگواری گنگ؛ هیچ لعن خفه گشته توسط قدرت عشق قوی‎تر پدرانه. ــ
اما ــ بله، به آسمان قسم! من بیش از حد بر علیه خودم مهربانم. آیا اجازه دارم تمام اشتباهاتی را که به نظر می‎رسد بخشیده شده‎اند را فراموش کنم؟ آیا وقتی آنها و پدرم مرا قضاوت می‎کنند نباید من خودم را سخت‎تر قضاوت کنم؟ بیش از حد مهربان! ــ وگرنه هر یک از عواقب غم‎انگیز اسارتم می‎توانستند خدایان را نابود سازند؛ فقط یک چیز را آنها نمی‎توانستند: نابود ساختن شرم را! البته بجز آن شرم آسان ناپدید گشته‎ای را که از زبان اراذل جاری می‎گردد؛ اما نه شرم واقعی ماندگار را که اینجا قاضی درون بی‎طرفم در باره من حکم می‎دهد! ــ
و چه راحت من چشمان خود را می‎بندم! آیا پدرم هیچ چیز توسط من از دست نمی‎دهد؟ غرامتی را که اگر من در اسارت نبودم قطعاً برای پولیتیمت اسیر می‎گرفت، این هیچ چیز نیست! ــ فقط توسط من هیچ چیز می‎شود! ــ اگر فیلوتاس اسیر نبود مرغ سعادت بر بام کسی می‎نشست که باید بنشیند و قانون پدرم پیروز می‎گشت! ــ
و حالا ــ این کدام فکر بود که من الساعه به آن می‎اندیشیدم؟ نه؛ یک خدا این را در من می‎اندیشید ــ من باید به آن بیندیشم! افکار زودگذر بگذار تو را به زنجیر کنند! ــ حالا من دوباره به آن  فکر می‎کنم! چه زیاد خود را گسترش می‎دهد، و مدام گسترده‎تر؛ و حالا بر تمام روحم می‎تابد! ــ
پادشاه چه گفت؟ چرا می‎خواست که من همراه فرستاده‎اش مرد معتمد خودم را پیش پدرم بفرستم؟ تا بدین وسیله پدرم شک نکند ــ این کلمات خودش بودند ــ که من در اثر جراحت مرده‎ام. ــ بنابراین منظورش این است، آیا اگر من تا حال در اثر جراحت کشته شده بودم بنابراین جریان دارای شکل کاملاً متفاوتی می‎گشت؟ آیا متفاوت خواهد گشت؟ هزاران سپاس برای این خبر! هزاران سپاس! ــ و البته! زیرا پدرم یک شاهزاده اسیر دارد که می‎تواند برایش همه چیز مقرر سازد؛ و بعد دشمنش، پادشاه، ــ جسد یک شاهزاده اسیر را که برایش هیچ چیز نمی‎توانست درخواست کند باید به خاک می‎سپرد یا می‎گذاشت آن را بسوزانند تا موجب انزجارش نشود.
خوب! این را درک می‎کنم! بنابراین اگر من، من اسیر بینوا بخواهم پیروزی در دست‎های پدرم بازی کند، بستگی به چه دارد؟ به مردن. به چیز دیگری بستگی ندارد؟ ــ آه حقیقتاً که انسان قدرتمندتر از آنچه فکر می‎کند است، انسانی که می‎داند چگونه بمیرد!
اما من؟ یک نطفه، جوانه یک انسان راه مردن را می‎دانم؟ نه فقط یک انسان کامل باید آن را بداند؛ همچنین یک نوجوان، همچنین یک پسربچه هم آن را باید بداند؛ یا او هیچ چیز نمی‎داند. کسی که ده سال زندگی کرده است، ده سال وقت داشته تا مردن را بیاموزد؛ و آنچه آدم در طول ده سال نیاموزد، همچنین در بیست، سی و سال‎های بیشتری هم نخواهد آموخت.
هر چیزی که می‎توانم بشوم را باید توسط آنچه که هستم نشان دهم. و چه می‎توانستم و می‎خواستم بشوم؟ یک قهرمان. ــ یک قهرمان چه کسی‎ست؟ ــ آه پدر بسیار ممتاز غایب من حالا در روح من کاملاً حاضر باش! ــ آیا به من نیاموختی که یک قهرمان مردی‎ست که سرزمین را بالاتر از زندگی می‎داند؟ یک مرد که زندگیش را برای رفاه کشور و مردمش اختصاص می‎دهد؟ قهرمان یک مرد است ــ یک مرد؟ بنابراین نه یک نوجوان، پدرم؟ ــ چه سؤال عجیبی! چه خوب که پدرم آن را نشنید! وگرنه باید فکر می‎کرد که من خوشحالم اگر او پرسشم را با نه پاسخ بدهد. ــ صنوبر باید چند ساله باشد تا بتواند بعنوان دکل کشتی خدمت کند؟ او باید به اندازه کافی بلند و به اندازه کافی قوی باشد.
جهان دیده فیلسوف می‎گوید هر چیزی که مرا تعلیم دهد اگر بتواند هدفش را به انجام برساند کامل است. من می‎توانم به هدفم جامه عمل بپوشانم، من می‎توانم بخاطر کشور بمیرم: بنابراین من کاملم، من یک مرد هستم. یک مرد، هرچند که تا چند روز پیش یک جوانک بودم.
چه آتشی در رگ‎های من موج می‎زند؟ چه شور و شوقی بر من چیره گشته است؟ سینه برای قلب تنگ می‎شود! ــ صبور باش قلب من! بزودی برایت جا می‎گشایم! قصد دارم تو را به زودی از خدمت یکنواخت و خسته کننده‎ات آزاد سازم! تو باید بزودی استراحت کنی، و استراحتی طولانی کنی ــ
چه کسی می‎آید؟ او پارمنیو است . ــ  تصمیمی سریع! ــ چه باید به او بگویم؟ باید بگذارم توسط او چه به پدرم گفته شود؟ ــ حق! این را باید بگویم، این را باید بگذارم بگوید.
صحنه پنجم
پارمنیو. فیلوتاس. 
فیلوتاس: نزدیک‎تر شو پارمنیو. ــ خب؟ چرا اینطور خجالتی؟ چنین پر از شرم؟ از چه کسی شرمنده‎ای؟ از خودت یا من؟
پارمنیو: شاهزاده، از هر دو نفرمان.
فیلوتاس: به صحبت آنطور که فکر می‎کنی ادامه بده. پارمنیو، این مشخص است که ما هر دو نباید خیلی به درد بخور باشیم، زبرا که ما خود را در اینجا می‎یابیم. آیا تو داستانم را شنیده‎ای؟
پارمنیو: متأسفانه!
فیلوتاس: و وقتی تو آن را شنیدی؟ ــ
پارمنیو: من برای تو متأسفم، من تو را تحسین می‎کنم، من تو را نفرین می‎کنم، من خودم هم نمی‎دانم چه کارهائی می‎کردم.
فیلوتاس: بله، بله! اما حالا چون احتمالاً باخبر شده‎ای که فاجعه آنقدر بزرگ نیست، زیرا بلافاصله پولیتیمت از طرف ما ــ ــ
پارمنیو: بله حالا؛ حالا مایلم تقریباً بخندم. من فکر می‎کنم سعادت با ضربه کوچکی که می‎خواهد به ما وارد کند اغلب شتاب وحشتناکی می‎گیرد. آدم فکر می‎کند که می‎خواهد ما را خرد کند و در پایان چیزی بجز پشه‎ای بر پیشانی ما را نمی‎کشد.
فیلوتاس: موضوع اصلی! ــ من باید تو را با فرستادده پادشاه پیش پدرم بفرستم.
پارمنیو: خوب! بنابراین اسارت تو به اسارت من حکم می‎دهد. بدون خبر خوبی که من از تو برایش خواهم برد، و یک چهره دوستانه حتماً ارزشش را دارد، وگرنه باید به خودم وعده چهره تقریباً یخزده‎اش بدهم.
فیلوتاس: نه، پارمنیوی صادق؛ حالا اما جدی! پدرم می‎داند که دشمن خونینت ساخت و تو را نیمه خشک از میدان جنگ بلند کرده‎اند. بگذار هرکه می‎خواهد لاف بزند که او آسان به اسارت گرفته می‎شود، که مرگ نزدیک شونده او را خلع سلاح ساخته است. ــ حالا تو چند زخم برداشته‎ای، غلام سالخورده؟ ــ
پارمنیو: آه، از زخم‎هائی که برداشته‎ام می‎توانستم حتی یک لیست طولانی تهیه کنم. اما حالا آنها را به یک بخش ِ خوب کوتاه تقسیم کرده‎ام. 
فیلوتاس: چطور؟
پارمنیو: ها! من حالا دیگر اعضای بدنم را که زخم برداشته‎اند حساب نمی‎کنم؛ برای اینکه زمان و نفس پس‎انداز کنم آنهائی را می‎شمارم که زخم برنداشته‎اند. ــ در برابر اعضای زخمی بسیار اندکند! پس آدم برای چه استخوان دارد، بجز آنکه آهن دشمن آن ر ا با ضربه بشکافد؟
فیلوتاس: این شرافتمندانه است! ــ اما حالا ــ چه می‎خواهی به پدرم بگوئی؟
پارمنیو: آنچه را که می‎بینم؛ که تو سلامتی. زیرا که جراحتت، ــ
فیلوتاس: تقریباً کاملاً خوب شده است.
پارمنیو: یک یادگاری کوچک عشق‎بازی که مانندش را دختر آتش‎مزاجی لب‎های‎مان را گاز می‎گیرد. درست نمی‎گم، شاهزاده؟
فیلوتاس: من در این مورد چه می‎دانم؟
پارمنیو: خب، خب؛ به وقتش تجربه می‎کنی. ــ همچنین می‎خواهم به پدرت بگویم که تو چه آرزوئی داری ــ ــ
فیلوتاس: و آرزویم چیست؟
پارمنیو: هرچه زودتر دوباره پیش او باشی. میخواهم از اشتیاق کودکانه و بی‎صبری مضطربانه‎ات بگویم ــ
فیلوتاس: بهتر است از احساس غربتم چیزی نگوئی. ناقلا! صبر کن، من می‎خواهم به تو فکر دیگری بیاموزم!
پارمنیو: تو را به آسمان قسم می‎دهم، تو نباید این کار را بکنی! قهرمان زودتر از موعود عزیزم، بگذار این را به تو بگویم: تو هنوز کودکی! نگذار که سرباز خشن چنین زود کودک مهربان درونت را خفه سازد. وگرنه مردم مایل نمی‎شوند در باره قلبت بهترین فکر را کنند؛ مردم مایلند شجاعت تو را توحش ذاتی‎ات در نظر گیرند. من هم پدرم، پدر تنها یک پسر که فقط اندکی مسن‎تر از توست، با حرارتی یکسان ــ تو او را خوب می‎شناسی.   
فیلوتاس: من او را می‎شناسم. او وعده تمام چیزهائی که پدرش به انجام رسانده است را می‎دهد.
پارمنیو: اما اگر می‎دانستم که این بچه شیطان جوان در تمام لحظاتی که مشغول خدمت نیست اشتیاق دیدار پدرش را نمی‎کند، و مانند بره‎ای که مشاق مادرش است مشتاقم نمی‎باشد: بنابراین آرزو می‎کردم که او را تولید نکرده بودم. او حالا باید مرا بیشتر از احترام گذاردن دوست بدارد. با حرمت گذاشتن باید خودم را زمانی طولانی قانع سازم؛ یعنی، زمانیکه طبیعت جریان عبور مهربانانه‎اش را به مسیر دیگری هدایت کند؛ وقتی او خودش پدر شود. ــ شاهزاده، آزرده نشو.    
فیلوتاس: چه کسی می‎تواند از تو آزرده شود؟ ــ حق با توست! همه چیز را به پدرم بگو، چیزهائی را که تو فکر می‎کنی یک پسر مهربان در این موقعیت باید بگذارد به پدرش بگویند. بی‎فکری جوانانه‎ام را که می‎توانست تقریباً او و سرزمینش را نابود سازد ببخش. از او خواهش کن اشتباهم را ببخشد. به او اطمینان بده که من دیگر هرگز اشتباهم را توسط اشتباه مشابه‎ای دوباره به یادش نمی‎آورم؛ که می‎خواهم تمام کوششم را بکنم تا او بتواند حتی این اشتباهم را فراموش کند. برایش سوگند یاد کن ــ
پارمنیو: آن را فقط به عهده من بگذار! ما سربازها می‎توانیم چنین چیزهائی را خیلی خوب بگوئیم. ــ و بهتر از یک سخنران؛ زیرا که ما آن را بی‎ریاتر می‎گوئیم. ــ فقط آن را  به عهده من بگذار! من همه چیز را می‎دانم. ــ وداع شاهزاده، من عجله می‎کنم ــ
فیلوتاس: عذر می‎خواهم!
پارمنیو: حالا؟ ــ و چه حیثیتی رسمی ناگهان به خودت می‎دهی؟
فیلوتاس: این پسر بود که تو را برای حرکت آماده ساخت و نه هنوز شاهزاده. ــ پسر باید احساس می‎کرد؛ شاهزاده باید بیندیشد. پسر چه زیاد می‎خواست همین حالا، خیلی زودتر از حالا دوباره در کنار پدر عزیزش باشد؛ اما شاهزاده ــ شاهزاده نمی‎تواند. ــ گوش کن!
پارمنیو: شاهزاده نمی‎تواند؟
فیلوتاس: و نمی‎خواهد.
پارمنیو: نمی‎خواهد؟
فیلوتاس: گوش کن!
پارمنیو: من شگفت‎زده‎ام ــ ــ
فیلوتاس: من می‎گم تو باید گوش کنی و نه اینکه شگفت‎زده شوی. بشنو!
پارمنیو: من چون می‎شنوم شگفت‎زده‎ام. صاعقه زده شده است و من انتظار ضربه را می‎کشم. ــ حرف بزن! ــ اما شاهزاده جوان بدون دومین عجله! ــ
فیلوتاس: اما، سرباز، سفسطه نکن! ــ بشنو! من دلیل خود را دارم که زودتر از فردا آزاد نشوم. نه زودتر از فردا! می‎شنوی؟ ــ بنابراین به پادشاه‎مان بگو که او به عجله فرستاده دشمن توجه نکند. بگو که تردیدی خاص، یک مانع خاص فیلوتاس را به این تأخیر مجبور می‎سازد. ــ آیا فهمیدی چه گفتم؟
پارمنیو: نه!
فیلوتاس: نه؟ خائن! ــ
پارمنیو: آرام شاهزاده! یک طوطی نمی‎فهمد، اما آنچه را به او می‎گویند به خاطر می‎سپارد. نگران نباش. من می‎خواهم برای پدرت همان چیزهائی را که از تو می‎شنوم دوباره یاوه سرائی کنم.
فیلوتاس: ها! چون سفسطه کردن را برایت ممنوع کردم رنجیده‎ای. اما پس چرا اینطور نازپرورده‎ای؟ آیا همه فرماندهانت دلایل‎شان را به تو گفته‎اند؟ ــ
پارمنیو: همه شاهزاده؛ بجز فرماندهان جوان.
فیلوتاس: عالی بود! پارمنیو، اگر من اینطور حساس بودم که تو هستی ــ ــ
پارمنیو: و با این حال تنها آن کسی می‎تواند اطاعت کورکورانه‎ام را مطالبه کند که تجربه به او دو برابر چشم داده باشد.
فیلوتاس: من باید بزودی از تو طلب بخشش کنم. ــ بسیار خوب پارمنیو، من از تو درخواست بخشش می‎کنم. غرولند نکن دوست من! دوباره خوب باش پدر پیر! ــ تو مطمئناً عاقل‎تر از من هستی. اما فقط عاقلان نیستند که دارای بهترین ایده‎اند. ایده‎های خوب هدایای سعادتند؛ و تو به خوبی می‎دانی که سعادت اغلب به جوانان بیشتر از افراد سالخورده هدیه می‎دهد. زیرا سعادت کور است. کور، پارمنیو؛ کاملاً کور در برابر همه شایستگی‎ها. اگر اینطور نبود، بنابراین نباید تو از مدت‎ها قبل فرمانده جنگ می‎بودی؟
پارمنیو: شاهزاده چه خوب تملق کردن بلدی ــ اما بین خودمان بماند شاهزاده! آیا می‎خواهی به من رشوه بدهی؟ با چاپلوسی کردن رشوه بدهی؟
فیلوتاس: من و چاپلوسی؟ و به تو رشوه بدهم! آیا تو مردی هستی که می‎گذارد به او رشوه دهند!
پارمنیو: اگر تو همیطور ادامه دهی بنابراین می‎توانم رشوه‎خوار شوم. در حال حاضر من به خودم هم اعتماد درستی ندارم.
فیلوتاس: من چه می‎خواستم بگویم؟ ــ می‎خواستم بگویم که سعادت اغلب ایده‎های خوب را در مغز ابله‎ترین افراد می‎اندازد و یک چنین ایده‎ای را حالا من به چنگ آورده‎ام. فقط به چنگ آورده‎ام؛ از ذهن من کوچکترین چیزی به آن اضافه نشده است. زیرا آیا اگر ذهن و نیروی ابتکارم مقداری سهم در آن می‎داشتند مایل نبودم در باره آن با کمال میل با تو صحبت کنم؟ اما من نمی‎توانم در باره آن با تو صحبت کنم؛ وقتی می‎خواهم آن را با تو در میان بگذارم ناپدید می‎گردد؛ این ایده چنین لطیف و ناب است که من جرأت نمی‎کنم با کلمات به آن لباس بپوشانم؛ من فقط آن را فکر می‎کنم، همانطور که خدای فیلسوف آن را برای اندیشیدن به من آموخته است، و نهایتاً فقط می‎توانستم به تو بگویم که آن چه نمی‎باشد ــ البته احتمال زیاد دارد که اساساً یک ایده کودکانه باشد؛ یک ایده که من آن را برای ایده‎ای سعادتمند به حساب می‎آورم، زیرا من هنوز ایده سعادتمندتری نداشته‎ام. همچنین ممکن است که کاملاً بی‎فایده باشد اما ضرری هم نمی‎تواند برساند. من این را مطمئنم؛ این بی‎ضررترین ایده در جهان است؛ به اندازه‎ای بی‎ضرر مانند ــ مانند یک عبادت. آیا اگر کاملاً ندانی که آیا دعا به تو کمک خواهد کرد دست از دعا می‎کشی؟ ــ پس پارمنیو، مدام شادیم را از بین نبر، پارمنیو صادق! من ازتو خواهش می‎کنم، من در آغوشت می‎گیرم ــ اگر تو فقط کمی دوستم داری ــ آیا قبول می‎کنی؟ آیا می‎توانم روی آن حساب کنم؟ آیا کاری می‎کنی که من ابتدا فردا مبادله شوم؟ آیا قبول می‎کنی؟    
پارمنیو: که آیا من قبول می‎کنم؟ آیا نباید قبول کنم؟ آیا نباید قبول کنم؟ ــ گوش کن شاهزاده، اگر روزی پادشاه شدی خود را به دست دستورات نسپر. دستور دادن وسیله نامطمئنی برای پیروی کردن است. وقتی تو چیز واقعاً سختی را برای دستور دادن به کسی داری، آن را همانطور که حالا با من کردی انجام بده، و اگر او سپس از اطاعت سر باز زند ــ غیر ممکن است! او نمی‎تواند از تو اطاعت نکند! من هم باید بدانم که یک مرد از چه چیز می‎تواند سرپیچی کند.
فیلوتاس: چه اطاعتی؟ دوستی‎ای که تو برایم اثبات می‎کنی چه ربطی به اطاعت کردن دارد؟ آیا قبول می‎کنی دوست من؟ ــ
پارمنیو: بس کن! بس کن! تو منو کاملاً در اختیار داری. بله، من همه چیز را قبول می‎کنم. من آن را قبول می‎کنم، من قبول می‎کنم به پدرت بگویم که او باید تو را ابتدا فردا مبادله کند. حالا چرا حتماً فردا، ــ دلیلش را من نمی‎دانم! احتیاجی به دانستنش هم ندارم! پدرت هم احتیاجی به آن ندارد. این کافی‎ست که من می‎دانم تو آن را می‎خواهی. و من هر چیزی را که تو می‎خواهی قبول می‎کنم. چیز دیگری نمی‎خواهی؟ نباید کار دیگری انجام دهم؟ باید برایت از میان آتش بدوم؟ خودم را برایت از صخره به پائین پرتاب کنم؟ فقط دستور بده دوست کوچک عزیزم، دستور بده! حالا هر کاری برایت انجام می‎دهم! حتی ــ یک کلمه بگو، و من می‎خواهم برایت یک جرم، یک بازی کودکانه مرتکب شوم! هرچند رعشه به پوستم افتاده؛ اما شاهزاده اگر تو بخواهی، من قبول می‎کنم، من قبول می‎کنم ــ
فیلوتاس: آه بهترین دوست آتشینم! آه تو ــ چگونه باید تو را بنامم؟ ــ تو خالق شکوه آینده من! تو را به هرچه که برایم مقدسند قسم می‎دهم، به شرافت پدرم قسم می‎دهم، قسم به اقبال اسلحه‎هایش، به رفاه سرزمینش تو را قسم می‎دهم که هرگز در زندگیم این آمادگی تو را و همتت را فراموش نکنم! مایلم بتوانم به اندازه کافی آن را جبران کنم! ــ شما خدایان، قسم من را بشنوید! ــ و حالا پارمنیو، تو هم قسم بخور! برایم قسم بخور که به حرفت وفادار می‎مانی. ــ 
پارمنیو: من قسم بخورم؟ من برای قسم خوردن پیرم.
فیلوتاس: و من بیش از حد جوانم که به تو بدون قسم اعتماد کنم. برایم قسم بخور! من برایت به پدرم قسم خوردم، تو برایم به پسرت قسم بخور. تو که او را دوست داری، پسرت را؟ تو او را از صمیم قلب دوست داری؟
پارمنیو: از صمیم قلب، همانطور که تو را دست دارم! ــ تو این را می‎خواهی، و من قسم می‎خورم. من برایت به جان تنها پسرم قسم می‎خورم، به خونم که در رگ‎های او موج می‎زند قسم، به خونی که با کمال میل برای پدرت دادم و روزی هم برای تو خواهم داد، به این خون‎ها برایت قسم می‎خورم که به حرفم وفادار بمانم! و اگر به آن وفادار نمانم، بنابراین پسرم در اولین جنگ خود کشته شود و روزهای باشکوه پادشاهیت را نبیند! ــ شما خدایان، قسمم را بشنوید ــ  
فیلوتاس: شما خدایان، هنوز به او گوش ندهید! ــ تو بهترینی دوست من. در اولین جنگ کشته شدن؛ پادشاهی من را  ندیدن: آیا این یک بدبختی‎ست؟ آیا مرگ زودرس یک بدبختی‎ست؟
پارمنیو: من ابن را نمی‎گویم. اما فقط به این خاطر تا تو را بر روی تخت پادشاهی ببینم، من مایلم ــ چیزی را که من قطعاً نمی‎خواهم ــ یک بار دیگر جوان شوم تا به تو خدمت کنم، پدر تو خوب است؛ اما تو بهتر از او خواهی گشت.
فیلوتاس: بدون ستایش به ضرر پدرم! ــ قسم خود را تغییر بده! بیا، آن را به این صورت تغییر بده: اگر تو به حرفت وفادار نمانی باید پسرت یک بزدل، یک آدم فرومایه گردد؛ اگر او محبور به انتخاب بین مرگ و شرم شود باید شرم را انتخاب کند؛ او باید نود سال در میان ریشخند زنان زندگی کند و در نود سالگی بدون میل به مردن بمیرد.
پارمنیو: من وحشت‎زده‎ام ــ اما قسم می‎خورم: اگر به حرفم وفادار نمانم چنین شود! ــ شما خدایان، وحشتناک‎ترین قسم‎ها را بشنوید!
فیلوتاس: خدایان به او گوش دهید! ــ خب کافی‎ست، حالا می‎توانی بروی پارمنیو. ما به اندازه کافی همدیگر را متوقف ساختیم، و تقریباً بیش از حد بخاطر چیزی جزئی به خودمان زحمت دادیم. اما آیا گفتن اینکه او مرا زودتر از فردا مبادله نکند و متقاعد ساختن او یک چیز جزئی واقعی نیست؟ و اگر او بخواهد دلیلش را بداند؛ خوب، خودت در راه یک دلیل اختراع کن.
پارمنیو: من این کار را می‎کنم! گرچه تا این سن هرگز به دروغ فکر نکرده‎ام. اما به خاطر تو شاهزاده ــ فقط به عهده من بگذار؛ در پیری هم می‎شود چیزهای بد آموخت. ــ وداع!
فیلوتاس: در آغوشم بگیر! ــ برو!
صحنه ششم
فیلوتاس.
باید در جهان شیادان زیادی وجود داشته باشد، و با این حال شیادی اگر با بهترین نیات هم انجام گیرد بسیار سخت است. مگر مجبور نشدم به این در و آن در بزنم ــ پارمنیو خوب، فقط کاری کن که پدرم مرا ابتدا فردا مبادله کند، و او اصلاً نیازی به مبادله من ندارد. ــ حالا من به اندازه کافی برنده وقت شده‎ام! وقت کافی که قصدم را تقویت کنم ــ وقت کافی برای انتخاب امن‎ترین وسیله. ــ قصدم را تقویت کنم؟ ــ وای بر من اگر به آن نیازم باشد! ــ ثبات سالخوردگی، اگر تو بخشی از من نیستی، آه لجاجت جوانی، پس تو یاریم کن!
بله، باید اینطور بشود! باید حتماٌ اینطور بشود! ــ من آن را حس می‎کنم، من آرام می‎شوم، ــ من آرامم! ــ فیلوتاس، تو که حالا آنجا ایستاده‎ای، ــ (در حالیکه او خود را تماشا می‎کند) ــ ها! این باید یک منظره عالی و بزرگی باشد: یک نوجوان دراز افتاده بر روی زمین و با شمشیری در سینه! ــ
شمشیر؟ خدایان! آه من بینوا! من بیچاره‎ترین! ــ و تازه حالا این را به یاد می‎آورم؟ من هیچ شمشیری ندارم؛ من هیچ چیز ندارم! شمشیرم را جنگجوئی به غنیمت برد که مرا به اسارت گرفت. ــ شاید او آن را برایم باقی می‎گذارد، اما قبضه طلای شمشیر مسئله بود. ــ طلای مهلک تو همیشه باعث ویرانی فضیلتی!
هیچ شمشیری؟ من و هیچ شمشیری؟ ــ خدایان، خدایان مهربان، این تنها چیز را به من عطا کنید! خدایان قدرتمندی که زمین و آسمان را خلق کرده‎اید، آیا نمی‎توانید برایم یک شمشر بیابید، اگر که می‎خواستید؟ ــ پس حالا تکلیف تصمیم بزرگ و کم نورم چه خواهد شد؟ لبخند تلخ را خودم خواهم زد ــ
و حالا پادشاه دارد دوباره می‎آید. ــ ساکت! اگر من کودکانه بازی کردم؟ ــ این افکار وعده چیزی را می‎دهد. ــ بله! شاید سعادتمندم ــ          
صحنه هفتم
آریدوس. فیلوتاس.
آریدوس: شاهزاده من، حالا فرستادگان رفتند. آنها با سریع‎ترین اسب‎ها حرکت کرده‎اند، و اردوگاه اصلی پدرت آنقدر نزدیک است که ما می‎توانیم تا چند ساعت دیگر پاسخ او را بدست آوریم.
فیلوتاس: پادشاه، حتماً برای در آغوش گرفن پسرت بی‎تابی؟
آریدوس: آیا پدرت کمتر بی‎تاب است که تو را دوباره به سینه‎اش بفشرد؟ ــ اما شاهزاده عزیز به من اجازه بده از بودن با تو لذت ببرم. با تو زمان برای من سریع‎تر خواهد گذشت؛ و شاید اگر ما بیشتر همدیگر را بشناسیم عواقب خوشحال کننده‎ای با خود به همراه داشته باشد. کودکان با محبت و دوست‎داشتنی اغلب واسط میان پدران نامتحد بوده‎اند. بنابراین با من به چادرم بیا، جائیکه بهترین فرماندهانم انتظار دیدار و تحسینت را می‎کشند.
فیلوتاس: پادشاه، مردان نباید هیچ کودکی را تحسین کنند. بنابراین بگذار فقط همینجا بمانم. شرم و رسوائی مرا مانند یک فرد بسیار ابله به نمایش می‎گذارد. و آنچه به گفتگوی تو با من مربوط می‎شود ــ من مطمئن نیستم که بتواند از آن چیزی نتیجه شود. من چیزی بیشتر از اینکه تو و پدرم درگیر جنگ شده‎اید نمی‎دانم؛ و حق ــ حق فکر کنم که با پدرم باشد. پادشاه، من اینطور فکر می‎کنم و می‎خواهم که اینطور هم باور فکر کنم ــ حتی اگر تو می‎توانستی خلاف آن را برایم ثابت کنی. من پسر و سربازم، و بینش بیشتری از پدر و فرمانده جنگم ندارم. 
آریدوس: شاهزاده، اینگونه انکار عقل نشان از دارا بودن یک عقل بزرگ است. اما متأسفم که من هم در برابر تو نباید بتوانم خود را توجیح کنم. ــ جنگ نامقدس! ــ 
فیلوتاس: آری، جنگ نامقدس! ــ و وای بر بانی آن!
آریدوس: شاهزاده! شاهزاده! به یاد بیاور که ابتدا پدرت شمشیر را کشیده است. من دوست ندارم در لعن و نفرین تو هم عقیده شوم. او عجله کرد، او بیش از حد بدگمان بود ــ
فیلوتاس: خب قبول؛ پدر من اول شمشیر کشید. اما آیا یک آتش‎سوزی بزرگ ابتدا وقتی به وقوع می‎پیوندد که شعله فروزان آن از بام به بیرون بزند؟ کجاست موجود صبور و غیر حساسی که توسط آزار پی در پی خشمگین نباشد؟ ــ به یاد داشته باش، ــ زیرا تو با تمام قدرت مجبورم می‎سازی از چیزهائی صحبت کنم که به من مربوط نمی‎شوند ــ به یاد داشته باش که با چه غروری تو برایش پاسخ تحقیرآمیزی فرستادی، هنگامیکه او ــ اما تو نباید مجبورم سازی؛ من نمی‎خواهم از آن صحبت کنم! گناه و بیگناهی ما تفسیرهای نادرست بی‎پایانی هستند که قادر به دادن تسکین‎های موقتی‎اند. ما فقط به چشم‎های خطاناپذیر خدایان آنگونه که هستیم ظاهر می‎شویم؛ فقط این می‎تواند ما را قضاوت کند. پادشاه اما تو این را می‎دانی که خدایان قضاوت‎شان را با شمشیر دلاورترین افراد بیان می‎کنند. بگذار به این طلسم خونین پایان دهیم! چرا می‎خواهیم خود را بزدلانه از این دادگاه عالی دوباره به دادگاه پائین‎تر بکشانیم؟ آیا مشت‎های ما اینچنین خسته‎اند که باید زبان انعطاف‎پذیر جای‎شان را بگیرد؟
آریدوس: شاهزاده، من با شگفتی به تو گوش می‎دهم ــ
فیلوتاس: آه! ــ همچنین به یک زن هم می‎شود با شگفتی گوش داد!
آریدوس: شاهزاده، با شگفتی و نه بدون پریشانی! ــ سرنوشت تو را برای تاج پادشاهی معین کرده است، تو را! یک خلق توانا و شریف می‎خواهد به اعتماد کند، به تو! ــ چه آینده وحشتناکی خود را برای من آشکار می‎سازد! تو مردمت را با درختان برگ ‎بو و بدبختی اشباع خواهی ساخت. تو پیروزی‎های بیشتری در جنگ بدست خواهی آورد و زیردستان خرسند اندکی. ــ خوشا به سعادتم که روزهای من به تعداد روزهای تو نخواهند گشت! اما وای بر پسرم، پسر قابل اعتمادم! تو به سختی به او اجازه خواهی داد جوشن از تن به در آورد ــ  
فیلوتاس: آه پادشاه، پدر را آرام ساز! من اجازه چیزهای خیلی بیشتری به او خواهم داد! به مراتب بیشتر!
آریدوس: به مراتب بیشتر؟ آن را توضیح بده ــ
فیلوتاس: آیا مگر من معما مطرح کردم؟ ــ آه پادشاه، نخواه که نوجوانی مانند من باید همه چیز را سنجیده صحبت کند. ــ من فقط می‎خواستم بگویم میوه اغلب طور دیگری از آنچه که گل وعده می‎دهد است. تاریخ به من آموخته است که یک شاهزاده زن صفت اغلب پادشاهی جنگجو می‎گردد. آیا نمی‎تواند خلافش برای من رخ دهد؟ ــ یا شاید هم منظور این باشد که من هنوز یک مسیر طولانی و خطرناک برای نشستن بر تاج و تخت پادشاهی در پیش دارم. چه کسی می‎داند که آیا خدایان به من اجازه به پایان رساندن این راه را خواهند داد؟ ــ پدر خدایان و انسان‎ها، اگر تو باور داری که من در آینده مانند یک اسراف کننده در باارزشترین‎ها، یک اسراف کننده در خون زیردستانم خواهم گشت بنابراین نگذار که این راه را به پایان رسانم! ــ
آریدوس: بله، شاهزاده؛ یک پادشاه اگر یک پدر نباشد چه است! یک قهرمانان بدون دوست داشتن مردم چه است! حالا من این را هم در تو تشخیص می‎دهم، و من دوباره کاملاً دوست تو هستم! ــ اما بیا، بیا؛ ما نباید اینجا تنها بمانیم. ما برای همدیگر بیش از حد جدی هستیم. با من بیا!
فیلوتاس: ببخش، پادشاه ــ
آریدوس: سرپیچی نکن!
فیلوتاس: بگذارم افراد زیادی مرا اینطور ببینند؟ ــ ــ
آریدوس: چرا که نه؟
فیلوتاس: پادشاه، من نمی‎توانم؛ من نمی‎توانم.
آریدوس: و دلیلش؟
فیلوتاس: آه دلیلش! ــ این تو را به خنده می‎اندازد.
آریدوس: چه بهتر، بگذار آن را بشنوم. من یک انسانم و با کمال میل می‎گریم و می‎خندم.  
فیلوتاس: بنابراین بخند! ــ ببین پادشاه، من شمشیر ندارم، و من مایل نیستم بدون این ویژگی سربازها در میان سربازها ظاهر شوم.
آریدوس: خنده من تبدیل به شادی می‎شود. من از قبل به این فکر کرده بودم، و تو فوری راضی خواهی گشت. من به استراتو دستور داده‎ام شمشیرت را پیدا کند و بیاورد.
فیلوتاس: پس بگذار دراینجا منتظر او بمانیم.
آریدوس: اما بعد به همراهم خواهی آمد؟ ــ
فیلوتاس: سپس پا به پایت خواهم آمد.
آریدوس: برآورده گشت! او دارد می‎آید! خب، استراتو ــ
صحنه هشتم
استراتو (با یک شمشیر در دست). آریدوس. فیلوتاس.
استراتو: پادشاه، من پیش سربازی که شاهزاده را اسیر کرده بود رفتم و به نام تو درخواست پس دادن شمشیر را کردم. اما گوش کن که چگونه نجیبانه سرباز از این کار ممانعت کرد. او گفت: «پادشاه نباد شمشیر را از من بگیرد. این یک شمشر خوب است و من این را برای پادشاه لازم دارم. همچنین باید یک یادگاری از مبارزه‎ام نگه دارم. قسم به خدایان که این مبارزه آسانی نبود! شاهزاده یک اهریمن کوچک است. اما شاید فقط قبضه پرارزش برایتان مهم باشد ــ و با این حرف، بدون آنکه من بتوانم از آن جلوگیری کنم، دست قوی‎اش قبضه را چرخاند و کند، بعد آن را با تحقیر جلوی پایم انداخت و ادامه داد ــ «بفرما این هم قبضه! طلای شما به چه درد من می‎خورد؟»
آریدوس: آه استراتو، این کار را دوباره برایم درست کن! ــ
استراتو: من این کار را کردم. و این هم یکی از شمشیرهایت!
آریدوس: بده ببینم! ــ شاهزاده، این را می‎خواهی، این را به جای شمشیرت قبول می‎کنی؟
فیلوتاس: بگذار ببینم! ــ ها! ــ (با خود.) سپاس خدایان! (در حالیکه او طولانی و جدی به شمشیر نگاه می‎کند.) ــ یک شمشیر!
استراتو: شاهزاده، آیا شمشیر خوبی انتخاب کردم؟
آریدوس: تو با آن تعمق عمیقت چه چیزی را در آن باارزش می‎یابی؟
فیلوتاس: که آن یک شمشیر است! ــ (در حالیکه او دوباره به خودش می‎آید.) و یک شمشیر زیبا! من با این تعویض چیزی نخواهم باخت. ــ یک شمشیر!
آریدوس: شاهزاده، تو می‎لرزی.
فیلوتاس: از شادی! ــ با این حال به نظرم کمی کوتاه می‎رسد. اما کوتاه یعنی چه؟ یک قدم نزدیک‎تر به دشمن می‎روی و کوتاهی تیغه جبران می‎شود. ــ شمشیر عزیز! چه چیز زیبائی‎ست یک شمشیر برای بازی کردن و برای استفاده از آن! من هرگز با چیز دیگری بازی نکرده‎ام. ــ
آریدوس (به استراتو): آه مخلوط فوق‎العاده‎ای از کودک و قهرمان!
فیلوتاس (به خود): شمشیر عزیز! اگر فوری با تو تنها می‎بودم! ــ اما، جسارت!
آریدوس: شاهزاده، حالا شمشیر را به کمرت ببند و با من بیا.
فیلوتاس: فوری! ــ اما آدم نباید دوست و شمشیرش را فقط از خارج بشناسد. (او شمشیر را می‎کشد، و استراتو خود را بین او و پادشاه قرار می‎دهد.)
استراتو: من بیشتر از فولاد می‎فهمم تا کار کردن. شاهزاده باور کن، فولاد خوبی‎ست. پادشاه در سال‎های جوانیش بیشتر از یک کلاهخود را با آن شکافته است.
فیلوتاس: من چنین قوی نخواهم گشت! در هر حال حال! ــ استراتو، به من خیلی نزدیک نشو.
استراتو: چرا نه؟
فیلوتاس: بسیار خوب! (در حالیکه او به عقب می‎جهد و با شمشیر یک ضربه به هوا می‎زند.) شمشیر همان حرکتی را دارد که باید داشته باشد.
آریدوس: شاهزاده، مراقب بازوان زخمیت باش! گرما زده می‎شوی! ــ
فیلوتاس: پادشاه، تو مرا به یاد چه می‎اندازی؟ ــ به یاد بدبختی‎ام؛ نه، به یاد شرمم! من مجروح و اسیر گشتم! بله! اما من نمی‎خواهم دیگر شرمنده شوم! قسم به این شمشیرم، من نمی‎خواهم دیگر اسیر شوم! نه، پدرم، نه! امروز یک معجزه تو را از باج دادن شرم‎آور برای پسرت بی‎نیاز می‎سازد؛ در آینده ابلهی او را نخواهی دید! مرگ حتمی او را وقتی خود را دوباره در محاصره ببیند! ــ دوباره در محاصره؟ ــ تکان دهنده! ــ من محاصره گشته‎ام! حالا چه باید کرد؟ همرزمان! دوستان! برادران! شماها کجائید؟ همه مرده‎اید؟ همه جا دشمن؟ ــ همه جا! از اینجا بیا فیلوتاس! ها! این ضربه را بگیر، جسور! ــ و تو آن را! و تو آن را! (او به اطراف ضربه می‎زند.)
استراتو: شاهزاده! چه شده؟ بر خودت مسلط شو! (به سمت او می‎رود.)
فیلوتاس (خود را از او دور می‎سازد): همچنین تو، استراتو؟ همچنین تو؟ آه دشمن، بلند همت باش! مرا بکش! مرا اسیر نکن! ــ نه، من تن به اسارت نمی‎دهم! و اگر همه شماها که محاصره‎ام کرده‎اید استراتو می‎بودید! اما من می‎خواهم در برابر همه شماها، در برابر یک جهان می‎خواهم از خود دفاع کنم! ــ دشمنان، بهترین کارتان را انجام دهید! ــ اما شماها نمی‎خواهید؟ شما بیرحم‎ها نمی‎خواهید مرا بکشید؟ شماها می‎خواهید با زور مرا زنده نگه دارید؟ ــ خنده‎ام می‎گیرد! مرا زنده زندانی کنند؟ مرا؟ ــ من  می‎خواهم پیش از آن اما این شمشیرم، من می‎خواهم ــ در این سینه ــ پیش از آن ــ (او شمشیر را در سینه فرو می‎کند.)
آریدوس: خدایان! استراتو!
استراتو: پادشاه!
فیلوتاس: من این را می‎خواستم! (به عقب خم می‎شود.)
آریدوس: او را نگه دار استراتو! ــ کمک! به شاهزاده کمک کن! ــ شاهزاده، چه مالیخولیای غضبناکی ــ
فیلوتاس: پادشاه، منو ببخش! من با تو یک شوخی مرگ‎آورتر کردم ــ من می‎میرم؛ و بزودی سرزمین‎های آرام گرفته از میوه مرگم لذت می‎برند. ــ پسر تو، پادشاه، اسیر است؛ و پسر پدرم آزاد ــ
آریدوس: من چه می‎شنوم؟
استراتو: شاهزاده پس قصد تو این بود؟ ــ اما تو بعنوان اسیر ما حقی بر خود نداشتی.
فیلوتاس: استراتو، این را نگو! ــ آیا باید آزادی‎ای که خدایان در تمام شرایط زندگی برای‎مان قرار داده‎اند می‎مرد؟ آیا باید یک انسان بتواند فرد دیگری را پژمرده سازد؟ ــ
استراتو: آه پادشاه! ــ ترس او را به سنگ تبدیل کرده! پادشاه!
آریدوس: چه کسی صدا می‎زند؟
استراتو: پادشاه!
آریدوس: ساکت باش!
استراتو: پادشاه، جنگ به پایان رسیده است!
آریدوس: به پایان رسیده؟ استراتو، این را دروغ می‎گوئی! ــ شاهزاده، جنگ به پایان نرسیده است! ــ فقط بمیر! بمیر! اما این را با خود ببر، این افکار آزار دهنده را با خود ببر: تو بعنوان یک پسر واقعاً بی‎تجربه فکر کردی که همه پدران از یک نوع و همه مانند پدرت نرم و زن‎صفتند. ــ آنها همه اینطور نیستند! من اینطور نیستم! مگر پسرم برای من چه اهمیتی دارد؟ و تو فکر می‎کنی که او نمی‎تواند همانطور که تو بخاطر پدرت مردی بخاطر پدرش بمیرد؟ ــ او می‎میرد! همچنین مرگ او مرا هم از باج‎دهی شرم‎آور بی‎نیاز می‎سازد! استراتو، من حالا یتیم هستم، من بیچاره! ــ استراتو سعادتمند، تو یک پسر داری و او حالا مانند پسر من است! ــ زیرا در هر صورت آدم باید یک پسر داشته باشد.
فیلوتاس: پادشاه، اما پسر تو هنوز زنده است! و زنده خواهد ماند! من این را می‎شنوم!
آریدوس: او هنوز زنده است؟ ــ بنابراین باید او را دوباره داشته باشم. تو فقط بمیر! من اما می‎خواهم او را دوباره داشته باشم! و برای جنازه تو! ــ یا من می‎گذارم بدن مرده تو را با بی‎احترامی بسیار، با رسوائی زیاد نشان دهند! ــ من پسرم را می‎خواهم ــ
فیلوتاس: جسد مرده من را! ــ پادشاه، اگر تو قصد انتقام گرفتن داری، بنابراین او را دوباره زنده ساز! ــ
آریدوس: آه! ــ چه بلائی به سرم آمد!
فیلوتاس: تو برایم افسوس می‎خوری! ــ وداع، استراتو! آنجا، جائیکه تمام دوستان پاکدامن، و همه اعضای شجاع یک دولت سعادتمند جمعند، ما در سرزمین مردگان جاوید دوباره همدیگر را خواهیم دید! ــ پادشاه، همچنین ما هم دوباره همدیگر را خواهیم دید ــ
آریدوس: و در صلح! ــ شاهزاده! ــ
فیلوتاس: آه شما خدایان، روح فاتحم را پذیرا باشید؛ و تو ای الهه صلح قربانیت را بپذیر!
آریدوس: شاهزاده، به من گوش کن! ــ
استراتو: پادشاه، او مرد! ــ پادشاه، آیا من یک خائنم اگر برای دشمنت گریه کنم؟ من نمی‎تونم جلوی گریه کردن را بگیرم. یک جوان خارق‎العاده!
آریدوس: فقط برایش گریه کن! ــ من هم برایش می‎گریم! بیا، من باید پسرم را دوباره داشته باشم! اما از من ایراد نگیر اگر من او را بیش از حد گران بخرم! ــ بیهوده جوئی از خون براه انداختیم؛ بیهوده سرزمین‎ها را فتح کردیم. آنجا برنده بزرگ‎تر با غنیمت ما در حال گذر است! ــ بیا! برو پسرم را برایم بیاور! و وقتی من او را داشته باشم نمی‎خواهم دیگر پادشاه باشم. آیا شما انسان‎ها فکر می‎کنید که آدم از آن خسته نمی‎شود؟ ــ (آنها می‎روند.)
(پایان فیلوتاس)
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:31  توسط سعید از برلین  | 

«هتل حشرات» اولین کار با چوبِ من.
 
اگر دیوانه‎ای دیوانه دیگری را ببیند و از او خوشش نیاید یا ابله است یا عاقل گشته.
 
که می‎داند، شاید سال 1394 عاشق مرادم شده باشد. فقط کافی‎ست مرادم بگوید بر وفقم بچرخ، بلافاصله سال 1394 اول یکی دو دور قر به کمرش می‎دهد و بعد مثل فرفره بر وفق مرادم طوری می‎چرخد که انگار بر ثقل مرکز جهان می‎چرخد!
کاش سال 1394 به شش سال باقی مانده تا سال 1400 بر وقف مراد چرخیدن را یاد بدهد تا لااقل این قرنِ نحس با قر کمر و رضایتِ مراد من و شما به پایان برسد! و ما بتوانیم قرن چهارده! را جانانه و پس از قرن‎ها انتظار آنطور که مایلیم با رقص و آواز آغاز کنیم.
 
هفته پیش شغل جدیدی به من پیشنهاد شد. کارم همراهی افراد سالخورده از خانه به مقصد دلخواه‎شان توسط اتوبوس و متروست.
امروز یک قرارداد دو ساله را امضاء کردم. کار از اول ماه ژوئن شروع می‎گردد. البته از اینکه باید آخر ماه مه به کار با چوب خاتمه دهم متأسفم، اما احساس شادیم به من قول داده که خودش موضوع را طوری با چوب‎ها در میان بگذارد که اصلاً ناراحت نشوند. کار با چوب یکی از تجربه‎های زیبای زندگیم بود.
با این حال اما دلم برای همراهی افراد نابینا، کر و لال و سالخورده هم تنگ شده بود. افراد سالخوره حسابی کیف می‎کنند وقتی بتوانند یکی دو ساعتی از خانه خارج شوند: خریدکی بکنند، به ویترین مغازه‎ها زل بزنند و با سگ‎های مردم صحبت و آنها را نوازش کنند.
بازنشسته شدن همراه با خشنودی و لذت بردن از کار باید زیبا باشد، به گمانم بهار سال 1394 بذر این خشنودی را برایم کاشته است. تا ثمرش در طول این دو سال چه شود را نه تو دانی و نه او، اما من امید دارم که ثمرش نه تنها شیرین بلکه بی‎نظیر خواهد گشت.

https://www.youtube.com/embed/QIaPiYXqOrw

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 1:28  توسط سعید از برلین  |