عمر و محمود پسران یک خانواده فقیر در نزدیک بغداد زندگی میکردند. وقتی پدر میمیرد آنها فقط سرمایه کوچکی به ارث میبرند و هر دو تصمیم میگیرند برای افزودن به سرمایه خود تلاش کنند. عمر اسبابکشی میکند و برای پیدا کردن محل مناسب کسب و زندگی به سفر کوتاهی میپردازد. محمود به بغداد میرود و شروع به کار کوچکی میکند که دارائیش را در مدت کوتاهی به مقدار قابل توجهای افزایش میدهد. او بسیار مقتصدانه و تنها زندگی میکرد، و با دقت هر سکه را به سرمایهاش میافزود تا با آن دوباره سرمایهگذاری تازهای کند. به این طریق برای وام گرفتن در نزد تعداد زیادی تجار ثروتمند اعتبار پیدا میکند. آنها گاهی او را در بخشی از بار یک کشتی شریک میساختند و در بعضی از معاملات با او شریک میگشتند. محمود با شانس آوردن پی در پی در معاملات گستاختر شده بود، او جسارت مبالغ بزرگتری میکند، و تجار هر بار بهره کافی از او میگرفتند. به تدریج او معروفتر میگردد، کسب و کارش بزرگتر میشود، او در نزد افراد زیادی مبالغ وصول نشده داشت، همانطور که از افراد زیاد دیگری وجوه نقد در دستهایش بود، و چنین به نظر میرسید که سعادت مدام به او لبخند میزند. عمر برعکس راضی نبود، در هیچکدام از تلاشهای فراوانش موفق نشده بود؛ حالا او کاملاً فقیر و تقریباً بدون لباس به بغداد میرسد، از برادرش میشنود و برای کمک گرفتن پیش او میرود. محمود از دیدار دوباره برادرش خوشحال میشود، از فقر او اظهار تأسف میکند و چون بسیار نرم و مهربان بود مبلغی از پولش را به او میدهد، و از آن پول یک مغازه هم برای برادر خود تهیه میکند. عمر با خرید و فروش پارچه ابریشم و لباس زنانه شروع به کار میکند، و سرنوشت برایش در بغداد مناسبتر به نظر میرسید، محمود مبلغ پرداخت شده را به عمر میبخشد و او دیگر مجبور نبود برای پرداخت دوباره پول ترس داشته باشد. او در تمام معاملات گستاختر از برادرش بود و به همین دلیل هم سعادتمندتر. عمر بزودی با بعضی از تجار که تا آن موقع با محمود داد و ستد میکردند آشنا گشته و موفق میشود آنها را از دوستان خود سازد: بدین سبب برادرش برخی از مزیتها که حالا نصیب او شده بودند را از دست میدهد. محمود برای خود یک همسر انتخاب کرده بود که او را به بعضی از خرجهائی مجبور میساخت که او تا آن زمان انجام نداده بود؛ او برای پرداختن بدهیهای خود باید از آشنایانش پول قرض میگرفت. پولهائی که انتظارشان را میکشید بدستش نمیرسند، وقتی او مطلع میشود که یکی از کشتیهایش بدون آنکه بتوان بارها را نجات دهند غرق شده است اعتبارش سقوط میکند و او نزدیک به ناامید گشتن بود. حالا یکی از طلبکاران درخواست پرداخت فوری پول خود را میکند. محمود متوجه میشود که آن مقدار از سعادت هنوز باقیماندهاش بستگی به پرداخت این پول دارد، بنابراین تصمیم میگیرد در این نیاز ضروری به برادرش متوسل شود. با عجله پیش او میرود و او را بسیار خشمگین مییابد، چون او در آن روز دچار زیان کوچکی شده بود. ــ محمود شروع میکند: برادر، من با خجالت فراوان با یک خواهش پیش تو آمدهام.
عمر: در چه موردی؟
محمود: کشتی من غرق شد، همه طلبکاران به من فشار میآورند و از مهلت دادن نمیخواهند چیزی بدانند، تمام شانس من به امروز بستگی دارد، فقط برای مدت کوتاهی به من ده هزار سکه قرض بده.
عمر: ده هزار سکه؟ ــ برادر، اشتباه که تلفظ نمیکنی؟
محمود: نه عمر، من مبلغی را که تقاضا میکنم خیلی خوب میشناسم، و فقط این مقدار و نه یک سکه کمتر میتواند مرا از رسواترین فقر نجات دهد.
عمر: ده هزار سکه؟
محمود: برادر آن را به من بده، من تمام تلاشم را میکنم که آن را هرچه زودتر به تو بازگردانم.
عمر: اگر این پول را میداشتم! ــ من موفق به پرداخت بدهکاری خودم نیستم، ــ من خودم هم نمیدانم که چه باید بکنم، ــ همین امروز صد سکه سرم کلاه گذاشتند.
محمود: تو با اعتبار خود در نزد تجار قادری خیلی راحت این مبلغ را برایم تهیه کنی.
عمر: اما هیچکس نمیخواهد پول قرض بدهد، بیاعتمادی از همه طرف: خدا شاهد است که من بیاعتماد نیستم! ــ اما همه حدس خواهند زد که من پول را برای تو درخواست میکنم، و تو خودت بهتر از هرکس دیگر میدانی که اعتماد آدم به یک تاجر اغلب به چه نخ نازکی آویزان است.
محمود: عمر عزیز، باید اعتراف کنم که من این تردید در نزد تو را احتمال نمیدادم. من در چنین موقعیتی برای تو مسامحه نمیکردم و مشکوک نمیگشتم.
عمر: من هم اصلاً مشکوک نیستم ــ من دلم میخواست میتوانستم به تو کمک کنم ــ خدا شاهد است که این کار خوشحالم میکرد.
محمود: تو قادری، اگر فقط بخواهی.
عمر: همه پولی که دارم هم نمیتواند مبلغی را که درخواست میکنی پر سازد.
محمود: آه آسمان! من با این کار یک سرزنش برای خودم درست کردم، و حقیقتاً از اینکه فقط با یک کلمه بر دوشش بار گذاشهام متأسفم.
عمر: تو عصبانی میشوی؛ اما نباید بشوی، چون تو بیعدالتی میکنی.
محمود: بیعدالتی؟ ــ کدامیک یک از ما وظیفهاش را انجام نمیدهد؟ ــ آه، برادر، من تو را دیگر نمیشناسم.
عمر: من همین امروز صد سکه از دست دادم، اطمینان ندارم که چهارصد سکه دیگر هم از دست ندهم و باید خودم را آماده از دست دادن آنها کنم. ــ اگر هفته قبل پیشم میآمدی، آه ــ بله، آنموقع با کمال میل ــ
محمود: آیا باید دوستی سابقمان را به تو یادآوری کنم؟ ــ آه، بدبختی چه عمیق میتواند ما را تحقیر کند!
عمر: تو مانند برادری با من صحبت میکنی که تقریباً به من توهین میکند.
محمود: به تو توهین کنم؟ ــ
عمر: آیا نباید آدم برنجد وقتی هر کاری را که میتواند انجام میدهد، ــ وقتی آدم خودش نیاز دارد و برای بیشتر از دست دادن باید بترسد؛ ــ وقتی برای اراده خوبش هیچ چیز بجز تمسخری تلخ و تحقیری عمیق دریافت نمیکند؟
محمود: نیت خوب خود را به من نشان بده و تو گرمترین تشکرم را دریافت میکنی.
عمر: بیش از این در آن شک نکن، یا اینکه تو عصبانیم میکنی؛ من مدت طولانیای خونسرد میمانم، من میتوانم بسیار تحمل کنم، اما اگر آدم مرا این نوع برنجاند ــ
محمود: عمر، من خیلی خوب میفهمم که تو نقش یک فرد رنجیده را بازی میکنی تا بهانه بهتری برای قطع کردن کامل رابطه ما داشته باشی.
عمر: تو به این فکر نمیافتادی، اگر تو خود را گرفتار چنین کارهای بیارزشی نمیکردی به این فکر نمیافتادی. آدم به عادات ناشایستی که خودش بیشتر با آنها آشناست در دیگران سادهتر بدگمان میگردد.
محمود: نه، عمر، اما چون تو با این صحبت مرا به خودستائی دعوت میکنی باید بگویم که من با تو چنین عملی نکردم وقتی تو بعنوان یک غریبه ناآشنا به بغداد آمده بودی.
عمر: بنابراین حالا برای پانصد سکهای که آن زمان به من دادی از من تقاضای ده هزار سکه میکنی؟
محمود: اگر قادر بودم آن زمان بیشتر میدادم.
عمر: البته، اگر تو آن را تقاضا میکنی باید به تو پانصد سکه پس بدهم، هرچند تو نمیتوانی ثابت کنی که به من پول دادهای.
محمود: آه، برادر من! ــ
عمر: من آن را برایت میفرستم. ــ آیا منتظر نامهای از ایران نیستی؟
محمود: من دیگر منتظر هیچ چیز نیستم.
عمر: رک بگویم برادر، تو باید خودت را کمی بیشتر محدود میساختی، نباید ازدواج میکردی، مانند من که هنوز هم از این کار خودداری کردهام؛ اما تو از کودکی کمی لاقید بودی. بگذار این برایت یک هشدار باشد.
محمود: تو حق داری درخواستم را رد کنی اما حق نداری به من چنین اتهامات تلخی بزنی.
محمود با قلبی کاملاً غمگین برادر ناسپاسش را ترک میکند. ــ و فریاد میکشد: بنابراین حقیقت دارد که روح انسان فقط از حرص پول تشکیل شده است! ــ فکر اول و آخرشان فقط خودشان هستند! بخاطر پول وفاداری و عشق را میفروشند، زیباترین احساسات خود را برای تصاحب فلز بی ارزشی که ما را با غل و زنجیرهای ننگین به این زمین کثیف میبندد دور میاندازند! ــ نفع شخصی صخرهایست که در کنارش هر دوستی تکه تکه میگردد، ــ انسانها یک جنس فاسدند! ــ من هیچ دوست و برادری نمیشناسم، فقط با تجار معاشرت داشتهام. من ابله با آنها از عشق و بشردوستی صحبت کردم! آدم باید با آنها فقط سکه مبادله کند!
او برای اینکه دردش کمی آرام گیرد از یک بیراهه به خانه میرود. او وقتی شلوغی بازار را میبیند میگرید؛ وقتی میبیند که چطور هر کس مانند مورچه مشغول بردن چیزی به خانه تاریک خود است، که چطور هیچکس غم دیگری را نمیخورد مگر اینکه برایش سودی داشته باشد، و اینکه چطور همه کاملاً بیاحساس مانند ارقام مشغول رفتنند. ــ او پریشان به خانه میرود.
در اینجا بر دردش افزوده میگردد؛ او پانصد سکهای را که روزی با بهترین حسن نیت به برادرش داده بود مییابد و آن هم بزودی طعمه هجوم طلبکاران میگردد. تمام آنچه دارا بود به مردم فروخته میشود؛ یکی از کشتیهایش به بندر میرسد، اما بار کشتی فقط کفاف بدهکاریهایش را میداد. او فقیر مانند یک گدا بدون آنکه از کنار خانه برادر سنگدلش عبور بگذرد شهر را ترک میکند.
همسرش همراه او بود و دلداریش میداد و تلاش میکرد غم و اندوه او را برطرف سازد؛ اما فقط اندکی موفق به این کار گشت. خاطره بدبختی در ذهن محمود هنوز تازه بود، او هنوز برج شهری را که برادرش در آن زندگی میکرد و در مقابل بدبختیاش سرد و بیاحساس مانده بود در مقابل خود میدید.
عمر هیچ سراغی از برادرش نگرفت، برای اینکه مجاز به تأسف خوردن برای او نباشد به خود تلقین میکرد که شاید همه چیز روبراه شده است. اما با این حال اعتبار او هم بخاطر برادرش صدمه دیده بود، مردم به او بدگمان شده بودند و چند تاجر بخاطر بیاعتمادی دیگر راضی نبودند مانند قبل به سهولت به او پول وام بدهند. علاوه بر این عمر حالا بسیار خسیس و به دارائی بدست آوردهاش مغرور شده بود، طوریکه عده زیادی را دشمن خود میسازد که با دچار شدن او به هر خسارتی خوشحال میگشتند.
اینطور به نظر میرسید که انگار سرنوشت قصد داشت او را بخاطر ناسپاسی از برادرش مجازات کند، زیرا یک زیان از پی زیان دیگر برایش از راه میرسید. عمر که مایل بود آنچه از دست داده را دوباره سریع به دست آورد مبلغ بزرگتری برای سرمایهگذاری وام میگیرد، و اما این هم از دست میرود. او از پرداختن به طلبکاران دست میکشد، سوءظن بر علیه او همگانی میشود، طلبکاران در یک زمان با هم پیش او میآیند، عمر کسی را نمیشناخت که بخواهد برای رهائی از این مشکل به او کمک کند؛ او چاره دیگری نمیبیند بجز آنکه شبانه پنهانی شهر را ترک کند و ببیند که آیا شانس برایش در مناطق دیگر مناسبتر خواهد گشت. ــ
دارائی اندکی که او توانست به همراه خود ببرد به زودی مصرف میشود. همراه با به پایان رسیدن پول تشویشش بسیار رشد میکند؛ او فشارآورترین فقر را در مقابلش میدید، ــ و در عین حال هیچ راه فراری از آن نمییافت.
با شگوه و شکایت و افکار مالیخولیائی تا مرز ایران راه میپیماید. او تمام پولش بجز سه سکه کوچک را خرج کرده بود و با آن میتوانست در یک کاروانسرا فقط پول شام شبش را بپردازد؛ او احساس گرسنگی میکرد و چون خورشید رو به کاهش گذارده بود عجله میکند تا شاید به پناهگاهی برسد و بتواند شب را در آنجا بخوابد.
او به خودش میگوید چه بدبختم من! چطور سرنوشت مرا تعقیب میکند و خواستار بدبختیام است، چه چشمانداز وحشتناکی خود را نشانم میدهد! ــ من از صدقه ارواح مهربان باید زندگی کنم، اگر کسی مرا با ریشخند از خود براند باید تحمل کنم، اجازه گله کردن ندارم اگر آدم دست و دلبازی مرا لایق نگاه کردن نداند و وقیحانه از کنارم بگذرد. ــ آه فقر، انسانها را چه حقیر میسازی! ــ سعادت چه نابرابر و ناعادلانه گنجهایش را تقسیم میکند. سعادت تمام ثروتش را بر روی سر بدکاران میباراند و اجازه میدهد مردم عفیف از گرسنگی بمیرند.
جادههای صخرهای عمر را خسته میساختند، او بر روی چمن بلندی در کنار صخرهای مینشیند و استراحت میکند. در این هنگام یک گدا با کمک عصا خود را پیش او میکشاند و آهسته چیز نامفهومی زیر لب درخواست میکند؛ او لاغر بود و لباس ژندهای بر تن داشت، چشمان سوزانش در عمق سرش قرار داشتند و شکل رنگ پریدهاش قلب را خراش میداد و مجبور به شفقت میساخت. توجه عمر بدون اراده به این فرد که زمزمه کنان دست پژمردهاش را به سمت او دراز کرده بود جلب شده بود. او نام گدا را میپرسد، و حالا متوجه میشود که این بدبخت هم کر است و هم لال.
او فریاد میکشد: آه من چه غیر قابل وصف سعادتمندم! ــ و من هنوز شکایت دارم؟ چرا نمیتوانم کار کنم؛ ــ چرا نیازهایم را از طریق دستانم کسب نکنم؟ این بدبخت چه زیاد دلش میخواهد جایش را با من عوض کرده و خود را سعادتمند تعریف کند! من در مقابل آسمان ناسپاسم.
او توسط احساس یک همدردی ناگهانی آخرین سکه نقره را از جیب خارج میکند و آنرا به گدا میبخشد، و گدا پس از یک تشکر خاموش به راهش ادامه میدهد.
حالا عمر خود را سبک و شاد احساس میکرد، الوهیت در واقع برای آموزش دادن به او یک عکس در برابرش نگاه داشته بود که نشان میداد یک انسان چه بدبخت میتواند باشد. او حالا برای تحمل فقر و منفعت بردن توسط فعالیتش خود را نیرومند احساس میکرد. او برای گذران زندگی نقشه میکشید و فقط آرزو داشت فوری فرصتی بدست آورد تا ساعی بودن خود را نشان دهد. پس از همدردی نجیبانه با گدا و بخشیدن باقیمانده پولش احساسی به او دست داده بود که آن را نمیشناخت.
یک صخره شیبدار در کنارش قرار داشت، و عمر با قلبی سبک از آن بالا رفت تا منطقه را که غروب کردن خورشید آن را زیبا ساخته بود تماشا کند. او جهان زیبا زیر پایش را با دشت تازه و کوههای باشکوهش، با جنگلهای تاریک و آب درخشنده رودها که بر بالایشان تور طلائی غروب کشانده شده بود تماشا و خود را مانند شاهزادهای احساس میکرد که بر همه این چیزها تسلط دارد و بر کوهها، جنگلها و رودها فرمان میراند.
او بر روی قله صخره نشسته و در تماشای منطقه غرق گشته بود. او تصمیم میگیرد در آنجا منتظر طلوع مهتاب شود.
سرخی افق پائین میرود و تاریکی از ابرها شروع به باریدن میکند و بزودی شب تاریک به دنبالش میآید. ــ ستارهها در طاق آبی تیره رنگ آسمان سو سو میزدند و زمین استراحت میکرد و در سکوتی موقرانه خاموش بود. عمر خیره به شب نگاه میکرد و چشمهایش با دیدن تعداد بیپایان ستارهها به گیجی افتاده بود، او شکوه خداوند را میستاید و احساس میکند که روحش به لرزشی مقدس افتاده است.
آنجا طوری بود که انگار پرتو نور آبی رنگی در افق خود را بالا میکشد و مانند آتش درخشانی به مرکز آسمان نزدیک میگردد. ستارهها خود را کنار میکشند، نور از میان آسمان مانند بازتاب بامدادان سو سو میزند و در اشعههای لطیف قرمز رنگی به پائین میبارد. ــ عمر بخاطر این پدیده حیرت انگیز شگفتزده بود و از نور زیبا و عجیب لذت میبرد: جنگلها و کوههای اطراف برق میزدند، ابرها در دوردست در رنگ بنفش کم رنگی شنا میکردند، نور طلائی رنگی بر بالای سر عمر کمانه میکند.
صدای شیرینی از بالا به گوش میرسد: سلام بر تو مرد شریفِ دلرحم و پاکدامن. تو به فرد تنگدستی ترحم کردی و خداوند از بالا با رضایت به تو نگاه میکند.
بادِ شبانه مانند نوای رو به کاهش فلوت در اطراف عمر صدا میکرد، قفسه سینهاش با زحمت و شادی خود را بلند میساخت، چشمانش میدرخشیدند و گوشهایش از هماهنگی آسمانی مست بودند. و یک بدن نورانی از میان درخشش قدم به جلو میگذارد و خود را در مقابل عمر مفتون گشته قرار میدهد؛ او عزرائیل بود، فرشته درخشان خدا. ــ صدای شیرین میگوید: با من سوار بر این اشعههای قرمز شو و به خانه خوبان بیا، زیرا تو توسط سخاوتمندیت سزاوار گشتهای بهشت را با تمام رحمتهایش تماشا کنی.
عمر با لرز میگوید، آقا، من چطور میتوانم بعنوان یک فرد فانی به دنبالت بیایم؟ بدن فیزیکیام هنوز از من گرفته نشده است.
بدن نورانی میگوید دستت را به من بده. ــ عمر با لرزش لذتبخشی دستش را به او میدهد و آنها بر روی پرتو قرمز رنگ از میان ابرها و ستارگان میگذرند. صداهای شیرین آنها را تعقیب میکردند، پگاه خود را در سر راه آنها قرار میدهد و عطر گلها هوا را معطر میسازند.
ناگهان شب میشود، عمر با صدای بلندی فریاد میکشد و در میان ظلمتی غلیظ به پائین صخره شیبدار میافتد و بازوانش خرد میگردند. در این وقت مهتاب خود را با رنگ قرمزی از پشت یک صخره بیرون میکشد و اولین اشعههای نامشخصش را بر روی دره صخرهای میافشاند.
هنگامیکه عمر حواس خود را دوباره جمع میسازد ندبه کنان به خود میگوید: آه من ِ سه بار بدبخت! ــ آیا مگر آسمان خداوند به اندازه کافی از بدبختیم نداشته است که مرا در یک رویای کاذب از قله صخره به پائین پرتاب میکند، آیا بدنم را خرد میسازد تا من طعمه گرسنگی گردم؟ ــ آیا او همدردیای را که من با یک بدبخت داشتم اینطور پاداش میدهد؟ ــ چه کسی هرگز بدبختتر از من بوده است؟
یک قامت خود را با زحمت به آنجا میرساند، عمر گدائی را که به او دارائیش را داده بود میشناسد و ندبه کنان صدایش میزند و میگوید پولی را که از او دریافت کرده باید با او شریک شود. اما مرد چلاق بیتفاوت به راهش ادامه میدهد و عمر نمیدانست که آیا گدا صدایش را شنیده است یا فقط تظاهر به نشنیدن کرده. عمر در میان شب شکایت میکند: آیا حالا من از این دورانداخته شده بدبختتر نیستم؟ چه کسی حالا که همه چیز از من گرفته شده است به من رحم خواهد کرد؟
او آه عمیقی میکشد و دستهایش درد داشتند، پاهایش مانند آتش درخشانی میسوختند و نفس کشیدن برایش عذاب آور بود. او خاموش به سرنوشتش میاندیشید، و ابتدا حالا دوباره به برادرش فکر میکند. ــ
او فریاد میکشد: آه، کجائی تو جوانمرد! شاید شمشیر فرشته مرگ به تو اثابت کرده است، شاید بدبختی تو را در فقری عذابآور فرو کرده و تو در لحظه مرگ برادر بیچارهات را لعنت کردهای. ــ آه من لایق آن هستم، من حالا رنج مجازات ناسپاسیام را میکشم، بخاطر سنگدلیام، آسمان عادل است! ــ و آیا من هنوز میتوانم مغرور راه بروم و خدا را برای فضیلتم شاهد گیرم؟ ــ آه آسمان! من گناهکار را ببخش که بدون غر غر کردن مجازاتت را میپذیرم.
عمر خود را در افکاری غمانگیز گم میکند، او به یاد میآورد که با چه عشق برادرانهای محمود هنگامیکه او برای اولین بار کاملاً فقیر شده بود پذیرایش گشت، او خودش را بخاطر سرباز زدن از نجات بردارش لایق سرزنش میداند و برای پایان مجازات و رنج خود آرزوی مرگ میکند.
مهتاب آن منطقه را روشن میسازد، و یک کاروان کوچک متشکل از چند شتر آهسته از میان دره میگذرند. عشق به زندگی در عمر بیدار میگردد، او با صدای نگرانی از کاروانیانِ در حال عبور طلب کمک میکند. مردها او را آرام و محتاط روی شتری قرار میدهند تا در اولین شهر بعدی که کاروان با روشن شدن هوا به آنجا میرسید زخمهایش را مداوا کنند. تاجر خودش از فرد بیچاره پرستاری میکرد، و عمر برادر خود را میشناسد. شرمش مانند همدردی محمود بی مرز بود. یکی از برادرها تقاضای بخشش میکرد، و برادر دیگر بخشیده بود؛ اشگ از چشمان هر دو برادر جاری بود، و آشتی احساس برانگیز بین آن دو جشن گرفته میشود.
محمود پس از فقیر شدن به اصفهان رفته و در آنجا با یک تاجر ثروتمند سالخورده آشنا شده بود. مرد تاجر بزودی از محمود خوشش میآید و با ثروت خود از او حمایت میکند. سعادت برای آواره سازگار بود و موفق میشود دارائی از دست داده خود را در زمان کوتاهی دوباره به دست آورد؛ بانی خیرش فوت میکند و او را وارث خود میسازد. ــ
عمر پس از شفا یافتن همراه برادرش به اصفهان سفر میکند، جائیکه محمود برایش محل کسبی آماده میسازد. عمر ازدواج میکند و هرگز از یاد نمیبرد که چه اندازه قدردانی به برادرش بدهکار است. از این زمان به بعد هر دو در هماهنگی بزرگی زندگی میکنند و برای تمام شهر نمادی از عشق برادرانه میگردند.
https://www.youtube.com/embed/CmTxxw-32Bs
یک تراژدی
بازیگران:
آریدوس Aridus، پادشاه .
استراتو Strato، فرمانده آریدوس.
فیلوتاس Philotas، زندانی.
پارمنیو Parmenio، سرباز.
صحنه نمایش یک چادر در اردوگاه آریدوس است.
صحنه اول
فیلوتاس.
بنابراین من واقعاً زندانیم؟ ــ زندانی! ــ یک آغاز شایسته از سالهای آموزش نظامیام! ــ آه شما خدایان! آه پدرم! ــ ایکاش میتوانستم خودم را قانع سازم که همه چیز یک رویاست! دوران اولیه کودکیام هرگز بجز اسلحه، اردوگاه، جنگ و حمله خوابِ چیز دیگری ندید. آیا نمیتوانست این نوباوه از شکست و خلعسلاح خواب ببیند؟ ــ فیلوتاس، فقط از خودت تملق کن! اگر من زخمی که بخاطرش دست خشک گشته شمشیر را انداخت و بر خلاف ارادهام آن را پانسمان کردند نمیدیدم و احساس نمیکردم! آه شفقت بیرحمانه یک دشمن مکار! پزشک گفت که این زخم کشنده نیست و فکر میکرد با آن مرا تسلی میدهد. ــ فرومایه، این زخم باید کشنده میبود! ــ و فقط یک زخم، فقط یکی! ــ اگر میدانستم که با پاره کردن پانسمان زخم را مرگبار میسازم آن را پاره میکردم؛ و دوباره میگذاشم پانسمانش کنند، و دوباره پارهاش میکردم، ــ من بیچاره، دیوانه شدهام! ــ و چه چهره تمسخرآمیزی ــ حالا به یاد میآورم ــ جنگجوی پیری که مرا از اسب انداخت به خود گرفته بود! او مرا بچه نامید! ــ همچنین پادشاهش هم باید مرا برای یک بچه، برای یک بچه نازپرورده به حساب آورد. در چه چادری گذاشته است من را بیاورند! تر و تمیز، با تمام وسائل استراحت در آن! باید به یکی از همخوابههایش تعلق داشته باشد. یک اقامتگاه نفرتانگیز برای یک سرباز! و بجای نگهبانی از من پذیرائی میشوم. هتک حرمت مؤدبانه! ــ
صحنه دوم
استراتو. فیلوتاس.
استراتو: شاهزاده ــ
فیلوتاس: دوباره یک مهمان؟ پیرمرد، من با کمال میل تنها هستم.
استراتو: شاهزاده، من به فرمان پادشاه میآیم ــ
فیلوتاس: من تو را درک میکنم! این حقیقت دارد، من زندانی پادشاه تو هستم و اوست که باید اجازه دهد چگونه با او مواجه شوم ــ اما گوش کن، اگر آنکسی هستی که چهرهاش را تو حمل میکنی ــ تو یک جنگجوی قدیمی و صادقی، بنابراین خواهشم را بپذیر و از پادشاه تقاضا کن به من اجازه دهد مانند یک سرباز و نه مانند یک زن به ملاقاتش بروم.
استراتو: او الساعه پیش تو خواهد بود؛ من آمدهام تا آمدن او را خبر دهم.
فیلوتاس: پادشاه پیش من؟ و تو آمدهای آمدنش را اطلاع دهی؟ ــ من نمیخواهم که او از تحقیر کردنم که یک زندانی باید پذیرایش باشد دریغ کند. ــ بیا، مرا پیش او هدایت کن! پس از شرم خلعسلاح بودن دیگر هیچ چیز برایم شرمآور نیست.
استراتو: شاهزاده، آموزش پر از فضل جوانی تو یک روح لطیفتری را وعده میدهد.
فیلوتاس: دست از مسخره کردن آموزشم بردار! چهره پر از زخم تو قطعاً یک چهره زیباتریست ــ ــ
استراتو: قسم به خدایان! یک پاسخ بزرگ! من باید تو را تحسین کنم و دوست بدارم.
فیلوتاس: تو مایل به تحسین کردنی چون از من وحشت داری.
استراتو: مرتب قهرمانانهتر! ما وحشتناکترین دشمن را در برابرمان داریم، اگر در میان جوانانش فیلوتاسهای زیادی باشند.
فیلوتاس: از من تملق نکن! ــ برای وحشتناک شدن برایتان باید به افکارم اعمال بزرگتری مرتبط سازید. آیا اجازه دارم نامت را بدانم؟
استراتو: استراتو.
فیلوتاس: استراتو؟ استراتو دلیری که پدرم را در لیکوس Lykus شکست داد؟ ــ
استراتو: این پیروزی مبهم را به یادم نینداز! و چه انتقام خونینی پدرت در دشت متیمنا Methymna گرفت! چنین پدری باید چنین فرزندی داشته باشد.
فیلوتاس: آه پیش تو اجازه دارم شکایت کنم، تو شایستهترین دشمن پدرم، به تو اجازه دارم از سرنوشتم شکایت کنم. ــ فقط تو میتوانی مرا کاملاً درک کنی؛ زیرا همچنین تو را، همچنین تو را هم آتش ِ حاکم ِ شرافت و افتخار ِ خون دادن برای وطن جوانیت را بلعید. وگرنه آن کسی بودی که هستی؟ ــ چطور من او را، پدرم را از هفت روز پیش ــ زیرا ابتدا از هفت روز پیش توگای مردانه بر تن دارم ــ چقدر از او خواهش کردم، التماس کردم، قسم دادم، هفت بار در تمام هفت روز زانو زده قسم دادم قبول کند که من بیهوده کودکی را پشت سر نگذاردهام و اجازه دهد با رزمندگانش بروم، و به این خاطر بسیار اشگ ریختم. دیروز او را به حرکت انداختم، بهترین پدر را، زیرا آریستودم Aristodem کمک کرد دعایم اجابت شود. ــ استراتو، تو او را میشناسی، آریستودم را؛ او استوراتو پدر من است. ــ آریستودم گفت: «پادشاه، بگذار جوان فردا همراهم بیاید. من میخواهم برای باز نگاه داشتن مسیر قیطریه کوه را کنترل کنم.» ــ پدرم آهی میکشد و میگوید «کاش من میتوانستم همراهتان بیایم». ــ او هنوز هم بخاطر زخمهایش در بستر است. ــ «قبول، او را با خود ببر!» و در اینجا پدرم مرا در آغوش میگیرد. آه چه احساسی این فرزند سعادتمند از درآغوش گرفته شدن میکرد! ــ و شب بعد از آن! من دیگر چشم بر هم نگذاشتم؛ اما رویای افتخار و پیروزی تا دومین نگهبانی شبانه در اردوگاه با من بود. ــ در این وقت از جا جهیدم، زرهپوش تازهای پوشیدم، کلاهخود بر سر گذاردم، از میان شمشیرهای پدرم یکی را که فکر میکردم برایش به اندازه کافی رشد کردهام انتخاب کردم، سوار بر اسب شدم؛ و حتی قبل از آنکه ترومپت نقرهای فرمان بیداری گروه را بدهد با مهمیز خود موجب خسته شدن یک اسب گشتم. آنها آمدند، من با هر یک از همراهانم صحبت میکردم و در این وقت برخی از رزمندگان شجاع مرا به سینههای زخمی خود میفشردند! فقط با پدرم صحبت نکردم؛ زیرا میترسیدم اگر او مرا یک بار دیگر ببیند ممکن است حرفش را پس بگیرد. ــ بعد ما حرکت کردیم! آدم نمیتواند در کنار خدایان فناناپذیر آنطور که من خود را در کنار آریستودم احساس میکردم سعادتمندتر باشد! من در هر یک از نگاههای مشوقانهاش میتوانستم به تنهائی به یک ارتش حمله کنم و خود را در آهنهای دشمن به مرگ حتمی اندازم. من با عزمی راسخ با این امید که دشمن را در دشت کشف کنم بر روی هر تپهای خوشحال بودم؛ و در پشت هر پیچ دره برای هجوم به آنها از خودم تملق میکردم. و چون عاقبت هجوم آنها را از ارتفاعات بلند جنگلی به سمتمان دیدم؛ به پیشوازشان به کنار کوه به پرواز آمدم ــ تو را صدا میزنم پیرمرد باشکوه، تو نمیتوانستی هرگز شادتر باشی! ــ اما حالا، حالا به من نگاه کن، استراتو، مرا ببین که از قله انتظارات بلندم شرمنده رو به پائین سقوط میکنم! آه چه لرزشی به من دست میدهد وقتی این سقوط را در ذهن یک بار دیگر سقوط میکنم! ــ من خیلی به پیش رفته بودم؛ من زخمی شده بودم و ــ اسیر! جوان بینوا، آماده مردن بودی و فقط بخاطر زخم زنده ماندهای، ــ و اسیر میگردی. پس خدایان سختگیر فقط همیشه شرارت پیشبینی نشده را برای خنثی کردن آرامش خاطر ما میفرستند؟ ــ من میگریم؛ من باید گریه کنم، هرچند از اینکه بگذارم به این خاطر مرا خار بشماری بیم دارم. اما مرا خار نشمار! ــ تو از من روی برمیگردانی؟
استراتو: من ناراضیم؛ تو نباید مرا چنین هیجانزده کنی. ــ من با تو کودک میشوم ــ
فیلوتاس: نه؛ گوش کن که چرا من گریه میکنم! این گریهای کودکانه نیست که تو با اشگهای چشم مردانهات آن را شایسته همراهی بدانی ــ آنچه را که من برای بزرگترین سعادت میشمردم، عشق لطیفی که با آن پدرم دوستم میدارد بزرگترین بدبختیم خواهد گشت. من میترسم، من میترسم که او مرا بیشتر از سرزمینش دوست بدارد! چرا او نمیخواهد بفهمد که برای نجاتم از اسارت مجبور است باج هنگفتی به پادشاهت بدهد! او توسط من ِ بینوا در یک روز بیشتر از آنچه در سه سالِ دشوار، توسط خون شریف نجیبزادگانش و توسط خون خودش برنده گشته بود را از دست خواهد داد. من، بدترین دشمن او با چه روئی باید دوباره در برابرش ظاهر شوم؟ و زیردستان پدرم ــ در آینده زیردستان من، اگر که خودم را شایسته حکومت بر آنها میساختم ــ چگونه میتوانند شاهزادهای از اسارت آزاد گشته را بدون تحقیرآمیزترین تمسخر در میان خود تحمل کنند؟ پس اگر من از خجالت بمیرم و بی تأسف آهسته به بالا به سمت سایهها بروم، چه تاریک و سرافراز روح قهرمانانی از کنارم عبور خواهند کرد که برای سود رساندن به پادشاه باید زندگیشان را میدادند، و او بعنوان پدر از بین آنها پسر نالایق را برمیگریند. ــ آه این بیشتر از آنچیزیست که یک روح حساس بتواند تحمل کند!
استراتو: بر خودت مسلط شو، شاهزاده عزیز! این اشتباه جوانان است که خود را همیشه سعادتمندتر و بدبختتر از آنچه هستند در نظر گیرند. سرنوشت تو هنوز خیلی بیرحمانه نیست؛ پادشاه نزدیک میشود، و تو از زبان او تسلی بیشتری خواهی شنید.
صحنه سوم
پادشاه آریدوس. فیلوتاس. استراتو.
آریدوس: جنگهائی که پادشاهان در میان خود مجبور به آن میگردند دشمنیهای شخصی نیستند. ــ بگذار در آغوشت بگیرم شاهزاده من! آه چه روزهای سعادتمندی را جوانی شکوفایت به یادم میاندازد! جوانی پدرت نیز همینطور شکوفا گشت! این چشم باز و سخنگوی او بود؛ این چهره جدی و درستکارش؛ و این رفتار نجیبانه او! ــ بگذار یک بار دیگر در آغوشت بگیرم؛ من پدر جوانت را در تو در آغوش میگیرم. ــ شاهزاده، آیا هرگز از او نشنیدهای که ما در سن تو چه دوستان صمیمیای بودیم؟ سن سعادتمندی بود، چون ما اجازه داشتیم خود را به قلبهایمان بسپاریم. اما ما هر دو بزودی به تخت پادشاهی خوانده شدیم، و پادشاه نگران، این همسایه حسود به دوست با صفا متأسفانه ستم کرد!. ــ
فیلوتاس: آه ببخش پادشاه، اگر در پاسخ چنین کلمات شیرینی مرا بیش از حد سرد مییابی. به من در جوانی فکر کردن آموختند و نه صحبت کردن. ــ حالا اینکه تو و پدرم روزی با هم دوست بودید چه کمکی میتواند به من کند؟ دوست بودید: تو خودت اینطور میگوئی. آدم نفرتی را که بر یک دوستی خاموش گشته پیوند میزند باید بیش از هر چیز میوههای مرگبار به بار آورد؛ ــ یا من از قلب بشر کم میدانم. ــ بنابراین به تأخیر نینداز پادشاه، فقط ناامیدیام را به تأخیر نینداز. تو بعنوان یک رجل مؤدب سیاسی صحبت کردی؛ حالا بعنوان پادشاهی صحبت کن که بزرگی رقیبش را کاملاً در اختیار دارد.
استراتو: آه پادشاه، نگذار که عدم اطمینان از سرنوشت بیشتر عذابش دهد. ــ
فیلوتاس: استراتو، متشکرم! ــ بله، فقط بگذار فوری بشنوم که تو چه لایق نفرت میخواهی یک پسر بدبخت را به پدرش نشان دهی. با چه صلح ننگینی، با چه سرزمیینهائی باید او را بخرد؟ چه اندازه بخاطر یتیم نماندن باید کوچک و حقیر گردد؟ ــ آه پدرم! ــ
آریدوس: شاهزاده، همچنین این زبان زود مردانه گشته پدر تو بود! بنابراین با کمال میل به تو گوش میدهم! و مایلم همانطور که لایق پسرم است، او هم حالا در برابر پدرت چنین صحبت کند! ــ
فیلوتاس: منظورت چیست؟
آریدوس: خدایان ــ من این را مطمئنم ــ از تقوی ما حراست میکنند، همانطور که از زندگیمان حراست میکنند. کار ابدی و پنهان خدایان حفظ تقوی و زندگیای تا حد امکان طولانیست. انسان میرنده از کجا میداند که در واقع چه شرور است، چه بد عمل میکند، به هر مناسبتِ اغوا کنندهای اجازه میدهد بر او تأثیر گذارند و به خود با انجام اعمال کوچک اهانت کند؟ ــ بله، شاهزاده، شاید من آنکسی باشم که تو فکر میکنی هستم؛ شاید من به اندازه کافی نجیبانه نیندیشیده باشم، اما باید از اقبال جنگ عجیبی که تو را در دستانم اسیر ساخت فروتنانه استفاده کنم؛ شاید توسط تو تسلی یابم، چیزی که بیشتر دیگر شهامت مبارزه برایش را ندارم؛ شاید ــ اما هیچ نترس؛ تمام این «شاید»ها را یک قدرت بالاتر از قبل ایجاد کرده است؛ من نمیتوانم بگذارم پدرت پسرش را گرانتر بخرد ــ بجز توسط فرزند من.
فیلوتاس: من شگفتزدهام! تو میخواهی به من بگوئی که ــ
آریدوس: که پسر من اسیر پدر توست، همانطور که تو اسیر منی. ــ
فیلوتاس: پسر تو اسیر پدر من؟ پولیتیمت Polytimet تو؟ ــ از چه زمانی؟ چگونه؟ کجا؟
آریدوس: سرنوشت اینطور میخواست! از کفههای یک ترازو ناگهان وزنههای مساوی برداشت، و کفهها مساوی باقی ماندند.
استراتو: تو میخواهی جریان را بیشتر بدانی. ــ همان دسته از مردمی که تو خشمگینانه به پیشوازشان شتافتی پولیتیمت هدایتشان میکرد؛ و هنگامیکه افرادت تو را از دست داده دیدند خشم و تردید بر تمام قدرت انسانیشان چیره گشت. آنها حمله کردند، و همه به یکی حمله بردند که در او جایگزین از دست دادن تو را میدیدند. پایان ماجرا را تو میدانی. ــ حالا از یک سرباز قدیمی این آموزش را قبول کن: حمله یک مسابقه دو نیست؛ آنکسی که اول به دشمن میرسد خود را به پیروزی نزدیک نساخته، بلکه آنکه مطمئنتر به دشمن میرسد. شاهزاده آتشین، این را از یاد نبر؛ وگرنه قهرمان آینده در نطفه خفه میگردد.
آریدوس: استراتو، گرچه هشدارت دوستانه است، اما تو شاهزاده را توسط آن آزرده میسازی. او چه عصبانی آنجا ایستاده! ــ
فیلوتاس:نه! اما بگذار که من در ستایش عمیق ِ احتیاط گم شوم ــ
آریدوس: شاهزاده، بهترین عبادت شادی سپاسگزارانه است. شاد باش! ما پدرها نمیخواهیم مدتی طولانی از داشتن پسرانمان محروم باشیم. فرستاده من خود را آماده ساخته است؛ او باید برود و مبادله را سرعت بخشد. اما تو بخوبی میدانی، خبرهای خوشحال کنندهای که ما فقط از دشمن مطلع میگردیم تله به نظر میرسند. مردم میتوانند گمان کنند که شاید تو در اثر زخمهایت کشته شدهای. به این دلیل ضروریست که تو خودت همراه فرستاده من فرد معتمدی به نزد پدرت بفرستی. با من بیا! از میان زندانیان یکی را جستجو کن که بتواند لیاقت اعتمادت را داشته باشد. ــ
فیلوتاس: پس تو میخواهی که من از خود بصورت تکثیر گشته نفرت داشته باشم؟ من در هر یک از زندانیها خودم را خواهم دید. ــ این آشفتگی را به من هدیه کن.
آریدوس: اما ــ
فیلوتاس: پارمنیو Parmenio باید در میان زندانیان باشد. او را پیش من بفرست؛ من میخواهم او را برای رفتن آماده سازم.
آریدوس: حتماً؛ خب استراتو بیا! شاهزاده ما به زودی همدیگر را دوباره میبینیم.
صحنه چهارم
فیلوتاس.
خدایان! صاعقه نمیتوانست بدون آنکه مرا کاملاً خرد کند نزدیکتر در برابرم فرود آید. خدایان بسیار خوب! شعله آتش بازمیگردد؛ بخار ناپدید میگردد، و من فقط گیج بودم. ــ تمام فلاکت من چنین بود، دیدن اینکه چه درمانده میتوانستم بشوم؟ و پدرم توسط من چه بدبخت میتوانست بشود! ــ پدرم، حالا اجازه دارم دوباره در برابرت ظاهر شوم! البته هنوز با چشمانی بسته؛ اما فقط شرم آن را میبندد و نه این آگاهی مشتعل که تو را با من به ویرانی کشانده است. حالا اجازه ندارم هیچ وحشتی از تو داشته باشم، بجز یک سرزنش با لبخند؛ هیچ سوگواری گنگ؛ هیچ لعن خفه گشته توسط قدرت عشق قویتر پدرانه. ــ
اما ــ بله، به آسمان قسم! من بیش از حد بر علیه خودم مهربانم. آیا اجازه دارم تمام اشتباهاتی را که به نظر میرسد بخشیده شدهاند را فراموش کنم؟ آیا وقتی آنها و پدرم مرا قضاوت میکنند نباید من خودم را سختتر قضاوت کنم؟ بیش از حد مهربان! ــ وگرنه هر یک از عواقب غمانگیز اسارتم میتوانستند خدایان را نابود سازند؛ فقط یک چیز را آنها نمیتوانستند: نابود ساختن شرم را! البته بجز آن شرم آسان ناپدید گشتهای را که از زبان اراذل جاری میگردد؛ اما نه شرم واقعی ماندگار را که اینجا قاضی درون بیطرفم در باره من حکم میدهد! ــ
و چه راحت من چشمان خود را میبندم! آیا پدرم هیچ چیز توسط من از دست نمیدهد؟ غرامتی را که اگر من در اسارت نبودم قطعاً برای پولیتیمت اسیر میگرفت، این هیچ چیز نیست! ــ فقط توسط من هیچ چیز میشود! ــ اگر فیلوتاس اسیر نبود مرغ سعادت بر بام کسی مینشست که باید بنشیند و قانون پدرم پیروز میگشت! ــ
و حالا ــ این کدام فکر بود که من الساعه به آن میاندیشیدم؟ نه؛ یک خدا این را در من میاندیشید ــ من باید به آن بیندیشم! افکار زودگذر بگذار تو را به زنجیر کنند! ــ حالا من دوباره به آن فکر میکنم! چه زیاد خود را گسترش میدهد، و مدام گستردهتر؛ و حالا بر تمام روحم میتابد! ــ
پادشاه چه گفت؟ چرا میخواست که من همراه فرستادهاش مرد معتمد خودم را پیش پدرم بفرستم؟ تا بدین وسیله پدرم شک نکند ــ این کلمات خودش بودند ــ که من در اثر جراحت مردهام. ــ بنابراین منظورش این است، آیا اگر من تا حال در اثر جراحت کشته شده بودم بنابراین جریان دارای شکل کاملاً متفاوتی میگشت؟ آیا متفاوت خواهد گشت؟ هزاران سپاس برای این خبر! هزاران سپاس! ــ و البته! زیرا پدرم یک شاهزاده اسیر دارد که میتواند برایش همه چیز مقرر سازد؛ و بعد دشمنش، پادشاه، ــ جسد یک شاهزاده اسیر را که برایش هیچ چیز نمیتوانست درخواست کند باید به خاک میسپرد یا میگذاشت آن را بسوزانند تا موجب انزجارش نشود.
خوب! این را درک میکنم! بنابراین اگر من، من اسیر بینوا بخواهم پیروزی در دستهای پدرم بازی کند، بستگی به چه دارد؟ به مردن. به چیز دیگری بستگی ندارد؟ ــ آه حقیقتاً که انسان قدرتمندتر از آنچه فکر میکند است، انسانی که میداند چگونه بمیرد!
اما من؟ یک نطفه، جوانه یک انسان راه مردن را میدانم؟ نه فقط یک انسان کامل باید آن را بداند؛ همچنین یک نوجوان، همچنین یک پسربچه هم آن را باید بداند؛ یا او هیچ چیز نمیداند. کسی که ده سال زندگی کرده است، ده سال وقت داشته تا مردن را بیاموزد؛ و آنچه آدم در طول ده سال نیاموزد، همچنین در بیست، سی و سالهای بیشتری هم نخواهد آموخت.
هر چیزی که میتوانم بشوم را باید توسط آنچه که هستم نشان دهم. و چه میتوانستم و میخواستم بشوم؟ یک قهرمان. ــ یک قهرمان چه کسیست؟ ــ آه پدر بسیار ممتاز غایب من حالا در روح من کاملاً حاضر باش! ــ آیا به من نیاموختی که یک قهرمان مردیست که سرزمین را بالاتر از زندگی میداند؟ یک مرد که زندگیش را برای رفاه کشور و مردمش اختصاص میدهد؟ قهرمان یک مرد است ــ یک مرد؟ بنابراین نه یک نوجوان، پدرم؟ ــ چه سؤال عجیبی! چه خوب که پدرم آن را نشنید! وگرنه باید فکر میکرد که من خوشحالم اگر او پرسشم را با نه پاسخ بدهد. ــ صنوبر باید چند ساله باشد تا بتواند بعنوان دکل کشتی خدمت کند؟ او باید به اندازه کافی بلند و به اندازه کافی قوی باشد.
جهان دیده فیلسوف میگوید هر چیزی که مرا تعلیم دهد اگر بتواند هدفش را به انجام برساند کامل است. من میتوانم به هدفم جامه عمل بپوشانم، من میتوانم بخاطر کشور بمیرم: بنابراین من کاملم، من یک مرد هستم. یک مرد، هرچند که تا چند روز پیش یک جوانک بودم.
چه آتشی در رگهای من موج میزند؟ چه شور و شوقی بر من چیره گشته است؟ سینه برای قلب تنگ میشود! ــ صبور باش قلب من! بزودی برایت جا میگشایم! قصد دارم تو را به زودی از خدمت یکنواخت و خسته کنندهات آزاد سازم! تو باید بزودی استراحت کنی، و استراحتی طولانی کنی ــ
چه کسی میآید؟ او پارمنیو است . ــ تصمیمی سریع! ــ چه باید به او بگویم؟ باید بگذارم توسط او چه به پدرم گفته شود؟ ــ حق! این را باید بگویم، این را باید بگذارم بگوید.
صحنه پنجم
پارمنیو. فیلوتاس.
فیلوتاس: نزدیکتر شو پارمنیو. ــ خب؟ چرا اینطور خجالتی؟ چنین پر از شرم؟ از چه کسی شرمندهای؟ از خودت یا من؟
پارمنیو: شاهزاده، از هر دو نفرمان.
فیلوتاس: به صحبت آنطور که فکر میکنی ادامه بده. پارمنیو، این مشخص است که ما هر دو نباید خیلی به درد بخور باشیم، زبرا که ما خود را در اینجا مییابیم. آیا تو داستانم را شنیدهای؟
پارمنیو: متأسفانه!
فیلوتاس: و وقتی تو آن را شنیدی؟ ــ
پارمنیو: من برای تو متأسفم، من تو را تحسین میکنم، من تو را نفرین میکنم، من خودم هم نمیدانم چه کارهائی میکردم.
فیلوتاس: بله، بله! اما حالا چون احتمالاً باخبر شدهای که فاجعه آنقدر بزرگ نیست، زیرا بلافاصله پولیتیمت از طرف ما ــ ــ
پارمنیو: بله حالا؛ حالا مایلم تقریباً بخندم. من فکر میکنم سعادت با ضربه کوچکی که میخواهد به ما وارد کند اغلب شتاب وحشتناکی میگیرد. آدم فکر میکند که میخواهد ما را خرد کند و در پایان چیزی بجز پشهای بر پیشانی ما را نمیکشد.
فیلوتاس: موضوع اصلی! ــ من باید تو را با فرستادده پادشاه پیش پدرم بفرستم.
پارمنیو: خوب! بنابراین اسارت تو به اسارت من حکم میدهد. بدون خبر خوبی که من از تو برایش خواهم برد، و یک چهره دوستانه حتماً ارزشش را دارد، وگرنه باید به خودم وعده چهره تقریباً یخزدهاش بدهم.
فیلوتاس: نه، پارمنیوی صادق؛ حالا اما جدی! پدرم میداند که دشمن خونینت ساخت و تو را نیمه خشک از میدان جنگ بلند کردهاند. بگذار هرکه میخواهد لاف بزند که او آسان به اسارت گرفته میشود، که مرگ نزدیک شونده او را خلع سلاح ساخته است. ــ حالا تو چند زخم برداشتهای، غلام سالخورده؟ ــ
پارمنیو: آه، از زخمهائی که برداشتهام میتوانستم حتی یک لیست طولانی تهیه کنم. اما حالا آنها را به یک بخش ِ خوب کوتاه تقسیم کردهام.
فیلوتاس: چطور؟
پارمنیو: ها! من حالا دیگر اعضای بدنم را که زخم برداشتهاند حساب نمیکنم؛ برای اینکه زمان و نفس پسانداز کنم آنهائی را میشمارم که زخم برنداشتهاند. ــ در برابر اعضای زخمی بسیار اندکند! پس آدم برای چه استخوان دارد، بجز آنکه آهن دشمن آن ر ا با ضربه بشکافد؟
فیلوتاس: این شرافتمندانه است! ــ اما حالا ــ چه میخواهی به پدرم بگوئی؟
پارمنیو: آنچه را که میبینم؛ که تو سلامتی. زیرا که جراحتت، ــ
فیلوتاس: تقریباً کاملاً خوب شده است.
پارمنیو: یک یادگاری کوچک عشقبازی که مانندش را دختر آتشمزاجی لبهایمان را گاز میگیرد. درست نمیگم، شاهزاده؟
فیلوتاس: من در این مورد چه میدانم؟
پارمنیو: خب، خب؛ به وقتش تجربه میکنی. ــ همچنین میخواهم به پدرت بگویم که تو چه آرزوئی داری ــ ــ
فیلوتاس: و آرزویم چیست؟
پارمنیو: هرچه زودتر دوباره پیش او باشی. میخواهم از اشتیاق کودکانه و بیصبری مضطربانهات بگویم ــ
فیلوتاس: بهتر است از احساس غربتم چیزی نگوئی. ناقلا! صبر کن، من میخواهم به تو فکر دیگری بیاموزم!
پارمنیو: تو را به آسمان قسم میدهم، تو نباید این کار را بکنی! قهرمان زودتر از موعود عزیزم، بگذار این را به تو بگویم: تو هنوز کودکی! نگذار که سرباز خشن چنین زود کودک مهربان درونت را خفه سازد. وگرنه مردم مایل نمیشوند در باره قلبت بهترین فکر را کنند؛ مردم مایلند شجاعت تو را توحش ذاتیات در نظر گیرند. من هم پدرم، پدر تنها یک پسر که فقط اندکی مسنتر از توست، با حرارتی یکسان ــ تو او را خوب میشناسی.
فیلوتاس: من او را میشناسم. او وعده تمام چیزهائی که پدرش به انجام رسانده است را میدهد.
پارمنیو: اما اگر میدانستم که این بچه شیطان جوان در تمام لحظاتی که مشغول خدمت نیست اشتیاق دیدار پدرش را نمیکند، و مانند برهای که مشاق مادرش است مشتاقم نمیباشد: بنابراین آرزو میکردم که او را تولید نکرده بودم. او حالا باید مرا بیشتر از احترام گذاردن دوست بدارد. با حرمت گذاشتن باید خودم را زمانی طولانی قانع سازم؛ یعنی، زمانیکه طبیعت جریان عبور مهربانانهاش را به مسیر دیگری هدایت کند؛ وقتی او خودش پدر شود. ــ شاهزاده، آزرده نشو.
فیلوتاس: چه کسی میتواند از تو آزرده شود؟ ــ حق با توست! همه چیز را به پدرم بگو، چیزهائی را که تو فکر میکنی یک پسر مهربان در این موقعیت باید بگذارد به پدرش بگویند. بیفکری جوانانهام را که میتوانست تقریباً او و سرزمینش را نابود سازد ببخش. از او خواهش کن اشتباهم را ببخشد. به او اطمینان بده که من دیگر هرگز اشتباهم را توسط اشتباه مشابهای دوباره به یادش نمیآورم؛ که میخواهم تمام کوششم را بکنم تا او بتواند حتی این اشتباهم را فراموش کند. برایش سوگند یاد کن ــ
پارمنیو: آن را فقط به عهده من بگذار! ما سربازها میتوانیم چنین چیزهائی را خیلی خوب بگوئیم. ــ و بهتر از یک سخنران؛ زیرا که ما آن را بیریاتر میگوئیم. ــ فقط آن را به عهده من بگذار! من همه چیز را میدانم. ــ وداع شاهزاده، من عجله میکنم ــ
فیلوتاس: عذر میخواهم!
پارمنیو: حالا؟ ــ و چه حیثیتی رسمی ناگهان به خودت میدهی؟
فیلوتاس: این پسر بود که تو را برای حرکت آماده ساخت و نه هنوز شاهزاده. ــ پسر باید احساس میکرد؛ شاهزاده باید بیندیشد. پسر چه زیاد میخواست همین حالا، خیلی زودتر از حالا دوباره در کنار پدر عزیزش باشد؛ اما شاهزاده ــ شاهزاده نمیتواند. ــ گوش کن!
پارمنیو: شاهزاده نمیتواند؟
فیلوتاس: و نمیخواهد.
پارمنیو: نمیخواهد؟
فیلوتاس: گوش کن!
پارمنیو: من شگفتزدهام ــ ــ
فیلوتاس: من میگم تو باید گوش کنی و نه اینکه شگفتزده شوی. بشنو!
پارمنیو: من چون میشنوم شگفتزدهام. صاعقه زده شده است و من انتظار ضربه را میکشم. ــ حرف بزن! ــ اما شاهزاده جوان بدون دومین عجله! ــ
فیلوتاس: اما، سرباز، سفسطه نکن! ــ بشنو! من دلیل خود را دارم که زودتر از فردا آزاد نشوم. نه زودتر از فردا! میشنوی؟ ــ بنابراین به پادشاهمان بگو که او به عجله فرستاده دشمن توجه نکند. بگو که تردیدی خاص، یک مانع خاص فیلوتاس را به این تأخیر مجبور میسازد. ــ آیا فهمیدی چه گفتم؟
پارمنیو: نه!
فیلوتاس: نه؟ خائن! ــ
پارمنیو: آرام شاهزاده! یک طوطی نمیفهمد، اما آنچه را به او میگویند به خاطر میسپارد. نگران نباش. من میخواهم برای پدرت همان چیزهائی را که از تو میشنوم دوباره یاوه سرائی کنم.
فیلوتاس: ها! چون سفسطه کردن را برایت ممنوع کردم رنجیدهای. اما پس چرا اینطور نازپروردهای؟ آیا همه فرماندهانت دلایلشان را به تو گفتهاند؟ ــ
پارمنیو: همه شاهزاده؛ بجز فرماندهان جوان.
فیلوتاس: عالی بود! پارمنیو، اگر من اینطور حساس بودم که تو هستی ــ ــ
پارمنیو: و با این حال تنها آن کسی میتواند اطاعت کورکورانهام را مطالبه کند که تجربه به او دو برابر چشم داده باشد.
فیلوتاس: من باید بزودی از تو طلب بخشش کنم. ــ بسیار خوب پارمنیو، من از تو درخواست بخشش میکنم. غرولند نکن دوست من! دوباره خوب باش پدر پیر! ــ تو مطمئناً عاقلتر از من هستی. اما فقط عاقلان نیستند که دارای بهترین ایدهاند. ایدههای خوب هدایای سعادتند؛ و تو به خوبی میدانی که سعادت اغلب به جوانان بیشتر از افراد سالخورده هدیه میدهد. زیرا سعادت کور است. کور، پارمنیو؛ کاملاً کور در برابر همه شایستگیها. اگر اینطور نبود، بنابراین نباید تو از مدتها قبل فرمانده جنگ میبودی؟
پارمنیو: شاهزاده چه خوب تملق کردن بلدی ــ اما بین خودمان بماند شاهزاده! آیا میخواهی به من رشوه بدهی؟ با چاپلوسی کردن رشوه بدهی؟
فیلوتاس: من و چاپلوسی؟ و به تو رشوه بدهم! آیا تو مردی هستی که میگذارد به او رشوه دهند!
پارمنیو: اگر تو همیطور ادامه دهی بنابراین میتوانم رشوهخوار شوم. در حال حاضر من به خودم هم اعتماد درستی ندارم.
فیلوتاس: من چه میخواستم بگویم؟ ــ میخواستم بگویم که سعادت اغلب ایدههای خوب را در مغز ابلهترین افراد میاندازد و یک چنین ایدهای را حالا من به چنگ آوردهام. فقط به چنگ آوردهام؛ از ذهن من کوچکترین چیزی به آن اضافه نشده است. زیرا آیا اگر ذهن و نیروی ابتکارم مقداری سهم در آن میداشتند مایل نبودم در باره آن با کمال میل با تو صحبت کنم؟ اما من نمیتوانم در باره آن با تو صحبت کنم؛ وقتی میخواهم آن را با تو در میان بگذارم ناپدید میگردد؛ این ایده چنین لطیف و ناب است که من جرأت نمیکنم با کلمات به آن لباس بپوشانم؛ من فقط آن را فکر میکنم، همانطور که خدای فیلسوف آن را برای اندیشیدن به من آموخته است، و نهایتاً فقط میتوانستم به تو بگویم که آن چه نمیباشد ــ البته احتمال زیاد دارد که اساساً یک ایده کودکانه باشد؛ یک ایده که من آن را برای ایدهای سعادتمند به حساب میآورم، زیرا من هنوز ایده سعادتمندتری نداشتهام. همچنین ممکن است که کاملاً بیفایده باشد اما ضرری هم نمیتواند برساند. من این را مطمئنم؛ این بیضررترین ایده در جهان است؛ به اندازهای بیضرر مانند ــ مانند یک عبادت. آیا اگر کاملاً ندانی که آیا دعا به تو کمک خواهد کرد دست از دعا میکشی؟ ــ پس پارمنیو، مدام شادیم را از بین نبر، پارمنیو صادق! من ازتو خواهش میکنم، من در آغوشت میگیرم ــ اگر تو فقط کمی دوستم داری ــ آیا قبول میکنی؟ آیا میتوانم روی آن حساب کنم؟ آیا کاری میکنی که من ابتدا فردا مبادله شوم؟ آیا قبول میکنی؟
پارمنیو: که آیا من قبول میکنم؟ آیا نباید قبول کنم؟ آیا نباید قبول کنم؟ ــ گوش کن شاهزاده، اگر روزی پادشاه شدی خود را به دست دستورات نسپر. دستور دادن وسیله نامطمئنی برای پیروی کردن است. وقتی تو چیز واقعاً سختی را برای دستور دادن به کسی داری، آن را همانطور که حالا با من کردی انجام بده، و اگر او سپس از اطاعت سر باز زند ــ غیر ممکن است! او نمیتواند از تو اطاعت نکند! من هم باید بدانم که یک مرد از چه چیز میتواند سرپیچی کند.
فیلوتاس: چه اطاعتی؟ دوستیای که تو برایم اثبات میکنی چه ربطی به اطاعت کردن دارد؟ آیا قبول میکنی دوست من؟ ــ
پارمنیو: بس کن! بس کن! تو منو کاملاً در اختیار داری. بله، من همه چیز را قبول میکنم. من آن را قبول میکنم، من قبول میکنم به پدرت بگویم که او باید تو را ابتدا فردا مبادله کند. حالا چرا حتماً فردا، ــ دلیلش را من نمیدانم! احتیاجی به دانستنش هم ندارم! پدرت هم احتیاجی به آن ندارد. این کافیست که من میدانم تو آن را میخواهی. و من هر چیزی را که تو میخواهی قبول میکنم. چیز دیگری نمیخواهی؟ نباید کار دیگری انجام دهم؟ باید برایت از میان آتش بدوم؟ خودم را برایت از صخره به پائین پرتاب کنم؟ فقط دستور بده دوست کوچک عزیزم، دستور بده! حالا هر کاری برایت انجام میدهم! حتی ــ یک کلمه بگو، و من میخواهم برایت یک جرم، یک بازی کودکانه مرتکب شوم! هرچند رعشه به پوستم افتاده؛ اما شاهزاده اگر تو بخواهی، من قبول میکنم، من قبول میکنم ــ
فیلوتاس: آه بهترین دوست آتشینم! آه تو ــ چگونه باید تو را بنامم؟ ــ تو خالق شکوه آینده من! تو را به هرچه که برایم مقدسند قسم میدهم، به شرافت پدرم قسم میدهم، قسم به اقبال اسلحههایش، به رفاه سرزمینش تو را قسم میدهم که هرگز در زندگیم این آمادگی تو را و همتت را فراموش نکنم! مایلم بتوانم به اندازه کافی آن را جبران کنم! ــ شما خدایان، قسم من را بشنوید! ــ و حالا پارمنیو، تو هم قسم بخور! برایم قسم بخور که به حرفت وفادار میمانی. ــ
پارمنیو: من قسم بخورم؟ من برای قسم خوردن پیرم.
فیلوتاس: و من بیش از حد جوانم که به تو بدون قسم اعتماد کنم. برایم قسم بخور! من برایت به پدرم قسم خوردم، تو برایم به پسرت قسم بخور. تو که او را دوست داری، پسرت را؟ تو او را از صمیم قلب دوست داری؟
پارمنیو: از صمیم قلب، همانطور که تو را دست دارم! ــ تو این را میخواهی، و من قسم میخورم. من برایت به جان تنها پسرم قسم میخورم، به خونم که در رگهای او موج میزند قسم، به خونی که با کمال میل برای پدرت دادم و روزی هم برای تو خواهم داد، به این خونها برایت قسم میخورم که به حرفم وفادار بمانم! و اگر به آن وفادار نمانم، بنابراین پسرم در اولین جنگ خود کشته شود و روزهای باشکوه پادشاهیت را نبیند! ــ شما خدایان، قسمم را بشنوید ــ
فیلوتاس: شما خدایان، هنوز به او گوش ندهید! ــ تو بهترینی دوست من. در اولین جنگ کشته شدن؛ پادشاهی من را ندیدن: آیا این یک بدبختیست؟ آیا مرگ زودرس یک بدبختیست؟
پارمنیو: من ابن را نمیگویم. اما فقط به این خاطر تا تو را بر روی تخت پادشاهی ببینم، من مایلم ــ چیزی را که من قطعاً نمیخواهم ــ یک بار دیگر جوان شوم تا به تو خدمت کنم، پدر تو خوب است؛ اما تو بهتر از او خواهی گشت.
فیلوتاس: بدون ستایش به ضرر پدرم! ــ قسم خود را تغییر بده! بیا، آن را به این صورت تغییر بده: اگر تو به حرفت وفادار نمانی باید پسرت یک بزدل، یک آدم فرومایه گردد؛ اگر او محبور به انتخاب بین مرگ و شرم شود باید شرم را انتخاب کند؛ او باید نود سال در میان ریشخند زنان زندگی کند و در نود سالگی بدون میل به مردن بمیرد.
پارمنیو: من وحشتزدهام ــ اما قسم میخورم: اگر به حرفم وفادار نمانم چنین شود! ــ شما خدایان، وحشتناکترین قسمها را بشنوید!
فیلوتاس: خدایان به او گوش دهید! ــ خب کافیست، حالا میتوانی بروی پارمنیو. ما به اندازه کافی همدیگر را متوقف ساختیم، و تقریباً بیش از حد بخاطر چیزی جزئی به خودمان زحمت دادیم. اما آیا گفتن اینکه او مرا زودتر از فردا مبادله نکند و متقاعد ساختن او یک چیز جزئی واقعی نیست؟ و اگر او بخواهد دلیلش را بداند؛ خوب، خودت در راه یک دلیل اختراع کن.
پارمنیو: من این کار را میکنم! گرچه تا این سن هرگز به دروغ فکر نکردهام. اما به خاطر تو شاهزاده ــ فقط به عهده من بگذار؛ در پیری هم میشود چیزهای بد آموخت. ــ وداع!
فیلوتاس: در آغوشم بگیر! ــ برو!
صحنه ششم
فیلوتاس.
باید در جهان شیادان زیادی وجود داشته باشد، و با این حال شیادی اگر با بهترین نیات هم انجام گیرد بسیار سخت است. مگر مجبور نشدم به این در و آن در بزنم ــ پارمنیو خوب، فقط کاری کن که پدرم مرا ابتدا فردا مبادله کند، و او اصلاً نیازی به مبادله من ندارد. ــ حالا من به اندازه کافی برنده وقت شدهام! وقت کافی که قصدم را تقویت کنم ــ وقت کافی برای انتخاب امنترین وسیله. ــ قصدم را تقویت کنم؟ ــ وای بر من اگر به آن نیازم باشد! ــ ثبات سالخوردگی، اگر تو بخشی از من نیستی، آه لجاجت جوانی، پس تو یاریم کن!
بله، باید اینطور بشود! باید حتماٌ اینطور بشود! ــ من آن را حس میکنم، من آرام میشوم، ــ من آرامم! ــ فیلوتاس، تو که حالا آنجا ایستادهای، ــ (در حالیکه او خود را تماشا میکند) ــ ها! این باید یک منظره عالی و بزرگی باشد: یک نوجوان دراز افتاده بر روی زمین و با شمشیری در سینه! ــ
شمشیر؟ خدایان! آه من بینوا! من بیچارهترین! ــ و تازه حالا این را به یاد میآورم؟ من هیچ شمشیری ندارم؛ من هیچ چیز ندارم! شمشیرم را جنگجوئی به غنیمت برد که مرا به اسارت گرفت. ــ شاید او آن را برایم باقی میگذارد، اما قبضه طلای شمشیر مسئله بود. ــ طلای مهلک تو همیشه باعث ویرانی فضیلتی!
هیچ شمشیری؟ من و هیچ شمشیری؟ ــ خدایان، خدایان مهربان، این تنها چیز را به من عطا کنید! خدایان قدرتمندی که زمین و آسمان را خلق کردهاید، آیا نمیتوانید برایم یک شمشر بیابید، اگر که میخواستید؟ ــ پس حالا تکلیف تصمیم بزرگ و کم نورم چه خواهد شد؟ لبخند تلخ را خودم خواهم زد ــ
و حالا پادشاه دارد دوباره میآید. ــ ساکت! اگر من کودکانه بازی کردم؟ ــ این افکار وعده چیزی را میدهد. ــ بله! شاید سعادتمندم ــ
صحنه هفتم
آریدوس. فیلوتاس.
آریدوس: شاهزاده من، حالا فرستادگان رفتند. آنها با سریعترین اسبها حرکت کردهاند، و اردوگاه اصلی پدرت آنقدر نزدیک است که ما میتوانیم تا چند ساعت دیگر پاسخ او را بدست آوریم.
فیلوتاس: پادشاه، حتماً برای در آغوش گرفن پسرت بیتابی؟
آریدوس: آیا پدرت کمتر بیتاب است که تو را دوباره به سینهاش بفشرد؟ ــ اما شاهزاده عزیز به من اجازه بده از بودن با تو لذت ببرم. با تو زمان برای من سریعتر خواهد گذشت؛ و شاید اگر ما بیشتر همدیگر را بشناسیم عواقب خوشحال کنندهای با خود به همراه داشته باشد. کودکان با محبت و دوستداشتنی اغلب واسط میان پدران نامتحد بودهاند. بنابراین با من به چادرم بیا، جائیکه بهترین فرماندهانم انتظار دیدار و تحسینت را میکشند.
فیلوتاس: پادشاه، مردان نباید هیچ کودکی را تحسین کنند. بنابراین بگذار فقط همینجا بمانم. شرم و رسوائی مرا مانند یک فرد بسیار ابله به نمایش میگذارد. و آنچه به گفتگوی تو با من مربوط میشود ــ من مطمئن نیستم که بتواند از آن چیزی نتیجه شود. من چیزی بیشتر از اینکه تو و پدرم درگیر جنگ شدهاید نمیدانم؛ و حق ــ حق فکر کنم که با پدرم باشد. پادشاه، من اینطور فکر میکنم و میخواهم که اینطور هم باور فکر کنم ــ حتی اگر تو میتوانستی خلاف آن را برایم ثابت کنی. من پسر و سربازم، و بینش بیشتری از پدر و فرمانده جنگم ندارم.
آریدوس: شاهزاده، اینگونه انکار عقل نشان از دارا بودن یک عقل بزرگ است. اما متأسفم که من هم در برابر تو نباید بتوانم خود را توجیح کنم. ــ جنگ نامقدس! ــ
فیلوتاس: آری، جنگ نامقدس! ــ و وای بر بانی آن!
آریدوس: شاهزاده! شاهزاده! به یاد بیاور که ابتدا پدرت شمشیر را کشیده است. من دوست ندارم در لعن و نفرین تو هم عقیده شوم. او عجله کرد، او بیش از حد بدگمان بود ــ
فیلوتاس: خب قبول؛ پدر من اول شمشیر کشید. اما آیا یک آتشسوزی بزرگ ابتدا وقتی به وقوع میپیوندد که شعله فروزان آن از بام به بیرون بزند؟ کجاست موجود صبور و غیر حساسی که توسط آزار پی در پی خشمگین نباشد؟ ــ به یاد داشته باش، ــ زیرا تو با تمام قدرت مجبورم میسازی از چیزهائی صحبت کنم که به من مربوط نمیشوند ــ به یاد داشته باش که با چه غروری تو برایش پاسخ تحقیرآمیزی فرستادی، هنگامیکه او ــ اما تو نباید مجبورم سازی؛ من نمیخواهم از آن صحبت کنم! گناه و بیگناهی ما تفسیرهای نادرست بیپایانی هستند که قادر به دادن تسکینهای موقتیاند. ما فقط به چشمهای خطاناپذیر خدایان آنگونه که هستیم ظاهر میشویم؛ فقط این میتواند ما را قضاوت کند. پادشاه اما تو این را میدانی که خدایان قضاوتشان را با شمشیر دلاورترین افراد بیان میکنند. بگذار به این طلسم خونین پایان دهیم! چرا میخواهیم خود را بزدلانه از این دادگاه عالی دوباره به دادگاه پائینتر بکشانیم؟ آیا مشتهای ما اینچنین خستهاند که باید زبان انعطافپذیر جایشان را بگیرد؟
آریدوس: شاهزاده، من با شگفتی به تو گوش میدهم ــ
فیلوتاس: آه! ــ همچنین به یک زن هم میشود با شگفتی گوش داد!
آریدوس: شاهزاده، با شگفتی و نه بدون پریشانی! ــ سرنوشت تو را برای تاج پادشاهی معین کرده است، تو را! یک خلق توانا و شریف میخواهد به اعتماد کند، به تو! ــ چه آینده وحشتناکی خود را برای من آشکار میسازد! تو مردمت را با درختان برگ بو و بدبختی اشباع خواهی ساخت. تو پیروزیهای بیشتری در جنگ بدست خواهی آورد و زیردستان خرسند اندکی. ــ خوشا به سعادتم که روزهای من به تعداد روزهای تو نخواهند گشت! اما وای بر پسرم، پسر قابل اعتمادم! تو به سختی به او اجازه خواهی داد جوشن از تن به در آورد ــ
فیلوتاس: آه پادشاه، پدر را آرام ساز! من اجازه چیزهای خیلی بیشتری به او خواهم داد! به مراتب بیشتر!
آریدوس: به مراتب بیشتر؟ آن را توضیح بده ــ
فیلوتاس: آیا مگر من معما مطرح کردم؟ ــ آه پادشاه، نخواه که نوجوانی مانند من باید همه چیز را سنجیده صحبت کند. ــ من فقط میخواستم بگویم میوه اغلب طور دیگری از آنچه که گل وعده میدهد است. تاریخ به من آموخته است که یک شاهزاده زن صفت اغلب پادشاهی جنگجو میگردد. آیا نمیتواند خلافش برای من رخ دهد؟ ــ یا شاید هم منظور این باشد که من هنوز یک مسیر طولانی و خطرناک برای نشستن بر تاج و تخت پادشاهی در پیش دارم. چه کسی میداند که آیا خدایان به من اجازه به پایان رساندن این راه را خواهند داد؟ ــ پدر خدایان و انسانها، اگر تو باور داری که من در آینده مانند یک اسراف کننده در باارزشترینها، یک اسراف کننده در خون زیردستانم خواهم گشت بنابراین نگذار که این راه را به پایان رسانم! ــ
آریدوس: بله، شاهزاده؛ یک پادشاه اگر یک پدر نباشد چه است! یک قهرمانان بدون دوست داشتن مردم چه است! حالا من این را هم در تو تشخیص میدهم، و من دوباره کاملاً دوست تو هستم! ــ اما بیا، بیا؛ ما نباید اینجا تنها بمانیم. ما برای همدیگر بیش از حد جدی هستیم. با من بیا!
فیلوتاس: ببخش، پادشاه ــ
آریدوس: سرپیچی نکن!
فیلوتاس: بگذارم افراد زیادی مرا اینطور ببینند؟ ــ ــ
آریدوس: چرا که نه؟
فیلوتاس: پادشاه، من نمیتوانم؛ من نمیتوانم.
آریدوس: و دلیلش؟
فیلوتاس: آه دلیلش! ــ این تو را به خنده میاندازد.
آریدوس: چه بهتر، بگذار آن را بشنوم. من یک انسانم و با کمال میل میگریم و میخندم.
فیلوتاس: بنابراین بخند! ــ ببین پادشاه، من شمشیر ندارم، و من مایل نیستم بدون این ویژگی سربازها در میان سربازها ظاهر شوم.
آریدوس: خنده من تبدیل به شادی میشود. من از قبل به این فکر کرده بودم، و تو فوری راضی خواهی گشت. من به استراتو دستور دادهام شمشیرت را پیدا کند و بیاورد.
فیلوتاس: پس بگذار دراینجا منتظر او بمانیم.
آریدوس: اما بعد به همراهم خواهی آمد؟ ــ
فیلوتاس: سپس پا به پایت خواهم آمد.
آریدوس: برآورده گشت! او دارد میآید! خب، استراتو ــ
صحنه هشتم
استراتو (با یک شمشیر در دست). آریدوس. فیلوتاس.
استراتو: پادشاه، من پیش سربازی که شاهزاده را اسیر کرده بود رفتم و به نام تو درخواست پس دادن شمشیر را کردم. اما گوش کن که چگونه نجیبانه سرباز از این کار ممانعت کرد. او گفت: «پادشاه نباد شمشیر را از من بگیرد. این یک شمشر خوب است و من این را برای پادشاه لازم دارم. همچنین باید یک یادگاری از مبارزهام نگه دارم. قسم به خدایان که این مبارزه آسانی نبود! شاهزاده یک اهریمن کوچک است. اما شاید فقط قبضه پرارزش برایتان مهم باشد ــ و با این حرف، بدون آنکه من بتوانم از آن جلوگیری کنم، دست قویاش قبضه را چرخاند و کند، بعد آن را با تحقیر جلوی پایم انداخت و ادامه داد ــ «بفرما این هم قبضه! طلای شما به چه درد من میخورد؟»
آریدوس: آه استراتو، این کار را دوباره برایم درست کن! ــ
استراتو: من این کار را کردم. و این هم یکی از شمشیرهایت!
آریدوس: بده ببینم! ــ شاهزاده، این را میخواهی، این را به جای شمشیرت قبول میکنی؟
فیلوتاس: بگذار ببینم! ــ ها! ــ (با خود.) سپاس خدایان! (در حالیکه او طولانی و جدی به شمشیر نگاه میکند.) ــ یک شمشیر!
استراتو: شاهزاده، آیا شمشیر خوبی انتخاب کردم؟
آریدوس: تو با آن تعمق عمیقت چه چیزی را در آن باارزش مییابی؟
فیلوتاس: که آن یک شمشیر است! ــ (در حالیکه او دوباره به خودش میآید.) و یک شمشیر زیبا! من با این تعویض چیزی نخواهم باخت. ــ یک شمشیر!
آریدوس: شاهزاده، تو میلرزی.
فیلوتاس: از شادی! ــ با این حال به نظرم کمی کوتاه میرسد. اما کوتاه یعنی چه؟ یک قدم نزدیکتر به دشمن میروی و کوتاهی تیغه جبران میشود. ــ شمشیر عزیز! چه چیز زیبائیست یک شمشیر برای بازی کردن و برای استفاده از آن! من هرگز با چیز دیگری بازی نکردهام. ــ
آریدوس (به استراتو): آه مخلوط فوقالعادهای از کودک و قهرمان!
فیلوتاس (به خود): شمشیر عزیز! اگر فوری با تو تنها میبودم! ــ اما، جسارت!
آریدوس: شاهزاده، حالا شمشیر را به کمرت ببند و با من بیا.
فیلوتاس: فوری! ــ اما آدم نباید دوست و شمشیرش را فقط از خارج بشناسد. (او شمشیر را میکشد، و استراتو خود را بین او و پادشاه قرار میدهد.)
استراتو: من بیشتر از فولاد میفهمم تا کار کردن. شاهزاده باور کن، فولاد خوبیست. پادشاه در سالهای جوانیش بیشتر از یک کلاهخود را با آن شکافته است.
فیلوتاس: من چنین قوی نخواهم گشت! در هر حال حال! ــ استراتو، به من خیلی نزدیک نشو.
استراتو: چرا نه؟
فیلوتاس: بسیار خوب! (در حالیکه او به عقب میجهد و با شمشیر یک ضربه به هوا میزند.) شمشیر همان حرکتی را دارد که باید داشته باشد.
آریدوس: شاهزاده، مراقب بازوان زخمیت باش! گرما زده میشوی! ــ
فیلوتاس: پادشاه، تو مرا به یاد چه میاندازی؟ ــ به یاد بدبختیام؛ نه، به یاد شرمم! من مجروح و اسیر گشتم! بله! اما من نمیخواهم دیگر شرمنده شوم! قسم به این شمشیرم، من نمیخواهم دیگر اسیر شوم! نه، پدرم، نه! امروز یک معجزه تو را از باج دادن شرمآور برای پسرت بینیاز میسازد؛ در آینده ابلهی او را نخواهی دید! مرگ حتمی او را وقتی خود را دوباره در محاصره ببیند! ــ دوباره در محاصره؟ ــ تکان دهنده! ــ من محاصره گشتهام! حالا چه باید کرد؟ همرزمان! دوستان! برادران! شماها کجائید؟ همه مردهاید؟ همه جا دشمن؟ ــ همه جا! از اینجا بیا فیلوتاس! ها! این ضربه را بگیر، جسور! ــ و تو آن را! و تو آن را! (او به اطراف ضربه میزند.)
استراتو: شاهزاده! چه شده؟ بر خودت مسلط شو! (به سمت او میرود.)
فیلوتاس (خود را از او دور میسازد): همچنین تو، استراتو؟ همچنین تو؟ آه دشمن، بلند همت باش! مرا بکش! مرا اسیر نکن! ــ نه، من تن به اسارت نمیدهم! و اگر همه شماها که محاصرهام کردهاید استراتو میبودید! اما من میخواهم در برابر همه شماها، در برابر یک جهان میخواهم از خود دفاع کنم! ــ دشمنان، بهترین کارتان را انجام دهید! ــ اما شماها نمیخواهید؟ شما بیرحمها نمیخواهید مرا بکشید؟ شماها میخواهید با زور مرا زنده نگه دارید؟ ــ خندهام میگیرد! مرا زنده زندانی کنند؟ مرا؟ ــ من میخواهم پیش از آن اما این شمشیرم، من میخواهم ــ در این سینه ــ پیش از آن ــ (او شمشیر را در سینه فرو میکند.)
آریدوس: خدایان! استراتو!
استراتو: پادشاه!
فیلوتاس: من این را میخواستم! (به عقب خم میشود.)
آریدوس: او را نگه دار استراتو! ــ کمک! به شاهزاده کمک کن! ــ شاهزاده، چه مالیخولیای غضبناکی ــ
فیلوتاس: پادشاه، منو ببخش! من با تو یک شوخی مرگآورتر کردم ــ من میمیرم؛ و بزودی سرزمینهای آرام گرفته از میوه مرگم لذت میبرند. ــ پسر تو، پادشاه، اسیر است؛ و پسر پدرم آزاد ــ
آریدوس: من چه میشنوم؟
استراتو: شاهزاده پس قصد تو این بود؟ ــ اما تو بعنوان اسیر ما حقی بر خود نداشتی.
فیلوتاس: استراتو، این را نگو! ــ آیا باید آزادیای که خدایان در تمام شرایط زندگی برایمان قرار دادهاند میمرد؟ آیا باید یک انسان بتواند فرد دیگری را پژمرده سازد؟ ــ
استراتو: آه پادشاه! ــ ترس او را به سنگ تبدیل کرده! پادشاه!
آریدوس: چه کسی صدا میزند؟
استراتو: پادشاه!
آریدوس: ساکت باش!
استراتو: پادشاه، جنگ به پایان رسیده است!
آریدوس: به پایان رسیده؟ استراتو، این را دروغ میگوئی! ــ شاهزاده، جنگ به پایان نرسیده است! ــ فقط بمیر! بمیر! اما این را با خود ببر، این افکار آزار دهنده را با خود ببر: تو بعنوان یک پسر واقعاً بیتجربه فکر کردی که همه پدران از یک نوع و همه مانند پدرت نرم و زنصفتند. ــ آنها همه اینطور نیستند! من اینطور نیستم! مگر پسرم برای من چه اهمیتی دارد؟ و تو فکر میکنی که او نمیتواند همانطور که تو بخاطر پدرت مردی بخاطر پدرش بمیرد؟ ــ او میمیرد! همچنین مرگ او مرا هم از باجدهی شرمآور بینیاز میسازد! استراتو، من حالا یتیم هستم، من بیچاره! ــ استراتو سعادتمند، تو یک پسر داری و او حالا مانند پسر من است! ــ زیرا در هر صورت آدم باید یک پسر داشته باشد.
فیلوتاس: پادشاه، اما پسر تو هنوز زنده است! و زنده خواهد ماند! من این را میشنوم!
آریدوس: او هنوز زنده است؟ ــ بنابراین باید او را دوباره داشته باشم. تو فقط بمیر! من اما میخواهم او را دوباره داشته باشم! و برای جنازه تو! ــ یا من میگذارم بدن مرده تو را با بیاحترامی بسیار، با رسوائی زیاد نشان دهند! ــ من پسرم را میخواهم ــ
فیلوتاس: جسد مرده من را! ــ پادشاه، اگر تو قصد انتقام گرفتن داری، بنابراین او را دوباره زنده ساز! ــ
آریدوس: آه! ــ چه بلائی به سرم آمد!
فیلوتاس: تو برایم افسوس میخوری! ــ وداع، استراتو! آنجا، جائیکه تمام دوستان پاکدامن، و همه اعضای شجاع یک دولت سعادتمند جمعند، ما در سرزمین مردگان جاوید دوباره همدیگر را خواهیم دید! ــ پادشاه، همچنین ما هم دوباره همدیگر را خواهیم دید ــ
آریدوس: و در صلح! ــ شاهزاده! ــ
فیلوتاس: آه شما خدایان، روح فاتحم را پذیرا باشید؛ و تو ای الهه صلح قربانیت را بپذیر!
آریدوس: شاهزاده، به من گوش کن! ــ
استراتو: پادشاه، او مرد! ــ پادشاه، آیا من یک خائنم اگر برای دشمنت گریه کنم؟ من نمیتونم جلوی گریه کردن را بگیرم. یک جوان خارقالعاده!
آریدوس: فقط برایش گریه کن! ــ من هم برایش میگریم! بیا، من باید پسرم را دوباره داشته باشم! اما از من ایراد نگیر اگر من او را بیش از حد گران بخرم! ــ بیهوده جوئی از خون براه انداختیم؛ بیهوده سرزمینها را فتح کردیم. آنجا برنده بزرگتر با غنیمت ما در حال گذر است! ــ بیا! برو پسرم را برایم بیاور! و وقتی من او را داشته باشم نمیخواهم دیگر پادشاه باشم. آیا شما انسانها فکر میکنید که آدم از آن خسته نمیشود؟ ــ (آنها میروند.)
(پایان فیلوتاس)