قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

یک برگ کهنه. (1) 

از ذخیره من هم، تعداد زیادی از لنگه های خوبش را برداشتند. اما من به این خاطر اصلاً شکوه نمیکنم، چون میبینم که چگونه بر قصاب روبروئی ام میگذرد. به محض ارائه کالا، تماماً بوسیله چادرنشینان از دستش ریوده و بلعیده میگردد. حتی اسبهایشان هم گوشتخوارند؛ اغلب سوارکاری کنار اسب اش دراز کشیده و هر دو از یک قطعه گوشت میخورند. هر یکی از یک سر آن. قصاب وحشتزده ست و جرئت نمیکند از عرضه گوشت دست بکشد. اما ما این را درک کرده، پول روی هم میگذاریم و به او کمک میکنیم. چه کسی میداند اگر چادر نشینان گوشت بدست نیاورند به چه کارهائی دست خواهند زد، چه کسی براستی میداند چه فکرهائی به سرشان خواهد افتاد، حتی اگر هم گوشت روزانه اشان را بدست آوردند.

 

قصاب اخیراً به این فکر افتاد که میتواند دست کم زحمت ذبح کردن را صرفه جوئی کند و یک روز صبح گاو زنده ای با خود به همرا آورد. او اجازه ندارد دیگر این کار را بکند. من یکساعت تمام در ته مغازه ام بیروح روی زمین دراز کشیده بودم و تمام لباسها، رواندازها و پشتی ها را رویم کشیده بودم تا نعره گاو، که چادرنشینان از هر طرف به او یورش برده بودند و با دندان قطعاتی از گوشت گرمش را پاره میکردند را نشنَوَم. مدت درازی در سکوت گذشت تا جرئت خارج شدن از مغازه را پیدا کردم؛ خسته مانند میگسارانِ دور بشگهُ شراب به دور باقیمانده گاو دراز کشیده بودند.

 

در آنزمان فکر میکردم پادشاه را کنار یکی از پنجره های کاخ تصادفاً دیده ام؛ والّا هرگز به این اطاق بیرونی نمی آید، او همیشه فقط در درونیترین نقطه باغ زندگی میکند؛ اینبار اما او آنجا ایستاده بود ـ در هر صورت به نظر من چنین آمد ـ در کنار یک پنجره و با سری فرو افتاده به آنچه در جلوی کاخش روی میداد مینگریست.

 

"چه خواهد شد؟" همه از خود میپرسیم. "تا کی خواهیم توانست این بار و عذاب را تحمل کنیم؟ کاخ پادشاهی چادرنشینان را اغواء ساخته است، اما نمیفهمند چگونه دوباره آنها را از آنجا بیرون کنند. دروازه بسته میماند؛ قراولان که قبلاً با شکوه در صفی مرتب داخل و خارج کاخ میگشتند، اکنون پشت پنجره های نرده کشیده ایستاده اند. برای نجات وطن به ما پیشه وران و تجار امید بسته اند؛ اما ما از عهده چنین وظیفه ای برنمی آئیم؛ و هرگز هم بخاطر قادر بودن به چنین کاری از خود تعریف و تمجید نکرده ایم. این یک سوء تفاهم است و سبب نابودی ما خواهد گشت."

_ پایان _

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۸ساعت 22:21  توسط سعید از برلین  |