|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
عشق هادی به همهی نتایج و درک کردنهاست، و ما زمانی توانائی دوست داشتن صحیح را خواهیم داشت که پرتگاه درونیمان را بشناسیم و با همسازی با بعضی از ایدهآلهای توده مردم خود را راضی نسازیم. در هر کدام از ما کل زمین و بشریت دوباره بازمیگردد، از نو تلاش کنید، برای تغییرات جدید کوشش کنید.

شراب به عنوان نوشابهای تعادل بخش، تسلی دهنده، آرام ساز و بخشنده خواب و رویا، بسیار نجیبتر و زیباتر از آن خدائیست که دشمنانش تازگیها مایلند به ما بقبولانند. اما شراب برای هر کسی نیست. برای لذت بردن هنرمندانه و خردمندانه از آن و دوست داشتن و درک ابعاد لطیف چربزبانیاش، باید مانند بقیه هنرها از استعداد طبیعی برخوردار بود.
حالا دیگر اصلاً به موسیقی گوش نمیدهم. اول به این خاطر که آرامش کافی برای این کار ندارم و دیگر این که این وداع کردن وقتم را منحصراً به خود اختصاص داده است، و سرانجام این که مایلم آن را برای زمانی بگذارم که برایم ضروریتر است. من فقط دوستدار تفننی هنر موسیقی میباشم و بقدر کافی دارای دانش در این رشته نیستم، اما برخی از آنها را که زمانهای ناخوشایندم را بهتر میساختند میشناسم و گران هم بودند و من آنها را با خود تا ته جهان خواهم برد. چند مجموعه از بتهوون Beethoven و به خصوص چند ملودی از شوبرت Schubert _ من به آنها مانند فرد بیخوابی که به مرفین میاندیشد فکر میکنم.
اغلب حافظه تصویریم را میآزمایم، و اگر چه در این راه با اندوه درمییابم که بسیاری از عکسهای فراموش گشته بیپایانم را از دست دادهام، اما با این حال خوشحالم که بسیاری را ناخواسته چنین خوب در خاطرم حفظ کردهام. من میتوانم بعضی از دهکدهها را ، بعضی از جنگلها و شهرهای زیبا را که سالیان پیش از میانشان عبور کردهام هنوز هم مانند عکس تازهای دوباره تجسم کنم، و همچنین هنوز یک نقاشی از تیسیان Tizian و چند آثار باستانی و چند آثار هنری دیگر گم نگشته در حافظه خود دارم. من هنوز میدانم که چگونه نخهای دانههای گل قاصدک وقتی در باد به پرواز میآیند دیده میگردند، و هنوز میدانم که خورشید صبحگاهی بسیاری از روزهای جوانیم در یک جویبار کوهستانی چگونه منعکس میگردید، یا چگونه طوفان میپیچید، یا چگونه شبها یک سری از دختران دهکده دست در دست هم در کوچه پرسه میزدند. اگر این عکسها هنوز چنین خوب در حافظهام نشستهاند و هنوز چنین زنده میباشند، بنابراین فکر نکنم چیزهائی را هم که من حالا میتوانم ثبت کنم بتوانند به این زودی از حافظهام گم بشوند.
این آن چیزیست که من در اصل میخواستم با تو در میان بگذارم. از زمان دانستن این خبر در اینجا مانند فردی زندگی میکنم که در حال وداع کردن است. یک حالت غریبیست که آدم را به داشتن بعضی از افکار برمیانگیزاند و عجیب آنکه با خود فقط درد به همراه ندارد. تو منطقه و تپههای ما و خانه کوچکم را با آن منظره وسیع گندمزارها و علفزارهایش میشناسی. تمام اینها را حالا من تماشا میکنم و متوجه میگردم که در این سالها چه مقدار زیادی از آنها برایم ناشناس مانده بودند. بنابراین باید حالا با تمام آنها خیلی خوب و دقیق آشنا شوم تا بعداً مجبور به زندگی در جهانی ناآشنا نگردم، بلکه بدون چشم هم بتوانم خود را در آن بومی احساس کنم. من در این اطراف قدم میزنم و اغلب متعجب میگردم از اینکه این همه چیز برای تماشا کردن وجود دارد، البته اگر آدم حقیقتاً یک بار <تا جائی که پلکها قادرند> بنوشد. در این حال شاید حتی از پوچی مضحکی هم لذت ببرم. چون ببین، من نمیتوانم به خودم کمک کنم، اما در حین این وداع و این آخرین حظ بصر ِ حریص چنین به نظرم میآید که انگار یک هنرمند واقعی در من گم شده است، که انگار مشاهده کردن را کاملاً طور ویژهای میفهمم. یا شاید هم چون حالا در وضعیت استثنائی و اندوهگینی قرار گرفتهام جهان را آنطوری میبینم که یک شاعر همیشه میبیند. و به این خاطر با وجود حضور درد لذت هم میبرم.
تقریباً تمام روز بعد را در کازینو به تمرین میگذراند. به نظر میآمد کمی لاغر شده است، زیرا که عصبانیت دیروز بر روی معدهاش نشسته بود و اصلاً میل به غذا نداشت. این برلینی لعنتی پر چانه! به حسابش خواهم رسید.
کسی در جهان مانند بازیکنهای حرفهای بیلیارد چنین مشتاقانه و عمیق مورد نفرتش نبود. البته خود او سالیانی دراز بجز بازی بیلیارد کار دیگری انجام نداده بود، اما او بازنشسته بود و فقط بخاطر تفریح بازی میکرد. او بعد از ظهرها در کازینو بازی میکرد، شبها در اشتورشن، بر تمام حریفانش پیروز میگشت، و اغلب گزارشهای متکبرانه مسابقات بازیهای بیلیارد در روزنامه را با طعنهای تلخ و با صدای بلند میخواند و از آن لذتی همراه با خشم میبرد.
این ملت که تحت چنین امتحان سختی به بلوغ رسیده است امروز هنوز نمیداند که مسیرش او را به کجا میکشد و چه کس رهبر و کمکرسانش خواهد گشت. فرشتهها اما میدانند، و آنها میدانند که چرا بر فراز آسمان این ملت و سراسر جهان ترانه جنگ را فرستادهاند.
Hermann Hesse: Liebe
دوست من آقای توماس هویفنر Thomas Höpfner، بدون شک در میان آشنایانم تنها کسی میباشد که بیشترین تجربه در عشق را داراست. حداقل با زنان زیادی رابطه عاشقانه داشته است، هنرهای معاشقه را از راه یک تمرین طولانی کسب کرده و میتواند از خود بخاطر فتوحات فراوانش تمجید کند. وقتی او برایم از معاشقه کردنهایش تعریف میکند، خودم را در برابرش مانند یک بچه مدرسهای تصوّر میکنم. البته گاهی در پنهان فکر میکنم که او از ماهیت واقعی عشق چیزی بیشتر از امثال من نمیداند. من باور نمیکنم که او در زندگیش اغلب بخاطر یکی از محبوبههای شبانهاش بیداری کشیده و تمام شب را گریسته باشد. او در هر حال به ندرت به این محتاج بوده است، و من میخواهم این را برایش از صمیم قلب آرزو کنم، زیرا که او با تمام کامیابیهایش انسان بشاشی نیست. من اغلب او را با چهرهای که کمی ملانکولی در آن نمایان است میبینم، و رفتارش چیزی مثل یک ناامیدی آرام و تار در خود دارد، چیزی که مانند سیر بودن دیده نمیشود.
حالا، این گمانهزنی است و شاید هم پنداری بیش نباشد. آدم میتواند با روانشناسی کتابها بنویسد، اما با آن نمیتوان انسان را شناخت، و من حتی روانشناس هم نیستم. با این حال بعضی وقتها چنین به نظرم میآید که دوست من توماس فقط به این جهت در بازی عشق دارای یک ذوق هنریست، زیرا او در ارتباط با عشق که دیگر برایش یک بازی نیست کمبودی دارد، و چون او آن کمبود را در خود میبیند و بر آن تأسف میخورد بنابراین آدمی ملانکولیست. _ احتمالات فراوان، شاید هم پندارهائی باطل.
آنچه را که او به تازگی در باره خانم فویرستر Förster برایم تعریف کرد، گرچه نه به ماجرائی واقعی و نه حتی به یک ماجراجوئی مربوط میگشت و تنها به یک مَتل تغزلی شباهت داشت، اما باز برایم عجیب بود.
وقتی که هویفنر قصد ترک کردن کافه "ستاره آبی" را داشت او را میبینم و به نوشیدن شیشهای شراب راضیاش میسازم. برای اینکه او را مجبور به سفارش دادن شراب خوبی کنم، یک بطر شیشه شراب موزل Mosel معمولی سفارش میدهم که من خودم هیچ وقت آنرا نمینوشم. او با اکراه به گارسون که در حال رفتن بود میگوید:
"موزل نه، صبر کنید!"
و بعد شراب مرغوبی سفارش میدهد. من با انتخاب او موافقت کردم و با اثر کردن شراب ناب بزودی به حرف میافتیم. من با احتیاط صحبتمان را به خانم فویرستر میکشانم، یک خانم زیبا با کمی بیشتر از سی سال سن، که مدت کمیست در شهر زندگی میکند و بر سر زبانها افتاده بود که معشوقههای فراوانی داشته است.
مرد یک صفر بیشتر نبود. به تازگی فهمیده بودم که دوست من به خانه او رفت و آمد میکند.
او عاقبت تسلیم شده و میگوید: "میدونم خانم فورستر علاقهات را جلب کرده. اما من چیز زیادی نمیتونم بگم. بین من و او اتفاقی نیفتاد."
"هیچ اتفاقی؟"
"خوب، من در حقیقت چیزی برای تعریف کردن آنچه از من انتظار دارند ندارم. آدم باید شاعر میبود.
من میخندم.
"تو معمولاً باور زیادی به شاعران نداری."
"چرا باید داشته باشم؟ شاعران آدمهائی هستند که اغلب چیزی تجربه نمیکنند. من میتونم به تو بگم در زندگی من هزاران اتفاق رخ داده که باید نوشته میشدند. همیشه فکر میکردم که چرا یک شاعر چنین چیزهائی را تجربه نمیکند تا با نوشتن آنها از هلاک شدنشان جلوگیری کند. شماها همیشه یک سر و صدای مرگبار بخاطر بدیهیات به پا میکنید، هر آشغالی برای نوشتن یک نوول کفایت میکند –"
"و جریان خانم فورستر هم یک نوول است؟
"نه. او یک یک انگاره است، یک شعر. یک شوخی. میدونی."
"گوش میکنم، ادامه بده."
"خب، حالا، زن برایم جذاب بود. از آنچه در باره او میگویند مطلعی. تا جائی که من از دور توانستم ببینم، باید که گذشته پر ماجرائی داشته باشد. به نظرم میرسد که انوع مختلف مردها را شناخته و به آنها عشق ورزیده و هیچکدام را مدت طولانیای تحمل نکرده است. با این حال زن زیبائیست."
"تو چه چیز زیبائی در او دیدی؟"
"خیلی ساده، او ابداً چیز زائدی ندارد، هیچ چیز زیادی. اندامش پرورش یافته و تابع خواستههایش است. هیچ چیز بی دیسیپلینی، هیچ چیز از کار افتاده، تنبل و بیروحی در او نیست. من هیچ موقعیتی را نمیتونم تصور کنم که او بهترین مقام در زیبائی بیرونی را کسب نکند. به این جهت من به سوی او کشیده شدم، چون برای من ساده لوحان خسته کنندهاند. من آگاهانه زیبارویانی را جستجو میکنم که فرم و فرهنگی فرهیخته دارند و نه تئوری!"
Hemann Hesse: Eigensinn
Hermann Hesse: Krieg und Frieden
نامه تابستانی از جنوب.(ت)
نامه تابستانی از جنوب.(الف)
نیمساعت میگذرد. حالا نور قرمز کمرنگ عجیب و ملایمی بر روی برف می افتد. گرگ ناله کنان از جا برمیخیزد و سر زیبایش را به سمت نور میگیرد. این ماه بود که نور افشانی میکرد. ماهی که در جنوب شرق عظیم و سرخ به رنگ خون بالا آمده بود و آرام در آسمان ابری بالاتر میرفت. هفته ها میگذشت که ماه چنین بزرگ و قرمز رنگ نبود. چشمان غمگین گرگِ در حال مرگ به قرص ماه کم نور خیره میماند و دوباره نفس نفس زنان زوزه ضعیف و بیصدائی همراه با درد در دل شب میکشد.
در این هنگام نور چراغها و صدای قدمها از پشت سر نزدیک میشوند. دهقانان با پالتوهای کلفت بر تن، صیادان و گماشتگان جوان با کلاهی از پوست خز و پوششی روی کفش با خشونت و زحمت در میان برف گام برمیداشتند.
آنها گرگ در حال مرگ را می یابند و طنین خوشحالیشان در فضا میپیچد. دو تیر به سویش شلیک میکنند که هر دو به خطا میروند. بعد متوجه میشوند که گرگ در حال مردن است و با چوبدستی و چماق به جانش می افتند، اما گرگ دیگر ضربه ها را حس نمیکرد.
جسم خرد شده اش را با خود بطرف پائین کوه میکشند. آنها میخندیدند، آنها بر خود میبالیدند، آنها به خاطر نوشیدن عرق و قهوه خوشحالی میکردند، آنها آواز میخواندند، آنها دشنام میدادند. هیچ یک از آنها اما نه زیبائی جنگل پوشیده از برف را دید و نه درخشش جلگه مرتفع را، و نه ماه قرمز رنگ را که بر بالای شاسه رال آویزان بود و نور کمرنگش در لوله تفنگهای آنها، در بلور های برف و در چشمان شکسته گرگ به قتل رسیده منعکس گشته بود.
_ پایان _
بلافاصله در آنسوی کوه دهکده ای میبیند. نزدیک شامگاه بود. او در میان انبوهی از درختان یخ بسته صنوبر در انتظار میماند. سپس با احتیاط و دزدکی در تعقیب بوی گرم آغل ها خود را به نزدیکی حصارهای باغ میرساند. هیچکس در آن حوالی دیده نمیشد. نگاهش با ترس و شهوت از میان خانه ها میگذرد. ناگهان گلوله ای شلیک میشود. او سر خود را بالا گرفته و بعد از شنیدن صدای دومین گلوله با قدمهای بلند شروع به دویدن میکند. تیر به او اثابت کرده بود. کنار شکم سفیدش آلوده به خون گشته و قطرات درشت و غلیظ خون از آن میچکید. با این وجود مؤفق میشود با جست و خیزهای بلندی بگریزد و خود را به طرف دیگر کوه جنگلی برساند. در آنجا ایستاده و لحظه ای استراق سمع میکند. از هر دو سوی کوه صدای نزدیک شدن انسانها را میشنود. وحشتزده با نگاهی به بالا کوه را از نظر میگذراند. کوه سراشیب، پوشیده از درخت و بالا رفتن از آن پر زحمت بود. اما او چاره دیگری نداشت. هنگامیکه از اطراف سر و صدائی از لعن و نفرین، دستور دادن و نور فانوسها در هم پیچیده و نزدیک میشد او نفس زنان و با آخرین توان خود را از دیواره شیبدار کوه بالا میکشد.
گرگ زخمی لرزان و در حالیکه از جای گلوله آهسته خون قهوه ای رنگی به پائین تراوش میکرد خود را از میان جنگل نیمه تاریک صنوبر بالا میکشد.
سرما فروکش کرده بود. غرب آسمان مه آلود بود و چنین به نظر می آمد که برف خواهد بارید.
آن سه گرگ بعد از چنین صید خوبی در آن منطقه غریب احساس آسایش و همزمان احساس رمانده شدن میکردند.
بی پرواتر گشته بودند و در روز روشن به آغل مزرعه یک لبنیات ساز حمله آوردند و نعره ماده گاوها، تق تق خرد شدن کمدهای چوبی، صدای کوبیده شدن سم بر زمین و نفسهای داغ و تشنه فضای تنگ و گرم را از خود پر ساخت.
اینبار اما انسانها پا در میان گذارده بودند. برای گرگها جایزه معین گردیده بود تا دلیلی شود بر دو برابر شدن شجاعت روستائیان. و آنها توانستند دو گرگ را بکشند، بکی را با تیر تفنگ که به گلویش شلیک کردند و دیگری را بوسیله تبر کشتند. سومین گرگ جان بدر برد و آنقدر دوید تا نیمه جان بر روی برف افتاد.
او کوچکترین و زیباترین آن سه گرگ بود، یک گرگ مغرور، زورمند و چابک. مدت درازی همانطور روی برف قرار داشت. جلوی چشمانش دایره های قرمز خون به چرخش افتاده بودند و گاهی ناله دردناکی مانند سوت از دهانش خارج میگشت. تبری به کمرش اثابت کرده بود.
اما او توانست رفع خستگی کند و دوباره از جا بلند شود. تازه میتوانست ببیند چه مسافت درازی را دویده است. هیچ جا نه خانه ای دیده میشد و نه انسانی. روبرویش کوه عظیم شاسه رال Chasseral پوشیده از برف قرار داشت.
تصمیم میگیرد کوه را دور بزند و چون تشنگی عذابش میداد کمی از پوسته سخت بخ بسته برف میخورد.
عاقبت تعدادی از گرگها تصمیم به کوچ کردن میگیرند. صبح زود از گودال های خود خارج و گرد هم جمع میشوند. تحریک شده و وحشتزده هوای سرد و یخبندان را با سر و صدا بو کشیده، سپس سریع و یکنواخت آنجا را چهار نعل ترک میکنند.
گرگهای باقیمانده با چشمانی شیشه ای و گشادگشته رفتن آنها را نگاه میکردند. بعضی چند قدمی به دنبالشان میدوند، اما دو دل و متحیر از دویدن صرفنظر کرده و بعد آهسته به گودالهایشان بازمیگردند.
هنگام ظهر گرگهای مهاجر از هم جدا میشوند. سه نفر از آنها به سمت رشته کوه یورا در شرق سوئیس و بقیه به سمت جنوب به رفتن ادامه میدهند.
آن سه گرگ زیبا و قوی بودند، اما بی غذائی بطور وحشتناکی ضعیفشان ساخته بود. شکم روشن فرو رفته شان مانند تسمه ای باریک بود. دنده هایشان به طرز رقت انگیزی بیرون زده و پوزه شان خشک و چشمهایشان گشاد گشته و مأیوس بود.
سه گرگ به همراه هم مسیر نسبتاً طولانی ای داخل یورا میروند و در دومین روز یک گوسفند و در روز سوم یک سگ و یک کره اسب به غنیمت میگیرند. ولی از هر سو بوسیله روستائیان خشمگین تحت تعقیب بودند. وحشت و انزجار از متجاوزین بیگانه در آن حوالی، جائیکه شهرهای کوچک و دهکده های فراونی در آن وجود داشت سریع شایع میگردد.
سورتمه های اداره پست به سلاح مجهز میشوند و بدون سلاح گرم دیگر کسی از دهکده ای به دهکده دیگر نمیرفت.
گرسنگی و یخبندان گرگها را هم اما به طرز وحشتناکی عذاب میداد. تعداد کمی از آنها در آن محل زندگی میکردند و احتیاج آنها را به اتحادی محکمتر با هم برمی انگیخت. در طول روز تک به تک بیرون میرفتند. اینجا و آنجا یکی از آنها سرگردان بر روی برف میگذشت؛ لاغر، گرسنه، مراقب، بیصدا و رمیده مانند یک شبح و بر روی سطح برف سایه لاغرش در کنار او میلغزید، نوک پوزه خود را جستجوگرانه در باد به جلو کش میداد و گاهی زوزه ای خشک، آزار دهنده و اجباری میکشید.
شبها اما همگی براه می افتادند و با زوزه های ناهنجار خود در اطراف دهکده، جائیکه چهارپایان و طیور نگهداری میشدند و در پشت پنجره های محکم بسته شده شان تفنگها تکیه داشتند ازدهام میکردند. ولی به ندرت حتی مؤفق به صید کوچکی به اندازه یک سگ میشدند، و دو گرگ از گروهشان نیز با تیر کشته شده بودند.
یخبندان همچنان ادامه داشت. گرگها اغلب کنار هم ساکت و فکور دراز میکشیدند و دلواپسانه رو به مکان خلوت و مرده ای استراق سمع میکردند، تا اینکه یکی از آنها از عذاب زجر دهنده گرسنگی بیتاب میگشت و به ناگهان با غرشی مخوف از جا میجهید. سپس بقیه همگی پوزه خود را سوی او برمیگرداندند، میلرزیدند و بعد با هم زوزه ای هراس انگیز، تهدید کننده و شکوه آمیز سرمیدادند.
گرگ Der Wolf اثریست از هرمن هسه که در سال 1903 به چاپ رسید.
وداع
و حالا دوستان، من با شما وداع میکنم. و شما میدانید که زرتشت عادت ندارد هنگام خداحافظی از شنوندگان خود خواهش کند به او وفادار بمانند و مانند شاگردانی سر براه پشتکار به خرج دهند. شما نباید زرتشت را عبادت کنید. شما نباید از زرتشت تقلید کنید. شما نباید بخواهید که زرتشت شوید! در هریک از شما هیبتی مخفیست که هنوز در چُرت کودکانه عمیقی فرو رفته است. بگذارید این قامت زنده شود! در درون هر یک از شما ندائیست، یک اراده و خواستی طبیعی، خواستی به سمت آینده، به سوی تازگی و بلندی. بگذارید این قامت بالغ گردد و آهسته و موزون به پایان برسد. مراقب این قامت باشید!
آینده شما این یا آن، پول و یا قدرت، حکمت و یا اقبالِ در کار نیست _ جوانان آلمانی، آینده شما و راه سخت و پر خطر شما این است: پخته شدن و خدا را در درون خود جستن. چیزی سختتر از این برای شما وجود ندارد. شما همیشه خدا را جستجو میکردید، اما نه در درون خویش. خدا جای دیگری نیست. هیچ خدائی وجود ندارد مگر در درونتان.
دوستان من، اگر من بار دیگر بازگردم، از چیزهای دیگر صحبت خواهیم کرد، از چیزهای زیبا و شاد. و بعد آنطور که من آرزویش را دارم، در کنار هم خواهیم نشست و مانند مردان با یکدیگر قدم خواهیم زد، هریک از ما قوی مانند بقیه، هر یک از ما مطمئن به خود که واجبتر از آن در جهان نیست و همینطور اطمینان به شانسی که با بی پروایان و مردان قوی مهربان است.
حالا بروید و کوچه های خود را با سخنگویان بیشمار دوباره جستجو کنید. فراموش کنید آنچه را که این بیگانه پیر کوه نشین به شما گفت. زرتشت هرگز خردمند نبوده، او همیشه یک بذله گو و رهگذری بُلهوس بوده است. به هیچیک از سخنگویان و معلمین اجازه ندهید پرنده ای در گوشتان بنشانند. در هر یک از شما تنها یک پرنده وجود دارد، فقط پرنده ای که به شما تعلق دارد و گوش دادن به او واجب است. این را برای وداع به شما میگویم: به پرنده گوش کنید! به صدائی که از درونتان برمیخیزد گوش بسپارید! و بدانید، هرگاه این صدا خاموش بماند باید چیزی کج قرا گرفته باشد و شما در راه سهی قدم برنمیدارید.
اما اگر پرنده شما صحبت کند و بخواند، پس آنگاه در هر آزمایش و هر انزوای دور و سرد و در تاریکترین سرنوشت از او پیروی کنید!
_ پایان _
شما آلمانیها بیشتر از هر خلق دیگری به اطاعت کردن عادت کرده اید. ملت شما بسیار آسان و با کمال میل فرمانبرداری کرد و مایل به برداشتن یک قدم بدون دستور و متابعت از مقررات و لذت بردن از این کار نبود، کشور خوب شما با تابلوهای قانون و بخصوص با تابلوهای قوانین ممنوعه بسان جنگلی پوشیده شده بود.
به به، چه اطاعتی این خلق خواهد کرد هنگامیکه پس از این مدت بسیار طولانی ِ درنگ و خسته از انتظار بار دیگر اصوات مردانه به گوشش برسد؟ به هنگامیکه بار دیگر بجای امر و نهی آهنگ قدرت و اعتماد به گوشش بخورد؟ هنگامیکه دوباره شاهد کرداری باشد که بخشنده بزرگ دستور اجرایش را به فرمانبر کوچک نداده است، بلکه شاد و سالم از سر پدرانشان به بیرون جهیده است؛ روشن و نجیب مانند آن خدای ِ زن یونانیان؟
دوستان، آنچه را که خلق شما مشتاق و تشنه آن است فراموش نکنید! هر از گاهی به آن فکر کنید و یادتان باشد که عمل و مردانگی در کتابها و از خلق صحبت کردن نمیروید. عمل و مردانگی بر روی کوهها رشد میکند و رسیدن به آن از طریق رنج و انزوا میگذرد، رنجی که با کمال میل بر دوش کشیده شده است و انزوائی خود خواسته.
و اما، بر خلاف تمام سخنگویان ملت شما من فریاد میزنم: احتیاج به شتاب نیست! آنها اما از همه گوشه ها به شما میگویند:"عجله کنید! بدوید! تصمیم خود را در یک دقیقه بگیرید! جهان در حال سوختن است! وطن در خطر است!" اما حرف مرا باور کنید: خطری وطن را تحدید نخواهد کرد اگر که شما برای خودتان وقت بگذارید، اگر که شما خواسته، سرنوشت و اعمالتان را به مرحله نهایی رسانده و اجازه دهید که آنها بالغ گردند! تصمیم گیریهای سریع و خشنودی از اطاعت کردن از فضایل آلمانی ها به شمار می آیند، اعمالی که در حقیقت تقوا نیستند.
دوستان، اجازه ندهید سرهایتان خم گردد! باعث خنده زرتشت پیر نگردید! آیا این بداقبالیست که شما در زمانی جدید، طوفانی و پر سر و صدا متولد گشته اید؟ آیا این یک سعادت نمیباشد؟
شما و ملت شما
دوستان، شما هنوز به من بدگمانید و مرا اغلب از گوشه چشم نگاه میکنید. و من میدانم که چه چیز من مورد پسندتان قرار نمیگیرد و شما را از من میرماند: شما میترسید که زرتشت، این شکارچی موش شما را فریفته و از راه ملت دورتان سازد، ملتی که دوستش میدارید و برایتان مقدس است! آیا اینطور نیست؟ آیا درست و خوب حدس نزدم؟
دو نظریه نزد معلمان و در کتابهایتان یافت میشود: یکی آموزش میدهد که ملت همه چیز و فرد بی ارزش است و در آموزش دیگر جمله را میچرخانند. زرتشت اما هرگز معلم نبوده است و معلمان شما حد اکثر دلیل خنده او را فراهم می آورند. دوستان عزیز، شما حق انتخاب اینکه آیا میخواهید ملت باشید و یا یک فرد را ندارید! برای آنکه درختان در هوا نرویند خوب مراقبت گردیده است! در آسمان انزوا و در آسمان مردانگی تا حال کسی که فقط در کتابها در باره آن خوانده و تصمیم به انجام آن گرفته باشد رشد نکرده است! شما جوانان، اگر من از شما بپرسم: پس آن چه چیزیست که ملت شما چنین سرسختانه آنرا مطالبه میکند؟ احتیاج مبرمشان چیست؟ شما جواب خواهید داد: ملت ما احتیاج به عمل کردن دارد، خلق ما محتاج به مردانیست که فقط حرف نمیزنند و کسانیکه میدانند چگونه باید کارها را انجام داد! بسیار خوب دوستان، این حوب است که حالا شما بخاطر خود و یا خلق خود کار میکنید _ اما فراموش نکنید از کجا کردارها برمیخیزند، از کجا صبح خنک، شادان و مردانه می آید _ و سرکشی ای که از آن کردارها به بیرون میجهند، مانند آذرخشهایی که از ابر میجهند. آیا آنرا فراموش کردید؟ آیا باز به یاد آوردیدش؟
دوستان، آنچه خلق شما و تمام خلقهای دیگر بدان محتاجند، وجود مردانیست که خود بودن را آموخته اند، مردانی که سرنوشت خود را شناخته اند. تنها سرنوشت این مردان است که با سرنوشت خلق گره میخورد، تنها این مردانند که از حرفها و احکام و تمام بی مسؤلیتهای ترسناک دستگاه اداری ناراضیند. تنها این عده شجاعت دارند، شجاعتی مانند شیر. این مردان لطف و مهربانی دارند و دارای خوئی آرام، شاداب و سالم اند که از آن کردار درست برمیخیزد.
از اینکه باعث رنجش شما میشوم ملامتم کنید! شما چندان عادت به درد کشیدن ندارید، و خیلی عادت کرده اید در بین خود به خودتان متقابلاً حق بدهید،_ در مقصر بودن، در صحبتهای بدخواهانه، و برای تخلیه کردن غریزه های خصمانه نیز همیشه دشمن وجود دارد.
اما من به شما میگویم: اگر بخواهید در صف زندگی ایستاده و در جهان خود را نگاهدارید، باید بتوانید آزار برسانید و تحمل درد را داشته باشید. جهان سرد است و محل تبار وطنی نیست، جائیکه طفولیتی جاودانه در پناهگاهی گرم نشسته باشد. جهان بیرحم است و غیر قابل محاسیه. جهان تنها نیرومندان و چالاکان و کسانی را که به خود وفادار میمانند دوست میدارد. تمام بقیه چیزها در آن فقط کامیابیهای کوتاه عمری میباشند _ از آن نوع کامیابی هایی که شما هم با سازمانها و کالاهایتان از شروع زوال فرهنگی آلمان داشته اید! آنها کجا رفته اند؟
اما حالا شاید زمان آن برای شما رسیده باشد. شاید تنگدستی به اندازه کافی بزرگ باشد تا خواسته هایتان را برانگیزاند _ نه در کردار و گریزی تاره از برابر مفهوم ناپیدای زندگی، بلکه در مردانگی، در ایمان، در راستی و وفاداری به خود.
دوستان عزیز، از میان تمام سرزنشها و صحبتهای غیر دوستانه ام که به گوش شما رسیده است باید برایتان روشن شده باشد: که من شما را دوست میدارم؛ که من اعتمادی خدشه ناپذیر به شما دارم. من آینده را نزد شما احساس میکنم _ و به من اعتماد کنبد. به زاهد پیر و سازنده آب و هوا اعتماد کنید، من یک قوه استنباط دقیق دارم که بارها از عهده آزمایش بر آمده است. آری، من به شما باور دارم _ من به چیزی در شما اعتقاد دارم، به چیزی در آلمانیها، مردمیکه من از آنها عشقی عمیق و قدیمی در قلب به همراه دارم. من به چیزی در شما اعتقاد دارم که هنوز به چشم نمی آید، به یک آینده، به امکانات، امکاناتی جذاب که شاید پشت صدها ابر میدرخشند. اتفاقاً من به این خاطر به آن معتقدم، زیرا که شما هنوز کودک میباشید و بسیار کارهای کودکانه انجام میدهید، زیرا که شما این کودکی بسیار طولامی را با خود یدک میکشید.
آخ، چه میشد اگر این کودکی یکبار مردانه میگردید! اگر این زودباوری یکبار اعتماد و این لطافت یکبار نیکی میگردید. چه میشد اگر این شگفتی و زودرنجی یکبار منش و لجاجتی مردانه میگردید! شما از پرهیزکارترین خلقهای جهانید. پرهیز شما اما چه خدایانی را برایتان خلق کرد! امپراطور و درجه داران را! و حالا هم به حای آنها این خوشبخت کنندگان جدید جهان را!
مایل باشید بیاموززید که خدا را در درون خود بیابید! مایل باشید روزگاری در برابر آن آینده و در برابر آن چیز پنهان و محرمانه در خود تا آنجائی حرمت حس کنید که در نزد شاهزاده ها و درفش ها حس میکردید!
مایلم یکبار پرهیزکاریتان را بیش از این روی زانوهایم قرار ندهم، بلکه راست روی پاهای قدرتمند مردانه و فولاد گشته خویش بایستد!
در باره آلمانیها
آیا هرگز در این باره اندیشه نکرده اید به چه دلیل آلمانیها را آنقدر کم دوست میدارند و به آنها به ندرت علاقه مند میگردند؟ و چرا آلمانیها چنین زیاد و عمیق مورد نفرت اند؟ و دلیل وحشت مردم از آنها چیست و چنین مشتاقانه از آنها پرهیز میکنند؟ برایتان عجیب نبود ببینید که چگونه در اثنای این جنگی که شما با اینهمه سرباز و با چنین چشم اندازهایی خوب شروعش کردید، آرام آرام و مقاومت ناپذیر ملتی شما را به بیعدالتی متهم میسازند، از شما کناره گرفته و به دشمنانتان میپیوندند؟
آری، شما آن را با ناخشنودی ای عمیق متوجه گشتید، و فخر میکردید که چنین منزوی گشته و تنهائید، که چنین بد درک میگردید. _ اما گوش کنید، شما را بد درک نکرده بودند! شما خودتان به بد درک کردن دچار بودید و نمیفهمیدید که مغلوب چه خطاهائی میگردید. شما جوانان آلمانی اتفاقاً خود را همیشه ملبس به فضیلت میکردید، به فضیلتی که نداشتید، و دشمنانتان را بخاطر فسادی که از شما آموخته بودند بیشتر از خود سرزنش میکردید. شما همیشه از فضیلتهای <آلمانی> صحبت میکردید، شما صداقتها و دیگر فصیلتها را تقریباً کشف امپراطور و ملت خود میدانستید. شما اما صادق نبودید. شما پیمان شکن بودید و به منفعت خود وفادار، و این تنها دلیلیست که با آن نفرت جهان را به سوی خود جلب کردید.
شما میگوئید: نه، دلیل آن پول ما و موفقیتهای ما بوده است!
و شاید هم که دشمن چنین فکر میکرد، همانگونه که شما در منطق کاسبکارانه خود حساب میکنید. اما دلایل همیشه کمی عمیقتر از آنچه ما فکر میکنیم جای دارند، و مسلماً عمیقتر از آنچه بعضی از کارخانه داران سطحی اندیش سریع فکر میکنند.
گیریم که دشمنان شما به پولهایتان رشگ بردند، گیریم که دارائیهایتان باعث حسادت آنها گردید! اما کامیابی هایی هم وجود دارند که حسادت برنمی انگیزانند، موفقیتهایی که جهان برایش ابراز احساسات میکند. چرا شما هرگز چنین کامیابی هایی نداشتید؟ زیرا که شما با خود بیوفا بودید. شما نقشی را بازی میکردید که متعلق به خود شما نبود. شما از <فضیلتهای آلمانی> با کمک امپراطورهایتان و با کمک ریچارد واگنر اپرایی خلق کردید که کسی بجز خودتان در جهان انرا جدی تلقی نکرد. و شما اجازه دادید که در پشت لاف زنیهای زیبای این اپرای با شکوه تمام غرایز سیاه، نداشتن اراده و خود بزرگ پنداریتان به سرعت رشد کرده و به جنبش آیند.
شما همیشه نام خدا را بر زبان داشتید و در اثنای آن دست بر کیسه پول. شما همیشه از قانون و مقررات میگفتید، از فضیلت، از تشکیلات و منظورتان از آن تنها کسب پول بود.
و شما الساعه به دلیل اینکه فکر میکنید همیشه دشمنانتان کلاهبردار و فاسدند خود را لو دادید! شما همیشه میگفتید: گوش کنید، خوب گوش کنید که چگونه آنها از تقوا و قانون صحبت میکنند، و نگاه کنید که چگونه اما عمل میکنند! و هنگامیکه یک انگلبسی یا آمریکائی نطق زیبایی میکرد، شماها چشمک زنان به یکدیگر نگاه میکردید، و چشمک زنهای شما میدانستند که در پشت چنین سخنرانیهایی چه نهان میباشد.
اما شما از کجا آنرا اگر که سرچشمه اش از قلب خودتان نبوده است چنین دقیق میدانستید؟
اصلاح جهان
ای جوانان، واژه ای وجود دارد که اگر از دهان شما شنیده شود مرا آزرده میسازد _ اگر که بیشتر باعث خنده ام نگردد! و این واژه اصلاح جهان میباشد. شما این آواز را در گله و انجمن هایتان با کمال میل میخواندید، امپراطور شما و همه پیامبرانتان این ترانه را با عشق مخصوصی میخواندند. و ترجیع بند این ترانه مصرعی از ذات آلمانی و بهبود یافتن بود. دوستان، ما باید بیاموزیم از قضاوت کردن در باره اینکه آیا جهان خوب و یا خراب میباشد اجتناب کنیم، و باید از این ادعای عجیب اصلاج جهان درگذریم. جهان اغلب درست و خوب سرزنش نشده است، زبرا سرزنش کننده یا بد خوابیده و یا زیاد غذا خورده بوده است. اغلب جهان را خجسته و قابل ستایش میدانند، زیرا ستایش کننده جهان همین الساعه دختری را بوسیده بوده است. جهان برای اصلاح شدن خلق نشده است. و شما هم خلق نشده اید تا اصلاح گردید. شما اما اینجائید تا خودتان باشید. شما اینجائید برای اینکه جهان با این نغمه و با این سایه ها ثروتمندتر بشود. خودت باش، و بدینسان جهان زیبا و دارا میگردد! اما اگر خودت نباشی، اگر دروغگو و بزدل باشی، بنابراین جهان فقیر گشته و چنین به نظرت می آید که نیازمند اصلاح میباشد. اتفاقاً حالا، در این زمانه غریب، ترانه اصلاح جهان باز به شدت خوانده میشود، به شدت نعره کشیده میشود. چه پست و مست اما به گوش می آید، آیا آن را نمیشنوید؟ چقدر ملایمت و خوشبختی در این ترانه کم است، و چه کم زیرکانه و حکیمانه به گوش میرسد! این ترانه مانند یک قاب برای هر عکسی مناسب میباشد. مناسب امپراطور و پاسبان بوده است، مناسب پروفسورهای مشهور آلمانی شما، و مناسب دوستان قدیمی زرتشت! این ترانه بیمزه مناسب دموکراسی و سوسیالیسم، مناسب پیمان ملل و صلح جهانیست، مناسب الغاء ناسیونالیسم و مناسب سوسیالیسم جدید. این ترانه را دشمنان شما برایتان میخوانند، در یک دسته کُر، جائیکه یکی مانند همه میخواند، یکی که مایل است بقیه را تا حد مرگ با آواز بکشد. آیا متوجه نیستید: در هرجائی که این ترانه خوانده شود دستها در جیب به مشت تبدیل میشوند، و در آنجا نفع شخصی و خودپرستی در کار است _ آن هم نه یک خودپرستی فردی اصیل، کسی که خود پرستی را برای ارتقاء و برای مانند فولاد آبدیده کردن خود میخواهد، بلکه بخاطر پول و کیسه پول، بخاطر خودپسندی و وهم. از آنجائیکه انسان از خودپرستی خود شروع به خجالت کشیدن میکند، پس در این وقت صحبت کزدن از اصلاح جهان آغاز میگردد، و خود را پشت چنین کلماتی مخفی میسازد. دوستان من، من نمیدانم که آیا هرگز حهان اصلاح گردیده است، که آیا جهان همیشه و به طور مساوی خوب و یا بد بوده است. من این را نمیدانم، من فیلسوف نیستم، برای آن کم کنجکاوی میکنم. اما این را میدانم: که اگر هم زمانی جهان بوسیله انسانها اصلاح گردیده باشد، بوسیله انسانها ثروتمندتر، زنده تر، مخاطره آمیزتر و بامزه تر شده باشد، با این وجود به دست اصلاح طلبان اینکار انجام نگرفته است، بلکه بدست خودخواهان واقعی، به دست آن گروهی که من با رضای کامل مایلم شما را هم در آن قرار دهم به انجام رسیده است. آن کسانیکه بطور جدی و حقیقی خودخواهند، کسانیکه مقصود و هدفی نمیشناسند، کسانیکه برایشان زندگی کردن و خود بودن کافیست. آنها رنج بسیار میبرند، اما آنها با رضایت رنج میبرند. آنها با رضایت بیمارند، اگر هم که دلیل رنج بردنشان بیماری آنها باشد. و اگر اجازه داشته باشند که مرگ مخصوص به خود را تجربه کنند با رضایت میمیرند! با اینها شاید که جهان گاه گاهی اصلاح شده باشد _ همانگونه که یک روز پائیزی با یک ابر کوچک، با یک سایه کوچک قهوه ای رنگ و با پرواز سریع دسته کوچکی پرنده اصلاح میگردد. باور نکنید که جهان از همان هنگام که انسانها بر روی آن پا نهادند بیشتر از این محتاج اصلاح است _ نه چارپا، نه رمه، بلکه تعدادی انسان، تعدادی انسان کمیاب که ما را خوشحال میکنند، همانگونه که ما را پرواز پرنده و یک درخت در کنار دریا خوشحال میسازد _ فقط به این خاطر که آنها آنجا هستند، چونکه چنین موجوداتی وجود دارند. شما جوانان، اگر میخواهید بلندپرواز باشید، بنابراین برای کسب این افتخار کوشش کنید! اما این کار خطرناکیست و شما را به گوشه نشینی هدایت میکند و میتواند به راحتی بانی مرگ گردد.
دوستان، هدف ما وهمی کودکانه نیست _ آیا ندیدم آن کشتی ها، ارتش و آنهمه قدرت و پول به چه سرنوشتی دچار گشتند؟ آیا این را دوباره فراموش کرده اید؟ شما جوانان آلمانی، هدف ما مشغول گشتن با اسامی و ارقام نیست. هدف ما مانند هدف همه موجودات با سرنوشت یکی شدن است. اگر کار ما این باشد دیگر مهم نخواهد بود که ما بزرگ باشیم یا کوچک، دارا یا ندار و مهم نیست به رویمان لبخند زده شود و یا از ما وحشت کنند، ابداً ربطی به این چیزها ندارد. بگذارید در باره این موضوعات انجمن سربازان و کارگرانِ اندیشه سخنرانی کنند! آیا در جنگ و در هنگام زجر بردن به خودتان بازنگشتید، اساسی تر نگشتید، اگر میخواهید همچنان مانند قبل سرنوشت را تغیر دهید و اگر میخواهید از دست زجر فرار کرده و پختگی را خار شمرید، پس غرق شوید!
اما دوستان شما مرا درک میکنید، من این را از نگاهتان میخوانم. شماها در کلماتِ تلخ پیر کوه نشین، این پیر شریر، دلجوئی را حس میکنید. میتوانید آن کلماتی را که او از رنج، از سرنوشت، از انزوا به شما گفت به یاد آورید.
حس نمیکنید در آن رنجی که شما متحمل گشتید نسیمی از گوشه نشینی به شما اصابت کرده باشد؟ آیا گوشهای شما برای آوای آهسته سرنوشت حساستر نشده است؟ آیا حس نمیکنید که چگونه دردهایتان پخته میگردد؟ که چگونه رنج شما نشان و یادآوری به نقطه اوج میتواند معنا بدهد؟ تسلیم اهدف نگردید، مخصوصاً حالا که ابدیت تمام اهداف زیبای پریروزتان را ویران ساخته است! از شما خواهش میکنم، از خود خجالت بکشید، اما نه بخاطر آنچیزهائی که خدا به شما گفته است! خود را برجسته و ممتاز بدانید، خود را از دعوت شدگان بدانید، خود را از برگزیدگان بدانید، اما نه برگزیده شده برای این چیز و آن چیز، نه در تجارت و برای قدرت جهانی شدن، و نه برای دموکراسی و سوسیالیسم! شما برگزیده شده اید که در رنج به خویش بازگردید و در دردِ نفسهایتان و ضرب آهنگ قلبتان آنچه را که گم کرده اید دوباره بدست آورید، برگزیده شده اید هوای ستارگان را تنفس کنید و از کودکی به مردی برسید. جوانان، از شکایت کردن دست بردارید! به اشگ ریختنهای کودکانه بخاطر خداحافظی از مادر و نان شیرین خاتمه دهید! نان تلخ خوردن بیاموزید، نان مردان را، نان سرنوشت! بعد خواهید دید که وطن خود را به شما هویدا خواهد ساخت، وطنی که بهترین اجدا شما آنرا داشته و دوست اش میداشتند. و بعد شما از انزوا به اجتماع باز خواهید گشت؛ به آن اجتماعی که دیگر آغل و محل جوجه کشی نیست، به اجتماعی از مردان، به یک امپراطوری بدون مرز، و آنگونه که پدرانتان آن را میخواندند به امپراطوری خدا. آنجا برای هر فضیلتی جا است، حتی اگر که مرزهای کشورتان تنگ باشند. آنجا برای هر شجاعتی بقدر کافی جا است، حتی اگر شما دیگر ژنرالی نداشته باشید! زرتشت شروع میکند دوباره به خندیدن وقتی او به شما کودکان اینچنین تسلی باید بدهد.
وطن و دشمان
دوستان، شما بیش از اندازه بخاطر زوال وطن خود نزد من زاری میکنید! اگر قرار است غرق گردد، پس شایسته تر و مردانه تر آن است که ساکت و بدون پلک زدن بگذاریم این اتفاق رخ دهد! نکند هنوز کیسه پول و کشتیهای خود و امپراطور و اپراهای باشکوه پریروزتان را«وطن» خود مینامید؟ اگر شما به آن چیزی وطن میگوئید که بهترینهای شما آنرا بعنوان بهترین چیز از ملت خود دوست میدارند، آنچیزی که ملت شما با آن جهان را توانگرتر و سعادتمندتر میسازد، پس نمیفهمم دیگر چرا مایلید از زوال و انهدام حرف بزنید! شما خیلی از ثروت و ایالت ها، کشتیها و قدرت جهانی خود را خواهید باخت، اگر نمیتوانید اینرا تحمل کنید، بروید به آنطرف و خود را با دستان خود و پاهای تندیس یک امپراطور به کشتن دهید، و من بر سر گور شما فاتحه خواهم خواند، اما به شرطی که بلند نشوید و ندبه کنان ترحم از تاریخ جهان التماس کنید، شما، شمائیکه تا همین چند لحظه پیش ترانه از ذات آلمانیها میخواندید، با همان ذاتی که جهان شفا باید میافت، حالا مانند کودکان دبستانی که تنبیه شده اند سر راه نایستید که ترحم رهگذران را جلب کنید! آیا نمیتوانید تنگدستی را تحمل کنید، پس بمیرید! اگر نمیتوانید خودتان را بدون امپراطور و ژنرالهای فاتح اداره کنید، پس بگذارید که بیگانگان شما را بگردانند! اما از شما خواهش میکنم شرم را به کلی فراموش نکنید!
شما فریاد میزنید، اما چگونه، آیا مگر دشمنان ما ظالم نیستند؟ آیا در پیروزی خود، همان پیروزی با چندین برابر برتری قدرتشان خشن و فرومایه نبودند؟ آیا مگر از قانون صحبت نمیکنند ولی کارشان زورگوئیست؟ آیا مگر از عدالت نمینویسند اما منظورشان تاراج و دزدیست؟
حق با شماست. من از دشمنان شما دفاع نمیکنم. من آنها را دوست نمیدارم. آنها مانند شما در کامیابی مبتذل و پر از نیرنگ و بهانه اند. _ اما دوستان، آیا مگر هرگز طور دیگری هم بوده است؟ و آیا مگر این به ما مربوط میشود که غیر قابل تغیرها تا ابد به صورتی تازه در شکوه های بلند خود را ظاهر میسازند؟ آنچه به ما مربوط است، و این نظر من است، یا باید مردانه غرق شد و یا اینکه باید مردانه به زندگی ادامه داد. اما مانند کودکان نباید گریست. کار ما این است که سرنوشتمان را شناسائی کنیم. رنجمان را از آن خود کرده و تلخی اش را به شیرینی مبدل سازیم، با رنج هایمان پخته شویم. هدفمان این نیست که با سرعت تمام دوباره بزرگ و ثروتمند و توانا شویم و کشتی و ارتش داشته باشیم.
اسپارتاکوس
شما میخواهید نظرم را در باره آنانی که خود را اسپارتاکوس مینامند بدانید. تمام افرادیکه در سرزمین شما حالا چنین سخت طلب نیکی و برای تغیر آینده تلاش میکنند، این برده های انقلابی هنوز هم بیش از هر چیز برایم لذت بخشند. چه مصمم اند این افراد، چه زود و تصادفی راه خود را انتخاب میکنند، و چه خوب میفهمند سرراست بروند! براستی که اگر شهروندانتان گذشته از بقیه استعدادهایشان فقط کمی از این قدرت را میداشتند، میتوانست وطنتان نجات یابد و بدست این اسپارتاکوس ها ویران نگردد. آیا این عجیب نیست، و آیا این خواست سرنوشت نیست که این افراد چنین نامی را بدنبال خود یدک میکشند؟ این نادانان، مردانی با مشتهایِ کارگری زبر، این خوارشمارندگان متخصصینِ ِ فرهنگ لاتین و طبقه روشنفکر که خود را با یکی از خوشرقصی هایشان صاحب نامی کردند و بنا به شواهد تاریخی و علمی بوی تعفنش مستقیم به سوی آسمان بلند است! آیا نباید نامیکه آنها از این راه دراز و از چنین زمان دوری به تور انداخته اند سرنوشت هم معنا میداد؟ اما یک چیز خوب در کنار این نام جدید خوابیده است، در کنار این نام بسیار قدیمی، و آن این است که خردمندان را گوشزد به بلوغ انحطاط و یک عصر جدید میکند. این نام میخواهد به ما بگوید همانطور که آن جهان قدیمی به زیر آب فرو رفت، به همانگونه باید این جهان حال ما نیز غرق گردد، اینرا میخواهد به ما بگوید و حق با اوست. باید به زیر آب فرو برود، با تمام آن زیبائیها و تمام آن چیزهای دوست داشتنی که ما را آن به آن متصل میسازد. اما مگر این اسپارتاکوس بود که روزگاری جهان قدیمی آن دوره را نابود ساخت؟ آیا این مسیح از ناصره نبود که این کار را انجام داد، و یا بربرها بودند؟ آیا وفور آن مو طلائیهای مزدور نبود؟ نه. اسپارتاکوس یک قهرمان درخشان تاریخی ست. او شرافتمندانه زنجیرها را از هم گسلاند، چاقو را با رشادت در هوا تاب داد. اما او از بردگان انسان نساخت، و در سقوط سروران آن دوران تنها به عنوان دستیار سهم داشت. آنها آماده اند، آنها سرنوشت را بو کشیده اند، آنها در برابر غرق گشتن مقاومت نمیکنند! متوجه روحی که در این تدبیرها زندگی میکند باش! یأس قهرمانی نیست _ آیا خود شما آنرا در جنگ تجربه نکرده اید؟ یأس اما بهتر از این ترس تیره رنگ شهروندان است، کسانیکه تنها وقتی دست به قهرمانی میزنند که کیسه پولشان را در خطر میبینند! آنچه را که آنها «کمونیسم» مینامند خوب میشناسیم، این یک نسخه بسیار قدیمی شده و خنده دار از آشپزخانه گرد گرفته طلا سازیست. به آنچه آنها میگویند توجه نکنید! اما دقت کنید که چه میکنند! این افراد قادر به عمل میباشند، زبرا که آنها در مسیرهای فرعی بدنامی به نزدیکیهای بلوغ سرنوشت رسیده اند. شماها بیشتر از آنها امکان دارید، امکان بالاتری، اما شما هنوز در ابتدای راه میباشید، و آنها در انتها. آنها در طریق سخنوری بر شما تفوق دارند، شما دوستان من اما، از همه آنانکه انحطاط را مهیا میسازند، از دو دلان و از پس افتادگان برترید.
اکثر انسانهائیکه از این گله اند، هرگز طعم گوشه نشینی را نچشیده اند. آنها یکبار خود را از پدر و مادر جدا کردند، اما تنها به این خاطر که به سوی زنی بخزند و سریع در اتحادی تازه و گرم غرق شوند. آنها هیچگاه تنها نیستند، هیچگاه با خود حرف نمیزنند. اما وقتی از گوشه نشینان یکی بر سر راهشان سبز میشود، وحشت کرده و مانند طاعون از او متنفر میگردند، بسویش سنگ میپرانند و آسوده نمیشوند مگر فاصله ای طولانی از او بگیرند. دور و اطراف فرد گوشه نشین را هوایی احاطه کرده است که بوی ستاره ها و بوی سرد فضای ستاره ها را میدهد، و همینطور او کمبود همه چیزهای دوستداشتنی را دارد؛ بوی خوش گرم وطن و بوی خانه را. زرتشت اندکی از بوی این ستاره ها و بوی آن سرمای شریر را در خود دارد. زرتشت مسیر درازی از طریق گوشه نشینی را پیموده است. او مدتها در پشت نیمکت های کلاس درس رنج نشسته است. او آهنگری سرنوشت را دیده و در آن آهنگر شده است. آخ دوستان، من نمیدانم که آیا باید بیشتر از گوشه نشینی برایتان بگویم یا نه. خیلی مایلم شما را از راه بدر کرده و پیشنهاد رفتن این راه را بدهم و برایتان ترانه ای از شادیهای بسیار سرد کائنات بخوانم. اما میدانم که فقط تعداد کمی این راه را بدون زیان میروند. عزیزان من، بدون مادر نمیشود خوب زندگی کرد، بدون زادگاه نمیشود خوب زندگی کرد، و بدون وطن، بدون ملت، و بدون شهرت، و بدون تمام آن شیرینیهای اجتماع نمیشود خوب زندگی کرد. در سرما زندگی کردن خوش نمیگذرد، و اکثر آنهائیکه این طریق را رفتند به هلاکت رسیده اند. انسان وقتی میخواهد گوشه نشینی مزه کند و به سرنوشت خود پاسخ دهد باید مرگ برایش بیتفاوت باشد. ساده تر و شیرینتر اما با توده مردم رفتن است، اگر چه این رفتن از میان فلاکت بگذرد. خود را مشغول ساختن با <تکالیف> هائیکه روز و ملت تعیین میکنند آسانتر و تسلی بخش تر است. نگاه کنید که چگونه خیابانهایتان پر از انسان سعادتمند است! تیراندازی میشود و زندگی در خطر است، اما همه مایلند به جای تنهائی در سیاهی و سردی شب در میان توده مردم باشند و در آن به هلاکت برسند. اما مگر میشود که من شما جوانان را از راه منحرف کنم!
گوشه نشینی را انتخاب میکنند، همانگونه که سرنوشت انتخابی نیست. وقتی ما آن سنگ جادوئی را که سرنوشت را به سوی خود جذب میکند در خود داشته باشیم گوشه نشینی خود بخود می آید. بسیار انسان که به کویر رفتند و در کنار سرچشمه های زیبا و در معابد زیبا مانند آدمهای افسار گریخته زندگی کردند. دیگران اما کنار ازدهام هزاران نفر ایستاده در انتظارند و در اطراف پیشانی هایشان هوای ستاره ها در جریان است. اما سعادت از آن کسیست که گوشه نشینی خود را یافته است، نه آن گوشه نشینی نقاشی شده و شعر گشته، بلکه گوشه نشینی خود را که منحصر به فرد و مخصوص اوست. سعادت بر او که زجر کشیدن میداند! سعادت بر او که سنگ جادوئی را در سینه خود دارد! به سوی او سرنوشت می آید، از او کردار برمیخیزد.
در باره گوشه نشینی
شما جوانها از من طریق رنج بردن را میپرسید، و اینکه چگونه میتوان آهنگر سرنوشت خویش بود. آیا شما جواب به این سؤالها را نمیدانید؟ شما که از خلق صحبت میکنید و با توده مردم در تماسید، و فقط با آنها و برای آنها میخواهید زجر ببرید، نه، شما جواب را نمیدانید. من برای شما از گوشه نشینی میگویم. گوشه نشینی طریقیست که انسان از آن اغلب وحشت دارد. در گوشه نشینی تمام وحشتها جمعند، همه مارهای جهان و شریران در آن مستورند. آنجا هراس در کمین است. آیا این اسطوره را از تمام گوشه نشینان، از تمام پیشآهنگانِ کویر انزوا نشنیده اید که میگویند آنها به بیراه قدم گذارده بودند، که آنها بیمار و بداندیش بودند؟ آیا تمام قهرمانیها به اینگونه تعریف نمیشوند که انگار بوسیله تبهکاران انجام گشته اند _ زیرا که خوب است تا خود را از راههایی که به چنین اعمالی منجر میگردند محفوظ داشت؟ آیا در باره زرتشت نمیگویند که او جنون زده به هلاکت رسید _ و در حقیقت هر چه او انجام داد و یا گفت، همه در حالت دیوانگی بوده است؟ و هنگامیکه شما این صحبتها را شنیدید، آیا چیزی در خود حس نکردید، چیزی مانند برافروختگی؟ طوریکه انگار نجیبان و شایسته گان شما همه دیوانه اند، طوریکه انگار شما خجالتزده اید چرا شجاعت ابراز ندارید؟ مایلم برای شما عزیزان از گوشه نشینی آوازها بخوانم. بدون گوشه نشینی از رنج خبری نیست، بدون عزلت قهرمانی غیر ممکن است، و منظور من آن عزلت شاعران زیبا و تآترها نیست، آنجا که چشمه ها به کنار حفره های صخره زاهد برخورد میکند و صدای شُر شُر خوشی میدهد! فاصله کودکی تا مردی تنها یک قدم است، فقط یک قدم. زاهدگشتن، خودگشتن، رها گشتن از پدر و مادر، قدمیست که کودک را به مرد بودن میرساند، و هیچکس آنرا کامل انجام نمیدهد. همه و حتی مقدسترین زاهد و انسان غرغرو در لم یزرعترین رشته کوهها هم با خود رشته نخی به همراه میبرد و آنرا بدنبال خود میکشد، رشته نخی که ته آن به پدر و مادر و همه خویشاوندان عزیز و متعلقاتش وصل است. ای دوستان، هنگامیکه شما چنین گرم از مردم و سرزمین پدری صحبت میکنید، من آن رشته نخ را به شما آویزان میبینم و لبخند میزنم. وقتی مردان بزرگ شما از <تکالیف> و از مسؤلیتشان صحبت میکنند، در آنوقت رشته نخ درازی از دهانشان آویزان میگردد. مردان بزرگ شما، رهبران و سخنگویانتان هرگز از تکالیف نسبت به خود صحبت به میان نمی آورند، هرگز از مسؤلیت در برابر سرنوشتِ خود نمیگویند! آنها به رشته نخ آویزانند، رشته نخی که به سوی مادر و هرچه گرم و مطبوع است رجعتشان میدهد، به آنسویی که شاعران وقتی احساساتی میشوند، از کودکی و شادی بی آلایشش میخوانند. هیچکس این رشته را کامل و برای همیشه پاره نمیکند، مگر در زمان مرگ، اگر که خوشبختی همراهیش کند و او مرگ خود را بمیرد.
نه، شما باید همیشه کار میکردید، همیشه. و هنگامیکه مشغول بودن هم کمک حال شما نگردید، و هنگامیکه سرنوشت در درونتان بجای شیرین و رسیده بودن همیشه فاسدتر و زهرآلودتر میگشت، در این هنگام شما هم کردارتان را توسعه بخشیدید، در این هنگام برای خود دشمنانی آفریدید، ابتدا در تخیل خود و سپس در واقعیت، و بعد شما به میدان جنگ رفتید_میروید، و بعد شما رزمنده و قهرمان شدید! شما تسخیر کردید، شما پوچترینها را تحمل کردید، شما جسارت داشتید عظیمترین کارها را بکنید. و حالا؟ آیا حالا همه چیز روبراه است؟ آیا حالا قلبها آرام و خشنودند؟ آیا حالا طعم سرنوشت شیرین است؟ آه نه، طعمش تلختر از هر زمان دیگر است، و به همین جهت شما با عجله به کارهای تازه پرداختید، درون کوچه ها دویدید، خشمگین و فریاد کشان، انجمن انتخاب کرده و اسلحه هایتان را دوباره خشابگذاری کردید.
و تمام اینها به خاطر این است که شما مدام بخاطر شانه خالی کردن از بار رنج بردن در حال فرار میباشید! در حال فرار از روح و خویش خود!. من شما را میشنوم. شما از من میپرسید، آیا آنچه که شما تحمل کرده اید رنج نمیباشد؟ هنگامیکه برادرانتان بر روی دستان شما میمردند آیا رنج به حساب نمی آید، هنگامیکه اعضای بدنتان یخ میبستند و یا در زیر چاقوی پزشکان تکان تکان میخوردند چه؟
بله، اینها همه رنج بودند _ رنجی خودخواسته، لجوجانه، بیصبرانه، و رنجی که تغیر سرنوشت را میخواست. این رنج قهرمانانه بود _ اگر که کسی یک قهرمان میتوانست باشد، کسیکه خواستار تغیر سرنوشت است و از برابر آن هنوز هم در حال گریز است. آموختن رنج آسان نیست. شما رنج را غالباً و زیباتر در نزد زنها میتوانید ببینید تا مردها. از زنها بیاموزید! زمانیکه نوای زندگی به طنین می آید، گوش سپردن به آنرا بیاموزید و زمانیکه خورشید سرنوشت با سایه های شما بازی میکند، مشاهده گری را!. بیاموزید برای زندگی حرمت قائل شوید! بیاموزید به خودتان حرمت روا دارید! از رنج نیرو زاده میشود، از رنج سلامتی به بار می آید. همیشه انسانهای <سالم> هستند که ناگهان بر زمین افتاده بخاطر کمبود هوا میمیرند. اینها از دسته انسانهائی هستند که زجر کشیدن نیاموخته اند، زجر کشیدن انسان را مانند فولاد آبدیده میسازد. این کودکان هستند که از برابر هر رنجی پا به فرار میگزارند! به راستی که من کودکان را دوست میدارم، اما چگونه میتوانم کودکانی را دوست داشته باشم که در سراسر زندگی خود میخواهند کودک باقی بمانند؟ اما همه شما اینگونه هستید، و از دست رنج و ترسهای قدیمی و غمگین کودکانه در مقابل درد و تاریکی به کار پناه میبرند. و حالا خوب نگاه کنید و ببینید با آنهمه کارها و کوششهایتان و حرفه های دوده ای چه بدست آورده اید! چه از آن آیا برجا مانده است؟ پول به اتمام رسیده است و با آن تمام درخشش کوششهای بزدلانه شما. و یا کجاست آن کاریکه شما با تمام وجود خود انجام دادید؟ کجاست آن انسان بزرگ، آن انسان درخشان، آن عمل کننده، آن قهرمان؟ امپراطورتان کجاست؟ چه کسی جانشین اوست؟ چه کسی باید جانشین او بشود؟ و هنرتان کجاست؟ کجاست آثارتان، همان آثاریکه زمانتان را توجیه میکند؟ کجاست آن افکار بزرگ خشنود؟ آه، شما خیلی کم و خیلی بد رنج برده اید تا بتوانید چیزهای خوب و درخشان خلق کنید! زیرا دوستان من، کردار؛ آن کردار خوب و درخشنده، از عمل کردن نمی آید، و از پر کاری هم، و نه از کوشش و همینطور از چکش زدن. کردار؛ گوشه گیرانه بر روی کوهها میروید، بر قله ها، آنجا نمو میکند که سکوت و خطر است. تکامل اش از آن رنجیست که شما آنرا هنوز باید بیاموزید.
دوستان، چشمهایتان را بگشائید و کردار و رنجی را که یک زاهد پیر به شما نشان میخواهد بدهد خوب تماشا کنید! کردار و رنج همراه با هم زندگی ما را تشکیل میدهند و این دو همجنس هم و یکی میباشند. کودک از آغاز خلق شدن رنج میبرد؛ در زمان بدنیا آمدن رنج میبرد، به هنگام تکامل خود رنج میبرد، اینجا و آنجا رنج میبرد تا اینکه در آخر متجمل مرگ میشود. اما تنها رنجهای خوب، رنجهای صحیح و کل رنجهای خوب زندگی که بخاطرشان از او تقدیر گردیده و دوستش میدارند زنده میماند. طریق خوب رنج بردن هنریست که برابری میکند با نیمی از کل زندگی، و شاید حتی بیش از نیمی از زندگی. دانستن هنر صحیح رنج بردن مساویست با کل زندگی! متولد شدن یعنی رنج، رویش یعنی رنج. زمین از بذر به درد می آید، ریشه از باران و غنچه هنگام انفجار. دوستان من، بدبنسان سرنوشتِ انسان رنج میبرد. سرنوشت زمین است. سرنوشت باران است و نمُو. سرنوشت دردآور است. شماها اما فرار کردن از برابر رنج را <کردار> میخوانید، راضی نبودن به تولد دوباره را و فرار از برابر سرنوشت را <کردار> مینامید! و یا اینکه پدرانتان مینامیدند. در آن وقت که شما روز و شب در دکان ها و کارگاه ها سر و صدا براه میانداختید، هنگامیکه شما صدای چکشهای زیادی را میشنیدید، هنگامیکه شما دوده فراوان در هوا میپراکندید. مرا درست درک کنید، من کمترین دشمنی با چکش زدنها و دود به هوا پراکندن های شما ندارم، و یا با پدران شما. اما اینکه شما توانستید این پر کاری را <کردار> بنامید خنده به لبانم می آورد! اما آن کردار نبود، آن چیزی نبود مگر فرار از برابر رنج.
تنها بودن ناگوار بود _ از این جهت انسان اجتماعها را تشکیل داد. صداهای جورواجور در درون خود را استنطاق کردن ناگوار بود، صداهایی که از شما میطلبند زندگی مخصوص به خود را بکنید، سرنوشت مخصوص به خود را جستجو کنید، با مرگ مخصوص به خود فوت کنید _ ناگوار بود، از این جهت گریختید و با ماشینها و چکشهایتان غوغا به پا کردید، تا اینکه غوغا به دور دستها رفته و ساکت گردید. این چنین پدرانتان انجام دادند، اینچنین معلمانتان انجام دادند، و همانگونه نیز شماها انجام دادید. از شما رنج درخواست شد _ و شماها خشمگین گشتید، شما نمیخواستید رنج ببرید، شما میخواستید فقط چیزی انجام بدهید! و چه انجام دادید؟ اول برای خدای جنجال و بی حسی در دکانهای عجبیتان قربانی کردید، بسیار کار میداشتید و هرگز برای رنج بردن، برای شنیدن، برای نفس کشیدن و از شیر زندگانی و نور آسمان نوشیدن وقت نمیداشتید.
در باره رنج بردن و در باره کردار
شما از من و مرتب از خودتان میپرسید "چه باید بکنیم؟"، و <کردار> برای شما پر بهاست، کردار همه چیز شماست. دوستان من، این خوب است، یا _ خوب خواهد بود اگر شماها کردار را از ریشه درک کنید! اما ببینید، همین سؤالِ دلواپسانه و کودکانه "چه باید بکنیم؟" به من نشان میدهد که چقدر شما کم از کردار میدانید! آنچه را شما جوانان <کردار> مینامید، من ِ زاهد پیر از کوه ها اما کاملاً چیزی دیگر مینامم. من برای این <کردار> بعضی از نامهای قشنگ، بعضی از نامهای مؤدبانه و خنده دار را اختراع میکنم. برای اینکه <کردار> شما را زیبا و تفریح آور مبدل به برعکس اش سازم! زمان زیادی برای فکر کردن لازم ندارم. زیرا که این <کردار> شما درست برعکس کردار است! <کردار> شماها درست برعکس مفهوم کردار در نزد من است. کردار، آه دوستان، _ فقط و فقط به این واژه گوش کنید، خوب گوش کنید، گوشهایتان را با آن خوب بشوئید! کردار _ هرگز از کسیکه قبلاً پرسیده باشد:"چه باید بکنم؟" سرنزده. کردار نوری است که از خورشیدی خوب میتراود. اگر خورشید، خورشیدِ خوب و درستی نباشد، خورشیدی که ده ها بار آزموده نگشته باشد، بنابراین خورشیدی خواهد بود که با نگرانی مدام از خود خواهد پرسید چه باید بکند، چنین خورشیدی نمیتواند هرگز نوری از خود بتاباند! کردار، عمل کردن نیست، کردار چاره اندیشی و به گوش رساندنی نیست.
بسیار خوب دوستان من، من به شما خواهم گفت که کردار چیست. اما قبلاً اجازه دهید به شما بگویم که <کردار> شما را من چگونه میبینم و پس از آن ما همدیگر را بهتر خواهیم فهمید. آن <کردار>ی که شما کردار مینامیدش، کرداری که میخواهید از راه جستجو و تردید داشتن و راه های کج معوج خود را نشان دهد _ این کردار دوستان عزیز، المثنی و دشمن قدیمی کردار است. کردار شما، اگر به من اجازه استفاده از واژه شریری را بدهید، بزدلی نام دارد! میبینم که دارید عصبانی میشوید، در کنار چشمهایتان پرشی میبینم که دیدنش برایم خوش آیند است _ اما کمی صبر کنید و به من تا به آخر گوش بسپارید!
جوانان عزیز، شما سربازید، و قبل از اینکه سرباز بوده باشید، شما بازرگان یا کارخانه دار و یا چنین چیزهایی بودید و یا پدران شماها بودند. آنها و شماها از درسهای بدِ مدرسه آموختید که به تضادهای مسلم معتقد گردید، و آوای این اسطوره که کردارها از ابدیت سرچشمه میگیرند و از طرف خدایان بوجود آورده شده اند از این درسهای بد برمیخیزد. این تضادها خود خدایان شما بودند، همانگونه که شما هم تضادِ <انسان-خدا> را پذیرفته و از آن نتیجه گرفتید که انسان نمیتواند خدا باشد، و همینطور بر عکس آن.
زرتشت نمیتواند با وجود ناامیدی عمیق و بدنامی آشکارش این عقیده بدِ قدیمی به تضادهای مقدس را حالا برایتان ساده تر و بی آلایشتر بر ملا سازد، بجز آنکه او با چشمانی باز <کردار-رنج> را در مقابل تضادیکه شما به آن معتقدید قرار دهد.
اگر حالا شما، تو و تو در آنجا، اگر احساس ناخرسندی در جسم و یا روحتان میکنید، اگر احساس خطر، ترس و احساس درد میکنید _ پس چرا حتی برای تفریح و کنجکاوی؛ یک کنجکاوی خوب و سالم، نمیخواهید یکبار تلاش کنید سؤال را جور دیگر مطرح سازید؟ چرا نمیخواهید یکبار جستجو کنید، شاید که درد در خودتان نشسته باشد؟ زمانی بود که شما همگی برای مدت کوتاهی مجاب گشته و به کاری که میکردید اطمینان داشتید، میگفتید که روسیه دشمن شما و سرچشمه شرارت است. و فوری بعد از آن فرانسه را جانشین اش ساختید، و بعد انگلیس، و سپس دیگران، و همیشه مطمئن بودید، و همیشه یک کمدی غمناک بود و با فلاکت به پایان رسید.
حال که شما دیدید که رنج درونمان با آن مداوا نمیگردد، که ما دردهایمان را به پای دشمنان مینویسیم _ چرا حالا هم آنجایی که دردهایتان نشسته اند را جستجو نمیکنید: درونتان را؟ شاید این درد نه به خاطر ملت باشد و نه به خاطر وطن، و نه به خاطر قدرت جهانی، و همینطور دموکراسی _ شاید این درد خود تو باشی، معده و یا جگرت، یک غده و یا سرطانی در تو _ که چیزی نیست مگر ترس کودکانه روبرو گشتن با حقیقت و با دکتر. آیا این امکان وجود دارد که تو خود را طوری نشان میدهی که انگار کاملاً سلامتی و متأسفانه فقط این رنج ملت است که تو را سخت پریشان ساخته؟ آیا ممکن نیست که اینطور باشد؟ اصلاً کنجکاو نیستید ببیند در این سو چه خبر است؟ آیا درد خود را جستجو کردن و دیدن این که کجا نشسته و به که مربوط است واقعاً یک تمرین خوب و بامزه برای هر کدام از شما نمیتواند باشد؟ حتی میتواند معلوم گردد که یک سوم و نیم، و حتی خیلی بیشتر از دردهایت به راستی مال خود ِ خودت میباشد، و بد نیست که دوش آب سرد بگیری و یا کمتر شراب بنوشی، و یا به جای مداوای وطن به مداوی خودت پردازی. من میگویم میتواند چنین باشد _ آیا خیلی خوب نمیشد اگر چنین میبود؟ این نمیتواند آیا کمکی باشد؟ آیا این برای آینده خوب نیست؟ آیا این راهی نیست که بتوانیم با آن درد را به کار خیر تبدیل کنیم، و زهر را به سرنوشت؟
اما شماها رها کردن وطن و خودمداوا کردن را خودپرستانه و تنگ نظرانه میدانید. حال، شاید آنطور هم که به دیده شما می آید کاملاً درست نباشد. ای دوستان! باور نمیکنید که در آخر آن وطنی سالمتر و بهتر رشد میکند که هر بیماری عیب خود را به آن ربط ندهد، که هر رنجوری به مداوای آن بر نیاید؟ آخ، دوستان جوان من، شما اینهمه در دوران شباب آموختید! شما جنگجو بودید، شما صدها بار مرگ را در برابر چشمانتان دیدید. شما قهرمانید. شما ستونهای وطنید. من فقط از شما خواهش میکنم: با این چیزها خود را قانع نسازید! بیشتر بیاموزید! بیشتر کوشش کنید! و گاه گاهی هم به این فکر کنید که صداقت چیز زیبائیست.
هر عمل و هر زایش خوب و شادی در جهان سرنوشتی تجربه گشته و به من تبدیل شده است. شماها قبل از جنگهای طولانیتان ثروتمند بودید، آه، دوستان، شماها ثروتمند و چاق و پر خور بودید، شماها و پدرانتان، و هنگامیکه در شکمهای خود درد احساس کردید، برایتان زمان آن رسیده بود در این درد پی به سرنوشت خود برده و به صدای خوب اش گوش دهید. شماها اما ای کودکان، بخاطر درد شکم عصبانی گشتید و به خود گفتید این گرسنگی و کمبود است که باعث درد شکم شده است. و بعد به جنگیدن پرداختید، بخاطر تسخیر کردن، برای فضائی بیشتر بر روی زمین، برای آنکه غذای بیشتری در شکمهایتان جا دهید. و حالا که به وطن بازگشته و آنچه بخاطرش جنگدید را بدست نیاورده اید، حالا دوباره آه و ناله میکنید، دوباره احساس درد و رنجهای جورواجور میکنید، و دوباره به دنبال بدخواه میگردید، به دنبال دشمن شریری که بانی این دردهاست، و آماده اید به سوی او تیراندازی کنید، اگر چه او برادر شما باشد.
دوستان عزیز، آیا بازگشتن به خود بهتر نیست؟ بهتر نیست که حداقل این بار، دردهایتان را با حرمت بیشتری درمان کنید، با کنجکاوی و مردانگی بیشتری و با ترس و فریادهای کودکانه کمتری؟ نمیتواند آیا این درد تلخ آوای سرنوشتها باشد، و آنها شیرین خواهند شد، اگر شما این آوا را درک کنید؟ آیا نمیتواند چنین باشد؟
همچنین میشنوم که شما دوستان مدام بلند در باره دردها و سرنوشتهای شریری که بر ملت و کشورتان حاکم گشته شکایت میکنید. دوستان جوانم میبخشید اگر که من در این رابطه کمی بدگمان، کمی آهسته و ناراضی در اعتماد کردن هستم! تو و تو، و تو آن گوشه، آیا همه شما تنها به خاطر ملت خود رنج میبرید؟ تنها به خاطر وطن خود رنج میبرید؟ این وطن پس کجاست، سر آن کجاست، قلبش کجا قرار گرفته، از کجای آن میخواهید به معالجه و پرستاری آن آغاز کنید؟ چگونه؟ دیروز به خاطر امپراطور و قلمرو جهان دلواپس بودید، قلمرو و امپراطوریکه به داشتنش مغرور و آنها را مقدس میپنداشتید. تمام آنچیزها امروز کجا هستند؟ درد دلهایتان را امپراطور نفرستاده بود _ میتوانند آیا این دردها از طرف او باشند، وقتیکه دیگر امپراطوری در کار نیست؟ این ارتش و ناوگانها نبودند، و نه این ایالت و یا آن ایالت و قطعه های طعمه که درد و رنج را برایتان فرستادند، این را حالا میبینید. _ اما چرا هنگامیکه در رنجید، فوری مانند امروز از وطن و از ملت، و از چنین چیزهای بزرگ و محترم که حرف زدن در باره آنها خوب است میگوئید، و از چیزهای که اغلب خود را پیش بینی نشده حل میکنند و نیست میگردند؟ ملت چه کسی ست؟ آیا ملت همان سخنران است، یا آنانکه به او گوش میسپارند، آیا ملت آنانی اند که با او موافقند، و یا آنانیکه به سوی او آب دهان می اندازند و چوبدستی در هوا برایش میچرخانند؟
آیا صدای شلیک را که از آن سمت می آید میشنوید؟ ملت کجاست، ملت شما _ در کدام سمت است؟ شلیک میکند، یا به او شلیک میگردد؟ حمله میکند، یا به او حمله میگردد؟ ببینید، این سخت است، فهمیدن همدیگر سخت است، حتی خود را فهمیدن هم سخت است وقتی انسان به واژه های بزرگی مانند ملت و وطن محتاج میگردد.
آنها در حال گفتگو به حاشیه شهر رسیده، در زیر درختانی که در شب خش خش میکردند قدم میزنند و مدتی طولانی با هم بودند . بسیار چیزها از زرتشت پرسیدند، به کرات همراه او خندیدند، به کرات به او شک بردند. یکی از آنان اما بعضی از سخنان زرتشت در آن شب را برای دوستانش نوشته و پیش خود نگاه داشته بود.
آنچه که او از زرتشت و سخنانش نوشته، این است:
در باره سرنوشت
زرتشت به ما چنین گفت:
آن چیزیکه انسان را خدا میسازد با زاده شدن به او داده میشود، آن چیریکه به یادش می آورد که او خداست: شناخت سرنوشت است. من زرتشت ام چون سرنوشت زرتشت را شناخته ام، به این دلیل که من زندگی او را زندگی کرده ام.
تعداد اندکی سرنوشت خود را میشناسند. تعداد اندکی زندگی خود را زندگی میکنند. بیاموزید زندگی خود را زندگی کنید! بیاموزید سرنوشت خود را بشناسید!
شما بخاطر سرنوشت ملت خود شکایت بسیار دارید. اما سرنوشتی که شکایت از آن برده شود، سرنوشت خود ما نیست، سرنوشتی غریبه و دشمنانه است، یک خدای بیگانه و یک بت شریر، که سرنوشت را به سوی ما از تاریکی مانند تیرهایی زهرآگین پرتاب میکند.
بیاموزید که سرنوشت را بت ها نمیسازند، و بدین نحو عاقبت خواهید آموخت که نه خدایانی وجود دارند و نه بت هایی!
همانگونه که کودک در کالبد زن رشد میکند، سرنوشت هم در کالبد هر شخصی رشد میکند، اگر بخواهید، میتوانید هم بگویید: در ذهن و جان هرکس. هر دو از یک جنس اند. و همانگونه که زن با فرزندش یکی میشود و او را دوست میدارد و چیزی بهتر از او در جهان نمیشناسد _ باید شما هم بیاموزید تا سرنوشت خود را دوست داشته باشید و چیزی را بهتر از شناخت آن در جهان ندانید. سرنوشت باید خدای شما گردد، زیرا خود شما باید خدایان خود باشید. کسیکه از خارج برایش سرنوشت پرتاب شود، او را از پا می اندازد، مانند خدنگی که حیوان شکاری را میکشد. وقتی سرنوشت کسی از درون به سراغش بیاید، او را قوی ساخته و از او خدا میسازد. همانگونه که زرتشت را زرتشت ساخت _ باید تو را به تو تبدیل سازد! آنکس که سرنوشت را میشناسد، هرگز در پی تغیر آن نخواهد بود. خواستار تغیر سرنوشت بودن در واقع مانند کوشش کودکانیست که موهای همدیگر را گرفته و میکشند و همدیگر را میکُشند.
سرنوشت را تغیر دادن، رفتار و تلاش امپراطور و فرماندهان جنگ شما بود، تلاش و کوشش خودتان بود. حال چون نتوانستید سرنوشت را تغیر دهید، تلخ به کام می آید، و شماها معتقدید که سم میباشد. اگر در پی تغیر سرنوشتتان نمیبودید، اگر آن را کودک و قلب خود به حساب می آوردید، اگر آن را کاملاً از آن خود میکردید _ آنگاه چه مزه شیرینی میداد!
سرنوشتی رنج دیده و ناشناخته مانده برای همه دردناک، زهرآگین و مرگ آور است.
صورت زرتشت با شنیدن حرفهای مرد جوان روشن میگردد، با مهربانی به چشمان غضبناک او مینگرد و با بهترین لبخندش چنین میگوید:"دوست من، کاملاً حق با توست که زرتشت پیر را نشناخته نپذیری، که او را روی دندان حس کنی و آنجایی از او را قلقلک دهی که آسیب پذیر میدانی! چه زیاد حق با توست دوست جوانم با آن بدگمانی ات! و آیا میدانی که تو جمله خیلی خوبی را بیان کردی، از آن جمله هایی که زرتشت با کمال میل میشنوَد؟ نگفتی:<ما بیشتر از زرتشت خود را دوست میداریم؟> چه زیاد من چنین صداقتهایی را دوست دارم! تو با آن مرا به دام انداختی، این ماهی پیر و لغزنده را، بزودی به قلاب ماهیگیری ات آویزان خواهم بود!"
در این لحظه از خیابانی دور صدای گلوله به گوش میرسد، قیل و قال و غوغای جنگ طنین می اندازد؛ طنینی عجیب و ابلهانه در میان سکوت غروب. و چون زرتشت میبیند که نگاه ها و افکار همراهان جوانش مانند خرگوشهای کوچکی به آنسو دویده است، پس تن صدایش را تغیر میدهد. صدایش به ناگهان از راهی دور طنین انداز میشود _ و درست مانند صدایی بود که برای اولین بار هنگام آشنایی مردان جوان با او به گوششان رسیده بود _، مانند صدایی که از حلق و دهان انسان خارج نمیشود، بلکه صدایی که از ستاره ها و خدایان به گوش میرسد، یا بیشتر، مانند صدایی که هرکس در نهان در ساعاتی که خدا مهمان اوست آن را در سینه اش میشنود.
دوستان گوش فرا دادند، و با تمام اندیشه و حواسشان به سوی زرتشت بازگشتند، زیرا حالا صدای کسی را میشنیدند که روزی در دوران شباب برای اولین بار از کوهستان مقدس شنیده بودند و طنین آوای خدای ناشناسی را داشت.
زرتشت رو به جوانترین مرد کرده و با حالتی جدی میگوید "به من گوش کنید بچه ها، اگر میخواهید صدای زنگ ناقوسی را بشنوید، نباید بر روی یک پیت حلبی بکوبید. و اگر مایلید فلوت بزنید، اجازه ندارید دهانتان را بر لب شیشه شراب نهید. ای دوستان، آیا مرا میفهمید؟ و به خاطر بیاورید عزیزانم، خوب به خاطر بیاورید: آن چه چیزی بود که شما روزگاری در آن ساعات مقدس از زرتشت خود آموختید؟ آن چه بود؟ آیا دانشی برای دکان بود، یا برای خیابان و میدان جنگ؟ آیا به شما اندرز برای پادشاهان دادم و پادشاهانه، یا شهرنشینانه، سیاسی و یا تجاری با شما صحبت کردم؟ نه، شما یادتان می آید، من زرتشتی صحبت کردم، من به زبان خودم صحبت کردم، مانند آینه خودم را در برابرتان قرار دادم تا با نگاه کردن در آن خودتان دیده شوید. آیا تا حال چیزی از من آموخته اید؟ آیا تا حال هرگز معلم زبان و یا معلم کارشناسی تان بوده ام؟ بنگرید، زرتشت معلم نیست، نمیشود از او سؤال کرد و از او آموخت و در موارد لزوم از نسخه های کوچک و بزرگش بازنویسی کرد. زرتشت انسان است، تو زرتشت هستی، و من زرتشت هستم. زرتشت انسانیست که شماها در درونتان به دنبالش میگردید؛ به دنبال آن انسان صادق، آن انسان فریب نخورده _ مگر میشود که زرتشت بخواهد شماها را فریب بدهد؟ بسیار چیزها زرتشت دیده است، بسیار رنجها برده است، گردوهای بسیاری شکانده و جای زخم دندان مارهای زیادی بر بدن دارد. اما تنها یک چیز را زرتشت آموخت، تنها یک چیز حکمت اوست، تنها یک چیز مایه افتخار اوست. او آموخت زرتشت باشد. و این آن چیزی ست که شما هم میخواهید از او بیاموزید، و در این راه غالباً جسارتتان میشکند. شما باید خود بودن را بیاموزید، همانگونه که من آموختم زرتشت باشم. شماها باید فراموش کنید که کس دیگری هستید، که ناچیز میباشید. باید از یاد ببرید که صداهای دیگران را تقلید کنید و چهره دیگران را چهره خود پندارید. _ و از این جهت، شما دوستان، وقتی زرتشت برای شما صحبت میکند، در حرفهایش به دنبال حکمت، به دنبال هنرها، به دنبال نسخه ها و خدعه ها نگردید، بلکه در حرفهایش خود او را جستچو کنید! از سنگ میتوانید محکم بودن را بیاموزید و از پرنده آواز را. از من اما میتوانید مفهوم انسان و سرنوشت را بیاموزید."
جوانها سخنان او را گوش داده و به هم مینگریستند؛ به عقیده آنها گفتار زرتشت پر از ریشخند، پر از شادی و پر از بیخیالی بود. چگونه توانست هنگامیکه ملت اش در فلاکت به سر میبرد از تآتر صحبت کند؟ چگونه میتواند بخندد و لذت ببرد، هنگامیکه وطن اش شکست خورده و از هم پاشیده است؟ چگونه توانست ملت و سخنگوی ملت، این اوضاع وخیم، احترام و تشریفات ما جوانها را تنها چراگاهی برای چشم و گوش خود پندارد، تنها موضوعی برای مشاهده و تبسم؟
آیا حال زمان خون گریستن، فغان به آسمان رساندن و پیراهن بر تن دریدن نمیباشد؟ و پیش از هر چیز، آیا زمان مذاکره و معامله نیست؟ زمان انجام اعمال؟ زمان یک سرمشق دادن؟ زمان کشور و ملت را از سقوطی حتمی نجات دادن؟
زرتشت افکار آنها را حس میکرد و قبل از آنکه آنها افکارشان را به زبان آوردند به آنها گفت:"دوستان جوان، میبینم که شما از من راضی نیستید. من انتظارش را داشتم، و با این همه اما شگفت زده شدم. معمولاً در کنار این نوع از انتظارها ضدشان نیز قرار دارند؛ چیزی درون ما در انتظار است، و چیزی دیگر در ما امید به مخالف آن دارد. حالا هم وضع من با شما دوستان چنین است. _ اما بگوئید، آیا نمیخواهید با زرتشت گفتگو کنید؟" همه مشتاقانه فریاد زدند:" چرا، ما میخواهیم".
پس زرتشت لبخندی زده و به صحبت ادامه میدهد:"بسیار خوب عزیزان من، حالا با زرتشت حرف بزنید، به زرتشت گوش کنید! کسی که جلوی شما ایستاده نه سخنگوی ملت است و نه یک سرباز، نه پادشاه و نه فرمانده ارتش، این زرتشت است، همان زاهد پیر و بذله گو، کاشف آخرین لبخند، کاشف بسیاری از آخرین غمها. دوستان، شما نمیتوانید از من بیاموزید که چگونه میشود بر ملت ها حکومت کرد و شکست ها را دوباره جبران ساخت. من نمیتوانم به شما آموزش دهم که چگونه به گله ها فرمان دهید و چگونه میتوان گرسنگان را تسکین داد. اینها هنرهای زرتشت نیستند. اینها نگرانی های زرتشت نیستند."
جوانها سکوت کرده و نقش درهمی از یأس در صورتشان پیدا بود. آنها در کنار پیغمبر، ناراضی و شرمسار قدم میزدند و برای مدتی طولانی حرفی برای پاسخگوئی نیافتند. عاقبت یکی از آنها، جوانترینشان، ـ و هنگامیکه او شروع به صحبت کرد، نگاهش شروع به جرقه زدن کرد و چشم زرتشت در نگاه او با رضامندی به استراحت پرداخت.
"بسیار خوب"، جوانترین جوانها چنین آغاز کرد، "اگر چیزی برای گفتن داری بگو، اما اگر تو فقط به این خاطر آمده ای که به تنگدستی و رنج این ملت بخندی، ما کارهای بهتری از قدم زدن با تو و گوش سپردن به بذله گوئی های درخشانت داریم.
خوب به ما نگاه کن زرتشت، همه ما، هرچند که جوانیم، اما خدمت سربازی انجام داده و چشم در چشم مرگ انداخته ایم. ما دیگر مایل نیستیم خود را مشغول بازیها و وقت گذرانیهای زیبا سازیم.
ای استاد، ما تو را ستایش کردیم و دوست میداشتیم، اما باید بدانی که بزرگتر از عشقمان به تو، عشق به خود و به ملتمان است که در درون ما میجوشد."
بازگشت زرتشتZarathustras Wiederkehr نوشته ایست از هرمن هسه که در سال 1919 به چاپ رسید.
وقتی میان جوانان پایتخت این شایعه پیچد که زرتشت دوباره ظهور کرده و اینجا و آنجا در کوچه ها و میادین مختلف دیده میشود، چند جوان برای جستجوی او براه می افتند. آنها جوانانی بودند که از جنگ بازگشته و در وطن دگرگون و ویران گشته خود پر از اضطراب و بیتابی بودند. زیرا آنها خوب میدیدند که چیزهایی بزرگ اما با مفهومی تاریک اتفاق افتاده است و برای بسیاری این رخدادها مهملی بیش نبود.
این مردان جوان همگی از آغاز جوانی در زرتشت پیامبر و راهنمایشان را میدیدند، آنها با جدیتی مخصوص به جوانان آنچه در باره او نوشته شده است را میخواندند و هنگام راهپیمائی در خلنگزار و کوهستان و شب ها زیر نور لامپ اطاق هایشان در باره آن فکر و صحبت میکردند.
و زرتشت برای آنها مانند هر کس دیگر که میتوانست با اولین آوایش خودِ حقیقی را در تو نیرو بخشد و سرنوشت ات را یادآور گردد مقدس بود. این جوانان زرتشت را در حالی می یابند که در خیابان پهنی در اثر فشار ازدهام مردم به دیواری چسبیده بود و به سخنرانی یکی از رهبران خلق که ایستاده بر سقف ماشینی برای جمعیت ازدهام کرده خطاب میکرد گوش میداد.
او سرا پا گوش بود، لبخند میزد و به صورت های مردم نگاه میکرد. او مانند زاهدی پیر که به امواج دریا و ابرهای صبحگاهی مینگرد به این صورتها نگاه میکرد. او ترسشان را دید، او صبرشان را دید و درماندگی و گریه و نگرانی کودکانه آنها را دید، او همینطور جسارت و نفرت را در چشمان مردم مصمم و مردم ناامید دید، و او از نگاه کردن و در همان حال به سخنرانی ناطق گوش دادن خسته نمیشد.
نشانی که باعث شد جوانان او را بشناسند خنده او بود. او نه جوان بود و نه پیر، او نه مانند یک معلم به چشم می آمد و نه مانند یک سرباز، او مانند یک انسان دیده میشد_ انسانی که انگار همین الساعه از تاریکی ِ شدن خارج شده است، نخستین انسان از نوع خود. جوانان مدتی شک داشتند اما لبخندش آنها را مطمئن ساخت که او خود زرتشت است.
لبخندش روشن و خالی از ریا اما بدون مهربانی بود. شبیه لبخند یک سرباز، و بیشتر از آن شبیه لبخند مرد پیری بود که بسیار دیده و گریه و زاری دیگر برایش بی معنا گشته است. جوانان از این نشانه ها او را شناختند.
هنگامیکه سخنرانی به پایان رسید و مردم با هیاهو شروع به ترک آنجا کردند، آنها خود را به زرتشت رسانده و با احترام به او سلام میدهند و با لکنت میگویند:"تو اینجایی استاد، بالاخره چون تنگدستی بیداد میکند دوباره بازگشتی.
زرتشت، خوش آمدی! تو به ما خواهی گفت چه باید بکنیم، تو ما را به جلو رهبری خواهی کرد. تو ما را از این بزرگترین خطرها نجات خواهی داد."
زرتشت با لبخندی از آنها دعوت میکند او را همراهی کنند و در حال رفتن به مستمعین میگوید:"دوستان من، من بسیار خوشحالم. بله، من دوباره بازگشته ام، شاید برای یک روز، شاید برای یک ساعت. و من تآتر بازی کردن شماها را تماشا میکنم. همیشه تماشای تآتر برایم لذت بخش بوده است، در هیچ کاری بحز بازی تآتر انسان خود را واقعیتر نشان نمیدهد."
کارمند دلسوزانه شانه هایش را بالا می اندازد. میبیند که من او را درک نکرده ام و میگوید: «آقای سینکلر عزیز، شما کاملاً خیالباف و با جهان غریبه شده اید. اما من از شما خواهش میکنم، به خیابان بروید، فقط با یک نفر صحبت کنید، به فکر خود کمی فشار بیاورید و از خود بپرسید: ما هنوز چه داریم؟ زندگی ما از چه تشکیل شده است؟ بعد حتماً فوری جواب خواهید داد: جنگ تنها چیزیست که در حال حاضر ما داریم! لذت بردن و کسب و کار شخصی، بلند پروازی های اجتماعی، حرص زدن، عشق، کارهای فکری _ تمام اینها دیگر وجود ندارند. ما فقط و فقط باید مدیون جنگ باشیم که توانسته است چیزی شبیه به نظم، قانون و خرد را هنوز در جهان حفظ کند._ آیا نمیتوانید این را بفهمید؟»
آری، حالا دیگر میفهمیدم، و از ایشان تشکر کردم.
بعد از آنجا خارج شده و توصیه نامه برای اداره 127 را در جیبم میگزارم. در نظر نداشتم از آن استفاده کنم، نمیخواستم باز مزاحمتی برای یکی دیگر از این اداره ها ایجاد کنم. و قبل از آنکه دوباره کسی متوجه من بشود و بتواند مرا سؤال پبچ کند، دعای کوچک برکت را در دلم میخوانم، ضربان قلبم را قطع میکنم، میگذارم بدنم در سایه بیشه ای ناپدید گردد و به کوچ قبلی خود ادامه میدهم، بدون آنکه دیگر فکر بازگشت به وطن کنم.
_پایان_
«بله البته، من همان نویسنده ام.»
«اوه، باعث خوشبختی من است. امیدوارم بتونم خدمتی براتون انجام بدم. نگهبان شما مرخصید.»
نگهبان خارج میشود، کارمند دستش را برای فشردن دستم پیش می آورد و سپاسگزارانه میگوید: «من کتابهای شما را با علاقه خوانده ام، و مایلم تا حد امکان به شما کمک کنم. _ خدای من، اما اول به من بگوئید چگونه شما توانستید در چنین موقعیت باورنکردنی ای قرار گیرید؟»
«بله، من تا حال برای مدتی از اینجا دور بودم. من برای چند وقتی به کائنات فرار کردم، باید دو سه سالی طول کشیده باشد. باید بی پرده اعتراف کنم که من تصور میکردم که به احتمال پنجاه در صد جنگ در این بین به پایان رسیده است. _ اما بگوئید، آیا میتوانید برایم یک مجوز مردن تهیه کنید؟ من از شما بینهایت متشکر خواهم شد.»
«شاید بشود کاری کرد. اما شما باید ابتدا مدرک اجازه اقامت داشته باشید و بدون آن هر اقدام دیگری بی فایده است. من توصیه ای برای اداره شماره 127 خواهم نوشت، آنجا شما با ضمانت من حداقل یک کارت موقت اجازه اقامت دریافت خواهید کرد. در ضمن این کارت فقط برای دو روز معتبر است.»
«اوه، از کافی هم بیشتر است!»
«بسیار خوب، لطفاً بعد از انجام این کار دوباره برگردید پیش من.»
من دست او را فشرده و میگویم: «یک چیز دیگر! اجازه دارم از شما یک سؤال دیگر بپرسم؟ شما حتماً میتوانید فکر کنید که اطلاع من از اخبار و جریانات روز چقدر کم و ناقص است.»
«خواهش میکنم، خواهش میکنم.»
«بله، بسیار خوب _ قبل از هر چیز برایم جالب است بدانم که چگونه در این اوضاع اصلاً زندگی به پیش میرود. آیا کسی آن را تحمل میکند؟»
«اوه بله. شما به عنوان شخص غیرنظامی در موقعیت ویژه و بدی قرار دارید، و حتی بدون جواز! دیگر اشخاص نظامی خیلی کم وجود دارند. مردم یا سربازند و یا کارمند. و بدین طریق زندگی برای اکثریت خیلی بیشتر قابل تحمل میگردد، خیلی ها حتی کاملاً خوشبخت هستند. و به محرومیت ها هم مردم کم کم عادت کرده اند. هنگامیکه سیب زمینی ها به اتمام رسیدند میبایست مردم به حریره چوب عادت کنند _ این حریره در حال حاضر قیرمالی شده و به این خاطر خیلی لذیذ شده است_، در این وقت همه میپنداشتند که تحمل این اوضاع دیگر برایشان مقدور نیست. و حالا می بینند که شدنیست. و در همه چیز این چنین است، در همه چیز.»
میگویم: «میفهمم، در اصل جای تعجب نیست. فقط یک چیز کاملاً دستگیرم نمیشود. به من بگوئید؛ به چه منظور تمام جهان چنین تقلای عظیمی میکند؟ این محرومیت و سختی ها، این قوانین، این هزاران اداره و کارمند _ این چه چیزیست واقغاً که میخواهند با اینها آن را حفظ کنند.؟»
در اطاق زندان چند نفری بیکار نشسته و یا ایستاده بودند. جلوی در سرباز نگهبانی ایستاده بود. اگر از فقدان کفش بگذریم من بهترین لباس را نسبت به دیگران بر تن داشتم و این جلب نظر میکرد. همبندان با احترام از من دعوت به نشستن میکنند و بلافاصله مردی کوچک اندام و خجالتی با کنار زدن دیگران خود را به کنارم میرساند. او خود را محتاطانه به سمت گوشم خم کرده و آهسته در گوشم می گوید: «من یک پیشنهاد افسانه ای برای شما دارم. من در خانه یک چغندر قند دارم!، یک چغندر قند کامل، چغندر قندی بی نقص! وزنش تقریباً سه کیلو میشود. شما میتونید اونو داشته باشید. چه مبلغی براش میپردازید؟»
او گوش اش را به سمت دهانم می آورد و من آهسته در گوش او میگویم: «خودتون رقمی را پیشنهاد کنید! چقدر برای آن میخواهید؟»
آهسته در گوشم میگوید: «ما میگیم صد و پنجاه گولدن!»
من سرم را تکانی داده و به فکر فرو میروم. میدیدم، من مدت درازی از اینجا دور بوده و وفق دادن دوباره ام کار چندان آسانی نیست. برای یک جفت کفش و یا جوراب حاضر بودم مبلغ زیادی بپردازم، زیرا که پاهای لختم بخاطر پابرهنه گذشتن از خیابان های خیس به طور وحشتناکی سردشان شده بود. اما کسی در اطاق نبود که پابرهنه نباشد.
بعد از گذشت چند ساعت مرا به اداره شماره 285، اطاقF19 میبرند. نگهبان این بار کنار من میماند؛ او خود را میان من و کارمند قرار میدهد. به نظرم چنین می آید که باید او مقامی بلند پایه باشد.
او شروع میکند به حرف زدن: «شما خود را در موقعیت واقعاً بدی قرار داده اید. شما در این شهر بدون داشتن مجوز اقامت به سر میبرید. همانطور که شما هم حتماً مطلع اید برای این جرم سخت ترین مجازات در نظر گرفته شده است.»
من تعظیم کوچکی میکنم و میگویم: «لطفاً اجازه بدهید، من تنها از شما یک خواهش کوچک دارم. برای من ثابت شده است که حریف این اوضاع نیستم و وضعم هم مرتب در حال بدتر شدن است. – این امکان برایتان وجود دارد که مرا به مرگ مجکوم کنید؟ من به این خاطر از شما بیسار ممنون خواهم شد!»
کارمند عالی رتبه نگاه ملایمی به چشمهایم می اندازد و نرم میگوید: «متوجه میشوم. اما چه خوب میشد اگر همه مانند شما میبودند! در هر صورت شما میباید قبلاً جواز مردن تهیه کنید. آیا پول برای خرید آن دارید؟ چهار هزار گولدن قیمت آن است.»
«نه، این مقدار پول ندارم. من حاضرم هرچه همراه دارم بدهم. من اشتیاق بزرگی برای مردن دارم.»
او خنده ای غیر عادی میکند.
«با کمال میل باور میکنم، شما تنها کسی نیستید که این شوق را دارد. اما مردن چنین آسان هم نیست. آقای عزیز، شما به حکومت متعلقید و در برابر آن با دل و جان وظایفی به عهده دارید. این باید برای شما روشن باشد.
بعلاوه – من میبینم که نام شما را امیل سینکلر Emil Sinclair ثبت کرده اند. آیا شما همان سینکلر نویسنده میباشید؟»
ما به خیابانی میرسیم که تمام خانه های واقع در آن دارای تابلوهای سفید رنگی بودند و من بر روی آنها اسامی ادارات و ارقام و حروف الفبای نوشته شده در کنارشان را خواندم.
بر روی یکی از تابلوها نوشته شده بود <غیر نظامیان بیکار> و در کنارش شماره 42B487 نوشته شده بود.
داخل آن خانه می شویم. اطاقها مانند اطاقهای مرسوم ادارها بودند. در اطاق انتظار و راهروها بوی کاغذ، بوی لباس تر و هوای داخل اداره ها پیچیده بود. بعد از چندین سؤال به اطاق d72 تحویل و در آنجا مورد بازپرسی قرار میگیرم.
یک کارمند روبرویم ایستاده بود و از من بازپرسی میکرد. با لحنی تند میپرسد: «نمیتونید خبردار بایستید؟». من جواب میدهم: «نه». او میپرسد: «چرا؟» با خجالت جواب میدهم: «من آن را هرگز نیاموخته ام».
«بسیار خُب، آیا اقرار میکنید شما در حالی دستگیر شده اید که بدون جواز در حال قدم زدن بودید؟»
میگویم:«بله، این حقیقت دارد. من از لزوم داشتن جواز اطلاع نداشتم. میدانید، من مدت درازی بیمار بودم -.»
او با اشاره دست دلیلم را رد میکند. «جریمه شما این است که سه روز راه رفتن با کفش برایتان ممنوع میگردد. کفش هایتان را در بیاورید!».
من کفشهایم را در میآورم.
کارمند با وحشت فریاد میکشد: «عجب! عجب، شما کفش چرمی پوشیده اید! از کجا کفش ها را آورده اید؟ مگر کاملاً دیوانه شده اید؟»
«شاید از نظر عقلانی کاملاً نرمال نباشم، من خودم اما نمیتوانم دقیقاً قضاوت کنم. اما کفش را زمان درازیست که خریده ام.»
«مگر نمیدانید پوشیدن چرم به هر شکل آن برای اشخاص غیر نظامی اکیداً ممنوع است؟ - کفش شما اینجا میماند، آنها مصادره میشوند. ضمناً مدارک هویت خود را بار دیگر نشان دهید!»
خدای من، من مدارک هویت همراه خود نداشتم.
«یک سالی میشد که چنین چیزی برایم اتفاق نیفتاده بود!» کارمند پس از کشیدن آهی بلند پاسبانی را به داخل میخواند. «این مرد را به اداره 194، اطاق 8 میبرید!»
مجبور بودم پابرهنه از میان چندین خیابان بگذرم و بعد دوباره داخل ساختمان اداره دیگری شدیم، از میان راهروها عبور و بوی کاغذ و ناامیدی را استشاق کردیم، و بعد به داخل اطاقی هل داده شدم و مأمور دیگری که لباس نظامی بر تن داشت مشغول بازپرسی از من میگردد.
«شما در خیابان بدون مدارک هویت دستگیر شده اید. شما به دو هزار گولدن Gulden جریمه میشوید. من الساعه برایتان یک قبض رسید مینویسم.»
من مرددانه میگویم:«می بخشید، من این مقدار پول به همراه ندارم. نمیتوانید به جای جریمه نقدی من را چند وقتی زندانی کنید؟»
او با صدای بلند میخندد. «زندانی کنم؟ آقای عزیز شما چه خیال کرده اید؟ فکر میکنید ما مایلیم به شما غذا هم بدهیم؟ - نه، عزیز من، سخت ترین مجازات در انتظارتان خواهد بود اگر نتونید این رقم ناچیز را بپردازید. من باید شما را به پس دادن موقتی کارت اجازه اقامت محکوم کنم! خواهش می کنم کارت اجازه اقامتتان را به من بدهید!».
کارتی نداشتم.
مأمور حالا کاملاً گنگ شده بود. او دو همکار دیگر را به اطاق میخواند، درگوشی مدتی با آنها صحبت میکند، چندین بار مرا نشان میدهد، و همه مرا با هراس و تعجب زیاد نگاه میکنند. بعد دستور میدهد تا پایان مشورت مرا به زندان ببرند.
در واقع این تنها پبشترفتی بود که ذات جنگ خود بوجود آورنده آن بود، پیشترفتی که عاقبت تا اندازه ای مفهوم جنگ را نمایان می ساخت.
اکنون جهان به دو گروه تقسیم شده بود، دو گروهی که به نابودی یکدیگر برخاسته بودند، زیرا هر دو یک چیز را آرزو می کردند: رهایی دادن مظلومین، منسوخ کردن عمل قهرآمیز و برقرار سازی صلحی پایدار.
مردم در همه جا بر ضد صلحی بودند که احتمال تا ابد دوام آوردنش نمی رفت،– چون صلح جاودانه بدست آوردنی نبود، بنابراین جنگ جاودانه با قاطعیت ترجیح داده شد، و بی قیدی، همان بی قیدی ای که به بالون های مسلح اجازه می داد تا از ارتفاعی وحشتناک دور دعای خیرشان را بر روی صالحین و ظالمین ببارانند، و کاملاً با مفهوم این جنگ مطابقت می کرد.
بعلاوه این جنگ هم مانند جنگهای پیشین با تجهیزات قابل توجه اما نامناسب ادامه داده می شد. ارتش و تکنسین ها با فانتزی اندکشان بعضی وسائل مرگ آفرین را اختراع کرده – اما آن خیالبافی که بالون های بذرپاش مکانیکی را طرح ریزی کرد، آخرین نفر از نوع خود بوده است؛ زیرا از آن به بعد فرهنگیان، خیالبافان، شاعران و رویائیها از علاقه خود به جنگ هرچه بیشتر و بیشتر کاسته بودند.
همانطور که گفته شد این جنگ به عهده ارتش و تکنسین ها واگذار شده بود و به این دلیل پبشترفت کمی داشت. ارتش ها با مقاومتی باور نکردنی در همه جا روبروی هم ایستادند، و با وجود آنکه کمبود مواد خام باعث شده بود که نشانه ها و سردوشی ِ ارتشی ها دیکر فقط از نوع کاغذیش به آنها داده شود، اما این از شجاعتشان خیلی هم نکاست.
خانه ام را در حالیکه قسمت هایی از آن بوسیله گلوله های شلیک شده از هواپیما ویران گشته بود یافتم، اما میشد هنوز در آن خوابید. در هر حال هوا مضطرب و سرد بود.
خاک، قلوه سنگ ها و کپک های نمناک نشسته بر دیوارها باعث ناخشنودیم می شوند، و من خیلی زود دوباره خانه را ترک کرده تا کمی پیاده روی کنم.
از میان بعضی از کوچه های شهر که در مقابسه با قبل از جنگ بسیار زیاد تغیر کرده بود می گذشتم. دیگر هیچ مغازه ای در شهر دیده نمیشد. خیابان ها بدون روح بودند.
زمان درازی از قدم زدنم نمی گذشت، مردی با کلاهی که نمره ای فلزی بر رویش نصب شده بود به طرفم آمد و از من پرسید چه می کنم. من گفتم در حال قدم زدن هستم.
او: آیا اجازه دارید؟ من متوجه حرف او نشدم، بعد از رد و بدل شدن یکی دو جمله از من خواست به دنبال او به اولین شهرداری سر راه بروم.
اگر جنگ دو سال دیگر طول بکشدwenn der Krieg noch zwei Jahre dauert
نوشته ایست از هرمن هسه که در سال 1917 به چاپ رسید.
از هنگام جوانی عادت داشتم گاه به گاه ناپدید شوم و خود را برای تر و تازه شدن درون جهانی دیگر گم کنم؛ بعد به دنبالم می گشتند و پس از چندی مرا مفقود اعلام میکردند، و همواره هنگامیکه عاقبت دوباره بازمی گشتم، شنیدن قضاوت های به اصطلاح علمی در باره من و >غیبتم<- یا غروب کردن هایم برایم لذت بخش بود.
در حالیکه من کاری نمی کردم بجز آنچه سرشتم را خشنود می ساخت - آنچیزی را که دیرتر و یا زودتر بیشتر انسان ها توانا به انجامش خواهند گشت، در پیش این مردم عجیب نوعی پدیده به چشم می آمدم؛ در چشم بعضی به عنوان یک جن زده و به چشم بعضی دیگر به عنوان کسیکه استعداد داشتن نیروی معجزه در خویش را داراست.
بگذریم، من دوباره برای مدتی غایب بودم. حضور در زمان حال پس ازگذشت دو/سه سالی از جنگ هیجانش را از دست داده بود و من خود را برای بازگشت تحت فشار قرار دادم تا از آن جا دور شده و هوای دیگری تنفس کنم.
از راه همیشگی آن لایه ای را که در آن زندگی می کنیم ترک کرده و مانند مهمانی در لایه دیگر اقامت گزیدم.
من مدت زمانی در گذشته های دور سیر می کردم، ناراضی در میان خلق ها و زمان ها در جستجو بودم، به صلیب کشیدن های متداول را دیدم، تجارت کردن را، ترقی ها و اصلاحات بر روی زمین را دیدم، بعد درون کیهان خزیده و مدتی کناره گیری پیشه کردم.
در سال 1920 وقتی دوباره بازگشتم می بایست مأیوسانه مشاهده کنم که خلق ها در همه جا با همان لجبازی احمقانه در جنگ با هم هستند. بعضی از سرحدها پس و پیش شده بودند، بعضی از مناطق دست چین شده تمدن های قدیمی بلندآوازه موشکافانه ویران گردیده بودند، اما با تمام این ها ظاهراً چیزی در روی زمین خیلی هم تغیر نکرده بود.
بزرگ بود ترقی در برابری بر روی زمین. حداقل در اروپا تمام کشورها طوری که من شنیدم کاملاً برابر به چشم می آمدند. همینطور تفاوت مابین هادیان جنگ و بی طرفان در جنگ هم تقریباً بطور کامل از میان رفته بود. از زمانی که به تیر بستن غیر نظامیان به صورت خودکار بوسیله بالون را اجرا کردند، بالون هایی که از فاصله 15000 تا 20000 متری از سطح زمین گلوله هایشان را شلیک می کردند، از آن زمان مرزهای کشورها با وجودیکه سخت مراقبت میشدند، تا اندازه ای غیر واقعی گشته بودند. احتمال به خطا رفتن چنین شلیک هایی مبهم از هوا بقدری زیاد بود که فرماندهان کاملاً خشنود بودند وقتی قلمرو خود را گلوله باران شده نمی دیدند، و به خود زحمت این را نمی دادند که چه تعداد از بمب هایشان بر روی کشورهای بیطرف و یا کشورهای متحد فرو می ریزند.
دکتر کنولگهُ ما با تمام ذرات روح و روان ِ قانع خویش با این یوناس ِ کامل گشته؛ این <گوریل> مخالفت داشت. هر آنچه به خاطر انحراف های جهانبینی گیاه خواران و موجودات دیوانه متعصب قلب او را در سکوت جریحه دار ساخته بود، به طور وحشتناکی در این مرد جمع بود و او را آزار می داد و حتی به نظر می رسید که گیاه خواری معتدل او را نیز به سختی به باد تمسخر گرفته است.
در سینه دانشمندِ خودساخته، فروتن و آزرده گشته ما شأن انسانی سر بلند می کند و او که بسیاری از دگراندیشان را با صبوری و متانت تحمل کرده بود، اما قادر نبود از محل زندگی این مرد بدون احساس نفرت و خشم نسبت به او گذر کند.
و گوریل که بر روی شاخه درخت انواع مختلفی از مشتاقان، هم مسلکان و منتقدین را با دقت از زیر نظر می گذراند، تنفر دکتر کنولگه از خود را به طور غریزی بو کشیده بود و او هم ضدیتی با دکتر کنولگه در خود احساس می کرد. خشمی حیوانی در حال رشد کردن بود. هرگاه دکتر از آنجا عبور می کرد نگاهی اهانت آمیز و سرزنش بار به ساکن آنجا می انداخت و او هم جواب این نگاه را با نشان دادن دندان و غرشی خشمگین پاسخ می داد.
کنولگه تصمیم می گیرد یکماه بعد آن جا را ترک کرده و به وطنش بازگردد. در شبی مهتابی تقریباً ناخواسته به یک پیاده روی در نزدیکی درخت می پردازد. او با اندوه به زمانهای گذشته که در سلامتی کامل به عنوان یک گوشت خوار و فردی معمولی در میان مردمی همسان خود زندگی می کرد فکر می کند و به یاد سال های زیباتر پبشین بی اختیار ترانه ای قدیمی از دوران دانشجویی را با سوت می زند.
در این وقت مرد جنگلی تحریک و وحشی شده از صدای سوت با سروصدا از بوته زار خارج گشته و تهدیدآمیز در حال جنباندن چماق بدقواره و سنگینی خود را جلوی دکتر کنولگه قرار می دهد. اما دکتر غافلگیر شده ما بقدری به خشم آمده بود که پا به فرار نمی گذارد، بلکه احساس می کند زمان آن رسیده است و او باید با دشمنانش به ستیزه برخیزد. غضبناک و با تبسم تعظیمی کرده و تا آنجا که برایش مقدور بود با صدایی پر از تمسخر و اهانت می گوید:
«با اجازه شما خودم را معرفی می کنم. دکتر کنولگه.»
ناگهان گوریل فریاد غضبناکی کشیده، چماقش را دور می اندازد و خود را بر روی دکتر کنولگه نحیف پرتاب کرده و در چشم بهمزدنی با دستان هراس انگیزش او را خفه می کند.
روز بعد جسد دکتر را می یابند. بعضی ها ارتباط مرگ او را حدس می زدند اما کسی جرأت نمی کرد کاری بر علیه یوناس ِ میمون که متین بر سر شاخه ای پوست گردوهایش را می کند انجام دهد.
تعداد اندکی از دوستان دکتر که در طی اقامت در بهشت با هم آشنا شده بودند او را در همان نزدیکی به خاک می سپارند و بر روی سنگ قبر ساده اش چنین می نویسند: د. کنولگه، مخلوط خوار از آلمان.
_پایان_
در میان میوه خواران برادری شایسته احترام وجود داشت به نام یوناس Jonas که از پایدارترین و کامیاب ترین نمایندگان این فرقه و سرآمدشان بود.
او پارچه ای به دور کمر خود بسته بود که با زحمت قابل تمیز دادن با بدن پر موی قهوه ای رنگ اش بود. او بر روی درخت کوچکی زندگی می کرد و حرکت چابک و زیردستانه اش بر روی شاخه های درخت را می شد مشاهده کرد. انگشتان شست و انگشتان بزرگ پاهای او به شکل حیرت انگیزی در حال کوتاه شدن بودند، و تصور کردن اینکه او خود را با تمام وجود و تصمیمی راسخ در سراسر زندگی برای بازگشت به طبیعت آماده ساخته و در آن نیز مؤفقیت حاصل کرده است سخت نبود.
تعداد اندکی او را در جمع خود برای مسخره کردن گوریل خطاب می کردند. گذشه از این یوناس در سراسر ولایت خود از احترام و ستایش خاصی برخوردار بود.
این خام خوار بزرگ از استفاده کردن زبان برای صحبت کردن چشمپوشی کرده بود. گاهی اوقات هنگامیکه برادران و یا خواهران در کنار این درخت کوچک دور هم جمع شده و به صحبت می پرداختند، او بر روی شاخه ای در کنار آنها می نشست و برای به سر حال آوردنشان به زور لبخندی می زد یا امتناع خود را با خندیدن نشان آن ها می داد، اما هیچ سخنی نمی گفت و سعی می کرد با اشاره بفهماند که زبان او بی خطاترین زبان های طبیعت است و بزودی زبان جهانی تمام گیاه خواران و طبیعت گراها خواهد شد.
دوستان نزدیکش هر روز پیش او بودند، از آموزش او در باره هنر جویدن و پوست کندن گردو بهره می بردند و در این تکاملی مترقی و با حرمت می یافتند و همزمان نگرانی از این که او را به زودی از دست خواهند داد در آن ها رشد می کرد، زیرا احتمال می دادند که او پس از مدت کوتاهی برای پیوستن کامل به طبیعت به کوه های جنگلی زادگاه خویش باز خواهد گشت.
بعضی از مشتاقان وی به این علت که این موجود شگفت انگیز چرخش در دایره زندگی را به اتمام رسانده و مسیر نقطه آغاز تکامل انسان را دوباره یافته است پیشنهاد می دهند تا او را مانند خدایی ستایش کنند. اما هنگامیکه آنها با این نیت یک روز صبح زود به هنگام طلوع آفتاب برای دیدارش به سوی درخت رفته و پرستش او را با آواز شروع می کنند، ناگهان تجلیل شونده بر روی ساقه بزرگ و محبوب اش ظاهر می گردد، پارچه بسته به کمر خود را بدست گرفته و تمسخرآمیز در هوا به نوسان می آورد و میوه سفتِ درخت کاج به سوی پرستشگران پرتاب می کند.
اما قبل از هر چیز او با مردان بزرگ و قهرمانانی از شعب مختلف گیاه خواری مواجه شد.
مردان آفتاب سوخته صندل پوشی که ریش و موی بلندی داشتند و در شنلهای سفید مانند قهرمانان افسانه تورات در آن جا قدم می زدند و دیگران لباس های ورزشی از کتان روشن بر تن داشتند. بعضی از مردان با لنگی که خود از الیاف درخت بافته بودند عورتشان را پوشانده و لخت در حال آمد و شد بودند.
کم کم گروههای مختلف و حتی اتحادیه های سازمان داده شده تأسیس گشتند. میوه خواران محل های مشخص خود را داشتند، روزه گیران ریاضت کش گوشه ای دنج را برگزیده بودند، پرستندگان نور نیز در محلی دیگر دور هم جمع می گشتند. ستایشگران پیغمبر آمریکایی دیویس davis نیز معبدی ساختند و در یکی از تالارهای آن نماز جماعت می خواندند.
دکتر کنولگه ابتدا با خجالت در این ازدحام عجیب به رفت و آمد می پرداخت. او به سخنرانی های معلمی به نام کلاوبر Klauber می رفت که به زبان آلمانی خالص به خلق های جهان در باره ماجراهایی که در سرزمین آتلانتیس Atlantis رخ داده گزارش می داد و از مرتاض ویشیناندا Yogi Vishinanda که نام واقعی اش بپّو سیناری Beppo Cinari است با شگفتی تعریف می کرد که توانسته پس از ده ها سال ریاضت عاقبت مؤفق شود تا ضربان قلب خود را به طور ارادی تا یک سوم پایین بیاورد.
این مستعمره حتماً در اروپا در میان جهان شاغلین و سیاست تأثیری مانند یک دارالمجانین بر جای می گذاشت و یا به صورت نمایشی خنده دار و خیالی دیده میشد، اما اینجا در آسیای صغیر این چیزها تا اندازه ای درک می گردید و ناممکن به چشم نمی آمد. بعضی اوقات می شد افرادی را دید که در خلسه تحقق ِ رویای محبوبشان با نوری روحانی در چهره و یا با جاری بودن اشگ شوق از چشم با در دست داشتن گلی در حال رفت و آمد بودند و با هر که مواجه می گشتند همراه با بوسه ای صلح خواهانه به او سلام می دادند.
چشمگیرترین گروه اما میوه خواران اصیل بودند. این گروه از هر نوع معبد و خانه و تشکیلاتی چشمپوشی کرده و هیچگونه تلاشی بجز آنکه طبیعی تر و به اصطلاح خودشان <به زمین نزدیکتر شوند> نمی کردند. آن ها زیر آسمان زندگی می کردند و فقط میوه درخت و بوته که به زمین می افتاد را می خوردند. آن ها در تحقیر بقیه گیاه خواران افراط می کردند و یکی از آن ها به دکتر کنولگه رک و راست گفته بود که خوردن برنج و نان درست مانند عمل کثیف خوردن گوشت است و او نمی تواند میان گیاه خواری که شیر می نوشد و یک میخواره اختلافی پیدا کند.
تأسیس این انجمن در آسیای صغیر شروع کار بود. دعوت ها و فراخوان هایشان «به تمام دوستان گیاه خوار و دوستداران گیاه خواری، به تمام عریان ها و بهسازان زندگی» و قول هایشان چنان زیبا به گوش می آمد که دکتر کنولگه هم نتوانست در برابر این آهنگ اشتیاق برانگیز برخاسته از بهشت مقاومت به خرج داده و برای پائیز بعدی به عنوان مهمان ثبت نام می کند.
می بایستی در آن جا میوه و سبزیجات عالی و تازه به وفور تولید شود، آشپزخانه بزرگ مرکزی بوسیله مؤلف <راه های رسیدن به بهشت> اداره میشد، و مخصوصاً برای بسیاری زندگی کردن در آنجا بدون مزاحمت و ریشخند شدن از جهان شرور مطبوع و خوشایند بود. برای هر نوع از گیاه خواری و پوشیدن هر نوع لباس آزادی کامل داشتند و تنها ممنوعیت نوشیدن الکل و خوردن گوشت بود.
از تمام نقاط جهان مردم عجیب و غریب آمدند، دسته ای به این خاطر تا آنجا در آسیای صغیر بالاخره سکوت و آرامش مطابق طبیعتشان را بیابند، عده ای هم آمده بودند تا از تجمع این مشتاقان سعادت معاش خود بگذرانند و سودی به جیب زنند. در این رابطه معلمین و کشیش از تمام کلیساها، هندوهای قلابی، غیب بینها، معلمین زبان، ماساژ دهنده ها، مغناطیسیون، جادوگران و دعانویسان آمده بودند.
این ملت کوچک بیشتر از کلاه برداران کوچک و آفتابه دزد تشکیل شده بود، زیرا که آنجا سودهای کلان در دسترس نبود و بیشتر این مردان هم فقط به دنبال بدست آوردن خرج غذای خود بودند که در کشورهای جنوبی برای یک گیاه خوار خیلی ارزان بود.
بیشتر این مردم آمریکایی و اروپایی از راه به در شده مانند بسیاری دیگر از گیاه خواران تنها باری که بر دوش حمل می کردند ترس و خجالتشان از کار کردن بود. آنها نه طلا می خواستند و نه تمتع می جستند، در پی قدرت و تفریح نبودند، بلکه قبل از هرچیز می خواستند بدون زحمت و کار زندگی ساده و بی تکلفی را بگذرانند. بعضی از آن ها پای پیاده سراسر اروپا را بارها به عنوان تمیز کننده دستگیره در خانه رفقایِ هم منش پولدار خود یا به عنوان پیغمبران واعظ و یا دکتران حاذق طی کرده بودند، و کنولگه هنگام ورود به کویی سیسانا Quisisana بعضی از آشنابان قدیمی را دید که در لایپزیک Leipzig هر از گاهی به عنوان گدا به دیدار او می آمدند.
همانطور که گفته شد، کنولگه در واقع به این مردم نمی خورد. او با آن صورت قرمز و آرام و اندام پهن اش کاملاً بر عکس برادران گیاه خوار دیگر _که اغلب لاغر و نگاهی ریاضت کشیده داشتند و بیشترشان لباسی رویایی بر تن و موهای خود را تا پایین شانه بلند کرده و زندگی خویش را به عنوان متعصبین، مقلدین و فدائیان ایده های ویژه خود می گذراندند_ به چشم می آمد.
کنولگه زبانشناس و میهن پرست بود و نه افکار و ایده های اصلاح طلبانه اجتماعی این برادران گیاه خوار و نه نوع زندگی غیر عادی آنها برایش جالب بود.
تیپ او طوری بود که در کنار ایستگاه های راه آهن و ایستگاه های کشتی در لوکارنو locarno و یا پالانزا Pallanza خدمتکاران هتل های شیک برخلاف همیشه که هر رسول گیاه خوار کلم قمری ای را از راهی دور می توانستند بو بکشند به او اما با اطمینان هتل هایشان را توصیه می کردند و کاملاً متعجب می گشتند وقتی که یک چنین آدم آراسته و محترمی چمدانش را به دست یک خدمتکار تالیسیایی Thalysia ویا سِرسی Ceres و یا به خر بران تپه حقیقت Monte Verità می داد.
با این وجود او با گذشت زمان خود را در این محل غریب کاملاً سالم و سر حال حس می کرد. او فردی خوشبین بود، آری، تقریباً کسی که زندکی را هنرمندانه می گذراند. و به تدریج در بین نبات خوارانِ تمام کشورها که به آن مکان آمده بودند، بخصوص در میان فرانسویان و برخی از دوستداران صلح و گونه سرخان دوستانی پیدا کرد که در کنارشان می توانست سالاد تازه و هلوی خود را بدون مزاحمت و همراه با گفتگوی سر میز غذا آسوده خاطر بخورد، بدون آنکه متعصبی اصولگرا مخلوط خوار بودنش را و یا یک بودیست برنج خوار بی اعتنا بودن او به مذهب را سرزنش کند.
روزی چنین اتفاق می افتد که دکتر کنولگه ابتدا بوسیله روزنامه ها و بعد مستقیماً از دوستانش خبر تأسیس انجمن بزرگ بین المللی گیاه خواران را می شنود، انجمنی که قطعه زمین بزرگی در آسیای صغیر خریداری کرده و از تمام برادران گیاه خوار جهان دعوت به عمل آورده بود تا با قیمت بسیار مناسب به عنوان مهمان و یا برای همیشه آنجا ساکن گردند. مؤسسین این انجمن مردانی از گروه های ایده آلیست گیاه خوار آلمانی، هلندی و اتریشی بودند که سعی شان تشکیل نوعی صهونیسم گیاه خواران بود تا بتوانند برای طرفداران و مقلدین ایمانشان سرزمینی در محلی از جهان که شرایط طبیعی برای یک زندگی ایده آل و مناسب حال آن ها را دارا باشد خریداری کرده و آنجا را به صورت خودگردان اداره کنند.
<عاقبتِ دکتر کنولگِه> Doktor Knölges Ende نوشته ای از هرمن هسه که در سال 1910 به چاپ رسید.
آقای دکتر کنولگه دبیر دبیرستان که قبل از موعود خود را بازنشسته و تمام وقت اش را صرف تحقیق زبانشناسی کرده بوده است، محققاً اگر روزی نفس تنگی و رماتیسم اش او را برای یک دوره استراحت پزشکی همراه با رژیم غذایی برنمی انگیزاند هرگز در ارتباط با گیاه خواران و گیاه خواری قرار نمی گرفت.
نتیجه این دوره بقدری عالی بود که او از آن به بعد هر ساله چندین ماه، معمولاً در جنوب، در یکی از آسایشگاه ها و یا پانسیون های گیاهخواری به سر می برد، و با وجود ضدیت داشتن با هرچه غیر معمول و عجیب و غریب است با افرادی به معاشرت برخاست که مناسب او نبودند و ملاقات های نادر و اجتناب ناپذیرشان به خانه خود را ابداً دوست نمی داشت.
دکتر کنولگه در بعضی از سال ها در فصل بهار و اوایل تابستان و گاهی هم در ماه های پاییز زندگی خود را در یکی از پانسیون های دوستانه گیاهخواری که تعدادشان کم هم نبود، در کنار سواحل جنوبی فرانسه و یا Lago Maggiore گذراند. او با انسان های مختلفی در این مکان ها اشنا شد و به بعضی از چیزها عادت کرد؛ به کسانیکه پابرهنه راه میرفتند و حواریون مو بلند، به متعصبین روزه گیری و غذاهای لذیذ گیاهی، و در این آخرین عادت دوستانی نیز یافته بود، و چون غذاهای سنگین یرایش ایجاد درد و زحمت می کردند و برایش ممنوع بود، بنابراین در خوشخوراکی خود را در قلمرو میوه و سبزیجات آموزش داده بود.
به هیچ وجه مطلقاً به هر سالاد کاسنی ای قانع نبود و همیشه پرتقال ایتالیایی را بر پرتقال کالیفرنیایی ترجیح می داد. بعلاوه برای او گیاهخواری چندان مهم نبود و فقط وسیله ای بود برای معالجه در حین استراحت همرا با رژیم غذایی و حداکثر گهگاهی برای تمام آن مشتقات زبانی جدید در حیطه گیاهخواری از خود شوق نشان می داد، مشتقاتی که برای او به عنوان زبان شناس عجیب و غریب بودند: خام خوار، میوه خوار، گیاه خوار و مخلوط خوار!
خودِ دکتر متعلق به گروه مخلوط خواران بود، زیرا نه تنها میوه و سبزی جات خام بلکه پخته آنها و همچنین غذاهای تهیه شده با شیر و تخم مرغ را هم می خورد. و از اینکه گیاه خواران حقیقی و بیش از همه خام خواران ناب و متعهد از این کار او متنفرند بی خبر نبود. اما او خود را از دعواهای متعصبانه این برادران دور می داشت و برخلاف بعضی از همکاران، بخصوص اتریشی ها که موقعیت خود را بر روی کارت ویزیت هم می ستودند، تعلق خود به طبقه مخلوط خواران را تنها با اعمال اش نشان می داد.
عجب!، فکر کردم بگویم حتماً در آنجا یک کشیش سیمانی و منبر سیمانی هم دارید، اما سکوت کردم.
راهنمایم ادامه می دهد: «ببینید، من می خواهم با شما روراست باشم. ما علاقه داریم مسیحی بودن خود را تا حد امکان تبلیغ کنیم. اگرچه کشورمان قرن هاست که مسیحیت را پذیرفته و از آئین های پرستش و خدایان دیرین ماساگاتها دیگر هیچ اثری نیست، با این وجود اما حزب کوچک زیاده از حد پر شوری در این کشور وجود دارد که مایل است ایزدان پیر زمان کوروش پادشاه ایران و شهبانو تومیرس را دوباره معمول کند. می دانید، البته این هوی و هوس را تنها تعداد اندکی خیالباف در سر می پرورانند و مطبوعات کشورهای همسایه هم به این قضیه مضحک بها داده و آن را به سازماندهی جدید سیستم نظامی ما ارتباط میدهند. دیگران به ما مشکوکند و فکر می کنند قصد منسوخ کردن مسیحیت را داریم تا بتوانیم در جنگ بعدی آخرین ممانعت های باقی مانده تصمیم گیری نهایی برای به کار بردن تمامی ابزار نابود کننده را آسانتر سازیم. و به این دلیل است که ما از تأکید بر مسیحی بودن کشورمان به گرمی استقبال می کنیم. ابداً قرار بر این نیست که بخواهیم اعمال نفوذی در گزارش نوشتن سفر شما کنیم. در ضمن، این مطلبی که به شما خواهم گفت بهتر است پیش خودمان بماند: اگر قبول کنید و مطلب خلاصه ای در باره مسیحی بودن ما بنویسید نتیجه اش دعوت شما به یک مهمانی خصوصی نزد صدراعظم کشورمان خواهد بود.»
من جواب می دهم: «در حقیقت آئین مسیحیت رشته اصلی من نیست، اما در این باره فکر خواهم کرد. _ و حالا بسیار خوشحالم از اینکه می توانم دوباره آن مجسمه مجلل را که نیاکانتان به خاطر اسپارگاپیس Spargapis دلیر بنا نهاده اند ببینم.»
همکارم غرغر کنان می پرسد:«اسپارگاپیس؟ او دیگر چه کسی است؟»
«پسر بزرگ تومیریس همان کسی که رسوایی فریب خوردن از کوروش را نتوانست تحمل کند و در زندان خود را کشت.»
راهنمایم می گوید :«آهان، البته. می بینم که شما دایم به هرودت بازمی گردید. بله، این مجسمه باید در حقیقت خیلی زیبا بوده باشد و به طرز عجیبی هم از روی زمین ناپدید گشته است. گوش کنید! همانطور که شما هم از آن مطلع می باشید، ما علاقه شدیدی به علم داریم، به ویژه برای پژوهش ِ عهد عتیق، و کشور ما در خاکبرداری و نقب زنی ها در هر متر مربع زمین به خاطر مقاصد پژوهشی در مقام سوم و یا چهارم آمار جهانی قرار دارد. این حفاریی های بی وقفه که اکثراً برای دست یابی به اشیاء ماقبل تاریخ انجام می گرفتند تا نزدیکی آن مجسمه زمان تومیرسها ادامه پیدا کرد و اتفاقاً خاک آن ناحیه سود بیشتر و بخصوص استخوانهای ماموت ماساگاتی را وعده می داد. پس از چندی حفارها کوشش می کنند تا از عمق زمین مجسمه را بیرون بکشند و در حین این کار مجسمه سقوط می کند! اما باقیمانده آن باید در موزه برای دیدار عموم آزاد باشد.»
بعد او مرا به سوی ماشینی هدایت می کند و ما در حال گفتگوی سرزنده ای بر جاده ای که در دل خاک این کشور کشیده شده بود می رانیم.
_پایان_
آه کوتاهی کشیدم. از قرار معلوم این مرد جوان مایل نبود کار را برایم آسان سازد. مقررات را بهانه قرار داده بود و بر اجرای آن اصرار می ورزید.
در جوابش گفتم «بدیهی ست، من دقیقاً آگاهم که نه تنها ماساگاتها قدیمی ترین، پرهیزکارترین، متمدن ترین و در عین حال شجاع ترین مردم موجود جهانند، که ارتش ملیونی شکست ناپذیری دارند، که دارای بزرگترین ناوگان جهانی اند و دارای شخصیتی شکست ناپذیر و همزمان از بامحبت ترین مردم گیتی می باشند، زنهایشان از زیباترین زنهای جهانند و مدارس و تأسیسات عمومیشان سرمشق تمام دنیاست، بلکه نیز بر دیگر خلق های بزرگ و معتبر و غیر معتبر جهان در مقام فضیلت والاترند، طوری که در برابر خارجی ها به احساس برتر بودن خود اهمیتی نداده و مهربان و شکیبا از هر بیگانه فقیری انتظار دارند تا خود را با آنکه از کشوری بی اهمیت تر می باشند همسطح ماساگاتها احساس کنند.
من در این باره اهمال نکرده و در کشورم صادقانه در باره آن خواهم نوشت.»
راهنمایم مهربانانه می گوید «بسیار عالی، شما در واقع هنگام برشمردن فضایل ماساگاتها حق مطلب را، یا بهتر است بگویم حقایق مطلب را خوب ادا کردید.
می بینم که آگاهی شما از آنچه در ابتدا به نظر می آمد بهتر است، و از صمیم قلب آمدن شما به کشور زیبایمان را خوشآمد می گویم. اما هنوز بعضی از جزئیات برای کامل کردن شناسایی شما ضروریند. آنچه بخصوص جلب توجه ام را کرد این است که شما از دو دستآورد بزرگ ما سخنی به میان نیاوردید: از ورزش و از مسیحیت. آفای عزیز، این یک ماساگاتی بود که در مسابقه بین المللی پرش از پشت با چشمان بسته رکورد جهان را با 11,098 شکست.»
مؤدبانه اضافه می کنم «کاملاً درست است، مگر می شود آن را از یاد برد! اما شما به آئین مسیحیت هم به عنوان رشته ای که خلق شما رکورد دار آن است اشاره کردید. اجازه دارم از شما خواهش کنم که کمی در این باره روشنم کنید؟»
مرد جوان می گوید «بسیار خُب، من فقط می خواستم اشاره ای کنم به این که اگر شما در باره این نکته در سفرنامه تان به نحو عالی و دوستانه چند سطری بنویسید حتماً مقبول ما واقع خواهد گردید. ما برای مثال در شهر کوچکی کنار کوه ارس یک کشیش پیر داریم که در سراسر زندگی خود 63000 بار مراسم عشاء ربانی را به جا آورده است، و در یک شهر دیگر کلیسای مشهور و مدرنی وجود دارد که همه چیز آن از سیمان است، و در حقیقت از سیمان های بومی: دیوارها، مناره، کف زمین، ستون ها، محراب ها، سقف، حوض غسل تعمید، منبر و غیره.
همه چیز از سیمان است، حتی شمعدان ها و جعبه اعانات.»
خبرنگار ماساگاتی با صدای کمی گرفته می گوید «نظر لطف شماست. نام شما برایمان ناآشنا نیست. وزیر تبلیغات ما آنچه در باره کشورمان گفته و نوشته می شود را موشکافانه تعقیب می کند، به این خاطر نوشته شما در روزنامه ای در باره رسوم و عادات ماساگاتها که در 30 سطر به چاپ رسید از چشم ما مخفی نمانده است. برای من افتخاری خواهد بود تا شما را در این سفر همراهی کرده و نشانتان دهم چقدر زیاد رسوم ما از زمان اولین سفر شما تغیر کرده است.»
آهنگ گرفته صدای مرد جوان به من فهماند که اظهارات گذشته ام در باره ماساگاتها که قلبانه دوستشان داشته و تحسینشان می کردم اینجا در این کشور ابداً با بدرقه مواجه نشده است.
لحظه کوتاهی به بازگشت فکر کردم، من شهبانو تومیریز را به یاد آوردم که سر بریده کوروش کبیر را در کوزه ای پُر از خون قرار داده بود، و دیگر فضایل اصیل این خلق معنویت شناس ِ سرزنده را به یاد آوردم. اما عاقبت پاسپورت و ویزایم را دادند، و زمانه تومیریز هم به پایان رسیده بود.
حالا راهنمایم دوستانه به من می گوید «معذرت می خواهم، می بخشید از اینکه مجبورم اول شما را با وجود اقامت قبلی در این کشور در رابطه با اعتقادتان امتحان کنم. فکر نکنید که مدرکی بر ضد شما وجود دارد؛ نه ابداً. این کار فقط به خاطر تشریفات و مقررات است و همچنین به این دلیل که شما خود را به هرودوت منصوب کرده و یکطرفه به قاضی رفته اید. همانطور که می دانید در آن زمان هیچگونه خدمات تبلیغی و فرهنگی رسمی وجود نداشته است و شاید به این دلیل اظهارات تقریباً سهل انگارانه او در باره کشورمان را بتوان بخشید، اما برای ما قابل قبول نمی تواند باشد که یک نویسنده امروزی دانسته های خود را تنها از هرودوت بدست آورده باشد._ بنابراین همکار گرامی خواهش می کنم، خیلی کوتاه به من بفرمایید که شما در باره ماساگاتها چگونه فکر می کنید و چه احساسی نسبت به آنها دارید.»
در نزد ماساگاتها Bei den Massageten اثریست از هرمن هسه که در سال 1927 به چاپ رسید.
گرچه بدون شک وطنم _ اگر که در حقیقت وطنی داشته باشم، از تمام کشورهای جهان از لحاظ راحتی و تجهیزاتِ با شکوه برتر است، با این وجود اخیراً یکبار دیگر شوق مهاجرت را احساس کردم و سفری به سرزمین دور دست ماساگاتها Massageten جاییکه از زمان کشف باروت دیگر هرگز نرفته بودم انجام دادم.
مشتاق بودم ببینم تا چه اندازه این خلق معروف و دلیر که جنگجویانش بر کوروش کبیر پیروز گشته بودند در این میانه تغیر کرده و خود را با رسوم زمان حال تطبیق داده است.
و حقیقتاً که توقع من از ماساگاتهای شرافتمند بیش از حد نبود. مانند تمام کشورهایی که خود را پیشرفته به حساب می آورند بلندپروازند و تازگی ها هم خبرنگاری به استقبال هر غریبه ای که خود را به مرز آن ها نزدیک کند می فرستند _ حتی اگر این غریبه ها افرادی برجسته، شایان احترام و ممتاز نباشند، و مسلماً برای این مردم خاص بستگی به مقام آن ها خیلی بیشتر حرمت قائل می گردند.
این نوع از مهمانان اگر بوکسور و یا قهرمان فوتبال جهان باشند از طرف وزیر بهداشت؛ و اگر قهرمان شنا باشند از طرف وزیر فرهنگ، و اگر صاحب مدال رکورد شکنی جهان باشند از طرف پرزیدنت و یا معاونش استقبال می گردند.
برای استقبال از من اما مراسمی آنچنانی لازم نبود، و چون من یک نویسنده هستم فقط یک خبرنگار ساده برای استقبال از من به مرز فرستاده شده بود، یک مرد جوان، پسندیده و با قامتی زیبا که از من قبل از ورود به داخل کشور تقاضا کرد شرح کوتاهی از جهانبینی و به ویژه عقیده ام در باره ماساگاتها را بیان کنم.
بنابراین در این میان این رسم زیبا هم در اینجا معمول شده بود.
می گویم «آقای عزیز، به من که بر زبان باشکوهتان به طور ناقص مسلطم اجازه دهید به ضروری ترین ها قناعت کنم. بدیهی ست که جهانبینی من مانند جهانبینی مردم کشورهایی ست که به آن سفر میکنم. آنچه مربوط به شناخت مردم و کشور بلند آوازه شماست از کتاب کلیو Klio اثر هرودوت بزرگ Herodot سرچشمه گرفته است. تحسینی عمیق برای شجاعت ارتش قدرتمند و برای یادگار معروف آن شهبانوی قهرمانتان تومیریس Tomyris قائلم، افتخار بودن در کشور شما را نیز مدت ها پبش از این داشته ام و حال می خواهم این دیدار را پس از سالها باز زنده کنم.»