قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

مزاح کریستالی‎ست که فقط در دردی عمیق و دائمی رشد می‎کند. مردم سالم وقتی هر از گاهی اخباری از این دست می‎خوانند: که کمدین بسیار محبوب و مؤفقی ناباورانه خود را در اثر دچار به مالیخولیای آنی غرق ساخته است، بر روی پاهای خود می‎کوبند، قاه قاه می‎خندند و سپس متعجب گشته و کمی می‎‎‎‎‎رنجند.
(از "سفر نورنبرگ" 1925)
 
***
مناسبت‎های متعددی برای مأیوس گشتن از انسانیت وجود دارند. اما چون ناامیدی روندی غیر منطقی‎ست، بنابراین باید تحمل کرده و به کرات با عقل، صبر و همچنین با طناب دار ِ مزاح بیازمائیم.
(از نامه‎ای به گرهارد کیرشهوف Gerhard Kirchhoff در آگوست سال 1949)
 
***
تمام موضوعات و تیترهای طنزنویسان _مهم نیست مایل به نوشتن چه چیزی باشند_ بهانه‎ای بیش نیستند، در حقیقت همه‎ی آنها همیشه فقط یک موضوع دارند: غم و اندوه زندگی خراب انسان و تعجب از اینکه با این وصف این زندگی پر از بدبختی چنین زیبا و ارزشمند می‎تواند باشد.
(از "سفر نورنبرگ" 1925)
 
***
زندگی عاشق قرار داده شدن حوادث خنده‎دار در کنار وقایع عمیق و جدی‎ست.
(از برگ آلبومی بی تاریخ)
 
***
تمام طنزهای سطح بالا با خود را جدی به حساب نیاوردن آغاز می‎گردند.
(از "گرگ بیابان" 1925-1927)
 
***
[به منتقدانم]
من نه کاتولیکم و نه بودیست،
نه یهودی و نه مسلمان. من یک شاعرم،
یک نقاش و همچنین یک باغبان، مختصر اینکه: یک مزرعه ساده‎-، جنگل- و قادر مطلق چمنستانم.
(1959)
 
***
شادی نه اتلاف وقت است، نه از خود راضی بودن. شادی بالاترین دانش است و عشق، بله گفتن به تمام واقعیت‎هاست و بیداری‎ بر لبه تمام اعماق‎ها و پرتگاها.
(از Glasperlenspiel در 1931-1942)
 
***
شادی فضیلت مقدسین و شوالیه‎ها و راز زیبائی و ماده واقعی هر هنریست. شاعری که شکوه و ترس زندگی را در گام‎های رقصان اشعارش می‎ستاید و نوازنده‎ای که آن را می‎نوازد آورنده نورند، افزایش دهنده شادی و روشنائی بر روی زمین‎اند، اگر هم که ابتدا ما را به گریه و تنش‎های دردناک اندازند.
(از Glasperlenspiel در 1931-1942)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 15:10  توسط سعید از برلین  | 

 
مزاح، واسط میان آرمان و واقعیت است.
(از "سفر نورنبرگ" 1925)
 
***
برای اینکه به اشتباه مرتکب جدی گرفتن این زندگی مضحک نشویم باید از صرفه جوئی در مصرف جادو پرهیز کنیم.
(از کارت پستالی به ویلهلم هکر Wilhelm Häcker در پایان سال 1920)
 
***
برای کسی که در برابر حماقت دارای یک درجه عقل بیشتر است اسلحه دیگری بجز مزاح برایش باقی نمی‎ماند.
(از نامه‎ای به هانس هسه Hans Hesse در ژوئیه سال 1950)
 
***
وقتی آدم با مردم دیوانه سر و کار داد بهترین کار وانمود کردن به عاقل بودن است.
("کفتکو با پدر" از برونو هسه  Bruno Hesse در تاریخ 23.01.1961)
 
***
سخن پر شور چیز زیبائی‎ست و برازنده انسانهای جوان. برای مردم پیر اما مزاح، لبخند، جدی نگرفتن، تبدیل جهان به یک عکس و مشاهد همه چیز طوری که انگار بازی ابرهای فرار شبانه‎اند مناسبتر است.
(از "ابرهای شبانه" 1926)
 
***
در جهان زندگی کردن، طوری که انگار جهانی وجود ندارد، از قانون حمایت کردن، طوری که انگار بالای قانون ایستاده‎ای، مالک گشتن، طوری که انگار مالک هیچ چیز نیستی، گذشت کردن، طوری که انگار گذشتی در کار نیست _ تمام این درخواست‎های فرموله گشته و اغلب دوست‎داشتنی و حکمت سطح بالای یک زندگی تنها با مزاح قادر به تحقق‎اند.
(از "گرگ بیابان" سالهای 1925-1927)
 
***
هرچه دلقک بزرگ‎تر باشد، هرچه ناگوارتر و درمانده‎تر‎ حماقت ما را به فرم مضحکی نشان ‎دهد، آدم بیشتر باید بخندد! اما چه زیاد همه میل به خندیدن دارند! مسافت طولانی‎ای را در سرما تا خارج از شهر می‎روند، پول می‎پردازند، مدت طولانی‎ای انتظار می‎کشند، در نیمه شب به خانه بازمی‎گردند، فقط به این خاطر که بتوانند چند لحظه بخندند.
(از "سفر نورنبرگ" 1925)
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۰ساعت 12:18  توسط سعید از برلین  | 

موسیقی روح تمام هنرهاست.
 
(از «Dilettant»، در سال 1898)
 
***
آلمان در موسیقی خود متدین‏تر، داناتر و بالغ‏تر از واژه‏هایش است.
 
(از «با تشکر از گوته»، 1931)
 
***
موسیقی چیزی نیست جز زمان، زمانی قابل لمس و در ریتم تقسیم گردیده. و البته سعادت‏بخشی موسیقی در این است که ما زمان را در آن همواره بعنوان زمان حال ناب تجربه می‏کنیم، موسیقی بر خلاف روح که در پیش اکثر مردم خیلی بیشتر در زمان گذشته و بخصوص در زمان آینده زندگی می‏کند زمان گذشته و زمان آینده‏ای نمی‏شناسد. هر امید، هر ترس و اضطراب‏ تصوری‏ست از چیزی مربوط به آینده.
 
(از نامه‏ای به پسرش مارتین Martin، در تاریخ 13. 3. 1940)
 
***
بعضی از شعرهای بی‏اهمیت شاعران توسط یک آهنگ‏ساز بلند پایه معروف می‏گردند. و برعکس: بدترین آهنگ‏ها در دراز مدت هم توانا به صدمه زدن به اشعار خوب نیستند.
 
(از نامه‏ای به هربرت شوایکرت Herbert Schweikert، در تاریخ 1. 9. 1952)
 
***
شما نباید هرگز با وجدانی ناراحت به کنسرت بروید و یا کتاب بخرید ... سکه‏های ناچیز شما برای هنر به بقاء انسان‏ها و ایده‏هائی کمک می‏کند که سقوط‏شان بدتر از بزرگترین انقراض‏هاست.
 
(از نامه‏ای به ماریا برنهارت Maria Bernhart، در ژوئن 1949)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:11  توسط سعید از برلین  | 

ما باید عشق‏مان را تا حد امکان آزاد نگاه داریم تا بتوانیم آن را هر لحظه هدیه‏اش کنیم. ما همیشه برای چیزهائی که عشق‏مان را هدیه می‏کنیم بیش از ارزششان بها می‏دهیم، و به این خاطر رنج فراوانی جاری می‏گردد.
 
(از نامه‏ای به کارل زلیگ Carl Seelig در تاریخ 2. 6. 1920)
 
***
من یک ستایشگر بی‏وفائی‏، تعویض و فانتزی‏ام. من اعتقادی به این ندارم که عشقم را بر نقطه‏ای از زمین میخکوب کنم. من فکر می‏کنم آنچه را که ما دوست می‏داریم، همیشه فقط یک تمثیل است و بس. جائی که عشق ما گیر کند و به وفاداری و فضیلت تبدیل گردد، آنجا این عشق برایم مشکوک خواهد گشت.
 
(از «پیاده‏روی» در سال 1907)
 
***
از آنچه مربوط به عشق می‏شود، می‏توان گفت که فقط مجردها عشق حقیقی را می‏شناسند. اگر یک زن مردی را بدون انتظار پول، ازدواج و سرپرستی از خود و فرزندانش دوست داشته باشد، به این ترتیب او آن مرد را واقعاً دوست می‏دارد. مرد دیگری که تمام این‏ها را برای زن فراهم می‏سازد، هرگز نمی‏تواند بداند که آیا همسرش او را بخاطر خودش یا فقط بخاطر این مزایا دوست ‏دارد.
 
(از «Berthold»، در سال 1907)
 
***
آدم بیشتر کارها در زندگی را فقط بخاطر زن انجام می‏دهد، حتی اگر هم دلایل دیگری ادعا کند.
 
(از «روز تلف گشته»، در سال 1926)
 
***
جرقه‏های کوتاه عشق، خوش‏آمدید؛
بوسه بر شما، ای چشمان آبی و قهوه‏ای،
خوش آمدی، مادر ابدی، ای زن!
ای بازی خواهش، و ای ماجراجوئی رنگارنگ،
می‏دانم، تو را دوست داشتن منجر به مرگ خواهد گشت،
پروانه رویائی‏ من سریع می‏میرد.
اجازه نده در این تاریکی روزی فاسد شوم،
بگذار در میان شعله‏های آتش جان دهم!
 
(از شعر «راهی به سوی مادر»، در سال 1926)
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:47  توسط سعید از برلین  | 

عشق هادی به همه‏ی نتایج و درک کردن‏هاست، و ما زمانی توانائی دوست داشتن صحیح را خواهیم داشت که پرتگاه درونی‏مان را بشناسیم و با همسازی با بعضی از ایده‏آل‏های توده مردم خود را راضی نسازیم. در هر کدام از ما کل زمین و بشریت دوباره بازمی‏گردد، از نو تلاش کنید، برای تغییرات جدید کوشش کنید.
 
(از نامه‏ای به مارتین دونه Martin Doerne در تاریخ 19. 1. 1918)
 
*

اینکه هر عشق فاجعه عمیق خود را داراست، بر این که نباید دیگر عاشق گشت دلالت نمی‏کند!
 
(از نامه‏ای به فسکو کومو Cesco Como در تاریخ 21. 6. 1903)
 
*

هر حرکت روح، که در آن او خود و زندگی‏اش را احساس کند، عشق می‏باشد. بنابراین خوشبخت کسی‏ست که توانا به زیاد عاشق شدن است. اما عشق و اشتیاق کاملاً مانند هم نیستند. عشق عاقل گشته‏ی اشتیاق می‏باشد؛ عشق نمی‏خواهد صاحب شود؛ عشق می‏خواهد فقط عاشق باشد.
 
(از "دفتر خاطرات مارتین"، 1918)
 
*

باز می‏خواهد دهان خندانم به
دیدار لبانت آید، تا مرا بوسه کنان برکت بخشند،
انگشتان دوست‏داشتنی‏ات را می‏خواهم نگاه دارم
و با انگشتانم آنها را بازی‏کنان خم سازم.
نگاه تشنه‏ام را به نگاهت پیوند دهم،
بدنم را در عمق موهایت جا کنم،
می‏خواهم با اعضای جوان همیشه بیدارم
جنبش اعضای تو را وفادارانه پاسخ داده
و با آتش عشقی همیشه تازه
زیبائی تو را هزاران بار نو سازم،
تا اینکه ما کاملاً سیر و راضی هر دو
سعادتمند بر بالای هر رنجی به سر بریم،
تا اینکه ما روز و شب و امروز و دیروز
بی آرزو پرواز کنیم،
تا اینکه از فراز تمام اعمال‏ها و کردارها
مانند سعادتمندان به صلح مبدل ‏گردیم.
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:20  توسط سعید از برلین  | 

زندگی تنها با عشق معنا می‏یابد: یعنی: هرچه ما بیشتر عاشق و توانا به از خود گذشتن باشیم، معنای زندگی نیز بیشتر می‏گردد.
 
(از نامه‏ای به ماریانه ودل Marianne Wedel در تاریخ 1. 6. 1956)
 
*
نبوغ نیروی عشق است، و اشتیاق برای سرسپردگی.
 
(از نابغه جوان، 1950)
*
سعادت فداکاری را بجشید، سعادت بی‏ نیازی را، سعادت همکاری آماده خدمت بودن را! هیچ مسیر دیگری شما را چنین سریع به درونی‏ترین تمام دانش‏ها هدایت نمی‏کند: به دانش ِ یگانگی و تقدس زندگی. هیچ مسیر دیگری هم شما را چنین مطمئن به مقصد تمام هنرهای زندگی، به غلبه‏ای شاد بر خودخواهی نمی‏رساند _ نه با صرفنظر کردن از شخصیت، بلکه توسط بالاترین تکامل‏اش!
 
(از "درود به جوانان جهان"، 1922)
*
این یکی از حکمت‏های شایان توجه اما راز ساده زندگی‏ست، که هر فداکاری ِ خالی از نفس پرستی، هر مشارکت و هر عشق ما را ثروتمندتر می‏سازد، در حالی که هر تلاشی به خاطر مال و قدرت نیروهایمان را می‏دزدد و ما را فقیرتر می‏سازد. این را هندی‏ها می‏دانستند و تعلیم می‏دادند، و سپس خردمندان یونان، و بعد عیسی مسیح ... از آن پس نیز هزاران تن از خردمندان و شاعران دیگر که آثارشان با گذشت زمان از بین نمی‏رود، در حالی که ثروتمندان و پادشاهان معاصر آنان گم و فراموش گشته‏اند. شما ممکن است این را به عیسی مسیح یا به پلاتو Plato، به شیلر Schiller یا به اشپینوسا Spinoza ربط دهید، در همه جا آخرین حکمت این است که نه قدرت نه ثروت و نه دانش، بلکه تنها عشق است که خجسته می‏سازد. به نظر می‏رسد هر ازخودگذشتگی، هر چشم‏پوشی با عشق، هر همدردی فعالانه، هر از خود بیگانگی یک عطا کردن و یک خود-ربودن است و با این حال یک ثروتمندتر و بزرگ‏تر شدن و تنها راهی‏ست که به جلو و به بالا هدایت می‏کند.
 
(از "کریسمس"، 1907)
*
وقتی تو عشق‏ات را به یک انسان نشان می‏دهی، او نیز برای این کار با تشکر و عشق خود به تو پرداخت می‏کند؛ اما وقتی تو یک سوسک، ماهی یا پرنده یا یک گیاه یا بوته را در امان می‏داری، تو این کار را برای خدا می‏کنی.
 
(از "مرگ برادر آنتونیو"، 1904)
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:19  توسط سعید از برلین  | 

آنچه مهم است.
 
رفتار ما در زندگی بیشتر بستگی به دین‏مان دارد تا افکارمان. من به هیچ دگماتیسم مذهبی‏ای‏ معتقد نیستم، از این جهت به خدائی هم که انسان‏ها را خلق کرده و برایشان این امکان را بوجود آورده تا در کشتن همدیگر بوسیله گلوله‏های سنگ پیشرفت کنند و کشتن با سلاحهای اتمی را بیاموزند و به آن افتخار کنند ایمان ندارم. از این رو معتقد نیستم که این تاریخ خونین جهان معنایش در نقشه خردمندانه یک حکومت الهی نهفته باشد که چیزی ناشناخته اما الهی‏ و شگفت‏انگیزی را برای ما طرح‏ریزی کرده است. اما با این حال من هم دارای یک مذهب‏ام، یک دانش که به غریزه مبدل شده است، حسی از مفهوم یک زندگی. من از تاریخ جهان نمی‏توانم چنین استنباط کنم که انسان خوب، نجیب، دوستدار صلح و فداکار می‏باشد، اما به اینکه در میان آن امکاناتی که به او داده شده است امکان نجیب و زیبایِ تلاش برای نیکی، صلح و زیبائی نیز در دسترس‏اش می‏باشد و در شرایط مناسب می‏تواند به شکوفه بنشیند صد در صد معتقدم و به آن اطمینان دارم، و اگر این ایمان به تأیید نیاز داشته باشد، بنابراین می‏توان آن را در تاریخ جهان در کنار فاتحین، دیکتاتورها، قهرمانان جنگ و تولیدکنندگان بمب و همچنین پدیدهائی مانند بودا، سقراط، مسیح، کتب مقدس هندی‏ها، یهودیان و چینی‏ها و تمام آثار حیرت‏انگیز انسان‏های صلح طلب جهان هنر یافت. سر یک پیامبر در میان ازدحام مجسمه‏ها بر سر مدخل یک گنبد، چند ریتم موسیقی از مونتووردی Monteverdi، باخ Bach، بتهوون Beethoven، یک عدد بوم نقاشی از روگیر Rogier، از گوآردی Guardi یا رنوار Renoir کافی‏اند تا تمام بازی قدرت و جنگ تاریخ بی‏رحم جهان را به مخالفت خوانند و جهانی دیگر، روح‏دار و در مجموع جهانی سعادتمند ترسیم کنند. وانگهی، دوام آثار هنری خیلی مطمئن‏تر و طولانی‏تر از آثار خشونت است و هزاران سال بیشتر زنده می‏مانند.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:26  توسط سعید از برلین  | 

ایمان من (2)
 
   بعد از آشنائی با جهان معنوی هندی با جهان معنوی چینی که تکامل‏های تازه‏ای در آن وجود داشتند آشنا شدم؛ مفاهیم کلاسیک چینی از تقوائی که کونفوتسه (کنفوسیوس) Kung Fu Tse و سقراط Sokrat بعنوان برادر بر من آشکار ساختند و حکمت پنهان لائوتسه Lao Tse با دینامیک عرفانی‏ش مرا خیلی زیاد به خود مشغول ساختند. همچنین دوباره امواجی از تأثیرگذاری مسیحیت در ارتباط با چند کاتولیک از رده‏های بالای معنوی به سراغم آمد، بخصوص در ارتباط با دوستم هوگو بال Hugo Ball، کسی که انتقاد بی‏امانش به رفرمیست‏ها را می‏توانستم بدون آنکه کاتولیک شوم تائید کنم. من آن زمان کمی هم فعالیت و سیاست کاتولیک‏ها را زیر نظر داشتم و می‏دیدم که چگونه از شخصیت پاک و بزرگ هوگو بال از طرف کلیسای خودش و نمایندگان روحانی و سیاسی آن، بسته به روند اقتصادی، گاهی استفاده تبلیغاتی می‏شود و گاهی او را کنار گذارده و حاشا می‏کنند.
   ظاهراً این کلیسا هم مکان ایده‏آلی برای مذهب نبود، ظاهراً اینجا هم جاه طلبی و لاف‏زنی، نزاع و تمایل به قدرت طلبی در جریان بود، ظاهراً اینجا هم زندگی مسیحی خود را با کمال میل به جاهای خصوصی و پنهان کشانده بود.
   مسیحیت در زندگی مذهبی من نقش غالب را داراست، البته نه بعنوان تنها مذهب و بیشتر بعنوان یک مسیحیت عرفانی تا مسیحیتی کلیسائی، و بدون زد و خورد زنده نیست، اما بدون جنگ در کنار ایمانی به رنگ هندی-آسیائی که تنها دگم آن تفکر وحدت است به سر می‏برد. من هرگز بدون مذهب زندگی نکردم و نمی‏توانستم یک روز بدون آن زندگی کنم، اما در تمام عمر بدون کلیسا توانستم زندگی کنم. کلیساهای ویژه‏ی جداگانه‏ی مذهبی و سیاسی برای من همیشه، و بیش از هر زمان در حین جنگ جهانی بعنوان کاریکاتوری از ناسیونالیسم، و ناتوانی تعهد پروتستانت‏ها به یک وحدت بین‏الملی همیشه نمادی از اتهام به ناتوانی آلمان برای وحدت به نظر می‏آمد. در سال‏های دور با چنین افکاری به کلیسای کاتولیک رم با مقداری احترام و حسادت نگاه می‏کردم، و شوق پروتستانتی من برای فرمی محکم‏تر، برای سُنت، برای بروز آشکار روح امروز هم به من کمک می‏کند تا احترامم را به این تشکل‏های بزرگ فرهنگی مغرب‏زمین حفظ کنم. اما این کلیسای کاتولیک قابل تحسین هم برای من فقط با فاصله قابل تحسین است، و به محض اینکه من به آن نزدیک‏تر شوم، مانند اندام هر انسانی بوی تند خون و خشونت می‏دهد، بوی سیاست و فرومایگی. با این حال، گاهی به کاتولیک‏ها به خاطر امکان دعا کردنشان در برابر یک محراب به جای اتاقک‏هائی اغلب تنگ و اعتراف کردنشان از میان یک سوراخ به جای اینکه همیشه آنها را فقط به طعنه و تمسخر مورد نقدی مهجورانه قرار دهند حسادت می‏کنم.

http://www.youtube.com/watch_popup?v=644By0JnNjU

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۰ساعت 18:23  توسط سعید از برلین  | 

ایمان من (1)
 
   اینکه کلیسای به اصطلاح پروتستانت وجود نداشته، بلکه پروتستانتیسم در تعداد زیادی از کلیساهای کوچک محلی ویران گردیده بود، اینکه داستان این کلیساها و رؤسایش، یعنی شاهزادگان پروتستانتی که برایشان چیزی شریف‏تر از پاپ‏های توهین شده کلیسا نبود، پاپ‏هائی که از خیلی قبل تقریباً هرچه مسیحیت و فداکاری‏های حقیقی برای امپراطوری خداست را دیگر در این کلیساهای زاویه‏ای خسته کننده برگزار نمی‏کردند، بلکه در جاهای خیلی زاویه‏دارتری، اما در عوض از این فرم مشکوک و گذرا انجمن‏های مذهبی گداخته و از خواب بیدار گشتند _ همه‏ی اینها برایم از همان ایام جوانی دیگر یک راز نبود، هرچند در خانه پدری از کلیسای محلی و فرم‏های سنتی فقط با احترام صحبت می‏گشت (یک احترامی که من آن را کاملاً حقیقی حس نمی‏کردم و خیلی زود به آن مشکوک گشتم). همچنین در دوران مسیحیت جوانی‏ام از کلیسا هیچ نوع تجربه مذهبی بدست نیاوردم. دعا و عبادات خانگی و شخصی، سبک زندگی پدر و مادرم، فقر پادشاهانه‏ و ‏گشاده‏ دستی‏‏شان برای فلاکت، برادری آنها با همنوع مسیحی خود، نگرانی‏شان بخاطر مشرکین، البته آنها غذای روحی تمام زندگی فداکارارانه نوع مسیحی خود را نه از کلیسا و نه از روزهای عبادی یکشنبه‏ها، بلکه از انجیل‏خوانی کسب می‏کردند، تعالیم مورد تأیید برای آموزش کودکان هیچ تجربه‏ای برایم به ارمغان نیاورد.
   البته حالا جهان شعر و مذهب هندی در مقایسه با این مسیحیت تنگ چلانیده گشته، با این آیه‏های تقریباً شیرین و با این کشیش‏ها و موعظه‏گران اغلب خسته کننده بسیار وسوسه‏انگیزتر بود. اینجا هیچ نزدیکی‏ای مرا به ستوه نمی‏آورد، اینجا نه بوی منبر خالی و خاکستری رنگ را می‏داد و نه آن ساعات پرهیزگارانه درس انجیل را، اینجا فانتزی‏هایم فضا برای پرواز داشتند، من می‏توانستم اولین پیام‏های جهان هندی را بدون آنکه مقاومتی در من ایحاد کنند دریافت کنم، و تأثیرشان در من همیشگی‏ست.
   بعدها مذهب شخصی من شکل‏های‏ش را اغلب تغییر داده است، اما نه هرگز به معنای تغییر ناگهانی دین، اما همواره در راه رشد و تکاملی آرام. اینکه چرا سیدارتای من «عشق» را بالاتر از «شناخت» قرار می‏دهد، و چرا دگم را رد می‏کند و تجربه در وحدت را در مرکزیت قرار می‏دهد را ممکن است کسی بعنوان تمایلی باقیمانده از مسیحیت، آری بعنوان ردی از پروتستانتِ صادقانه در او درک کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 17:31  توسط سعید از برلین  | 

ایمان من
 
من نه تنها در مقاله‏هایم در مناسبت‏های مختلف به اعتقادم اعتراف کرده‏ام، بلکه همچنین یک بار پیش از تقریباً ده سال پیش هم کوشش کردم آن را در کتابی بنویسم. نام کتاب سیدارتا است، و محتوای اعتقاد در آن از طرف دانشجویان هندی و کشیش‏های ژاپنی غالباً بررسی و مورد بحث واقع گشت، اما از طرف همکاران مسیحی‎شان این کار انجام نگرفت.
   اینکه ایمان من در این کتاب نام و چهره‏ای هندی دارد اتفاقی نیست. من مذهب را به دو فرم تجربه کرده‏ام، بعنوان کودک و نوه پروتستانتی متدین و درست‏کار و بعنوان خواننده مکاشفه‏های هندی، که در میان آنها من بالاتر از همه اوپانیشادها، باگاواد گیتا و سخنان بودا را قرار می‏دهم. و همچنین این هم تصادف نبود که من در میان یک مسیحیت زنده و واقعی رشد کردم، اولین جنبش دینداری مخصوص به خودم را در فرم هندی تجربه کردم. پدر من هم مانند مادر و پدر مادرم تمام دوران زندگی‏اش را بعنوان مبلغ مذهبی در مأموریت‏های مسیحی در هندوستان گذراند، و با وجود آنکه ابتدا در یکی از عموزادهایم و من این شناخت که نمی‏تواند فقط یک سلسله مراتب مذهبی وجود داشته باشد پیدا گشت، اما پدر، مادر و پدر بزرگ نه فقط یک اشنائی زیاد و تا اندازهای دقیق به انواع اعتقادات هندی داشتند، بلکه یک نیمه همدلی با آنها هم در نزدشان وجود داشت. من معنویت هندی را درست مانند مسیحیت از کودکی تنفس و لمس کردم.
   مسیحیت را اما بر عکس در فرمی رادیکال، سخت و منحصر به فرد در زندگی‏ام آموختم، در یک فرم ضعیف و گذرائی که به سختی هنوز زنده و تقریباً در حال ناپدید شدن است. من آن را بعنوان پروتستانتیسم با رنگی از پارسائی شناختم، و آن تجربه‏ای عمیق و قوی بود؛ زیرا که زندگی اجداد و پدر مادرم را خدا معین می‏کرد و آنها زندگی خود را وقف خدمت به او کرده بودند. اینکه انسان‏ها زندگی خود را بعنوان ملک خدا می‏بینند و نه در غریزه جنسی خودخواهانه خویش، بلکه سعی می‏کنند طوری زندگی کنند که خدمت و قربانی در پیش خدا به حساب آید، و این بزرگترین تجربه و میراث زمان کودکی زندگی‏ام را سخت تحت تأثیر خود گذاشت. من «جهان» و مردم جهان را هرگز کاملاً جدی نگرفتم و در این دوران سالخوردگی کمتر هم جدی می‏گیرم. اما آن مسیحیتی که در نزد اولیای من بعنوان زندگی ِ وعده داده شده، بعنوان خدمت و قربانی، بعنوان جامعه و تکلیف با آنکه بزرگ و نجیب بود _ اما ما کودکان از آن فرم‏های مذهبی و نسبتاً فرقه‎ای می‏شناختیم و به این جهت خیلی زود به نظر من مشکوک آمد و تا حدی کاملاً غیر قابل تحمل گشت. در این رابطه برخی احکام و اشعاری گفته و خوانده می‎شد که شاعر درونم خود را توهین‏شده حس می‏کرد، و هنگامی که کودکی ِ اولیه به پایان رسید بر من به هیچ وجه مخفی نماند که انسان‏هائی مانند پدر و پدر بزرگم به این خاطر که مانند کاتولیک‏ها نه یک تعهد ثابت و دگم دارند، نه یک مراسم حقیقی و پذیرفته شده و نه یک کلیسای حقیقتاً واقعی چه زیاد رنج می‏بردند و خود را به این خاطر به زحمت می‏انداختند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 3:5  توسط سعید از برلین  | 

اعدام
 
استاد با دوازده یار خود در مسیر پیاده روی از کوه پائین آمدند و خود را به دیوار یک شهر بزرگ که جلوی دروازه آن جمعیت بزرگی جمع شده بود نزدیک ساختند. وقتی نزدیک‏تر شدند، محل اعدامی را که بر پا شده بود می‏بینند. و جلاد مشغول کار بود، یک انسان ِ از زندان و شکنجه ضعیف شده‏ای را برای بردن به طرف کنده زیر تبر خود از گاری بیگاری‏کشی برده‏ها با خشونت بیرون می‏کشید. مردم به اطراف محل نمایش فشار می‏آوردند، محکوم را مسخره می‏کردند و به رویش تف می‏انداختند و گردن زدنش را با رغبت و در غوقائی شاد نگاه می‏کردند. همراهان از هم سؤال می‏کنند "این چه کسی‏ست و چه کاری باید کرده باشد که جمعیت چنین وحشیانه خواهان مرگش هستند؟ ما کسی را نمی‏بینیم که همدردی یا گریه کند."
   استاد غمگین می‏گوید: "فکر کنم که او یک مرتد باشد". آنها به رفتن ادامه می‏دهند و چون به جمعیت می‏رسند، حواریون دلسوزانه از مردم نام و اتهام مردی که کنار کنده تبر جلاد زانوزده دیده بودند را سؤال می‏کنند.
   مردم عصبانی جواب می‏دهند: "او یک از دین برگشته است. آهای، سر لعنتی‏شو پائین آورد! سرشو قطع کن! این سگ می‏خواست به ما یاد بده که شهر ِ بهشت فقط دارای دو دروازه است، و ما خوب می‏دونیم که تعداد دروازه‏ها دوازده تاست!"
   حواریون با تعجب رو به استاد کرده و می‏پرسند: "استاد، چطور تونستی حدس بزنی که محکوم یک مرتده؟"
   او لبخندی می‏زند و در حال رفتن آهسته می‏گوید: "دانستن‏ش سخت نبود. اگر او یک قاتل یا یک دزد و یا یک تبهکار می‏بود، بنابراین در میان مردم ترحم و همدردی پیدا می‎گشت. خیلی‏ها گریه می‏کردند، بعضی ادعای بی‏گناهی‏ش را می‏کردند. _ اما کسی که ایمانِ خودش را داراست، مردم او را بدون ترحم سر می‏زنند، و جسدش جلوی سگ‏ها انداخته می‏شود."
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 0:54  توسط سعید از برلین  | 

شراب به عنوان نوشابه‏ای تعادل ‏بخش، تسلی‏‏ دهنده، آرام‏ ساز و بخشنده خواب و رویا، بسیار نجیب‏تر و زیباتر از آن خدائی‏ست که دشمنانش تازگی‏ها مایلند به ما بقبولانند. اما شراب برای هر کسی نیست. برای لذت بردن هنرمندانه و خردمندانه از آن و دوست داشتن و درک ابعاد لطیف چرب‏زبانی‏اش، باید مانند بقیه هنرها از استعداد طبیعی برخوردار بود.
 
(از "هنر بیکاری"، 1904)
 
***
شراب
 
گاهی خوشحال می‏شوم، ساکت و تنها
در اتاق سردی با آرامش کامل می‏گساری کنم،
با یک شراب قدیمی و محبوب
یک کلمه‏ی دوستانه و راست صحبت کنم.
 
بعد امیدوارانه آرزوی رسیدن زمانی را بکنم،
که به من و زیارتم بر روی زمین
بار دیگر، اگر هم که با درد باشد،
روزهائی بالغ و پاک داده شود.
 
بعد اما یک دوست هم ارمغان می‏دادند،
که جام زندگی لبریز شده‏ام را
با لذتی شاکر و محتاط حرمت می‏گذاشت،
و شراب رسیده را می‏گساری هم‏پایه بود.
 
(1902)
 
***
شراب من ِ زاهدِ گوشه نشین و دهقان را پادشاه، شاعر و عاقل ساخت. شراب زورق خالی گشته‏ی زندگی را با سرنوشت‏های نو پر می‏سازد و سرگردانان را به امواج زندگانی بزرگ بازمی‏گرداند. شراب یک چنین چیزی‏ست. اما شراب هم مانند تمام استعدادها و هنرهای ارزشمند دیگر است. می‏خواهد دوست داشته شود، مورد توجه قرار گیرد، درک گردد و با زحمت بدست آید.
 
(از "پتر کامنسیند Peter Camenzind" سال 1903)
 
***
فردا _ فردا چه خواهد شد؟
عزاداری، نگرانی، خرسندی کم،
سری سنگین، شراب ریخته _
تو باید زندگی کنی، امروز ِ زیبا را!
اگر زمان با پرواز سریع
در منطقه‏ی دائمی خود در سفر است،
این جام پر از شراب اما
مال خود من می‏باشد.
آتش جوانی خاموش گشته
بلند زبانه می‏کشد این روزها.
مرگ، بفرما این هم دستم،
هنوز می‏خواهی به چه مجبورم سازی؟
 
(1903)
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 17:54  توسط سعید از برلین  | 

 
انسان، آنطور که خدا او را به تصویر کشیده و آنطور که شعر و خرد ملت‏ها او را چندین هزار سال فهمیده است، با حس‏هائی برای زیبائی و با این استعداد خلق گشته تا از دیدن چیزها خوشحال شود، حتی اگر هم آن چیزها برایش بی‏فایده باشند. همواره در شادی انسان بخاطر زیبائی، روح و احساس به طور مساوی سهیم‏اند، و تا وقتی که انسان‏ها قادرند در وسط فشارها و خطرات زندگی‏شان بخاطر چنین چیزهائی خوشحال شوند: بازی رنگ در طبیعت یا در عکسی نقاشی شده، یک ندا در آواز دریا و طوفان یا در یک موسیقی ساخت دست انسان، تا زمانی که جهان می‏تواند در پس سطوح علاقه‏ها و مشکلات‏شان بعنوان یک کل آشکار یا قابل لمس گردد، در جائی که از چرخش سر یک گربه کوچک بازیگوش تا اقسام بازی‏های یک سونات، از نگاه تکان‏دهنده یک سگ تا تراژدی یک شاعر یک ارتباط، هزار تنوع در رابطه، در تناسب‏ها، قیاس‎ها و انعکاس‏ها برقرار است که از زبان جاوید و جاری‏شاش به شنونده‏ها شور و شادی و خرد هدیه می‏گردد – تا آن زمان انسان بارها بر تردید خود پیروز خواهد گشت و بر بودنش در این جهان بارها معنا خواهد بخشید، زیرا که "معنا" همان وحدت تنوع است، یا شاید همان استعداد توانائی روح، که سردرگمی‏های جهان را بعنوان وحدت و هارمونی می‏پندارند.
 
(از "خوشبختی"، 1949)
 
*
آدم باید فقط خود را همیشه از نو در کنار زندگی نگاه دارد. "روح" اغلب ما را قال می‏گذارد، و به ندرت از چیزهائی که طبیعت فقط با کمی عشق و صبر به ما می‏دهد ارزشمند‏تر است: بازی با یک گربه، یا افروختن آتش، یا تماشای ابرها، و تمام اینها منابعی می‏باشند که فقط کافی‏ست در آنها را به صدا آورد.
 
(از یک نامه به خواهرش مارولا Maruhlla در فوریه سال 1923)
 
*
هرچه انسان بیشتر در جهنم زندگی کند، احتیاح مبرم‏تری هم او به موسیقی، به شعر، به عکس، به یک خاطره از تمام آن چیزهائی که در حال حاضر نابود گشته به نظر می‏آیند و در اصل اما ویران نیستند دارد.
 
(از نامه‏ای به آلفرد کوبین Alfred Kubin در فوریه سال 1939)

http://www.youtube.com/watch_popup?v=Ez8HqJ4Sm7s&feature

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:38  توسط سعید از برلین  | 

همچنین در این ساعات تاریک و سیاه،
دوستان عزیز، به من گوش دهید؛
گر من این ساعات را روشن، وگر ابری و کدر دریافتم،
هرگز نمی‏خواهم اما زندگی را ملامت‏گر باشم.
تابش آفتاب و رعد هر دو چهره‏های آسمانند؛
سرنوشت برایم باید، چه شیرین و چه تلخ،
به شکل غذائی مطلوب در خدمت باشد.
روح از مسیر تنگ و پیچ در پیچی می‏گذرد،
زبان خواندش را باید آموخت!
این زبان را فردا بعنوان مرحمت ستایش خواهید کرد،
زبانی را که امروز برایتان شکنجه به حساب می‏آمد.
 
(از شعر "به دوستان در زمان‏های سخت". 1915)
 
*
هرچه جوامع و دستگاه‏های دولتی دیوانه‏تر و بیمارتر باشند، ما هم باید بیشتر از علف‏ها و گل‏ها لذت ببریم و از آنها بیاموزیم، همان گل‏ها و علف‏هائی که در میادین جنگ و در میان توده‏های قلوه سنگ شهرهای بمباران گشته همچنان مشغول کار خود می‏باشند.
 
(از نامه‏ای به لودویگ توگل Ludwig Tügel در تاریخ اکتبر 1951)
 
*
این بینش که «خویش» ما چیزی ثابت و دائمی نمی‏باشد و می‏تواند همیشه خود را در کنار وحدت جهان دوباره بهبود بخشد باعث تسکین خاطر است.
 
(از کارت پستالی به مارتا وگ‏من Martha Wegmann در تاریخ 1926)
 
*
شکوفه‏های فراوان
 
درخت گیلاس پر ز شکوفه ایستاده،
اما هر شکوفه میوه نمی‏گردد،
مانند گل رز نور روشنی دارند
در زیر رنگ آبی و ابرهای فرار

افکار مانند شکوفه‏ها واز می‏گردند،
صد تا در هر روز –
بگذار شکوفه دهد! بگذار که کارش را بکند!
و از سود نپرس!

باید بازی و پاکی هم باشند
و فراوانی گل،
ورنه جهان تنگ خواهد گشت
و زندگی بی لذت و شوق.
 
(1918)
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:3  توسط سعید از برلین  | 

    حالا دیگر اصلاً به موسیقی گوش نمی‏دهم. اول به این خاطر که آرامش کافی برای این کار ندارم و دیگر این که این وداع کردن وقتم را منحصراً به خود اختصاص داده است، و سرانجام این که مایلم آن را برای زمانی بگذارم که برایم ضروری‏تر است. من فقط دوست‏دار تفننی هنر موسیقی می‏باشم و بقدر کافی دارای دانش در این رشته نیستم، اما برخی از آنها را که زمان‏های ناخوشایندم را بهتر می‏ساختند می‏شناسم و گران هم بودند و من آنها را با خود تا ته جهان خواهم برد. چند مجموعه از بتهوون Beethoven و به خصوص چند ملودی از شوبرت Schubert _ من به آنها مانند فرد بی‏خوابی که به مرفین می‏اندیشد فکر می‏کنم.
   وانگهی هنوز چیزهای لطیف و زیبای فراوانی بجز موسیقی برای شنیدن وجود دارند. من در حال حاضر به آنها با زنده‏دلی مخصوصی توجه می‏کنم. من سعی می‏کنم بیاموزم که پرندگان را با آوازشان و آدم‏های آشنا را از قدم برداشتن و از صدایشان با اطمینان کامل تشخیص دهم، من شب‏ها به صدای باد گوش می‏سپارم و با خود می‏اندیشم که آدم گاهی می‏تواند از لحن باد حتماً وضع هوا و فصول را پیش‏بینی کند. و خوشحالم از این که بعضی از چیزهای مطبوع روی زمین فقط برای گوش‏ و نه برای چشم‏ آنجا هستند، مانند بلبل‏ها، زنجره‏ها و غیره.
   به این خاطر طبیعی‏ست که من عمدتاً خود را با چیزهای قابل مشاهده مشغول دارم. آنچه را که آدم باید از دست بدهد ارزشش ده بار بیشتر می‏گردد، و آنچه را که حالا هنوز در چشمم منعکس می‏گردد و آنچه را که با چشم دریافت می‏کنم و می‏تواند به من تعلق گیرد مانند طعمه‏ای برای خود برمی‏دارم.
   هنگامی که از وضعم مطلع گشتم، و وقتی گیجی اولیه از بین رفت، به این فکر افتادم به سفری طولانی بپردازم، شاید با تو، و یک بار دیگر با آگاهی و با گرسنگی کامل خود را با زیبائی‎های جهان تر و تازه سازم، یک بار دیگر به کوه‏های مرتفع صعود کنم و یک بار دیگر به رم Rom سفر کنم و یک بار دیگر به کنار دریا بروم. اما من آن وقت شاید مردی بیمار باشم، و شاید باید یک نفر برای من برنامه حرکت وسائل نقلیه را بخواند و مجبور باشد بعضی چیزها را تهیه کند، در حالی که حالا من در اینجا هنوز یک مرد آزادم و به هیچ کمک مشکوکی محتاج نیستم. همه چیز به وقتش اتفاق خواهد افتاد. با این حال دلم می‎خواست می‎توانستم تو تئوی پیر را قبل از آنکه آن تاریکی واقعی شروع شود یک بار دیگر درست و حسابی تماشا می‏کردم. آیا به خاطر من به این سفر خواهی آمد؟ حالا برای این کار هنوز زود است، این راز را نمی‏شود از همسرم مخفی نگاه دارم. اما به محض این که من بدون پریشانی آمادگی گفتن آن را به او پیدا کردم، باید که بیائی، قبول؟
   حالا من خواهش قلبانه‏ام را گفتم. و در این باره با کسی صحبت نکن، وگرنه من گرفتار سؤال کردن‏ها و تسلیت گفتن‎های دیگران خواهم گشت. باید این مدت کوتاه طوری دیده شود که انگار وضع چشمانم مانند قبل است. من حتی آبونه مجله‏هایم را لغو نکرده‎ام، و کتابفروشی‎ها مانند همیشه لیست کتاب‎های تازه خود را برایم می‎فرستند.
   حالا من دوباره به مسائل جاری کشیده شده‏ام، و چیزی نمی‏خواستم بجز اینکه یک بار دیگر کتباً با تو مانند قدیم گپ بزنم. اگر احیاناً تو نامه‏هایم را نگهداشته‏ و کنار هم قرار داده باشی، همانطور که من نامه‏هایت را محفوظ نگاه می‏دارم، باید یک بسته بسیار ضخیمی شده باشد. امیدوارم که نامه‏های خیلی زیاد دیگری به آنها اضافه گردند، زیرا که من بعد از کور شدن می‏توانم نامه‏های تو را دیکته کنم. اما این نامه شاید آخرین نامه‏ با دست‏خط خودم باشد و در نتیجه می‏تواند یک نوع دست‏خط کمیاب به حساب آید. حالا دیگر کافی‏ست، و من امروز هم مانند همیشه تشکر وفادارانه برای محبت‏ات دارم. دوست قدیمی تو فرانس Franz.
 
(1906)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ساعت 17:45  توسط سعید از برلین  | 

    اغلب حافظه تصویریم را می‏آزمایم، و اگر چه در این راه با اندوه درمی‏یابم که بسیاری از عکس‏های فراموش گشته بی‏پایانم را از دست داده‏ام، اما با این حال خوشحالم که بسیاری را ناخواسته چنین خوب در خاطرم حفظ کرده‏ام. من می‏توانم بعضی از دهکده‏ها را ، بعضی از جنگل‏ها و شهرهای زیبا را که سالیان پیش از میانشان عبور کرده‏ام هنوز هم مانند عکس تازه‏ای دوباره تجسم کنم، و همچنین هنوز یک نقاشی از تیسیان Tizian و چند آثار باستانی و چند آثار هنری دیگر گم نگشته در حافظه خود دارم. من هنوز می‏دانم که چگونه نخ‏های دانه‏‏های گل قاصدک وقتی در باد به پرواز می‏آیند دیده می‏گردند، و هنوز می‏دانم که خورشید صبحگاهی بسیاری از روزهای جوانیم در یک جویبار کوهستانی چگونه منعکس می‏گردید، یا چگونه طوفان می‏پیچید، یا چگونه شب‏ها یک سری از دختران دهکده دست در دست هم در کوچه پرسه می‏زدند. اگر این عکس‏ها هنوز چنین خوب در حافظه‏ام نشسته‏اند و هنوز چنین زنده می‏باشند، بنابراین فکر نکنم چیزهائی را هم که من حالا می‏توانم ثبت کنم بتوانند به این زودی از حافظه‏ام گم بشوند.
   البته برای حفظ آن اندک از متانتم هنوز اجازه انجام چنین آزمایش‏هائی را با محیط اطرافم ندارم. وقتی من گاهی همسرم را تماشا می‏کنم، قامتش را، لباسش را، چهره‏اش را و دستانش را می‏بینم به فکر فرو می‏روم، و وقتی به این می‏اندیشم که تصویرش بعدها چگونه در پشت چشمان کور شده من زندگی خواهد کرد عقل از سرم می‏پرد و سرنوشت برایم احمقانه، افتضاح، بی‏ رحم و بی معنی جلوه می‏کند.
   اما در این باره نمی‏خواستم برایت بنویسم.
   بیشتر مایلم به تو بگویم که من تو را و دوستی‏ات را، خاطرات عزیز و مشترک فراوانمان و آنچه را که در دوران‏های ناراضی بودن برایم آرام‏بخش بودند حالا عمیق‏تر احساس می‏کنم و آنها را نزدیک‏تر و متصل به خود می‏دانم. من حالا تماشا می‏کنم، آن طور که تو بعد متوجه خواهی گشت، من با ترس مخصوصی به چیزهائی که می‏توانند آرامش دهنده یک زندگی به لرزش افتاده و سرچشمه نیروی تازه‏ای گردند نظاره می‏کنم، و فکر می‏کنم که به اندازه کافی از آنها وجود داشته باشد تا بتوانند حریف یأس گردند. از آنجائی که حالا من باید کور بشوم، طبیعی‏ست که بینائی و هر آنچه دیدنش با چشم لذتبخش است با ارزش و شگفت‏انگیز به نظر ‏آیند. اما با این حال می‏دانم که هنوز چیزهای دیگری هم وجود دارند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ساعت 1:16  توسط سعید از برلین  | 

    این آن چیزی‏ست که من در اصل می‏خواستم با تو در میان بگذارم. از زمان دانستن این خبر در اینجا مانند فردی زندگی می‏کنم که در حال وداع کردن است. یک حالت غریبی‏‏ست که آدم را به داشتن بعضی از افکار برمی‏انگیزاند و عجیب آنکه با خود فقط درد به همراه ندارد. تو منطقه و تپه‏های ما و خانه کوچکم را با آن منظره وسیع گندم‏زارها و علف‏زارهایش می‏شناسی. تمام اینها را حالا من تماشا می‏کنم و متوجه می‏گردم که در این سال‏ها چه مقدار زیادی از آنها برایم ناشناس مانده بودند. بنابراین باید حالا با تمام آنها خیلی خوب و دقیق آشنا شوم تا بعداً مجبور به زندگی در جهانی ناآشنا نگردم، بلکه بدون چشم هم بتوانم خود را در آن بومی احساس کنم. من در این اطراف قدم می‏زنم و اغلب متعجب می‏گردم از اینکه این همه چیز برای تماشا کردن وجود دارد، البته اگر آدم حقیقتاً یک بار <تا جائی که پلکها قادرند> بنوشد. در این حال شاید حتی از پوچی مضحکی هم لذت ببرم. چون ببین، من نمی‏توانم به خودم کمک کنم، اما در حین این وداع و این آخرین حظ بصر ِ حریص چنین به نظرم می‏آید که انگار یک هنرمند واقعی در من گم شده است، که انگار مشاهده کردن را کاملاً طور ویژه‏ای می‏فهمم. یا شاید هم چون حالا در وضعیت استثنائی و اندوهگینی قرار گرفته‏ام جهان را آنطوری می‏بینم که یک شاعر همیشه می‏بیند. و به این خاطر با وجود حضور درد لذت هم می‏برم.
   یک مزرعه جو و درخت توسکائی که می‏دانم تا چند ماه دیگر هرگز قادر به دیدنشان نخواهم گشت کاملاً طوری دیگر از آنچه قبلاً خود را به من می‏نمایاندند دیده می‏گردند. ناگهان همه چیز، حتی شبکه ریشه‏ها بر روی یک جاده خاکی ِ حاشیه جنگل ناگهان با ارزش می‏گردند و نگاه کردنشان گوارا و لذتبخش است. هر شاخه درخت بلوط و هر هدهدی در پرواز زیبا و شگفت‏انگیز است، بیانگر یکی از اندیشه‏های خلقت‏ است، وجود دارد، زنده است، آنجاست و تنها با بودن خود واقعیت خویش را توجیه می‏کند، که یک معجزه و یک شادی می‏باشد. و هنگامی که من یه این فکر می‏کنم که تمام این چیزها باید بزودی ناپدید گردند، آنها برایم به صورت تصویر درمی‏آیند، اتفاقات با نشاط خود را از دست می‏دهند و به ایده و سمبول‏ تبدیل می‏گردند و ارزش جاودانه آثار هنری را از آن خود می‏سازند. این بقدری عجیب و شگفت‏انگیز است که اغلب ترس و وضعیت حزن‏آورم برای ساعت‏ها کاملاً گم می‏گردند. گاهی مزارع متعددی را در دوردست چنان خلاصه شده و چنان اساسی ساده گردیده می‏بینم که شاید فقط نقاشان بزرگ بتوانند آن را نشان دهند. و گاهی به چیزهای کوچک می‏نگرم، به علف‏ها و حشرات، به پوست یک درخت یا به یک قطعه سنگ سیلیس، که تأثیرش بر من اندک نیست، من رنگ‏ها را می‏بینم و مانند یک نقاش آنها را مطالعه و بررسی می‏کنم، من بدن می‏بینم و از این تماشای منقلب کننده مانند داشتن استعداد ارزشمندی لذت می‏برم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:27  توسط سعید از برلین  | 

Abschiednehmen: Hermann Hesse
 
تئو Theoیِ عزیز!
خواهش می‏کنم این نامه را حتی اگر هم کمی طولانی و خسته کننده به نظرت برسد با دقت بخوان و با هیچ کس در باره آن حرف نزن. گرچه من مجبورم اشاره کنم که شاید این آخرین نامه من به تو باشد، اما این موضوع نباید تو را به وحشت اندازد، زیرا که من نه تصمیم به مردن دارم و نه به بی‏ وفا گشتن نسبت به تو.
   یک جریان واقعاً ناگوار رخ داده است. سریع و واضح برایت بگویم، من در حال کور شدن می‏باشم. آخرین بار هشت روز پیش در شهر پیش چشم‏پزشک بودم، و از آن روز می‏دانم که چشمان ضعیفم تا حداکثر یک سال دیگر کور خواهند گشت و من باید خود را برای تحمل کردن این وضع آماده سازم. معالجه‏ای که من در این زمستان انجام دادم ثمری به بار نیاورد.
   از این که حالا چرا این ماجرا را با تو و نه با شخص دیگری در میان می‏گذارم نباید ناراحت شوی! نمی‏خواهم شکایت کنم، اما احساس می‏کنم در باره این موضوع نیاز به صحبت کردن دارم. همانطور که می‏دانی در اینجا بجز همسرم کسی دیگری را ندارم و من نمی‏خواهم فعلاً چیزی از این ماجرا به او بگویم. ما می‏پنداشتیم که درد چشم من در اثر خستگی‏ست که خود بخود برطرف خواهد گشت، به این دلیل مایل نیستم این حقیقت را قبل از آنکه خود تا اندازه‏ای با آن کنار آمده باشم به همسرم بگویم. و اگر این موضوع را به او می‏گفتم، او یا مشغول متقاعد ساختن من می‏گشت تا ثابت کند که هیچ اتفاق مهمی نخواهد افتاد و من نباید همه چیز را فقط سیاه و سفید ببینم و یا اینکه رفتارش از حالا، قبل از رسیدن موعود مانند دلسوزی و پرستاری از یک کور می‏گردید، و هر دو حالت می‏توانستند احتمالاً یکسان غیر قابل تحمل باشند.
   به این خاطر به تو رو آوردم تا برایت از موقعیت و افکارم که در حال حاضر مرا به خود مشغول ساخته‏اند حرف بزنم، درست همانطور که در قدیم بعضی از تجارب خود را به هم می‏گفتیم و در باره آنها با هم صحبت می‏کردیم. و چون بزودی دیگر قادر به نوشتن نخواهم بود، باید تو آخرین نفری باشی که من به این نحو با او به درد دل می‏پردازم.
   لازم نیست که برایم نگران باشی. شاید بتوانم بعد از این ماجرا باز هم کار کنم، البته به کمک دیکته کردن و بلند خواندن، و اگر هم قرار باشد که این کار نشود باز هم نیازمند نخواهم گردید.
   تا حالا بجز خواندن از چیز دیگری نمی‏بایست صرفنظر کنم. البته تنها مشغله اصلی من تا حال خواندن بوده است و خدا را شکر چیزهای زیبا و جذاب بسیار در ذهنم نگاه داشته‏ام، وانگهی من هرگز آنطور هم خانه‏نشین نبوده‏ام که بدون کتاب‏ها نتوانسته باشم زندگی کنم. اما جای تأسف اینجاست که وقتی من از کنار کتاب‏ها رد می‏شوم نمی‏توانم مقاومت کنم و یک جلد کتاب برمی‏دارم تا همسرم آن را برای نیم ساعت برایم بخواند. البته برای اینکه او پی به ماجرا نبرد نمی‏توانم زود به زود این کار را انجام دهم. ضمناً وضع چشمانم طوری می‏باشند که خودم هنوز قادر به خواندم، اما نه برای مدتی طولانی، و به این دلیل از توانائی چشمانم برای کارهای مهم‏تری استفاده می‏کنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۰ساعت 19:50  توسط سعید از برلین  | 

    تقریباً تمام روز بعد را در کازینو به تمرین می‏گذراند. به نظر می‏آمد کمی لاغر شده است، زیرا که عصبانیت دیروز بر روی معده‏اش نشسته بود و اصلاً میل به غذا نداشت. این برلینی لعنتی پر چانه! به حسابش خواهم رسید.
   ساعت هشت تمام صندلی‏ها در اشتورشن پر شده بودند. آقای لگاگر دستانش را می‏شوید، چوب بیلیاردش را پاک می‏کند و به چرم نوک آن سمباده کاغذی می‏کشد. پنج دقیقه بعد از ساعت هشت کرکل‏شن می‏آید، با خوشحالی سلام می‏دهد و کت تابستانی شیک خود را در آورده و بلوزی سیاه و ابریشمی بر تن می‏کند و یک قطعه گچ روی لبه میز بیلیارد قرار می‏دهد.
   "آقا، مایلید از گچ خوب من استفاده کنید؟"
   لگاگر فقط سرش را می‏جنباند و او شروع به بازی می‏کند.
   "شما می‏تونید نیمی از کل امتیاز بازی آوانس داشته باشید."
   خون لگاگر به جوش می‏آید: "این آوانس دادنتون به درد جهنم می‏خوره!". و شرط بازی را چنین تعیین می‏کند که ششمین توپ باید غیر مستقیم بازی شود و توپ یازدهم با باندهای روبرو. کرکل‏شن با اشاره دوستانه سر موافقت خود را اعلام می‏کند.
   پس از لحظه کوتاهی لگاگر متوجه می‏گردد که عقب افتاده است. او بطور لاعلاجی خشمناک بود و دیگر بازی آرام خود را نیافت.
   وقتی امتیازهای کرکل‏شن به سیصد میرسند شروع به ریسک کردن می‏کند و به تردستی می‏پردازد. او ضرباتش را مشکل می‏ساخت، یک دستی بازی می‏کرد، ضربات کمانه‏ای و ضربات مارپیچی می‏زد.
   کرکل‏شن بعد از رسیدن امتیازهایش به چهار صد به خود اجازه چند بذله‏گوئی می‏دهد. لگاگر چشمانش را زیر پیشانی سرخ شده‏اش در کاسه میچرخاند و لبانش را با گاز گرفتن زخم کرده بود. او می‏دانست که باید مفتضحانه بازی را ببازد.
   در هنگام 465مین امتیاز حریفش شروع به خندیدن می‏کند: "خوب، العان تمومش می‏کنم."
   لگاگر با عصبانیت زیادی فریاد می‏زند: "بسه دیگه. از این بذله‏گوئی بی‏مزه و لعنتی دست بکشید، یا _!"
   "آقای محترم، عصبانی نشید. 467، 468، 469، بفرما، حالا باند روبرو: سوراخ گوشه دست چپ، اینم یک افه‏ی معکوس، سه بانده. به به _ 470، 471. آها، یکی باقی موند. نوبت شماست."
   تمام ده توپ آخر را قهرمان با باند روبرو بازی کرد. ظاهراً می‏خواست حریفش را مورد استهزاء قرار دهد. و کاملا آرام مانده بود! از میان تماشگران چند بار صدای بلند براوو برمی‏خیزد. حالا او تمام شده بود.
   او تعظیم بلند بالائی در مقابل حریف شکست خورده خود می‏کند. "آقای عزیز، موجب افتخارم بود. تا بازی بعد. همانطور که قبلاً گفتم نیمی از کل امتیاز هر بازی را به شما آوانس خواهم داد."
   چهره آقای لگاگر زرشکی رنگ شده بود. وقتی می‏بیند که چگونه کرکل‏شن شانه‏هایش را بالا انداخته و می‏خندد کنترل خود را از دست می‏دهد و خشم بر او غلبه می‏کند، چوب بیلیاردش را برمی‏دارد، به این دست و آن دست می‏اندازد، در هوا می‏چرخاند و قصد داشت که آن را بر جمجمه مرد برلینی بکوبد که مردم او را از پشت می‏گیرند و چوب بیلیارد را از دستش خارج می‏سازند.
   مسئول نوشتن امتیاز بازی بلافاصله خود را چالاک در میان می‏اندازد و می‏گوید: "آقای لگاگر آرام بگیرید! خدای مهربان، بالاخره هرکسی می‏تواند یک بار بدشانسی بیاورد. بفرمائید، بفرمائید یک فنجان قهوه بنوشید."
   در حالی که مسئول نوشتن امتیاز بازی تماشگران را به ساکت شدن دعوت می‏کرد لگاگر خودش را از دست آنها رها ساخته و به طرز ترسناکی پالتویش را می‏پوشد و سالن را ترک می‏کند.
  
لرزان و با قلبی پاره گشته از خشم و شرم قدم به خیابان تاریک می‏گذارد. با نگاهی بر زمین، با صدای بلند و غضبناک با خود حرف می‏زد و چوب بیلیارد و مشتش را در هوا تکان می‏داد.
   یک مأمور پلیس جلوی او را می‏گیرد و نگهش می‏دارد. او با عصبانیت می‏پرسد "چه می‏خواهید؟"
   "لطفاً اینطور داد نزنید. به نظر می‏رسد که مست باشید."
   او سعی می‏کند خود را از دست مأمور رها سازد. مأمور پلیس او را محکم‏تر نگاه می‏دارد. "نمیخواهید آرام بگیرید _؟
   اما دیگر لگاگر رام شدنی نبود. او مشتی به صورت مأمور پلیس می‏زند و بعد با چوب بیلیارد بر کلاه خود او، بر دستان و بر پشتش می‏کوبد. مردم دور او را می‏گیرند، دست‏ها بالا می‏روند، سوت‏ها به صدا می‏آیند، و بعد از دو دقیقه آقای لگاگر مغلوب می‏گردد، از پا افتاده و با دست‏های دستبند خورده توسط سه مأمور پلیس دستگیر می‏شود. 
 
(1902)

http://www.youtube.com/watch_popup?v=vS0QjEeNYpM&feature

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۰ساعت 16:47  توسط سعید از برلین  | 

   ابتدا هنگامی که آقای لگاگر نزدیک‏تر می‏شود، تازه مسئول نوشتن امتیاز بازی متوجه وی گشته، به سمتش می‏شتابد و بدون توجه به چهره تلخ و عصبانی مشتری دائمیش او را با خود می‏کشد و مجبور به نشستن بر روی صندلی‏ای در ردیف اول که خود بر روی آن نشسته بود می‏کند.
   او زمزمه می‏کند: "آقای لگاگر، حالا شما می‏توانید یک بازی خوب ببینید. یک بازی‏ عالی. او در حال بازی پانصد امتیازی با مسیرهای از پیش تعیین شده است و هرگز بیش از دو توپ در یک سوراخ نمی‏اندازد."
   لگاگر با خشم می‏پرسد: "این مرد چه نام دارد؟"
   "کرکل‏شن Kerkelchen از برلین Berlin، کرکل‏شنِ معروف. او هشت روز پیش در مبارزه‏ای درخشان در زوریخ Zürich بر داوبن‏اشپک Daubenspeck به نحو درخشانی پیروز شد. شما حتماً این خبر را در روزنامه خوانده‏اید. بله این خود آن شخص است. چه بازی‏ای می‏کند، چه بازی‏ای! فقط نگاه کنید!"
   مرد برلینی تقریباً بازی‏هایش را به سرعت به پایان می‏رساند. لگاگر به دقت به بازی کردنش نگاه می‏کرد. بازی مرد تمیز و بی‏نقص بود.
   هنوز مدتی از به پایان رساندن بازی نگذشته بود که مسئول نوشتن امتیاز بازی خود را به او میرساند.
   "آقای پروفسور، با اجازه آقای لگاگر بازی کن اول ما را که تازه رسیده‏اند معرفی می‏کنم _ آقای لگاگر."
   آقای لگاگر حالا مجبور می‏شود از جا بلند شود و برای نوعی از سلام دادن تصمیم بگیرد. رفتار کرکل‏شن در برابر آقای مسن‏تر که دارای بدنی تقریباً پیر و خشک بود بسیار مهربانانه و کمی هم حمایت‏گرانه بود. لگاگر لبش را به دندان می‏گزد.
   "آقای لگاگر، مایلید یک دست بازی کنیم؟ من به شما دویست و پنجاه امتیاز از یک بازی پانصد امتیازی آوانس می‏دهم."
   "خیلی ممنون، من امتیازی نمی‏خواهم. اما می‏خواهم که با توپ‏های متعلق به خودم بازی کنم."
   قهرمان جهان می‏خندد: "مانعی ندارد. آیا آنها از عاج ساخته شده‏اند؟"
   "بله، البته."
   "اوه، من همیشه با توپ ساخته شده از پلاستیک بازی می‏کنم و بسیار قابل توصیه‏اند."
   آقای لگاگر چهره‏اش بی‏رنگ می‏گردد و سکوت می‏کند. مسئول نوشتن امتیاز توپ‏های او را می‏آورد، با پارچه کوچک پشمی و سفید رنگی آنها را پاک کرده و روی میز قرارشان می‏دهد. کرکل‏شن یکی از توپ‏ها را در دست می‏گیرد و به آرامی می‏گوید: "حدس می‏زدم. توپ‏ها سنگین هستند."
   "_سنگینند؟"
   "بله، آقای عزیز. این توپ حداقل دویست و چهل گرم وزن دارد. وزن کافی و مناسب یک توپ دویست و ده و یا دویست گرم می‏باشد."
   لگاگر با عصبانیت می‏گوید: "وزن توپ‏ها اما برای من تا حال مناسب بوده‏اند."
   "اوه، خواهش می‏کنم، چندان هم مهم نیست. آیا شما می‏خواهید شروع کنید؟"
   آقای لگاگر چند توپ بازی می‏کند. تماشاگران با دقت به بازی چشم دوخته بودند. کرکل‏شن سریع و با امتیازی خیلی بالا بازی را می‏برد.
   لگاگر با سومین ضربه اشتباه چوب خود را روی میز قرار می‏دهد.
   "اگر شما اجازه بدهید مایلم که به بازی دیگر ادامه ندهم. من امروز در فرم بازی کردن نیستم، همین چند لحظه پیش از مسافرت بازگشته‏ام."
   کرکل‏شن تا اندازهای متعجب شده بود.
   او خیلی سرد می‏گوید: "بسیار خب، هر طور که شما مایلید. شاید بتوانیم فردا با هم بازی کنیم. من همیشه در فرم بازی کردن هستم."
   آن دو با ساعت هشت شب فردا برای بازی کردن به توافق می‏رسند و آقای لگاگر با عصبانیت و بدون خداحافظی از مسئول نوشتن امتیاز بازی که متوحش در را برای او گشوده بود به راه می‏افتد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ساعت 23:7  توسط سعید از برلین  | 

    کسی در جهان مانند بازیکن‏های حرفه‏ای بیلیارد چنین مشتاقانه و عمیق مورد نفرتش نبود. البته خود او سالیانی دراز بجز بازی بیلیارد کار دیگری انجام نداده بود، اما او بازنشسته بود و فقط بخاطر تفریح بازی می‏کرد. او بعد از ظهرها در کازینو بازی می‏کرد، شب‏ها در اشتورشن، بر تمام حریفانش پیروز می‏گشت، و اغلب گزارش‏های متکبرانه مسابقات بازی‏های بیلیارد در روزنامه را با طعنه‏ای تلخ و با صدای بلند می‏خواند و از آن لذتی همراه با خشم می‏برد.
   "کولوانست Kolwanst در برسلاو Breslau در یک مسابقه هزار و دویست امتیازی بازی کرد. کولوانست! او باید به اینجا بیاید؛ من حتی به او هشتصد امتیاز از یک بازی دوهزار امتیازی آوانس می‏دهم. بازی‏های هزار امتیازی مبتذلند، هر پسربچه‏ی توی کوچه هم اگر کمی مواظب باشد می‏تواند این بازی را بکند. پس تکلیف یک بازی خوب چه می‏شود؟ نه، باید بعد از هر سه توپ دو بانده بازی گردد، من این‏طور فکر می‏کنم."
   و او با مأمور نوشتن امتیاز یک دور بازی جانانه‏ای می‏کند، بازی‏ای که در آن پنجمین توپ با باند بازی باید می‏شد و امتیاز بدست آمده کمتر از ده به حساب نمی‏آمد. او همچنن به مأمور نوشتن امتیاز پنجاه امتیاز از صد امتیاز آوانس داد.
   او هفت سال پیش برای شرکت در یکی از مسابقات به اشتویسلفینگن Stößelfingen سفر کرده بود و چهار سال قبل به کویدانگرفلدن Quedangerfelden، و در هر دو بار نفر اول مسابقه گشته و یک گواهینامه دریافت کرده بود که می‏توانست در میان جمع دوستانش آن را به تمسخر گیرد.
   او می‏گفت: "من آدم‏هائی را می‏شناسم که در یک بازی بیش از چهل امتیاز نمی‏آورند و با این وجود بازیکنانی بهتر از این پروفسورها در وین Wien و جاهای دیگر هستند."
 
روزی آقای لگاگر از یک سفر کوتاه تابستانی بازمی‏گردد. او به خانه ساده دو اطاقه‏اش می‏رود، لباس‏هایش را عوض می‏کند، گچ‏اش را در جیب قرار داده و قدم‏زنان آهسته به سمت اشتورشن می‏رود. ساعت هشت شب بود.
   هنگامی که او با لبخند و با تکان دادن مهربانانه و متواضعانه سر به عنوان سلام در سالن را باز می‏کند هیچ گارسون زنی و هیچ مأمور نوشتن امتیازی به پیشوازش نمی‏شتابد. او همانطور ایستاده خشکش می‏زند و حیرت‏زده به داخل سالن تغییر یافته نگاه می‏کند. بهترین میز بیلیارد، میز بیلیارد رزو شده او خالی نبود! دور تا دور دو ردیف صندلی با فاصله از میز قرار داشتند که همگی آنها از تماشاچیان پر شده بودند، و در کنار میز بیلیارد یک غریبه ایستاده بود، مرد جوان و تقریباً تنومندی که به تنهائی بازی می‏کرد. این مرد چوب بسیار زیبائی داشت، بلوزی نازک و سیاه رنگ از جنس ابریشم بر تن داشت و رفتارش کاملاً مطمئن و کمی عشوه‏گرانه بود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۰ساعت 17:48  توسط سعید از برلین  | 

Hermann Hesse: Eine Billardgeschichte
 
آقای اسکار آنتون لگاگر Oskar Anton Legager بیلیارد‏باز ماهری بود. همیشه وقتی او در کنار در سالن بیلیارد اشتورشن Storchen ظاهر می‏گشت، یک خانم گارسون نفس نفس زنان با عجله و احترام به سمت وی می‏رفت تا کلاه و عصای او را از دستش بگیرد، و در این بین مأمور نوشتن امتیاز بازی نیز چوب بیلیارد آقای لگاگر را از گنجه قفل شده در می‏آورد و با تعظیم بلند بالائی آن را تحویل او می‏داد و سپس توپ‏های ساخته شده از عاج فیل را که متعلق به آقای لگاگر بودند از کشوی قفل شده‏ای خارج می‏ساخت، میز بیلیارد رزرو شده برای آقای لگاگر را با ماهوت پاک کن تمیز و چراغ گازیِ بالای میز را روشن می‏کرد، در این حال آقای لگاگر شراب یا قهوه سفارش می‏داد و پالتوی خاکستری رنگش را از تن در می‏آورد، زیرا که او همیشه با پیراهنی که آستین‏هایش‏ بالازده شده بودند بازی می‏کرد.
   چوب بیلیاردش یک اثر هنری بود، کلفت اما سبک و فقط 260 گرم وزن داشت، از چوب آمریکائی سه رنگ ساخته شده بود، با دسته‏ای راه راه‏ کنده کاری شده‏ و با حروفی تزئینی سیاه نشسته بر رنگ سفید O. A. L که هنرمندانه در هم پیچیده بودند و در محاصره برگ‏های به هم بافته شده‏ای قرار داشتند.
   توپ‏هایش هم نیز دارای کیفیتی عالی بودند. وانگهی او گچ سبز رنگ و گرانقیمت مخصوص خود را در جعبه پلاستیکی کوچکی که سه حروف O. A. L بر آن نقش بسته بود همیشه در جیب حمل می‏کرد.
   همیشه بعد از آنکه لگاگر پالتوی خاکستری رنگش را از تن در می‏آورد و دست‏هایش را می‏شست و با دقت خشک می‏کرد، به معاینه چرم سر چوب بیلیاردش می‏پرداخت و سپس در حالی که جعبه لاستیکی حامل گچ را از جیب شلوارش خارج می‏ساخت حریف طلبانه به اطراف نگاه می‏کرد و در حال انتظار چرم سر چوب بیلیاردش را مفصلاً گچ‏مالی می‏کرد.
   معمولاً بلافاصله یکی از مشتریان باشگاه جلو می‏آمد و با او شروع به بازی می‏کرد. آقای لگاگر به هر بازیکنی از صد امتیاز پنجاه امتیاز آوانس می‏داد. بعلاوه او وقتی که حریفش ضعیف بود تمام توپ‏ها را غیر مستقیم بازی می‏کرد و بعد از هر پنج توپ با باند روبرو بازی می‏کرد. با این وجود تقریباً همیشه برنده او بود، اما سعی نمی‏کرد از آن سودی نصیب خود سازد، بلکه همیشه نیمی از پول میز بازی را او می‏پرداخت و اگر کسی با این کار او مخالفت می‏کرد بسیار عصبانی می‏گشت و سپس با تحقیر بی‏پایانی می‏‏گفت: "مگر فکر می‏کنید که من یک بازیکن حرفه‏ای هستم؟"
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۰ساعت 15:3  توسط سعید از برلین  | 

    این ملت که تحت چنین امتحان سختی به بلوغ رسیده است امروز هنوز نمی‏داند که مسیرش او را به کجا می‏کشد و چه کس رهبر و کمک‏رسانش خواهد گشت. فرشته‏ها اما می‏دانند، و آنها می‏دانند که چرا بر فراز آسمان این ملت و سراسر جهان ترانه جنگ را فرستاده‏اند.
   و از میان این روزهای سیاه مسیری می‏درخشد، مسیری که ملت شکست‏خورده باید برود.
   این ملت نمی‏تواند از نو دوباره کودک گردد. کسی نمی‏تواند این کار را انجام دهد. این ملت نمی‏تواند راحت توپ‏هایش، ماشین‏ها و پولش را بذل و بخشش کند و دوباره در شهرهای صلح‏آمیز و کوچک شعر بسراید و سوناتها را اجرا کند. اما می‏تواند مسیری را برود که تک تک این ملت وقتی که زندگی او را در اشتباه و غم و اندوهی عمیق فرو کشانده است باید برود. این ملت می‏تواند همچنین مسیری را که تا کنون رفته است را، منشاء و کودکی خویش را، بزرگ شدنش، شکوه و شکستش را به یاد آورد، و او می‏تواند در مسیر این یادآوری نیروهائی را پیدا کند که به طور قابل ملاحظه‏‏ و گم ناگشتنی‏ای به او تعلق دارند. این خلق باید همانطور که پرهیزکاران و وارستگان می‏‏گویند <به خویش بازگردد> تا بتواند در خود، در آن عمیق‏ترین نقطه درونی خود ذات خویش را دست‏نخورده بیابد، و این ذات قصد فرار از سرنوشت او نخواهد کرد، بلکه به او پاسخ مثبت خواهد داد و از بهترین‏ها و درونی‏ترین‏های دوباره پیدا گشته‏ی او از نو آغاز خواهد کرد.
   و اگر این انجام گیرد، و اگر خلق سرکوب گشته مسیر سرنوشت خود را با میل و صادقانه طی کند می‏تواند بدین ترتیب اندکی از آنچه را سابق بر این برقرار بود تعمیر کند. و دوباره یک جریان پایدار سکوت می‏تواند از این خلق به راه افتد و در جهان نفوذ کند. و در آینده، آنهائی که هنوز تا امروز دشمن این خلق می‏باشند این جریان سکوت را دوباره اخذ و استراق سمع خواهند کرد.
 
(1918)
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر ۱۳۹۰ساعت 14:11  توسط سعید از برلین  | 

   البته به ملت هشدار داده شد و اخطار گردید که گمراه گشته‏اند. به آنها زمانهای قدیم را یادآور گشتند، از شهرت آرام و پنهان کشور گفتند، از انتشار هنر معنوی که روزی آنرا مدیریت می‏کردند، از جریان پایدار اندیشه‏های اصیل معنوی، از موزیک و شعر که روزی این سرزمین به جهان هدیه می‏داد تعریف کردند. اما آنها با شادی بخاطر ثروت تازه به دست آمده به این حرف‏ها می‏خندیدند. جهان گرد بود و خود را می‏چرخاند و زمانی که پدر بزرگ‏ها شعر می‏سرودند و فلسفه می‏نوشتند کار خیلی قشنگی می‏کردند، اما نوادگانشان می‏خواستند نشان دهند که آدم می‏تواند در این سرزمین کارهای دیگری را هم انجام دهد و دارای قابلیت‏های دیگری باشد. و به این ترتیب آنها در هزاران کارخانه‏ خود چکش می‏زدند، بخار براه می‏انداختند و ماشین‏های جدبد، راه‏آهن‏های جدید، محصولات جدید و همچنین برای مواقع ضروری پیوسته توپ و تفنگ‏های جدید نیز می‏ساختند. ثروتمندان خود را از ملت سوا ساخته بودند و کارگران فقیر خود را تنها و رها شده می‏دیدند و آنها هم دیگر به ملت خویش که خود جزئی از آن بودند فکر نمی‏کردند، بلکه فقط نگران حال خود بوده و فقط برای خود فکر و تلاش می‏کردند. و حالا ثروتمندان و مقتدرانی که تمام این توپ و تفنگ‏ها را برای مقابله با دشمن خارجی تهیه کرده بودند بخاطر دوراندیشی خود شاد بودند، زیرا که حالا در درون کشور دشمنانی وجود داشتند که می‏توانستند حتی خطرناکتر از دشمن خارجی باشند.
   پایان تمام این ماجراها به جنگی بزرگ ختم می‏گردد که سال‏ها جهان را به طرز وحشتناکی ویران ساخت و ما در میان آنچه از آن برجای مانده است ایستاده‏ایم، مبهوت از قیل و قالش، خشمگین از مهمل بودنش و بیمار از جریان خونش که از میان تمام رویاهایمان می‏گذرد.
   عاقبت جنگ به پایان رسید و امپراطوری جوان و شکوفائی که پسرانش با شوق، آری با گستاخی به جبهه‏های جنگ شتافته بودند در هم فرو می‏ریزد. امپراطوری شکست می‏خورد، به طرز وحشتناکی شکست می‏خورد. فاتحین جنگ اما قبل از آنکه هنوز از صلح صحبتی به میان آمده باشد مطالبه غرامت سنگینی از ملت شکست خورده می‏کنند. و چنین اتفاق می‏افتد که روزهای متمادی ارتش شکست ‏خورده در اثنای عقب نشینی از میان صف‏های طولانی ملت خود مانند روزهائی که ارتش با قدرت از میانشان عبور می‏کرد می‏گذشتند تا به دشمن پیروزمند تحویل داده شوند. ماشین‏ها و پول از کشور شکست خورده به سوی جیب دشمنان سرازیر می‏گشت. در این بین اما ملت شکست خورده در لحظه بزرگترین احتیاجش به خود می‏آید. این ملت رهبران و شاهزادگان خود را بیرون رانده و قدرت را خود در دست داشت، شوراها را خود به وجود آورده و خواسته‏هایش را اعلام نموده بود و با نیرو و فکر خویش برای خود وضع مصیبت‏باری به وجود آورده بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 22:56  توسط سعید از برلین  | 

   این اما از بدترین کارهایشان نبود. برای این سدهای دفاعی هولناک و عظیم پول به قدر کافی داشتند و کسی به یک جنگ فکر نمی‏کرد، اما از آنجا که ثروتمندان خیلی مایل به دیدن دیوارهای آهنی به دور پول خود می‏باشند بنابراین خود را برای هر پیشامدی مسلح می‏ساختند.
   خیلی بدتر از آن اما آن چیزهائیست که در داخل امپراطوری جوان رخ می‏داد. این ملت که مدتی طولانی در جهان هم مورد تمسخر و هم مورد احترام واقع گردیده بود، ملتی که مالک مقدار زیادی معنویت و مقدار اندکی پول بود _ این ملت حالا متوجه گردیده بود که پول و قدرت چه چیز زیبائی می‏تواند باشد. و به ساختن، پس‏انداز کردن، به معامله و پول وام دادن می‏پردازد، همه برای ثروتمند شدن عجله داشتند، آن کس که آسیابی داشت یا مالک کارگاه آهنگری بود می‏بایست حالا یک کارخانه داشته باشد، و کسی که سه شاگرد داشت، می‏بایست حالا دارای ده یا بیست شاگرد باشد و بسیاری این تعداد را خیلی سریع به صدها و هزاران نفر افزایش دادند. و هرچه دست‏ها و ماشین‏های بیشتری سریع‏تر کار میکردند، به همان نسبت نیز سریع‏تر پول روی هم انباشته می‏گردید _ البته برای آن تعداد اندکی که مهارت انباشته کردن پول را داشتند. اما خیل عظیمی از کارگران دیگر شاگرد و همکار یک کارفرما نبودند، بلکه به بیگاری و بردگی تنزل مقام یافتند.
   در بقیه کشورها هم به همین شکل بود، در آنجاها هم کارگاه به کارخانه، استاد به حکمران و کارگر به برده مبدل گردید. هیچ کشوری در جهان نتوانست شانه از زیر بار این سرنوشت خالی کند. اما امپراطوری جوان سرنوشتش چنین بود که با تأسیسش این روح و غریزه جدید در جهان سقوط کند. از عمر این امپراطوری زمان درازی نمی‏گذشت و از قدیم ثروتی نداشت و در عصری سریع و جدید مانند کودک بی‏تابی که کار و طلای فراوانی در دست دارد در حرکت بود.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 1:13  توسط سعید از برلین  | 

   در این بین آن حرکت انقلابی در تمام جهان در حال رخ دادن بود، آن تغییر عجیب و غریب انسان‏ها و اشیائی که مانند یک شبح و یا یک بیماری از اولین دود ماشین‏های بخار سر بلند کرده و زندگی را در همه جا مشغول تغییر دادن بود. جهان پر از کار و کوشش گردید و توسط ماشین‏ها اداره می‏گشت و مرتب به سمت کارهای جدید کشیده می‏شد. ثروت‏های بزرگی بوجود آمد، و آن بخش از جهان که ماشین‏ها را اختراع کرده بود بیش از پیش بر جهان مسلط گردید، قاره‏های دیگر را میان قدرتمندان خویش تقسیم نمود و کسی که قدرتمند نبود چیزی به او نرسید و دستش خالی ماند.
   این موج بر بالای کشوری که ما از آن صحبت می‏کنیم نیز پرواز می‏کرد، اما سهمی که از آن به او رسید نسبتاً کم بود. چنین به نظر می‏آمد که کالاهای جهان دوباره تقسیم شده‏‏اند و دوباره این مملکت فقیر دستش خالی مانده است. در این هنگام ناگهان همه چیز مسیری دیگری را طی می‏کند. آرا و افکار قدیمی‏ای که درخواست متحد شدن اقوام را داشتند هرگز خاموش نشده بودند. یک سیاستمدار یزرگ و قدرتمند ظهور می‎کند، یک پیروزی درخشان و بسیار خوشحال کننده بر همسایه بزرگ این سرزمین را قوی و متحد می‏سازد، سرزمینی که اقوامش حالا همه با هم یکی شده و یک امپراطوری بزرگ را بر پا ساخته بودند. سرزمین فقیر رویاها، متفکرین و نوازندگان حالا بیدار شده بود، این کشور ثروتمند بود، بزرگ بود، متحد شده بود و به عنوان قدرتی هم‏پایه در کنار برادران پیرتر و بزرگتر خود ظاهر می‎گردد. اما دیگر در جهان گسترده چیز زیادی برای غارت کردن و بدست آوردن وجود نداشت، قدرت تازه در قاره‏های دور جهان قرعه‏ و فال‎ها را تقسیم شده یافت. اما روح ماشین‏ها که تا کنون در این سرزمین خیلی آهسته به قدرت رسیده بود حالا به طور شگفت‎انگیزی شکوفا شده بود. کل کشور و مردمش به سرعت تغییر می‎کند، بزرگ و ثروتمند، قدرتمند و خوفناک می‎گردد. حال ثروت می‎انباشت و خود را در حصار سه گانه‏ای از سربازان، توپ‎های جنگی و قلعه‎ها حفاظت می‎کرد. بزودی همسایگانی که این موجود جوان باعث نگرانیشان شده بود دچار ترس و بی اعتمادی می‎گردند و آنها هم حالا شروع به ساختن حصارها کرده و توپ‎ها و کشتی‎های جنگی خود را آماده می‏سازند.
 
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 14:44  توسط سعید از برلین  | 

Hermann Hesse: Das Reich
 
یک سرزمین بزرگ، زیبا اما فقیری وجود داشت که در آن مردمی لایق، قانع و قوی زندگی می‏کردند، مردمی که از سرنوشت خود راضی بودند. ثروت، زندگی خوب و شکوه و جلال زیادی در آنجا وجود نداشت و کشورهای همسایه ثروتمندتر گاهی به مردم قانع این سرزمین بزرگ با تمسخر یا ترحمی همراه با تمسخر نگاه می‏کردند.
   اما بعضی از چیزهائی را که نمی‏شود با پول خرید و با این وجود مورد احترام انسان‏هاست در میان این مردم بی شهرت خوب رشد می‏کرد. آن چیزها چنان خوب رشد می‏کردند که با گذشت زمان این سرزمین فقیر با وجود قدرت اندکش معروف و محترم گشت. در آن سرزمین چیزهائی از قبیل موزیک، شعر و افکار خردمندانه رشد می‏کرد، و همان طور که کسی از یک خردمند بزرگ، یک واعظ و یا شاعر توقع ثروتمند بودن، خوش‏‏پوشی و فردی بسیار اجتماعی بودن ندارد و او را در نوع خود محترم می‏شمارد، به همین نحو نیز ملت‏های مقتدرتر برای این خلق فقیر و عجیب احترام قائل بودند. آنها بخاطر فقر و تا اندازهای هم بخاطر کندی و ناشی بودن ذاتی این خلق شانه‏ بالا می‏انداختند، اما از متفکران، شاعران و موسیقی‏دانانش با کمال میل و بدون حسادت صحبت می‏کردند.
   و به تدریج ‏چنین اتفاق می‏افتد که این سرزمین اندیشه در واقع فقیر می‏ماند و اغلب توسط همسایگانش تحت ستم قرار می‏گیرد، اما در همسایگی خویش و در کل جهان جریانی آهسته، مقاوم و باردار از گرما و عقلانیت جاری می‏سازد.
   اما یک چیزی آنجا بود، یک وضعیت خیلی قدیمی و چشم‏گیر که به خاطرش خلق این کشور نه تنها از طرف غریبه‏ها مورد تمسخر واقع می‏گشتند، بلکه خود نیز بخاطر آن چیزها احساس رنج و عذاب می‏کردند _: قبایل فراوان این سرزمین زیبا از زمان‏های قدیم به سختی می‏توانستند دیگری را تحمل کنند. مدام نزاع و حسادت در بینشان وجود داشت. و اگر چه همیشه فکری سر بلند می‏کرد و توسط بهترین مردان این سرزمین اظهار می‏گردید که باید متفق گشت و در کاری مشترک و دوستانه متحد گردید، اما افکاری هم وجود داشتند که با آن مخالفت می‏کردند و معتقد بودند که یک قوم یا شاهزاده آن باید بر علیه دیگر اقوام قیام کند و رهبری را در دست گیرد و به این ترتیب هرگز به اتحاد نمی‏رسیدند.
   چنین به نظر می‏آمد که پیروزی بر یک شاهزاده غریبه و کشورگشائی که مملکت را به سختی مورد ظلم قرار داده بوده است می‏تواند عاقبت این اتحاد را به وجود آورد. اما خیلی سریع دوباره نزاع آغاز می‏گشت؛ تعداد زیادی از شاهزادگان کوچک از خود مقاومت به خرج می‏دادند و رعایای این شاهزاده‏ها از لطف اربابانشان در شکل مناصب، القاب و نوارهای کوچک رنگی برخوردار بودند و در مجموع مردم راضی به نظر می‏آمدند و برای نوآوری رغبتی از خود نشان نمی‏دادند.
 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 14:29  توسط سعید از برلین  | 

   و بعد ادامه می‏دهد: "بنابراین سعی کردم با او آشنا شوم و چند بار به خانه‏اش رفتم. متوجه شدن این که او در این زمان معشوقی ندارد کار سختی نبود. مرد یک مجسمه چینی‏ست. من شروع به نزدیک کردن خود به او می‏کنم. چند نگاهی به روی میز، یک کلمه آهسته هنگام زدن گیلاس شراب جام بر هم، یک بوسه دراز مدت بر دستانش. او این ها را تحمل کرد، منتظر بود ببیند که چه رخ خواهد داد. بنابراین من روزی پیش او رفتم که مهمان در خانه نداشت و مرا پذیرفت.
   هنگامی که روبرویش نشسته بودم، خیلی سریع متوجه می‏شوم که در اینجا هیچ شیوه‏ای کارآمد نیست. پس بر سر بانک بازی کردم و خیلی ساده به او گفتم، من عاشق شده‏ام و در اختیار او میباشم. و او در مقابل تقریباً محاوره زیر را پیوند زد:
   "از چیزهای جالبتری صحبت کنیم."
   "خانم مهربان، چیزی بجز شما نمی‏تواند برایم جذابیت داشته باشد. من نزد شما آمده‏ام تا فقط این را به شما بگویم. اگر که برایتان خسته کننده است، می‏روم."
   "خوب، حالا شما از من چه می‏خواهید؟"
   "عشق، خانم مهربان!"
   "عشق! من شما را اصلاً نمی‏شناسم و عاشق شما هم نیستم."
   "شما خواهید دید که من شوخی نمی‏کنم. من به شما همه چیز تقدیم می‏کنم، آنچه که هستم و آنچه که می‏توانم انجام دهم، و من برای خاطر شما خیلی کارها می‏توانم انجام دهم."
   "بله، این را همه مردها ادعا می‏کنند. هرگز چیز تازه‏ای برای اعلام عشق شما مردها وجود ندارد. چه کاری می‏خواهید برای سر شوق آوردن من انجام بدید؟ اگر که واقعاً عاشق بودید، تا حالا کاری انجام داده بودید."
   "مثلاً چه کاری؟"
   "این را باید خودتون بدونید. شما می‏تونستید هشت روز روزه بگیرید یا خودتونو بکشید، یا حداقل شعر می‏گفتید."
   "من اما شاعر نیستم."
   "چرا نیستید؟ کسی که مانند شما چنین عاشق است به خاطر یک لبخند، یک اشاره و یک واژه از دهان معشوق شاعر و قهرمان میشه. اگر هم شعرهایش خوب نباشند، با این وجو پر از گرما و عشق‏اند _"
   "حق با شماست خانم مهربان. من شاعر و قهرمان نیستم، و من خود را هم نخواهم کشت. یا اگر این کار را روزری می‏کردم، فقط از درد این که عشق من آنگونه قوی و آتش‏زا نیست که شما درخواستش را دارید. اما به جای تمام اینها من در برابر آن عشاق ایدهآل شما یک امتیاز کوچک دارم: من شما را درک می‏کنم."
   "چه چیزی را درک می‏کنید؟"
   "این را که شما مانند من دلتنگ هستید. شما آرزوی داشتن یک معشوق نمی‏کنید، بلکه مایلید کسی را دوست داشته باشید، بطور کامل و نامعقول عاشق شوید. و این کار را نمی‏توانید انجام دهید."
   "شما این طور فکر می‏کنید؟"
   "بله من این طور فکر می‏کنم. شما مانند من به دنبال یافتن عشق هستید. آیا این طور نیست؟"
   "شاید."
   "به این خاطر من هم نمی‏توانم به دردتان بخورم، و من بیشتر از این مزاحم شما نمی‏شوم. اما یک چیز را قبل از رفتن به من بگوئید، که آیا شده شما یک بار، فقط یک بار با عشق حقیقی مواجه شده باشید."
   "یک بار، شاید. حالا که ما تا اینجا پیش آمده‏ایم، می‏توانم آن را برایتان تعریف کنم. سه سال پیش از این من برای اولین بار این حس را داشتم که حقیقتاً کسی مرا دوست می‏دارد."
   "اجازه دارم بیشتر بدونم؟"
   "باشه، بخاطر شما. در آن زمان مردی آمد و قصد داشت با من آشنا شود. او مرا دوست می‏داشت، اما چون من شوهر داشتم، او به من نگفت که مرا دوست دارد. و وقتی دید که من شوهرم را دوست ندارم و دارای معشوقه‏ام، به من پیشنهاد کرد که از شوهرم طلاق بگیرم. اما این کار عملی نبود، و او از آن به بعد مراقبت از من را به عهده گرفت، از ما نگهبانی میکرد، به من هشدار می‏داد و برایم دوست و مشاور خوبی گشت. و وقتی من به خاطر او معشوقه‏ام را رد کردم و آماده پذیرفتن او بودم، او به من بی اعتنائی کرد، رفت و دیگر بازنگشت. بجز او کسی مرا دوست نداشت."
   "می‏فهمم."
   "آیا حالا نمی‏خواهید بروید؟ ما چیزهای زیادی به هم گفتیم."
   "خدا نگهدار. بهتر است که من دیگر پیش شما نیایم."

دوست من سکوت می‏کند، بعد از لحظه‏ای گارسون را صدا می‏زند، پول را می‏پردازد و می‏رود. من از این داستان نتیجه گرفتم که توانائی به عشق حقیقی در او مفقود است. او خود آن را بر زبان آورد. و با این وجود باید آدم به انسان‏ها زمانی که از کمبودهایشان می‏گویند بیشتر از همیشه بی اعتماد باشد. بعضی ها خود را کامل می‏پندارند، چون فقط برای خود خواسته‏های کمی قائلند. این کار را دوست من انجام نداد، و شاید که ایده‏آل او از یک عشق حقیقی او را به این روز انداخته باشد، آنگونه‏ که او است.
شاید که این مرد باهوش مرا از بهترین‏ها می‏دانست و احتمالاً آن گفتگو با خانم فویرستر فقط ساخته ذهنش بود. زیرا که او یک شاعر مخفی‏ست، هرچقدر هم که او آن را انکار کند.
   احتمالات فراوان، شاید هم پندارهائی باطل.

سال 1906
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت 17:35  توسط سعید از برلین  | 

Hermann Hesse: Liebe

دوست من آقای توماس هویفنر Thomas Höpfner، بدون شک در میان آشنایانم تنها کسی می‏باشد که بیشترین تجربه در عشق را داراست. حداقل با زنان زیادی رابطه عاشقانه داشته است، هنرهای معاشقه را از راه یک تمرین طولانی کسب کرده و می‏تواند از خود بخاطر فتوحات فراوانش تمجید کند. وقتی او برایم از معاشقه کردن‏هایش تعریف میکند، خودم را در برابرش مانند یک بچه مدرسه‏ای تصوّر می‏کنم. البته گاهی در پنهان فکر می‏کنم که او از ماهیت واقعی عشق چیزی بیشتر از امثال من نمی‏داند. من باور نمی‏کنم که او در زندگیش اغلب بخاطر یکی از محبوبه‏های شبانه‏اش بیداری کشیده و تمام شب را گریسته باشد. او در هر حال به ندرت به این محتاج بوده است، و من می‏خواهم این را برایش از صمیم قلب آرزو کنم، زیرا که او با تمام کامیابی‏هایش انسان بشاشی نیست. من اغلب او را با چهره‏ای که کمی ملانکولی در آن نمایان است می‏بینم، و رفتارش چیزی مثل یک ناامیدی آرام و تار در خود دارد، چیزی که مانند سیر بودن دیده نمی‏شود.

   حالا، این گمانه‏زنی ا‏ست و شاید هم پنداری بیش نباشد. آدم می‏تواند با روانشناسی کتاب‏ها بنویسد، اما با آن نمی‏توان انسان را شناخت، و من حتی روانشناس هم نیستم. با این حال بعضی وقت‏ها چنین به نظرم می‏آید که دوست من توماس فقط به این جهت در بازی عشق دارای یک ذوق هنریست، زیرا او در ارتباط با عشق که دیگر برایش یک بازی نیست کمبودی دارد، و چون او آن کمبود را در خود می‏بیند و بر آن تأسف می‏خورد بنابراین آدمی ملانکولی‏ست. _ احتمالات فراوان، شاید هم پندارهائی باطل.

   آنچه را که او به تازگی در باره خانم فویرستر Förster برایم تعریف کرد، گرچه نه به ماجرائی واقعی و نه حتی به یک ماجراجوئی مربوط می‏گشت و تنها به یک مَتل تغزلی شباهت داشت، اما باز برایم عجیب بود.

   وقتی که هویفنر قصد ترک کردن کافه "ستاره آبی" را داشت او را میبینم و به نوشیدن شیشه‏ای شراب راضی‏اش می‏سازم. برای اینکه او را مجبور به سفارش دادن شراب خوبی کنم، یک بطر شیشه شراب موزل Mosel معمولی سفارش میدهم که من خودم هیچ وقت آنرا نمینوشم. او با اکراه به گارسون که در حال رفتن بود می‏گوید:

   "موزل نه، صبر کنید!"

   و بعد شراب مرغوبی سفارش می‏دهد. من با انتخاب او موافقت کردم و با اثر کردن شراب ناب بزودی به حرف می‏افتیم. من با احتیاط صحبت‏مان را به خانم فویرستر می‏کشانم، یک خانم زیبا با کمی بیشتر از سی سال سن، که مدت کمی‏ست در شهر زندگی می‏کند و بر سر زبان‏ها افتاده بود که معشوقه‏های فراوانی داشته است.

   مرد یک صفر بیشتر نبود. به تازگی فهمیده بودم که دوست من به خانه او رفت و آمد می‏کند.

   او عاقبت تسلیم شده و می‏گوید: "می‏دونم خانم فورستر علاقه‏ات را جلب کرده. اما من چیز زیادی نمی‏تونم بگم. بین من و او اتفاقی نیفتاد."

   "هیچ اتفاقی؟"

   "خوب، من در حقیقت چیزی برای تعریف کردن آنچه از من انتظار دارند ندارم. آدم باید شاعر می‏بود.

   من می‏خندم.

   "تو معمولاً باور زیادی به شاعران نداری."

   "چرا باید داشته باشم؟ شاعران آدم‏هائی هستند که اغلب چیزی تجربه نمی‏کنند. من میتونم به تو بگم در زندگی من هزاران اتفاق رخ داده که باید نوشته می‏شدند. همیشه فکر می‏کردم که چرا یک شاعر چنین چیزهائی را تجربه نمی‏کند تا با نوشتن آنها از هلاک شدنشان جلوگیری کند. شماها همیشه یک سر و صدای مرگ‏بار بخاطر بدیهیات به پا می‏کنید، هر آشغالی برای نوشتن یک نوول کفایت می‏کند –"

   "و جریان خانم فورستر هم یک نوول است؟

   "نه. او یک یک انگاره است، یک شعر. یک شوخی. میدونی."

   "گوش میکنم، ادامه بده."

   "خب، حالا، زن برایم جذاب بود. از آنچه در باره او می‏گویند مطلعی. تا جائی که من از دور توانستم ببینم، باید که گذشته پر ماجرائی داشته باشد. به نظرم می‏رسد که انوع مختلف مردها را شناخته و به آنها عشق ورزیده و هیچکدام را مدت طولانی‏ای تحمل نکرده است. با این حال زن زیبائی‏ست."

    "تو چه چیز زیبائی در او دیدی؟"

    "خیلی ساده، او ابداً چیز زائدی ندارد، هیچ چیز زیادی. اندامش پرورش یافته و تابع خواسته‏هایش است. هیچ چیز بی دیسیپلینی، هیچ چیز از کار افتاده، تنبل و بیروحی در او نیست. من هیچ موقعیتی را نمیتونم تصور کنم که او بهترین مقام در زیبائی بیرونی را کسب نکند. به این جهت من به سوی او کشیده شدم، چون برای من ساده لوحان خسته کننده‏اند. من آگاهانه زیبارویانی را جستجو می‏کنم که فرم و فرهنگی فرهیخته دارند و نه تئوری!"

http://www.youtube.com/watch_popup?v=gwJdD0Tc2vQ&vq

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت 1:54  توسط سعید از برلین  | 

   آن انسان عصیانگری که منظور من است پول و یا قدرت جستجو نمی‏کند. این چیزها را نه به این دلیل که او معیاری از فضیلت و یک نوع‏دوستِ قطع امید کرده می‏باشد خوار می‏شمارد _ برعکس! اما پول و قدرت و تمام این چیزهائی که انسان‏ها به خاطرشان یکدیگر را می‌رنجانند و در پایان می‏کشند، برای کسی که به خویشتن خود بازگشته است، برای یک عصیانگر، ارزش کمی دارد. او تنها قدرت اسرار آمیز در درون خویش که به او زندگی را نشان و در تکامل به او یاری می‏رساند ارج می‏نهد. این نیرو را نمی‏توان توسط پول و مانند آن بدست آورد، بر آن افزود و عمیقش ساخت. زیرا پول و قدرت اختراع بی اعتمادی می‏باشند. کسی که به قدرت زندگی در عمق درون خویش ظنین است، کسی که فاقد این نیروست، باید آن را توسط جانشین‏هائی مانند پول جبران کند. کسی که اعتماد به خویش را داراست، برای کسی که بجز تجربه کردن پاک و آزاد سرنوشت درون خویش و به نوسان انداختن آن آرزوی دیگری در سر نمی‏پروراند، آن بها دادن زیاد به پول و قدرت و آن ابزار جانشینی که هزاران بار برایشان بیش از ارزششان پرداخت شده است کاسته می‏گردد، ابزاری که مالکیت بر آنها و مورد استفاده قرار دادنشان مطبوع است، اما نمی‏توانند هرگز تعیین کننده باشند.
   وه، که چه زیاد این فضیلت عصیانگری را دوست می‏دارم! وقتی کسی آن را یک بار به رسمیت شناخته و مقداری از آن را در خود پیدا کرده باشد، دیگر به نظرش بسیاری از فضیلت‏های فرمایشی بصورت عجیبی مشکوک خواهند آمد.
   میهن ‏پرستی هم یکی از این فضیلت‏های فرمایشی‏ست. من با آن مخالفتی ندارم. میهن‏ پرستی بعنوان مجموعه بزرگتری جایگزین هر نفر می‏گردد. اما فقط زمانی از این فضیلت درست و حسابی تقدیر می‏شود که تیراندازی آغاز گردد _ این وسیله ناقص و مسخره، "پیش بردن سیاست". سربازی که دشمنان را می‏کشد همیشه میهن‏ پرست‏تر از دهقانی که زمینش را تا حد امکان خوب کشت می‏کند به حساب می‏آید. زیرا که دهقان خود نیز از کارش سود می‏برد. و عجیب این است که در اخلاق بغرنج ما همواره آن فضیلتی که برای صاحبش مطبوع است و به او استفاده می‏رساند مشکوک به نظر می‏آید.
   براستی چرا چنین است؟ زیرا ما عادت کرده‏ایم سودها را همیشه به هزینه دیگران شکار کنیم. زیرا ما با بد گمانی همیشه به این معتقدیم که باید آرزوی آن چیزهائی را داشته باشیم که دیگری دارد.
   رئیس وحشی قبیله معتقد است که نیروی حیات کسانی که توسط او کشته می‏شوند در جسم او حلول می‏کند. آیا این اعتقاد زنگی بینوا در هر جنگی، در هر رقابتی، در هر بی اعتمادی بین انسان‏ها صادق نیست؟ نه، اگر که ما دهقان لایق را حداقل با سربازان برابر می‏دانستیم، اگر که ما می‏توانستیم از خرافات دست بکشیم حتماً خوشبختر می‏بودیم! آیا آنچه را که یک انسان یا یک ملت برای زندگی و میل به زندگی محتاج است باید حتماً از کس دیگری به سرقت ببرد!
   حالا می‏شنوم که معلمها می‏گویند: "این خیلی زیبا به گوش می‏آید، اما لطفاً یک بار با دقت و کاملاً بی‏طرفانه به این موضوع از منظر اقتصاد ملی توجه کنید! تولید جهانی یعنی _"
   در نتیجه من جواب می‏دهم: "نه، متشکرم. نقطه نظر دیدگاه اقتصاد ملی به هیچ وجه بی‏طرفانه نمی‏باشد و عینکی‏ست که از میانش با نتایج بسیار مختلفی می‏توان نگاه کرد. برای مثال قبل از جنگ آدم می‏توانست از طریق اقتصاد ملی ثابت کند که یک جنگ بین‏المللی غیر ممکن می‏باشد یا اینکه نمی‏تواند مدت درازی ادامه یابد. همچنین امروز هم می‏توان از طریق اقتصاد ملی عکس آن را ثابت کرد. نه، بگذارید که ما یک بار بجای این فانتزی‏ها به حقایق فکر کنیم!
   این "دیدگاه‏ها" بی‏ارزشند، مهم نیست که چه نامی دارند و توسط کدام یک از چاق‏ترین پروفسورها نمایندگی می‏گردند. همه آنها سطحی از یخ‏اند. ما نه ماشین‏های حساب هستیم و نه ماشین‏های مکانیکی دیگر. ما انسانیم. و برای انسان‏ها فقط یک دیدگاه طبیعی وجود دارد، فقط یک مقیاس طبیعی که عصیان‏گران دارای آن می‏باشند. برای عصیانگر نه سرنوشت‏ سرمایه داری وجود دارد و نه سرنوشت سوسیالیسم. برای او نه انگلیس وجود دارد و نه آمریکا، برای او بجز قانون آرام اجتناب ناپذیر درون سینه‏اش همه چیز بی جان است، و پیروی کردن از آن برای انسان‏های راحت طلب بی‏نهایت مشکل به نظر می‏آید، اما برای عصیان‏گران سرنوشت و خدا گرائی معنا می‏دهد.
 
سال ۱۹۱۹
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 23:5  توسط سعید از برلین  | 

   "تراژدی"، آن بلندی حیرت‏انگیز، واژه عرفانی ِ مقدسی که پر از رگبار یک عرفان جوان بشریست و هر خبرنگار هر روز از آن چنین زیاد سوء استفاده می‏کند، "تراژدی" چیز دیگری بجز سرنوشت قهرمانی که به جای اطاعت از قوانین تحمیل شده ستاره خود را دنبال می‏کند و به این خاطر هلاک می‏گردد نیست. به این دلیل، و تنها به این دلیل است که شناخت از "خواست خویش" خود را به کرات به بشریت می‏نمایاند. زیرا قهرمان تراژدی، این عصیانگر، به میلیون‏ها نفر از مردم عادی و به بزدلان، بارها و بارها نشان می‏دهد که عصیانگری بر علیه آئین‏نامه انسان‏ها خام و خودسرانه نمی‏باشد، بلکه صداقتی‏ست در برابر یک قانون والاتر و مقدس‏تر. به بیان دیگر: ذهن بشر از هر کس قبل از هر چیز انطباق و اطاعت طلب می‏کند _ اما بزرگترین حرمت خویش را به هیچ وجه برای بردباران، بزدلان و فرمان‏برداران رزرو نمی‏کند، بلکه برعکس برای عصیان‏گران و قهرمانان.
   همانگونه که خبرنگاران وقتی هر حادثه در کارخانه‏ای را "تراژدی" می‏نامند زبان را مورد سوءاستفاده قرار می‏دهند (آنچه که برای این دلقکان برابر با واژه "قابل تأسف" است)، مُد هم اما وقتی قصابی شدن سربازان بیچاره را "مرگ قهرمانانه" می‏نامد خطای کمتری انجام نمی‏دهد. این هم یک واژه دوست داشتنی افراد احساساتی‏ست، و بیشتر مورد علاقه کسانی می‏باشد که در خانه مانده‏اند. سربازانی که در جنگ بر خاک می‏افتند، البته قابل بزرگ‏ترین همدردی از جانب ما می‏باشند. آنها اغلب کارهای فوق‏العاده‏ای انجام داده و رنج برده‏اند، و عاقبت جان خود نیز از دست داده‏اند. اما به این دلیل نمی‏توان آنها را "قهرمان" نامید، همان طور که کسی را هم که تا چند وقت پیش سربازی معمولی بوده و از افسر مانند سگی فریاد شنیده است و با گلوله کشنده‏ای بر خاک افتاده را نمی‏توان ناگهان قهرمان نامید. تصور کردن مقدار زیادی، میلیون‏ها "قهرمان" به خودی خود پوچ است.
   "قهرمان" شخصی فرمانبر، شهروندی مطیع و وظیفه شناس نمی‏باشد. قهرمان فقط فردی می‏تواند باشد که "خواست خویش" و عصیان نجیب و طبیعی خویش را به سرنوشت خود مبدل ساخته است. یکی از گمنام‏ترین و عمیق‏ترین عارفان آلمانی نووالیس Novalis گفته است "سرنوشت و آسایش روح نام‏های یک مفهومند". اما قهرمان فقط آن کسی‏ می‏باشد که جسارت یافتن سرنوشت خویش را داراست.
   اگر اکثر انسان‏ها دارای این شجاعت و این عصیان می‏بودند، جهان طوری دیگر به چشم می‏آمد. البته معلمان حقوق بگیر ما البته (همان کسانی که بلد هستند برایمان از قهرمانان و عصیانگران زمانهای قدیم چنین تعریف و تمجید ‏کنند) البته خواهند گفت که بعد همه چیز زیر و رو خواهد گشت. آنها اما مدرکی برای این گفته خود ندارند و احتیاجی هم به داشتن آن حس نمی‏کنند. در حقیقت با بودن انسان‏هائی که مستقلانه به دنبال قوانین درونی و خواست خویش می‏روند زندگی ثروتمندتر گشته و رشد می‏یابد. در جهانِ آنها شاید بعضی واژه‏های بد و بعضی ضربات دستِ زودگذر بدون کیفر باقی بمانند _ کارهائی که امروز قضات محترم دولت را باید به خود مشغول سازند. گه گاهی هم می‏تواند قتلی انجام گیرد _ آیا امروزه هم با وجود تمام قوانین و مجازات‏ها چنین اتفاقی رخ نمی‏دهد؟ بعضی چیزهای ترسناک، بی‏نهایت غم‏انگیز و دیوانه کننده‏ای که ما در میان جهان خوب تنظیم گشته خود شاهد رشدشان می‏باشیم دیگر اما برایمان غریبه و غیر ممکن می‏گردند. برای مثال جنگ‏های بین‏المللی.
   حالا می‏شنوم که قدرتمندان می‏گویند: "تو انقلاب موعظه می‏کنی."
   باز هم یک اشتباه، اشتباهی که امکانش تنها در میان گله انسان‏ها وجود دارد. من عصیان موعظه می‏کنم و نه سرنگونی. چطور امکان دارد که من آرزوی انقلاب داشته باشم؟ انقلاب چیزی‏ست مانند جنگ، چیزی‏ست درست مانند "ادامه سیاست با وسیله‏ای دیگر"، اما انسانی که یک بار جسارت به خویش رسیدن را حس کرده و نوای سرنوشتش را شنیده باشد، دیگر سیاست برایش کمترین شایستگی را داراست، حال می‏خواهد این سیاست پادشاهی باشد یا دموکراسی، انقلابی یا محافظه کارانه! چیزهای دیگری برای او مهم‏ می‏گردند. "عصیان" او مانند عصیان عمیق، شکوهمند و اراده خداوندی هر ساقه علف هدفی بجز تکامل خویش ندارد. و اگر کسی مایل باشد می‏تواند آنرا "خودخواهی" بنامد. اما این خودخواهی کاملاً با خودخواهی حریصان بد نام مال و قدرت تفاوت عظیمی دارد!
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 0:40  توسط سعید از برلین  | 

Hemann Hesse: Eigensinn
 
یک فضیلتی وجود دارد که من خیلی دوستش می‏دارم و آن عصیان نام دارد. _ من همه‏ی آن فضیلت‏‏هائی را که در کتاب‏ها می‏خوانیم و از معلمان می‏شنویم خیلی باور نمی‏کنم. و اما آدم می‏توانست همه‏ی فضیلت‏ها را که انسان برای خود آفریده است تحت یک نام معنا کند. فضیلت یعنی: فرمان بری. اما سؤال اینجاست که از چه کسی باید فرمان برد. زیرا عصیان هم خود یک فرمان بری‏ست. اما بقیه فضیلت‏ها که چنین دوست‏داشتنی‏اند و ستایش می‏گردند، فرمان بری در مقابل قانون می‏باشند، قوانینی که انسان‏ها خلق کرده‏اند. تنها عصیان است که از این قانون تبعیت نمی‏کند. آدم عصیانگر از قانون دیگری پیروی می‏کند، فقط از یک قانون، از قانونی مطلقاً مقدس، از قانون درون خود، از "خواست Sinn" "خویش Eigenen".
   خیلی تأسف انگیز است که عصیان چنین ناپسند است! آیا عصیان از احترامی برخوردار است؟ آه نه، عصیان حتی یک عیب یا یک شیطنت دردانگیز به حساب می‏آید. و تنها وقتی از نام زیبای عصیان یاد می‏کنند که او در جائی مزاحمت و نفرت برافروزد. (ضمناً: فضیلت‏های حقیقی همیشه مزاحمت و نفرت ایجاد می‏کنند. سقراط را ببین، مسیح را، جوردانو برونو Giordano Bruno و دیگر عصیانگران را). اگر کسی اراده کند تا عصیان را واقعاً به عنوان فضیلت یا حتی به عنوان زیوری زیبا بشناساند، در این وقت نام خشن این فضیلت را به طرق مختلف ضعیف می‏کنند. "شخصیت" یا "هویت" مانند "عصیان" خشن و تقریباً شریر به گوش نمی‏آیند. آنها موقرانه‏تر طنین می‏اندازند، در مواقع ضروری"ویژگی" را هم مجاز به حساب می‏آورند. البته "ویژگی" را تنها برای آدمهای استثنائی که تحمل شده‏اند، برای هنرمندان و از این دست مرغان حق مجاز می‏دانند. در هنر، آنجائی که عصیان نتواند برای سرمایه و اجتماع خسارت قابل ملاحظه‏ای به بار آورد، به آن اجازه داده می‏شود که به عنوان "ویژگی" حتی خیلی هم معتبر گردد، مقداری عصیان نزد هنرمندان تقریباً مطلوب است و مردم برایش پول خوبی می‏پردازند. اما از "شخصیت" یا "هویت" در زبان رایج امروزه چیزی کاملاً بغرنج فهمیده می‏شود، زیرا یک "شخصیت" را که در حقیقت موجود است می‏شود نشانش داد و تزئینش کرد، شخصیتی که در هر مناسبت مهمی در مقابل قوانین غریبه هوشیارانه تعظیم می‏کند. "شخصیت" به مردی می‏گویند که دارای مقداری خبر و نظریه است، اما آنها را زندگی نمی‏کند. او خیلی ظریف این اجازه را می‏دهد که دیگران گه گاهی متوجه گردند که او طور دیگر فکر می‏کند، که او عقایدی را داراست. "شخصیت" در این نوع لطیف و بیهوده‏اش حتی در میان مردم هم به عنوان فضیلت به حساب می‏آید. اما اگر کسی خبر و نظریه‏ای داشته و آنها را زندگی کند، از طرف کسانی که "شخصیت" را مقبول می‏دانند زیان آور تشخیص داده می‏شود، و او را"عصیانگر" خطاب می‏کنند. اما معنای واقعی واژه را یک بار در نظر بگیریم! "عصیان Eigensinn" چه معنی می‏دهد؟ عصیان یعنی آن چیزی که خواست خویش را داراست. آیا چنین نیست؟
   بر روی زمین، هر چیزی "خواست خویش" را داراست، مطلقاً همه چیز. هر سنگی، هر سبزه‏ای، هر گلی، هر بوته‏ای، هر حیوانی رشد می‏کند، زندگی می‏کند، و رفتار و احساسش فقط از "خواست خویش" سرچشمه می‏گیرد. و بر این اساس است که جهان خوب، ثروتمند و زیباست. که گلها و میوه‏ها، که درختان بلوط و غوش، که اسبها و مرغان، قلع و آهن، طلا و ذغال وجود دارند، که همه چیز فقط و فقط از "خواست خویش" برمی‏خیزد، که کوچک‏ترین چیزی در کیهان "خواست" خود را داراست، قانون خود را در خویش حمل می‏کند و کاملاً مطمئن و خون سرد قوانین خود را دنبال می‏کند.
   تنها دو موجود بیچاره و نفرین شده بر روی زمین وجود دارند که این امکان به آنها اعطاء نگردیده تا از این ندای ازلی پیروی کرده و تا هنگام مرگ آنگونه رشد و زندگی کنند که "خواست خویش" ذاتی‏شان دستور می‏دهد. فقط انسان و حیوان خانگی رام شده توسط او محکومند که نتوانند آوای زندگی و پیشرفت را دنبال کنند، بلکه قوانینی را که انسان‏ها بنیان نهاده‏اند و از زمانی به زمان دیگر دوباره توسط انسان‏ها نقض می‏گردند و تغییر می‏یابند. و این از عجیب‏ترین‏هاست: آن تعداد کمی که قوانین فرمایشی را نادیده می‏گرفتند تا قوانین طبیعی خود را دنبال کنند _ آنها البته اغلب محکوم گشته و سنگ باران شده‏اند، اما اتفاقاً آنها در آخر، برای همیشه به عنوان قهرمان و آزادی‏بخش ستایش گردیده‏اند. همین نژاد انسان که فرمان‏برداری از قوانین فرمایشی را به عنوان بزرگترین فضیلت مردم ستایش و سفارش می‏کند در معبد مدور خدايان‌ و اديان رم‌ pantheon کسانی را ‏پذیرفت که بر علیه آن سفارشات به مخالفت برخاسته و ترجیح می‏دادند از زندگی خود بگذرند، تا این که پیمان با "خواست خویش" را بشکنند.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۹ساعت 3:1  توسط سعید از برلین  | 

Hermann Hesse: Krieg und Frieden
 
مطمئناً حق با کسانی است که جنگ را بربریت و حالت طبیعی اولیه بشر می‏نامند. تا زمانی که انسان یک حیوان است، زندگی‏اش از راه جنگیدن می‏گذرد، با هزینه دیگران زندگی می‏کند، از دیگران متنفر است و می‏ترسد. بنابراین زندگی جنگ است.
   بیان این که "صلح" چه می‏تواند باشد سخت‏تر است. صلح نه یک حالت اولیه بهشتی و نه قالبی از توافق یک زندگی مشترک نظم داده شده است. صلح چیزی‏ست که ما آنرا نمی‏شناسیم، چیزی‏ست که ما فقط به دنبالش هستیم و آنرا حدس می‏زنیم. صلح یک کمال مطلوب است. صلح چیزی سخت ناگفتنی‏ست، ناپایدار، تحت تهدید _ یک پرده نازک بخار کافی‏ست تا آنرا ویران سازد. اینکه فقط دو انسان وابسته به یکدیگر بتوانند در صلحی حقیقی با هم زندگی کنند، کاری نادرتر و سخت‏تر از هر عملکرد اخلاقی یا عملکرد فکری‏ست.
   با این همه، صلح به شکل فکر و آرزو، هدف و آرمان بسیار قدیمی است. هزاران سال از بیان این گفته اساسی "تو نباید بکشی." می‏گذرد. داشتن توانائی انسان برای انجام چنین سخنانی، چنین تقاضاهای عظیمی هویت او را بیشتر از هر نشانه‏ای مشخص و او را از حیوان متمایز و ظاهراً از "طبیعت" جدا می‏سازد.
   ما در کنار چنین کلمات قدرتمندی احساس می‏کنیم که انسان حیوان نمی‏باشد، او ابداً هیچ ‏چیز محکمی نیست، خلق گشته و پایان یافته نمی‏باشد، او نه منحصر به فرد است و نه صریح، بلکه چیزی شدنی‏ست، او یک آزمایش، یک حدس و یک آینده است، او پرتاب و دلتنگی طبیعت برای شکلی جدید و امکاناتی نو است.
   "تو نباید بکشی!" در آن زمان و مکانی که برای اولین بار بیان گردید یک تقاضا با عظیم‏ترین دامنه‏ بود. و این تقاضا تقریباً برابر بود با : "تو نباید نَفَس بکشی!"، ظاهراً چنین کاری غیر ممکن، دیوانگی و نابود کننده بود. با این وجود این کلام قرن‏ها باقی ماند و امروزه مانند همیشه معتبر است، قوانینی دارد، نظریه‏هائی، علوم اخلاقی خلق کرده، به بر نشسته و زندگی انسان را تکان سختی داده و بیش از هر کلامی شخم خورده‏ است.
   "تو نباید بکشی!" فرمان سخت یک آموزش "نوع دوستی" نیست. نوع دوستی چیزی‏ست که در طبیعت رخ نمی‏دهد. و "تو نباید بکشی!" بدین معنا نیست: تو نباید به دیگران صدمه بزنی! بلکه بدین معنی‏ست: تو نباید خود را توسط دیگران به غارت دهی، تو نباید به خود صدمه بزنی! دیگری نه غریبه است و نه چیزی در دوردست و بدون رابطه و در حال زندگی برای خود. همه در جهان، همه‏ی هزاران "دیگران" فقط برای من آنجا هستند، تا جائی که من آنها را می‏بینم، آنها را حس می‏کنم، با آنها رابطه دارم. زندگی من فقط از رابطه میان من و جهان و "دیگران" تشکیل شده است.
   پی بردن به این حقیقتِ مشکل، آن را حدس زدن و لمس کردنش، مسیر بشریت تا اکنون بوده است. پیشرفت‏ها و پسروی‏هائی وجود داشته‏ است. افکار نورانی‏ای وجود داشتند که ما از آنها برای خود دوباره قوانین تاریک و وجدان‏های خالی ساختیم. چیزهائی عجیب مانند باورهای شمعونیان و کیمیاگری وجود داشته است و بعضی‏ها امروزه فکر می‏کنند که به خوبی می‏دانند آنها چه ابله بوده‏اند، در حالی که آنها شاید بلندترین قله مسیرهای مردم به دستیابی آگاهی بودند. و از کیمیاگری که پاکترین راه به سمت تصوف و آخرین تحقق "قتل نکن!" بود، ما با لبخند و تعمق یک علم تکنیک خلق کردیم که مواد منفجره و مواد سمی تولید می‏کند. پس در اینجا پیشرفت کجاست؟ پسرفت کجاست؟ هیچ یک از این دو وجود ندارند.
   همچنین جنگ جهانی سال‏های اخیر نیز هر دو چهره خود را نمایان ساخت، گاهی مانند پیشرفت دیده می‏شد، گاهی مانند پسرفت. وفور تکنیک بیدادگر قتال مانند پسرفت دیده می‏شد، آری مانند اهانتی در هر آزمایش تجربه پیشرفت و ذهن. اما ما بعضی از احتیاجات جدبد، شناخت‏ها و کوشش‏هائی که جنگ را به جزر و مد انداخت درست مانند یک پیشرفت درک می‏کنیم.
یک خبرنگار تصور می‏کرد باید اجازه داشت تمام این چیزهای معنوی را با واژه "هیاهوی روحانی‏گری " رد کرد _ اما نباید این مرد خیلی اشتباه کرده باشد؟ نباید او در انتهای گفته رک و بی پرده خود یکی از زنده‏ترین، لطیف‏ترین، درونی‏ترین و ضروری‏ترین‏های زمانه ما را با بیان خام خود انکار کرده باشد؟
   به هر حال نظریه‏ای که در خلال جنگ شنیده میشد کاملاً اشتباه بود: این جنگ بخاطر دامنه‏اش، بخاطر مهیب بودن تکنیک غول آسایش برای ترساندن نسل‏های بعدی از جنگ مناسب است. ترساندن روش مناسبی برای آموزش نیست. آن کسی که کشتن تفریح‏ اوست، هیچ جنگی برایش بیزار کننده نیست. و همچنین ملاحظه ضررهای فیزیکی‏ای که جنگ ببار می‏آورد هم هیچ کمکی نخواهد کرد. رفتار انسان‏ها به ندرت پیش از یک صدم ملاحظات منطقی‏شان سرچشمه می‏گیرد. آدم می‏تواند از پوچی یک عمل کاملاً مطمئن باشد و با این وجود آن را مشتاقانه انجام دهد. هر هیجانی اینچنین صورت می‏پذیرد.
   به این خاطر من مانند بسیاری از دوستان و دشمنانم صلح‏‏ جو نیستم. من معتقد به تأثیر صلح جهانی از طریق راه‏های عقلانی هستم، از طریق موعظه کردن، سازماندهی و تبلیغات. و به همان اندازه نیز کمتر معتقد به کشف سنگ جادو توسط کنگره‏های شیمی‏دانان می‏باشم.
   از کجا اما شاید روزگاری آرامش در زمین برقرار خواهد گشت؟ نه از احکام آرامش برقرار می‏گردد و نه از تجارب فیزیکی. آرامش مانند هر ترقی دیگر بشر از آگاهی سرچشمه می‏گیرد. اگر تمام آگاهی‏ها به صورت زنده و نه فرهنگستانی درک شوند، همه دارای یک هدف‏اند. صلح توسط هزاران نفر و هزاران بار به رسمیت شناخته و در هزاران نوع بیان گردیده است، اما همواره فقط یک حقیقت است. صلح آگاهی زندگان در ما است، در هر یک از ما، در من و در تو، در جادوی مخفی، در الوهیت مخفی‏ای که هر کدام از ما در درون خویش حمل می‏کنیم. صلح شناخت امکانات است، از این درونی ترین نقاط هر ساعت به اضداد پایان دادن است، هرچه سفید را به سیاه و تمام شرارتها را به خوبی و شبها را به روز مبدل ساختن است. هندیها می‏گویند "Atman"، چینی‏ها می‏گویند "Tao" و مسیحی می‏گوید "Gnade".
   آنجائی که بزرگترین آگاهی‏ست (مانند نزد مسیح، نزد بودا، نزد پلاتو، نزد لائوتسه)، آنجا از دری عبور می‏گردد که در پشت آن شگفتی آغاز می‏شود. آنجا جنگ و دشمنی پایان می‏گیرد. آدم می‏تواند در انجیل و در سخنان گوآتما این را بخواند، و اگر کسی بخواهد، میتواند به آن بخندد و آن را "هیاهوی روحانی‏گری" بنامد. کسی که آن را تجربه می‏کند دشمن برایش به برادر، مرگ به تولد، ننگ به شرافت و فلاکت به سرنوشت مبدل می‏گردد. همه چیز بر روی زمین خودش را به او دوچندان می‏نمایاند، یک بار بعنوان "از این جهان" و یک بار بعنوان "از جهانی دیگر". "این جهان" اما یعنی آنچه "خارج از ما" می‏باشد. آنچه که خارج از ما است، می‏تواند به دشمن، به خطر، به وحشت و به مرگ تبدیل شود. با این تجربه که تمام این "بیرونی‏ها" نه تنها فقط موضوع دریافت ماست، بلکه همچنین خالق روح ما نیز می‏باشد، با تبدیل شدن بیرونی به درونی و تبدیل جهان به "من" جلسه آغاز می‏گردد.
   من از بدیهیات می‏گویم. اما مانند هر سرباز تیر خورده‏ای که تکرار ازلی یک خطاست، حقیقت نیز باید تا ابد در هزاران نوع تکرار گردد.
 
تابستان 1918
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۹ساعت 21:52  توسط سعید از برلین  | 

من در این سال، از زمانی‏که خودم را با نقاشی کردن مشغول ساخته‏ام به تدریج از ادبیات که ارزش والائی برایش قائلم و بدون آن راهم را هرگز نمی‏یافتم فاصله گرفته‏ام. آیا این‏که بعد این نقاشی‏ها ارزشی خواهند داشت یا نه اصلاً مهم نمی‏باشد. زمان در هنر کاملاً بی‏‏اهمیت است، درست برعکس ارزش آن در کارخانه، در هنر زمان از دست‏رفته وجود ندارد، اگر که عاقبت تا حد امکان کاری بی‏نقص انجام گرفته شده باشد. من بدون نقاشی کردن نمی‏توانستم در شعر سرودن به این اندازه پیشترفت کنم.
(از نامه‏ای به گئورگ راینهارت Georg Reinhart در ۵. ۶. ۱۹۲۴)
 
***
وقتی نقاشی‏های کوچکم را می‏کشم، این‏کار همان‏طور که شما می‏گوئید، توانستن نیست، بلکه یک اجازه داشتن است، و احتمالاً با رنگها بازی و اجازه آواز ستایش طبیعت را خواندن یک خوشبختی بزرگ می‏باشد. از آنجا که زندگی من شفاف و مورد هجوم و در سرازیری‏ست، بنابراین من واژه خوشبختی را با کمال میل به کار نمی‏برم. اما ابن حقیقت دارد که اگر در بحرانی‏ترین دوران زندگی، اولین آزمایشهای نقاشی کردن مرا دلداری و نجات نمی‏داند، نمی‏توانستم مدت طولانی‏تری به این زندگی ادامه دهم.
(از نامه‏ای به اینا زایدل Ina Seidel در ۱۲. ۹. ۱۹۲۵)
 
***
ممکن است خواننده در این باره خیلی بخندد، اما نوشتن برای ما نویسندگان همیشه کاری مهیج و عالی‏ست، یک افسانه است در کوچک‏ترین زورق بر سطح دریای بی‏کران، پرواز عجیبی‏ست در گیتی. وقتی فقط یک واژه را جستجو می‏کنی، و از میان سه واژه‏ای که خود را به تو عرضه کرده‏اند یکی را انتخاب و هم‏زمان سعی می‏کنی جمله کاملی را که خواهان ساختن آن هستی‏ در حس و در گوش خود نگهداری _ در حین به فولاد تبدیل کردن آن جمله، در حین ساختن جمله انتخاب گردیده و محکم‏ چرخاندن پیچ‏های داربست، طوری‏که همزمان آهنگ و تناسب تمام فصل‏ها و تمام کتاب همواره به نوعی اسرارآمیز همراه احساس حضور داشته باشد، هیجان‏انگیز است. من شبیه به چنین تنش و تمرکزی را بنا به تجربه شخصی فقط در حرفه نقاشی می‏شناسم.
و نقاشی کردن هم به همین‏گونه است: تک تک رنگ‏ها را در همسایه‏گی هم صحیح و موشکافانه تطبیق دادن، قشنگ و ساده است، می‏شود آن‏را آموخت و آنگاه به دفعات دلخواه به‏کار بست. گذشته از این اما همواره تمام اجزاء کل عکس، همچنین حضور آن بخش‏هائی که اصلاً کشیده نشده و دیده نمی‏شوند را حقیقتاً نشان دادن و همزمان از نظر دور نداشتن که تور پر گره نوسانات متقاطع باد را حس می‏کند، این اما بطور شگفت‏انگیزی سخت است و به ندرت شانس همراهی می‏کند.
از <مهمان نقاهت‏سرا Kurgast> نوشته شده در سال ۱۹۲۴)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۹ساعت 14:15  توسط سعید از برلین  | 

روزی یک خوشی کاملاً تازه‏ای کشف کردم. من در چهل سالگی ناگهان شروع به نقاشی کردم. نه به این خاطر که خود را نقاش می‏دانستم یا این‏که قصد داشتم نقاش بشوم. اما نقاشی کردن خیلی زیباست، نقاشی کردن آدم را شادتر و شکیباتر می‏سازد. آدم بعد از نقاشی کردن دیگر مانند نوشتن انگشتانی سیاه ندارد بلکه آنها آبی و سرخ‏اند. همچنین بخاطر نقاشی کردن خیلی از دوستانم به خشم آمدند. در این مورد کم اقبال هستم _ همیشه، هرگاه کاری واقعاً ضروری، زیبا و خوشحال کننده‏ انجام می‏دهم، به مذاق دیگران خوش نمی‏آید و ناخوشنود می‏گردند. آنها خیلی مایلند که آدم آنطور که بوده است باقی بماند، که آدم چهره‏اش را عوض نکند. اما صورت من از این کار امتناع می‏ورزد، خیلی از وقت‏ها چهره‏ام می‏خواهد خود را تغییر دهد، این حاجت اوست.
سرزنش دیگرشان اما به نظرم خیلی صحیح می‏آید. می‏گویند که من مفهوم واقعیت را انکار می‏کنم. هم اشعاری که می‏سرایم و هم نقاشیهای کوچکی که می‏کشم با واقعیت مطابقت نمی‏کنند.
وقتی من شعر می‏گویم، غالباً تمام مطالباتی که خواننده‏ با فرهنگ از یک کتاب درست و حسابی دارد را فراموش می‏کنم، و به راستی جای واقعیت بیش از هر چیز پیشم خالی‏ست. به نظر من، واقعیت چیزیست که باید برایش کمتر از هر چیزی دلواپس گردید، زیرا واقعیت دائماً حضور دارد و ‏‏به ‏‏اندازه کافی مزاحم می‏باشد. در حالی‏که چیزهای زیباتر و ضروری‏تری مراقبت و هوشیاری ما را می‏طلبند. واقعیت چیزیست که نمی‏توان به هیچ وجه با آن راضی بود، چیزیست‏ که به هیچ وجه نباید ستایش گردد و برایش احترام قائل گشت، زیرا که واقعیت اتفاق و آشغال زندگی‏ست.
و وجود دارد این واقعیت، این مستعمل و همواره ناامید ساز و خراب، و به هیچ نوع دیگری غیر قابل تغییر نیست مگر آنکه آنرا انکار کنیم، مگر آنکه نشان دهیم که قوی‏تر از او می‏باشیم. مردم غالباً در اشعارم احساس کمبود رعایت واقعیت را می‏کنند، و وقتی من نقاشی می‏کشم، درختها صورت پیدا می‏کنند، و خانه‏ها می‏خندند یا می‏رقصند و یا می‏گریند، اما اغلب نمی‏توان تشخیص داد که آیا درخت یک درخت گلابی‏ست یا یک درخت شاه‏بلوط. این سرزنش را باید بپذیرم. من اعتراف می‏کنم که زندگی خود من هم به چشمم مانند قصه‏ای به نظر می‏آید، اغلب دنیای خارج را با دنیای درونم در همنوائی و ارتباطی که من آنرا جادو باید نام نهم حس می‏کنم و می‏بینم.
(از <خلاصه‏ای از بیوگرافی Kurzgefaßte Lebenslauf>. نوشته شده در سال ۱۹۲۱)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۹ساعت 16:10  توسط سعید از برلین  | 

نقاشی کردن فوق‏العاده است. قبلاً فکر میکردم که چشم دارم و قدم‏زنی هوشیار بر روی کره ‏زمین هستم. اما حالا این تازه دارد با نقاشی کردن شروع می‏‏‏شود ... نقاشی کردن آدم را از میل لعنتی خواست جهان رها می‏سازد.
(از نامه‏ای به والتر شِدِلین Walter Schädelin در تاریخ ۲۱. ۴. ۱۹۱۷)
 
***
این‏که دیگر نمی‏توانم نقاش شوم را خوب می‏دانم، اما فراموش کردن عمیق خویش در از خود گذشتگی برای این جهان خارق‏العاده یک تجربه گرانبهاست. این‏که من توانستم روزهای متمادی خود و جهان و جنگ و همه چیز را تماماً فراموش کنم، برای اولین بار بعد از سال ۱۹۱۴ برایم اتفاق افتاد.
(از نامه‏ای به آلفرد اشلِنکر Alfred Schlenker در تاریخ ۲۶. ۵. ۱۹۱۷)
 
***
من هم سالیانی‏ست به نقاشی کردن مشغولم، که راه گریزی‏ست برای تحمل کردن تلخ‏ترین زمان‏های زندگی و برای فاصله گرفتن از ادبیات.
(از نامه‏ای به رولف شوت Rolf Schott در تاریخ ۵. ۶. ۱۹۲۴)
 
***
شما خواهید دید که بین نقاشی‏ها و شعرهایم هیچ اختلافی وجود ندارد، که من در نقاشی هم نه ناتورالیستی، بلکه حقیقت‏های شاعرانه را دنبال میکنم.
(از نامه‏ای به <ناسیونال تسایتونگ National - Zeitung>، به مناسبت نمایشگاهی از نقاشی آبرنگ در بازل Basel در تاریخ ۱۳. ۱. ۱۹۲۰)
 
***
برای من تولید کردن با قلم و قلم ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏مو شرابی‏ست که مستی‏ش به آن اندازه زندگی را گرم و زیبا می‏ساز که بتوان آنرا تحمل کرد.
(از نامه‏ای به فرانس مارل گینسکی Franz Karl Ginzkey در تاریخ ۲۱. ۱۲. ۱۹۲۰)
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 8:35  توسط سعید از برلین  | 

نقاش یک کارخانه در دره میکشد.
 
ای کارخانه‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در دره سبز، تو هم زیبائی،
و همین‏‏‏‏طور نمادی از چیزهای منفور وطن:
در تعقیب پول بودن، بردگی، اسارتی تیره و شوم.
تو هم زیبائی! غالباً خوشحال
بام‏هایت رنگ سرخ لطیف چشمانم
و برج‏‏‏ت، پرچم توست: ای دودکش مغرور!
سلام بر تو، خوش‏آمدی،
ای آبی ِ مهربان و کم حرف در کنار خانه‏های فقیرانه،
جائی‏که بوی صابون، بوی آبجو و بوی کودکان می‏دهد!
در چمنزار سبز رنگ، در رنگ بنفش کشتزارها
بازی می‏کنند خانه‏های کوچک و بامهای سرخ
شادمانه در هم، و همین‏طور شادمانه و لطیف،
سازهای بادی، ابوا و فلوت که خویشاوندند.
فرو می‏برم خندان قلم‏مو در روغن جلا و شنگرف،
می‏کشم بر روی مزارع رنگ سبزی غبار‏آلود،
از همه زیباتر اما دودکش سرخ‏رنگ می‏درخشد،
عمودی در این جهان ابلهانه قرار داده شده،
با غروری بس بزرگ، همچنین زیبا و هم مضحک،
عقربه‏های روی یک ساعت‏آفتابی بزرگ بچگانه.
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 10:36  توسط سعید از برلین  | 

خوشی صورتگر
 
کشتزارها دانه حمل میکنند و مزه پول میدهند
دشتها در محاصره سیم‏خاردارند،
احتیاج و حرص برپا کرده‏‏اند،
به نظر می‏آید‏ همه چیز فاسد گشته و از نفس افتاده.
 
اما اینجا در چشمان من
خیالات نظم دیگری دارند،
بنفش جاریست و رنگ ارغوانی، که من
شعر پاکی‏‏اش را آواز می‏خوانم تاج بر سر می‏‏‏نهد.
 
زرد به زرد، و زرد به سرخ تنظیم گشته،
رنگ آبی‏ ملایمی در اوج سرخ‏فام در پرواز است!
نور و رنگ می‏جهند از جهانی به جهانی دیگر،
عشق طاق می‏بندد و طنین می‏اندازد‏‏‏‏ در امواج.
 
حکم‏ می‏راند معنویت، شفای همه دردها،
رنگ سبز از چشمه‏ی تازه متولد گشته مشغول طنین اندازیست،
تازه و پرمغز جهان تقسیم می‏گردد
و دلها شاد و روشن خواهند گشت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 7:58  توسط سعید از برلین  | 

نامه تابستانی از جنوب.(ت)
 
این امکان وجود دارد. اما شما میخواهید با آن زندگیتان را بگذرانید؟"
"من با آنچه که تولید میکنم زندگی میکنم، با ارزشهائی که در جهان مینشانم، هر چند هم که کوچک باشند.
برای مثال من نقاشیهای آبرنگ میکشم، کسی را نمیشناسم که زیباتر بکشد. آدم میتواند از من با بهای کمی نسخه های خطی اشعارم را بخرد که من خودم با نقاشیهای رنگی تزئینشان کرده ام. یک گرانفروش نمیتواند کاری هوشمندانه تر بجز خریدن این چیزها انجام دهد. وقتی هم من بعد از چند سال بمیرم قیمت آنها سه برابر میشود."
من این را با شوخی گفتم، اما گرانفروش دچار وحشت شد نکند میخواهم از او درخواست پول کنم. او فکرش پریشان شد، به سرفه کردن افتاد و ناگهان در انتهای سالون کنار پنجره یک آشنا دید که باید به او سلام میکرد.
دوستان عزیز در برلین، اجازه دهید از شرح ماجرای نهار که من با مهماندارم از آن لذت بردم بگذرم! سالن غذاخوری سفید و شیشه ای میدرخشید، و چه پذیرائی زیبائی، چه خوب غذا میخوردند، و چه شرابهائی! من در باره آنها سکوت میکنم. تماشای غذا خوردن گرانفروشان منقلب کننده بود. آنها کاملاً بر خود مسلط بودند. آنها لقمه های خوراکهای لذیذ را با چهره ای کاملاً جدی و برای انجام وظیفه میخوردند، بله تحقیر آمیز و تنبلانه، آنها با چهره های آرام و کمی رنجور طوری از شیشه های شراب قدیمی جامهایشان را پر میساختند که انگار دارو میخورند. من در اثنای تماشا کردن برایشان چیزهای خوب آرزو کردم. یک نان سفید کوچک و یک سیب هم برای شب در جیب قرار دادم.
شماها میپرسید که چرا پس من به برلین نمی آیم؟ آری، در حقیقت خنده دار است، اما اینجا واقعاً بیشتر مورد علاقه ام است. و من چنین آدم کله شقی هستم. نه، من نه میخواهم به برلین بیایم و نه به مونیخ، برای من آنجا کوهها در شب خیلی کم گلگونند، و دلم برای اینچیز و آنچیز اینجا تنگ میشود.
(۱۹۱۹)
_ پایان _
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:2  توسط سعید از برلین  | 

نامه تابستانی از جنوب.(پ)
 
"آخ شما! شما همیشه وقتی با من صحبت میکنید چیزی برای دست انداختن دارید. اقرار کنید، آقای خوش شانس، در حقیقت شما خیلی به ما حسادت میکنید، شما با آن شلوار وصله دارتان!"
"درست میگوئید، من به کرات حسادت میکنم. وقتی من حالا گرسنه باشم و از پشت ویترین ببینم که شماها مشغول خوردن پیراشکی هستید، بعد به شماها حسادت میکنم. من از پیراشکی خیلی خوشم می آید. اما ببیند، هیچ لذتی چنین ناپایدار نیست، درست مانند خود غذا بطور مضحکی زودگذر است. و در حقیقت این فانی بودن برای لباسهای شیک، انگشترها، سنجاقهای سینه و شلوارهای سالم هم صدق میکند! یک کت و شلوار زیبا بر تن کردن لذت بخش است. اما من شک دارم که آیا این کت و شلوار در تمام مدت روز شماها را سرگرم، خوشنود و سعادتمند میسازد. من فکر میکنم که شماها اغلب همانقدر کم به لباسهای اتو کرده و دگمه های برلیان خود فکر میکنید که من به وصله شلوارم. نه؟ خب، این چه چیزی به شماها اضافه میکند؟ البته بخاطر شوفاژ میشود به شماها حسادت کرد. اما وقتی خورشید میدرخشد، همینطور در زمستان، محلی در مونتاگنولا Montagnola میشناسم، میان دو صخره، آنجا کاملاً بی سر و صدا و مانند هتل شماها گرم و دارای مهمانهای بهتریست، و کاملاً مجانی. آدم اغلب میتواند حتی شاه بلوط در زیر شاخ و برگها برای خوردن پیدا کند."
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 0:15  توسط سعید از برلین  | 

نامه تابستانی از جنوب.(ب)
 
با شادی و وجدان آسودهُ یک شکست خورده ردیف گران فروشان را مشاهده میکردم. آنها باشکوه دیده میشدند، مخصوصاً بانوان. آدم میتوانست به ایام ماقبل تاریخ فکر کند، به زمانهای قبل از سال ۱۹۱۴، زمانیکه ما همه مجذوب این سلیقه بوده و آنرا از بدیهیات و مطلوب منحصر به فرد می انگاشتیم.
میزبان من هنوز حضور نداشت. بنابراین خود را به یکی از گرانفروشان نزدیک میکنم تا کمی گپ بزنم.
من میگویم: "سلام گرانفروش، چطورید؟"
"اوه، خوبم، فقط بعضی وقتها کمی ملال آور است. میتوان به شما با آن وصله آبیرنگ بر روی زانویتان غبطه خورد. شما مانند مردی بنظر میرسید که چیزی از ملالت نمیداند."
"کاملاً درست است. من بطور وحشتناکی کار برای انجام دادن دارم، و به این خاطر زمان برایم سریع میگذرد. هر کسی نقش خود را دارد."
"منظورتان چیست؟"
"ببینید، من یک کارگرم، و شما یک گرانفروش.
من تولید میکنم، و شما تلفن میکنید. و این آخری سود بیشتری دارد. در عوض تولید کردن بسیار بامزه تر است. شعر سرودن یا نقاشی کردن یک لذت است؛ میدانید، در حقیقت فرومایگیست که برای آن پول هم درخواست کنی. شغل شما این است که کالاهای عرضه شده را با صد در صد اضافه بها دوباره عرضه کنید. این مسلماً کمتر لذتبخش است."
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر ۱۳۸۹ساعت 13:20  توسط سعید از برلین  | 

نامه تابستانی از جنوب.(الف)
 
به نظر میرسد که وضع آن گران فروشان که در تابستان چنین پریشان به اُست اِنده فکر میکردند خیلی خوب باشد. ورق برگشته است، فعلاً آنها در بالا قرار دارند. به تازگی فرصتی پیش آمد که کمی آنها را تماشا کنم. از من در یکی از هتلهای بزرگ برای صرف نهار دعوت شده بود.
بنابراین به آن هتل بزرگ رفتم. هتلی مجلل. من بهترین کت و شلوارم را بر تن داشتم که یک روز قبل صاحبخانه ام سوراخ کوچک سر زانوی آنرا با کمی نخ آبیرنگ رفو کرده بود. وضع ظاهرم خوب بود و توسط دربان بدون هیچ اشکالی به داخل راه داده شدم. از میان در دو لنگه شیشه ای و بیصدا آدم به یک سالون بسیار بزرگ ملایم جاری میشد، مانند جاری شدن در یک آکواریوم لوکس، در آنجا مبلهای با ابهت و کم عمق از چرم و از مخمل قرار داشتند، و برای تمام آن فضای بزرگ گرمای مطبوعی ایجاد کرده بودند، آدم داخل جوّی میشد شبیه به گاله فیس Galle Face در سیلان Ceylon. اینجا و آنجا گران فروشان خوشپوش با همسرانشان نشسته بودند. آنها چه میکردند؟ آنها از فرهنگ اروپائی محافظت میکردند. واقعاً، در اینجا هنوز این فرهنگ موجود بود، این فرهنگ ویران که برایش بسیار عزا گرفته شده است همراه با مبلهای کلوب، سیگار برگهای وارداتی، گارسونهای چاپلوس، اتاقهای بیش از حد گرم، درختان خرما، شلوارهای اتو زده شده، لباسهای دکولته، حتی عینکهای یک چشمی. همه چیز هنوز آنجا بود، و من از دیدار دوباره این فرهنگ متأثر گشته چشمهایم را پاک کردم. گران فروشان دوستانه و لبخند زنان مرا نظاره میکردند، آنها این را آموخته اند که با افرادی مانند ما منصفانه و درست برخورد کنند. در چهرهائی که با آن مرا تماشا میکردند، لبخند بود و ریشخندی آهسته مخلوط با ادبی خیلی ملاحظه کارانه، رعایت و حتی به رسمیت شناختن. من به این اندیشیدم که کجا این نگاه عجیب را یکبار دیگر دیده ام؟ و آن را به یاد آوردم.
این نگاه که پیروزمندان جنگ با آن به شکست خوردگان مینگرند را در اثنای جنگ در آلمان اغلب دیده بودم. این نگاهی بود که با آن آنزمان تاجرها در خیابان به سربازهای زخمی می انداختند. نیمی از نگاه میگفت <بیچاره!>، نیمه دیگر میگفت <قهرمان!>، نیمی مسلط و نیمی ترسو.
+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:26  توسط سعید از برلین  | 

 
نامه تابستانی از جنوب.
 
دوستان عزیز در برلین!
بله، در تابستان اینجا اوضاع جور دیگر بود. اینجا هموطنانیکه هتلهای زیبای لوگانو Lugano را پر میکنند، مضطرب در دایره سایه نخلهای کنار دریا نشسته بودند و پریشان احوال به اُست اِنده Ostende فکر میکردند، در حالیکه آدمهائی مثل ما با قطعه نانی در کوله پشتی از تابستان باشکوه لذت میبردیم. و چه زود روزهای درخشان گریختند، چه ناپایدار و زودگذر بودند آن روزها!
با این حال، هنوز هم اینجا خورشید موجود است، و هنوز ما پیش او میهمانیم. من این سطور را در یکی از روزهای آخر ماه دسامبر، قبل از ظهر ساعت یازده، در بادگیری ساخته شده از شاخ و برگ خشک و باریک که خورشید بر آن میتابد در گوشه ای از جنگل مینویسم. تا ساعت سه گاهی هم تا چهار بعد از ظهر تقریباً آفتاب ادامه دارد، اما بعد هوا خنک میشود، کوهها خود را با بنفش روشن میپوشانند، آسمان چنان نازک و روشن میشود که فقط در زمستان اینگونه میگردد، و آدم یخ میزند، باید چوب در اجاق انداخت و برای باقیمانده روز افسون متر مربعی از اجاق گردید. آدم زود میخوابد و دیر از خواب برمیخیزد. اما این ساعات نهار نیمروزی در روزهای آفتابی را آدم داراست، آنها به ما تعلق دارند، در این وقت خورشید گرممان میسازد، در این وقت بر روی چمن و شاخ و برگهای خشک دراز میکشیم و به خش خش کردن زمستانی برگها گوش میسپاریم، بر کوههای نزدیک تراوش برف به پائین را مینگریم، و گاهی هم در خلنج و شاخ و برگهای خشکیده درخت شاه بلوط کمی زندگی نمایان است، یک مار خواب آلود کوچک، یک جوجه تیغی. همچنین اینجا و آنجا هنوز آخرین هسته در کنار درختان شاه بلوط افتاده اند که آدم آنها را در جیب جای داده و هنگام غروب در آتش درون اجاق میاندازد.
 
http://www.youtube.com/watch_popup?v=R12QVtuB0_Q&vq
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۸۹ساعت 23:37  توسط سعید از برلین  | 

انگار هیچگاه جور دیگر نبوده است، در قسمت جنوبی دره در حاشیه یک تاکستان، بر روی یک صندلی کوچک تاشو در کنار دیواری کوتاه نشسته و بر روی زانوهایم مقوائی قرار داده بودم، در دست چپ یک تخته رنگ کم وزن و در دست راست یک قلم مو. کنار من در زمین نرم عصای راهپیمائیم فرو رفته بود و کوله پشتی ام قرار داشت که درش باز بود و میشد لوله های کوچک فشرده شده رنگهای داخل آنرا دید.
من یکی از آنها را در می آورم، درش را باز میکنم، با لذت و با فشار اندکی ذره ای از نابترین و زیباترین لاجوردی بر روی تخته رنگ میریزم، و سپس رنگ سفید، و یک سبز زمردین لطیف و خالص برای هوای شبانگاهی، و صرفه جویانه قطره ای روغن جلا. و من مدت درازی به افق مینگرم، به کوههای دوردست، به رنگ قهوه ای طلائی ابرها، و آبی سیر را با قرمز در هم می آمیزم و نفسم را بخاطر دقت حبس میکنم، زیرا که تمام اینها میبایست غیر قابل توصیف، لطیف و روح دار میگشتند. و قلم موی من بعد از درنگی کوتاه تند به جنبش می افتد و اطراف ابری روشن در آبی، با سایه خاکستری و بنفش، و زمینهای مجاور تازه سبز شده و درختان شاه بلوط حالا شروع میکنند با قرمز ملایم و آبی دوردستها هماهنگ گشته و بر یکدیگر اثر بگذارند، و رفاقتها و تمایلات رنگها، کششها و دشمنیها منعکس میگردند، و زمان کوتاهی تمام زندگی در من و خارج از من بر روی مقوای کوچکی که بر روی زانویم قرار داشت در هم آمیخته، و آنچه که جهان به من و من به جهان برای گفتن و برای انجام دادن، اعتراف کردن و پوزش خواستن داشتیم، خاموش و بیصدا در سفید و آبی، در رنگ زردی دلیر و بشاش و سبزی دنج و شیرین اتفاق می افتد.
و من احساس میکردم: که این زندگیست! این سهم من به جهان، خرسندی و تکلیف من بود. اینجا من در خانه بودم. اینجا شوق برایم شکوفا میشد، اینجا من پادشاه بودم، اینجا من به کل جهان محترم با لذت و متانت پشت میکردم.
 
(از <رویای یعد از کار روزانه Traum am Feierabend> در <فوسیشه تسایتون Vossische Zeitung>، برلین، ۸. ۳. ۱۹۱۸)
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۸۹ساعت 8:29  توسط سعید از برلین  | 

گرگٍ خسته عاقبت بلندی را فتح میکند. حالا او بر بالای یک تپه بزرگ شیبدار پوشیده از برف در نزدیکی ارتفاع مونت کروسین Mont-Crosin ایستاده بود. گرسنگی را احساس نمیکرد، اما احساس اندوه میکرد و درد زخم گلوله رهایش نمیساخت. پارسی آهسته و بیمار از پوزه آویزان شده اش خارج میگردد، قلبش سخت و دردناک میزد و احساس میکرد دست مرگ مانند باری بینهایت سنگین به او فشار می آورد. درخت صنوبر تنهائی با شاخه های پهناور نظرش را جلب میکند؛ زیر درخت مینشیند و به شب برفی خاکستری رنگ خیره میماند.

نیمساعت میگذرد. حالا نور قرمز کمرنگ عجیب و ملایمی بر روی برف می افتد. گرگ ناله کنان از جا برمیخیزد و سر زیبایش را به سمت نور میگیرد. این ماه بود که نور افشانی میکرد. ماهی که در جنوب شرق عظیم و سرخ به رنگ خون بالا آمده بود و آرام در آسمان ابری بالاتر میرفت. هفته ها میگذشت که ماه چنین بزرگ و قرمز رنگ نبود. چشمان غمگین گرگِ در حال مرگ به قرص ماه کم نور خیره میماند و دوباره نفس نفس زنان زوزه ضعیف و بیصدائی همراه با درد در دل شب میکشد.

در این هنگام نور چراغها و صدای قدمها از پشت سر نزدیک میشوند. دهقانان با پالتوهای کلفت بر تن، صیادان و گماشتگان جوان با کلاهی از پوست خز و پوششی روی کفش با خشونت و زحمت در میان برف گام برمیداشتند.

آنها گرگ در حال مرگ را می یابند و طنین خوشحالیشان در فضا میپیچد. دو تیر به سویش شلیک میکنند که هر دو به خطا میروند. بعد متوجه میشوند که گرگ در حال مردن است و با چوبدستی و چماق به جانش می افتند، اما گرگ دیگر ضربه ها را حس نمیکرد.

جسم خرد شده اش را با خود بطرف پائین کوه میکشند. آنها میخندیدند، آنها بر خود میبالیدند، آنها به خاطر نوشیدن عرق و قهوه خوشحالی میکردند، آنها آواز میخواندند، آنها دشنام میدادند. هیچ یک از آنها اما نه زیبائی جنگل پوشیده از برف را دید و نه درخشش جلگه مرتفع را، و نه ماه قرمز رنگ را که بر بالای شاسه رال آویزان بود و نور کمرنگش در لوله تفنگهای آنها، در بلور های برف و در چشمان شکسته گرگ به قتل رسیده منعکس گشته بود.

_ پایان _

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر ۱۳۸۸ساعت 21:16  توسط سعید از برلین  | 

بلافاصله در آنسوی کوه دهکده ای میبیند. نزدیک شامگاه بود. او در میان انبوهی از درختان یخ بسته صنوبر در انتظار میماند. سپس با احتیاط و دزدکی در تعقیب بوی گرم آغل ها خود را به نزدیکی حصارهای باغ میرساند. هیچکس در آن حوالی دیده نمیشد. نگاهش با ترس و شهوت از میان خانه ها میگذرد. ناگهان گلوله ای شلیک میشود. او سر خود را بالا گرفته و بعد از شنیدن صدای دومین گلوله با قدمهای بلند شروع به دویدن میکند. تیر به او اثابت کرده بود. کنار شکم سفیدش آلوده به خون گشته و قطرات درشت و غلیظ خون از آن میچکید. با این وجود مؤفق میشود با جست و خیزهای بلندی بگریزد و خود را به طرف دیگر کوه جنگلی برساند. در آنجا ایستاده و لحظه ای استراق سمع میکند. از هر دو سوی کوه صدای نزدیک شدن انسانها را میشنود. وحشتزده با نگاهی به بالا کوه را از نظر میگذراند. کوه سراشیب، پوشیده از درخت و بالا رفتن از آن پر زحمت بود. اما او چاره دیگری نداشت. هنگامیکه از اطراف سر و صدائی از لعن و نفرین، دستور دادن و نور فانوسها در هم پیچیده و نزدیک میشد او نفس زنان و با آخرین توان خود را از دیواره شیبدار کوه بالا میکشد.

گرگ زخمی لرزان و در حالیکه از جای گلوله آهسته خون قهوه ای رنگی به پائین تراوش میکرد خود را از میان جنگل نیمه تاریک صنوبر بالا میکشد.

سرما فروکش کرده بود. غرب آسمان مه آلود بود و چنین به نظر می آمد که برف خواهد بارید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر ۱۳۸۸ساعت 21:37  توسط سعید از برلین  | 

آن سه گرگ بعد از چنین صید خوبی در آن منطقه غریب احساس آسایش و همزمان احساس رمانده شدن میکردند.

بی پرواتر گشته بودند و در روز روشن به آغل مزرعه یک لبنیات ساز حمله آوردند و نعره ماده گاوها، تق تق خرد شدن کمدهای چوبی، صدای کوبیده شدن سم بر زمین و نفسهای داغ و تشنه فضای تنگ و گرم را از خود پر ساخت.

اینبار اما انسانها پا در میان گذارده بودند. برای گرگها جایزه معین گردیده بود تا دلیلی شود بر دو برابر شدن شجاعت روستائیان. و آنها توانستند دو گرگ را بکشند، بکی را با تیر تفنگ که به گلویش شلیک کردند و دیگری را بوسیله تبر کشتند. سومین گرگ جان بدر برد و آنقدر دوید تا نیمه جان بر روی برف افتاد.

او کوچکترین و زیباترین آن سه گرگ بود، یک گرگ مغرور، زورمند و چابک. مدت درازی همانطور روی برف قرار داشت. جلوی چشمانش دایره های قرمز خون به چرخش افتاده بودند و گاهی ناله دردناکی مانند سوت از دهانش خارج میگشت. تبری به کمرش اثابت کرده بود.

اما او توانست رفع خستگی کند و دوباره از جا بلند شود. تازه میتوانست ببیند چه مسافت درازی را دویده است. هیچ جا نه خانه ای دیده میشد و نه انسانی. روبرویش کوه عظیم شاسه رال Chasseral پوشیده از برف قرار داشت.

تصمیم میگیرد کوه را دور بزند و چون تشنگی عذابش میداد کمی از پوسته سخت بخ بسته برف میخورد.   

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر ۱۳۸۸ساعت 18:33  توسط سعید از برلین  | 

عاقبت تعدادی از گرگها تصمیم به کوچ کردن میگیرند. صبح زود از گودال های خود خارج و گرد هم جمع میشوند. تحریک شده و وحشتزده هوای سرد و یخبندان را با سر و صدا بو کشیده، سپس سریع و یکنواخت آنجا را چهار نعل ترک میکنند.

گرگهای باقیمانده با چشمانی شیشه ای و گشادگشته رفتن آنها را نگاه میکردند. بعضی چند قدمی به دنبالشان میدوند، اما دو دل و متحیر از دویدن صرفنظر کرده و بعد آهسته به گودالهایشان بازمیگردند.

 

هنگام ظهر گرگهای مهاجر از هم جدا میشوند. سه نفر از آنها به سمت رشته کوه یورا در شرق سوئیس و بقیه به سمت جنوب به رفتن ادامه میدهند.

آن سه گرگ زیبا و قوی بودند، اما بی غذائی بطور وحشتناکی ضعیفشان ساخته بود. شکم روشن فرو رفته شان مانند تسمه ای باریک بود. دنده هایشان به طرز رقت انگیزی بیرون زده و پوزه شان خشک و چشمهایشان گشاد گشته و مأیوس بود.

سه گرگ به همراه هم مسیر نسبتاً طولانی ای داخل یورا میروند و در دومین روز یک گوسفند و در روز سوم یک سگ و یک کره اسب به غنیمت میگیرند. ولی از هر سو بوسیله روستائیان خشمگین تحت تعقیب بودند. وحشت و انزجار از متجاوزین بیگانه در آن حوالی، جائیکه شهرهای کوچک و دهکده های فراونی در آن وجود داشت سریع شایع میگردد.

سورتمه های اداره پست به سلاح مجهز میشوند و بدون سلاح گرم دیگر کسی از دهکده ای به دهکده دیگر نمیرفت. 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر ۱۳۸۸ساعت 18:32  توسط سعید از برلین  | 

گرسنگی و یخبندان گرگها را هم اما به طرز وحشتناکی عذاب میداد. تعداد کمی از آنها در آن محل زندگی میکردند و احتیاج آنها را به اتحادی محکمتر با هم برمی انگیخت. در طول روز تک به تک بیرون میرفتند. اینجا و آنجا یکی از آنها سرگردان بر روی برف میگذشت؛ لاغر، گرسنه، مراقب، بیصدا و رمیده مانند یک شبح و بر روی سطح برف سایه لاغرش در کنار او میلغزید، نوک پوزه خود را جستجوگرانه در باد به جلو کش میداد و گاهی زوزه ای خشک، آزار دهنده و اجباری میکشید.

شبها اما همگی براه می افتادند و با زوزه های ناهنجار خود در اطراف دهکده، جائیکه چهارپایان و طیور نگهداری میشدند و در پشت پنجره های محکم بسته شده شان تفنگها تکیه داشتند ازدهام میکردند. ولی به ندرت حتی مؤفق به صید کوچکی به اندازه یک سگ میشدند، و دو گرگ از گروهشان نیز با تیر کشته شده بودند.

 

یخبندان همچنان ادامه داشت. گرگها اغلب کنار هم ساکت و فکور دراز میکشیدند و دلواپسانه رو به مکان خلوت و مرده ای استراق سمع میکردند، تا اینکه یکی از آنها از عذاب زجر دهنده گرسنگی بیتاب میگشت و به ناگهان با غرشی مخوف از جا میجهید. سپس بقیه همگی پوزه خود را سوی او برمیگرداندند، میلرزیدند و بعد با هم زوزه ای هراس انگیز، تهدید کننده و شکوه آمیز سرمیدادند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر ۱۳۸۸ساعت 0:42  توسط سعید از برلین  | 

گرگ Der Wolf اثریست از هرمن هسه که در سال 1903 به چاپ رسید.

در کوه های فرانسه زمستان تا حال چنین سرد و طولانی نبود. هفته ها میگذشت و هوا همچنان صاف، شکننده و سرد بود. روزها، مزارعی مورب از برف سفید کدر و بیکران در زیر آسمان آبی و زرد قرار داشت و شبها ماه، کوچک و شفاف از روی آن میگذشت؛ یک ماه غضبناک و سرد با درخششی زرد رنگ که نور قوی اش بر روی برف به آبی تیره مبدل میگشت و مانند بخبندانی واقعی به چشم می آمد.
مردم از تمام راه ها اجتناب میکردند، مخصوصاً از ارتفاعات. آنها تنبل و سست ناسزاگویان در کلبه های روستائی خود می نشستند، کلبه هائی که پنجره های قرمزشان شبها در زیر نور آبی رنگ مهتاب تیره و دود زده نمایان و سپس سریع محو میگشت.
زمان سخت و عذاب آوری برای حیوانات آن حوالی بود. کوچکترها گروه گروه یخ میبستند، پرنده ها هم مغلوب یخبندان میشدند و جنازه نحیفشان طعمه قوش ها و گرگ ها میشد.     
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر ۱۳۸۸ساعت 3:38  توسط سعید از برلین  | 

وداع 

 

و حالا دوستان، من با شما وداع میکنم. و شما میدانید که زرتشت عادت ندارد هنگام خداحافظی از شنوندگان خود خواهش کند به او وفادار بمانند و مانند شاگردانی سر براه پشتکار به خرج دهند. شما نباید زرتشت را عبادت کنید. شما نباید از زرتشت تقلید کنید. شما نباید بخواهید که زرتشت شوید! در هریک از شما هیبتی مخفیست که هنوز در چُرت کودکانه عمیقی فرو رفته است. بگذارید این قامت زنده شود! در درون هر یک از شما ندائیست، یک اراده و خواستی طبیعی، خواستی به سمت آینده، به سوی تازگی و بلندی. بگذارید این قامت بالغ گردد و آهسته و موزون به پایان برسد. مراقب این قامت باشید!

آینده شما این یا آن، پول و یا قدرت، حکمت و یا اقبالِ در کار نیست _ جوانان آلمانی، آینده شما و راه سخت و پر خطر شما این است: پخته شدن و خدا را در درون خود جستن. چیزی سختتر از این برای شما وجود ندارد. شما همیشه خدا را جستجو میکردید، اما نه در درون خویش. خدا جای دیگری نیست. هیچ خدائی وجود ندارد مگر در درونتان.

دوستان من، اگر من بار دیگر بازگردم، از چیزهای دیگر صحبت خواهیم کرد، از چیزهای زیبا و شاد. و بعد آنطور که من آرزویش را دارم، در کنار هم خواهیم نشست و مانند مردان با یکدیگر قدم خواهیم زد، هریک از ما قوی مانند بقیه، هر یک از ما مطمئن به خود که واجبتر از آن در جهان نیست و همینطور اطمینان به شانسی که با بی پروایان و مردان قوی مهربان است.

حالا بروید و کوچه های خود را با سخنگویان بیشمار دوباره جستجو کنید. فراموش کنید آنچه را که این بیگانه پیر کوه نشین به شما گفت. زرتشت هرگز خردمند نبوده، او همیشه یک بذله گو و رهگذری بُلهوس بوده است. به هیچیک از سخنگویان و معلمین اجازه ندهید پرنده ای در گوشتان بنشانند. در هر یک از شما تنها یک پرنده وجود دارد، فقط پرنده ای که به شما تعلق دارد و گوش دادن به او واجب است. این را برای وداع به شما میگویم: به پرنده گوش کنید! به صدائی که از درونتان برمیخیزد گوش بسپارید! و بدانید، هرگاه این صدا خاموش بماند باید چیزی کج قرا گرفته باشد و شما در راه سهی قدم برنمیدارید.

اما اگر پرنده شما صحبت کند و بخواند، پس آنگاه در هر آزمایش و هر انزوای دور و سرد و در تاریکترین سرنوشت از او پیروی کنید!

 

_ پایان _       

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۸۸ساعت 12:23  توسط سعید از برلین  | 

شما آلمانیها بیشتر از هر خلق دیگری به اطاعت کردن عادت کرده اید. ملت شما بسیار آسان و با کمال میل فرمانبرداری کرد و مایل به برداشتن یک قدم بدون دستور و متابعت از مقررات و لذت بردن از این کار نبود، کشور خوب شما با تابلوهای قانون و بخصوص با تابلوهای قوانین ممنوعه بسان جنگلی پوشیده شده بود.

به به، چه اطاعتی این خلق خواهد کرد هنگامیکه پس از این مدت بسیار طولانی ِ درنگ و خسته از انتظار بار دیگر اصوات مردانه به گوشش برسد؟ به هنگامیکه بار دیگر بجای امر و نهی آهنگ قدرت و اعتماد به گوشش بخورد؟ هنگامیکه دوباره شاهد کرداری باشد که بخشنده بزرگ دستور اجرایش را به فرمانبر کوچک نداده است، بلکه شاد و سالم از سر پدرانشان به بیرون جهیده است؛ روشن و نجیب مانند آن خدای ِ زن یونانیان؟

دوستان، آنچه را که خلق شما مشتاق و تشنه آن است فراموش نکنید! هر از گاهی به آن فکر کنید و یادتان باشد که عمل و مردانگی در کتابها و از خلق صحبت کردن نمیروید. عمل و مردانگی بر روی کوهها رشد میکند و رسیدن به آن از طریق رنج و انزوا میگذرد، رنجی که با کمال میل بر دوش کشیده شده است و انزوائی خود خواسته.

و اما، بر خلاف تمام سخنگویان ملت شما من فریاد میزنم: احتیاج به شتاب نیست! آنها اما از همه گوشه ها به شما میگویند:"عجله کنید! بدوید! تصمیم خود را در یک دقیقه بگیرید! جهان در حال سوختن است! وطن در خطر است!" اما حرف مرا باور کنید: خطری وطن را تحدید نخواهد کرد اگر که شما برای خودتان وقت بگذارید، اگر که شما خواسته، سرنوشت و اعمالتان را به مرحله نهایی رسانده و اجازه دهید که آنها بالغ گردند! تصمیم گیریهای سریع و خشنودی از اطاعت کردن از فضایل آلمانی ها به شمار می آیند، اعمالی که در حقیقت تقوا نیستند.

دوستان، اجازه ندهید سرهایتان خم گردد! باعث خنده زرتشت پیر نگردید! آیا این بداقبالیست که شما در زمانی جدید، طوفانی و پر سر و صدا متولد گشته اید؟ آیا این یک سعادت نمیباشد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۸۸ساعت 17:49  توسط سعید از برلین  | 

شما و ملت شما

 

دوستان، شما هنوز به من بدگمانید و مرا اغلب از گوشه چشم نگاه میکنید. و من میدانم که چه چیز من مورد پسندتان قرار نمیگیرد و شما را از من میرماند: شما میترسید که زرتشت، این شکارچی موش شما را فریفته و از راه ملت دورتان سازد، ملتی که دوستش میدارید و برایتان مقدس است! آیا اینطور نیست؟ آیا درست و خوب حدس نزدم؟

دو نظریه نزد معلمان و در کتابهایتان یافت میشود: یکی آموزش میدهد که ملت همه چیز و فرد بی ارزش است و در آموزش دیگر جمله را میچرخانند. زرتشت اما هرگز معلم نبوده است و معلمان شما حد اکثر دلیل خنده او را فراهم می آورند. دوستان عزیز، شما حق انتخاب اینکه آیا میخواهید ملت باشید و یا یک فرد را ندارید! برای آنکه درختان در هوا نرویند خوب مراقبت گردیده است! در آسمان انزوا و در آسمان مردانگی تا حال کسی که فقط در کتابها در باره آن خوانده و تصمیم به انجام آن گرفته باشد رشد نکرده است! شما جوانان، اگر من از شما بپرسم: پس آن چه چیزیست که ملت شما چنین سرسختانه آنرا مطالبه میکند؟ احتیاج مبرمشان چیست؟ شما جواب خواهید داد: ملت ما احتیاج به عمل کردن دارد، خلق ما محتاج به مردانیست که فقط حرف نمیزنند و کسانیکه میدانند چگونه باید کارها را انجام داد! بسیار خوب دوستان، این حوب است که حالا شما بخاطر خود و یا خلق خود کار میکنید _ اما فراموش نکنید از کجا کردارها برمیخیزند، از کجا صبح خنک، شادان و مردانه می آید _ و سرکشی ای که از آن کردارها به بیرون میجهند، مانند آذرخشهایی که از ابر میجهند. آیا آنرا فراموش کردید؟ آیا باز به یاد آوردیدش؟

دوستان، آنچه خلق شما و تمام خلقهای دیگر بدان محتاجند، وجود مردانیست که خود بودن را آموخته اند، مردانی که سرنوشت خود را شناخته اند. تنها سرنوشت این مردان است که با سرنوشت خلق گره میخورد، تنها این مردانند که از حرفها و احکام و تمام بی مسؤلیتهای ترسناک دستگاه اداری ناراضیند. تنها این عده شجاعت دارند، شجاعتی مانند شیر. این مردان لطف و مهربانی دارند و دارای خوئی آرام، شاداب و سالم اند که از آن کردار درست برمیخیزد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۸ساعت 0:36  توسط سعید از برلین  | 

از اینکه باعث رنجش شما میشوم ملامتم کنید! شما چندان عادت به درد کشیدن ندارید، و خیلی عادت کرده اید در بین خود به خودتان متقابلاً حق بدهید،_ در مقصر بودن، در صحبتهای بدخواهانه، و برای تخلیه کردن غریزه های خصمانه نیز همیشه دشمن وجود دارد.

اما من به شما میگویم: اگر بخواهید در صف زندگی ایستاده و در جهان خود را نگاهدارید، باید بتوانید آزار برسانید و تحمل درد را داشته باشید. جهان سرد است و محل تبار وطنی نیست، جائیکه طفولیتی جاودانه در پناهگاهی گرم نشسته باشد. جهان بیرحم است و غیر قابل محاسیه. جهان تنها نیرومندان و چالاکان و کسانی را که به خود وفادار میمانند دوست میدارد. تمام بقیه چیزها در آن فقط کامیابیهای کوتاه عمری میباشند _ از آن نوع کامیابی هایی که شما هم با سازمانها و کالاهایتان از شروع زوال فرهنگی آلمان داشته اید! آنها کجا رفته اند؟

اما حالا شاید زمان آن برای شما رسیده باشد. شاید تنگدستی به اندازه کافی بزرگ باشد تا خواسته هایتان را برانگیزاند _ نه در کردار و گریزی تاره از برابر مفهوم ناپیدای زندگی، بلکه در مردانگی، در ایمان، در راستی و وفاداری به خود.

دوستان عزیز، از میان تمام سرزنشها و صحبتهای غیر دوستانه ام که به گوش شما رسیده است باید برایتان روشن شده باشد: که من شما را دوست میدارم؛ که من اعتمادی خدشه ناپذیر به شما دارم. من آینده را نزد شما احساس میکنم _ و به من اعتماد کنبد. به زاهد پیر و سازنده آب و هوا اعتماد کنید، من یک قوه استنباط دقیق دارم که بارها از عهده آزمایش بر آمده است. آری، من به شما باور دارم _ من به چیزی در شما اعتقاد دارم، به چیزی در آلمانیها، مردمیکه من از آنها عشقی عمیق و قدیمی در قلب به همراه دارم. من به چیزی در شما اعتقاد دارم که هنوز به چشم نمی آید، به یک آینده، به امکانات، امکاناتی جذاب که شاید پشت صدها ابر میدرخشند. اتفاقاً من به این خاطر به آن معتقدم، زیرا که شما هنوز کودک میباشید و بسیار کارهای کودکانه انجام میدهید، زیرا که شما این کودکی بسیار طولامی را با خود یدک میکشید.

آخ، چه میشد اگر این کودکی یکبار مردانه میگردید! اگر این زودباوری یکبار اعتماد و این لطافت یکبار نیکی میگردید. چه میشد اگر این شگفتی و زودرنجی یکبار منش و لجاجتی مردانه میگردید! شما از پرهیزکارترین خلقهای جهانید. پرهیز شما اما چه خدایانی را برایتان خلق کرد! امپراطور و درجه داران را! و حالا هم به حای آنها این خوشبخت کنندگان جدید جهان را!

مایل باشید بیاموززید که خدا را در درون خود بیابید! مایل باشید روزگاری در برابر آن آینده و در برابر آن چیز پنهان و محرمانه در خود تا آنجائی حرمت حس کنید که در نزد شاهزاده ها و درفش ها حس میکردید!

مایلم یکبار پرهیزکاریتان را بیش از این روی زانوهایم قرار ندهم، بلکه راست روی پاهای قدرتمند مردانه و فولاد گشته خویش بایستد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر ۱۳۸۸ساعت 0:49  توسط سعید از برلین  | 

در باره آلمانیها

 

آیا هرگز در این باره اندیشه نکرده اید به چه دلیل آلمانیها را آنقدر کم دوست میدارند و به آنها به ندرت علاقه مند میگردند؟ و چرا آلمانیها چنین زیاد و عمیق مورد نفرت اند؟ و دلیل وحشت مردم از آنها چیست و چنین مشتاقانه از آنها پرهیز میکنند؟ برایتان عجیب نبود ببینید که چگونه در اثنای این جنگی که شما با اینهمه سرباز و با چنین چشم اندازهایی خوب شروعش کردید، آرام آرام و مقاومت ناپذیر ملتی شما را به بیعدالتی متهم میسازند، از شما کناره گرفته و به دشمنانتان میپیوندند؟

آری، شما آن را با ناخشنودی ای عمیق متوجه گشتید، و فخر میکردید که چنین منزوی گشته و تنهائید، که چنین بد درک میگردید. _ اما گوش کنید، شما را بد درک نکرده بودند! شما خودتان به بد درک کردن دچار بودید و نمیفهمیدید که مغلوب چه خطاهائی میگردید. شما جوانان آلمانی اتفاقاً خود را همیشه ملبس به فضیلت میکردید، به فضیلتی که نداشتید، و دشمنانتان را بخاطر فسادی که از شما آموخته بودند بیشتر از خود سرزنش میکردید. شما همیشه از فضیلتهای <آلمانی> صحبت میکردید، شما صداقتها و دیگر فصیلتها را تقریباً کشف امپراطور و ملت خود میدانستید. شما اما صادق نبودید. شما پیمان شکن بودید و به منفعت خود وفادار، و این تنها دلیلیست که با آن نفرت جهان را به سوی خود جلب کردید.

شما میگوئید: نه، دلیل آن پول ما و موفقیتهای ما بوده است!

و شاید هم که دشمن چنین فکر میکرد، همانگونه که شما در منطق کاسبکارانه خود حساب میکنید. اما دلایل همیشه کمی عمیقتر از آنچه ما فکر میکنیم جای دارند، و مسلماً عمیقتر از آنچه بعضی از کارخانه داران سطحی اندیش سریع فکر میکنند.

گیریم که دشمنان شما به پولهایتان رشگ بردند، گیریم که دارائیهایتان باعث حسادت آنها گردید! اما کامیابی هایی هم وجود دارند که حسادت برنمی انگیزانند، موفقیتهایی که جهان برایش ابراز احساسات میکند. چرا شما هرگز چنین کامیابی هایی نداشتید؟ زیرا که شما با خود بیوفا بودید. شما نقشی را بازی میکردید که متعلق به خود شما نبود. شما از <فضیلتهای آلمانی> با کمک امپراطورهایتان و با کمک ریچارد واگنر اپرایی خلق کردید که کسی بجز خودتان در جهان انرا جدی تلقی نکرد. و شما اجازه دادید که در پشت لاف زنیهای زیبای این اپرای با شکوه تمام غرایز سیاه، نداشتن اراده و خود بزرگ پنداریتان به سرعت رشد کرده و به جنبش آیند.

شما همیشه نام خدا را بر زبان داشتید و در اثنای آن دست بر کیسه پول. شما همیشه از قانون و مقررات میگفتید، از فضیلت، از تشکیلات و منظورتان از آن تنها کسب پول بود.

و شما الساعه به دلیل اینکه فکر میکنید همیشه دشمنانتان کلاهبردار و فاسدند خود را لو دادید! شما همیشه میگفتید: گوش کنید، خوب گوش کنید که چگونه آنها از تقوا و قانون صحبت میکنند، و نگاه کنید که چگونه اما عمل میکنند! و هنگامیکه یک انگلبسی یا آمریکائی نطق زیبایی میکرد، شماها چشمک زنان به یکدیگر نگاه میکردید، و چشمک زنهای شما میدانستند که در پشت چنین سخنرانیهایی چه نهان میباشد.

اما شما از کجا آنرا اگر که سرچشمه اش از قلب خودتان نبوده است چنین دقیق میدانستید؟  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 8:53  توسط سعید از برلین  | 

اصلاح جهان 

 

ای جوانان، واژه ای وجود دارد که اگر از دهان شما شنیده شود مرا آزرده میسازد _ اگر که بیشتر باعث خنده ام نگردد! و این واژه اصلاح جهان میباشد. شما این آواز را در گله و انجمن هایتان با کمال میل میخواندید، امپراطور شما و همه پیامبرانتان این ترانه را با عشق مخصوصی میخواندند. و ترجیع بند این ترانه مصرعی از ذات آلمانی و بهبود یافتن بود. دوستان، ما باید بیاموزیم از قضاوت کردن در باره اینکه آیا جهان خوب و یا خراب میباشد اجتناب کنیم، و باید از این ادعای عجیب اصلاج جهان درگذریم. جهان اغلب درست و خوب سرزنش نشده است، زبرا سرزنش کننده یا بد خوابیده و یا زیاد غذا خورده بوده است. اغلب جهان را خجسته و قابل ستایش میدانند، زیرا ستایش کننده جهان همین الساعه دختری را بوسیده بوده است. جهان برای اصلاح شدن خلق نشده است. و شما هم خلق نشده اید تا اصلاح گردید. شما اما اینجائید تا خودتان باشید. شما اینجائید برای اینکه جهان با این نغمه و با این سایه ها ثروتمندتر بشود. خودت باش، و بدینسان جهان زیبا و دارا میگردد! اما اگر خودت نباشی، اگر دروغگو و بزدل باشی، بنابراین جهان فقیر گشته و چنین به نظرت می آید که نیازمند اصلاح میباشد. اتفاقاً حالا، در این زمانه غریب، ترانه اصلاح جهان باز به شدت خوانده میشود، به شدت نعره کشیده میشود. چه پست و مست اما به گوش می آید، آیا آن را نمیشنوید؟ چقدر ملایمت و خوشبختی در این ترانه کم است، و چه کم زیرکانه و حکیمانه به گوش میرسد! این ترانه مانند یک قاب برای هر عکسی مناسب میباشد. مناسب امپراطور و پاسبان بوده است، مناسب پروفسورهای مشهور آلمانی شما، و مناسب دوستان قدیمی زرتشت! این ترانه بیمزه مناسب دموکراسی و سوسیالیسم، مناسب پیمان ملل و صلح جهانیست، مناسب الغاء ناسیونالیسم و مناسب سوسیالیسم جدید. این ترانه را دشمنان شما برایتان میخوانند، در یک دسته کُر، جائیکه یکی مانند همه میخواند، یکی که مایل است بقیه را تا حد مرگ با آواز بکشد. آیا متوجه نیستید: در هرجائی که این ترانه خوانده شود دستها در جیب به مشت تبدیل میشوند، و در آنجا نفع شخصی و خودپرستی در کار است _ آن هم نه یک خودپرستی فردی اصیل، کسی که خود پرستی را برای ارتقاء و برای مانند فولاد آبدیده کردن خود میخواهد، بلکه بخاطر پول و کیسه پول، بخاطر خودپسندی و وهم. از آنجائیکه انسان از خودپرستی خود شروع به خجالت کشیدن میکند، پس در این وقت صحبت کزدن از اصلاح جهان آغاز میگردد، و خود را پشت چنین کلماتی مخفی میسازد. دوستان من، من نمیدانم که آیا هرگز حهان اصلاح گردیده است، که آیا جهان همیشه و به طور مساوی خوب و یا بد بوده است. من این را نمیدانم، من فیلسوف نیستم، برای آن کم کنجکاوی میکنم. اما این را میدانم: که اگر هم زمانی جهان بوسیله انسانها اصلاح گردیده باشد، بوسیله انسانها ثروتمندتر، زنده تر، مخاطره آمیزتر و بامزه تر شده باشد، با این وجود به دست اصلاح طلبان اینکار انجام نگرفته است، بلکه بدست خودخواهان واقعی، به دست آن گروهی که من با رضای کامل مایلم شما را هم در آن قرار دهم به انجام رسیده است. آن کسانیکه بطور جدی و حقیقی خودخواهند، کسانیکه مقصود و هدفی نمیشناسند، کسانیکه برایشان زندگی کردن و خود بودن کافیست. آنها رنج بسیار میبرند، اما آنها با رضایت رنج میبرند. آنها با رضایت بیمارند، اگر هم که دلیل رنج بردنشان بیماری آنها باشد. و اگر اجازه داشته باشند که مرگ مخصوص به خود را تجربه کنند با رضایت میمیرند! با اینها شاید که جهان گاه گاهی اصلاح شده باشد _ همانگونه که یک روز پائیزی با یک ابر کوچک، با یک سایه کوچک قهوه ای رنگ و با پرواز سریع دسته کوچکی پرنده اصلاح میگردد. باور نکنید که جهان از همان هنگام که انسانها بر روی آن پا نهادند بیشتر از این محتاج اصلاح است _ نه چارپا، نه رمه، بلکه تعدادی انسان، تعدادی انسان کمیاب که ما را خوشحال میکنند، همانگونه که ما را پرواز پرنده و یک درخت در کنار دریا خوشحال میسازد _ فقط به این خاطر که آنها آنجا هستند، چونکه چنین موجوداتی وجود دارند. شما جوانان، اگر میخواهید بلندپرواز باشید، بنابراین برای کسب این افتخار کوشش کنید! اما این کار خطرناکیست و شما را به گوشه نشینی هدایت میکند و میتواند به راحتی بانی مرگ گردد.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 2:38  توسط سعید از برلین  | 

دوستان، هدف ما وهمی کودکانه نیست _ آیا ندیدم آن کشتی ها، ارتش و آنهمه قدرت و پول به چه سرنوشتی دچار گشتند؟ آیا این را دوباره فراموش کرده اید؟ شما جوانان آلمانی، هدف ما مشغول گشتن با اسامی و ارقام نیست. هدف ما مانند هدف همه موجودات با سرنوشت یکی شدن است. اگر کار ما این باشد دیگر مهم نخواهد بود که ما بزرگ باشیم یا کوچک، دارا یا ندار و مهم نیست به رویمان لبخند زده شود و یا از ما وحشت کنند، ابداً ربطی به این چیزها ندارد. بگذارید در باره این موضوعات انجمن سربازان و کارگرانِ اندیشه سخنرانی کنند! آیا در جنگ و در هنگام زجر بردن به خودتان بازنگشتید، اساسی تر نگشتید، اگر میخواهید همچنان مانند قبل سرنوشت را تغیر دهید و اگر میخواهید از دست زجر فرار کرده و پختگی را خار شمرید، پس غرق شوید!

اما دوستان شما مرا درک میکنید، من این را از نگاهتان میخوانم. شماها در کلماتِ تلخ پیر کوه نشین، این پیر شریر، دلجوئی را حس میکنید. میتوانید آن کلماتی را که او از رنج، از سرنوشت، از انزوا به شما گفت به یاد آورید.

حس نمیکنید در آن رنجی که شما متحمل گشتید نسیمی از گوشه نشینی به شما اصابت کرده باشد؟ آیا گوشهای شما برای آوای آهسته سرنوشت حساستر نشده است؟ آیا حس نمیکنید که چگونه دردهایتان پخته میگردد؟ که چگونه رنج شما نشان و یادآوری به نقطه اوج میتواند معنا بدهد؟ تسلیم اهدف نگردید، مخصوصاً حالا که ابدیت تمام اهداف زیبای پریروزتان را ویران ساخته است! از شما خواهش میکنم، از خود خجالت بکشید، اما نه بخاطر آنچیزهائی که خدا به شما گفته است! خود را برجسته و ممتاز بدانید، خود را از دعوت شدگان بدانید، خود را از برگزیدگان بدانید، اما نه برگزیده شده برای این چیز و آن چیز، نه در تجارت و برای قدرت جهانی شدن، و نه برای دموکراسی و سوسیالیسم! شما برگزیده شده اید که در رنج به خویش بازگردید و در دردِ نفسهایتان و ضرب آهنگ قلبتان آنچه را که گم کرده اید دوباره بدست آورید، برگزیده شده اید هوای ستارگان را تنفس کنید و از کودکی به مردی برسید. جوانان، از شکایت کردن دست بردارید! به اشگ ریختنهای کودکانه بخاطر خداحافظی از مادر و نان شیرین خاتمه دهید! نان تلخ خوردن بیاموزید، نان مردان را، نان سرنوشت! بعد خواهید دید که وطن خود را به شما هویدا خواهد ساخت، وطنی که بهترین اجدا شما آنرا داشته و دوست اش میداشتند. و بعد شما  از انزوا به اجتماع باز خواهید گشت؛ به آن اجتماعی که دیگر آغل و محل جوجه کشی نیست، به اجتماعی از مردان، به یک امپراطوری بدون مرز، و آنگونه که پدرانتان آن را میخواندند به امپراطوری خدا. آنجا برای هر فضیلتی جا است، حتی اگر که مرزهای کشورتان تنگ باشند. آنجا برای هر شجاعتی بقدر کافی جا است، حتی اگر شما دیگر ژنرالی نداشته باشید! زرتشت  شروع میکند دوباره به خندیدن وقتی او به شما کودکان اینچنین تسلی باید بدهد.                

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 16:12  توسط سعید از برلین  | 

وطن و دشمان

 

دوستان، شما بیش از اندازه بخاطر زوال وطن خود نزد من زاری میکنید! اگر قرار است غرق گردد، پس شایسته تر و مردانه تر آن است که ساکت و بدون پلک زدن بگذاریم این اتفاق رخ دهد! نکند هنوز کیسه پول و کشتیهای خود و امپراطور و اپراهای باشکوه پریروزتان را«وطن» خود مینامید؟ اگر شما به آن چیزی وطن میگوئید که بهترینهای شما آنرا بعنوان بهترین چیز از ملت خود دوست میدارند، آنچیزی که ملت شما با آن جهان را توانگرتر و سعادتمندتر میسازد، پس نمیفهمم دیگر چرا مایلید از زوال و انهدام حرف بزنید! شما خیلی از ثروت و ایالت ها، کشتیها و قدرت جهانی خود را خواهید باخت، اگر نمیتوانید اینرا تحمل کنید، بروید به آنطرف و خود را با دستان خود و پاهای تندیس یک امپراطور به کشتن دهید، و من بر سر گور شما فاتحه خواهم خواند، اما به شرطی که بلند نشوید و ندبه کنان ترحم از تاریخ جهان التماس کنید، شما، شمائیکه تا همین چند لحظه پیش ترانه از ذات آلمانیها میخواندید، با همان ذاتی که جهان شفا باید میافت، حالا مانند کودکان دبستانی که تنبیه شده اند سر راه نایستید که ترحم رهگذران را جلب کنید! آیا نمیتوانید تنگدستی را تحمل کنید، پس بمیرید! اگر نمیتوانید خودتان را بدون امپراطور و ژنرالهای فاتح اداره کنید، پس بگذارید که بیگانگان شما را بگردانند! اما از شما خواهش میکنم شرم را به کلی فراموش نکنید!

شما فریاد میزنید، اما چگونه، آیا مگر دشمنان ما ظالم نیستند؟ آیا در پیروزی خود، همان پیروزی با چندین برابر برتری قدرتشان خشن و فرومایه نبودند؟ آیا مگر از قانون صحبت نمیکنند ولی کارشان زورگوئیست؟ آیا مگر از عدالت نمینویسند اما منظورشان تاراج و دزدیست؟

حق با شماست. من از دشمنان شما دفاع نمیکنم. من آنها را دوست نمیدارم. آنها مانند شما در کامیابی مبتذل و پر از نیرنگ و بهانه اند. _ اما دوستان، آیا مگر هرگز طور دیگری هم بوده است؟ و آیا مگر این به ما مربوط میشود که غیر قابل تغیرها تا ابد به صورتی تازه در شکوه های بلند خود را ظاهر میسازند؟ آنچه به ما مربوط است، و این نظر من است، یا باید مردانه غرق شد و یا اینکه باید مردانه به زندگی ادامه داد. اما مانند کودکان نباید گریست. کار ما این است که سرنوشتمان را شناسائی کنیم. رنجمان را از آن خود کرده و تلخی اش را به شیرینی مبدل سازیم، با رنج هایمان پخته شویم. هدفمان این نیست که با سرعت تمام دوباره بزرگ و ثروتمند و توانا شویم و کشتی و ارتش داشته باشیم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۸ساعت 22:39  توسط سعید از برلین  | 

اسپارتاکوس

 

شما میخواهید نظرم را در باره آنانی که خود را اسپارتاکوس مینامند بدانید. تمام افرادیکه در سرزمین شما حالا چنین سخت طلب نیکی و برای تغیر آینده تلاش میکنند، این برده های انقلابی هنوز هم بیش از هر چیز برایم لذت بخشند. چه مصمم اند این افراد، چه زود و تصادفی راه خود را انتخاب میکنند، و چه خوب میفهمند سرراست بروند! براستی که اگر شهروندانتان گذشته از بقیه استعدادهایشان فقط کمی از این قدرت را میداشتند، میتوانست وطنتان نجات یابد و بدست این اسپارتاکوس ها ویران نگردد. آیا این عجیب نیست، و آیا این خواست سرنوشت نیست که این افراد چنین نامی را بدنبال خود یدک میکشند؟ این نادانان، مردانی با مشتهایِ کارگری زبر، این خوارشمارندگان متخصصینِ ِ فرهنگ لاتین و طبقه روشنفکر که خود را با یکی از خوشرقصی هایشان صاحب نامی کردند و بنا به شواهد تاریخی و علمی بوی تعفنش مستقیم به سوی آسمان بلند است! آیا نباید نامیکه آنها از این راه دراز و از چنین زمان دوری به تور انداخته اند سرنوشت هم معنا میداد؟ اما یک چیز خوب در کنار این نام جدید خوابیده است، در کنار این نام بسیار قدیمی، و آن این است که خردمندان را گوشزد به بلوغ انحطاط و یک عصر جدید میکند. این نام میخواهد به ما بگوید همانطور که آن جهان قدیمی به زیر آب فرو رفت، به همانگونه باید این جهان حال ما نیز غرق گردد، اینرا میخواهد به ما بگوید و حق با اوست. باید به زیر آب فرو برود، با تمام آن زیبائیها و تمام آن چیزهای دوست داشتنی که ما را آن به آن متصل میسازد. اما مگر این اسپارتاکوس بود که روزگاری جهان قدیمی آن دوره را نابود ساخت؟ آیا این مسیح از ناصره نبود که این کار را انجام داد، و یا بربرها بودند؟ آیا وفور آن مو طلائیهای مزدور نبود؟ نه. اسپارتاکوس یک قهرمان درخشان تاریخی ست. او شرافتمندانه زنجیرها را از هم گسلاند، چاقو را با رشادت در هوا تاب داد. اما او از بردگان انسان نساخت، و در سقوط سروران آن دوران تنها به عنوان دستیار سهم داشت. آنها آماده اند، آنها سرنوشت را بو کشیده اند، آنها در برابر غرق گشتن مقاومت نمیکنند! متوجه روحی که در این تدبیرها زندگی میکند باش! یأس قهرمانی نیست _ آیا خود شما  آنرا در جنگ تجربه نکرده اید؟ یأس اما بهتر از این ترس تیره رنگ شهروندان است، کسانیکه تنها وقتی دست به قهرمانی میزنند که کیسه پولشان را در خطر میبینند! آنچه را که آنها «کمونیسم» مینامند خوب میشناسیم، این یک نسخه بسیار قدیمی شده و خنده دار از آشپزخانه گرد گرفته طلا سازیست. به آنچه آنها میگویند توجه نکنید! اما دقت کنید که چه میکنند! این افراد قادر به عمل میباشند، زبرا که آنها در مسیرهای فرعی بدنامی به نزدیکیهای بلوغ سرنوشت رسیده اند. شماها بیشتر از آنها امکان دارید، امکان بالاتری، اما شما هنوز در ابتدای راه میباشید، و آنها در انتها. آنها در طریق سخنوری بر شما تفوق دارند، شما دوستان من اما، از همه آنانکه انحطاط را مهیا میسازند، از دو دلان و از پس افتادگان برترید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 23:57  توسط سعید از برلین  | 

اکثر انسانهائیکه از این گله اند، هرگز  طعم گوشه نشینی را نچشیده اند. آنها یکبار خود را از پدر و مادر جدا کردند، اما تنها به این خاطر که به سوی زنی بخزند و سریع در اتحادی تازه و گرم غرق شوند. آنها هیچگاه تنها نیستند، هیچگاه با خود حرف نمیزنند. اما وقتی از گوشه نشینان یکی بر سر راهشان سبز میشود، وحشت کرده و مانند طاعون از او متنفر میگردند، بسویش سنگ میپرانند و آسوده نمیشوند مگر فاصله ای طولانی از او بگیرند. دور و اطراف فرد گوشه نشین را هوایی احاطه کرده است که بوی ستاره ها و بوی سرد فضای ستاره ها را میدهد، و همینطور او کمبود همه چیزهای دوستداشتنی را دارد؛ بوی خوش گرم وطن و بوی خانه را. زرتشت اندکی از بوی این ستاره ها و بوی آن سرمای شریر را در خود دارد. زرتشت مسیر درازی از طریق گوشه نشینی را پیموده است. او مدتها در پشت نیمکت های کلاس درس رنج نشسته است. او آهنگری سرنوشت را دیده و در آن آهنگر شده است. آخ دوستان، من نمیدانم که آیا باید بیشتر از گوشه نشینی برایتان بگویم یا نه. خیلی مایلم شما را از راه بدر کرده و پیشنهاد رفتن این راه را بدهم و برایتان ترانه ای از شادیهای بسیار سرد کائنات بخوانم. اما میدانم که فقط تعداد کمی این راه را بدون زیان میروند. عزیزان من، بدون مادر نمیشود خوب زندگی کرد، بدون زادگاه نمیشود خوب زندگی کرد، و بدون وطن، بدون ملت، و بدون شهرت، و بدون تمام آن شیرینیهای اجتماع نمیشود خوب زندگی کرد. در سرما زندگی کردن خوش نمیگذرد، و اکثر آنهائیکه این طریق را رفتند به هلاکت رسیده اند. انسان وقتی میخواهد گوشه نشینی مزه کند و به سرنوشت خود پاسخ دهد باید مرگ برایش بیتفاوت باشد. ساده تر و شیرینتر اما با توده مردم رفتن است، اگر چه این رفتن از میان فلاکت بگذرد. خود را مشغول ساختن با <تکالیف> هائیکه روز و ملت تعیین میکنند آسانتر و تسلی بخش تر است. نگاه کنید که چگونه خیابانهایتان پر از انسان سعادتمند است! تیراندازی میشود و زندگی در خطر است، اما همه مایلند به جای تنهائی در سیاهی و سردی شب در میان توده مردم باشند و در آن به هلاکت برسند. اما مگر میشود که من شما جوانان را از راه منحرف کنم!

گوشه نشینی را انتخاب میکنند، همانگونه که سرنوشت انتخابی نیست. وقتی ما آن سنگ جادوئی را که سرنوشت را به سوی خود جذب میکند در خود داشته باشیم گوشه نشینی خود بخود می آید. بسیار انسان که به کویر رفتند و در کنار سرچشمه های زیبا و در معابد زیبا مانند آدمهای افسار گریخته زندگی کردند. دیگران اما کنار ازدهام هزاران نفر ایستاده در انتظارند و در اطراف پیشانی هایشان هوای ستاره ها در جریان است. اما سعادت از آن کسیست که گوشه نشینی خود را یافته است، نه آن گوشه نشینی نقاشی شده و شعر گشته، بلکه گوشه نشینی خود را که منحصر به فرد و مخصوص اوست. سعادت بر او که زجر کشیدن میداند! سعادت بر او که سنگ جادوئی را در سینه خود دارد! به سوی او سرنوشت می آید، از او کردار برمیخیزد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 20:28  توسط سعید از برلین  | 

در باره گوشه نشینی

 

شما جوانها از من طریق رنج بردن را میپرسید، و اینکه چگونه میتوان آهنگر سرنوشت خویش بود. آیا شما جواب به این سؤالها را نمیدانید؟ شما که از خلق صحبت میکنید و با توده مردم در تماسید، و فقط با آنها و برای آنها میخواهید زجر ببرید، نه، شما جواب را نمیدانید. من برای شما از گوشه نشینی میگویم. گوشه نشینی طریقیست که انسان از آن اغلب وحشت دارد. در گوشه نشینی تمام وحشتها جمعند، همه مارهای جهان و شریران در آن مستورند. آنجا هراس در کمین است. آیا این اسطوره را از تمام گوشه نشینان، از تمام پیشآهنگانِ کویر انزوا نشنیده اید که میگویند آنها به بیراه قدم گذارده بودند، که آنها بیمار و بداندیش بودند؟ آیا تمام قهرمانیها به اینگونه تعریف نمیشوند که انگار بوسیله تبهکاران انجام گشته اند _ زیرا که خوب است تا خود را از راههایی که به چنین اعمالی منجر میگردند محفوظ داشت؟ آیا در باره زرتشت نمیگویند که او جنون زده به هلاکت رسید _ و در حقیقت هر چه او انجام داد و یا گفت، همه در حالت دیوانگی بوده است؟ و هنگامیکه شما این صحبتها را شنیدید، آیا چیزی در خود حس نکردید، چیزی مانند برافروختگی؟ طوریکه انگار نجیبان و شایسته گان شما همه دیوانه اند، طوریکه انگار شما خجالتزده اید چرا شجاعت ابراز ندارید؟ مایلم برای شما عزیزان از گوشه نشینی آوازها بخوانم. بدون گوشه نشینی از رنج خبری نیست، بدون عزلت قهرمانی غیر ممکن است، و منظور من آن عزلت شاعران زیبا و تآترها نیست، آنجا که چشمه ها به کنار حفره های صخره زاهد برخورد میکند و صدای شُر شُر خوشی میدهد! فاصله کودکی تا مردی تنها یک قدم است، فقط یک قدم. زاهدگشتن، خودگشتن، رها گشتن از پدر و مادر، قدمیست که کودک را به مرد بودن میرساند، و هیچکس آنرا کامل انجام نمیدهد. همه و حتی مقدسترین زاهد و انسان غرغرو در لم یزرعترین رشته کوهها هم با خود رشته نخی به همراه میبرد و آنرا بدنبال خود میکشد، رشته نخی که ته آن به پدر و مادر و همه خویشاوندان عزیز و متعلقاتش وصل است. ای دوستان، هنگامیکه شما چنین گرم از مردم و سرزمین پدری صحبت میکنید، من آن رشته نخ را به شما آویزان میبینم و لبخند میزنم. وقتی مردان بزرگ شما از <تکالیف> و از مسؤلیتشان صحبت میکنند، در آنوقت رشته نخ درازی از دهانشان آویزان میگردد. مردان بزرگ شما، رهبران و سخنگویانتان هرگز از تکالیف نسبت به خود صحبت به میان نمی آورند، هرگز از مسؤلیت در برابر سرنوشتِ خود نمیگویند! آنها به رشته نخ آویزانند، رشته نخی که به سوی مادر و هرچه گرم و مطبوع است رجعتشان میدهد، به آنسویی که شاعران وقتی احساساتی میشوند، از کودکی و شادی بی آلایشش میخوانند. هیچکس این رشته را کامل و برای همیشه پاره نمیکند، مگر در زمان مرگ، اگر که خوشبختی همراهیش کند و او مرگ خود را بمیرد.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 15:28  توسط سعید از برلین  | 

نه، شما باید همیشه کار میکردید، همیشه. و هنگامیکه مشغول بودن هم کمک حال شما نگردید، و هنگامیکه سرنوشت در درونتان بجای شیرین و رسیده بودن همیشه فاسدتر و زهرآلودتر میگشت، در این هنگام شما هم کردارتان را توسعه بخشیدید، در این هنگام برای خود دشمنانی آفریدید، ابتدا در تخیل خود و سپس در واقعیت، و بعد شما به میدان جنگ رفتید_میروید، و بعد شما رزمنده و قهرمان شدید! شما تسخیر کردید، شما پوچترینها را تحمل کردید، شما جسارت داشتید عظیمترین کارها را بکنید. و حالا؟ آیا حالا همه چیز روبراه است؟ آیا حالا قلبها آرام و خشنودند؟ آیا حالا طعم سرنوشت شیرین است؟ آه نه، طعمش تلختر از هر زمان دیگر است، و به همین جهت شما با عجله به کارهای تازه پرداختید، درون کوچه ها دویدید، خشمگین و فریاد کشان، انجمن انتخاب کرده و اسلحه هایتان را دوباره خشابگذاری کردید.

و تمام اینها به خاطر این است که شما مدام بخاطر شانه خالی کردن از بار رنج بردن در حال فرار میباشید! در حال فرار از روح و خویش خود!. من شما را میشنوم. شما از من میپرسید، آیا آنچه که شما تحمل کرده اید رنج نمیباشد؟ هنگامیکه برادرانتان بر روی دستان شما میمردند آیا رنج به حساب نمی آید، هنگامیکه اعضای بدنتان یخ میبستند و یا در زیر چاقوی پزشکان تکان تکان میخوردند چه؟

بله، اینها همه رنج بودند _ رنجی خودخواسته، لجوجانه، بیصبرانه، و رنجی که تغیر سرنوشت را میخواست. این رنج قهرمانانه بود _ اگر که کسی یک قهرمان میتوانست باشد، کسیکه خواستار تغیر سرنوشت است و از برابر آن هنوز هم در حال گریز است. آموختن رنج آسان نیست. شما رنج را غالباً و زیباتر در نزد زنها میتوانید ببینید تا مردها. از زنها بیاموزید! زمانیکه نوای زندگی به طنین می آید، گوش سپردن به آنرا بیاموزید و زمانیکه خورشید سرنوشت با سایه های شما بازی میکند، مشاهده گری را!. بیاموزید برای زندگی حرمت قائل شوید! بیاموزید به خودتان حرمت روا دارید! از رنج نیرو زاده میشود، از رنج سلامتی به بار می آید. همیشه انسانهای <سالم> هستند که ناگهان بر زمین افتاده بخاطر کمبود هوا میمیرند. اینها از دسته انسانهائی هستند که زجر کشیدن نیاموخته اند، زجر کشیدن انسان را مانند فولاد آبدیده میسازد. این کودکان هستند که از برابر هر رنجی پا به فرار میگزارند! به راستی که من کودکان را دوست میدارم، اما چگونه میتوانم کودکانی را دوست داشته باشم که در سراسر زندگی خود میخواهند کودک باقی بمانند؟ اما همه شما اینگونه هستید، و از دست رنج و ترسهای قدیمی و غمگین کودکانه در مقابل درد و تاریکی به کار پناه میبرند. و حالا خوب نگاه کنید و ببینید با آنهمه کارها و کوششهایتان و حرفه های دوده ای چه بدست آورده اید! چه از آن آیا برجا مانده است؟ پول به اتمام رسیده است و با آن تمام درخشش کوششهای بزدلانه شما. و یا کجاست آن کاریکه شما با تمام وجود خود انجام دادید؟ کجاست آن انسان بزرگ، آن انسان درخشان، آن عمل کننده، آن قهرمان؟ امپراطورتان کجاست؟ چه کسی جانشین اوست؟ چه کسی باید جانشین او بشود؟ و هنرتان کجاست؟ کجاست آثارتان، همان آثاریکه زمانتان را توجیه میکند؟ کجاست آن افکار بزرگ خشنود؟ آه، شما خیلی کم و خیلی بد رنج برده اید تا بتوانید چیزهای خوب و درخشان خلق کنید! زیرا دوستان من، کردار؛ آن کردار خوب و درخشنده، از عمل کردن نمی آید، و از پر کاری هم، و نه از کوشش و همینطور از چکش زدن. کردار؛ گوشه گیرانه بر روی کوهها میروید، بر قله ها، آنجا نمو میکند که سکوت و خطر است. تکامل اش از آن رنجیست که شما آنرا هنوز باید بیاموزید.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 1:38  توسط سعید از برلین  | 

دوستان، چشمهایتان را بگشائید و کردار و رنجی را که یک زاهد پیر به شما نشان میخواهد بدهد خوب تماشا کنید! کردار و رنج همراه با هم زندگی ما را تشکیل میدهند و این دو همجنس هم و یکی میباشند. کودک از آغاز خلق شدن رنج میبرد؛ در زمان بدنیا آمدن رنج میبرد، به هنگام تکامل خود رنج میبرد، اینجا و آنجا رنج میبرد تا اینکه در آخر متجمل مرگ میشود. اما تنها رنجهای خوب، رنجهای صحیح و کل رنجهای خوب زندگی که بخاطرشان از او تقدیر گردیده و دوستش میدارند زنده میماند. طریق خوب رنج بردن هنریست که برابری میکند با نیمی از کل زندگی، و شاید حتی بیش از نیمی از زندگی. دانستن هنر صحیح رنج بردن مساویست با کل زندگی! متولد شدن یعنی رنج، رویش یعنی رنج. زمین از بذر به درد می آید، ریشه از باران و غنچه هنگام انفجار. دوستان من، بدبنسان سرنوشتِ انسان رنج میبرد. سرنوشت زمین است. سرنوشت باران است و نمُو. سرنوشت دردآور است. شماها اما فرار کردن از برابر رنج را <کردار> میخوانید، راضی نبودن به تولد دوباره را و فرار از برابر سرنوشت را <کردار> مینامید! و یا اینکه پدرانتان مینامیدند. در آن وقت که شما روز و شب در دکان ها و کارگاه ها سر و صدا براه میانداختید، هنگامیکه شما صدای چکشهای زیادی را میشنیدید، هنگامیکه شما دوده فراوان در هوا میپراکندید. مرا درست درک کنید، من کمترین دشمنی با چکش زدنها و دود به هوا پراکندن های شما ندارم، و یا با پدران شما. اما اینکه شما توانستید این پر کاری را <کردار> بنامید خنده به لبانم می آورد! اما آن کردار نبود، آن چیزی نبود مگر فرار از برابر رنج.

تنها بودن ناگوار بود _ از این جهت انسان اجتماعها را تشکیل داد. صداهای جورواجور در درون خود را استنطاق کردن ناگوار بود، صداهایی که از شما میطلبند زندگی مخصوص به خود را بکنید، سرنوشت مخصوص به خود را جستجو کنید، با مرگ مخصوص به خود فوت کنید _ ناگوار بود، از این جهت گریختید و با ماشینها و چکشهایتان غوغا به پا کردید، تا اینکه غوغا به دور دستها رفته و ساکت گردید. این چنین پدرانتان انجام دادند، اینچنین معلمانتان انجام دادند، و همانگونه نیز شماها انجام دادید. از شما رنج درخواست شد _ و شماها خشمگین گشتید، شما نمیخواستید رنج ببرید، شما میخواستید فقط چیزی انجام بدهید! و چه انجام دادید؟ اول برای خدای جنجال و بی حسی در دکانهای عجبیتان قربانی کردید، بسیار کار میداشتید و هرگز برای رنج بردن، برای شنیدن، برای نفس کشیدن و از شیر زندگانی و نور آسمان نوشیدن وقت نمیداشتید.

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر ۱۳۸۸ساعت 14:0  توسط سعید از برلین  | 

در باره رنج بردن و در باره کردار

 

شما از من و مرتب از خودتان میپرسید "چه باید بکنیم؟"، و <کردار> برای شما پر بهاست، کردار همه چیز شماست. دوستان من، این خوب است، یا _ خوب خواهد بود اگر شماها کردار را از ریشه درک کنید! اما ببینید، همین سؤالِ دلواپسانه و  کودکانه "چه باید بکنیم؟" به من نشان میدهد که چقدر شما کم از کردار میدانید! آنچه را شما جوانان <کردار> مینامید، من ِ زاهد پیر از کوه ها اما کاملاً چیزی دیگر مینامم. من برای این <کردار> بعضی از نامهای قشنگ، بعضی از نامهای مؤدبانه و خنده دار را اختراع میکنم. برای اینکه <کردار> شما را زیبا و تفریح آور مبدل به برعکس اش سازم! زمان زیادی برای فکر کردن لازم ندارم. زیرا که این <کردار> شما درست برعکس کردار است! <کردار> شماها درست برعکس مفهوم کردار در نزد من است. کردار، آه دوستان، _ فقط و فقط به این واژه گوش کنید، خوب گوش کنید، گوشهایتان را با آن خوب بشوئید! کردار _ هرگز از کسیکه قبلاً پرسیده باشد:"چه باید بکنم؟" سرنزده. کردار نوری است که از خورشیدی خوب میتراود. اگر خورشید، خورشیدِ خوب و درستی نباشد، خورشیدی که ده ها بار آزموده نگشته باشد، بنابراین خورشیدی خواهد بود که با نگرانی مدام از خود خواهد پرسید چه باید بکند، چنین خورشیدی نمیتواند هرگز نوری از خود بتاباند! کردار، عمل کردن نیست، کردار  چاره اندیشی و به گوش رساندنی نیست.

بسیار خوب دوستان من، من به شما خواهم گفت که کردار چیست. اما قبلاً اجازه دهید به شما بگویم که <کردار> شما را من چگونه میبینم و پس از آن ما همدیگر را بهتر خواهیم فهمید. آن <کردار>ی که شما کردار مینامیدش، کرداری که میخواهید از راه جستجو و تردید داشتن و راه های کج معوج خود را نشان دهد _ این کردار دوستان عزیز، المثنی و دشمن قدیمی کردار است. کردار شما، اگر به من اجازه استفاده از واژه شریری را بدهید، بزدلی نام دارد! میبینم که دارید عصبانی میشوید، در کنار چشمهایتان پرشی میبینم که دیدنش برایم خوش آیند است _ اما کمی صبر کنید و به من تا به آخر گوش بسپارید!

جوانان عزیز، شما سربازید، و قبل از اینکه سرباز بوده باشید، شما بازرگان یا کارخانه دار و یا چنین چیزهایی بودید و یا پدران شماها بودند. آنها و شماها از درسهای بدِ مدرسه آموختید که به تضادهای مسلم معتقد گردید، و آوای این اسطوره که کردارها از ابدیت سرچشمه میگیرند و از طرف خدایان بوجود آورده شده اند از این درسهای بد برمیخیزد. این تضادها خود خدایان شما بودند، همانگونه که شما هم تضادِ <انسان-خدا> را پذیرفته و از آن نتیجه گرفتید که انسان نمیتواند خدا باشد، و همینطور بر عکس آن.

زرتشت نمیتواند با وجود ناامیدی عمیق و بدنامی آشکارش این عقیده بدِ قدیمی به تضادهای مقدس را حالا برایتان ساده تر و بی آلایشتر بر ملا سازد، بجز آنکه او با چشمانی باز <کردار-رنج> را در مقابل تضادیکه شما به آن معتقدید قرار دهد.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر ۱۳۸۸ساعت 22:53  توسط سعید از برلین  | 

اگر حالا شما، تو و تو در آنجا، اگر احساس ناخرسندی در جسم و یا روحتان میکنید، اگر احساس خطر، ترس و احساس درد میکنید _ پس چرا حتی برای تفریح و کنجکاوی؛ یک کنجکاوی خوب و سالم، نمیخواهید یکبار تلاش کنید سؤال را جور دیگر مطرح سازید؟ چرا نمیخواهید یکبار جستجو کنید، شاید که درد در خودتان نشسته باشد؟ زمانی بود که شما همگی برای مدت کوتاهی مجاب گشته و به کاری که میکردید اطمینان داشتید، میگفتید که روسیه دشمن شما و سرچشمه شرارت است. و فوری بعد از آن فرانسه را جانشین اش ساختید، و بعد انگلیس، و سپس دیگران، و همیشه مطمئن بودید، و همیشه یک کمدی غمناک بود و با فلاکت به پایان رسید.

حال که شما دیدید که رنج درونمان با آن مداوا نمیگردد، که ما دردهایمان را به پای دشمنان مینویسیم _ چرا حالا هم آنجایی که دردهایتان نشسته اند را جستجو نمیکنید: درونتان را؟ شاید این درد نه به خاطر ملت باشد و نه به خاطر وطن، و نه به خاطر قدرت جهانی، و همینطور دموکراسی _ شاید این درد خود تو باشی، معده و یا جگرت، یک غده و یا سرطانی در تو _ که چیزی نیست مگر ترس کودکانه روبرو گشتن با حقیقت و با دکتر. آیا این امکان وجود دارد که تو خود را طوری نشان میدهی که انگار کاملاً سلامتی و متأسفانه فقط این رنج ملت است که تو را سخت پریشان ساخته؟ آیا ممکن نیست که اینطور باشد؟ اصلاً کنجکاو نیستید ببیند در این سو چه خبر است؟ آیا درد خود را جستجو کردن و دیدن این که کجا نشسته و به که مربوط است واقعاً یک تمرین خوب و بامزه برای هر کدام از شما نمیتواند باشد؟ حتی میتواند معلوم گردد که یک سوم و نیم، و حتی خیلی بیشتر از دردهایت به راستی مال خود ِ خودت میباشد، و بد نیست که دوش آب سرد بگیری و یا کمتر شراب بنوشی، و یا به جای مداوای وطن به مداوی خودت پردازی. من میگویم میتواند چنین باشد _ آیا خیلی خوب نمیشد اگر چنین میبود؟ این نمیتواند آیا کمکی باشد؟ آیا این برای آینده خوب نیست؟ آیا این راهی نیست که بتوانیم با آن درد را به کار خیر تبدیل کنیم، و زهر را به سرنوشت؟

اما شماها رها کردن وطن و خودمداوا کردن را خودپرستانه و تنگ نظرانه میدانید. حال، شاید آنطور هم که به دیده شما می آید کاملاً درست نباشد. ای دوستان! باور نمیکنید که در آخر آن وطنی سالمتر و بهتر رشد میکند که هر بیماری عیب خود را به آن ربط ندهد، که هر رنجوری به مداوای آن بر نیاید؟ آخ، دوستان جوان من، شما اینهمه در دوران شباب آموختید! شما جنگجو بودید، شما صدها بار مرگ را در برابر چشمانتان دیدید. شما قهرمانید. شما ستونهای وطنید. من فقط از شما خواهش میکنم: با این چیزها خود را قانع نسازید! بیشتر بیاموزید! بیشتر کوشش کنید! و گاه گاهی هم به این فکر کنید که صداقت چیز زیبائیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۸۸ساعت 21:43  توسط سعید از برلین  | 

هر عمل و هر زایش خوب و شادی در جهان سرنوشتی تجربه گشته و به من تبدیل شده است. شماها قبل از جنگهای طولانیتان ثروتمند بودید، آه، دوستان، شماها ثروتمند و چاق و پر خور بودید، شماها و پدرانتان، و هنگامیکه در شکمهای خود درد احساس کردید، برایتان زمان آن رسیده بود در این درد پی به سرنوشت خود برده و به صدای خوب اش گوش دهید. شماها اما ای کودکان، بخاطر درد شکم عصبانی گشتید و به خود گفتید این گرسنگی و کمبود است که باعث درد شکم شده است. و بعد به جنگیدن پرداختید، بخاطر تسخیر کردن، برای فضائی بیشتر بر روی زمین، برای آنکه غذای بیشتری در شکمهایتان جا دهید. و حالا که به وطن بازگشته و آنچه بخاطرش جنگدید را بدست نیاورده اید، حالا دوباره آه و ناله میکنید، دوباره احساس درد و رنجهای جورواجور میکنید، و دوباره به دنبال بدخواه میگردید، به دنبال دشمن شریری که بانی این دردهاست، و آماده اید به سوی او تیراندازی کنید، اگر چه او برادر شما باشد.

دوستان عزیز، آیا بازگشتن به خود بهتر نیست؟ بهتر نیست که حداقل این بار، دردهایتان را با حرمت بیشتری درمان کنید، با کنجکاوی و مردانگی بیشتری و با ترس و فریادهای کودکانه کمتری؟ نمیتواند آیا این درد تلخ آوای سرنوشتها باشد، و آنها شیرین خواهند شد، اگر شما این آوا را درک کنید؟ آیا نمیتواند چنین باشد؟

همچنین میشنوم که شما دوستان مدام بلند در باره دردها و سرنوشتهای شریری که بر ملت و کشورتان حاکم گشته شکایت میکنید. دوستان جوانم میبخشید اگر که من در این رابطه کمی بدگمان، کمی آهسته و ناراضی در اعتماد کردن هستم! تو و تو، و تو آن گوشه، آیا همه شما تنها به خاطر ملت خود رنج میبرید؟ تنها به خاطر وطن خود رنج میبرید؟ این وطن پس کجاست، سر آن کجاست، قلبش کجا قرار گرفته، از کجای آن میخواهید به معالجه و پرستاری آن آغاز کنید؟ چگونه؟ دیروز به خاطر امپراطور و قلمرو جهان دلواپس بودید، قلمرو و امپراطوریکه به داشتنش مغرور و آنها را مقدس میپنداشتید. تمام آنچیزها امروز کجا هستند؟ درد دلهایتان را امپراطور نفرستاده بود _ میتوانند آیا این دردها از طرف او باشند، وقتیکه دیگر امپراطوری در کار نیست؟ این ارتش و ناوگانها نبودند، و نه این ایالت و یا آن ایالت و قطعه های طعمه که درد و رنج را برایتان فرستادند، این را حالا میبینید. _ اما چرا هنگامیکه در رنجید، فوری مانند امروز از وطن و از ملت، و از چنین چیزهای بزرگ و محترم که حرف زدن در باره آنها خوب است میگوئید، و از چیزهای که اغلب خود را پیش بینی نشده حل میکنند و نیست میگردند؟ ملت چه کسی ست؟ آیا ملت همان سخنران است، یا آنانکه به او گوش میسپارند، آیا ملت آنانی اند که با او موافقند، و یا آنانیکه به سوی او آب دهان می اندازند و چوبدستی در هوا برایش میچرخانند؟

آیا صدای شلیک را که از آن سمت می آید میشنوید؟ ملت کجاست، ملت شما _ در کدام سمت است؟ شلیک میکند، یا به او شلیک میگردد؟ حمله میکند، یا به او حمله میگردد؟ ببینید، این سخت است، فهمیدن همدیگر سخت است، حتی خود را فهمیدن هم سخت است وقتی انسان به واژه های بزرگی مانند ملت و وطن محتاج میگردد.  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر ۱۳۸۸ساعت 13:48  توسط سعید از برلین  | 

آنها در حال گفتگو به حاشیه شهر رسیده، در زیر درختانی که در شب خش خش میکردند قدم میزنند و مدتی طولانی با هم بودند . بسیار چیزها از زرتشت پرسیدند، به کرات همراه او خندیدند، به کرات به او شک بردند. یکی از آنان اما بعضی از سخنان زرتشت در آن شب را برای دوستانش نوشته و پیش خود نگاه داشته بود.

آنچه که او از زرتشت و سخنانش نوشته، این است:

 

در باره سرنوشت

 

زرتشت به ما چنین گفت:

آن چیزیکه انسان را خدا میسازد با زاده شدن به او داده میشود، آن چیریکه به یادش می آورد که او خداست: شناخت سرنوشت است. من زرتشت ام چون سرنوشت زرتشت را شناخته ام، به این دلیل که من زندگی او را زندگی کرده ام.

تعداد اندکی سرنوشت خود را میشناسند. تعداد اندکی زندگی خود را زندگی میکنند. بیاموزید زندگی خود را زندگی کنید! بیاموزید سرنوشت خود را بشناسید!

شما بخاطر سرنوشت ملت خود شکایت بسیار دارید. اما سرنوشتی که شکایت از آن برده شود، سرنوشت خود ما نیست، سرنوشتی غریبه و دشمنانه است، یک خدای بیگانه و یک بت شریر، که سرنوشت را به سوی ما از تاریکی مانند تیرهایی زهرآگین پرتاب میکند.

بیاموزید که سرنوشت را بت ها نمیسازند، و بدین نحو عاقبت خواهید آموخت که نه خدایانی وجود دارند و نه بت هایی!

همانگونه که کودک در کالبد زن رشد میکند، سرنوشت هم در کالبد هر شخصی رشد میکند، اگر بخواهید، میتوانید هم بگویید: در ذهن و جان هرکس. هر دو از یک جنس اند. و همانگونه که زن با فرزندش یکی میشود و او را دوست میدارد و چیزی بهتر از او در جهان نمیشناسد _ باید شما هم بیاموزید تا سرنوشت خود را دوست داشته باشید و چیزی را بهتر از شناخت آن در جهان ندانید. سرنوشت باید خدای شما گردد، زیرا خود شما باید خدایان خود باشید. کسیکه از خارج برایش سرنوشت پرتاب شود، او را از پا می اندازد، مانند خدنگی که حیوان شکاری را میکشد. وقتی سرنوشت کسی از درون به سراغش بیاید، او را قوی ساخته و از او خدا میسازد. همانگونه که زرتشت را زرتشت ساخت _ باید تو را به تو تبدیل سازد! آنکس که سرنوشت را میشناسد، هرگز در پی تغیر آن نخواهد بود. خواستار تغیر سرنوشت بودن در واقع مانند کوشش کودکانیست که موهای همدیگر را گرفته و میکشند و همدیگر را میکُشند.

سرنوشت را تغیر دادن، رفتار  و تلاش امپراطور و فرماندهان جنگ شما بود، تلاش و کوشش خودتان بود. حال چون نتوانستید سرنوشت را تغیر دهید، تلخ به کام می آید، و شماها معتقدید که سم میباشد. اگر در پی تغیر سرنوشتتان نمیبودید، اگر آن را کودک و قلب خود به حساب می آوردید، اگر آن را کاملاً از آن خود میکردید _ آنگاه چه مزه شیرینی میداد!

سرنوشتی رنج دیده و ناشناخته مانده برای همه دردناک، زهرآگین و مرگ آور است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر ۱۳۸۸ساعت 14:21  توسط سعید از برلین  | 

صورت زرتشت با شنیدن حرفهای مرد جوان روشن میگردد، با مهربانی به چشمان غضبناک او مینگرد و با بهترین لبخندش چنین میگوید:"دوست من، کاملاً حق با توست که زرتشت پیر را نشناخته نپذیری، که او را روی دندان حس کنی و آنجایی از او را قلقلک دهی که آسیب پذیر میدانی! چه زیاد حق با توست دوست جوانم با آن بدگمانی ات! و آیا میدانی که تو جمله خیلی خوبی را بیان کردی، از آن جمله هایی که زرتشت با کمال میل میشنوَد؟ نگفتی:<ما بیشتر از زرتشت خود را دوست میداریم؟> چه زیاد من چنین صداقتهایی را دوست دارم! تو با آن مرا به دام انداختی، این ماهی پیر و لغزنده را، بزودی به قلاب ماهیگیری ات آویزان خواهم بود!"

در این لحظه از خیابانی دور صدای گلوله به گوش میرسد، قیل و قال و غوغای جنگ طنین می اندازد؛ طنینی عجیب و ابلهانه در میان سکوت غروب. و چون زرتشت میبیند که نگاه ها و افکار همراهان جوانش مانند خرگوشهای کوچکی به آنسو دویده است، پس تن صدایش را تغیر میدهد. صدایش به ناگهان از راهی دور طنین انداز میشود _ و درست مانند صدایی بود که برای اولین بار هنگام آشنایی مردان جوان با او به گوششان رسیده بود _، مانند صدایی که از حلق و دهان انسان خارج نمیشود، بلکه صدایی که از ستاره ها و خدایان به گوش میرسد، یا بیشتر، مانند صدایی که هرکس در نهان در ساعاتی که خدا مهمان اوست آن را در سینه اش میشنود.

دوستان گوش فرا دادند، و با تمام اندیشه و حواسشان به سوی زرتشت بازگشتند، زیرا حالا صدای کسی را میشنیدند که روزی در دوران شباب برای اولین بار از کوهستان مقدس شنیده بودند و طنین آوای خدای ناشناسی را داشت.

زرتشت رو به جوانترین مرد کرده و با حالتی جدی میگوید "به من گوش کنید بچه ها، اگر میخواهید صدای زنگ ناقوسی را بشنوید، نباید بر روی یک پیت حلبی بکوبید. و اگر مایلید فلوت بزنید، اجازه ندارید دهانتان را بر لب شیشه شراب نهید. ای دوستان، آیا مرا میفهمید؟ و به خاطر بیاورید عزیزانم، خوب به خاطر بیاورید: آن چه چیزی بود که شما روزگاری در آن ساعات مقدس از زرتشت خود آموختید؟ آن چه بود؟  آیا دانشی برای دکان بود، یا برای خیابان و میدان جنگ؟ آیا به شما اندرز برای پادشاهان دادم و پادشاهانه، یا شهرنشینانه، سیاسی و یا تجاری با شما صحبت کردم؟ نه، شما یادتان می آید، من زرتشتی صحبت کردم، من به زبان خودم صحبت کردم، مانند آینه خودم را در برابرتان قرار دادم تا با نگاه کردن در آن خودتان دیده شوید. آیا تا حال چیزی از من آموخته اید؟ آیا تا حال هرگز معلم زبان و یا معلم کارشناسی تان بوده ام؟ بنگرید، زرتشت معلم نیست، نمیشود از او سؤال کرد و از او آموخت و در موارد لزوم از نسخه های کوچک و بزرگش بازنویسی کرد. زرتشت انسان است، تو زرتشت هستی، و من زرتشت هستم. زرتشت انسانیست که شماها در درونتان به دنبالش میگردید؛ به دنبال آن انسان صادق، آن انسان فریب نخورده _ مگر میشود که زرتشت بخواهد شماها را فریب بدهد؟ بسیار چیزها زرتشت دیده است، بسیار رنجها برده است، گردوهای بسیاری شکانده و جای زخم دندان مارهای زیادی بر بدن دارد. اما تنها یک چیز را زرتشت آموخت، تنها یک چیز حکمت اوست، تنها یک چیز مایه افتخار اوست. او آموخت زرتشت باشد. و این آن چیزی ست که شما هم میخواهید از او بیاموزید، و در این راه غالباً جسارتتان میشکند. شما باید خود بودن را بیاموزید، همانگونه که من آموختم زرتشت باشم. شماها باید فراموش کنید که کس دیگری هستید، که ناچیز میباشید. باید از یاد ببرید که صداهای دیگران را تقلید کنید و چهره دیگران را چهره خود پندارید. _ و از این جهت، شما دوستان، وقتی زرتشت برای شما صحبت میکند، در حرفهایش به دنبال حکمت، به دنبال هنرها، به دنبال نسخه ها و خدعه ها نگردید، بلکه در حرفهایش خود او را جستچو کنید! از سنگ میتوانید محکم بودن را بیاموزید و از پرنده آواز را. از من اما میتوانید مفهوم انسان و سرنوشت را بیاموزید."

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر ۱۳۸۸ساعت 15:58  توسط سعید از برلین  | 

جوانها سخنان او را گوش داده و به هم مینگریستند؛ به عقیده آنها گفتار زرتشت پر از ریشخند، پر از شادی و پر از بیخیالی بود. چگونه توانست هنگامیکه ملت اش در فلاکت به سر میبرد از تآتر صحبت کند؟ چگونه میتواند بخندد و لذت ببرد، هنگامیکه وطن اش شکست خورده و از هم پاشیده است؟ چگونه توانست ملت و سخنگوی ملت، این اوضاع وخیم، احترام و تشریفات ما جوانها را تنها چراگاهی برای چشم و گوش خود پندارد، تنها موضوعی برای مشاهده و تبسم؟

آیا حال زمان خون گریستن، فغان به آسمان رساندن و پیراهن بر تن دریدن نمیباشد؟ و پیش از هر چیز، آیا زمان مذاکره و معامله نیست؟ زمان انجام اعمال؟ زمان یک سرمشق دادن؟ زمان کشور و ملت را از سقوطی حتمی نجات دادن؟

زرتشت افکار آنها را حس میکرد و قبل از آنکه آنها افکارشان را به زبان آوردند به آنها گفت:"دوستان جوان، میبینم که شما از من راضی نیستید. من انتظارش را داشتم، و با این همه اما شگفت زده شدم. معمولاً در کنار این نوع از انتظارها ضدشان نیز قرار دارند؛ چیزی درون ما در انتظار است، و چیزی دیگر در ما امید به مخالف آن دارد. حالا هم وضع من با شما دوستان چنین است. _ اما بگوئید، آیا نمیخواهید با زرتشت گفتگو کنید؟" همه مشتاقانه فریاد زدند:" چرا، ما میخواهیم".

پس زرتشت لبخندی زده و به صحبت ادامه میدهد:"بسیار خوب عزیزان من، حالا با زرتشت حرف بزنید، به زرتشت گوش کنید! کسی که جلوی شما ایستاده نه سخنگوی ملت است و نه یک سرباز، نه پادشاه و نه فرمانده ارتش، این زرتشت است، همان زاهد پیر و بذله گو، کاشف آخرین لبخند، کاشف بسیاری از آخرین غمها. دوستان، شما نمیتوانید از من بیاموزید که چگونه میشود بر ملت ها حکومت کرد و شکست ها را دوباره جبران ساخت. من نمیتوانم به شما آموزش دهم که چگونه به گله ها فرمان دهید و چگونه میتوان گرسنگان را تسکین داد. اینها هنرهای زرتشت نیستند. اینها نگرانی های زرتشت نیستند."

جوانها سکوت کرده و نقش درهمی از یأس در صورتشان پیدا بود. آنها در کنار پیغمبر، ناراضی و شرمسار قدم میزدند و برای مدتی طولانی حرفی برای پاسخگوئی نیافتند. عاقبت یکی از آنها، جوانترینشان، ـ و هنگامیکه او شروع به صحبت کرد، نگاهش شروع به جرقه زدن کرد و چشم زرتشت در نگاه او با رضامندی به استراحت پرداخت.

"بسیار خوب"، جوانترین جوانها چنین آغاز کرد، "اگر چیزی برای گفتن داری بگو، اما اگر تو فقط به این خاطر آمده ای که به تنگدستی و رنج این ملت بخندی، ما کارهای بهتری از قدم زدن با تو و گوش سپردن به بذله گوئی های درخشانت داریم.

خوب به ما نگاه کن زرتشت، همه ما، هرچند که جوانیم، اما خدمت سربازی انجام داده و چشم در چشم مرگ انداخته ایم. ما دیگر مایل نیستیم خود را مشغول بازیها و وقت گذرانیهای زیبا سازیم.

ای استاد، ما تو را ستایش کردیم و دوست میداشتیم، اما باید بدانی که بزرگتر از عشقمان به تو، عشق به خود و به ملتمان است که در درون ما میجوشد."

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر ۱۳۸۸ساعت 16:20  توسط سعید از برلین  | 

بازگشت زرتشتZarathustras Wiederkehr   نوشته ایست از هرمن هسه که در سال 1919 به چاپ رسید.

وقتی میان جوانان پایتخت این شایعه پیچد که زرتشت دوباره ظهور کرده و اینجا و آنجا در کوچه ها و میادین مختلف دیده میشود، چند جوان برای جستجوی او براه می افتند. آنها جوانانی بودند که از جنگ بازگشته و در وطن دگرگون و ویران گشته خود پر از اضطراب و بیتابی بودند. زیرا آنها خوب میدیدند که چیزهایی بزرگ اما با مفهومی تاریک اتفاق افتاده است و برای بسیاری این رخدادها مهملی بیش نبود.

این مردان جوان همگی از آغاز جوانی در زرتشت پیامبر و راهنمایشان را میدیدند، آنها با جدیتی مخصوص به جوانان آنچه در باره او نوشته شده است را میخواندند و هنگام راهپیمائی در خلنگزار و کوهستان و شب ها زیر نور لامپ اطاق هایشان در باره آن فکر و صحبت میکردند.

و زرتشت برای آنها مانند هر کس دیگر که میتوانست با اولین آوایش خودِ حقیقی را در تو نیرو بخشد و سرنوشت ات را یادآور گردد مقدس بود. این جوانان زرتشت را در حالی می یابند که در خیابان پهنی در اثر فشار ازدهام مردم به دیواری چسبیده بود و به سخنرانی یکی از رهبران خلق که ایستاده بر سقف ماشینی برای جمعیت ازدهام کرده خطاب میکرد گوش میداد.

او سرا پا گوش بود، لبخند میزد و به صورت های مردم نگاه میکرد. او مانند زاهدی پیر که به امواج دریا و ابرهای صبحگاهی مینگرد به این صورتها نگاه میکرد. او ترسشان را دید، او صبرشان را دید و درماندگی و گریه و نگرانی کودکانه آنها را دید، او همینطور جسارت و نفرت را در چشمان مردم مصمم و مردم ناامید دید، و او از نگاه کردن و در همان حال به سخنرانی ناطق گوش دادن خسته نمیشد.

نشانی که باعث شد جوانان او را بشناسند خنده او بود. او نه جوان بود و نه پیر، او نه مانند یک معلم به چشم می آمد و نه مانند یک سرباز، او مانند یک انسان دیده میشد_ انسانی که انگار همین الساعه از تاریکی ِ شدن خارج شده است، نخستین انسان از نوع خود. جوانان مدتی شک داشتند اما لبخندش آنها را مطمئن ساخت که او خود زرتشت است.

لبخندش روشن و خالی از ریا اما بدون مهربانی بود. شبیه لبخند یک سرباز، و بیشتر از آن شبیه لبخند مرد پیری بود که بسیار دیده و گریه و زاری دیگر برایش بی معنا گشته است. جوانان از این نشانه ها او را شناختند.

هنگامیکه سخنرانی به پایان رسید و مردم با هیاهو شروع به ترک آنجا کردند، آنها خود را به زرتشت رسانده و با احترام به او سلام میدهند و با لکنت میگویند:"تو اینجایی استاد، بالاخره چون تنگدستی بیداد میکند دوباره بازگشتی.

زرتشت، خوش آمدی! تو به ما خواهی گفت چه باید بکنیم، تو ما را به جلو رهبری خواهی کرد. تو ما را از این بزرگترین خطرها نجات خواهی داد."

زرتشت با لبخندی از آنها دعوت میکند او را همراهی کنند و در حال رفتن به مستمعین میگوید:"دوستان من، من بسیار خوشحالم. بله، من دوباره بازگشته ام، شاید برای یک روز، شاید برای یک ساعت. و من تآتر بازی کردن شماها را تماشا میکنم. همیشه تماشای تآتر برایم لذت بخش بوده است، در هیچ کاری بحز بازی تآتر انسان خود را واقعیتر نشان نمیدهد." 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر ۱۳۸۸ساعت 2:15  توسط سعید از برلین  | 

کارمند دلسوزانه شانه هایش را بالا می اندازد. میبیند که من او را درک نکرده ام و میگوید: «آقای سینکلر عزیز، شما کاملاً خیالباف و با جهان غریبه شده اید. اما من از شما خواهش میکنم، به خیابان بروید، فقط با یک نفر صحبت کنید، به فکر خود کمی فشار بیاورید و از خود بپرسید: ما هنوز چه داریم؟ زندگی ما از چه تشکیل شده است؟ بعد حتماً فوری جواب خواهید داد: جنگ تنها چیزیست که در حال حاضر ما داریم! لذت بردن و کسب و کار شخصی، بلند پروازی های اجتماعی، حرص زدن، عشق، کارهای فکری _ تمام اینها دیگر وجود ندارند. ما فقط و فقط باید مدیون جنگ باشیم که توانسته است چیزی شبیه به نظم، قانون و خرد را هنوز در جهان حفظ کند._ آیا نمیتوانید این را بفهمید؟»

آری، حالا دیگر میفهمیدم، و از ایشان تشکر کردم.

بعد از آنجا خارج شده و توصیه نامه برای اداره 127 را در جیبم میگزارم. در نظر نداشتم از آن استفاده کنم، نمیخواستم باز مزاحمتی برای یکی دیگر از این اداره ها ایجاد کنم. و قبل از آنکه دوباره کسی متوجه من بشود و بتواند مرا سؤال پبچ کند، دعای کوچک برکت را در دلم میخوانم، ضربان قلبم را قطع میکنم، میگذارم بدنم در سایه بیشه ای ناپدید گردد و به کوچ قبلی خود ادامه میدهم، بدون آنکه دیگر فکر بازگشت به وطن کنم.

 

_پایان_

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر ۱۳۸۸ساعت 16:23  توسط سعید از برلین  | 

«بله البته، من همان نویسنده ام.»

«اوه، باعث خوشبختی من است. امیدوارم بتونم خدمتی براتون انجام بدم. نگهبان شما مرخصید.»

نگهبان خارج میشود، کارمند دستش را برای فشردن دستم پیش می آورد و سپاسگزارانه میگوید: «من کتابهای شما را با علاقه خوانده ام، و مایلم تا حد امکان به شما کمک کنم. _ خدای من، اما اول به من بگوئید چگونه شما توانستید در چنین موقعیت باورنکردنی ای قرار گیرید؟»

«بله، من تا حال برای مدتی از اینجا دور بودم. من برای چند وقتی به کائنات فرار کردم، باید دو سه سالی طول کشیده باشد. باید بی پرده اعتراف کنم که من تصور میکردم که به احتمال پنجاه در صد جنگ در این بین به پایان رسیده است. _ اما بگوئید، آیا میتوانید برایم یک مجوز مردن تهیه کنید؟ من از شما بینهایت متشکر خواهم شد.»

«شاید بشود کاری کرد. اما شما باید ابتدا مدرک اجازه اقامت داشته باشید و بدون آن هر اقدام دیگری بی فایده است. من توصیه ای برای اداره شماره 127 خواهم نوشت، آنجا شما با ضمانت من حداقل یک کارت موقت اجازه اقامت دریافت خواهید کرد. در ضمن این کارت فقط برای دو روز معتبر است.»

«اوه، از کافی  هم بیشتر است!»

«بسیار خوب، لطفاً بعد از انجام این کار دوباره برگردید پیش من.»

من دست او را فشرده و میگویم: «یک چیز دیگر! اجازه دارم از شما یک سؤال دیگر بپرسم؟ شما حتماً میتوانید فکر کنید که اطلاع من از اخبار و جریانات روز چقدر کم و ناقص است.»

«خواهش میکنم، خواهش میکنم.»

«بله، بسیار خوب _ قبل از هر چیز برایم جالب است بدانم که چگونه در این اوضاع اصلاً زندگی به پیش میرود. آیا کسی آن را تحمل میکند؟»

«اوه بله. شما به عنوان شخص غیرنظامی در موقعیت ویژه و بدی قرار دارید، و حتی بدون جواز! دیگر اشخاص نظامی خیلی کم وجود دارند. مردم یا سربازند و یا کارمند. و بدین طریق زندگی برای اکثریت خیلی بیشتر قابل تحمل میگردد، خیلی ها حتی کاملاً خوشبخت هستند. و به محرومیت ها هم مردم کم کم عادت کرده اند. هنگامیکه سیب زمینی ها به اتمام رسیدند میبایست مردم به حریره چوب عادت کنند _ این حریره در حال حاضر قیرمالی شده و به این خاطر خیلی لذیذ شده است_، در این وقت همه میپنداشتند که تحمل این اوضاع دیگر برایشان مقدور نیست. و حالا می بینند که شدنیست. و در همه چیز این چنین است، در همه چیز.»

میگویم: «میفهمم، در اصل جای تعجب نیست. فقط یک چیز کاملاً دستگیرم نمیشود. به من بگوئید؛ به چه منظور تمام جهان چنین تقلای عظیمی میکند؟ این محرومیت و سختی ها، این قوانین، این هزاران اداره و کارمند _ این چه چیزیست واقغاً که میخواهند با اینها آن را حفظ کنند.؟»

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر ۱۳۸۸ساعت 0:47  توسط سعید از برلین  | 

در اطاق زندان چند نفری بیکار نشسته و یا ایستاده بودند. جلوی در سرباز نگهبانی ایستاده بود. اگر از فقدان کفش بگذریم من بهترین لباس را نسبت به دیگران بر تن داشتم و این جلب نظر میکرد. همبندان با احترام از من دعوت به نشستن میکنند و بلافاصله مردی کوچک اندام و خجالتی با کنار زدن دیگران خود را به کنارم میرساند. او خود را محتاطانه به سمت گوشم خم کرده و آهسته در گوشم می گوید: «من یک پیشنهاد افسانه ای برای شما دارم. من در خانه یک چغندر قند دارم!، یک چغندر قند کامل، چغندر قندی بی نقص! وزنش تقریباً سه کیلو میشود. شما میتونید اونو داشته باشید. چه مبلغی براش میپردازید؟»

او گوش اش را به سمت دهانم می آورد و من آهسته در گوش او میگویم: «خودتون رقمی را پیشنهاد کنید! چقدر برای آن میخواهید؟»

آهسته در گوشم میگوید: «ما میگیم صد و پنجاه گولدن!»

من سرم را تکانی داده و به فکر فرو میروم. میدیدم، من مدت درازی از اینجا دور بوده و وفق دادن دوباره ام کار چندان آسانی نیست. برای یک جفت کفش و یا جوراب حاضر بودم مبلغ زیادی بپردازم، زیرا که پاهای لختم بخاطر پابرهنه گذشتن از خیابان های خیس به طور وحشتناکی سردشان شده بود. اما کسی در اطاق نبود که پابرهنه نباشد.

 

بعد از گذشت چند ساعت مرا به اداره شماره 285، اطاقF19 میبرند. نگهبان این بار کنار من میماند؛ او خود را میان من و کارمند قرار میدهد. به نظرم چنین می آید که باید او مقامی بلند پایه باشد.

او شروع میکند به حرف زدن: «شما خود را در موقعیت واقعاً بدی قرار داده اید. شما در این شهر بدون داشتن مجوز اقامت به سر میبرید. همانطور که شما هم حتماً مطلع اید برای این جرم سخت ترین مجازات در نظر گرفته شده است.»

من تعظیم کوچکی میکنم و میگویم: «لطفاً اجازه بدهید، من تنها از شما یک خواهش کوچک دارم. برای من ثابت شده است که حریف این اوضاع نیستم و وضعم هم مرتب در حال بدتر شدن است. – این امکان برایتان وجود دارد که مرا به مرگ مجکوم کنید؟ من به این خاطر از شما بیسار ممنون خواهم شد!»

کارمند عالی رتبه نگاه ملایمی به چشمهایم می اندازد و نرم میگوید: «متوجه میشوم. اما چه خوب میشد اگر همه مانند شما میبودند! در هر صورت شما میباید قبلاً جواز مردن تهیه کنید. آیا پول برای خرید آن دارید؟ چهار هزار گولدن قیمت آن است.»

«نه، این مقدار پول ندارم. من حاضرم هرچه همراه دارم بدهم. من اشتیاق بزرگی برای مردن دارم.»

او خنده ای غیر عادی میکند.

«با کمال میل باور میکنم، شما تنها کسی نیستید که این شوق را دارد. اما مردن چنین آسان هم نیست. آقای عزیز، شما به حکومت متعلقید و در برابر آن با دل و جان وظایفی به عهده دارید. این باید برای شما روشن باشد.

بعلاوه – من میبینم که نام شما را امیل سینکلر Emil Sinclair ثبت کرده اند. آیا شما همان سینکلر نویسنده میباشید؟»

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر ۱۳۸۸ساعت 0:2  توسط سعید از برلین  | 

ما به خیابانی میرسیم که تمام خانه های واقع در آن دارای تابلوهای سفید رنگی بودند و من بر روی آنها اسامی ادارات و ارقام و حروف الفبای نوشته شده در کنارشان را خواندم.

بر روی یکی از تابلوها نوشته شده بود <غیر نظامیان بیکار> و در کنارش شماره 42B487 نوشته شده بود.

داخل آن خانه می شویم. اطاقها مانند اطاقهای مرسوم ادارها بودند. در اطاق انتظار و راهروها بوی کاغذ، بوی لباس تر و هوای داخل اداره ها پیچیده بود. بعد از چندین سؤال به اطاق d72 تحویل و در آنجا مورد بازپرسی قرار میگیرم.

یک کارمند روبرویم ایستاده بود و از من بازپرسی میکرد. با لحنی تند میپرسد: «نمیتونید خبردار بایستید؟». من جواب میدهم: «نه». او میپرسد: «چرا؟» با خجالت جواب میدهم: «من آن را هرگز نیاموخته ام».

«بسیار خُب، آیا اقرار میکنید شما در حالی دستگیر شده اید که بدون جواز در حال قدم زدن بودید؟»

میگویم:«بله، این حقیقت دارد. من از لزوم داشتن جواز اطلاع نداشتم. میدانید، من مدت درازی بیمار بودم -.»

او با اشاره دست دلیلم را رد میکند. «جریمه شما این است که سه روز راه رفتن با کفش برایتان ممنوع میگردد. کفش هایتان را در بیاورید!».

من کفشهایم را در میآورم.

کارمند با وحشت فریاد میکشد: «عجب! عجب، شما کفش چرمی پوشیده اید! از کجا کفش ها را آورده اید؟ مگر کاملاً دیوانه شده اید؟»

«شاید از نظر عقلانی کاملاً نرمال نباشم، من خودم اما نمیتوانم دقیقاً قضاوت کنم. اما کفش را زمان درازیست که خریده ام.»

«مگر نمیدانید پوشیدن چرم به هر شکل آن برای اشخاص غیر نظامی اکیداً ممنوع است؟ - کفش شما اینجا میماند، آنها مصادره میشوند. ضمناً مدارک هویت خود را بار دیگر نشان دهید!»

خدای من، من مدارک هویت همراه خود نداشتم.

«یک سالی میشد که چنین چیزی برایم اتفاق نیفتاده بود!» کارمند پس از کشیدن آهی بلند پاسبانی را به داخل میخواند. «این مرد را به اداره 194، اطاق 8 میبرید!»

مجبور بودم پابرهنه از میان چندین خیابان بگذرم و بعد دوباره داخل ساختمان اداره دیگری شدیم، از میان راهروها عبور و بوی کاغذ و ناامیدی را استشاق کردیم، و بعد به داخل اطاقی هل داده شدم و مأمور دیگری که لباس نظامی بر تن داشت مشغول بازپرسی از من میگردد.

«شما در خیابان بدون مدارک هویت دستگیر شده اید. شما به دو هزار گولدن Gulden جریمه میشوید. من الساعه برایتان یک قبض رسید مینویسم.»

من مرددانه میگویم:«می بخشید، من این مقدار پول به همراه ندارم. نمیتوانید به جای جریمه نقدی من را چند وقتی زندانی کنید؟»

او با صدای بلند میخندد. «زندانی کنم؟ آقای عزیز شما چه خیال کرده اید؟ فکر میکنید ما مایلیم به شما غذا هم بدهیم؟ - نه، عزیز من، سخت ترین مجازات در انتظارتان خواهد بود اگر نتونید این رقم ناچیز را بپردازید. من باید شما را به پس دادن موقتی کارت اجازه اقامت محکوم کنم! خواهش می کنم کارت اجازه اقامتتان را به من بدهید!».

کارتی نداشتم.

مأمور حالا کاملاً گنگ شده بود. او دو همکار دیگر را به اطاق میخواند، درگوشی مدتی با آنها صحبت میکند، چندین بار مرا نشان میدهد، و همه مرا با هراس و تعجب زیاد نگاه میکنند. بعد دستور میدهد تا پایان مشورت مرا به زندان ببرند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۸ساعت 0:32  توسط سعید از برلین  | 

در واقع این تنها پبشترفتی بود که ذات جنگ خود بوجود آورنده آن بود، پیشترفتی که عاقبت تا اندازه ای مفهوم جنگ را نمایان می ساخت.

اکنون جهان به دو گروه تقسیم شده بود، دو گروهی که به نابودی یکدیگر برخاسته بودند، زیرا هر دو یک چیز را آرزو می کردند: رهایی دادن مظلومین، منسوخ کردن عمل قهرآمیز و برقرار سازی صلحی پایدار.

مردم در همه جا بر ضد صلحی بودند که احتمال تا ابد دوام آوردنش نمی رفت،– چون صلح جاودانه بدست آوردنی نبود، بنابراین جنگ جاودانه با قاطعیت ترجیح داده شد، و بی قیدی، همان بی قیدی ای که به بالون های مسلح اجازه می داد تا از ارتفاعی وحشتناک دور دعای خیرشان را بر روی صالحین و ظالمین ببارانند، و کاملاً با مفهوم این جنگ مطابقت می کرد.

بعلاوه این جنگ هم مانند جنگهای پیشین با تجهیزات قابل توجه اما نامناسب ادامه داده می شد. ارتش و تکنسین ها با فانتزی اندکشان بعضی وسائل مرگ آفرین را اختراع کرده – اما آن خیالبافی که بالون های بذرپاش مکانیکی را طرح ریزی کرد، آخرین نفر از نوع خود بوده است؛ زیرا از آن به بعد فرهنگیان، خیالبافان، شاعران و رویائیها از علاقه خود به جنگ هرچه بیشتر و بیشتر کاسته بودند.

همانطور که گفته شد این جنگ به عهده ارتش و تکنسین ها واگذار شده بود و به این دلیل پبشترفت کمی داشت. ارتش ها با مقاومتی باور نکردنی در همه جا روبروی هم ایستادند، و با وجود آنکه کمبود مواد خام باعث شده بود که نشانه ها و سردوشی ِ ارتشی ها دیکر فقط از نوع کاغذیش به آنها داده شود، اما این از شجاعتشان خیلی هم نکاست.

 

خانه ام را در حالیکه قسمت هایی از آن بوسیله گلوله های شلیک شده از هواپیما ویران گشته بود یافتم، اما میشد هنوز در آن خوابید. در هر حال هوا مضطرب و سرد بود.

خاک، قلوه سنگ ها و کپک های نمناک نشسته بر دیوارها باعث ناخشنودیم می شوند، و من خیلی زود دوباره خانه را ترک کرده تا کمی پیاده روی کنم.

از میان بعضی از کوچه های شهر که در مقابسه با قبل از جنگ بسیار زیاد تغیر کرده بود می گذشتم. دیگر هیچ مغازه ای در شهر دیده نمیشد. خیابان ها بدون روح بودند.

زمان درازی از قدم زدنم نمی گذشت، مردی با کلاهی که نمره ای فلزی بر رویش نصب شده بود به طرفم آمد و از من پرسید چه می کنم. من گفتم در حال قدم زدن هستم.

او: آیا اجازه دارید؟ من متوجه حرف او نشدم، بعد از رد و بدل شدن یکی دو جمله از من خواست به دنبال او به اولین شهرداری سر راه بروم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 15:51  توسط سعید از برلین  | 

 اگر جنگ دو سال دیگر طول بکشدwenn der Krieg noch zwei Jahre dauert 

 نوشته ایست از هرمن هسه که در سال 1917 به چاپ رسید.

از هنگام جوانی عادت داشتم گاه به گاه ناپدید شوم و خود را برای تر و تازه شدن درون جهانی دیگر گم کنم؛ بعد به دنبالم می گشتند و پس از چندی مرا مفقود اعلام میکردند، و همواره هنگامیکه عاقبت دوباره بازمی گشتم، شنیدن قضاوت های به اصطلاح  علمی در باره من و >غیبتم<- یا غروب کردن هایم برایم لذت بخش بود.

در حالیکه من کاری نمی کردم بجز آنچه سرشتم را خشنود می ساخت - آنچیزی را که دیرتر و یا زودتر بیشتر انسان ها توانا به انجامش خواهند گشت، در پیش این مردم عجیب نوعی پدیده به چشم می آمدم؛ در چشم بعضی به عنوان یک جن زده و به چشم بعضی دیگر به عنوان کسیکه استعداد داشتن نیروی معجزه در خویش را داراست.

بگذریم، من دوباره برای مدتی غایب بودم. حضور در زمان حال پس ازگذشت دو/سه سالی از جنگ هیجانش را از دست داده بود و من خود را برای بازگشت تحت فشار قرار دادم تا از آن جا دور شده و هوای دیگری تنفس کنم.

از راه همیشگی آن لایه ای را که در آن زندگی می کنیم ترک کرده و مانند مهمانی در لایه دیگر اقامت گزیدم.

من مدت زمانی در گذشته های دور سیر می کردم، ناراضی در میان خلق ها و زمان ها در جستجو بودم، به صلیب کشیدن های متداول را دیدم، تجارت کردن را، ترقی ها و اصلاحات بر روی زمین را دیدم، بعد درون کیهان خزیده و مدتی کناره گیری پیشه کردم.

در سال 1920 وقتی دوباره بازگشتم می بایست مأیوسانه مشاهده کنم که خلق ها در همه جا با همان لجبازی احمقانه در جنگ با هم هستند. بعضی از سرحدها پس و پیش شده بودند، بعضی از مناطق دست چین شده تمدن های قدیمی بلندآوازه موشکافانه ویران گردیده بودند، اما با تمام این ها ظاهراً چیزی در روی زمین خیلی هم تغیر نکرده بود.

بزرگ بود ترقی در برابری بر روی زمین. حداقل در اروپا تمام کشورها طوری که من شنیدم کاملاً برابر به چشم می آمدند. همینطور تفاوت مابین هادیان جنگ و بی طرفان در جنگ هم تقریباً بطور کامل از میان رفته بود. از زمانی که به تیر بستن غیر نظامیان به صورت خودکار بوسیله بالون را اجرا کردند، بالون هایی که از فاصله 15000 تا 20000 متری از سطح زمین گلوله هایشان را شلیک می کردند، از آن زمان مرزهای کشورها با وجودیکه سخت مراقبت میشدند، تا اندازه ای غیر واقعی گشته بودند. احتمال به خطا رفتن چنین شلیک هایی مبهم از هوا بقدری زیاد بود که فرماندهان کاملاً خشنود بودند وقتی قلمرو خود را گلوله باران شده نمی دیدند، و به خود زحمت این را نمی دادند که چه تعداد از بمب هایشان بر روی کشورهای بیطرف و یا کشورهای متحد فرو می ریزند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۸ساعت 21:11  توسط سعید از برلین  | 

دکتر کنولگهُ ما با تمام ذرات روح و روان ِ قانع خویش با این یوناس ِ کامل گشته؛ این <گوریل> مخالفت داشت. هر آنچه به خاطر انحراف های جهانبینی گیاه خواران و موجودات دیوانه متعصب قلب او را در سکوت جریحه دار ساخته بود، به طور وحشتناکی در این مرد جمع بود و او را آزار می داد و حتی به نظر می رسید که گیاه خواری معتدل او را نیز به سختی به باد تمسخر گرفته است.

در سینه دانشمندِ خودساخته، فروتن و آزرده گشته ما شأن انسانی سر بلند می کند و او که بسیاری از دگراندیشان را با صبوری و متانت تحمل کرده بود، اما قادر نبود از محل زندگی این مرد بدون احساس نفرت و خشم نسبت به او گذر کند.

و گوریل که بر روی شاخه درخت انواع مختلفی از مشتاقان، هم مسلکان و منتقدین را با دقت از زیر نظر می گذراند، تنفر دکتر کنولگه از خود را به طور غریزی بو کشیده بود و او هم ضدیتی با دکتر کنولگه در خود احساس می کرد. خشمی حیوانی در حال رشد کردن بود. هرگاه دکتر از آنجا عبور می کرد نگاهی اهانت آمیز و سرزنش بار به ساکن آنجا می انداخت و او هم جواب این نگاه را با نشان دادن دندان و غرشی خشمگین پاسخ می داد.

کنولگه تصمیم می گیرد یکماه بعد آن جا را ترک کرده و به وطنش بازگردد. در شبی مهتابی تقریباً ناخواسته به یک پیاده روی در نزدیکی درخت می پردازد. او با اندوه به زمانهای گذشته که در سلامتی کامل به عنوان یک گوشت خوار و فردی معمولی در میان مردمی همسان خود زندگی می کرد فکر می کند و به یاد سال های زیباتر پبشین بی اختیار ترانه ای قدیمی از دوران دانشجویی را با سوت می زند.

در این وقت مرد جنگلی تحریک و وحشی شده از صدای سوت با سروصدا از بوته زار خارج گشته و تهدیدآمیز در حال جنباندن چماق بدقواره و سنگینی خود را جلوی دکتر کنولگه قرار می دهد. اما دکتر غافلگیر شده ما بقدری به خشم آمده بود که پا به فرار نمی گذارد، بلکه احساس می کند زمان آن رسیده است و او باید با دشمنانش به ستیزه برخیزد. غضبناک و با تبسم تعظیمی کرده و تا آنجا که برایش مقدور بود با صدایی پر از تمسخر و اهانت می گوید:

«با اجازه شما خودم را معرفی می کنم. دکتر کنولگه.»

ناگهان گوریل فریاد غضبناکی کشیده، چماقش را دور می اندازد و خود را بر روی دکتر کنولگه نحیف پرتاب کرده و در چشم بهمزدنی با دستان هراس انگیزش او را خفه می کند.

روز بعد جسد دکتر را می یابند. بعضی ها ارتباط مرگ او را حدس می زدند اما کسی جرأت نمی کرد کاری بر علیه یوناس ِ میمون که متین بر سر شاخه ای پوست گردوهایش را می کند انجام دهد.

تعداد اندکی از دوستان دکتر که در طی اقامت در بهشت با هم آشنا شده بودند او را در همان نزدیکی به خاک می سپارند و بر روی سنگ قبر ساده اش چنین می نویسند: د. کنولگه، مخلوط خوار از آلمان.

 

_پایان_

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۸ساعت 10:8  توسط سعید از برلین  | 

در میان میوه خواران برادری شایسته احترام وجود داشت به نام یوناس Jonas که از پایدارترین و کامیاب ترین نمایندگان این فرقه و سرآمدشان بود.

او پارچه ای به دور کمر خود بسته بود که با زحمت قابل تمیز دادن با بدن پر موی قهوه ای رنگ اش بود. او بر روی درخت کوچکی زندگی می کرد و حرکت چابک و زیردستانه اش بر روی شاخه های درخت را می شد مشاهده کرد. انگشتان شست و انگشتان بزرگ پاهای او به شکل حیرت انگیزی در حال کوتاه شدن بودند، و تصور کردن اینکه او خود را با تمام وجود و تصمیمی راسخ در سراسر زندگی برای بازگشت به طبیعت آماده ساخته و در آن نیز مؤفقیت حاصل کرده است سخت نبود.

تعداد اندکی او را در جمع خود برای مسخره کردن گوریل خطاب می کردند. گذشه از این یوناس در سراسر ولایت خود از احترام و ستایش خاصی برخوردار بود.

این خام خوار بزرگ از استفاده کردن زبان برای صحبت کردن چشمپوشی کرده بود. گاهی اوقات هنگامیکه برادران و یا خواهران در کنار این درخت کوچک دور هم جمع شده و به صحبت می پرداختند، او بر روی شاخه ای در کنار آنها می نشست و برای به سر حال آوردنشان به زور لبخندی می زد یا امتناع خود را با خندیدن نشان آن ها می داد، اما هیچ سخنی نمی گفت و سعی می کرد با اشاره بفهماند که زبان او بی خطاترین زبان های طبیعت است و بزودی زبان جهانی تمام گیاه خواران و طبیعت گراها خواهد شد.

دوستان نزدیکش هر روز پیش او بودند، از آموزش او در باره هنر جویدن و پوست کندن گردو بهره می بردند و در این تکاملی مترقی و با حرمت می یافتند و همزمان نگرانی از این که او را به زودی از دست خواهند داد در آن ها رشد می کرد، زیرا احتمال می دادند که او پس از مدت کوتاهی برای پیوستن کامل به طبیعت به کوه های جنگلی زادگاه خویش باز خواهد گشت.

بعضی از مشتاقان وی به این علت که این موجود شگفت انگیز چرخش در دایره زندگی را به اتمام رسانده و مسیر نقطه آغاز تکامل انسان را دوباره یافته است پیشنهاد می دهند تا او را مانند خدایی ستایش کنند. اما هنگامیکه آنها با این نیت یک روز صبح زود به هنگام طلوع آفتاب برای دیدارش به سوی درخت رفته و پرستش او را با آواز شروع می کنند، ناگهان تجلیل شونده بر روی ساقه بزرگ و محبوب اش ظاهر می گردد، پارچه بسته به کمر خود را بدست گرفته و تمسخرآمیز در هوا به نوسان می آورد و میوه سفتِ درخت کاج به سوی پرستشگران پرتاب می کند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۸ساعت 22:12  توسط سعید از برلین  | 

اما قبل از هر چیز او با مردان بزرگ و قهرمانانی از شعب مختلف گیاه خواری مواجه شد.

مردان آفتاب سوخته صندل پوشی که ریش و موی بلندی داشتند و در شنلهای سفید مانند قهرمانان افسانه تورات در آن جا قدم می زدند و دیگران لباس های ورزشی از کتان روشن بر تن داشتند. بعضی از مردان با لنگی که خود از الیاف درخت بافته بودند عورتشان را پوشانده و لخت در حال آمد و شد بودند.

کم کم گروههای مختلف و حتی اتحادیه های سازمان داده شده تأسیس گشتند. میوه خواران محل های مشخص خود را داشتند، روزه گیران ریاضت کش گوشه ای دنج را برگزیده بودند، پرستندگان نور نیز در محلی دیگر دور هم جمع می گشتند. ستایشگران پیغمبر آمریکایی دیویس davis نیز معبدی ساختند و در یکی از تالارهای آن نماز جماعت می خواندند.

دکتر کنولگه ابتدا با خجالت در این ازدحام عجیب به رفت و آمد می پرداخت. او به سخنرانی های معلمی به نام کلاوبر Klauber می رفت که به زبان آلمانی خالص به خلق های جهان در باره ماجراهایی که در سرزمین آتلانتیس Atlantis رخ داده گزارش می داد و از مرتاض ویشیناندا Yogi Vishinanda که نام واقعی اش بپّو سیناری Beppo Cinari است با شگفتی تعریف می کرد که توانسته پس از ده ها سال ریاضت عاقبت مؤفق شود تا ضربان قلب خود را به طور ارادی تا یک سوم پایین بیاورد.

این مستعمره حتماً در اروپا در میان جهان شاغلین و سیاست تأثیری مانند یک دارالمجانین بر جای می گذاشت و یا به صورت نمایشی خنده دار و خیالی دیده میشد، اما اینجا در آسیای صغیر این چیزها تا اندازه ای درک می گردید و ناممکن به چشم نمی آمد. بعضی اوقات می شد افرادی را دید که در خلسه تحقق ِ رویای محبوبشان با نوری روحانی در چهره و یا با جاری بودن اشگ شوق از چشم با در دست داشتن گلی در حال رفت و آمد بودند و با هر که مواجه می گشتند همراه با بوسه ای صلح خواهانه به او سلام می دادند.

چشمگیرترین گروه اما میوه خواران اصیل بودند. این گروه از هر نوع معبد و خانه و تشکیلاتی چشمپوشی کرده و هیچگونه تلاشی بجز آنکه طبیعی تر و به اصطلاح خودشان <به زمین نزدیکتر شوند> نمی کردند. آن ها زیر آسمان زندگی می کردند و فقط میوه درخت و بوته که به زمین می افتاد را می خوردند. آن ها در تحقیر بقیه گیاه خواران افراط می کردند و یکی از آن ها به دکتر کنولگه رک و راست گفته بود که خوردن برنج و نان درست مانند عمل کثیف خوردن گوشت است و او نمی تواند میان گیاه خواری که شیر می نوشد و یک میخواره اختلافی پیدا کند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۸ساعت 2:18  توسط سعید از برلین  | 

تأسیس این انجمن در آسیای صغیر شروع کار بود. دعوت ها و فراخوان هایشان «به تمام دوستان گیاه خوار و دوستداران گیاه خواری، به تمام عریان ها و بهسازان زندگی» و قول هایشان چنان زیبا به گوش می آمد که دکتر کنولگه هم نتوانست در برابر این آهنگ اشتیاق برانگیز برخاسته از بهشت مقاومت به خرج داده و برای پائیز بعدی به عنوان مهمان ثبت نام می کند.

می بایستی در آن جا میوه و سبزیجات عالی و تازه به وفور تولید شود، آشپزخانه بزرگ مرکزی بوسیله مؤلف <راه های رسیدن به بهشت> اداره میشد، و مخصوصاً برای بسیاری زندگی کردن در آنجا بدون مزاحمت و ریشخند شدن از جهان شرور مطبوع و خوشایند بود. برای هر نوع از گیاه خواری و پوشیدن هر نوع لباس آزادی کامل داشتند و تنها ممنوعیت نوشیدن الکل و خوردن گوشت بود.

از تمام نقاط جهان مردم عجیب و غریب آمدند، دسته ای به این خاطر تا آنجا در آسیای صغیر بالاخره سکوت و آرامش مطابق طبیعتشان را بیابند، عده ای هم آمده بودند تا از تجمع این مشتاقان سعادت معاش خود بگذرانند و سودی به جیب زنند. در این رابطه معلمین و کشیش از تمام کلیساها، هندوهای قلابی، غیب بینها، معلمین زبان، ماساژ دهنده ها، مغناطیسیون، جادوگران و دعانویسان آمده بودند.  

این ملت کوچک بیشتر از کلاه برداران کوچک و آفتابه دزد تشکیل شده بود، زیرا که آنجا سودهای کلان در دسترس نبود و بیشتر این مردان هم فقط به دنبال بدست آوردن خرج غذای خود بودند که در کشورهای جنوبی برای یک گیاه خوار خیلی ارزان بود.  

بیشتر این مردم آمریکایی و اروپایی از راه به در شده مانند بسیاری دیگر از گیاه خواران تنها باری که بر دوش حمل می کردند ترس و خجالتشان از کار کردن بود. آنها نه طلا می خواستند و نه تمتع می جستند، در پی قدرت و تفریح نبودند، بلکه قبل از هرچیز می خواستند بدون زحمت و کار زندگی ساده و بی تکلفی را بگذرانند. بعضی از آن ها پای پیاده سراسر اروپا را بارها به عنوان تمیز کننده دستگیره در خانه رفقایِ هم منش پولدار خود یا به عنوان پیغمبران واعظ و یا دکتران حاذق طی کرده بودند، و کنولگه هنگام ورود به کویی سیسانا Quisisana بعضی از آشنابان قدیمی را دید که در لایپزیک Leipzig هر از گاهی به عنوان گدا به دیدار او می آمدند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۸ساعت 4:19  توسط سعید از برلین  | 

همانطور که گفته شد، کنولگه در واقع به این مردم نمی خورد. او با آن صورت قرمز و آرام و اندام پهن اش کاملاً بر عکس برادران گیاه خوار دیگر _که اغلب لاغر و نگاهی ریاضت کشیده داشتند و بیشترشان لباسی رویایی بر تن و موهای خود را تا پایین شانه بلند کرده و زندگی خویش را به عنوان متعصبین، مقلدین و فدائیان ایده های ویژه خود می گذراندند_ به چشم می آمد.

کنولگه زبانشناس و میهن پرست بود و نه افکار و ایده های اصلاح طلبانه اجتماعی این برادران گیاه خوار و نه نوع زندگی غیر عادی آنها برایش جالب بود.

تیپ او طوری بود که در کنار ایستگاه های راه آهن و ایستگاه های کشتی در لوکارنو locarno و یا پالانزا Pallanza خدمتکاران هتل های شیک برخلاف همیشه که هر رسول گیاه خوار کلم قمری ای را از راهی دور می توانستند بو بکشند به او اما با اطمینان هتل هایشان را توصیه می کردند و کاملاً متعجب می گشتند وقتی که یک چنین آدم آراسته و محترمی چمدانش را به دست یک خدمتکار تالیسیایی Thalysia ویا سِرسی Ceres و یا به خر بران تپه حقیقت Monte Verità می داد.

با این وجود او با گذشت زمان خود را در این محل غریب کاملاً سالم و سر حال حس می کرد. او فردی خوشبین بود، آری، تقریباً کسی که زندکی را هنرمندانه می گذراند. و به تدریج در بین نبات خوارانِ تمام کشورها که به آن مکان آمده بودند، بخصوص در میان فرانسویان و برخی از دوستداران صلح و گونه سرخان دوستانی پیدا کرد که در کنارشان می توانست سالاد تازه و هلوی خود را بدون مزاحمت و همراه با گفتگوی سر میز غذا آسوده خاطر بخورد، بدون آنکه متعصبی اصولگرا مخلوط خوار بودنش را و یا یک بودیست برنج خوار بی اعتنا بودن او به مذهب را سرزنش کند.

روزی چنین اتفاق می افتد که دکتر کنولگه ابتدا بوسیله روزنامه ها و بعد مستقیماً از دوستانش خبر تأسیس انجمن بزرگ بین المللی گیاه خواران را می شنود، انجمنی که قطعه زمین بزرگی در آسیای صغیر خریداری کرده و از تمام برادران گیاه خوار جهان دعوت به عمل آورده بود تا با قیمت بسیار مناسب به عنوان مهمان و یا برای همیشه آنجا ساکن گردند. مؤسسین این انجمن مردانی از گروه های ایده آلیست گیاه خوار آلمانی، هلندی و اتریشی بودند که سعی شان تشکیل نوعی صهونیسم گیاه خواران بود تا بتوانند برای طرفداران و مقلدین ایمانشان سرزمینی در محلی از جهان که شرایط طبیعی برای یک زندگی ایده آل و مناسب حال آن ها را دارا باشد خریداری کرده و آنجا را به صورت خودگردان اداره کنند. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۸ساعت 5:16  توسط سعید از برلین  | 

<عاقبتِ دکتر کنولگِه> Doktor Knölges Ende نوشته ای از هرمن هسه که در سال 1910 به چاپ رسید.

آقای دکتر کنولگه دبیر دبیرستان که قبل از موعود خود را بازنشسته و تمام وقت اش را صرف تحقیق زبانشناسی کرده بوده است، محققاً اگر روزی نفس تنگی و رماتیسم اش او را برای یک دوره استراحت پزشکی همراه با رژیم غذایی برنمی انگیزاند هرگز در ارتباط با گیاه خواران و گیاه خواری قرار نمی گرفت.

نتیجه این دوره بقدری عالی بود که او از آن به بعد هر ساله چندین ماه، معمولاً در جنوب، در یکی از آسایشگاه ها و یا پانسیون های گیاهخواری به سر می برد، و با وجود ضدیت داشتن با هرچه غیر معمول و عجیب و غریب است با افرادی به معاشرت برخاست که مناسب او نبودند و ملاقات های نادر و اجتناب ناپذیرشان به خانه خود را ابداً دوست نمی داشت.     

دکتر کنولگه در بعضی از سال ها در فصل بهار و اوایل تابستان و گاهی هم در ماه های پاییز زندگی خود را در یکی از پانسیون های دوستانه گیاهخواری که تعدادشان کم هم نبود، در کنار سواحل جنوبی فرانسه و یا Lago Maggiore گذراند. او با انسان های مختلفی در این مکان ها اشنا شد و به بعضی از چیزها عادت کرد؛ به کسانیکه پابرهنه راه میرفتند و حواریون مو بلند، به متعصبین روزه گیری و غذاهای لذیذ گیاهی، و در این آخرین عادت دوستانی نیز یافته بود، و چون غذاهای سنگین یرایش ایجاد درد و زحمت می کردند و برایش ممنوع بود، بنابراین در خوشخوراکی خود را در قلمرو میوه و سبزیجات آموزش داده بود.

به هیچ وجه  مطلقاً به هر سالاد کاسنی ای قانع نبود و همیشه پرتقال ایتالیایی را بر پرتقال کالیفرنیایی ترجیح می داد. بعلاوه برای او گیاهخواری چندان مهم نبود و فقط وسیله ای بود برای معالجه در حین استراحت همرا با رژیم غذایی و حداکثر گهگاهی برای تمام آن مشتقات زبانی جدید در حیطه گیاهخواری از خود شوق نشان می داد، مشتقاتی که برای او به عنوان زبان شناس عجیب و غریب بودند: خام خوار، میوه خوار، گیاه خوار و مخلوط خوار!

خودِ دکتر متعلق به گروه مخلوط خواران بود، زیرا نه تنها میوه و سبزی جات خام بلکه پخته آنها و همچنین غذاهای تهیه شده با شیر و تخم مرغ را هم می خورد. و از اینکه گیاه خواران حقیقی و بیش از همه خام خواران ناب و متعهد از این کار او متنفرند بی خبر نبود. اما او خود را از دعواهای متعصبانه این برادران دور می داشت و برخلاف بعضی از همکاران، بخصوص اتریشی ها که موقعیت خود را بر روی کارت ویزیت هم می ستودند، تعلق خود به طبقه مخلوط خواران را تنها با اعمال اش نشان می داد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۸ساعت 0:10  توسط سعید از برلین  | 

عجب!، فکر کردم بگویم حتماً در آنجا یک کشیش سیمانی و منبر سیمانی هم دارید، اما سکوت کردم.

راهنمایم ادامه می دهد: «ببینید، من می خواهم با شما روراست باشم. ما علاقه داریم مسیحی بودن خود را تا حد امکان تبلیغ کنیم. اگرچه کشورمان قرن هاست که مسیحیت را پذیرفته و از آئین های پرستش و خدایان دیرین ماساگاتها دیگر هیچ اثری نیست، با این وجود اما حزب کوچک زیاده از حد پر شوری در این کشور وجود دارد که مایل است ایزدان پیر زمان کوروش پادشاه ایران و شهبانو تومیرس را دوباره معمول کند. می دانید، البته این هوی و هوس را تنها تعداد اندکی خیالباف در سر می پرورانند و مطبوعات کشورهای همسایه هم به این قضیه مضحک بها داده و آن را به سازماندهی جدید سیستم نظامی ما ارتباط میدهند. دیگران به ما مشکوکند و فکر می کنند قصد منسوخ کردن مسیحیت را داریم تا بتوانیم در جنگ بعدی آخرین ممانعت های باقی مانده تصمیم گیری نهایی برای به کار بردن تمامی ابزار نابود کننده را آسانتر سازیم. و به این دلیل است که ما از تأکید بر مسیحی بودن کشورمان به گرمی استقبال می کنیم. ابداً قرار بر این نیست که بخواهیم اعمال نفوذی در گزارش نوشتن سفر شما کنیم. در ضمن، این مطلبی که به شما خواهم گفت بهتر است پیش خودمان بماند: اگر قبول کنید و مطلب خلاصه ای در باره مسیحی بودن ما بنویسید نتیجه اش دعوت شما به یک مهمانی خصوصی نزد صدراعظم کشورمان خواهد بود.»

من جواب می دهم: «در حقیقت آئین مسیحیت رشته اصلی من نیست، اما در این باره فکر خواهم کرد. _ و حالا بسیار خوشحالم از اینکه می توانم دوباره آن مجسمه مجلل را که نیاکانتان به خاطر اسپارگاپیس Spargapis دلیر بنا نهاده اند ببینم.»

همکارم غرغر کنان می پرسد:«اسپارگاپیس؟ او دیگر چه کسی است؟»

«پسر بزرگ تومیریس همان کسی که رسوایی فریب خوردن از کوروش را نتوانست تحمل کند و در زندان خود را کشت.»

راهنمایم می گوید :«آهان، البته. می بینم که شما دایم به هرودت بازمی گردید. بله، این مجسمه باید در حقیقت خیلی زیبا بوده باشد و به طرز عجیبی هم از روی زمین ناپدید گشته است. گوش کنید! همانطور که شما هم از آن مطلع می باشید، ما علاقه شدیدی به علم داریم، به ویژه برای پژوهش ِ عهد عتیق، و کشور ما در خاکبرداری و نقب زنی ها در هر متر مربع زمین به خاطر مقاصد پژوهشی در مقام سوم و یا چهارم آمار جهانی قرار دارد. این حفاریی های بی وقفه که اکثراً برای دست یابی به اشیاء ماقبل تاریخ انجام می گرفتند تا نزدیکی آن مجسمه زمان تومیرسها ادامه پیدا کرد و اتفاقاً خاک آن ناحیه سود بیشتر و بخصوص استخوانهای ماموت ماساگاتی را وعده می داد. پس از چندی حفارها کوشش می کنند تا از عمق زمین مجسمه را بیرون بکشند و در حین این کار مجسمه سقوط می کند! اما باقیمانده آن باید در موزه برای دیدار عموم آزاد باشد.»

بعد او مرا به سوی ماشینی هدایت می کند و ما در حال گفتگوی سرزنده ای بر جاده ای که در دل خاک این کشور کشیده شده بود می رانیم.

                                                                  

                                                   _پایان_   

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۸ساعت 4:23  توسط سعید از برلین  | 

آه کوتاهی کشیدم. از قرار معلوم این مرد جوان مایل نبود کار را برایم آسان سازد. مقررات را بهانه قرار داده بود و بر اجرای آن اصرار می ورزید.

در جوابش گفتم «بدیهی ست، من دقیقاً آگاهم که نه تنها ماساگاتها قدیمی ترین، پرهیزکارترین، متمدن ترین و در عین حال شجاع ترین مردم موجود جهانند، که ارتش ملیونی شکست ناپذیری دارند، که دارای بزرگترین ناوگان جهانی اند و دارای شخصیتی شکست ناپذیر و همزمان از بامحبت ترین مردم گیتی می باشند، زنهایشان از زیباترین زنهای جهانند و مدارس و تأسیسات عمومیشان سرمشق تمام دنیاست، بلکه نیز بر دیگر خلق های بزرگ و معتبر و غیر معتبر جهان در مقام فضیلت والاترند، طوری که در برابر خارجی ها به احساس برتر بودن خود اهمیتی نداده و مهربان و شکیبا از هر بیگانه فقیری انتظار دارند تا خود را با آنکه از کشوری بی اهمیت تر می باشند همسطح ماساگاتها احساس کنند.

من در این باره اهمال نکرده و در کشورم صادقانه در باره آن خواهم نوشت.»

راهنمایم مهربانانه می گوید «بسیار عالی، شما در واقع هنگام برشمردن فضایل ماساگاتها حق مطلب را، یا بهتر است بگویم حقایق مطلب را خوب ادا کردید.

می بینم که آگاهی شما از آنچه در ابتدا به نظر می آمد بهتر است، و از صمیم قلب آمدن شما به کشور زیبایمان را خوشآمد می گویم. اما هنوز بعضی از جزئیات برای کامل کردن شناسایی شما ضروریند. آنچه بخصوص جلب توجه ام را کرد این است که شما از دو دستآورد بزرگ ما سخنی به میان نیاوردید: از ورزش و از مسیحیت. آفای عزیز، این یک ماساگاتی بود که در مسابقه بین المللی پرش از پشت با چشمان بسته رکورد جهان را با 11,098 شکست.»

مؤدبانه اضافه می کنم «کاملاً درست است، مگر می شود آن را از یاد برد! اما شما به آئین مسیحیت هم به عنوان رشته ای که خلق شما رکورد دار آن است اشاره کردید. اجازه دارم از شما خواهش کنم که کمی در این باره روشنم کنید؟»

مرد جوان می گوید «بسیار خُب، من فقط می خواستم اشاره ای کنم به این که اگر شما در باره این نکته در سفرنامه تان به نحو عالی و دوستانه چند سطری بنویسید حتماً مقبول ما واقع خواهد گردید. ما برای مثال در شهر کوچکی کنار کوه ارس یک کشیش پیر داریم که در سراسر زندگی خود 63000 بار مراسم عشاء ربانی را به جا آورده است، و در یک شهر دیگر کلیسای مشهور و مدرنی وجود دارد که همه چیز آن از سیمان است، و در حقیقت از سیمان های بومی: دیوارها، مناره، کف زمین، ستون ها، محراب ها، سقف، حوض غسل تعمید، منبر و غیره.

همه چیز از سیمان است، حتی شمعدان ها و جعبه اعانات.»   

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور ۱۳۸۸ساعت 2:5  توسط سعید از برلین  | 

خبرنگار ماساگاتی با صدای کمی گرفته می گوید «نظر لطف شماست. نام شما برایمان ناآشنا نیست. وزیر تبلیغات ما آنچه در باره کشورمان گفته و نوشته می شود را موشکافانه تعقیب می کند، به این خاطر نوشته شما در روزنامه ای در باره رسوم و عادات ماساگاتها که در 30 سطر به چاپ رسید از چشم ما مخفی نمانده است. برای من افتخاری خواهد بود تا شما را در این سفر همراهی کرده و نشانتان دهم چقدر زیاد رسوم ما از زمان اولین سفر شما تغیر کرده است.»

آهنگ گرفته صدای مرد جوان به من فهماند که اظهارات گذشته ام در باره ماساگاتها که قلبانه دوستشان داشته و تحسینشان می کردم اینجا در این کشور ابداً با بدرقه مواجه نشده است.

لحظه کوتاهی به بازگشت فکر کردم، من شهبانو تومیریز را به یاد آوردم که سر بریده کوروش کبیر را در کوزه ای پُر از خون قرار داده بود، و دیگر فضایل اصیل این خلق معنویت شناس ِ سرزنده را به یاد آوردم. اما عاقبت پاسپورت و ویزایم را دادند، و زمانه تومیریز هم به پایان رسیده بود.

حالا راهنمایم دوستانه به من می گوید «معذرت می خواهم، می بخشید از اینکه مجبورم اول شما را با وجود اقامت قبلی در این کشور در رابطه با اعتقادتان امتحان کنم. فکر نکنید که مدرکی بر ضد شما وجود دارد؛ نه ابداً. این کار فقط به خاطر تشریفات و مقررات است و همچنین به این دلیل که شما خود را به هرودوت منصوب کرده و یکطرفه به قاضی رفته اید. همانطور که می دانید در آن زمان هیچگونه خدمات تبلیغی و فرهنگی رسمی وجود نداشته است و شاید به این دلیل اظهارات تقریباً سهل انگارانه او در باره کشورمان را بتوان بخشید، اما برای ما قابل قبول نمی تواند باشد که یک نویسنده امروزی دانسته های خود را تنها از هرودوت بدست آورده باشد._ بنابراین همکار گرامی خواهش می کنم، خیلی کوتاه به من بفرمایید که شما در باره ماساگاتها چگونه فکر می کنید و چه احساسی نسبت به آنها دارید.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 2:1  توسط سعید از برلین  | 

در نزد ماساگاتها Bei den Massageten اثری‎ست از هرمن هسه که در سال 1927 به چاپ رسید.

گرچه بدون شک وطنم _ اگر که در حقیقت وطنی داشته باشم، از تمام کشورهای جهان از لحاظ راحتی و تجهیزاتِ با شکوه برتر است، با این وجود اخیراً یکبار دیگر شوق مهاجرت را احساس کردم و سفری به سرزمین دور دست ماساگاتها Massageten جاییکه از زمان کشف باروت دیگر هرگز نرفته بودم انجام دادم.

مشتاق بودم ببینم تا چه اندازه این خلق معروف و دلیر که جنگجویانش بر کوروش کبیر پیروز گشته بودند در این میانه تغیر کرده و خود را با رسوم زمان حال تطبیق داده است.

و حقیقتاً که توقع من از ماساگاتهای شرافتمند بیش از حد نبود. مانند تمام کشورهایی که خود را پیشرفته به حساب می آورند بلندپروازند و تازگی ها هم خبرنگاری به استقبال هر غریبه ای که خود را به مرز آن ها نزدیک کند می فرستند _ حتی اگر این غریبه ها افرادی برجسته، شایان احترام و ممتاز نباشند، و مسلماً برای این مردم خاص بستگی به مقام آن ها خیلی بیشتر حرمت قائل می گردند.

این نوع از مهمانان اگر بوکسور و یا قهرمان فوتبال جهان باشند از طرف وزیر بهداشت؛ و اگر قهرمان شنا باشند از طرف وزیر فرهنگ، و اگر صاحب مدال رکورد شکنی جهان باشند از طرف پرزیدنت و یا معاونش استقبال می گردند.

برای استقبال از من اما مراسمی آنچنانی لازم نبود، و چون من یک نویسنده هستم فقط یک خبرنگار ساده برای استقبال از من به مرز فرستاده شده بود، یک مرد جوان، پسندیده و با قامتی زیبا که از من قبل از ورود به داخل کشور تقاضا کرد شرح کوتاهی از جهانبینی و به ویژه عقیده ام در باره ماساگاتها را بیان کنم.

بنابراین در این میان این رسم زیبا هم در اینجا معمول شده بود.

می گویم «آقای عزیز، به من که بر زبان باشکوهتان به طور ناقص مسلطم اجازه دهید به ضروری ترین ها قناعت کنم. بدیهی ست که جهانبینی من مانند جهانبینی مردم کشورهایی ست که به آن سفر میکنم. آنچه مربوط به شناخت مردم و کشور بلند آوازه شماست از کتاب کلیو Klio اثر هرودوت بزرگ Herodot سرچشمه گرفته است. تحسینی عمیق برای شجاعت ارتش قدرتمند و برای یادگار معروف آن شهبانوی قهرمانتان تومیریس Tomyris قائلم، افتخار بودن در کشور شما را نیز مدت ها پبش از این داشته ام و حال می خواهم این دیدار را پس از سالها باز زنده کنم.»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 0:43  توسط سعید از برلین  |